رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

#پارت201#

 

هیچ احساسی نسبت به ترلان نداشتم جز یک احساس ترحم تلخ و سنگین. دست‌هایش هنوز دور بازوهایم پیچیده بود و گرمای ناخوشایند نفس‌هایش روی سینه‌ام سنگینی می‌کرد. سعی کردم با ملایمت اما محکم از خودم جدایش کنم. نگاهم را از صورت غرق در اشکش دزدیدم و زیر لب، آرام اما قاطع گفتم:

ـ ما با هم حرف زدیم... فکر کردم همه‌چیز تموم شده ترلان.

ترلان این‌بار با شدت گریه و اشکی که خط سیاه آرایشش را روی گونه‌هایش پخش می‌کرد، دست‌هایش را بالا برد و میان هق‌هق گفت:

ـ اشتباه نکن سیاوش... من هنوزم رو حرفم هستم! این همه راه نیومدم که دوباره همون حرفا رو بزنم!

با تعجب و سردرگمی نگاهش کردم. اخم‌هایم بیشتر در هم گره خورد:

ـ پس چی؟ برای چی اومدی؟!

ترلان پشتش را به من کرد. شانه‌های باریکش زیر فشار بغض بالا و پایین می‌شدند. بریده‌بریده، میان هق‌هق و فین‌فینِ دماغِ عمل‌کرده و گرفته‌اش گفت:

ـ اومدم به تو پناه بیارم... چون تموم حیثیتم رو بعد از تو از دست دادم!

پوزخند تلخی روی لبانم نشست. می‌خواستم بگویم آن مهمانیِ مسخره‌ی نامزدی و آبروریزی‌اش مقصرش خودت بودی، اما هنوز کلمه‌ای از دهانم خارج نشده بود که دهان باز کرد؛ حرفی زد که تمام بدنم را خشک کرد... خون در رگ‌هایم منجمد شد. یخ زدم.

ـ فرید به من تجاوز کرده سیاوش... من دیگه باکره نیستم! می‌فهمی؟!

حس کردم بمبی درست وسط سرم منفجر شد. دنیا دور سرم چرخید. باور حرف‌هایش برایم ناممکن بود؛ در همان نقطه‌ی بهت و ناباوری، مغزم از کار افتاده بود. 

فریاد زدم:

ـ چی داری می‌گی؟! این یه دروغِ محضه!

با شدتِ اشک و هق‌هق به سمتم برگشت. چشمانش سرخ و وحشت‌زده بود. جیغ کشید:

ـ چرا سیاوش؟! چرا دروغه؟! چون فرید داداشته و من دخترخاله‌تم؟! چون من یه دختر بی‌دفاعم؟!

خونم به جوش آمد. صدایم اوج گرفت و سالن را لرزاند:

ـ چوووون فرید رو می‌شناسم! چون اون دوستت داره! 

این‌بار نعره‌های ترلان در دل تاریکیِ ویلا تبدیل به جیغی ممتد و هیستریک شد:

ـ نه سیاوش، تو فرید رو نمی‌شناسی! منم خامِ همین حرفاش شدم... بعد رفتنت و رها کردنت با خیال راحت این بلا رو سرم آورد!

حسابی داغون شدم. درونم آشوبی به پا بود. مدام به خودم نهیب می‌زدم که دروغ می‌گوید؛ این هم یکی از همان نقشه‌های پلید و کثیف است تا با عذاب کشیدنم، رنجم بدهد. اما هم‌زمان احساس گناهِ وحشتناکی مثل خوره به جانم افتاده بود. تمام معادله‌های ذهنم در کسری از ثانیه به هم ریخت. دیدن ترلان در آن حال‌وروز نکبت‌بار، بدتر عصبی‌ام می‌کرد.

ترلان روی دو زانو روی سرامیک‌های سرد سالن افتاد. با چنگ زدن به شلوارش ادامه داد:

ـ یک روز که حالم بد بود... از رفتنِ تو... درست قبل از روزی که چاقو بخوره رفتم پیشش. مست بود... باهاش درددل کردم، ولی اون... بهم حمله کرد!

صدایش مثل خنجر در گوشم فرو می‌رفت. دیگر نتوانستم تحمل کنم. فریادم تمام دیوارهای سالن را به لرزه درآورد:

ـ بســـــــــهههههههه! نمی‌خوام بشنوم!

با حالتی جنون‌آمیز، در حالی که نفس کم آورده بودم، برگشتم تا از آن خانه‌ی جهنمی بیرون بزنم؛ اما صدایش از پشت سر برای چند لحظه متوقفم کرد:

ـ توروخدا وایسا سیاوش... نذار فرید بفهمه بهت چیزی گفتم! گفته اگه به کسی بگم یه بلایی سر خودش میاره... فقط هرازگاهی بهم سر بزن، تو منو با این حال تنها نذار!

پاهایم سنگین شده بود، اما حتی برنگشتم نگاهش کنم. مغزم در آستانه‌ی انفجار بود. شانه‌هایم دیگر تحمل بار این همه مصیبت و مشکلات آوارشده را نداشت. از آن ویلای نفرین‌شده‌ی ترلان بیرون زدم و سوار ماشین شدم.

از دست همه داغون بودم؛ از فرید، از شیدا، از رایان، از راشد... و حتی از ترلان و بازی‌های تمام‌نشدنی‌اش. سرم را به فرمان فشردم. ناگهان میان آن همه تاریکی و سیاهی، چهره‌ی معصوم و نگران هایرون جلوی چشمانم نقش بست.

سریع نگاهی به ساعت انداختم؛ از هشت شب گذشته بود. دلشوره‌ای ناگهانی به جانم چنگ انداخت. با خودم گفتم: «الان تو اون ویلای غریب، تنهاست و حتماً می‌ترسه...»

بی‌معطلی پام را روی پدال گاز فشار دادم. جگوار زوزه کشید و خیابان‌های تاریک را شکافت، در حالی که کلمه به کلمه‌ی اعترافاتِ زهرآگین ترلان مثل مته در سرم تکرار می‌شد...

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 208
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: من و ماه نام نویسنده: بهار شیرین سخن | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، جنایی، پلیسی، اجتماعی وطنز خلاصه: پسرمغرور، پولدارکه اصالت کرد دارد، درگیرگذشته ی مخوف وتاریک وسردخو

رمان من و ماه پیش گفتار این کتاب بر اساس ساخته ذهن تخیل نویسنده می باشد که البته بخش هایی از آن بر اساس واقعیت می باشد و وجود خارجی دارد درست مثل زمانی که هایرون دست به انتخاب سختی می زند هر داست

هایرون شخص اول رمان   #پارت دوم#   بعدازکلی سروکله زدن بالباسام یک مانتوسفیدعروسکی،باشلواربگ ذغالی پوشیدم درنهایت یک ریمل وبرق لب مهمون صورتم کردم که دوباره صدای زنگ گوشی مدرسه موش

#پارت202#

 

پایم بی‌امان روی پدال گاز فشرده می‌شد و جگوار نقره‌ای، تاریکی و سکوت جاده‌ی ساحلی جزیره را می‌شکافت. باد شرجی به شیشه‌ها می‌خورد، اما درون کابین، سکوتی کرکننده حاکم بود؛ سکوتی که در آن، تک‌تک کلمات مسموم ترلان مثل ترکش در سرم منفجر می‌شد: «فرید... تجاوز... حیثیتم...» دست‌هایم روی چرم فرمان سفید شده بود و رگ‌های شقیقه‌ام با ریتمی تند و دردناک می‌زدند. 

به ورودی شهرک ساحلی رسیدم. پیش از آنکه حتی بوق بزنم یا به نزدیکیِ گیت اصلی برسم، نگهبانِ شهرک با دیدن نور چراغ‌های جگوار و شناختن ماشین، سریع از اتاقک شیشه‌ای بیرون آمد و با ریموت، درِ بزرگ و سنگین محوطه را به رویم باز کرد. با تکان دادن سر و دست به احترام من ایستاد. بی‌هیچ مکثی از میان نرده‌های ورودی رد شدم و وارد محوطه‌ی سنگ‌فرش و خلوت شهرک شدم؛ جایی که ردیف ویلاهای لوکس زیر نور زرد چراغ‌های پایه‌کوتاه باغچه‌ها غرق در سکوت بودند.

مسیر فرعی را پیچیدم تا به ویلای شماره ۱۷ رسیدم؛ دیوارهای بلند با نرده‌های سفید آهنی و دربی که پشت آن، حیاطی سنگین و خلوت انتظارم را می‌کشید. ماشین را جلوی ویلا پارک و موتور را خاموش کردم. چند لحظه همان‌طور پشت فرمان نشستم؛ چشمانم را بستم و سعی کردم طوفان درونم را مهار کنم. با سری که از هجوم این حجم از خیانت، نفرت و رازهای کثیف در آستانه‌ی انفجار بود، پیاده شدم.

قدم‌هایم روی سنگ‌فرش‌های حیاط صدا داد. کلید را در قفل انداختم، دو دور چرخاندم و درب ورودی سالن را باز کردم.

به محض ورود، انگار وارد دنیای دیگری شدم.

عطر گرم، اصیل و وسوسه‌انگیز برنج زعفرانی همراه با بوی مرغ سرخ‌شده و ترش و شیرینِ ملایم زرشک، فضای خنک و بسته‌ی سالن را پر کرده بود. این رایحه‌ی خانگی و زنده، مثل یک شوک ناگهانی به استقبالم آمد؛ عطری که با لجن‌زار افکارم و فضای نفرین‌شده‌ی ویلای ترلان فرسنگ‌ها فاصله داشت و ناخودآگاه سنگینی هوای سینه‌ام را شکست.

قدم‌هایم آرام‌تر شد و بی‌اختیار به سمت آشپزخانه کشیده شدم. 

پشت میز کوچک ناهارخوریِ چوبی، هایرون نشسته بود. دست‌هایش را زیر چانه‌اش زده و با لباسی ساده و شال حریری که روی سرش انداخته بود، غرق در افکار خودش به نقطه‌ای خیره مانده بود. این شال حریرِ ظریف و حیای همیشگی و بی‌آلایش هایرون چیزی بود که همیشه در عمق جانم می‌نشست و عجیب از آن خوشم می‌آمد. روی میز، دیس خالی، قابلمه‌های هنوز بسته روی اجاق و بشقاب‌های دست‌نخورده به وضوح نشان می‌داد که با وجود گذشتن ساعت از هشت شب، لب به چیزی نزده و تمام این مدت منتظر نشسته تا من برگردم.

دیدن این صحنه—اینکه کسی در دل این جزیره‌ی غریب و میان این همه دشمنی و آشوب، این‌طور چشم به در دوخته و برایم صبر کرده—تکان عجیبی به دلم داد. برای چند ثانیه تمام دردهایم رنگ باخت. با تمام حالِ بد، سردرد وحشتناک و امواج منفیِ توی مغزم، تصمیم گرفتم هرچه سیاهی است را بیرونِ این خانه جا بگذارم و ذهنم را فقط به همین میز ساده و کوچک و این لحظه بسپارم.

هایرون به محض اینکه صدای پایم را شنید، سرش را بالا آورد. چشمانش برقی زد، اما انگار نه انگار که ساعت‌ها در اضطراب، تنهایی و این قفسِ جدید منتظر مانده باشد، گوشه‌ی شال حریرش را مرتب کرد و خیلی سریع و با خونسردیِ ساختگی از پشت صندلی بلند شد. دست‌هایش را به آرامی به لباسش کشید و با لحنی کاملاً عادی گفت:

ـ اِ... اومدی سیاوش؟ بشین تا غذارو بکشم.

چند قدم جلو رفتم و نگاهم را به چهره‌اش دوختم. خستگی و دلخوری پنهانی در عمق نگاهش موج می‌زد. با صدایی که سعی داشتم نرم و کنترل‌شده باشد، پرسیدم:

ـ مگه شام نخوردی؟

هایرون در قابلمه را برداشت، کفگیر را در دست گرفت و در حالی که با طمانینه دیس پلو را پر می‌کرد، بی‌تفاوت شانه‌ای بالا انداخت:

ـ تو این قفسِ تنگ نمی‌شه تنهایی نفس کشید، چه برسه به غذا خوردن! بعدشم... هردوتامونم ناهار نخوردیم.

نزدیک‌تر شدم. درست کنار میز ایستادم، سرم را کمی به سمت ظرف غذا خم کردم، پلک‌هایم را بستم و با یک دمِ عمیق و طولانی، عطر دلنشین زرشک‌پلو را به عمق ریه‌های خسته و تیره‌ام کشیدم؛ انگار می‌خواستم خاکستر حرف‌های ترلان را از وجودم بیرون برانم.

هایرون کفگیر به دست، با تعجب و ابروهایی که در هم کشیده شده بود به این حرکتِ من نگاه کرد و با تردید پرسید:

ـ از این بو بدت میاد؟!

چشم‌هایم را باز کردم، گوشه‌ی لبم کش آمد و با لحنی آمیخته به تمسخر و خستگی گفتم:

ـ من فکر می‌کردم باهوشی... بنظرت آدم بوی بد رو این‌طوری استشمام می‌کنه؟!

هایرون از این متلک حرصی شد؛ با همان اخمِ تخس و لب‌های ورچیده‌ای که همیشه قند در دلم آب می‌کرد، تابی به سرش داد و گفت:

ـ چه بدونم! تو تمام حرکات و رفتارات با بقیه فرق می‌کنه... یه آدم ناشناخته‌ای هستی که هیچ‌کس کشفت نکرده!

جمله‌اش مثل جرقه‌ای در سکوت آشپزخانه نشست. «یه آدم ناشناخته‌ای که هیچ‌کس کشفت نکرده...» 

یک حس غریب، گرم و ناگهانی تمام رگ‌هایم را پر کرد. بی‌اختیار ماتم برد. سکوت سنگینی میانمان افتاد و من، بی‌آنکه کلمه‌ای بگویم یا پلک بزنم، مستقیماً به عمق چشمان درشت و شفاف هایرون خیره شدم؛ چشم‌هایی که شاید بیشتر از هرکس دیگری در این دنیا، داشتند زخم‌های مرا بی‌صدا می‌خواندند...

 

 

ویرایش شده توسط bahare
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت203#

 

نگاهم در دو گوی براق و شفاف چشمان هایرون گره خورده بود. در میان آن همه تاریکی، خیانت و لجن‌زاری که ترلان و فرید برایم ساخته بودند، پاکی نگاه این دختر مثل پرتوی نوری بود که ناگهان به قعر سیاه‌چالی بتابد. 

 

در پسِ پرده‌ی پنهان دلم، دلشوره‌ای غریب و ناشناخته مثل ناقوس به صدا درآمد؛ هشداری گنگ و مبهم که هشدار می‌داد این روزها، این لحظات و این آرامش شکننده شاید همیشگی نباشد. چیزی درون سینه‌ام با تحکمی تلخ نهیب زد: 

*«سیاوش رادمنش... از همین حالا وقت داری که از بودن با هایرون، لحظه به لحظه‌اش رو زندگی کنی و غنیمت بشماری... معلوم نیست فردا چه طوفانی در راهه.»*

 

صدای درونم چنان واضح بود که بی‌اختیار سدی که همیشه دور خودم کشیده بودم، ذره‌ای ترک برداشت. نگاهم نرم‌تر از همیشه شد و گره نامرئی پیشانی‌ام باز شد. به آرامی صندلی روبروی هایرون را عقب کشیدم و نشستم. دیس زرشک‌پلو را به سمتم گرفت و با سلیقه برایم غذا کشید. 

 

اولین قاشق را در دهان گذاشتم؛ طعم برنج زعفرانی با عطر کره و ترشی ملس زرشک و مرغی که عالی جا افتاده بود، تمام پرزهای چشایی‌ام را تسلیم کرد. قاشق را آرام در بشقاب گذاشتم، سرم را بالا آوردم و با لحنی که کاملاً از طعنه و کنایه‌های همیشگی خالی بود، گفتم:

 

ـ فکر نمی‌کردم زرشک‌پلو با مرغ رو انقدر خوشمزه درست کنی... دستت درد نکنه.

 

هایرون که قاشقش در هوا معلق مانده بود، یک‌باره دست از کار کشید. برقی از تعجب همراه با شک و تردید در چشمان درشتش درخشید. سرش را کمی کج کرد، لب‌هایش را با ناباوری به هم فشرد و با لحنی معترض و مردد گفت:

 

ـ مسخره می‌کنی؟!

 

یک لحظه با تعجبِ تمام به چهره‌اش خیره شدم. باورم نمی‌شد حتی یک تعریف خالصانه و از ته‌دل از زبان من هم برایش شبیه دام و طعنه به نظر برسد. ابروهایم بالا پرید و با لحنی که کلافگیِ توأم با دلخوری در آن موج می‌زد، گفتم:

 

ـ چرا من هر حرفی می‌زنم، تو فکر می‌کنی جدی نیستم و دارم مسخره‌ت می‌کنم؟!

 

هایرون قاشق را آرام کنار بشقابش گذاشت. دستِ ظریفش به سمت لیوان آب رفت، آن را برداشت و یک جرعه‌ی کوتاه نوشید تا شاید راه گلویش باز شود. سپس لیوان را با طمانینه روی میز برگرداند، نگاه خیره‌اش را به عمق چشمانم دوخت و با صدایی آرام اما برنده گفت:

 

ـ چونکه هیچ‌وقت نتونستم تورو بشناسم...

 

کلماتش مثل پتکی در سکوت آشپزخانه فرود آمد. 

 

برای چند لحظه، سکوتی سنگین و نفس‌گیر میانمان حاکم شد. هر دو، بی‌آنکه کلمه‌ای بگوییم یا حتی پلک بزنیم، به یکدیگر خیره ماندیم؛ نگاه‌هایی عمیق، پرتلاطم و پُر از حرف‌های ناگفته. 

 

حس عجیبی از استیصال و ناتوانی تمام وجودم را در بر گرفت. از دست خودم، از دست این سیاوش رادمنشِ سرسخت و نفوذناپذیر، عمیقاً دلخور و پشیمان شدم. از اینکه سال‌ها به بهانه‌ی در امان ماندن از گزند گرگ‌های دور و برم، دیواری ضخیم، بتنی و تسخیرناپذیر دور خودم کشیده بودم؛ دیواری که حالا هایرون را هم پشت آن نگه داشته بود. 

 

با خود تلخ‌اندیشیدم: *حداقل هایرون حق داشت...* او حق داشت وقتی هیچ دربی به درون این قلعه‌ی ویران باز نکرده بودم، حتی صادقانه‌ترین کلماتم را هم با سوءظن و تردید بشنود...

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت204#

سکوت سنگینی در فضای آشپزخانه آوار شده بود؛ سکوتی که در آن، تک‌تک نفس‌هایمان شمرده می‌شد. نگاهم در نگاه تیره‌اش قفل مانده بود که ناگهان صدای بم و خش‌دارش، سکوت را شکست:

ـ خیلی دوست داری منو بشناسی؟

با شنیدن این سوال، یک‌باره حال غریب و دست‌پاچه‌کننده‌ای تمام جانم را گرفت. گرما و حرارت سوزانی از گلویم بالا دوید و روی گونه‌هایم نشست؛ طوری که حس می‌کردم لپ‌هایم از داغی آتش گرفته‌اند. قفسه‌ی سینه‌ام با ضرباتی تند و نامنظم بالا و پایین می‌رفت و قلبم زیر مشت و لگد ضربان سرکشش، بی‌رحمانه می‌سوخت. 

در عمق نگاهش چیزی نشسته بود که برایم کاملاً غریب، تازه و تکان‌دهنده بود؛ نرمشی ناپیدا که با چهره‌ی سرد و دست‌نیافتنی همیشگی‌اش فرسنگ‌ها فاصله داشت. نمی‌دانستم چه بگویم و از شرم و اضطرابِ آن لحظه، نگاهم را از او دزدیدم. چشمان مشکی، براق و پرنفوذش با دقتی بی‌رحمانه روی چهره‌ام می‌چرخید، گویی کلمه به کلمه افکارم را از روی پلک‌های لرزانم می‌خواند.

او همچنان در سکوت و با صبری کشنده منتظر پاسخ من بود. من اما برای فرار از آن نگاه سنگین، قاشقم را برداشتم و بی‌هدف با دانه‌های زرشک و برنجِ گوشه‌ی بشقابم بازی کردم. جنگی نابرابر در درونم به پا شده بود؛ عقلم با تحکم فریاد می‌زد: *«هایرون، بسه! تا همین‌جاشم زیاده‌روی کردی... داری ناشیانه و بی‌احتیاط پیش می‌ری، جلوتر نرو!»* اما قلبم، این دلِ ناآرام و سرکش، بی‌توجه به تمام خط قرمزها به سینه‌ام هجوم آورده بود و التماس می‌کرد: *«بگو! بگو که چقدر دلت می‌خواد از بندبندِ وجودش، از تمام رازها و لایه‌های پنهان این مرد باخبر بشی...»*

دیگر نتوانستم تاب بیاورم. دستم از بازی با غذا ایستاد. با طمانینه و در حالی که نفس را در سینه‌ام حبس کرده بودم، سرم را بالا آوردم. نگاهم آرام روی خطوط استخوانی و جذاب صورتش چرخید؛ از فک محکمش گذشت، روی لب‌های به هم فشرده‌اش لغزید و درست روی نگاه منتظر، عمیق و پر از حرفش نشست.

دیدن آن چشم‌ها تمام مقاومتم را در یک پلک‌زدن در هم شکست. بی‌اختیار شدم، حصار عقلم فرو ریخت و با صدایی که از ته گلویم می‌آمد اما رگه‌ای از جسارتِ زنانه در آن موج می‌زد، گفتم:

ـ آره... حتی اگه شده برای یک شب!

همین یک جمله کافی بود تا سردرگمی، شوک و حالی عجیب در پهنای نگاهش موج بزند. چشمانش برای کسری از ثانیه گشاد شد و قسم می‌خورم لرزش و تپش بی‌قرارِ قلبش را از زیر پارچه‌ی پیراهن مشکیِ مردانه‌اش دیدم. انگار هوا برایش تنگ شده باشد، دست دراز کرد، پارچ بلوری را برداشت و لیوانش را تا نیمه از آب پر کرد. سپس درست مثل کسی که از برزخی خشک و سوزان گذشته باشد، تمام آب را یک‌نفس سر کشید.

لیوان را روی میز گذاشت. تکان ملایمی به تنش داد و این بار با جدیت و ابهتی بی‌نقص نگاهم کرد؛ درست مثل یک مدیرعامل مقتدر و توانمند که می‌خواهد بزرگ‌ترین قرارداد زندگی‌اش را نهایی کند. به پشتیِ صندلی چوبی‌اش تکیه زد، چانه‌اش را کمی بالا گرفت، سرش را به علامت تأیید تکان داد و گفت:

ـ باشه... قبوله. از الان یک ساعت زمان می‌گیریم؛ تو این یک ساعت من «سیاوش رادمنش» نیستم، تو هم «هایرون امیرپناه» نیستی. هر سوالی که تو فکرمونه از هم می‌پرسیم تا بهتر همدیگه رو بشناسیم... قبوله؟

 

ویرایش شده توسط bahare
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت205#

 

ضربان قلبم چنان نامنظم و کوبنده می‌زد که حس می‌کردم هوای آشپزخانه برای نفس کشیدنم کافی نیست و اکسیژن کم آورده‌ام. روبرو شدن و بی‌پرده حرف زدن با این مردِ تاریک—مردی که مثل سایه‌ای مرموز، سنگین و نفوذناپذیر به درون زندگی‌ام پا گذاشته بود—ترکیبی مسموم و دیوانه‌کننده از ترس و هیجانی عجیب در بندبند وجودم به راه می‌انداخت. 

دست‌هایم زیر میز کمی یخ کرده بود و واقعاً نمی‌دانستم برای ورود به این بازیِ پرخطر باید از کجا شروع کنم، اما غرورم اجازه نمی‌داد جا بزنم. با همان حسِ ناخواسته و قلبی که در سینه بال‌بال می‌زد، چشم در چشمش دوختم و گفتم:

ـ باشه، حرفی نیست... ولی به شرط اینکه خودت شروع کنی!

با شنیدن این شرط، لبخند موذیانه و محوی روی لبانش نشست؛ از آن لبخندهای خاص و کمیابی که نشان می‌داد از این جسارت و عقب‌نشینی نکردنم خوشش آمده است. سرش را به علامت رضایت تکان داد و با صدایی بم و آرام گفت:

ـ باشه... اوکی.

دست از غذا خوردن کشیدم، قاشق و چنگال را کاملاً کنار بشقاب رها کردم، سینه‌ام را صاف کردم و با حالتی محکم و آماده به پشتیِ صندلی تکیه دادم و نگاهم را به دهانش دوختم.

سیاوش بی‌آنکه لبخندش را ادامه دهد، حالتش را کاملاً جدی و رسمی کرد؛ طوری که انگار پشت میز مذاکره نشسته و مشغول مطرح کردن مهم‌ترین مفاد و بندهای یک قرارداد چند میلیون دلاری است. چشمان نافذش را به مردمک‌هایم دوخت و با طمأنینه پرسید:

ـ چه چیزی تو دنیا... خیلی برات باارزشه؟

با شنیدن این سوال، بی‌درنگ تصویر خنده‌های گرم و مهربان مامان و بابا در ذهنم نقش بست؛ گرمای خانه‌مان، خنده‌های بی‌ریایشان و امنیت آغوششان در یک پلک‌زدن از جلوی چشمانم گذشت. درست مثل دختربچه‌ای پرشور که پای تخته‌ی کلاس ایستاده و معلمش از او یک سوال شفاهی پرسیده و او با تمام وجود و ذوق، جواب درست را از حفظ می‌داند، بدون حتی یک لحظه مکث یا تردید با صدایی رسا و لبریز از اطمینان گفتم:

ـ خانواده‌ام!

کلمه هنوز از دهانم بیرون نیامده بود که تغییر محسوسی در نگاهش پدیدار شد. نمی‌دانم چرا، اما برای لحظه‌ای کوتاه و گذرا، برقی از تحسین و احترامی عمیق را در عمق چشمان مشکی و پر از رازش دیدم؛ برقی که انگار از شنیدن پاسخی تا این حد زلال، پاک و بی‌ریا در دلش درخشیده بود...

 

کم‌کم حس می‌کردم یخ میانمان در حال آب شدن است و این فضای گفت‌وگوی بی‌واسطه، جرأتم را چند برابر کرده بود. با صراحت کامل و بدون لکنت، نگاهم را به چشمانش دوختم و پرسیدم:

 

ـ تو خودت چی؟

 

سیاوش ابرویی بالا انداخت و با لحنی خونسرد پرسید:

 

ـ چیِ من چی؟

 

حرص همیشگی در رگ‌هایم جوشید؛ از اینکه انقدر طفره می‌رفت و نقش بازی می‌کرد کلافه شدم. لب‌هایم را کمی جمع کردم و با همان لحن تخس و حرصیِ همیشگی‌ام گفتم:

 

ـ برای تو چی از همه باارزش‌تره؟!

 

سیاوش ثانیه‌ای مکث کرد، سرش را آرام بالا گرفت و با صدایی محکم و قاطع گفت:

 

ـ غرورم.

 

با شنیدن کلمه‌اش، برای لحظه‌ای در جایم خشک شدم و تمام بدنم یخ زد. ناخودآگاه انتظار داشتم بگوید «خانواده‌ام» یا حداقل بگوید «مادرم»؛ اما غرور؟! این پاسخ درست مثل خودش بود؛ سرد، نفوذناپذیر و بی‌رحم.

پرسیدم: خب اگه مبوه بودی چی بودی؟ یکم فکرکرد_انبه، شایدم انگور

_تواگه میوه بودی چی بودی؟ 

باذوق داشتم توذهنم دنبال میوه میگشتم که سیاوش گفت بزارتامن بگم

باتردیدنگاهش کردم که گفت بنظرم اگه تومیوه بودی سیب بودی 

ازتعبیرش کمی قلقلکی وخجالت زده شدم ولی پرسیدم خب تواگه غذابودی چی بودی؟ 

سیاوش بانگاهی مطمعن گفت_فسنجان

برایم جالب بود، خندیدم وگفتم اع چه جالب: پس برای همون بودکه اونشب فقط یک قاشق ازش خوردی؟ شایدم من خوب درستش نکرده بودم

سیاوش طوری که میخواست ازجواب فرارکنه گفت نه خیلی ام خوب بودولی من حالم خوب نبود، خودت اگه غذابودی چی بودی؟! 

یکهویادغذاهای خوشمزه مامان افتادم، انگاری جواب سوالموگرفتم باذوق گفتم: دولمه، وای که من عاشق دولمه ام

باتعجب نگاهم کردانگاری اولین باربوداسم این غذارومیشنید

پرسیدم: تابه حال دولمه خوردی

_نه، چی هست؟ 

_یباربرات درست میکنم تاببینی

سرشوبه معنی اوکی تکون داد

پرسیداگه رنگ بودی چی؟ 

اووووم، اگه رنگ بودم، اها فهمیدم

ابی اسمانی، شایدم فیروزه ای

اینبارباجدیت وارومی پرسیدم اگه میتونستی الان پروازکنی کجاروبرای رفتن انتخاب میکردی؟ 

جنس نگاهش فرق کرد، برای چندثانیه به فکررفت نگاه نافذش رابه نگاهم دوخت_هیچ جا، همین جایی که هستم خوبه

دروغ چرا، ازاین جوابش کل بدنم گرم شدانگاری جریان خون تورگ هام به راه افتاده بود، ضربان قلبم شدت پیداکرده بود

حالا نوبت او بود که مهره‌اش را حرکت دهد. نگاه پرنفوذش را در نگاهم گره زد و پرسید:

 

ـ از چه چیزی تو دنیا متنفری؟

 

بدون حتی یک ثانیه معطلی یا فکر کردن، کلمه از دهانم پرید:

 

ـ از دروغ!

 

نگاهش رفته‌رفته عمیق‌تر، تاریک‌تر و پرمعناتر شد. گویی موجی از خاطرات یا رازهای سنگین در پسِ پلک‌هایش تکان خورد، اما خیلی زود نقاب کنایه‌اش را به چهره زد و با لحنی تمسخرآمیز و طعنه‌دار پرسید:

 

ـ از شنیدنش... یا گفتنش؟

 

چشم‌هایم را ریز کردم و چنان چپ‌چپ نگاهش کردم که انگار به جای مدیرعامل مغرور و میلیاردر شرکتمان، بنفشه روبرویم نشسته بود و داشت حرصم می‌داد! با لحنی قاطع و گزنده گفتم:

 

ـ معلومه... از هردوش!

 

سیاوش دهان باز کرد تا بلافاصله سوال بعدی را شلیک کند، اما من سریع‌تر از او دست به کار شدم. انگشت اشاره‌ام را در هوا به نشانه‌ی نفی با حرکتی تند تکان دادم و گفتم:

 

ـ او او... نه! تو سوالت رو پرسیدی، حالا دقیقاً نوبت منه.

 

از این حالتِ دستپاچه و دفاعیِ من، ناگهان لبخند پهن و واقعی‌ای روی چهره‌اش نشست؛ لبخندی چنان گرم و بی‌پروا که قسم می‌خورم برای اولین بار بود آن را روی صورتش می‌دیدم و برای چند لحظه نفس را در سینه‌ام حبس کرد.

 

سریع به خودم آمدم و در دلم محکم نهیب زدم: *«هایرون! حواست کجاست؟ سعی کن از این زمانت به بهترین شکل استفاده کنی و حیاتی‌ترین سوال‌ها رو بپرسی... نباید وقتت رو با سوال‌های پیش‌پاافتاده هدر بدی!»*

 

نگاهم را مستقیم به چشمان تیره‌اش دوختم، نفس عمیقی کشیدم و با لحنی جدی و کنجکاو پرسیدم:

 

ـ چه چیزی ممکنه تو دنیا داغونت کنه؟

 

تمام هدفم این بود که به پاشنه‌ی آشیل و نقطه‌ضعف بزرگش برسم و بفهمم کجای این برج بلند آسیب‌پذیر است؛ اما انگار خیلی زود دستم را خواند. نگاهش رنگ احتیاط گرفت و با غروری پولادین گفت:

 

ـ هیچی... هیچی تو این دنیا نمی‌تونه منو داغون کنه.

 

در دلم پوزخندی زدم و گفتم: *«حرف مفت نزن سیاوش‌خان! همچین چیزی اصلاً تو این دنیا امکان نداره... باشه، تو نگو، ولی خودم به موقعش ته و توی این نقطه‌ضعف رو درمیارم و پیداش می‌کنم!»*

 

حالا دوباره نوبت سیاوش بود. در سکوت به چهره‌اش نگاه کردم. انگار می‌خواست چیزی بپرسد؛ سوالی سنگین و سخت که حتی برای خودش هم به زبان آوردنش دشوار بود و میان گفتن و نگفتنش گیر افتاده بود. من اما با نگاهی سِرتق و خیره به او زل زده بودم و یک قدم هم عقب نمی‌نشستم. 

 

سیاوش که متوجه پافشاری نگاهم شد، سرش را پایین انداخت، نگاهش را به ظرف غذایش دوخت و با نوک قاشق، به آرامی و با طمأنینه مشغول به هم زدن دانه‌های برنج شد؛ حرکتی که نشان می‌داد دارد تک‌تک کلمات سوال بعدی‌اش را در ذهنش سبک و سنگین می‌کند...

 

ویرایش شده توسط bahare
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت206#

 

سیاوش نوک قاشقش را از برنج بیرون کشید و به آرامی روی لبه‌ی بشقاب گذاشت. سرش را بالا آورد و چشمان مشکی و گیرایش را طوری به مردمک‌هایم دوخت که حس کردم قفسه‌ی سینه‌ام از شدت آن نگاه فشرده شد. گلویش را صاف کرد، مکثی کوتاه کرد و با صدایی بم و لحنی که رگه‌ای نامحسوس از احتیاط و شاید... حسادت در آن پنهان بود، پرسید:

 

ـ تا حالا شده کسی رو تو زندگیت واقعاً دوست داشته باشی؟... جوری که حاضر باشی به خاطرش از همه‌چیزت بگذری؟

 

با شنیدن سوالش، برای یک لحظه حس کردم نبضم ایستاد. چرا باید این را می‌پرسید؟ چه اهمیتی برای مهندس رادمنش داشت که در گذشته‌ی من کسی بوده یا نه؟ اما وقتی نگاه عمیق و پر از جست‌وجویش را دیدم، تصمیم گرفتم کاملاً صادق باشم. سرم را بالا گرفتم، گوشه‌ی شال حریرم را روی شانه‌ام مرتب کردم و با لحنی شفاف و بی‌پروا گفتم:

 

ـ نه... هیچ‌وقت. بنظرم اصلاً عشق وجود نداره! من هیچ‌وقت وقت یا حوصله‌ی این بازی‌ها و حس‌های توخالی رو نداشتم. البته خواستگار هم زیاد داشتم، ولی ریشه‌ی همه‌شون رو از ته زدم! طوری پرونده‌شون رو بستم که مامانم همیشه بعد رفتنشون می‌گه اینا دیگه تا آخر عمرشون شاید پاشون رو تو هیچ جلسه‌ی خواستگاری دیگه‌ای نذارن!

 

سیاوش که با ناباوری و چشم‌های گردشده به من نگاه می‌کرد، با تعجب ابروهایش را بالا انداخت و پرسید:

 

ـ چرا؟! مگه چیکار کردی با بندگان خدا؟!

 

شیطنتم گل کرد و با آب‌وتاب شروع کردم به تعریف کردن:

 

ـ یکی‌شون خیلی ادعای پرستیژ و اتوکشیدگی داشت و هی از اصل و نسبش باد به غبغب می‌انداخت. وقتی مامانم رفت چایی بیاره، رفتم سمت مبلی که قرار بود بشینه و درست زیر کوسنِ مبلش، یه گلدون فسقلیِ پر از کاکتوس‌های تیغ‌تیغی گذاشتم! تا نشست، بنده خدا چنان با جیغ از جا پرید و چسبید به سقف که تا دم درِ کوچه یک‌نفس دوید و پشت سرش رو هم نگاه نکرد!

 

با تمام شدن این جمله، سیاوش سرش را عقب برد و برای اولین بار در تمام عمرش، صدای خنده‌ی بلند، از ته‌دل و مردانه‌اش در فضای خلوت سالن پیچید؛ خنده‌ای چنان پرصدا، بی‌ریا و زنده که زیبایی چهره‌اش را چند برابر کرد و خطوط جدی صورتش را کاملاً محو ساخت. چند ثانیه‌ای محو تماشای دندان‌های سفید و چشمان پرخنده‌اش شدم.

 

خنده‌اش که آرام گرفت، نگاهش دوباره باریک شد. انگار خاطره‌ای در ذهنش جرقه زده باشد، با تردید و کمی کنایه پرسید:

 

ـ اگه این‌طوره، پس چرا اون شب تو کنسرت با اون حال و اون‌همه هیجان پیش می‌رفتی و جیغ می‌زدی؟

 

شانه‌ای بالا انداختم و با خونسردی گفتم:

 

ـ اون قضیه‌ش فرق داشت. هانا همیشه از کنسرت ایوان‌بند و شور و حالش تعریف می‌کرد، منم با خودم عهد بسته بودم و به خودم قول داده بودم که حتماً یه بار برم و از نزدیک ببینم چطوریه. ربطی به عشق و این حرفا نداشت.

 

سیاوش چند لحظه سکوت کرد. سپس نگاهش لحنی دیگر به خود گرفت؛ جدی‌تر، متمرکزتر و به وضوح کنجکاو. دست‌هایش را روی میز به هم قلاب کرد و پرسید:

 

ـ اون پسره تو فیلمی که تو استوریت دیدم... اون چه نسبتی باهات داره؟

 

با شنیدن این سوال، چشمانم از فرط تعجب گرد شد. در دلم گفتم: *مگه سیاوش استوری‌های منو چک می‌کنه؟! اون کلیپ خانوادگی رو از کجا دیده بود؟* اما سعی کردم به روی خودم نیاورم و خیلی عادی جواب دادم:

 

ـ اون پسرخاله‌ی منه... آرمان تازه ازالمان برگشته

 

هنوز حرفم کاملاً منعقد نشده بود که سیاوش بدون درنگ، با نگاهی تیز و برنده که مستقیماً به عمق چشمانم شلیک می‌شد، پرسید:

 

ـ تا به حال شده از احساس علاقه‌اش بهت چیزی بگه؟

 

با این سوال، درست مثل مجسمه‌ای گچی در جایم خشکم زد. تمام تنم در بهت و شگفتیِ محض فرو رفت. قلبم شروع کرد به کوبیدن. در سرم طوفانی به پا شد و در دلم با گیجیِ تمام فریاد زدم: *«خدای من... این از کجا خبر داره؟! چجوری شده که این جریان و حسِ اون رو فهمیده؟!»*

 

سیاوش همچنان با نگاهی تیره و منتظر، چشم به دهان مات‌مانده‌ام دوخته بود...

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت207#

 

چند ثانیه‌ای مات و مبهوت به چشمان تیره‌اش زل زدم. آب دهانم را به سختی قورت دادم تا تپش‌های نامنظم قلبم را مهار کنم. آخر این مرد چطور از چیزی که حتی به صمیمی‌ترین دوستانم هم نگفته بودم سر درآورده بود؟! نگاهم را کمی پایین کشیدم، با لبه‌ی آستینم بازی کردم و سعی کردم صدام هیچ لرزشی نداشته باشد:

ـ راستش... قبلاً یه‌بار مطرح کرده بود. ولی من همون موقع آب پاکی رو ریختم روی دستش و جوابش کردم و رفت پی کارش. اهل این حرفا نبودم و نیستم...

کمی مکث کردم. اخم محوی میان ابروهایم نشست، سرم را بالا آوردم و با کنجکاوی و شکی که نمی‌توانستم پنهانش کنم زل زدم در چشم‌هایش:

ـ حالا تو چرا اصلاً این سوالو پرسیدی؟! از کجا فهمیدی؟!

سیاوش بی‌آنکه نگاهش را بدزدد، فقط خیلی خونسرد و با طمأنینه شانه‌ای بالا انداخت، عضلات فکش شل شد و با لحنی کاملاً بی‌تفاوت و سرسری گفت:

ـ هیچی... همین‌جوری.

همین‌جوری؟! محال بود آدمی مثل سیاوش رادمنش حرکتی را «همین‌جوری» انجام دهد! هنوز دهانش نیمه‌باز بود و معلوم بود می‌خواهد سوال بعدی‌اش را شلیک کند، اما زرنگی کردم و فوراً دستم را بالا آوردم و پیش‌دستی کردم:

ـ اِ... صبر کن ببینم! نوبت منه سیاوش! اونم نه فقط یکی، بلکه دوتا! تو دو تا سوال پشت‌سرهم پیچوندی و پرسیدی، الان نوبت منه.

لبخند کم‌رنگ و محوی گوشه‌ی لب سیاوش جا خوش کرد. قاشقش را برداشت، دوباره مشغول خوردن شد و با همان طمأنینه‌ی مردانه‌اش گفت:

ـ خب... بپرس.

نفسی عمیق کشیدم. تمام جسارتم را جمع کردم؛ وقتش رسیده بود چیزی را بپرسم که از روز اول مثل یک علامت سوال بزرگ وسط سرم رژه می‌رفت. به جلو خم شدم، آرنج‌هایم را روی لبه‌ی میز گذاشتم و با صراحت تمام گفتم:

ـ نوبت منه... چرا برای نامزدیت با ترلان، منو معرفی کردی؟... چرا برای فرار از ترلان، دست گذاشتی روی من؟ بین این‌همه دختر شیک، اتوکشیده و رنگارنگ که دورت می‌چرخن، چرا منو آوردی وسط این بازیِ خطرناک؟

سیاوش با شنیدن اسم ترلان و صراحت سوالم، اصلاً جا نخورد. قاشقش را به آرامی کنار بشقاب گذاشت، به پشتیِ صندلی تکیه زد و نگاهش آرام اما به طرز غریبی خالص شد. چند ثانیه‌ای نگاهم کرد، گویی کلماتش را با وسواس خاصی از عمق فکرش بیرون می‌کشید. بعد با همان لحن سنگین و کلماتی که نشان از حقیقتِ محض داشت، گفت:

ـ چون تو با همه‌شون فرق داشتی هایرون... اون دخترا همه‌شون دنبال پول، جایگاه و اسمِ رادمنش بودن؛ نگاشون پر از طمع، حساب‌کتاب و نقشه‌کشی بود. ولی تو... نه نگات طمع داشت، نه برات پول اهمیت داشت. از روز اول تخس و جسور بودی، جلوی من وامی‌ایستادی و از همه مهم‌تر... پاک بودی. من به یک آدم واقعی نیاز داشتم، نه یک ماسک متحرک.

حرف‌هایش مثل شراره‌های آتش به پوستم خورد و داغیِ عجیبی به گونه‌هایم دوید. قلبم بی‌قرار به قفسه‌ی سینه‌ام کوبید. این اعتراف چنان صریح و بی‌پرده بود که برای چند لحظه نگاهم روی خطوط محکم چهره‌اش قفل ماند.

سیاوش که متوجه سنگینی جو و شرمِ پنهانم شده بود، خیلی ماهرانه ورق را برگرداند. لبخند کجی زد، یک ابرویش را بالا انداخت و پرسید:

ـ حالا بگو ببینم... اولین باری که تو شرکت منو دیدی، واقعاً پیش خودت چی فکر کردی؟

یاد آن روز افتادم؛ اخم‌های وحشتناک، کت‌وشلوار بی‌نقص و آن نگاه از بالا به پایینش. ترسم ریخت و با همان لحن تخس و بامزه‌ی همیشگی‌ام، لب ورچیدم و گفتم:

ـ راستشو بگم؟! پیش خودم فکر کردم یه آدم ازخودراضی، فوق‌العاده بداخلاق و متکبر هستی که فکر می‌کنه چون مهندس رادمنشه، کل دنیا نوکرشن و باید جلوش سر خم کنن!

با شنیدن توصیف بی‌تعارفم، سیاوش سرش را کمی عقب برد و این‌بار صدای خنده‌ی بلند، از ته‌دل و مردانه‌اش در فضای خلوت خانه پیچید؛ خنده‌ای چنان پرصدا و بی‌ریا که تمام ابهت همیشگی‌اش را در گرما و جذابیت حل کرد و دندان‌های سفید و چشمان روشنش را به رخ کشید.

خنده‌اش که کم‌کم فروکش کرد و سکوت دوباره میانمان نشست، به چشمانش خیره شدم. نوبت به آخرین سوال رسیده بود؛ سوالی که سرنوشت این بازیِ حقیقت را تعیین می‌کرد...

 

ویرایش شده توسط bahare
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت208#

سیاوش دستش را بالا آورد، آستین پیراهنش کمی عقب رفت و به صفحه‌ی ساعت مچی استیل و گران‌قیمتش نگاه کرد. لبخند محوی که هنوز از خنده‌ی چند لحظه پیش روی لبانش مانده بود، لحنش را نرم‌تر از همیشه کرده بود. نگاهش را به چشمانم دوخت و با صدایی بم و آرام گفت:

 

ـ خب... هایرون‌خانم! فقط سه دقیقه از اون یک ساعت وقت مونده تا آخرین سوالت رو بپرسی.

 

باورم نمی‌شد عقربه‌ها با این سرعت روی مدار زمان دویده باشند. آن یک ساعت مثل برق و باد گذشته بود و از همه‌چیز عجیب‌تر، لحن سیاوش بود؛ از آن «خانم» گفتنِ باوقار و آرامَش ته دلم یه‌جوری شد... یک حس قلقلک‌مانند و ناشناخته که تمام تنم را گرم کرد. سیاوش رادمنشِ همیشه اخمو و نفوذناپذیر، امشب واقعاً مهربان، بی‌نقاب و خواستنی شده بود. 

 

فقط یک سوال در تاریک‌خانه‌ی ذهنم مانده بود؛ سوالی که مثل یک راز سر به مهر، از همان روزهای اول کنجکاوی‌ام را به آتش کشیده بود و اسمش مدام در گوشم زنگ می‌زد. تردید را کنار گذاشتم، نگاهم را مستقیم به مردمک‌های تیره‌اش دوختم و با صراحتی بی‌پروا، کلمه‌ای را که نباید، پرتاب کردم:

 

ـ «شیدا» کیه؟!

 

به محض ادای این اسم، گویی زمان در ویلا متوقف شد. لبخند روی لب‌های سیاوش در کسری از ثانیه خشکید. در یک چشم بر هم زدن، تعجبِ عمیق و بهت‌زده‌ای روی صورتش نشست که خیلی زود جایش را به غضبی کور، تاریک و سهمگین داد. انگار خنجری نامرئی درست به میان زخمی کهنه و عفونی خورده باشد؛ خطوط چهره‌اش به شدت در هم رفت، پره‌های بینی‌اش از خشم لرزید و با صدایی ناباور و شوکه‌شده پرسید:

 

ـ چرا این سوالو پرسیدی؟! تو... تو این اسمو از کجا شنیدی؟!

 

ترسیدم اما عقب ننشستم. نگاهم را در چشمان برافروخته‌اش قفل کردم و با صدایی که سعی می‌کردم نلرزد، حقیقت را گفتم:

 

ـ اون شبِ مستی... وقتی حالت دست خودت نبود، این اسمو از زبانت شنیدم.

 

شنیدن این جمله مثل تیر خلاص بود. کاملاً پیدا بود که از سوالم و برملا شدن رازش چقدر جا خورده و تمام دیوارهایش فرو ریخته است. آن فضای صمیمی و خنده‌های چند دقیقه پیش، مثل یک حباب نازک در برابر این اسم ترکید و خاکستر شد. حرکاتش در یک لحظه عصبی، ناآرام و به شدت کلافه شد. دست‌هایش را مشت کرد و فکش طوری منقبض شد که رگ‌های گردنش بیرون زد. با این حال، در عمق وجودم پشیمان نبودم؛ این همان سوال طلایی و گره کوری بود که مدت‌ها بود دلم می‌خواست راز پشتش را از زبان خودش بشنوم.

 

سیاوش بی‌آنکه توضیح دیگری بدهد، صندلی را با صدای ناهنجاری به عقب هل داد و با حرکتی تند از پشت میز بلند شد. انگار پوسته و نقابِ یخی‌اش دوباره روی صورتش کشیده شد و به همان قالب سرد، مغرور و دست‌نیافتنی همیشگی‌اش برگشت. حتی نگاهش را از من دزدید تا آشفتگی چشمانش را نبینم. با صدایی که به طرز دردناکی کنترل‌شده، خشک و بی‌روح بود، رو به من گفت:

 

ـ ممنون بابت شام...

 

و بلافاصله بدون هیچ درنگی پشتش را به من کرد تا با گام‌های بلند و سریع به سمت پله‌ها و اتاقش برود. 

 

دیدن این فرار و فروپاشی ناگهانی، قلبم را به تپش انداخت. نتوانستم سکوت کنم؛ بی‌اختیار از جا بلند شدم، دستم را به لبه‌ی میز گرفتم و با صدایی که میان تمنا و تعجب می‌لرزید، صدایش زدم:

 

ـ سیاوش!... ولی جواب سوال آخرم موند!

 

سیاوش همان‌طور که پشتش به من بود، در میانه‌ی راه برای یک ثانیه در جایش متوقف شد. قامت بلند و استوارش از سنگینیِ کلماتی که در گلویش حبس شده بود اندکی لرزید. بدون اینکه حتی سرش را برگرداند یا نگاهم کند، در همان حالت با صدایی خفه، بم و لرزان زیر لب گفت:

 

ـ جوابی براش ندارم... شب‌بخیر.

 

و قبل از اینکه فرصت کنم نفس بکشم، صدای قدم‌های شتاب‌زده‌اش روی پارکت‌ها پیچید و پشت درِ بسته‌ی اتاق ناپدید شد؛ رفت و من را با هزاران سوالِ بی‌جواب، میز نیمه‌کاره و معمای زنی به نام شیدا در سکوت سنگین خانه تنها گذاشت...

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت209#

 

به جای خالیِ سیاوش روی صندلی روبه‌رو خیره ماندم. هنوز بشقاب نیمه‌کاره، لیوان آب و دستمال مچاله شده‌اش آنجا بود، اما خودش رفته بود. یک لحظه تمام وجودم پر از ندامت شد و در دل گفتم: *«کاش نمی‌پرسیدم... کاش اون اسم لعنتی رو به زبون نمی‌آوردم...»* چقدر نبودنش به چشم می‌آمد، چقدر جای خالی‌اش سنگین، گزنده و بیش از حد معلوم بود!

انگار با رفتن او، تمام هوای گرم و زنده از فضای خانه کشیده شده بود. یک دل‌گرفتگیِ پنهان و سنگین مثل بختک روی قفسه‌ی سینه‌ام افتاد؛ حسی داغ، مبهم و ناشناخته که درست از وسط قلبم زبانه می‌کشید و گلویم را می‌سوزاند. چرا حالم این‌طور دگرگون شده بود؟ مدام تصویر چهره‌اش پیش چشمانم جان می‌گرفت؛ همان خنده‌های از ته‌دل و مردانه‌اش که برای چند لحظه آن چشم‌های مغرور را روشن کرده بود و حالا با یک سوال نابجا، جایش را به غضب و انجمادی دردناک داده بود. تداعی آن خنده‌ها و تضادش با نگاه خشمگین و فراریِ آخرش، جانم را به آتش می‌کشید.

با دست‌هایی که اندکی می‌لرزید، شروع به جمع کردن ظرف‌ها کردم. صدای برخورد قاشق و چنگال‌ها در سکوت کرکننده‌ی سالن مثل ناقوس عزا صدا می‌کرد. ظرف‌ها را به آشپزخانه بردم و شیر آب را باز کردم. کف صابون روی بشقاب‌ها سر می‌خورد و با هر قطره آبی که پایین می‌ریخت، حس می‌کردم حجم بغضی گلوگیر و سنگین درون سینه‌ام بزرگ‌تر می‌شود؛ بغضی که راه نفسم را بند آورده بود و هر لحظه احساس می‌کردم می‌خواهد منفجر شود.

دستم را به لبه‌ی سینک گرفتم، سرم را پایین انداختم و با حرص به خودم نهیب زدم:
ـ چت شده هایرون؟! چته آخه دختر؟! جدیداً چقدر اشکت دمِ مشکت شده! مگه کیه؟ اصلاً به تو چه ربطی داره که شیدا کی بود یا اون چرا ناراحت شد؟! مگه قرار نبود فقط یه بازی باشه؟ مگه قرار نبود قوی بمونی؟!

اما حقیقت این بود که عقلم حریف این آشوبِ تازه متولد شده نمی‌شد. قلبم برای این مرد، برای زخم‌های ناشناخته‌اش و برای این سردرگمیِ برزخی بی‌تابی می‌کرد. حس می‌کردم میان زمین و آسمان معلقم و اگر کاری نکنم، همین امشب زیر بار این دلشوره‌ها و افکار متلاطم خفه می‌شوم.

شیر آب را بستم، دست‌هایم را با حوله خشک کردم و از آشپزخانه بیرون آمدم. در این حال آشفته و برزخی، تنها یک پناهگاه وجود داشت؛ تنها یک جا بود که می‌توانستم این دل‌تنگی و غوغای درون سینه‌ام را بی‌پروا و بدون ماسک روی دایره بریزم.

به سمت اتاقم رفتم، وضو گرفتم و چادر نماز سفیدم را روی سرم انداختم. سجاده را رو به قبله پهن کردم، دست‌هایم را بالا آوردم و با تمام درماندگی‌ام نیت کردم: دو رکعت نماز؛ نمازی برای آرامش این دلِ ناآرام و کمک گرفتن از خدایی که بهتر از هر کسی می‌دانست در این دل چه طوفانی به پا شده است...

 

ویرایش شده توسط bahare
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...