رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

#پارت250#

 

نور ملایم صبحگاهی خیلی آرام و کم‌رمق از لای پرده‌های حریر اتاق سر می‌خورد و روی سفیدی ملحفه‌ها می‌نشست. چشم‌هایم هنوز از گریه‌ها و بغض‌های سنگین دیشب می‌سوخت؛ پلک‌هایم ورم کرده بود و سنگینی‌اش را حس می‌کردم. صدای سیاوش موقع خواندن غزل حافظ، طنین گرفته‌اش و آن چشم‌هایی که پر از تمنا برای یک شروع دوباره بود، مثل یک نوار تکراری مدام در سرم پخش می‌شد. اما محکم روی پاهایم ایستادم؛ نباید اجازه می‌دادم هیچ اثری از شکستگی یا ضعف دیشب روی صورتم باقی بماند.

به سمت سرویس رفتم. چند مشت آب یخ به صورتم پاشیدم تا التهاب و سرخی چشم‌هایم بخوابد. جلوی آینه ایستادم، موهای بلند و پرپشت مشکی‌ام را با کش محکم بستم، چند تار موی رهاشده را پشت گوشم دادم و همان نقاب خونسرد، بی‌تفاوت و غیرقابل‌نفوذ همیشگی را روی چهره‌ام نشاندم.

وقتی دستگیره را چرخاندم و از اتاق بیرون آمدم، سیاوش در آشپزخانه بود. یک تیشرت سرمه‌ای ساده پوشیده بود و با طمأنینه و دقت عجیبی قوطی‌ها و ظرف‌ها را داخل یک سبد بزرگ حصیری می‌چید. با شنیدن صدای قدم‌هایم، دست از چیدن کشید، صاف ایستاد و سرش را بالا آورد. نگاهش چند ثانیه روی چهره‌ام چرخید، انگار داشت دنبال ردی از دیشب می‌گشت:
ـ صبح بخیر... استراحت کردی؟ بهتری امروز؟

صدایم را کاملاً صاف و بی‌تفاوت نگه داشتم:
ـ صبح بخیر. بله، ممنون. خوبم.

درِ سبد را بست، به میز تکیه داد و با لحنی نرم گفت:
ـ همه‌چیز رو جمع‌وجور کردم؛ ناهار، نوشیدنی، حتی زیرانداز مناسب. تا ساحل راهی نیست، چهار تا کوچه بیشتر فاصله نداریم. اگه موافقی پیاده راه بیفتیم که هم یه هوایی به سرت بخوره، هم از کنار راسته بازارچه رد بشیم. اول صبح‌ها بازارچه‌شون خیلی زنده‌ست.

ـ آره، پیاده بهتره. فقط دیشب هم گفتم، واقعاً احتیاجی به این‌همه تدارک و زحمت نبود.

سیاوش سبد را با یک دست برداشت و سوئیچ را توی جیب شلوارش انداخت. لبخند بسیار ملایم و کوتاهی زد:
ـ زحمتی نیست هایرون، فقط یه ناهار معمولیه. طبق همون قراری که دیشب گذاشتیم؛ یه ناهار آروم کنار دریا، بدون هیچ حرف گذشته یا بحث اضافه‌ای. بریم؟

ـ بریم.

درِ ویلا را پشت سرمان بستیم و پا به کوچه شنی گذاشتیم. سکوت محله خلوت ساحلی با صدای قدم‌هایمان روی شن‌ها می‌شکست. سر نبش آخرین کوچه، به راسته بازارچه محلی رسیدیم. بوی ادویه‌های تند جنوبی با بوی ماهی تازه و حصیر نم‌خورده در هوا پیچیده بود. فروشنده‌ها بساط صدف‌ها، مرواریدهای بدلی و لباس‌های خنک تابستانی را پهن کرده بودند. سیاوش سرعت قدم‌هایش را با من تنظیم کرد و پرسید:
ـ چیزی از بازارچه نمی‌خوای؟ میوه‌ای، نوشیدنی خاصی؟

ـ نه، همه‌چیز داریم.

از راسته شلوغ بازارچه که رد شدیم، ناگهان افق وسیع و آبی‌رنگ دریا زیر تابش طلایی آفتاب صبح روبه‌رویمان باز شد. نسیم خنک و مرطوبی تنم را لمس کرد و بوی شور آب به مشامم رسید. ساحل در آن ساعت هنوز شلوغ نشده بود و آرامش خاصی داشت.

هنوز چند قدم بیشتر روی ماسه‌ها نرفته بودیم که نگاهم به جوانی افتاد که لبه آب با یک دوربین عکاسی حرفه‌ای ایستاده بود؛ همان پسری که چند روز پیش تنهایی کنار آب از من پرتره گرفته بود. عکاس تا چشمش به من افتاد، چهره‌اش با لبخندی پهن باز شد و با قدم‌های بلند به سمت‌مان آمد:
ـ به به! روزتون بخیر خانم! عجب تصادفی... نمی‌دونید چقدر شات‌های اون روزتون زیبا و بی‌نقص شدن! کادر و نور چشم‌هاتون معرکه بود. امروز هم نور دریا بی‌نظیره، افتخار می‌دید چند تا عکس پرتره دیگه لب ساحل ازتون بندازم؟

قبل از اینکه حتی فرصت کنم کلمه‌ای بگویم، سیاوش یک قدم کامل جلو آمد. طوری کنارم ایستاد که شانه‌اش سد دید عکاس شد. چشم‌های سیاوش باریک شد، عضلات فکش منقبض شدند و نگاهی فوق‌العاده سنگین، خشک و سرد به عکاس انداخت:
ـ روزتون بخیر. نخیر، ممنون. ما برای استراحت و ناهار اومدیم، نه برای عکاسی. عکس‌های قبلی هم کاملاً اضافه بوده، لطفاً مزاحم نشید و وقت ما رو نگیرید.

لحن قاطع و نگاه تیز و پر از حسادتِ سیاوش طوری عکاس را پس زد که پسر جوان لبخندش روی لب ماسید، دستپاچه دوربین را روی سینه‌اش جابه‌جا کرد، سرش را خم کرد و گفت:
ـ بله... حتماً، عذر می‌خوام. روزتون خوش.

عکاس که به سرعت دور شد، سیاوش سرش را چرخاند، اخم ریزی بین ابروهایش نشاند و با دلخوری و لحنی که سعی می‌کرد کنترلش کند، گفت:
ـ مگه چند بار ازت عکس گرفته که این‌طوری با هیجان میاد جلو و آشنایی میده؟

سرم را بالا آوردم، نگاهم را خنثی نگه داشتم و گفتم:
ـ فقط همون یه باری که تنهایی اومده بودم لب ساحل. اتفاق خاصی نبود که بخوای حساس بشی.

همان موقع پسر نوجوانی با یک دسته کلاه حصیری دست‌بافت از کنارمان رد شد و با لهجه جنوبی گفت:
ـ کلاه حصیری بدم خانم؟ آقا برای خانمت کلاه بگیر، آفتاب خلیج شوخی نداره، پوستش می‌سوزه!

سیاوش بلافاصله دست توی جیبش برد و یکی از کلاه‌های حصیری با لبه پهن را برداشت و حساب کرد. بعد چرخید رو به من، کلاه را با دو دست گرفت و با وسواس و طمأنینه‌ای خاص، به آرامی روی سرم تنظیم کرد:
ـ این خوبه. لبه‌هاش پهنه، نمی‌ذ با همان شلوارک آبی‌اش نزدیک خط آب داشت صدف جمع می‌کرد. دستم را بالا آوردم و با، نگاهم به ساناز افتاد که روی یک زیرانداز نشسته بود و پسر کوچکش، شروین، با همان شلوارک آبی‌اش نزدیک خط آب داشت صدف جمع می‌کرد. دستم را بالا آوردم و با لبخندی صمیمی صدا زدم:
ـ سلام ساناز جان! روزت بخیر. سلام شروین!

ساناز با دیدن من لبخند زد و دست تکان داد:
ـ هایرون جان! سلام عزیزم! چقدر خوب شد باز دیدمت.

شروین تا صدایم را شنید، سطل پلاستیکی کوچکش را بلند کرد و با خنده به سمتم دوید:
ـ خاله هایرون! ببین... امروز پنج‌تا صدف بنفش پیدا کردم!

خم شدم، دستی به سرش کشیدم و گفتم:
ـ آفرین به تو پسر زرنگ و صیادِ کوچولو!

سیاوش که با سبد در دست کنارم ایستاده بود، با ابروهایی بالا رفته و نگاهی کاملاً متعجب و شگفت‌زده به من و شروین نگاه می‌کرد. وقتی شروین برگشت پیش مادرش، سیاوش سرش را نزدیک آورد و با بهت پرسید:
ـ تو... اینا رو از کجا می‌شناسی هایرون؟! کِی با این خانواده آشنا شدی؟

نگاه کوتاهی به چهره متعجبش انداختم و گفتم:
ـ همون روزی که تنهایی اومده بودم لب ساحل و اون عکاسه هم عکس گرفت، با ساناز جان و این آقا شروین شیطون آشنا شدم. داشت لب آب بازی می‌کرد.

سیاوش سری تکان داد، نفس عمیقی کشید و زیر لب با لبخندی آرام گفت:
ـ عجب... پس اون روز حسابی دوست پیدا کرده بودی.

کمی آن‌طرف‌تر از آن‌ها، جایی که ماسه‌ها نرم‌تر و از خط آب فاصله داشت، سیاوش زیرانداز بزرگش را روی زمین پهن کرد. روبه‌روی پهنه دریا نشستیم؛ بوی آب، صدای ملایم و یکنواخت برخورد موج‌های کوچک به ساحل و پرواز مرغان دریایی فضا را کاملاً پر کرده بود. 

سیاوش سبد را جلو کشید و با حوصله ظرف‌ها را باز کرد؛ ظرف تکه‌های فیله مرغ گریل‌شده با عطر رزماری و لیمو، برنج زعفرانی با ته‌دیگ طلایی، سالاد سبزیجات تازه با دانه‌های انار و سس مخصوص، و دو شیشه آبمیوه دست‌ساز خنک که قطره‌های شبنم روی شیشه‌اش نشسته بود. 

سیاوش با دست‌ودلبازی بشقابم را پر کرد، قاشق و چنگال را مقابلم گذاشت و با لحنی پیگیر و مهربان گفت:
ـ بفرما، اینم از ناهار. ببین غذا چطوره؟ صبح زود خودم بخش زیادی‌ش رو آماده کردم، بقیه‌ش رو هم از یه جای مطمئن گرفتم که گرم بمونه. 

چنگال را برداشتم و تکه‌ای چشیدم:
ـ ممنون، واقعاً دست‌پخت و سلیقه‌ت عالیه. طعمش فوق‌العاده‌ست.

ـ از این سالاد مخصوص هم حتماً بکش؛ لیموی تازه‌ش رو خودم گرفتم، با روغن زیتون بکر خیلی خوب شده. کم نباشه برات؟ می‌خوای بازم برنج بکشم؟

ـ نه سیاوش، همین کاملاً کافیه. خودت هم غذات رو بخور تا سرد نشده.

سیاوش هم شروع کرد، نوشیدنی خنک را برایم در لیوان ریخت و گفت:
ـ این شربت آلبالوی خنک رو هم بنوش. هوای ساحل گرچه خنکه ولی آفتابش آب بدن رو می‌کشه.

ـ دستت درد نکنه. غذا خوردن با این منظره و صدای دریا حس خیلی متفاوتی داره.

بعد از تمام شدن غذا، ظرف‌ها را جمع کردیم و گوشه‌ای گذاشتیم. من به زیرانداز تکیه داده بودم و به آبی دریا خیره شده بودم که سیاوش بلند شد، آستین‌های تیشرتش را تا بالای آرنج بالا زد و کنار زیرانداز نشست. دست‌هایش را توی ماسه‌های نم‌دار فرو برد و با خنده‌ای کوتاه گفت:
ـ حالا وقتشه مهارت مهندسی رو توی شن‌ها ببینی!

با تعجب نگاهش کردم:
ـ می‌خوای چیکار کنی مهندس رادمنش؟

ـ یه قلعه شنی واقعی! از اون‌هایی که برج دیده‌بانی و خندق آب دارن.

با وسواس و ظرافت شروع کرد به روی هم چیدن ماسه‌ها و با دست‌هایش دیواره‌های کنگره‌دار می‌ساخت. دیدن مهندس رادمنش با آن پرستیژ و جدیت همیشگی‌اش که حالا این‌طور با خلوص نیت ماسه‌بازی می‌کرد، لبخند را روی لب‌هایم نشاند. 

همان موقع شروین کمی پایین‌تر، لبه ساحل دنبال موج‌های عقب‌نشینی‌کرده می‌دوید. پاهایش را محکم توی کف‌های سفید آب می‌کوبید، آب به اطراف می‌پاشید و با صدای بلند غش‌غش می‌خندید و برای مادرش شکلک درمی‌آورد. 

سیاوش سرش را بالا آورد، نگاهی به خنده‌ها و ورجه‌وورجه‌های شروین انداخت و خندید:
ـ انرژی این پسر بچه واقعاً عجیبه! ببین چطور با یه ذره کفِ آب این‌طوری از ته دل می‌خنده. کاش آدم‌ها وقتی بزرگ می‌شدن این‌قدر دنیارو سخت نمی‌گرفتن.

لبخندم را حفظ کردم و گفتم:
ـ بچه‌ها توی لحظه زندگی می‌کنن سیاوش. نه نگران گذشته‌ان، نه از آینده ترسی دارن.

درست در میانه همین آرامش و گفتگو، صدای زنگ ممتد گوشی سیاوش سکوت بینمان را شکست. سیاوش دست توی جیبش برد و صفحه گوشی را نگاه کرد. به وضوح دیدم که لبخند از روی چهره‌اش محو شد؛ 

سیاوش هول شد، نگاه معذبی به من انداخت، سریع از جایش بلند شد و گفت:
ـ هایرون، من... دو دقیقه برم اون‌طرف‌تر جواب بدم برمی‌گردم.

ـ باشه، برو.

سیاوش با قدم‌های بلند و تند از زیرانداز فاصله گرفت و پشت تخته‌سنگ‌های بزرگ ساحلی رفت تا صدایش در میان باد گم شود. من تنها نشستم و نگاهم دوباره به دریا کشیده شد...

اما دریا ناگهان رفتارش عوض شده بود. باد تندی از سمت افق وزید، رنگ آب کدر شد و موج‌هایی بلند و پرکف با شدت به سمت ساحل هجوم آوردند. ناخودآگاه نگاهم دنبال شروین گشت.

شروین برای گرفتن یک شیء شناور، چند قدم جلوتر رفته بود و ناگهان زیر پایش خالی شده بود؛ یک گودال عمیق و خطرناک در بستر ماسه‌ای! جریان کشنده آب در کسری از ثانیه جثه کوچک پسرک را به داخل کشید. سر شروین زیر آب رفت، دوباره بالا آمد و با دست‌های لرزانش آب را چنگ زد:
ـ ماااامااان!... کمـــک!...

صدای جیغ هیستریک و وحشت‌زده ساناز در ساحل پیچید:
ـ شروینم! بچه‌م رفت زیر آب! توروخدا یکی کمک کنه! پسرم داره غرق می‌شه!...

ساناز لبه آب به سرش می‌زد، اما از ترس عمق و امواج سهمگین جرئت جلو رفتن نداشت. دو سه نفری هم که دورتر در بازارچه بودند، یا از صدای امواج چیزی نمی‌شنیدند یا با دیدن خروش آب خشکشان زده بود. سیاوش هم خیلی دورتر، پشت صخره‌ها در حال صحبت بود.

هیچ زمانی برای تردید نبود. با یک حرکت از جا کنده شدم و با تمام سرعت به سمت دریا دویدم.

سرمای شوکه‌کننده آب به تنم نشست. شیرجه زدم. عمق آب ناگهان ناپدید شد و جریان قعر دریا مثل یک گرداب بدنم را کشید. موجی سنگین و خروشان محکم به سینه‌ام کوبید و آب شور دهان و گلویم را سوزاند. به زحمت سرم را از آب بیرون کشیدم. شروین دیگر توانی برای دست و پا زدن نداشت و دست‌های کوچکش در حال محو شدن در تاریکی آب بود.

با تمام توانی که در عضلاتم داشتم با امواج جنگیدم و خودم را به او رساندم. دستم را دراز کردم، لباس خیسش را محکم در مشتم گرفتم و او را به سینه‌ام چسباندم تا سرش بالای آب بماند. شروین سرفه می‌کرد و می‌لرزید.

 

نترس شروین! محکم منو بگیر… هیچی نیست، پیشتم خاله! چشم‌هات رو ببند و دهنت رو باز نکن!

اما دریا بی‌رحم‌تر از این حرف‌ها بود. ناگهان دیواره‌ای از آب پیش رویمان قد کشید و با سنگینی روی سرمان فرود آمد. حجم بزرگی از آب شور و سرد با شتاب داخل دهان و حلقم ریخته شد؛ طعم تلخ نمک و سوزش شدید گلویم نفسم را برید.

برای یک لحظه وحشتناک، احساس کردم زیر پایم کاملاً خالی شد. انگار کف دریا ناپدید شده بود و یک گرداب نامرئی پاهایم را با قدرتی مهارنشدنی به اعماق تاریک می‌کشید. تمام تنم پر از ترس و واهمه شد؛ ترسی که مثل یخ توی رگ‌هایم دوید.

میان مرگ وزندگی دست وپامیزدم، شروین روی گردنم سنگینی میکرد، برای یک لحظه تصویرمامان وبابا وعزیزجلوی چشمم تداعی شد، انگاری نفس کم اورده بودم، 

با این حال، در میان آن همه هول و هراس، تمام فکرم شروین بود. هر طور بود بدنم را سپر کردم و با آخرین رمق، بازوهایم را به سمت بالا کشیدم تا سر و صورت او بالای آب بماند و نفس بکشد. طفلک از شدت شوک و سرما حسابی ترسیده بود و تن کوچکش مثل بید می‌لرزید.

فریاد کشیدم:

 

ـ شروین… فقط منو ول نکن!

 

اما برای یک لحظه، احساس کردم نفسم تمام شد. دیگر هیچ توانی برای جنگیدن در عضلاتم نمانده بود. موج بعدی هر دوی ما را به قعر کشید. زیر آب هیچ هوایی نبود؛ ریه‌هایم از خالی بودن و فشار آب تیر می‌کشید و می‌سوخت. سنگینی سیاهی به مغزم هجوم آورد، پرده‌ای تاریک پیش رویم کشیده شد و چشمانم آرام‌آرام بسته شد…

 

 

ویرایش شده توسط بهاره شیرین سخن
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 256
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: من و ماه نام نویسنده: بهار شیرین سخن | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، جنایی، پلیسی، اجتماعی وطنز خلاصه: پسرمغرور، پولدارکه اصالت کرد دارد، درگیرگذشته ی مخوف وتاریک وسردخو

رمان من و ماه پیش گفتار این کتاب بر اساس ساخته ذهن تخیل نویسنده می باشد که البته بخش هایی از آن بر اساس واقعیت می باشد و وجود خارجی دارد درست مثل زمانی که هایرون دست به انتخاب سختی می زند هر داست

هایرون شخص اول رمان   #پارت دوم#   بعدازکلی سروکله زدن بالباسام یک مانتوسفیدعروسکی،باشلواربگ ذغالی پوشیدم درنهایت یک ریمل وبرق لب مهمون صورتم کردم که دوباره صدای زنگ گوشی مدرسه موش

#پارت251#

سیاوش

 

 

 

پشتم را به ساحل کرده بودم و پنجه‌هایم را از شدت کلافگی روی صخره سرد فشرده بودم. صدای ترلان پشت خط پر از گلایه و پرخاش بود، اما من حتی حوصله شنیدن بهانه‌هایش را هم نداشتم. نفسم را با حرص بیرون دادم و رو به ترلان گفتم:
ـ گفتم که مجبور بودم... الان بهتری؟ حواست هست چقدر دارم به خاطر مسائل شرکت وقت می‌ذارم؟ 

هنوز کلامم تمام نشده بود که ناگهان صدای جیغ ممتد و وحشت‌زده زنی از سمت ساحل، سکوت صخره‌ها را درید و توی گوشم پیچید:
ـ بچه‌م!... هایرووون! توروخدا کمکش کنید!...

سرم با شتاب به سمت دریا چرخید. نگاهم روی پهنه آب قفل شد و یک لحظه تمام بدنم بی‌رمق و کرخت شد. دیگر صدای ترلان را که پشت خط حرف می‌زد نمی‌شنیدم؛ اصلاً دنیای اطرافم محو شد. 

هایرون میان خروش امواج سهمگین با تمام وجود دست و پا می‌زد، آب او را بالا و پایین می‌کرد و چند نفر لبه ساحل ایستاده بودند و فقط وحشت‌زده نگاه می‌کردند! 

قلبم برای یک لحظه از حرکت ایستاد؛ خونی در رگ‌هایم نماند. گوشی را با تمام توان روی سنگ‌های ساحل پرت کردم، بی‌معطلی چرخیدم و با قدم‌هایی بلند و سرعتی جنون‌آمیز روی شن‌ها می‌دویدم. فریاد کشیدم، فریادی که حنجره‌ام را خراشید و در غرش دریا گم شد:
ـ هایروووووووووووون!... هایروووون!...

انگاری به دنبال نجات روحم از میان آب به پرواز درآمده بودم. دنیا و تمام کائنات در یک ثانیه نیست و نابود شده بود؛ هیچ چیزی در این جهان جز نجات هایرون برایم مهم نبود. از شدت ترس و واهمه قلبم با ضرباتی سنگین مشت به سینه‌ام می‌کوبید، دهانم از هراس خشک شده بود. درست وقتی به لبه آب نزدیک می‌شدم، دیدم که موج سیاهی سر کشید و هایرون و شروین هر دو با هم زیر آب رفتند و ناپدید شدند!

دیوانه‌وار خودم را به آب رساندم و شیرجه زدم. سرمای کشنده و فشار سنگین جریان آب دریا به تنم کوبید، قدم‌هایم سنگین شده بود و گرداب ماسه‌ها پاهایم را می‌کشید، اما با تمام توانی که داشتم با سینه امواج را شکافتم و جلو رفتم.

چند متر جلوتر، لای تلاطم کف‌آلود آب، دستی بی‌جان و موهای مشکی هایرون را دیدم که در حال فرو رفتن بود. زیر آب رفتم؛ دستم را دراز کردم و با تمام قدرت شانه و بازوی هایرون را چنگ زدم. هایرون شروین را محکم به تنش قفل کرده بود و تن بی‌جانش سنگین شده بود. 

با یک کشش قدرتمند، هر دوی آن‌ها را بالا کشیدم و به آغوشم چسباندم. سر هایرون بی‌اختیار روی سینه‌ام افتاد، لب‌هایش کبود بود و چشمانش کاملاً بسته. شروین هم بی‌رمق روی دست دیگرم افتاده بود و خفه سرفه می‌کرد. 

موج بعدی با تمام وزن به صورتم کوبید، اما من با دست و پاهایی که از فشار جریان کشنده می‌سوخت، هر دو را سفت به خودم فشردم. تن خیس و بی‌حرکت هایرون روی سینه‌ام آتشی از وحشت به جانم انداخته بود. 

در همان میانه آب، احاطه‌شده در میان امواج خروشان، بغضم مثل یک کوه آوار شد. برای اولین بار در تمام عمرم، شانه‌هایم لرزید، اشک‌های داغم با آب شور دریا یکی شد و از ته دل با گریه و التماس فریاد کشیدم:
ـ خداااااااااااااایا!... خودت کمک کن! تورو به خودت قسم هایرون رو ازم نگیر!... خداااایا!

هایرون را با یک دست به سینه‌ام محکم‌تر قفل کردم و با دست دیگرم شروین را بالا نگه داشتم و در حالی که با صدای بلند گریه می‌کردم، در میان امواج نالیدم:
ـ هایرون... چشم‌هات رو باز کن لعنتی!... من اینجام هایرون... هایرون توروخدا نرو... دووم بیار!

با تمام وجودم پا زدم، جریان دریا را عقب راندم و سانت به سانت به سمت خط کم‌عمق ساحل پیش رفتم...

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت252#

 

وقتی به ساحل رسیدم، همهمه‌ی عظیمی شکل گرفته بود؛ مردم دورمان جمع شده بودند و با اضطراب فریاد می‌زدند. ساناز، مادر شروین، با یک حرکت شروین را از دستم بیرون کشید، محکم به آغوشش چسباند و گریه‌ی بلندی سر داد:
ـ پسرم!... خدایا شکرت... شروینم!...

من اما هیچ‌کس را نمی‌دیدم. زانوهایم روی شن‌های خیس ساحل فرود آمد و هایرون را آرام روی زمین گذاشتم. موهای بلند و سیاهش خیس به ماسه‌ها چسبیده بود و رنگ به چهره نداشت. با دست‌های لرزانم صورتش را قاب گرفتم و با التماس فریاد زدم:
ـ صدامو می‌شنوی هایرون؟... توروخدا چشم‌هات رو باز کن!... هایرون، با من حرف بزن!

هیچ پاسخی نداد. دلم می‌خواست در همان لحظه بمیرم و این سکوت مرگبارش را نبینم. سرم را به بینی و دهانش نزدیک کردم؛ نفس‌هایش فوق‌العاده ضعیف و کند بود و قفسه‌ی سینه‌اش تکان نمی‌خورد. 

بی‌درنگ کف دو دستم را روی هم قفل کردم، روی قفسه‌ی سینه‌اش گذاشتم و با تمام تمرکزم شروع به ماساژ قلبی کردم تا آب‌های خورده‌شده خارج شود. با صدای بلند و لرزان می‌شمردم:
ـ یک... دو... سه... چهار... پنج... هایرون، توروخدا برگرد! یک... دو... سه...

چندین بار با تمام توان تکرار کردم، ولی بی‌فایده بود. قفسه‌ی سینه‌اش واکنشی نشان نمی‌داد. حس می‌کردم بندبند وجودم دارد از وحشت از هم می‌پاشد؛ دیدن هایرون در آن وضعیتِ بی‌جان، برایم از هر زهرِ هلاهلی کشنده‌تر و عذاب‌آورتر بود. 

چاره‌ای نداشتم، آخرین تیر ترکش را باید می‌زدم. 

سرم را خم کردم، بینی‌اش را گرفتم و لب‌هایم را روی لب‌های یخ‌زده و بی‌حرکتش گذاشتم. از تمام نفس‌های حبس‌شده‌ی درون سینه‌ام، چندین بار با قدرت درون دهانش دمیدم. تمام بدنم از تب و التهاب این پیوند مرگ و زندگی داغ شده بود، اما تمام روح و فکرم پیش هایرون بود؛ دختری که حالا می‌فهمیدم نفسم به بندِ نفس‌های او وصل است. 

آخرین نفس را که با تمام وجودم به ریه‌هایش فرستادم و سرم را عقب کشیدم، ناگهان سینه‌اش با شتاب و انقباضی شدید بالا و پایین شد. هایرون به پهلو چرخید و حجم زیادی از آب دریا با سرفه‌هایی سنگین و خفه‌کننده از دهانش بیرون ریخت.

نفس عمیقی کشید و چشمان کم‌فروغ و بی‌حالش آرام‌آرام روی چهره‌ی خیس از اشک من باز شد.

با دیدن این صحنه، صدای صلوات بلند جمعیت ساحل را پر کرد:
ـ «اللهم صل علی محمد و آل محمد... خدا رو شکر برگشت!»

از دور صدای آژیر و فریاد تیم کمک‌های پزشکی و نیروهای هلال‌احمر می‌آمد که با تجهیزات و گام‌هایی تند به ما نزدیک می‌شدند:
ـ «راه رو باز کنید! بذارید تیم برسه!»

اما من با دیدن نگاه کم‌جان هایرون، بغضم با گریه‌ای بی‌امان شکست. بی‌معطلی او را بالا کشیدم، سرش را محکم به سینه‌ام فشردم و با چشمانی اشک‌بار نالیدم:
ـ خدایا شکرت... خدایا هزار بار شکرت...

انگاری خون دوباره در رگ‌های منجمدشده‌ام جاری شده بود. هایرون در میان سینه‌ی من، با صدایی بسیار ضعیف و لرزان زمزمه کرد:
ـ سیاوش...

اشک‌هایم روی موهای خیسش چکید و با بغض و لحنی پر از تمنا در گوشش گفتم:
ـ جانِ سیاوش... جانِ سیاوش، چشم‌هات رو نبند... من اینجام، همه چی تموم شد.

نیروهای هلال‌احمر و کادر درمان به ما رسیدند و دور هایرون و شروین حلقه زدند. یکی از امدادگران کنارم زانو زد و گفت:
ـ  اجازه بدید، باید سریع اکسیژن وصل کنیم و علائم حیاتی رو چک کنیم. نگران نباشید، خطر رفع شده.»

با کمک آن‌ها هایرون را روی برانکارد گذاشتند و مشغول رسیدگی تخصصی شدند. من آرام یک قدم عقب رفتم، به آسمان نگاه کردم، دستی به صورتم کشیدم و از اعماق وجودم با قلبی لرزان گفتم:
ـ خدایا... شکرت که نذاشتی تموم بشه... شکرت.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت253#

 

 

داخل کابین آمبولانس، بوی تند الکل و صدای یکنواخت مانیتور با تپش‌های نامنظم و دیوانه‌وار قلبم یکی شده بود. لباس‌های خیس از آب دریا به تنم سنگینی می‌کرد و سرمایی گزنده تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود، اما من فقط به یک نقطه خیره بودم؛ به هایرون که با ماسک اکسیژن روی تخت فلزی خوابیده بود و قطره‌های سرم قطره‌قطره به رگ دست کبودش می‌چکید.

 

دست یخ‌زده‌اش را محکم میان دو دستم گرفته بودم و گرمای تنم را به پوست بی‌رمقش می‌بخشیدم. چشمانش را نیمه‌باز کرد. نگاه خسته‌اش روی چهره‌ی آشفته، موهای خیس و چشم‌های کاسه‌ی خون من نشست. آرام ماسک را با دست دیگرش کمی پایین کشید و با صدایی گرفته و شبیه نجوا گفت:

ـ سیاوش... چرا این‌طوری نگاه می‌کنی؟

 

نفس حبس‌شده‌ام با لرزشی از خشم و اندوه بیرون ریخت. دندان‌هایم را روی هم فشردم و با لحنی که میان عصبانیت و بغض گیر کرده بود، گفتم:

ـ چطوری نگاه کنم هایرون؟ ها؟ بگو چطوری نگاه کنم وقتی نیم ساعت پیش داشتم جسد بی‌جانت رو از آب می‌کشیدم بیرون؟

 

هایرون پلک زد، قطره اشکی گوشه‌ی چشمش لغزید و گفت:

ـ شروین... بچه حالش خوبه؟

 

از این بی‌خیالی‌اش نسبت به جان خودش کلافه شدم. دستش را محکم‌تر فشار دادم و با صدایی بم و سرشار از تنش گفتم:

ـ شروین خوبه! مادرش پیششه و نجات پیدا کرد. ولی تو چی؟ چرا بدون فکر پریدی وسط اون موج‌ها لعنتی؟! نمی‌فهمیدی دریا شوخی نداره؟ اگه ثانیه‌ای دیرتر می‌رسیدم چی؟ جواب منو بده، هایرون!

 

هایرون لب‌های خشکش را تر کرد و با صدایی ضعیف اما محکم گفت:

ـ نمی‌تونستم وایسم و غرق شدنش رو ببینم... دست خودم نبود سیاوش. مگه تو بودی وایمیستادی؟

 

خم شدم سمت صورتش. فاصله‌مان آن‌قدر کم شد که گرمای نفس‌های لرزانم به گونه‌اش می‌خورد:

ـ من به جهنم! هایرون، اگه چیزیت می‌شد من چی‌کار می‌کردم؟ می‌فهمی اون چند دقیقه توی آب چی به روزم اومد؟ من مردم و زنده شدم... قلبم وایساد! من نمی‌تونستم بذارم تو بمیری... می‌فهمی؟ من نمی‌تونم بدون تو بمونم!

 

سکوت سنگینی توی کابین حاکم شد. فقط صدای آژیر بود که سکوت را می‌شکست. هایرون با تعجب و بغضی عمیق توی چشم‌هایم زل زد؛ انگار لای این کلمات عصبی، معنایی را شنیده بود که مدت‌ها از زبانم انتظارش را داشت. لب‌هایش لرزید و آرام گفت:

ـ ولی تو برگشتی... کمکم کردی

 

ـ هیچ‌وقت ولت نمی‌کنم... حتی اگه خودت بخوای.

 

به درمانگاه ساحلی که رسیدیم، هایرون را سریع به یک اتاق خصوصی منتقل کردند. دکتر بعد از معاینه دقیق ریه‌ها گفت خطر ذات‌الریه با اقدام سریع اولیه و خارج شدن به موقع آب دریا رفع شده و فقط نیاز به استراحت، گرم شدن و تمام شدن سرم‌ها دارد.

 

روی صندلی کنار تختش نشسته بودم و نگاهم حتی یک ثانیه از صورت رنگ‌پریده‌اش کنده نمی‌شد. پتوی گرم را بالاتر کشیدم و دور شانه‌هایش مرتب کردم. هایرون کمی به سمتم چرخید، دستش را آرام روی مچ دست من گذاشت و گفت:

ـ سیاوش... تو خودت هنوز خیسی، داری می‌لرزی. برو یه لباسی عوض کن، یه دوش بگیر... من حالم خوبه، جاییم درد نمی‌کنه.

 

تلخ خندیدم، دستم را روی پیشانی‌اش گذاشتم تا مطمئن شوم تب ندارد، چشم در چشمش دوختم و خیلی آرام و شمرده گفتم:

ـ تا وقتی این سرم تموم نشه و با پای خودت از این در بیرون نیای، من از کنار این تخت تکون نمی‌خورم. فهمیدی؟ 

 

هایرون نفس عمیقی کشید، لبخند کم‌جانی گوشه لب‌های بی‌رنگش نشست، سرش را روی بالش جابه‌جا کرد و در حالی که نگاهش نرم‌تر از همیشه شده بود، آرام چشمانش را بست و به خوابی سبک رفت. من ماندم و سکوت اتاق، و حقیقتی که دیگر هیچ جوره نمی‌شد پنهانش کرد؛ تمام دنیای من در همین چند وجب تخت خلاصه شده بود.

 

ویرایش شده توسط بهاره شیرین سخن
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت254#

 

آخرین قطره‌های سرم که به انتهای لوله پلاستیکی رسید، پرستار برای کشیدن سوزن وارد اتاق شد. هایرون آرام چشم‌هایش را باز کرد؛ هنوز هاله‌ای از خستگی و شوکِ دریا در نگاهش موج می‌زد، اما دیگر از آن رنگ‌پریدگی مرگبار خبری نبود.

 

پرستار پنبه‌ی الکلی را روی دستش فشار داد و گفت:

ـ « تموم شد جناب. دکتر وضعیت ریه‌ها رو چک کردن، اکسیژن خونشون کاملاً برگشته. فقط امشب باید محیط گرم باشه، مایعات گرم بخورن و خوب استراحت کنن.»

 

سرم را به نشانه تشکر تکان دادم:

ـ ممنون، حواسم هست.

 

به سمت هایرون رفتم. پتو را کنار زدم و دستم را پشت کمرش گذاشتم تا بنشیند. هنوز کمی گیج بود و پاهایش روی زمین تعادل نداشت. کف دست‌هایش را روی شانه‌های من تکیه داد و با صدایی آرام گفت:

ـ فکر کنم خودم می‌تونم راه بیام... سنگینم سیاوش.

 

بی‌آنکه مجالی برای اصرار به او بدهم، دست راستم را زیر زانوهایش و دست چپم را دور کمرش حلقه کردم و او را با یک حرکت در آغوش کشیدم. سرش ناخودآگاه روی سینه‌ام افتاد.

 

ـ ساکت شو هایرون... تو پرِ کاهی، چی داری می‌گی؟ 

 

هایرون دستش را دور گردنم قفل کرد و نفس عمیقی کشید. عطر نمک و نسیم دریا هنوز لای پیچ‌وتاب موهای مشکی‌اش مانده بود. او را تا درِ خروجی درمانگاه بردم و آرام روی صندلی جلوی جگوار نشاندم. ماشین واهلایی برایم اورده بود، کمربندش را بستم و بخاری ماشین را روی بیشترین درجه گذاشتم تا گرمای مطبوع، لرز نامحسوس تنش را محو کند.

 

مسیر رسیدن به ویلای ۱۷ در سکوتی عمیق گذشت؛ سکوتی که این بار سنگین یا معذب‌کننده نبود، بلکه مثل یک پناهگاه امن هر دوی ما را در بر گرفته بود. 

 

وقتی ماشین را جلوی ویلا پارک کردم، دوباره به سمتش رفتم تا پیاده‌اش کنم، اما هایرون لبخند ضعیفی زد و گفت:

ـ سیاوش، دیگه تا توی اتاق رو واقعاً می‌تونم راه بیام! تو خودت چند ساعته با لباس خیس و نم‌دار این‌طرف و اون‌طرف می‌دوی... اول به فکر خودت باش.

 

دستش را گرفتم، اما بازویش را رها نکردم تا تکیه‌گاهش باشم. با گام‌های آهسته وارد ویلا شدیم. مستقیم او را به اتاق خواب بردم، پتو را روی تخت مرتب کردم و رو به رویش ایستادم:

ـ اول یه دوش آب گرم می‌گیری. بعد مستقیم می‌ری زیر پتو. تا من یه چیزی برای خوردن درست کنم، حق نداری از جات تکون بخوری. فهمیدی؟

 

هایرون به چشم‌های نگران و جدی من نگاه کرد. این بار لجبازی نکرد؛ سرش را به نشانه اطاعت خم کرد و گفت:

ـ باشه فقط خودت هم حتماً لباست رو عوض کن، صدات گرفته.

 

لبخند محوی روی لبم نشست:

ـ حواسم هست.

 

بعد از اینکه مطمئن شدم هایرون به حمام رفته، سریع به اتاق خودم رفتم، لباسموعوض کردم و هودی مشکی و شلوار راحتی پوشیدم. ازبین خریدهای اهلایی چشمم به بسته سوپ اماده افتاد،دستوراماده اش وخوندم وتوعرض10دقیقه اماده شد، یک کاسه سوپ سبک و یک فنجان دمنوش داغ با عسل آماده کردم و روی سینی گذاشتم وگوشی جدیدش که هنوزروی میزبودبرداشتم و به اتاق هایرون برگشتم.

 

هایرون با یک لباس راحتی گرم روی تخت نشسته بود و موهای بلندش را لای حوله پیچیده بود. سینی را روی میز کنار تخت گذاشتم و لبه‌ی تخت، درست رو به رویش نشستم. فنجان دمنوش را دستش دادم:

ـ اول اینو بخور تا گلوت نرم بشه. طعم تلخ آب دریا هنوز توی گلوت مونده، این گوشیتم بگیرفعالش کن که خانوادت بتونن باهات حرف بزنن، گوشی وگرفت وروی تخت گذاشت

 

فنجان را با دو دست گرفت، جرعه‌ای نوشید و گرمای فنجان به گونه‌هایش رنگ بخشید. با چشم‌هایی که پر از سوال و احساسات مبهم بود، به چهره‌ام خیره شد. سکوت اتاق فقط با صدای برخورد ملایم باران به شیشه‌ها شکسته می‌شد.

 

هایرون آرام فنجان را پایین آورد و با لحنی بسیار نرم و محتاط پرسید:

ـ سیاوش... وقتی زیر آب بودم..چه حالی شدی

 

خیلی شمرده گفتم:

ـ من توی اون چند دقیقه، اندازه تمام سی و چند سال عمرم ترسیدم. برای اولین بار توی زندگیم، از ته قلبم حس کردم اگه نباشی، هیچی دیگه معنا نداره. پس دیگه هرگز... هرگز جونت رو این‌طوری کف دستت نذار. 

 

هایرون نفسش حبس شد. مردمک چشم‌هایش لرزید ونگاهش رابه نگاهم دوخت وگفت

یک لحظه فکرکردم دیگه تموم کردم

انگشتم وروی لباش گذاشتم_هیچی نگو، فقط بخواب

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت255#



درِ اتاق هایرون را نیمه‌باز گذاشتم تا اگر بیدار شد یا در خواب کابوس دید، خیلی سریع صدایش را بشنوم. تمام بدنم از خستگی و تنشِ آن روز طولانی کوفته بود، اما می‌دانستم به این زودی‌ها خواب به چشم‌هایم نمی‌آید.

برق سالن را روشن نکردم. فقط نور نقره‌ای ماه بود که از شیشه‌های قدی ویلا روی کفپوش چوبی می‌تابید. به جای آنکه به اتاق خودم بروم، به سمت مبل چرمی تک‌نفره‌ای که رو به پنجره‌های بزرگ سالن قرار داشت رفتم (چون می‌دانستم روی کاناپه خوابم نمی‌برد و اصلاً کاناپه برای من جای استراحت نیست). خودم را روی مبل رها کردم، سرم را به پشتی‌اش تکیه دادم و پاهایم را دراز کردم.

چشم‌هایم را بستم، اما به محض بسته شدن پلک‌هایم، دوباره همان تصاویر مثل پتک توی سرم کوبیده شد.

صدای خروشان و بی‌رحم امواج... سرمای استخوان‌سوزی که وقتی توی آب پریدم حس کردم... و بدتر از همه، آن چند ثانیه‌ی لعنتی که روی سطح آب تاریک دنبالش می‌گشتم و پیدایش نمی‌کردم. دست‌هایم را روی صورتم کشیدم و نفس عمیق و لرزانی بیرون دادم.

وقتی روی ماسه‌ها بی‌جان افتاده بود، وقتی قفسه سینه‌اش زیر دست‌هایم با فشارهای من بالا و پایین می‌رفت ولی هیچ نفسی برنمی‌گرداند... همان‌جا، روی همان ماسه‌های خیس بود که فهمیدم
من، سیاوش رادمنش، کسی که همیشه همه چیز را با منطق پیش می‌برد و روی تمام زندگیش کنترل داشت، امروز در برابر احتمال از دست دادنِ دختری با موهای بلند موج‌دار مشکی، کاملاً خلع سلاح شده بودم. ترسِ واقعی را امروز لمس کردم؛ ترسی که تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود و حالا با یادآوری‌اش، دوباره ضربان قلبم را بالا می‌برد...

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت256#

 

نمی‌دانم ساعت چند بود که بالاخره خوابِ سبک، کوتاه و آشفته‌ام دست از سرم برداشت. زمزمه‌ی آشنا و مداوم لرزش گوشی روی میز عسلی، سکوت ویلا را شکست و مرا به خودم آورد.

 

بیدار شدن، خودش یک شکنجه‌ی تمام‌عیار بود.

 

دردی عمیق و فلج‌کننده مثل موج از ستون فقراتم بالا خزید و در تک‌تک عضلات و تاندون‌هایم پیچید. سرمای آب دریا، تقلاهای سنگین و نفس‌گیر زیر موج‌ها، خم شدن‌های مداوم روی ماسه‌ها برای احیای قلبی و ساعت‌ها دویدن با لباس‌های خیس و نم‌دار... بدنم حالا داشت با بی‌رحمی تمام تاوانش را پس می‌گرفت. عضلات گردن و شانه‌هایم چنان سفت و خشک شده بودند که درست مثل یک تکه چوب خشکیده به نظر می‌رسیدند؛ طوری که هر حرکت کوچکی تیری از درد در تنم می‌انداخت.

 

با نفسی سنگین و کلافه، آرام از روی مبل تک‌نفره بلند شدم تا مبادا مفاصلم زیر این فشار خرد شوند.

 

پیش از هر کاری، پاهایم بی‌اختیار راه اتاق هایرون را در پیش گرفتند.

 

درِ اتاق نیمه‌باز بود. ایستادم و از لای همان شکاف باریک، به تاریکی ملایم و آرامش اتاق سرک کشیدم. هایرون زیر پتو به پهلو خوابیده بود. موهای بلند و موج‌دار مشکی‌اش روی بالش پخش شده بود و چهره‌اش — همان چهره‌ای که چند ساعت پیش روی ماسه‌ها بی‌رنگ و سرد شده بود — حالا رنگی آرام و زنده به خود گرفته بود. صدای ریتم منظم و ملایم نفس‌هایش در فضای ساکت اتاق پیچیده بود؛ صدایی که هر ضربانش به قلب بی‌قرارم اطمینان می‌داد که زنده است و در امان.

 

گوشی در دستم دوباره لرزید. برای اینکه صدای لرزش پی‌درپی آن هایرون را بیدار نکند، در را در همان حالت نیمه‌باز گذاشتم و بی‌صدا به سمت حیاط راه افتادم.

 

هوای حیاط خنک بود و بوی نمک و نسیم دریا پوست تنم را لمس می‌کرد. صفحه گوشی را نگاه کردم؛ اسم «مادر» روی صفحه روشن و خاموش می‌شد. فوراً دکمه اتصال را زدم و گوشی را کنار گوشم گذاشتم:

 

ـ جانم مادر... چیزی شده؟ چرا گریه می‌کنی...

 

اما به جای پاسخ آرام، صدای هق‌هق گریه‌ی مادر از پشت خط برخاست و تمام وجودم را لرزاند:

ـ سیاوش... هیچ معلومه کجایی؟! منو با این پسره‌ی بی‌فکر تنها ول کردی کجا رفتی؟ قبلاً خوب بود، باز ترلان کنارم بود...

 

عصبی و نگران شدم. لحنم تند شد و گفتم:

ـ چی شده؟! 

 

مادر با گلایه و گریه ادامه داد:

ـ دیگه می‌خواستی چی بشه؟ کاش منم با اردلان رفته بودم و راحت شده بودم! این از فرید که معلوم نیست چیکار می‌کنه، یک هفته است خونه نیومده... اونم از تو که چند ساله جیگرم رو به آتیش کشوندی! گفتم با ترلان ازدواج می‌کنی سروسامان می‌گیری، نشد... حالا که اون دختره رو معرفی کردی، تو اون همه دوست و آشنا ورش داشتی آوردی، بازم خبری نشد! مگه نگفتی خانواده‌اش اینجا نیستند؟ یعنی برنگشتند؟!

 

کلافه رو به مادر غریدم؛ اصلاً الان وقتِ مناسبی برای این حرف‌ها نبود:

ـ مادر الان وقت این حرف‌ها نیست، من خیلی کار دارم!

 

ولی خشم مادر فراتر از این حرف‌ها بود و با بغض فریاد زد:

ـ دیگه هرچی باهات راه اومدم بسه! فرید هم به تو نگاه کرد و یاغی شد! چند ساله به حال خودتون گذاشتمتون چی شد؟ چند سال پیش تو رو از دست دادم، چند وقت پیش هم کم مونده بود برای فرید رخت سیاه بپوشم! یا یک فکری بکن و ماجرای اون دختر رو رسمی کن، یا من خودم از فردا دست به کار می‌شم و خانواده‌اش رو پیدا می‌کنم... حالا خود دانی!

 

می‌خواستم کلمه‌ای به زبان بیاورم و مانعش شوم، اما صدای بوق ممتد توی گوشی پیچید و خط قطع شد.

 

عصبی شده بودم. نفسی پر از آه و سردرگمی از سینه‌ام سر دادم. فرید توی چنگال رایان احتشام اسیر شده بود و از من کاری ساخته نبود... تهدید مادر هم مثل یک شمشیر بالای سرم معلق مانده بود.

 

سریع شماره‌ی فرید را گرفتم. بوق پشت سر بوق خورد، اما جواب نداد. دوباره گرفتم، باز هم بی‌فایده بود. زیر لب لعنتی به او فرستادم. حسابی به هم ریخته بودم؛ انگاری خودم هم گیج و سردرگم شده بودم، درست مثل یک کلاف سردرگم و پیچیده.

 

نفسی عمیق کشیدم و این بار شماره‌ی صدرا را گرفتم. تنها کسی که می‌توانست کمی از این بار روانی‌ام کم کند صدرا بود. بلافاصله صدای گرمش توی گوشی پیچید:

ـ جانم رفیق!!!!

 

با صدایی بم و خسته از این همه اتفاق تلخ گفتم:

ـ اوضاع رو به راههههه؟!!!!

 

صدرا با انرژی و هیجان گفت:

ـ همه چیز اوکیه! باورم نمی‌شه سیاوش، اندیکاتورهای پیکانی معاملات رو تو تراز صفحه‌ی بورسی دیدی؟ چه رشدی کردیم پسر! اگه همین‌جوری پیش بریم می‌ترکونیم!

 

خوشحالی‌اش برای رشد این مدت سهام‌ها منطقی بود، اما من انگاری فکر و حالم جای دیگری سیر می‌کرد؛ دیگر این رادیکال‌ها و رشدهای جهت‌یافته هم حالم را خوب نمی‌کرد.

 

صدرا با هیجان ادامه داد:

ـ شنیدی چی گفتم؟ قیطانی و سهامداراش اینجا بودن، می‌خواستن با رشوه و اصرار با ما شراکت کنند، ولی طوری پرونده‌شون رو بستم که... 

 

مکثی کرد و وقتی سکوتم را دید با تعجب گفت:

ـ سیاوش؟ می‌شنوی چی می‌گم؟ چرا حرف نمی‌زنی؟

 

انگاری بغضی عجیب روی گلویم مثل یک خرچنگ حلقه بسته بود و راه نفسم را می‌بست. با صدای گرفته‌ام گفتم:

ـ شنیدم...

 

صدرا با نگرانی پرسید:

ـ چرا پس حرف نمی‌زنی؟

 

ـ حالم خوب نیست...

 

صدرا لحنش کاملاً عوض شد و با دلهره گفت:

ـ صدات چرا گرفته؟ اتفاقی افتاده؟ موضوع مرتبط با ترلانه؟!!!!

 

نمی‌دانستم چی باید بگویم؛ خودمم نمی‌دانستم چه مرگمه. ولی فقط صدرا بود که می‌شد باهاش دردِدل کرد و کمی آرام شد. با زحمت و بریده‌بریده گفتم:

ـ هایر... ون

 

صدرا با تعجب پرسید:

ـ هایرون چی؟

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...