نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 31 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 31 مرداد گیج ایستاد و به دور و بر نگاه کرد. - کجان؟ - اینجا کافیشاپی چیزی نداره؟ - چرا. و حرکت کرد و من هم دنبالش راه افتادم. به کافیشاپ که رفتیم دیدیم اون دوتا نشستن. یاسر برای ما دستی تکون داد. الماس پوف آرومی کشید و به سمت اونها رفتیم. قبل از نشستن صندلی رو برای الماس کشیدم. اون خیلی عادی رسید اما یاسر خیالش راحت شد که همه چیز رو انجام دادم. منو رو سمت من گرفت. - منتظر شما موندیم و انتخاب نکردیم. نگاه نکرده منو رو به الماس دادم. از دستم گرفت و نگاه کرد و گفت: - من شیرکاکائو میخورم. منو رو پس دادم و گفتم: - برای من قهوه. 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 1 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 1 شهریور یاسر گفته بود با کلاس ها قهوه می خورن. بعد هم سعی کردم دیگه بهش محل ندم فکر نکنه هولم. اون هم چیزی نگفت. یاسر هی داشت برای دریا از کمالات الکی من می گفت و دریا هم با تعریف هاش بزرگ ترش می کرد و الماس هم گوش می داد. سفارش ها رو اوردن. نامردها خودشون شیرموز سفارش داده بودن من رو مجبور کرده بودن قهوه سفارش بدم. برداشتم و یکم مزه کردم. به سختی چهره م رو نگه داشتم تا واکنشم توی چهره معلوم نباشه. مزه زهرمار می داد! بعد بلند شدیم و هر چهارتا بیرون رفتیم. یاسر ماشین رو روشن کرد و زنش کنارش نشست و ما دوتا عقب ماشین. حرکت کردیم. من خودم رو یکم کنار کشیدم تا این دختر اذیت نباشه. ازم پرسید: - تا کی هستید؟ - فعلا قصد دارم حداقل یکی دو ماه بمونم. 3 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 1 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 1 شهریور (ویرایش شده) - آهان! و دیگه چیزی نگفت. اون رو به اپارتمانی توی وسط های شهر برد و بعد به سمت خونه رفتیم. هر دو می خندیدن. یاسر گفت: - ایول بابا خوب ادا کردی. - برو گمشو یارو. با اون کوفتی که به خوردم دادید. -؛ قهوه رو میگی؟ با حرص گفتم: - آره بابا. - فدای سرت! خودم چیزی برات میگیرم که حال کنی. بعد جلوی یک ابمیوه فروشی نگه داشت و چند دقیقه بعد یک شیرموز که سرش پر بود جلوم گذاشتن. - شیرموز مخصوص! نوش جانت! ویرایش شده 1 شهریور توسط آتناملازاده 3 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 1 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 1 شهریور شروع به خوردنش کردم. عجب چیزی بود. همه چیز داخلش داشت. اگه وجدان طرف با این ها راضی نمیشد کم مونده بود یک پرس سلطانی بگیره و این تو بندازه. - عچب چیزیه! - یک لیوان میگم ببندن ببر برای فرهاد. دریا گفت: - باشه از یکجا نزدیک خونه شون بگیریم. الان باید بیاد خونه ما تا لباس عوض کنه و برنامه مهمونی رو بچینیم. گفتم: - مهمونی چی؟ - می خوایم برای تولد دریا مهمونی بگیریم. شما باید توی اون مراسم مخش رو بزنیدـ - آب شنگولی هم دارید؟ 3 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 1 شهریور اشتراک گذاری ارسال شده در 1 شهریور تو این وضعیت واقعا به چه چیزی فکر می کردم. ولی خب چه میشه کرد عادته دیگه. یاسر با چشم های گرد شدت گفت: - مرد حسابی من میگم برنامه بچینیم، کار داریم و فلان تو حرف از آب شنگولی می زنی؟ قلوپ دیگه ای از شیرموزم خوردم، شونه ای بالا انداختم و گفتم: - وقتی تو مهمونی های ما فقیر بیچاره ها همیشه آب شنگولی هست، گفتم لابد شما پولدارا هم دارین دیگه. توجهی به پوزخند دریا نکردم و گوش دادم به یاسر که سری تکون داد و گفت: - آره هست. جلو مهمونا نگی آب شنگولی شرفمون رو به باد بدی ها. نیشخندی زدم. - حواسم هست. 2 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 1 شهریور اشتراک گذاری ارسال شده در 1 شهریور (ویرایش شده) بیست دقیقه بعد ماشین رو جلوی در خونه شون پارک کرد و سه تایی پیاده شدیم. تو این چند بار رفت و آمد احساس راحتی می کردم. همین که وارد خونه شدیم بی توجه به دریا و یاسر که باهم پچ پچ می کردن وارد اتاق یاسر شدم. لباسا رو از تنم کندم و تی شرت سفید و شلوار اسلش مشکی خودم رو پوشیدم. با همین لباسا هم چیزی از جذابیتم کم نمی شد. شاید بگین اعتماد به نفسم خیلی بالاست ولی از زمان نوجونی برای خودم ورزش می کردم و برای همین هیکل رو فرمی دارم. از اتاق خارج شدم و پیش دریا و یاسر نشستم که با جدیت شروع به حرف زدن کردن. ویرایش شده 1 شهریور توسط زهره تقیزاده 3 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 1 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 1 شهریور همون موقع در باز شد. - سلام سلام سلام! صدف بود. با دیدن من خجالت کشید. - ا سلام! لبخند زدم. - سلام خانم! یاسر تیز نگاهم کرد. اینکه من معدب جواب یک نفر رو بدم مشکوکش می کرد. صدف گفت: - من به اتاقم میرم. اون که رفت ما صحبت هامون رو شروع کردیم و بعد یاسر گفت: - بیا برسونمت. 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 1 شهریور اشتراک گذاری ارسال شده در 1 شهریور با رسیدن به جلوی در خونه خداحافظی زیر لب گفتم و از ماشین پیاده شدم. با پیاده شدن همزمان یاسر متعجب شدم. - تو چرا پیاده شدی؟ شیرموز و کیسه ای که دستش بود رو نشونم داد و گفت: - با برادرزاده م کار دارم. اخلاق و رفتار این جماعت جالب و مضحکه برام! چند سال هیچ خبری از خود خر نمی گرفتن، الان چی شده که کره خر براشون عزیز شده! سری تکون دادم و در رو زدم. در باز شد و چهره ی فرهاد نمایان شد. - سلام بابا. دستی به سرش کشیدم و گفتم: - سلام کنار رفتم و یاسر رو دید. زیاد به من نکشیده بود و بیشتر از من ادب و احترام مخصوصا به بزرگتر حالیش می شد. با لبخندی گرمی دست یاسر رو فشرد و گفت: - سلام یاسر هم انگار مثل من فکر می کرد نیشخندی بهم زد. در عوض با لبخند با فرهاد دست داد و گفت: - سلام پهلوون! چطوری؟ - ممنون! بلافاصله نگاهش رو از گرفت و کنجکاو بهم زل زد که یعنی این یارو کیه؟ چشمک شیطونی بهش زدم و با دست به یاسر اشاره کردم، گفتم: - این دیو... قبل از این که جمله گهر بارم رو تموم کنم یاسر محکم با پاش به پام کوبید و گفت: - من عموتم عزیزم عمو یاسر. با درد پام رو روی زمین فشار دادم و زیر لب غریدم: - دهنتو عمو یاسر! 5 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 1 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 1 شهریور یکدفعه گفت: - ها عمو یاسر! چقدر فرق کردی! حق داشت. مو کاشته بود، یکم بدن لتغر مردنیش جون گرفته بود و تیپ آدمیزادی میزد. همدیگه رو بغل کردم. - دیگه من رو نمیشناسی! - باور کن خیلی فرق کردی. تازه عینکی هم شدی. یاسر شیرموز رو به سمتش گرفت. - خدمت شما آقا! - ای دمت گرم! اتفاقا گرسنه بودم. فهمیدم این مدت که من فکر میکردم یاسر خونه مامان اومده نیومده و هم رو ندیده بودن. یاسر دستش رو دور شونه فرهاد انداخت و هر دو بی توجه به من داخل رفتن. 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 1 شهریور اشتراک گذاری ارسال شده در 1 شهریور د بیا بچه بزرگ کردم مثلا. اینجوری که همدیگه رو بغل کردن رفتن تو یعنی رفیقای خوبی برای هم میشن و من کلاهم پس معرکه ست. پشت سرشون رفتم تو و آبی به دست و صورتم زدم. یاسر و فرهاد رو تخت کنار هم نشسته بودن و فرهاد شیرموزش رو می خورد. سیر آب رو بستم و نزدیکشون رفتم گفتم: - بقیه کجان؟ قلپی از شیرموز خورد و قورتش داد، گفت: - نمی دونم، من خواب بودم با صدای در بلند شدم. ندیدمشون. سری تکون دادم و کنارش نشستم. 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 2 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 2 شهریور به فکر فرو رفتم. به فکر گذشته ها! از وقتی با اون دختر دوست شدم ورد زبونش بود: - کی میای من رو بگیری؟ من که بدم نمی اومد. دوستش داشتم ولی خیلی بچه بودیم. با همه این ها رفتم و با خانواده م صحبت کردم. اون ها اول خیلی نگران شدن که با دختری که نمی شناختمش دوست شدم اما بعد قبول کردن که بیان ببیننش. توی پارک اولین بار مامانم دیدش و چنان خوب با مادرم رفتار کرد که علاوه بر مادرم خودم هم یکبار دیگه عاشقش شدم. مادر قبول کرد به خواستگاری ش بریم و توی مراسم خواستگاری که فقط داداش بزرگش و خواهرش حضور داشتن، چون کسی دیگه رو نداشت، انقدر بهمون محبت کردن که ما دیگه شیفتش شدیم. 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
دنیای کوچک من 268 ارسال شده در 2 شهریور اشتراک گذاری ارسال شده در 2 شهریور هه ..اون دختر حتی خانواده اش هم فریب داده بود. برای اون ها نقش دختری که سر به راه شده و میخواد سر و سامون بگیره رد بازی کرد و برای من نقش یه عاشق دلخسته.چنان تو نقشش فرو رفته بود که نه تنها من، کل خونواده ام و خونواده اش هم گول زده بود. و اشتباه من این بود که فکر کردم شبیه منه . صاف ، ساده و البته عاشق. اما اون هیچ کدوم این خصوصیات رو نداشت حتی بویی از انسانیت هم نبرده بود وگرنه بچه ی کوچیکش رو ول نمیکرد بره پی عشق و تفریحش. بیخیال گذشته ها گذشته و فکر بهش چیزی رو عوض نمیکنه. کاری که یاسر ازم میخواد شاید خیلی درست و انسانی نباشه اما میتونه یه تکونی به زندگی درب و داغون منو پسرم بده. فقط کاش زودتر تموم بشه و برام دردسر نشه. 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 2 شهریور اشتراک گذاری ارسال شده در 2 شهریور از فکر بیرون اومدم. فرهاد شیرموزش رو تموم کرده بود و داشت با یاسر حرف می زد و می خندیدن. صداش کردم: - فرهاد؟ نگاهش رو از یاسر گرفت و دوخت بهم. - بله بابا؟ چشم و ابرویی براش اومدم و گفتم: - پاسو برو تو دیگه عمو یاسر هم کار داره باید بره. نگاه مستقیمم رو دوختم به یاسر و با خباثت ادامه دادم: - مگه نه عمو یاسر؟ زیاد خوشش نیومد از پیشنهادم ولی خب تا ابد که نمی تونه اینجا بمونه دریا خانم یا بهتره بگم فرشته زندگیش منتظرشه. با مهربونی فرهاد رو بغل کرد و از هم خداحافظی کردن. با دیدنشون بازم عذاب وجدان اومد سراغم! شاید بهتر بود فرهاد و می دادمش به یاسر، نه به من که مثل سگ پاچه بچه بیچاره رو می گیرم، نه به یاسر که به این لطافت باهاش برخورد می کنه. 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 2 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 2 شهریور اون که رفت فرهاد گفت: - چه عجب عمو این محله هم اومد. - چندبار خونه مادر اومده بود؟ - نه نیومده بود. مادرجون رو برده بود خونه ش. ابرو بالا انداختم. اخبار جدید بود. - خوب تو چرا نرفتی؟ - از زن جدیدش بدم می اومد؟ - چرا؟ مگه دیدیش؟ نوچی کشید. - ولی می دونم که عمو ازش خواسته بود که مادرجون رو به خونه شون ببره اما اون قبول نکرده بود. 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 2 شهریور اشتراک گذاری ارسال شده در 2 شهریور (ویرایش شده) چقدر اخلاق این زن برادر جدید زننده ست. چرا با رفتن مامان به اونجا مخالفت کرده! با اون که باید صمیمی تر از بقیه ی ما باشه، بالاخره هم سن همدیگه هستن! - زیاد دور و برشون نباش. دوست ندارم پیششون ببینمت. این رو با تهدید و چشم غره بهش گفتم و رفتم داخل. به یه خواب عمیق نیاز داشتم تا کمی از این اتفاقات عجیب دور و برم دور باشم. ویرایش شده 2 شهریور توسط زهره تقیزاده 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 3 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 3 شهریور خواب روز عقد کنونمون رو دیدم. شادی اون. شادی من. تور رو بالا برد و با چشم های براق به همه نگاه می کرد. از خواب پریدم. خدایا این چه خوابی بود! نگاهی به ساعت کردم. تا یازده خواب بودم! بلند بشم برم دنبال فرهاد بعد ببرمش یکم دورش بدم. مثل این پدر ایون ها! توی سنی هست که پارک ببرمش؟ پارک لوازم نوجوون ها هم داره. یک چیزی هم بگیریم بخوریم. اصلا منقلم و بلالهام رو بردارم و بریم پارک. بیخیال نمیخواد همین از سرش زیاده. به سمت مدرسهش رفتم. هنوز شیشم بود. سال دیگه باید یگ متوسطه می فرستادمش. متوسط از خونه دور بود. البته ثبتنامش و درسهاش و همه به دست خالهش بود. اما خوب اگه پولی نیاز باشه خودم باید بدم. به مدرسه رسیدم و وارد شدم. آخرهای ساعت بود و یک سری از بچهها رو آزاد گذاشته بودن که توی حیاط باشن. چشم چرخوندم و فرهاد رو دیدم. به اون سمت رفتم. 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
دنیای کوچک من 268 ارسال شده در 3 شهریور اشتراک گذاری ارسال شده در 3 شهریور از دیدنم تو مدرسه به اندازه ی کافی تعجب کرده بود اما وقتی زنگ خورد و تو راه بهش گفتم اومدم ببرم بچرخونمت بچه ی بیچاره دهنش باز موند از تعجب. وقتی اینو شنید گفت: جدی میگی بابا؟ یعنی خواب نیستم؟ واقعا قراره ببریم پارک؟ وقتی حال و روزش رو این طوری دیدم یکم دلم براش سوخت که چوب گناه مادرش رو خورده بود و تمام این سال ها پدر خوبی نبودم براش و بهش توجه نکردم. اما همه ی اینا دلیل نمیشه محبتم رو نشون بدم و بهش رو بدم برای همین با جدیت نگاهش کردم و گفتم: اولا: ببند دهنت رو پشه نره توش. دوما: مگه تو عمرت پارک نرفتی که انقدر خر ذوق شدی؟؟؟ پس کی آخر هفته ها با خاله و داییش میره پارک؟؟ با اشتیاق نگاهم کرد و گفت : چشم بابا هرچی شما بگین. درسته رفتم اما این اولین باری هست که شما منو می برید پارک برای همین مثل بچه ها ذوق کردم. بلاخره یه خنده ی یه وری تحویلش دادم و گفتم: این شد حرف حساب. همین جور حرف گوش کن باش. در ضمن جلوی عمو یاسرت ندید بدید بازی درنیاری یه وقت! هه یه ذره بچه است اون وقت میگه مثل بچه ها شدم. ببخشید شب بود سیبیلت رو ندیدم بزرگوار. وقتی حرفم تموم شد دیدم دوباره داره حالش گرفته میشه.باز گفتم: حالا نمیخواد بغ کنی فقط از خودت در نیا و سعی نکن ادای مرد گنده بودن دربیاری. هنوز زنده ام و میتونم جور تو رو بکشم تا زندگی و بچگی کنی.همون من زود بزرگ شدم کافیه نمیخوام تو هم به درد من دچار بشی. بقیه راه هم تو سکوت سپری شد و دیگه هیچ چیز نگفت. 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 5 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 5 شهریور (ویرایش شده) توی پارک یکم با لوازم ورزشی نوجوونها بازی کرد و بعد اومد و کنار من نشست و من رو گرفت به حرف زدن. شروع کرد از تاریخچه روزهایی که مدرسه رفته حرف زدن و من اول به این فکر کردم که چقدر زر میزنه اما بعد دیدم واقعا من توی مدرسه ش هیچ نقشی نداشتم و هرکاری بوده خاله و دایی ش براش انجام می داده و با چیزهایی که تعریف می کرد تازه بنظرم اومد چقدر مدرسه شون دانش آموزهای بدی داره. البته با جایی که مدرسه هست بعید نیست. عصر که شد درحالی که از پر حرفی هاش سرم ونگ ونگ می کرد گفتم: - خوب دیگه بچه، بریم. ویرایش شده 5 شهریور توسط آتناملازاده 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 5 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 5 شهریور - بریم. همینطور که می رفتیم با خودم فکر می کردم براش بستنی قیفی بگیرم یا بزرگ شده. آخر سر پیشنهاد دیگه ای به ذهنم رسید: - چیپس می خوای؟ با ذوق نگاهم کرد اما مراعات کنان گفت: - نه. - خودت رو خر نکن دیگه. معلومه می خوای. 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 6 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 6 شهریور خندید. نیشخندی روی لب خودم هم نشست. رفتیم از مغازه براش یک چیپس گرفتم و بیرون اومدیم. توی راه همینطور که با ولع چیپسش رو می خورد گفت: - امروز بهترین روز زندگی من بود. در سکوت حرکت کردم اما این حرفش حس خیلی خوبی به من داد. 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 6 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 6 شهریور کت و شلوار سورمه ای با جلیقه ستش رو پوشیدم توی آینه نگاهی کردم و سوتی زدم و چرخیدم. - عجب چیزی هستم من! یاسر و صدف که داشتن من رو می دیدن غش غش خندیدن. با ذوق برگشتم و گفتم: - جدا خیلی باحال نشدم؟ یاسر انگشت هاش رو بهم کوبید و گفت: - عالی! پرفکت! صدف بلند شد و گفت: - من میرم آماده بشم. 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 6 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 6 شهریور اون که رفت من روی تخت نشستم. - اگه قرار بود خانمها حاضر بشن من چرا زودتر آماده شدم؟ - بلند شو در بیار اون رو، پوشیدی که ببینی اندازه هست یا نه. مگه حموم رفتی! - اوه، الکی معطلم کردی! 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 7 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 7 شهریور خندید. - عجبا! کت رو در آوردم انداختم روی تخت. پیراهن رو کندم روش پرت کردم و شلوارم رو پایین کشیدم و پاهام رو از توش بیرون آوردم. ا، جلیقهم کو؟ فکر کنم با همون پیراهن کنده شد. یاسر غر زد: - هو! همه رو چروک کردی! - خوب اتو کن. چپ چپ نگاهم کرد. یک بشکن به سمتش زدم به عقب پرید. نیشخندی زدم و درحالی که فحش هاش رو می شنیدم به سمت حموم اوکازیونش رفتم. بعد از حموم بیرون اومدم و گفتم: - حاضر بشم؟ - آره دیگه. 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
دنیای کوچک من 268 ارسال شده در 9 شهریور اشتراک گذاری ارسال شده در 9 شهریور حاضر شدم و با هم سمت سالن مهمونی راه افتادیم. چون میزبان بودیم باید زودتر از همه می رفتیم. وقتی رسیدیم دهنم از این همه تشریفات برای تولد این پیرزن باز مونده بود. انواع غذاها و نوشیدنی ها و حتی دسرها دیده می شد. یه سری خواننده ی مطرح سنتی اجرای زنده داشتند. حتی یه مکان برای بازی بچه ها داشت که خودش یه پارک مجهز بود. با خودم گفتم : اگه اون بچه این جا رو می دید به اون پارک نمی گفت پارک فوق العاده. هر چند برای ماکه تو کل زندگیمون پامون به این جاها نمی رسه همون تعریف فوق العاده فرق داره. تقریبا نصف مهمونی گذشته بود . دیگه از یه جا نشستن و ادا در آوردن خسته شده بودم میخواستم برم که دیدم این دختره از در وارد شد و هم زمان با من نگاه های زیادی رو به خودش خیره کرد. 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 10 شهریور اشتراک گذاری ارسال شده در 10 شهریور زیبایی و وضع مالیش به قدری زیاد بود که هیچکس به غرور کاذبش توجهی نمی کرد و فقط به فکر نخ دادن بودن. نخ چیه رسما داشتن طناب می دادن بهش! با چشم غره های مکرر دریا و یاسر به خودم اومدم. با غروری که تو این مدت از این خانواده عجیب یاد گرفته بودم محکم و جدی سمت الماس قدم برداشتم. 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری