رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

تمامی فعالیت ها

این جریان به طور خودکار بروزرسانی می شود

  1. دیروز
  2. عزیزم تعداد پارت‌هاتون به ۲۰ تا نرسیده. هرموقع رسید تو نمایه من اعلام کنین
  3. پارت صد و هشت با صدای دینگ موبایلم چشم هام رو باز کردم و موبایل رو تو دستم گرفتم ، پیامی از طرف پارسا برام اومده بود ، با دیدن اسمش اخمام رفت توهم ، پسره مزخرف ، نقابش برام ریخته بود و حالا همون احترامی هم که براش قائل بودم از دست رفته بود ، اول اومدم بدون دیدن پیام حذفش کنم ، ولی حس فضولیم گل کرد و پیام رو باز کردم نوشته بود: _بَر مَن، جَفا زِ بَخْتِ مَن آمَد وَگَرنَه یار حاشا که رَسْمِ لُطْف و طَریقِ کَرَم نَداشت پوزخندی گوشه لبم شکل گرفت ، پسره پرو ، اگه پريروز دست تو دست یک دختر ندیده بودمش و نمیدونستم با ساحل چی کار کرده ، با این پیام ،دلم براش می سوخت و عذاب وجدان می گرفتم ولی من با چشم هام دیدم چه مار خوش خط و خالِ زبون بازیه ، با حرص پیام رو پاک کردم و تو همه جا بلاکش کردم . آخرین جایی که بلاکش کردم اینستا بود اومدم از برنامه خارج بشم که چشمم به استوری اروین خورد ، بدون مکث استوری رو باز کردم ، یک عکس از پروژه هاش بود و درواقع کارش رو تبلیغ کرده بود ، وسوسه شدم کل پیجش رو ببینم ، صفحه اش رو باز کردم ، فقط پنج تا پست داشت ، اولین پست عکسی از خودش و اراد بود ؛ که تولد اراد رو تبریک گفته بود ، دومی یک عکس بود با لباس و چوب اسکی توی پیست ، سومین پست رو که دیدم دلم هری ریخت ، تولد اروین بود ، به خاطر تاریک بودن فضا، فقط حاله هر شخص پیدا بود ، فقط صدا ها واضح بود ، صدای مهلا جون و اراد رو تشخیص دادم ، صدای مردونه خش داری هم میومد که احتمالا باباش بود ، چیزی که دلم رو به لرزه انداخت اخرین صدای تو فیلم بود ، صدای زنونه و نازکی که با عشوه می گفت : _تولدت مبارک عش... همینجا ویدئو تموم میشد و جمله اش نا تموم میموند ، این کلمه نصفه نیمه مثل تیغی تو گلوم فرو رفت ، نفسی کشیدم و به من چه ای گفتم ، ولی قلبم چیز دیگه ای میگفت ، با پاهای لرزون از وان بیرون اومدم و حوله رو دورم پیچیدم ، یکباره تمام حوصله ام رفته بود ، حتی حوصله خشک کردن موهای خیسم رو هم نداشتم ، بدون نگاه کردن ، لباس هام رو از کشو بیرون کشیدم و بعد پوشیدنشون خودم رو رو تخت پرت کردم ، انقدر ذهنم آشفته بود که نفهمیدم کی خوابم برد...
  4. سلام عزیز جان نه درخواست ندادم تقریبا خودم‌عکسش رو حاضر کردم
  5. آهِ من زنجیری‌ست دورِ گردن، نه از جنسِ نفرین، از جنسِ تقاص. شکاندنِ قلبی که شکسته، خطرِ زخمی‌شدن دارد.
  6. باشد… بگذار هیچ نگویم. بگذار آرام بمانم. بگذار قلبم نشکند؛ شکستنش مرگ است و فریادم زخم. بگذار دردهایم را پیله کنم… شاید من هم روزی، پروانه شوم.
  7. می‌خواهم بخوابم اما مادرم می‌ترسد. زنگ‌هایش ول‌کنِ روحم نیست. «دخترم»‌هایش جان می‌دهد و من باز هم خواب می‌خواهم… قصه فقط خواب نیست، ذره‌ای کَندن است.
  8. دلنوشته رهایی... گاهی می‌گم دنیا قشنگه اما همون لحظه باورم می‌شکنه. دلخوری‌هام جون می‌گیرن. آدم‌ها بی‌دلیل قضاوتت می‌کنن بعد ادعا دارن بمانی؛ تازه، نرم، سخت. من اهل موندنم اما تنِ شکسته‌ام تاب نداره. دل... فقط ذره‌ای رهایی می‌خواد.
  9. به آنان که ما را رها نمودند،

    در خاک خالی،

    بی‌آب و گیاه،

    بی‌هیچ اشک و آه،

    بگویید:

    ما ریشه در خویش داشتیم 

    و سبز گشتیم

    و سبز خواهیم ماند.🌱

  10. درخواست ناظر رمان برای رمان باغ آبی اثر نوا
  11. شب‌هایم آکنده از عطر قدسیِ یاس می‌گذرد؛ یاسی که از آن‌سوی کوچه‌ی خانۀ پدری سر برمی‌آورد و جان خسته‌ام را در گردابی از تمنّایی بی‌قرار فرو می‌برد. آیا تو هرگز حسرتِ «خاطره‌ای مهجور» را چشیده‌ای؟ خاطره‌ای کهن، لبریز از شبحِ یارانی که تنها در سحرگاهانِ رؤیا به دیدارشان می‌شتابی؛ همان رؤیایی که عطر خیالشان در تمام روز در رگ‌هایت می‌دود و ذرّه‌ذرّه وجودت را مسحور و مضمحل می‌سازد. همچون تلخیِ ملکوت‌آسای فنجانی اسپرسوی سرد، در کنار رودخانه‌ای فروخفته در ظلمت، تلخی‌ای گیرا و نافذ، که ژرفای سرشتت را می‌سوزاند و بر لبانت مزّه‌ای از اندوه و شوق به‌جا می‌گذارد؛ رایحه‌ای از سایۀ تو. آری، شب‌هایم با آه‌های نهان و اشک‌های بی‌قرار می‌گذرد، تا سپیده‌ای دیگر سر رسد و با طلوع خویش، رؤیایی معطّر و دوباره‌ زنده در آستانه‌ٔ انتظارم قد برافرازد…
  12. # پارت دهم با صدای زنگ گوشی از خواب بیدار شدم در حالی که خواب‌آلود بودم گوشی رو گذاشتم رو گوشم و گفتم: - بله بفرمایید؟ - این چه صداییه؟ شبیه معتادا حرف میزنی؟ صاف نشستم و نگاه به گوشیم انداختم زهره بود خندیدم و گفتم: - کله سحر زنگ زدی میخوای شاداب جوابتو بدم؟ زهره شاکی گفت: - میخوام خفت کنم مهتاب، ساعت دهه پاشو بریم ثبت نامت کنیم! هین بلندی کشیدم و بدون خداحافظی گوشیو پرت کردم رو تخت خودمم سریع رفتم سرویس بهداشتی و صورتمو آب زدم هرچی دم دستم بود پوشیدم و در حالی که لنگه کفشمو میپوشیدم مدارکمو از جاکفشی برداشتم و رفتم سر کوچه دیدم زهره با ماشین منتظرمه، سوار شدم و رفتیم کارهای ثبت نام رو انجام دادم خداروشکر یکم دیرتر میومدم کار از کار گذشته بود یادم باشه برگشتنی دو رکعت نماز شکر بخونم. با زهره طبق خواسته مامان خانوم رفتیم پاساژ واسه امشب لباس بگیرم، زهره دست رو هرچی لباس باز و لختکیه میزاشت، من آدم سختگیری نبودم ولی خوشم نمیومد دار و ندارمو در معرض دید ملت بزارم. پاساژا رو با زهره شخم زدیم آخرش یه لباسی دیدم چشمم رو گرفت، یه پیراهن کرمی مخملی بلند یقه اسکی آستین بلند که رو قسمت سینه مدل یقه چپ و راستی داشت با یه شال حریر کرمی که همراهش بود وارد مغازه شدیم از فروشنده پرسیدم: - سلام خسته نباشید مثل این پیراهن کرمی رنگای دیگه هم دارید؟ فروشنده هم جواب سلامم رو داد و گفت: - بله، رنگ سورمه‌ای و سبز زمردی هم موجوده؟ سورمه‌ایش رو پرو کردم رو تنم خیلی شیک بود پیراهنم مدل فون بود و واقعا بهم میومد، همون رو خریدیم و اومدیم بیرون و بعدش هم یه صندل مشکی خریدم، چیزی که عجیب بود این بود که لباس تیره پوست برنزه من رو کمی روشن نشون میداد... میخواستیم بریم با زهره ناهارم بخوریم بعدش برگردیم خونه ولی مادرش بهش زنگ زد مثل اینکه خونه عموش اومدن ناهار خونشون مادرش هم دست تنهاست، مجبور شد بره باهام خداحافظی کرد و رفت قبل از رفتن تأکید کردم امشب بیاد مهمونی! منم حوصله گلنار و شوهرش رو نداشتم رفتم یه رستوران کنار پاساژ و جوجه کباب سفارش دادم و برگشتم خونه، تقریباً ساعت دو ظهر بود... کلید و انداختم و رفتم داخل دیدم گلنار داره میوه میشوره واسه شب، سلامش کردم داشتم میرفتم تو اتاقم که گفت: - دخترم زنگ زدم اَسما بیاد دستی به سر و روت بکشه. به طرفش برگشتم و گفتم: - نیازی نبود اسما بیاد، خودم بلدم آرایش کنم! گلنار دست به کمر شد و با لحن شوخی مانندی گفت: - تو بلد نیستی به خودت برسی، لازم دونستم اسما بیاد همینی که هست! سری تکون دادم و رفتم تو اتاقم خریدام رو انداختم تو کمد و گرفتم خوابیدم... *** صدای موسیقی کل خونه رو پر کرده بود، همه مشغول رقص و بگو بخند بودند منم با زهره داشتم حرف میزدم که یهو یه دختری از پشت منو کشید برگشتم طرفش، صورتش رو پوشونده بود با التماس گفت: - اون اینجاست، پیداش کن! با تعجب گفتم: - شما کی هستید؟ کیو باید پیدا کنم!؟ صدایی نشنیدم یهو محو شد... گلاره بود، آره گلارههه... چشمام رو باز کردم، این کابوس لعنتی باز قلبم رو بی‌قرار کرده بود تنم از ترس سست شده بودم با بی‌جونی خودمو تو سرویس انداختم و کارهای مربوطه رو انجام دادم و اومدم بیرون.. داشتم موهامو میبستم که در اتاقم زده شد، فکر کنم اسما اومده، گفتم: - بیا تو. اومد تو و آروم سلامم کرد جوابشو دادم و گفتم: - بشین رو میز عسلی تا من بیام. باشه‌ای گفت و نشست، اسما دختر آقای جوادیه دختر خیلی آروم و ساکتی بود.. رفتم تو آشپزخونه و از یخچال یه قرص تپش قلب برداشتم و با یه لیوان آب سر کشیدم، این گلاره لعنتی آخرش من رو به کشتن میده..
  13. پارت صد و هفت همه رفته بودن ؛بهراد و نازی به پیشنهاد مامان قرار شد شب رو بمونند ، چون همه خسته بودن بعد گفتن شب بخیری به اتاق هامون رفتیم ، از بس بدنم کوفته بود تصمیم گرفتم برم حمام ، داخل حمام اتاقم شدم و شیر آب رو باز کردم تا وان پر بشه ، کانزاشی رو از تو موهام دراوردم و موهام پریشون دورم ریخت ، آرایشم پاک کردم و گوشیم رو برداشتم و به حمام رفتم و داخل وان جای گرفتم . چند دقیقه چشم هام رو بستم و به ذهن شلوغم استراحت دادم ، امروز یه حس جدید رو تجربه کرده بودم و تا تونستم ازش فرار کردم ، اما الان که تنها بودم دیگه ذهنم نمیذاشت ازش فرار کنم. چهره اروین از جلوی چشمم کنار نمیرفت ، ناخودآگاه داشتم تو ذهنم تصورش می کردم ، موی های مجعد خرمایی رنگ ، چشم های عسلی رنگش ، قد بلند و هیکل چهارشونه اش ، چه قدر امشب تو اون پیراهن جذب سفید و کروات باریک مشکی و شلوار خوش دوخت مشکی رنگش جذاب شده بود ، به خودم که اومدم دیدم روی لبم لبخندی ظاهر شده و دلم داره غنج میزنه ! لبخندم و خوردم و اب دهنم رو قورت دادم ، سرم رو تکون دادم و مغزم بهم تشر زد و گفت : به خودت بیا دختر این چه وضعشه ! اما قلبم جوابش رو با تپش های تند و بی وقفه داد ، نمیدونم چرا ولی نمیتونستم یا شاید نمی خواستم احساسم رو پیش خودم تعبیر کنم ، انگار هنوز قلبم نتونسته بود ذهنم رو متقاعد کنه!
  14. سرم چرخید. به دختره مو قهوه‌ایِ چشم خاکستری نگاه کردم. روشا غرش کرد: - ببند دهن بو گندوت رو، همه رو با یه چوب که نمی‌زنند. دختره با پوزخند گفت: - بخاطر یه نفر که با تاریکی بود همه خودکشی کردن همشون تو آتیش اون زن رفتن. دستم لرزید. مات چشم‌های دختره شدم‌. قلبم انگار تو گوشم می‌زد. وقتی نادین و روشا داشتن از من دفاع می‌کردن؛ رفتم تا دیگه نشنوم. به سیبم خیره شدم. کسی سانترو‌ها رو نکشته خودشون خودشون رو کشتن! چون اون زن با ایزد تاریکی بود؟ چشم‌هام گشاد شد و لب زدم: - چرا؟ چرا بخاطر یه اشتباه، برای یه عشق بین تاریکی و نور همه باید خودشون رو بکشند؟ صدای آشینا تو سرم پیچید: - چون ننگ بزرگی برای نورزادگان بود. اون دختر پرنسس بود. وقتی یه پادشاهی، اون هم دخترش چنین کاری کنه وضع همین میشه. پادشاه دستور خاموشی دخترش رو داد. ایزد تاریکی برای بردن بچه‌اش اومد. جنگ سختی شد و همه تبارزادگانِ نور خودکشی کردن، تو یه محراب خودشون رو گردن زدن‌. شاید فکر کنی کوته ذهن بودن ولی نبودن با کار پرنسس تبارزادگان داشتن نور خودشون رو از دست می‌دادن و چیزی بدتر از تاریکی می‌شدن. وقتی یه نور تاریک بشه، تاریکی دلیلی نداره و دنیا پاشیده میشه. پس خودشون رو کشتن تا دنیا رو نجات بدن و مجازات پرنسس رو بخرند. سیب تو دستم رو فشار دادم. بدنم مورمور شد و بغض کردم. یه اشتباه، یه نغمه، یه نسل سوخت و از بین رفت. من هم باید بمیرم؟ چون من نورم و تریستان تاریکی. چی میشه؟ تقدیرم مثل اون زن میشه؟ ولی تریستان محافظ منه. آشینا خندید: - به این مزخرفات فکر نکن‌، تو خودت نور و تاریکی رو همزمان درون خودت داری؛ بنظرت اگه نور بودی تربستان الان زنده بود؟ معلومه نه تریستان کنارت نابود می‌شد. پرنسس هم با یه ایزد بود برای همین نورش ایزد رو نابود نکرد. ولی خب پرنسس رو تاریک کرد. وقتی چیزی از کسی برتری داشته باشه، اون شخص نابود میشه. پرنسس هم زمان زایمان تاریک شد. کنجکاو و غمگین پرسیدم: - آشینا، بچه ایزد و پرنسس چی شد؟ اون هم کشتن؟ آشینا: اونجا نبودم، ولی شنیدم با مادرش آتیشش زدن و نگذاشتن پدرش ایزد تاریکی اونو ببره. پوف چه فکری با خودم کردم! فکر کردم من بچه ایزد و اون زن هستم، ولی اگه آتیشش زدن، یعنی نیستم. فقط دارم گذشته ننگ بار یکی دیگه رو به دوش می‌کشیدم. پدر و مادر من کیه؟ یعنی گذشته من از نسل سانترو‌ها وحشت‌ناک تره، اگه دنبال پدر مادرم باشم انگار دنبال مرگ خودمم؟ آکیلا همه چی رو می‌دونه، اون می‌دونه و نمیگه، کاش بتونم یه روز باهاش همجوشی کنم تا همه چی رو بفهمم. ولی کی به اون مرد ترسناک و زیبا می‌تونه نزدیک بشه. باصدای نفس نفس روشا به خودم اومدم و گفت: - سایورا دیگه خودت تنها جایی نرو، ناسلامتی ما محافظ‌های تو هستیم. به دستم که درون پوست سیب فرو رفته بود و دستم چسب‌ناک خیره شدم. کی این بلا سر سیب اومد؟ آهی کشیدم و نادین گفت: - اون دختره رو تحویل مدیر دادیم دیگه تخم نمی‌کنه زبون باز کنه. لبخند محو زدم و تشکر کردم. سیب له شده‌ام رو گاز زدم و روشا فقط یک ریز داشت فحش و لعنت می‌کرد و گفت: - بهش فکر نکنی‌ها؟ اصلا حقیقت نداره. زادگان نور انقدر با شرافت بودن انقدر شریف بودن که خودشون رو قربانی کردن دنیا نابود نشه. تازه پرنسس خانم هم خیلی خوب و مهربون بود. وای وای... وقتی فلوتش رو به صدا در می‌اورد، همه چی انگار زنده می‌شد. همه چی جون می‌گرفت. من خودم از نزدیک شنیدم. یهو روشا بلند زد زیر گریه و صدای فلوت رو با سوت زدن و لب‌های لرزون از گریه در اورد. با گریه‌اش بغض کردم و نادین هم با بغض رو گرفت و خش‌دار گفت: - همه وقتی یه چیز بد از شخصی می‌بینند تمام خوبی‌های اون رو فراموش می‌کنند. پرنسس آرزو کسی بود که من بهش احترام می‌‌ذارم. نغمه‌ای می‌زد که برکت به ستاره و زمین می‌رفت، همیشه عاشق این بود روی ماه بشینه و فلوت اقیانوسی رنگش رو بزنه. متعجب پرسیدم: - شما می‌شناسیدش؟ روشا بینیش رو بالا کشید و سر تکون داد. - ما دورگه نور و گرگینه ماه هستیم. ولی خوب نور زیاد نداریم مثل تبارزادگان، خانواده ما برای پادشاه کار می‌کرد. من و نادین وقتی با پدرمون می‌رفتیم پرنسس هم می‌دیدیم. شوکه شدم و پرسیدم: - اوه نمی‌دونستم! روشا به من خیره شد و گفت: - می‌دونی سایورا ناراحت نشو، ولی تو شبیه تبارزادگان نیستی. گوش‌های بلندت شبیه الف‌هاست یا اژدهایان نمی‌دونم چی ولی گوش‌های تو اصلا به تبارزادگان نمی‌‌خوره. آره می‌دونستم برای همین جواب دادم: - درسته به من میگن تبارزاده و الهه نور ولی واقعا از اون نسل که نیستم‌. من هاله پاک هستم، بعد وقتی همه تبارزادگان مردن من چطوری متولد شدم. نادین دست تکون داد: - بی‌خیال شو خواهرم یکم شش میزنه. روشا غرش کرد و دنبال نادین کرد. نادین پشت من اومد و گفت: - هی مراقب باش، این جوری ملکه رو ناامید می‌کنی محافظ‌هاش رو عوض می‌کنه. روشا ایستاد. نگاهم کرد و با لبخند جواب دادم: - راحت باشید، از این که دورم رو افراد خشک بگیره حس بدی می‌گیرم. روشا لبخند زد و گفت: - وقتی دیدمت با این جواهرت گفتم از این دختر مغرور‌ها هستی. ناراحت نشو سرورم، ولی واقعا این همه جواهر خطرناکه کم‌ترش کن. به سیب نصفم نگاه کردم و جواب دادم: - نمی‌تونم. کنارم اومد و آروم پرسید: - چرا؟ خانوادت نمی‌ذارند؟ نادین اخم کرد: - روشا تو مسائل شخصی دخالت نکن. من هم سکوت کردم. نمی‌خواستم بگم جواهرات با بدنم یکی هستن و جزو بدن من. گازی به سیبم زدم که صدای آشنایی تو گوشم پیچید. - دختر خانم؟ برگشتم و میکال رو دیدم. لبخند زدم و سمتش قدم برداشتم. رو به روش ایستادم. مثل همیشه چند ثانیه کوتاه نگاهم کرد و روش رو چرخوند و پرسید: - آسمان چطوره؟ خیره به سیب گاز زدم جواب دادم: - از اون چیزی که فکر می‌کردم بهتره. به بچه‌های مدرسه خیره شد و گفت: - ایهاب بهونه‌ات رو می‌گیره. سریع جواب دادم: - یه بار بیارش. اخم کرد و نگاهم کرد. - فعلا نمی‌تونم. متوجه شدم و لب زدم: - حالش چطوره؟ آهی کشید و سر به منفی تکون داد. - وزنش خیلی پایین اومده و همش بهونه تو رو می‌گیره. غذا هم هیچی نمی‌خوره. ناراحت شدم. جرقه‌ای تو سرم زد و گفتم: - برای ایهاب یه نقاشی می‌کشم. بگو برای من هم بکشه و تو نقاشی وضع حالش رو برای من نقاشی کنه. میکال قهقهه زد و سر تکون داد. - ایده خوبیه. لبخند زدم و ادامه داد: - بریم یه چیزی بخوریم. سیب تو دست منو گرفت و گازی زد. دهنم باز موند! دهنی من بود. روشا و نادین سعی می‌کردن تعجب نکنند و واکنش نشون ندن. میکال با فاصله از من قدم برداشت و به روشا و نادین اشاره کرد. - محافظ‌های تو هستن؟ سر تکون دادم. مدیر همراه چند نفر سمت ما اومد و گفت: - الهه نور؟ ایستادم و نگاهش کردم. از نگاه‌هاش خوشم نمی اومد. رو به روی من و میکال ایستاد و گفت: - جایگاهی خصوصی برای استراحت شما درست کردیم الهه‌نور. به اشاره‌اش نگاه کردم؛ یه اتاقک شیشه‌ای بود! معلومه تازه گذاشتنش. شوکه شدم و ناباور جواب دادم: - اصلا لازم نبود! میکال اخم کرد و گفت: - ملکه آسمان و نور هستی، دختر بهتره تو جایگاه مخصوص باشی. اخم کردم و پوفی کشیدم. - متوجه شدم. ممنون از توجه‌شما... از کنارشون گذشتم که میکال گوشه دامنم رو گرفت و آروم جوری که فقط من بشنوم گفت: - برای همین نمی‌خواستم از خونه من بری، این روز‌ها رو دیده بودم، این جوری تو زندان طلایی می‌ذارنت. پس حالا دیگه نمیشه تغییر داد، مدارا کن. گوشه دامنم رو ول کرد، سمت بوفه رفت. اخم کردم. مدارا کنم؟ بنظرم بهترین تصمیم رو گرفتم. من هم سمت اتاقک شیشه‌‌ای رفتم. نادین در اتاقک رو باز کرد. روی میز یه کاسه میوه و یه گلدون گل صورتی بود. همراه مبل‌های سفید دور مشکی. یکی از مبل‌ها با همه فرق داشت. شبیه شزلون بود به رنگ قرمز. مدیر هم داخل اومد و گفت: - این مخصوص شماست بقیه عادی هستن. تشکر کردم و روی مبل شزلون قرمز_طلایی نشستم. مدیر هم روی مبل نشست. روشا و نادین هم پشت سرم ایستادن. مدیر برگه‌هایی تو دست گرفت و با اخم گفت: - نادین پرده‌ها رو بکش. نادین دستور رو اجرا کرد و مدیر برگه‌ها رو تو دست مرتب کرد. جدی شده گفت: - خانم سانترو، ما می‌دونیم محافظت از شما سخته، پادشاهان و امپراتور‌ها تقبل کردن از شما محافظت کنند. من نمی‌تونم محافظ‌های شما رو راه بدم. بنابراین روشا و نادین از هم‌کلاسی های شما رو گذاشتم. به برگه خیره شد و ادامه داد: - فکر نکنم بخاطر همین موضوع، بتونم شما رو وارد آموزش‌های واقعی کنم‌. از شما می‌خوام امضا کنید که آموزهای شما فقط درون مدرسه صورت بگیره. بلند شدم و سمتش قدم برداشتم. متعجب شد. خم شدم و برگه‌ها رو از دستش گرفتم. روی مبل نشستم و پا رو پا انداختم. برگه‌ها رو دونه به دونه خوندم. راجب حفاظتم بود و دخالت‌هایی که راجب زندگیم کنند. اخم کردم. برگه‌ها رو روی میز انداختم و گفتم: - نه؛ همچین چیزی نمی‌خوام. من اومدم مدرسه تا کاملا آموزش ببینم نه فقط درون مدرسه... وسط حرفم پرید و شوکه پرسید: - تونستی بخونیش؟ اخم‌هام بیشتر تو هم کشیده شد و جواب دادم: - این جوری فکر کنم. دست روی لبش گذاشت و با چشم‌های مشکیش برندازم کرد. - این زبانی که خوندید برای قرار داد جادویی هستش که نشه باطل بشه. اخم کردم و جواب ندادم. ناباور به من چشم دوخت و لب زد: - معرکه هستید! به حرفش اهمیت ندادم و ادامه دادم: - همون‌طور که گفتم، من اومدم تدریس کامل و جامع ببینم. اگه برای آموزش سواد و چند تاکنیک باشه پس نیام بهتره یه امتحان کامل از من بگیرید و مدرک تحصیلی منو بدید. مدیر با اخم ولم صداش یکم بالا رفت. - امکان نداره! حفاظت از شما باید جلو چشمم باشه. من به امپراتور قول دادم نزارم اتفاقی برای شما بیفته! بلند شدم و جواب دادم: - پس بهتره از این مدرسه برم. اومدم برم، میکال با یه سینی وارد اتاق شد. مدیر کلافه گفت: - خانم سانترو لطفا این برای حفاظت از شماست. پشت بهش و خیره به چشم‌های خاکستری میکال جواب دادم: - نمی‌خوام حرف‌هام چند بار تکرار بشه. مدیر کلافه پوفی کشید. زیر لب چیزی گفت ولی شنیدم که گفت: « این جوری بدبختم!» بلند تر گفت: - لطفا بشین الهه‌نور حرف می‌زنیم به تفاهم می‌رسیم. برگشتم نشستم. دنبال شر نبودم باید بجای فرار حرف بزنم. محکم جواب دادم: - می‌شنوم. میکال یه لیوان کاغذی سمتم گرفت و گفت: - مراقب باش. جوری لیوان رو گرفتم جواهراتم بهش نخوره خاکستر بشه. کیکی هم کنارم گذاشت و پیش من با فاصله نشست. مدیر نیم نگاهی به میکال انداخت و گفت: - اگه یه وقت، وقتی ما نمی‌تونستیم دخالت کنیم به جایی که دانش‌آموزها رو می‌فرستیم، به شما حمله کنند چکار کنیم؟ امپراتور هم ما و هم این انجمن رو سر من خراب می‌کنه. نوشیدنی گرم رو خوردم و جیگرم حال اومد. یه تیکه کیک برش دادم که جواهرم به بشقاب خورد و کیک و بشقاب با هم خاکستر شدن‌‌. همه شوکه شدن و میکال دستش رو بالا اورد گفت: - اشکال نداره میرم باز می‌خرم. به چنگالم که یه تیکه کیک روش بود معذب خیره شدم و زمزمه کردم‌. - ببخش. میکال ابرو بالا انداخت. - برای کیک؟ ناراحت سرم رو پایین انداختم. به لیوان بازی کردم. و چنگال کیک رو نگاه کردم‌. یه گاز کوچیک به کیک زدم و بقیه‌اش رو به میکال دادم. - بخور‌. بی رو دروایسی از من گرفت و خورد. مدیر با حیرت به خاکستر روی مبل نگاه کرد و گفت: - خیلی خطرناکه! حتی آهن هم نابود کرد. سرخ شدم. میکال ریلکس جواب داد: - محافظ وحشیش بفهمه این جوری نگاهش می‌کنی خاکسترت هم باقی نمی‌ذاره کیهان. کیهان بی اراده نگاه از من گرفت. دستش رو به پیشونی بلندش فشار داد. - جناب نواسترا شما چه نظری دارید؟ واقعا خانم سانترو به آموزش‌های واقعی خارج انجمنی بره؟ میکال تایید کرد: - حتما باید بره، با شناختی که من دارم، اصلا نیاز به تدریس نداره، هم سوادش هم دانشش از من هم بالاتره حالا که اجازه تدریس بهش داده شده، باید بذارید رشد کنه مطمئنم از پیش بر میاد. لبخند زدم. نوشیدنی گرمم رو تا ته خوردم. زنگ خورد و میکال بلند شد. - دختره، دیر نکنی چون مثل بقیه با تو رفتار می‌کنن. مدیر هم کلافه بلند شد و گفت: - این زنگ فکر کنم باید برید گیاه جمع کنید‌. گیاهی که استاد جادوت میگه، نمی‌دونم بتونم به تو اجازه بدم یا نه. برگه‌ها رو برداشت و رفت. من هم بلند شدم و با اخم از اتاقک شیشه‌ای بیرون زدم.
  15. ‌... سه ساعت، انگار کسی تندتند ورق زده باشه، رد شد. دیگه مامان زنگ زد اعتراض کرد. در فروشگاه رو قفل کردم و سمت ماشینم رفتم. اوه! چقدر برف نشسته. به آسمون نگاه کردم. آسمون قرمز کبود بود. بارش برف هم کمتر شده بود. شیشه‌ی یخ‌زده‌ی ماشین رو پاک کردم. لرزون سوار ماشین شدم و با یه استارت حرکت کردم. دما رو بالا بردم، فکم آروم گرفت؛ خودم نه. پلک‌هام مدام روی هم می‌اومد. رانندگیم داشت خطرناک می‌شد. با بوق ماشین‌ها به خودم می‌اومدم. کمی پنجره رو پایین دادم باد به سرم بخوره. چنان ویبره رفتم که پنجره رو کیپ بستم. دوست‌داشتم زود برسم خونه؛ فقط بخوابم و به هیچی فکر نکنم. به خونه نزدیک شدم. دو تا بوق زدم نگهبان ریموت رو زد. گاز دادم و ماشین رو داخل بردم. کیف و وسایلم رو برداشتم و گذاشتم نگهبان ماشین رو پارکینگ ببره. با هر جونی که تو پاهام بود، دویدم تو خونه. گرمای کف زمین پاهای سرما‌زده‌ام رو مداوا کرد. مامان و دکتر داشتن هم دیگه رو می‌بوسیدن. با دیدن من آروم فاصله گرفتن. مامان اخم کرد و گفت: - دانژه، ساعت رو دیدی؟ به ساعت نگاه کردم. نوزده شده بود! لبم رو گاز گرفتم. - شلوغ بود. دکتر نزدیکم شد و گفت: - برو بخواب تا یه سرم بهت بزنم. یه قدم عقب رفتم. - خوبم. اخم کرد. فوراً گفتم: - باشه، اخم نکن. با عجله پله‌ها رو بالا رفتم. دکتر دستور داد: - سوفی، برای دانژه سوپ ببر بخوره و استراحت کنه. دیگه نشنیدم و وارد اتاقم شدم. لباس‌هام رو با لباس‌گرم و پشمی‌تر عوض کردم. زیر پتو خزیدم و نالیدم. - لعنت به مریضی. مامان و دکتر با هم وارد اتاق شدن. توی دست مامان سینی غذا بود و دکتر کیف همراه و اورژانسیش رو آورده بود. با دیدن بخاری که از ظرف توی دست مامان بالا می‌رفت، هرچند بوش رو نمی‌فهمیدم، دلم از گشنگی مالش رفت. دکتر تبم رو گرفت و معاینه‌ام کرد. اخم کرد و گفت: - گوش‌درد هم داری؟ سرم رو به منفی تکون دادم. - گلوم و بدنم درد می‌کنه. مامان روی تخت نشست. - تب هم داره، ببین چشم‌هاش چقدر سرخه. دکتر تأیید کرد و خواست سرم بزنه که نگاه مامان روی کبودی دستم موند. اخم‌هاش غلیظ شد. - دانژه، اون چیه؟ به کبودی دستم نگاه کردم. نیشخند زدم. - خون دادم. به همونی که تو بیمارستان بود. مگه خودت نگفتی کمک کنم؟ سر دکتر تند بالا اومد. با صدای بلند پرسید: - لیا، تو به دانژه گفتی خون بده؟ اخم مامان به لبخند محوی تبدیل شد. - آره، من گفتم عزیزم. می‌دونم دانژه کم‌خونه، اما اون پسر بدون یه کیسه خون داشت می‌مرد. دست دکتر مشت شد. صداش دورگه بود. - دخترمون رو نباید قربانی کنی. من دکترم، باید حواسم به بیمارهام باشه؛ اما قرار نیست بچه‌ام رو فدای بقیه کنم. مامان آروم گفت: - آدرین، من هم بد نمی‌خواستم. اون پسر جوون بود. نیم‌خیز شدم. نگران بین‌شون نگاه کردم. به دکتر خیره شدم. - مامان اجبارم نکرد… دکتر غرید: - فکرش رو به سرت انداخت. ناخودآگاه عقب رفتم. دکتر نفس کلافه‌ای کشید. مامان سرش رو پایین انداخت. - درسته، نباید سلامتی دخترمون رو به خطر می‌انداختم. مکث کرد. - اما اگه به عقب برگردم، باز هم به دانژه می‌گم کمک کنه. مرگ، در برابر بی‌حالی دخترم چیزی نیست. دکتر وقتی ترس منو دید، لحنش رو عوض کرد: - بعداً با هم حرف می‌زنیم، لیا. مامان هم به من نگاه کرد. - تصمیم درستیه. با این که دکتر از بحث عقب کشیده بود. ولی قلب من تندتند می‌زد. نگاهم هی به رگ برجسته‌ی پیشونی دکتر می‌افتاد و خاطرات بچگیم زنده‌تر می‌شد. رفتم به قبل از این‌که بخواد بابای من بشه. وقتی دکتر و بابام با هم دعواشون شده بود. نمی‌دونم سر چی، اما دکتر بابام رو خیلی بد می‌زد. اون روز ازش متنفر شدم؛ مهم‌تر از اون، وحشت به جونم افتاده بود. پنج سالم بیشتر نبود. بابا با وضع خونی منو خونه برد. یادم نمی‌ره توی ماشین، با دهن خونی خندید و گفت: - این‌جوری خوبه، یکم آروم می‌شه. پرسیدم: - بابا، دکتر آدرین بده؟ اخم کرد. - نه. آدرین بهترین دکتر و رفیق دنیاست. نفهمیدم چرا؛ هنوز هم نفهمیدم. اما می‌دونم هیچ‌وقت از دکتر متنفر نبودم. وقتی بابام مُرد، دکتر مراقب مامان و من شد. بعد به من گفت می‌خواد بابای من باشه. مامان رو می‌دیدم که عاشق دکتره. با هم ازدواج کردن. من هر روز اذیتش می‌کردم؛ لباس‌هاش رو پاره می‌کردم. یه روز هم مدارکش رو سوزوندم. خیلی عصبی شد، اما قانون گذاشت. خط قرمز تعیین کرد. جلوی اذیت‌هام رو نگرفت، فقط ماهرانه حد و مرزش رو مشخص کرد.
  16. https://forum.98ia.net/topic/5216-رمان-امن،-اما-بی‌دل-آلنایزدقلم-کاربر-انجمن-نودهشتیا/?do=getNewComment
  17. اگر یه کودک ۱۰_۱۲ ساله رو ببینم بهش حقیقت رو میگم. میگم که منتظر بزرگ شدن نباشه میگم که جز فشار روحی روانی و جسمی هیچ چیزی در انتظارش نیست میگم که بزرگ میشه و می‌فهمه از ما بهترونی وجود دارند که حقشو‌ میخورن و اون می‌فهمه و نباید دم بزنه میگم میدوی و نمیرسی میگم میبینی و نمیتونی داشته باشی میگم بهش، اماده‌اش میکنم که آگاه بزرگ بشه تا از همون اول آماده بیاد توی ماراتون زندگی!

    بدونه یه ماراتون عادی نیست اگر یک روز ندود‌ حذف میشه میگم پا برهنه باید بدود و از ما بهترون با کفش های کتونی....

    میگم که بعضیا زیر تیغ آفتاب باید ادامه بدن و بعضیا سایه‌بان دارند.

    میگم بارون بیاد سیل بیاد زلزله بیاد جنگ بشه باید ادامه بده.

    میگم که وسط راه آدمایی رو میبینی که دست‌شون سوال مدیاست، میگیرنش‌ جلوش چشمت تا نتونی جلو رو ببینی.

    میگم هرکس‌ هررررکس خواست باهات دوست بشه قبول نکن گولشو نخور همجنس یا جنس‌مخالف...

    میگم همه سوء قصد دارن همه گشنه‌ شدن وحشی شدن بی رحممم‌ شدن.

    -سری دلنوشته‌های خانم شاید

  18. به کلاس شماره هفده رفتیم‌. با دیدن کلاس شاخ در اوردم. همه جا سفید بود بدون ذره‌ای لک! همه چی می‌درخشید. چند نفر روی صندلی نشسته بودن و با هم حرف می‌زدن. روشا به برگه دستش نگاه کرد و گفت: - سایورا تو روی صندلی شماره سه می‌شینی، نادین کنارته. من پشت سر تو هستم، کنار دستیم هم اسمش آسیم تکین هست. به برگه تو دستش نگاه کردم؛ لیست و اسامی صندلی ها رو نوشته بودن. من نمی‌دونم چطوره، فکر کنم برنامه‌ام رو تریستان چیده، چون دیدم داشت یکی از کلاسور‌ها رو برگ می‌کرد. تمام وسایلم از جنس جادو و پرتو هستن تا نابود نشن‌. البته تا جایی که جواهر روی بدنم نباشه و دستم بهش بخوره اون وسیله چیزیش نمیشه. مثلا مداد و وسایلم عادیه ولی دفتر و کتاب‌هام نه. الان می‌ترسیدم برم سر میز بشینم و نابود بشه. با استرس همراه نادین رفتم و گفتم: - این صندلی‌ها از چه جنسی هستن؟ با سر و صدای چند نفر سرم رو بالا اوردم. دیدم چند نفر یه صندلی درخشان رو دارن کشون‌کشون میارن! دهنم باز موند و دختری پرسید: - ملکه آسمان و نور این جاست؟ جلو رفتم. سعی کردم شوکه نباشم و گفتم: - این‌جا هستم، اون صندلی برای منه؟ دختره با دیدنم زیر پاش واضح سست شد. مات به منو بدنم نگاه کرد. - یا ستاره اعظیم! موهام رو پشت گوشم انداختم. مدیر کریثامن اومد و غرش کرد: - به چی خیره شدی آسو؟ الان استاد این جا میاد زود صندلی رو بذارید. مدیر کریثامن رو من کرد‌، همه جای منو باز رصد کرد لبخند چندشی زد. - الهه‌نور اصلا نگران نباشید. ما سفارشی از خالص‌ترین، با کیفیت‌ترین چوب ساختیم تا بتونید بشینید. پسری با لودگی پرسید: - مگه اوف میشه مثل ما روی صندلی بشینه؟ خجالت کشیدم و برگشتم نگاهش کردم. یه پسر مو قرمز بود. روشا پرید بهش و گفت: - فضولیش به تو نیومده. جا صندلی منو درست کردن و مدیر گفت: - نادین و روشا میز اول بشنید و مراقب الهه باشید. بازوم رو فشار دادم. سمت صندلی تک نفرم رفتم که یه میز کشاب دار با قفل و کلید روش بود نشستم. سرخ شده گفتم: - ممنون آقا مدیر. دختری خندید‌ و نالید: - چقدر ناز داره صداش! مدیر لبخندش گشادتر شد و گفت: - تو فقط بگو چی می‌خوای من سریع فراهم می‌کنم. کیفم رو روی جایگاه جای کیف گذاشتم. و جواب دادم: - شما به من لطف داری. صدای گلو صاف کردن اومد. مدیر لبخندی زد. به مردی که گلو صاف کرد چشم دوخت و گفت: - استادتون اومد، مرتب و مودب بشینید. چشمم روی استاد زوم شد که شوکه شدم. استاد ما، اون... اون میکال بود که خودش رو پیر کرده بود. لبخند بزرگی زدم و شاد شدم. با دیدنم لبخند زد. دست پشت کمرش گذاشت و گفت: - بنده استاد شما آقای نواسترا هستم. درس‌های خوانداری و معمولی رو با من می‌گذرونید. مطمئنم بعضی شما سواد ندارید و خوندن و نوشتن برای شما سخته. دختری پرسید: - استاد نواسترا اسمتون چیه؟ میکال روی میز ضربه زد و جواب داد: - دخترم بهتر نیست به جای اسم به چیز‌های مهمی پرداخت کنیم؟ دختره از خجالت آب شد. میکال روی صندلیش نشست و کتابی قطور روی میزش گذاشت و گفت: - سال‌های متوالی هستش که من این جا تدریس می‌کنم. همه می‌دونند و احترام می‌ذارند. از حرف زدن وسط تدریسم خوشم نمیاد. هیچی رو دو بار تکرار نمی‌کنم. اگه متوجه نشدید شاید اصلا توضیح هم ندم. کسایی که مشکل دارند، سوالی رو متوجه نمیشن، روی برگه بنویسن تا من هفته بعدش، یا فردای روزش با روش دیگه آموزشش بدم؛ تا برای همه جا بیفته. بعد از گفتن قوانینش که به صفت و حالش می‌خورد. راجب چندتا الفبا داریم. حرف زد و کلی چیز گفت. وقتی فهمید حرف‌هاش تو مخ ما رفته گفت: - خب دختر و پسرای عزیز، دفتر‌هاتون رو در بیارید چون الان نیاز به هیچ کتابی نداریم. کیفم رو باز کردم. کلاسور و جا مدادی سبز_آبیم رو در اوردم. پای تابلو پنج حرف نوشت و توضیح داد و تلفظش رو گفت. چون از هجده سالگی درس و سواد یاد می‌گرفتیم‌ پنج آوا همزمان یاد می‌دادن. ذهن پخته‌اس و گنجکایش داره. زبان معرف این دنیا بود. «نکته: من به زبون فارسی خودمون میگم متوجه بشید.» (ا، ب، پ، ت، ث) رو یاد داد. با بازی کلمات گفت: - من الان یک کلمه در میارم مثل بابا‌. از شما می‌خوام دقت کنید و کنار هم بچینید تو دفتر خودتون وارد کنید. با مداد نوشتم. تونستم ازش آب، بابا، تب، تاب و چند چیز دیگه در بیارم. همه با کنار دستی خودشون مشورت می‌کردن. روشا تو پاهای نادین زد: - اخه تاتو «و» کجا داره تو این پنج تا؟ نادین خندید و خودم رو جلو کشیدم و گفتم: - با، تا، پا میشه. نادین دست زیر چونه‌اش گذاشت و گفت: - آره پا رو ننوشتم. روشا مغرور جواب داد: - من نوشته بودم. لبخند زدم. میکال روی تابلو زد. - مهدیس بلند شو و کلماتی که نوشتی رو بخون. مهدیس معذب گفت: - من تونستم دو تا پیدا کنم، یکی آب دومی تب. یکی یکی همه رو بلند کرد تا به من رسید و خوندم. - با، تا، پا، تب، تاب، آب، پاپ، بات، بتا.‌.. میکال خندید و گفت: - خوبه، متوجه شدم. خجالت زده، دست روی صورتم گذاشتم. پسر مو سرخه با خنده گفت: - انگار حرف‌‌ها رو مجازات کرده، هرچی تو دلشون بوده ریخته بیرون. کل کلاس از خنده منفجر شد. انقدر دنده پهن بودم، خودمم خنده‌ام گرفت. سرم رو روی میزم گذاشتم و خندیدم. میکال به تابلو زد و گفت: - خوبه دیگه آرتین انقدر نمک نریز. سرم رو با خنده بالا اوردم. میکال تا آخر زنگ یادمون داد. یعنی دستم شکست از بس نوشتم. تو همون یک ساعت ما پنج حرف رو کامل یاد گرفتیم اصلا نیاز نبود دیگه بخونیم. البته من بلد بودم به لطف همجوشی‌هام. از تو کیفم تغذیه در اوردم. میکال برای این که بچه‌های کلاس حساس نشن به من آشنایی نداد. به سیب سرخم نگاه کردم. با صدای دختری خون تو رگ‌هام خشک شد. - یه جوری بهش احترام می‌ذارند، انگار دختر خداست. اون فقط از یه نسل نفرین شده‌است. سانترو... چه حرف‌ها من بودم تف هم جلوش نمی‌انداختم. مگه نمی‌دونید یکی از زاده‌های نور با تاریکی‌ها بوده؟
  19. ۶۵سانت مو رو کوتاه کردم تا خاطراتت که از تار تار موهام آویزون شدن رو از زندگیم پاک کنم
    اما یه حقیقتی رو یادم رفته بود آقای دال‌ره
    اینکه تو توی مغزم حک شدی...!

  20. ساندویچ شماره بیست و سه🩸 با هر قدمی که بر می‌داشتم، بیشتر توی تاریکی فرو می‌رفتم. زیرزمین بوی رطوبت و تعفن به خودش گرفته بود. از آخرین پله پایین اومدم، برگشتم و به راه‌پله مارپیچی که خودم طراحیش کرده بودم، نگاه تحسین‌برانگیزی انداختم. درِ اتاق شکنجه، از چوب کهنه و حکاکی‌شده با نقش چهره‌هایی فریادزن بود. کلید رو از آویز کنار در برداشتم و بازش کردم. در با صدای قیژ توی لولاش چرخید و من بازرس رو دیدم. نور ماه از روزنه پشت‌سرش که اندازه کف دست بود، روی صورتش راه پیدا کرده بود. متوجه من که شد، سرش رو بالا گرفت. هردو دستش رو از سقف بسته بودن و بین زمین و هوا معلق بود. - از جون من چی می‌خوای؟ خسته بود و کوچک‌ترین تقلایی از طرفش نمی‌دیدم. در رو بستم و چند قدم برداشتم تا به وسط اتاق برسم. حالا بهتر می‌دیدمش. دست‌هام رو پشتم بردم و گفتم: - اون تبرو اونجا می‌بینی؟ به تبر بزرگی که به شکل باشکوهی آویزون شده بود نگاه کرد و دوباره چشم به من دوخت. - با تو میشه سه نفر که با این تبر کشته شدن. چشم باریک کرد. جلو رفتم و مشعل رو از روی دیوار برداشتم. آتش مشعل رو به طرف بازرس گرفتم که صورتش رو عقب برد و غرید: -‌ چی‌کار می‌کنی؟ جونمو بگیر و تمومش کن! مشعل رو نزدیک‌تر بردم. باید می‌فهمید مرگ راحتی انتظارش رو نمی‌کشه. شعله به تیغه گونه‌ش گرفت و فریادی از درد سر داد. مشعل رو عقب کشیدم و گفتم: - من آدم‌کُش نیستم بازرس، ولی شکنجه‌گر خوبیم. شاهدم هم... به اسکلت جمجمه گوشه اتاق، نگاه کوتاهی انداختم و ادامه دادم: - بی‌خیال. مطمئنم تو برخلاف اون، آدم حرف گوش‌کنی هستی و کمکم می‌کنی تا رستورانمو پس بگیرم. صورتش از شدت درد مچاله بود و توی هوا داشت به خودش می‌پیچید. مجبورم نکن آدم بَده بشم بازرس، دردش خیلی بیشتر از این‌هاست.
  21. همه گفتن خوب شد. 

    دعای دشمن اثر کرد... 

    دور شد. 

    🚶🏻‍♂️🕳️

  22. پارت صد و چهل و نهم ( مازیار ) این وضعیت اصلا به مزاجم خوش نمی‌رفت...این دختر یه تهدید جدی برای زندگیمون محسوب می‌شد. پوریا داشت از زیر دستم در می‌رفت و یجورایی انگار روش تاثیر گذاشته بود و اونو توی مشتش گرفته بود. نمیذاره که بکشمش تا از شرش راحت بشم! تنها یه راه مونده...باید یکاری کنم تا پوریا از دست این دختر خلاص بشه و نمیتونم با لجبازی اینکار و کنم وگرنه پوریا باهام بیشتر لج می‌کنه و از اینی که هست هم ازم دورتر میشه...امروز صبح تا الان که ساعت ده شبه هم این دختره رو با خودش برداشته و معلوم نیست کجا برده و هر چی زنگ هم میزنم جواب نمیده. پوریا تنها شانس من تو زندگی مافیا و شرکته و بدون اون واقعا خیلی از مسائل زندگیم ناقص میموند و مهره‌ایی بود که اصلا نمی‌تونستم از دستش بدم...تنها نقطه ضعفش که همیشه باهاش مشکل داشتم مهربونی و دلرحمیش بود. اما نسبت به این دختر زیادی داشت واکنش نشون میداد...شاید هیچی نمیدونست اما لازم نبود که کسی که به دردمون نمی‌خوره، توی زندگیمون باشه و بهتر بود که حرفش کنیم اما چجوری؟!! با زور که نمیشه و پوریا رو بدتر ازم دور می‌کنه...اون دختره هم که مثل کنه بهش چسبیده و اصلا از کنارش جُم نمیخوره...تنها راه...ملیکاعه! آره...خودشه...باید زنگ بزنم تا زودتر برگرده و بلکه منو از این مخمصه‌ایی که فعلا توش گیر کردم نجات بده! چندین سال قبل متوجه علاقش به پوریا شده بودم اما پوریا کلا حس برادری نسبت بهش داشت و منم دلم نمی‌خواست دخترم عذاب بکشم و ازش خواستم هر جوری که هست دست از این عشق احمقانه برداره چون که منم تو این مسیر حمایتش نمی‌کنم و برای یه مافیا، هیچوقت یه زندگی عاشقانه نمی‌تونه وجود داشته باشه اما اگه من پشت ملیکا وایستم و حداقل ملیکا بتونه تو قلب و ذهن پوریا نفوذ کنه، بازم اختیار پوریا رو به دست میگیرم و اون دختره احمقم که ارتباطشونو ببینه، خودش دمش و میذاره رو کولش و می‌ره و اون وقت من می‌دونم باهاش چیکار کنم که دیگه هیچوقت دست پوریا بهش نرسه....بنابراین گوشی رو برداشتم و شماره ملیکا رو گرفتم: ـ سلام دخترم! ـ سلام بابایی، خوبی؟؟ چه عجب!! بالاخره یادی از یدونه دخترت کردی! گفتم: ـ ای بی معرفت...من که همیشه سرم خلوته یاده تو می‌کنم. تو حتی یبارم بهم زنگ نمی‌زنی! ـ والا بابا این ترم آخری برای ارشدم خیلی سرم شلوغ شده! شرمنده.
  23. پارت صد و چهل و هشتم یهو با دستش به حاج بابا اشاره کرد که داشت با گلهای باغ آب میداد و گفت: ـ میبینی زیرلب داره زمزمه میکنه؟! یکم دقت کردم و گفتم: ـ آره! ـ همینجور داره با زنش حرف میزنه! گفتم: ـ یعنی اینقدر عاشقش بوده؟؟ پس خوشبحال هاجر خانوم... پوریا ساکت شد و دیگه چیزی نگفت...رو بهش گفتم: ـ پوریا، یه سوال بپرسم؟ ـ آره بپرس! ـ اگه...اگه یه روزی آرون و پیدا کنی، منو بهش میدی؟! با جدیت نگام کرد و گفت: ـ معلومه که نه! مگه اینکه خودت بخوای... حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ عمرا...من، من دیگه حتی نمی‌خوام اسمشم بشنوم و اصلا برام مهم نیست که سرش چه بلایی میاد پوریا! پوریا به چشمام نگاه کرد تا مصمم بودن منو ببینه و وقتی باورش شد با لبخند رو بهم گفت: ـ خوشحالم که طرز فکرت داره تغییر می‌کنه! تو دلم گفتم: طرز فکرم که خیلی وقته عوض شده ولی تو منو نمی‌بینی یا خودتو میزنی به اون راه...کاش بتونم از احساسات تو هم مطلع بشم. اون روز خیلی خوش گذشت و شبش باهم رفتیم همون کبابی که اون دفعه رفتیم و بی‌نهایت بهمون خوش گذشت...
  1. نمایش فعالیت های بیشتر
×
×
  • اضافه کردن...