bahare 84 ارسال شده در 13 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 ساعت قبل #پارت147# بدنش تکان کوتاهی خورد. وحشتزده صاف نشستم. «سیاوش؟» دستش را از صورتم برداشت و به سمت دهانش برد. رنگش یک درجه دیگر پرید. آنقدر سریع همهچیز اتفاق افتاد که فرصت فکر کردن نداشتم. بالش کوچک کاناپه را از کنارم برداشتم، زیر سرش را خالی کردم و با دست دیگر، شانهاش را به پهلو چرخاندم. صدای نفسهایش خشنتر شده بود. «آروم… آروم، من اینجام.» صدای خودم میلرزید، اما دستهایم را مجبور کردم نلرزند. وقتی حالش کمی جا آمد، دستمالی از روی میز برداشتم و لبش را پاک کردم. به آشپزخانه دویدم، یک لیوان آب آوردم و دوباره کنارش نشستم. لبهایش را با چند قطره آب مرطوب کردم، بیآنکه اصرار کنم بیشتر بخورد. گوشیام روی کاناپه بود. اینبار بدون فکر اضافه، آن را برداشتم. سیاوش با شنیدن صدای لمس صفحه، چشم باز کرد. انگشتهایش دوباره به مچم رسیدند. «به کسی… زنگ نزن.» نگاهش کردم. دلم میخواست داد بزنم. دلم میخواست بگویم حق ندارد اینطور خودش را به من تحمیل کند و بعد از من بخواهد دست روی دست بگذارم. اما ترس، خشم و نگرانی، همه در گلویم گره خورده بودند. «اگر حالت بدتر بشه، زنگ میزنم.» آرام اما قاطع گفتم. «هرچقدر هم ازم عصبانی بشی، برام مهم نیست.» برای چند ثانیه به صورتم خیره ماند. بعد انگار چیزی درونش تسلیم شد. دستش آرام از مچم رها شد و پلکهایش پایین آمدند. «لجبازی…» آن صدای گرفته، تقریباً شبیه لبخند گفت. «مثل خودم.» اشک میان خندهی بیجانم گم شد. «آره. از تو یاد گرفتم.» اولینبار بود که میان آن همه آشفتگی، دهانش واقعاً به لبخند کوتاهی باز شد. لبخندی خسته، دردناک و گذرا. بعد نگاهش به تابلو افتاد. تابلو هنوز چند قدم دورتر، کنار مبل افتاده بود. سیاوش با زحمت سرش را به سمت آن چرخاند. «بردارش.» نگاهم مسیر نگاهش را دنبال کرد. «تابلو رو؟» خیلی آرام سر تکان داد. «نذار… زمین بمونه.» بلند شدم. پاهایم از نشستن طولانی کرخت شده بود. تابلو را با احتیاط برداشتم و با گوشهی لباسم، گرد و خاک نشسته روی قابش را پاک کردم. نخلها، دریا و آن ماه نقرهای هنوز سر جایشان بودند. اما حالا دیگر آن نقاشی، فقط یک هدیهی خجالتآور برای مردی عبوس نبود. بوم را کنار دیوار، جایی امن و دور از دستوپا گذاشتم. وقتی برگشتم، سیاوش چشمهایش را بسته بود. یک دستش روی سینهاش قرار داشت و دست دیگرش، روی کف سرامیک، انگار هنوز دنبال چیزی میگشت. کنارش نشستم و دستش را گرفتم. اینبار خودش انگشتهایش را، هرچند ضعیف، دور دستم بست. نفسش کمی منظمتر شده بود، اما صورتش هنوز رنگ نداشت. من هم دیگر جرئت خوابیدن یا حتی پلک زدن نداشتم. کنار او ماندم؛ با قلبی که هنوز از ترس میلرزید و اشکهایی که گاهبهگاه بیاجازه میآمدند. بیرون، ماه بالای جزیره ایستاده بود. همان ماهی که روی تابلو کشیده بودم. و من نمیدانستم چرا، اما احساس میکردم آن شب، چیزی میان من و سیاوش تغییر کرده است؛ چیزی که دیگر نمیشد با اخم، طعنه یا فاصله گرفتن انکارش کرد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 84 ارسال شده در 12 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 ساعت قبل #پارت148# نمیدانم چند ساعت از شب گذشته بود. ساعت کوچک روی دیوار، با هر تیکتاکش انگار چیزی را در سینهام میخراشید. نور زرد و ضعیف آباژور گوشهی سالن، روی صورت سیاوش افتاده بود و رنگپریدهترش میکرد. دیگر روی زمین نبود. با هزار زحمت و میان ترسِ اینکه دوباره تعادلش را از دست بدهد، کمکش کرده بودم تا روی کاناپه دراز بکشد. آنقدر سنگین بود که بازوهایم هنوز درد میکردند. تابلو را هم از روی زمین برداشته و کنار دیوار، درست روبهروی کاناپه گذاشته بودم. نمیدانستم چرا؛ شاید چون خودش خواسته بود زمین نماند. شاید هم چون دلم نمیآمد دوباره آن را پشتورو کنم و از چشمم پنهانش کنم. قابلمه اب ورومیز گذاشتم، چند بار حولهی کوچکی را خیس کرده و روی پیشانی سیاوش گذاشته بودم. هر بار که پارچهی خنک به پوستش میرسید، ابروهایش کمی در هم میرفت؛ اما بعد، انگار برای چند دقیقه آرامتر نفس میکشید. کنار کاناپه روی زمین نشسته بودم. پشتم به مبل تکیه داشت، زانوهایم را بغل کرده بودم و دستم را میان دستهای سیاوش نگه داشته بودم. انگشتهایش گاهی بیاختیار دور دستم جمع میشدند و بعد دوباره شل میشدند؛ مثل کسی که در خواب، دنبال لبهی امنی میگردد تا از سقوط نجات پیدا کند. به دست زخمیاش نگاه کردم. بند انگشتهایش ورم کرده و پوستش شکافته بود. کمی پنبه و محلول ضدعفونی آورده بودم. وقتی پنبه را به زخم نزدیک کردم، صورتش از درد جمع شد. دستم همانجا متوقف ماند. «ببخش…» زیر لب گفتم؛ انگار او هوشیار بود و قرار بود جوابم را بدهد. «میدونم درد داره، ولی باید تمیزش کنم.» چشمهایش باز نشد، اما صدای گرفتهای از گلویش بیرون آمد. «درد… مهم نیست.» نفسم لرزید. «پس چی مهمه؟» چند ثانیه سکوت کرد. فقط صدای باد بود که از پشت پنجره میآمد و گاهی پرده را به شیشه میکوبید. لبهای سیاوش تکان خوردند. «تو…» سرم را تند بالا آوردم. نگاهش هنوز بسته بود. شاید خواب میدید. شاید حتی نمیدانست کجا خوابیده و با چه کسی حرف میزند. اما همان یک کلمه، آرام و شکسته، طوری در قلبم نشست که دستم لرزید. خواستم چیزی بگویم، اما زبانم نچرخید. سیاوش دوباره بیقرار شد. سرش را روی کوسن جابهجا کرد، اخمهایش عمیقتر شدند و نفسهایش تندتر شد. انگار کابوسی پشت پلکهای بستهاش جریان داشت. «نه…» صدایش اینبار واضحتر بود. «نه، شیدا… نرو اونجا…» تمام بدنم سفت شد. اسم شیدا. باز هم همان اسم. دلم از جایی نامعلوم تیر کشید، اما اینبار حسادت نبود؛ یا اگر بود، آنقدر کمرنگ بود که پشت ترسم گم شد. سیاوش طوری نامش را گفت که انگار کسی را در یک لحظهی هولناک از دست داده باشد. دستش را محکمتر گرفتم. «سیاوش، بیدار شو.» صدایم آرام بود، اما لرزشش را نمیتوانستم پنهان کنم. «اینجایی… توی ویلای منی. چیزی نیست.» او ناگهان نفس بلندی کشید و چشمهایش را باز کرد.چند لحظه، مات به سقف خیره ماند. بعد نگاهش بیقرار دور سالن چرخید؛ روی پردهها، روی در بسته، روی تابلو و در آخر روی من. نگاهش که به صورتم رسید، آرامتر شد. اما فقط برای چند ثانیه. دستش به سمت من آمد؛ انگار میخواست مطمئن شود واقعیام. انگشتهایش به مچم رسیدند و بعد، با احتیاط عجیبی، روی پوست دستم نشستند. «هایرون…» «اینجام.» صدایم بهسختی بیرون آمد. چشمهایش نیمهباز بودند. مستی هنوز در نگاهش موج میزد، اما زیر آن، چیزی بود که از الکل نمیآمد؛ یک خستگی عمیق، یک ترس قدیمی. «تو چرا هنوز بیداری؟» لبخند کوچکی زدم، اما اشکهایم پیش از لبخندم جواب دادند. چون تو نمیذاشتی بخوابم.» سیاوش به قطرهی اشکی که روی گونهام لغزید خیره ماند. دستش را بالا آورد؛ اینبار حرکتش آرامتر بود. شستش را به صورتم رساند و اشکم را پاک کرد. «نباید واسه من گریه کنی.» «بس کن.» صدایم ناگهان لرزید و بلندتر شد. فوری نگاهم را پایین انداختم. «بس کن سیاوش… تو حتی نمیفهمی چه شکلی اومدی اینجا. نمیفهمی چقدر ترسیدم وقتی افتادی. نمیفهمی من از وقتی چشمهاتو بستی، هر چند ثانیه چک کردم که نفس میکشی یا نه.» کلماتم با بغض از گلویم بیرون میریختند. «بعد میگی گریه نکنم؟ چطوری نکنم؟» سیاوش چیزی نگفت. فقط نگاهم کرد. آن نگاه طولانی، خسته و ساکت، بیشتر از هر حرفی آشفتهام کرد. انگار میخواست اعترافی کند اما نمیدانست از کجا شروع کند. انگار تمام عمرش بلد بوده از دیگران مراقبت کند، اما هیچوقت یاد نگرفته بود کسی را ببیند که برای خودش نگران است. بعد دستم را گرفت. اینبار نه از روی بیقراری، نه از ترسِ یک کابوس. آرام گرفت؛ طوری که انگار از من اجازه میخواهد. «نرو.» همهچیز درونم ساکت شد. سیاوش چشمهایش را بست و صدایش آنقدر پایین آمد که مجبور شدم نزدیکتر شوم. «فقط امشب… نرو.» لبهایم را به هم فشردم. اشکها دوباره بیاجازه سرازیر شدند، اما این بار دستم را از میان انگشتهایش بیرون نکشیدم. «نمیرم.» انگشتهایم را دور دستش محکمتر کردم. «تا وقتی حالت بهتر نشه، نمیرم هیچجا.» نفسش لرزید؛ بعد آهسته بیرون آمد. انگار همان چند کلمه، باری را از روی سینهاش برداشته باشند. چند دقیقه بعد، پلکهایش سنگینتر شد. در حالی که دستم هنوز در دستش بود، آرامتر خوابید. من اما بیدار ماندم. به صورتش نگاه کردم، به خط اخم محوی که حتی در خواب هم رهایش نمیکرد، به زخمی که روی دستش بود، به موهای آشفتهاش و به آن مردِ پیچیده و غمگینی که هرچه بیشتر میشناختمش، بیشتر احساس میکردم هیچچیز دربارهاش نمیدانم. نزدیک صبح، خستگی بالاخره بر من غلبه کرد. سرم را روی لبهی کاناپه، کنار دستش گذاشتم. آخرین چیزی که حس کردم، فشار ضعیف انگشتهای سیاوش دور دستم بود. و آخرین چیزی که شنیدم، زمزمهی مبهمش در خواب: «هایرون… تو رو نمیذارم ازم بگیرن.» لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 84 ارسال شده در 12 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 ساعت قبل (ویرایش شده) #پارت149# سیاوش اولین چیزی که حس کردم، درد بود. دردی سنگین و ضرباندار که از پشت چشمهایم شروع میشد و تا گردنم پایین میآمد. انگار کسی تمام شب با چکش به شقیقههایم کوبیده باشد. دهانم خشک بود، گلویم میسوخت و معدهام با هر نفس اعتراض میکرد. چشم باز نکردم. برای چند ثانیه فقط در همان تاریکی پشت پلکهایم ماندم و سعی کردم بفهمم کجا هستم. بوی آشنایی در هوا بود. نه بوی ویلای خودم؛ نه بوی چوب، دود مانده و آن سکوت سردی که همیشه دورم میپیچید. اینجا بوی وانیل میداد. بوی شام سردشده، حولهی خیس و عطر ملایمی که بیاختیار، ذهنم را به یک نفر وصل میکرد. هایرون. چشمهایم را باز کردم. نور صبح از لای پردهها داخل میآمد و سرم را بیشتر درد میآورد. چند بار پلک زدم تا تصویر واضح شد. سقف ویلای هایرون. قلبم یک ضربهی سنگین زد. سرم را کمی چرخاندم. او روی زمین، کنار کاناپه خوابش برده بود. سرش روی لبهی مبل قرار داشت، موهایش روی گونههایش ریخته بود و دستش هنوز میان دست من بود. برای لحظهای نتوانستم تکان بخورم. نگاهم روی صورت خستهاش ثابت ماند. زیر چشمهایش کمی تیره شده بود. انگار تمام شب نخوابیده بود. گونههایش هم خشکشدهی رد اشک داشت؛ خط باریکی که مثل اتهام، تا زیر چانهاش کشیده شده بود. اشک. بهخاطر من گریه کرده بود. دستم را خیلی آرام تکان دادم، اما انگشتهایم درد گرفتند. نگاهم به بند انگشتهای زخمیام افتاد. چند تصویر شکسته از شب قبل مثل برق از ذهنم گذشتند. صدای شکستن شیشه. بوی الکل. تابلو. صورت خیس هایرون. لبهایش پشت دستش. و بعد… نفس در سینهام گیر کرد. نزدیک شدنم به او. اینکه به ویلایش رفته بودم. اینکه در آن وضعیت، بدون کنترل، بیحساب و بیدفاع روبهرویش ایستاده بودم. شرم، مثل آب یخ روی سرم ریخت. آرام دستم را از میان دستهایش بیرون کشیدم. سعی کردم بلند شوم، اما سرم چنان چرخید که مجبور شدم دوباره به پشتی کاناپه تکیه بدهم. همان حرکت کوچک کافی بود تا هایرون تکان بخورد پلکهایش لرزیدند. چند ثانیه بعد، چشمهایش باز شد. اول گیج بود. بعد وقتی مرا بیدار دید، یکباره صاف نشست. «سیاوش؟» نگرانیِ صدایش، درد را در سینهام عمیقتر کرد. «حالت خوبه؟ سرت گیج میره؟ آب میخوای؟ من—» «خوبم.» صدایم خشنتر از چیزی بود که میخواستم. هایرون ساکت شد. نگاهش برای لحظهای روی صورتم ماند. بعد به لیوان آب روی میز، حولهی کنار کاناپه و دست زخمیام نگاه کرد. انگار تازه مطمئن میشد که شب قبل واقعاً اتفاق افتاده است. «خوب نیستی.» آرام گفت. «ولی بهتر شدی.» سرم را پایین انداختم. روی دیوار روبهرو، تابلوی او قرار داشت. ماه نقرهای میان آن آسمان تاریک میدرخشید. نخلها با باد خم شده بودند و دریا، آرامتر از چیزی که شب قبل در ذهن من بود، زیر نور ماه نفس میکشید. به آن خیره ماندم. تابلو را یادم بود. نه، همهچیز را یادم نبود؛ اما به یاد داشتم که برایش رفته بودم. یادم بود که آن را در دست گرفته بودم. یادم بود چه گفته بودم. درست مثل خودت. فکم سفت شد. هایرون منتظر بود چیزی بگویم. شاید تشکر. شاید توضیح. شاید حتی عذرخواهی اما من در عذرخواهی کردن بلد نبودم؛ بهخصوص وقتی عذرخواهی یعنی قبول کنم شب قبل، تمام دیوارهایم را جلوی او خراب کردهام. به سختی از جا بلند شدم. بدنم اعتراض کرد، اما نادیدهاش گرفتم. چند قدم تا دیوار رفتم و تابلو را برداشتم. هایرون با تعجب نگاهم کرد. «سیاوش…» قاب را در دستم محکم گرفتم. «هرچی دیشب دیدی یا شنیدی، فراموش کن.» سکوتی که بعد از جملهام افتاد، از هر فریادی سنگینتر بود. وقتی سرم را بالا آوردم، صورتش را دیدم. رنگش پریده بود. نگرانیِ چند لحظه قبل، جایش را به زخمی آرام داده بود. لبهایش را به هم فشرد و نگاهش از من فرار کرد. همان لحظه فهمیدم چه گفتهام. اما دیر شده بود. هایرون با صدایی که تلاش میکرد محکم باشد، گفت: «خیلی راحت میگی.» قلبم فشرده شد. «هایرون—» «نه.» نگاهم کرد؛ چشمهایش هنوز سرخ و خسته بودند. «لازم نیست چیزی بگی. خیالت راحت. من توی کارِ یادآوری اشتباههای بقیه نیستم.» هر کلمهاش مثل ضربهای آرام، اما دقیق، روی سرم فرود میآمد. خواستم بگویم منظورم اشتباه نبود. خواستم بگویم ترسیده بودم، نه از او، بلکه از خودم. از اینکه اگر یک بار دیگر به آن چشمها پناه ببرم، دیگر نتوانم برگردم به همان سیاوشی که فاصله را بلد بود.اما کلمات پشت دندانهایم گیر کردند. تابلو را زیر بازویم گرفتم و به سمت در رفتم. پیش از خروج، دستم روی دستگیره مکث کرد. بدون اینکه برگردم، گفتم: «ممنون که… تنها نذاشتیم.» صدایم پایین بود، اما واقعی. بعد در را باز کردم و بیرون رفتم؛ با سری که هنوز از مشروب و بیخوابی میکوبید، با دستی زخمی، با تابلویی در بغل و با فکری که از لحظهی بیدار شدن، یکدم رهایم نمیکرد: اگر هایرون تمام شب کنارم مانده بود، من دیگر چطور میتوانستم وانمود کنم که برایم اهمیتی ندارد ویرایش شده 12 ساعت قبل توسط bahare لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 84 ارسال شده در 12 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 ساعت قبل (ویرایش شده) #پارت150# کلید را در قفل چرخاندَم و وارد ویلای خودم شدم. بوی تند و ماندهی سیگار و الکل همراه با خنکای سنگینِ سالن به استقبالم آمد. همهچیز درست همانطور که دیشب با جنون به هم ریخته بودم، روی زمین رها شده بود: خوردهشیشههای گلدان، صندلیِ شکستهشده کنار دیوار، کاغذهای کاری پخش و پلا، و لکهی تیرهی مایع کهربایی که روی دیوار سفید شره کرده بود. نگاهم از این ویرانهی خودساخته گذشت و به بوم توی دستم افتاد. قاب چوبی را آرام با هر دو دست گرفتم. به ماه نقرهای نگاه کردم. هنوز جای گرد و خاکی که هایرون با گوشهی لباسش پاک کرده بود، روی لبهی بوم پیدا بود. قدمهایم را با احتیاط از میان خوردهشیشهها برداشتم و به سمت اتاق خواب رفتم. تابلو را روی میز چوبیِ کنار تختم گذاشتم؛ درست جایی که هر شب قبل از بستن چشمهایم و هر صبح به محض بیدار شدن، نگاهم به آن بیفتد. دلم میخواست با دیدنش هر روز به یاد بیاورم که دیشب چه خطری از بیخ گوشم گذشته بود؛ خطری نه از جنس رایان و کینههایش، بلکه خطری از جنسِ زنی که داشت بیرحمانه تمام قلب یخزدهام را ذوب میکرد. به آینهی قدی گوشهی اتاق خیره شدم. زیر چشمهایم سیاه شده بود و ته ریش نامرتبم به چهرهام حالتی خشن و تکیده میداد. به دست زخمیام نگاه کردم که رد پنبه و محلول هایرون هنوز دور پوست پارهشدهاش حس میشد. او تمام شب نخوابیده بود تا مطمئن شود من نفس میکشم. درحالیکه اگر فقط یک بار… فقط یک بار کنترل رفتارهایم را بیشتر از دست میدادم، اگر آن دستِ کوچک و ظریفش حائلی میان لبهایمان نمیشد، حرمتِ همهچیز را شکسته بودم. من در مستی به حریم او تجاوز کرده بودم و او بهجای بیرون انداختنم، سرم را روی زانوهایش گذاشته بود. دوش آب سرد هم نتوانست داغیِ لعنتیِ درونم را خاموش کند. قطرههای آب از موهایم روی گردن و سینهام میچکیدند، اما سرم هنوز از اثرات زهرآلود دیشب سنگین بود. جلوی آینه ایستادم. تیغ اصلاح را با دستِ باندپیچینشده برداشتم و خط ریشم را مرتب کردم. نگاهم مدام از تصویر چشمهای سرخم در آینه میگریخت. از خودم بدم میآمد. از این سیاوشِ بیاراده، این مردی که سالها ادعای تسلط روی ثانیه به ثانیهی زندگیاش را داشت، اما دیشب مثل یک تکه مومِ بیشکل در دستهای دخترکی حل شده بود که نصفِ سنِ رنجهای مرا هم نداشت. پیراهن سورمهای اتوکشیدهای برداشتم. آستینها را بالا زدم تا مچ و دستِ آسیبدیدهام آزاد بماند. ساعت مچی سنگینم را قفل کردم و عطر تلخ همیشگیام را زدم تا بوی الکل و دود دیشب را در نطفه خفه کنم. قبل از بیرون رفتن از اتاق، نگاهم دوباره به میز کنار تخت کشیده شد. تابلو آنجا بود. ماه نقرهای با یک وقار و معصومیتِ دستنیافتنی از میان تیرگیِ نخلها به من خیره شده بود. جلو رفتم. با نوک انگشتِ شستم، همان ردی را لمس کردم که هایرون با لباسش تمیز کرده بود. دیشب را به یاد آوردم؛ وقتی به دیوار چسبیده بود و نفسهای بریدهاش روی صورتم مینشست، وقتی دست کوچکش را حائل کرد… آن دست نجاتم داد. نجاتم داد از تبدیل شدن به هیولایی که بعد از بیدار شدن، حتی نمیتوانست توی صورتش نگاه کند. زیر لب گفتم: «تو چرا اومدی توی سرنوشت من، دختر؟» نفس عمیقی کشیدم، سوئیچ ماشین و پوشهی مدارک را برداشتم و از ویلا زدم بیرون. آفتاب تند و درخشان کیش مثل شلاق به چشمهایم خورد. عینک دودی را روی چشمهایم گذاشتم تا پشت تیرگیِ شیشههایش پنهان شوم. نگاهم ناخودآگاه به سمت ویلای هایرون چرخید. پردهها کشیده شده بودند، اما کفشهای کتانیاش دیگر جلوی در نبودند. رفته بود شرکت. سوار ماشین شدم و گاز دادم. ویرایش شده 11 ساعت قبل توسط bahare لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 84 ارسال شده در 11 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 11 ساعت قبل #پارت151# هایرون صدای بسته شدن در، مثل یک سیلی آرام در سکوت سالن نشست. چند ثانیهی طولانی، حتی پلک نزدم. به همان نقطهای از در چوبی خیره مانده بودم که سیاوش چند لحظه قبل پشت آن ایستاده بود و با آن صدای گرفته، پایین و خشدار، تشکر کرده بود. «ممنون که… تنها نذاشتیم.» یک تشکر کوتاه در برابر تمام اشکها، بیخوابیها، وحشتِ از دست رفتن نفسهایش و لرزش دستهایم تا سپیدهدم. پوزخند تلخی روی لبهایم نشست که بیشتر به بغض شباهت داشت تا خنده. زانوهایم را بالا کشیدم و سرم را روی آنها گذاشتم. هوای سالن هنوز بوی تلخ عطر او و الکل شب قبل را میداد. رد حولهی نمدار روی کاناپه مانده بود و لیوان آبی که برایش آورده بودم، دستنخورده روی میز عسلی قرار داشت. اما تابلوی نقاشی دیگر آنجا نبود. سیاوش برده بودش. با وجود آن جملهی سرد و بیرحمانهاش که گفت «هرچی دیشب دیدی یا شنیدی، فراموش کن»، آن بومِ نقاشی را مثل یک چیز باارزش زیر بغل زده و با خودش برده بود. این رفتارهایش، این تناقضهای بیپایانش داشت دیوانهام میکرد. از یک طرف میخواست فراموش کنم؛ فراموش کنم که چطور دیشب لبهایش با تب روی دستم نشست، چطور اسم شیدا را از عمق دردهایش بیرون کشید، چطور در خواب با التماس گفت «فقط امشب نرو»… و از طرف دیگر، تابلویی را که تمام آن احساسات را زنده میکرد، با خودش به خلوتش برده بود. «شیدا…» اسم را دوباره زیر لب زمزمه کردم. سنگین بود. مثل یک تکه سنگِ سرد روی سینهام افتاده بود. شیدا کی بود؟ چرا سیاوش توی اوج بیقراری و تب اسمش رو میآورد و میگفت «بهخاطر شیدای پلیده»؟ چرا از اینکه بلایی سر من بیاد اینقدر وحشت داشت؟ دستهایم را روی صورتم کشیدم و نفس عمیقی کشیدم. به خودم تشر زدم: «به تو چه هایرون؟ مگه قرار نبود فقط یه بازی باشه؟ مگه قرار نبود نامزد قلابیش باشی؟ چرا داری خودت رو وسط این آتیش غرق میکنی؟ اما قلبم جواب این منطقها را خوب میدانست؛ خیلی دیر شده بود برای این فاصلهگذاریها. من دیشب تکههای شکستهی مردی رو دیده بودم که هیچکس ندیده بود. بلند شدم. پاهایم از نشستن روی زمین گزگز میکرد. وسایل سالن را مرتب کردم، لیوان را شستم و به سمت حمام رفتم. زیر دوش آب ولرم ایستادم تا شاید کرختی تنم و داغیِ اشکی که تمام شب ریخته بودم شسته شود. بعد از دوش، موهایم را پشت سرم محکم جمع کردم و گوجهای بستم. چند تار موی کوتاه دور گردنم رها ماند. به صورتم در آینه نگاه کردم؛ رنگم پریده بود و زیر چشمانم خطوط خستگی نشسته بود. با کمی کرمپودر و یک رژ ملایم سعی کردم رد شب بیداری را بپوشانم. یک مانتوی سرمهای خنک و شلوار کتان تنم کردم، خطکشها و کیف وسایل طراحیم را برداشتم. باید میرفتم شرکت. کار کردن تنها راهی بود که میتوانست مغزم را از صدای بم سیاوش و تصویر دستِ خونینش خلاص کند. از ویلا بیرون آمدم. آفتاب تیز صبحگاهی به چشمانم زد. ناخودآگاه نگاهم به سمت ویلای سیاوش کشیده شد. در بسته بود و ماشینش هنوز توی حیاط پارک شده بود. نفس حبسشدهام را بیرون دادم و سریع به سمت خیابان رفتم تا با اولین تاکسی خودم را به دفتر برسانم. وقتی به دفتر موقت شرکت رسیدم، هنوز خلوت بود. فقط مرجان پشت میزش نشسته بود و داشت مدارک را دستهبندی میکرد. با دیدنم لبخند زد:سلام هایرون جون، صبح بخیر. چقدر زود اومدی!» لبخند کمرنگی زدم و کیفم را روی میز حسابداری گذاشتم: «سلام مرجان، صبح تو هم بخیر. گفتم بیام فاکتورهای تنخواهگردان و هزینههای اجرایی رو نهایی کنم.» پشت میز کارم نشستم. سیستم را روشن کردم و برای خودم یک ماگ بزرگ چای داغ ریختم تا خوابآلودگی و سردرد خفیفم را کم کند. دستههای فاکتور را جلویم چیدم و شروع کردم به ثبت اسناد در نرمافزار. اما تمرکز کردن برایم غیرممکن بود. هر بار که روی کیبورد کلید میزدم، رد گرمای لبهای سیاوش روی پوستم تیر میکشید. هر ستون از اعداد را که جمع میزدم، درآمدم دوباره به صفر میرسید چون حواسم لای بوی تلخ عطر او و نگاه تبدار دیشبش گیر افتاده بود. حدود یک ساعت بعد، صدای ترمز تند ماشینی از توی محوطه آمد و کمی بعد، صدای قدمهای آشنا، سنگین و محکمی که سالن را پر کرد، رشتهی افکارم را پاره کرد. ضربان قلبم یکباره بالا رفت. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 84 ارسال شده در 10 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 10 ساعت قبل #پارت152# ضربان قلبم یکباره بالا رفت. سیاوش وارد شد؛ با همان پیراهن سرمهای اتوکشیده، آستینهای تاخورده و عینک دودی تیرهای که تمام احساس چشمهایش را پشت شیشههایش پنهان میکرد. مچ دست راستش با باند سفیدی بسته شده بود. عطر تلخ همیشگیاش مثل موجی سنگین در سالن پیچید. مقتدر، بینقص و دستنیافتنی… طوری قدم برمیداشت که انگار هرگز آن مرد شکستهای نبوده که چند ساعت پیش کف ویلای من از پا افتاد. مرجان به احترامش بلند شد و سلام کرد. سیاوش حتی زحمت یک نگاه کوتاه را هم به خود نداد؛ فقط با تکان سرِ خشکی از کنار میزها گذشت. از کنار میز من هم رد شد، بدون کوچکترین مکث، بدون یک میلیمتر چرخش سر، انگار که من یک تکه از هوای خالی آن سالن بودم. دستگیرهی در اتاقش را چرخاند، وارد شد و درِ شیشهای مات و سنگین را پشت سرش بست. صدای تقّهی بسته شدن درِ شیشهای، مثل فرود آمدن یک پتک سنگین روی غرورم بود. از پشت شیشههای مات اتاق مدیریت، سایهی مبهم قامتش دیده میشد که پشت میز قرار گرفت. دستهایم روی کیبورد لپتاپ بیحرکت ماندند. بغضی بزرگ و سوزان گلویم را چنگ زد. این بیمحلیِ محض، این دیوار یخی که دوباره بینمان کشیده بود، مثل خوره به جانم افتاد. چرا اینقدر منقلب بودم؟ چرا احساس میکردم هر ثانیه ماندن در این جزیره، زیر سقف این شرکت و کنار این مرد، دارد تکهتکههای روحم را میسوزاند؟ من دچار یک سردرگمیِ عذابآور شده بودم. میان دلواپسیِ دیشب و سنگدلیِ امروزش، میان آن لبهایی که روی دستم نشست و این بادی که حالا به غبغب انداخته بود، داشتم خرد میشدم. نیاز داشتم نفس بکشم. نیاز داشتم فرار کنم؛ از کیش، از بوی عطرش، از این بازی نامزدیِ دروغین، و بیشتر از همه از احساسات گنگی که مثل پیچک دور قلبم میپیچیدند. فرمی از کشوی میزم بیرون کشیدم. فرم درخواست مرخصی. با دستهایی که کمی میلرزیدند اما با ارادهای قاطع، مشخصاتم را نوشتم: «درخواست مرخصی استحقاقی به مدت یک هفته - مقصد: تهران». برگه را برداشتم، نفس عمیقی کشیدم تا لرزش چانهام بند بیاید و به سمت اتاق مدیریت رفتم. دو تقه به درِ شیشهای زدم. «بفرمایید.» صدایش از پشت شیشه، سرد و مقتدر بود. درِ شیشهای را باز کردم و وارد شدم. سیاوش پشت میز بزرگش نشسته بود. عینک دودی را برداشته و روی میز گذاشته بود و داشت پروندهای را ورق میزد. به محض دیدن من، دستش روی برگه بیحرکت ماند. نگاهش برای کسری از ثانیه روی صورتم قفل شد، اما بلافاصله همان نقاب بیتفاوتی را روی چهرهاش کشید. به صندلی تکیه داد و خودکارش را بین انگشتهای باندپیچیشدهاش چرخاند. «کاری داشتی؟» لحنش طوری رسمی بود که انگار هرگز نام مرا با آن التماسِ خستهی دیشب زمزمه نکرده بود. جلو رفتم و درست روبهروی میزش ایستادم. تکیه ندادم، ننشستم. برگه را جلویش روی میز گذاشتم. «این فرم درخواست مرخصی منه مهندس رادمنش. برای یک هفته.» سیاوش اخم ملایمی کرد. چشمهای سرخش که هنوز خستگی دیشب را در عمقشان فریاد میزدند، از روی برگه بالا آمد و به چشمانم دوخته شد. در نگاهش تعجبِ آشکاری موج میزد؛ انگار اصلاً انتظار چنین چیزی را نداشت. «مرخصی؟ اونم یک هفته؟ وسط بستن حسابهای فاز یک و راهاندازی دفتر؟» صدایش کمی بالا رفت، اما من با نگاهی مستقیم و بدون پلک زدن جواب دادم: «تمام اسناد و ترازهای مالی تا این لحظه بستهس. فاکتورهای تنخواه هم ثبت شدن و به مرجان تحویل دادم. برای این یک هفته هیچ کار معوقهای نمیمونه. حالم مساعد نیست و نیاز دارم برگردم تهران نگاه سیاوش سنگینتر شد. فکش منقبض شد و خط تندی روی پیشانیاش نشست. چند ثانیهی مرگبار به چشمان من خیره ماند؛ داشت دنبال چیزی میگشت، دنبال ردی از لجبازی یا شاید کینهی دیشب. اما من نگاهم را کاملاً سرد و بیروح نگه داشتم. سکوت اتاق آنقدر کش آمد که صدای تیکتاک ساعت دیواری مثل صدای پتک شنیده میشد. ناگهان سیاوش پوزخند محوی زد، خودکارش را برداشت و بدون اینکه کلمهی دیگری بگوید، برگه را جلو کشید. نوک خودکار را با فشاری عصبی روی کاغذ کشید. با یک حرکت سریع و رسمی، امضای بزرگ و پرپیچوخمش را پای برگه نشاند و زیرش نوشت: «موافقت میشود - یک هفته.» برگه را بدون اینکه نگاهش را بالا بیاورد، به سمت لبهی میز هل داد. میتونی بری. پروازت رو با آژانس هماهنگ کن.» صدایش آنقدر خالی از حس بود که ته دلم خالی شد. توقع داشتم بپرسد چرا؟ بگوید نرو… درست مثل التماس دیشبش. اما غرور بیرحمش دوباره حاکم شده بود. برگه را از روی میز برداشتم. «ممنون.» یک کلمهی خشک گفتم، چرخیدم و بدون مکث از درِ شیشهای اتاق بیرون زدم؛ با قلبی که تیر میکشید و بلیتِ فراری که حالا توی دستهایم امضا شده بود. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 84 ارسال شده در 10 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 10 ساعت قبل #پارت 153# از شرکت تا ویلا را نفهمیدم چطور آمدم. فقط وقتی به خودم آمدم که درِ سالن ویلایم بسته شد و دوباره میان آن سکوتِ لعنتی و بوی ملایم عطرِ جامانده از سیاوش تنها ماندم. برگهی مرخصی را روی اپن گذاشتم. نگاه کردن به آن خط سیاه و امضای شتابزدهاش مثل این بود که روی یک سندِ اخراج از قلب خودم نگاه کنم. چمدان متوسط سرمهایام را از کمد بیرون کشیدم و روی تخت پرت کردم. زیپ چمدان با صدای کشداری باز شد. با دستهایی تند و عصبی لباسها را از چوبلباسیها کندم و داخل چمدان چپاندم؛ مانتوها، شالها، قلمموهای اضافهام… هر چیزی که نشانهای از این چند روز اقامتِ پرالتهاب در این جزیره بود. دلم میخواست همهچیز را با شتاب جمع کنم، انگار اگر چند دقیقهی دیگر در این اتاق بمانم، دیوارها دهان باز میکنند و تمام خاطرات دیشب را به رخم میکشند. وسط تا کردن آخرین مانتو، دستم سست شد. به گوشهی اتاق، جایی که دیشب تابلوی نقاشی تکیه داده شده بود، خیره ماندم. جای خالیاش مثل یک زخم دهانبازکرده توی چشم میزد. بغض گلویم را فشرد، اما سریع سرم را تکان دادم و مانتو را محکم داخل چمدان فشار دادم. گوشیام را از روی پاتختی برداشتم و شمارهی مامان را گرفتم. صدای بوقهای ممتد با ریتم تند قلبم هماهنگ شده بود تا بالاخره صدای گرم و آشنایش در گوشم پیچید: «الو؟ سلام قشنگ مامان… خوبی هایرون؟ چطوری دورت بگردم؟» شنیدن صدای مامان بعد از آن همه تنش و بیخوابی، مثل مرهم روی زخم باز بود. چانهام لرزید، اما تمام تلاشم را کردم تا تنِ صدایم شاد و عادی به نظر برسد: «سلام مامان جونم. قربونت برم، خوبم. شما خوبی؟ بابا چطوره؟» «ما هم خوبیم مادر، خونه بدون تو سوتوکوره. صدای دریا میاد؟ کارات خوب پیش میره؟ کیش بهت خوش میگذره؟» لبم را به دندان گزیدم تا اشکم سرازیر نشود. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: «مامان… یه خبر خوب دارم. حسابهای این فاز رو بستم و مهندس با مرخصیم موافقت کرد. برای یه هفته مرخصی گرفتم… دارم برمیگردم تهران!» صدای ذوقزدهی مامان از پشت خط خستگی را برای لحظهای از تنم شست: «واقعاً؟! وای هایرون، نمیدونی چقدر خوشحالم کردی! کی پرواز داری؟ بگم بابات بیاد فرودگاه؟ چی برات درست کنم مادر؟ خورشت کرفس بذارم یا فسنجون؟» با شنیدن اسم «فسنجون»، تصویر قابلمهی دستنخوردهی دیشب روی ساحل جلوی چشمم آمد و دلم چنگ خورد. سریع گفتم: «نه نه مامان، هرچی خودت دوست داری… پروازم احتمالاً برای فردا صبحه، هماهنگ کردم ساعتش رو پیامک میکنم. فقط زنگ زدم بگم دارم میام پیشتون.» چند دقیقهای با قربانصدقههای مامان گذشت و بعد تماس را قطع کردم. چمدانم تقریباً بسته شده بود؛ فقط مانده بود خریدهای آخر. به ساعت مچیام نگاه کردم؛ هنوز بعدازظهر بود. نمیتوانستم بعد از این همه وقت دستخالی به تهران برگردم. باید برای مامان، بابا و سوغاتیهای معمول جنوب چیزی میخریدم؛ ادویههای تند، شکلاتهای خارجی و شاید یک پیراهن خنکِ ساحلی برای مامان. به علاوه، قدم زدن در بازار و شلوغیِ مراکز خرید تنها راهی بود که میتوانست چند ساعت مرا از فکر کردن به نگاهِ خشک و عینک دودی سیاوش، و خلوتِ سنگین این ویلا نجات دهد. شالم را مرتب کردم، کیف دوشیام را برداشتم و از ویلا زدم بیرون تا به سمت بازار بروم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 84 ارسال شده در 9 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 9 ساعت قبل #پارت154# بازار، شلوغ و پرهیاهو بود. صدای فریاد فروشندهها که حراجهایشان را جار میزدند، بوی تند و تیز ادویههای جنوبی، عطر چای و زعفران، و هیاهوی توریستهایی که با لبخند و کیسههای خرید اینطرف و آنطرف میرفتند، همهچیز در تضاد عجیبی با آشوبی بود که در درونم میگذشت. من میان اینهمه رنگ و نور، مثل یک روح سرگردان بودم. واردِ یکی از راهروهای سرپوشیده شدم. ویترینهای پر زرقوبرقِ طلا و پارچههای ابریشمیِ رنگارنگ پشت شیشهها برق میزدند. سعی کردم تمام تمرکزم را بگذارم روی خرید. «برای مامان یه شال ابریشمی… برای بابا یه پیراهن خنک…» اما هر لباسی که دستم میگرفتم، هر قیمتی که میشنیدم، در ذهنم به آن اتاقِ شیشهای برمیگشتم. به تصویر سیاوش که پشت آن شیشهها، مثل یک مجسمهی سنگی نشسته بود و با یک امضای سرد، بلیتِ فرارم را صادر کرده بود. مقابل یک مغازهی شال و روسری ایستادم. انگشتهایم را روی پارچهی لطیفِ یک شالِ سرمهای کشیدم. سرمهای… درست همرنگ پیراهنی که امروز پوشیده بود. بیاختیار دستم لرزید. انگار دوباره همان لحظه، همان نگاهِ سردِ پشتِ عینک دودی را تجربه کردم. فروشنده که مردی میانسال با لبخندی مهربان بود، جلو آمد: «خانم، رنگش عالیه. جنسش هم اعلاست. برای هدیه میخواید؟» سرم را به نشانهی تأیید تکان دادم، اما کلمهای از گلویم خارج نشد. شال را برداشتم، حساب کردم و بیرون آمدم. گرمای هوا، سنگینتر از همیشه روی شانههایم بود. گوشهای از بازار، مقابل یک دکهی کوچک که قهوه و شکلات میفروخت، ایستادم. نفسی تازه کردم، اما هوای مرطوب جزیره انگار اکسیژن کافی نداشت. چشمهایم را بستم و سعی کردم به چیز دیگری فکر کنم. به خیابان ولیعصر، به خانهی خودمان، به آرامشی که قرار بود بعد از یک هفته تجربه کنم. اما درست در همان لحظه، عطرِ غریبی پیچید. بوی تلخ و تندِ قهوهی ترک که با بوی تنباکو مخلوط شده بود. قلبم مثل گنجشکی در قفس به در و دیوار سینه کوبید. چشمانم را باز کردم و با وحشت به اطراف نگاه کردم. هیچکس نبود. فقط رهگذران غریبهای که بیتفاوت از کنارم میگذشتند. داری دیوونه میشی هایرون…» با خودم زمزمه کردم. «اون اینجا نیست. اون پشتِ درِ شیشهایِ اتاقشه، داره فاکتورها رو چک میکنه. اون هیچ اهمیتی نمیده که تو الان کجای این جزیرهای.» دوباره به راه افتادم. کیسههای خرید که حالا سنگین شده بودند، دستم را میکشیدند. وارد راهروی دیگری شدم که کمتر شلوغ بود. ویترینِ یک مغازهی لوازم دکوراتیو توجهام را جلب کرد. پر از تابلوهای نقاشیِ مینیمال و قابهای چوبیِ شیک بود. دوباره ایستادم. نگاهم به یک تابلوی نقاشی گره خورد. منظرهای از نخلهای غروب. خیلی شبیه به همان تابلویی بود که دیشب برای سیاوش کشیده بودم. انگار یک حفرهی عمیق توی شکمم ایجاد شد. به خودم یادآوری کردم که آن تابلو حالا در اتاقِ خوابِ اوست. شاید کنار تختش، شاید لایِ کاغذهایِ کاریاش… او تابلوی مرا برده بود. چرا؟ چرا مردی که میگوید «هرچی دیدی فراموش کن»، چیزی را که یادآورِ دیشب است، نگه میدارد؟ کیسهها را محکمتر در دستم گرفتم. دلم میخواست فریاد بزنم، یا شاید هم دلم میخواست برگردم، درِ شیشهای اتاقش را باز کنم و بگویم: «سیاوش! تو داری با من چیکار میکنی؟ چرا اینقدر پیچیدهای؟» اما من فقط یک دخترِ حسابدار بودم که دلمشغولیاش باید ترازهای مالی میبود، نه قلبِ یخزدهی مردی که هر بار نزدیکش میشدم، بیشتر در خودش غرق میشد. سریع از آن مغازه دور شدم. باید از این بازار بیرون میرفتم. این رنگها، این صداها، این هیاهو… همهچیز بوی او را میداد. حتی هوای داغ جزیره هم دیگر برایم مثل قبل نبود. انگار کلِ کیش حالا ویلای او بود و من، زندانیِ کوچکِ این جزیرهی لعنتی بودم که راهِ فراری نداشت. فقط یک شب دیگر… فقط یک شبِ دیگر باید دوام میآوردم تا به تهران برگردم. به سمت خروجیِ بازار دویدم، درحالیکه نمیدانستم وقتی به تهران برسم، آیا واقعاً میتوانم آنجا را به عنوانِ «خانه» پیدا کنم، یا بخشی از وجودم را برای همیشه در همان اتاق شیشهایِ جزیره جا گذاشتهام. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 84 ارسال شده در 9 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 9 ساعت قبل پارت155# پلههای برقی با صدایی یکنواخت و ممتد به سمت پایین میخزیدند. من، خستهتر از آن بودم که حتی به پلهها نگاه کنم. تکیهام را به دستهی سرد پلهبرقی داده بودم و کیسههای خرید، سنگینتر از همیشه روی بازویم آویزان بودند. پرواز تهران آنقدر بیروح و در سکوت گذشته بود که انگار بخشی از وجودم همانجا، در سالن انتظار کیش، جامانده بود. وقتی به انتهای پله برقی رسیدم، نگاهم بیاراده از میان شیشههای بزرگ سالنِ خروجی عبور کرد. جمعیتِ منتظر، مثل یک دریای متلاطم از چهرههای ناآشنا بودند. اما ناگهان، نگاهام روی دو نقطه ثابت ماند. پشتِ شیشه، کمی جلوتر از بقیه، مامان را دیدم. شال گلدارِ همیشگیاش را سر داشت و با چشمهایی نگران و پر از انتظار، به خروجی نگاه میکرد. کنارش هانا ایستاده بود، با همان لبخندِ شیطنتآمیز و مانتوی رنگیاش، مدام روی پنجهی پا بلند میشد تا زودتر مرا ببیند. بغضی که تمام مسیر در گلویم زندانی کرده بودم، با دیدن آنها یکباره شکست. جای خالی بابا، مثل یک فضای خالی در نقاشی، قلبم را فشرده کرد. میدانستم بابا سرِ کار است، آنقدر درگیرکارش بود حتی نمیدانست من دقیقاً چه ساعتی میرسم، اما دیدنِ مامان و هانا کافی بود تا احساس کنم دوباره به زمینی سفت و امن رسیدهام. هانا زودتر از بقیه متوجهام شد. دستش را بالا برد و با هیجان تکان داد. مامان هم به محض اینکه مرا دید، لبخندش عمیقتر شد و دستی به پیشانیاش کشید، انگار تمام نگرانیهای این چند روز را یکباره با همان حرکت از سرش دور ریخته باشد. به شیشهی حائل رسیدم. هانا با خندهای که صدای خفهاش از پشت شیشه هم میآمد، لب زد: «هایرون!» دستم را روی شیشه گذاشتم. سردیِ شیشه به پوستم خورد، اما گرمای نگاه مامان، سوزش را از بین برد. من دیگر هایرونِ حسابدارِ پروژهی کیش نبودم. من هایرون بودم؛ دخترِ خانوادهای که منتظرم بودند. چمدانم را به سمتِ در خروجی کشیدم و برای لحظهای به پشتِ سرم نگاه کردم. فرودگاه مهرآباد، با تمام شلوغیاش، هزاران کیلومتر از آن ویلایِ ساحلی و آن مردِ غمگینِ تنها دور بود. مامان و هانا به سمتم دویدند. وقتی آغوش گرم مامان دور شانههایم پیچید، وقتی عطرِ آشنایِ دستپختهای خانگیمان توی بینیام نشست، چشمانم را بستم و اجازه دادم آخرین قطرههای اشک، دلم را بشوید. «خوش اومدی مادر… خوش اومدی.» همانجا، توی بغل مامان، فهمیدم که چقدر دلم میخواست اینجا باشم. و فهمیدم که شاید، فقط شاید، بتوانم به قولِ سیاوش عمل کنم؛ نه برای او، که برای خودم: «هرچی دیدی و شنیدی، فراموش کن.» اما ته دلم میدانست که بعضی زخمها، هیچوقت کاملاً فراموش نمیشوند؛ فقط زیرِ آغوشهای گرمتر، پنهان میشوند. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 84 ارسال شده در 9 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 9 ساعت قبل (ویرایش شده) #پارت156# عطر خورشت کرفسِ مامان تمام خانه را برداشته بود. روی مبل نشسته بودم و نگاهم به عقربههای ساعت دیواری بود که کش میآمدند. هانا و امیر از وقتی با مامان از فرودگاه برگشته بودیم، توی خانه پیش ما بودند؛ هانا با آن مانتوی نخیِ آزادش که دیگر نمیتوانست شکمِ برآمدهاش را پنهان کند، روی کاناپه نشسته بود و من مدام با ذوق دستم را روی شکم گرد و جلوآمدهاش میگذاشتم و با خنده میگفتم: «ای جانم! ببین لوبیای خاله چقدر بزرگ شده!» امیر هم با شوخی و خنده سر به سرمان میگذاشت، اما با تمام این شلوغی و گرما، دلم برای بابا یکذره شده بود و چشمم مدام به در میچرخید. با شنیدن صدای چرخیدن کلید در قفل، بیاختیار از جا پریدم و به سمت راهرو دویدم. در که باز شد و قامت خسته اما مهربانِ بابا در چارچوب ظاهر شد، دیگر نفهمیدم چطور خودم را به او رساندم. خودم را در آغوشش پرت کردم و دستهایم را محکم دور گردنش حلقه کردم. بابا با خندهای از ته دل، که خستگیِ تمام روزش را میشست، مرا محکم به سینهاش فشرد و گفت: «بهبه! ببین کی برگشته… عسلِ بابا! خوش اومدی دخترم.» سرم را توی گودی گردنش فرو بردم و نفس عمیقی کشیدم. بوی ادکلن ملایم، بوی چای و همان عطرِ امنِ پدرانهاش که همیشه به من حسِ پناهگاه میداد، ریههایم را پر کرد. هیچچیز در دنیا نمیتوانست جای این آغوش را بگیرد. دورِ میز شام که نشستیم، خانه غرق در هیاهو و خنده شد. بعد از شام، بساط چای و میوه که به راه افتاد، کیسههای سوغاتی را آوردم. شالِ سرمهایِ ابریشمی را روی شانههای مامان انداختم، پیراهنِ خنک و روشن را به بابا دادم و برای هانا و امیر هم قهوه و شکلاتهای خارجی و یک تکه لباسِ نوزادیِ بانمک گرفته بودم که حسابی ذوقزدهشان کرد. بابا استکان چایاش را برداشت، نگاه دقیقی به صورتم انداخت و پرسید: «خب بابا جان، تعریف کن. آبوهوای کیش چطور بود؟ شرکتی که توش کار میکنی چطوره؟ راستی نگفتی هماتاقیهات کین و خوابگاهت چه شکلیه؟ اذیت که نمیشی؟» سوالهای بابا از سر دلسوزی بود، اما قلبم برای لحظهای لرزید. چطور میتوانستم بگویم خوابگاهی در کار نیست؟ چطور میگفتم تنها هماتاقیِ من، سکوتِ یک ویلای بزرگ و ترسناک است و همسایهام مردی است که شبها با مستی و درد روی زمین میافتد؟ لبخندِ مصنوعیِ بینقصی زدم و شروع کردم به سرهم کردنِ یک داستانِ امن: «عالیه بابا. هوا که حسابی گرم و شرجی بود، ولی شرکت کولرهای قوی داره. دفتر موقتمون خیلی شلوغ و پرکاره. یه همکار دارم به اسم مهسا که خیلی ماهه، بیشتر وقتم با اون میگذره…» تا دیروقت کنار هم بیدار ماندیم و گفتیم و خندیدیم. صدای خندههایمان تمام خانه را پر کرده بود؛ درست همان چیزی که در این یک ماهِ پرالتهاب، با تمام وجود دلتنگش بودم. وقتی بالاخره هانا و امیر رفتند و چراغهای خانه خاموش شد، به اتاق خودم پناه بردم. در را که بستم، به در تکیه دادم و نگاهم را دور تا دورِ اتاق چرخاندم. تختِ چوبیِ خودم، میز تحریرم، کتابهایم و عروسکهای قدیمیام. در این یک ماه چقدر دلم برای این چهاردیواریِ دنج و امن تنگ شده بود! لباسم را عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم. سکوتِ شبِ تهران با سکوتِ کیش فرق داشت. اینجا صدای دوردستِ ماشینها میآمد، اما آنجا… آنجا فقط صدای کوبیده شدنِ امواج به صخرهها بود و زوزهی باد. چشمهایم را بستم تا بخوابم، اما تاریکیِ اتاق، به جای آرامش، تصویرِ او را به ذهنم آورد. سیاوش… حالا که من اینجا در این اتاقِ گرم، میان خانوادهام و در امنیت کامل بودم، او چه میکرد؟ آیا هنوز توی آن سالنِ بزرگ، با آن دستِ زخمی و باندپیچیشدهاش روی کاناپه نشسته بود؟ آیا دوباره بطریِ مشروب را باز کرده بود تا دردهایش را خفه کند؟ کسی بود که به او یادآوری کند قرصهای مسکنش را بخورد؟ پهلوبهپهلو شدم و بالشم را بغل کردم. تصویرِ تابلوی نقاشیام که صبح روی میزِ کنار تختش تصور کرده بودم، دست از سرم برنمیداشت. او در آن ویلای تاریک و سرد، با ارواحِ گذشتهاش، با نامِ «شیدا» پرشده بود. دلم میخواست از دستش عصبانی باشم. دلم میخواست بیمحلیِ امروزش در شرکت را مثل یک سپر جلوی خودم بگیرم و بگویم به من هیچ ربطی ندارد. اما قلبم… قلبم نافرمانتر از این حرفها بود. میانِ اینهمه امنیتِ خانه، روحم در جزیره، کنارِ مردِ مغرور و شکستهای جا مانده بود که حتی نمیدانستم فردا صبح قرار است چطور چشمهایش را باز کند. ویرایش شده 13 دقیقه قبل توسط bahare لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 84 ارسال شده در 9 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 9 ساعت قبل #پارت 157# سیاوش پشت میز بزرگم نشسته بودم و سعی میکردم نگاهم را روی ارقام فاز دوم پروژه قفل کنم، اما خطوط و اعداد جلوی چشمم تار میشدند. شقیقههایم با هر تپش قلبم تیر میکشیدند. دست بانداژشدهام روی کاغذ بیحرکت مانده بود و بوی تلخ عطر همیشگیام هم نمیتوانست حس خفگی و شرمِ رسوبکرده در گلویم را پاک کند. دو تقه به درِ شیشهای خورد. پیش از آنکه سرم را بالا بیاورم، ضربان قلبم ناخواسته بالا رفت. میدانستم کیست. این ریتمِ ضربهها را حتی اگر چشمهایم را میبستم هم میشناختم. سعی کردم صدا در عمیقترین و مسلطترین لایهی خودش بماند: «بفرمایید.» درِ شیشهای باز شد. هایرون وارد شد؛ با همان وقار محکم، با همان چشمان خستهای که تا صبح بالای سرم بیدار مانده بودند، اما اینبار نگاهش چنان صاف، مستقیم و بیحس بود که انگار دیواری از یخ بینمان کشیده باشد. برگهای را پیش رویم گذاشت: «این فرم درخواست مرخصی منه مهندس رادمنش. برای یک هفته.» کلمهی «مرخصی» مثل ضربهای ناگهانی به سینهام نشست. نگاهم از برگه بالا آمد و به چشمانش قفل شد. باورم نمیشد. در اوج شلوغی پروژه؟ وسط اینهمه کار؟ نه… این فرار بود. هایرون داشت از من فرار میکرد؛ از من، از ویلایی که دیشب تکههای شکستهام را در آن دیده بود، از جملهی بزدلانهی صبحم: «هرچی دیدی فراموش کن.» خواستم با لحن کاری پس بزنم: «مرخصی؟ اونم یک هفته؟ وسط بستن حسابهای فاز یک و راهاندازی دفتر؟» اما او حتی یک تار مویش هم نلرزید. با صدایی که هیچ ردی از تردید در آن نبود، توضیح داد که تمام ترازها و فاکتورها را تسویه کرده و معوقهای نمانده است. بعد با همان لحن سرد اضافه کرد: «حالم مساعد نیست و نیاز دارم برگردم تهران.» نگاهش میکردم. دنبال یک نشانه بودم؛ یک عصبانیت، یک گلایه، یا حتی همان لجبازیِ کودکانهای که همیشه داشت. اگر داد میزد، اگر میگفت «چرا دیشب آنطور کردی و صبح آن حرف را زدی؟»، تحملش برایم راحتتر بود. اما این سکوتِ بالغانه و سنگین، استخوانهای غرورم را خرد میکرد. فکم منقبض شد. تمام وجودم، تکتک سلولهای مغزم فریاد میزدند: «حق نداری بری. بمون. نرو.» اما کدام حق؟ با کدام چهره باید نگهش میداشتم؟ با چهرهی مردی که در مستی به حریمش تجاوز کرده بود؟ یا مردی که سایهی سیاه رایان و سرنوشت شومِ گذشتهاش هر لحظه ممکن بود دامن او را هم بگیرد؟ پوزخند تلخی روی لبهایم نشاندم تا آتشفشان درونم را پنهان کنم. خودکار را برداشتم. دستِ زخمیام تیر کشید، اما بیتوجه نوک قلم را روی کاغذ فشردم. امضایم را با شتاب زدم و زیرش نوشتم: «موافقت میشود - یک هفته.» برگه را به سمتش سر دادم: «میتونی بری. پروازت رو با آژانس هماهنگ کن.» هایرون برگه را برداشت، یک «ممنون» خشک گفت، چرخید و از در شیشهای بیرون رفت. به محض بسته شدن در، انگار تمام هوای اتاق کشیده شد. خودکار از میان انگشتهایم رها شد و روی میز غلتید. دستهایم را میان موهایم فرو بردم و پیشانیام را به سطح سرد میز تکیه دادم. چند ساعت بعد، وقتی برای سرکشی به سالن رفتم، میزش خالی بود. سیستم خاموش، ماشینحساب کنار کشیده، و ماگ چای شستهشده و برعکس روی دستمال کاغذی. رفته بود. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 84 ارسال شده در 9 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 9 ساعت قبل (ویرایش شده) #پارت158# شب، جزیره انگار در سیاهیِ غلیظتری فرو رفته بود. توی ویلای خودم، میان سالنی که هنوز نشانههای جنونِ دیشب را در گوشهوکنارش داشت، بیهدف قدم میزدم. بدون اینکه چراغی روشن کنم، جلو رفتم و از پنجره به ویلای روبهرو خیره شدم. تاریکیِ مطلق. نه نوری از پنجرهها بیرون میزد، نه صدای پایی از حیاط میآمد، نه عطر ملایم وانیل لای نسیم پیچیده بود. درِ آن ویلا قفل بود و قلب من، میان این سکوتِ کشنده داشت متلاشی میشد. به اتاق خواب برگشتم. روی لبهی تخت نشستم. نگاهم کشیده شد به میز پاتختی؛ جایی که تابلوی نقاشی هایرون زیر نور ضعیف ماهِ واقعی که از پنجره میتابید، خودنمایی میکرد. تابلو را با هر دو دست برداشتم و روی پاهایم گذاشتم. انگشتان بانداژشدهام را آرام روی نخلها و آن قرص ماه نقرهای کشیدم. تصویر دیشب مثل خوره به جانم افتاد؛ دست ظریفش که روی لبهایم حائل شد، اشکهایی که با دستِ لرزانم پاکرفتم… او سرم را روی زانوهایش گذاشته بود. تا صبح دستم را رها نکرده بود. سیگاری روشن کردم. دود غلیظ را با تمام توان به ریههایم فرستادم و زیر لب زمزمه کردم: «رفتی تهران تا از من فرار کنی، هایرون؟… حق داری. من خودِ جهنمم.» پک عمیق دیگری به سیگار زدم، نگاهم را به ماهِ توی تابلو دوختم و زمزمه کردم «اما این سکوتِ لعنتی داره نفسم رو بند میاره… یک هفته چطور بدون چشمهات توی این جهنم دووم بیارم؟ سیگار دوم هم تا فیلتر سوخت و خاکسترش روی لبهی زیرسیگاری ریخت، اما حتی یک ذره از بار سنگین روی سینهام کم نشد. ساعت دو نصفهشب بود. تختخوابم شبیه میدانی از خار و آهن مذاب شده بود. دراز میکشیدم، سرم روی بالش فرو میرفت و در کمتر از چند ثانیه، هجوم افکار و خاطرات مثل شلاق به مغزم فرود میآمد؛ صدای شکستهاش، لرزش دستش پشت لبهایش، نگاه سرد و خالی امروزش پشت میز شیشهای… بلند میشدم، چند قدم در تاریکی سالن راه میرفتم، به شیشهی پنجره خیره میشدم و دوباره با کلافگی دستم را میان موهایم چنگ میزدم. انگار دیوارهای این ویلا داشتند به سمتم هجوم میآوردند. این خانه فقط بوی تنهایی، بوی دود کهنه و زهرابهی دیشب را میداد. هوایی برای نفس کشیدن نمانده بود. گلویم خشک بود و شقیقههایم مثل پتک میکوبیدند. ناگهان نگاهم به دستهکلیدِ روی کانتر افتاد. کلید یدکِ ویلای کناری. چند ثانیه مسخشده به آن تکه فلز خیره ماندم. مغزم نهیب زد: «داری چه غلطی میکنی سیاوش؟ اون رفته… رفت تا از تو و آشفتگیهات دور باشه.» اما قلبِ نافرمان و جنونزدهام دیگر به هیچ منطقی باج نمیداد. پایم به حرکت درآمد. دستهکلید را چنگ زدم، از در ویلا بیرون رفتم و باد خنک شبانه با تازیانه به صورتم خورد با قدمهایی تند و بیقرار، فاصلهی چند متری میان دو ساختمان را طی کردم. کلید را با دستی که بیاختیار میلرزید در قفل انداختم. چرخید. زبانهی در با صدای ملایمی عقب رفت و در باز شد. پایم را که داخل گذاشتم، همهچیز متوقف شد. سکوت بود، اما نه از آن سکوتهای مرده و خفقانآورِ ویلای من. اینجا هنوز جریان داشت. اینجا بوی او را میداد؛ همان عطر شیرین و معصوم، ملایم مثل شکوفههای پرتقال، گرم مثل خودش. در را پشت سرم بستم و به آن تکیه دادم. ریههایم را با تمام توان از هوای سالن پر کردم. برای اولین بار در طول بیست و چهار ساعت گذشته، احساس کردم نفس در سینهام گیر نمیکند. نگاهم در تاریکی سالن چرخید. به کاناپه نگاه کردم؛ جایی که دیشب سرم را روی کوسنهایش گذاشته بود، جایی که تمام شب پایین پایش زانو زده بود و اشکش روی دستم چکیده بود. هنوز رد حولهی مرطوبی که روی پیشانیام گذاشته بود در فضا حس میشد. جلو رفتم. قدمهایم سنگین و بیصدا بودند. مثل سایهای سرگردان به سمت در نیمهباز اتاق خوابش کشیده شدم. دستگیره را هل دادم. اتاقش خلوت بود. کمد لباسها نیمهباز مانده بود و چوبلباسیهای خالی روی میله تکان میخوردند. روی میز توالتش چند گیرهی سر و شیشهی خالیِ لوسیونش جامانده بود. اما نگاهم فقط روی یک نقطه قفل شد: تختخوابش. ملحفهها کمی نامرتب بودند؛ انگار قبل از رفتن با عجله چمدانش را روی آن بسته بود. جلو رفتم. کنار تخت ایستادم. تمام غرورم، تمام مهندس رادمنشِ سنگی و نفوذناپذیری که دنیا میشناخت، در این اتاق چهاردیواری فروریخت. روی تخت نشست. فنر تخت صدای ملایمی داد. دستم را روی بالش کشیدم. سرمای پارچه با گرمای خیالم ذوب شد. عطر موهایش لای تاروپود روبالشی نشسته بود؛ همان عطری که وقتی دیشب کنارم نشست، در خلسهی مستیام پیچیده بود. دراز کشیدم. کفشهایم را درنیاوردم، فقط تن خسته و بیرمقم را روی تخت رها کردم. سرم را درست همانجایی گذاشتم که او سرش را میگذاشت. بالش را میان بازوانم کشیدم و صورتم را در آن فرو بردم. عطرش… عطر آرامبخش و نابش به رگهایم تزریق شد. کلافگیِ وحشی، درد شقیقههایم و آتش گناهی که از دیشب به جانم افتاده بود، ذرهذره فروکش کردند. پلکهای سنگینم که ساعتها در برابر خواب مقاومت کرده بودند، آرام گرفتند. برای یک هفته قرار بود ندیدنش جانم را بگیرد، اما حالا، در خلوت حریمی که هایرون نفس کشیده بود، برای اولین بار بعد از ساعتها جنون، خواب آرام و سنگینی چشمانم را ربود. ویرایش شده 9 ساعت قبل توسط bahare لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 84 ارسال شده در 6 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 6 ساعت قبل (ویرایش شده) #پارت159# صدای زنگ گوشی مثل مته روی مغزم کشیده شد. پلکهایم از هم فاصله گرفت. گیج بودم. نور تیز آفتاب از لای پردههای اتاق خواب هایرون به صورتم میخورد. چند ثانیه طول کشید تا بفهمم کجا هستم. عطر ملایم وانیل و موهایش هنوز روی بالشی که در آغوش کشیده بودم، نفس میکشید. نفس عمیقی کشیدم، دلم نمیخواست از این حصار امن بیرون بیایم، اما لرزش بیوقفهی گوشی روی تشک، مرا به دنیای واقعی برگرداند. نگاهم به صفحهی گوشی افتاد. «پرتویی». فکم منقبض شد. تمام آرامشِ چندساعتهام دود شد و رفت هوا. گوشی را برداشتم، از روی تخت بلند شدم و با یک کلمهی خشک و رسمی گفتم: «بگو.» صدای خشدار و هوشیار پرتویی توی گوشم پیچید: «آقا… خبری از رایان و آدماش نیست. دو روزه هیچ تحرکی ازشون ندیدیم. هیچکدوم از ماشینهاش از عمارت بیرون نیومدن. این برای من عجیبه.» دست آزادم را لای موهای آشفتهام کشیدم و به سمت پنجره رفتم. سکوت کردم. مغزم شروع کرد به تحلیل. رایان آدمی نبود که بعد از آن زهرچشم و درگیریهای اخیر، ناگهان در لانهاش خفه خون بگیرد. سکوت رایان همیشه بوی باروت میداد. سرد و کوبنده پرسیدم: «از فرید چه خبر؟» صدای پرتویی کمی تحلیل رفت: «دورادور حواسمون بهش هست. دیروز… دیروز به عمارت رایان رفت.» انگار جرقهای را در انبار باروت مغزم انداخته باشند. صدایم بالا رفت، با عصبانیتی که سعی در کنترلش داشتم غریدم: «دیروز رفت و تو الان به من میگی پرتویی؟! داری چه غلطی میکنی اونجا؟» پرتویی هولکرده جواب داد: «آقا… دیروز چند بار تماس گرفتم، جواب ندادین. پیام هم گذاشتم.» راست میگفت. دیروز، همان ساعتهایی بود که در برزخِ نگاه سردِ هایرون دستوپا میزدم. همان وقتهایی که داشتم خودم را در الکل و جنون خفه میکردم. چشمهایم را بستم. نفس سنگینی بیرون دادم و با لحنی که از تیغ برندهتر بود گفتم: «منتظر باش. چشم از عمارتش برنمیداری. کوچکترین خبری شد، بلافاصله بهم میگی.» بدون اینکه منتظر جواب بمانم، تماس را قطع کردم. گوشی را توی مشتم فشردم. وقتی رایان آرومه و دست به کاری نمیزنه، نشونهی خوبی نیست. این قانونِ نانوشتهی جنگهای ما بود. فرید در عمارت او چه میکرد؟ چه نقشهای داشتند میچیدند که اینقدر در سکوت فرو رفته بودند؟بلافاصله از اتاق بیرون زدم. از ویلای هایرون خارج شدم و در را پشت سرم قفل کردم. سوار ماشین شدم. لاستیکها با شتاب روی آسفالت خط انداختند. در مسیر شرکت بودم که دوباره گوشیام زنگ خورد. «رئوفی». مدیر اجراییِ اسکله بود. «بله؟» «مهندس جان سلام. گزارش ترخیص محمولهی فولادِ اسکله و ترازنامهی…» «بذار برای بعد رئوفی…» با کلافگی و لحنی که جای بحث نمیگذاشت حرفش را بریدم: «فقط بذار برای بعد.» تماس را قطع کردم و گوشی را روی صندلی شاگرد پرت کردم. ذهنم فقط حولِ محور رایان و فرید میچرخید. ماشین را با ترمزی شدید جلوی ساختمان شرکت متوقف کردم. وقتی وارد دفتر شدم، جوِ سالن به شکل عجیبی ملتهب بود. مرجان با دیدن من از جا پرید. صورتش همزمان ترکیبی از استرس و تعجب داشت: «شما کجایید آقای مهندس؟! چند بار با خط ویلا و موبایلتون تماس گرفتم. چند نفر از سرمایهداران بزرگ کیش، از طرف هلدینگِ اماراتی اومدن. برای پیشنهاد کاری تو پروژهی سازههای آبی تفریحیِ فاز سه. الان نیم ساعته تو اتاق مهمان منتظرن.» ابروهایم در هم گره خورد. جلسهی از پیش تعییننشده؟ آن هم سرمایهداران اماراتی؟ کتم را مرتب کردم، دکمهی یقه را بستم و با چهرهای که هیچ اثری از آشفتگیِ دقایق پیش نداشت، به سمت اتاق مهمان رفتم. در را باز کردم. چهار مرد با لباسهای رسمی و دشداشههای گرانقیمتِ عربی، دور میز بیضیشکل نشسته بودند. با ورود من، همگی از جا بلند شدند. عطر تند عود و عنبرِ عربی اتاق را پر کرده بود. مردی که به نظر مسنتر و رئیسِ هیئت بود، با لبخندی دیپلماتیک جلو آمد و دستش را دراز کرد. فارسی را با لهجهی غلیظ عربی حرف میزد: اهلا بک مهندس رادمنش. آوازهی دقت و سرعتِ پروژههای شما تا دبی هم رسیده.» دستش را محکم فشردم و روی صندلیِ رأس میز نشستم. جلسه شروع شد. پیشنهادشان دقیق، جسورانه و به شدت سودآور بود. سرمایهگذاریِ کلان برای احداث اسکلههای تفریحیِ لوکس و سازههای روی آب، چیزی که فاز سوم پروژهی من را سالها جلو میانداخت. در کمتر از یک ساعت، کلیات طرح را بررسی کردم. همهچیز بدون نقص بود. ذهنم که تا نیم ساعت پیش درگیر خون و باروت بود، حالا با دقتِ یک ماشین حسابگر، بندبند قرارداد را تحلیل میکرد. پيشنهاد شما منطقی و جذابه. شرکتِ من آمادهی همکاریه.» سنان، مردی که رئیسِ این گروه بود، با رضایت سر تکان داد. دستهایش را روی میز به هم گره کرد و با لحنی صمیمانهتر گفت: «بسیار عالی. مهندس رادمنش، به رسم این قرارداد و آغاز این شراکتِ بزرگ، از شما دعوت میکنم هفتهی آینده، جمعه شب، در مهمانیِ مخصوص ما در عمارتِ ساحلیام حضور پیدا کنید. شمامی تونیدحتی باکارمندهاتون تشریف فرمابشید، این مهمانی ترتیب داده شده تا شما رو با سرمایهداران کلانِ کیش و شرکای اماراتیمون رسماً معارفه کنیم.» کلمهی «مهمانی» در ذهنم زنگ زد. مهمانیهای بزرگ در کیش، بهترین جا برای بو کشیدن، شبکهسازی و فهمیدن تحرکات پنهانی بود؛ جایی که شاید میتوانستم ردی از پولهای کثیف و تحرکاتِ آدمهای رایان پیدا کنم. ویرایش شده 16 دقیقه قبل توسط bahare لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری