bahare 84 ارسال شده در 23 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 23 ساعت قبل (ویرایش شده) #پارت122# با چشمهایی که از تعجب اندازهی نعلبکی شده بود، به سمتش چرخیدم. «سیاوش… تو، با اون ابهت و اخم و تخم و اون ماشین خشن، منو آوردی پارک دلفینها؟ نکنه سرت خورده به فرمان ماشین؟» سیاوش ماشین را در جای پارک متوقف کرد، دستهکلیدش را برداشت و با همان حالت خونسرد و لحنی که بوی طعنه میداد، گفت: «فکر کردم برای بچهی ترسویی که دیشب از صدای زوزهی باد گریه میکرد و پتو پیچیده بود دور خودش، دیدن چند تا ماهیِ مهربون و خندهرو مناسبترین تفریح باشه. پیاده شو.» حرصم گرفت. در ماشین را باز کردم و پیاده شدم. راه رفتن با آن کفشهای پاشنهبلند روی سنگفرشهای محوطهی پارک، با توجه به سوزش خفیف کف پایم، کمی سخت بود. اما برای اینکه جلوی او کم نیاورم، سینهام را جلو دادم و با قدمهایی محکم راه افتادم. سیاوش که متوجه لنگ زدن نامحسوسم شده بود، خودش را به قدمهایم رساند و با پوزخند گفت:اگه با اون پاشنهها و اون کفشهای قناریت بخوری زمین، من بغلت نمیکنم تا ماشین بیارما، گفته باشم!» عینکم را روی چشمم جابهجا کردم و بدون اینکه نگاهش کنم، با غرور گفتم: «شما نگران من نباش سیاوشخان! من با این پاشنهها میتونم از روی دیوار چین هم رد بشم. شما فقط حواست باشه از هیجان دیدن دلفینها غش نکنی! وارد استخر بزرگ و سرپوشیدهی دلفیناریوم شدیم. جمعیت زیادی روی سکوها نشسته بودند. بوی رطوبت، خنکای آب و صدای شاد موزیک فضا را پر کرده بود. بلیطهایمان برای ردیفهای جلو، درست نزدیک حوضچه بود. چند دقیقه بعد، با اعلام مجری، نمایش شروع شد. موسیقیِ ریتمیک و بسیار شادی از بلندگوها پخش شد و ناگهان دو دلفین بزرگ و براق با یک پرش هماهنگ و خیرهکننده از آب بیرون پریدند. قطرات آب مثل باران در هوا پخش شد.رقص دلفینها بینظیر بود! با اشارهی مربی، روی دمهایشان میایستادند و با نیمی از بدن که بیرون از آب بود، به سمت عقب حرکت میکردند؛ انگار که واقعاً دارند با ریتم آهنگ قر میدهند و میرقصند. حلقههای رنگی را در هوا میگرفتند، با همخوانی و صداهای سوتمانند و بامزهشان تماشاچیها را به وجد میآوردند. حتی یکی از آنها توپ بزرگی را روی نوک پوزهاش میچرخاند و همزمان با دم خود روی آب میکوبید که باعث میشد قطرات آب تا ردیف ما بپاشد. چنان غرق تماشا و هیجان شده بودم که تمام کلاس گذاشتنها و لجبازیهایم را به کل فراموش کردم. مثل بچههای پنجساله با ذوق دست میزدم، با هر پرش بلند دلفینها جیغ کوتاهی میکشیدم و بلندبلند میخندیدم. وقتی یکی از دلفینها از آب بیرون پرید و با پوزهاش گونهی مربی را بوسید، از شدت ذوق به سمت سیاوش چرخیدم و بیاختیار دستم را روی بازوی عضلانیاش گذاشتم: «وای سیاوش نگاه کن! چقدر بامزهست! دیدی چطوری میچرخید؟»اما با دیدن صورتش، تمام کلمات در دهانم خشک شد و دستم روی بازویش بیحرکت ماند. سیاوش اصلاً به استخر و رقص دلفینها نگاه نمیکرد. او با یک دست که روی لبهی صندلی تکیه داده بود، نیمرخ به سمت من چرخیده بود. نگاه تاریک و عمیقش، با آن رگههای عجیب از آرامش و تحسینی که تا به حال در چشمانش ندیده بودم، مستقیم روی صورتِ خندان و هیجانزدهی من قفل شده بود. هیچ اثری از آن اخمهای همیشگی و گرهی کور ابروهایش نبود؛ به جایش، یک لبخند بسیار محو و مردانه، جذابیت صورتش را چند برابر کرده بود. نگاهش طوری بود که انگار زیباترین و مجذوبکنندهترین نمایش دنیا را نه در استخر روبهرو، بلکه در چهرهی من پیدا کرده بود. قلبم ناگهان یک ضربان را جا انداخت و بعد با سرعتی دیوانهوار شروع به کوبیدن کرد. دستم که روی بازویش بود، از حرارت تنش داغ شد. صدای موزیک شاد و جیغ جمعیت یکباره در گوشم محو شد و فقط صدای نفسهای بیقرارِ خودم را میشنیدم. آب دهانم را قورت دادم و با صدایی که لرزشش اصلاً دست خودم نبود و به زور شنیده میشد، گفتم: «چرا… چرا به اونا نگاه نمیکنی؟» سیاوش بدون اینکه نگاهش را بدزدد یا پلک بزند، با صدایی بم و خشدار که میان هیاهوی جمعیت فقط به گوش من میرسید، زمزمه کرد: «دارم تماشا میکنم… فقط منظرهی من قشنگتره.» گرُ گرفتم. این جمله، از زبان مردی مثل سیاوش رادمنش، مثل یک زلزلهی هشت ریشتری بود که تمام معادلات ذهنم را به هم ریخت. دستم را آرام از روی بازویش پایین انداختم و سرم را به سمت استخر چرخاندم، اما دیگر نه دلفینی میدیدم و نه صدای موسیقی را میشنیدم؛ تمام وجودم درگیر مردی شده بود که کنارم نشسته بود و نگاهش هنوز پوست صورتم را میسوزاند. انگار سطل آب یخی را روی سرم خالی کرده باشند؛ تمام آن حرارت و التهابی که زیر پوستم دویده بود، در کسری از ثانیه منجمد شد. برای چند لحظهی کوتاه اما کشدار، زمان بین ما متوقف شده بود. چشمان سیاوش هنوز روی صورتم بود، اما ناگهان دیدم که هاله تاریک و عمیق نگاهش تغییر کرد. مردمکهایش لرزش خفیفی گرفت و فکش دوباره منقبض شد. انگار تازه به خودش آمده بود و فهمیده بود چه جملهی خطرناک و بیپروایی را به زبان آورده است؛ آن هم او! سیاوش رادمنش مغروری که همیشه دیواری از یخ و فولاد دور احساساتش میکشید. سیاوش سریع نگاهش را دزدید. سینهاش را صاف کرد، کمی در جایش جابهجا شد و با لحنی که به وضوح سعی میکرد سردی و خونسردیِ همیشگیاش را به آن برگرداند، گفت: با گیجی پلک زدم: «چی؟» گوشهی لبش به پوزخندی تصنعی کش آمد. با حرکت نامحسوس سرش، به سمت راست من اشاره کرد و با صدایی که حالا رگههایی از تمسخر در آن موج میزد، ادامه داد: «منظورم اون دختربچهی کناریت بود. دیدن ذوق کردنِ واقعیِ یه بچهی پنجساله، خیلی قشنگتر و سرگرمکنندهتر از حرکات تکراریِ این ماهیهاست.» قلبم که تا چند ثانیه پیش داشت از قفسهی سینهام بیرون میپرید، محکم به دیوارهی سینهام کوبیده شد و همانجا ایستاد. سرم را با شتاب به سمت راستم چرخاندم. درست روی صندلیِ کناریِ من، دختربچهای با موهای فرفریِ خرمایی و پیراهن چیندارِ صورتی نشسته بود. پشمک گندهای توی دست کوچکش بود و با هر پرش دلفینها، چنان از ته دل ریسه میرفت و میخندید که چالهای روی گونهاش عمیق میشد. احساس کردم تمام خون بدنم در صورتم جمع شده است. گونههایم این بار نه از خجالتِ یک حس عاشقانه، بلکه از شدت تحقیر و حماقتِ خودم گُر گرفت. «خاک بر سرت کنن هایرون! تو واقعاً فکر کردی سیاوش رادمنش داره از تو تعریف میکنه؟ فکر کردی تو اون نگاهش عشق دیدی؟ دخترهی متوهمِ احمق!» ویرایش شده 23 ساعت قبل توسط bahare لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 84 ارسال شده در 23 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 23 ساعت قبل #پارت123# دندانهایم را چنان روی هم فشردم که صدای ساییده شدنشان را شنیدم. دستم را محکم دور بند کیفم مشت کردم و با تمام توانم سعی کردم بغض و حرصِ درهمآمیختهام را پشت یک نقاب بیتفاوتی پنهان کنم. به سمتش چرخیدم، سرم را بالا گرفتم و با لحنی که سعی میکردم به همان اندازهی خودش نیشدار و لجبازانه باشد، گفتم: «آهان! بله، البته! منم اصلاً فکر دیگهای نکردم. فقط برام عجیب بود که سنگِ یخی مثل شما هم میتونه احساسات داشته باشه و از خندهی یه بچه ذوق کنه. گفتم شاید از بس با آدمای خشک و بیروح مثل خودت گشتی، دیدن احساساتِ یه بچه برات مثل معجزه باشه!» سیاوش یک تای ابرویش را بالا داد و نگاهی عاقلاندرسفیه به من انداخت. دستبهسینه شد و در حالی که نگاهش را دوباره به سمت استخر میچرخاند، با خونسردیِ کشندهای گفت: «سنگِ یخ؟ حداقل یخ بودن بهتر از اینه که آدم شبیه یه قناریِ زردِ متوهم باشه که با هر حرفی فکر میکنه مرکزِ توجه دنیاست.» نفس در سینهام حبس شد. رسماً به من گفت متوهم! پای چپم را که هنوز به خاطر بریدگی دیشب کمی درد میکرد، عصبی روی زمین کوبیدم و غریدم: «من متوهم نیستم! شما بلد نیستی حرفت رو درست و کامل بزنی که آدم رو به اشتباه نندازی!» سیاوش بدون اینکه نگاهم کند، گوشهی لبش دوباره بالا رفت؛ این بار خندهاش واقعیتر به نظر میرسید، انگار که از حرص خوردن و دستوپا زدنِ من بینهایت لذت میبرد. زیر لب گفت: «باشه… تو درست میگی قناری. حالا بشین بقیهی نمایشت رو ببین، اینقدرم واسه من حرص نخور، پاشنههای کفشت میشکنه میافتی رو دستم!» از عصبانیت داشتم منفجر میشدم. رویم را برگرداندم و محکم به صندلیام تکیه دادم. عینکم را با حرص روی چشمهایم جابهجا کردم تا مبادا قطره اشکی از سر حرص و غرورِ جریحهدار شدهام پایین بیاید. تا آخر نمایش، نگاهم به استخر بود اما حتی نفهمیدم دلفینها چه کار کردند؛ تمام ذهنم پیش آن نگاهِ عمیق، آن جملهی دوپهلو و این عقبنشینیِ ناجوانمردانهی سیاوش بود. در دلم قسم خوردم که تلافیِ این ضایع شدن را بدجوری سرش دربیاورم. نمایش دلفینها که با تشویق پرشور جمعیت به پایان رسید، حتی یک ثانیه هم معطل نکردم. قبل از اینکه سیاوش بخواهد از جایش بلند شود، کیفم را چنگ زدم و با قدمهایی تند و عصبی به سمت خروجی استخر راه افتادم. از شدت حرص، درد کف پایم را که با هر قدم روی پاشنههای بلند زردقناریام تیر میکشید، نادیده گرفتم. فقط میخواستم از او، از آن پوزخندهای روی اعصابش و از آن فضایی که باعث تحقیرم شده بود، دور شوم. جمعیت زیاد بود و مسیر خروجی شلوغ. هنوز چند قدمی بیشتر دور نشده بودم که گرمای دستی بزرگ و مردانه، محکم دور بازویم حلقه شد و مرا از حرکت نگه داشت. با اخم به عقب چرخیدم. سیاوش با آن قد بلند و شانههای پهنش، مثل یک سد محکم پشتم ایستاده بود. بدون اینکه دستم را رها کند، با لحنی که ترکیبی از سرزنش و تمسخر بود، گفت:«کجا با این عجله؟ طلبکارا افتادن دنبالت یا میخوای رکورد دو میدانی با کفش پاشنهبلند رو بشکنی؟» سعی کردم بازویم را از حصار انگشتان داغش بیرون بکشم، اما محکمتر از آن بود که زورم برسد. با چشمهایی که از عصبانیت برق میزد، به صورتش زل زدم و گفتم: «نخیر! فقط میخوام هرچه زودتر از محدودهی یخبندانِ قطبی شما دور بشم تا بیشتر از این قندیل نبستم! ولم کن خودم میام.» سیاوش به جای اینکه عصبانی شود، نگاهی به پاهایم انداخت. اخم ریزی کرد و گفت: «با این لنگزدنی که من میبینم، تا ماشین نرسیده قوزک پات رو به باد میدی. یواشتر برو، کسی قرار نیست جامون رو تو فراری بگیره.» دستم را رها کرد اما شانهبهشانهام راه افتاد تا مطمئن شود دوباره با سرعت نور فرار نمیکنم. وقتی به ماشین رسیدیم، بدون هیچ حرفی سوار شدم و در را محکمتر از حد معمول بستم. سیاوش هم پشت فرمان نشست. این بار خبری از فلش مهسا و آهنگهای شاد و غمگین نبود. موتور هشت سیلندر فراری با غرش آشنایش روشن شد و ماشین به نرمی در خیابانهای آفتابی کیش به راه افتاد. سکوت سنگینی در کابین خیمه زده بود. سرم را به شیشه تکیه دادم و به نخلها و دریای آبی که از دور سوسو میزد، خیره شدم. هنوز از دست خودم و آن سوءتفاهمِ احمقانه عصبانی بودم. اما ته دلم، یک صدای ضعیف و مزاحم مدام میگفت: «اون نگاه واقعی بود هایرون… اون جمله برای تو بود، فقط ترسید و جا زد.» سرم را تکان دادم تا این افکار سمی را دور بریزم. وقتی به ویلا رسیدیم، سیاوش ماشین را داخل حیاط پارک کرد. صندوق را بالا زد تا خریدها را پیاده کنیم. رفتم سمت صندوق تا سهپایه و بوم نقاشیام را بردارم، اما سیاوش یکی از پلاستیکهای سنگین و پر از شیشههای ترشی و مربا را به طرفم گرفت و با لحنی دستوری گفت: «تو فقط این سبکترها رو ببر، بقیهش با من.» نگاهی به پلاستیک سنگین و بعد به سهپایهی چوبیام انداختم. لجبازی دوباره خونم را به جوش آورد. با غرور گفتم: «لازم نکرده! من وسایل خودمو میبرم.» دست بردم تا بوم و سهپایه را بردارم، اما سیاوش سریعتر عمل کرد. با یک دستش بوم و سهپایه را برداشت و با دست دیگرش دو تا از پلاستیکهای سنگین را بلند کرد. با چشمهای ریزشده نگاهم کرد و گفت:با اون پایی که دیشب با خردهشیشه تزیینش کردی و اون کفشهایی که شبیه چوبپاست، همین که خودت رو تا داخل ویلا سالم برسونی هنر کردی. برو تو، تا وسایلت رو ننداختم تو استخر!» دهانم را باز کردم تا جواب دندانشکنی بدهم، اما دیدن نگاه جدیاش باعث شد منصرف شوم. پوفی کشیدم و با برداشتن یک پلاستیک سبکتر از خوراکیها، زودتر از او به سمت ویلای خودم راه افتادم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 84 ارسال شده در 23 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 23 ساعت قبل (ویرایش شده) #پارت 124# وسایل را که روی اپن آشپزخانه گذاشتم، بوم و رنگهایم را برداشتم و مستقیم به سمت تراس ویلا رفتم تا جای مناسبی برایشان پیدا کنم. تراس ویلای من منظرهی نفسگیری داشت؛ کاملاً رو به دریای بیکران بود و دو نخل بلند و باشکوه درست در دو طرف تراس قد علم کرده بودند که برگهای پهنشان با نسیم خلیج به رقص درمیآمد. یکدفعه فکری به سرم زد. با خودم گفتم: «بهترین زمان برای کشیدن این منظره شبه.» هم ترکیب نور نقرهای ماه روی موجهای تاریک دریا و سایهی این دو نخلِ بلند روی بوم زیباتر و رویاییتر میشد، هم اینکه… یک بهانهی عالی بود. دیشب از ترسِ سکوت و تاریکی ویلا، آبرویم پیش سیاوش رفته بود و مجبور شده بودم به او پناه ببرم. اما امشب نمیخواستم دوباره آن دخترِ ضعیف و ترسو باشم. نقاشی کشیدن در هوای آزادِ تراس، آن هم در دل شب، میتوانست حسابی مرا مشغول کند و بهترین دلیل بود تا ترس به سراغم نیاید و مجبور نشوم دوباره دست به دامن سیاوش رادمنش شوم. وسایل را گوشهی تراس چیدم و به داخل برگشتم. ازسیاوش خبری نبود، وسایلاروتودل یخچال جابه جاکردم وبرای ناهاریک ازالویه حاظری چندلقمه خوردم. عصر گذشت و جزیره کمکم در سیاهیِ شب فرو رفت. تا آخر شب از سیاوش هیچ خبری نبود؛ چراغهای ویلایش خاموش بود و سکوت عجیبی آنطرف حیاط موج میزد. انگار یا بیرون رفته بود یا در اتاقش خوابیده بود. با این حال، تصمیمم عوض نشد. به جای اینکه در تراس بمانم، دلم کشید تا خنکای نسیم دریا را از نزدیک لمس کنم. سهپایهی چوبی، بوم و جعبهی رنگ و قلمموهایم را برداشتم و به آرامی از حیاط رد شدم و خودم را به لب ساحل رساندم؛ درست جایی که دو نخل از زاویهای قشنگ در کادر دریا جا میگرفتند. سهپایه را روی ماسههای خنک محکم کردم. صدای برخورد آرام موجها به ساحل، تنها موسیقیِ آن سکوت مطلق بود. تیوپ رنگهای اکریلیک را روی پالت فشردم. بوی رنگ که با رطوبت دریا قاطی شد، حسابی آرامم کرد. قلممو را برداشتم و با وسواس شروع کردم به ترکیب کردن آبیِ نفتی، مشکی و نقرهای برای کشیدن انعکاس مهتاب روی آب و سایهروشنهای تنهی دو نخل. ساعتها چنان در سکوت و غرق نقش زدن گذشت که گذر زمان را اصلاً نفهمیدم. کارم که تقریباً تمام شد، خستگی شیرینی توی تنم نشست. وسایلم را جمع کردم، قلمموها را داخل جعبه گذاشتم و بوم را با احتیاط زیر بغل زدم تا خاک نگیرد. پاورچین و با قدمهایی آرام از میان شن های ساحل، سمت ویلای خودم برگشتم. ناخودآگاه نگاهم به طبقهی بالای ویلای سیاوش کشیده شد؛ پنجرهی اتاقش تاریکِ تاریک بود، اما درست در همان لحظه احساس کردم پردهی ضخیم پنجره تکان بسیار ریزی خورد، انگار کسی در تاریکیِ اتاق تمام این مدت پشت پنجره ایستاده و مرا تماشا میکرده است. یک لحظه سر جایم خشک شدم و چشمهایم را ریز کردم، اما همهجا در سکوت و ظلمات محض بود. با خودم فکر کردم لابد خطای دید بوده یا باد پرده را جابهجا کرده است. بیتوجه از پلهها بالا رفتم، درِ ویلای خودم را بستم و با رضایت از اینکه امشب بدون هیچ ترسی گذشته، داخل شدم. بوم نقاشی را با احتیاط به دیوار اتاق تکیه دادم. خستگی تنم دیگر آن سنگینیِ زجرآور و پر از استرس روزهای قبل نبود؛ کشیدن آن دریا و خطوط نرم نخلها، تمام سموم ذهنم را شسته و با خود برده بود. بوی ملایم رنگ هنوز در فضا بود که روی تخت دراز کشیدم و ملحفه را تا چانه بالا زدم. چنان آرامش غریبی توی رگهایم جریان پیدا کرده بود که اصلاً نفهمیدم چطور و در چه ثانیهای پلکهایم روی هم افتاد و به خوابی عمیق و بدون کابوس فرو رفتم. ویرایش شده 22 ساعت قبل توسط bahare لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 84 ارسال شده در 22 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 ساعت قبل #پارت125# صبح با صدای آلارم گوشی بیدار شدم. سرحالتر از همیشه دوش گرفتم، مانتوی اداریِ شیک و اتوکشیدهام را پوشیدم و مقنعهام را مرتب کردم وقتی همراه سیاوش به ساختمان شیک و مدرن شرکت رسیدیم، همهچیز بوی نو بودن و تجهیزات گرانقیمت میداد. اما چیزی که بیشتر از دکوراسیون و ویترین شیشهای شرکت توجهم را جلب کرد، نیروهای تازهاستخدامشده بودند! پشت میز بزرگ پذیرش، منشی جدید نشسته بود؛ دختری با موهای بلوندِ براق که از زیر شال کوتاهش بیرون ریخته بود، ناخنهای کاشت بلند و نوکتیز به رنگ قرمز جیغ و مانتویی چنان چسبان و کوتاه که بیشتر به درد مهمانی شبانه میخورد تا یک شرکت مهندسی و بازرگانی! کمی آنطرفتر، تایپیست جدید پشت سیستم نشسته بود؛ او هم با آرایشی غلیظ، مژههای اکستنشنِ پرپشت و ژستهایی پر از عشوه مشغول تایپ بود و هر از گاهی با گوشهی چشمش رفتوآمدهای سالن را رصد میکرد. یک لحظه سر جایم خشک شدم. چشمهایم گرد شد و خون به صورتم دوید. ناخودآگاه نگاهم رفت سمت اتاق شیشهای مدیریت که سیاوش واردش شده بود. در دلم گفتم: «یعنی سیاوش با اینا مصاحبه داشته و اینا رو گلچین کرده؟! اصلاً اینا اومدن کار کنن یا تو شوی لباس شرکت کنن؟ نکنه معیار استخدام آقای رادمنش فقط قد و قواره و دلبری بوده؟!» یک حس گزنده و ناشناخته—چیزی شبیه به حرصو حسادت غلیظ—توی دلم پیچید. اما بلافاصله به خودم تشر زدم و در دلم نهیب زدم: «به تو چه آخه هایرون؟! سرت به کار خودت باشه! تو حسابدار شرکتی، نه ناظمِ تیپ و قیافهی کارمندا! اصلاً بذار با کل مانکنهای جزیره مصاحبه کنه، به من چه ربطی داره؟» سرم را بالا گرفتم و به سمت میز بزرگ حسابداری که در بخش باز سالن قرار داشت رفتم. در حال مرتب کردن فاکتورها و روشن کردن سیستم بودم که صدای تلقتولوقِ استکانهای چای توجهم را جلب کرد. آبدارچی جدید شرکت، پسر جوانی با کتوشلوارِ زیادی تنگ بود که یک سینی استیل در دست داشت. اما راهرفتنش… باورکردنی نبود! باسنش را با هر قدم به طرز غلوشدهای تکان میداد، مچ دستش را طوری خم کرده بود که انگار دارد جام بلورین حمل میکند و با صدایی نازک و عشواهگرانه به منشی گفت: «عزیزم… برات چای با دارچین آوردم، پوستت خشک نشه یه وقت!» دیدن حرکات عجیب و اطوارهای زنانه و بیشازحد مسخرهی این مرد، آنقدر کمیک و خندهدار بود که تمام عصبانیت و حرص چند دقیقهی قبلم دود شد و رفت هوا. سرم را روی میز خم کردم، دستم را جلوی دهانم گرفتم و شروع کردم به زیرزیرکی خندیدن. شانههایم از شدت خندهی خفهشده تکان میخورد و با هر فیگور جدیدی که او برای تعارف کردن قند میآمد، خندهام بیشتر اوج میگرفت. در اوج همین ریسهرفتنهای یواشکی بودم که حس کردم هوا یکدفعه سنگین و خفه شد. سرم را بالا آوردم و نگاهم از پشت پارتیشن شیشهایِ اتاق مدیریت رد شد… سیاوش درست پشت میزش ایستاده بود. یک دستش توی جیب شلوارش بود و با فنجان قهوهای در دست دیگر، بدون پلک زدن زل زده بود به من. اخمهای وحشتناک و گرهخوردهاش، خطوط پیشانیاش را عمیقتر کرده بود و نگاهش به قدری برزخی، جدی و توبیخآمیز بود که خنده در یک ثانیه روی لبهایم ماسید! سریع خودم را جمعوجور کردم. صاف نشستم، پروندهی ضخیم حسابها را جلوی خودم باز کردم، خودکارم را برداشتم و با حالتی کاملاً حرفهای و غرق در جدیت، طوری تظاهر به چک کردن اعداد و ارقام کردم که انگار حیاتیترین گزارش مالی قرن را زیر دستم دارم؛ در حالی که ضربان قلبم از ترس آن نگاهِ خشمگین و پرجذبه، دوباره بالا رفته بود! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 84 ارسال شده در 22 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 ساعت قبل (ویرایش شده) #پارت126# یک هفتهی نفسگیر و پرکار دیگرهم گذشت. شرکت در کیش جان گرفته بود؛ آنقدر پیشنهاد شراکت و قراردادهای پرسود روی میز داشتیم که گاهی وقت سر خاراندن هم نداشتیم. در این میان، تابلو نقاشیام به اوج زیبایی رسیده بود. شبها که به ویلا برمیگشتم، آخرین جزئیات موجهای دریا و سایهی نخلها را با وسواس روی بوم مینشاندم. این تابلو سلاح مخفی من بود؛ منتظر یک روز خاص بودم تا آن را مقابل سیاوش رونمایی کنم و چشمهای مغرورش را خیره به هنرنماییام ببینم. در تمام این هفت روز، سیاوش را به ندرت میدیدم. آنقدر غرق کار بودیم که وقت بازگشت به ویلاها، تنها آرزویمان یک بالش نرم بود. خوشبختانه با آمدن «مهسا» و «خجسته»، راننده ون دیگر آنها را هم سوار میکرد و من از شر سفرهای صبحگاهیِ پر از سکوت و فشارِ روانیِ داخل فراریِ آلبالویی راحت شده بودم. یک شب که از خستگیِ کار روزانه به ویلایم پناه آورده بودم، روی مبل ولو شدم و سعی کردم با خواندن کتاب، ذهنم را از اعداد و ارقام دور کنم. هنوز چند صفحهای نخوانده بودم که صدای تقتقِ آرامی روی درِ شیشهای تراس بلند شد. قلبم یکدفعه ریخت؛ باخودم گفتم یعنی کی میتونه باشه، . با ترس و لرز جلوم رفتم و پرده را کنار زدم. سیاوش پشت در بود، با همان قیافهی خنثی و کتوشلوارِ همیشگی. در را که باز کردم، هنوز دهان باز نکرده بودم که او بدون مقدمه، در حالی که ساعتش را چک میکرد، گفت: «از الان فقط یک ربع وقت داری آماده بشی.» با گیجی پلک زدم و پرسیدم: «آماده شم؟ برای چی؟ کجا؟» سیاوش نگاهی به من انداخت و با همان لحن خشکش گفت: «رفتن به کنسرت موردعلاقهت.» خشکم زد. کنسرت ایوانبند؟ همان که هفتهی پیش با حسرت به بیلبوردش نگاه کرده بودم؟ یکدفعه تمام خستگیِ یک هفته از تنم در رفت. حسِ جوانی و شادی، مثل یک فواره توی وجودم فوران کرد. بدون اینکه حتی به این فکر کنم که دارم چه کار میکنم، جیغِ بنفشی کشیدم، مثل بچههای پنجساله از خوشحالی بالا و پایین پریدم و ناخودآگاه، قبل از اینکه مغزم فرمان توقف بدهد، جلو رفتم و گردن سیاوش را بغل کردم! سرم را به شانهاش تکیه دادم و با ذوق گفتم: «وای خدا، تو یادت بود؟ مرسی سیاوش، مرسی!» برای چند لحظه، جهان ایستاد. گرمای تنش، بوی تند و تلخ عطرش که به مشامم خورد، و سکوت عجیبی که بینمان حاکم شد، باعث شد نفسم در سینه حبس شود. سیاوش اصلاً تکان نخورد؛ انگار که بدنش قفل شده باشد. اما یکدفعه، مثل برقگرفتهها عقب کشیدم. داغیِ شدیدی تمام صورتم را گرفت. انگار سطل آب یخ روی سرم خالی کرده باشند. بدنم شروع به لرزیدن کرد از شدت خجالت. با صدایی که به سختی میشنیدم، زیر لب زمزمه کردم: «ببخشید… عذر میخوام. کنترلم رو از دست دادم.» سیاوش هیچ نگفت. فقط با نگاهی که نمیتوانستم بخوانمش—چیزی بین تعجبِ محض و سردرگمی—به من زل زده بود. سکوتِ سنگینِ بینمان، از هزار فریاد بدتر بود. با حالی که دلم میخواست از شرم بمیرم، به اتاقم فرار کردم. با قلبی که هنوز تند میزد و ذهنی که مدام به خودم فحش میداد، لباسهایم را عوض کردم. کاش لااقل کنسرت نمیرفتم، حالا چطور باید توی چشمانش نگاه میکردم؟ نیمساعت بعد، جلوی سالن کنسرت بودیم. وقتی از ماشین پیاده شدیم و داشتیم به سمت ورودی میرفتیم، سیاوش که حسابی توی فکر بود و سکوت کرده بود، یکدفعه ایستاد. رو به من کرد، پوزخندِ آشنا و نیشدارش را تحویل داد و با صدایی که از سردیاش یخ کردم، گفت: «از همینجا بهتره دستش بگیری.» با منگی و سرافکندگی پرسیدم: «چی رو؟» سیاوش به چشمهایم خیره شد و با طعنهای که مثل خنجر در قلبم نشست، گفت: «کنترلت رو.» بدون اینکه منتظر جواب من بماند، دست را به داخل جیب شلوارش گذاشت، وباژست همیشگی اش به سمت داخل سالن کج کرد و من، با صورتی که از خشم و خجالت میسوخت، پشت سرش وارد شدم. چه شبِ گندِ «خوشحالکنندهای» در پیش داشتم! ویرایش شده 19 ساعت قبل توسط bahare لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 84 ارسال شده در 22 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 ساعت قبل (ویرایش شده) #پارت127# قدم به داخل سالن اصلی که گذاشتیم، موج سنگین و جادوییِ بیس و همهمهی هزاران نفر جمعیت، یکباره تمام خجالت و حرصِ دقایق پیش را از سرم پراند. هوای خنکِ سالن با بوی تند عطرها، دستگاههای مهساز و هیجان خالص درهمآمیخته بود. صندلیهای ما درست در ردیفهای اول VIP، درست روبروی استیج عظیمِ کنسرت قرار داشت. چند دقیقهای بیشتر در انتظار نماندیم که ناگهان تمام نورهای سالن به یکباره خاموش شد. تاریکی مطلق، و بعد… انفجار نور و فریاد کرکنندهی سالن! استیج با رقص نورهای خیرهکنندهی بنفش و لاجوردی غرق در درخشش شد. نوای دلنشین و الکترونیک کیبورد با ضربههای پرقدرت درامز درهمآمیخت و خوانندهی گروه، با استایلی تماماً مشکی، پرانرژی و با لبخند میان مه و نور روی صحنه ظاهر شد. سالن از شدت جیغ و دست تماشاگران میلرزید. دیگر هیچ اثری از خجالت یا دلخوری در من نمانده بود؛ آن موزیکِ زنده و پرشور، مثل یک شوک الکتریکی تمام خستگیهای روحی و سنگینی غربت این جزیره را از تنم شست. بیاختیار دست زدم، روی صندلیام نیمخیز شدم و با هر نت بالا و پایین پریدم. اینکه ریتم سالن آرام گرفت. نورهای تندِ رنگی خاموش شدند و جای خود را به یک نور آبیِ ملایم و مهآلود دادند. صدای تکنوازی تار، غمناک و مسحورکننده در فضای سالن پیچید. همهی جمعیت، انگار که از قبل هماهنگ شده باشند، فلاش گوشیهایشان را روشن کردند. در یک چشمبههمزدن، تاریکی سالن تبدیل به یک کهکشانِ بیکران از هزاران ستارهی سفید و درخشان شد. دستها در هوا بالا رفت و نورها با ملودی آرام و ملتمس تار، به چپ و راست موج برداشتند. من هم بلافاصله گوشیام را بیرون کشیدم، فلاش را روشن کردم و دستم را بالا بردم. با حرکت آرام موج ستارهها هماهنگ شدم. اشک شوق و هیجان گوشهی پلکهایم حلقه زد؛ فضا به قدری رمانتیک، وهمآلود و پر از شور بود که احساس میکردم در میان ابرها معلقم. خواننده میکروفون را با دو دست گرفت، چشمهایش را بست و با صدایی پر از سوز، شروع به خواندن کرد: تمام سالن یکصدا، با هماهنگی خیرهکنندهای لب به خواندن گشودند. من هم تمام بغضها، تنهاییها و دلتنگیهای این روزها را در صدایم ریختم و با تمام وجودم، چشمبسته همخوانی کردم. وقتی به ترجیعبندِ اصلی آهنگ رسیدیم، خواننده میکروفون را به سمت جمعیت گرفت و سالن یکصدا فریاد زد: عشق چشم بسته دلو بهت دادم با پای خودم به دامت افتادم دیگه چی میخوای از جونه یه آدم عشق تو این قهر و آشتیای یه ریزی بهم میزنی هی مگه مریضی با این همه باز چه عزیزی عشق بوسه ای وسط پیشونی یه زخمی که تا همیشه می مونی به جونه خودت درد بی درمونی عشق یه غمه قشنگه پر طرفداری حیف تو فقط که مردم آزاری میای و میری چه بیکاری آهای عالیجناب عشق فرشته ی عذاب عشق حریفه تو نمیشه این قلبه بی صاحاب عشق منو دیوونه میخوای تو اینجوری خوشی عشق ولی بازم دمت گرم چه زیبا میکشی عشق *** عشق با توام کولیه هر جایی اول میکشونی کنجه تنهایی بعد خودت واسم میخونی لالایی عشق با یه آهنگ تویه گشت شبونه گاهی حتی با یه عطر زنونه پیدات میشه با هر بهونه آهای عالیجناب عشق فرشته ی عذاب عشق حریفه تو نمیشه این قلبه بی صاحاب عشق منو دیوونه میخوای تو اینجوری خوشی عشق ولی بازم دمت گرم چه زیبا میکشی عشق من چنان غرق کلمات، موج نور ستارهها و جریان گرمای عشقِ توی سالن شده بودم که اصلاً متوجه گذر زمان یا آدمهای اطرافم نبودم. چشمهایم را بسته بودم و دستم را با فلاش گوشی در هوا تکان میدادم، فارغ از دنیا و بازیهایش. اما درست کنار من، دنیایی کاملاً متفاوت و طوفانی در جریان بود. سیاوش، تک و تنها در میان این دریای پر از نور و شادمانی، در سکوت مطلق نشسته بود. دستهایش محکم لبهی دستههای صندلی را میفشرد و به روبهرو خیره بود. نه گوشیاش را روشن کرده بود و نه لبهایش حرکتی داشت. اما چشمان سیاهش، دیگر آن صخرهی سخت و مغرور همیشگی نبودند؛ پردهای از یک حس غریب و تاریک، پر از اندوهی ناشناخته و اعترافی بیصدا در نگاهش موج میزد. کلمات آهنگ مثل پتک به دیوارههای سنگیِ قلبش میکوبید: «آهای عالیجناب عشق… شدی یکباره پادشاه این دل و جون…» او داشت در دنیایی دستوپا میزد که سالها با غرور، قدرت و سلاح پول از آن گریخته بود و من، هنوز غافل از غوغایی که در چند سانتیمتریام برپا بود، با چشمانی بسته و دلی شاد، در میان کهکشانِ نورها برای «عشق» میخواندم… ویرایش شده 19 ساعت قبل توسط bahare لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 84 ارسال شده در 19 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 ساعت قبل #پارت128# چشمهایم را باز کردم تا ببینم سیاوش هم از این همه شور و حالِ سالن به وجد آمده یا نه، اما با دیدن صندلیِ خالیِ کنارم، لبخند روی لبم خشک شد. سرم را به اطراف چرخاندم. خبری از او نبود. به خروجیِ سالن نگاه کردم و سایهی مردانهاش را دیدم که با قدمهایی تند و عصبی از در بیرون رفت. پوفی کشیدم و با خودم غریدم: «بیذوقِ یخزده! حتماً از صدای خواننده یا شلوغی کلافه شده و حوصلهش سر رفته. خب به جهنم، میخوام که نباشه! اصلاً مردی که احساسش در حد ماشین هشتسیلندر باشه، چه میفهمه کنسرت و همخوانی یعنی چی!» با این حال، اصلاً اجازه ندادم رفتن او حالِ خوبم را خراب کند. تا آخرین نتِ آهنگ با تمام وجود لذت بردم، بالا و پایین پریدم و تمام انرژیهای منفی این چند روز را در سالن جا گذاشتم. وقتی چراغها روشن شد و جمعیت به سمت خروجی سرازیر شدند، با قدمهایی سبک و دلی شاد از سالن بیرون آمدم. سیاوش در فراریِ آلبالوییاش، بیرون از محوطه منتظر بود. یک دستش روی فرمان بود و با چهرهای تاریک و درهمرفته به خیابان خیره شده بود. درِ ماشین را باز کردم و نشستم. هنوز هیجان توی رگهایم میدوید. با ذوق و لبخندی که به زور هم جمع نمیشد، رو به او چرخیدم و با لحنی پر از قدردانی گفتم: «واقعاً ازت ممنونم سیاوش… خیلی شب فوقالعادهای بود! منتظر بودم مثل همیشه یک پوزخند بزند، یک متلک بپراند یا حداقل با کنایه بگوید: «وظیفهم نبود، فقط خواستم از غرغرهات راحت بشم.» اما سیاوش حتی سرش را هم به سمتم نچرخاند. نگاهش همچنان به روبهرو قفل بود. فقط خیلی خشک، کوتاه و بیاحساس سرش را تکان داد، ماشین را در دنده گذاشت و با فشار روی پدال گاز، در سکوتی مرگبار و خفهکننده به سمت ویلاها راند. جا خوردم. رفتار عجیب و سردش مثل یک سطل آب سرد بود، اما با خودم فکر کردم: *«حتماً باز درگیر گرفتاریها و مشکلات سنگین کار شرکت شده. وقتی به ویلا رسیدیم، پیاده شدم و به سمت درِ ویلای خودم رفتم. همانطور که کلید را در قفل میچرخاندم، با خودم فکر کردم: «با همهی اخم و تخمش و این رفتارِ عجیبِ آخر شبش، امشب کار بزرگی برام کرد. نمیتونم همینجوری با یه تشکرِ خشک و خالی ازش بگذرم. باید یه جوری جبران کنم که هم تشکر باشه، هم قدرت و هنرِ خودم رو به رخش بکشم تا دیگه به من نگه قناریِ بیدستوپا!» وارد سالن که شدم، چراغها را روشن کردم. نگاهم مستقیم روی سهپایهی نقاشی و بوم تکمیلشدهام گوشهی تراس افتاد. جلو رفتم و به تابلو خیره شدم. تصویر آن دو نخل در تاریکروشنِ مهتاب، با جزئیات خیرهکننده و انعکاس نور نقرهای روی موجهای دریا، بینظیر از آب درآمده بود. لبخند پیروزمندانهای زدم و دستهایم را به هم کوبیدم خودشه! فردا شب یه شام فوقالعاده و حرفهای درست میکنم—البته این بار بدون طعم جلبک!—و این تابلوی نقاشی رو بهش هدیه میدم. میذارمش درست وسط پذیراییِ ویلاش تا وقتی چشمش بهش میافته، دهنش از این همه هنر و استعداد باز بمونه!» با این فکر، روحیهام چند برابر شد. لباسهایم را عوض کردم و با نقشههایی که برای فردا شب در سر میپروراندم، به رختخواب رفتم. فردا شب، قرار بود شبِ من باشد! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 84 ارسال شده در 19 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 ساعت قبل (ویرایش شده) #پارت129# سیاوش ماشین را که در حیاط خاموش کردم و هایرون با همان لبهای برچیده و بیصدا پیاده شد، حتی منتظر نماندم تا کلید انداختنش به درِ ویلا را ببینم. دیوارهای بتنی و شیکِ ویلای خودم امشب برایم مثل سلول انفرادی بود؛ هوا کم بود، فضا تنگ بود و حجم آتشی که در سینهام شعله میکشید، سقف را به سرم میکوفت. سوئیچ را توی جیب شلوار کتانم انداختم، کت اسپرت را روی صندلی ماشین جا گذاشتم و بیآنکه چراغی روشن کنم، از حصار حیاط بیرون زدم و به دلِ تاریکیِ ساحل پا گذاشتم. کفشهایم را درآوردم و لای دستهایم گرفتم. خنکای ماسههای نمکشیده زیر پاهای برهنهام مینشست، اما سرمایی در کار نبود؛ تبِ درونم بیشتر از آن بود که رطوبت خلیج حریفش شود. گامهای بلند و تندم بیهدف پیش میرفتند. کیلومترها خطِ آب را گرفتم و رفتم، دور از ویلاها، دور از چراغهای زرد و نارنجی اسکله، درست جایی که فقط سیاهی دریا بود و کفِ سفیدِ موجهایی که با خشم به مچ پاهایم میخوردند. دندانهایم را روی هم میسودم. من یکبار در زندگیام سقوط کرده بودم. سالها پیش، وقتی جوانتر و خامتر بودم، فکر میکردم عشق یعنی بازیِ قدرت، یعنی اعتماد، یعنی داشتن کسی در کنارت که دنیایت را با او تقسیم کنی… و تاوانِ آن حماقت، خنجری بود که از پشت خوردم؛ خیانتی که مرا سالها منجمد کرد، از من مردی ساخت که به هیچ چشمی نگاه نمیکرد مگر برای معامله، و به هیچ قلبی راه نمیداد مگر با تضمینِ سود و امنیت. آن گذشته از من هیولایی ساخت که حتی به سایهی خودش هم بیاعتماد بود. اما این… این حسِ لعنتی و کشندهای که امشب گلویم را چنگ میزد، هیچ شباهتی به آن گذشته نداشت. جنس این تپش فرق میکرد. جنس نگاه هایرون باجنس ان اتش فرق میکرد،هایرون مثل اب زلال بودوشیدامثل اتش زندگی مراسوزاند. آن شبها، اضطرابِ از دست دادن بود؛ اما امشب، وحشتِ از پر از ذوقش در سالن کنسرت و آن چند ثانیهی لعنتی که دستهایش را دور پر از ذوقش در سالن کنسرت و آن چند ثانیهی لعنتی که دستهایش را دور گردنم انداخت و داغیِ نفسهایش به پوستم خورد در خاطرم زنده میشد، سینهام چنان فشرده میشد که نفسم پس میرفت. روی یک تکه سنگِ بزرگِ لب ساحل ایستادم. باد شور به صورتم شلاق میزد. مشتهایم را گره کردم و به امواج خیره شدم. میدانستم… خوب میدانستم که در این جنگ، من بازندهام. نه با شلیک گلولهای از سمت رایان، نه با ورشکستگی تجاری، بلکه در برابر خلوص و زلالیِ دختری که هیچ ترفند، سیاست و نقابی برای پنهان کردن احساساتش نداشت. او زنی نبود که بخواهد مرا بازی دهد؛ او فقط هایرون بود، با همان سادگیِ بیرحمانهاش، با آن چشمهای درشت و شفافی که هر بار به من خیره میشد، تمام استحکامات دفاعیام را آوار میکرد. من، سیاوش رادمنش، مردی که یک پایتخت را با اشارهی انگشتش میچرخاند و هیچکس جرات نداشت در چشمهایش نگاه کند، داشتم در برابر لبخندِ معصوم یک دختربچه به زانو درمیآمدم؛ و ترسناکترین بخش ماجرا این بود که در عمق تاریکِ این شکست، ذرهای پشیمانی حس نمیکردم. ویرایش شده 18 ساعت قبل توسط bahare لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 84 ارسال شده در 19 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 ساعت قبل (ویرایش شده) #پارت 130# سرم را بالا آوردم. قرص کامل ماه، درست در قلبِ آسمانِ قیرگون میدرخشید و پرتوهای نقرهایاش را مثل شمشیر روی سیاهیِ آب پهن کرده بود. تصویرِ زلال و درخشانش، بیرحمانه مرا یاد هایرون انداخت؛ یاد همان چشمهای شفاف و بیکینه، همان لبخندِ روشنی که هیچ سیاهیای از دنیای کثیف مرا در خود نداشت. به ماه خیره شدم. گلویم خشک شده بود و بغضی خشمآلود و تلخ، راه کلماتم را میبست. با صدایی خشدار و بریده، رو به آسمان، رو به آن گردیِ روشن و خیرهکننده گفتم: «تو کی هستی؟ هان؟! از جون من چی میخوای؟!» قطرهی عرقی سرد از شقیقهام سرازیر شد و با نمکِ هوای دریا قاطی شد. یک گام به لبهی صخره نزدیکتر شدم. سینهام به تندی بالا و پایین میرفت و فریادم را در سینه خفه کردم تا فقط به گوش امواج و ماه برسد: «چرا دست از سرم برنمیداری؟ چرا میخوای تو تاریکیِ من سرک بکشی؟! دنیای من پر از لجنزاره، پر از کینه و انتقام و خونبازیهای رایانه… جای تو نیست! تو قناریِ کوچولویی هستی که حتی از صدای شکستن یه شیشه زهرهترک میشی… تو دنیای من دووم نمیاری!» دستهایم که دو طرف بدنم مشت شده بود، به لرزه افتاد. برای اولین بار در تمام این سالهای سخت و سنگی، حس کردم شانههای پهنم زیر بار یک درماندگیِ مطلق در حال فروریختن است. زانوهایم سست شد. «بذار به دردِ خودم بمیرم… بذار همون سنگِ یخی بمونم که هیچ شعلهای ذوبش نمیکرد. تو جایی تو زندگیِ لعنتیِ من نداری… میفهمی؟!» صدایم لرزید و در زوزهی باد خفه شد. برای اولین بار بعد از آن سالهای شوم و تاریکِ جوانی، یک قطره اشکِ داغ و مردانه، تمام سدهای غرورم را شکست، از گوشهی چشمم جوشید و روی پوست سردِ صورتم لغزید. طعم شورِ اشک با نمک دریا روی لبم نشست. سرم را به دو طرف تکان دادم، انگار میخواستم با این حقیقتِ تلخ بجنگم. با لحنی که حالا بیشتر شبیه به یک التماسِ عاجزانه بود، رو به ماه نجوا کردم: «اگه پا بذاری تو حریم من… اگه اجازه بدم نزدیکم بشی، تو هم همراه من میسوزی. تو رو هم تو این باتلاقی که توش دستوپا میزنم غرق میکنم. ولی من اینو نمیخوام… نمیخوام دردِ منو بکشی. نمیخوام اون چشمای روشنت، تاریکیِ دنیای منو ببینه.» اشک دوم هم چکید. دندانهایم را چنان به هم فشردم که فکم به درد آمد. سرم را پایین انداختم و مشتم را روی سینهی ستبرم، درست روی قلبِ بیقرار و ملتهبم کوبیدم. «قسم میخورم…» صدایم حالا یک زمزمهی بم، خسته و پر از درد بود. «قسم میخورم از هر چی سیاهی و خطره دورت کنم. حتی اگه اون سیاهی، زندگیِ گندیدهی خودم باشه. حتی اگه قرار باشه قلبِ خودم رو از جا بکنم و بندازم تو این دریا… نمیذارم بسوزی، هایرون.» روی صخره زانو زدم. موجی سنگین به دیوارهی سنگ کوبید و قطرات سردش سرتاپایم را شست، اما هیچ سرمایی حریفِ آن آتشی که در سینهی سیاوش رادمنش گُر گرفته بود، نمیشد. میدانستم… خوب میدانستم که در این جنگ، من بازندهام. نه با شلیک گلولهای از سمت رایان، نه با ورشکستگی تجاری، بلکه در برابر خلوص و زلالیِ دختری که هیچ ترفند، سیاست و نقابی برای پنهان کردن احساساتش نداشت. من، مردی که یک پایتخت را با اشارهی انگشتش میچرخاند و هیچکس جرات نداشت در چشمهایش نگاه کند، داشتم در برابر روشناییِ دختری ساده و پاک به زانو درمیآمدم؛ و دردناکترین حقیقت این بود که تاریکیِ وجودم، بیش از هر چیزی در دنیا، تشنهی همان روشنایی شده بود. ویرایش شده 19 ساعت قبل توسط bahare لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 84 ارسال شده در 18 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 ساعت قبل #پارت131# دقایقی طول کشید تا ضربان تند قلبم آرام بگیرد و تنفس بریدهبریدهام، ریتمی منظم به خود بگیرد. با پشت دست، رطوبت سردِ ماسیده روی گونههایم را پاک کردم. سرما تا عمق استخوانهایم نفوذ کرده بود، اما همان سرمای گزنده، نقاب آهنین و نفوذناپذیرم را تکهتکه بازسازی کرد. از روی صخره بلند شدم. به دریا که هنوز با خشمی کور موجهایش را بر ساحل میکوبید پشت کردم. قدمهایم روی شنهای نمکشیده، سنگین اما محکم برداشته میشد. هر رد پایی که در تاریکیِ ساحل جا میگذاشتم، شبیه دفن کردن قطعهای از آن ضعف چند دقیقهی پیش بود. صدای برخورد آرامِ موجها با ساحل در گوشم طنینانداز بود و نسیم خنکِ شبانگاهی، موهای خیس از رطوبتم را به عقب میراند. من دوباره همان سیاوش رادمنش بودم؛ بیرحم در تصمیم، محتاط در عمل و سرسخت در برابر هر آسیبی که از بیرون میآمد. با گامهایی بلند، مسیر تاریک و طولانی خط ساحلی را بازگشتم. نورهای زرد و پراکندهی اسکله از دور چشمک میزدند، اما نگاهم تنها روی دیوارهای سفید و آشنای ویلاها قفل شده بود. وقتی به حیاط ویلا رسیدم، همهجا در خاموشی و آرامش مطلق فرو رفته بود. ایستادم. نگاهم ناخودآگاه به سمت ویلای هایرون کشیده شد. تمام چراغها خاموش بود، اما در تراس، نور ضعیف مهتاب روی یک سهپایهی چوبی و بومی سفید میتابید. با دیدن آن گوشهی دنج و آرام، فکم دوباره منقبض شد، اما این بار نه از خشم، بلکه از دردی خوددار و پنهان. دستهایم را در جیب شلوارم فرو بردم. به پنجرهی تاریک اتاقش خیره ماندم و در دل تکرار کردم: «بخواب… تو توی دنیای قشنگ خودت بمون، من دیوارهای این جهنم رو دور تو میچینم تا هیچ آتشی به پرهات نرسه.» نگاهم را به سختی از ویلای او کَندم، به سمت ویلای تاریک و سوتوکور خودم رفتم، کلید انداختم و درِ سنگین را پشت سرم بستم؛ آماده برای فردا و بازیهای خطرناکی که سرنوشت برایمان تدارک دیده بود. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 84 ارسال شده در 18 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 ساعت قبل #پارت132# صبح با صدای گوشنواز پرندهها و نسیم خنکی که از لای پنجرهی نیمهباز اتاق به داخل میوزید، چشم باز کردم. برعکس روزهای قبل، هیچ اثری از کسالت و خستگی در تنم نبود. تمام ذهنم پر از نقشههای امشب بود: تدارک یک شام شاهانه و کادوپیچ کردن تابلوی نقاشی که میدانستم حسابی سیاوش را مات و مبهوت میکند. جلوی آینه ایستادم؛ مقنعهی سرمهایام را مرتب کردم، خط چشم ظریفی کشیدم و با زدن کمی عطر ملایم وانیلی، کیف و پوشههایم را برداشتم. از ویلا بیرون زدم و با قدمهایی تند و پرانرژی به سمت محوطهی جلوی حیاط رفتم، با این خیال که مثل همیشه فراری آلبالوییِ سیاوش را با آن صدای غرشِ خاصش آنجا میبینم و قرار است باز با اخم بگوید: «دیر کردی» اما به جای فراری، یک پژوی پارس مشکی و براق با شیشههای دودی جلوی در منتظر بود. رانندهی مسن و محترمی که کتوشلوار مرتبی به تن داشت، با دیدن من بلافاصله از ماشین پیاده شد، درِ عقب را باز کرد و با تعظیم کوتاهی گفت: صبحبخیر خانم مهندس. آقای رادمنش دستور دادن از امروز من در خدمت شما باشم و برای رفتوآمد به شرکت و کارهای شخصی همراهیتون کنم.» جا خوردم. چشمانم گرد شد و چند ثانیهای گیج به ماشین خیره ماندم. «آقای رادمنش کجان؟ خودشون رفتن؟» راننده سرش را پایین انداخت: «بله خانم، ایشون نیمساعت پیش با ماشین خودشون حرکت کردن.» حسِ بدی ته دلم چنگ زد؛ یک سرما و خلاء ناگهانی. لبخند صبحگاهیام خشکید. «ممنون» آرامی گفتم و سوار صندلی عقب شدم. تمام مسیر تا شرکت، به خیابانهای خلوت و آفتابی نگاه میکردم و این رفتار سیاوش مثل خوره به جانم افتاده بود. «چرا حتی صبر نکرد با هم بریم؟ یعنی به خاطر دیشبه؟ به خاطر اون تشکر یا رفتار بعد از کنسرت؟» وقتی وارد ساختمان شیک شرکت شدم، بوی قهوه و صدای تقتق کیبوردها فضا را پر کرده بود. نگاهم بیاختیار و طبق عادت اول از همه به سمت اتاق شیشهای و بزرگ مدیریت کشیده شد. سیاوش پشت میزش نشسته بود. کت مشکیاش را درآورده و روی پشتی صندلی انداخته بود و آستینهای پیراهن مشکی اش را تا روی ساعد تا زده بود. سرش روی پروندهها خم بود و با خودنویسش چیزی یادداشت میکرد. سلامی به همکاران دادم و مستقیم به سمت اتاقش رفتم. جلوی درِ نیمهباز ایستادم، ضربهی آرامی به شیشه زدم و با صدایی رسا و پرانرژی گفتم: «صبحبخیر آقای رادمنش.» اما واکنشش مثل یک سیلی سرد به صورتم بود. سیاوش حتی سرش را یک میلیمتر هم بالا نیاورد! نه نیمنگاهی، نه حتی آن ابروهای بالاانداختهی همیشگیاش. فقط همانطور که خودنویس را روی کاغذ میلغزاند، با صدایی بم، خشک و به طرز بیرحمانهای رسمی و یخزده گفت: صبحبخیر. گزارش هزینههای پیمانکار بندرگاه رو تا ظهر آماده کنید و بذارید روی میز منشی.» خشکم زد. آب دهانم را به سختی قورت دادم. نگاهم روی خطوط جدی و منقبض فکش ماند، اما او حتی به مژههایم هم نگاه نکرد، انگار من یک تکه مبلمان اضافه در آن اتاق بودم. دستم از لبهی در سر خورد. بغضی که تا بیخ گلویم بالا آمده بود را قورت دادم، «چشم» ضعیفی گفتم و به سمت میزم در بخش حسابداری برگشتم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 84 ارسال شده در 18 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 ساعت قبل پارت133# پشت میزم نشستم اما تمام تمرکزم نابود شده بود. انگشتهایم روی کیبورد میلرزید. مدام دیشب را در ذهنم زیر و رو میکردم: «نکنه از اون بغل کردنِ ناگهانی دیشب بدش اومده؟ نکنه پیش خودش فکر کرده من آدم سبک یا آویزونی هستم؟ ولی من که ازش معذرت خواستم… گفتم کنترلم رو از دست دادم! یا شایدم تو کنسرت از اینکه با اون آهنگ همخوانی کردم و با صدای بلند داد زدم عصبی شده؟» خودم را مقصر میدانستم. بارها و بارها خودم را سرزنش کردم که چرا جلوی این مردِ غیرقابلپیشبینی ذوقمرگ شده بودم. در طول چند ساعتی که گذشت، چند بار بیاختیار سرم را بالا آوردم و از پشت پارتیشن شیشهای به او نگاه کردم. سیاوش انگار غریبهترین و دستنیافتنیترین آدم در تمام آن شرکت بزرگ بود؛ کوهی از یخ که هیچ حرارتی توان آب کردنش را نداشت. حوالی ظهر، در حالی که فاکتورها را ثبت میکردم درِ اتاق سیاوش باز شد. آن دخترِ تایپیست جدید—همان با آرایش غلیظ و مانتوی چسبان—با پوشهای در دست و با قدمهایی پر از عشوه وارد اتاق او شد. از پشت شیشه دیدم که دخترک چطور با لبخند و حرکات خاص خودش پوشه را جلوی سیاوش باز کرد و خم شد تا چیزی را نشان دهد. برعکس رفتار یخزدهاش با من، سیاوش لااقل سرش را بالا آورد و چند کلمهای با او صحبت کرد. دیدن این صحنه، خنجری بود که درست نشست وسط سینهام. احساس حقارت و حسادتی گزنده تمام وجودم را به آتش کشید. نفسم تند شد، خودکار را چنان روی برگه فشار دادم که نوکش پاره شد. به خودم گفتم: «هایرون، تو فقط یه کارمندی… یه حسابدار ساده! اون مدیرته و هر کاری بخواد میکنه… به تو چه؟!» اما دلم به این حرفهای منطقی گوش نمیداد و بدجوری تیر میکشید. حوالی ساعت دو بعدازظهر، هنوز کار من تمام نشده بود که دیدم سیاوش کتش را برداشت، از اتاقش بیرون آمد و بدون اینکه حتی نیمنگاهی به سمت بخش حسابداری یا میز من بیندازد، با قدمهایی بلند و سرعتی عجیب شرکت را ترک کرد. با رفتنش، انگار تمام هوای شرکت کشیده شد. وقتی ساعتم پایان وقت اداری را نشان داد، با دلی گرفته و شانههایی افتاده وسایلم را جمع کردم. جلوی درِ شرکت، همان رانندهی اختصاصی با پژوی مشکی منتظرم بود. سوار شدم و در تمام مسیر برگشت، در سکوت به جادهی پیشِ رو خیره ماندم؛ با این سوالِ بیپاسخ که در دلِ آن شبِ کنسرت چه اتفاقی افتاد که سیاوش، هایرون را اینطور غریبانه از چشمهایش خط زد؟ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 84 ارسال شده در 18 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 ساعت قبل #پارت134# وقتی ماشین جلوی محوطهی ویلاها توقف کرد، از راننده تشکر کردم و پیاده شدم. نسیم خنک دمِ غروبِ خلیج به صورتم خورد، اما سنگینیِ آن بغض لعنتی هنوز راه نفسم را بسته بود. نگاهی به حیاط انداختم؛ فراری آلبالویی سیاوش پارک بود، یعنی زودتر از من رسیده بود. کلید انداختم و وارد ویلای خودم شدم. کیفم را روی کاناپه رها کردم، مقنعهام را از سر کشیدم و جلو رفتم و دستهایم را به لبهی سینک روشویی تکیه دادم. به تصویر خودم در آینه زل زدم؛ چشمهایم کدر و لبهایم بیرنگ شده بود. نفس عمیقی کشیدم، شیر آب سرد را باز کردم و مشتی آب یخ به صورتم پاشیدم. قطرات آب از چانهام چکید و با چشمهایی باز و قاطع به خودم تشر زدم: «بس کن هایرون! این بچهبازیها چیه درآوردی؟ مگه یادت رفته سیاوش رادمنش کیه؟ یه مدیرعامل با صد تا دغدغه و امضا و گرفتاری مالی! اونقدر سرش شلوغه و مسئولیت روی دوششه که اصلاً وقت نداره به رفتارهای امروز یا دیروز فکر کنه. اصلاً از کجا معلوم مشکلی تو قراردادها یا حسابکتابها پیش نیومده باشه؟ رفتارش صد درصد به خاطر فشارهای کاریه، نه تو!» دستمالی برداشتم و صورتم را خشک کردم. نباید اجازه میدادم یک روزِ کاریِ پر از خستگی، تمام تصمیمها و نقشههای دیشبم را خراب کند. هر چه که بود، او دیشب مرا به کنسرتی برده بود که با تمام وجود آرزویش را داشتم و برایم یک شب فراموشنشدنی ساخته بود. ادب و اصولم حکم میکرد که تلافی کنم و تشکرم را نشان دهم؛ چه سیاوش اخم کند و چه کوه یخ باشد! لبخندی محو روی لبم برگشت. با خودم گفتم: «باید شامی درست کنم که با همهی غذاهای آمادهی شرکت و رستورانهای شیک جزیره فرق داشته باشه… چیزی اصیل، سنتی و پر از عطر و طعم که نتونه بهش دست رد بزنه!» کمی در آشپزخانه چرخیدم و موجودی یخچال و کابینتها را که روز خرید پر کرده بودیم چک کردم. گردوی تازه، رب انار ملس، مرغ و تمام مخلفات مهیا بود. یکدفعه بشکنی در هوا زدم: «فسنجان! خودشه… یه فسنجانِ اصیل و جاافتاده با عطر گردو و رب انار ملس، درست به سبک مامانپز!» آستینهای پیراهن راحتیام را بالا زدم و دستبهکار شدم. اول از همه گردوها را با دقت آسیاب کردم. صدای آرام آسیاب و بعد عطر چرب و خامی که از گردوها بلند شد، فضا را پر کرد. قابلمهی لعابی را روی شعلهی ملایم گذاشتم و گردوها را با حرارت کم تفت دادم تا روغن پس بدهند. تکههای مرغ را با زعفران، نمک و فلفل سیاه مزهدار کردم و در تابه کمی تفت دادم تا طلایی شوند. وقتی گردوها به روغن افتادند، آب سرد اضافه کردم تا شوک حرارتی به آن وارد شود و روغن بیشتری بالا بیاید، بعد رب انار ملس را قاشققاشق اضافه کردم تا رنگِ خورشت به قهوهایِ تیره و شاهانهای تبدیل شود. در قابلمه را گذاشتم تا روی شعلهی خیلی ملایم، ریزریز بجوشد و جا بیفتد. برنج را هم با زعفران دم گذاشتم تا تهدیگ طلایی و زعفرانی ببندد. حالا نوبت سالاد بود. برای کامل کردن این میز، تصمیم گرفتم یک سالاد چهارفصل درست کنم؛ کاهوی ترد و تازهی فرانسوی، کلم بروکلیهای سبز، هویج رندهشده به صورت نوارهای باریک، خیار و گوجههای گیلاسی را با وسواس خرد کردم و داخل یک ظرف بلوریِ شیک به شکل گلبرگهای منظم چیدم. برای چاشنیاش هم یک سس دستساز با روغن زیتون، سرکهی بالزامیک، کمی خردل، لیموترش تازه و پرکهای فلفل آماده کردم. حدود دو ساعت بعد، عطر غلیظ و سرمستکنندهی فسنجان کل فضای ویلا را برداشته بود؛ خورش کاملاً به روغن افتاده بود و رنگ سیاه و ملسِ فوقالعادهای پیدا کرده بونگاهی به ساعت انداختم؛ هشت شب بود. همهچیز آماده بود؛ شام شاهانه، میز چیدهشده، و تابلوی نقاشیِ دو نخل و ساحل که با ربانی ظریف گوشهی سالن انتظار رونمایی را میکشید. حالا وقتش بود که یخهای سیاوش رادمنش را با این سفرهی رنگین ذوب کنم!د. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 84 ارسال شده در 17 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 17 ساعت قبل #پارت135# صدای آرام امواج دریا در گوشم میپیچید و نسیم خنکی که از سمت آب میوزید، عطر فسنجانِ جاافتاده را در هوا پخش میکرد. برای اینکه فضا را از آن حالت رسمی و اداری خارج کنم و کمی از دغدغههایش دورش کنم، تصمیم جسورانهای گرفتم. یک حصیرِ بزرگِ حصیری برداشتم، ظرفهای چینی، قاشق و چنگالها، سالاد فصلِ خوشرنگ و قابلمهی فسنجان را با احتیاط تا لب ساحل، درست در فاصلهای امن از موجها بردم. تابلوی نقاشیام را هم با ورقهای روزنامه چنان ماهرانه پیچیدم که هیچکس نمیتوانست حدس بزند زیر آن کاغذهای معمولی، شاهکارِ شبزندهداریهای من پنهان شده است. بعد از اینکه همه چیز را چیدم، با تپش قلبی که از هیجان و کمی هم ترس میزد، به سمت ویلای سیاوش برگشتم. چند تقه به در شیشهای زدم. ثانیههایی طول کشید تا سایهی سنگینش پشت در ظاهر شد. وقتی در را باز کرد، با منظرهای روبهرو شدم که تمام امیدم را برای لحظهای ناامید کرد. سیاوش با چهرهای عبوس و گرفته جلوی در ایستاده بود. اخمِ عمیقی بین ابروهایش جا خوش کرده بود و انگار طوفانی در درونش برپا بود. حتی برای یک ثانیه هم به چشمانم نگاه نکرد؛ نگاهش را به جایی دورتر، روی چمنهای حیاط قفل کرده بود. فضای بینمان به قدری سنگین بود که میتوانستم سنگینیاش را روی پوستم حس کنم. با وجود این، سرم را بالا گرفتم و سعی کردم لبخندِ میزبانِ مهربانی را بزنم که به بدخلقیهای میهمانش اهمیت نمیدهد. به حصیر که روی ماسهها پهن کرده بودم اشاره کردم و گفتم: «برای شام گفتم صدات کنم… شام رو پایین، کنار دریا چیدم.» سیاوش نگاهش را با اکراه به سمت ساحل چرخاند، پوزخندِ تلخ و کنایهآمیزی گوشهی لبش نشست و با همان لحنِ سرد و بُرندهاش گفت: «اینبار هم نیکان سفارشِ شامِ منو بهت داده؟» حس کردم چیزی در سینهام شکست. کنایهاش مثل یک تیر به هدف خورد. اما غرورم اجازه نداد عقبنشینی کنم. کمی سرخورده شدم، ولی سعی کردم صدام نلرزد: «نیکان؟ نه… هیچکس سفارشی نداده. فقط فکر کردم… مناسبت داره. میخواستم بخاطر اتفاق دیشب و اینکه منو بردی کنسرت، ازت تشکر کنم. همین.» سیاوش دستی در موهای پرپشتش کشید، کلافگی و تردید در چشمانش موج میزد. انگار داشت با خودش میجنگید. با صدایی که بیشتر سعی داشت خودش را متقاعد کند، گفت: «من شام خوردم. احتیاجی به این کار نبود.» خواست برگردد و در را ببندد، اما قبل از آن، انگار چیزی در نگاه من متوقفش کرد. نگاهی که شاید در آن، نه التماسِ جلب توجه، بلکه خلوصِ یک تشکرِ ساده و قلبی را دید. مکث کرد. انگار برخلاف میل باطنی و آن سدهای دفاعیِ محکمی که دور خودش کشیده بود، تسلیم شد. با یک آهِ کشدار که بوی خستگیِ عمیق میداد، از درِ ویلا بیرون آمد و با گامهای سنگین به سمت حصیرِ کنار ساحل حرکت کرد. نفسی که حبس کرده بودم را با آرامش رها کردم. سریع دنبالش رفتم و با خوشحالی، نقشِ میزبان را بازی کردم. روی حصیر، درست روبهروی او نشستم. صدای امواج، خلوتِ دونفرهمان را پر کرده بود. با وسواسِ یک آشپزِ تازهکار، برایش برنج کشیدم و یک ملاقه خورشِ فسنجانِ تیره و براق کنارش گذاشتم. عطرِ ملسِ رب انار و گردویِ برشته در هوای ساحل پیچید. سیاوش همچنان ساکت بود، اما نگاهش، برخلافِ کلامش، روی ظرف غذا خیره مانده بود. من با لبخندی که سعی میکردم به رویش بیاورم، بشقاب سالاد را جلویش گذاشتم و با شیطنتِ خاصی گفتم: نترس، توش جلبک نریختم! امیدوارم بتونی فسنجانِ دستپختِ یه حسابدارِ «متوهم» رو تحمل کنی!» سیاوش که تا آن لحظه سعی داشت نگاهش را از من بدزدد، با شنیدن این جمله سرش را بالا آورد. برای اولین بار در آن شب، چشمهایش در چشمهایم قفل شد. نگاهش دیگر آن نگاهِ برزخی نبود؛ چیزی در آن میسوخت که نتوانستم نامش را بگذارم… ترکیبی از تردید، خشمِ فروخورده و یک حسِ ناشناختهی دیگر. فقط نگاه کرد، و من در سکوت، منتظر ماندم تا ببینم این شامِ سرنوشتساز، قرار است سدهای یخیاش را ذوب کند یا طوفانِ تازهای به پا کند. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 84 ارسال شده در 17 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 17 ساعت قبل #پارت136# سیاوش قاشق اول را که برداشت، نفسم در سینه حبس شد. با استرس و تردید به حرکات دستش خیره ماندم. قاشق را در دهانش گذاشت، چشمهایش را برای لحظهای کوتاه بست و آرام جوید. در سکوتی که فقط با صدای برخورد امواج به ساحل شکسته میشد، منتظر واکنشش بودم. وقتی چشمهایش را باز کرد، نگاهش مستقیم در چشمانم گره خورد. در آن لحظهی کوتاه، دیگر خبری از آن اخمهای گرهخورده و کنایههای زهرآگین نبود. در اعماق آن مردمکهای سیاه، چیزی شبیه به غافلگیری و تحسینِ بیصدا درخشید؛ انگار عطر و طعمِ اصیل این غذا، او را به روزهای دورِ خانهای گرم و بیدغدغه پرتاب کرده بود. با اینکه هیچ کلمهای نگفت، اما همان مکث و نگاه برای من کافی بود تا بفهمم چقدر خوشش آمده است. اما این رضایتِ زودگذر، خیلی سریع جایش را به همان هاله تاریک و غمگینِ همیشگی داد. سیاوش دوباره سرش را پایین انداخت و در سکوت محض، فقط مشغول خوردن شد. حالش به طرز عجیبی گرفته بود. شانههای پهنش که همیشه مثل یک ستونِ استوار بود، حالا کمی خمیده به نظر میرسید و خطوط صورتش خستهتر از هر زمانی بود. من از این حالتهای متناقضش سر در نمیآوردم؛ انگار مردی که مقابلم نشسته بود، زیر بار رازی سنگین یا دردی ناگفته در حال خرد شدن بود. با این حال، ذوق درونم خاموش نشد. میخواستم به هر قیمتی که شده، آن سکوت سنگین را بشکنم و اثری از لبخند روی صورتش بنشانم. دست بردم و تابلوی نقاشی را که با وسواس لای روزنامهها پیچیده بودم، از کنار حصیر برداشتم. قلبم دوباره تندتند شروع به کوبیدن کرد. روزنامهها را با احتیاط باز کردم. تصویر دو نخل بلند که در تاریکروشن مهتاب و انعکاس نقرهایِ دریا غرق شده بودند، در نور ملایمِ چراغهای ساحل جان گرفت. تابلو را با دو دست گرفتم، کمی به سمت او خم شدم و با چشمانم مستقیم به چشمان تاریک و خستهاش نگاه کردم. صدایم را با هیجان تنظیم کردم و گفتم: «قابلت رو نداره سیاوش… دیشب که منو بردی کنسرت، بهترین و قشنگترین شبم تو این جزیره رو برام ساختی. میخواستم یه جوری ازت تشکر کنم… دیدم تنها چیزی که میتونه هم زحمتهای من رو نشون بده، هم ارزشِ اون لطفی که در حقم کردی رو داشته باشه، همین نقاشیه. دوست داشتم اینو بهت هدیه بدم… تا هر وقت نگاش میکنی، یادت بیاد که حتی تو تاریکترین شبها هم، انعکاسِ نور روی دریا میتونه قشنگ باشه.» تابلو را روی حصیر، درست بین خودم و او گذاشتم و منتظر ماندم. انتظار داشتم لااقل یک لبخندِ کوچک، یک تشکرِ کوتاه یا حتی یک پوزخند از روی رضایت بزند. اما… سیاوش تابلو را از دستم گرفت و بدون اینکه لایههای روزنامه را باز کند، خیلی آرام و بیصدا آن را گوشهی حصیر گذاشت. حتی نگاهی به آن نینداخت. همانطور دستبهسینه نشسته بود؛ سردرگم، مردد و به غایت غمگین. سکوتش مثل یک دیوار سربی بین ما قد علم کرده بود و من هر چه تقلا میکردم، نمیتوانستم روزنهای به درون افکار آشفتهاش پیدا کنم. طاقت نیاوردم. لبخند روی لبم کمرنگ شد و با لحنی که رگههایی از دلخوری و تعجب در آن موج میزد، گفتم: «چرا بازش نمیکنی؟ اینهمه منتظر نموندم که بستهبندیِ روزنامهش رو تماشا کنی!» سیاوش نگاه مرددش را از خط تاریک امواج گرفت و به بستهی روزنامهپیچ دوخت. انگار چارهای نداشت و نمیخواست بیش از این زیر نگاهِ پرسشگر من معذب بماند. دستهایش را جلو آورد؛ با حرکاتی کند و بیرمق، چسبها را باز کرد و ورقهای روزنامه را یکییکی کنار زد با کنار رفتن آخرین تکهی کاغذ، تصویر بوم در تاریکروشن ساحل نمایان شد. یکباره دیدم که تنفس سیاوش در سینه حبس شد. مردمکهای سیاهش روی جزئیات تابلو قفل شدند؛ روی دو نخل بلند که در دل تاریکی شب ایستاده بودند، روی آبیِ نفتی و عمیق دریا، و مهمتر از همه، روی آن قرص کامل ماهِ نقرهای که نورش را مثل شمشیر روی سیاهیِ آب پاشیده بود… درست همان تابلویی از شب که خودش دیشب تا سپیدهدم در آن سوخته و با ماه جنگیده بود! حالت چهرهاش به وضوح منقلب شد. دیدم که چطور فکش از شدت فشار لرزید و رگِ برجستهی پیشانیاش نبض گرفت. اما به جای اینکه لبخندی بزند، ذوق کند یا طبق معمول مسخرهام کند، در خود فرو رفت؛ انگار خنجری نامرئی درست وسط سینهاش فرو رفته بود و نفس کشیدن را برایش غیرممکن میکرد. دستش که روی گوشهی بوم بود، سست شد و پایین افتاد. ناگهان، بدون اینکه حتی یک کلمه حرف بزند یا لقمهی دیگری به دهان بگذارد، از روی حصیر بلند شد. با ناباوری به قامت بلند و ایستادهاش زل زدم. قلبم فرو ریخت. سریع نیمخیز شدم و از پشت سرش صدا زدم: «کجا رفتی سیاوش؟! خوشت نیومد؟ بد کشیدمش؟» صدایم میان زوزهی ملایم باد و شکستن موجها پیچید. سیاوش چند قدم دورتر ایستاد. پنجهاش را لای موهای پرپشت و سیاهش فرو برد و با کلافگیِ محض آنها را به عقب راند. چند ثانیهای در همان حالت ماند؛ انگار داشت تمام ارادهاش را جمع میکرد تا نقاب سنگین و یخزدهاش فرو نریزد. به آرامی چرخید. با چهرهای آشفته و برزخی که هرگز در او ندیده بودم، روبهروی چشمان مبهوت و منتظر من ایستاد. نگاهش پر از غمی کشنده بود. لبهایش لرزید و با صدایی بم، آرام و پر از تحکمی ساختگی زیر لب گفت: «چرا… خیلی خوب بود. ممنون.» چشمهایم گرد شد. بغض راه گلویم را گرفت. جلوتر آمدم و با تعجب و سردرگمی پرسیدم: «پس چی؟! اگه خوب بود چرا فرار میکنی؟ چرا اینطوری شدی؟» سیاوش هیچ حرفی برای گفتن نداشت. برای چند ثانیهی کشدار، فقط به چشمان براق از بغض من خیره شد؛ نگاهی که در آن التماس، درد، و یک «عقبنشینیِ تلخ» فریاد میزد. بدون اینکه کلمهای اضافه کند و حتی بدون اینکه دستش را دراز کند و تابلوی هدیهاش را بردارد، نگاهش را دزدید، پشتش را به من کرد و با گامهایی بلند و شتابزده، تنهاییاش را برداشت و به سمت ویلا رفت. صدای بسته شدن درِ ویلا مثل صدای شلیک در گوشم پیچید. من ماندم و سفرهی شامِ دستنخورده، تابلوی نقاشیِ رهاشده روی ماسهها، و یک دنیا سوال و گیجیِ بیپاسخ در سکوتِ بیرحمِ ساحل. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 84 ارسال شده در 17 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 17 ساعت قبل #پارت137# باد ساحل سردتر شده بود و ماسههای ریز را به دامن پیراهنم میپاشید. برای چند دقیقهی طولانی، مات و مبهوت به نقطهای که سیاوش در آن محو شده بود خیره ماندم. همهچیز مثل یک کابوسِ نامفهوم بود. نگاهم از درِ بستهی ویلای او سر خورد و به بوم نقاشی افتاد؛ همان تابلویی که با هزار امید، ذوق و وسواس خطبهخطش را کشیده بودم تا لبخندی روی آن چهرهی سنگی بنشانم، حالا غریب و بیصاحب روی حصیر رها شده بود. یک قطره اشک از گوشهی چشمم چکید و درست روی تنهی نخلِ نقاشی افتاد. با حرص و بغضی که راه نفسم را بریده بود، اشکهایم را پاک کردم. جلو رفتم و تابلوی نقاشی را از روی زمین چنگ زدم. دندانهایم را به هم فشردم و با خودم غریدم: «لیاقت نداری سیاوش رادمنش! اصلاً لیاقت نداری کسی برات یه قدم برداره! همون بهتر که با اون اخمهای گندت تو اون ویلای یخزده تنها بمونی تا بپوسی!» ظرفهای غذا را با دستهایی لرزان و عصبی جمع کردم. قابلمهی فسنجان را که تمام بعدازظهرم پای جا افتادنش رفته بود و حالا دستنخورده سرد میشد، برداشتم. همهچیز را با شتاب به داخل ویلای خودم بردم و روی اپن آشپزخانه رها کردم. تابلو را با حرص به گوشهی دیوار اتاق کوبیدم و رویش را برگرداندم تا چشمم به آن ماهِ نقرهای نیفتد. چرا با دیدن ماه آنطور به هم ریخت؟ چرا نگاهش طوری منقلب شد که انگار گناهِ بزرگی را جلوی چشمهایش آورده باشم؟ روی کاناپه نشستم و زانوهایم را بغل کردم. خشمم کمکم جایش را به یک حسِ تلخِ تنهایی و سردرگمی داد. من اینجا در این جزیره، کیلومترها دور از خانه و خانوادهام، میان مردی گرفتار شده بودم که یک لحظه مرا به اوج آسمان میبرد و کنسرت و خنده برایم میخرید، و لحظهای دیگر چنان به زمینم میکوبید که استخوانهای غرورم خرد میشد. ساعتها در تاریکی سالن نشستم و به تیکتاک ساعت گوش دادم تا بالاخره خوابِ سنگین و آشفتهای به چشمانم آمد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 84 ارسال شده در 17 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 17 ساعت قبل #پارت138# پشتم را به درِ سنگین ویلا چسبانده بودم و در تاریکی مطلقِ سالن، نفسنفس میزدم. نباید آن نقاشی را میدیدم… نباید چشمهایم به آن دو نخل، آن دریای بیرحم و آن قرصِ ماه میافتاد. انگار هایرون ناخواسته تمام خلوتِ شوم دیشبم را با قلممو روی بوم به تصویر کشیده بود؛ تمام آن اعترافات تلخ، آن اشکهای حقارتبار و آن قسمی که لب دریا برای دور نگه داشتنش از این جهنم خورده بودم. به پنجره نزدیک شدم. از گوشهی پردهی ضخیم به حیاط نگاه کردم. دیدم که چطور با شانههای لرزان و چشمهای گریهآلود وسایل را جمع کرد، بوم را زیر بغل زد و رفت. مشت بستهام را چنان به دیوار گچیِ کنار پنجره کوبیدم که درد تا مغز استخوانم تیر کشید. لعنت به تو سیاوش… لعنت بهت!» زیر لب غریدم و پیشانیام را به شیشهی سرد فشردم. من شکسته شدنش را دیدم، صدای شکستنِ ذوقِ کودکانهاش را شنیدم، اما نتوانستم جلو بروم و بگویم این هدیه، قشنگترین و در عین حال کشندهترین چیزی بود که تا به حال گرفته بودم. اگر دستم به آن تابلو میرسید، یعنی به حریمش راه پیدا کرده بودم؛ و حریم من، بوی خون، کینهی رایان و خاکستر میداد. باید این سنگدلی را تا آخر ادامه میدادم. حتی اگر فکر میکرد یک هیولای نمکنشناسم، باز هم بهتر از این بود که شعلههای این آتش دامن پرهای ظریفش را بگیرد صدای زوزهی باد پشت پنجره، مثل نالهی یک محکوم به مرگ توی گوشهایم میپیچید. تاریکی سالن خفهام میکرد. دستی به گلویم کشیدم؛ کراواتم را چند ساعت پیش کنده بودم اما احساس میکردم طنابی نامرئی دور گردنم پیچیده و هر لحظه تنگتر میشود. کلافگی و جنون مثل موریانه به جانم افتاده بود. با خشم لگدی به میز عسلیِ کنار مبل زدم. گلدان کریستال با صدای مهیبی کف سرامیکها خرد شد و تکههای براقش تا وسط سالن پرتاب شدند. جلو رفتم، صندلی چوبی را با یک دست بلند کردم و به دیوار کوبیدم. صدای خرد شدنش هم نتوانست این آتشفشانِ لعنتیِ درونم را خاموش کند. همهچیز را به هم ریختم؛ کتابها، کاغذهای شرکت و پروندههای روی میز کارم را با یک حرکت به هوا پرتاب کردم. سالن در یک چشمبههمزدن شبیه به ویرانهای شد که با روح متلاشیشدهی من همخوانیِ کاملی داشت. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 84 ارسال شده در 16 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 ساعت قبل #پارت139# به سمت کابینت بار رفتم. دستم روی بطری شیشهایِ تیره قفل شد. من سالها بود که برای کنترل ذهنم، برای اینکه یک ثانیه هم گارد دفاعیام پایین نیاید، لب به این زهرماری نمیزدم. اما امشب… امشب هیچ کنترلی روی این مغزِ متلاشی نداشتم. درِ بطری را با دندان باز کردم و تف کردم گوشهی سالن. حتی زحمت ریختن در گیلاس را به خودم ندادم. بطری را سر کشیدم. تلخی و سوزش الکل با حرارتِ گزندهای از گلویم پایین رفت و آتش سینهام را چند برابر کرد. پکِ اولِ سیگار را با فندکی که دستم را میسوزاند روشن کردم. دود غلیظ و خاکستری، هوای نیمهتاریک سالن را پر کرد. سیگار پشت سیگار و جرعه پشت جرعه… میخواستم مغزم را فلج کنم. میخواستم آن تصویرِ زلالِ نقاشی، آن دو نخل، آن قرصِ ماهِ خیرهکننده و چشمهای خیس و شکستهی هایرون را در الکل غرق کنم و بسوزانم. اما هر چه بیشتر میخوردم، تصویرش پررنگتر میشد. انگار عطر وانیل و نسیم موهایش لای دود سیگار پیچیده بود. تصویر همان چند دقیقهی پیش، وقتی با آن لبخند معصوم و دستهای لرزانش تابلو را به سمتم گرفت و گفت «قابلت رو نداره سیاوش…»، مثل یک پتک مدام توی سرم فرود میآمد. بطریِ نیمهخالی را با خشم به دیوار روبهرو کوبیدم. صدای خرد شدنش در سالن پیچید و مایع کهرباییرنگ مثل خون روی دیوار جاری شد. تکیهام را از دیوار گرفتم. پاهایم سنگین و گیج بودند. اتاق دور سرم میچرخید، اما درست در میان این سیاهی و رخوتِ مسموم، یک کشش غریب، یک نیروی مغناطیسیِ مهارنشدنی، قلبم را مثل تکهای آهنربا به سمتی دیگر میکشید. هوای مستی به سرم زده بودکه به پیش هایرون بروم وبه عمق چشمانش خیره شوم وبگویم که باتموم وجودمیخواهمش.... درست ازاولین روزی که دیدمش وجسارتش رابه میان کشیدازهمان نقطه قلبم طوردیگه ای مشت کوبید درِ ویلا را باز کردم. باد شبانه با سرمایش به صورتم شلاق زد اما نتوانست تبِ الکل و جنونِ درونم را کم کند. گیج و لنگانلنگان، با قدمهایی سنگین و تلوتلوخوران از چمنهای نمزدهی حیاط گذشتم. نگاهم در تاریکی فقط روی یک نقطه قفل شده بود؛ درِ شیشهای ویلای هایرون. پاهایم بیاراده، برخلاف تمام قسمها، منطقها و خطقرمزهایم، مرا قدمبهقدم به سمت حریم او میکشاندند… لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 84 ارسال شده در 16 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 ساعت قبل #پارت140# هایرون صدای باز شدن در، خواب را مثل تیغهای از میان پلکهایم برید. با وحشت از جا پریدم. چند لحظه طول کشید تا بفهمم کجا هستم. سالن در تاریکی فرو رفته بود و تنها نور کمرنگ چراغهای بیرون، از لابهلای پردهها روی کف سرامیک افتاده بود. قلبم چنان میکوبید که صدایش را در گوشهایم میشنیدم. دستم بیاختیار به دستهی کاناپه چنگ زد و بدنم از ترس جمع شد. اول فکر کردم کسی وارد ویلا شده. بعد سایهای را دیدم که پشت در ایستاده بود. سایه، داخل ثانیه بیحرکت ماند؛ سپس تلوتلوخوران قدمی به داخل برداشت. نفس در سینهام حبس شد. «سیاوش؟» صدای خودم آنقدر ضعیف و لرزان بود که بیشتر شبیه زمزمه به گوش میرسید. او در را پشت سرش نبست. همانطور نیمهباز رهایش کرد و با قدمهایی نامتعادل وارد سالن شد. ظاهرش با مردی که چند ساعت پیش دیده بودم، هیچ شباهتی نداشت. آن سیاوشِ محکم، سرد و همیشه مسلط، حالا انگار چیزی از درون شکسته بود و فقط پوستهای خسته از او باقی مانده بود. صورتش غرق عرق سرد بود. قطرههای ریز عرق از شقیقهاش پایین میلغزیدند و در خط فکش گم میشدند. پیراهنش چروک و یقهاش باز بود. موهایش به پیشانیاش چسبیده بودند و رنگ چهرهاش، زیر نور کمرنگ سالن، بیمارگونه به نظر میرسید. چند ساعت پیش چنین نبود. چند ساعت پیش با نگاه سنگین و صدای بیرحمش از کنارم گذشته بود؛ طوری که انگار حضور من و آن تابلوی کوچک، هیچ ارزشی برایش نداشت. اما حالا مقابل من ایستاده بود و بهسختی تعادلش را حفظ میکرد. ترس جای خود را به تعجب داد، اما تعجب هم نتوانست اضطرابم را کنار بزند. سیاوش ناگهان نگاهش را به گوشهی سالن دوخت. تابلو. تابلو همانجا بود؛ تکیهداده به دیوار و پشتورو شده، درست جایی که با خشم پرتش کرده بودم. چشمهای سیاوش روی آن ثابت ماند. لبهایش کمی از هم باز شد و بیآنکه چیزی بگوید، به سمتش رفت. قدمهایش نامنظم بود؛ گاهی پایش روی زمین کشیده میشد و گاهی برای حفظ تعادل، دستش را به پشتی مبل میگرفت. من هنوز جرئت حرکت نداشتم. سیاوش کنار دیوار زانو زد و تابلو را برداشت. آن را با احتیاطی عجیب در دست گرفت؛ احتیاطی که از او انتظار نداشتم. انگشتهایش روی لبهی قاب نشستند و بعد، آرام و کشیده، روی سطح نقاشی حرکت کردند. با لمس رنگها، لبخندی روی لبش نشست. لبخندی نامأنوس؛ نه ش؛ نه شاد بود، نه آرام. بیشتر شبیه لبخند آدمی بود که چیزی را پیدا کرده، اما نمیداند با پیدا کردنش نجات یافته یا بیشتر گم شده است. مو بر تنم سیخ شد. آهسته از روی کاناپه بلند شدم. زانوهایم سست بود و کف پاهایم روی سرامیک سرد، بیحس به نظر میرسید. «تو… اینجا چیکار میکنی؟» صدایم برید. مجبور شدم دوباره تلاش کنم. «چت شده، سیاوش؟» او سرش را بلند کرد. چشمهایش قرمز و به خون نشسته بودند. رگههای سرخ در سفیدی چشمهایش پخش شده بود و نگاهش، با وجود مستی، چنان مستقیم و عمیق به من دوخته شد که احساس کردم تمام سالن از میان رفته است. انگار فقط من مانده بودم و او؛ من و آن نگاه خستهای که چیزی را طلب میکرد که خودش هم از گفتنش میترسید. سیاوش با انگشت به تابلو اشاره کرد. صدایش خشدار و گرفته بود. «دنبال این اومدم.» نگاهش دوباره روی ماه نقرهایِ گوشهی بوم لغزید. «این خیلی قشنگه…» لبخند محوی زد و بعد نگاهش را به من برگرداند. «درست مثل خودت.» قلبم برای لحظهای از تپیدن ایستاد. بوی تند الکل، پیش از آنکه معنای کلماتش را بفهمم، جواب تمام سؤالهایم را داد. نفسش سنگین و آغشته به بوی مشروب بود؛ بویی که با دود سیگار درآمیخته و هوای اطرافش را تلخ کرده بود. مست بود. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 84 ارسال شده در 16 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 ساعت قبل #پارت141# نه فقط کمی. آنقدر که تعادلش را از دست داده بود، آنقدر که حرفهایش بیمحافظ از دهانش بیرون میریختند. دستپاچه یک قدم به سمتش برداشتم. «سیاوش، بشین. حالت خوب نیست. باید بری استراحت کنی.» با دست به سمت مبل اشاره کردم و سعی کردم صدایم آرام باشد. «بیا، بذار برات آب بیارم. فقط بشین، باشه؟» اما او تکان نخورد. انگار صدای من از فاصلهای بسیار دور به گوشش میرسید. همچنان تابلو را در دست گرفته بود و به آن خیره مانده بود؛ انگشت شستش روی گوشهی رنگشدهی ماه حرکت میکرد. «میدونی چرا اینو کشیدی؟» سؤالش آرام بود، اما آرامشی نداشت. زیر آن صدا، چیزی خراشیده و خونآلود نفس میکشید. چون… چون خودم دوستش داشتم.» «نه.» لبخندش محو شد. «چون یه چیزی رو دیدی که نباید میدیدی.» «سیاوش،تو مستی. الان وقت این حرفها نیست.» «شیدا… اسم کافی بود. بدنم منقبض شد. انگار تمام آن نزدیکیها، تمام نگاههایی که خیال کرده بودم شاید معنایی پنهان دارند، با شنیدن اسم او دوباره به شکل دردناکی بیمعنا شدند. سیاوش سرش را پایین انداخت و خندهی کوتاه و تلخی کرد. «شیدا… همهچی از شیدا شروع شد.» لب هایم خشکید، میترسیدم ادامه حرفایش رابشنوم، ازقدیم گفتندمستی وراستی سیاوش، بس کن.» «نترس، هایرون.» سرش را بالا آورد. چشمهایش اینبار بیپناهتر از قبل بودند. «الان میرم.» تابلو را محکمتر به سینهاش فشرد. «این حالم… به خاطر شیدای پلیده.» از شنیدن آن جمله، چیزی درونم فرو ریخت. نمیدانستم باید از خودش بترسم یا از حقیقتی که پشت آن نام پنهان شده بود. میخواستم بگویم اینجا جای او نیست؛ میخواستم از او بخواهم برگردد و مرا با این نگاهها و جملههای نصفهنیمه تنها نگذارد. اما سیاوش قدم برداشت. یک قدم. بعد قدمی دیگر. حرکتش کند و نامتعادل بود، اما هر قدمش او را به من نزدیکتر میکرد. انگار مقصدش واقعاً من بودم؛ نه در، نه مبل، نه جای امنی برای خوابیدن. من. «سیاوش…» صدایم دوباره لرزید. ناخودآگاه عقب رفتم. او به من نگاه میکرد؛ با چشمانی که سرخیِ مستی، اندوهی قدیمی و نیاز پنهانی را در هم آمیخته بودند. هرچه نزدیکتر میشد، نفسهایش واضحتر به صورتم میخورد. بوی الکل، دود و عطر تلخ همیشگیاش، سرم را سنگین میکرد. نیا جلو.» نمیدانستم این جمله را برای او گفتم یا برای خودم. اما سیاوش نایستاد. پشت پایم به دیوار خورد. سرمای گچ از میان لباس نازکم گذشت و شانههایم به دیوار چسبید. راه فراری نداشتم؛ یا شاید بدتر از آن، دیگر نمیخواستم فرار کنم. سیاوش درست مقابلم ایستاد. تابلو هنوز در یک دستش بود و دست دیگرش کنار بدنش آویزان مانده بود. چهرهاش آنقدر نزدیک بود که میتوانستم لرزش خفیف پلکهایش را ببینم. نفسهایش به صورتم میخورد و نفسهای من، کوتاه و بیقرار، میان ما گم میشد. برای چند ثانیه هیچکدام حرف نزدیم. او سرش را کمی خم کرد. نگاهش از چشمهایم پایین آمد و دوباره برگشت. انگار دنبال چیزی میگشت؛ اجازهای، نشانهای، یا شاید فقط دلیلی برای ماندن. لبهایش تکان خورد. «تو چرا اینقدر شبیه نجات دادنی؟» گلویم خشک شد. «چون تو… حالت خوب نیست.» «نه.» صدایش از همیشه آرامتر بود. «چون وقتی بهت نگاه میکنم، برای چند دقیقه یادم میره چقدر خرابم.» اشک بیاختیار در چشمهایم جمع شد، اما پلک نزدم. نمیخواستم ببیند که با هر کلمهاش، دیوارهایی که دور خودم ساخته بودم ترک میخورند. اندازهیاوش یک قدم دیگر جلو آمد؛ آنقدر نزدیک که فاصلهمان فقط به اندازهی یک نفس بود. و من، با قلبی که از ترس و چیزی ناشناخته دیوانهوار میتپید، پشت به دیوار ماندم؛ میان بوی تلخ مشروب، گرمای نفسهای او و نگاه مردی که انگار برای فرار آمده بود، اما تمام راه را تا من طی کرده بود. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 84 ارسال شده در 16 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 ساعت قبل (ویرایش شده) #پارت142# نگاه سیاوش از چشمهایم پایین آمد و روی لبهایم ماند. آن نگاه، با نگاههای معمولِ او فرق داشت؛ با آن نگاههای سرد و حسابشدهای که همیشه پشتشان یک دیوار بلند از غرور و کنترل پنهان میکرد. حالا انگار هیچ دیواری باقی نمانده بود. چشمهای سرخش، خسته و بیقرار، روی دهانم ثابت مانده بودند و من میتوانستم تقلا را در صورتش ببینم؛ تقلا میان خواستن و عقب کشیدن. سیاوش، اگر حال طبیعی داشت، هیچوقت اینطور بیمحابا نزدیک نمیشد. او همان مردی بود که حتی وقتی دستم به دستش میخورد، برای یک لحظه فکش منقبض میشد و فاصله میگرفت. همان مردی که احساسش را پشت اخم و طعنه و سکوت دفن میکرد. اما امشب، الکل انگار تمام قفلهایی را که سالها دور خودش زده بود، شل کرده بود. یا شاید فقط دیگر توان نگه داشتنشان را نداشت. اشکهایم بیصدا از چشمهایم سرازیر میشدند. یکیشان روی گونهام لغزید و کنار لبم گم شد. بعدی روی چانهام چکید. نمیدانستم برای حال آشفتهاش گریه میکنم، برای خودم، برای حرفهایی که زده بود یا برای آن حس عجیبی که با نزدیک شدنش در سینهام قد میکشید و مرا میترساند. سیاوش آهستهتر نفس کشید. لبهایش کمی از هم باز شد. انگار میخواست چیزی بگوید، اما کلمهای پیدا نکرد. سرش را خم کرد و فاصلهاش با من کمتر شد. خیلی کمتر. گرمای نفسش روی صورتم نشست. پلکهایم ناخودآگاه لرزیدند. قلبم چنان بینظم میزد که دردش را تا گلویم حس میکردم. در آن چند ثانیه، میتوانستم حدس بزنم چه میخواهد. و عجیب این بود که فکرش، بیش از آنکه باعث شود از اوفرار کنم، تمام تنم را در وحشتی شیرین و ناشناخته فرو برد. حسی که هیچوقت پیش از آن تجربه نکرده بودم؛ نه با کسی، نه در هیچ رؤیا یا خیالی. اما سیاوش مست بود. حالش خوب نبود. و من نمیخواستم اولین باری که اینقدر نزدیک میشد، در تاریکیِ یک شبِ خراب و میان بوی مشروب و رنج اتفاق بیفتد. با دست لرزانم میان صورتمان فاصله انداختم و کف دستم را روی لبهایم گذاشتم. درست همان لحظه، لبهای داغ سیاوش به پشت دستم نشست. نه فشاری داشت، نه اصراری. فقط یک تماس کوتاه و لرزان بود؛ آنقدر ناگهانی که نفسم برید. گرمای لبهایش از پوست دستم گذشت و تا قلبم دوید. انگار تمام بدنم با همان لمس کوچک، شوکه شد. سیاوش یکباره بیحرکت ماند. چشمهایش را بست. برای لحظهای، صورتش درست روبهروی دستم ماند و من احساس کردم نفسش میلرزد. نه، مطمئن نبودم از مستی بود یا از چیزی عمیقتر؛ از همان دردی که از وقتی وارد ویلا شده بود، مثل سایه به دنبالش میآمد. قلبم به هم ریخته بود. نه میتوانستم دستم را پایین بیاورم، نه میتوانستم نگاهش نکنم. ذهنم مدام تکرار میکرد که باید فاصله بگیرم، باید به او کمک کنم، باید نگذارم بیشتر از این خودش را گم کند؛ اما بخشی از وجودم فقط به آن نقطهای فکر میکرد که لبهایش به دستم خورده بود. سیاوش آرام عقب رفت. آنقدر آرام که انگار از من نمیترسد، از خودش میترسد آنقدر آرام که انگار از من نمیترسد، از خودش میترسد. چشمهایش را باز کرد. نگاهش دیگر روی لبهایم نبود. به اشکهایی خیره شد که هنوز روی گونهام میریختند. دستش را بالا آورد؛ حرکتی نامطمئن داشت، اما وقتی نوک انگشتهایش به صورتم رسید، لمسش عجیب ملایم بود. با شستش، اشکی را از زیر چشمم پاک کرد. بعد یکی دیگر را. صدایش پایین و گرفته بود. «گریه نکن…» ویرایش شده 16 ساعت قبل توسط bahare لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 84 ارسال شده در 16 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 ساعت قبل #پارت143# لبخند کمرنگی زد؛ لبخندی که بیشتر از هر چیزی دلم را فشرد. «من نباید باعث گریهت بشم.» دستش را از صورتم عقب کشید. تابلو را که هنوز در دست دیگرش بود، نزدیک سینهاش نگه داشت؛ انگار چیز باارزشی را در آغوش گرفته باشد. بعد سرش را پایین انداخت و با قدمی سنگین از من فاصله گرفت. «من میرم، هایرون.» صدایش در آخر جمله شکست. یک قدم برداشت. قدم دوم را هم برداشت، اما پاهایش دیگر فرمانش را نمیبردند. شانههایش تکان خوردند؛ انگار ناگهان دنیا زیر پایش کج شده باشد. دستش را به سمت مبل دراز کرد تا تعادلش را حفظ کند، ولی نوک انگشتهایش فقط هوا را گرفت. سیاوش!» هنوز جملهام تمام نشده بود که بدنش به جلو خم شد. تابلو از دستش رها شد و با صدای خشکی روی زمین افتاد. سیاوش هم، سنگین و بیجان، کنار آن روی سرامیکهای سرد نقش زمین شد. صدای برخورد بدنش با کف سالن، خون را در رگهایم منجمد کرد. با وحشت به سمتش دویدم و کنار او زانو زدم. «سیاوش؟ سیاوش، صدای منو میشنوی؟» دستم را روی شانهاش گذاشتم. پیراهنش زیر انگشتهایم نمدار بود؛ از عرق سردی که تنش را خیس کرده بود. صورتش رنگ باخته بود و موهایش روی پیشانیاش ریخته بودند. نفس میکشید، اما نفسهایش سنگین و نامنظم بود. قلبم از ترس چنان میزد که دستهایم میلرزیدند. تابلو کنار دستش افتاده بود؛ ماهِ نقرهای زیر نور کمرنگ سالن برق میزد. اما من دیگر به آن نگاه نمیکردم. تمام حواسم به سیاوش بود؛ به مردی که چند ساعت پیش با بیرحمی از من فاصله گرفته بود و حالا، شکستهتر از آن بود که بتواند حتی روی پاهای خودش بایستد لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 84 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل #پارت144# برای چند ثانیه، فقط زانو زده بودم و به صورت بیرنگش خیره مانده بودم. انگار مغزم از کار افتاده بود. صدای افتادنش هنوز در سالن میپیچید؛ آن صدای خشک و سنگین، مثل چیزی که درون سینهام شکسته باشد. چشمهایم میان صورت سیاوش، تابلوی افتاده کنار دستش و در نیمهبازی که باد شب از آن داخل میآمد، سرگردان میچرخید. «سیاوش…؟» صدایم از ته گلو بیرون آمد؛ کوچک، لرزان و غریبه. دستم را دوباره روی شانهاش گذاشتم و آرام تکانش دادم. بدنش سنگین بود، بیش از آن سنگین که انتظار داشتم. پیراهن تیرهاش زیر کف دستم نم داشت؛ نه از باران، از عرق سردی که تمام تنش را گرفته بود. «سیاوش، خواهش میکنم جواب بده…» او نالهی کوتاهی کرد، اما چشمهایش را باز نکرد. همان صدا، بهجای اینکه آرامم کند، ترسم را چند برابر کرد. اشکهایم بیاختیار روی صورتم میریختند. با پشت دست آنها را پاک کردم، اما فایدهای نداشت؛ هرچه بیشتر سعی میکردم خودم را نگه دارم، گلویَم بیشتر میسوخت و چشمهایم بیشتر پر میشد. سرم را نزدیک صورتش بردم. نفس میکشید. نفسهایش گرم، سنگین و نامنظم بود. بوی تلخ الکل آنقدر نزدیک و تند بود که معدهام از اضطراب جمع شد. لبهایش کمی رنگ باخته بودند و خط اخمی که همیشه روی پیشانیاش مینشست، حالا حتی در بیهوشی هم محو نشده بود؛ انگار تمام بدنش، حتی وقتی از پا افتاده بود، هنوز با چیزی میجنگید. «خدایا…» زمزمهام شکست. من هیچوقت سیاوش را اینطور ندیده بودم. سیاوش رادمنش برای من همیشه با قامت صاف، صدای محکم، نگاههایی که از آدم جواب میگرفتند و آن غرورِ لعنتیاش شناخته میشد. حتی وقتی عصبانی میشد، حتی وقتی زخمیام میکرد، باز هم شبیه آدمی بود که همهچیز را در مشت خودش نگه داشته است. اما حالا روی کف سرد ویلای من افتاده بود؛ خیس از عرق، گیج از مشروب و شکسته از دردی که نمیدانستم اسمش چیست. و من، با تمام دلخوری و تحقیر چند ساعت پیشم، فقط میترسیدم. آنقدر میترسیدم که دستهایم کرخت شده بودند. با عجله سرش را کمی به یک طرف چرخاندم؛ همانطور که مادرم یکبار، وقتی حالم از تب و دارو بد شده بود، یادمداده بود. نمیخواستم اگر حالش بدتر شد، در همان وضعیت بیدفاع بماند. دستم زیر گردنش لغزید و با ترس، سرش را روی رانم گذاشتم. موهایش نمدار بود. انگشتهایم لابهلای موهای مشکیاش گیر کردند و قلبم با دیدن آن همه آشفتگی، بیشتر فشرده شد. صورتم را خم کردم و اشکهایم بیصدا روی پیراهنش چکیدند. «چرا با خودت این کارو کردی؟» سؤال را آرام گفتم؛ نه برای اینکه جواب بدهد، برای اینکه سکوتِ ترسناکِ سالن را بشکنم. «چرا اومدی اینجا وقتی حالت اینقدر بده؟ چرا… چرا باید من ببینمت اینطوری؟» سیاوش پلکهایش را با زحمت تکان داد. لبهایش تکان خوردند، اما کلماتش اول نامفهوم بودند. خودم را نزدیکتر بردم. «چی گفتی؟» صدایش مثل خشخش کاغذ پاره بود. «ن… ترس…» اشک تازهای از چشمم پایین آمد. میخواست آرامم کند. در آن وضعیت، در حالی که خودش حتی نمیتوانست درست بنشیند، باز هم اولین چیزی که از دهانش بیرون آمده بود این بود که نترسم. دلم درد گرفت؛ دردی نرم و عمیق که از وسط سینهام پخش میشد. «چطور نترسم؟» صدایم بالا رفت، اما فوری لبم را گاز گرفتم که نلرزد. «تو جلوی چشمم افتادی، سیاوش. نمیدونم چقدر خوردی، نمیدونم چه بلایی سرت اومده… بعد میگی نترس؟» چشمهایش نیمهباز شد. نگاهش هنوز مات بود، اما برای لحظهای روی صورتم نشست. دستش را با زحمت بالا آورد. انگار میخواست اشکم را پاک کند، اما دستش پیش از رسیدن به صورتم لرزید و کنار بدنش افتاد. بیاختیار دستش را گرفتم دستش داغ نبود؛ سرد بود، با وجود آن همه عرق. انگشتهای بلند و محکمش در دست من بیجان مانده بودند. هر بار که سیاوش دستم را میگرفت، حس میکردم با قصد و قدرت این کار را میکند؛ اما حالا من بودم که انگشتهایم را دور دستش حلقه کرده بودم، انگار اگر رهایش میکردم، بیشتر در آن تاریکی فرو میرفت. «من اینجام.» زیر لب گفتم. «باشه؟ هیچ جا نمیرم.» اما گفتن آن جمله، خودم را بیشتر ترساند. چرا اینقدر نگرانش بودم؟ مگر همین مرد چند ساعت قبل، هدیهام را ندیده نگرفته و به من پشت نکرده بود؟ مگر همان نبود که بارها با یک جملهی سرد، مرا سر جایم نشانده بود؟ پس چرا حالا دیدن ضعفش اشکم را بند نمیآورد؟ چرا با هر نفس سختش، انگار ریههای من هم درد میگرفتند؟ نگاهم افتاد به تابلو. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 84 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل #پارت145# تابلو چند قدم آنطرفتر روی زمین افتاده بود. قابش سالم مانده بود، اما گوشهای از بوم با کف سرامیک تماس پیدا کرده و کمی خاک گرفته بود. ماه نقرهای، زیر نور لرزان چراغِ کنار کاناپه، کمرنگتر از قبل به نظر میرسید. سیاوش برای همان تابلو آمده بود. یا حداقل، این چیزی بود که گفته بود. «دنبال این اومدم… این خیلی قشنگه، درست مثل خودت.» جملهاش در ذهنم تکرار شد و بغض تازهای راه گلویم را بست. سرم را پایین انداختم تا اشکهایم را نبیند، اما او با صدای گرفتهاش دوباره چیزی گفت. «هایرون…» فوری سر بلند کردم. «جانم؟» چشمهایش دوباره بسته بودند. «شیدا…» نامش مثل تیغ از میان قلبم رد شد. سیاوش ابروهایش را در هم کشید؛ صورتش از درد جمع شد. انگار در خواب یا هذیان، با خاطرهای میجنگید که رهایش نمیکرد. «نذار…» نفسم بند آمد. «چی رو نذارم؟ سیاوش، چی شده؟» اما او فقط سرش را کمی تکان داد. قطرهای عرق از شقیقهاش پایین آمد و من با گوشهی آستینم پاکش کردم. نمیدانستم شیدا کیست، چه کرده، یا چرا نامش باید او را تا این حد به هم بریزد؛ اما میدانستم امشب وقت سؤال کردن نبود. امشب باید فقط مراقبش میماندم با دست لرزان، گوشیام را از روی میز برداشتم. انگشتم چند بار روی صفحه لغزید و درست کار نکرد. اشکها دیدم را تار کرده بودند. یک لحظه خواستم به صدر زنگ بزنم، بعد یادم افتاد شاید باید کمک پزشکی میگرفتم؛ ترس از اینکه حال سیاوش جدیتر از چیزی باشد که من میفهمم، نفس کشیدن را برایم سخت کرد. اما پیش از اینکه شمارهای بگیرم، سیاوش پلک زد و با صدایی بهزحمت شنیدنی گفت: «نرو…» نگاهم روی صورتش ثابت ماند. «من نمیرم. فقط میخوام کمک بیارم.» انگشتهایش، با تمام ناتوانی، دور مچم جمع شدند. نه محکم؛ فقط آنقدر که بفهمم التماسش واقعی است. «هایرون… نرو.» لبم لرزید. خم شدم و دستم را با هر دو دستم گرفتم. «باشه.» با صدایی شکسته گفتم. «نمیرم. کنارتم.» اما همانجا، در دل خودم، تصمیم گرفتم اگر حالش ذرهای بدتر شد، حتی اگر از من متنفر میشد، حتی اگر فردا دوباره آن نگاه سردش را تحویلم میداد، کمک میخواستم. چون دیدن سیاوش روی زمین، بیپناه و شکسته، چیزی نبود که بتوانم به تنهایی تاب بیاورم. سرش هنوز روی پایم بود. دستم آرام روی موهای نمدارش حرکت میکرد و اشکهایم بیوقفه میریختند. بیرون، باد به در نیمهباز میکوبید و صدای دریا از دور، مثل یک زمزمهی غمگین به گوش میرسید. و من میان آن شبِ نمور و ترسناک، فقط به یک چیز فکر میکردم: این مرد، با همهی دیوارهای بلندش، با تمام زخمهایی که به من زده بود، با تمام رازهایی که پشت چشمهای تاریکش پنهان کرده بود… نباید امشب تنها میماند. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 84 ارسال شده در 13 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 ساعت قبل #پارت146# چند دقیقه—یا شاید چند ساعت—در همان حالت ماندم. زمان، معنایش را از دست داده بود. فقط صدای نفسهای سیاوش بود که میان سکوت سالن میآمد و میرفت؛ گاهی عمیق و سنگین، گاهی آنقدر کوتاه که وحشت میکردم نکند دیگر ادامه پیدا نکند. هر بار که سینهاش بالا میآمد، من هم نفس میکشیدم. هر بار که پایین میرفت، انگشتهایم دور دستش محکمتر حلقه میشد. درِ ویلا هنوز نیمهباز بود. باد، پردهی نازک کنار در را تکان میداد و هوای نمور شب را به داخل میکشید. بوی دریا، بوی خاک خیس و بوی تلخ الکل، همه با هم در سالن پیچیده بودند. حالم از آن بو به هم میخورد، اما نمیتوانستم از کنارش بلند شوم. با پشت دست اشکهایم را پاک کردم و سعی کردم به خودم مسلط باشم. گریه نکن، هایرون. الان وقت گریه نیست. اما مگر میشد؟ مردی که تا همین چند ساعت قبل با آن سکوت سنگین و بیرحمش، تمام ذوقم را زیر پا له کرده بود، حالا سرش روی پاهای من بود. رنگش پریده بود، پلکهایش هرچند ثانیه یکبار میلرزید و لبهایش خشک و بیرنگ شده بودند. آن سیاوشِ مغرور کجا بود؟ آن مردی که فکر میکردم هیچچیز در دنیا نمیتواند از تعادل خارجش کند، چطور اینطور از هم پاشیده بود؟ نگاهم به مشت نیمهبازش افتاد. بند انگشتهایش قرمز و متورم بود. روی پوستش خط باریکی از خون خشکشده مانده بود؛ انگار جایی را زده بود، با تمام قدرت، با تمام خشمی که نتوانسته بود به زبان بیاورد. بغض دیگری در گلویم نشست. خیلی آرام، طوری که بیدارش نکنم، انگشتهایم را روی زخم دستش کشیدم. «با کی جنگیدی، سیاوش؟» صدایم آنقدر آرام بود که خودم هم بهسختی شنیدمش. با شیدا؟ با گذشتهت؟ یا با خودت؟» پاسخی نداد. فقط ابروهایش کمی در هم رفتند؛ انگار اسمها، حتی در خواب و مستی، باز هم به جانش چنگ میزدند. سرش را اندکی تکان داد و لبهایش تکان خوردند. «نه…» خم شدم. «چی نه؟» نفسش با لرزشی کوتاه بیرون آمد. «نذار… نزدیکت بشن…» برای یک لحظه، تمام بدنم یخ کرد. چشمهایم از ترس گشاد شدند. خواستم از او بپرسم چه کسی؟ منظورش چه بود؟ چه کسی قرار بود به من نزدیک شود؟ اما جملهاش نصفه ماند. انگار توان ادامه دادن نداشت. دستم را آرام روی گونهاش گذاشتم. «هیچکس اینجا نیست.» با وجود لرزش صدا، تلاش کردم محکم حرف بزنم. «من توی ویلام، کنار توام. کسی نمیتونه به من کاری داشته باشه، باشه؟» نمیدانستم این حرف را برای او میزنم یا برای آرام کردن خودم. وقتی میگفت نترس، پیش از آن خیال میکردم از آن نگرانیهای اغراقشده و کنترلگرانهی خودش است. اما حالا، با یادآوری نگاه آشفتهاش، عرق سردی که روی پیشانیاش نشسته بود و نامهایی که زیر لب به زبان میآورد، احساس کردم پشت تمام آن اخمها چیزی وجود دارد که من نمیشناسم. چیزی تاریک. چیزی که سیاوش حاضر بود خودش را نابود کند، اما نگذارد به من برسد. ناگهان پلکهایش نیمهباز شد. مردمکهایش هنوز سنگین و بیتمرکز بودند، ولی اینبار نگاهش مستقیم روی من نشست. گریه کردی؟» انگار سؤالش از میان مه بیرون آمده باشد. لبخند تلخی زدم و سرم را پایین انداختم. «نه.» چشمهایش ریز شد؛ حتی در آن وضعیت هم، انگار دروغ را تشخیص داد. «دروغ نگو. بعد با زحمت دستش را بالا آورد. اینبار دستش تا صورتم رسید، اما توانش همانجا تمام شد. کف دست سردش، بیرمق، روی گونهام قرار گرفت. انگشت شستش زیر چشمم حرکت کرد. اشکی را پاک کرد. حرکتش کند و ناشیانه بود، اما چنان آشنا و نرم که دلم لرزید. به جای کنار کشیدن، بیاختیار صورتم را لحظهای به کف دستش تکیه دادم. همان لحظه فهمیدم چقدر خستهام. از جنگیدن با او، از نفهمیدن او، از اینکه هر بار به من نزدیک میشود و درست وقتی خیال میکنم شاید بتوانم پشت دیوارهایش را ببینم، ناگهان مرا بیرون میراند. سیاوش زیر لب گفت: «نباید گریه کنی… واسه من نه.» اینبار نتوانستم خودم را نگه دارم. اشک از چشمم ریخت و مستقیم روی انگشتهایش افتاد. «پس برای کی گریه کنم؟» صدایم شکست. «تو اومدی اینجا، با این وضعیت… جلوی چشم من افتادی. بعد انتظار داری هیچی حس نکنم؟» نگاهش برای لحظهای روشن شد؛ یا شاید فقط نور چراغ روی چشمهای خیسش افتاد. لبهایش را به هم فشرد، انگار میخواست حرفی بزند، اما ناگهان صورتش در هم رفت. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری