رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

#پارت250#

 

نور ملایم صبحگاهی خیلی آرام و کم‌رمق از لای پرده‌های حریر اتاق سر می‌خورد و روی سفیدی ملحفه‌ها می‌نشست. چشم‌هایم هنوز از گریه‌ها و بغض‌های سنگین دیشب می‌سوخت؛ پلک‌هایم ورم کرده بود و سنگینی‌اش را حس می‌کردم. صدای سیاوش موقع خواندن غزل حافظ، طنین گرفته‌اش و آن چشم‌هایی که پر از تمنا برای یک شروع دوباره بود، مثل یک نوار تکراری مدام در سرم پخش می‌شد. اما محکم روی پاهایم ایستادم؛ نباید اجازه می‌دادم هیچ اثری از شکستگی یا ضعف دیشب روی صورتم باقی بماند.

به سمت سرویس رفتم. چند مشت آب یخ به صورتم پاشیدم تا التهاب و سرخی چشم‌هایم بخوابد. جلوی آینه ایستادم، موهای بلند و پرپشت مشکی‌ام را با کش محکم بستم، چند تار موی رهاشده را پشت گوشم دادم و همان نقاب خونسرد، بی‌تفاوت و غیرقابل‌نفوذ همیشگی را روی چهره‌ام نشاندم.

وقتی دستگیره را چرخاندم و از اتاق بیرون آمدم، سیاوش در آشپزخانه بود. یک تیشرت سرمه‌ای ساده پوشیده بود و با طمأنینه و دقت عجیبی قوطی‌ها و ظرف‌ها را داخل یک سبد بزرگ حصیری می‌چید. با شنیدن صدای قدم‌هایم، دست از چیدن کشید، صاف ایستاد و سرش را بالا آورد. نگاهش چند ثانیه روی چهره‌ام چرخید، انگار داشت دنبال ردی از دیشب می‌گشت:
ـ صبح بخیر... استراحت کردی؟ بهتری امروز؟

صدایم را کاملاً صاف و بی‌تفاوت نگه داشتم:
ـ صبح بخیر. بله، ممنون. خوبم.

درِ سبد را بست، به میز تکیه داد و با لحنی نرم گفت:
ـ همه‌چیز رو جمع‌وجور کردم؛ ناهار، نوشیدنی، حتی زیرانداز مناسب. تا ساحل راهی نیست، چهار تا کوچه بیشتر فاصله نداریم. اگه موافقی پیاده راه بیفتیم که هم یه هوایی به سرت بخوره، هم از کنار راسته بازارچه رد بشیم. اول صبح‌ها بازارچه‌شون خیلی زنده‌ست.

ـ آره، پیاده بهتره. فقط دیشب هم گفتم، واقعاً احتیاجی به این‌همه تدارک و زحمت نبود.

سیاوش سبد را با یک دست برداشت و سوئیچ را توی جیب شلوارش انداخت. لبخند بسیار ملایم و کوتاهی زد:
ـ زحمتی نیست هایرون، فقط یه ناهار معمولیه. طبق همون قراری که دیشب گذاشتیم؛ یه ناهار آروم کنار دریا، بدون هیچ حرف گذشته یا بحث اضافه‌ای. بریم؟

ـ بریم.

درِ ویلا را پشت سرمان بستیم و پا به کوچه شنی گذاشتیم. سکوت محله خلوت ساحلی با صدای قدم‌هایمان روی شن‌ها می‌شکست. سر نبش آخرین کوچه، به راسته بازارچه محلی رسیدیم. بوی ادویه‌های تند جنوبی با بوی ماهی تازه و حصیر نم‌خورده در هوا پیچیده بود. فروشنده‌ها بساط صدف‌ها، مرواریدهای بدلی و لباس‌های خنک تابستانی را پهن کرده بودند. سیاوش سرعت قدم‌هایش را با من تنظیم کرد و پرسید:
ـ چیزی از بازارچه نمی‌خوای؟ میوه‌ای، نوشیدنی خاصی؟

ـ نه، همه‌چیز داریم.

از راسته شلوغ بازارچه که رد شدیم، ناگهان افق وسیع و آبی‌رنگ دریا زیر تابش طلایی آفتاب صبح روبه‌رویمان باز شد. نسیم خنک و مرطوبی تنم را لمس کرد و بوی شور آب به مشامم رسید. ساحل در آن ساعت هنوز شلوغ نشده بود و آرامش خاصی داشت.

هنوز چند قدم بیشتر روی ماسه‌ها نرفته بودیم که نگاهم به جوانی افتاد که لبه آب با یک دوربین عکاسی حرفه‌ای ایستاده بود؛ همان پسری که چند روز پیش تنهایی کنار آب از من پرتره گرفته بود. عکاس تا چشمش به من افتاد، چهره‌اش با لبخندی پهن باز شد و با قدم‌های بلند به سمت‌مان آمد:
ـ به به! روزتون بخیر خانم! عجب تصادفی... نمی‌دونید چقدر شات‌های اون روزتون زیبا و بی‌نقص شدن! کادر و نور چشم‌هاتون معرکه بود. امروز هم نور دریا بی‌نظیره، افتخار می‌دید چند تا عکس پرتره دیگه لب ساحل ازتون بندازم؟

قبل از اینکه حتی فرصت کنم کلمه‌ای بگویم، سیاوش یک قدم کامل جلو آمد. طوری کنارم ایستاد که شانه‌اش سد دید عکاس شد. چشم‌های سیاوش باریک شد، عضلات فکش منقبض شدند و نگاهی فوق‌العاده سنگین، خشک و سرد به عکاس انداخت:
ـ روزتون بخیر. نخیر، ممنون. ما برای استراحت و ناهار اومدیم، نه برای عکاسی. عکس‌های قبلی هم کاملاً اضافه بوده، لطفاً مزاحم نشید و وقت ما رو نگیرید.

لحن قاطع و نگاه تیز و پر از حسادتِ سیاوش طوری عکاس را پس زد که پسر جوان لبخندش روی لب ماسید، دستپاچه دوربین را روی سینه‌اش جابه‌جا کرد، سرش را خم کرد و گفت:
ـ بله... حتماً، عذر می‌خوام. روزتون خوش.

عکاس که به سرعت دور شد، سیاوش سرش را چرخاند، اخم ریزی بین ابروهایش نشاند و با دلخوری و لحنی که سعی می‌کرد کنترلش کند، گفت:
ـ مگه چند بار ازت عکس گرفته که این‌طوری با هیجان میاد جلو و آشنایی میده؟

سرم را بالا آوردم، نگاهم را خنثی نگه داشتم و گفتم:
ـ فقط همون یه باری که تنهایی اومده بودم لب ساحل. اتفاق خاصی نبود که بخوای حساس بشی.

همان موقع پسر نوجوانی با یک دسته کلاه حصیری دست‌بافت از کنارمان رد شد و با لهجه جنوبی گفت:
ـ کلاه حصیری بدم خانم؟ آقا برای خانمت کلاه بگیر، آفتاب خلیج شوخی نداره، پوستش می‌سوزه!

سیاوش بلافاصله دست توی جیبش برد و یکی از کلاه‌های حصیری با لبه پهن را برداشت و حساب کرد. بعد چرخید رو به من، کلاه را با دو دست گرفت و با وسواس و طمأنینه‌ای خاص، به آرامی روی سرم تنظیم کرد:
ـ این خوبه. لبه‌هاش پهنه، نمی‌ذ با همان شلوارک آبی‌اش نزدیک خط آب داشت صدف جمع می‌کرد. دستم را بالا آوردم و با، نگاهم به ساناز افتاد که روی یک زیرانداز نشسته بود و پسر کوچکش، شروین، با همان شلوارک آبی‌اش نزدیک خط آب داشت صدف جمع می‌کرد. دستم را بالا آوردم و با لبخندی صمیمی صدا زدم:
ـ سلام ساناز جان! روزت بخیر. سلام شروین!

ساناز با دیدن من لبخند زد و دست تکان داد:
ـ هایرون جان! سلام عزیزم! چقدر خوب شد باز دیدمت.

شروین تا صدایم را شنید، سطل پلاستیکی کوچکش را بلند کرد و با خنده به سمتم دوید:
ـ خاله هایرون! ببین... امروز پنج‌تا صدف بنفش پیدا کردم!

خم شدم، دستی به سرش کشیدم و گفتم:
ـ آفرین به تو پسر زرنگ و صیادِ کوچولو!

سیاوش که با سبد در دست کنارم ایستاده بود، با ابروهایی بالا رفته و نگاهی کاملاً متعجب و شگفت‌زده به من و شروین نگاه می‌کرد. وقتی شروین برگشت پیش مادرش، سیاوش سرش را نزدیک آورد و با بهت پرسید:
ـ تو... اینا رو از کجا می‌شناسی هایرون؟! کِی با این خانواده آشنا شدی؟

نگاه کوتاهی به چهره متعجبش انداختم و گفتم:
ـ همون روزی که تنهایی اومده بودم لب ساحل و اون عکاسه هم عکس گرفت، با ساناز جان و این آقا شروین شیطون آشنا شدم. داشت لب آب بازی می‌کرد.

سیاوش سری تکان داد، نفس عمیقی کشید و زیر لب با لبخندی آرام گفت:
ـ عجب... پس اون روز حسابی دوست پیدا کرده بودی.

کمی آن‌طرف‌تر از آن‌ها، جایی که ماسه‌ها نرم‌تر و از خط آب فاصله داشت، سیاوش زیرانداز بزرگش را روی زمین پهن کرد. روبه‌روی پهنه دریا نشستیم؛ بوی آب، صدای ملایم و یکنواخت برخورد موج‌های کوچک به ساحل و پرواز مرغان دریایی فضا را کاملاً پر کرده بود. 

سیاوش سبد را جلو کشید و با حوصله ظرف‌ها را باز کرد؛ ظرف تکه‌های فیله مرغ گریل‌شده با عطر رزماری و لیمو، برنج زعفرانی با ته‌دیگ طلایی، سالاد سبزیجات تازه با دانه‌های انار و سس مخصوص، و دو شیشه آبمیوه دست‌ساز خنک که قطره‌های شبنم روی شیشه‌اش نشسته بود. 

سیاوش با دست‌ودلبازی بشقابم را پر کرد، قاشق و چنگال را مقابلم گذاشت و با لحنی پیگیر و مهربان گفت:
ـ بفرما، اینم از ناهار. ببین غذا چطوره؟ صبح زود خودم بخش زیادی‌ش رو آماده کردم، بقیه‌ش رو هم از یه جای مطمئن گرفتم که گرم بمونه. 

چنگال را برداشتم و تکه‌ای چشیدم:
ـ ممنون، واقعاً دست‌پخت و سلیقه‌ت عالیه. طعمش فوق‌العاده‌ست.

ـ از این سالاد مخصوص هم حتماً بکش؛ لیموی تازه‌ش رو خودم گرفتم، با روغن زیتون بکر خیلی خوب شده. کم نباشه برات؟ می‌خوای بازم برنج بکشم؟

ـ نه سیاوش، همین کاملاً کافیه. خودت هم غذات رو بخور تا سرد نشده.

سیاوش هم شروع کرد، نوشیدنی خنک را برایم در لیوان ریخت و گفت:
ـ این شربت آلبالوی خنک رو هم بنوش. هوای ساحل گرچه خنکه ولی آفتابش آب بدن رو می‌کشه.

ـ دستت درد نکنه. غذا خوردن با این منظره و صدای دریا حس خیلی متفاوتی داره.

بعد از تمام شدن غذا، ظرف‌ها را جمع کردیم و گوشه‌ای گذاشتیم. من به زیرانداز تکیه داده بودم و به آبی دریا خیره شده بودم که سیاوش بلند شد، آستین‌های تیشرتش را تا بالای آرنج بالا زد و کنار زیرانداز نشست. دست‌هایش را توی ماسه‌های نم‌دار فرو برد و با خنده‌ای کوتاه گفت:
ـ حالا وقتشه مهارت مهندسی رو توی شن‌ها ببینی!

با تعجب نگاهش کردم:
ـ می‌خوای چیکار کنی مهندس رادمنش؟

ـ یه قلعه شنی واقعی! از اون‌هایی که برج دیده‌بانی و خندق آب دارن.

با وسواس و ظرافت شروع کرد به روی هم چیدن ماسه‌ها و با دست‌هایش دیواره‌های کنگره‌دار می‌ساخت. دیدن مهندس رادمنش با آن پرستیژ و جدیت همیشگی‌اش که حالا این‌طور با خلوص نیت ماسه‌بازی می‌کرد، لبخند را روی لب‌هایم نشاند. 

همان موقع شروین کمی پایین‌تر، لبه ساحل دنبال موج‌های عقب‌نشینی‌کرده می‌دوید. پاهایش را محکم توی کف‌های سفید آب می‌کوبید، آب به اطراف می‌پاشید و با صدای بلند غش‌غش می‌خندید و برای مادرش شکلک درمی‌آورد. 

سیاوش سرش را بالا آورد، نگاهی به خنده‌ها و ورجه‌وورجه‌های شروین انداخت و خندید:
ـ انرژی این پسر بچه واقعاً عجیبه! ببین چطور با یه ذره کفِ آب این‌طوری از ته دل می‌خنده. کاش آدم‌ها وقتی بزرگ می‌شدن این‌قدر دنیارو سخت نمی‌گرفتن.

لبخندم را حفظ کردم و گفتم:
ـ بچه‌ها توی لحظه زندگی می‌کنن سیاوش. نه نگران گذشته‌ان، نه از آینده ترسی دارن.

درست در میانه همین آرامش و گفتگو، صدای زنگ ممتد گوشی سیاوش سکوت بینمان را شکست. سیاوش دست توی جیبش برد و صفحه گوشی را نگاه کرد. به وضوح دیدم که لبخند از روی چهره‌اش محو شد؛ 

سیاوش هول شد، نگاه معذبی به من انداخت، سریع از جایش بلند شد و گفت:
ـ هایرون، من... دو دقیقه برم اون‌طرف‌تر جواب بدم برمی‌گردم.

ـ باشه، برو.

سیاوش با قدم‌های بلند و تند از زیرانداز فاصله گرفت و پشت تخته‌سنگ‌های بزرگ ساحلی رفت تا صدایش در میان باد گم شود. من تنها نشستم و نگاهم دوباره به دریا کشیده شد...

اما دریا ناگهان رفتارش عوض شده بود. باد تندی از سمت افق وزید، رنگ آب کدر شد و موج‌هایی بلند و پرکف با شدت به سمت ساحل هجوم آوردند. ناخودآگاه نگاهم دنبال شروین گشت.

شروین برای گرفتن یک شیء شناور، چند قدم جلوتر رفته بود و ناگهان زیر پایش خالی شده بود؛ یک گودال عمیق و خطرناک در بستر ماسه‌ای! جریان کشنده آب در کسری از ثانیه جثه کوچک پسرک را به داخل کشید. سر شروین زیر آب رفت، دوباره بالا آمد و با دست‌های لرزانش آب را چنگ زد:
ـ ماااامااان!... کمـــک!...

صدای جیغ هیستریک و وحشت‌زده ساناز در ساحل پیچید:
ـ شروینم! بچه‌م رفت زیر آب! توروخدا یکی کمک کنه! پسرم داره غرق می‌شه!...

ساناز لبه آب به سرش می‌زد، اما از ترس عمق و امواج سهمگین جرئت جلو رفتن نداشت. دو سه نفری هم که دورتر در بازارچه بودند، یا از صدای امواج چیزی نمی‌شنیدند یا با دیدن خروش آب خشکشان زده بود. سیاوش هم خیلی دورتر، پشت صخره‌ها در حال صحبت بود.

هیچ زمانی برای تردید نبود. با یک حرکت از جا کنده شدم و با تمام سرعت به سمت دریا دویدم.

سرمای شوکه‌کننده آب به تنم نشست. شیرجه زدم. عمق آب ناگهان ناپدید شد و جریان قعر دریا مثل یک گرداب بدنم را کشید. موجی سنگین و خروشان محکم به سینه‌ام کوبید و آب شور دهان و گلویم را سوزاند. به زحمت سرم را از آب بیرون کشیدم. شروین دیگر توانی برای دست و پا زدن نداشت و دست‌های کوچکش در حال محو شدن در تاریکی آب بود.

با تمام توانی که در عضلاتم داشتم با امواج جنگیدم و خودم را به او رساندم. دستم را دراز کردم، لباس خیسش را محکم در مشتم گرفتم و او را به سینه‌ام چسباندم تا سرش بالای آب بماند. شروین سرفه می‌کرد و می‌لرزید.

 

نترس شروین! محکم منو بگیر… هیچی نیست، پیشتم خاله! چشم‌هات رو ببند و دهنت رو باز نکن!

اما دریا بی‌رحم‌تر از این حرف‌ها بود. ناگهان دیواره‌ای از آب پیش رویمان قد کشید و با سنگینی روی سرمان فرود آمد. حجم بزرگی از آب شور و سرد با شتاب داخل دهان و حلقم ریخته شد؛ طعم تلخ نمک و سوزش شدید گلویم نفسم را برید.

برای یک لحظه وحشتناک، احساس کردم زیر پایم کاملاً خالی شد. انگار کف دریا ناپدید شده بود و یک گرداب نامرئی پاهایم را با قدرتی مهارنشدنی به اعماق تاریک می‌کشید. تمام تنم پر از ترس و واهمه شد؛ ترسی که مثل یخ توی رگ‌هایم دوید.

میان مرگ وزندگی دست وپامیزدم، شروین روی گردنم سنگینی میکرد، برای یک لحظه تصویرمامان وبابا وعزیزجلوی چشمم تداعی شد، انگاری نفس کم اورده بودم، 

با این حال، در میان آن همه هول و هراس، تمام فکرم شروین بود. هر طور بود بدنم را سپر کردم و با آخرین رمق، بازوهایم را به سمت بالا کشیدم تا سر و صورت او بالای آب بماند و نفس بکشد. طفلک از شدت شوک و سرما حسابی ترسیده بود و تن کوچکش مثل بید می‌لرزید.

فریاد کشیدم:

 

ـ شروین… فقط منو ول نکن!

 

اما برای یک لحظه، احساس کردم نفسم تمام شد. دیگر هیچ توانی برای جنگیدن در عضلاتم نمانده بود. موج بعدی هر دوی ما را به قعر کشید. زیر آب هیچ هوایی نبود؛ ریه‌هایم از خالی بودن و فشار آب تیر می‌کشید و می‌سوخت. سنگینی سیاهی به مغزم هجوم آورد، پرده‌ای تاریک پیش رویم کشیده شد و چشمانم آرام‌آرام بسته شد…

 

 

ویرایش شده توسط بهاره شیرین سخن
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 265
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: من و ماه نام نویسنده: بهار شیرین سخن | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، جنایی، پلیسی، اجتماعی وطنز خلاصه: پسرمغرور، پولدارکه اصالت کرد دارد، درگیرگذشته ی مخوف وتاریک وسردخو

رمان من و ماه پیش گفتار این کتاب بر اساس ساخته ذهن تخیل نویسنده می باشد که البته بخش هایی از آن بر اساس واقعیت می باشد و وجود خارجی دارد درست مثل زمانی که هایرون دست به انتخاب سختی می زند هر داست

هایرون شخص اول رمان   #پارت دوم#   بعدازکلی سروکله زدن بالباسام یک مانتوسفیدعروسکی،باشلواربگ ذغالی پوشیدم درنهایت یک ریمل وبرق لب مهمون صورتم کردم که دوباره صدای زنگ گوشی مدرسه موش

#پارت251#

سیاوش

 

 

 

پشتم را به ساحل کرده بودم و پنجه‌هایم را از شدت کلافگی روی صخره سرد فشرده بودم. صدای ترلان پشت خط پر از گلایه و پرخاش بود، اما من حتی حوصله شنیدن بهانه‌هایش را هم نداشتم. نفسم را با حرص بیرون دادم و رو به ترلان گفتم:
ـ گفتم که مجبور بودم... الان بهتری؟ حواست هست چقدر دارم به خاطر مسائل شرکت وقت می‌ذارم؟ 

هنوز کلامم تمام نشده بود که ناگهان صدای جیغ ممتد و وحشت‌زده زنی از سمت ساحل، سکوت صخره‌ها را درید و توی گوشم پیچید:
ـ بچه‌م!... هایرووون! توروخدا کمکش کنید!...

سرم با شتاب به سمت دریا چرخید. نگاهم روی پهنه آب قفل شد و یک لحظه تمام بدنم بی‌رمق و کرخت شد. دیگر صدای ترلان را که پشت خط حرف می‌زد نمی‌شنیدم؛ اصلاً دنیای اطرافم محو شد. 

هایرون میان خروش امواج سهمگین با تمام وجود دست و پا می‌زد، آب او را بالا و پایین می‌کرد و چند نفر لبه ساحل ایستاده بودند و فقط وحشت‌زده نگاه می‌کردند! 

قلبم برای یک لحظه از حرکت ایستاد؛ خونی در رگ‌هایم نماند. گوشی را با تمام توان روی سنگ‌های ساحل پرت کردم، بی‌معطلی چرخیدم و با قدم‌هایی بلند و سرعتی جنون‌آمیز روی شن‌ها می‌دویدم. فریاد کشیدم، فریادی که حنجره‌ام را خراشید و در غرش دریا گم شد:
ـ هایروووووووووووون!... هایروووون!...

انگاری به دنبال نجات روحم از میان آب به پرواز درآمده بودم. دنیا و تمام کائنات در یک ثانیه نیست و نابود شده بود؛ هیچ چیزی در این جهان جز نجات هایرون برایم مهم نبود. از شدت ترس و واهمه قلبم با ضرباتی سنگین مشت به سینه‌ام می‌کوبید، دهانم از هراس خشک شده بود. درست وقتی به لبه آب نزدیک می‌شدم، دیدم که موج سیاهی سر کشید و هایرون و شروین هر دو با هم زیر آب رفتند و ناپدید شدند!

دیوانه‌وار خودم را به آب رساندم و شیرجه زدم. سرمای کشنده و فشار سنگین جریان آب دریا به تنم کوبید، قدم‌هایم سنگین شده بود و گرداب ماسه‌ها پاهایم را می‌کشید، اما با تمام توانی که داشتم با سینه امواج را شکافتم و جلو رفتم.

چند متر جلوتر، لای تلاطم کف‌آلود آب، دستی بی‌جان و موهای مشکی هایرون را دیدم که در حال فرو رفتن بود. زیر آب رفتم؛ دستم را دراز کردم و با تمام قدرت شانه و بازوی هایرون را چنگ زدم. هایرون شروین را محکم به تنش قفل کرده بود و تن بی‌جانش سنگین شده بود. 

با یک کشش قدرتمند، هر دوی آن‌ها را بالا کشیدم و به آغوشم چسباندم. سر هایرون بی‌اختیار روی سینه‌ام افتاد، لب‌هایش کبود بود و چشمانش کاملاً بسته. شروین هم بی‌رمق روی دست دیگرم افتاده بود و خفه سرفه می‌کرد. 

موج بعدی با تمام وزن به صورتم کوبید، اما من با دست و پاهایی که از فشار جریان کشنده می‌سوخت، هر دو را سفت به خودم فشردم. تن خیس و بی‌حرکت هایرون روی سینه‌ام آتشی از وحشت به جانم انداخته بود. 

در همان میانه آب، احاطه‌شده در میان امواج خروشان، بغضم مثل یک کوه آوار شد. برای اولین بار در تمام عمرم، شانه‌هایم لرزید، اشک‌های داغم با آب شور دریا یکی شد و از ته دل با گریه و التماس فریاد کشیدم:
ـ خداااااااااااااایا!... خودت کمک کن! تورو به خودت قسم هایرون رو ازم نگیر!... خداااایا!

هایرون را با یک دست به سینه‌ام محکم‌تر قفل کردم و با دست دیگرم شروین را بالا نگه داشتم و در حالی که با صدای بلند گریه می‌کردم، در میان امواج نالیدم:
ـ هایرون... چشم‌هات رو باز کن لعنتی!... من اینجام هایرون... هایرون توروخدا نرو... دووم بیار!

با تمام وجودم پا زدم، جریان دریا را عقب راندم و سانت به سانت به سمت خط کم‌عمق ساحل پیش رفتم...

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت252#

 

وقتی به ساحل رسیدم، همهمه‌ی عظیمی شکل گرفته بود؛ مردم دورمان جمع شده بودند و با اضطراب فریاد می‌زدند. ساناز، مادر شروین، با یک حرکت شروین را از دستم بیرون کشید، محکم به آغوشش چسباند و گریه‌ی بلندی سر داد:
ـ پسرم!... خدایا شکرت... شروینم!...

من اما هیچ‌کس را نمی‌دیدم. زانوهایم روی شن‌های خیس ساحل فرود آمد و هایرون را آرام روی زمین گذاشتم. موهای بلند و سیاهش خیس به ماسه‌ها چسبیده بود و رنگ به چهره نداشت. با دست‌های لرزانم صورتش را قاب گرفتم و با التماس فریاد زدم:
ـ صدامو می‌شنوی هایرون؟... توروخدا چشم‌هات رو باز کن!... هایرون، با من حرف بزن!

هیچ پاسخی نداد. دلم می‌خواست در همان لحظه بمیرم و این سکوت مرگبارش را نبینم. سرم را به بینی و دهانش نزدیک کردم؛ نفس‌هایش فوق‌العاده ضعیف و کند بود و قفسه‌ی سینه‌اش تکان نمی‌خورد. 

بی‌درنگ کف دو دستم را روی هم قفل کردم، روی قفسه‌ی سینه‌اش گذاشتم و با تمام تمرکزم شروع به ماساژ قلبی کردم تا آب‌های خورده‌شده خارج شود. با صدای بلند و لرزان می‌شمردم:
ـ یک... دو... سه... چهار... پنج... هایرون، توروخدا برگرد! یک... دو... سه...

چندین بار با تمام توان تکرار کردم، ولی بی‌فایده بود. قفسه‌ی سینه‌اش واکنشی نشان نمی‌داد. حس می‌کردم بندبند وجودم دارد از وحشت از هم می‌پاشد؛ دیدن هایرون در آن وضعیتِ بی‌جان، برایم از هر زهرِ هلاهلی کشنده‌تر و عذاب‌آورتر بود. 

چاره‌ای نداشتم، آخرین تیر ترکش را باید می‌زدم. 

سرم را خم کردم، بینی‌اش را گرفتم و لب‌هایم را روی لب‌های یخ‌زده و بی‌حرکتش گذاشتم. از تمام نفس‌های حبس‌شده‌ی درون سینه‌ام، چندین بار با قدرت درون دهانش دمیدم. تمام بدنم از تب و التهاب این پیوند مرگ و زندگی داغ شده بود، اما تمام روح و فکرم پیش هایرون بود؛ دختری که حالا می‌فهمیدم نفسم به بندِ نفس‌های او وصل است. 

آخرین نفس را که با تمام وجودم به ریه‌هایش فرستادم و سرم را عقب کشیدم، ناگهان سینه‌اش با شتاب و انقباضی شدید بالا و پایین شد. هایرون به پهلو چرخید و حجم زیادی از آب دریا با سرفه‌هایی سنگین و خفه‌کننده از دهانش بیرون ریخت.

نفس عمیقی کشید و چشمان کم‌فروغ و بی‌حالش آرام‌آرام روی چهره‌ی خیس از اشک من باز شد.

با دیدن این صحنه، صدای صلوات بلند جمعیت ساحل را پر کرد:
ـ «اللهم صل علی محمد و آل محمد... خدا رو شکر برگشت!»

از دور صدای آژیر و فریاد تیم کمک‌های پزشکی و نیروهای هلال‌احمر می‌آمد که با تجهیزات و گام‌هایی تند به ما نزدیک می‌شدند:
ـ «راه رو باز کنید! بذارید تیم برسه!»

اما من با دیدن نگاه کم‌جان هایرون، بغضم با گریه‌ای بی‌امان شکست. بی‌معطلی او را بالا کشیدم، سرش را محکم به سینه‌ام فشردم و با چشمانی اشک‌بار نالیدم:
ـ خدایا شکرت... خدایا هزار بار شکرت...

انگاری خون دوباره در رگ‌های منجمدشده‌ام جاری شده بود. هایرون در میان سینه‌ی من، با صدایی بسیار ضعیف و لرزان زمزمه کرد:
ـ سیاوش...

اشک‌هایم روی موهای خیسش چکید و با بغض و لحنی پر از تمنا در گوشش گفتم:
ـ جانِ سیاوش... جانِ سیاوش، چشم‌هات رو نبند... من اینجام، همه چی تموم شد.

نیروهای هلال‌احمر و کادر درمان به ما رسیدند و دور هایرون و شروین حلقه زدند. یکی از امدادگران کنارم زانو زد و گفت:
ـ  اجازه بدید، باید سریع اکسیژن وصل کنیم و علائم حیاتی رو چک کنیم. نگران نباشید، خطر رفع شده.»

با کمک آن‌ها هایرون را روی برانکارد گذاشتند و مشغول رسیدگی تخصصی شدند. من آرام یک قدم عقب رفتم، به آسمان نگاه کردم، دستی به صورتم کشیدم و از اعماق وجودم با قلبی لرزان گفتم:
ـ خدایا... شکرت که نذاشتی تموم بشه... شکرت.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت253#

 

 

داخل کابین آمبولانس، بوی تند الکل و صدای یکنواخت مانیتور با تپش‌های نامنظم و دیوانه‌وار قلبم یکی شده بود. لباس‌های خیس از آب دریا به تنم سنگینی می‌کرد و سرمایی گزنده تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود، اما من فقط به یک نقطه خیره بودم؛ به هایرون که با ماسک اکسیژن روی تخت فلزی خوابیده بود و قطره‌های سرم قطره‌قطره به رگ دست کبودش می‌چکید.

 

دست یخ‌زده‌اش را محکم میان دو دستم گرفته بودم و گرمای تنم را به پوست بی‌رمقش می‌بخشیدم. چشمانش را نیمه‌باز کرد. نگاه خسته‌اش روی چهره‌ی آشفته، موهای خیس و چشم‌های کاسه‌ی خون من نشست. آرام ماسک را با دست دیگرش کمی پایین کشید و با صدایی گرفته و شبیه نجوا گفت:

ـ سیاوش... چرا این‌طوری نگاه می‌کنی؟

 

نفس حبس‌شده‌ام با لرزشی از خشم و اندوه بیرون ریخت. دندان‌هایم را روی هم فشردم و با لحنی که میان عصبانیت و بغض گیر کرده بود، گفتم:

ـ چطوری نگاه کنم هایرون؟ ها؟ بگو چطوری نگاه کنم وقتی نیم ساعت پیش داشتم جسد بی‌جانت رو از آب می‌کشیدم بیرون؟

 

هایرون پلک زد، قطره اشکی گوشه‌ی چشمش لغزید و گفت:

ـ شروین... بچه حالش خوبه؟

 

از این بی‌خیالی‌اش نسبت به جان خودش کلافه شدم. دستش را محکم‌تر فشار دادم و با صدایی بم و سرشار از تنش گفتم:

ـ شروین خوبه! مادرش پیششه و نجات پیدا کرد. ولی تو چی؟ چرا بدون فکر پریدی وسط اون موج‌ها لعنتی؟! نمی‌فهمیدی دریا شوخی نداره؟ اگه ثانیه‌ای دیرتر می‌رسیدم چی؟ جواب منو بده، هایرون!

 

هایرون لب‌های خشکش را تر کرد و با صدایی ضعیف اما محکم گفت:

ـ نمی‌تونستم وایسم و غرق شدنش رو ببینم... دست خودم نبود سیاوش. مگه تو بودی وایمیستادی؟

 

خم شدم سمت صورتش. فاصله‌مان آن‌قدر کم شد که گرمای نفس‌های لرزانم به گونه‌اش می‌خورد:

ـ من به جهنم! هایرون، اگه چیزیت می‌شد من چی‌کار می‌کردم؟ می‌فهمی اون چند دقیقه توی آب چی به روزم اومد؟ من مردم و زنده شدم... قلبم وایساد! من نمی‌تونستم بذارم تو بمیری... می‌فهمی؟ من نمی‌تونم بدون تو بمونم!

 

سکوت سنگینی توی کابین حاکم شد. فقط صدای آژیر بود که سکوت را می‌شکست. هایرون با تعجب و بغضی عمیق توی چشم‌هایم زل زد؛ انگار لای این کلمات عصبی، معنایی را شنیده بود که مدت‌ها از زبانم انتظارش را داشت. لب‌هایش لرزید و آرام گفت:

ـ ولی تو برگشتی... کمکم کردی

 

ـ هیچ‌وقت ولت نمی‌کنم... حتی اگه خودت بخوای.

 

به درمانگاه ساحلی که رسیدیم، هایرون را سریع به یک اتاق خصوصی منتقل کردند. دکتر بعد از معاینه دقیق ریه‌ها گفت خطر ذات‌الریه با اقدام سریع اولیه و خارج شدن به موقع آب دریا رفع شده و فقط نیاز به استراحت، گرم شدن و تمام شدن سرم‌ها دارد.

 

روی صندلی کنار تختش نشسته بودم و نگاهم حتی یک ثانیه از صورت رنگ‌پریده‌اش کنده نمی‌شد. پتوی گرم را بالاتر کشیدم و دور شانه‌هایش مرتب کردم. هایرون کمی به سمتم چرخید، دستش را آرام روی مچ دست من گذاشت و گفت:

ـ سیاوش... تو خودت هنوز خیسی، داری می‌لرزی. برو یه لباسی عوض کن، یه دوش بگیر... من حالم خوبه، جاییم درد نمی‌کنه.

 

تلخ خندیدم، دستم را روی پیشانی‌اش گذاشتم تا مطمئن شوم تب ندارد، چشم در چشمش دوختم و خیلی آرام و شمرده گفتم:

ـ تا وقتی این سرم تموم نشه و با پای خودت از این در بیرون نیای، من از کنار این تخت تکون نمی‌خورم. فهمیدی؟ 

 

هایرون نفس عمیقی کشید، لبخند کم‌جانی گوشه لب‌های بی‌رنگش نشست، سرش را روی بالش جابه‌جا کرد و در حالی که نگاهش نرم‌تر از همیشه شده بود، آرام چشمانش را بست و به خوابی سبک رفت. من ماندم و سکوت اتاق، و حقیقتی که دیگر هیچ جوره نمی‌شد پنهانش کرد؛ تمام دنیای من در همین چند وجب تخت خلاصه شده بود.

 

ویرایش شده توسط بهاره شیرین سخن
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت254#

 

آخرین قطره‌های سرم که به انتهای لوله پلاستیکی رسید، پرستار برای کشیدن سوزن وارد اتاق شد. هایرون آرام چشم‌هایش را باز کرد؛ هنوز هاله‌ای از خستگی و شوکِ دریا در نگاهش موج می‌زد، اما دیگر از آن رنگ‌پریدگی مرگبار خبری نبود.

 

پرستار پنبه‌ی الکلی را روی دستش فشار داد و گفت:

ـ « تموم شد جناب. دکتر وضعیت ریه‌ها رو چک کردن، اکسیژن خونشون کاملاً برگشته. فقط امشب باید محیط گرم باشه، مایعات گرم بخورن و خوب استراحت کنن.»

 

سرم را به نشانه تشکر تکان دادم:

ـ ممنون، حواسم هست.

 

به سمت هایرون رفتم. پتو را کنار زدم و دستم را پشت کمرش گذاشتم تا بنشیند. هنوز کمی گیج بود و پاهایش روی زمین تعادل نداشت. کف دست‌هایش را روی شانه‌های من تکیه داد و با صدایی آرام گفت:

ـ فکر کنم خودم می‌تونم راه بیام... سنگینم سیاوش.

 

بی‌آنکه مجالی برای اصرار به او بدهم، دست راستم را زیر زانوهایش و دست چپم را دور کمرش حلقه کردم و او را با یک حرکت در آغوش کشیدم. سرش ناخودآگاه روی سینه‌ام افتاد.

 

ـ ساکت شو هایرون... تو پرِ کاهی، چی داری می‌گی؟ 

 

هایرون دستش را دور گردنم قفل کرد و نفس عمیقی کشید. عطر نمک و نسیم دریا هنوز لای پیچ‌وتاب موهای مشکی‌اش مانده بود. او را تا درِ خروجی درمانگاه بردم و آرام روی صندلی جلوی جگوار نشاندم. ماشین واهلایی برایم اورده بود، کمربندش را بستم و بخاری ماشین را روی بیشترین درجه گذاشتم تا گرمای مطبوع، لرز نامحسوس تنش را محو کند.

 

مسیر رسیدن به ویلای ۱۷ در سکوتی عمیق گذشت؛ سکوتی که این بار سنگین یا معذب‌کننده نبود، بلکه مثل یک پناهگاه امن هر دوی ما را در بر گرفته بود. 

 

وقتی ماشین را جلوی ویلا پارک کردم، دوباره به سمتش رفتم تا پیاده‌اش کنم، اما هایرون لبخند ضعیفی زد و گفت:

ـ سیاوش، دیگه تا توی اتاق رو واقعاً می‌تونم راه بیام! تو خودت چند ساعته با لباس خیس و نم‌دار این‌طرف و اون‌طرف می‌دوی... اول به فکر خودت باش.

 

دستش را گرفتم، اما بازویش را رها نکردم تا تکیه‌گاهش باشم. با گام‌های آهسته وارد ویلا شدیم. مستقیم او را به اتاق خواب بردم، پتو را روی تخت مرتب کردم و رو به رویش ایستادم:

ـ اول یه دوش آب گرم می‌گیری. بعد مستقیم می‌ری زیر پتو. تا من یه چیزی برای خوردن درست کنم، حق نداری از جات تکون بخوری. فهمیدی؟

 

هایرون به چشم‌های نگران و جدی من نگاه کرد. این بار لجبازی نکرد؛ سرش را به نشانه اطاعت خم کرد و گفت:

ـ باشه فقط خودت هم حتماً لباست رو عوض کن، صدات گرفته.

 

لبخند محوی روی لبم نشست:

ـ حواسم هست.

 

بعد از اینکه مطمئن شدم هایرون به حمام رفته، سریع به اتاق خودم رفتم، لباسموعوض کردم و هودی مشکی و شلوار راحتی پوشیدم. ازبین خریدهای اهلایی چشمم به بسته سوپ اماده افتاد،دستوراماده اش وخوندم وتوعرض10دقیقه اماده شد، یک کاسه سوپ سبک و یک فنجان دمنوش داغ با عسل آماده کردم و روی سینی گذاشتم وگوشی جدیدش که هنوزروی میزبودبرداشتم و به اتاق هایرون برگشتم.

 

هایرون با یک لباس راحتی گرم روی تخت نشسته بود و موهای بلندش را لای حوله پیچیده بود. سینی را روی میز کنار تخت گذاشتم و لبه‌ی تخت، درست رو به رویش نشستم. فنجان دمنوش را دستش دادم:

ـ اول اینو بخور تا گلوت نرم بشه. طعم تلخ آب دریا هنوز توی گلوت مونده، این گوشیتم بگیرفعالش کن که خانوادت بتونن باهات حرف بزنن، گوشی وگرفت وروی تخت گذاشت

 

فنجان را با دو دست گرفت، جرعه‌ای نوشید و گرمای فنجان به گونه‌هایش رنگ بخشید. با چشم‌هایی که پر از سوال و احساسات مبهم بود، به چهره‌ام خیره شد. سکوت اتاق فقط با صدای برخورد ملایم باران به شیشه‌ها شکسته می‌شد.

 

هایرون آرام فنجان را پایین آورد و با لحنی بسیار نرم و محتاط پرسید:

ـ سیاوش... وقتی زیر آب بودم..چه حالی شدی

 

خیلی شمرده گفتم:

ـ من توی اون چند دقیقه، اندازه تمام سی و چند سال عمرم ترسیدم. برای اولین بار توی زندگیم، از ته قلبم حس کردم اگه نباشی، هیچی دیگه معنا نداره. پس دیگه هرگز... هرگز جونت رو این‌طوری کف دستت نذار. 

 

هایرون نفسش حبس شد. مردمک چشم‌هایش لرزید ونگاهش رابه نگاهم دوخت وگفت

یک لحظه فکرکردم دیگه تموم کردم

انگشتم وروی لباش گذاشتم_هیچی نگو، فقط بخواب

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت255#



درِ اتاق هایرون را نیمه‌باز گذاشتم تا اگر بیدار شد یا در خواب کابوس دید، خیلی سریع صدایش را بشنوم. تمام بدنم از خستگی و تنشِ آن روز طولانی کوفته بود، اما می‌دانستم به این زودی‌ها خواب به چشم‌هایم نمی‌آید.

برق سالن را روشن نکردم. فقط نور نقره‌ای ماه بود که از شیشه‌های قدی ویلا روی کفپوش چوبی می‌تابید. به جای آنکه به اتاق خودم بروم، به سمت مبل چرمی تک‌نفره‌ای که رو به پنجره‌های بزرگ سالن قرار داشت رفتم (چون می‌دانستم روی کاناپه خوابم نمی‌برد و اصلاً کاناپه برای من جای استراحت نیست). خودم را روی مبل رها کردم، سرم را به پشتی‌اش تکیه دادم و پاهایم را دراز کردم.

چشم‌هایم را بستم، اما به محض بسته شدن پلک‌هایم، دوباره همان تصاویر مثل پتک توی سرم کوبیده شد.

صدای خروشان و بی‌رحم امواج... سرمای استخوان‌سوزی که وقتی توی آب پریدم حس کردم... و بدتر از همه، آن چند ثانیه‌ی لعنتی که روی سطح آب تاریک دنبالش می‌گشتم و پیدایش نمی‌کردم. دست‌هایم را روی صورتم کشیدم و نفس عمیق و لرزانی بیرون دادم.

وقتی روی ماسه‌ها بی‌جان افتاده بود، وقتی قفسه سینه‌اش زیر دست‌هایم با فشارهای من بالا و پایین می‌رفت ولی هیچ نفسی برنمی‌گرداند... همان‌جا، روی همان ماسه‌های خیس بود که فهمیدم
من، سیاوش رادمنش، کسی که همیشه همه چیز را با منطق پیش می‌برد و روی تمام زندگیش کنترل داشت، امروز در برابر احتمال از دست دادنِ دختری با موهای بلند موج‌دار مشکی، کاملاً خلع سلاح شده بودم. ترسِ واقعی را امروز لمس کردم؛ ترسی که تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود و حالا با یادآوری‌اش، دوباره ضربان قلبم را بالا می‌برد...

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت256#

 

نمی‌دانم ساعت چند بود که بالاخره خوابِ سبک، کوتاه و آشفته‌ام دست از سرم برداشت. زمزمه‌ی آشنا و مداوم لرزش گوشی روی میز عسلی، سکوت ویلا را شکست و مرا به خودم آورد.

 

بیدار شدن، خودش یک شکنجه‌ی تمام‌عیار بود.

 

دردی عمیق و فلج‌کننده مثل موج از ستون فقراتم بالا خزید و در تک‌تک عضلات و تاندون‌هایم پیچید. سرمای آب دریا، تقلاهای سنگین و نفس‌گیر زیر موج‌ها، خم شدن‌های مداوم روی ماسه‌ها برای احیای قلبی و ساعت‌ها دویدن با لباس‌های خیس و نم‌دار... بدنم حالا داشت با بی‌رحمی تمام تاوانش را پس می‌گرفت. عضلات گردن و شانه‌هایم چنان سفت و خشک شده بودند که درست مثل یک تکه چوب خشکیده به نظر می‌رسیدند؛ طوری که هر حرکت کوچکی تیری از درد در تنم می‌انداخت.

 

با نفسی سنگین و کلافه، آرام از روی مبل تک‌نفره بلند شدم تا مبادا مفاصلم زیر این فشار خرد شوند.

 

پیش از هر کاری، پاهایم بی‌اختیار راه اتاق هایرون را در پیش گرفتند.

 

درِ اتاق نیمه‌باز بود. ایستادم و از لای همان شکاف باریک، به تاریکی ملایم و آرامش اتاق سرک کشیدم. هایرون زیر پتو به پهلو خوابیده بود. موهای بلند و موج‌دار مشکی‌اش روی بالش پخش شده بود و چهره‌اش — همان چهره‌ای که چند ساعت پیش روی ماسه‌ها بی‌رنگ و سرد شده بود — حالا رنگی آرام و زنده به خود گرفته بود. صدای ریتم منظم و ملایم نفس‌هایش در فضای ساکت اتاق پیچیده بود؛ صدایی که هر ضربانش به قلب بی‌قرارم اطمینان می‌داد که زنده است و در امان.

 

گوشی در دستم دوباره لرزید. برای اینکه صدای لرزش پی‌درپی آن هایرون را بیدار نکند، در را در همان حالت نیمه‌باز گذاشتم و بی‌صدا به سمت حیاط راه افتادم.

 

هوای حیاط خنک بود و بوی نمک و نسیم دریا پوست تنم را لمس می‌کرد. صفحه گوشی را نگاه کردم؛ اسم «مادر» روی صفحه روشن و خاموش می‌شد. فوراً دکمه اتصال را زدم و گوشی را کنار گوشم گذاشتم:

 

ـ جانم مادر... چیزی شده؟ چرا گریه می‌کنی...

 

اما به جای پاسخ آرام، صدای هق‌هق گریه‌ی مادر از پشت خط برخاست و تمام وجودم را لرزاند:

ـ سیاوش... هیچ معلومه کجایی؟! منو با این پسره‌ی بی‌فکر تنها ول کردی کجا رفتی؟ قبلاً خوب بود، باز ترلان کنارم بود...

 

عصبی و نگران شدم. لحنم تند شد و گفتم:

ـ چی شده؟! 

 

مادر با گلایه و گریه ادامه داد:

ـ دیگه می‌خواستی چی بشه؟ کاش منم با اردلان رفته بودم و راحت شده بودم! این از فرید که معلوم نیست چیکار می‌کنه، یک هفته است خونه نیومده... اونم از تو که چند ساله جیگرم رو به آتیش کشوندی! گفتم با ترلان ازدواج می‌کنی سروسامان می‌گیری، نشد... حالا که اون دختره رو معرفی کردی، تو اون همه دوست و آشنا ورش داشتی آوردی، بازم خبری نشد! مگه نگفتی خانواده‌اش اینجا نیستند؟ یعنی برنگشتند؟!

 

کلافه رو به مادر غریدم؛ اصلاً الان وقتِ مناسبی برای این حرف‌ها نبود:

ـ مادر الان وقت این حرف‌ها نیست، من خیلی کار دارم!

 

ولی خشم مادر فراتر از این حرف‌ها بود و با بغض فریاد زد:

ـ دیگه هرچی باهات راه اومدم بسه! فرید هم به تو نگاه کرد و یاغی شد! چند ساله به حال خودتون گذاشتمتون چی شد؟ چند سال پیش تو رو از دست دادم، چند وقت پیش هم کم مونده بود برای فرید رخت سیاه بپوشم! یا یک فکری بکن و ماجرای اون دختر رو رسمی کن، یا من خودم از فردا دست به کار می‌شم و خانواده‌اش رو پیدا می‌کنم... حالا خود دانی!

 

می‌خواستم کلمه‌ای به زبان بیاورم و مانعش شوم، اما صدای بوق ممتد توی گوشی پیچید و خط قطع شد.

 

عصبی شده بودم. نفسی پر از آه و سردرگمی از سینه‌ام سر دادم. فرید توی چنگال رایان احتشام اسیر شده بود و از من کاری ساخته نبود... تهدید مادر هم مثل یک شمشیر بالای سرم معلق مانده بود.

 

سریع شماره‌ی فرید را گرفتم. بوق پشت سر بوق خورد، اما جواب نداد. دوباره گرفتم، باز هم بی‌فایده بود. زیر لب لعنتی به او فرستادم. حسابی به هم ریخته بودم؛ انگاری خودم هم گیج و سردرگم شده بودم، درست مثل یک کلاف سردرگم و پیچیده.

 

نفسی عمیق کشیدم و این بار شماره‌ی صدرا را گرفتم. تنها کسی که می‌توانست کمی از این بار روانی‌ام کم کند صدرا بود. بلافاصله صدای گرمش توی گوشی پیچید:

ـ جانم رفیق!!!!

 

با صدایی بم و خسته از این همه اتفاق تلخ گفتم:

ـ اوضاع رو به راههههه؟!!!!

 

صدرا با انرژی و هیجان گفت:

ـ همه چیز اوکیه! باورم نمی‌شه سیاوش، اندیکاتورهای پیکانی معاملات رو تو تراز صفحه‌ی بورسی دیدی؟ چه رشدی کردیم پسر! اگه همین‌جوری پیش بریم می‌ترکونیم!

 

خوشحالی‌اش برای رشد این مدت سهام‌ها منطقی بود، اما من انگاری فکر و حالم جای دیگری سیر می‌کرد؛ دیگر این رادیکال‌ها و رشدهای جهت‌یافته هم حالم را خوب نمی‌کرد.

 

صدرا با هیجان ادامه داد:

ـ شنیدی چی گفتم؟ قیطانی و سهامداراش اینجا بودن، می‌خواستن با رشوه و اصرار با ما شراکت کنند، ولی طوری پرونده‌شون رو بستم که... 

 

مکثی کرد و وقتی سکوتم را دید با تعجب گفت:

ـ سیاوش؟ می‌شنوی چی می‌گم؟ چرا حرف نمی‌زنی؟

 

انگاری بغضی عجیب روی گلویم مثل یک خرچنگ حلقه بسته بود و راه نفسم را می‌بست. با صدای گرفته‌ام گفتم:

ـ شنیدم...

 

صدرا با نگرانی پرسید:

ـ چرا پس حرف نمی‌زنی؟

 

ـ حالم خوب نیست...

 

صدرا لحنش کاملاً عوض شد و با دلهره گفت:

ـ صدات چرا گرفته؟ اتفاقی افتاده؟ موضوع مرتبط با ترلانه؟!!!!

 

نمی‌دانستم چی باید بگویم؛ خودمم نمی‌دانستم چه مرگمه. ولی فقط صدرا بود که می‌شد باهاش دردِدل کرد و کمی آرام شد. با زحمت و بریده‌بریده گفتم:

ـ هایر... ون

 

صدرا با تعجب پرسید:

ـ هایرون چی؟

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت257#

 

**دیدگاه: هایرون**

سیاهی همه‌جا را بلعیده بود. یک تاریکی غلیظ و بی‌انتها که هر چه در آن دست‌وپا می‌زدم، راه به جایی نمی‌بردم. همه‌چیز در مِه و گم‌گشتگی مطلق فرو رفته بود؛ انگار وسط ناکجاآبادی رها شده بودم که نه صدایی در آن پژواک داشت و نه نوری به داد چشم‌هایم می‌رسید.

ناگهان کمی جلوتر، قامت آشنایی را میان آن تاریکی مبهم دیدم. «عزیز» بود؛ با همان چادر همیشگی‌اش که گردیِ مهربان صورتش را قاب گرفته بود. اما قدم‌هایش تند بود؛ داشت جلوجلو می‌رفت و لحظه‌به‌لحظه از من دورتر می‌شد. هر چه می‌دویدم تا به او برسم، فاصله‌مان بیشتر می‌شد. دست‌هایش را بالا آورد و برایم آرام دست تکان داد؛ یک «بای‌بای» تلخ و سرد که بوی رفتن و نرسیدن می‌داد. هر چه فریاد زدم «عزیز، صبر کن!»، حتی برنگشت نگاهم کند؛ فقط دور شد و در سیاهی محو گردید.

هنوز از شوک رفتن او بیرون نیامده بودم که نگاهم به زمین افتاد. قلبم از حرکت ایستاد... بابا بود. روی زمین سرد افتاده بود؛ بی‌حرکت، بی‌روح، درست مثل یک مرده‌ی متحرک که تمام جان و رمقش را از تنش کشیده باشند. چشم‌هایش به نقطه‌ای نامعلوم خیره مانده بود و هیچ حیاتی در چهره‌اش دیده نمی‌شد. 

وحشت تمام رگ‌هایم را منجمد کرد. حس خفگی چنگ انداخت به گلویم و تمام دردم به یک جیغ بلند و کرکننده تبدیل شد:
ـ «باباااااااا!»

با یک پرش شدید و تکان ناگهانی از جا پریدم.

نفس‌نفس می‌زدم. هوا روشن شده بود و نور کم‌رمق صبحگاهی به داخل اتاق می‌تابید. عرق سردی روی پیشانی و گردنم نشسته بود و تنم مثل بید می‌لرزید. هنوز تصویر چهره‌ی بی‌جان بابا و رفتنِ عزیز جلوی چشم‌هایم رژه می‌رفت. بغضم شکست و هق‌هق گریه‌ام با صدای بلند فضای اتاق را پر کرد.

چند ثانیه نگذشته بود که در با شتاب باز شد و سیاوش سراسیمه خودش را داخل اتاق انداخت. چشم‌هایش سرخ بود و آثار بی‌خوابی و بهت در صورتش موج می‌زد. با دیدن حال و روز من، بی‌معطلی جلو آمد، کنار تخت زانو زد و مرا محکم به آغوش کشید:
ـ «هایرون! چی شده؟ نترس... من اینجام... خواب دیدی، همه‌چیز خوبه... آروم باش...»

اما حرارت دست‌ها و صدای بم او هم نمی‌توانست آتشی را که به جانم افتاده بود خاموش کند. انگار در دنیای دیگری سیر می‌کردم. با وحشت و سراسیمگی دست‌هایم را حائل سینه‌اش کردم و خودم را با شتاب از آغوشش بیرون کشیدم:
ـ «نه... نه... باید زنگ بزنم...»

دست‌های لرزانم را به سمت میز عسلی دراز کردم و گوشی را چنگ زدم. بی‌آنکه به نگاه مبهوت سیاوش توجه کنم، صفحه را باز کردم و بلافاصله شماره‌ی بابا را گرفتم. صدای بوق اول... دوم... و بالاخره صدای خسته اما گرم بابا در گوشی پیچید:
ـ «جانم بابا؟ هایرون دخترم؟»

با شنیدن صدایش، اشکم دوباره سرازیر شد، ولی سعی کردم صدایم را کنترل کنم:
ـ «سلام بابا... خوبی؟ حالت خوبه؟ توروخدا بگو خوبی...»

صدای بابا کمی گرفته بود و با دلواپسی گفت:
ـ «خوبم دخترم، تو چرا صدات این‌طوریه؟ چت شده اول صبحی؟ هایرون، مادرت تا صبح نخوابیده... همه‌اش خواب تو رو می‌دیده و بی‌قراری می‌کرده. دلش آروم و قرار نداره.»

بغضم را با درد قورت دادم. بابا آه کوتاهی کشید و با لحنی که کاملاً جدی و قاطع شده بود ادامه داد:
ـ «دخترم، این دو ماه قراردادت تموم شد. مگه نگفتی فقط دو ماه طول می‌کشه؟ من دیگه نمی‌تونم اجازه بدم بیشتر از این اونجا بمونی. اگه بخواد بیشتر از این طول بکشه، خودم همین امروز به رادمنش زنگ می‌زنم و همه‌چیز رو تموم می‌کنم.»

هول شدم. ترسی مضاعف به جانم افتاد که مبادا همه‌چیز به هم بریزد. تندتند گفتم:
ـ «نه بابا! بهش زنگ نزنید، خودم باهاش حرف می‌زنم... منم دیگه طاقتم تموم شده، نمی‌تونم بدون شماها سر کنم... همین روزا برمی‌گردم، قول می‌دم.»

بعد از چند کلمه‌ی کوتاه و اطمینان دادن به بابا، تماس را قطع کردم. 

گوشی از دستم روی تشک افتاد. تمام وجودم پر از تنش و هراس بود؛ درست مثل وحشت‌زدگانی که از دنیای مردگان برگشته باشند، به دور و برم نگاه کردم. وضعیتم عادی نبود؛ فقط یک فکر در مغزم می‌کوبید: *باید برگردم.*

سرم را بالا آوردم و به سیاوش که مات و نگران به من خیره شده بود، نگاه کردم و با صدایی لرزان و غیرطبیعی گفتم:
ـ «من باید برم تهران... دیگه نمی‌شه اینجا بمونم. حتی یک ساعت دیگه هم نمی‌تونم بمونم!»

بی‌معطلی از روی تخت پریدم پایین. تن‌دردم را فراموش کردم و با هجوم و شتابی دیوانه‌وار به سمت کمد رفتم. چمدانم را کشیدم بیرون و پرتش کردم روی زمین. قفلش را باز کردم و شروع کردم به چنگ زدن به لباس‌ها و ریختن آن‌ها داخل چمدان. دست‌هایم چنان می‌لرزیدند که لباس‌ها از دستم می‌افتادند، اما باز برمی‌داشتم و مچاله در چمدان می‌چپاندم.

سیاوش خودش را به من رساند. دستش را روی بازویم گذاشت و با التماس و نگرانی گفت:
ـ «هایرون، داری چیکار می‌کنی؟ گوش بده به من... آروم باش لعنتی، یه لحظه وایسا حرف بزنیم!»

اصلاً صدایش را نمی‌شنیدم. نگاهم تار بود و با حرص دستش را پس زدم و پیراهن دیگری را از چوب‌لباسی کشیدم:
ـ «ولم کن سیاوش! باید جمع کنم، باید برم فرودگاه... نمی‌تونم بمونم!»

سیاوش چند بار دیگر سعی کرد مهارم کند:
ـ «هایرون با توام! آروم باش... گوش کن چی می‌گم!»

اما من با همان حالت جنون‌آمیز و سراسیمه فقط لباس‌ها را می‌ریختم داخل چمدان و چنگ می‌زدم به وسایلم. تا اینکه بالاخره سیاوش طاقتش طاق شد؛ دست انداخت، دسته‌ی چمدان را با تمام قدرت از زیر دستم کشید و با فریادی بلند که توی دیوارها پیچید، غرید:
ـ «هاااااااااایروووووون! آروم باش!»

صدای فریادش مثل یک شوکِ سنگین توی سرم خالی شد. حرکتم در کسری از ثانیه خشک شد. با نفس‌های بریده و چشم‌هایی خیس از اشک و پر از تردید و گیجی، خیره شدم به چشم‌های خشمگین و هم‌زمان نگران سیاوش. سکوتی سنگین بین‌مان افتاد؛ تنها صدای نفس‌های بلند و نامنظم ما بود که در اتاق شنیده می‌شد.

سیاوش وقتی دید متوقف شده‌ام، نفس عمیقی کشید تا خشم و تپش قلبش را فرو بنشاند. دستش را آرام از روی چمدان برداشت. یک قدم به سمتم آمد، نگاهش نرم شد و با لحنی آرام، متین و اطمینان‌بخش گفت:
ـ «خودم آخر هفته برت می‌گردونم... بهت قول می‌دم.»

فریادش که در اتاق پیچید و دستش با قدرت چمدان را از من کشید، حرکتِ دیوانه‌وارم در یک آن خشک شد. با همان نفس‌های بریده و چشم‌هایی که از اشک و وحشت می‌سوخت، مات و مبهوت به او خیره شدم. سیاوش وقتی دید ایستاده‌ام، قفسه‌ی سینه‌اش را با نفسی عمیق پایین داد. رنگ از روی خشمش کم شد و با لحنی آرام و مهربان گفت:

 

ـ «الان فقط استراحت کن… چیزی نیست، خواب بد دیدی.»

 

اما کلامش اصلاً به جانم ننشست. تصویرهایی که از آن خواب در ذهنم حک شده بود، مثل خوره به جانم افتاده بود. بغض دوباره راه گلویم را بست و با هق‌هقِ گریه که سراسر وجودم را می‌لرزاند، روی لبه‌ی تخت فرو نشستم و بریده‌بریده گفتم:

خواب بدی بود سیاوش… من از گم شدن می‌ترسم… من از دیدن بابام تو این حال می‌ترسم… من باید برگردم… توروخدا بذار برم… بهت قول می‌دم، قول می‌دم خسارتت هرچی باشه بدم… مگه نگفتی دو ماهه؟! الان دو ماه تموم شده… من می‌خوام برم…»

 

اشک‌ها امانم را بریده بودند؛ بدون هیچ کنترلی روی گونه‌هایم جاری می‌شدند و طعم شورشان ته گلوییم سنگینی می‌کرد.

 

حالم اصلاً خوب نبود؛ انگار دیوانه شده بودم. آن خواب، شک عجیبی در دلم انداخته بود؛ شک و وحشتی که از ته جانم ریشه باز کرده بود. ته دلم می‌لرزید؛ انگار آشوب و همهمه‌ای کور در دلِ تنگم خانه کرده بود و آرام‌و‌قرار را از من ربوده بود. دلم نمی‌خواست چیزی بشنوم، فقط می‌خواستم بروم؛ به همان‌جا که عزیز بود، بابا بود، مادر بود… به خانه‌ای که امنیت در آن معنا داشت.

سیاوش متوجه حالِ پریشانم شد. با همان حالت کلافگی و دستپاچگی همیشگی‌اش، دستی توی موهایش کشید و آن‌ها را به هم ریخت. رگ گردنش بالا آمده بود و چشمانش سرخ شده بود؛ سرخی‌ای که از نگرانی بود، نه خشم. اما در همان حال، غرور و تحکم همیشگی در قاب چشمانش موج می‌زد. چند ثانیه سکوت کرد و بعد با لحنی قاطع و محکم، که ته‌اش از خواهش و نگرانی لبریز بود، گفت:

 

ـ «باشه، تو فقط بخواب… خودم آخر هفته برت می‌گردونم. بهت قول می‌دم.»

 

این را گفت، برگشت و از اتاق بیرون رفت.

 

در که بسته شد، صدای قدم‌هایش کم‌کم در سالن محو شد و من تنها ماندم با قولش، با اشک‌هایم و با تصویرهایی که از خواب، مثل زخمی تازه، هنوز در پلک‌هایم می‌سوخت: عزیز که با همان چادر همیشگی‌اش جلوجلو می‌رفت و برایم بای‌بای می‌کرد… و بابا که بی‌جان روی زمین افتاده بود.

 

«خودم آخر هفته برت می‌گردونم»… کلماتش در سکوت اتاق می‌چرخید، اما دلِ لرزانم هنوز میان باور و ناباوری سرگردان بود.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت258#

 

 

یک ساعتی از رفتن سیاوش می‌گذشت، اما من هنوز بین خواب و بیداری دست‌وپنجه نرم می‌کردم. تنم روی تشک ورمی‌رفت و دوباره فرو می‌نشست؛ انگار نه خوابی می‌گرفت و نه می‌توانستم چشم باز کنم. شلوغی افکارم آن‌قدر سنگین بود که گاهی فکر می‌کردم همان خواب، رمق و جانم را از تنم پرکشیده؛ تصویر عزیز که دور می‌شد، بابا که بی‌جان افتاده بود... همه‌چیز هنوز مثل زخمی باز در پلک‌هایم می‌سوخت.

 

در آن گیرودار، ناگهان صدای «دینگدینگ» آیفون، سکوت سنگین ویلا را شکست. چشمانم را باز کردم و چند لحظه فقط گوش کردم؛ شاید صدای ردپای سیاوش را بشنوم که از اتاقش بلند شده باشد. اما خبری نبود؛ ویلا در سکوتی عجیب فرو رفته بود. دوباره زنگ بلند شد، این بار طولانی‌تر.

 

از جا بلند شدم. یک شال روسری برداشتم و انداختم دور سر و گردنم. موهایم پف‌کرده و پریشان به دور صورتم ریخته شده بود؛ اما اصلاً حوصله‌ی مرتب‌کردنشان را نداشتم. نگاهی کلی به سالن و گوشه‌وکنار ویلا انداختم؛ از سیاوش هیچ خبری نبود. با خودم گفتم: «لابد سیاوش پشت دره...» و بی‌معطلی رفتم و در را باز کردم.

 

با دیدن ساناز و شروین، تعجب کردم. اما هنوز یک کلمه بر زبان نیاورده بودم که شروین با یک حرکت، خودش را پرت کرد توی بغلم. همان پسر شیطونی که دیروز توی موج‌های آب داشت تمام می‌شد، حالا با تمام جانش چسبیده بود به من و خنده‌ی خوشحالی روی لب‌هایم نشست.

 

ـ «سلام خاله هایرون! دلم برات تنگ شده بود!»

 

ساناز پشت سرش آمد؛ جعبه‌ی کادوی کوچکی به دست داشت و اشک‌هایی حلقه‌زده در چشم‌هایش موج می‌زد. شروین را آرام از بغلم پایین گذاشتم و ساناز همان دمِ درِ ورودی ویلا، مرا محکم به آغوش کشید. صدایش از بغض می‌لرزید:

 

ـ «ممنونم ازت... اگه تو نبودی، معلوم نبود چی می‌شد! باید به خاطر ازخودگذشتگی و فداکاری‌ات، دستای تو رو بوسید.»

 

خواست خم شود و دست‌هایم را ببوسد که با شتاب مانع شدم. شروین هم در این بین آرام از بغلم پایین پریده بود و بی‌صدا به ما نگاه می‌کرد.

 

رو به ساناز گفتم:

ـ «من که کاری نکردم! اگه هر کسی جای من بود، باید همین کارو می‌کرد.»

 

ساناز جعبه‌ی کادو را به دستم داد و با همان چشم‌های خیس گفت:

ـ «قابل تو رو نداره... این یک هدیه‌ی کوچیک از طرف من و شروینه. امیدوارم دوستش داشته باشی.»

 

لبخند پهنی زدم. با دیدن آن‌ها، انگار تمام انرژی‌های منفی و آن همهمه‌ی کورِ دلم یک‌جا پرکشید. کادو را باز کردم؛ توی جعبه، یک گردنبند زیبای دست‌ساز با صدف نشسته بود. ظریف بود و ساده، با همان گرمایی که از دلِ ساناز و آن پسرک می‌آمد.

 

رو به هر دویشان گفتم:

ـ «خیلی خوشگله! دستتون دردنکنه.»

 

شروین با ذوق جلو آمد و گفت:

ـ «من و مامانم با هم برات درست کردیم! خوشت میاد خاله؟»

 

دستی به موهای پرپشت و پریشانش کشیدم:

ـ «آره خاله، خیلی قشنگه. دستت دردنکنه... ولی یه قولی به من بده: دیگه هیچ‌وقت نزدیک آب دریا نری، باشه خاله؟»

 

چشم‌های گرد و درشتش را گود کرد و با همان جدیت بامزه‌ی بچه‌ها گفت:

ـ «چشم خاله هایرون! قول مردونه می‌دم... از اون قول‌هایی که بابام همیشه می‌ده.»

 

به سادگی و پاکی شروین لبخند عمیقی زدم. ته دلم گرم شد؛ خوشحال بودم، خوشحال از اینکه سالم است، نفس می‌کشد و همان‌جا، جلوی من، با آن چشم‌های بی‌آلایشش قول مردونه می‌دهد.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت259#

 

 

بعد از رفتن ساناز و شروین، قدم‌هایم بی‌هدف مرا به سمت آشپزخانه کشاند. گلویم حسابی خشک بود؛ از همان صبح پریشان و هق‌هق‌ها، تا این لحظه چیزی ننوشیده بودم. اسپرسوساز را به برق زدم و چند لحظه به صدای جوش‌وجووش قهوه گوش کردم تا شاید کمی سرحال شوم و از آن خوابِ سنگین، خودم را تکان بدهم.

 

یک لحظه، ناخودآگاه به حرف‌های امروز و قول قرار سیاوش افتادم. قرار بود چند روز دیگه از پیشش برم. حتی همین حالا، هنوز نرفته، دلتنگی توی دلم موج می‌زد؛ مثل همون موج‌هایی که دیروز شروین رو می‌بلعیدند. و هنوز در گوشه‌ی ذهنم، یک چراغ خطر روشن بود؛ چراغی که برخلاف شخصیت سیاوش، روشن شده بود.

 

سیاوش در این مدت، تصویرِ یک مرد محکم، مغرور و دلسوز را در ذهنم ترسیم کرده بود؛ مردی که حتی همخونگی و عادی‌ترین لحظه‌ها را با احترام حفظ کرده بود. توی این مدت کنارش، حتی یک نگاه کثیف، حتی یک نگاه چپی هم به من نکرده بود؛ نه با حرف، نه با حرکات، نه با چشم. همین احترامش بود که حضور کنارش را برایم امن کرده بود. هم ولی هنوز آن عطر زنانه و لکه‌ی رژ لب، مثل یک خار تیز توی ذهنم مانده بود؛ هر بار به یادش می‌آمدم که به عمق فکری تاریک فرو می‌رفتم؛ به سوالی که جوابی برایش نداشتم: آن عطر از کی بود؟ آن رژ لب به لبِ چه کسی خورده بود؟

 

اما این نمی‌توانست از واهمه‌ی جدایی ما چیزی کم کند. پشت کانتر نشستم و یک شات اسپرسو سرکشیدم؛ تلخی‌اش ته‌گلوم را گرفت و انگار از خشکی بیرونم آورد.

 

نگاهم به گردنبند زیبایی افتاد که ساناز و شروین هدیه داده بودند. صدف‌های ظریفش زیر نور می‌درخشیدند. لبخند تلخی به لبم نشست و با خودم گفتم: *این باید برای سیاوش بود، نه من...*

 

چون دستان پرقدرت سیاوش بود که توی آن آب بی‌رحم، شروین را از دل مرگ بیرون کشیده بود؛ نه من. من فقط ایستاده بودم و آب را نگاه می‌کردم. ذهنم به قطعه‌ای از همان لحظه برگشت؛ به لحظه‌ای که توی آغوشش بودم و او مرا محکم به خودش چسبانده بود، یک‌دست سرد و لرزان، و از ته اعماق وجودش خدا را شکر می‌کرد. همان لحظه‌ی شیرینی که با تمام وجودم دلم می‌خواست دوباره تکرار شود؛ حتی به بهای سنگین تمام شدن همه‌ی نفس‌هایم.

 

یک لحظه در آن خیال غرق شدم و بعد به خودم نهیب زدم: *فقط چند روز تا آخر هفته مونده. بهتره این چند روز بیشتر کنار سیاوش باشی، بیشتر ببینیش... شاید بعداً دلت برای اخم‌های سنگینش، نگاه مغرورش، و حتی برای سکوت‌های محاسبه‌شده‌اش تنگ بشه.*

 

و یک فکر دوباره صدایم زد: «راستی، از این به بعد سیاوش تو کیش می‌مونه و کارش رو ادامه می‌ده، یا برمی‌گرده تهران؟»

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت260#

 

 

گوشی‌ام را از روی کانتر برداشتم و از حفظ، شماره‌ی بنفشه را گرفتم. دلم آن‌قدر گرفته و سنگین بود که حس می‌کردم اگر همین حالا با او حرف نزنم و خالی نشوم، زیر بار این همه فکر و آشفتگی خفه می‌شوم. 

بوق اول... بوق دوم... تا اینکه صدای بنفشه با لحنی کاملاً غریبه و محتاط در گوشی پیچید:
ـ «بله؟ بفرمایید... شما؟»

یک لحظه بغض به گلویم چنگ انداخت، اما سریع گفتم:
ـ «بنفشه؟ منم... هایرون!»

یک ثانیه سکوت برقرار شد و بعد ناگهان صدای جیغ بنفشه آن‌چنان در گوشم زنگ زد که مجبور شدم گوشی را کمی از گوشم فاصله بدهم:
ـ «هایروووون؟! خودِ دیوونه‌تی؟! دختر تو کجایی؟! چرا گوشیت خاموشه؟! می‌دونی چند روزه دارم از نگرانی دق می‌کنم؟! صد بار زنگ زدم، همه‌اش خاموش بود! دلم هزار راه رفت... معلوم هست کجایی تو؟!»

رگبار سوال‌ها و لحن تند و پر از حرصش آن‌قدر آشنا و خودمانی بود که بی‌اختیار لبخندی تلخ روی لب‌های بی‌جانم نشست. آرام گفتم:
ـ «آروم باش بنفشه، یه نفس بکش... متاسفم، گوشیم افتاد تو آب دریا و سوخت. این گوشی و سیم‌کارت جدیده، هیچ شماره‌ای نداشتم، فقط شماره تو و چند نفر یادم مونده بود.»

بنفشه با حرص اما این بار با صدایی پر از دلسوزی توبیخم کرد:
ـ «تو آب دریا؟! مگه چیکار می‌کردی تو اون ساحل آخه؟ هایرون، به قرآن سکته‌ام دادی! نه پیامی، نه خبری! مریم هم صد دفعه پیگیرت شد... داشتیم دیوونه می‌شدیم. خوبی الان؟ صدات چرا این‌قدر گرفته و بی‌حاله؟ انگار تازه از زیر آوار کشیدنت بیرون!»

آهی از ته سینه کشیدم. دستم را روی پیشانی‌ام گذاشتم و با صدایی که دوباره رگه‌های لرزش و بغض به خودش می‌گرفت، گفتم:
ـ «خوب نیستم بنفشه... یعنی جسمم سالمه، ولی روحم داغونه. دلم خیلی گرفته... از صبح یه کابوس وحشتناک دیدم که دست از سرم برنمی‌داره. از یه طرف دلتنگ خونه و بابا و عزیز،م که دست از سرم برنمی‌داره. از یه طرف دلتنگ خونه و بابا و عزیز، از یه طرف تنش‌های اینجا... حس می‌کنم وسط یه برزخ گیر افتادم.»

بنفشه لحنش بلافاصله نرم و نگران شد:
ـ «کدوم برزخ دختر؟ مگه چی شده؟ با سیاوش بحثت شده؟ اذیتت کرده؟ بگو ببینم چی داره تو اون کیش لعنتی میفته، بجایی که خوش بگذرونی داری چیکارمیکنی؟ 

بنفشه لحنش بلافاصله نرم و نگران شد:

 

ـ «کدوم برزخ دختر؟ مگه چی شده؟ با سیاوش بحثت شده؟ اذیتت کرده؟ بگو ببینم چت شده آخه؟»

 

کمی روی مبل جابه‌جا شدم و چشم‌هایم را بستم. یاد آغوش سیاوش، عطر تنش، نگاه‌های پر از اضطرابش و حتی فریادی که موقع بستن چمدان سر من کشید، از جلوی چشمم رد شد.

 

با صدایی آهسته گفتم:

 

ـ «نه بنفشه… بحث نکردیم. راستش اتفاقاً الان همه‌چی آروم‌تره، ولی خودم بهم‌ریخته‌ام. سیاوش حواسش بهم هست، مراقبمه… ولی همون مراقبت‌هاش، همون نگاه‌هاش، بیشتر منو تو این برزخ فرو می‌بره. انگار دیگه نمی‌تونم مثل سابق جلوش محکم و بی‌تفاوت باشم. تا نگام می‌کنه دست و پامو گم می‌کنم. وقتی کنارشم یه جوریم، وقتی نیست یه جور دیگه…»

چند ثانیه سکوت آن طرف خط برقرار شد. بعد بنفشه مکثی کرد و با لحنی که شیطنت و شوخی آرامی ته آن موج می‌زد، گفت:

 

ـ «وایستا ببینم… هایرون؟ درست دارم می‌شنوم؟ تو داری از سیاوش حرف می‌زنی؟ اونم با این لحن و این بغض؟ نکنه… نکنه عاشق شدی دختر؟!»

 

همیشه در برابر این حرف‌ها گارد می‌گرفتم، پس می‌زدم، محکم انکار می‌کردم و تند پاسخ می‌دادم. اما این بار، انگار تمام توانم برای تظاهر کردن ته کشیده بود.

 

سکوت کردم. سکوتی طولانی و سنگین که صدای نفس‌هایم را هم پشت خط شفاف‌تر می‌کرد. انگشت‌هایم را دور بدنه گوشی فشار دادم، چشم‌هایم را بستم و بالاخره با صدایی شبیه به زمزمه، آروم و بی‌دفاع گفتم:

ـ «شاید…»

صدای بنفشه ناگهان روی خط پس رفت؛ انگار شوک شده باشد، یک‌هو نفسش بند آمد و بعد با لحنی کاملاً جاخورده و بلندتر از قبل گفت:

 

ـ «چی؟! چی گفتی هایرون؟! تو گفتی شاید؟! یعنی من درست شنیدم؟! تویی که سرت نمی‌رفت زیر بار این حرفا، الان می‌گی شاید؟!»

نمیدونستم بایدچی بگم، حق داشت متعجب وشوکه بشه، حس وحال خودم برای خودم غریب بودچه برسه به نفشه که همیشه سراین موضاعات ازسمت من شمامت میشد

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#پارت261#

بنفشه هنوز از شوک بیرون نیامده بود. صدایش از آن طرف خط بلندتر شد:

ـ «چی گفتی؟! تو گفتی شاید؟! هایرون، خودتی؟! همون هایرونی که همیشه با شنیدن اسم عشق، قیافه‌اش درهم می‌رفت و می‌گفت این حرف‌ها برای آدم‌های بی‌فکره؟»

نمی‌دانستم باید چی بگم. حق داشت متعجب و شوکه بشه. حال و هوای خودم برای خودم غریب بود، چه برسه به بنفشه که همیشه سر این مواضع از سمت من شماتت می‌شد.

لبخند کم‌جانی روی لبم نشست؛

آرام گفتم:

ـ «نمی‌دونم، بنفشه... من می‌ترسم.»

لحن شوخ بنفشه همان لحظه تغییر کرد. دیگر خبری از خنده و شیطنت در صدایش نبود. با نگرانی پرسید:

ـ «اینکه خوبه، دختر. اینکه از احساست مطمئن نیستی، طبیعیه. از چی می‌ترسی؟»

نگاهم را پایین انداختم.

با صدایی گرفته گفتم:

ـ «من هیچی ازش نمی‌دونم، بنفشه.»

ـ «یعنی چی هیچی؟»

ـ «یعنی... هرچی بیشتر کنارش هستم، بیشتر می‌فهمم که تو گذشته‌اش یه چیزی هست. شاید هم الان باشه.»

بنفشه با احتیاط پرسید:

ـ «سیاوش چیزی بهت گفته که بهش شک کنی؟»

سرم را به آرامی تکان دادم، با اینکه می‌دانستم نمی‌تواند ببیند.

ـ «نه... مسئله فقط حرف‌هاش نیست. بیشتر رفتارشه. بعضی وقت‌ها حس می‌کنم چیزی توی خودش نگه داشته. چیزی که نمی‌خواد کسی بفهمه. شاید هم من زیادی فکر می‌کنم... شاید به خاطر این کابوس و اتفاق‌های این چند روزه، ذهنم به همه‌چیز شک می‌کنه.»

ـ «هایرون، همه‌ی آدم‌ها گذشته‌ای دارن. قرار نیست از روز اول تمام زخم‌ها و رازهاشون رو روی میز بذارن.»

ـ «می‌دونم... اما این فرق داره.»

ـ «چه فرقی؟»

نفس عمیقی کشیدم. کلمه‌ها به سختی از میان بغضی که در گلویم نشسته بود بیرون می‌آمدند

بنفشه چند لحظه ساکت ماند. از پشت خط صدای آرام نفس‌هایش می‌آمد. انگار می‌خواست جواب درستی پیدا کند؛ جوابی که نه ترسم را بیشتر کند و نه نگرانی‌ام را بی‌اهمیت جلوه دهد.

بعد آهسته گفت:

ـ «ممکنه فقط حس تو باشه، هایرون. ممکنه هم درست فهمیده باشی. ولی تا وقتی چیزی نمی‌دونی، خودت رو با حدس و گمان عذاب نده.»

ـ «نمی‌تونم.»

ـ «چرا؟»

ـ «چون هر بار نگاهم می‌کنه، هم دلم می‌خواد بهش اعتماد کنم، هم یه چیزی ته وجودم می‌گه مراقب باش. از یه طرف کنارش احساس امنیت می‌کنم، از یه طرف می‌ترسم همین امنیت، یه روز تبدیل بشه به بزرگ‌ترین اشتباهم.»

صدای بنفشه آرام‌تر شد:

ـ «تو از سیاوش می‌ترسی؟»

چشم‌هایم را بستم.

ـ «نه... از چیزی که ممکنه درباره‌اش بفهمم می‌ترسم. از اینکه بهش نزدیک‌تر بشم و بعد بفهمم از اول هیچ‌چیز آن‌طور که فکر می‌کردم نبوده. از اینکه بهش اعتماد کنم وهمین اشتباه بوده باشه

 

چشم‌هایم را بسته بودم و در عمق ترسی که وجودم را فرا گرفته بود، غرق بودم که صدای چرخیدن کلید در قفل در، مثل یک شوک الکتریکی، مرا از جا پراند. قلبم در سینه فرو ریخت. سیاوش برگشته بود.

با عجله و صدایی که به سختی شنیده می‌شد، به بنفشه گفتم:

ـ «بعداً بهت زنگ می‌زنم.»

و بدون اینکه منتظر جوابی از سوی او بمانم، تماس را قطع کردم. گوشی را با دست‌های لرزان روی میز انداختم، انگار تکه‌ای آتش در دستم گرفته بودم. در باز شد و سیاوش وارد ویلا شد.

 

از پشت میز بلند شدم. گردنبند صدفی که ساناز به من داده بود را در دستم گرفتم و به سمتش رفتم. آن را به طرفش دراز کردم.

ـ «این مال توئه.»

با تعجب نگاهم کرد و گردنبند را ازم گرفت. نگاهی به صدف‌های کوچک و نخی که با ظرافت به هم بافته شده بودند انداخت.

ـ «این چیه؟»

ـ «شروین و مادرش برای تشکر اومدن. اینو آوردن تا بدن به من، ولی خب... تو بودی که نجاتش دادی، پس برای تو باشه.»

سیاوش نگاهش را از گردنبند گرفت و به چشمانم دوخت. پشت پرده‌ی عمیق غم چشمانش، اطمینان موج می‌زد. خنده تلخی روی لبش نشست. دستم را گرفت و گردنبند را دوباره در کف دستم گذاشت. انگشتان سردش، پوست داغ دستم را لمس کرد و لرزش خفیفی در وجودم انداخت.

ـ «تو بودی که میون اون همه آدم فداکاری کردی. تو برای اون به آب زدی، من برای تو. پس بهتره پیش خودت باشه.»

بعد نگاهش را از من گرفت و خودش را به اتاق رساند. در را پشت سرش بست و من ماندم و گردنبندی که در دستم سنگینی می‌کرد. انگار او هم دلخور بود از رفتنم؛ از اینکه بهانه‌ای برای نگه داشتنم نداشت.

ازحرفی که زددوباره قلبم به هیجان وناارامی درامد، من برای توبه اب زدم

داشتم به جنون میرسیدم جنونی که اول ازهمه خودموازبین میبرد

 

 

 

ویرایش شده توسط بهاره شیرین سخن
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت262#

 

 

سایه‌ی تاریکی روی آسمان کشیده شد و شب، سکوت سنگینش را به جان ویلا انداخت، اما سیاوش همچنان از اتاقش بیرون نیامد. هر ثانیه‌ای که می‌گذشت، انگار دستانی نامرئی و قدرتمند به دور گلویم حلقه می‌شدند و راه نفسم را می‌بستند. حضور نداشتنش در فضای خانه، مثل یک خلأ بزرگ و آزاردهنده بود که داشت ذره‌ذره خفه‌ام می‌کرد. طاقت این جای خالی را نداشتم؛ دلم نمی‌خواست بین ما حتی چند قدم فاصله باشد، چه برسد به یک دیوار سرد و یک درِ بسته که مثل سدی محکم میانمان کشیده شده بود.

با بی‌حوصلگی و قدم‌هایی کش‌دار به سمت آشپزخانه رفتم. هیچ رغبتی برای پخت‌وپز نداشتم، اما باید خودم را با چیزی سرگرم می‌کردم. ماهیتابه را روی حرارت گذاشتم. صدای جلز و ولز گوجه‌های سرخ‌شده در سکوت کش‌دار خانه می‌پیچید. چند تخم‌مرغ را روی گوجه‌ها شکستم تا املت ساده‌ای درست کنم، اما تمام حواسم جای دیگری بود. نگاهم مثل عقربه‌ی قطب‌نما که به سمت شمال کشیده می‌شود، مدام روی درِ قهوه‌ای‌رنگ اتاق سیاوش قفل می‌شد. منتظر بودم صدای چرخیدن دستگیره را بشنوم، منتظر بودم بیرون بیاید و با همان نگاه نافذش حالم را بپرسد، اما هیچ خبری نبود. 

میز را چیدم. بوی غذا در فضا پیچیده بود. روی صندلی نشستم و چند دقیقه‌ای در سکوت چشم به راهش ماندم. عقربه‌های ساعت انگار خیال حرکت نداشتند. دیگر طاقتم طاق شد. صندلی را به عقب هل دادم و با قدم‌هایی که از شدت اضطراب روی زمین کشیده می‌شد، به سمت اتاقش رفتم.

پشت در ایستادم. قلبم تند می‌زد. با تردید، دستم را بالا آوردم و دو تقه‌ی آرام به در زدم. نفسم را حبس کردم تا کوچک‌ترین صدایی را بشنوم، اما جوابی نیامد. سکوت مطلق. آهسته و با احتیاط، دستگیره‌ی سرد در را پایین کشیدم و لای در را باز کردم. 

فضای اتاق در تاریکی غلیظی فرو رفته بود و تنها نوار باریکی از نورِ راهرو روی زمین و لبه‌ی تخت افتاده بود. چشم چرخاندم و پیدایش کردم. سیاوش پشت به من، روی شانه‌ی راستش دراز کشیده بود. در آن تاریکی، قامت مردانه‌اش چقدر خسته و بی‌دفاع به نظر می‌رسید. تکان نمی‌خورد؛ آرامشِ نفس‌هایش نشان می‌داد که خواب است. 

اما با خواب بودنش هم دلم می‌گرفت. نمی‌دانستم چرا این‌قدر در فشارم؛ یک فشار سخت، نفس‌گیر و روی مخ. فشاری که قفسه‌ی سینه‌ام را مچاله می‌کرد و از جنس دلتنگی بود، از جنس درماندگی محض. اینکه زیر یک سقف بودیم اما نمی‌توانستم با او حرف بزنم، اینکه خودش را با خواب از من دریغ کرده بود، عذابم می‌داد.

نگاهم را از شانه‌های پهن اما خسته‌اش گرفتم. بی‌صدا و با قلبی که انگار وزنه‌ای به آن آویزان کرده بودند، در را بستم. به هال برگشتم. نگاهم به ماهیتابه‌ی روی میز آشپزخانه افتاد؛ املتی که حالا از دهن افتاده بود. دیگر هیچ میلی برای خوردن نداشتم. بی‌معطلی مسیرم را کج کردم، وارد اتاق خودم شدم و در را محکم پشت سرم بستم. در تاریکی اتاقم، به در تکیه دادم و چشم‌هایم را بستم تا شاید این بغض لعنتی دست از سرم بردارد.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت263#

سیاوش

 

 

**دیدگاه: سیاوش**

صدای بسته‌شدن آرام در اتاق که آمد، چشم‌هایم را در تاریکی باز کردم. از اول هم بیدار بودم. از لحظه‌ای که تقه‌ی آرام و مرددش را به در شنیدم تا وقتی که با آن قدم‌های بی‌صدا داخل شد و کنار تختم ایستاد، نفس را در سینه حبس کرده بودم. دلم حسابی گرفته بود؛ آن‌قدر که توان رویارویی با او را نداشتم.

فکر جدایی آخر هفته مثل یک زالوی گرسنه به جانم افتاده بود و داشت خون را در رگ‌هایم می‌مکید. غم عجیبی روی سینه‌ام سنگینی می‌کرد، مثل یک تخته‌سنگ بزرگ که راه نفسم را بند آورده بود. نمی‌توانستم با هایرون روبه‌رو شوم. با هر بار دیدنش، بیشتر در وجودش غرق می‌شدم و رشته‌ی اراده‌ام برای دور نگه داشتن او از این منجلاب، سست‌تر می‌شد.

یاد لحظه‌ای افتادم که لب‌های سردم را روی لب‌هایش گذاشتم. تمام بدنم با این فکر داغ شد و گر گرفت. احساس مالکیت من به آن دختر داشت ذره‌ذره تمام وجودم را می‌گرفت.

او مال من بود. نباید این‌طوری همه‌چیز تمام می‌شد.

کاش قدرت این را داشتم که او را برای همیشه مال خودم کنم، برای همیشه در کنارم نگهش دارم. ولی حیف... حیف که آمدن او به زندگی من، جز تاریکی و خطر، چیزی برایش رقم نمی‌زد. نمی‌توانستم او را به دنیایی بکشانم که هر گوشه‌اش یک تهدید کمین کرده بود.

با خودم زمزمه کردم: «ای کاش... ای کاش قول رفتن آخر هفته را نداده بودم.»

فقط سه روز به آخر هفته باقی مانده بود که با سپیده دم فردا، می‌شد دو روز. انگار داشتم ثانیه به ثانیه و دقیقه‌ها را می‌شمردم تا به لحظه‌ی مرگ خودم برسم.

قطره اشکی داغ از گوشه‌ی چشمم جدا شد و در دل تاریکی روی بالش چکید. تصور زندگی بدون نگاه‌های کنجکاوش، بدون لبخندهای کم‌جان اما شیرینش، برایم مرگبار بود.

ولی چاره‌ای نبود. شاید رفتن هایرون برای خودش هم بهتر بود. خانواده، تنها نقطه‌ی امن او در این دنیا بود و من حق نداشتم این امنیت را از او بگیرم. باید به همین چند روز باقی‌مانده فکر می‌کردم. باید در این چند روز کمتر می‌دیدمش. شاید... شاید باید نگاهش نمی‌کردم تا بهتر بتوانم این جدایی را طاقت بیاورم. تا شاید وقتی می‌رود، این زخم کمتر خون‌ریزی کند.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت264#

 

 

در دل تاریکی شب روی تخت دراز کشیده بودم و فقط نگاهم به عقربه‌های ساعت میخکوب شده بود. تیک‌تاک ساعت در سکوت اتاق می‌پیچید و من مثل کسی که انتظار عزرائیل را می‌کشد، منتظر لحظه‌ی جدا شدن روح از تنم بودم. هر ثانیه‌ای که می‌گذشت، مرا یک قدم به از دست دادن هایرون نزدیک‌تر می‌کرد. 

خورشید جزیره تازه می‌خواست طلوع کند و رگه‌های کم‌رنگ نور را به آسمان بپاشد که از روی تخت، درست مثل مرده‌ای که از تابوت بلند می‌شود، برخاستم. با یک حرکت سریع کتم را چنگ زدم و بدون هیچ سر و صدایی از ویلا بیرون زدم تا مبادا بیدارش کنم. 

پشت فرمان ماشین نشسته بودم که صدای زنگ تلفن بلند شد. شماره‌ی ترلان روی صفحه‌ی گوشی مثل مته روی مخم می‌رفت. این وقت صبح چرا زنگ می‌زد؟ 
با عصبانیت تماس را وصل کردم و غریدم: 
ـ «بله؟!»

صدای ترلان بدون هیچ مقدمه‌ای در گوشم پیچید: 
ـ «باید ببینمت.»

با تندی جواب دادم: 
ـ «نمی‌شه. من کلی کار دارم، وقت ندارم.»

ترلان اما کوتاه نیامد و با لحنی تهدیدآمیز گفت: 
ـ «اگه نیای، مجبورم خودم بیام شرکت.»

و قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم، گوشی را قطع کرد. از شدت خشم، مشتم را محکم روی فرمان کوبیدم. 
زیر لب غریدم: 
ـ «لعنت بهت ترلان... لعنت بهت!»

فرمان را چرخاندم و مسیرم را عوض کردم. به سمت ویلای ترلان می‌راندم و توپم حسابی پر بود. می‌خواستم تمام دق و دلی این روزها و حال خرابم را سر او خالی کنم. وقتی رسیدم، پیاده شدم و دستم را روی دکمه‌ی آیفون گذاشتم و دیگر ول نکردم. صدای زنگ ممتد آیفون در کل کوچه می‌پیچید.

در باز شد و ترلان روبه‌رویم قرار گرفت. بدون هیچ ملاحظه‌ای به سمتش خیز برداشتم و با صدای بلندی گفتم: 
ـ «چیه سر صبحی زنگ زدی؟ چی‌کار داشتی که نمی‌تونستی صبر کنی؟»

ترلان اما بی‌تفاوت به خشم من، به سمت میز رفت. برگه‌ای را از روی آن برداشت، به سمتم آمد و با عصبانیت آن را به طرفم گرفت: 
ـ «بگیرش بخون. سواد که داری!»

برگه را از دستش کشیدم. تایپ انگلیسی بود، کلمات تخصصی پزشکی داشت، اما برای من خیلی واضح بود. سرم گیج رفت. 
با تعجب و چشم‌هایی که از حدقه بیرون زده بود، به ترلان نگاه کردم: 
ـ «این چیه ترلان؟»

ترلان نگاه بی‌پروا و سردش را به چشمانم دوخت و بدون لرزش در صدایش گفت: 
ـ «یعنی اینکه من حامله‌ام.»

گفتن این جمله‌ی ترلان، مثل پاشیدن یک سطل آب یخ روی صورتم در سرمای زمستان بود. مغزم می‌سوخت و زبونم قفل شده بود. نمی‌دانستم باید چه بگویم. 

ترلان در حالی که با ناراحتی و شانه‌های افتاده روی مبل می‌نشست، تیر خلاص را زد: 
ـ «من از فرید حامله‌ام، سیاوش.»

دستانم بی‌اختیار مشت شد. ناخن‌هایم در کف دستم فرو رفت. اگر فرید همان لحظه کنارم بود، بدون شک گردنش را می‌شکستم. پسره‌ی احمق! خون در رگ‌هایم خشکید. پاهایم سست شد و روی مبل تک‌نفره‌ی روبه‌رویش افتادم. با ناباوری و شوک نگاهش کردم. حالا اشک‌هایش جاری شده بود و پهنای صورتش را خیس می‌کرد. هیچ ایده‌ای نداشتم که باید چه کار کنم.

با صدایی که به سختی از گلویم خارج می‌شد، پرسیدم: 
ـ «فرید می‌دونه؟»

با تحکم و خشمی آمیخته به کینه نگاهم کرد: 
ـ «نه! نبایدم بدونه.»

غریدم: 
ـ «ولی این حقشه! باید بدونه چه غلطی کرده!»

با عصبانیت از جا بلند شد، به سمتم آمد، کنارم روی دسته‌ی مبل نشست و فریاد زد: 
ـ «چه حقی سیاوش؟! وقتی به زور این کارو با من کرده، هیچ حقی نداره! می‌فهمی؟ به زور!»

آب دهانم خشک شده بود. حس می‌کردم در یک کابوس وحشتناک گیر افتاده‌ام. با صدایی خش‌دار پرسیدم: 
ـ «حالا... حالا می‌خوای چی‌کار کنی؟»

ترلان میان هق‌هق گریه‌اش گفت: 
ـ «نمی‌دونم سیاوش... نمی‌دونم!» 
شدت اشک‌هایش بیشتر شد، دست‌هایش را روی صورتش گذاشت و نالید: 
ـ «قرار بود من از تو بچه‌دار بشم، نه از کسِ دیگه‌ای... ولی تو تمام زندگی‌مونو نابود کردی. تو منو به این روز انداختی!»

عذاب وجدان سختی مثل یک آوار روی سرم ریخت. نمی‌دانستم باید چه کار کنم. هنوز هم برایم باورکردنی نبود؛ فرید نمی‌توانست تا این حد پست و کثیف باشد که به زور به کسی تعرض کند. 

ترلان با صورتی خیس از اشک نگاهم کرد و گفت: 
ـ «به خانواده‌ام چی بگم، سیاوش؟ من نمی‌تونم بار این بدبختی رو به دوش بکشم. خودم رو می‌کشم...»

یک لحظه از صراحت جمله‌اش ترسیدم. چشمانش پر از جنون بود و می‌دانستم دلیل کافی برای انجام این کار را دارد. او دختری نبود که با این بی‌آبرویی کنار بیاید. 
سریع گفتم: 
ـ «حق نداری این کارو کنی! دیوونه شدی؟ هر چیزی یک راهی داره.»

ترلان میان دستانش هق‌هق می‌کرد و با صدای بریده‌بریده گفت: 
ـ «چرا باید خودکشی نکنم؟ چرا، سیاوش؟ یک دلیل بیار تا من قانع بشم! من نمی‌تونم به کسی بگم بچه‌ی فرید توی شکم منه، در حالی که همه، منو نامزد تو می‌دونستن! می‌فهمی این یعنی چی؟»

نمی‌دانستم باید چه بگویم. تمام حرف‌هایش واقعیتِ محض بود. نمی‌خواستم بلایی سر خودش بیاورد. خودم را به شدت مقصر می‌دانستم؛ اگر من او را رها نکرده بودم، شاید پای فرید به زندگی‌اش باز نمی‌شد. از طرفی گناه آن بچه‌ی بی‌گناه چه بود؟ 

باید یک حرفی می‌زدم تا اوضاع آرام‌تر شود؛ تا او را از این لبه‌ی پرتگاه عقب بکشم. نمی‌دانم چرا، نمی‌دانم چطور این کلمات روی زبانم چرخید، ولی با صدایی لرزان گفتم: 
ـ «چون... چون هنوز تو برای من مهمی.»

انگار زمان متوقف شد. دستانش آرام از روی صورت خیسش کنار رفت. با تعجب و چشم‌هایی گرد شده نگاهم کرد. میان آن همه اشک و درد، لبخند متعجبی روی لب‌هایش نشست. 

همان لحظه از حرفی که زدم پشیمان شدم. حس کردم به هایرون خیانت کرده‌ام، اما چاره‌ی دیگری نداشتم. باید پا روی قلبم می‌گذاشتم تا اوضاع آرام‌تر شود و جان یک انسان را نجات دهم.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت265#

لبخند ترلان، مثل طنابی بود که دور گردنم حلقه شد و هر ثانیه تنگ‌تر می‌شد. با پشت دست اشک‌های روی گونه‌اش را پاک کرد، اما برق عجیبی در چشمانش دوید؛ برقی که اصلاً شبیه زنی که تا چند لحظه پیش از استیصال حرف از خودکشی می‌زد، نبود.

 

با صدایی که حالا رگه‌هایی از امیدِ لرزان در آن موج می‌زد، زمزمه کرد:

 

ـ «واقعاً، سیاوش؟ یعنی… من هنوز برات مهمم؟»

 

می‌خواستم فریاد بزنم که «فقط به عنوان یک انسان! نه آن‌طوری که تو فکر می‌کنی!» اما کلمات در گلویم خفه شدند. او از روی دسته مبل بلند شد و دقیقاً روبه‌رویم ایستاد. بوی عطر شیرین و تندش که روزگاری برایم عادی بود، حالا باعث می‌شد نفس کشیدن برایم سخت شود.

 

دستش را با تردید جلو آورد و روی بازویم گذاشت. انگشتانش سرد بودند:پس تنهام نذار… سیاوش، اگه برات مهمم، نذار آبروم بره. بیا یه کاری کنیم همه فکر کنن این بچه…»

 

جمله‌اش را تمام نکرد، اما همان کلمات نصفه و نیمه کافی بود تا پتک سنگینی روی سرم فرود بیاید. سرم را به سرعت بالا آوردم و با ناباوری به چشم‌هایش خیره شدم. قلبم از شدت شوک یک لحظه از تپش ایستاد. با شتاب خودم را عقب کشیدم طوری که دستش از روی بازویم سر خورد و در هوا معلق ماند.

 

با صدایی که از شدت خشم و ناباوری می‌لرزید غریدم:

 

ـ «چی داری میگی ترلان؟ تو دیوونه شدی؟! می‌فهمی داری چی از من می‌خوای؟»

 

ترلان اما این بار عقب‌نشینی نکرد. با لحنی که بوی استیصال و شاید یک نقشه‌ی از پیش تعیین‌شده را می‌داد، گفت:

 

ـ «چه راه دیگه‌ای داریم سیاوش؟ تو خودت گفتی برات مهمم! مگه نمی‌خوای جون منو نجات بدی؟ اگه این بچه به اسم تو تموم بشه، هم آبروی من حفظ می‌شه، هم خانواده‌ام نابود نمی‌شن…»

تصویر صورت معصوم و خواب‌آلود هایرون، خنده‌های کم‌جانش و آن چشم‌هایی که تازه داشت به من اعتماد می‌کرد، مثل برقی از جلوی چشمانم گذشت. اگر هایرون این را می‌فهمید… اگر می‌فهمید قرار است سپر بلای گناهِ فرید شوم…

 

از جا پریدم و کتم را از روی مبل چنگ زدم. نفسم به شماره افتاده بود…

باچشمانی که ازشدت خشم قرمزشده بودبه سمت دررفتم، اما صدای ترلان مثل خنجری از پشت، در پلکتم فرو رفت:

 

ـ «اگه الان بری، من تا شب اینجا نفس نمی‌کشم!»بخدایک بلایی سرخودم میارم هم خودم خلاص بشم هم این بچه تموم بشه، خودموپرت میکنم تواب دریا

 

نفسم در سینه حبس شد. همان‌جا خشکم زد؛ دستم روی دستگیره‌ی در یخ کرد. یک قدم قبل از درِ خروج، مثل مجسمه، بی‌حرکت ایستادم. می‌دانستم که شوخی نمی‌کند؛ می‌شناختمش. ترلان از آن دست آدم‌هایی نیست که تهدیدش توخالی باشد.

 

دستم را از روی دستگیره برداشتم، برگشتم و مثل کسی که زیر بار سنگینی له می‌شود، روی مبل نشستم. چشمانم را بستم و عمیق نفس کشیدم.

 

ـ «چه کار می‌خوای بکنی، ترلان؟» صدایم کسل و خسته بود.

ترلان جلوی من ایستاد و با آن لحن محاسبه‌گری که می‌شناختمش، آهسته گفت:

اصلاً کار سختی هم نیست… فقط باید بگی این بچه مال توئه.»

 

می‌خواستم فریاد بزنم، ولی صدایی از گلویم بیرون نیامد. فقط از شدت ناباوری به او خیره شدم. ترلان ادامه داد:

 

ـ «به همه بگو بچه مال توئه. که ما هنوز با همیم. که شایعه‌ها دروغ بود. این‌قدر که این بچه به اسم تو تمام بشه تا من و خانواده‌ام نجات پیدا کنیم.»

 

دهانم باز شد اما کلمه‌ای از آن خارج نشد. یک لحظه صورت هایرون جلوی چشمانم ظاهر شد؛ آن نگاه معصومی که دیشب وقتی از کابوس پریده بود، در چشمانش بود؛ آن لحظه که مرا به تنها کسی در زندگیش بدل کرد که می‌تواند بهش تکیه کند.

 

چه بر سرم می‌آمد اگر می‌فهمید قرار است پدر یک بچه‌ی دروغین بشوم؛ نه فقط برای ترلان، بلکه برای تمام دنیا؟

 

با صدایی که از شدت تلاش برای کنترل خشم می‌لرزید، گفتم:

«تورو خدا به خودت بیا، ترلان. این کار اشتباهه! تو نمی‌تونی یک عمر با یک دروغ زندگی کنی. اون بچه…»

 

ترلان حرفم را برید:

 

ـ «اون بچه‌ی بی‌گناه قراره به خاطر جنایت پدرش کشته بشه؟ چون من نتونستم جلوی خودم رو بگیرم؟» صدایش به گریه افتاد. «من نمی‌تونم به کسی بگم فرید بهم تجاوز کرده، سیاوش! نه به پدرم، نه به مادرم! تو تنها کسی هستی که می‌دونی. تو تنها کسی هستی که می‌تونی کمکم کنی!»

 

دستانم را روی زانویم گذاشتم و سر فرو انداختم. سنگینی جهان روی شانه‌هایم بود.

 

خطابش کردم: «آخه چرا من؟ چرا من باید پدر بچه‌ی فرید بشم، ترلان؟ مگه من چه گناهی کردم؟»

ترلان کنارم نشست و دستش را روی دستم گذاشت. این بار صدایش نرم‌تر بود:

 

ـ «چون تو یه روزی نامزدم بودی سیاوش.» مکث کرد. «و امروز هم گفتی هنوز برات مهمم.»

 

سرم را بلند کردم. اشک‌های خشک‌شده روی گونه‌هایش نشان از عمقِ این مصیبت داشت. نمی‌فهمیدم این بلا چطور سر زندگیم آوار شده. دیشب در آرامش فکر می‌کردم آخر هفته هایرون را به تهران می‌رسانم و این‌همه تمام می‌شود. حالا در طوفانی گیر کرده بودم که هیچ راه فراری از آن نمی‌دیدم.

 

مشتم را گره کردم و با خشمی که از دندان‌هایم می‌چکید، گفتم:

 

ـ «باید فکر کنم… بهم وقت بده.»

 

ترلان سرش را تکان داد و با صدایی آرام گفت:

 

ـ «وقت ندارم سیاوش… این بچه داره بزرگ می‌شه.» دستش را روی شکمش گذاشت. «هر روز که می‌گذره، سخت‌تر می‌شه.» فقط برای یک مدت سیاوش، چشمانش مستقیم به من دوخت: «الان باید جوابمو بدی. الان!»

نگاهش کردم. آینه‌ی تمام‌قد روبه‌رویم، تصویر مردی را نشان می‌داد که خودش را نمی‌شناخت؛ مردی در تله، بدون هیچ راه فراری.

ویرایش شده توسط بهاره شیرین سخن
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...