محیا سمامی 100 ارسال شده در 26 تیر اشتراک گذاری ارسال شده در 26 تیر در ۱۴۰۵/۲/۴ در 18:13، عسل گفته است: مشمای کنارم رو برداشتم و شروع به پاره کردنش کردم چقدر داخل اتاق چیز میز هست و من ندیدم به فکرم زد با دوستام قرار بزارم و برم بیرون تا از این اوضاع در بیام و غر زدن های مامان بابامو گوش ندم 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 26 تیر نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 26 تیر 3 ساعت قبل، محیا سمامی گفته است: به فکرم زد با دوستام قرار بزارم و برم بیرون تا از این اوضاع در بیام و غر زدن های مامان بابامو گوش ندم من تحمل غرغر رو ندارم خیلی زود تسلیم میشم، می دونم نباید اینطور باشه ها اما هست لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
_saye_ 212 ارسال شده در 27 تیر اشتراک گذاری ارسال شده در 27 تیر 18 ساعت قبل، آتناملازاده گفته است: من تحمل غرغر رو ندارم خیلی زود تسلیم میشم، می دونم نباید اینطور باشه ها اما هست تپش قلبم به خاطر یه کلاس زبان اصلا عادی نیست ولی کنترلی روی تپش قلبم ندارم! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محیا سمامی 100 ارسال شده در 27 تیر اشتراک گذاری ارسال شده در 27 تیر 3 ساعت قبل، _saye_ گفته است: تپش قلبم به خاطر یه کلاس زبان اصلا عادی نیست ولی کنترلی روی تپش قلبم ندارم! چندتا نفس عمیق کشیدم و با خودم گفتم من چرا تا الان شوهر نکردم یعنی زشتم که کسی منو نمیگیره لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 27 تیر نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 27 تیر اما بعدش نگاهم به آینه اتاقم خورد و یادم اومد که برای اینکه به چشم کسی بیام، اول باید یاد بگیرم خودمو دوست داشته باشم و به خودم احترام بذارم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
_saye_ 212 ارسال شده در 27 تیر اشتراک گذاری ارسال شده در 27 تیر اخرین حرف رو باید ادامه بدید نه داسنان رو !!! 3 ساعت قبل، QAZAL گفته است: اما بعدش نگاهم به آینه اتاقم خورد و یادم اومد که برای اینکه به چشم کسی بیام، اول باید یاد بگیرم خودمو دوست داشته باشم و به خودم احترام بذارم. 4 ساعت قبل، محیا سمامی گفته است: چندتا نفس عمیق کشیدم و با خودم گفتم من چرا تا الان شوهر نکردم یعنی زشتم که کسی منو نمیگیره مثلا من گفنم ندارم نفر بعدی با م باید بگه لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
_saye_ 212 ارسال شده در 27 تیر اشتراک گذاری ارسال شده در 27 تیر 3 ساعت قبل، QAZAL گفته است: اما بعدش نگاهم به آینه اتاقم خورد و یادم اومد که برای اینکه به چشم کسی بیام، اول باید یاد بگیرم خودمو دوست داشته باشم و به خودم احترام بذارم. من که زیبا ترین دختر این جهانم البته اگر عمه هام انقدر پشت سرم بد نگن و عزت نفسم رو پایین نیارن 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 28 تیر نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 28 تیر 13 ساعت قبل، _saye_ گفته است: من که زیبا ترین دختر این جهانم البته اگر عمه هام انقدر پشت سرم بد نگن و عزت نفسم رو پایین نیارن نفهمن دیگه چیکارشون میشه کرد؟ اصلا انگار نه انگار که خوشگل ترین دختر داداش دنیا رو دارن. قدرت نمی دونند که لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محیا سمامی 100 ارسال شده در 28 تیر اشتراک گذاری ارسال شده در 28 تیر 3 ساعت قبل، آتناملازاده گفته است: نفهمن دیگه چیکارشون میشه کرد؟ اصلا انگار نه انگار که خوشگل ترین دختر داداش دنیا رو دارن. قدرت نمی دونند که هلما بهترین دوستم بود تصمیم گرفتم بهش زنگ بزنم که باهم بریم بیرون لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
_saye_ 212 ارسال شده در 28 تیر اشتراک گذاری ارسال شده در 28 تیر 6 ساعت قبل، محیا سمامی گفته است: هلما بهترین دوستم بود تصمیم گرفتم بهش زنگ بزنم که باهم بریم بیرون نباید امروز به خاطر یه آدم بی ارزش گربه میکردم 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 29 تیر نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 29 تیر من نمی دونم چرا همچین کار زشتی رو با گربه کردم. خخخ شوخی کردم ها فکر نکنید واقعا همچین کاری کردم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محیا سمامی 100 ارسال شده در 8 مرداد اشتراک گذاری ارسال شده در 8 مرداد مامانم همیشه فکر میکنه من ی ادم بی خاصیت بی ارزشم و همین فکر که مادرت بهت اهمیت نمیده خیلی دردناکه. گوشیمو برداشتم و شماره هلما رو گرفتم تا باهم بریم بیرون. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 8 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 8 مرداد نیست که خیلی پایهی تفریحه! زنگ زدم، طبق معمول صدای خوابآلودش پیچید تو گوشم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری