رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

#پارت275#

سیاوش

 

 

مقصد، مرکز فروش بلیت بود. آفتاب بی‌رحمانه روی شیشه‌ی دودی جگوار می‌کوبید، اما درون من از سرمایی کشنده منجمد شده بود. هنوز چند خیابان بیشتر رد نکرده بودم که از آینه‌ی وسط متوجه‌ی یک پژوی مشکی‌رنگ شدم؛ با فاصله‌ای حساب‌شده و نامحسوس پشتم می‌آمد. هر پیچی که می‌پیچیدم، با همان ریتم فاصله‌اش را حفظ می‌کرد.

آدم‌های رایان احتشام بودند. دستم روی فرمان محکم شد، رگ‌های روی ساعدم بیرون زد، ولی فکم را روی هم ساییدم و حتی کوچک‌ترین تکانی به فرمان ندادم تا مبادا شک کنند بو برده‌ام. نه سرعتم را بالا بردم و نه عکس‌العملی نشان دادم؛ عادی، مثل مردی که سرش توی لاک خودش است و از هیچ‌چیز خبر ندارد، راهم را ادامه دادم. وقت درگیری نبود؛ هایرون باید اول از همه سالم از این جزیره‌ی نفرین‌شده بیرون می‌رفت.

جلوی آژانس هواپیمایی پارک کردم. داخل که شدم، فضای شلوغ و رفت‌وآمد آدم‌ها برایم شبیه یک فیلم صامت و کدر بود. گوشه‌ای خلوت ایستادم و برگه‌ی بلیت را برای ساعت دهِ امشب گرفتم؛ ساعت ۲۲، پرواز کیش به تهران، به نام هایرون…

 

کاغذ بلیت توی دستم مثل خاکستر داغ بود. قلبم از هر چیز غمگینی توی این دنیای لعنتی، غمگین‌تر بود. انگار داشتم سند تبعیدِ تمام داروندارم را امضا می‌کردم، اما چاره‌ای نبود؛ میان بد و بدتر، نجات جان او تنها چیزی بود که برایم اهمیت داشت.

 

از درِ آژانس که بیرون آمدم، گوشی‌ام توی جیبم لرزید. اسم ترلان روی صفحه افتاده بود. نفس عمیقی کشیدم، سوار ماشین شدم و دکمه‌ی اتصال را زدم. صدای طلبکار و عصبی‌اش بلافاصله توی گوشم پیچید:

 

سیاوش؟ فکرهات رو کردی؟ تصمیمت چیه؟

سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم. خستگیِ چند صد ساله توی تنم نشسته بود. با صدایی محکم، سرد و بی‌نهایت قاطع گفتم:

ـ من نمی‌تونم مسئولیت اون کار کثیف رو به عهده بگیرم ترلان. هیچ رقمه پامو تو این لجن‌زار نمی‌ذارم.

چند لحظه سکوت سنگینی پشت خط افتاد، بعد با صدایی که از شدت خشم و عقده دورگه شده بود، تیز و گزنده گفت:

ـ این حرفِ آخرته سیاوش؟ مطمئنی؟!

چشم‌هایم را روی هم فشردم و بدون ذره‌ای تردید گفتم:

ـ آره، حرفِ آخرمه.

 

بدون اینکه منتظر جیغ و دادهایش بمانم، تماس را قطع کردم و گوشی را روی کنسول ماشین انداختم.

حالا فقط من مانده بودم و ساعت‌هایی که تا دهِ شب مثل سم کشنده توی رگ‌هایم جریان داشت. دلم برای رفتن به ویلا پر می‌کشید؛ می‌خواستم برگردم، ببینمش، حتی اگر شده فقط گوشه‌ای بنشینم و به نفس کشیدنش نگاه کنم. اما نمی‌توانستم… بغضی عجیب، غلیظ و وحشتناک گلویم را چنگ می‌زد و روی سینه‌ام سنگینی می‌کرد. 

 

 

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 277
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: من و ماه نام نویسنده: بهار شیرین سخن | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، جنایی، پلیسی، اجتماعی وطنز خلاصه: پسرمغرور، پولدارکه اصالت کرد دارد، درگیرگذشته ی مخوف وتاریک وسردخو

رمان من و ماه پیش گفتار این کتاب بر اساس ساخته ذهن تخیل نویسنده می باشد که البته بخش هایی از آن بر اساس واقعیت می باشد و وجود خارجی دارد درست مثل زمانی که هایرون دست به انتخاب سختی می زند هر داست

هایرون شخص اول رمان   #پارت دوم#   بعدازکلی سروکله زدن بالباسام یک مانتوسفیدعروسکی،باشلواربگ ذغالی پوشیدم درنهایت یک ریمل وبرق لب مهمون صورتم کردم که دوباره صدای زنگ گوشی مدرسه موش

#پارت276#

با خودم گفتم:

 

«اگه برم ویلا… اگه دوباره نگاهم به اون چشم‌های مشکی بیفته، این قلب لعنتی طاقت نمی‌آره… جلوش می‌شکنم، بند آب می‌دم و همه‌چیز خراب می‌شه.»

 

گوشی را برداشتم، صفحه‌ی پیام‌ها را باز کردم و برایش تایپ کردم:

 

«امشب برای ساعت ۱۰ پرواز داری. آماده باش، نیم ساعت قبلش میام دنبالت.»

 

دکمه‌ی ارسال را لمس کردم و گوشی را خاموش کردم. دلم ریخت؛ دیگر هیچ راه برگشتی نمانده بود.

دستی به فرمان کشیدم، به خیابان زدم و برای فرار از سکوتِ کرکننده‌ی تنهایی‌ام، فلش را روی سیستم صوتی فعال کردم. صدای خش‌دار و زخمی خواننده توی فضای بسته‌ی جگوار پیچید و کلماتش مثل دشنه درست وسط قفسه‌ی سینه‌ام فرو رفت:

 

قلب ضعیفم طاقت دوری نداره

 

آخر منو دلتنگی از پا درمیاره

 

چشمای من کم‌سو شد از بس گریه کردم

تقصیر من نیست، گریه‌هام بی‌اختیاره…

 

بغض لعنتی شکست. سدِ چشمانم فرو ریخت و اولین قطره‌ی داغ و سوزان، راهش را از روی گونه‌ام تا لای ریش‌های زبرم باز کرد. دستم از شدت بغض روی فرمان می‌لرزید. خودم را، غرورم را، همه‌ی رادمنش بودنم را گم کرده بودم؛ پشت این شیشه‌های دودی، فقط مردی شکسته نشسته بود که داشت جانش را با دست‌های خودش بدرقه می‌کرد.

عادت ندارم من به اینکه بی تو باشم

 

این غیرممکنه بشه ازت جدا شم

 

تو چند نفر بودی مگه حالا که نیستی

 

از درد تنهایی دارم از هم می‌پاشم…

 

هق‌هقِ خفه‌ای از ته گلویم بالا آمد. پیشانی‌ام را روی چرم خنک فرمان فشردم. اشکم بند نمی‌آمد؛ اشک‌هایی تلخ، داغ و جان‌سوز که روی پاهایم می‌چکید. واقعاً بعد از او چند نفر قرار بود خالی شوم؟ بعد از رفتنش با این ویلای لعنتی، با این جزیره، با این دنیای لجن‌مال چه می‌کردم؟

بمیرم واسه حال بدی که بعد رفتن تو دارم

بمیرم واسه روزایی که باید بی تو پشت سر بذارم

بمیرم واسه این قلب شکسته، همیشه بی‌قرارم

بمیرم وقتی درد عشق تو از هر طرف دوباره درده

بمیرم واسه قلبی که هنوز رفتنتو باور نکرده

بمیرم وقتی دنیا برخلاف میل من فقط می‌گرده…

مرگِ دل من بهتر از خطر برای جانِ او بود. سرم را بالا آوردم، چشم‌های سرخم از پس پرده‌ی اشک به جاده‌ی بی‌انتها خیره شد، در حالی که صدای آهنگ تا عمق استخوانم زوزه می‌کشید:

 

فکر و خیالت از سرم بیرون نمیره

 

هر ثانیه قلبم بهونتو میگیره

 

جای تو خالی مونده و پر شدنی نیست

 

ترسم از اینه وقتی می‌فهمی که دیره…

 

اشک‌هایم روی لب‌هایم جاری شد؛ شور و تلخ، درست مثل طعم قهوه‌های همیشگی‌ام، درست مثل تقدیری که برای خودم رقم زده بودم. ترسم همین بود… می‌ترسیدم روزی بفهمد چقدر دوستش داشتم و چرا فراری‌اش دادم، که دیگر خیلی دیر شده باشد.

 

ویرایش شده توسط بهاره شیرین سخن
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت277#

 

 

توی شرکت حتی یک ذره هم تمرکز نداشتم. تمام تلاشم را می‌کردم تا پشت میزم دوام بیاورم، اما مغزم از کار افتاده بود. تیرداد و صبوحی وقتی پرونده‌ها و گزارشاتِ مالی را جلویم گذاشتند، حتی یک نیمچه‌نگاه هم به برگه‌ها نینداختم؛ نگاهم مات و بی‌فروغ، جایی روی لبه‌ی میز خشک شده بود. قیافه‌ی درهم‌شکسته، نفس‌های کش‌دار و چشمان سرخم همه‌چیز را لو می‌داد. انگار متوجه حالم شده بودند؛ بدون اینکه حتی کلمه‌ای بپرسند یا پافشاری کنند، بی‌درنگ فولدرها را رها کردند و تنهایم گذاشتند.

 

نمی‌توانستم توی آن چهاردیواری خفه بمانم. زدم بیرون. چند ساعتی فقط توی خیابان‌های کیش بی‌هدف می‌چرخیدم؛ بلکه این آتشِ درون سینه‌ام آرام بگیرد، بلکه بادِ گرم جزیره بتواند ذره‌ای از این داغِ لعنتی را کم کند. اما زمان انگار سوار جت شده بود و با تندیِ بی‌رحمانه‌ای می‌گذشت. عقربه‌ها با شتاب دنبال هم می‌دویدند تا زودتر ساعتِ رفتن را به رخم بکشند.

 

به ساعت مچی‌ام نگاه کردم؛ عقربه‌ها نزدیک ۹ شب را نشان می‌دادند. وقتش رسیده بود. باید به سمت ویلا می‌رفتم تا قلبم را از سینه بشکافم و همراهِ هایرون سوار هواپیما کنم و برای همیشه به این جنون پایان دهم.

 

پایم را روی گاز فشردم و خودم را به کوچه ساحلی رساندم مثل همیشه نگهبان ورودی نبود، به درِ ویلا که رسیدم، ناگهان پاهایم روی پدال ترمز خشک شد. ماشین با صدای قیژِ تلخی ایستاد. تعجب کردم... چراغ‌های ویلا کاملاً خاموش بود و درِ ورودی نیمه‌باز مانده بود.

 

سکوتِ سنگین و وحشتناکی روی محوطه سایه انداخته بود. در یک لحظه تمام بدنم یخ کرد؛ خون توی رگ‌هایم از حرکت ایستاد. حتی جرئت پیاده شدن از ماشین را نداشتم. دست‌هایم روی فرمان بی‌جان شد و با صدایی که از ترس می‌لرزید، زیر لب نالیدم:

ـ هایرون...

 

ترس مثل ماری سمی دور گلویم پیچید و ناگهان جای خودش را به جنون داد. با حالتی جنون‌آمیز از ماشین پیاده شدم. صدای کوبش دیوانه‌وار قلبم و شمارش نفس‌های بریده‌بریده‌ام توی سرم اکو می‌شد. با شتاب و سراسیمه به سمت ویلا خیز برداشتم؛ انگار هر ثانیه‌اش بوی مرگ می‌داد.

 

به درِ ویلا که رسیدم، آن تاریکی مطلق و آن درِ نیمه‌باز، تمام جون و توانم را یک‌جا گرفت. قفسه‌ی سینه‌ام تیر کشید. با تردید و دستانی که آشکارا می‌لرزیدند، دستم را سمت کلید برق بردم و با یک حرکت برقِ سالن را زدم.

روشناییِ تندِ لامپ‌ها توی چشمم کوبید. نفسم را با تمام قوا بیرون دادم و فریاد کشیدم:

ـ هایرون! هایروووون!

 

هیچ صدایی نیامد. سکوتِ خانه وحشتناک‌تر از آن بود که تصورش را می‌کردم. نگاهم در سالن چرخید و چشمم به چمدان نیمه‌بازش افتاد که درست وسط سالن رها شده بود؛ چند تکه لباس هنوز نامرتب کنارش افتاده بود. وحشت‌زده به سمت اتاق‌ها دویدم. درها را یکی‌یکی باز کردم و سرک کشیدم، اما هیچ خبری از او نبود. 

 

پاهایم سست شده بود و ضربان قلبم به‌طرز وحشتناکی کند و سنگین می‌زد. احساس می‌کردم دیگر هیچ رمقی در پاهایم نمانده و هر لحظه ممکن است زانوهایم بشکنند. با تنی بی‌حس، چند قدم برداشتم تا از سالن بیرون بروم. مغزم هنوز به دنبال راه فرار می‌گشت؛ امید، آخرین زورهایش را در فکرم به جریان می‌انداخت تا مانعِ فروپاشی‌ام شود:

«لابد رفته با دوستش ساناز خداحافظی کنه... یا شایدم رفته لبِ دریا... یا...»

 

اما همین که به دمِ درِ ورودی رسیدم، تصویرِ پیش رو تمام امیدهایم را خاکستر کرد. 

 

شال حریرِ سرمه‌ای هایرون درست دمِ در، روی سرامیک‌های سرد افتاده بود. سریع به سمتش هجوم بردم، زانو زدم و شال را از روی زمین برداشتم. پارچه‌ی نرم را به صورتم چسباندم؛ هنوز بوی گرم و آشنای عطرش لابه‌لای تاروپود آن زنده بود و نفسم را می‌سوزاند.

 

درست در همان لحظه، چیزی روی چارچوب در توجه‌ام را جلب کرد؛ یک کاغذ کوچک که با چسب به در چسبانده شده بود.

 

با دستانی که به وضوح رعشه گرفته بود، کاغذ را از روی در کَندم. خطی ناآشنا و بی‌رحم رویش نقش بسته بود:

**«حالا دیگه زندگیت تو دستِ منه، سیاوش رادمنش.»**

 

 

کلمات مثل سرب مذاب توی چشمانم ریخت. زانوهایم به یکباره خالی شد و دیگر وزنم را تحمل نکرد. می‌خواستم بمیرم... می‌خواستم همین الان تمام زمین و زمان را با دست‌هایم چنگ بزنم و ویران کنم. محکم به زمین افتادم. سرم به دوران افتاد، اتاق دور سرم چرخید و سیاهیِ غلیظی جلوی چشمانم را گرفت.

 

درست مثل کسانی که به کمرشان ضربه‌ی سنگینِ تبر وارد شده باشد و ستون فقراتشان خرد شده باشد، مچاله شدم روی زمین. شالِ هایرون را میان پنجه‌هایم فشردم، سرم را به سمت آسمان بالا گرفتم و از تهِ اعماقِ وجودم، از میان تمام دردها و سیاهی‌هایی که روی سرم آوار شده بود، نالیدم و با تمام توان حنجره‌ام فریاد کشیدم:

 

ـ **هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااایروووووون!**

ویرایش شده توسط بهاره شیرین سخن
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...