رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

تمامی فعالیت ها

این جریان به طور خودکار بروزرسانی می شود

  1. ساعت گذشته
  2. دلنوشته رهایی... گاهی می‌گم دنیا قشنگه اما همون لحظه باورم می‌شکنه. دلخوری‌هام جون می‌گیرن. آدم‌ها بی‌دلیل قضاوتت می‌کنن بعد ادعا دارن بمانی؛ تازه، نرم، سخت. من اهل موندنم اما تنِ شکسته‌ام تاب نداره. دل... فقط ذره‌ای رهایی می‌خواد.
  3. امروز
  4. به آنان که ما را رها نمودند،

    در خاک خالی،

    بی‌آب و گیاه،

    بی‌هیچ اشک و آه،

    بگویید:

    ما ریشه در خویش داشتیم 

    و سبز گشتیم

    و سبز خواهیم ماند.🌱

  5. درخواست ناظر رمان برای رمان باغ آبی اثر نوا
  6. شب‌هایم آکنده از عطر قدسیِ یاس می‌گذرد؛ یاسی که از آن‌سوی کوچه‌ی خانۀ پدری سر برمی‌آورد و جان خسته‌ام را در گردابی از تمنّایی بی‌قرار فرو می‌برد. آیا تو هرگز حسرتِ «خاطره‌ای مهجور» را چشیده‌ای؟ خاطره‌ای کهن، لبریز از شبحِ یارانی که تنها در سحرگاهانِ رؤیا به دیدارشان می‌شتابی؛ همان رؤیایی که عطر خیالشان در تمام روز در رگ‌هایت می‌دود و ذرّه‌ذرّه وجودت را مسحور و مضمحل می‌سازد. همچون تلخیِ ملکوت‌آسای فنجانی اسپرسوی سرد، در کنار رودخانه‌ای فروخفته در ظلمت، تلخی‌ای گیرا و نافذ، که ژرفای سرشتت را می‌سوزاند و بر لبانت مزّه‌ای از اندوه و شوق به‌جا می‌گذارد؛ رایحه‌ای از سایۀ تو. آری، شب‌هایم با آه‌های نهان و اشک‌های بی‌قرار می‌گذرد، تا سپیده‌ای دیگر سر رسد و با طلوع خویش، رؤیایی معطّر و دوباره‌ زنده در آستانه‌ٔ انتظارم قد برافرازد…
  7. # پارت دهم با صدای زنگ گوشی از خواب بیدار شدم در حالی که خواب‌آلود بودم گوشی رو گذاشتم رو گوشم و گفتم: - بله بفرمایید؟ - این چه صداییه؟ شبیه معتادا حرف میزنی؟ صاف نشستم و نگاه به گوشیم انداختم زهره بود خندیدم و گفتم: - کله سحر زنگ زدی میخوای شاداب جوابتو بدم؟ زهره شاکی گفت: - میخوام خفت کنم مهتاب، ساعت دهه پاشو بریم ثبت نامت کنیم! هین بلندی کشیدم و بدون خداحافظی گوشیو پرت کردم رو تخت خودمم سریع رفتم سرویس بهداشتی و صورتمو آب زدم هرچی دم دستم بود پوشیدم و در حالی که لنگه کفشمو میپوشیدم مدارکمو از جاکفشی برداشتم و رفتم سر کوچه دیدم زهره با ماشین منتظرمه، سوار شدم و رفتیم کارهای ثبت نام رو انجام دادم خداروشکر یکم دیرتر میومدم کار از کار گذشته بود یادم باشه برگشتنی دو رکعت نماز شکر بخونم. با زهره طبق خواسته مامان خانوم رفتیم پاساژ واسه امشب لباس بگیرم، زهره دست رو هرچی لباس باز و لختکیه میزاشت، من آدم سختگیری نبودم ولی خوشم نمیومد دار و ندارمو در معرض دید ملت بزارم. پاساژا رو با زهره شخم زدیم آخرش یه لباسی دیدم چشمم رو گرفت، یه پیراهن کرمی مخملی بلند یقه اسکی آستین بلند که رو قسمت سینه مدل یقه چپ و راستی داشت با یه شال حریر کرمی که همراهش بود وارد مغازه شدیم از فروشنده پرسیدم: - سلام خسته نباشید مثل این پیراهن کرمی رنگای دیگه هم دارید؟ فروشنده هم جواب سلامم رو داد و گفت: - بله، رنگ سورمه‌ای و سبز زمردی هم موجوده؟ سورمه‌ایش رو پرو کردم رو تنم خیلی شیک بود پیراهنم مدل فون بود و واقعا بهم میومد، همون رو خریدیم و اومدیم بیرون و بعدش هم یه صندل مشکی خریدم، چیزی که عجیب بود این بود که لباس تیره پوست برنزه من رو کمی روشن نشون میداد... میخواستیم بریم با زهره ناهارم بخوریم بعدش برگردیم خونه ولی مادرش بهش زنگ زد مثل اینکه خونه عموش اومدن ناهار خونشون مادرش هم دست تنهاست، مجبور شد بره باهام خداحافظی کرد و رفت قبل از رفتن تأکید کردم امشب بیاد مهمونی! منم حوصله گلنار و شوهرش رو نداشتم رفتم یه رستوران کنار پاساژ و جوجه کباب سفارش دادم و برگشتم خونه، تقریباً ساعت دو ظهر بود... کلید و انداختم و رفتم داخل دیدم گلنار داره میوه میشوره واسه شب، سلامش کردم داشتم میرفتم تو اتاقم که گفت: - دخترم زنگ زدم اَسما بیاد دستی به سر و روت بکشه. به طرفش برگشتم و گفتم: - نیازی نبود اسما بیاد، خودم بلدم آرایش کنم! گلنار دست به کمر شد و با لحن شوخی مانندی گفت: - تو بلد نیستی به خودت برسی، لازم دونستم اسما بیاد همینی که هست! سری تکون دادم و رفتم تو اتاقم خریدام رو انداختم تو کمد و گرفتم خوابیدم... *** صدای موسیقی کل خونه رو پر کرده بود، همه مشغول رقص و بگو بخند بودند منم با زهره داشتم حرف میزدم که یهو یه دختری از پشت منو کشید برگشتم طرفش، صورتش رو پوشونده بود با التماس گفت: - اون اینجاست، پیداش کن! با تعجب گفتم: - شما کی هستید؟ کیو باید پیدا کنم!؟ صدایی نشنیدم یهو محو شد... گلاره بود، آره گلارههه... چشمام رو باز کردم، این کابوس لعنتی باز قلبم رو بی‌قرار کرده بود تنم از ترس سست شده بودم با بی‌جونی خودمو تو سرویس انداختم و کارهای مربوطه رو انجام دادم و اومدم بیرون.. داشتم موهامو میبستم که در اتاقم زده شد، فکر کنم اسما اومده، گفتم: - بیا تو. اومد تو و آروم سلامم کرد جوابشو دادم و گفتم: - بشین رو میز عسلی تا من بیام. باشه‌ای گفت و نشست، اسما دختر آقای جوادیه دختر خیلی آروم و ساکتی بود.. رفتم تو آشپزخونه و از یخچال یه قرص تپش قلب برداشتم و با یه لیوان آب سر کشیدم، این گلاره لعنتی آخرش من رو به کشتن میده..
  8. پارت صد و هفت همه رفته بودن ؛بهراد و نازی به پیشنهاد مامان قرار شد شب رو بمونند ، چون همه خسته بودن بعد گفتن شب بخیری به اتاق هامون رفتیم ، از بس بدنم کوفته بود تصمیم گرفتم برم حمام ، داخل حمام اتاقم شدم و شیر آب رو باز کردم تا وان پر بشه ، کانزاشی رو از تو موهام دراوردم و موهام پریشون دورم ریخت ، آرایشم پاک کردم و گوشیم رو برداشتم و به حمام رفتم و داخل وان جای گرفتم . چند دقیقه چشم هام رو بستم و به ذهن شلوغم استراحت دادم ، امروز یه حس جدید رو تجربه کرده بودم و تا تونستم ازش فرار کردم ، اما الان که تنها بودم دیگه ذهنم نمیذاشت ازش فرار کنم. چهره اروین از جلوی چشمم کنار نمیرفت ، ناخودآگاه داشتم تو ذهنم تصورش می کردم ، موی های مجعد خرمایی رنگ ، چشم های عسلی رنگش ، قد بلند و هیکل چهارشونه اش ، چه قدر امشب تو اون پیراهن جذب سفید و کروات باریک مشکی و شلوار خوش دوخت مشکی رنگش جذاب شده بود ، به خودم که اومدم دیدم روی لبم لبخندی ظاهر شده و دلم داره غنج میزنه ! لبخندم و خوردم و اب دهنم رو قورت دادم ، سرم رو تکون دادم و مغزم بهم تشر زد و گفت : به خودت بیا دختر این چه وضعشه ! اما قلبم جوابش رو با تپش های تند و بی وقفه داد ، نمیدونم چرا ولی نمیتونستم یا شاید نمی خواستم احساسم رو پیش خودم تعبیر کنم ، انگار هنوز قلبم نتونسته بود ذهنم رو متقاعد کنه!
  9. سرم چرخید. به دختره مو قهوه‌ایِ چشم خاکستری نگاه کردم. روشا غرش کرد: - ببند دهن بو گندوت رو، همه رو با یه چوب که نمی‌زنند. دختره با پوزخند گفت: - بخاطر یه نفر که با تاریکی بود همه خودکشی کردن همشون تو آتیش اون زن رفتن. دستم لرزید. مات چشم‌های دختره شدم‌. قلبم انگار تو گوشم می‌زد. وقتی نادین و روشا داشتن از من دفاع می‌کردن؛ رفتم تا دیگه نشنوم. به سیبم خیره شدم. کسی سانترو‌ها رو نکشته خودشون خودشون رو کشتن! چون اون زن با ایزد تاریکی بود؟ چشم‌هام گشاد شد و لب زدم: - چرا؟ چرا بخاطر یه اشتباه، برای یه عشق بین تاریکی و نور همه باید خودشون رو بکشند؟ صدای آشینا تو سرم پیچید: - چون ننگ بزرگی برای نورزادگان بود. اون دختر پرنسس بود. وقتی یه پادشاهی، اون هم دخترش چنین کاری کنه وضع همین میشه. پادشاه دستور خاموشی دخترش رو داد. ایزد تاریکی برای بردن بچه‌اش اومد. جنگ سختی شد و همه تبارزادگانِ نور خودکشی کردن، تو یه محراب خودشون رو گردن زدن‌. شاید فکر کنی کوته ذهن بودن ولی نبودن با کار پرنسس تبارزادگان داشتن نور خودشون رو از دست می‌دادن و چیزی بدتر از تاریکی می‌شدن. وقتی یه نور تاریک بشه، تاریکی دلیلی نداره و دنیا پاشیده میشه. پس خودشون رو کشتن تا دنیا رو نجات بدن و مجازات پرنسس رو بخرند. سیب تو دستم رو فشار دادم. بدنم مورمور شد و بغض کردم. یه اشتباه، یه نغمه، یه نسل سوخت و از بین رفت. من هم باید بمیرم؟ چون من نورم و تریستان تاریکی. چی میشه؟ تقدیرم مثل اون زن میشه؟ ولی تریستان محافظ منه. آشینا خندید: - به این مزخرفات فکر نکن‌، تو خودت نور و تاریکی رو همزمان درون خودت داری؛ بنظرت اگه نور بودی تربستان الان زنده بود؟ معلومه نه تریستان کنارت نابود می‌شد. پرنسس هم با یه ایزد بود برای همین نورش ایزد رو نابود نکرد. ولی خب پرنسس رو تاریک کرد. وقتی چیزی از کسی برتری داشته باشه، اون شخص نابود میشه. پرنسس هم زمان زایمان تاریک شد. کنجکاو و غمگین پرسیدم: - آشینا، بچه ایزد و پرنسس چی شد؟ اون هم کشتن؟ آشینا: اونجا نبودم، ولی شنیدم با مادرش آتیشش زدن و نگذاشتن پدرش ایزد تاریکی اونو ببره. پوف چه فکری با خودم کردم! فکر کردم من بچه ایزد و اون زن هستم، ولی اگه آتیشش زدن، یعنی نیستم. فقط دارم گذشته ننگ بار یکی دیگه رو به دوش می‌کشیدم. پدر و مادر من کیه؟ یعنی گذشته من از نسل سانترو‌ها وحشت‌ناک تره، اگه دنبال پدر مادرم باشم انگار دنبال مرگ خودمم؟ آکیلا همه چی رو می‌دونه، اون می‌دونه و نمیگه، کاش بتونم یه روز باهاش همجوشی کنم تا همه چی رو بفهمم. ولی کی به اون مرد ترسناک و زیبا می‌تونه نزدیک بشه. باصدای نفس نفس روشا به خودم اومدم و گفت: - سایورا دیگه خودت تنها جایی نرو، ناسلامتی ما محافظ‌های تو هستیم. به دستم که درون پوست سیب فرو رفته بود و دستم چسب‌ناک خیره شدم. کی این بلا سر سیب اومد؟ آهی کشیدم و نادین گفت: - اون دختره رو تحویل مدیر دادیم دیگه تخم نمی‌کنه زبون باز کنه. لبخند محو زدم و تشکر کردم. سیب له شده‌ام رو گاز زدم و روشا فقط یک ریز داشت فحش و لعنت می‌کرد و گفت: - بهش فکر نکنی‌ها؟ اصلا حقیقت نداره. زادگان نور انقدر با شرافت بودن انقدر شریف بودن که خودشون رو قربانی کردن دنیا نابود نشه. تازه پرنسس خانم هم خیلی خوب و مهربون بود. وای وای... وقتی فلوتش رو به صدا در می‌اورد، همه چی انگار زنده می‌شد. همه چی جون می‌گرفت. من خودم از نزدیک شنیدم. یهو روشا بلند زد زیر گریه و صدای فلوت رو با سوت زدن و لب‌های لرزون از گریه در اورد. با گریه‌اش بغض کردم و نادین هم با بغض رو گرفت و خش‌دار گفت: - همه وقتی یه چیز بد از شخصی می‌بینند تمام خوبی‌های اون رو فراموش می‌کنند. پرنسس آرزو کسی بود که من بهش احترام می‌‌ذارم. نغمه‌ای می‌زد که برکت به ستاره و زمین می‌رفت، همیشه عاشق این بود روی ماه بشینه و فلوت اقیانوسی رنگش رو بزنه. متعجب پرسیدم: - شما می‌شناسیدش؟ روشا بینیش رو بالا کشید و سر تکون داد. - ما دورگه نور و گرگینه ماه هستیم. ولی خوب نور زیاد نداریم مثل تبارزادگان، خانواده ما برای پادشاه کار می‌کرد. من و نادین وقتی با پدرمون می‌رفتیم پرنسس هم می‌دیدیم. شوکه شدم و پرسیدم: - اوه نمی‌دونستم! روشا به من خیره شد و گفت: - می‌دونی سایورا ناراحت نشو، ولی تو شبیه تبارزادگان نیستی. گوش‌های بلندت شبیه الف‌هاست یا اژدهایان نمی‌دونم چی ولی گوش‌های تو اصلا به تبارزادگان نمی‌‌خوره. آره می‌دونستم برای همین جواب دادم: - درسته به من میگن تبارزاده و الهه نور ولی واقعا از اون نسل که نیستم‌. من هاله پاک هستم، بعد وقتی همه تبارزادگان مردن من چطوری متولد شدم. نادین دست تکون داد: - بی‌خیال شو خواهرم یکم شش میزنه. روشا غرش کرد و دنبال نادین کرد. نادین پشت من اومد و گفت: - هی مراقب باش، این جوری ملکه رو ناامید می‌کنی محافظ‌هاش رو عوض می‌کنه. روشا ایستاد. نگاهم کرد و با لبخند جواب دادم: - راحت باشید، از این که دورم رو افراد خشک بگیره حس بدی می‌گیرم. روشا لبخند زد و گفت: - وقتی دیدمت با این جواهرت گفتم از این دختر مغرور‌ها هستی. ناراحت نشو سرورم، ولی واقعا این همه جواهر خطرناکه کم‌ترش کن. به سیب نصفم نگاه کردم و جواب دادم: - نمی‌تونم. کنارم اومد و آروم پرسید: - چرا؟ خانوادت نمی‌ذارند؟ نادین اخم کرد: - روشا تو مسائل شخصی دخالت نکن. من هم سکوت کردم. نمی‌خواستم بگم جواهرات با بدنم یکی هستن و جزو بدن من. گازی به سیبم زدم که صدای آشنایی تو گوشم پیچید. - دختر خانم؟ برگشتم و میکال رو دیدم. لبخند زدم و سمتش قدم برداشتم. رو به روش ایستادم. مثل همیشه چند ثانیه کوتاه نگاهم کرد و روش رو چرخوند و پرسید: - آسمان چطوره؟ خیره به سیب گاز زدم جواب دادم: - از اون چیزی که فکر می‌کردم بهتره. به بچه‌های مدرسه خیره شد و گفت: - ایهاب بهونه‌ات رو می‌گیره. سریع جواب دادم: - یه بار بیارش. اخم کرد و نگاهم کرد. - فعلا نمی‌تونم. متوجه شدم و لب زدم: - حالش چطوره؟ آهی کشید و سر به منفی تکون داد. - وزنش خیلی پایین اومده و همش بهونه تو رو می‌گیره. غذا هم هیچی نمی‌خوره. ناراحت شدم. جرقه‌ای تو سرم زد و گفتم: - برای ایهاب یه نقاشی می‌کشم. بگو برای من هم بکشه و تو نقاشی وضع حالش رو برای من نقاشی کنه. میکال قهقهه زد و سر تکون داد. - ایده خوبیه. لبخند زدم و ادامه داد: - بریم یه چیزی بخوریم. سیب تو دست منو گرفت و گازی زد. دهنم باز موند! دهنی من بود. روشا و نادین سعی می‌کردن تعجب نکنند و واکنش نشون ندن. میکال با فاصله از من قدم برداشت و به روشا و نادین اشاره کرد. - محافظ‌های تو هستن؟ سر تکون دادم. مدیر همراه چند نفر سمت ما اومد و گفت: - الهه نور؟ ایستادم و نگاهش کردم. از نگاه‌هاش خوشم نمی اومد. رو به روی من و میکال ایستاد و گفت: - جایگاهی خصوصی برای استراحت شما درست کردیم الهه‌نور. به اشاره‌اش نگاه کردم؛ یه اتاقک شیشه‌ای بود! معلومه تازه گذاشتنش. شوکه شدم و ناباور جواب دادم: - اصلا لازم نبود! میکال اخم کرد و گفت: - ملکه آسمان و نور هستی، دختر بهتره تو جایگاه مخصوص باشی. اخم کردم و پوفی کشیدم. - متوجه شدم. ممنون از توجه‌شما... از کنارشون گذشتم که میکال گوشه دامنم رو گرفت و آروم جوری که فقط من بشنوم گفت: - برای همین نمی‌خواستم از خونه من بری، این روز‌ها رو دیده بودم، این جوری تو زندان طلایی می‌ذارنت. پس حالا دیگه نمیشه تغییر داد، مدارا کن. گوشه دامنم رو ول کرد، سمت بوفه رفت. اخم کردم. مدارا کنم؟ بنظرم بهترین تصمیم رو گرفتم. من هم سمت اتاقک شیشه‌‌ای رفتم. نادین در اتاقک رو باز کرد. روی میز یه کاسه میوه و یه گلدون گل صورتی بود. همراه مبل‌های سفید دور مشکی. یکی از مبل‌ها با همه فرق داشت. شبیه شزلون بود به رنگ قرمز. مدیر هم داخل اومد و گفت: - این مخصوص شماست بقیه عادی هستن. تشکر کردم و روی مبل شزلون قرمز_طلایی نشستم. مدیر هم روی مبل نشست. روشا و نادین هم پشت سرم ایستادن. مدیر برگه‌هایی تو دست گرفت و با اخم گفت: - نادین پرده‌ها رو بکش. نادین دستور رو اجرا کرد و مدیر برگه‌ها رو تو دست مرتب کرد. جدی شده گفت: - خانم سانترو، ما می‌دونیم محافظت از شما سخته، پادشاهان و امپراتور‌ها تقبل کردن از شما محافظت کنند. من نمی‌تونم محافظ‌های شما رو راه بدم. بنابراین روشا و نادین از هم‌کلاسی های شما رو گذاشتم. به برگه خیره شد و ادامه داد: - فکر نکنم بخاطر همین موضوع، بتونم شما رو وارد آموزش‌های واقعی کنم‌. از شما می‌خوام امضا کنید که آموزهای شما فقط درون مدرسه صورت بگیره. بلند شدم و سمتش قدم برداشتم. متعجب شد. خم شدم و برگه‌ها رو از دستش گرفتم. روی مبل نشستم و پا رو پا انداختم. برگه‌ها رو دونه به دونه خوندم. راجب حفاظتم بود و دخالت‌هایی که راجب زندگیم کنند. اخم کردم. برگه‌ها رو روی میز انداختم و گفتم: - نه؛ همچین چیزی نمی‌خوام. من اومدم مدرسه تا کاملا آموزش ببینم نه فقط درون مدرسه... وسط حرفم پرید و شوکه پرسید: - تونستی بخونیش؟ اخم‌هام بیشتر تو هم کشیده شد و جواب دادم: - این جوری فکر کنم. دست روی لبش گذاشت و با چشم‌های مشکیش برندازم کرد. - این زبانی که خوندید برای قرار داد جادویی هستش که نشه باطل بشه. اخم کردم و جواب ندادم. ناباور به من چشم دوخت و لب زد: - معرکه هستید! به حرفش اهمیت ندادم و ادامه دادم: - همون‌طور که گفتم، من اومدم تدریس کامل و جامع ببینم. اگه برای آموزش سواد و چند تاکنیک باشه پس نیام بهتره یه امتحان کامل از من بگیرید و مدرک تحصیلی منو بدید. مدیر با اخم ولم صداش یکم بالا رفت. - امکان نداره! حفاظت از شما باید جلو چشمم باشه. من به امپراتور قول دادم نزارم اتفاقی برای شما بیفته! بلند شدم و جواب دادم: - پس بهتره از این مدرسه برم. اومدم برم، میکال با یه سینی وارد اتاق شد. مدیر کلافه گفت: - خانم سانترو لطفا این برای حفاظت از شماست. پشت بهش و خیره به چشم‌های خاکستری میکال جواب دادم: - نمی‌خوام حرف‌هام چند بار تکرار بشه. مدیر کلافه پوفی کشید. زیر لب چیزی گفت ولی شنیدم که گفت: « این جوری بدبختم!» بلند تر گفت: - لطفا بشین الهه‌نور حرف می‌زنیم به تفاهم می‌رسیم. برگشتم نشستم. دنبال شر نبودم باید بجای فرار حرف بزنم. محکم جواب دادم: - می‌شنوم. میکال یه لیوان کاغذی سمتم گرفت و گفت: - مراقب باش. جوری لیوان رو گرفتم جواهراتم بهش نخوره خاکستر بشه. کیکی هم کنارم گذاشت و پیش من با فاصله نشست. مدیر نیم نگاهی به میکال انداخت و گفت: - اگه یه وقت، وقتی ما نمی‌تونستیم دخالت کنیم به جایی که دانش‌آموزها رو می‌فرستیم، به شما حمله کنند چکار کنیم؟ امپراتور هم ما و هم این انجمن رو سر من خراب می‌کنه. نوشیدنی گرم رو خوردم و جیگرم حال اومد. یه تیکه کیک برش دادم که جواهرم به بشقاب خورد و کیک و بشقاب با هم خاکستر شدن‌‌. همه شوکه شدن و میکال دستش رو بالا اورد گفت: - اشکال نداره میرم باز می‌خرم. به چنگالم که یه تیکه کیک روش بود معذب خیره شدم و زمزمه کردم‌. - ببخش. میکال ابرو بالا انداخت. - برای کیک؟ ناراحت سرم رو پایین انداختم. به لیوان بازی کردم. و چنگال کیک رو نگاه کردم‌. یه گاز کوچیک به کیک زدم و بقیه‌اش رو به میکال دادم. - بخور‌. بی رو دروایسی از من گرفت و خورد. مدیر با حیرت به خاکستر روی مبل نگاه کرد و گفت: - خیلی خطرناکه! حتی آهن هم نابود کرد. سرخ شدم. میکال ریلکس جواب داد: - محافظ وحشیش بفهمه این جوری نگاهش می‌کنی خاکسترت هم باقی نمی‌ذاره کیهان. کیهان بی اراده نگاه از من گرفت. دستش رو به پیشونی بلندش فشار داد. - جناب نواسترا شما چه نظری دارید؟ واقعا خانم سانترو به آموزش‌های واقعی خارج انجمنی بره؟ میکال تایید کرد: - حتما باید بره، با شناختی که من دارم، اصلا نیاز به تدریس نداره، هم سوادش هم دانشش از من هم بالاتره حالا که اجازه تدریس بهش داده شده، باید بذارید رشد کنه مطمئنم از پیش بر میاد. لبخند زدم. نوشیدنی گرمم رو تا ته خوردم. زنگ خورد و میکال بلند شد. - دختره، دیر نکنی چون مثل بقیه با تو رفتار می‌کنن. مدیر هم کلافه بلند شد و گفت: - این زنگ فکر کنم باید برید گیاه جمع کنید‌. گیاهی که استاد جادوت میگه، نمی‌دونم بتونم به تو اجازه بدم یا نه. برگه‌ها رو برداشت و رفت. من هم بلند شدم و با اخم از اتاقک شیشه‌ای بیرون زدم.
  10. ‌... سه ساعت، انگار کسی تندتند ورق زده باشه، رد شد. دیگه مامان زنگ زد اعتراض کرد. در فروشگاه رو قفل کردم و سمت ماشینم رفتم. اوه! چقدر برف نشسته. به آسمون نگاه کردم. آسمون قرمز کبود بود. بارش برف هم کمتر شده بود. شیشه‌ی یخ‌زده‌ی ماشین رو پاک کردم. لرزون سوار ماشین شدم و با یه استارت حرکت کردم. دما رو بالا بردم، فکم آروم گرفت؛ خودم نه. پلک‌هام مدام روی هم می‌اومد. رانندگیم داشت خطرناک می‌شد. با بوق ماشین‌ها به خودم می‌اومدم. کمی پنجره رو پایین دادم باد به سرم بخوره. چنان ویبره رفتم که پنجره رو کیپ بستم. دوست‌داشتم زود برسم خونه؛ فقط بخوابم و به هیچی فکر نکنم. به خونه نزدیک شدم. دو تا بوق زدم نگهبان ریموت رو زد. گاز دادم و ماشین رو داخل بردم. کیف و وسایلم رو برداشتم و گذاشتم نگهبان ماشین رو پارکینگ ببره. با هر جونی که تو پاهام بود، دویدم تو خونه. گرمای کف زمین پاهای سرما‌زده‌ام رو مداوا کرد. مامان و دکتر داشتن هم دیگه رو می‌بوسیدن. با دیدن من آروم فاصله گرفتن. مامان اخم کرد و گفت: - دانژه، ساعت رو دیدی؟ به ساعت نگاه کردم. نوزده شده بود! لبم رو گاز گرفتم. - شلوغ بود. دکتر نزدیکم شد و گفت: - برو بخواب تا یه سرم بهت بزنم. یه قدم عقب رفتم. - خوبم. اخم کرد. فوراً گفتم: - باشه، اخم نکن. با عجله پله‌ها رو بالا رفتم. دکتر دستور داد: - سوفی، برای دانژه سوپ ببر بخوره و استراحت کنه. دیگه نشنیدم و وارد اتاقم شدم. لباس‌هام رو با لباس‌گرم و پشمی‌تر عوض کردم. زیر پتو خزیدم و نالیدم. - لعنت به مریضی. مامان و دکتر با هم وارد اتاق شدن. توی دست مامان سینی غذا بود و دکتر کیف همراه و اورژانسیش رو آورده بود. با دیدن بخاری که از ظرف توی دست مامان بالا می‌رفت، هرچند بوش رو نمی‌فهمیدم، دلم از گشنگی مالش رفت. دکتر تبم رو گرفت و معاینه‌ام کرد. اخم کرد و گفت: - گوش‌درد هم داری؟ سرم رو به منفی تکون دادم. - گلوم و بدنم درد می‌کنه. مامان روی تخت نشست. - تب هم داره، ببین چشم‌هاش چقدر سرخه. دکتر تأیید کرد و خواست سرم بزنه که نگاه مامان روی کبودی دستم موند. اخم‌هاش غلیظ شد. - دانژه، اون چیه؟ به کبودی دستم نگاه کردم. نیشخند زدم. - خون دادم. به همونی که تو بیمارستان بود. مگه خودت نگفتی کمک کنم؟ سر دکتر تند بالا اومد. با صدای بلند پرسید: - لیا، تو به دانژه گفتی خون بده؟ اخم مامان به لبخند محوی تبدیل شد. - آره، من گفتم عزیزم. می‌دونم دانژه کم‌خونه، اما اون پسر بدون یه کیسه خون داشت می‌مرد. دست دکتر مشت شد. صداش دورگه بود. - دخترمون رو نباید قربانی کنی. من دکترم، باید حواسم به بیمارهام باشه؛ اما قرار نیست بچه‌ام رو فدای بقیه کنم. مامان آروم گفت: - آدرین، من هم بد نمی‌خواستم. اون پسر جوون بود. نیم‌خیز شدم. نگران بین‌شون نگاه کردم. به دکتر خیره شدم. - مامان اجبارم نکرد… دکتر غرید: - فکرش رو به سرت انداخت. ناخودآگاه عقب رفتم. دکتر نفس کلافه‌ای کشید. مامان سرش رو پایین انداخت. - درسته، نباید سلامتی دخترمون رو به خطر می‌انداختم. مکث کرد. - اما اگه به عقب برگردم، باز هم به دانژه می‌گم کمک کنه. مرگ، در برابر بی‌حالی دخترم چیزی نیست. دکتر وقتی ترس منو دید، لحنش رو عوض کرد: - بعداً با هم حرف می‌زنیم، لیا. مامان هم به من نگاه کرد. - تصمیم درستیه. با این که دکتر از بحث عقب کشیده بود. ولی قلب من تندتند می‌زد. نگاهم هی به رگ برجسته‌ی پیشونی دکتر می‌افتاد و خاطرات بچگیم زنده‌تر می‌شد. رفتم به قبل از این‌که بخواد بابای من بشه. وقتی دکتر و بابام با هم دعواشون شده بود. نمی‌دونم سر چی، اما دکتر بابام رو خیلی بد می‌زد. اون روز ازش متنفر شدم؛ مهم‌تر از اون، وحشت به جونم افتاده بود. پنج سالم بیشتر نبود. بابا با وضع خونی منو خونه برد. یادم نمی‌ره توی ماشین، با دهن خونی خندید و گفت: - این‌جوری خوبه، یکم آروم می‌شه. پرسیدم: - بابا، دکتر آدرین بده؟ اخم کرد. - نه. آدرین بهترین دکتر و رفیق دنیاست. نفهمیدم چرا؛ هنوز هم نفهمیدم. اما می‌دونم هیچ‌وقت از دکتر متنفر نبودم. وقتی بابام مُرد، دکتر مراقب مامان و من شد. بعد به من گفت می‌خواد بابای من باشه. مامان رو می‌دیدم که عاشق دکتره. با هم ازدواج کردن. من هر روز اذیتش می‌کردم؛ لباس‌هاش رو پاره می‌کردم. یه روز هم مدارکش رو سوزوندم. خیلی عصبی شد، اما قانون گذاشت. خط قرمز تعیین کرد. جلوی اذیت‌هام رو نگرفت، فقط ماهرانه حد و مرزش رو مشخص کرد.
  11. https://forum.98ia.net/topic/5216-رمان-امن،-اما-بی‌دل-آلنایزدقلم-کاربر-انجمن-نودهشتیا/?do=getNewComment
  12. اگر یه کودک ۱۰_۱۲ ساله رو ببینم بهش حقیقت رو میگم. میگم که منتظر بزرگ شدن نباشه میگم که جز فشار روحی روانی و جسمی هیچ چیزی در انتظارش نیست میگم که بزرگ میشه و می‌فهمه از ما بهترونی وجود دارند که حقشو‌ میخورن و اون می‌فهمه و نباید دم بزنه میگم میدوی و نمیرسی میگم میبینی و نمیتونی داشته باشی میگم بهش، اماده‌اش میکنم که آگاه بزرگ بشه تا از همون اول آماده بیاد توی ماراتون زندگی!

    بدونه یه ماراتون عادی نیست اگر یک روز ندود‌ حذف میشه میگم پا برهنه باید بدود و از ما بهترون با کفش های کتونی....

    میگم که بعضیا زیر تیغ آفتاب باید ادامه بدن و بعضیا سایه‌بان دارند.

    میگم بارون بیاد سیل بیاد زلزله بیاد جنگ بشه باید ادامه بده.

    میگم که وسط راه آدمایی رو میبینی که دست‌شون سوال مدیاست، میگیرنش‌ جلوش چشمت تا نتونی جلو رو ببینی.

    میگم هرکس‌ هررررکس خواست باهات دوست بشه قبول نکن گولشو نخور همجنس یا جنس‌مخالف...

    میگم همه سوء قصد دارن همه گشنه‌ شدن وحشی شدن بی رحممم‌ شدن.

    -سری دلنوشته‌های خانم شاید

  13. به کلاس شماره هفده رفتیم‌. با دیدن کلاس شاخ در اوردم. همه جا سفید بود بدون ذره‌ای لک! همه چی می‌درخشید. چند نفر روی صندلی نشسته بودن و با هم حرف می‌زدن. روشا به برگه دستش نگاه کرد و گفت: - سایورا تو روی صندلی شماره سه می‌شینی، نادین کنارته. من پشت سر تو هستم، کنار دستیم هم اسمش آسیم تکین هست. به برگه تو دستش نگاه کردم؛ لیست و اسامی صندلی ها رو نوشته بودن. من نمی‌دونم چطوره، فکر کنم برنامه‌ام رو تریستان چیده، چون دیدم داشت یکی از کلاسور‌ها رو برگ می‌کرد. تمام وسایلم از جنس جادو و پرتو هستن تا نابود نشن‌. البته تا جایی که جواهر روی بدنم نباشه و دستم بهش بخوره اون وسیله چیزیش نمیشه. مثلا مداد و وسایلم عادیه ولی دفتر و کتاب‌هام نه. الان می‌ترسیدم برم سر میز بشینم و نابود بشه. با استرس همراه نادین رفتم و گفتم: - این صندلی‌ها از چه جنسی هستن؟ با سر و صدای چند نفر سرم رو بالا اوردم. دیدم چند نفر یه صندلی درخشان رو دارن کشون‌کشون میارن! دهنم باز موند و دختری پرسید: - ملکه آسمان و نور این جاست؟ جلو رفتم. سعی کردم شوکه نباشم و گفتم: - این‌جا هستم، اون صندلی برای منه؟ دختره با دیدنم زیر پاش واضح سست شد. مات به منو بدنم نگاه کرد. - یا ستاره اعظیم! موهام رو پشت گوشم انداختم. مدیر کریثامن اومد و غرش کرد: - به چی خیره شدی آسو؟ الان استاد این جا میاد زود صندلی رو بذارید. مدیر کریثامن رو من کرد‌، همه جای منو باز رصد کرد لبخند چندشی زد. - الهه‌نور اصلا نگران نباشید. ما سفارشی از خالص‌ترین، با کیفیت‌ترین چوب ساختیم تا بتونید بشینید. پسری با لودگی پرسید: - مگه اوف میشه مثل ما روی صندلی بشینه؟ خجالت کشیدم و برگشتم نگاهش کردم. یه پسر مو قرمز بود. روشا پرید بهش و گفت: - فضولیش به تو نیومده. جا صندلی منو درست کردن و مدیر گفت: - نادین و روشا میز اول بشنید و مراقب الهه باشید. بازوم رو فشار دادم. سمت صندلی تک نفرم رفتم که یه میز کشاب دار با قفل و کلید روش بود نشستم. سرخ شده گفتم: - ممنون آقا مدیر. دختری خندید‌ و نالید: - چقدر ناز داره صداش! مدیر لبخندش گشادتر شد و گفت: - تو فقط بگو چی می‌خوای من سریع فراهم می‌کنم. کیفم رو روی جایگاه جای کیف گذاشتم. و جواب دادم: - شما به من لطف داری. صدای گلو صاف کردن اومد. مدیر لبخندی زد. به مردی که گلو صاف کرد چشم دوخت و گفت: - استادتون اومد، مرتب و مودب بشینید. چشمم روی استاد زوم شد که شوکه شدم. استاد ما، اون... اون میکال بود که خودش رو پیر کرده بود. لبخند بزرگی زدم و شاد شدم. با دیدنم لبخند زد. دست پشت کمرش گذاشت و گفت: - بنده استاد شما آقای نواسترا هستم. درس‌های خوانداری و معمولی رو با من می‌گذرونید. مطمئنم بعضی شما سواد ندارید و خوندن و نوشتن برای شما سخته. دختری پرسید: - استاد نواسترا اسمتون چیه؟ میکال روی میز ضربه زد و جواب داد: - دخترم بهتر نیست به جای اسم به چیز‌های مهمی پرداخت کنیم؟ دختره از خجالت آب شد. میکال روی صندلیش نشست و کتابی قطور روی میزش گذاشت و گفت: - سال‌های متوالی هستش که من این جا تدریس می‌کنم. همه می‌دونند و احترام می‌ذارند. از حرف زدن وسط تدریسم خوشم نمیاد. هیچی رو دو بار تکرار نمی‌کنم. اگه متوجه نشدید شاید اصلا توضیح هم ندم. کسایی که مشکل دارند، سوالی رو متوجه نمیشن، روی برگه بنویسن تا من هفته بعدش، یا فردای روزش با روش دیگه آموزشش بدم؛ تا برای همه جا بیفته. بعد از گفتن قوانینش که به صفت و حالش می‌خورد. راجب چندتا الفبا داریم. حرف زد و کلی چیز گفت. وقتی فهمید حرف‌هاش تو مخ ما رفته گفت: - خب دختر و پسرای عزیز، دفتر‌هاتون رو در بیارید چون الان نیاز به هیچ کتابی نداریم. کیفم رو باز کردم. کلاسور و جا مدادی سبز_آبیم رو در اوردم. پای تابلو پنج حرف نوشت و توضیح داد و تلفظش رو گفت. چون از هجده سالگی درس و سواد یاد می‌گرفتیم‌ پنج آوا همزمان یاد می‌دادن. ذهن پخته‌اس و گنجکایش داره. زبان معرف این دنیا بود. «نکته: من به زبون فارسی خودمون میگم متوجه بشید.» (ا، ب، پ، ت، ث) رو یاد داد. با بازی کلمات گفت: - من الان یک کلمه در میارم مثل بابا‌. از شما می‌خوام دقت کنید و کنار هم بچینید تو دفتر خودتون وارد کنید. با مداد نوشتم. تونستم ازش آب، بابا، تب، تاب و چند چیز دیگه در بیارم. همه با کنار دستی خودشون مشورت می‌کردن. روشا تو پاهای نادین زد: - اخه تاتو «و» کجا داره تو این پنج تا؟ نادین خندید و خودم رو جلو کشیدم و گفتم: - با، تا، پا میشه. نادین دست زیر چونه‌اش گذاشت و گفت: - آره پا رو ننوشتم. روشا مغرور جواب داد: - من نوشته بودم. لبخند زدم. میکال روی تابلو زد. - مهدیس بلند شو و کلماتی که نوشتی رو بخون. مهدیس معذب گفت: - من تونستم دو تا پیدا کنم، یکی آب دومی تب. یکی یکی همه رو بلند کرد تا به من رسید و خوندم. - با، تا، پا، تب، تاب، آب، پاپ، بات، بتا.‌.. میکال خندید و گفت: - خوبه، متوجه شدم. خجالت زده، دست روی صورتم گذاشتم. پسر مو سرخه با خنده گفت: - انگار حرف‌‌ها رو مجازات کرده، هرچی تو دلشون بوده ریخته بیرون. کل کلاس از خنده منفجر شد. انقدر دنده پهن بودم، خودمم خنده‌ام گرفت. سرم رو روی میزم گذاشتم و خندیدم. میکال به تابلو زد و گفت: - خوبه دیگه آرتین انقدر نمک نریز. سرم رو با خنده بالا اوردم. میکال تا آخر زنگ یادمون داد. یعنی دستم شکست از بس نوشتم. تو همون یک ساعت ما پنج حرف رو کامل یاد گرفتیم اصلا نیاز نبود دیگه بخونیم. البته من بلد بودم به لطف همجوشی‌هام. از تو کیفم تغذیه در اوردم. میکال برای این که بچه‌های کلاس حساس نشن به من آشنایی نداد. به سیب سرخم نگاه کردم. با صدای دختری خون تو رگ‌هام خشک شد. - یه جوری بهش احترام می‌ذارند، انگار دختر خداست. اون فقط از یه نسل نفرین شده‌است. سانترو... چه حرف‌ها من بودم تف هم جلوش نمی‌انداختم. مگه نمی‌دونید یکی از زاده‌های نور با تاریکی‌ها بوده؟
  14. ۶۵سانت مو رو کوتاه کردم تا خاطراتت که از تار تار موهام آویزون شدن رو از زندگیم پاک کنم
    اما یه حقیقتی رو یادم رفته بود آقای دال‌ره
    اینکه تو توی مغزم حک شدی...!

  15. ساندویچ شماره بیست و سه🩸 با هر قدمی که بر می‌داشتم، بیشتر توی تاریکی فرو می‌رفتم. زیرزمین بوی رطوبت و تعفن به خودش گرفته بود. از آخرین پله پایین اومدم، برگشتم و به راه‌پله مارپیچی که خودم طراحیش کرده بودم، نگاه تحسین‌برانگیزی انداختم. درِ اتاق شکنجه، از چوب کهنه و حکاکی‌شده با نقش چهره‌هایی فریادزن بود. کلید رو از آویز کنار در برداشتم و بازش کردم. در با صدای قیژ توی لولاش چرخید و من بازرس رو دیدم. نور ماه از روزنه پشت‌سرش که اندازه کف دست بود، روی صورتش راه پیدا کرده بود. متوجه من که شد، سرش رو بالا گرفت. هردو دستش رو از سقف بسته بودن و بین زمین و هوا معلق بود. - از جون من چی می‌خوای؟ خسته بود و کوچک‌ترین تقلایی از طرفش نمی‌دیدم. در رو بستم و چند قدم برداشتم تا به وسط اتاق برسم. حالا بهتر می‌دیدمش. دست‌هام رو پشتم بردم و گفتم: - اون تبرو اونجا می‌بینی؟ به تبر بزرگی که به شکل باشکوهی آویزون شده بود نگاه کرد و دوباره چشم به من دوخت. - با تو میشه سه نفر که با این تبر کشته شدن. چشم باریک کرد. جلو رفتم و مشعل رو از روی دیوار برداشتم. آتش مشعل رو به طرف بازرس گرفتم که صورتش رو عقب برد و غرید: -‌ چی‌کار می‌کنی؟ جونمو بگیر و تمومش کن! مشعل رو نزدیک‌تر بردم. باید می‌فهمید مرگ راحتی انتظارش رو نمی‌کشه. شعله به تیغه گونه‌ش گرفت و فریادی از درد سر داد. مشعل رو عقب کشیدم و گفتم: - من آدم‌کُش نیستم بازرس، ولی شکنجه‌گر خوبیم. شاهدم هم... به اسکلت جمجمه گوشه اتاق، نگاه کوتاهی انداختم و ادامه دادم: - بی‌خیال. مطمئنم تو برخلاف اون، آدم حرف گوش‌کنی هستی و کمکم می‌کنی تا رستورانمو پس بگیرم. صورتش از شدت درد مچاله بود و توی هوا داشت به خودش می‌پیچید. مجبورم نکن آدم بَده بشم بازرس، دردش خیلی بیشتر از این‌هاست.
  16. همه گفتن خوب شد. 

    دعای دشمن اثر کرد... 

    دور شد. 

    🚶🏻‍♂️🕳️

  17. پارت صد و چهل و نهم ( مازیار ) این وضعیت اصلا به مزاجم خوش نمی‌رفت...این دختر یه تهدید جدی برای زندگیمون محسوب می‌شد. پوریا داشت از زیر دستم در می‌رفت و یجورایی انگار روش تاثیر گذاشته بود و اونو توی مشتش گرفته بود. نمیذاره که بکشمش تا از شرش راحت بشم! تنها یه راه مونده...باید یکاری کنم تا پوریا از دست این دختر خلاص بشه و نمیتونم با لجبازی اینکار و کنم وگرنه پوریا باهام بیشتر لج می‌کنه و از اینی که هست هم ازم دورتر میشه...امروز صبح تا الان که ساعت ده شبه هم این دختره رو با خودش برداشته و معلوم نیست کجا برده و هر چی زنگ هم میزنم جواب نمیده. پوریا تنها شانس من تو زندگی مافیا و شرکته و بدون اون واقعا خیلی از مسائل زندگیم ناقص میموند و مهره‌ایی بود که اصلا نمی‌تونستم از دستش بدم...تنها نقطه ضعفش که همیشه باهاش مشکل داشتم مهربونی و دلرحمیش بود. اما نسبت به این دختر زیادی داشت واکنش نشون میداد...شاید هیچی نمیدونست اما لازم نبود که کسی که به دردمون نمی‌خوره، توی زندگیمون باشه و بهتر بود که حرفش کنیم اما چجوری؟!! با زور که نمیشه و پوریا رو بدتر ازم دور می‌کنه...اون دختره هم که مثل کنه بهش چسبیده و اصلا از کنارش جُم نمیخوره...تنها راه...ملیکاعه! آره...خودشه...باید زنگ بزنم تا زودتر برگرده و بلکه منو از این مخمصه‌ایی که فعلا توش گیر کردم نجات بده! چندین سال قبل متوجه علاقش به پوریا شده بودم اما پوریا کلا حس برادری نسبت بهش داشت و منم دلم نمی‌خواست دخترم عذاب بکشم و ازش خواستم هر جوری که هست دست از این عشق احمقانه برداره چون که منم تو این مسیر حمایتش نمی‌کنم و برای یه مافیا، هیچوقت یه زندگی عاشقانه نمی‌تونه وجود داشته باشه اما اگه من پشت ملیکا وایستم و حداقل ملیکا بتونه تو قلب و ذهن پوریا نفوذ کنه، بازم اختیار پوریا رو به دست میگیرم و اون دختره احمقم که ارتباطشونو ببینه، خودش دمش و میذاره رو کولش و می‌ره و اون وقت من می‌دونم باهاش چیکار کنم که دیگه هیچوقت دست پوریا بهش نرسه....بنابراین گوشی رو برداشتم و شماره ملیکا رو گرفتم: ـ سلام دخترم! ـ سلام بابایی، خوبی؟؟ چه عجب!! بالاخره یادی از یدونه دخترت کردی! گفتم: ـ ای بی معرفت...من که همیشه سرم خلوته یاده تو می‌کنم. تو حتی یبارم بهم زنگ نمی‌زنی! ـ والا بابا این ترم آخری برای ارشدم خیلی سرم شلوغ شده! شرمنده.
  18. پارت صد و چهل و هشتم یهو با دستش به حاج بابا اشاره کرد که داشت با گلهای باغ آب میداد و گفت: ـ میبینی زیرلب داره زمزمه میکنه؟! یکم دقت کردم و گفتم: ـ آره! ـ همینجور داره با زنش حرف میزنه! گفتم: ـ یعنی اینقدر عاشقش بوده؟؟ پس خوشبحال هاجر خانوم... پوریا ساکت شد و دیگه چیزی نگفت...رو بهش گفتم: ـ پوریا، یه سوال بپرسم؟ ـ آره بپرس! ـ اگه...اگه یه روزی آرون و پیدا کنی، منو بهش میدی؟! با جدیت نگام کرد و گفت: ـ معلومه که نه! مگه اینکه خودت بخوای... حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ عمرا...من، من دیگه حتی نمی‌خوام اسمشم بشنوم و اصلا برام مهم نیست که سرش چه بلایی میاد پوریا! پوریا به چشمام نگاه کرد تا مصمم بودن منو ببینه و وقتی باورش شد با لبخند رو بهم گفت: ـ خوشحالم که طرز فکرت داره تغییر می‌کنه! تو دلم گفتم: طرز فکرم که خیلی وقته عوض شده ولی تو منو نمی‌بینی یا خودتو میزنی به اون راه...کاش بتونم از احساسات تو هم مطلع بشم. اون روز خیلی خوش گذشت و شبش باهم رفتیم همون کبابی که اون دفعه رفتیم و بی‌نهایت بهمون خوش گذشت...
  19. پارت 2 چشم هایشان را به در دوخته بودند تا ایران از راه برسد سام و سینا با هم جلوی در بیمارستان منتظر بودند خواهرانشان سحر و ساحل با مادرپیرشان که روی ویلچر افتاده بود و توانایی صحبت کردن و راه رفتن نداشت در سالن انتظار بودند . _ سحر بیا بگیر اینو بخور . به نشانه ی رد کردن سری تکان داد نه نمیخورم بده مامان هیچی نخورده . اخمهایش توی هم رفت و پوفی کشید انگشتان لاک زده اش را داخل موهای شرابی رنگش کرد و نالید : _ عجب گیری کردیما این امید هم زندش برامون دردسر سازه هم مرده اش . کاش هیچوقت نبود یاس و این دختره ایران قراره بیان خونه ما ؟! نهههه بخدا اگه من تحمل این دو تارو داش ..... ساحل تنه ای به کنار دستش زد تا حرفش را ادامه ندهد نگاهی به مادر پیرشان روی ویلچر انداخت که سرش بر اثر کهولت سن و بیماری میلرزید . لب هایش را جمع کرد و نگاه چپی به سحر انداخت : _ خب حالا کی گفته میخوان خراب شن رو سر ما داری اینجوری حرف میزنی بزار دختره بیاد همه چیز معلوم میشه دیگه . با شنیدن صدای پا و ناله های ضعیفی که از انتهای راهرو می آمد توجه ی هر سه ی آن ها جلب شد . ایران با چشمهای گریان و سراسیمه خودش را به عمه ها و مادربزرگش رساند . با دیدن چهره ی ایران ساحل بغض کرد و با ترحم به او خیره شد سفیدی پوستش باعث شده بود قرمزی زیر چشمهایش بر اثر گریه شدیدتر به نظر برسد چشمایی که لحظه ای از فرو ریختن اشکها فارغ نمیشدند . با صدای نازک و گرفته اش گفت : _ بابام چیشد کو ؟ کجاست ؟ سحر که چند ثانیه ی قبل روی صندلی لم داده بود و دست هایش را روی پیشانی اش قلاب کرده بود چشمهایش را گرد کرد و با عصبانیت از جایش بلند شد : _ از ما داری میپرسی ؟! از ما ؟ برو از اون مادر جاه طلب زیاده خواهت بپرس که هممونو داغ دار کرده پدرت یه کلاهب.... _ چرا داری اینطوری درباره بابا مامانم حرف میزنی چطوری به خودت اجازه میدی ؟ _ ساکت میشی یا نه پررو خانم ! قدمی به جلو برداشت و کشیده ای زیر گوش ایران زد . ایران سرش را بر نگرداند و در حالی که دستش را روی صورتش گذاشته بود چشمهایش را بست و به گریه هایش ادامه داد . _ بابا اگه توبودی باز هم کسی به خودش اجازه ی چنین رفتاری رو بامن به خودش میداد ؟ بابا قربون قد بلند و خنده های از ته دلت بشم خیلی دلتنگتم خیلی غربت می کنم . برای احساس کردن غربت همیشه لازم نیست از مکان زندگی ات و خانواده ات دور باشی وقتی در میان انسانهای هم جنس و هم نوع خودت باشی و طرد شوی حتی از غریبه های از وطن دور هم غریبه تری . سام قدمی به جلو برداشت و یک دستش را دور کمر ایران حلقه کرد و با یک دستش سحر را دور نگه داشت . ابروهایش را بالا نگه داشت و با لحنی هشدار آمیز گفت : _ وضعو از این بدترش نکنید بسه دیگه . یاس از اتاق خارج شد . ایران با دیدن مادرش خودش را در آغوش او رها کرد و از اعماق وجودش شروع به گریستن کرد . به یاد داشت یکبار که دختر بچه ای برای گرفتن گل سرخی که او برای روز معلم خریده بود داشت او را اذیت و آزار میداد سر رسیده بود و دختر شرور حسابی ترسیده بود و پابه فرار گذاشته بود . اما چطور مادر ها انقدر به موقع می رسند ! اصلا مادر بودن یعنی به موقع رسیدن . به موقع به داد ما رسیدن ، به موقع به درد و دل هایمان گوش کردن ، به موقع یونیفرمت را درکودکی حاضر کردن برای رفتن به مدرسه و بقیه ی به موقع رسیدن ها . _ ما مزاحم شما نمیشیم مطمین باشید راهمونو میکشیم و میریم یه گوشه ای با بدبختیامون کنار می آیم شما راحت باشید امید نمیخواست منو ایران نزدیک شما باشیم . سینا پوزخندی زد و گفت : _ هه ! آقا نمیخواسته زن و بچش پیش ما باشن . خیلی خب باشه بسلامت اگه اینطور میخواید . پیرزن روی ویلچر تاب نیاورد و با دستهای چروک شده اش گوشه ی کت سینا را کشید . نمیتوانست کلمه ای را بیان کند اما چشمهایش تمام منظورش را می رساند . سینا چند لحظه ای به صورت محزون پیرزن خیره شد و سری به سمتش تکان داد : _ نمیخواد ، تو و ایران پیش ما میمونید حداقل تا زمان مراسم و تشریفات پیش فامیلا زشته خوبیت نداره . _ اما منو ایران نمیخوایم خوب میدونیم سر باریم . سحر به نشانه ی اعتراض نگاهی تیز به سینا انداخت و مکان را به مقصد حیاط ترک کرد . یاس با نگاهش نگران او را دنبال میکرد تا او کامل از جلوی دیدش دور شد سپس رویش را برگرداند و با همان نگاه نگران به سینا خیره شد . _ میدونم نگران چی هستی راضی میشه بخاطر شما نیست که میخوام بمونید بخاطر حال و روز مادر مریضمه . من برم از پذیرش چند تا سوال درباره تحویل گرفتن جنازه دارم میرم زود بر میگردم . ساحل رو به سام گفت : _ سام بیا منو تو هم بریم از بوفه یه ساندویچ بگیریم برای خودمون معدمون داره از گشنگی سوراخ میشه از سر شبه هیچی نخوردیم . سام به علامت تایید سرش را تکان داد : _ آره آبجی بریم ایران عمو چیزی لازم نداری ؟ ایران سرش را از آغوش یاس بیرون آورد در حالی که به پهنای صورتش اشک میریخت و نفس میزد با بینی گرفته لب زد : _ نه مرسی . و دوباره یاس و ایران تنهای تنها غرق در افکار اتفاقات شومی که مثل بمباران اتمی هیروشیما روی سر مردم ژاپن نازل شده بودو همه چیز را با خاک یکسان کرده بود شدند هر دوی آن ها خسته و بی رمق بودند یاس ایران را از خودش جدا کرد بیا مامان ، بیا یکم بشین . ایران زانوهایش را روی صندلی بغل گرفته بود مثل جنینی که در رحم مادر خودش را جمع کرده باشد کتانی های قرمزش را تکان میداد و با چشمان درشت و کشیده ی شبز رنگش اطراف را رصد میکرد _ مامان من نمیخوام پیش عمه اینا بمونما یه کاریش بکن حوصلشونو ندارم . _ تو این مورد مثل همیم ولی چاره ای نداریم عزیزم بزار ببینیم چه خوابی برامون دیدن فعلا . ایران رو به مادرش نیمخیز شد و غرید : _ ای بابا ماماااان میگم من نمیخوام ریختشونو ببینم اونا وقتی بابا امید زنده بود از زنده و مرده ی ما خبر نمیگرفتن حتی عین خیالشونم نیست که بابا امید مرده ناسلامتی برادرشونه خونواده ی بابا همیشه عجیب و غریب بودن دوست ندارم بین اونا باشم . __ بابا امیدتم نمیخواستم عشقم ولی همه چی به دل ما نیست که دو سه روز تحمل کن مراسم ختم باباامید آبرو مندانه برگزار بشه بعدش مثل همین الان که تنهاییم میریم خونمون . ایران دوباره بغض کرد و به سختی آب دهانش را قورت داد و به آرامی گفت : _ خونه ی بدون بابا نمیخوام . اینا را گفت و سرش را روی زانوهایش گذاشت و شروع به گریه کردن کرد یاس با شنیدن این حرف ایران بی مهابا گریه هایش را از سر گرفت . سام برگشت و با صحنه ی گریه های بی امان مادر و دختر روبه رو شد خودش را خم کرد و صورتش را به صورت ایران چسباند : _ عمو دختر قشنگم بسه دیگه ببین مامانتم تازه سرمو از دستش در آوردن حالش خوش نیست پاشو بریم پاشو فردا مراسم داریم باید تا اون موقع استراحت کنید بتونید میزبان باشید . کلی مهمون داریم . ایران هم از سر ناچاری سرش را تکان داد و هر دو گریه کنان به سمت بیرون به راه افتادند ایران چند قدم جلوتر رفت و لحظه ای ایستاد : _ یاس در حالی که اشکهایش را پاک میکرد گفت : _ چیشد مامان چرا وایسادی ؟ ایران در حالی که اشک میریخت و تمام صورتش خیس شده بود گفت : _ میخوام بابامو ببینم . جسد بابام کجاست میخوام ببینمش . سام سریع جلو آمد : _ عزیزم نمیشه اجازه شو نمیدن باشه ؟ فعلا بیا بریم خونه هوا هم سرده خواهش می کنم . من تا بابامو نبینم هیچ جا نمیرم . با صدای مردانه اش بلند غرید : _ د بیا بریم میگم لعنتی چرا اینطوری میکنید شماها فکر میکنید حال من خوشه ؟ یاس با عصبانیت جلو آمد و غرید : _ تو خونوادت چه فکری کردید یکیتون داد میزنه یکیتون به بچم سیلی میزنه شما فکر کردید کی هستید ؟ __ دیگه برام مهم نیست ما خونه ی شما بیا نیستیم خودمون خونه داریم . ایران مامان بیا . سام دستهایش را جلوآورد و چند بار تکان داد :_ با ..باشه یاس من نمیخواستم اینطوری بشه گوش کن _ نه شماها گوش کنید ما برده و اسیر شماها نیستیم که دارید انقدر بهمون بی احترامی میکنید نمیخوایدمون شما رو به خیر و ما رو به سلامت . _ من که توی این چند سال هزار بار به هر زبونی گفتم که میخوامت _ خجالت بکش جلوی ایران چیزی بهت نمیگم . دست ایران گرفت و با سرعت از سالن به طرف در خروج حرکت کرد سام از شدت عصبانیت محکم پای چپش را به کناره ی صندلی زد تا عصبانیتش فروکش کند سپس نگاهش به مادرش افتاد که داشت با گوشه ی روسری اش مظلومانه اشک هایش را پاک میکند با دیدن این صحنه حالش بیشتر به هم ریخت و دستش را با کلافگی روی پیشانی اش گذاشت . __ بیا وایسیم اینجا الان تاکسی گیرمون میاد میریم خونه . __ آقا تاکسی __ بله خانم کجا تشریف میبرید ؟ __نیاوران . __ بفرمایید سوار شید . هر دویشان روی صندلی پشت نشسته بودند خنده و اشتیاق دو دختر نوجوان جلوی در مغازه ای توجه اش را به خود جلب کرد . در گوشه ی دیگر توجهش به سمت یک مادر و دختر جلب شد که دست در دست هم خوشحال خیابان ها را با قدم هایشان متر میکردند . رویش را برگرداند و به مادرش نگاه کرد فرقی که یاس با مادر آن دختر داشت در لب های پوست انداخته و رنگ پریده اش و موهای ژولیده و نامرتب آن بود آنقدر چهره اش خسته و غمگین بود که نمیشد آن لبخندی را که مادر دختر در خیابان داشت روی لبهای یاس تصور کند دختر را با خودش مقایسه کرد موهایش را با بیگودی فر کرده بود و با روبان ساتن بسته بود و رژ لب ملایم و دامنی کوتاه داشت . لباس نامرتب خانگی به تن داشت و موهای فرفری بسیار بلندش یک طرف صورتش را کامل پوشانده بود . به راستی چه میشود که در یک زمان انقدر تفاوت در دو حال پدید می آید ؟ تحمل نکرد و بالاخره سوالی که داخل ذهنش متولد شده بود را پرسید : _ مامان فرق ما با اون دو تا مادر و دختر شاد و بقیه ی دخترای هم سن خودم که انقدر خوشحالن چیه ؟ چرا ما نمیتونیم مثل اونا شاد باشیم . مادرش بدون اینکه رویش را بر گرداند پاسخ داد : __ تو گناهی نداری یعضی موقع ها که ما آدمها احساس غم میکنیم تنها گناهی که کردیم اینه که فقط خواستیم خیلی معمولی و عادی شاد باشیم همین ! گناه و فرق ما تو اینه که ما هم دوست داریم شاد باشیم و همین باعث عذابمون شده . خانم رسیدید بفرمایید . ممنون آقا . از ماشین پیاده شدند و یاس کلید را داخل جا کلیدی چرخاند بعد از چند بار تلاش دید کلید قفل را باز نمیکند ! هر دو گیج و خسته و با ترس به یکدیگر خیره شدند ایران زیر لب زمزمه کرد : _ وای عالیه دیگه بهتر از این نمیشد . یاس خم شد تا دوباره کلید را داخل کند و بیشتر تلاش کند که صدایی مانعش شد . بفرمایید خانم محترم . __ سلام شما ؟ مردجوان که کیسه ی خریدی به همراه داشت لبخندی زد و گفت : __ من باید از شما بپرسم شما کلیدتونو انداختید در خونه ی من میخواید بازش کنید . __ ب بله ؟! هر دو ناباورانه با چشمهایی گرد شده به مرد زل زده بودند . ایران به حرف آمد : __ آ آقا اینجا خونه ی ماست . __ دخترم این امکان نداره اشتباه گرفتید ببینید من کلید دارم . ایران با کلافگی و تعجب و با لحنی که میخواست مرد را قانع کند گفت :__ آخه یعنی چی ماتا ساعت هشت شب تو این خونه بودیم که مامانم بابامو برد بیمارستان و منم رفتم پیش خالم مرد نگذاشت حرفهای ایران ادامه پیدا کند : __ خب یه دقیقه اجازه بدید . مرد کلیدش را از جیبش در آورد و به راحتی در را باز کرد سپس رو به ایران و یاس کرد و گفت میتونید بیاید داخل ، بفرمایید ! یاس که تا آن لحظه با حیرت نظاره گر بود بدون هیچ تعارفی و توجه به مرد به سرعت داخل خانه شد داخل خانه که رفت چیزهایی را که میدید باور نمیکرد مرد مدام فریاد میزد :__ خانم خانم کجا سرتونو انداختید پایین حالا من یه تعارفی زدم . __ آقا بخدا دروغ نمیگیم اینجا خونه ی ما بود ببینید من اینجا میز گذاشته بو..... __ خانم محترم دیگه ادامه ندید این خونه الان سه ساله متعلق به منه سندشم هست میتونم بیارم ببینید اصلا شما با چه اجازه ای اومدید میگید اینجا خونه ی منه لطفا برید بیرون تا پلییسو خبر نکردم برید بیرون . یاس با درماندگی نالید : __ تورو به هر کس که میپرسی یه دیقه فقط . __ مرد عصبانی تر شد و غرید : __ خانم خواهش می کنم دیگه برو بیرون عه ! ایران در حالی که نفسش بند آمده بود یک دستش را روی گلویش گذاشت و دست دیگرش را به چهارچوب در تکیه داد . آن همه ماجرا و اتفاق فقط در یک شب نه در عرض چند ساعت . حالا او یک دختر شانزده ساله بدون پدر و بدون سرپناهی امن برای ماندن بود احساس می کرد هر لحظه بار غمش زیاد و زیادتر میشود یاس که نگران حال ایران بود لحظه ای خود را از او جدا نمیکرد . مرد جلوتر آمد : خانم اگه حالش بد شده آمبولانس خبر کنم ولی کلکی تو کار من نیست . __مامان فقط بریم . __ ایران مامان خوبی ؟ فقط بریم مامان میبینی که ظاهرا این آقا دارن درست میگن هیچ خبری از وسایلا و خونه ای که داشتیم نیست ! بابا امید و خونمون رو امشب باهم یکجا از دست دادیم .
  20. ساندویچ شماره بیست و دو🩸 کلارا صورتم رو وارسی کرد و وقتی چیزی دستگیرش نشد، مستقیم ازم پرسید: - می‌خوای باهاش چی‌کار کنی؟ - سوار شو! ماشین رو روشن کردم و از خونه بازرس، دور و دورتر شدیم. من جاودانه بودم و تا به امروز گذر زمان، معنایی جز روشنی و تاریکی برام نداشت؛ اما دقیقا از لحظه‌ای که پدربزرگ، مهلت سه روزه تعیین کرد، بازی عوض شد. چشم‌هام هر لحظه عقربه‌هایی رو دنبال می‌کردن که هیچ قدرتی نمی‌تونست به عقب برشون گردونه. زمان داشت مثل دونه‌های شِن از توی مشتم سُر می‌خورد. هیچ‌وقت اینقدر شکست رو به خودم نزدیک حس نکرده بودم. به کلارا نگاه کردم که چطور روی صندلی، توی خودش جمع شده بود و با دهن باز خوابیده بود. کاش به جای اون بودم و نارسیسی بود که خیالم راحت باشه قراره همه چیز رو درست کنه، شاید اون موقع می‌تونستم به چشم‌هام اجازه بدم خواب رو تجربه کنن. کنار خیابون توقف کردم. از ماشین پیاده شدم و از صندوق عقب ماشین، پتوی مسافرتی صورتی‌رنگ رو بیرون کشیدم. اینقدر توی ماشینم خوابش می‌برد که چندماه پیش، این پتو رو براش خریدم. سوار شدم و پتو رو روش کشیدم. غرق خواب‌، صدایی شبیه نام‌نام از خودش درآورد و بیشتر توی خودش جمع شد. وقتی به خونه رسیدیم که خورشید داشت گورش رو گم می‌کرد. ماشین رو وارد حیاط بزرگم کردم که مملو از درخت‌های خشکیده بود. ماشین ویل رو دیدم. پیاده شدم و به سمت ورودی اصلی رفتم. در بزرگ با صدای بلندی باز شد. از سالن گذشتم و برای عنکبوت بالای سرم دست تکون دادم. نیک و ویل با دیدنم، حرفشون رو قطع کردن. - اتاق شکنجه؟ ویل برای جواب دادن، پیشدستی کرد: - بستیمش. یه جور ترسوندیش که زبونش بند اومده نارسیس. دوستشو می‌خواد! میگه تا وقتی دوستم نیاد، حرف نمی‌زنم. خنده سرخوشانه‌ش توی سالن اکو شد. قبل از اینکه از راه‌پله پایین برم، گفتم: - کلارا رو بیارید خونه.
  21. گوشی رو یه گوشه گذاشتم. سرم رو روی میز قرار دادم. شالم رو تا صورتم آوردم و دستم رو توی جیبم فشار دادم. داشت حس رضایت از وضعم سراغم می‌اومد که در باز شد. نیم نگاهی کردم. یه پسر قد بلندِ مو مشکی بود. آشنا میزد. پشتش به من بود نمی‌تونستم درست ببینمش. اهمیت ندادم. دوباره سرِ تب‌دارم افتاد روی میز. چند دقیقه بعد صدای آشنایی تو گوشم پیچید. - حساب می‌کنید؟ سرم رو بالا اوردم که شوکه شدم. این... این که متین بود. به دورش نگاه کردم. دنبال آمین گشتم اما اون نبود. با این وضعی که برای خودم درست کرده بودم منو نمی‌شناخت. من هم آشنایی ندادم. مگه کیه منه؟ یه بار من خون دادم و یک بار اون‌ها منو تو بارون رسوندن. پس یک به یک شدیم. وسایلش رو تو سکوت، با قلبی که تندتند می‌زد اسکن کردم. با صدای گرفته از مریضیم قیمت رو گفتم. کارتش رو داد. از دستش گرفتم و خواستم حساب کنم پرسید: - دانژه هستی؟ کارت توی دستم رو محکم‌تر گرفتم. سرم رو بالا آوردم. شال‌گردنم بی‌اختیار از روی بینیم سر خورد. نگاهش روی صورتم سر خورد. - خودمم. دست تو جیبش کرد و گفت: - آمین منتظر تماست بود. سکوت کردم. اصلاً یادم رفته بود شماره کارتش رو قبول کردم. به وضعیت حالیم اشاره کرد و ادامه داد: - پس بارون کار خودش رو کرد، مریض شدی. من هم مریضیم رو بهونه کردم و تایید کردم. - آر... آره، مریض شدم نتونستم تماس بگیرم. پاکت خرید رو سمت فرستادم. نگاهش این‌قدر عمیق و نافذ بود نمی‌تونستم چشم تو چشم بشم‌. به کارت تو دستم اشاره کرد: - نمی‌خوای بکشی؟ تازه یادم افتاد. با عجله کارت رو کشیدم. محترمانه کارت رو روی پاکت گذاشتم. پاکت و کارت رو برداشت و سمت خروجی رفت. از پشت به شونه‌های پهنش خیره شدم. خواست در رو باز کنه، ایستاد و پرسید: - این جا کار می‌کنی؟ بزاق دردناکم رو قورت دادم. - نه جای دوستم اومدم، برای یک هفته. برگشت، آخرین نگاه رو کرد و رفت. با رفتنش روی صندلی ولو شدم. - حضورش زیادی سنگینه… لعنتی. صندلی رو آروم چپ و راست تکون دادم. خودمونیم، یه سرسنگینیِ عجیبی داشت. لبخندی زدم که با اومدن فروشنده بعدی متین از یادم رفت.
  22. منم یه خاطره ی عجیب مثل این دارم. زمان مرگ مادربزرگم من اون لحظه اونجا نبودم و دخترخالم که اونجا شاهد بود برام تعریف میکرد می‌گفت دقیقا چند لحظه بعد از اینکه مادربزرگم تموم کرد شیشه‌ی بخاری که تو اتاقش بود شکست. بعدا یه عده میگفتن روحش داره با این کار حضورش رو اعلام میکنه.
  23. چون دل در هاله‌ای از مه پیش می‌لغزد، می‌فهمد که راهِ انسان بر خطی استوار نیست؛ عرصه‌ای‌ست سایه‌گون و بی‌نشانی، که در آن نه یقین دوام دارد و نه آرامش پناهی می‌یابد. در این خلأ، اندوه به شریعتِ ناگزیرِ زیستن بدل می‌شود؛ لباسی که هر روحِ آگاه محکوم به پوشیدنش است. دل درمی‌یابد که هر امید خارِ پنهانی در مشت دارد و هر تمنّا، خون‌بهایی خاموش. و سرانجام، سکوتی سنگین فرود می‌آید نه تسلیم، که وقوف به ناتوانیِ خویش. رهایی نیز نه در گریختن، که در تحمّلِ وقارآمیزِ تاریکی ریشه می‌گیرد. پس دل، به آهستگی، از میانِ سایه‌ها عبور می‌کند؛ به امیدِ شراره‌ای خرد، که روزی ظلمت را پس بزند.
  24. عشقم ایشون رفته از تیم مدت‌هاست به @pen lady می‌تونید بسپرید🩷
  25. #پارت نهم (دو ماه بعد) بالاخره بعد از شب و روز درس خوندن، به لطف خدا مدرک ارشدم رو گرفتم، زمانی که برای لیسانس میخوندم چند بار در آزمون وکالت شرکت کردم اما قبول نشدم، تصمیم گرفتم ارشد رو بگیرم بعدش دوباره شانسم رو امتحان کنم... فردا آزمون وکالت داشتم و کل امروز مشغول خوندن بودم، ساعت ده و نیم شب بود، زنگ زدم زهره فردا بیاد دنبالم برسونتم مرکز مشاوران قوه قضاییه، گلنار و رحمت امشب رفته بودن مهمونی خونه جوادی همسایه‌مون، واسه همین تنها بودم، جزوه و کتابو بستم و نشستم پای فوتبال، یه کیسه تخمه گذاشتم جلوم و آرشیوش رو تو شبکه ورزش دیدم.. حالم جا اومد، چقدر من عاشق فوتبال بودم.. بعد حدودا دو ساعت گرفتم خوابیدم.. *** صبح با عجله آماده شدم و با توسل به پنچ‌تن راهی حوزه آزمون شدم، زهره کلی خوراکی چپونده بود تو کیفم آخه دختر مگه قراره برم پیکنیک؟ خیلی استرس داشتم، آزمون حدود یک ساعت طول کشید بعدش برگشتم خونه.. جواب آزمون حدود یک هفته بعد میومد.. تو این یک هفته یا کنار گلنار و شوهرش باغبونی می‌کردم یا با زهره حرف میزدم بعضی وقت‌ها هم فیلم میدیدم... کل‌کلم با گلنار خیلی کمتر شده بود این مدت این‌قدر سرم شلوغ بود که حتی یک‌بارم به گذشته تلخم فکر نکردم... میتونم بگم خوشحالم که این‌طوره.. هرطور بود این یه هفته هم به آرومی گذشت، و امشب میخواستم نتایج رو تو سایت ببینم... عینک مطالعه‌ام رو به چشم زدم و لپ‌تاپم رو باز کردم و وارد سایت مربوطه شدم با استرس اطلاعاتم رو وارد کردم تا اهراز هویت بشم با اضطراب چشمام رو باز کردم... چشمام رو صفحه ثابت مونده بود، باورم نمیشد... بالاخره قبول شدم.. گلنار وقتی شنید قبول شدم کلی خوشحال شد و بوسه بارونم کرد، بماند که هیچ واکنش خاصی بهش ندادم، ولی خودمم خیلی خوشحال بودم.. از فردا باید ثبت نام میکردم تا دوره کارآموزیم شروع بشه گلنار تصمیم گرفت به مناسبت قبولیم یه مهمونی بگیره و ایل و طایفه رحمت و خودش و دعوت کنه، از قضا مهمونی فردا برگزار میشد.. بعد از خوردن شام کنار هم، به خواسته گلنار نشستم تا موهام رو برام شونه بزنه، خیلی از اینکار خوشش میومد کش موهام رو کشید و موهای بلندم رو شونه‌هام پخش شد و شونه رو برداشت همونطور که آروم موهام رو شونه میزد گفت: - پول ریختم برات فردا با زهره برو یه دست لباس قشنگ برای خودت بگیر! همونطور که به یه نقطه نامعلوم زل زده بودم گفتم: - خودم پول دارم.. گلنار با قیافه آویزون گفت: - حالا مگه بازیگری چقدر ازش پول درمیاد؟ بعدم همیشه پیشنهاد کار نمیگیری که! پوزخندی زدم و گفتم: - با اجازتون همین الانشم سر یه پروژه‌ام.. با محبت دستی نوازشگرانه به سرم کشید و گفت: - حالا مامانت بهت پول بده اشکال داره؟ چیزی نگفتم، که رحمت اومد تو و گفت: - خانم بیا ببین چی برات گرفتم، ماهی سفید تازه آوردم جون میده با سبزی پلو بخوریم اینو فردا واسه ناهار بپز. گلنار با خنده کیسه ماهی رو از دست رحمت گرفت و گفت: - ای کارد به شکمت بخوره رحمت.. رحمت هم در جوابش فقط خندید و رفت تو اتاقشون... منم موهامو بالا سرم جمع کردم و رفتم اتاقم.
  1. نمایش فعالیت های بیشتر
×
×
  • اضافه کردن...