رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

یک روح در دو تن👥

#پارت_چهل و هشتم🤍🌱

سمت کامران چرخیدم. کامران هم نگران نگاهم می‌کرد و هعی لب‌هاش رو تکون می‌داد ولی من اصلا نمی‌فهمیدم چی می‌گفت. بغضم یهو شکست و خودم رو به کامران فشردم، دست‌های بی‌جونم رو پشتش بردم و پیراهنش رو بین انگشتام چنگ زدم. صدای هق‌هق گریم همه‌جای اتاق رو برداشته بود و حس خوفناکی بهم می‌داد. من.. من.. اگه کامران.. اگه کامران نباشه معلوم نیست چه بلایی سرم میاد!

کامران دستش رو لای موهام می‌برد و نوازش‌گونه روی سرم می‌کشید. بعد از اینکه گریم بند اومد و قشنگ خالی شدم، از روی پاهاش بلند شدم و اشکام رو پاک کردم و روبه‌روش نشستم. لبخندی زد و با آرامشی که تو صداش موج می‌زد گفت: همش کابوس بود، نبینم چشمات بونه اشک بگیره‌ها خانوم.

قطره اشک لحباز دیگه‌ای از گوشه چشمم پایین اومد که گفتم: کامران دیدم می‌خوای بری، می‌خوای از پیشم بری. کامران بهم بگو، بگو نمی‌خوای از پیشم بری.

شیطون نگاهم کرد و گفت: می‌گم داری پیر میشی بیا باهام دعوا کن. وایستا ببینم نکنه خودت می‌خوای بذاری بری که اینا رو میگی؟

محکم زدم تو بازوش و گفتم: کامران اینقدر چرند نگو! کامران من بدون تو نمی‌تونم. بابا لامصب من نمی‌دونم بدون تو باید چیکار کنم، زندگی کردن قبل از تو رو یادم نیست، بلدش نیستم..

صبحی که بدون بوس‌های به قول خودت صدادارِ کامران شروع نشه رو صبح حساب نمی‌کنم، اخه تا حالا بهت دروغ نگفتم کامران. دوستت دارم، خیلی زیاد.

گفته بودی اغراق می‌کنم اینکه زندگی بدون تو برام معنایی نداره ولی باید بدونی من بدون تو هیچی نیستم کامران.

نمی‌دونم چم شده بود؛ ولی دلا اونقدر پر بود که هنه حرف‌هایی که به دهنم می‌اومد بدون اینکه عقلم کار بده، به زبون می‌آوردم. اونم شنونده‌ای بود برای حرف‌های بی‌سر و تهم...

اومد کنارم و با صدای آرومش، خیره به تیله‌های سبز رنگم گفت: سایه چرا اینجوری فکر می‌کنی؟ چرا فکر می‌کنی من اونطور که تو منو دوست داری دوست ندارم؟ چرا اینطور فکر می‌کنی من بدون تو می‌تونم زندگی کنم؟

آب بینیم رو بالا کشیدم و لب زدم.

- گفتی تو واسه این زمین زشت زیادی زیبایی!

تیکه‌ای از موهای فرم که جلوم افتاده بود رو با خنده، پشت گوشم فرستاد و گفت: آخه من غلط بکنم همچین حرفی بزنم عزیزم. مامان‌هاله یه دنیا رو به من داد. این دنیا خیلی هم قشنگه چون فرشته‌ای مثل تورو برام آورد.

نیمچه لبخندی زدم و سرم رو روی شونش گذاشتم. نفس‌عمیقی کشیدم و فهمیدم اون فقط یه خوابه، همه خواب هاهم واقعیت ندارند!

***

با دیدن نتیجه آزمایش لبخندی زدم.

جوابش مثبت بود!

صدای گوشیم اومد که از قسمت آزمایشگاه بیرون اومدم و سمت محوطه رفتم. مامان بود، جواب دادم: الو سلام مامان.

- سلام عزیزم، جواب آزمایش رو گرفتی؟

انگاری روبه‌روم باشه سری تکون دادم و گفتم: بله مامان گرفتم، جواب مثبت بود.

اول صدایی نیومد؛ ولی بعد، با خوشحالی به یُسری که فکر کنم کنارش باشه گفت: یُسری جان جواب آزمایش سایه مثبته.

صدای خوشحالی هردوشون از پشت گوشی شنیده میشد. لبخندی زدم و گفتم: مامان من وسط خیابونم بعدا بهتون زنگ میزنم.

- باشه سایه، مواظب خودت باش، به کامران هم سلام برسون.

- چشم، خدافظ مامان.

گوشی رو قطع کردم و سمت ماشینم رفتم. دستم رو نوازش‌گونه رو کشیدم. آخه من قربون تو برم آلبالو خانم.

با حرف‌هام خودمم خندم گرفت. این ماشین رو یه سال پیش کامران روز تولدم برام گرفت. در رو باز کردم و پشت فرمون نشستم و سمت خونه راه افتادم. مونده بودم این رو چجوری به کامران بگم. بدجور استرس داشتم.

آب دهنم رو قورت دادم و با دقت به رانندگی ادامه دادم.

***

- مشترک مورد نظر خاموش می‌باشد لطفا بعدا تماس بگیرید.

و بعد بوق‌های متوالی. مگه دل خاموش بودن می‌فهمه؟

با استرس دستم رو لایه موهام بردم و به ساعت نگاه کردم. ساعت 10 شب بود و کامران هنوز نیومده بود. هر چقدر شماره اون رو با شماره امیر  می‌گرفتم الحق خدا هیچ‌کدومشون جواب نمی‌دادند.

کامران سابقه نداشته تاحالا اینقدر دیر بیاد خونه. نگاهم رو به میز شام دوختم و پوزخندی زدم.

مثلا می‌خواستم امروز بهش بگم که..

خودم رو روی مبل انداختم.

ثانبه‌های ساعت حکم ناقوس مرگم رو داشتند!

ترس بدی تو وجودم اومده بود. یهو سرگیجه بدی سراغم اومد و اطرافم تاریک شد. با حس مایع  گرمی که از چشمام ریخت و روی گونم جاری شد فهمیدم باز شروع شد.. باز اون اومد سراغم..

°کامران°

خسته و کوفته با فکر اینکه تا الان سایه خوابش برده کلید رو آروم داخل قفل انداختم. با دیدن چراغ‌های روشن متعجب یه تای ابروم رو بالا انداختم. احتمالا سایه بیدار بود. چندبار اسمش رو صدا زدم ولی وقتی وارد پذیرایی شدم با دیدن سایه که ...

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 65
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: یک روح در دوتن🤍🌱 نویسنده: پری بانو | کاربر انجمن نودهشتیا  ژانر: عاشقانه، درام خلاصه: داستان هول و ولای دختری به نام سایه می‌چرخه که قراره با کامران، عشقی که حاضره بخاطرش

سخنی با خواننده‌ی عزیز:   سلام، امیدوارم حالتون خوب باشه. پیشاپیش متشکرم که این اثر را برای خواندن در اوقات باارزشتان، انتخاب کردید.   پری بانو برای این رمان، یک سال یا فراتر از آن

یک روح در دو تن   #پارت_دوم   گوشیم رو برداشتم و آهنگی پلی کردم و در حالی که اطراف رو مرتب می کردم باهاش همخونی می‌کردم: (اگه گوش نداده باشید نصف عمرتون به فنا رفته)   《م

یک روح در دو تن👥

#پارت_چهل و نهم🤍🌱

روی مبل افتاده بود و از چشماش خون میومد. شوکه، آروم صداش زدم و  سریع سمتش رفتم. بازوهاش رو بین دستام گرفتم و ترسیده زمزمه کردم: سایه... سایه بیدار شو... سایه باتوام بلند شو دیگه!

وقتی دیدم تکون نمی‌خوره آب دهنم رو قورت دادم و با صدای کنترل شده‌ای گفتم: لعنتی نخواب؛ چشمات رو باز کن.

ولی دریغ از ذره‌ای واکنش. از روی مبل بلندش کردم و سریع از خونه زدم بیرون. سایه رو تو ماشین گذاشتم و خودم سریع دور زدم و سوار ماشین شدم. ماشین رو روشن کردم و با تموم توانم گاز دادم.

همونطور نگران سمت سایه می‌چرخیدم و به امید اینکه بشنوه تقلا می‌کردم. ترس داشتم، از اینکه بلایی سرش بیاد. از اینکه دیر به بیمارستان برسم و...

آخه چه بلایی سرت اومد؟ بدنم داغ شده بود و عرق سرد، از پیشوتیم پایین می‌اومد.

با صدای زنگ گوشیم نگاهی بهش انداختم که دیدم امیر بود. جوابش رو دادم که گفت: کامران کجایی؟

عصبی گفتم: سایه از هوش رفته دارم می‌برمش دکتر.

اول صدایی ازش نشنیدم؛ ولی بعد لحظه‌ای آروم گفت: خواهرم.. سایه.. کامران کدوم بیمارستان؟

چشمام رو چرخوندم و با نیم‌نگاهی به سایه که سرش رو آروم تکون می‌داد و لب‌هاش رو هعی، باز و بسته می‌کرد گفتم: تو برای چی می‌خوای بیای؟

عصبی‌تر از من گفت: کامران فقط بگو کدوم بیمارستان.

بعد دادن آدرس تماس رو قطع کردم. با دست آزادم دستش رو گرفتم و گفتم: سایه جانم چشمات رو باز نگه دار، باشه قشنگم؟ الان می‌رسیم بیمارستان.

دیگه داشت کم‌کم از چشمام قطره‌های اشک پایین میومد. بوسه‌ای به دستای سرد بی‌جونش زدم که نگاهم به صفحه تماس افتاد. خیسی چشمام رو گرفتم‌. حدود 110 تا تماس بی‌پاسخ از سایه داشتم. عصبی با دستم محکم به پیشونیم زدم و به خودم هزارباره لعنت فرستادم. تو ماموریت بودم و گوشی منم اون موقع خاموش بود!

***

°امیر°

نیم‌نگاهی به کامران انداختم. رو زمین نشسته بود و دستاش تو موهاش بود و بی‌صدا اشک می‌ریخت.

شاید اگه یه روز بهم می‌گفتند کامران گریه می‌کنه می‌خندیدم و می‌گفتم حتما جوک ساله؛ ولی الان داشت بخاطر سایه، یه دختر اینطوری گریه می‌کرد.

البته حق هم داشت. با چیزهایی که دکتر گفته بود و از آزمایشش فهمیده بود حق داشت. دستی به صورتم کشیدم و دستاش رو گرفتم و مجبورش کردم که بلند بشه.

رو بهش گفتم: کامران بسه دیگه. مگه ندیدی دکتر چی گفت؟ خداروشکر بخیر گذشت، الان تو باید خوشحال باشی که یه نی‌نی کوچولو تو راهه. وای کامران نمی‌دونی من چقدر خوشحالم، بالاخره دارم دایی میشم. خیلی حس خوبیه!

لبخند بی‌جونی زد و گفت: آره منم خوشحالم؛ ولی دیدی دکتر ادامش چی‌گفت؟ گفت تقریبا شیش ماهه که سایه خون دماغ و اینجوری میشه. گفت.. گفت اگه همینطوری پیش بره سرطان خون می‌گیره؟ این رو هم شنیدی امیر؟ من.. من چیکار کنم الان؟ چه خاکی تو سرم بریزم؟ اگه... اگه...

دستم رو روی شونش گذاشتم و با لحن آرومی لب زدم: گفت اگه پیش بره، ما کنارش هستیم، باور کن.

با اومدن پرستار و دادن نسخه‌ها کامران رو کرد سمت من و گفت: تو برو پیش سایه، بهم گفتن اجازه میده بریم داخل. منم می‌رم یه هوایی به سرم بخوره.

سری تکون دادم و گفتم: برو داداش، حواسم بهش هست.

پلکی زد و محکم بغلم کرد. منم محکم بغلش کردم. از داشتن برادری مثل کامران واقعا خوشحال بودم. بعد رفتنش رفتم سمت اتاق سایه و در زدم.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روح در دو تن👥

#پارت_پنجاهم🤍🌱

با گفتن بفرمایید وارد اتاق شدم. رو چشماش چشم‌بند زده بودند تا چشمش راحت‌تر باشه. با ورودم سر جاش خواست بشینه ولی سریع ازش خواستم تا راحت باشه. جلوتر اومدم که گفت: آقا امیر کامران کجاست؟

خیره به سرمش که قطره قطره می‌ریخت گفتم: رفت داروهات رو بگیره.

پرستار اومد داخل و با تق‌تق در گفت: اومدم چشم‌بند رو از چشماشون بردارم.

سری تکون دادم که مشغول کارش شد. با دیدن چشمای سبز سایه لبخندی زدم که بعد خروج پرستار متعجب گفت: چیز خنده‌داری هست؟

سرفه مصلحتی کردم و گفت: نه ببخشید.

اخم ریزی کرد و خودش رو آروم، بالا کشید. نزدیکش رفتم و پتو آبی بیمارستان رو روش بالاتر آوردم و تا کردم. شاید من برای اون نامحرم باشم ولی اون برای من بعد از یسری، محرم‌ترین هستش.

- می‌دونی کامران بند جونته و بفهمه جونش چیزی شده جون به جون میکنه آدم رو؟

اشک تو چشماش جمع شده بود و همونطور خیره خیره نگاهم می‌کرد. کنارش نشستم و گفتم: من.. سایه خانم من نمی‌خواستم ناراحتت کنم!

اشکاش رو پاک کرد و گفت: ببخشید که شما رو هم تو زحمت انداختم.

لبخند مهربونی که از من بعید بود کنج لبم ظاهر شد و گفتم: این حرف‌هارو نزن.

اون موقع دلم می‌خواست بغلش کنم. سرش رو بذارم رو شونم و بهش بگم داداشت هست؛ ولی نمی‌تونستم.

با اومدن کامران از سر جام بلند شدم و سمتش رفتم. به چشماش که قرمز شده بود نگاه کردم و گفتم: بیرون منتظرم.

بعد از اتاق زدم بیرون. روی صندلی‌ها نشستم. بخاطر اینکه نمی‌تونم با آبجی خودم راحت حرف بزنم به زمین و زمان لعنت می‌فرستادم، اصلا لعنت به این راز کوفتی که گریبان گیرم شده.

°سایه°

به چشمای قرمزش شدش خیره شدم. نمی‌دونم چرا الان ازش می‌ترسیدم. حس می‌کردم کافیه فقط یه کلمه، یه کلمه بگم تا کل بیمارستان رو سرم پایین بیاره. ولی شهامت به خرج دادم و لب زدم: کامران تو... گریه کردی؟

سر جاش تکون خورد و بدون اینکه نگاهش رو ازم برداره گفت: مگه فرقی می‌کنه؟

به سیاه چال چشماش خیره شدم.

- کامران می‌دونی من چقدر بی‌جنبم و نسبت به تو بی‌جنبه‌تر، خب... تو تاحالا دیر نکرده بودی!

کمی جلوتر اومد.

- بفهم که زندگی منی دختر!

نگاهم رو دست‌هام رسوندم و گفتم: فهمیدم که نمی‌خوام اینجوری نگاهم کنی.

نیم نگاهی بهم انداخت و گفت: حالا من اینقدر غریبه شدم که باید از دکتر بشنوم شیش ماهه تو این وضع رو داری؟ سایه وقتی دارم باهات حرف می‌زنم به من نگاه کن!

سرم رو بالا آوردم و گفت: اینقدر غریبه شدم که باید از اینا بشنوم تو بارداری؟

اشک‌هام که دونه دونه، ریز ریز می‌ریخت رو پاک کردم و گفتم: کامران بخدا خودمم امروز فهمیدم. دیروز با مامان اینا رفتیم آزمایش دادیم.

دستی به صورتش کشید و ...

مثل اینکه تحمل این قطره‌های یخی رنگ رو نداشت.

زمزمه کرد: ببخشید.. ببخشید.

با خنده سرش رو سمتم برگردوند و با اشاره به دلم گفت: یعنی این فنچل کوچولو الان بچه من و تو هستش؟

سری تکون دادم و اون خندید. می‌خندید. این مرد می‌خندید؛ یعنی حالش خوبه. یعنی سایه، تو بس کن. تو گریه نکن. تو غصه نخور.

از رو تخت، خم شد و بغلم کرد.

- الهی من قربونش برم، اصلا قربون هر جفتتون برم.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روح در دو تن👥

#پارت_پنجاه و یکم🤍🌱

***

شربت زغال‌اخته رو داخل لیوان‌ها ریختم و پارچ رو روی اُپن گذاشتم. دستم رو روی شکمم که بچه‌ی توش بزرگ‌تر شده بود گذاشتم که اشکی از چشمم چکید و مقصدش روی پیرهن سفیدم شد.

چهار ماه گذشته بود و اوضاع بدتر از اونی که فکرش رو می‌کردم شده بود. نیم‌نگاهی به کامران انداختم. این چهار ماه خودش نبود، یعنی فکرش اصلا اینجا نبود! اصلا انگار نه انگار که زن و بچه داره؛ واقعا دیگه از دستش خسته شده بودم.

نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم و با سینی از آشپزخونه بیرون زدم. کامران تا من و دید سری اومد سمتم و سینی رو از دستم گرفت. با لبخند ملیحی گفت: تو چرا زحمت کشیدی عزیزم، می‌گفتی خودم می‌آوردم.

گوشه لبم رو بالا آوردم و لبخند خیلی کوچیکی زدم.

سمت مبل‌های کرمی رفتم و با احتیاط نشستم. کامران سینی رو روی میز  گذاشت و کنارم نشست. با هزار جنجال فکری پوفی کشیدم سرم رو سمتش چرخوندم. آروم گفتم: کامران تو فکری؟

نگاه گذرایی بهم انداخت بعد رو پاهاش خم شد.

- نه؛ نیستم.

روبه‌روش رو زمین نشستم و با صدای بغضی گفت: کامران تو فکری، از هرکسی تو این دنیا پنهون کنی از من نمی‌تونی پنهون کنی. چرا بهم نمیگی چی شده؟ می‌دونی کلا از زندگیت زدی؟

شوکه شده بود. شونه‌هام رو لای دست‌های مردونش محکم گرفت و گفت: سایه چی میگی؟

نمی‌دونم هورمون‌هام باز قاطی کرده بود و کنترلی روی اشک‌هام نداشتم، حتی نمی‌دونستم دارم چی میگم.

- کامران تو دیگه دوستم نداری دیگه این بچه رو نمی‌خوای. کامران پای یه زن دیگه وسطه؟

لجباز چشمام رو بستم و گفتم: کامران اگه یکی دیگه رو می‌خوای بهم بگو. به‌خدا ناراحت نمی‌شم.

یهو، آره؛ همینجوری ناگهانی بغلم کرد و من رو محکم به خودش فشرد. چشمام رو محکم روی هم گذاشتم.

- هیس! آروم باش. الان حالت خوب نیست.

برخورد دستش با موهام که نوازششون می‌کرد حس خوبی بهم می‌داد و موجب می‌شد تا یکم حالم بهتر بشه. لحظه‌ای تو همون حالت سپری شد و مثلا چند دقیقه پیش اتفاقی نیفتاده بود، مثلا من از دستش ناراحت نبودم و... بیخیال! مثل همیشه بیا این یه بارم بیخیال بشیم. نمی‌خواست بگه، نمی‌خواست بگه تو اون مغزش چی می‌گذشت و مثلا من همسرش بودم، شریک زندگیش! زندگی‌ای که هردومون رو سمت باتلاق می‌برد.

از خودش جدام کرد و روی مبل نشونددم.

اشک‌هام رو پاک کردم که لیوان شربت رو دستم داد و گفت: بیا از این بخور آروم بشی.

خیره نگاهش کردم، فقط نگاه. برای من اشکی بود، با طعم غم این چهار ماه؛ ولی برای اون خالی بود. هیچی پشت اون مشکی‌هایی که قصد جونم رو کردند نبود و من در مقابل دوتا تیله مشکی داشتم می‌باختم.

لیوان رو از دستش گرفتم که دست آزادم رو گرفت و مشغول ماساژ دادنش شد.

قلوپی از شربت خوردم. خیلی خسته شده بودم. از همه‌چی. کامران خیره نگاهم می‌کرد و این از هرچیزی بیشتر اذیتم می‌کرد، نگاهم رو دزدیدم و باقی‌مونده‌ی شربت رو یک‌جا بالا کشیدم و بعدش نفس آسوده‌ای کشیدم که کامران لبخند ریزی زد و لیوان رو از دستم گرفت. کنارم روی مبل نشست و منم رو پاهاش نشوند. سرم رو تو گودی گردنش بردم و آروم گفتم: تو دیگه نه من رو دوست داری نه این بچه رو.

و باز هم اشک‌هام روی گونم جاری شد و امونم نداد ...

°کامران°

روی پاهام نشوندمش و مشغول نوازش موهای مشکیش شدم که آروم گفت: تو دیگه نه من رو دوست داری نه این بچه رو.

بعد خودش رو بیشتر تو بغلم فشرد و ریز ریز گریه کرد. پوفی کشیدم و دوست ندارم کسی از مشکلاتم خبردار بشه؛ ولی اون هر کسی نبود. اون تموم " ز " تا " میم " زندگیم بود.

این روزها بدجور تو فکر بودم. ترس داشتم. از آینده، بیشتر از هرچیزی از آینده این بچه می‌ترسیدم!

از خودم جداش کرد که دیدم خوابش برده. لبخندی زدم و از سر جام بلند شدم و سمت اتاقمون رفتم. وارد شدم و با پا در رو بستم و آروم رو تخت گذاشتمش. با اون لباس سفید بلند شبیه فرشته‌ها شده بود. تخت رو دور زدم و به پهلو سمتش دراز کشیدم.

پتو رو روی خودمون درست کردم و دستم رو نوازش‌گونه رو شکمش کشیدم. هزار قربون خودش و این فنچل کوچولو رفتم. تموم زندگیم و دلیل نفس کشیدنم بودند! امروز یکم حالش خوب نبود و الکی شلوغش کرد.

وقتی از خوابش مطمئن شدم از رو تخت بلند شدم و سمت کمد لباس‌هام رفتم. دستی به لباسم کشیدم که لبخندی رو لبم ظاهر شد، از بس گریه کرده بود لباسم خیس خالی سده بود. سریع عوضش کردم و از خونه زدم بیرون.

***

°سایه°

با احساس گرمای زیاد چشمام رو باز کردم. پتو روم بود و بشدت گرمم شده بود. حدس می‌زدم رنگ صورتم پدیده باشه و عرق سرد، تموم بدنم رو خیس کرده بود. به تاج تخت تکیه دادم. نفس کشیدن برام سخت بود و خفه داشتم می‌شدم. اصلا حس و حال حرکت کردن نداشتم و کاشکی یه نفر برسه و پنکه رو روشن کنه. مایع گرمی از بینیم جاری شد. دستی به صورتم کشیدم که دیدم خون از بینیم میاد.

سرم رو پایین گرفتم و سمت دستشویی اتاق رفتم. در رو باز کردم و داخل شدم. جلوی روشویی ایستادم و با باز کردن شیرآب سرد، سرم رو زیر شیرآب گرفتم. بعد شستن صورتم روی میز توآلت نشستم و سرم رو بین دست‌هام گرفتم. صورتم مثل گچ دیوار سفید شده بود. لعنت به همه‌چی.

اشکام رو پاک کردم و با بغض دستم رو روی شکمم گذاشتم و با خنده لب‌زدم: تو ناراحت نباشی‌ها کوچولو! مامانی همه چیز رو درست می‌کنه.

بلند شدم و بعد خشک کردن صورتم زدم بیرون. کامران تو اتاق نبود.

گیج پلکی زدم و بیرون اومدم. یکم سرگیجه داشتم بخاطر همون با کمک پله‌ها رفتم پایین. همه‌جا تاریک بود؛ ولی با دیدن صحنه روبه رو ...

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روح در دو تن👥

#پارت_پنجاه و دوم🤍🌱

کامران مشغول روشن کردن شمع‌ها بود و با اومدنم نگاهش رو سمتم چرخوند. چند قدم جلو رفتم که اومد نزدیکم و محکم بغلم کرد.

شوکه شده هنوز مونده بودم که صدای آرومش به گوشم رسید: نفسم بیدار شدی؟

از خودم جداش کردم و فقط به تکون دادن سرم اکتفا کردم که نگاهش رو به یقه لباسم دوخت و با اخم گفت: سایه چرا لباست خونیه؟

نگاه گذرایی به لباسم انداختم و با خنده مصنوعی گفتم: چیزی نیستش الان میرم لباسم رو عوض می‌کنم میام.

با همون اخم سری تکون داد که سریع سمت اتاق رفتم. در سفید کمد لباس‌هام رو باز کردم و از داخلش یه دست لباس راحتی صورتی کمرنگ با شلوار ستش برداشتم و پوشیدم.

لباس گشاد بود و بخاطر همون زیاد اذیتم نمی‌کرد. تو آینه به خودم نگاه کردم. لبخندی رو لبم ظاهر شد، شبیه بچه‌ها شده بودم. حالا که اینطور که شده موهام رو باز کردم و خرگوشی بستمشون.

نفس عمیقی کشیدم و با نگاه کلی تو آینه به خودم رفتم پایین. میز شام رو به زیباترین شکل ممکن تزئین کرده بود و گل‌های رز زیباییشون رو دوبرابر کرده بود.

صندلی رو عقب کشیدم که با صداش، کامران از کابینت فاصله گرفت و با خنده اومد روبه‌روم نشست و منم همراهش نشستم.

دستام رو زیر چونم زدم و بامزه گفتم: این رمانتیک بازیا دلیل خاصی هم داره؟

اونم دستاش رو بغل کرد و با لبخند آرامش بخشی گفت: آره؛ می‌خوام بهت بگم خیلی دوست دارم.

یه تای ابروم رو بالا انداختم که جعبه قرمز رنگی از کنارش برداشت و جلوم گذاشت. کنجکاو، با نگاه گذرایی بهش بازش کردم که داخلش یه گردنبند با آویز پروانه داشت. با لبخند گفتم: کامران این خیلی خوشگله.

سری تکون داد و گفت: مبارکت باشه عزیزم.

تشکر کوچیکی ازش کردم که جعبه بزرگ آبی رنگی از کنارش برداشت و با شوق گفتم: اینم برای پسر قشنگم.

با این حرفش یاد حرف‌های چند ساعت پیشم افتادم و سرم رو انداختم پایین. می‌دونم، خیلی حرف‌هام بد بود. خیلی خجالت می‌کشیم.

تو افکارم بودم که از سر جاش بلند شد و روبه‌روم رو زمین نشست. نگاهم رو دزدیدم و گفتم: می‌دونم. حرف‌هام خیلی بد بود!

دست‌هام رو گرفت و گفت: سایه. تو تموم زندگی منی. فکر کردی من چرا الان زندم؟ این فقط بخاطر بودن توئه. زندگی بدون تو رو من نمی‌خوام چه برسه به اینکه جایگزینی برات بیارم. تنها دلیلی که من می‌خوام تو این دنیا باشم تو و اون بچه‌اید. سایه داری با نگاه دزدیدنت در میری؟

آروم نگاهش کردم که لبخندی زد و گفت: حالا میشه دیگه از دست من ناراحت نباشی؟

فقط به تکون دادم سرم اکتفا کردم که نیم‌خیز شد و با زدن بوسه‌ای به پیشونیم سر جاش نشست. دستی به صورتم کشیدم و همونطور که جعبه آبی رنگ رو باز می‌کردم گفتم: بذار ببینم برای این کوچولو که از الان اذیت کردنش شروع شده چی خریدی؟ کامران اگه قشنگ‌تر از کادو من باشه باهات قهر می‌کنم‌ها گفته باشم!

- خیلی خب خانوم، اگه اذیتت کرد خودم به حسابش بعدا می‌رسم.

اون خندید و منم جعبه رو باز کردم. داخلش یه تفنگ اسباب‌بازی بود و اینجور چیزا. متعجب گفتم: کامران این‌ها چیه دیگه؟

با شوق و ذوق گفت: این‌هارو برای پسرم گرفتم. می‌خوام وقتی بزرگ شد اونم پلیس بشه. البته شاید اون موقع من نباشم.

عصبی جیغی کشیدم که با خنده دستاش رو بالا آورد و گفت: باشه بابا شوخی کردم تیکه آخری رو.

اخمی کردم و گفتم: کامران معلوم نیست بچمون پسره یا دختر. بعدشم اگه پسر بود من اصلا دوست ندارم پسرمون پلیس بشه.

به صندلیش تکیه داد و کلافه گفت: اون‌وقت چرا؟

منم به صندلیم تکیه دادم و طلبکار گفتم: کامران من همین الان هم از شغل تو راضی نیستم. سه ماه پیش رو یادته؟ دیدی یه شب دیر اومدی چه حالی پیدا کردم؟ حالا به‌غیر از تو باید دلواپس اونم باشم؟ نچ عزیز من. من از پس این کار برنمیام.

- ولی سایه...

پریدم وسط حرفش و گفتم: کامران بسه. من حرفم رو زدم، دیگه هم نمی‌خوام این بحث رو ادامه بدیم.

بروبابایی بهم گفت که با اخم بیشتر نگاهش کردم. متقابلا بی‌شعوری نثارش کردم و مشغول خوردن ماکارانی عزیزم شدم.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روح در دو تن👥

#پارت_پنجاه و سوم🤍🌱

- نه مامان خودم می‌خوام بیام، یُسرا رو هم خیلی وقته ندیدم.

کلافه‌تر از قبل گفت: باشه می‌خوای حداقل دنبالت بیام؟

از پنجره به بیرون نگاهی انداختم و گفتم: مامان هوا خوبه، می‌خوام  خودم پیاده بیام.

صدای نفس عمیقش توی فضا پخش شد و بعد گفت: هرجور راحتی عزیزم، پس منتظرتیم.

لبخندی زدم.

- فعلا مامان.

تلفن رو قطع کردم و رو میز گذاشتم. با یادآوری اینکه باید به کامران هم اطلاع‌رسانی کنم، پوفی کشیدم و دوباره از روی میز برداشتمش و شماره کامران رو گرفتم که بعد چند دقیقه جواب داد.

- جانم سایه؟

یکم ممنکردم و گفتم: سلام کامران. کامران..

تک سرفه‌ای زد و گفت: سلام، جانِ کامران!

به سقف خیره شدم و گفتم: من می‌خوام برم خونه مامان، معلوم هم نیست کی میام.

یکم فکر کرد و لب زد.

- خیلی خب. هر موقع خواستی بیای به خودم زنگ بزن میام دنبالت.

نفس عمیقی کشیدم و گفتم: اگه شد باشه، اگر هم نه هوا امروز خوبه می‌خوام پیاده بیام.

- اما..

پریدم وسط حرفش و گفتم: مرسی عزیزم پس خودم میام. بوس، بای!

با قطع کردن تلفن صدای خندم هوا رفت.

وقتی یه دل سیر خندیدم بلند شدم. بعد یه حموم سمت کمد لباس‌هام رفتم و پیرهن تابستونی سبز رنگم رو با شلوار مشکیم تنم کردم. موهای مشکی رنگم رو شونه زدم و شال مشکیم رو سرم انداختم.

تو آینه به خودم نگاه کردم. بچه‌ی کوچولوم هر روز داشت بزرگ میشد و هم من، هم کامران منتظر این بودیم تا پاش رو تو این دنیا بذاره.

لبخندی زدم، دستی روی شکمم کشیدم و با برداشتن کیف و گوشیم از خونه زدم بیرون.

واقعا هوا عالی بود. نفس عمیقی کشیدم و راه افتادم.

داشتم همونطوری راه می‌رفتم که یه دختر کوچولو جلوم افتاد و شروع به گریه کردن کرد. نگران خم شدم، آروم بلندش کردم و دست‌های کوچولوی  سفیدش رو گرفتم. همونطور که خاک روی پاهاش رو پاک می‌کردم گفتم: چیزی نشده خاله گریه نکن دیگه!

با دیدن شکمم گریش بند اومد. متعجب نگاهش کردم که اشکاش رو پاک کرد و گفت: خاله شما نی‌نی دارید؟

خنده‌ی ریزی زدم و دستی به موهای ط کشیدم.

- بله خانوم کوچولو، یه نی‌نی کوچولو موچولو دارم.

با شوق دستی زد و گفت: یعنی شبیه من خوشگله؟

دیگه کم‌کم داشتم از خنده می‌مردم. بلند شدم و با انگشت اشارم رو بینیش زدم و گفتم: بله شبیه تو قشنگ و خوشگله.

تند تند سری تکون داد و دستش رو آروم روش گذاشت و گفت: خاله قول میدم هر موقع به دنیا اومد خودم باهاش دوست بشم. اسمم لیلاست.

بعد دستی برام تکون داد و سریع ازم دور شد. لبخندی زدم. چه دنیای قشنگی برای خودش داشت!

به راهم ادامه دادم. وقتی رسیدم زنگ در رو زدم و بعد چند ثانیه باز شد. داخل رفتم و...

____

یکم از چاییم رو خوردم که مامان گفت: سایه خیلی خوب میشه بچت پسر باشه. اینطوری هم پشت باباشه هم برای مامانش یه همدمه.

با تعجب نگاهش کردم که رو کرد سمت یُسری و گفت: دخترم نظر تو چیه؟

یُسری هم که سعی داشت خندش رو کنترل کنه گفت: مادر مهم اینه که سالم باشه، دختر پسرش که فرقی نمی‌کنه!

تاکیدوارانه گفتم: بله مامان نگاه کن؛ یُسری هم حرف من رو زد.

مامان چشم غره‌ای بهم رفت که یُسرا خندش رو خورد و گفت: حالا سایه رفتی سونوگرافی؟

ابرویی بالا انداختم که مامان باز گفت: آره سایه رفتی که ببینی بچه دختره یا پسر؟

سرم رو به نشونه نه تکون دادم که بلند شد و با لبخند گفت: خب پس پاشید همین الان بریم. یُسری جان تو هم بیا.

- ولی مامان..

همونطور که سمت پله‌ها می‌رفت گفت: من رفتم آماده بشم.

تند تند پلکی زدم که یُسری هم بلند شد و با خنده گفت: فکر کنم مجبوری بیای.

شوکه سری تکون دادم که اونم سمت پله‌ها رفت. خب چاره‌ای نبود دیگه!

___

سرم رو چرخوندم که دکتر با لبخند گفت: بفرمایید این کوچولویی که می‌بینید بچتونه.

مامان با خوشحالی گفت: الهی من قربون نوه گلم برم.

بعد رو کرد سمت دکتر و گفت: خانم دکتر جنسیتش چیه؟ دختره یا پسر؟

دکتر سمت من چرخید و گفت: بذارید اول مامان قشنگمون بگه؟ عزیزم دوست داری بچت چی باشه؟

شونه‌ای بالا انداختم و گفتم: برای من مهم اینه که سالم باشه، همین!

لبخندی زد و گفت: بچت پسره، یه پسر تپل مپل خوشگل.

سری تکون دادم و با لبخند کوچیکی گفتم: خانم دکتر بچه سالمه؟

- بله عزیزم. سالم سالم!

مامان: خداروشکر که سالمه.

____

مامان ماشین رو جلو در خونه نگه داشت. بهش گفتم که یه سر دوباره بریم خونه که بابا رو هم ببینم.

در خونه رو باز کرد که رفتم داخل و با دیدن بابا که با امیر داشتند میومدند سمتمون لبخندی زدم.

 روبه‌روی بابا ایستادم. دلم برای بابا تنگ شده بود، اصلا چند وقت بود که ندیده بودمش؟ دستی به ته ریش سفیدش کشید.

بوسه‌ای به پیشونیم زد و گفت: سلام دختر گلم خوبی عزیز بابا؟

با خوشحالی گفتم: سلام بابایی، من خوبم خودت خوبی؟

اون هم سری تکون داد که با امیر سلام علیک کردم. مامان با خوشحالی گفت: رضا اگه گفتی نَوَت چیه؟

بابارضا سوالی به مامان نگاه کرد که مامان گفت: بچه پسره. یه پسر خوشگل که با پدرش مو نمی‌زنه!

اول بابا به مامان گفت: هاله خانم بچه هنوز به دنیا نیومده، چجوری تشخیص دادی شبیه کیه؟

بعد سمت من چرخید و با خوشحالی نگاهم کرد و گفت: مبارکت باشه دخترم.

لبخندی زدم. متعجب نگاهی به اطراف انداختم و با دیدن جای خالیش رو به امیر گفتم: آقا امیر پس کامران کجاست؟

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روح در دو تن👥

#پارت_پنجاه و چهارم🤍🌱

همه یهو ساکت شدند. متعجب، نگاهی به همه انداختم که امیر شوکه گفت: کامران خونه خودتونه.

سری تکون دادم که اومد جلوم و با تعجب گفت: سایه خانم اتفاقی افتاده؟

شالم رو جلوتر کشیدم و بخاطر جمع کردن گندی که زدم خنده مصلحتی زدم و گفتم: بله، یهو حواسم پرت شد.

خواست چیزی بگه که رو به بابا گفتم: بابا من برم دیگه کامران نگران میشه.

سری تکون داد و گفت: باشه دخترم وایستا الان آماده میشم میام.

سریع گفتم: نه بابایی خودم میرم.

- آخه...

- من می‌رسونمشون پدر جان!

با صدای امیر که وسط بحثمون پرید صورتم رو سمتش چرخوندم. بابا نگاه گذرایی به یُسری که سرش پایین بود، انداخت و با لبخندی که می‌دونستم واقعی نیست گفت: باشه پسرم.

سمت من چرخید و گفت: سایه پس آقا امیر می‌رسوندت.

فهمیدم که اینجا دیگه کاری از من بر نمیاد. سریع از پله‌ها بالا رفت تا آماده بشه. بعد چند دقیقه اومد پایین و گفت: بفرمایید سایه خانم.

باشه‌ای زمزمه کرد و بعد خداحافظی با مامان بابا و یُسری پشتش بیرون رفتم. روی صندلی عقب نشستم و اونم با سوار شدنش راه افتاد.

نفس عمیقی کشیدم و شیشه ماشین رو پایین‌تر کشیدم و سرم رو به دیوارش تکیه دادم. تقریبا وسط آذر ماه بود و هوا به‌شدت سرد بود. تنها چیزی که زمین رو پوشونده بود برگ‌های رنگارنگ درختا بود.

باد سردی به داخل وزید و موهای بیرون اومدم رو به رقص خودش در آورد. خندیدم و همشون رو داخل شالم فرستادم که یهو ماشین وایستاد.

به طرف امیر برگشتم که با گفتن《 یه لحظه صبر کنید》از ماشین پیاده شد.

لابد کاری بیرون کار داشته. شونه‌ای بالا انداختم و دوباره به بیرون خیره شدم که صدای رعد و برق و پشت بندش صدای بارون اومد. با شوق دستم رو بیرون آوردم که قطرات بارون یکی پشت دیگری روی دستم می‌ریخت و حس خوبی بهم می‌داد.

با سوار شدن امیر نگاهی بهش انداختم که در رو بست و برگشت سمتم. متعجب نگاهش کردم که گفت: سایه خانم راستش من وقت نشد درست حسابی بهتون بخاطر پسر کوچولوتون تبریک بگم.

دسته گلی که دستش بود رو سمتم گرفت و ادامه داد: اینم تقدیم به شما. بهتون تبریک میگم، هم به شما هم کامران. ایشالا سالم و سلامت باشه!

راستش با حرف‌‌هاش دیگه نمی‌تونستم چیزی بگم. آخه تو چرا باید...

بی‌خیال حرف‌های ذهنم با لبخند دسته گل رو از دستش گرفتم و گفتم: من واقعا نمی‌دونم چی بگم. تنها چیزی که می‌تونم بگم اینه که واقعا ممنونم.

با لبخند، خواهش می‌کنمی زمزمه کرد و با بستن کمربند صندلی، راه افتاد.

ماشین رو جلوی در خونه نگه داشت که تشکری ازش کردم و خواستم پیاده بشم که گفت: سایه خانم میشه به کامران بگید یه لحظه بیاد پایین، یه کار واجب باهاش دارم!

باشه‌ای گفتم و پیاده شدم. در رو با کلید باز کردم و داخل رفتم. زنگ در رو زدم. بعد چند ثانیه کامران در رو باز کرد. لبخندی زد و گفت: سلام خانم خوشگل من!

کفش‌هام رو کنار جاکفشی درآوردم و با وارد شدنم گفتم: سلام کامران، کامران آقا امیر من رو رسوند الانم پایین منتظره گفت کار واجب باهات داره!

داشتم سمت آشپزخونه می‌رفتم؛ ولی وقتی دیدم صدایی از کامران نمیاد برگشتم سمتش که دیدم با اخم بهم زل زده.

متعجب گفتم: هوم چی‌شده؟

به چهارچوب در تکیه داد و گفت: آقا امیر شما رو رسونده؟

کلمه " آقا " رو کشیده گفت، انگاری که تیکه انداخت.

سری تکون دادم که ادامه داد: مگه نگفتم به خودم زنگ بزن میام دنبالت؟

پوفی کشیدم. مثلا این باز حساس شده.

- کامران من خواستم خودم بیام بابا گفت می‌رسونتم بعد امیر پرید وسط و گفت که می‌رسونتم.

به گل‌ها اشاره کرد با همون اخمش گفت: لابد اینارو هم اون برات گرفته.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روح در دو تن

#پارت_پنجاه و پنجم

با صدای نیمه بلندی گفتم: بله اون خریده، بخاطر اینکه برای بچه تبریک نگفته بود. حالا هم اگه بازجوییت تموم شد برو پایین ببین چی میگه!

پوزخندی زد و گفت: عجیبه! تا دیروز بخاطرش داشتی من رو می‌خوردی که چرا اینجوریه، الان داری طرفش رو می‌گیری!

دسته گل رو روی میز آشپزخونه پرت کردم و با عصبانیت گفتم: کامران من طرف اون رو نگرفتم فقط تو فکرای الکی می‌کنی.

بخاطر اینکه صدام زیادی بلند بود سرم گیج رفت و تعادلم رو از دست دادم. داشتم می‌افتادم که دستم رو به میز کنارم تکیه دادم و مانع هر اتفاق که ممکن بود بیفته شدم.

عرق سردی روی پیشونیم جمع شده بود و حالم به شدت بد بود. حالت تهوع‌آوری بود.

کامران سریع اومد سمتم و گفت: سایه چی شد، خوبی عزیزم؟

دستم رو روی پیشونیم گذاشتم و گفتم: کامران فقط ازت می‌خوام که بری همین!

نفس عمیقی کشید و با پوف کلافه‌ای کشید و بیرون رفت.. پلکی زدم و با قدم‌های آروم به کمک دیوار و نرده‌های طرح‌دار از پله‌ها بالا رفتم و وارد اتاقم شدم. لباسام رو عوض کردم و خودم رو رو تخت انداختم. نمی‌دونم چی‌شد یهو. روانی بازی‌های کامران رو درک نمی‌کردم. مگه شک کرده بود؟ به عشق من نسبت به خودش بخاطر چند شاخه گل‌رز شک کرده بود؟

°کامران°

با اخم‌های درهم از پله‌ها پایین رفتم. با دیدن امیر که تو ماشین بود رفتم سمتش و سوار ماشین شدم، در رو محکم بستم.

برگشت سمتم و گفت: هوی چته کامران، باز تو وحشی شدی؟

برگشتم سمتش و عصبی نگاهش کردم که دستاش رو بالا آورد و باز مسخره گفت: کامران تروخدا من رو نخور من بد مزم!

چشم غره‌ای بهش رفتم که خندید و آروم گفت: تو چرا اینجوری شدی؟

سرم رو چرخوندم سمتش و بهش توپیدم.

- امیر میشه مراقب رفتارهات باشی؟ چرا اینقدر با سایه گرم و صمیمی رفتار می‌کنی؟ از نظر تو شاید اون خواهرت باشه ولی از نظر اون تو فقط همکار منی، فقط همین!

نفسی گرفتم و ادامه دادم: قضیه دسته گل چیه؟ برای تبریک می‌تونی فقط یه جمله بگی این کارها چیه دقیقا؟

با چشمای ریز شده نگاهم کرد و آروم گفت: چرا راحت نمیگی؟

با ابروهای بالا رفته نگاهش کردم.

- هان؟

- چرا راحت نمیگی؟ بگو دوست ندارم به زنم نزدیک بشی.

دستی به صورتم کشیدم و گفتم: امیر میشه اینقدر چرت نگی؟ من فقط میگم...

پرید وسط حرفم و گفت: چرا کامران تو دقیقا همین رو می‌خوای!

دستی به صورتم کشیدم و گفتم: باشه اصلا من همین رو میگم.

بعد دیگه حرفی بینمون زده نشد و اونم با دستش روی فرمون ماشین ضرب گرفته بود. واقعا اعصابم از دست کارهاش خورد شده بود. شاید اون حقیقت رو می‌گفت، نمی‌خواستم هیچ مردی به سایه من نزدیک بشه؛ حتی اگه اون فرد برادرش باشه. سایه برای من بود، می‌دونستم خودش رعایت می‌کنه، خودش حتی از اون جور دخترا نیست. همه این‌هارو توی همون یک سال اول آشناییمون فهمیده بودم؛ ولی الان فرق می‌کرد! الان اون همسر منه و منم شوهرشم. الان شبیه اون اولای آشناییمون نیست که بگم اگه نشد یکی دیگه. الان یه بچه بینمونه که وقتی بزرگ شد و تونست حرف بزنه، به من میگه بابا و سایه رو مامان صدا می‌زنه.

چند دقیقه به همین منوال گذشت که گفتم: این چرت و پرت‌هارو ول کن بگو چیکارم داشتی؟

شبیه خود سایه، لجباز گفت: آخه به زنت مربوط میشه.

- امیر!

پوفی کشید و گفت: امروز که با مامان و یُسری رفته بیرون رفته بودند. برگشته ازم می‌پرسه پس کامران کجاست؟ کامران اصلا حواست به سایه و زندگیت هست؟ حواست به اون پسر کوچولو هست؟

با ابروهای بالت رفته پرسیدم: پسر؟

- بله ؛ مثل اینکه ظهر رفته بودند سونوگرافی برای اینکه ببینند بچه دختره یا پسر، ببین این خیلی خوبه که به زندگیت توجه نمی‌کنی کامران!

بی‌توجه به تیکه اندازیش گفتم: امیر آخه نمی‌فهمی.

کامل سمتم برگشت و گفت: میشه بگی تا بفهمم؟

به چشمای رنگ سبزش که هر دقیقه بیشتر من و یاد مظلومیت سایه می‌انداخت، خیره شدم و گفتم: امیر من می‌ترسم. از آینده این بچه می‌ترسم. فکر اینکه شاید بدون پدر بزرگ بشه مثل خوره افتاده به جونم. ول کنم نیست امیر!

بدون اهمیت به دعوای چند دقیقه پیش دستش رو روی دستم گذاشت و با لبخند مهربونی گفت: کامران، داداش من، تو باید الان به تنها چیزی که فکر کنی سایه و اون فسقلی باشه. چرا اینقدر فکرهای منفی رو وارد ذهنت می‌کنی؟ سایه الان تنها امیدش وصله به توئه. اگه بفهمه که تو اینطور فکر می‌کنی و کم آوردی می‌دونی چه بلایی سرش میاد؟ الان اگه سایه و پسرت رو دوست داری سعی کن محکم باشی، جلوی اونا ضعف نشون نده. بدون داداشت همیشه پشتت هست. هر حرفی تو دلت بود اصلا بیا به خودم بگو!

محکم بغلش کردم. الان دیگه حس خوبی داشتم. الان که به امیر تکیه کردم حس خوبی داشتم.

آروم زمزمه کردم: ممنونم امیر.

از خودش جدام کرد و باز به همون امیر گذشته برگشت. اصلا فازش با خودش مشخص نبود! یه بار می‌خندید و خوشحال بود، یه بار دعوا می‌کرد و خسیس بود، یه بار هم اینجوری درد و دل می‌کرد.

نچ نچی کرد و گفت: نگاه کن چجوری صحنه رو هندی می‌کنه. پاک کن اون اشکات رو ببینم! اینجا ایرانه هند که نیست، سوسول.

اشک‌هایی که نمی‌دونم کی ریختند رو پاک کردم و با خنده گفتم: خیلی بی‌شعوری امیر.

اونم خندید و گفت: حالا هم من خودم زن دارم آقا اینقدر با من حرف نزن باید پیشش برم. شما هم برو پیش سایه‌جون.

بهش خیره شدم و گفتم: یسری خانم حتما ناراحت شده بخاطر این رفتارت.

به روبه‌رو خیره شد و لبخند کمرنگی کنج لبش نشوند.

- یسری از همه چی باخبره. اون درک می‌کنه، من رو می‌فهمه کامران! اگه ناراحت شده باشه از دلش در میارم.

نگاه مهربونش رو که می‌دونم بخاطر یسری بود، بهم رسوند و ادامه داد: من یسری رو بیشتر از هر زنی توی دنیا دوست دارم کامران!

می‌دونستم چقدر دوستش داره، خیلی خیلی شدید. خودم حتی شاهد اون موقع‌هایی که یسری هیچ کس رو نداشت؛ ولی مامان هاله و بابا رضا، اللخصوص امیر، پشتش بودند و نذاشتند تو کشور غربت اذیت بشه بودم. اون موقع امیر از همه چیزش زد تا فقط یه لبخند کوچیک رو لبش بیاره، از ماموریت‌های چند روزش گرفته تا... خواب‌های شبانش. میشه صفت " شوهر نمونه " رو روی امیر گذاشت و الحق که برازندش بود.

- قصد پیاده شدن نداری عزیزم؟ گفتم می‌خوام برم پیش زنم!

با خندی سری تکون دادم و بعد خداحافظی کوتاهی رفتم بالا. حالا این من بودم که باید از دل سایه در میاوردم. سایه‌ای که تنها دلخوشیم و دلیل زنده بودنم بود!

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روح در دو تن👥

#پارت_پنجاه و ششم🌱

°سایه°

با ذوق نگاهی به کفش‌های کوچیک پسرونه انداختم و گفتم: کامران ببین اینا چقدر قشنگند. اینارو بگیریم؟

اشاره‌ای به یه جفت کفش دیگه انداخت و گفت: نچ، اینا قشنگ‌ترند اینارو می‌گیریم.

با اخم گفتم: کامران این چه سلیقه‌ایه که تو داری؟ میگم اینا خوشگلند دیگه!

کامل سمتم چرخید و گفت: ببین خانم محترم به سلیقه من توهین نکن، من سلیقم خیلی هم خوب بوده که بهترین زن دنیا رو گرفتم. حالا که اینطوری می‌گید هردوشون رو می‌گیریم.

بعد با اخم‌های بامزه هردو جفت کفش رو داخل سبد انداخت و جلوتر از من بین قفسه‌ها راه افتاد.

اول شوکه نگاهش کردم، بعد که به خودم اومدم به وراجیش خندیدم و گفتم: وایستا بیام کجا داری میری؟

من ندویدم؛ ولی می‌دونستم اینکه زود بهش رسیدم، بخاطر این بود که اون سرعتش رو کم کرده بود. همه این کارها و خل‌وچل بازی‌هاش بود که باعث میشد خنده روی لب‌هام بشینه.

بین قفسه‌ها می‌چرخیدیم. نظراتمون تو بعضی از وسایل پسر کوچولومون شباهت داشت و به تفاهم می‌رسیدیم. تو بعضی چیزهاش هم نه! اونوقت بود که کامران با زورگویی یا هردوش رو برمی‌داشت یا فقط به تصمیم خودش احترام می‌گذاشت!

بعد از خرید لباس‌های بچه و حساب کردنشون از فروشگاه اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. کامران موزیک آرومی رو گذاشته بود که حالم رو بهتر می‌کرد. البته بخاطر هوای سرد بیرون، فهمید که دارم قندیل می‌بندم بخار همین، با خنده کوچیکی شدت گرمای بخاری رو بیشتر کرد.

دفتر یادداشتم رو از کیف مشکی الماس شکلم بیرون آوردم و همونطور که به فهرست خرید نگاه می‌کردم متفکر لب زدم.

- خب کامران لباس‌های بچه رو هم خریدیم، سیسمونیش رو هم سفارش دادیم. راستی رنگ سیسمونی چه رنگی بود؟

پیچ رو دور زد و با خنده گفت: اوه اوه خانم ما که فهرست کرده! رنگ سیسمونی هم طوسی و سفید بود دیگه، یادت رفت؟

خنده مصلحتی زدم و گفتم: نه یه لحظه گیج شدم.

سری تکون داد که نفس‌عمیقی کشیدم و با پایین آوردن دفترم گفتم: کامران باورت میشه ما الان اومدیم خرید بچه می‌خوایم اتاقش رو آماده کنیم؟

اونم نفس عمیقی کشید و همون طور که حواسش به خیابون بود گفت: آره چرا باورم نشه؟ می‌دونی چند سال منتظر این کوچولو بودم؟ الان که داره به دنیا میاد بهترین لحظات رو دارم.

با حرفش اخمی کردم و به بازوش زدم.

- نامرد یعنی اون موقعی که داشتیم باهم ازدواج می‌کردیم لحظات قشنگ زندگیت نبود؟

باز خندید و گفت: نگاه کن چقدر حسودی تو، الان بهترین لحظات رو دارم ولی اون موقع بهترین لحظات عمرم بود سایه بانو!

پوفی کلافه، کشیدم و گفتم: خوب بلدی قضیه رو بپیچونی‌ها.

شونه‌ای بالا انداخت و زمزمه کرد: ما اینیم دیگه خانم!

خانم رو یجوری گفت، یجوری _ُ_ خانم رو کشیده گفت که خندم گرفت و سرم رو چرخوندم. به شیشه ماشین تکیه دادم و چشمام رو برای لحظه‌ای بستم. کاشکی این روزها بمونه، بمونه و این خوشحالی هیچ‌وقت تموم نشه! باد خنکی می‌وزید و حس خیلی خوبی بهم می‌داد. انگار وسط بهشت بودی و...

هرجا کامران باشه اونجا برای من ته ته بهشته!

چشمام رو باز کردم ولی با دیدن یه اعلامیه که عکس روش خیلی برام آشنا بود سر جام صاف نشستم. چشمام رو کمی ماساژ دادم. من درست دیدم، خودش بود. رو به کامران که متعجب و شوکه نگاهم می‌کرد گفتم: کامران ماشین نگه دار.

با اخم ریزی گفت: چرا سایه؟

منم با صدای که کنترل بلندی و کوتاهیش دستم نبود رو با کامران گفتم: یه لحظه نگه دار می‌خوام پیاده بشم!

به آینه نگاه کرد و گفت: باشه بابا چرا داد می‌زنی؟

به محض ایستادن ماشین سریع از ماشین پیاده شدم و راه اومده رو برگشتم. قدم‌هام یکم تند بود؛ ولی نمی‌تونستم خودم رو نگه دارم. باید مطمئن می‌شدم! جلوی اعلامیه ایستادم و به عکس دختر بچه خیره شدم. خودش بود، همون چهره معصومش. همون چهره پاکی که اون روز جلوم زمین خورد. چه اتفاقی براش افتاده بود؟ کامران کنارم ایستاد و با نفس نفس گفت: سایه چرا... چرا اینطوری می‌کنی؟ برای... بچه بده!

وقتی دید چیزی نمی‌گم رد نگاهم رو دنبال کرد و متن روش رو خوند.

- مرحومه لیلا صادقی را به اطلاعیه تمام دوستان و آشنایان می‌رسانیم. به همین مناسبت مراسم ختم... آخی چه ناراحت کننده ولی سایه به ما چه؟

اشک روی گونم که نمی‌دونم کی چکیده بود رو رو پاک کردم و سمت خونه‌ای که اعلامیه رو دیوارش بود رفتم. کوچه تنگی بود و اطراف خونه پر از بنر تسلیت و پارچه‌های مشکی بود. تقریبا میشه گفت کوچه پر از عزادارهایی که از خانوادش بود. در باز بود؛ آروم رفتم تو و به اطراف نگاه کردم. چندتا مرد بیرون بودند و...

با صدای کامران برگشتم سمتش که گفت: سایه برای چی اینجا اومدی؟

چیزی نگفتم که صدای خانومی من رو به سمت خودش چرخوند.

- خانم کمکی از دستم بر میاد؟

سمتش برگشتم. دختر جوونی بود که سرتاپا مشکی پوشیده بود. پف‌‌های

زیر چشمش هم نشون از بی‌خوابی و گریه‌هاش می‌داد.

آروم، با اشاره به عکس نازش گفتم: این.. این دختر خانوم چجوری فوت کرد؟

با صدای بغضی، که اگر کمی دیگه می‌گذشت به اشک تبدیل میشد نگاه گذرایی به عکس انداخت و گفت: خواهرم رو می‌گید؟ تصادف کرد خانم.

ناباور فقط بهش خیره بودم. چطور شد مگه؟ همین دیروز پیش سالم و سلامت داشت باهام حرف می‌زد؛ چطور شد که این بلا سرش اومد. به همین راحتی، تصادف کرد؟

کامران که متوجه چهره داغونم شده بود گفت: سایه حالت خوبه؟ می‌خوای بریم بیرون؟

خانومه گفت اشک‌هاش گوشه چشمش رو پاک کرد و لب زد: ببخشید خانم برای چی پرسیدید؟ مگه می‌شناسیدش؟

سری تکون دادم و با یادآوری دیروز قضیه رو براش تعریف کردم که قطره‌های اشکش باز روی گونه سفیدش جاره شد.

- لیلا همیشه دختر گوشه‌گیر و آرومی بود، بخاطر همین با هیچ‌کس دوست نمی‌شد. دیروز هم برام عجیب بود که خوشحال و شاد به‌نظر میومد، ازش پرسیدم که قضیه شما رو برام تعریف کرد. خوشحالم که تونست یه دوست کوچولو پیدا کنه، البته قبل از...

و دیگه نتونست حرفش رو ادامه بده. هوا خوفناک بود. نمی‌دونستم باید چکار کنم. طاقت این حال و هوا رو نداشتم. کامران درست می‌گفت، اینجور محیط‌ها نباید می‌اومدم؛ ولی نمی‌تونستم. یه حسی نسبت به اون خانم کوچولو داشتم. انگار که... انگار که دختر واقعی خودم باشه.

آروم جلو رفتم و با لحن آرومی گفتم: بهتون تسلیت میگم عزیزم. ایشالا که غم آخرتون باشه.

تشکری کرد که رو کردم سمت کامران و بی‌جون گفتم: بریم.

سری تکون داد. دستم رو گرفت و با کمکش اومدم بیرون. حال خیلی بدی داشتم. حالت تهوع، میگرن، داغی سرم...

همه و همه. انگار عالم و آدم دست به یکی کردن تا این بلاها بیاد. آخه یه دختر 6 ساله چه بدی‌ای در حق این دنیا کرده بود که اونم اینجوری جوابش رو داد؟

شدید توی خودم بودم که با صدای کامران، از دنیای فکر و ذهنم بیرون اومدم.

- سایه چرا اونجا رفتی؟ مگه دکترت همین چند روز پیش نگفت آخرای بارداریت هست و باید حواست به خودت باشه. این جور محیط‌ها برات خوب نیست. اگه می‌خوای مامان هاله و مامان لیلا پوست سرم رو نکنند تورو خدا به حرفم گوش بده.

دستی به صورتم کشیدم. اصلا دلم نمی‌خواست باهاش جر و بحث کنم! گفت همین‌جا وایستم تا بره و ماشین رو بیاره. باشه‌ای گفتم که بعد رفتنش روی نیمکت چوبی‌ای که اونجا بود نشستم.

چرا؟ آخه دنیا چرا اینقدر کوچیک و بی‌رحمه. اون.. اون فقط یه بچه بود. چرا باید اینجوری میشد؟ مگه اون چه بدی‌ای کرده بود.

سرم رو به چپ و راست تکون دادم که با اومدن کامران بلند شدم سوار ماشین شدم.

***

ظرف سالاد رو روی میز گذشت و گفت: پس که اینطور، لیلا کوچولوی داستان می‌خواست با پسر کوچولوی ما دوست بشه.

روی صندلی جابه‌جا شدم و آروم سری تکون دادم که یهو بلند شد. آب دهنم رو قورت دادم رو بهش گفتم: کامران چت شده؟

دستش رو شبیه پیر مردها پشتش قفل کرد و عصبی به اینور و اونور رفت.

مشکوک گفت: صورت لیلا کوچولو نشون می‌داد که 3 یا 4 سالشه.

یهو برگشت سمتم و با چهره خندون گفت: ایول بابا عروسمون هم از همون موقع گیرمون اومده بود. واقعا حیف شد تصادف کرد.

 

شوکه از حرکت ناگهانیش گفتم: کامران خدا نکشدت. این چه حرفیه می‌زنی؟ اولا آدم پشت کسی که مرده حرف نمی‌زنه. بعدشم دیدی خواهرش چی گفت؟ اون می‌خواست فقط باهاش دوست بشه. آخه کدوم دوستی‌ای تبدیل به ازدواج میشه؟ اونا هم رو شبیه خواهر برادر می‌بینند.

 

چشماش رو تو حدقه چرخوند و روی صندلی نشست. همونطور که غذا می‌کشید گفت: سایه خیلی‌ها اینطوری بودند، شبیه یه دوست. ولی باهم ازدواج کردند و بهترین زندگی رو دارند؛ وجدانی چه عروسی پیدا می‌کردم من.

موهام رو پشت گکشم فرستادم با لبخندی کوچیکی گفتم: باشه اصلا ول کن دیگه. خدا بیامرزدش.

- اهوم خدا بیامرزدش.

بشقاب غدا رو جلوم گذاشت و گفت: بیا سایه‌جان اینم برای تو.

تشکری کردم و باهم مشغول خوردن شام شدیم. کامران هم برای اینکه حالم رو بهتر کنه گهگاهی شوخی می‌کرد و به خواستش می‌رسید. کاشکی زمان همینجا ایست کنه و هیچ‌وقت تکون نخوره. بودن کامران تو زندگیم بیش از حد خوب بود. انگار همه عالم رو کنارم دارم. می‌خواستم کامران تا عمر دارم کنارم باشه و جُم نخوره.

ولی اینطور نشد؛ دنیا هم برا من بد تا کرد، آره؛ دقیقا همون روز که امیر اون خبر نحس رو بهم داد...

@عسل @Hananeh @..sogand.. @آتناملازاده @مهدیه طاهری @ترانه قربانی نیا @الهام قادری @اتاقی از آن من @Shahrokh @امیر بلوچ @امین حسینی

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روح در دو تن

#پارت_پنجاه و هفتم

با صدای زنگ گوشیم نگاهم رو یه لحظه از تلویزیون که داشت سریال مورد علاقم رو نشون می‌داد گرفتم و به صفحش خیره شدم. با خوندن اسم《امیر》سریع صدای تلویزیون رو خفه کردم. اخم ریزی کردم. اون چرا باید بهم زنگ بزنه؟ نه به قبلا که سایه هم رو با تیر می‌زدیم نه به الان که... حتما کار مهمی داشته که مربوط به کامران میشه. تک سرفه‌ای برای باز کردن صدام زدم و جواب دادم.

- بله؟

چند لحظه صدایی نیومد ولی بعدش صدای خش‌دار خود امیر از گوشی بلند شد.

- الو سلام سایه خانم.

گوشی رو تو دستم جابه‌جا کردم.

- سلام آقا امیر.

با من‌من گفت: اممم، چیزه، خوب هستید؟

یه تای ابروم رو بالا انداختم. این چه خزعبلاتی بود که ردیف می‌کرد. گفتم: ممنون. اتفاقی افتاده؟

باز صدای نیومد که اخمی کردم و گفتم: الو، آقا امیر.

باز صدای خش‌دارش بود که تو فضا حکمرانی کرد: میگم سایه خانم یه اتفاقی افتاده، مربوط به کامران میشه.

با صدای بلندگو که گفت《دکتر خاتمی لطفا به بخش پذیرش مراجعه کنند》آب دهنم رو قورت دادم. پر استرس گفتم: برای.. برای کامران چه اتفاقی اف.. افتاده؟

نگران گفت: سایه خانم فقط آرومش باشید. کامران.. کامران..

سر جاموایستادم و با بغض گفتم: برای کامران چه اتفاقی افتاده!

پوفی کشید و یهو گفت: کامران حالش بد شده الان بیمارستان تو بخش ICU بستریه.

شوکه سر جام وایستادم. این الان چی گفت؟ چه بلایی سر کامران من اومده بود؟ گفت الان کامران کجاست؟

آروم لب زد: سایه خانم آروم باشید آدرس رو براتون می‌فرستم.

بعد بوق‌های متوالی بودند که تو سرم رژه می‌رفتند، بعدشم صدای دینگ پیامک که از طرف امیر بود. اشکم رو پاک کردم و سریع سمت اتاقم رفتم و اولین لباسی که دستم اومد رو با لباس تنم عوض کردم و با برداشتن کیف و سوئیچ ماشین از خونه زدم بیرون.

حسم رو نمی‌تونستم توصیف کنم. فقط می‌دونم حس یه پروانه رو داشتم که انگار بالش شکسته و نزدیک یه مرداب گیر کرده، پروانه‌ای که هیچ راه نجاتی نداره. خیلی شوکه شده بودم؛ خیلی خیلی شوکه. اونقدر که نمی‌دونم کی ماشین رو روشن کردم و کی راه افتادم، کی از پشت چراغ قرمز رد شدم که یکم مونده بود تصادف کنم، چقدر تو خودم ریختم و کی رسیدم؛ ولی وقتی به خودم اومدم، عرق سردی تموم صورتم رو در بر گرفته بود و حدس می‌زدم صورتم به سفیدی گچ شده بود. دیدم تو سالن انتظار بودم و با چشمام دنبال امیر می‌گشتم. با دیدنش که سمتم میومد چند قدم جلو رفتم، با دستش سمت ICU اشاره کرد که باهم به اون سمت رفتیم.

- چجوری این اتفاق افتاد؟

سمتم برگشت و با اشاره به صندلی آبی رنگ بیمارستان گفت: بفرمایید بشینید.

تاکیدوارانه گفتم: چجوری این اتفاق افتاد!

دستی به صورتش کشید و کلافه گفت: چه گیری کردیم‌ها! داشتیم کارمون رو می‌کردیم یهو دیدم کامران صورتش گرفته و داره اذیت میشه. ازم خواست تا برم براش آب بیارم. رفتم آوردم ولی وقتی برگشتم دیدم افتاده. اینطوری شد که اومدیم بیمارستان.

قطره اشکم رو تو هوا گرفتم و متعجب گفتم: اون... اون حالش خوب بود... برای چی باید اینطوری بشه؟

اول ساکت بود و فقط نگاهم کرد؛ ولی بعد حرف زد. اون حرف می‌زد و من بودم که می‌سوختم، اون می‌گفت و من بودم که نابود می‌شدم، آخه تا کِی؟ خسته شده بودم. رو صندلی نشستم و سرم رو بین دست‌هام گرفتم. دیگه نمی‌تونستم تحمل کنم. نه من، نه چشمام و نه ذهنم.

با نشستن دستی روی شونم سرم رو بلند کردم که... سهیلا بود. از سر جام بلند شدم و بغلش کردم. نمی‌خواستم چیزی بگم و فقط می‌خواستم اشک‌هام باشه. حلقه دستاش رو تنگ‌تر کرد و گفت: خوب میشه سایه، نگران نباش.

آروم ازش جدا شدم. دستاش رو قاب صورتم کرد و اشکام رو پاک کرد. با لبخند پر بغضی گفت: نبینم این چشما گریه کنه‌ها!

نگاهم رو به کیوان که کنارش بود دوختم که لبخندی زد و گفت: سلام زن‌داداش.

سلام آرومی دادم که گفت: زن داداش گریه نکن، کامران آدم قوی‌ایه، من مطمئنم بخاطر ما هم که شده زود خوب میشه.

چیزی نگفتم و فقط به لبخند کوچیک و تکون دادن سر اکتفا کردم. مدتی نگذشت که مامان بابا، آقا دیاکو و لیلاخانم باهم اومدند. اون‌ها هم ناراحت و نگران بودند. از همه بیشتر لیلاخانم، به هر حال پسرش بود. روی صندلی آبی‌رنگ توی راهرو همه نشسته بودیم و فقط منتظر این بودیم که دکتر بیاد و خبری از کامران بده.

بی‌توجه به رفت و آمد سریع پزشک‌ها دستی به شالم کشیدم و جلوتر آوردمش. همون لحظه یه مرد با لباس دکتری از اتاق ICU بیرون اومد.

@Hananeh @Shahrokh

ویرایش شده توسط پری بانو
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روح در دو تن

#پارت_پنجاه و هشتم

با اومدنش همه بلند شدیم و سمتش رفتیم. یه ترس بدی تو وجودم بود. دیگه از همه‌چی می‌ترسیدم، بیشتر از هر چیزی از حرف‌هایی که قرار بود بشنوم. امیر زودتر از من لب باز کرد و گفت: آقای دکتر حالش چطوره، خوبه؟

نگاهی بهمون انداخت و گفت: الان بهوش اومده حالش بهتره؛ ولی باید چند روز اینجا بستری باشه. ببخشید فامیل درجه یکش کدوم یکی از شماها هستید؟

یه قدم جلو رفتم و آروم گفتم: من هستم آقای دکتر.

دستی به ته ریش مشکی رنگش کشید و لب‌زد: شما چه نسبتی با بیمار دارید؟

نفس عمیقی کشیدم و گفتم: همسرشون هستم.

 دیتشو تو جیب سفید لباسش برد و گفت: خیلی خب، با من بیاید باید چیزهایی رو بهتون بگم.

سری تکون دادم که کیوان سریع گفت: آقای دکتر میشه بریم ببینیمش؟

سری تکون داد و گفت: بله فقط کوتاه، باید استراحت کنند.

رو بهم گفت: بفرمایید خواهش می‌کنم.

با نگاهی به همه آب دهنم رو قورت دادم و خواستم برم که امیر زودتر از من رفت جلوش و چیزهایی بهش گفت که دکتر نگاه گذرایی بهم انداخت و با خود امیر سمت اتاق رفت. بی‌توجه بهشون با بقیه سمت اتاق کامران رفتم. بیشتر از هرچیزی می‌خواستم ببینمش، فقط خیره به تیله‌های مشکیش بشم.

°کامران°

با باز شدن در دستم رو از روی چشمام براشتم و نگاهم رو به همه که برای دیدنم اومده بودند دوختم. لبخند نامحسوسی زدم و خواستم بلند بشم که بابا سریع گفت: راحت باش پسرم.

نفس آسوده‌ای کشیدم و گفتم: سلام، چرا زحمت کشیدید؟

آقارضا لبخندی زد و گفت: چه زحمتی پسرم، چرا حواست به خودت نیست؟

با نیم‌نگاهی به سایه که بالا سرم وایستاده بود و سرش رو انداخته بود پایین گفتم: پدرجان یهو حالم بد شد، وگرنه تا وقتی سایه هستش من حالم بد نمیشه!

با حرفم همه زدند زیر خنده. دوباره به سایه که هنوز همونجوری بدون هیچ واکنشی بود نگاه کردم. چرا اینجوری شده بود؟ چرا الان هم شبیه صبح، هعی غر نمی‌زد به جونم. این سکوتش بیش از هر چیز دیگه‌ای آزارم می‌داد. فقط نگاهش کردم و سیر آمدگی نداشتم. فکر کنم متوجه نگاه خیرم شد که سرش رو بالا آورد و با دیدنم لبخند دلگیری زد. چشماش رو که دیدم پر اشک بود، طوری که اگه یه پلک می‌زد همش سرازیر می‌شد و روی گونش می‌ریخت.

با صدای مامان‌لیلا به خودم اومدم.

- خب دیگه فکر کنم باید تنهاشون بذاریم.

بعد حرفش با خداحافظی کوتاهی از اتاق رفتند بیرون. بامزه نگاهش کردم که روی صندلی نشست. پایین لبم رو داخل دهنم بردم و گفتم: سایه نمی‌خوای یه چیزی بگی؟

سرش رو بالا آورد و با چشمای لبالب از اشک گفت: یعنی اینقدر برات غریبه شدم که باید از رفیقت بشنوم همه این مدت حالت بد بود و تو خودت ریختی... تو خودت ریختی و لام تا کام حرف نزدی که من خوشحال باشم، فقط همین؟

سرم رو انداختم پایین که گفت: کامران من رو نگاه کن یه لحظه.

سرم رو باز، بالا آوردم که با اشاره به اشک‌هاش آروم لب‌زد: کامران الان خیلی خوشحالم، خیلی خوشحال!

نفس‌عمیقی کشیدم و بدون اینکه بفهمم چه به زبون میارم گفتم: سایه می‌خواستم دم آخری زندگی حداقل خندون ببینمت.

اول گیج نگاهم کرد بعد با صدای لرزونی گفت: واقعا برات متاسفم کامران؛ وقتی تو اینطوری میگی من نمی‌تونم هیچ کمکی بهت بکنم.

بعد حرصی، صندلیش رو با صدا عقب کشید و بی‌اهمیت به صدا زدن‌هام از اتاق زد بیرون.

پوفی کشیدم که ...

@Shahrokh @Hananeh

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روح در دو تن

#پارت_پنجاه و نهم

°امیر°

از اتفاقات پیش اومده و حرف‌های دکتر پوف کلافه‌ای کشیدم و سمت اتاق کامران رفتم.  دستم رو جلو آوردم تا در رو باز کنم که خودش یهو باز شد و محکم به بینیم خورد. آخ بلندی کشیدم که سایه از اتاق بیرون اومد و اول حرصی نگاهم کرد، بعد سرش رو تکون داد و بیرون رفت. ابرویی بالا انداختم و داخل اتاق رفتم. با دیدن کامران به بیرون اشارهه کردم و گفتم: کامران این خواهر ما چش بود؟ باز از مردن حرف زدی؟

دستی که سِرُم بهش وصل نبود رو بین موهاش کشید و با صورتی که سعی داشت خندش رو پنهون کنه گفت: امیر بخدا حواسم نبود چی گفتم!

نچی زمزمه کردم و همونطور که سَرَم رو به عنوان تاسف تکون می‌دادم روی صندلی کنار تخت نشستم. نگاهم رو بهش دوختم و گفتم: داداش حالت بهتره؟

سری تکون داد که پرو پرو گفت: امیر چرا به سایه گفتی، می‌دونی حالش بد میشه؟

با چشمای گرد شده گفتم: کامران من آروم آروم بهش گفتم، از این بهتر بود که باز شبیه چند ماه پیش که دیر اومدی حالش ناجور بشه.

چشم غره‌ای رفت و گفت: آره تو آروم گفتی، منم باور کردم!

لپام رو داخل دهنم بردم و گفتم: حالا اونقدرم آروم... نچ.

نگاهش رو بهم دوخت و گفت: امیر ازت خواهش می‌کنم ببرش خونه، یا خونه مامان‌هاله ببرش یا خونه مامان‌لیلا. خونه خودمون باشه می‌ترسم حالش بد بشه.

می‌دونم روش حساس بود. حساس‌تر از هر کسی یا چیزی! چشمام رو روی هم به عنوان باشه گذاشتم. نفس‌عمیقی کشیدم و گفتم: کامران من رفتم پیش دکتر باهاش صحبت کردم.

متعجب نگاهم کرد و زمزمه کرد: چی گفت؟

- دیگه وضعت از خطرناک هم گذشته. باید عمل کنی.

پشت بتد حرفم زود گفت: ولی امیر من نمی‌خوام عمل کنم.

شونه‌ای بالا انداختم و گفتم: نمی‌دونم، اون و باید رضایت سایه باشه. سایه باید رضایت بده که عمل بکنی یا... نه!

پوفی کشید و ساعد دستش رو روی پیشونیش گذاشت.

- خسته شدم امیر، بخدا خسته شدم.

لبخند آرامش‌بخشی زدم و با گذاشتن دستم روی دستش گفتم: نگران نباش کامران، سایه بهترین تصمیم رو می‌گیره. من بهش ایمان دارم!

اونم مهربون نگاهم کرد و خواست چیزی بگه که یه پرستار اومد تو و گفت: ببخشید، بیمار باید استراحت بکنه.

سری تکون دادم که رفت بیرون. سمت کامران برگشتم که با لبخند گفت: مرسی که هستی.

نفسی گرفتم و لب‌زدم: کامران من همیشه هستم، همیشه رو من حساب کن.

به دستش فشاری وارد کردم و با خدافظی کوچیکی از اتاق زدم بیرون و پیش بقیه رفتم.َ

روبه‌روشون ایستادم و گفتم: خب؛ دیگه داریم به شب نزدیک می‌شیم. فقط سه نفر می‌تونند به عنوان همراه بمونند. بقیه هم بهتره برند خونه استراحت کنند، باید بگم من می‌مونم.

کیوان اومد جلو و با نگاه گذرایی به سهیلا‌خانوم گفت: من که می‌مونم.

سری تکون دادم. همه نگاهمون رو به سایه که روی صندلی نشسته بود دوختیم، متعجب نگاهمون کرد و گفت: چرا اینجوری نگاهم می‌کنید. خب منم می‌مونم دیگه.

با اعتمادبه‌نفس کلاهم رو جابه‌جا کردم و گفتم: عذر می‌خوام سایه خانم کامران تاکید کرد که شما نباید بمونید و برید خونه مامان‌هاله یا لیلاخانم.

با اخم بلند شد و گفت: اونوقت شما از کی تاحالا وکیل مدافع کامران شدید و برای بقیه امر و نهی می‌کنید؟

صداش بلند بود، ولی نه اونقدهاهم زیاد. نگاهی به بقیه که داشتند نگاهمون می‌کردند انداختم و خواستم چیزی بگم که بابارضا زودتر گفت: راست میگه دخترم، بهتره بیای خونه ما، اونجا یُسری و مامانت هستش راحتید.

لیلاخانوم اومد جلو و با لبخند گفت: آقارضا بهتره بذارید سایه‌جان بیاد خونه ما.

باز نگاهی به سایه انداختیم که لجباز گفت: من اینجا می‌مونم، ببخشید کامران اینجا هست ها!

مامان‌هاله جلوتر اومد و گفت: اما سایه...

سایه لبخندی زد و گفت: مامان نیازی نیست نگران باشی، من مراقب خودم هستم، چیزی شد کیوان هستش، بهتون زنگ می‌زنیم.

از اینکه من رو حساب نکرد و کیوان، که برادر شوهرش بود و بیشتر نسبت داد، اخمی کردم و گوشه‌ای ایستادم. بعد از خداحافظی خواستند برند که سریع جلوی مامان‌هاله رفتم و گفتم: مامان اگه میشه به یُسری بگید من اینجا هستم، از نگرانی درش بیارید.

لبخندی زد و گفت: باشه پسرم بهش می‌گم، تو هم نگران خواهرت باش. خودت که می‌دونی اینجور جاها براش خوب نیست.

چشمام رو روی هم گذاشتم و گفتم: چشم مامان.

- چشمت بی‌بلا.

بعد از خداحافظی رفتم و روبه‌روی سایه و کیوان که کنار هم نشسته بودند و حرف می‌زدند، روی صندلی نشستم. درسته مامان گفت نگرانش باشم؛ ولی نگفت که یه کوچولو اذیتش نکنم! لبخند پت و پهنی رو روی لب‌هام نشوندم.

تک سرفه‌ای زدم و رو به کیوان گفتم: داداش!

کیوان نگاهش رو بهم دوخت و لب زد: بله؟

زیر چشمی نگاهی به سایه انداختم. اونم با اخم نگاهم می‌کرد. سرم رو تکون دادم و گفتم: من نخواستم جلوی بزرگ‌ترها بگم ولی کامران باید..

- باید چی؟

نفس عمیقی کشیدم و جملم رو تکمیل کردم.

- کامران باید عمل کنه.

سایه پرید وسط و گفت: عمل.. عمل چی؟ چرا باید عمل بکنه؟

با فکری که به ذهنم رسید شبیه خودش لجباز گفتم: این چیزها فقط به وکیل مدافع‌ها ربط داره.

حرصی از جاش بلند شد که همراهش من و کیوان هم بلند شدیم. کیوان لب زد: کجا میری زن‌داداش؟

سایه نگاه گذرا و بی‌اهمیتی بهم انداخت و رو بهش گفت: میرم پیش دکتر کامران که منت آقای وکیل رو نکشم!

بعد با چشم غره‌ای سمت اتاق دکتر رفت.

سری تکون دادم. دیگه از تموم این لجبازی‌هاش خسته شده بودم. کامران هیچ‌وقت نتونست درست و منطقی باهاش صحبت کنه؛ ولی من طاقت این بچه بازیش رو نداشتم!

جلوش ایستادم و با صدایی که سعی می‌کردم کنترلش کنم ...

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روح در دو تن

#پارت_شصتم

گفتم: ببینید سایه خانم من فقط بخاطر کامران چیزی نمی‌گم؛ ولی این دلیل نمیشه هر کاری دلتون خواست بکنید. لابد دلیلی داره که نمی‌خوام شما بدونید، حالا هعی اصرار دارید که بدونید. هر چیزی باشه و لازم بدونم بهتون می‌گم. درضمن، این لحن حرف زدنتون هم اصلا قشنگ نیست.

اول همونطوری خیره نگاهم کرد، بدون هیچ واکنشی. اصلا انگار نه انگار که بهش کفتم به تو ربطی نداره.

سوالی گفت: واقعا؟

یه تای ابروم رو بالا دادم که گفت: خیلی تاثیرگذار بود!

بعد نگاهش رو ازم گرفت و سریع از کنارم رد شد. شوکه همونجوری ایستادم، هنوز نگاهم به جای خالیش دوخته شده بود. اصلا فکرش رو نمی‌کردم سایه دیگه تا این حد پرو باشه، البته تو این چهار سال ازش کم ندیده بودم! دستی به صورتم کشیدم و رو به کیوان که کنارم ایستاده بود کلافه گفتم: این همیشه اینجوریه؟

خندش رو خورد و لب زد: سایه بیش از چیزی که فکر کنی کامران رو دوست داره، واقعا بهش حسودیم میشه!

به سایه اشاره کردم و گفتم: بله کاملا معلومه.

بعد تو دلم ادامش رو گفتم: همه خواهر دارند ما هم خواهر داریم...

°سایه°

- الله اکبر، الله اکبر.

بعد تموم شدن نمازم تسبیح رو از روی جانماز برداشتم و به دیوار کنارم تکیه دادم. با یادآوری حرف‌های دکتر بغض بدی به گلوم چنگ زده.

تنها راه اینکه کامران بتونه زنده بمونه عمل کردنشه، اونم باید من رضایت بدم. گیج شده بودم، نمی‌دونستم باید چیکار کنم یا چه تصمیم منطقی‌ای بگیرم. گفت که عملش ناجور خطرناکه و ممکنه وسط عمل دووم نیاره، ممکنه...

نمی‌تونستم دیگه چیزی به زبونم بیارم، الان فقط می‌خواستم قضیه رو کیوان بگم تا اون هم نظرش رو بگه.

دستی به صورتم کشیدم و با پاک کردن اشک‌هام، از سر جام بلند شدم و از نمازخونه بیرون اومدم. بوی سرم و دارو بیش از هر چیز دیگه‌ای حالم رو بد می‌کرد. به طبقه اول که ICU بود رفتم و با دیدن کیوان که آروم با امیر حرف می‌زد جلوش ایستادم. با صدایی که به به زور از ته حنجرم بیرون میومد گفتم: کیوان میشه بریم بیرون حرف بزنیم؟

نگاه گذرایی به امیر که اخمو نگاهمون می‌کرد، انداخت. بلند شد و گفت: بریم زن‌داداش.

سری تکون دادم و باهم از ساختمون بیمارستان بیرون رفتیم. الان دیگه آسمون کاملا تاریک شده بود و از شب هم گذشته بود. سمت یه نیمکت توی محوطه بود رفتیم و آروم روش نشستم و بعد کیوان کنارم جاگیر شد. سمتم برگشت و گفت: زن‌داداش چیزی می‌خواستی بهم بگی؟

گیج نگاهش کردم. لبخند دلگیری زد و گفت: خواستی باهم حرف بزنیم، از صورتت هم معلومه که یه چیزی برات سنگینی می‌کنه. بگو زن‌داداش، نذار چیزی تو دلت بمونه!

قلنچ‌های دستم رو شکستم و مضطرب لب زدم: دکتر کام.. کامران گفت... گفتش که..

نمی‌تونستم کامل حرف بزنم. نه اینکه نخوام، گلوم برای توضیح اتفاق‌ها یاری نمی‌کرد.

دستش رو آروم روی دستم گذاشت و گفت: زن‌داداش آروم باش.

پلکی زدم و سعی کردم با همون صدای خیلی خفه و آرومم حرف بزنم.

- کامران باید... عمل کنه. اجازش رو دست من دادند.

اشکم ریخت و ادامه دادم: کیوان می‌ترسم، از انتخابم می‌ترسم، اگه.. اگه بلایی سر کامران بیاد من.. من خودم و نمی‌بخش..

وسط حرفم پرید و آهسته گفت: زن‌داداش! چرا این حرف‌هارو می‌زنی؟ من که بهت گفتم، کامران قویه، قوی‌تر از اونی که تصور کنی. اون حالش خوب میشه بعد پسرتم به‌دنیا میاد و می‌رید زندگیتون رو می‌کنید. الانم اشک‌هات رو پاک کن. کامران دلش نمی‌خواد تو اینطوری ناراحت باشی. منم دوست ندارم زن‌داداشم ناراحت باشه.

سرم رو پایین انداختم که گفت: پاک کن اشکات رو دیگه زن‌داداش!

لبخند کمرنگی زدم و اشکام رو پاک کردم که بلند شد. یه برگه کوچیک که میشه گفت توش یه چیزی نوشته شده بود سمتم گرفت و گفت: بفرما زن‌داداش. این رو یه آقا که ناجور دل‌تنگتون هست نوشته گفت بهت بدمش.

یه تای ابروم رو بالا انداختم و برگه کاغذ رو از دستش گرفتم.

نفس عمیقی کشید و با بردن دست‌هاش رو جیب شلوارش گفت: من می‌رم یه‌چیزی بخرم بخوریم زن‌داداش. از چهرت معلومه که از ظهر چیزی نخوردی، اون امیر هم مثل اینکه خیلی وقته همراه کامران هست خسته شده.

به در بیمارستان خیره شدم و سری تکون دادم. که سمت بوفه کوچیکی رفت.

با رفتنش لای برگه رو باز کردم.

- من بیمارم، بیمار چشمانت و رنگ تیره اش! بیمار نُت به نُت صدایت، بیمار پریشانی موهایت که بی‌شباهت به موج‌های دریا نیست. بیمار دستانت با همان قدرت و حس مالکیتش. حالا تو به من بگو، خودت را برایم تجویز می‌کنی یا باز بیمار شوم تا شاید پرستارم شوی؟ اجازه اومدنم پیشت از طرف یه مشت پرستار و دکتر صادر نشده، تو خودت دستور اینکه بیای پیشم رو صادر می‌کنی؟

لبخند دلگیری زدم. چرا کامران؟ چرا اینطوری شدی؟ حالا من چیکار کنم؟ اصلا... اصلا تصمیم درست چیه؟

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روح در دو تن

#پارت_شصت و یکم

***

°امیر°

با گرفتن ظرف سالاد از آشپزخونه زدم بیرون و روی صندلی، کنار یُسری پشت میز غذاخوری نشستم. نیم‌نگاهی به سایه که همونجوری تو فکر بود و با غذاش ور می‌رفت انداختم.

دو روز از بستری شدن کامران می‌گذشت و امشب شب سوم بود. شب دوم هم باز من و کیوان و سایه موندیم ولی با اصرار بقیه سایه مجبور شد خونه برگرده. امشب هم بابارضا و آقا دیاکو پیش کامران بودند. این روزها اوضاع هیچ‌کس، اللخصوص سایه خوب نبود. فکر کنم بیشتر از اینکه نگران کامران باشیم باید نگران سایه باشیم.

ولی منم مثل اون، اگه ناراحتیم بیشتر از سایه نباشه کمتر هم نیست! بالاخره کامران جای برادرم رو داره.

با صدای مامان‌هاله که خطاب به سایه گفت به خودم اومدم.

- دخترم چرا اینقدر با شامت بازی می‌کنی؟

نگاهم رو به سایه دوختم. اصلا رنگ به صورت نداشت، شبیه گچ دیوار سفید سفید شده بود. بی‌جون، صندلی رو عقب کشید و بلند شد.

- مامان من اشتها ندارم، دستت درد نکنه. میرم یکم استراحت کنم.

بعد بدون اینکه منتظر جواب بمونه با شب‌بخیری از پله‌ها بالا رفت. پوف کلافه‌ای کشیدم و باز هم غذاها دست نخورده موند. مامان که معلوم بود چیزی از گلوش پایین نمیره، من و یسری هم دیگه میلی نداشتیم. با کمکش ظرف‌های شام رو جمع کردم. وارد آشپزخونه شدم با گرفتن دستش‌کش از دست مامان‌هاله گفتم: مامان من ظرف‌هارو می‌شورم تو برو پیش سایه آرومش کن.

لبخند مهربون همیشگیش رو زد و با دادن دستکش‌ها از آشپزخونه بیرون رفت. یسری رو هم راضی کردم تا بره استراحت کنه. این روزها اینقدر سرم شلوغ بود که حتی نمی‌تونستم با یسری وقت بگذرونم، امیدوارم درکم کنه! بعد شستن ظرف‌ها ناجور خوابم می‌برد؛ ولی باید به بابارضا پیام می‌دادم و می‌پرسیم که اونجا چه خبر هست. کل سالن و آشپزخونه رو گشتم ولی گوشیم رو پیدا نکردم.

با فکر اینکه شاید تو اتاق باشه از پله‌ها بالا رفتم و بعد تق‌تق در، وارد اتاق شدم. نگاه گذرایی به یسری که پای میز کارش بود انداختم و با دیدن گوشیم که روی عسلی کنار تخت بود سریع سمتش رفتم. رو تخت نشستم و همینطور که پیام می‌دادم صدای یسری به گوشم رسید.

- امیر.

نگاه گذرایی بهش انداختم و گفتم: جانم.

- امیر من... من برای خواهرت، سایه خیلی نگرانم! اون‌طوری که فهمیدم سایه خیلی احساسی هست. با وضعیتی که داره و اون حال که برای کامران پیش اومده... امیر براش سخته. منم یه خانمم، می‌تونم درکش کنم! خب اگه همچین اتفاقی برای تو بیفته من...

گوشی رو کنارم گذاشتم و با لبخند ریزی گفتم: الهی من قربون قلب مهربونت بشم، قرار نیست هیچ اتفاقی برای من بیفته! ولی یُسری منم خیلی نگرانم. با اینکه برادرشم ولی هیچ کمکی از دستم بر نمیاد تا براش انجام بدم.

موهای طلاییش رو پشت گوشش فرستاد و گفت: بسپرش به خود خدا، خودش می‌دونه چیکار کنه. حالا هم بگیر بخواب.

دراز کشیدم و گفتم: چشم، تو نمی‌خوای بخوابی؟ این چند روزه خیلی سرت تو این برگه‌هاست ها.

چشماش رو روهم گذاشت و گفت: منم کارم تموم بشه می‌خوابم.

باشه‌ای لب‌زدم و با شب‌بخیری پتو رو روم کشیم. خدا خودش عاقبت ما رو بخیر کنه.

***

با نگرانی لب‌زدم: الو، الو کیوان صدات نمیاد دوباره بگو! برای کامران چه اتفاقی افتاده؟

دوباره صدای خش‌دارش از بلندگو گوشی پخش شد: ام... امیر... کامرا... باز حال... سری... بی... بیا... بیما... ستان.

- الو کیوان، کیوان.

گوشی رو با عصبانیت روی داشبرد پرت کردم و راه رفته رو برگشتم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روح در دو تن

#پارت_شصت و دوم

با قدم‌های سریع سمت اتاق ICU رفتم. با دیدن کیوان جلوش ایستادم و گفتم: چه اتفاقی افتاده؟ کامران چش شده؟

دستی به صورتش کشید و کلافه گفت: نمی‌دونم امیر، وقت استراحتش بود، تو راهرو نشسته بودیم یهو دکتر اومد گفت حالش بد شده و ضربان قلبش کند می‌زنه.

چشمام رو روی هم فشردم و به دیوار پشت سرم تکیه دادم. نباید اینجوری می‌شد، نباید!

نمی‌دونم چقدر گذشت. چقدر طول و عرض راهرو رو متر کردم؛ ولی وقتی به خودم اومدم دکتر از تو اتاق بیرون اومده بود. آب دهنم رو قورت دادم و سریع با کیوان سمتش رفتم.

زودتر فکم رو جنبوندم و گفتم: چطوره دکتر، حالش خوبه؟

دستاش رو تو جیبش برد و لب زد: الان بهتره، می‌تونید بردید ببینیدش.

سری تکون دادم و زودتر از کیوان سمت اتاق کامران رفتم. با دیدنش که چشماش نیمه باز بود سریع کنارش رفتم و با نگرانی لب‌زدم: کامران خوبی؟

آروم سری تکون دادم که کیوان داخل اومد. نگاهم رو دوباره به کامران دوختم که ماسک اکسیژنش رو پایین آورد و به سختی گفت: امیر... سایه.. کجا... کجاست.

با اطمینان سرم رو به چپ‌و‌راست تکون دادم و گفتم: سایه خونه‌ست. اون از چیزی خبر نداره..

یهو کیوان پرید وسط حرفم و گفت: می‌دونه.

هردو سرمون رو به طرفش چرخوندیم که آب دهنش رو قورت داد و گفت: من بهش خبر دادم. احتمالا تا چند دقیقه دیگه میرسه.

دستی به صورتم کشیدم و با نگاه گذرایی به کامرانی که مات مونده بود گفتم: کیوان چرا اینکارو کردی؟

همون موقع یهو در باز شد. حتما خود سایه بود ولی وقتی صداش رو شنیدم فهمیدم که در اشتباهم.

- آقایون یکیتون باید بره داروهای بیمار رو تهیه کنم.

نگاه گذرایی به کیوان و کامران انداختم و آروم گفتم: من میرم.

بعد سمت پزشک رفتم و با گرفتن نسخه از اتاق زدم بیرون. داشتم همین‌طوری می‌رفتم که با دیدن سایه و یسری سر جام ایستادم. همونطور که تصور کرده بودم چشمای سایه باز پر اشک بود و یه تلنگر کوچیک لازم بود تا گوله گوله اشکاش روی گونش جاری بشه.

جلوش ایستادم که زودتر از من گفت: کامران‌..

انگاری بغض تو گلوش نمی‌گذاشت تا حرفش کامل بشه. دستام رو داخل جیبم بردم و با لبخند کمرنگی گفتم: حالش از من و تو هم بهتره. می‌تونی بری ببینیش.

سری تکون داد و سریع از کنارم گذشت. نفس‌عمیقی کشیدم و رو به یسری گفتم: تو چرا اومدی یسری؟

شونه‌ای بالا انداخت و گفت: مامان‌هاله یکم سرش درد می‌کرد، بعد من با سایه اومدم. حالا امیر واقعا حال آقا کامران خوبه؟

°شخص سوم°

از تصمیمی که گرفته بود مطمئن نبود، ولی در این شرایط می‌دانست که درست است. قلبش محکم به سینه‌اش می‌کوبید و آرامش را از او دریغ می‌کرد.

نگاهی به همه انداخت و چشمانش روی او قفل شد. می‌خندید و خوشحال بود.

لبخندی می‌زد یعنی حالش خوب است. وقتی که او هم نگاهش را چرخاند و حالا بود که نگاه‌ها روی هم قفل شده بودند.

آری نگاهش روی کهکشان‌های او قفل شده بود و مشکی وسطش، شبیه یک سیاه‌چاله هر آدمی را مجذوب خودش می‌کرد.

چشمانش را چرخاند تا بیشتر از این دیوانه نشود. فکر کردن به چشم‌هایش سخت بود، شاید سخت‌ترین کار عالم.

سرش را بالا آورد و رو به همه لب‌های خشکش را تکان داد.

- من تصمیمم رو گرفتم، کامران باید عمل کنه!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روح در دو تن

#پارت_شصت و سوم

همه جمع در سکوت فرو رفت. انگار از حرف سایه همه شوکه شده بودند.

نگاهش را به کامران دوخت که کامران گفت: سایه، تو.. تو چی گفتی؟

آب دهانش را قورت داد و گفت: کامران تو باید عمل کنی.

***

°سایه°

با صدای خش‌دارش گفت: ولی سایه من نمی‌خوام عمل کنم.

به در که همین چند دقیقه پیش همه ازش بیرون رفتند، نگاه گذرایی انداختم و گفتم: کامران من تصمیم رو گرفتم، تو باید عمل کنی.

- اون وقت چرا؟

- چون بحثه سلامتیته که چندیدن خانواده رو درگیر خودش کرده.

با اخم گفت: سایه من نمی‌خوام که زودتر بمیرم.

حرصی گفتم: منم مطمئنم که تو نمی‌خوای باز باهم دعوا کنیم.

با همون اخم تو همش گفت: و تو هم نمی‌خوای برگه مرگ من رو امضا کنی..

وسط حرفش پریدم و گفتم: و تو هم می‌دونی که دونفر همین الان بهت تکیه کردند.

متعجب و شوکه از حرفم گفت: چی؟

به مشکی چشماش خیره شدم و آروم، ولی دردناک گفتم: کامران، به نظرت من باید اینارو به تو بگم؟ من و پسرمون الان چشممون به توئه.

دستش رو روی دستم که روی میله تخت بود گذاشت و گفت: سایه من نمی‌خوام تو ناراحت باشی.

سرم رو بالا آوردم و با صدای لرزونی گفتم: ولی کامران ناراحتم کردی!

چند لحظه ساکت فقط نگاهم کرد. خب حق داشتم که ناراحت بشم، الان کامران نمی‌تونست این حرف‌هارو بزنه، یعنی حق نداشت این حرف‌هارو بزنه وقتی زندگی دو نفر وصله به حال و هواشه، وصله به زندگیشه!

- ببخشید سایه!

چیزی نگفتم، یعنی نمی‌خواستم که چیزی بگم.

- مامان کوچولو!

آروم سرم رو بالا آوردم که چشماش رو روی هم گذاشت و باز کرد، گفت: ببخشید مامان کوچولو.

آب بینیم رو بالا کشیدم و لب‌زدم: می‌دونی چند وقته نازم رو نکشیدی؟ تقریبا یکی دو ماه میشه‌ها.

با چشمای ریز شده شیطون گفت: یعنی الان می‌خوای نازت رو بکشم؟

بغض کرده لب‌زدم: آره کامران، می‌خوام باز لوس شم، می‌خوام باز نازم رو بکشی..

دقیقا مقصدم همین بود. حرف‌های نامکتوب و دلبرانه، آغوش گرم و بی‌منت، بوسه‌های داغ؛ ولی زیبا.

همه می‌گند خانم‌ها نباید کم بیارند، نباید چرخ و فلک زمونه بشکندشون و نباید لطافت خودشون رو از دست بدند. ولی وایستید! کسی اومده از دل خانم‌ها بنویسه؟ کسی اومده بگه اگه یه خانم، تا مرز فروپاشی بره چیکار کنه؟

کاشکی راهی باشه، راهی برای نجات از مرداب!

_____

آروم در اتاق رو باز کردم و بیرون اومدم. حالا همه می‌دونستند که تصمیمم چیه. مستقیم سمت اتاق دکتر کامران رفتم. در رو زدم و با گفتن بفرمایید داخل رفتم.

سلام کوتاهی دادم که خواست بشینم. روی صندلی‌های کرمی رنگ روبه‌روی میز نشستم. برگه‌های تو دستش رو روی میز انداخت و با قفل کردن دستاش به‌هم لب‌زد: شما باید همسر آقای سلطانی باشید، درست میگم؟

سری تکون دادم که ادامه داد: چجوری می‌تونم بهتون کمک کنم؟

شال روی سرم رو جلوتر کشیدم و لب‌زدم: گفتند که اگه شوهرم بخواد عمل کنه باید من رضایت بدم، اومدم همین کار رو انجام بدم.

یه تای ابروش رو بالا انداخت و گفت: می‌خواید شوهرتون عمل کنه؟

- بله.

- لابد می‌دونید که خطر این عم..

وسط حرفش پریدم و با اعتمادبه‌نفس گفتم: ببخشید وسط حرفتون می‌پرم، شما دکتر کامران هستید؟

به صندلیش تکیه داد و با بغل کردن دستاش لب‌زد: بله من دکتر ایشون هستم.

منم دستام رو تو هم قفل کردم و ادامه دادم: من اول به ...

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...