رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • نویسنده اختصاصی

بسم الله الرحمن الرحیم 

بچه هایی که توی رمان همه بچه های انجمن ۱ شرکت کردن و بعد تبدیل به داستان در پناه باران که در بین داستان ها هست شد، می دونند این چالش به چه شکل هست. ما همه باهم یک داستان می نویسیم. هرکی ادامه قبلی می نویسه. الان نفر اول باید اسم انتخاب کنه. منتظر هستیم

  • لایک 4
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 146
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

خانواده مادریش سعی کردن آرومم کنند اما من آروم بشو نبودم. داد کشیدم: - با توام! اون هم در حالی که پشت بقیه پنهان شده بود داد کشید: - چون کفش نداشتم. در حالی که انگار بغض داشت در مقابل سکوت

با خشم داد زدم:  - عموش که داداش حروم زاده ی منه خوند کجا رو گرفت؟ هان؟ یه عمر مثل سگ جون کندم خرج درس خوندنش رو دادم، اونجوری سنگ رو یخم کرد.  مادرم طبق معمول حرف از عزیز دردونه اش که شد اش

خلاصه باشه برای آخر چون سیر رمان به قلم همه ست معلوم نیست چی میشه  من یک شروعی میزنم شما ادامه بده

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

ژانر: عاشقانه، رازآلود

نفر بعدی مقدمه

ویرایش شده توسط آتناملازاده
  • لایک 5
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

مقدمه: 

خدا اون لحظه ست که 
دلت خالیه اما نمیذاره بشکنی،

بغض داری 
ولی یه دفعه آروم میشی 
اون حضور بی صدا ،

که همیشه باهاته

 

یکی شروع کنه

  • لایک 4
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
4 دقیقه قبل، زهره تقیزاده گفته است:

یکم صبر میکنی من بیام خلاصه شو بنویسم شروع کنیم یه کاری دارم الان

خلاصه باشه برای آخر چون سیر رمان به قلم همه ست معلوم نیست چی میشه 

من یک شروعی میزنم شما ادامه بده

  • لایک 5
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

بسم الله الرحمن الرحیم

- واستا ببینم کره خر!
در حالی که چاقو ضامن‌دارم رو توی مشتم می‌فشردم دور تا دور حوض دنبالش می‌دویدم. با رنگی پریده و صورت خیس از عرق می‌گفت:
- خودم جورش می‌کنم. خودم جورش می‌کنم بابا. بخدا جورش می‌کنم. 
این حرف‌ها حالیم نبود. فقط می‌خواستم یک حال اساسی ازش بگیرم. پسره احمق! امروز بخاطر اون همسایه‌مون به خودش اجازه داده بود جلوی من رو بگیره و داد و بیداد راه بندازه که پولم رو می‌خوام. اونم پولی که من هیچ خبری ازش نداشتم. با سر و صدای ما اعضای خونه بیرون ریختن و وقتی ما رو توی اون حالت دیدن جیغ زنان به سمتمون اومدن. سریع چاقو رو توی جیبم کردم. نمی‌خواستم ببینند من روی پسرم چاقو کشیدم. این مادربزرگش خیلی حساس بود. اگه خونه خودمون بود می‌دونستم باهاش چیکار کنم اما اینجا فرق می‌کرد.
- بگو بببینم اون پول رو گرفتی تا چه گوهی باهاش بخوری؟

 

  • لایک 6
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تا دید بقیه از خونه ریختن بیرون با ترس رفت پشت مادربزرگش قایم شد، با صدایی که در اثر گریه می لرزید گفت: 

- گفتم جورش می کنم دیگه پدر من. گناه که نکردم یه روز خواستم مثلا با رفیقام عشق و حال کنم. 

با این زندگی سگی که داشتیم عشق و حالمون کم بود فقط! عصبی لنگ کفشم رو در آوردم و محکم پرت کردم سمتش با خشم غریدم: 

- تو غلط کردی پدر سگ. چجوری می خوای جورش کنی؟ چه غلطی می خوای بکنی؟ هان؟! 

با داد آخرم با ترس تو جاش پرید. مادرم دخالت کرد و گفت: 

- بچه ست یه خبطی کرده چرا داد و هوار راه انداختی؟ 

عصبی دستی به سرم کشیدم و شمرده شمرده گفتم: 

- د همینه مادر من همین بچه نمی دونی چه غلطی کرده که 

با کنجکاوی پرسید: 

- چی کار کرده؟ 

ویرایش شده توسط زهره تقیزاده
  • لایک 5
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

خانواده مادریش سعی کردن آرومم کنند اما من آروم بشو نبودم. داد کشیدم:
- با توام!
اون هم در حالی که پشت بقیه پنهان شده بود داد کشید:
- چون کفش نداشتم.
در حالی که انگار بغض داشت در مقابل سکوت من ادامه داد:
- چون کفش نداشتم. حتی جوراب نداشتم. چون یکبار هم غذای توی رستوران نخوردم.
همه با ناراحتی نگاهش کردن اما من داد زدم:
- غذای بیرون احمق؟
نگاهی به دور و برم کردم، چیزی نبود. کفشم رو در آوردم و به سمتش انداختم. به دست برادرزنم خورد.
- کفش و جوراب؟ مگه تو کدوم گوری میری که کفشت خراب شده؟
با ناراحتی گفت:
- دیگه یک مدرسه که باید برم.
- همینه! اگه مدرسه کوفتی تو نبود این اتفاقا نمی‌افتاد.
خواهرزنم بالاخره صبر خودش رو از دست داد و گفت:
- ا فیروز خان این چه حرفیه؟ درس نخونه که مثل ما بشه.

 

  • لایک 7
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با خشم داد زدم: 

- عموش که داداش حروم زاده ی منه خوند کجا رو گرفت؟ هان؟ یه عمر مثل سگ جون کندم خرج درس خوندنش رو دادم، اونجوری سنگ رو یخم کرد. 

مادرم طبق معمول حرف از عزیز دردونه اش که شد اشک چشماش رو پوشوند. دیگه داشتم کلافه می شدم. 

- مادر من باز شروع نکن. اون الان زندگی خودش رو داره. تو یه عمارتی زندگی می کنه که خونه ما اندازه یکی از اتاقاش هم نمیشه. 

خیلی درد داشت این حرفا! تازه دردش اون جایی بدتر شد که قاسم پسرم با بغض ادامه داد: 

- ماشین گرون قیمت زیر پاشه، مدرسه رفته، پاهاش برهنه نیست، هر شب حاظری نمی خو... 

طاقتم طاق شد و با تمام عصبانیتی که از خودم سراغ داشتم فریاد زدم: 

- بسه! 

ویرایش شده توسط زهره تقیزاده
  • لایک 6
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

یکم خودم رو کنترل کردم و به فرهاد گفتم:
- گمشو بریم خونه.
زن داداش همسرم اعتراض آمیز گفت:
- نخیر، قرار نیست ببریش!
و من رو ول کرد و به سمت قاسم رفت و از بین بقیه درش آورد و در آغوشش کشید. نگاهی به حالت محافظت کاریش کردم و گفتم:
- باشه.
بعد صدام رو کلفت کردم و گفتم:
- اما فقط تا قبل از خواب. به خونه که رسیدم باید اونجا باشه.
و بدون اینکه منتظر اعتراض کسی بمونم بیرون رفتم. کلافه بودم. پسر احمق! آویزون زندگی من بود. مزاحم من! توی جوونی از دست این و مادرش پیر شده بودم. مادر احمقش! مادر عوضیش!
روی صندلی ایستگاه اتوبوس نشستم. مگه من چند سالم بود که یک پسر سیزده ساله داشتم؟ فقط سی و پنج سال. بقیه همسن و سال‌های من هم زندگی‌شون اینطور بود؟ نه نبود. پس من چرا توی این برزخ گیر کرده بودم؟ هه، چرا؟ خودم، این بلا رو سر خودم آورده بودم. اما من خیلی جوون بودم، اصلا نوجوون بودم.

 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
  • لایک 6
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

اتوبوس رسید. سوار شدم و من کارت رو زدم. این هم داشت تموم میشد. باید دوباره شارژ می‌کردم. لعنت به این زندگی! هی! آره داشتم می‌گفتم من بچه بودم. وقتی قاسم دنیا اومد بیست و دو سالم بود. وقتی با مادرش آشنا شدم فقط نوزده سالم بود. توی آموزشکده خیاطی کنار خونه‌مون آموزش می‌دید. هفده سالش بود. قشنگ یادمه. سال هشتاد و نه بود. اون دختر اومده بود تا بتونه برای بچه خواهرش خودش لباس بدوزه. اون موقع من هم خانواده کوچیکی داشتم. خانواده پنج نفره‌ای شامل: من، مادرم، پدرم، برادر کوچیکم و زن داداشم.
اولین بار که دیدمش توی کوچه داشتم فوتبال بازی می‌کردم. اون هم از کلاس جا مونده بود و به عجله داشت می‌اومد. یادم مغنه‌ش تا وسط سرش بود و موهاش رو بسته بود و مانتو و شلوار سورمه‌ای مدرسه داشت که داده بود مانتوش رو تنگ کنند و شلوارش هم کوتاه بود. طوری که مچ پاهای قشنگش رو وقت حرکت میشد دید. یک دسته پارچه و یک پلاستیک هم توی بغلش بود و استرس از صورتش می‌بارید. اون روز از جلوم رد شد و نگاه من روش خیره موند. از فکرم نرفت. با خودم فکر کردم: چه اشکالی داره؟

 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
  • لایک 6
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

و همین جمله من رو به این وضعیت کشوند
وقتی اتوبوس جلوی پارک نگه داشت حواسم جمع زمان حال شد و در حالی که زمزمه می‌کردم:
- سگ توی روحت پوران.
کیسه برنجی که همراهم بود رو باز کردم. از توش منقلم و ذغال‌ها رو در آوردم و راه انداختم. یکم که داغ شد بلال‌ها رو هم از پلاستیک همراهم در آوردم و دوتا گذاشتم روی منقل تا جلب توجه بشه و شروع کردم به تکرار کردن:
- بدو بدو بلال آوردم چه بلالی! بلال‌ها!
خودم اونجا بودم اما ذهنم به همون چهارده سال پیش کشیده شد. چندبار دیگه هم دیدمش. اون موقع خبری از گوشی نبود اما خیلی‌ها با نامه دوست می‌شدن. چندبار فکر کردم چیکار کنم، چیکار نکنم آخر سر دست به قلم بردم و نامه‌ای نوشتم. تا صبح چندبار نوشته نامه رو خوندم و کم و زیاد کردم و یک سطل آشغال رو پر از نامه‌های خط خورده کردم تا در آخر چیزی که می‌خواستم ازش در اومد، اما حالا یک سوال بود. چطور این رو به دستش برسونم؟

 

  • لایک 6
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

ناگهان به سرم زد که برم سر راهش و‌ نامه رو بندازم روی زمین، اما اگه اون برش نمی‌داشت و نامه به دست یکی دیگه می‌افتاد چی؟ نه نمی‌شد، این‌کار اصلاً درست نبود. خودم هم که نمی‌تونستم برم و نامه رو بهش بدم، چون اگه کسی می‌دید و به پدرم می‌گفت بیچاره می‌شدم و جدای از اون اصلاً روم نمی‌شد که باهاش مستقیم حرف بزنم. پس فقط یک راه می‌موند؛ کمک خواستن از زن داداش که هر چند وقتی یکبار برای سفارش لباس به اون آموزشکده خیاطی می‌رفت.

ویرایش شده توسط سایه مولوی
  • لایک 5
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

نمی‌خواستم دوست‌هام ببینند و چون اون ساعت من بیشتر بین دوست‌هام بودم و بازی می‌کردیم امکانش کم بود که بتونم طوری که اون‌ها نفهمن نامه رو بهش بدم. اول باید کاری می‌کردم که پسرها اون ساعت اونجا نباشن. با همون‌هایی که صبح فوتبال بازی می‌کردیم شب توی خونه یکی‌شون جمع می‌شدیم و بازی کامپیوتری می‌کردیم. قبل از اینکه شب بشه رفتم شهر رو خوب گشتم. یکجا رو پیدا کردم و شب وقت بازی گفتم:
- بچه‌ها راستی یکجای باحال برای فوتبال پیدا کردم، خیلی راحت‌تر از اونجای همیشگی هست. نه ماشینی رد میشه و نه آدمی.
انقدر از اون مکان تعریف بیخود کردم که بچه‌ها مجاب شدن صبح بریم اونجا بازی کنیم. من هم آدرس رو بهشون دادم.
با صدای آشنایی به خودم اومدم:
- کجا غرقی پسر؟

 

  • لایک 6
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

سرم رو با تعجب بالا آوردم. باورم نمیشد! برادر کوچیک،ترم بالای سرم بود؟! ایستادم.
- یاسر!
دست‌هاش رو از هم باز کرد.
- سیاوش.
و هم دیگه رو توی آغوش کشیدیم. باورم نمیشد بعد از ۳ سال می‌بینمش. همه چیز از اون دعوای لعنتی سر قاسم شروع شد. یاسر گیر داده بود که باید قاسم رو بدی به من و زنم که بچه نداریم بزرگ کنیم چون تو یک مرد تنهایی و بلد نیستی از بچه مراقبت کنی. نمی‌دونم چرا اون موقع نذاشتم. البته همش کار من نبود خانواده آیناز بودن که خیلی اصرار داشتن که قاسم باید نزدیک خودمون باشه و به اون‌ها نده. هرچی گفتم:
- بابا داداشم این‌ها پولدار هستن بذارید بچه بره به نون و نوایی برسه.
گفتن:
- درسته پولدارن اما آدم‌های درستی نیستن. داداشت که سوسابقه داره، زنش هم که خیانت کرده. اون خونه جای خوبی برای بزرگ شدن قاسم نیست.

 

  • لایک 6
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

- خوب زن منم خیانت کرده! من سو سابقه ندارم اما هزار مشکل دیگه دارم.
- زن تو خیانت کرده نیست اما زن اون هنوز توی خونه‌ش. بعدش هم تو می‌دونی که داداشت شالاتانه و یک لقمه نون حلال توی خونه‌ش نیست.
خلاصه، اون‌ها نذاشتن. البته از حق نگذریم اگه فقط به حرف اون‌ها بود که قبول نمی‌کردم و بچه رو تحویلشون می‌دادم اما خودم هم به دلم نبود. نمی‌دونم چی توی دلم مانع میشد.
- حاجی تو اینجا چیکار می‌کنی؟
با خنده نگاهم کرد.
- بلال‌هات نسوزه.
سریع بلال‌ها رو از روی منقل برداشتم و بلند شدم.
- نمردیم و شما رو دیدیم.
- داداش مگه از داداشش بی‌خبر می‌مونه؟
یکی از بلال‌ها رو سمتش گرفتم. از دستم گرفت و گفت:
- بریم دور و دور؟
- باید پول در بیارم، دخلم خرابه! شب بریم؟
- چند روزی در میاری؟
یک حساب سرانگشتی کردم و گفتم:
- عادیش شیش تا بلال می‌فروشم که دونه‌ای بیست تومنه. صد و بیست تومن.

 

  • لایک 6
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پوزخندی زد و گفت:

فقط صدو بیست تومن؟ 

بعد چند تا تراول ۱۰۰ هزار تومنی از تو جیبش درآورد و گذاشت کف دستم و گفت :

اینم حقوق چند روزت جمع کن با هم بریم دور دور.

نگاه چپکی بهش کردم و گفتم :

اونی که تک بهش میگی دور دور من نه معنیش رو میدونم ،نه حوصله و وقت انجامش رو دارم. زندگی برای من همش سگ دو زدن بوده . چرخی که داره به کامت می چرخه واسه من خیلی وقته شکسته و نصفه نیمه کار میکنه. دمت گرم خواستی بهم حال بدی ولی من اهل صدقه گرفتن نیستم وگرنه به جای بلال فروشی می رفتم گدایی میکردم. الان هم راهت رو بکش برو وسط همون قصرت. پول رو گذاشتم کف دستش که بره  اما سر جاش موند و با جدیت نگاهم کرد و گفت:

من نیومدم بهت صدقه بدم اینم پول وقتی هست که برام میگذاری. فکر کن داری میای یه کار ساعتی انجام بدی و ساعتی ۱۰۰ تومن بهت میدم. حالا میای یا برم سر چهارراه ها دنبال یه نفر بگردم کمکم کنه؟ فکر میکنی گیر آوردن آدمی که به درد کارم بخوره برام سخته؟  نه . به راحتی با خرج کردن نصف این اسکناس ها میتونم پیداش کنم. منتها من میخوام تو به یه نون و نوایی برسی . چون تو داداش بزرگترم هستی و بهت خیلی مدیونم.

با تردید نگاهش کردم و گفتم: این حس برادر دوستانه ات کجا بود تا حالا که یهو گل کرده ها؟؟ 

با جدیت نگاهم کرد و گفت:

همیشه بوده فقط منتظر یه فرصت مناسب بودم تا رو کنم. میخوای یه تکونی به وضعیتت بدی یا نه؟

هنوز کمی تردید داشتم اما وقتی یاد حرف های امروز پسرم افتادم  این تردید رو کنار گذاشتم و بساطم رو جمع و جور کردم و همراهش رفتم . باخودم گفتم:

هرچیزی در انتظارم باشه از این بیشتر تو لجن  بدبختی فرو نمی رم که میرم؟ 

در هر صورت بالاتر از سیاهی که رنگی نیست یا حداقل من این طوری فکر می کردم...

 

  • لایک 6
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

بلال تموم شده رو توی سطل آشغال انداختیم و لوازمم رو جمع کردم و با چشم دنبال موتورش گشتم. یکم که ازم دور شد فهمید دنبالش نیومدم و صدام زد:
- بیا.
- موتورت کو؟
به شاسی بلند حنایی رنگش اشاره کرد.
- دیگه این رو دارم.
دهنم باز موند.
- حاجی!
خندید. دنبالش دویدم. باهم سوار شدیم. مثل شتر بود وامونده.
- چه چیزیه پسر!
دوباره خندید و ماشین رو به حرکت در آورد. با دست تاسی که از آینه آویز بود رو تکون دادم.
- توی همین دو سال انقدر پیشرفت کردی؟
- بله.
- فکر کنم من برکت رو از زندگیت برده بودم که با نبودم انقدر پیشرفت کردی.
خنده از لبش رفت و با دلخوری نگاهم کرد.
- چی میگی؟!
- آره من برکت می‌برم، زندگی خودم رو نگاه.
- حالا کاری می‌کنم برات که زندگیت پر برکت بشه.
و پاش رو روی گاز نگه داشت. متوجه شدم به سمت بیرون شهر نمی‌ره. خونه یک خوابش اونجا بود.
- خونه‌ت هم عوض کردی؟
- از کجا فهمیدی؟
- خوب این آدرس نیست.
سر تکون داد یعنی آره.
- بابا تو کار تو خیلی پوله انگار.
- زرنگ باشی بله.
- کاش من هم درس می‌خوندم.
بعد دوباره غرق خاطرات شدم.
در کلبه ی ما رونق اگر نیست صفا هست
انجا که صفا هست یقیقا نور خدا هست
چرا طلاق انقدر زیاد شده چرا باهم نمی سازن چرا نیمه ی گم شدمون اونی نیست که می بینیم چرا می گیم اگه عاشق می شی باید همه چیو کنار بزاری چرا خدا رو کنار می زاریم چرا وقتی می شکنیم از همون خدا طلب کار می شیم
توی جلسه مذهبی بودیم. دوست هام می‌بردنم. خیلی آدم حسابی بودن. برعکس من. تمام جلسه جز همین حرف هیچی نشنیدم. ذهنم پی اون دختره بود. نوجوون بودم و بد چشمم رو گرفته بود. کنترلی روی احساساتم نداشتم. دوست داشتم قدم جلو بذارم اما خجالت می‌کشیدم. کاش هیچ‌وقت این احساس سراغم نمی‌اومد. مادرم همیشه می گفت: خوشا انان که در گهواره مردن بوی از غم دنیا نبردنم
- رسیدیم.
به خودم اومدم.
- هان!
با دست جایی رو نشون داد.
- اینجاست.
به خونه نگاه کردم. یک خونه دو طبقه حیاط دار.
- اجاره؟
- یک طبقه رو خریدم.
- بابا عجب!
خندید و گفت:
- پیاده شو.
باهم پیاده شدیم. کلید انداخت و داخل رفتیم. یک خونه قدیمی بود و باغچه و یک تاب داشت.
- زنت هست؟
- اون که طلاق گرفت رفت بابا.
- اوخ، خدا بد نده!
خندید.
- بد که اون بود.
- الان تنهایی یعنی؟
- نه، زن دارم.

 

  • لایک 6
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

متحیر گفتم: 

- سرعت عملت رو داداش. کی وقت کردی قبلی رو طلاق بدی جدیده رو بگیری! 

خندید، خنده ای که حس کردم تلخه درست مثل روزهای من. 

- اون زن نبود ملکه عذاب من بود. اما دریا خیلی فرق داره باهاش، شاید هم درست برعکس تون فرشته نجات منه از روز های بد. 

کنجکاو شدم این دریا خانم رو ببینم. یعنی قبلیه چجوری بوده که الان دریا رو فرشته نجات خودش میدونه! چقدر زندگی دوتا برادر متفاوت بود، متفاوت چیه زمین تا آسمون زندگیامون باهم فرق داره. خونه و ماشین و شغلش که هیچی اون فرشته نجات داره من هند جیگر خار داشتم! 

با سر و صداشون از فکر بیرون اومدم. خانم جوان و موقری جلوی در کنار داداش کوچیکه ایستاده بود و لبخند کمرنگی هم گوشه لبش جا خوش کرده بود. 

- خیلی خوش اومدین! بفرمایید داخل. 

نیشخندی زدم و زیر لب تشکر کردم. با تعارفاتشون وارد خونه شدم. با دیدن بزرگی و جلال خونه کفم برید ولی زیاد ضایع بازی در نیاوردم که برادرم جلوی زنش خجالت زده نشه. با یاسر رو مبل های سلطنتی وسط سالن نشستیم. دریا به آشپزخونه رفت تا وسایل پذیرایی بیاره فکر کنم. با صدای ظریفی که اومد نگاهم و از یاسر گرفتم و سمت صدا برگشتم. 

- سلام

دختر ریزه میزه ای روبروم ایستاده بود، تونیک ساده ای تنش بود.رو صورتش هبچ آرایشی انجام نداده بود به نظرم نیاز هم نبود،با ابروها و چشم های کشیده، لب های قلوه ای صورتی و پوست صاف و سفید چه نیازی بود به آرایش؟! یه پسر بچه سه یا چهار ساله هم پشتش قایم شده بود.  یعنی پسرشه؟! سرفه مصلحتی کردم و جواب سلامش رو دادم. روی یکی از مبل ها نشست و پسر بچه رو هم کنارش نشوند. با کنجکاوی دم گوش یاسر پچ زدم: 

- این کیه؟! 

سیگار گرون قیمتی از جیبش در آورد و با فندک طلاییش روشنش کرد. همزمان که پوک عمیقی بهش می زد، گفت: 

- خواهر کوچیکتر دریا، صدف! 

 

ویرایش شده توسط زهره تقیزاده
  • لایک 5
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

- با شما زندگی می کنه؟ 

- آره این خونه برای پنج نفر آدم جا داره. 

یک حساب و کتاب سرانگشتی کردم بعد گفتم: 

- ببین درسته من مثل تو با سواد نیستم اما شما چهار نفر نمی‌شین؟ 

- نه خوب دریا هم هست. 

نگاهی به اون خانم کردم و گفتم: 

- مگه این دریا نیست؟! 

- نه بابا این دخترشه. 

- جان؟! 

همون موقع یک خانم حدود شصت ساله از اتاق بیرون اومد. 

- داداشت رو آوردی یاسر جان؟ 

پشمام ریخت. نه بذار بهتر توصیف کنم. خودم ریختم پشمام موند. دهنم واقعا باز موند. انقدر حالم داغون بود که خانمه معذب شد و به یاسر نگاه کرد. یاسر هم چشم غره‌ای به من رفت یعنی خودت رو جمع کنه. من طوری جمع کرده نکرده به یک ور دیگه زل زدم. همون دختره صدف که داشت جلوی خنده‌ش رو می‌گرفت جلوی چشمم بود. یاسر به خانمش گفت:
- سیاوش که می‌گفتم ایشونه.
- بشینید سیاوش خان تا براتون پذیرایی بیارم.
در حالی که روی مبل می‌نشستم گفتم:
- زحمت نکشید!
دخترش و خواهرش ازم کلی پذیرایی کردن و من که خیلی وقت بود جز توی موکب‌ها جایی انقدر خوراکی دستم نیومده بود برای خودم کم نذاشتم. هر دو روبه‌روم نشستن و خوب متوجه بودم که چیزی از من می‌خوان ولی گذاشتم تا خودشون حرف بزنند و تا موقع من بخورم. بالاخره سیاوش به حرف اومد:
- راستش رو بخوای برای کاری دنبالت اومدم.

 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
  • لایک 6
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
14 دقیقه قبل، زهره تقیزاده گفته است:

یه چیزی رو نفهمیدم، الان دریا زنشه یا مامان دریا قاطی کردم چیشد😑😂😂

اصلا دختره دریا نبود اون فکر کرد دریا زن جوونه ست، پیرزنه دریاست

  • لایک 3
  • هاها 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

- اوه، بله، بله!
ته دل ناراحت شدم که بعد دو سال برای کاری یاد من افتاده ولی خودم رو دلداری دادم که...
• خوب مرد حسابی! نه جایگاه داری، نه رفتار خوبی، چرا بهت نزدیک بشه.
هرچند دلداری نبود. بیشتر تحقیر بود اما باز هم خوب بود.
- یک شرایط خوبی پیدا شده. گفتم کی بهتر از برادرم که بهش برسه.
مثل اینکه اشتباه قضاوت کرده بود.
- چی هست حالا؟
با تمسخر به زن داداشش خیره شد و پرسید:
- برای من هم کیس ازدواج جور کردید؟
زن با ناراحتی روش رو گرفت و یاسر اخم کرد و یا لحن سنگینی گفت:
- تقریبا!
خندیدم و به پشتی صندلی تکیه دادم و پاهام رو روی میز گذاشتم.
- خوب، در خدمتم! 

به دخترها اشاره کرد برن توی اتاق. 

- بودن حالا! 

اخمی کرد و بحث رو وسط کشوند: 

- یک پروژه هست که بخاطرش خوب پول میدن.
- اوه، پروژه!
این رو با لحن تمسخرآمیزی گفتم و اون هم اخم کرد.
- چی هست حالا این پروژه؟ خوردنیه؟
معلوم بود حوصله مسخره شدن رو نداره پس سعی کرد سریع توضیح بده تا از شرم راحت بشه:
- یک دختر نوزده ساله‌ست.
پوزخند زدم.
- دختر نوزده ساله من پیرمرد رو می خواد؟
- اون نمی خواد. تو باید بخوایش.
- تو  توقع داری مخ اون دختر رو بزنم؟
با چشم‌های براق و مصمم گفت:
- بله.
- اوسکلی تو؟ چطور فکر می کنی اون به من پا میده؟
اخم هاش درهم شد. انگار جلوی این زن احساس تحقیر کرد.
- اون به تو پا نمیده. کدوم آدم حسابی به بی سر و پایی مثل تو پا میده.
تیکه سیبی که توی دستم بود رو به سمتش پرت کردم.
- درست صحبت کن حرومی!
اون زن دستش رو روی شونه ش گذاشت و سعی کرد آرومش کنه:
- الان وقت جر و بحث نیست.

ویرایش شده توسط آتناملازاده
  • لایک 6
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حرفش بدجوری بهم برخورد و عصابم بدجوری خط خطی بود. همین که جلو دریا جونش نمی زدم شتکش کنم خیلی بود. 

- باشه داداش کوچیکه تو راست میگی، من بی سر و پا. 

با تمسخر اشاره ای به زنش کردم و ادامه دادم: 

- تو که با سر و پایی، کار بلدی چرا خودت انجامش نمیدی؟ 

مشخص بود دقیقا زدم وسط خال. هردوشون کفرشون در اومد و با اخم نظاره گرم بودن. دریا زودتر از یاسر خودش رو جمع و جور کرد و گفت: 

- بهتره عجول نباشی و منطقی فکر کنی. به جای تیکه انداختن به من و همسرم بشین دو دو تا چهارتا کن ببین تکلیفت چیه. بعد به ما خبر بده. 

با نیشخند ادامه داد: 

- همونطور که یاسر گفت پول خوبی توشه. که می تونی باهاش برای پسرت کفش بخری، بفرستیش مدرسه یا هرکار دبگه ای که تا حالا نتونسته تجربه ش کنه. 

فرهاد هم شده بود نقطه ضعفم و این موضوع رو انگار همه فهمیده بودن. هوف خدایا چی کار کنم! چرا همیشه هر اتغاقی که میفته دست میزارن رو فرهاد و آرزو و حسرتاش! 

ویرایش شده توسط زهره تقیزاده
  • لایک 6
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...