بهاره شیرین سخن 11 ارسال شده در 1 ساعت قبل اشتراک گذاری ارسال شده در 1 ساعت قبل #پارت275# سیاوش مقصد، مرکز فروش بلیت بود. آفتاب بیرحمانه روی شیشهی دودی جگوار میکوبید، اما درون من از سرمایی کشنده منجمد شده بود. هنوز چند خیابان بیشتر رد نکرده بودم که از آینهی وسط متوجهی یک پژوی مشکیرنگ شدم؛ با فاصلهای حسابشده و نامحسوس پشتم میآمد. هر پیچی که میپیچیدم، با همان ریتم فاصلهاش را حفظ میکرد. آدمهای رایان احتشام بودند. دستم روی فرمان محکم شد، رگهای روی ساعدم بیرون زد، ولی فکم را روی هم ساییدم و حتی کوچکترین تکانی به فرمان ندادم تا مبادا شک کنند بو بردهام. نه سرعتم را بالا بردم و نه عکسالعملی نشان دادم؛ عادی، مثل مردی که سرش توی لاک خودش است و از هیچچیز خبر ندارد، راهم را ادامه دادم. وقت درگیری نبود؛ هایرون باید اول از همه سالم از این جزیرهی نفرینشده بیرون میرفت. جلوی آژانس هواپیمایی پارک کردم. داخل که شدم، فضای شلوغ و رفتوآمد آدمها برایم شبیه یک فیلم صامت و کدر بود. گوشهای خلوت ایستادم و برگهی بلیت را برای ساعت دهِ امشب گرفتم؛ ساعت ۲۲، پرواز کیش به تهران، به نام هایرون… کاغذ بلیت توی دستم مثل خاکستر داغ بود. قلبم از هر چیز غمگینی توی این دنیای لعنتی، غمگینتر بود. انگار داشتم سند تبعیدِ تمام داروندارم را امضا میکردم، اما چارهای نبود؛ میان بد و بدتر، نجات جان او تنها چیزی بود که برایم اهمیت داشت. از درِ آژانس که بیرون آمدم، گوشیام توی جیبم لرزید. اسم ترلان روی صفحه افتاده بود. نفس عمیقی کشیدم، سوار ماشین شدم و دکمهی اتصال را زدم. صدای طلبکار و عصبیاش بلافاصله توی گوشم پیچید: سیاوش؟ فکرهات رو کردی؟ تصمیمت چیه؟ سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم. خستگیِ چند صد ساله توی تنم نشسته بود. با صدایی محکم، سرد و بینهایت قاطع گفتم: ـ من نمیتونم مسئولیت اون کار کثیف رو به عهده بگیرم ترلان. هیچ رقمه پامو تو این لجنزار نمیذارم. چند لحظه سکوت سنگینی پشت خط افتاد، بعد با صدایی که از شدت خشم و عقده دورگه شده بود، تیز و گزنده گفت: ـ این حرفِ آخرته سیاوش؟ مطمئنی؟! چشمهایم را روی هم فشردم و بدون ذرهای تردید گفتم: ـ آره، حرفِ آخرمه. بدون اینکه منتظر جیغ و دادهایش بمانم، تماس را قطع کردم و گوشی را روی کنسول ماشین انداختم. حالا فقط من مانده بودم و ساعتهایی که تا دهِ شب مثل سم کشنده توی رگهایم جریان داشت. دلم برای رفتن به ویلا پر میکشید؛ میخواستم برگردم، ببینمش، حتی اگر شده فقط گوشهای بنشینم و به نفس کشیدنش نگاه کنم. اما نمیتوانستم… بغضی عجیب، غلیظ و وحشتناک گلویم را چنگ میزد و روی سینهام سنگینی میکرد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بهاره شیرین سخن 11 ارسال شده در 1 ساعت قبل اشتراک گذاری ارسال شده در 1 ساعت قبل (ویرایش شده) #پارت276# با خودم گفتم: «اگه برم ویلا… اگه دوباره نگاهم به اون چشمهای مشکی بیفته، این قلب لعنتی طاقت نمیآره… جلوش میشکنم، بند آب میدم و همهچیز خراب میشه.» گوشی را برداشتم، صفحهی پیامها را باز کردم و برایش تایپ کردم: «امشب برای ساعت ۱۰ پرواز داری. آماده باش، نیم ساعت قبلش میام دنبالت.» دکمهی ارسال را لمس کردم و گوشی را خاموش کردم. دلم ریخت؛ دیگر هیچ راه برگشتی نمانده بود. دستی به فرمان کشیدم، به خیابان زدم و برای فرار از سکوتِ کرکنندهی تنهاییام، فلش را روی سیستم صوتی فعال کردم. صدای خشدار و زخمی خواننده توی فضای بستهی جگوار پیچید و کلماتش مثل دشنه درست وسط قفسهی سینهام فرو رفت: قلب ضعیفم طاقت دوری نداره آخر منو دلتنگی از پا درمیاره چشمای من کمسو شد از بس گریه کردم تقصیر من نیست، گریههام بیاختیاره… بغض لعنتی شکست. سدِ چشمانم فرو ریخت و اولین قطرهی داغ و سوزان، راهش را از روی گونهام تا لای ریشهای زبرم باز کرد. دستم از شدت بغض روی فرمان میلرزید. خودم را، غرورم را، همهی رادمنش بودنم را گم کرده بودم؛ پشت این شیشههای دودی، فقط مردی شکسته نشسته بود که داشت جانش را با دستهای خودش بدرقه میکرد. عادت ندارم من به اینکه بی تو باشم این غیرممکنه بشه ازت جدا شم تو چند نفر بودی مگه حالا که نیستی از درد تنهایی دارم از هم میپاشم… هقهقِ خفهای از ته گلویم بالا آمد. پیشانیام را روی چرم خنک فرمان فشردم. اشکم بند نمیآمد؛ اشکهایی تلخ، داغ و جانسوز که روی پاهایم میچکید. واقعاً بعد از او چند نفر قرار بود خالی شوم؟ بعد از رفتنش با این ویلای لعنتی، با این جزیره، با این دنیای لجنمال چه میکردم؟ بمیرم واسه حال بدی که بعد رفتن تو دارم بمیرم واسه روزایی که باید بی تو پشت سر بذارم بمیرم واسه این قلب شکسته، همیشه بیقرارم بمیرم وقتی درد عشق تو از هر طرف دوباره درده بمیرم واسه قلبی که هنوز رفتنتو باور نکرده بمیرم وقتی دنیا برخلاف میل من فقط میگرده… مرگِ دل من بهتر از خطر برای جانِ او بود. سرم را بالا آوردم، چشمهای سرخم از پس پردهی اشک به جادهی بیانتها خیره شد، در حالی که صدای آهنگ تا عمق استخوانم زوزه میکشید: فکر و خیالت از سرم بیرون نمیره هر ثانیه قلبم بهونتو میگیره جای تو خالی مونده و پر شدنی نیست ترسم از اینه وقتی میفهمی که دیره… اشکهایم روی لبهایم جاری شد؛ شور و تلخ، درست مثل طعم قهوههای همیشگیام، درست مثل تقدیری که برای خودم رقم زده بودم. ترسم همین بود… میترسیدم روزی بفهمد چقدر دوستش داشتم و چرا فراریاش دادم، که دیگر خیلی دیر شده باشد. ویرایش شده 41 دقیقه قبل توسط بهاره شیرین سخن لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بهاره شیرین سخن 11 ارسال شده در 44 دقیقه قبل اشتراک گذاری ارسال شده در 44 دقیقه قبل (ویرایش شده) #پارت277# توی شرکت حتی یک ذره هم تمرکز نداشتم. تمام تلاشم را میکردم تا پشت میزم دوام بیاورم، اما مغزم از کار افتاده بود. تیرداد و صبوحی وقتی پروندهها و گزارشاتِ مالی را جلویم گذاشتند، حتی یک نیمچهنگاه هم به برگهها نینداختم؛ نگاهم مات و بیفروغ، جایی روی لبهی میز خشک شده بود. قیافهی درهمشکسته، نفسهای کشدار و چشمان سرخم همهچیز را لو میداد. انگار متوجه حالم شده بودند؛ بدون اینکه حتی کلمهای بپرسند یا پافشاری کنند، بیدرنگ فولدرها را رها کردند و تنهایم گذاشتند. نمیتوانستم توی آن چهاردیواری خفه بمانم. زدم بیرون. چند ساعتی فقط توی خیابانهای کیش بیهدف میچرخیدم؛ بلکه این آتشِ درون سینهام آرام بگیرد، بلکه بادِ گرم جزیره بتواند ذرهای از این داغِ لعنتی را کم کند. اما زمان انگار سوار جت شده بود و با تندیِ بیرحمانهای میگذشت. عقربهها با شتاب دنبال هم میدویدند تا زودتر ساعتِ رفتن را به رخم بکشند. به ساعت مچیام نگاه کردم؛ عقربهها نزدیک ۹ شب را نشان میدادند. وقتش رسیده بود. باید به سمت ویلا میرفتم تا قلبم را از سینه بشکافم و همراهِ هایرون سوار هواپیما کنم و برای همیشه به این جنون پایان دهم. پایم را روی گاز فشردم و خودم را به کوچه ساحلی رساندم مثل همیشه نگهبان ورودی نبود، به درِ ویلا که رسیدم، ناگهان پاهایم روی پدال ترمز خشک شد. ماشین با صدای قیژِ تلخی ایستاد. تعجب کردم... چراغهای ویلا کاملاً خاموش بود و درِ ورودی نیمهباز مانده بود. سکوتِ سنگین و وحشتناکی روی محوطه سایه انداخته بود. در یک لحظه تمام بدنم یخ کرد؛ خون توی رگهایم از حرکت ایستاد. حتی جرئت پیاده شدن از ماشین را نداشتم. دستهایم روی فرمان بیجان شد و با صدایی که از ترس میلرزید، زیر لب نالیدم: ـ هایرون... ترس مثل ماری سمی دور گلویم پیچید و ناگهان جای خودش را به جنون داد. با حالتی جنونآمیز از ماشین پیاده شدم. صدای کوبش دیوانهوار قلبم و شمارش نفسهای بریدهبریدهام توی سرم اکو میشد. با شتاب و سراسیمه به سمت ویلا خیز برداشتم؛ انگار هر ثانیهاش بوی مرگ میداد. به درِ ویلا که رسیدم، آن تاریکی مطلق و آن درِ نیمهباز، تمام جون و توانم را یکجا گرفت. قفسهی سینهام تیر کشید. با تردید و دستانی که آشکارا میلرزیدند، دستم را سمت کلید برق بردم و با یک حرکت برقِ سالن را زدم. روشناییِ تندِ لامپها توی چشمم کوبید. نفسم را با تمام قوا بیرون دادم و فریاد کشیدم: ـ هایرون! هایروووون! هیچ صدایی نیامد. سکوتِ خانه وحشتناکتر از آن بود که تصورش را میکردم. نگاهم در سالن چرخید و چشمم به چمدان نیمهبازش افتاد که درست وسط سالن رها شده بود؛ چند تکه لباس هنوز نامرتب کنارش افتاده بود. وحشتزده به سمت اتاقها دویدم. درها را یکییکی باز کردم و سرک کشیدم، اما هیچ خبری از او نبود. پاهایم سست شده بود و ضربان قلبم بهطرز وحشتناکی کند و سنگین میزد. احساس میکردم دیگر هیچ رمقی در پاهایم نمانده و هر لحظه ممکن است زانوهایم بشکنند. با تنی بیحس، چند قدم برداشتم تا از سالن بیرون بروم. مغزم هنوز به دنبال راه فرار میگشت؛ امید، آخرین زورهایش را در فکرم به جریان میانداخت تا مانعِ فروپاشیام شود: «لابد رفته با دوستش ساناز خداحافظی کنه... یا شایدم رفته لبِ دریا... یا...» اما همین که به دمِ درِ ورودی رسیدم، تصویرِ پیش رو تمام امیدهایم را خاکستر کرد. شال حریرِ سرمهای هایرون درست دمِ در، روی سرامیکهای سرد افتاده بود. سریع به سمتش هجوم بردم، زانو زدم و شال را از روی زمین برداشتم. پارچهی نرم را به صورتم چسباندم؛ هنوز بوی گرم و آشنای عطرش لابهلای تاروپود آن زنده بود و نفسم را میسوزاند. درست در همان لحظه، چیزی روی چارچوب در توجهام را جلب کرد؛ یک کاغذ کوچک که با چسب به در چسبانده شده بود. با دستانی که به وضوح رعشه گرفته بود، کاغذ را از روی در کَندم. خطی ناآشنا و بیرحم رویش نقش بسته بود: **«حالا دیگه زندگیت تو دستِ منه، سیاوش رادمنش.»** کلمات مثل سرب مذاب توی چشمانم ریخت. زانوهایم به یکباره خالی شد و دیگر وزنم را تحمل نکرد. میخواستم بمیرم... میخواستم همین الان تمام زمین و زمان را با دستهایم چنگ بزنم و ویران کنم. محکم به زمین افتادم. سرم به دوران افتاد، اتاق دور سرم چرخید و سیاهیِ غلیظی جلوی چشمانم را گرفت. درست مثل کسانی که به کمرشان ضربهی سنگینِ تبر وارد شده باشد و ستون فقراتشان خرد شده باشد، مچاله شدم روی زمین. شالِ هایرون را میان پنجههایم فشردم، سرم را به سمت آسمان بالا گرفتم و از تهِ اعماقِ وجودم، از میان تمام دردها و سیاهیهایی که روی سرم آوار شده بود، نالیدم و با تمام توان حنجرهام فریاد کشیدم: ـ **هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااایروووووون!** ویرایش شده 41 دقیقه قبل توسط بهاره شیرین سخن لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بهاره شیرین سخن 11 ارسال شده در 23 دقیقه قبل اشتراک گذاری ارسال شده در 23 دقیقه قبل (ویرایش شده) #پارت278# هایرون چشمهایم را که باز کردم، سقف سفید اتاق انگار سنگینتر از همیشه روی سینهام آوار بود. دلم اصلاً رضا نمیداد از تخت بیرون بیایم؛ انگار ملحفهها تنها پناهگاهی بودند که میتوانستند مرا از واقعیت تلخ امروز دور نگه دارند، ولی چارهای نبود، باید بلند میشدم. یک آشوب غریب در بندبند وجودم ریشه دوانده بود. از یک طرف یک بیحوصلگی کشنده و دلتنگیِ پیشازموعد برای جزیره، برای دریا، برای مردی که همه دنیایم شده بود، گلویم را میفشرد؛ و از طرف دیگر، هیجان و تپش قلب شیرین برای دیدن دوبارهی مامان، بابا و هانا به جانم چنگ میانداخت. همین پارادوکس لعنتی امانم را بریده بود. گوشیام روی پاتختی لرزید. دست دراز کردم و صفحهاش را روشن کردم. پیامی از طرف سیاوش روی صفحه خودنمایی میکرد: امشب برای ساعت10پروازداری، اماده باش، نیم ساعت قبلش میام دنبالت دیدن اسمش و همین چند کلمه کوتاه و خشک، قلبم را مچاله کرد. بغض چنگ انداخت بیخ گلویم. خوب میدانستم پشت این جملههای کوتاه چه غوغایی به پاست؛ میدانستم گذشتنِ این ثانیههای آخر برای او هم کمتر از شکنجه نیست. توی سرم هزاران سؤال بیجواب مثل مته میچرخید. چرا همهچیز به اینجا رسید؟ بعد از این قرار بود چه بلایی سر ما بیاید؟ تهِ این بازیِ اجباری کجاست؟ اما خوب میدانستم با پرسیدن و چانهزدن به هیچ جوابی نمیرسم؛ باید همهچیز را به زمان میسپردم، شاید زمان میتوانست این گرههای کور را باز کند. نفس عمیقی کشیدم و بلند شدم. با خودم عهد کردم به هیچکس در خانه خبری ندهم. دلم میخواست بعد از این همه دلتنگی و دوری، بیخبر برسم و حسابی غافلگیرشان کنم؛ دیدن برق چشمهای هانا و آغوش گرم مامان، شاید تنها مرهم روی زخم باز این دلتنگی میشد. چمدانم را کشانکشان از اتاق به داخل سالن آوردم تا وسایلم را جمع کنم. اما باز کردن زیپ چمدان خودش یک شکنجهی تمامعیار بود. با هر لباسی که تا میکردم، انگار تکهای از روح و خاطراتِ این چند روزم تا میشد و قلبم فرو میریخت. هر تکه پارچه بوی او را میداد، بوی نسیم کیش، بوی لحظههای تلخ و شیرینی که با هم نفس کشیده بودیم. ویرایش شده 23 دقیقه قبل توسط بهاره شیرین سخن لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بهاره شیرین سخن 11 ارسال شده در 17 دقیقه قبل اشتراک گذاری ارسال شده در 17 دقیقه قبل #پارت279# وسط کار دستهایم سست شد. واقعاً توان جمع کردنشان را نداشتم. اگر همانجا مینشستم، سیل اشکها خفهام میکرد. ناگهان فکری مثل جرقه به سرم زد؛ بلند شدم و گفتم: ـ باید برم بازارچه… هم یکم سوغاتی برای خانواده میخرم، هم اگه شروین رو دیدم یکم حالم جا میاد و میتونم باهاش خداحافظی کنم. شال حریر سرمهایام را برداشتم، آرام روی موهایم انداختم و زدم بیرون. هوای شرجیِ بیرون داغیِ اشکهایم را خنثی میکرد. خودم را به غرفههای رنگارنگ بازارچه رساندم و سعی کردم حواسم را پرت کنم. برای مامان کلی ادویههای معطر و تند جنوبی خریدم؛ برای نینیهای توی راه هانا وسایل بازی و جغجغههای رنگی کوچک؛ برای مریم و بنفشه کلاههای حصیری قشنگ ساحلی؛ و برای بابا و داداش امیر دو تا دشداشهی اصیل عربی سوا کردم. وقتی تصورشان کردم که چطور با خنده آن دشداشهها را به تن میزنند، ناخودآگاه بعد از ساعتها لبخندی بیاختیار روی لبهایم نشست. داشتم کیفم را برمیداشتم که ناگهان تصویر آرمان جلوی چشمم آمد. دستم ناخودآگاه به سمت یکی از سوغاتیهای مردانه رفت تا برای او هم چیزی بردارم، اما در کسری از ثانیه دستم روی هوا خشک شد. یاد سیاوش افتادم… یاد آن اعترافش، یاد حس و حال بیمهاری که این روزها بین من و او جریان داشت. بهشدت پشیمان شدم و دستم را عقب کشیدم. احساس کردم خریدن چیزی برای آرمان، یک خیانت بزرگ به حس واقعی و قلب دردمندم است. خریدها را دستم گرفتم و به طرف ساحل آمدم. چشم چرخندم، اما نه از شروین خبری بود و نه از ساناز. داشتم ناامید برمیگشتم که یاد حرف اونروزش لب ساحل افتادم؛ گفته بود اقامتشان توی «ویلای شماره ۹» است. لبخند روی لبم پررنگ شد. یک عینک دودی فانتزی و کوچک برای شروین خریدم و قدمهایم را سمت ویلای شماره ۹ تند کردم. ویلا که رسیدم، شروین جلوی در حیاط نشسته بود و داشت با صدفهای ریز بازی میکرد. با دیدن من چشمهای گردش برق زد، فوراً پرید بالا و با همان لحن شیرین و شیطنت کودکانهاش دوید سمتم: ـ خاله هایرووون! سلام! وای دیدی بالاخره اومدی پیشم؟ فکر کردم یادت رفته ویلامون شماره ۹ بود! خندیدم و خم شدم، لپ تپلش را کشیدم: مگه میشه پسر باهوش و شیطونی مثل تو رو یادم بره؟ خاله ساناز کجاست پس؟ شروین دستهای کوچکش را با هیجان تکان داد و سرش را کج کرد: ـ خاله ساناز رفت دوش بگیره، به منم گفت تکون نخورم ولی من داشتم برات صدف جمع میکردم! راستی چرا لباس سفر پوشیدی؟ نکنه میخوای بری؟ اگه بری من با کی برم قلعه شنی بسازم آخه؟ بستهی کادوی کوچک را از کیفم بیرون آوردم و جلویش گرفتم: ـ آره فندوق کوچولو، کارم تموم شده و باید برگردم. ولی ببین برات چی آوردم تا وقتی میری لب آب، آفتاب چشمای قشنگتو اذیت نکنه! شروین جیغ کوتاهی از سر ذوق کشید و عینک دودی فانتزی را از دستم قاپید. تندتند بازش کرد و کجوکوله زد روی چشمهای کوچکش و سرش را مثل مردها بالا گرفت: ـ وای! خاله نگام کن! شبیه آدمبزرگای خفن شدم؟ حالا دیگه شبیه اون آقاهه، سیاوش شدم که همهاش عینکش رو صورتشه! از این تشبیه و معصومیت کودکانهاش هم خندهام گرفت و هم تهدلم لرزید: ـ از اونم خفنتر شدی قهرمان! شروین یهو با دستهای کوچکش گردنم را محکم بغل کرد و با لحن کشدار و پر از عاطفهاش توی گوشم گفت: ـ خاله هایرون… دلم خیلی زود برات تنگ میشه ها! قول بده بازم بیای کیش… من این عینک رو اصلاً درنمیارم تا تو برگردی! بغض به گلویم چنگ انداخت. موهای نرمش را نوازش کردم و بوسهای روی موهایش نشاندم: ـ قول میدم فندقی. سلام منو خیلی خیلی به خاله ساناز برسون، بهش بگو نتونستم بمونم و ببوسمش. مواظب خودت و شیطونیات باش، باشه؟ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری