رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

«پارت صد و بیست و چهارم»
ساعت ها گذشت و مثل چندروز اخیر، همونطور خیره به دیوار کنج دیوار نشستم و زانوهام رو بغل کردم. اینبار اما برخلاف روزهای قبل، کتک خورده بودم و بدن درد داشتم.
خون گوشه‌ی لبم پاک شده بود و درد دستم آروم شده بود؛ پس نامدار کجا بود؟ نکنه اومده بود و توسط کیاراد و آدمای غول پیکرش حسابی کتک خورده بود؟
ترسیده و نگران از جام بلند شدم و سمت در رفتم؛ دستگیره‌ی زنگ زده‌اش رو کشیدم؛ قفل بود!
بی فکر به در کوبیدم و داد زدم:
_ باز کن در و! 
محکم به در کوبیدم؛ جوابی نشنیدم و اینبار با تمام وجود داد زدم:
_ در و باز کن کیاراد! 
در با شتاب باز شد و به عقب پرت شدم؛ کیاراد با نگاه ترسناک و اخم‌های درهمش وارد شد و در رو به هم کوبید.
روی صورتم خم شد و عمیق بهم نگاه کرد؛ از چشم‌هاش میترسیدم، خیلی زیاد!
_ چه مرگته صدات رو گذاشتی روی سرت؟ مگه بهت نگفتم لال بمون؟
ترسیده بودم، اما نتونستم حرفم رو بیان نکنم.
_ نامدار اومده؟
بهم نگاه کرد؛ چیزی نگفت، اینبار نگران تر تکرار کردم:
_ تروخدا بگو؛ اومده نه؟ کتکش زدید؟
پوزخند زد و پارچه‌ی مشکی رو از جیبش بیرون آورد و سمت دهنم آورد؛ تقلا کنن دستم رو جلو آوردم که کف پوتینش روی دست دیگه‌ام نشست!
_ صدات در بیاد فشار میدم!
لال شدم؛ فعلا حداقل حوصله‌ی خُرد شدن انگشت‌هام رو نداشتم!
جلوی دهانم رو بست و گفت:
_ حالا دیگه لازم نیست ازت خواهش کنم خفه شی.
دست‌هام رو بدون توجه به تقلاهام با طناب پشت سرم بست و من رو پر شتاب وسط اتاق رها کرد.
_ بتمرگ همینجا و تا خودم سراغت نیومدم از جات جُم نخور؛ البته، بخوای هم نمیتونی!
و عین روانی ها خندید و از اتاق خارج شد.
سرگردون خودم رو با دست‌ها و دهانِ بسته شده روی زمین کشیدم؛ تلاش‌هام بی فایده بود! تمام این پنج روز رو جز یک وعده‌ی نصفه و نیمه، ذره‌ای غذا نخورده بودم. جون توی تنم نمونده بود و کمر درد و دلدرد داشت امونم رو میبرید!
وسط اتاق رها شدم و عاجزانه با همون پارچه‌ی مشکی بسته شده دور دهنم، ناله کنان اشک ریختم.
صدایی از بیرون نمیومد و همین من رو بیشتر میترسوند؛ کاش صدای نامدار رو میشنیدم! اگر صداش رو میشنیدم، یک جون به جون‌هام اضافه میشد و حداقل میتونستم خودم رو از روی این زمین کوفتی جمع کنم و دیگه اشک نریزم.
چند دقیقه در همون حالت موندم و درست همون موقعی که از حال بد کم مونده بود پلک‌هام روی هم قرار بگیرن، صدای ضعیفی از بیرون به گوشم رسید!
صدای کیاراد بود که بلند فریاد میزد و سعی داشت طرف مقابلش رو سرکوب کنه! سرگیجه داشتم و حتی محتوای حرفش رو نمیفهمیدم، اما میون این کلمات نامفهوم، اسمش رو شنیدم. شک نداشتم؛ شک نداشتم فرد مقابلش نامداره!
چشم های نیمه بازم کامل باز شد؛ به هزاران سختی سرجام نشستم و باز سعی کردم خودم رو روی زمین بکشونم و به در نزدیک بشم.
صداها واضح تر شد؛ کیاراد بلند فریاد میزد:
_ من به حساب اون بابای عوضیت هم میرسم؛ ولی چی باعث شده فکر کنی دست از سر تو و باقی اعضای خانوادت برمیدارم؟
صدای نامدار به گوشم رسید؛ قلبم توی سینه لرزید! نجات پیدا کرده بودم؟ اون هم توسط نامدار؟
_ بی شرف مشکلت بابامه! ویانا رو چیکار داشتی؟ کجا قایمش کردی کثافت؟ زر بزن! ولم کن روانی.
جمله‌ی آخرش رو بلند خطاب به کیاراد بیان کرده بود؛ شاید هم یکی از آدم‌های غول‌پیکر ترسناکش.
_ بعد از اینکه یکم خوش گذروندم، اونوقت شاید دوست دخترت رو بهت تحویل دادم!
نامدار بلند نعره میزد و سعی داشت از دست آدم‌های کیاراد خلاص بشه تا به خودش برسه و اون رو به باد کتک ببنده؛ اما تلاش‌هاش بی فایده بود و تنها بودنش هم کار رو سخت تر میکرد!
فکر میکردم تنهاست؛ درست تا قبل از اینکه کیاراد در کمال تعجب فریاد بزنه:
_ بی همه چیز بهت گفته بودم تنها بیا! گفتم بودم؛ میدونستی که اگر تنها نیای هم گردن خودت رو شکوندم و هم پدر اون دوست دختر وحشیت رو در آوردم.
حدس زدن در حین ندیدن کار سختی بود؛ حتی نمیدونستم نامدار همراه با خودش چه کسایی رو آورده! اما مثل اینکه فرد مورد نظر به کیاراد حمله کرد، که مرتیکه‌ی ترسو بلند داد زد:
_ بگیریدش!
صدای فریاد ها در هم ادغام شد و دیگه هیچ رو درست متوجه نمیشدم!
صدای نامدار هرلحظه بهم نزدیکتر شد و قلبم به تپش افتاد.
_ ویانا؟ کجایی؟ توی کدوم اتاقی؟
دست‌هام بسته بود و نمیتونستم به در بکوبم؛ با همون دهان بسته شده شروع کردم به توی گلو جیغ زدن و بدنم رو محکم به در کوبیدم؛ دستم بر اثر ضربه با زمین درد میکرد اما بهش توجهی نکردم!
به گریه افتاده بودم و صدام بیشتر از این از گلو خارج نمیشد؛ اگر با وجود سر و صداهای بیرون به گوش نامدار نمیرسید چی؟
صدای قدم‌ها سراسیمه و محکم به گوشم رسید؛ نامدار به در اتاق نزدیک شد.
_ ویانا؟ اینجایی؟
کاش این پارچه‌ی لعنتی روی دهانم نبود! دوباره شروع کردم به سر و صدا و نامدار سریع گفت:
_ آروم باش زندگیم، باشه؟ از در دور شو، باید بشکونمش.
خودم رو روی زمین کشیدم و عقب رفتم؛ شلوار جین توی پام بر اثر کشیده شدن روی زمین آهکی حسابی ساییده شده بود.

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 186
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: آزمند نویسنده: عسل اکبری (هانی بانو) ژانر: عاشقانه، تراژدی، اجتماعی خلاصه:  داستان دختری به نام ویانا که درست پنج سال قبل، از دست «خشایار وثوقی» پدر ظالم و بی منطقش، فراری شد و هم

«پارت اول» همزمان‌ با خارج کردن دود سیگار از بین لب هام، دست‌هام رو از هم باز کردم و بلند بلند با آهنگ همخونی کردم. - Voilà, voilà, voilà, voilà qui je suis…    سیگار میون انگشت‌هام بود و من، با

«پارت دوم» یکی از شکلات تلخ های روی میز رو برداشتم و حین باز کردن پلاستیکِ روش گفتم: - واسه همین من و فرستادید زیر آب یخ؟ و در ادامه‌ی حرفم با همون چهره‌ی جمع شده به پیام نگاه کردم. آهو سر تکو

«پارت صد و بیست و پنجم»
ضربه‌های محکم با در چوبی برخورد میکرد و فقط دعا میکردم در لعنتی هرچه زودتر شکسته بشه! در قدیمی به نظر میرسید، اما محکم بود. بعد از بارها ضربه، بالاخره شکاف بزرگی ایجاد شد و با ضربه‌ی بعد، در چوبی کامل شکسته شد!
نامدار سراسیمه با موهای ژولیده و چهره‌ی پریشون وارد شد و بی وقفه سمت من اومد؛ اشک‌هام روی گونه‌هام سرازیر شد و درنهایت جذب پارچه‌ی مشکی دور دها‌نم شد.
نامدار با دیدنم روی زمین نشست و صورتم رو میون هردو دستش گرفت؛ چشم‌هاش نگرانی رو فریاد میزد؛ شادی رو، غم رو، و در نهایت عشق رو!
نگرانی از بابت وضعیتی که توش قرار داشتم؛ شادی از بابت اینکه بالاخره بعد از گذشت پنج روز من رو پیدا کرده بود؛ غم از بابت حال و روزم با اشک‌های روی گونه هام و پارچه ی دور دهانم، و در نهایت عشق، تمام اون چیزی بود که چشم‌های نامدار، همیشه مقابل من فریاد میزد!
جلو رفتم و بی مقدمه سرم رو توی سینه‌اش فرو بردم؛ دست‌هام پشت کمر بسته بود و نمیتونستم بغلش کنم؛ دست‌های نامدار اما، محکم دور کمرم قفل شد و صدای هق هق های من بلند شد.
_ پیدات کردم ویانا؛ پیدات کردم فرشته‌ی زندگیم.
چشم‌هام رو بستم و نامدار سراسیمه من رو از آغوشش بیرون آورد.
_ من و ببین ویانا؛ باید سریع از اینجا بریم! نیکان و جاوید اون بیرون دارن یه تنه اون غول پیکرا رو میزنن، تا قبل از اینکه پدرشون در بیاد باید فرار کنیم، باشه؟
سرم رو تکون دادم و قبل از هرکاری، پارچه‌ی دور دهنم رو باز کرد! نگاهش با زخم‌های گوشه‌ی لبم برخورد کرد و زمزمه‌وار گفت:
_ دستش بشکنه!
سعی کردم حواسش رو پرت کنم.
_ نامدار الان وقتش نیست.
به خودش اومد؛ با سرعت چاقوی توی جیبش رو بیرون آورد و طناب رو باز کرد؛ دست‌هام باز شد و مرتیکه اونقدر دست‌های من رو هردفعه محکم میبست، که مچ دست‌هام کبود بشه!
شروع کردم به ماساژ دادن مچ دست‌هام و نامدار من رو سریع از روی زمین بلند کرد؛ چهره‌ام از درد کمر و زیر شکمم در هم رفت و نامدار نگران پرسید:
_ ویانا؛ خوبی؟
زیر شکمم رو با دست گرفتم.
_ درد دارم! پریودم نامدار…
سریع از اتاق خارج شدیم و به بچه‌ها رسیدیم. کیاراد سمت من هجوم آورد و قبل از رسیدنش بهم، با نامدار مواجه شد!
نامدار مشت محکمی به صورتش زد و کیاراد پخش زمین شد؛ متاسفانه هیکل بزرگ کیاراد نشون دهنده‌ی قدرتش بود و درلحظه مشت نامدار رو جبران کرد.
ترسیده جلو رفتم و بازوی نامدار رو گرفتم تا اون رو به عقب بکشم؛ بی توجه به من هردو شروع کردن به کتک کاری و این میون، مرد غول پیکیری که بیخیال جاوید شده بود، برای حفاظت از کیاراد جلو اومد و مشت محکمی توی سینه‌ی نامدار زد که باعث شد محکم با زمین برخورد کنه!
بی فکر جلو رفتم و مقابل نامدار ایستادم و کیاراد از روی زمین بلند شد؛ قبل از اینکه حتی متوجه بشم کجا ایستادم، مشت محکمی با شکمم برخورد کرد و جیغ بلندم کل سالن رو گرفت! مشت کیاراد لعنتی، درست جایی برخورد کرده بود که قبل از برخورد محکمش هم عمیق درد میکرد…
به پایین خم شدم و اشک‌هام از درد روی گونه‌هام سرازیر شد؛ قبل از هرکس صدای نیکان رو کنار گوشم شنیدم که نگران میگفت:
_ ویانا؟ خوبی؟
صدای فریاد و عربده‌ی نامدار به گوشم رسید و دیگه متوجه چیزی نشدم! 
هوشیار بودم، اما شرایطم رو نمیفهمیدم؛ لحظه‌ی آخر توسط نامدار بلند شدم و نوری که توی چشمم خورد، باعث شد متوجه بشم از اون زندون لعنتی بیرون اومدیم.
قدم های بلند و محکم نامدار همراه با صدای قدم‌های دونفر دیگه به گوشم میرسید و حداقل این رو میفهمیدم که به مقدار کافی داریم از کیاراد و آدم های مریضش دور میشیم؛ قطره‌ی بارونی روی پیشونیم نشست و پلکم لرزید؛ صدای نامدار رو شنیدم، از همیشه نگران تر بود.
_ ویانا؟ باز کن چشم‌هات رو عزیزم!
چشم‌هام باز شد؛ دیده‌ام تار بود و حتی چهره‌ی نگران نامدار رو درست نمیدیدم.
بارون لعنتی در لحظه شدت گرفت؛ قطرات بارون بی وقفه روی صورتم مینشست و خوب بود، میون این درد عمیقی که داشتم، قطره‌های بارون روی صورتم داشت بهم حس خوب میداد.
پلک‌هام سنگین بود اما نامدار مدام با حرف‌هاش باعث میشد چشم نبندم.
_ ویانا نبند چشمات رو؛ باشه؟ سریع میرسیم به شهر میبرمت دکتر؛ نترس عزیزم!
نگران بود؛ به من میگفت نترس، اما خودش داشت از ترس سکته میکرد!
بالاخره به ماشین رسیدیم؛ حاضر نبود من رو پایین بزاره و با خشم خطاب به نیکان فریاد زد:
_ نیکان باز کن این لعنتی و!
نیکان بیچاره سریع درب ماشین رو باز کرد و نامدار من رو روی صندلی جلو نشوند؛ کمی گیج بودم، اما متوجه شدم که جاوید و نیکان سوار ماشین ما نشدن.
نامدار سراسیمه سوار ماشین شد و در رو بست؛ تازه متوجه لباس پاره شده و صورت زخمیش شدم!
پلک‌هام باز سنگین شد و سرم رو تکیه دادم به شیشه‌ی ماشین؛ زیر شکمم از درد بی‌حس شده بود!
نامدار سریع ماشین رو روشن کرد و راه افتاد؛ قطرات بارون خودشون رو محکم روی شیشه‌ی ماشین میکوبوندن و نامدار بدون توجه به بارون، پاش رو گذاشته بود روی گاز و فقط سعی داشت وارد شهر بشه.
اطراف تا چشم کار میکرد بیابون بود؛ کیاراد کثافت من رو کجا آورده بود؟
چهره‌ام از درد جمع شد و آخی از دهنم خارج شد؛ نامدار نیم نگاهی بهم انداخت، چهره‌ی پریشونش من رو ناراحت میکرد!
_ ویانا آروم باش؛ چشم به هم بزنی رسیدیم بیمارستان.

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت صد و بیست و ششم»
لب‌هام رو روی هم فشردم؛ نمیدونستم حتی به درد کجای بدنم توجه کنم.
نگاهم پایین اومد و درکمال تعجب، با دیدن جین کامل خونی شده‌ام لال شدم! فقط تونستم اسم نامدار رو صدا بزنم و به محض دیدن شلوارم، گوشه‌ی خیابون پارک کرد.
_ نامدار برو! چرا موندی؟
نامدار بیشتر از من ترسیده بود! جلو اومد، حتی نمیدونست چی بگه.
_ ویانا، بخاطر دوره‌ته؟
درد داشتم؛ اما نامدار اونقدر ترسیده به نظر میومد که دلم نمیخواست نگرانش کنم.
_ نامدار من دیگه خونریزی نداشتم؛ الان به شکمم ضربه زد، آخ! نامدار تروخدا برو سمت شهر، درد دارم!
چشم‌هام رو باز محکم بستم و نامدار ماشین رو روشن کرد؛ زیرلب به کیاراد فحش‌های زشت میداد و اونقدر تند میروند، که اگر ماشین ایرانی زیر پامون بود تا الان چپ کرده بودیم.
به محض رسیدن به شهر مستقیم سمت بیمارستان رفتیم و من تا رسیدن به مقصد، از درد ضعف کرده بودم. چشم‌هام مدام سیاهی میرفت و اگر پیاز داغش رو زیاد نکرده باشم، نصف خون بدنم از دست رفته بود.
شلوار جین روشن توی پام تا زانو خونی شده بود و به محض خروج از ماشین، تازه فهمیدم که ماشین نامدار رو هم به گند کشیدم.
با کمک نامدار پیاده شدم و از درد، حتی نمیتونستم صاف روی پام بایستم؛ خم شدم و مجددا آخ بلندی از دهانم خارج شد؛ نامدار بی توجه به اینکه دست و یا لباسش قراره خونی بشه، من رو بلند کرد و سمت بیمارستان قدم تند کرد.
_ نامدار خجالت میکشم!
بهم نگاه کرد؛ حالا بیشتر از نگرانی، چهره‌اش عصبی بود.
_ از چی؟ از اینکه یه عوضیِ دیگه زده این بلا رو سرت آورده تو خجالت میکشی؟
چشم‌هام از درد روی هم فشرده شد و لبم رو از درون گاز گرفتم.
_ نامدار آروم تر حرف بزن!
به پذیرش رسیدیم و نامدار منِ نابود رو، با شلوار تماماً خونی و صورت زخمی و موهای آشفته‌ی بدون حجاب، روی یکی از صندلی ها گذاشت و سمت پذیرش رفت؛ اونقدر عصبی و جدی با منشی بیچاره صحبت کرد که نوبت فوری بهمون دادن؛ قبل از بلند شدن از روی صندلی خجالت زده لب زدم:
_ نامدار صندلی رو به گند کشیدم!
اخم داشت؛ خیلی زیاد.
_ به جهنم! برو توی اتاق، بهت نوبت داد.
درکمال تعجب خودش هم پشت سرم اومد و وارد اتاق دکتر زنان شدیم؛ خانوم میان سال با موهای شرابی و پوست روشن از پشت عینکِ دور آبیش بهمون نگاه کرد و نگاهش سریعاً روی شلوار قرمز شده ی من نشست!
_ سلام عزیزم؛ بفرما داخل.
خجالت زده سلام کردم و نامدار جدی گفت:
_ سلام خانوم دکتر؛ میشه لطفا سریع معاینه کنید؟ وضعیت خوبی نداره.
دکتر به آرومی از پشت میزش بلند شد و به پرده‌ی گوشه‌ی اتاق اشاره کرد.
_ حتما! عزیزم برو پشت پرده، شلوارت رو در بیار تا معاینه‌ات کنم.
بی حرف پشت پرده رفتم و روی تخت سفید دراز کشیدم؛ با وجود درد عمیقم، حتی در آوردن شلوار هم کار راحتی نبود!
دکتر با حوصله معاینه‌ام کرد و شلوارم رو پوشیدم؛ از پشت پرده بیرون اومدم و دکتر پشت میز رفت. نامدار اخم داشت و تمام نگاهش روی من بود.
_ رَحِمت ضربه خورده، درسته؟
نامدار به جای من جواب داد:
_ بله؛ محکم هم ضربه خورده!
دکتر با نیم نگاهی به منِ لال شده از نامدار پرسید:
_ خانومتونه؟
نامدار ریلکس پاسخ داد:
_ بله.
_ پریود نبودن؟
نامدار با مکث پاسخ داد:
_ بود؛ اما روزهای آخرش بود، خونریزیش قطع شده بود.
نگاه خانوم دکتر دوباره روی منِ سر به زیر و آروم نشست؛ مشغول نوشتن چیزی شد و درهمون حین گفت:
_ عزیزم با ضربه‌ی محکمی که با رحمت برخورد کرده خونریزی نرماله، اما نه تا این حد! اینکه قبلش توی دوره‌ات بودی هم بی تاثیر نیست؛ فکرمیکنم دهانه‌ی رحم زخم شده باشه؛ اینطوری نمیشه تشخیص داد، باید سونو بدی حتما.
برگه‌ی مقابلش رو جلوی نامدار گذاشت.
_ براش نوبت سونو بگیر تا همین الان انجام بده؛ هم خیال خودتون راحت میشه هم منط
سرم گیج رفت و روی صندلی مقابل نامدار نشستم؛ معذب لبه‌ی صندلی نشسته بودم تا حداقل این صندلی رو به گند نکشم.
نامدار برگه رو برداشت و از روی صندلی مقابلم بلند شد که دکتر پرسید:
_ ضعف داری؟ آخرین بار کِی غذا خوردی؟
صدام گرفته بود و آروم.
_ پنج روزه غذا نخوردم!
نامدار از حرکت ایستاد؛ بهش نگاه نکردم اما متوجه شدم نگاهش روی من نشسته.
ابروهای دکتر بالا پرید.
_ دختر متوجهی با خودت چیکارکردی؟ اصلا شاید اگر یکم جون توی بدنت بود به این حال و روز نمیوفتادی؛ با وجود خونریزیت پنج روز کامل غذا نخوردی؟
متاسف سری تکون داد و دوباره به برگه‌های مقابلش خیره شد.
_ هوای زنت رو داشته باش؛ من تضمین میکنم چیزی نیست که بخواید از بابتش بترسید، ولی با وجود این حجم از خون‌ریزی، بهتره که یه امشب رو اینجا بمونه.
نامدار رفت تا از پذیرش نوبت سونوگرافی بگیره؛ دقایقی طول کشید تا به اتاق دکتر برگرده و برگه‌ی نوبت رو بهش تحویل بده.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت صد و بیست و هفتم»
روی تخت سفید رنگ دراز کشیدم و بعد از زدن ژل سرد به شکمم، دستگاه رو درست روی جایی که ضربه خورده بود قرارداد؛ درد داشتم و چهره‌ام مدام درحال جمع شدن بود؛ نگاه نامدار اخمو و جدی، مستقیم روی چهره‌ی من بود و خانوم دکتر از پشت عینکش به مانیتور نگاه میکرد.
_ درست حدس زدم! دهانه‌ی رحمت ضربه خورده و بخاطر ضعف بدنیت و خونریزی های پریودیت، خونریزیت الان از حد نرمال بیشتره. تاحالا زایمان داشتی؟
به نامدار نگاه کردم؛ زمزمه‌وار گفتم:
_ نه.
_ ممکنه اگر تا چندسال اخیر باردار بشی از بابت این موضوع کمی اذیت بشی؛ یادت باشه که این موضوع رو به دکترت اطلاع بدی تا درصورت نیاز بهت استراحت مطلق بده؛ اگر آدم حساسی بشی خطر سقط یا زایمان زودرس هم داری!
من که قرارنبود باردار بشم، اما حرف‌های دکتر کمی من رو ترسونده بود.
از روی تخت بلندشدم و دکتر داروهایی رو همراه با سرم برام نوشت و ازم خواست که یک امشب رو اینجا بمونم.
_ خانوم دکتر نمیشه برم خونه؟
نامدار اسمم رو معترض صدا زد! دکتر جواب داد:
_ بمونی بهتره؛ ولی اگر اذیتی هم برو، اما حواست باشه اگر خونریزیت دوباره شروع شد سریعاً باید بیای بیمارستان! 
برگه‌ی دارو هارو به دست نامدار داد و با لبخند پرمهری مثل یه مادر توصیه کرد:
_ باز تاکید میکنم؛ حواست به زنت باشه؛ این موقعیت برای یه زن جوون اصلا خوب نیست. 
سمت من برگشت.
_ امشب رو حتما پد بهداشتی استفاده کن؛ هرچند خونریزیت قطع شد، اما ممکنه لکه بینی داشته باشی یا حتی دوباره خونریزی‌هات شروع بشه.
سری تکون دادم و درنهایت با تشکر و خداحافظی از اتاق خارج شدیم؛ نامدار داروهام رو گرفت و بعد از زدن سرم، بالاخره از بیمارستان لعنتی خارج شدیم.
_ چرا امشب نموندی بیمارستان؟ اگه باز حالت بد بشه چی؟ چرا لجبازی میکنی ویانا؟
سوار ماشین شدیم و کلافه سرم رو به شیشه تکیه دادم.
_ خوبم نامدار؛ چرا سخت میگیری؟ خونریزیم قطع شده.
_ اما هنوز درد داری!
بهش نگاه کردم؛ اخم داشت. در جواب سکوتم ادامه داد:
_ خودم دیدم؛ روی تخت سونو که خوابیدی قیافه‌ات مدام درهم بود.
دوباره چشم‌هام رو بستم و سمت پنجره متمایل شدم.
_ دردم خیلی آروم تر شده؛ الان هم که سرم زدم و وقتی رسیدم به خونه دارو هارو میخورم.
ماشین رو روشن کرد؛ جدی و مصمم لب زد:
_ امشب میای خونه‌ی من!
باز بهش نگاه کردم.
_ ویانا اعتراضی درکار نیست! زنمی؛ باید مراقبت باشم. الان هم به مقدار کافی عصبی هستم؛ تنها خوشحالیم از بابت اینه که درکنارمی! ولی این موقعیتی نبود که من میخواستم؛ میخواستم پیدات کنم و باز درکنار خودم  ببینمت، اما نه این شکلی.
_ چه شکلی؟
بی مقدمه پرسیده بودم؛ با نیم نگاهی بهم جواب داد:
_ نه با این وضع خراب ویانا! تو نمیدونی با دیدنت توی این موقعیت به چه حالی   افتادم! با این چشم های گود افتاده و صورت لاغر شده‌ات در عرض پنج روز؛ پنج روز کامل غذا نخوردی ویا، متوجهی؟ جون توی تنت نمونده؛ اون کیاراد کثافت هم که زده هردو طرف لبت رو زخمی کرده؛ چندبار کتکت زده ویا، ها؟ 
اونقدر عصبی بود که حتی جرعت نداشتم جوابش رو بدم؛ دستش از خشم روی فرمون میلرزید و مدام به پیشونیش دست میکشید؛ کلافه بود! مدام زیرلب به کیاراد فحش میداد و من فقط سکوت کرده بودم.
کمی در سکوت سپری کردیم؛ بی ربط با صدای گرفته و آرومم گفتم:
_ باید برم خونه لباس بردارم!
_ خودم بهت لباس میدم.
معترض شدم.
_ نامدار! لباس زیر میخوام؛ کل پایین تنه‌ام خونیه، از طرفی‌هم‌ باید دوش بگیرم، نیاز دارم.
بدون اعتراض راه رو سمت خونه‌ی من کج کرد و مقابل ساختمون از حرکت ایستاد؛ دستش رو سمتم گرفت و گفت:
_ کلیدت رو بده، خودم میرم میارم! نگهبان اگه تورو با این سر و وضع ببینه و بره بزاره کف دست هومان میخوای چیکارکنی؟
راست میگفت؛ اما نامدار چطور قراربود لباس زیر‌های من رو پیداکنه؟
کلید رو ناچار کف دستش گذاشتم و لحظه‌ی آخر تاکید کردم:
_ پد بهداشتی هم میخوام!
باشه‌ای گفت و پیاده شد؛ چرا انقدر ریلکس بود؟ من حتی تلفنی نداشتم که بخواد بهم زنگ بزنه و ازم بپرسه که چی کجاست و کجا نیست!
از پنجره‌ی باز ماشین اسمش رو صدا زدم، سمتم برگشت.
_ نمیخوای بپرسی کجارو باید بگردی؟
نمیخواست کم بیاره؛ درحین جدی بودن عمیقاً بامزه شده بود.
_ پیدا میکنم بالاخره!
بهش خنده‌ام گرفت؛ گفتم:
_ توی اتاقم کشوی دوم کمد لباس‌هام جفتش هست.
سمت خونه رفت و نزدیک به ربع ساعت طول کشید تا برگرده! وسایل مورد نیازم رو توی یکی از کیف‌هام گذاشته بود و به محض سوار شدن، به دستم داد.
بدنم عمیق کوفته بود و از خستگی داشتم پس میوفتادم! نامدار بلافاصله بعد از رسیدن به خونه، مستقیماً سمت تلفنش رفت و از من پرسید:
_ چی میخوری؟
معده‌ام کاملا خالی بود، اما بیشتر به فکر حمام رفتن بودم.
_ نامدار میخوام دوش بگیرم!
_ خیلی خب تو برو دوش بگیر تا برگردی غذا رو سفارش دادم؛ بدنت ضعیف شده ویانا باید غذا بخوری.
سمت حمام رفتم و صدای نامدار به گوشم رسید.
_ استیک و پاستا دوست داری؟
برخلاف کباب، استیک رو خیلی دوست داشتم؛ بلند آره‌ای گفتم و وارد حمام شدم؛ نامدار سریع پشت در اومد و حوله‌ای رو به دستم داد.
_ چیزی نیاز داشتی بهم بگو.
باشه‌ای گفتم و در رو بستم؛ پاهای سر تا پا خونیم و موهای ژولیده و کثیفم داشت اذیتم میکرد!
سریعاً دوش کاملی گرفتم و حوله پیچ شده از حمام خارج شدم؛ سمت آینه‌ی قدی اتاق نامدار رفتم، تمیز شده بودم و جز زیر چشم‌های گود افتاده و گوشه‌ی لب‌هام و سرشونه‌ی کبود شده‌ام، دیگه چیزی دل رو نمیزد.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت صد و بیست و هشتم»
خونریزیم قطع شده بود و دلدردم آروم شده بود؛ با برس نامدار کمی روی موهای نم دارم رو برس کشیدم؛ سمت کمد لباس‌هاش رفتم و تیشرت مشکی بلندی برداشتم. یقه‌ی تیشرت گشاد بود و درهرصورت یک سمت شونه‌ام برهنه میموند. سمتی که توسط ضربه‌ی کیاراد کبودشده بود رو زیر لباس مخفی کردم و از اتاق بیرون زدم. 
سر نامدار توی گوشیش بود و لباس‌هاش رو با تیشرت و شلوار تیره‌ای تعویض کرده بود؛ موهاش آشفته بود و زخم‌های روی صورتش کاملا با اخم‌های درهم رفته‌اش هماهنگ بود!
نگاهش بالا اومد و روی من نشست؛ سمتش رفتم.
_ غذاها رسید!
به میز غذاخوری نگاه کردم؛ پاستا و استیک رو از بسته بیرون آورده بود و روی میز چیده بود. نامدار حتی توی شرایط سخت هم سعی داشت تمیز ترین و شیک ترین میز غذا رو برای من بچینه!
پشت میز نشستیم و با ولع اولین تکه‌ی استیک ولدان رو توی دهنم گذاشتم؛ نامدار همچنان اخم داشت، کمی از پاستای آلفردوی مقابلمون رو بی اشتها خورد.
_ موهات رو خشک میکردی ویانا؛ سرما میخوری.
سر تکون دادم؛ با دهان پُر جواب دادم:
_ گشنمه فعلا!
کمی بیشتر نگاهش روی من ثابت موند و بعد برخلاف اخم عمیق لحظات قبلش، کمرنگ لبخند زد. لقمه‌ی بعد رو خورد و باز پرسید:
_ خونریزیت قطع شد؟
همچنان دهانم پر بود؛ اینبار با پاستا.
فقط سر تکون دادم و نامدار انگار قصد غذاخوردن نداشت و میخواست کل شب رو صحبت کنه.
_ کوچیکترین خونریزی‌ای داشتی به من میگی؛ باشه؟
دهان باز کردم و حین جوییدن غذا با دهان پر باشه‌ای گفتم؛ شام رو خوردیم و نامدار ظرف‌هارو جمع کرد و از من خواست استراحت کنم.
روی کاناپه‌ی توی پذیرایی نشستم و نامدار از آشپزخونه بیرون اومد.
_ استراحت کن ویانا؛ اگه حالت بدشد سریع بهم بگو، من بیدار میمونم!
بهش نگاه کردم؛ جدی بود و نگران. داشت دست‌های خیسش رو با دستمالی خشک میکرد.
_ نامدار خوبم واقعا! خونریزیم قطع شده و هم دوش گرفتم و هم غذام رو خوردم. یکم زیر شکمم درد میکنه اما نرماله، لازم نیست تا خود صبح بیدار بمونی.
نزدیکم اومد و روی کاناپه کنارم نشست.
_ ویانا اگه توهم خودت رو توی اون شرایط میدیدی الان عین من همینقدر پریشون و نگران بودی!
چهارزانو نشستم و ناخواسته به زخم روی پیشونیش دست کشیدم.
_ باید زخمات رو پانسمان کنم.
نگاهش توی چشم‌هام بود؛ بهش نگاه کردم و دستم روی پیشونیش ثابت موند! دستش جلو اومد و موهای حالت‌داری که تازه خشک شده بودن رو از جلوی چشم‌هام کنار زد.
_ ویانا مردم و زنده شدم! مردم و زنده شدم تا تونستم از دست اون مرتیکه نجاتت بدم؛ کل اون پنج روز یک طرف و اون تایمی که راه خونه تا اون خراب شده رو با سرعت برق روندم یک طرفِ دیگه. هزارتا فکر و خیال کردم؛ اگه بلایی سرت میومد هیچوقت نمیتونستم خودم و ببخشم ویانا!
نگاهش شرمنده بود؛ دلم نمیخواست نامدار رو اینطوری ببینم.
بی مقدمه جلو رفتم و محکم بغلش کردم؛ دست‌هاش پر از احساس دورم قفل شد و سرش رو میون موهام فرو برد؛ نفس‌های عمیقش رو حس کردم و دست‌هام رو از پشت توی موهاش فرو بردم.
_ خیلی دوستت دارم ویانا!
صداش میون موج کم موهام گم شد و آروم به گوشم رسید، اما همون طنین آروم جوری به دلم نشست و میون سختی لبخند روی لبم آورد که هیچ چیز دیگه توی این شرایط اینطور نمیتونست حالم رو خوب کنه.
سرم رو روی شونه‌ی پهنش گذاشتم و همونجا پشت گوشش زمزمه کردم:
_ منم دوستت دارم نامدار؛ خیلی دوستت دارم!
صبح روز بعد نامدار رو روی تخت کنارخودم ندیدم و اولین چیزی که به چشمم خورد یادداشت کوچیک کنار تخت بود.
« من میرم شرکت عزیزم؛ حسابی استراحت کن، برات صبحونه آماده کردم و توی یخچال گذاشتم، هروقت چشم‌های قشنگت رو باز کردی تا آخرش رو بخور که بی انرژی نباشی.»
لبخند به چهره‌ی خواب آلودم روح بخشید و از روی تخت بلند شدم؛ صبحونه‌ی لوکسی که نامدار برام حاضر کرده بود رو تا ته خوردم و ظرف‌هاش رو توی ظرفشویی چیدم؛ تلفن نداشتم و حسابی حوصله‌ام سررفته بود.
رقصیدم؛ فیلم دیدم، سیگار کشیدم، خوابیدم و غذا درست کردم. زیر شکمم خوب شده بود و خونریزی‌ کاملا قطع!
تمام عشقم رو وسط گذاشتم تا قبل از اومدن نامدار به خونه شام خوشمزه‌ای حاضر کنم و کدبانو بودنم رو بهش ثابت کنم؛ هرچند غذاهای من همیشه یا بی‌نمک، یا شور بود.
زیر گاز رو خاموش کردم؛ بوی قیمه کل فضای خونه رو گرفته بود. ظاهر خورشت قیمه‌ام فوق العاده بود و روغن روش و لپه‌های زیاد و سیب زمینی‌های کنارش عجیب بهم چشمک میزد، و امیدوار بودم طعمش هم به اندازه‌ی قیافه‌اش خوب باشه.
ساعت نزدیک به نُه بود و نامدار باید همین موقع ها به خونه برمیگشت؛ غذارو توی ظرف‌های ساده اما شیکِ نامدار ریختم و روی میز چیدم؛ به ثانیه نرسید که صدای چرخیدن کلید توی در چرخید و کمی بعد، نامدار با چهره‌ی خسته و اورکت توی دستش وارد خونه شدژ
لبخند زنان جلو رفتم و روی پنجه ایستادم و بغلش کردم؛ دست آزادش محکم دور کمرم قفل شد و زیرگوشش زمزمه وار گفتم:
_ خسته نباشی عزیزم!

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«صد و بیست و نهم»
بوسه‌ی نرم و پر مهری روی موهام کاشت و از آغوشش بیرون اومدم.
_ مرسی عزیزم؛ دلم برات تنگ شده بود، بهتری؟
سر تکون دادم؛ بی وقفه گفت:
_ غذا درست کردی؟
خنده‌ام گرفت.
_ عجیبه، نه؟
_ بوش کل خونه رو گرفته!
وارد آشپزخونه شد و با دیدن میز چیده شده چشم‌هاش درخشید. 
_ اگه میدونستم انقدر کدبانویی زودتر عاشقت میشدم!
بلند خندیدم و نامدار از میز فاصله گرفت.
_ من لباسم رو عوض کنم و صورتم رو بشورم تا خستگیم بپره، سریع میام؛ تو شروع کن.
_ بدون تو از گلوم پایین نمیره!
جلو اومد و با لبخند شیرینی از فاصله‌ی کم زمزمه وار گفت:
_ گلوت رو بخورم من.
و بی مقدمه پیشونیم رو بوسید و سمت اتاق رفت. با تیشرت و شلوارک خاکستری و سوییشرت مشکی روی لباسش وارد آشپزخونه شد و صورت خیسش رو خشک کرد؛ موهاش آشفته بود و من نامدار رو با این موهای آشفته‌ی روی پیشونیش و چهره‌ی خسته‌اش بیشتر دوست داشتم!
مشغول غذاخوردن شدیم و از حق نگذرم، به نسبت غذاهای قبلیم عالی بود. کمی بی‌نمک بود و برخلاف مخالفت های نامدار، نمک‌دون رو به محتویات روی میز اضافه کردم تا شام بیشتر بهمون بچسبه.
زندگی درکنار نامدار مثل یه رویای دور از انتظار بود؛ الان تازه میتونستم بفهمم این مرد چقدر ارزشمنده و عشق توی نگاهش رو بیشتر از قبل حس میکردم. حالا دقیقا نقطه‌ای بود که به جز نامدار، هیچ چیز دیگه‌ای توی سرم نبود! هیچ فکر دیگه‌ای؛ نه اتفاقات چندروز اخیر، نه مهراد و رفتارهای مزخرفش، نه خونریزیِ غیرعادی شب گذشته‌ام، نه گوشی شکسته شده‌ام و نگرانی های هومان و بچه ها، و نه حتی هدف مسخره‌ای که بخاطرش پا توی شرکت کبیر گذاشتم! البته این نقطه، نقطه‌ای بود که نمیخواستم راجع به کوروش کبیر و هدفم هیچ فکری کنم؛ اگر شرایط دیگه‌ای پیش میومد چی؟ هنوزهم روی حرفم میموندم و نامدار رو به هدف مسخره ترجیح میدادم؟
***
چندروزی گذشت و نامدار بالاخره به من اجازه‌ی برگشت به شرکت رو داد؛ حالم از همون شب اول خوب شده بود اما، نامدار معتقد بود که لازمه بیشتر استراحت کنم!
شال زرشکی رو روی سرم مرتب کردم و از پشت گره‌ای بهش زدم؛ موهای لَخت شده‌ام روی صورتم رو گرفته بود و بچه‌ی برادر شیرین و بامزه‌ی آرامش امروزهم مهمون ما بودژ
موهام رو پشت گوش فرستادم و لگویی که دختربچه سمتم گرفته بود رو گرفتم.
_ خاله دالَم خونه دُلُست میتُنم؛ تو هم تُمتَم تُن. (خاله دارم خونه درست میکنم؛ توهم کمکم کن.)
به لحن بامزه‌اش خندیدم و لگوی توی دستم رو رندوم یک جای خونه‌ی کج و کوله‌اش گذاشتم؛ راضی از تغییری که توی خونه‌اش ایجادکردم لبخند دندون نمایی زد و دوباره مشغول پیداکردن لگوهای صورتی رنگ شد؛ از کش موهای صورتی و لباس‌های صورتی‌ترش، میتونستم این رو بفهمم که چقدر این رنگ رو دوست داره.
از فرصت استفاده کردم و نگاهم رو از بچه‌ی مقابلم گرفتم؛ شرکت شلوغ بود و هرکس مشغول کاری بود. نامدار هرازگاهی به من و دختربچه سر میزد و این رو کامل متوجه شده بودم که رابطه‌ی نامدار با بچه‌ها، افتضاحه! حتی یه لبخند مصنوعی هم نمیتونست به بچه‌ی بیچاره بزنه؛ دختربچه‌ به محض دیدن نامدار اخم میکرد.
نیکان برخلاف نامدار عاشق بردارزاده‌ی آرامش شده بود و مدام گونه‌ی گل انداخته‌اش رو بوس میکرد و موهای بورش رو به هم میریخت.
دختر کوچولو لگوی دیگه‌ای به دستم داد و به زبون بچگونه‌ی خودش حرف هایی زد اما من، تماماً حواسم سمت درب ورودی شرکت بود!
جمعی از بچه های شرکت دورهم جمع شده بودن و پچ پچ میکردن، و نامدار رو دیدم که با اخم‌های همیشه درهمش سمت درب شرکت رفت و نگاه نصف شرکت اون سمت کشیده شد.
دخترکوچولو رو به آرامش سپردم و سمت نامدار رفتم؛ قبل از رسیدنم به درب شرکت، درکمال تعجب کوروش کبیر با سر و وضع نامناسبی وارد شرکت شد!
سر بسته شده و صورت زخمی و پای شکسته شده‌اش، همه رو متعجب کرد!
صدای پچ پچ ها بلند شد و همه سمتش هجوم آوردن؛ هرکس به نحوی حالش رو میپرسید و نیکان و نامدار به عنوان پسرهاش، هیچ اقدامی برای نگرانی نمیکردن! جالب بود؛ البته نه، حقیقت رو میدونستن. پدرشون رو میشناختن و مسلماً هیچ علاقه‌ای به درکنارش بودن نداشتن.
عقب موندم و میون جمعیت نرفتم؛ کمی طول کشید تا با خنده‌ی فیکی کارکن‌ها رو متقاعد کنه و دور خودش رو خلوت کنه.
_ عزیزای من نگران نباشید؛ یه تصادف کوچیک پیش اومد قبل از برگشتم به ایران، وگرنه عالیم! مثل همیشه.
ناخواسته پوزخند کمرنگی زدم و نامدار با اخم‌های درهم به پدرش کمک کرد تا به اتاقش بره؛ این رو متوجه شدم که نیکان، هیچ رابطه‌ی خوبی با کوروش نداشت! حتی جلو نرفته بود تا حالش رو جویا بشه؛ نامدار حداقل بهش کمک کرده بود دو قدم تا اتاق رو بره.
باز پیش آرامش برگشتم و دختر کوچولو، هنوز بی توجه به فضای اطرافش مشغول به درست کردن خونه‌ی لگویی بود.
آرامش سرش رو از مانیتور بیرون آورد و زمزمه‌وار خطاب به من گفت:
_ به نظر من که تصادف نبود! بود؟
ابروهام درهم رفت؛ منظورش چی بود؟ 
ادامه داد:
_ زیر چشم و گوشه‌ی لب‌هاش همه کبود بود؛ تو تصادف که آدم و کتک نمیزنن!
آرامش عاقل بود؛ خیلی! راست میگفت. علائمش اصلا شبیه به انسانی نبود که توی تصادف آسیب دیده باشه.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت صد و سی‌ام»
نیکان با همون چهره‌ی بی تفاوت سمت ما اومد و آرامش حرفش رو قطع کرد؛ قهوه‌ی توی دستش رو خورد و لیوان یک‌بار مصرفش رو توی سطل کنار آرامش انداخت.
_ نامدار کو؟
نگاهش روی من بود؛ شونه بالا انداختم.
_ نمیدونم؛ فکرکنم بابات رو برد توی اتاق هنوز نیومده!
بی سابقه پوزخند زد و گفت:
_ نامدار بی عقل هنوز کمک دستِ کوروشه؛ نمیفهممش واقعا.
واقعا مثل اینکه رابطشون افتضاح بود؛ کنجکاو پرسیدم:
_ چرا؟ چیزی شده؟
بهم نگاه کرد؛ نیکان خیلی ساده بود، و البته احمق! تقریبا همه چیز رو بدون فکر به زبون میاورد.
_ تو بابام رو نمیشناسی؛ نه در حق من پدری کرده، نه نامدار. باز حداقل نامدار رو بزرگ کرد، شاید حق داشته باشه بهش کمک کنه! ولی من نه؛ ویانا من حتی مدرسه هم نمیرفتم… زیرِ شیش سال بودم که بدون فکر مامانم رو طلاق داد و من رو همراه باهاش فرستاد آلمان! هیچ خاطره‌ای از کوروش کبیر توی ذهنم نیست.
یعنی حداقل بیست سال از طلاق مادر و پدر نامدار میگذشت! عجیب بود؛ فکر میکردم اتفاق جدیدی باشه.
حرف های نیکان رو با دل و جون میفهمیدم؛ من چی میگفتم که خشایار وثوقی مادرم رو دق داده بود؟ کاش حداقل طلاق گرفته بودن.
_ میفهممت نیکان؛ منم وضعیتم از تو بدتر نباشه، بهتر نیست.
بهم نگاه کرد؛ برای اولین بار نیکان رو غمگین میدیدم! عین توفان بود؛ احساسی و لطیف. ولی توفان همیشه غمش رو بروز میداد و نیکان، کامل پنهونش میکرد.
سریعاً خنده‌ای جایگزین غم توی نگاهش کرد و بحث رو تغییر داد.
_ ول کن این هارو؛ بگو ببینم، حالت بهتر شد به نسبت چندروز پیش؟ از نامدار شنیدم حالت بد شده و رفتی دکتر!
سعی کردم عین خودش بحث قبلی رو با خنده از بین ببرم.
_ خوبم؛ همون شب خوب شدم! نامدار زیادی بزرگش کرد؛ وگرنه من از فرداش میومدم شرکت.
_ میدونستم؛ به خود نامدار هم گفتم ویا بچه سوسول نیست. اگه انقدر بهش سخت نگیری میتونه بیاد شرکت، ولی کلی دعوام کرد!
به لحن بامزه‌اش بلند خندیدم و مثل همیشه خنده‌ی عمیق نیکان رو متقابلا دریافت کردم؛ نامدار اخمو از کنارم ردشد و با چشم به نیکان اشاره کرد جمع رو ترک کنه.
نیکان بیچاره معترض شد:
_ بابا عه! چیکار با من داری؟ دارم با زن‌داداشم میگم و میخندم؛ جرمه؟ تا دو دقیقه میایم شاد باشیم با اون قیافه‌ی عبوست میای گند میزنی تو حالمون!
بهش خندیدم و نامدار مطیعانه گفت:
_ نیک گمشو برو؛ کار دارم با ویا.
نیکان با چشم غره‌ای جمعمون رو ترک کرد و نامدار با همون اخم‌های درهم به من خیره شد.
_ ویانا حرف دارم باهات! خیلی مهم.
منتظر بهش خیره موندم که با چشم به آرامش اشاره کرد؛ آرامش بیچاره مشغول ور رفتن با مانیتور بود و ذره‌ای حواسش به اطراف نبود.
_ اگه میخواستی بریم توی اتاق حرف بزنیم چرا نیکان بیچاره رو فرستادی رفت؟
سمت اتاق نامدار رفتیم و در رو بستیم؛ نامدار کاملا جدی بود و اخم‌های درهمش، داشت من رو میترسوند.
_ نامدار میشه بگی چیشده؟ داری من و میترسونی!
دست از کلافه قدم‌برداشتن‌هاش برداشت و بهم نگاه کرد.
_ آدم های کیاراد بابام رو گیر آوردن توی دبی؛ تصادفی در کار نبوده!
تعجب نکردم؛ طبق حرف های آرامش، حدس زده بودم.
ادامه داد:
_ ویا بابام برام هیچ‌ اهمیتی نداره! اگر هر غلطی کرده حقشه بلا ملا سرش بیاد؛ ولی من میترسم باز پرشون بگیره به پر من و تو! کیارادِ بی پدر با من کاری نداره؛ اگر بخواد رو نِرو من راه بره مستقیم میاد سراغ تو.
ترسیدم؛ خیلی ترسیدم! کیاراد توی اون چندروز بهم ثابت کرده بود چقدر روانیه و واقعا هرکاری ازش برمیاد. تازه اوضاع خوب شده بود و اصلا حوصله‌ی دردسر جدید رو نداشتم.
_ نامدار کیاراد سراغِ من اومد! تورو به مقدار کافی حرصی کرد؛ فکرنمیکنم اونقدری باهات مشکل داشته باشه که هنوز بخواد اذیتت کنه.
نامدار عصبی بود؛ خیلی زیاد. دستش مدام توی موهاش فرو میرفت و سراسیمه کل فضای اتاق رو قدم میزد.
_ ویانا کیاراد از اون چیزی که فکرمیکنی هم دیوونه‌تره! آدم نرمالی نیست؛ هر لحظه ممکنه هر کاری بکنه. حتی ممکنه دست بزاره روی نقطه ضعف نیکان یا مامانم! با وجود اینکه میدونه اونا سال‌هاست هیچ ارتباطی با کوروش کبیر ندارن، اما مریضه؛ دست خودش نیست.
بهم نگاه کرد؛ کلافه بود و نگران.
_ ویانا چندروز این اطراف آفتابی نشو!
کلافه شدم.
_ نامدار بیخیال! هر دوروز یه اتفاقی میوفته و ازم میخوای خونه نشین بشم و پام رو توی شرکت نزارم؛ بخدا نشده یه هفته‌ی کامل بدون مشکل اینجا کار کنم.
عصبی‌ترش کرده بودم، اما سعی داشت صداش رو بالا نبره.
_ ویانا هر گوهی میخورم واس خاطر خودته! کِی پیش اومده من بد تو رو بخوام؟
زمزمه کردم:
_ هیچوقت.
_ خب پس! برو استراحت کن تا هروقت که بهت گفتم.
نتونستم جواب ندم؛ درست حالا که نامدار داشت از خشم میترکید، لال نمیشدم.
_ نامدار امروز بعد از مدت ها اومدم شرکت!
_ دِ اومدی که اومدی، ویا بهت میگم برو! اگه کیارادِ عوضی باز تورو گیر بیاره من چه خاکی تو سرم بریزم؟

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت صد و سی و یکم»
سعی کردم با مظلوم نمایی متقاعدش کنم.
_ پیش خودتم که همش، از کجا میخواد گیرم بیاره؟
کلافه بود؛ خیلی زیاد. به پیشونیش دست کشید و بهم نگاه کرد.
_ ویانا به قرآن اگه اون حرومی باز تورو برداشت برد قبل از اینکه اون کاری بکنه خودم میکشمت!
مظلوم خندیدم و نامدار با همون خشم و کلافگی بسیارش پشت میز نشست؛ سمتش رفتم و بی مقدمه روی میز کار مقابلش نشستم.
نگاهش بالا اومد؛ عصبی بود و دوست داشتم با وجودم آرومش کنم!
نوازش‌گرانه روی ته‌ریش هاش دست کشیدم و درنهایت دستم رو روی موهاش نگه داشتم.
_ عادت ندارم انقدر اخمو و کلافه ببینمت!
دستش بالا اومد و دستم رو گرفت؛ میون انگشت‌های گرمش پشت دستم رو نوازش کرد و جواب داد:
_ من همیشه اخمو و کلافه‌ام؛ ولی برای تو نه!
لبخند شیرینی روی لبم نشست و نگاه نامدار روی لبخند خشک شد؛ از روی میز پایین پریدم و گونه‌اش رو جایی نزدیک به ته‌ریشش، نرم بوسیدم؛ همونجا زمزمه کردم:
_ در رو قفل کنیم؟
دقایقی بعد مشغول بستن دکمه‌های تاپ توی تنم بودم و نامدار هم دکمه‌ی آخر پیرهنش رو میبست؛ جلو اومد و صداش رو از پشت سر شنیدم.
_ بزار من ببندم.
دو دکمه‌ی آخر رو بست و روی شونه‌ام رو از بوسید؛ درهمون حالت بهش نگاه کردم صدای نامدار رو از همون فاصله‌ی کم زمزمه‌وار شنیدم:
_ ویانا هیچوقت توی زندگیم همچین آرامشی نداشتم!
در همون حالت موندم؛ نامدار دورشد و کمی بعد مانتوم روی شونه‌هام قرار گرفت؛ دست‌هام رو کمی بالا آوردم و با کمک نامدار، دست‌هام رو توی آستین مانتو بردم.
بالاخره بهم نگاه کرد؛ حالا برخلاف دقایق، آرومِ آروم بود.
آروم دکمه‌های مانتو‌م رو بست و قبل از اینکه دکمه‌ی بالارو ببنده، جلو اومد و روی ترقوه‌ام رو بوسید.
_ این بدن برای من حکم یه عبادتگاه رو داره ویانا؛ تا عمر دارم میتونم ستایشش کنم! هیچوقت بدنت رو ، خودت رو از من محروم نکن.
عین خودش عمیق بهش نگاه کردم؛ دوستش داشتم، خیلی زیاد! لبخند زدم و جلو رفتم؛ بی وقفه مهر عشقم رو آروم و کوتاه روی لب‌هاش کوبیدم و فاصله گرفتم.
_ منم توی زندگیم هیچوقت و هیچ‌جا این حس رو نداشتم نامدار، این آرامش رو نداشتم. میدونی چی قشنگه؟ اینکه توی یه رابطه هر دوطرف اولین تجربه‌هاشون رو درکنار همدیگه باشن خیلی قشنگه نامدار! من این آرامش رو کنار تو پیدا کردم، و در کنار هیچ‌کس دیگه‌ای نمیخوامش.
***
بعد از پایان جلسه‌ی پروژه‌ی من، از اتاق جلسات خارج شدیم و نامدار محترمانه با تحلیل‌گر و صاحب برند خداحافظی کرد و به محض خروجشون از شرکت، صدای دست و جیغ ها بالا رفت!
پروژه‌ام رسمی شده بود و صاحب برند آرایشی حسابی از عکس‌ها و از من راضی بود. پورسانت رو دوبرابر قرار داده بودن و این موضوع به نفع همه‌ی ما بود.
با لبخند دندون نمای بزرگی از همه تشکر کردم و صدای تشویق ها بالا رفت؛ بعد از این همه مدت کار توی شرکت، برای اولین بار لبخند کمرنگی از نامدار درمقابل بچه‌های شرکت دیدم!
نیکان عین همیشه شاد و پر انرژی سوت بلندی زد و من رو در آغوش گرفت؛ احساسات این پسر درست عین توفان بود. اونقدری که توی این مدت نیکان من رو بغل کرده بود نامدار توی کل مدت دوستیمون بغلم نکرده بود!
از آغوش نیکان بیرون اومدم و نگاهم با کوروش برخورد کرد؛ لبخند داشت، اما مرموز! باعث شد کمی لبخندم کمرنگ بشه اما به سرعت نگاهم رو گرفتم و سعی کردم نرمال برخورد کنم، این مرتیکه چرا برنمیگشت دبی؟
نامدار با حرکت دست‌هاش از بچه‌ها خواست سروصداشون رو کم کنن و بعد عین همیشه جدی اما آروم با صدای بلندی خطاب به همه گفت:
_ ممنون از همراهی همه؛ مخصوصا خانوم وثوقی عزیز! خسته نباشید میگم به همتون؛ چون هر موفقیتی که پیش بیاد نتیجه‌ی تلاش تک تکتونه! توی شرکت ما آدم کم کار نیست؛ تلاش همتون رو به چشم دیدم و لیاقتتون بهترین‌هاست، به افتخار خودتون.
و بلافاصله بعد از تشویق نامدار، صدای دست و جیغ ها باز بالا رفت؛ لبخند کمرنگ باز گوشه‌ی لب نامدار نشست و کمی بعد جمعیت پراکنده شدن و هرکس رفت سراغ کار خودش. 
با اشاره‌ی نامدار سمت اتاقش رفتم و به محض ورود، با جیغ خفیفی از گردنش آویزون شدم و دست‌های نامدار دور کمرم پیچید.
_ از همون اولم میدونستم بهترین گزینه برای این پروژه تویی!
سرم رو از روی شونه‌اش برداشتم و از همون فاصله‌ی کم بهش نگاه کردم؛ شوق و ذوق توی چشم‌هام و لبخند عمیقم لبخند نامدار رو بیشتر کرد.
_ خیلی انرژی گرفتم نامدار! تا خود صبح میتونم شات بگیرم.
خنده‌اش عمیق شد و من گونه‌اش رو بوسیدم.
_ تورو اینجوری خندون میبینم کیف میکنم! چرا انقدر اخمویی همیشه؟
نگاه خندون و پر انرژیش روی لب‌هام ثابت موند.
_ کِی پیش اومده من کنار تو اخمو باشم؟ برای بقیه اخمو ام، ولی تو نه!
با عشوه پشت چشمی نازک کردم و نامدار با خنده‌ی بیشتری ادامه داد:
_ آخرین باری که سعی کردی اخمم رو از بین ببری باعث شد دیگه هیچوقت اخم نکنم.
نگاهم شیطون شد؛ همچنان از گردنش آویزون بودم و دست‌های نامدار دور کمرم قفل بود.
_ شیطون!
نگاهش بین چشم‌هام و لب‌هام چرخید؛ خندون بود. صدای خنده‌ام بالا رفت و نامدار فقط با عشق و لبخندِ بی سابقه‌اش بهم خیره بود.
_ ویا از روز اول میدونستم چقدر توی این پروژه رشد میکنی؛ هر موفقیتی هم یه پاداشی داره، درسته؟

ویرایش شده توسط هانی بانو
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت صد و سی و دوم»
با شوخی و شیطنت گفتم:
_ میخوای بهم پاداش بدی؟ من عاشق جایزه و هدیه‌ام، میدونستی؟ جایزه‌م و رد کن بیاد.
به حرفم خندید سمت میز کارش رفت؛ دنبال چیزی توی کشو ها میگشت و کمی بعد، با جعبه‌ی کادو پیچ شده‌ی توی دستش مقابلم ظاهر شد.
_ جدی جدی پاداش بهم میدی؟ من شوخی کردم!
لبخند زد؛ دلم میخواست تا خود صبح بوس بوسیش کنم.
_ من هرچی بهت بدم کمه ویا؛ کل زندگیم متعلق به توعه. الانم اگر دوستش نداشتی میریم یه مدل دیگه میگیریم.
کنجکاو بسته رو از دستش گرفتم و پوست کاهی روش رو پاره کردم؛ جعبه‌ی گوشی مقابلم باعث شد مبهوت به نامدار نگاه کنم و اون فقط خندون بهم نگاه میکرد!
_ بیخیال نامدار! این خیلی گرونه.
آخرین مدل آیفون بود، اون هم با رنگ سفارشی؛ آبی اقیانوسی مات!
همچنان با دهان باز به جعبه‌ی گوشی توی دستم خیره بودم و نامدار تکرار کرد:
_ دوستش داری؟ اگر رنگ یا مدلش رو دوست نداشتی یکی دیگه میگیریم.
بهش نگاه کردم.
_ نامدار من اصلا نمیتونم قبولش کنم! خیلی گرونه، خیلی زیاد! من حقوقم رو کنارگذاشته بودم که گوشی بگیرم، این و واقعا نمیتونم قبول کنم.
لبخندش کمرنگ شد.
_ ویانا یه بار این حرف ها رو زدی، دیگه نزن! بهت گفتم؛ من کل زندگیمم به تو بدم کمه. لیاقت تو خیلی بیشتر از این حرف‌هاست.
حرف‌هاش روی لبم لبخند نشوند، اما همچنان قصد نداشتم موبایل رو ازش قبول کنم.
_ نامدار واقعا نمیدونم چجوری ازت تشکرکنم! بابت درک و شعورت، نه بابت گوشی! چون همچنان میگم، من خودم میخواستم گوشی بگیرم؛ نمیتونم ازت قبولش کنم.
کمرنگ اخم کرد.
_ ویا تو دوست دختر من نیستی؛ زنمی! من تورو در حد یه دختر معمولی درکنار خودم نمیبینم؛ دلم خواسته، واسه زنم مدل بالاترین گوشیِ بازار و گرفتم! وظیفمه، فکرنمیکنم اشکالی داشته باشه.
لفظ «زنم» قلبم رو به تکاپو انداخت و لبخند مسخره و عمیق گوشه‌ی لبم به چشم نامدار اومد! دستش جلو اومد و در جعبه‌ی گوشی رو باز کرد.
_ آنباکسش کن عزیزم؛ مبارکت باشه! بازم میگم، اگر رنگ یا مدلش رو دوست نداری عوضش میکنیم سریع.
بی مقدمه جلو رفتم و روی ته‌ریشش رو بوسیدم؛ کمی با مکث فاصله گرفتم و نگاه نامدار پر عشق روی چشم‌هام ثابت موند.
_ نامدار انقدر خوبی که نمیدونم چجوری ازت تشکرکنم! همیشه با کارهات و حرف‌هات زبونم رو بند میاری.
روی سرم رو بوسید؛ عشق داشت!
_ خوب تویی که من رو خوب میبینی.
لبخندم عمیق شد و نگاهم رو پایین انداختم؛ گوشی رو آنباکس کردم و رنگش از نزدیک از روی جعبه چندین برابر زیباتر بود!
باز نامدار رو در آغوش گرفتم و ازش تشکر کردم؛ نامدار فرشته بود! رفتار‌هاش باعث میشد هرروز با خودم فکرکنم که نامدار پاداش کدوم کار خوبمه؟
گوشی رو توی جیبم گذاشتم تا با خروج ناگهانیم از اتاق نامدار اون هم با یه گوشی جدید و مدل بالا، جلب توجه نکنم!
صاحب برند درخواست یک سری شات جدید طی دوروز آینده رو داشت و انرژی بسیار هممون باعث شد تصمیم بگیریم امروز بهترین فرصت برای شات گرفتنه!
گریمم مثل همیشه میکاپ لایت و کلاسیکی بود با موهای موج دار و مینی اسکارف توری شیری رنگ روی سرم؛ لباسم عین لباس اول قشنگ بود و وایب خوبی بهم میداد. پیراهن پف پفی ژپون‌دار که لبه‌ی آستین‌هاش و پایین لباس عین مینی اسکارف توردوزی شده بود و پارچه‌ی لباس چهارخونه‌ی ریز آبی آسمونی بود؛ قشنگ بود، تموم استایل های این پروژه به دلم مینشست.
به پیشنهاد جاوید عینک شیشه رنگی همرنگ لباسم رو زدم و عکاسی رو شروع کردیم؛ تم لوازم آرایش درست عین تم لباس‌هایی که پوشیده بودم کلاسیک بود و اونقدر بسته بندی جذابی داشت که دلم میخواست همشون رو با خودم ببرم خونه!
شات‌ها زمان برد و کمی انرژیمون رو گرفت؛ با خسته نباشیدِ نامدار از روی صندلی بلندشدم و لوازم آرایشی هارو به جاوید سپردم.
گوشواره های سنگین ست با لباسام که برای شات توی گوشم کرده بودم رو در آوردم و توی جعبه‌ی خودش گذاشتم؛ دستم پشت موهام رفت تا گره‌ی مینی اسکارف رو باز کنم که درب اتاق بازشد و آرامش با عجله گفت:
_ ویانا بیا بیرون؛ کبیر بزرگ باهاتون کار داره!
کنجکاو دست از باز کردن مینی اسکارف برداشتم و از اتاق گریم خارج شدم؛ کل شرکت مقابل کبیر بزرگ ایستاده بودن و مثل اینکه فقط منتظر من بودن!
نیکان بی‌تفاوت یک سمتش، و نامدار با اخم همیشگی سمت دیگه‌اش ایستاده بود.
وارد شدم و از اونجایی که نگاه کبیر بزرگ مستقیماً روی من بود، بلااجبار لبخندی زدم و مرتیکه شروع کرد:
_ خب، حالا که همه اینجا هستید میخوام یه موضوع بسیار مهم رو باهاتون در میون بزارم! 
نگاهم روی نامدار نشست؛ حتی دوست نداشت مستقیماً به پدرش نگاه کنه!
کل جمعیت ساکت بودن و کبیر بزرگ با لبخند بزرگی ادامه داد:
_ همونطور که قبلا هم بهتون گفتم و هم توی رزومه‌هاتون نوشته شده، ما مدل‌های حرفه‌ای و آموزش دیده رو برای پیشرفت توی کار به دبی میبریم!
نگاه ها پر از شوق شد و من سر جام خشک شدم! نگاه نامدار جدی شد؛ بالاخره به پدرش نگاه کرد، اما با اخم.
_ حالا بعد از مدت ها باز تصمیم گرفتم چندنفر از شمارو به دبی ببرم! فرصتیه که هرکدوم از شما منتظرش بودید و من حالا براتون فراهم کردم.
صدای پچ پچ ها بالا رفت؛ هرکس به بغل دستیش اشاره میکرد و دوست داشت اسمش توی لیست باشه؛ من اما، حتی نمیدونستم دوست دارم برم یا نه!
نامدار مبهوت بود؛ پر از خشم بود و نیکان عین همیشه، با نفرت به پدرش نگاه میکرد.
کوروش لیست اسامی رو از آرامش گرفت و حرفش نفس رو توی سینه‌ام حبس کرد…
_ خب، خانوم های عزیز دقت داشته باشید، چندنفری که خدمتتون عرض میکنم باید اوکی رو بدن تا طی دوروز آینده فرستاده بشن دبی. خانوم رویا آژند؛ نرگس حکمت؛ نیهان مهرجو، آوا کامروا و ویانا وثوقی!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت صد و سی و سوم»
توی جام خشک شدم! صدای سوت و جیغ بالا رفت و این میون، فقط من و نامدار و نیکان و جاوید بودیم که مبهوت به همدیگه نگاه میکردیم.
لبخند بزرگ روی لب کوروش؛ شوق و ذوق بچه های شرکت و اشتیاق بسیارشون از بابت دبی رفتن، باعث شد لحظه‌ای شرکت دور سرم بچرخه!
متعجب بودم و هیچ جوره نمیتونستم بهت توی چهره‌ام رو کنار بزنم؛ نگاهم سمت نامدار رفت، مستقیماً به من خیره بود!
نگاهش با همیشه فرق داشت؛ نگرانی عمیقی که توی چشم‌هاش موج میزد داشت آزارم میداد. قراربود بخاطر نامدار به دبی نرم دیگه، نه؟
یکی از بچه ها بهم تبریک گفت و من رو در آغوش گرفت؛ اونقدر مبهوت بودم که حتی متوجه حرف هاش نمیشدم و حتی نتونستم متقابلا بغلش کنم و دست‌هام عین مرده ها دو طرف بدنم افتاده بود!
صداها توی سرم قطع و وصل میشد؛ تنها چیزی که الان انتظارش رو نداشتم همین بود! دبی رفتن، مگه هدف اصلی من نبود؟ مگه من بخاطر این موضوع پا توی شرکت نزاشتم؟ پس حالا دردت چیه ویانا؟ این سرگیجه ها و مسخره بازی ها بخاطر چیه؟
نمیفهمیدم؛ واقعا نمیفهمیدم اطرافم چه خبره. لحظه‌ی آخر مقابل چشم‌هام تار شد و قطع شدن صدای توی گوشم همزمان شد با سیاهی مطلق و جیغ آرامش!
چشم باز کردم؛ صداهای اطرافم دور بود و هیچ چیز رو نه واضح میشنیدم و نه میدیدم. اخم کرده دستم رو بالا آوردم و مقابل چشمم گرفتم؛ صدای قدم های سراسیمه‌ای نزدیک شد و کمی بعد نامدار رو تار اما نگران بالای سرم دیدم.
_ ویانا… خوبی؟
چندبار پلک زدم تا تصویر چهره‌اش واضح بشه.
_ چیشده؟
بدون توجه به حضور آرامش و جاوید بالای سرمون، دستش روی گونه‌ام نشست.
_ چیزی نیست عزیزم؛ بیهوش شدی.
نگران بود؛ خیلی! اونقدر که دلم میخواست تا خود صبح بغلش کنم و بهش بگم من همون چهره‌ی مغرور و اخموی همیشگی رو میخوام؛ این نگرانی و پریشونی به نامدارِ من نمیاد.
صدای نیکان رو پر از نگرانی و ترس بالای سرم شنیدم.
_ میخوای زنگ بزنم دکتر بیاد؟ مطمئنی حالش خوبه؟
دست نامدار روی پیشونیم نشست.
_ رنگ و روش پریده؛ بگو دکتر بیاد!
سریع دست روی دست نامدار گذاشتم.
_ نه! خوبم.
بهم نگاه کرد؛ ادامه دادم:
_ چشم‌هام سیاهی رفت، فکرکنم ضعف کردم؛ وگرنه خوبم.
_ تجربه‌ی بیهوشی اینطوری نداشتی؟
صدای جاوید بود؛ بی حوصله جواب دادم:
_ نه.
باز چشم‌هام رو بستم؛ صدای نامدار به گوشم رسید:
_ بلندشو تا برات غذا بگیرم؛ اگه ضعف کرده باشی با غذا خوب میشی، ولی اگر دیدم همچنان حالت بده به مخالفت‌هات توجهی نمیکنم ویانا! لج نکن، نگرانتم.
چشم باز کردم؛ جدی بود، عصبی! دلش میخواست به جای باباش من‌رو تیکه تیکه کنه.
_ ضعف کردم؛ چیزیم نیست.
نامدار غذا سفارش داد و باقی بچه‌ها از اتاق خارج شدن؛ طولی نکشید که پیتزا و سالاد سزار رو آوردن و من عین بچه پررو ها نشسته روی کاناپه ی بزرگ اتاق نامدار مشغول خوردن شدم.
_ بهتری؟
بهش نگاه کردم، داخل دهانم پر بود؛ سر تکون دادم و باز مشغول سالادم شدم، اما نگاه نامدار همچنان روی من بود!
به زور اسلایسی از پیتزا به نامدار دادم و درنهایت با تموم شدنش، خواستم از اتاق خارج بشم که نامدار اسمم رو صدا زد.
سمتش برگشتم؛ بی مقدمه گفت:
_ ویانا نباید بری دبی!
شوکه شده از حرکت یکهوییش، در جا موندم و نامدار سمتم اومد.
_ ویانا نباید بری! خواهش میکنم، نرو!
نگاهش پر بود از عجز و التماس؛ کباب شدم براش؛ غم توی نگاهش باعث شد من هم غمگین بشم!
فقط گفتم:
_ چرا؟
کلافه بود؛ نمیتونست توضیحی بده.
_ ویا نپرس چرا، فقط نرو! من کِی بد تورو خواستم؟ حتما یه چیزی میدونم که میگم نباید بری.
نمیدونم چرا، اما باز ساز مخالف زدم؛ افتاده بودم روی دور لجبازی!
_ چرا نباید برم؟ یه راه پیشرفته برام، چرا سعی داری جلوش رو بگیری؟
نامدار عصبی به پیشونیش دست کشید؛ ویانا چرا سعی داری از چیزی که هست بیشتر عصبانیش کنی؟
_ ویانا باید حتما جلوت رو بگیرم تا یه کاری رو نکنی؟ چرا انقدر لجبازی؟ دِ دارم بهت میگم نکن دختر! حتما من یه چیزی میدونم که تو نمیدونی.
اما من میدونستم!
_ چی میدونی؟ چرا نمیگی؟
من که چیزی برای از دست دادن نداشتم؛ حتی اگر نامدار همین الان توی روم میگفت پدرم میخواد ببرتت دبی زیر پای شیخ‌های عرب، بازهم اتفاقی نمیوفتاد؛ دیگه مثل قبل رفتن و نرفتن برام فرق آنچنانی نداشت، اما حرص پول زیاد کوروش کبیر داشت باز جلوی چشم‌هام رو میگرفت!
_ ویانا بس کن! این بچه بازی ها رو بس کن؛ بزار دوروز درکنار هم آروم باشیم.
عصبی شدم و صدام بالا رفت.
_ من چیکار کردم نامدار؟ دارم فقط ازت توضیح میخوام؛ تو حتی حاضر نیستی یه توضیح خشک و خالی به من بدی! فقط دستور میدی که این کار رو بکن و اون رو نه.
خشم و لحن بلندم باعث شد نامدار هم متقابلا داد بزنه:
_ خبرمرگم دارم سعی میکنم ازت مراقبت کنم ویانا! چرا نمیفهمی؟ اگه پات و گذاشتی دبی و بلایی سرت اومد من چه خاکی باید توی سرم بریزم؟
بی فکر فریاد زدم:
_ چه بلایی؟ چه چرت و پرتی میگی نامدار؟
فریاد بلندش لالم کرد.
_ خفه شو ویانا! هر موضوعی رو نمیشه بیان کرد؛ چرا نمیفهمی؟ وای ویا، چرا انقدر آزار میدی من و؟ دردت کاره؟ دردت پیشرفته؟ من در عرض چند هفته تبدیلت میکنم به بهترین مدل ایران، خوبه؟ پس بشین سرجات.
صداش اونقدر بلند بود که زبونم رو بند آورده بود؛ کلافه بودنش اذیتم میکرد! وسط اتاق راه میرفت و قدم‌هاش محکم بود و پر حرص.
_ یه فرصته برام؛ حالا که موقعیتش پیش اومده، سعی نکن خرابش کنی!
باز بهم نگاه کرد؛ چشم‌هاش سرخ بود! نمیتونم چطور جرعت داشتم مقابل نامدار با این حجم از خشم اینطوری زبون درازی کنم.
_ تو یه روز من رو میکشی! تو و این لجبازی های بی‌جات، هردو یه روز من رو میکشید.
باز لال شدم و نامدار بی مقدمه گفت:
_ خیلی خب؛ برو! ولی نه تنها؛ اگه رفتی، منم پشت سرت میام! نمیفهمی ویا؛ درک نداری که توی چه موقعیتی هستی؛ کاش وقتی که فهمیدی دیر نباشه.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت صد و سی و چهارم»
لباس‌هام رو عوض کردم و از شرکت بیرون زدم؛ نامدار ازم دلخور بود و باز توی موقعیت مسخره‌ای قرارگرفته بودم!
حتی نمیدونستم چه راهی درسته؛ اگر میرفتم دبی، نامدار چی میشد؟ اگر باباش رو لو میدادم و تموم پول‌هارو برمیداشتم باخودم میاوردم، نامدار چی میشد؟
تا خود خونه‌ی بچه ها رو با فکر مشغول روندم و درنهایت مقابل خونه ایستادم؛ زنگ آیفون رو فشار دادم و به محض شنیده شدن صدای پر ذوق توفان، درب حیاط بازشد.
وارد خونه شدم و عین همیشه با استقبال گرم بچه ها مواجه شدم؛ بی‌توجه به مهرادِ زهرمار و اخمو روی مبل نشستم و توفان فنجونی چای همراه با باقلوا برام آورد؛ ازش تشکر کردم و یکی از باقلوا‌هارو توی دهانم گذاشتم.
پیام به حرف اومد:
_ چه عجب اومدی اینجا!
بهش نگاه کردم؛ نرمال بود، حداقل مثل قبل با قصد و نیت خاصی بهم نگاه نمیکرد.
_ حقیقتش الان هم بابت یه موضوعی اومدم.
توفان خندید.
_ کثافت!
_ الان درگیر پروژه‌ای هستید؟
بچه ها گیج به همدیگه نگاه کردن؛ آهو جواب داد:
_ نه؛ از وقتی مهراد اومده تو استراحتیم. چرا؟
جرعه‌ای از چای مقابلم نوشیدم، بی اشتها بودم.
_ ازتون یه کمکی میخوام!
پیام مصمم و جدی سر تکون داد؛ به همشون نگاه کردم، باید میگفتم؟ تنها از پسش برنمیومدم! تا الان تموم پروژه‌ها با کمک همدیگه بود، حالا تک و تنها اون هم تو دل شیخ های عرب، میخواستم چیکارکنم؟
دل رو به دریا زدم و بدون اینکه بهشون نگاه کنم بی مقدمه گفتم:
_ میخوام برم دبی!
توفان اول از همه داد زد:
_ چی؟
پیام از روی کاناپه بلندشد؛ اخمش عمیق شده بود و عین همیشه از چهره‌اش پیدا بود که قراره خونه رو روی سرش بزاره.
_ ویانا چه چرندی گفتی؟
سعی کردم کم نیارم؛ عین خودش اخم کردم.
_ کری؟ میخوام برم دبی! این همه نرفتم تو شرکت کبیر خودم رو جرواجر نکردم که الان بشینم ایران و پیشنهادش رو رد کنم!
پیام فریاد زد:
_ بهت پیشنهاد داده؟
_ آره!
به ته‌ریش هاش دست کشید؛ پر حرص زمزمه کرد:
_ حرومزاده…
بلندتر ادامه داد:
_ اونوقت توِ احمق هم قبول کردی؟
از جام بلند شدم و مقابلش قرار گرفتم.
_ پیام آلزایمر داری؟ رفتم شرکت کبیر که چه گوهی بخورم؟ مگه هدفم چیزی غیر از این بود؟
پیام به جنون رسیده فریاد زد:
_ دِ آخه دختره‌ی بی عقل، میفهمی داری چه گوهی میخوری؟ این پروژه مثل پروژه های قبلی نیست! همون اولم جلوت رو گرفتم، ولی خری! نمیفهمی چه موقعیتی پیشِ روته. یه دختر تک و تنها میخواد بره تو دل یه مشت گرگ چیکار کنه آخه؟
کلافه‌ام کرده بود؛ میدونستم داد و بیداد میکنه اما نه اینقدر.
_ منم واسه همین اومدم اینجا دیگه! اومدم از شما کمک بگیرم، اما حالا که نگاه میکنم میبینم اشتباه کردم. خودم میرم؛ میرم و اونقدر قشنگ از پسش بربیام که حداقل تو یکی دهنت رو ببندی!
ازش فاصله گرفتم و پیام سریع بازوم رو توی دستش گرفت.
_ همچین گوهی نمیخوری ویانا! من فکرمیکردم بیخیال دبی رفتن شده باشی؛ با اون عشقی که بین تو و نامدار کبیر ایجاد شد، عجیبه که هنوز همونقدر حریص پولی!
بد با حرف‌هاش توی صورتم کوبیده بود! لال شده فقط بهش نگاه کردم؛ صدای پوزخند مهراد رو شنیدم و جواب دادم:
_ عشق جای خود، پول هم جای خود!
پیام مبهوت پوزخند زد.
_ یادم رفته بود تو کی‌ هستی. یادم رفته بود ویانا وثوقی، همه رو به پول میفروشه! حتی نامدار کبیر رو؛ حتی کسی رو که اینطوری بهش عشق میورزه و هیچوقت از گل نازک تر حتی بهش نگفته.
بحث با پیام، برام گرون تموم شده بود! حق با اون بود؛ من حریص بودم، اونقدر حریص که حتی نتونم عشق نامدار رو مقابل چشم‌هام ببینم.
پر حرص بازوم رو از دستش بیرون کشیدم و سمت اتاقم رفتم؛ وارد شدم و در رو محکم کوبیدم. روی تختم نشستم و به ثانیه نرسید که در باز شد و توفان وارد شد.
_ ویانا!
سمتم اومد و کنارم نشست؛ عصبی بودم، حس میکردم اگر به توفان نگاه کنم، میزنم زیرگریه!
_ ویانا، من رو ببین.
بالاخره بهش نگاه کردم؛ عین همیشه نگاهش نهایت نگرانی رو فریاد میزد!
_ از تصمیمت مطمئنی؟
نه! مطمئن نبودم؛ اما ویانا کِی غرورش رو شکسته و حقیقت رو بیان کرده؟
سر تکون دادم.
_ مطمئنم توفان! حتی الان که هیچکس حاضرنیست باهام همکاری کنه هم مطمئنم.
غمگین و نگران لب زد:
_ پس نامدار چی؟
بهش نگاه کردم؛ حرف دل خودم رو بیان کرده بود؛ پس نامدار چی؟ واقعا نامدار چی میشد؟ بعد از این اتفاق، اصلا نامداری توی زندگی من میموند؟
_باهاش حرف زدی؟
سعی داشتم به توفان نگاه نکنم؛ نمیخواستم ضعف توی نگاهم رو ببینه.
_ آره.
_ مخالف بود، نه؟
همچنان نگاهم پایین بود.
_ بحثم شد باهاش؛ گفت نرو، من گفتم میرم، اون هم در نهایت گفت هرجا رفتی منم باهات میام!
توفان بالاخره جدی شد.
_ ویانا معلوم هست داری چیکارمیکنی؟ میخوای پاشی بری دبی جلوی چشم نامدار باباش رو لو بدی و با پول‌هاش فرار کنی بیای ایران؟ به این فکرنکردی که بعدش قراره چه بلایی سر نامدار بیاد؟ پس عشق بینتون چی ویا؟ ارزشش رو نداره عزیزِ من، نکن!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت صد و سی و پنجم»
بهش نگاه کردم؛ نگرانم بود، خیلی! حرف‌هاش رو قبول داشتم، اما بی منطق جواب دادم:
_ توفان من باید برم!
جوابم رو با تاخیر داد:
_ ویانا کارت رو ابداً قبول ندارم؛ اما این رو بدون که ته چاه هم بری، من باهات میام! هیچوقت نمیزارم تک و تنها همچین کاری رو بکنی. هنوز هم بهت میگم، روش فکرکن؛ انقدر لجباز نباش. به فکر خودت باش، به فکر خودتون! خودت و نامدار.
و من رو با نهایت عذاب وجدان و حس دودلی رها کرد و از اتاق خارج شد؛ توفان فرشته بود! میدونستم اگر پا توی این راه بزارم تا تهش همراهمه، اما اصلا باید وارد این راه میشدم یا نه؟
***
دوروز گذشته بود؛ هومان با اصرارهای زیاد از پیام خواسته بود تا کلید خونه‌اش رو به پیام تحویل بدم و پیش بچه‌ها برگردم؛ امروز صبح وسایلم رو اینجا آورده بودم و تحمل مهراد اصلا کار آسونی نبود!
صبحونه‌ام رو بی اشتها خوردم و از پشت میز بلند شدم؛ پیام جدی گفت:
_ کجا؟
بهش نگاه کردم؛ عین خودش اخمو بودم.
_ باید جواب پس بدم؟
کلافه چنگالش رو توی دهن گذاشت و توفان صدام زد؛ سمتش برگشتم، آروم گفت:
_ باید باهات حرف بزنم.
سر تکون دادم و وارد اتاقم شدم؛ به دقیقه نرسید که توفان اومد و سریع در رو پشت سرش بست.
_ بلیط دبی رو جور کردم، برای همین امشب یک ساعت بعد از شما!
نگرانش بودم؛ داشتم توفان بیچاره رو هم با خودم به اونجا میکشوندم.
_ ببخشید توفان، من نمیخواستم تورو توی دردسر بندازم!
_ چه دردسری عزیزم؟ بهت که گفتم؛ تو هر تصمیمی بگیری من درکنارتم، نمیزارم تنها بمونی! حالا چه اون تصمیم درست باشه، چه غلط.
چیزی نگفتم؛ ادامه داد:
_ ویانا، خوب فکرکردی؟
سر تکون دادم.
_ من با نامدار کلی بحث کردم راجع به این موضوع، حتی اگر نخوام برم هم نمیتونم یهو بهش بگم نظرم عوض شده و نمیام! چه فکری میکنه با خودش؟
توفان بیچاره رو هم کلافه کرده بودم.
_ ویا اگه لازمه برو تو روش بگو که میدونی باباش چه گوهی میخوره! برو بگو من با این هدف اومدم و الان عشق بینمون از پول توی دبی برام مهم‌تره!
مهم تر بود؟ بود! اما چرا فکر دبی رفتن انقدر داشت تحریکم میکرد که حتی نامدار رو هم نبینم؟
حرف توفان درست بود؛ اما نه بعد از اون‌همه بحث با نامدار!
_ نه توفان؛ دیگه نمیشه. من یه روز کامل با نامدار بحث کردم که بزاره برم! بیخیال، من تصمیمم رو گرفتم.
و جواب توفان فقط سکوت سنگینی بود که بینمون حاکم شد؛ خودم‌رو مشغول جمع کردن باقی لباس‌هام کردم و توفان از اتاق خارج شد؛ به محض خروجش روی تخت نشستم و سرم رو میون دست‌هام گرفتم؛ علامت سوال‌ها توی سرم میچرخید، همه و همه با عنوان اینکه نامدار چی میشه؟ نامدار چی میشه؟ نامدار چی میشه؟
کلافه و پرحرص زیپ چمدون رو بستم و حاضر شدم تا به شرکت برم؛ زیر نگاه سنگین پیام و مهراد از در خارج شدم و نگاه سنگین تر نسبت به من، در واقع نگاه نامدار بود!
کل روز رو توی شرکت تقریبا کوفتم شد و نامدار انقدر سگ اخلاق بود، که تموم بچه‌های شرکت رو ترسونده بود! کوروش و باقی دخترهای دعوت شده حسابی سرحال و بَشاش بودن و این میون فقط من و نامدار پوکر فیس به بقیه نگاه میکردیم.
یک ساعت زودتر از شرکت خارج شدم تا با برداشتن چمدون و وسایلم، خودم رو تا ساعت نُه شب به فرودگاه برسونم. کلید انداختم و وارد شدم؛ خونه توی فضای سنگین و تاریکی فرو رفته بود و طبق حرف‌های صبح آهو یادم افتاد که بچه ها امشب برای شام به یه رستوران جدید رفتن.
چراغ رو روشن کردم و چمدون بزرگ رو از توی اتاقم بیرون آوردم؛ همچنان مضطرب بودم و پر از شک و تردید! نامدار چی میشد؟
فکرهارو از سرم بیرون آوردم و چمدون رو توی ماشینم گذاشتم؛ ماشین رو به نیکان سپرده بودم و قراربود مقابل فرودگاه ماشین من و نامدار به جاوید و نیکان سپرده بشه.
سمت فرودگاه روندم و درست ده دقیقه قبل از ساعتی که بیان شده بود، به اونجا رسیدم.
توی فرودگاه باقی بچه‌هارو دیدم و طبق حرف‌هاشون، فعلا فقط نیهان نرسیده بود!
اون هم کمی بعد به جمعمون پیوست و سکوت سنگین بینمون، داشت استرسم رو تشدید میداد.
نیکان در حضور پدرش برخلاف همیشه اخمو بود و نامدار از اون بدتر! نگاه عصبیش مدام روی من بود و چرخ‌های چمدون سیاه رنگش رو مدام روی زمین میکشید.
تایم پروازمون رسید و چمدون‌هارو تحویل دادیم؛ نیکان عین همیشه با آغوش گرم ازمون خداحافظی گرفت و من رو حسابی چلوند. سوییچ رو بهش سپردم و از جاوید و نیکان دور شدیم.
حتی موقع بالا رفتن از پله‌های هواپیما هم پاهام میلرزید؛ حالا که دیگه داشتم وارد هواپیما میشدم، هیچ راه برگشتی نبود! توفان ساعت ده شب پرواز داشت و نزدیکی من به هدف قدیمیم، از همیشه بیشتر بود! اما برخلاف فکر همیشگیم، حسابی پریشون و پشیمون بودم؛ مدام به نامدار نگاه میکردم و نگاه اخموش، داشت اذیتم میکرد! اون نگران من بود و منِ خائن، به فکر لو دادن پدرش بودم تا پول‌هاش رو بالا بکشم!
فاصله‌ی صندلی من تا فاصله‌ی نامدار دو صندلی بود! از همون فاصله‌ی کم هم فضای سنگین و حال بد نامدار رو متوجه میشدم؛ خدایا، این چه غلطی بود من کردم؟
نزدیک به سه ساعت بعد هواپیما توی خاک دبی زمین نشست و من از حال بد کم مونده بود وسط هواپیما جیغ بکشم!
پایین اومدیم و بعد از تحویل گرفتن چمدون‌ها، همراه با راننده شخصی کوروش کبیر، سمت هتل حرکت کردیم. دیروقت بود و وقت خواب، اما مگه من امشب خواب داشتم؟
‌ کوروش کبیر برای هرکدوم از ما یه اتاق کوچیک اما مجهز و شیک توی یه هتل چهار ستاره گرفته بود و جداً خوشحال بودم که اتاق ها مجهزن.
ویوی اتاق برج های کوتاه و بلند زیبای دبی بود و من توی این موقعیت، نمیتونستم هیچ لذتی از موقعیتم ببرم! 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت صد و سی و ششم»
نامدار اتاق مجاورم بود و دلم پر میزد برای دیدنش؛ کلافه روی تخت نشستم و سعی کردم خودم‌رو آروم نگه دارم، اما نه! پریشون بودم و از اضطراب نمیتونستم یک جا بشینم.
چمدون رو توی اتاقم رها کردم و ازش خارج شدم؛ به اطرافم نگاه کردم و آروم ضربه‌ای به درِ اتاق نامدار زدم!
با کمی مکث در اتاق باز شد و نامدار با دکمه‌های باز لباس مردونه‌ی سورمه‌ای رنگش توی چهارچوب در ظاهر شد؛ با دیدن من کمی جا خورد اما، ذره‌ای از اخمش کم نشد!
به داخل اتاق اشاره کردم.
_ میتونم بیام تو؟
کنار رفت و من وارد شدم؛ معذب وسط اتاق ایستادم و نامدار به کاناپه‌ی گوشه‌ی اتاقش اشاره کرد.
_ بشین، راحت باش.
رفتارش نرمال بود؛ نه مثل همیشه، اما نرمال!
روی کاناپه نشستم و نامدار با خارج کردن لباس از تنش، از دیدم خارج شد؛ کمی بعد با شلوارک پاش اومد و تیشرت تنش رو در یک حرکت پوشید. نمیخواستم از دست بدمش، پول ارزشش رو داشت؟ ارزش شکوندن دل نامدار و از دست دادنش رو داشت؟
سرم رو پایین انداختم و نامدار کنارم نشست؛ همچنان سرم پایین بود. زمزمه‌وار گفت:
_ ویا چرا انقدر آشفته‌ای؟ دوست داشتی بیای، اومدی! مگه راه پیشرفتت نبود؟ پس الان مشکلت چیه؟
بهش نگاه کردم؛ عصبی بود، خیلی! اما ابداً صداش رو سر من بلند نمیکرد.
نگاهش همچنان جدی و اخمو روی من بود و من لال فقط بهش نگاه میکردم؛ کلافه به پیشونیش دست کشید و من گفتم:
_ نامدار من نمیخواستم تورو اینطور عصبی و کلافه ببینم!
بهم نگاه کرد؛ همچنان جدی بود.
_ ویانا التماست کردم بیخیال دبی اومدن بشی؛ توی این دنیا برام از هر کسی مهم تری، نگرانتم؛ حتما یه چیزی میدونم که میگم نرو! ولی تو حتی حاضرنیستی برای حرفم ارزش قائل بشی و قبولش کنی! الان اومدی دبی، چیزیه که خودت میخواستی؛ پس چرا انقدر پریشونی؟
سعی کردم متقاعدش کنم؛ اما حرفش حق بود، حرف‌های من هیچ تاثیری نداشت.
_ نامدار تو حتی حاضرنشدی بهم توضیح بدی موضوع چیه! من از کجا بدونم چرا نباید بیام دبی؟
کلافه‌ترش کرده بودم.
_ دِ آخه دختر، حتما یه دلیلی داره که نمیتونم بیان کنم! چرا درکم نمیکنی ویانا؟ نمیزاری دوروز آروم کنارهم باشیم؛ چرا؟ من تمام تلاشم برای اینه که یه رابطه‌ی آروم داشته باشیم، اونوقت تو مدام درحال لجبازی‌ای!
بی ربط گفتم:
_ چی باعث شده انقدر نگران باشی؟
لال شد! همونطور جدی فقط بهم نگاه کرد و همونطور پریشون حرفم رو ادامه دادم:
_ حتما خیلی مهمه که بخاطرش پاشدی اومدی تا دبی! 
نگاهش پایین افتاد. هنوز جدی بود و اخم‌های حسابی درهم؛ اما اینبار لحنش بسیار آروم بود:
_ مهمه ویا، خیلی مهمه؛ نمیتونستم تنها بزارمت!
_ مواظبم هستی؟
بهم نگاه کرد؛ نگاهم پر بود از پشیمونی و درد. اخم‌های کمرنگ شد و آروم لب زد:
_ من همیشه مواظبتم ویا، شکی داری؟
سرم رو به نشونه‌ی نه به طرفین تکون دادم و نامدار آروم من رو در آغوش کشید؛ سرم رو روی شونه‌اش گذاشتم و باری از پشیمونی روی شونه‌ی خودم نشست! نباید انجامش میدادم. تا دبی اومده بودم، اما میتونستم همراه با نامدار در برم و حداقل کاری نکنم که قلبش بشکنه…
صبح روز بعد همراه با کوروش کبیر و باقی دختر‌ها و نامدار روی میز مجلل صبحونه‌ی هتل توی لابی نشسته بودیم و زیر نگاه سنگین کوروش کبیر و حضور سنگین تر نامدار مشغول صبحونه خوردن بودم.
هوای دبی حسابی گرم بود اما‌ تمام خوشحالیم از این بابت بود که هیچ اجباری در رابطه با پوشیدن لباس پوشیده وجود نداره؛ تاپ دوبند و شلوار مشکی پوشیده بودم و بدون میکاپ، موهام رو بالای سرم گوجه‌ای بسته بودم. صبحونه به زیر از گلوم پایین رفت و کوروش با همون لبخند مرموز همیشگیش شروع کرد:
_ خب خانوم ها؛ کلاً سه شب دبی هستیم. البته با دیشب اگر بخوایم حساب کنیم چهار شب؛ امروز رو آزاد هستید و میتونید دبی گردی کنید؛ فردا برای مراسم مجلل با حضور صاحب برندهای بزرگ و مدل های مشهور میریم و روز بعدش هم به ایران برمیگردیم! توی مراسم فرداشب در رابطه با شماها با صاحب برندها صحبت میشه و طبق اون اگر کسی شمارو پذیرفت سفر بعدیمون هم باز به دبی خواهد بود! پس حسابی سعی کنید فرداشب خودتون رو نشون بدید.
دسته‌ی چنگال توی دستم مشت شد؛ به نامدار نگاه کردم، نگاهش به کوروش به طرز واضحی پر بود از نفرت! اصلا شب سومی برای برگشت به ایران وجود داشت؟ نه! بی شک بلیط های همه‌ی ما به دبی یک طرفه بود و دخترهای بیچاره خبرنداشتن که مراسم فردا حکم جهنم رو براشون داره…
کوروش کبیر حرومزاده از اون‌ها خواسته بود که توی مراسم فردا حسابی دلبری کنن تا توی چشم شیخ های عوضی زیبا به نظر بیان؟
کم مونده بود از گوشم آتیش بیرون بزنه! لبخند روی لب دخترها نشسته بود و من عین برج زهرمار با دست‌های مشت شده به بشقاب خالی مقابلم خیره بودم؛ رفتارهای کوروش داشت باعث میشد وارد دوگانگی بشم! 
از طرفی دلم نمیخواست با انجام اون کار قلب نامدار رو بشکنم، و از طرفی دیگه دلم میخواست حسابی پدر کوروش رو در بیارم.
با معذرت خواهی‌ای از پشت میز بلند شدم و صدای کوروش قبل از هرکسی به گوشم رسید:
_ خانوم وثوقی، خوب هستید؟ صبحونه نخوردید!
سمتش برگشتم؛ نهایت تلاشم رو کردم که سمتش هجوم نبرم و همین حالا نابودش نکنم.
_ ممنون جناب کبیر؛ خوردم! با اجازه.
و سریع سمت اسانسور رفتم و خودم رو به اتاقم رسوندم؛ داشتم از خشم میپوکیدم! 
وسط اتاق قدم های بلند برداشتم و مدام فکر کردم؛ باید چیکار میکردم؟ به نامدار فکرمیکردم یا پدر حرومزادش؟

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت صد و سی و هفتم»
تلفنم‌رو برداشتم؛ توفان بالاخره بعد از پیام‌های متعدد من از دیشب جواب داده بود!
«وای ببخشید ویا، من دیشب به محض رسیدن به دبی از خستگی مُردم یادم رفت خبربدم!»
سریع تایپ کردم:
« خدا لعنتت کنه توفان، دلم هزار راه رفت.»
استیکر خنده فرستاد و درجوابش نوشتم:
«کوفت!»
سریع پرسید:
«اصل قضیه کِیه ویا؟ کبیر حرفی نزده؟»
باز یادم افتاد! کلافه نوشتم:
«امروز برو دبی عشق و حال؛ اصل قضیه فرداشبه.»
سریع نوشت:
«یا ابلفضل!»
استیکر خنده‌اش باعث شد من هم متقابلا بخندم و از صفحه چت خارج شدم؛ اگر توفان نبود از پس هیچ چیز برنمیومدم!
شاید بد نبود یکم به حرف‌هاش فکرمیکردم؛ ازم خواسته بود به نامدار فکرکنم و خودخواه نباشم، حق داشت، خودخواه بودم؟
طبق تصمیم نیهان و آوا قرارشد تا عصر کمی دبی و بازار‌هاش رو بگردیم و شب، به کلوپ شبونه‌ی نزدیک هتل بریم. لباس‌هام رو با پیراهن کوتاه نسکافه‌ای رنگ تعویض کردم و کمربند کاراملی باریکی روی کمرم بستم تا حالت گشاد پیراهن رو کمی خنثی کنه؛ موهام رو آزاد روی شونه‌هام رها کردم و بیحوصله میکاپ ساده‌ای روی صورتم اجرا کردم.
کفش پاشنه پنج سانتی کاراملی همرنگ کمربندم رو پوشیدم و از اتاق خارج شدم؛ نگاهم به درب اتاق کناریم افتاد، نامدار نمیومد؟
قطعا نه؛ توی یه جمع کاملا دخترونه دقیقا چه نقشی داشت؟
کلافه از درب اتاق نامدار فاصله گرفتم تا سمت اسانسور انتهای سالن برم که در باز شد و صدای نامدار رو از پشت سر شنیدم.
_ ویا!
سمتش برگشتم؛ تیشرت مشکی ساده‌ای که سر میز صبحونه تنش بود رو هنوز تعویض نکرده بود!
_ میخواید برید؟
_ آره.
با همون دمپایی های روفرشی و شلوار راحتیش جلو اومد و مقابلم ایستاد؛ به نسبت شب گذشته، کمی از اخمو بودن خارج شده بود.
_ مواظب خودت باش!
بلااجبار لبخند زدم.
_ چشم.
_ شب منم باهاتون میام کلوپ؛ درست نیست خودتون پنج تا دختر پاشید برید، اون هم یه کلوپ شبونه توی دبی!
با همون لبخند کمرنگ آروم باشه‌ای گفتم و روی ته‌ریش‌ هاش رو کوتاه بوسیدم.
_ من که بدون تو نمیرفتم.
بالاخره خندید.
_ آره، حتما!
خنده‌ام کمی عمق گرفت و با رد شدن نیهان و باقی دخترها از کنارمون، ناخواسته قدمی عقب رفتم؛ چهره‌ی خندونشون باعث شد کمی خجالت زده بشم و رویا با همون خنده از نامدار پرسید:
_ جناب نامدار؟ شما نمیاید؟
نامدار با نیم نگاهی به من قدمی به عقب برداشت و جواب داد:
_ نه، خوش بگذرونید؛ شب در کنارتون هستم.
دخترا کوتاه خداحافظی کردن و نامدار باز با نیم نگاهی به من، بعد از خداحافظی آرومم سمت اتاقش رفت.
همراه با بچه ها از هتل خارج شدیم و با راننده شخصی کبیر، سمت بازار بزرگ دبی رفتیم.
قیمت ها وحشتناک بالا بود و تقریبا هممون به جز چند قلم وسیله، چیز خاصی خریداری نکردیم.
سوغاتی هایی که برای خانواده هاشون خریداری میشد داشت قلبم رو به درد می‌آورد؛ اگر دبی موندگار میشدن چی؟ اگر کاری از دست من برنمیومد و همه به دست شیخ‌های عرب میوفتادن چی؟
خرید ها تقریبا تموم شده بود و طبق تصمیم بچه ها، قبل از برگشت به هتل به کافه‌ای لوکس اومده بودیم تا کمی دورهم وقت بگذرونیم و نوشیدنی بخوریم.
من برخلاف بقیه لال و بی انرژی گوشه‌ای نشسته بودم و به حرف‌هاشون گوش میدادم؛ هرچند تمام فکرم سمت فردا و اتفاقاتش بود و به ظاهر فقط درکنار دخترها حضورداشتم.
نِی کوکتل میوه‌ای که سفارش داده بودم رو بین لب‌هام گذاشتم و بی‌اشتها کمی نوشیدم؛ دخترها خاطره میگفتن و میخندیدن، من اما فقط بهشون نگاه میکردم و هرچند دقیقه بلااجبار لبخند فیکی میزدم!
بعد از خوردن نوشیدنی‌ها همراه با راننده‌ی کبیر سمت هتل رفتیم و نامدار رو حاضر و آماده توی لابی دیدیم؛ پیرهن مردونه‌ی مشکیش با دکمه‌ های بالای بازشده‌ و آستین های تا زده‌اش عین همیشه قلبم رو توی سینه لرزوند! هدیه‌ی تولدش رو روی دست چپش بسته بود و دست‌هاش رو توی جیب‌های شلوارش فرو برده بود.
با دیدن ما جواب سلام هارو داد و رویا با یادآوری اینکه شب قراربود به کلوپ بریم، پر عجله سمت آسانسور رفت.
_ وای داشت یادم میرفت!
بچه‌ها بهش خندیدن و من فقط به نامدار خیره بودم؛ نیهان از نامدار پرسید:
_ جناب کبیر نمیان؟
نامدار بالاخره از من نگاهش رو گرفت.
_ فعلا نه؛ شاید دو سه ساعت بعد بیاد.
بچه‌ها پشت سر رویا وارد اسانسور شدن و من با حواس پرت کنار نامدار ایستادم.
_ نمیخوای آماده بشی؟
همچنان لال بهش خیره بودم؛ لبخند زد.
_ دخترا دارن به ما اشاره میکنن و میخندن!
سمت آسانسور برگشتم؛ با دیدن من خنده‌هاشون تبدیل به لبخند شد و باز به نامدار نگاه کردم.
_ مگه همیشه نمیگفتی نظر بقیه مهم نیست؟
شونه بالا انداخت.
_ هنوزم میگم؛ مهم نیست! فقط دلم نمیخواد تو اذیت بشی.
بالاخره لبخند زدم؛ طی این دوروز عین برج زهرمار شده بودم! برای منِ همیشه شیطون و خندون عجیب بود و دختراهم نسبت به رفتارهای جدیدم ری اکشن نشون میدادم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت صد و سی و هشتم»
با اشاره‌ی نامدار به اسانسور، همراه با دخترا سمت اتاق‌ها رفتیم تا آماده بشیم؛ چشم‌هام رو مشکی و تیره آرایش کردم و روی لب‌هام رژ قرمز کشیدم. موهام رو همونطور روی شونه‌هام رها کردم و گوشواره های حلقه‌ای بزرگ نقره‌ای رو توی گوش‌هام انداختم.
لباس‌هام رو با تاپ دوبند مشکی و دامن کوتاه پر چین مشکی رنگ تعویض کردم و کفش‌هام‌روهم با رنگ لباس‌هام ست پوشیدم.
کت چرم کوتاه مشکی رو روی لباس‌هام پوشیدم تا از بابت لباس‌هام توسط نامدار بازخواست نشم؛ هرچند کت کوتاه چیزی از کوتاهی دامنم رو پنهون نمیکرد و مطمئن بودم نامدار کل تایم قراره پشت سرم قرار بگیره تا مبادا دامنم کمی بالا بره!
از اتاق خارج شدم و همراه با دخترها سمت لابی رفتم؛ نامدار همچنان توی لابی نشسته بود و با اخم‌های همیشه درهمش مشغول ور رفتن با تلفن توی دستش بود.
به محض دیدن ما از جا بلندشد و قبل از هرچیزی، نگاهش با پاهای بیرون اومده‌ی من برخورد کرد!
بی حرف جلو اومد و با اشاره به جلو، از ما خواست جلوتر از هتل خارج بشیم و خودش پشت سر ما بیرون اومد. من پشت سر‌ بچه ها خارج شدم و نامدار درست پشت سرم بود؛ پشت دامنم رو کمی پایین کشید و پشت گوشم زمزمه‌وار گفت:
_ خیلی کوتاه نیست؟
به عقب برگشتم و بهش نگاه کردم.
_ مهمه؟
اخم کرد.
_ جلوی چشم این عرب‌های بی پدر آره، مهمه! وگرنه تو هرچیزی که دوست داری بپوش، من بلدم دهن مردم رو چطوری ببندم.
قند توی دلم آب شد و ناخواسته لبخند گوشه‌ی لبم نشست؛ وارد ون خصوصی کبیر شدیم و تا خود کلوپ، سکوت بینمون شکسته نشد.
نامدار سوار لامبورگینی قرمز رنگی شد که از دبی رِنت کرده بود و مقابل ون شروع به حرکت کرد.
ون مقابل کلوپ از حرکت ایستاد و به محض پیاده شدن، ماشین نامدار رو دیدم که درست جلوی ون پارک شده بود.
منتظر ما ایستاد و همراه با هم وارد کلوپ شدیم؛ دو بادیگارد بزرگ هیکل ایستاده جلوی درب ورودی کلوپ، نشون میداد جای خفنی باشه.
فضای داخلی پر از نورهای رنگی بود و صدای موزیک، گوش رو آزار میداد؛ دو بارِ بزرگ دوطرف کلوپ قرارداشت و درحالت عادی، من اگر پام رو اینجا میزاشتم شادترین و سرخوش ترین آدم بودم! حالا اما، تمام حواسم سمت اتفاقات اخیربود و با اخم‌های درهم و چهره‌ی پوکرم، مشخص بود که هیچ لذتی از فضای اطرافم نمیبرم.
سریع روی اولین صندلی خالی کنار بار نشستم و کت چرمم رو از تن خارج کردم؛ بچه ها مشغول رقص شدن و من عین برج زهرمار فقط به اطراف نگاه میکردم!
نامدار کنارم اومد و با نگاه به دخترها، کت رو روی ‌پاهام قرارداد!
بی حرف فقط بهش نگاه کردم و از بارمن درخواست یه شات نوشیدنی کرد؛ کنارم ایستاد و بالاخره مستقیم به خودم نگاه کرد.
_ احیاناً قرارنبود امشب مواظب ما باشی؟ نوشیدنی چی میگه؟
با وجود صدای بلند موزیک، صدا به زور به اطراف میرسید؛ اما نامدار اونقدر نزدیک به من ایستاده بود که راحت حرف‌هام رو میشنید.
_ بهم میاد آدم بدمستی باشم؟
لبخند روی لبم نشست و نامدار کمی از نوشیدنیش‌ نوشید؛ بی حرف دست جلو بردم و شات توی دستش رو گرفتم و کمی ازش نوشیدم؛ نگاهش رو از چشم‌هام جدا نکرد و تلخی نوشیدنی گلوم رو سوزوند، اما حالت چهره‌ام رو حفظ کردم!
ناخواسته روی لبم رو زبون کشیدم؛ نامدار جلو اومد و بی حرف صورتم رو بوسید!
نفس‌هاش گونه‌ام رو سوزوند و همونجا از همون فاصله لب زدم:
_ بچه ها میبینن!
دستم روی شونه‌اش نشست و نامدار آروم جواب داد:
_ به جهنم!
شات رو از دستم گرفت و روی میز بار کنارم قرارداد و من جفت دست‌هام روی شونه‌اش قفل شد؛ بیقرار توی همون فاصله‌ از حرکت ایستاد و به چشم‌هام نگاه کرد؛ ازم دورشد و با برداشتن کت، دستم رو گرفت و من رو از روی صندلی بلند کرد!
سمت درب کلوپ رفتیم و به محض خروجمون، وارد ماشین رِنت شده‌ی نامدار شدیم؛ کنارش نشستم و به محض بستن در، به آغوشش اشاره کرد.
_ بیا اینجا!
خنده‌ام گرفت و نامدار با گرفتن کمرم، بهم کمک کرد تا توی آغوش گرمش بشینم؛ میون نفس نفس‌ها گفتم:
_ نامدار؛ دخترا؟
کلافه با یاداوری اینکه دخترا روی توی کلوپ رها کرده درهمون حال تلفنش رو برداشت و با کوروش تماس گرفت. به محض پاسخ دادنش با عجله گفت:
_ نیومدی کلوپ؟
صدای کوروش به گوشم نرسید؛ نامدار گفت:
_ من کاری برام پیش اومده از کلوپ زدم بیرون؛ برو حواست به دخترا باشه، هرچند تو خودت عامل خطری!
این رو با کنایه گفته بود و فکرکنم حضور من رو فراموش کرده بود! با نیم نگاهی به من خودش رو جمع کرد و گفت:
_ خیلی خب، سریع باش لطفا.
و تلفن رو روش قطع کرد!
صبح روز بعد، سر میز صبحونه، برخلاف روز قبل با اشتها تر مشغول صبحونه خوردن شدم و حرکتم باعث لبخند کوچیک نامدارشد.
موهام رو بالای سرم بسته بودم و با تاپ و شلوارک آبی و سوییشرت سورمه‌ای توی تنم، سر میز صبحونه مقابل کوروش کبیر نشسته بودم.
آخرین لقمه‌ی صبحونه‌ام‌رو خوردم و دستمالی دور لب‌هام کشیدم؛ کوروش گفت:
_ دخترها برای امروز براتون چندتا لباس درنظر گرفتیم؛ طبق سلیقه‌ی خودتون لباس‌هاتون رو انتخاب میکنید و همونطور که گفتم، امشب صدتون رو میزارید! یکی از بهترین میکاپ آرتیست های ایرانی توی دبی روی براتون درنظر گرفتم و حداقل تا دو الی سه ساعت دیگه میاد تا آمادتون کنه.
بی حرف به نامدار نگاه کردم و با دیدن نگاه همیشه اخموش به کوروش، به بشقاب خالی مقابلم خیره شدم.
کبیر همچنان مشغول صحبت بود و من خیره به ظرف‌های خالی مقابلم، با فکردرگیر شرایط امروز رو مرور میکردم!

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت صد و سی و نهم»
چیزی تا اومدن میکاپ آرتیست و استایلیست ها نمونده بود و از اضطراب زیاد، مدام طول اتاق رو قدم میزدم؛ تلفن گرون قیمتی که نامدار برام خریداری کرده بود و خیلی هماهنگی‌ای با لباس‌های راحتی ساده‌ام نداشت، از روی تخت برداشتم و با عجله شماره‌ی توفان رو گرفتم؛ توفان عین همیشه توی تایم صبح، خواب‌آلود جواب داد و شک نداشتم اگر حالا باهاش تماس نمیگرفتم، تا خود ظهر رو میخوابید!
خطاب به لحن خواب آلودش تشر زدم:
_ پاشو توفان، خوابی؟ این همه پیام بهت دادم که حواست به شرایطمون باشه، اونوقت تو با خیال راحت گرفتی خوابیدی؟
ذره‌ای از خواب‌آلودگی لحن گفتارش کم نشده بود.
_ ویا گمشو بزار بخوابم، مگه الان میخوای بری مراسم؟
تقریبا سرش جیغ کشیدم:
_ توفان پاشو بهت میگم! باید همین امشب برای خودم و خودت بلیط برگشت جور کنی؛ هماهنگی های دوربین مداربسته‌هارو انجام بده؛ حواست هست؟ باید همه چیز در دسترسمون باشه؛ اگه حتی دوربین یکی از اتاق ها از دستت در بره گند زدیم توف!
همچنان خسته بود؛ اما بی مخالفت جواب داد:
_ باشه ویا انقدر جیغ جیغ نکن! الان میرم سراغشون، همه رو اوکی میکنم تا عصر.
مکالمه به پایان رسید و مضطرب تلفن رو روی تخت پرتاب کردم و دوباره مشغول قدم زدن توی اتاق شدم؛ کمی گذشت و میکاپ آرتیست حرفه‌ای کبیر، به هتل اومد!
قبل از شروع میکاپ، لباس‌هامون رو انتخاب کردیم تا با درنظر گرفتن رنگ لباس ها، میکاپمون انجام بشه.
لباس‌ها شیک بود و چشم‌گیر؛ عجیب نبود! کوروش کبیر برای به چشم اومدن ما مقابل عرب های کثیف، هرکاری میکرد.
متاسفانه لباس‌های زیبا توی تن دخترها زیباتر هم به چشم می‌اومد و من، داشتم از استرس پس میوفتادم!
پیراهن بلند زرشکی با چاک بلند و مدل ساده‌اش رو انتخاب کردم و سعی کردم تا حد امکان، لباس‌های پر زرق و برق و یقه‌های باز رو انتخاب نکنم!
پیراهن با چاک بلند و یقه‌ی کمی بازش به نسبت از باقی لباس‌های باقی مونده قابل تحمل تربود و قطعا نمیخواستم پیش چشم شیخ های چشم‌هیز خیلی چشم‌گیر به نظر بیام.
میکاپم رو با رژ زرشکی تیره و میکاپ پررنگ به اتمام رسوند و از حق نگذرم، کارش فوق العاده بود؛ موهای تیره و بلندم رو موج دار یک سمت فرستاد و اون هارو توی صورتم رها کرد.
به اصرار میکاپ آرتیستم از بین بدلیجاتی که کبیر برای ما درنظر گرفته بود، نیم ست ظریف اما چشم‌گیر نقره‌ای رنگ رو برداشتم و جلوی آینه رفتم تا اون ‌هارو استفاده کنم.
به سختی گردنبند ظریف با پلاک الماسی درخشان و زیبا رو دور گردنم انداختم و گوشواره هارو توی گوشم چفت کردم؛ چفت دستبند رو دور دستم بستم و حس میکردم نامدار بعد از دیدن من اون هم با این میکاپ و لباس و بدلیجات های چشم گیر، قراره گردنم رو بزنه!
کفش پاشنه بلند مشکی رو پوشیدم و با همون اضطراب بسیارم، بلند شدم و باز سمت تلفنم رفتم؛ ساعت ها گذشته بود و من هرلحظه، مضطرب تر از قبل میشدم!
خز سفید دور شونه‌هام رو همراه با کیف دستی ست کفشم برداشتم و با خداحافظی فعلی از بچه ها، به بهونه‌ی برداشتن باقی وسایلم، از دخترها جداشدم و سمت اتاق خودم رفتم.
مضطرب و پر عجله درب اتاق رو باز کردم و قبل از اینکه در رو پشت سرم ببندم، توفان وارد شد و سریع در رو پشت سرش بست!
متعجب به توفانِ نفس زنان نگاه کردم و بی مقدمه گفت:
_ ویانا، از بابت کاری که انجام میدی مطمئنی؟
ترسیده به اطرافم نگاه کردم؛ بی ربط تر جواب دادم:
_ توفان تو اینجا چیکار میکنی؟ اگه نامدار بیاد تورو اینجا ببینه چه غلطی باید بکنیم؟
توفان کلافه بود؛ زیاد.
_ بیخیال ویا، من الان میرم! فقط اومدم درحد چندکلمه باهات حرف بزنم.
_ چه حرفی؟ همون حرف های تکراریِ همیشگی؟
جدی و نگران بهم نگاه کرد؛ با نگاه وحشیم سعی داشتم بهش بفهمونم پای حرفم موندم و مصمم هستم، اما ته دلم آشوب بود! هنوز هم علامت سوال ها با عنوان « پس نامدار چی میشه؟» داشت توی سرم میچرخید.
_ ویا خواهش میکنم ازت، انقدر پول پرست نباش! تا اینجای راه رو باهات اومدم، بخوای تا تهش هم هستم، ولی ازت میخوام خوب فکر کنی؛ میدونم چقدر نامدار رو دوست داری! نمیزاره آسیب ببینی، امشب رو در امنیت کامل کنار نامدار میگذرونی و بعد اون تورو از دست اون‌ها نجات میده؛ درسته به پولی نمیرسی، ولی قلب نامدار رو هم نمیشکونی!
اخم‌هام درهم رفت؛ سعی کردم به توفان نگاه نکنم و نگاهم رو زیر انداختم.
_ توفان من تصمیمم رو گرفتم؛ میدونی که اگر تصمیمی بگیرم تا تهش پاش وایمیستم!
نگاهش بهم خیره بود و نگران؛ دلش نمیخواست چیزی خراب بشه، میدونستم.
سعی کردم بحث رو عوض کنم.
_ باید تغییر چهره بدی، مگه نمیخوای توی مراسم حضورداشته باشی؟
بگ توی دستش رو بالا آورد.
_ سیبیل و کلاه گیس و عینک گرفتم، نترس؛ با چندتا از بچه‌ها هم هماهنگ کردم برای خبرکردن پلیس و دسترسی به دوربین اتاق‌ها؛ پول ها رو هم خودم برمیدارم، فقط کافیه تو اوکی بدی ویا!
بی وقفه جواب دادم:
_ من اوکی دادم توفان، خیلی وقته که اوکی دادم!
همچنان امید داشت که بیخیال بشم.
_ ویا برو توی مراسم، اونجا باهم در ارتباط باشیم، بهم بگو! شاید نظرت عوض شد، باشه؟
بلااجبار سر تکون دادم؛ توفان شئ مشکی رنگ رو از توی بگ توی دستش بیرون آورد و کف دستم گذاشت؛ بهش نگاه کردم که گفت:
_ شاید احتیاج شد ویا؛ تا وقتی لازم نبود به کسی شلیک نمیکنی، میدونم دست به شلیکت خوبه! پای پلیس قراره به قضیه باز بشه، مواظب باش.
بی حرف اسلحه رو توی دستم محکم گرفتم و توفان در اتاق رو باز کرد تا بره؛ قبلش برای چندمین بار گوشزد کرد:
_ ویا، به نامدار فکرکن!
و از اتاق خارج شد؛ من موندم و دوراهی مقابلم؛ دوراهی پول و عشق، پول کوروش و عشق پسرش، نامدار! نامدار برام مهم تر بود، نبود؟
اسلحه رو توی کیف دستی مجلسیم قرار دادم و خز رو دور شونه‌هام فیکس کردم.
به خودم از آینه خیره شدم؛ زیبا شده بودم، حتی زیباتر از شب تولد نامدار، اما غم چهره‌ام باعث میشد اونقدر زیبا به چشم نیام!

  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت صد و چهلم»
برج زهرمار بودم؛ با اون قیافه‌ی نگران و دست هایی که محکم کیف دستی رو چسبیده بود، اصلا راضی به نظر نمیومدم!
باقی دخترها اما، زیبا بودن و بشاش؛ حق هم داشتن، هیچکدوم از عاقبتشون باخبر نبودن و البته هیچکدوم عین من توی کیفشون اسلحه‌ای نداشتن که بخوان کیف هاشون رو دو دستی بچسبن!
دونه‌دونه وارد ون شدیم و سمت مقصد حرکت کردیم؛ نامدار خوشتیپ با اخم‌های درهم و چهره‌ی از من عصبی‌ترش، با ماشین رنت شده پشت سر ما راه افتاده بود؛ کبیر بزرگ اما، جلوی ون نشسته بود و خداروشکر، چهره‌ی خوشحالش رو نمیدیدم!
دخترها میخندیدن و از مراسم شب حرف میزدن؛ خیره به کیف توی دستم، مضطرب انقدر کیف رو میون انگشت‌هام فشردم که نوک انگشت‌هام داشت کم کم رو به سفیدی میرفت؛ ریلکس باش ویا، تو همیشه توی تمام پروژه‌ها ریلکس ترین فرد گروه بودی!
اینبار اما، فقط من بودم و توفان. توفانی که همیشه دست و پاش رو گم میکرد؛ ترسیده بودم، لعنتی! حالت تهوع امونم رو بریده بود.
نامحسوس کمی پنجره رو پایین کشیدم تا هوای ازاد به گلوم برسه، داشتم خفه میشدم!
دست‌هام همچنان دور کیف دستی سفت چسبیده بود و شک نداشتم رنگ و روم حسابی پریده.
راه دور بود؛ تا رسیدن به مقصد حداقل پنج تا از جونام رو از دست دادم و حس کردم اگر پام رو از ون بیرون بزارم، از شدت اضطراب قراره بیهوش بشم!
سعی کردم خودم رو کنترل کنم و روی پاهام ایستادم؛ نامدار از فاصله متوجه حال بدم شد و نامحسوس نزدیک ما اومد؛ چهره‌اش عین همیشه جدی بود و اخم‌هاش، حسابی درهم!
نگرانی توی چشم‌هاش رو دیدم؛ کنارم ایستاد و زیرگوشم گفت:
_ خوبی؟
بهش نگاه کردم؛ نمیدونم نگاهم تا چه حد ترسیده بود، اما اخم نامدار رو کم کرد!
ترسیده بازوم رو توی دستش گرفت و گفت:
_ ویا، حالت خوب نیست!
یعنی انقدر ضایع بودم؟ دستم رو از میون انگشت‌هاش بیرون کشیدم، باید ریلکس میبودم.
_ خوبم نامدار، فقط یکم فشارم افتاده!
همونطور خیره و نگران بهم نگاه کرد و من سعی کردم آرامشم رو حفظ کنم و کمی از اون حالت مضطربم بیرون بیام. باقی دخترها از ون خارج شدن و تازه فضای مقابلم رو نگاه کردم!
فضای عمارت مانندِ بزرگی که صدای موزیک عربیش از این فاصله‌هم به گوش میرسید؛ اولین کاری که کردم برای توفان لوکیشن فرستادم و گوشیم رو درکنار کیفم محکم توی دستم فشردم.
حین نزدیک شدن به عمارت، پاهام به طرز واضحی میلرزید و ترس رسماً تموم جونم رو گرفته بود!
اگر نامدار تا الان هم متوجه چیزی نشده بود، حالا قطعا میفهمید یه کاسه‌ای زیر نیم کاسه‌ام هست.
ورودمون همزمان شد با دیدن شیخ های عرب شکم گنده با لباس های سفید و چفیه‌های روی سرشون!
میون راه خشکم زد؛ دست نامدار پشت کمرم نشست و ترسیده از فضای که درونش قرارگرفته بودم، با چشم های از حدقه بیرون زده سمتش برگشتم.
_ آروم باش عزیزم، منم!
محسوس نفسم رو بیرون فرستادم و نامدار دستش رو دور کمرم محکم کرد.
_ ویا، من و ببین! یه چیزی ازت میخوام، اگه لجبازی کنی زندت نمیزارم.
با همون چهره‌ی پریشون بهش خیره موندم که جدی و اخمو گفت:
_ از کنار من تکون نمیخوری ویانا! تمام حواسم سمت توعه؛ اگر هم از همدیگه دور شدیم سمت هیچ کسی نمیری تا برگردم پیشت، خیلی خب؟
فقط سر تکون دادم؛ ادامه داد:
_ ویانا توی این مجلس، تنها کسی که حواسش به توعه، تنها کسی که خوبِ تورو میخواد منم! التماست میکنم، لجبازی نکن.
ترسیده فقط بهش نگاه کردم که دستش رو دور کمرم محکم کرد و دوباره قدم‌هامون رو از سر گرفتیم؛ نامدار بلااجبار به چندنفر از شیخ‌ها به انگلیسی سلام داد و شکم گنده‌های چندش با لهجه‌ی عربی جوابش رو دادن.
دلم نمیخواست به دخترها نگاه کنم؛ شادی توی چشم‌هاشون، ته دلم رو خالی میکرد.
همراه با نامدار از شیخ ها دورشدیم و سمت میز کنج عمارت رفتیم؛ نامدار کلافه دکمه‌ی بالای پیرهنش رو بازکرد و به پیشونیش دست کشید؛ حس میکردم کم مونده از خشم منفجر بشه!
صدای موزیک زیاد بود و من داشتم با دیدن شیخ ها و نگاه کثیفشون، همراه با خشم زیاد نامدار روانی میشدمط
خز دور شونه‌ام رو باز کردم و آروم اون رو کنار کیفم روی میز گذاشتم؛ وای خدایا، باید چه غلطی میکردم؟
با چشم‌هام تموم عمارت رو وارسی کردم؛ پس توفان کجا بود؟ با اون کلاه گیس و سیبیل اضافه و عینک مسخره‌اش پیدا کردنش سخت بود، اما غیرممکن نه!
تنها چیزی که میدیدم اجتماعِ دشداشه پوش های عرب بود و چندتا مردِ نرمال با لباس های عادی عین کوروش و نامدار.
کمی طول کشید تا توفان با تغییر چهره‌ی بسیارش، به چشمم اومد؛ تیپ و قیافه‌اش هم ابداً شبیه به توفان همیشگی نبود و قطعا، نامدار اون رو این شکلی نمیشناخت!

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت صد و چهل و یکم»
نامدار همچنان جدی و اخمو با چهره‌ی سرخ شده از خشم کنارِ منِ ترسیده ایستاده بود و چشم ازم نمیگرفت؛ سرِ توفان مدام توی گوشیش میرفت و به من نگاه میکرد؛ گوشی توی دستم ویبره میرفت و نگاه خیره‌ی نامدار، نمیزاشت بهش نگاه کنم!
یکی از مردهای کت پوش سمت نامدار اومد و مشغول انگلیسی صحبت کردن شد؛ نامدار اون رو میشناخت اما رفتارش درست عین رفتارش با عرب‌های کثیف بود! بلااجبار مشغول صحبت با مرد شد و مردک، دستش رو گرفت تا اون رو سمت شیخ ها ببره.
نامدار سریع به سمتم برگشت.
_ ویا، حواسم بهت هست، باشه؟ از جات تکون نخور، سریع برمیگردم.
لال شده بهش خیره موندم و نامدار ازم دور شد؛ شک نداشتم تمام حواسش سمت منه، اما بازهم ترسی که به جونم افتاد، حد نداشت!
بالاخره تونستم به تلفنم نگاه کنم و پیام های متداوم توفان رو دیدم.
«ویا، به دوربین ها دسترسی داریم.»
«اوکی بده، کِی برم برای پول ها؟ گاوصندوق ها توی اتاق سومه»
«ویانا دو دقیقه از نامدار چشم بگیر جواب بده!»
« ویانا من هنوز دو دلم، تروخدا بیشتر فکر کن!»
« هنوز پلیسا رو خبر نکردیم، دیر نشده.»
«دِ دختر، نامدار رفت توروقران حواست و بده به من!»
سریع تایپ کردم:
« توفان دو دقیقه آروم بگیر، من باید یه چیزی ببینم که به تو بگم بری سراغ پلیس ها! دخترا هنوز جلوی چشم‌هامن، هیچکدومشون غیب نشدن که!»
جوابش باعث شد تنم یخ بزنه!
«منتظری دختر هارو ببرن توی اتاق بعد خبر بدیم به پلیس؟ خب تو که میدونی اینا تهش قراره چه گوهی بخورن!»
بهش نگاه کردم؛ گوشی به دست به من خیره بود، نگاهش از این فاصله‌هم نگرانی رو فریاد میزد!
سریع به گوشی خیره شدم و بی فکر تایپ کردم:
« خبرکن، پلیس‌هارو خبر کن!»
با چشم های گرد شده بهم نگاه کرد و من گوشی رو کنار کیف روی میز مقابلم کوبیدم؛ نگاهم اطراف رو از سر گذروند، دختر ها بودن، بودن… همه بودن؟
قلبم توی سینه ایستاد!
نگاهم پر شد از ترس، نه! فقط سه نفرشون بودن، پس نیهان کجا بود؟
ریلکس باش ویا، هیچی نمیشه، حتما توی دید تو نیست!
سینه‌ام مدام بالا پایین میشد و از اضطراب، کم مونده بود وسط عمارت جیغ بکشم؛ بی‌فکر تلفنم رو برداشتم و شماره‌ی نیهان رو گرفتم؛ یه بوق، دو بوق، سه بوق، جواب نمیداد! تماس قطع شد و من اینبار با دست های لرزون شماره‌اش رو مجددا گرفتم.
نگاه ترسون و رنگ پریده‌ام با نامدار  برخورد کرد! گیج و اخمو به منِ پریشون و وحشت زده خیره بود که گوشیم رو به گوشم چسبونده بودم و انتظارداشتم نیهانِ غیب شده، جواب تماسم رو بده!
حالت تهوع دوباره سراغم اومد؛ وای! داشتم میمردم...
برای بار سوم تماس گرفتم، نه! خبری از نیهان نبود.
نیهان با موهای بور و لختش، با چشم‌های روشن و چهره‌ی همیشه خندون و مهربونش مقابل چهره‌ام نقش بست، کوروش خدا لعنتت کنه!
پاهام سست شد و دست‌هام رو لبه‌ی میز گرفتم تا مبادا سقوط کنم؛ عمارت دور سرم میچرخید و نامدار قطعا حواسش به من بود. من اما بی فکر، از حجم زیاد حالت تهوعی که بهم دست داده بود، فقط تلفن و کیفم رو چنگ زدم و سمت پله‌ها قدم تند کردم!
سرویس بهداشتیِ لعنتی کجا بود؟ 
با سرگیجه و حالت تهوع وحشتناکم بی فکر تموم درب های مقابلم رو بازکردم و به محض رسیدن به سرویس بهداشتی، خودم رو داخل انداختم و در رو پشت سرم بستم. متداوم عوق زدم و دست‌های لرزونم رو لبه‌ی دست شور قراردادم؛ ویا، قرار نبود انقدر ضعیف باشی!
ولی آخه، قراربود من اوضاع رو درست کنم! حالا اما، حتی نمیدونستم نیهان کجاست…
اینبار بلندتر عوق زدم و طولی نکشید که ضربه ی محکمی به در وارد شد و بعد صدای بلند نامدار به گوشم رسید!
_ ویانا! باز کن در و؛ بهت میگم بازش کن ویا… باز کن تا نشکوندمش!
ترسیده با پشت دست دهانم رو تمیز کردم و در رو باز کردم؛ رنگ و روم کامل پریده بود و رژ دور لبم پخش شده بود؛ موهای درست شده‌ام پریشون بود و حتی درست نمیتونستم روی پاهام بایستم!
نامدار به محض دیدن چهره‌ی بی رنگ و روم، خشمش فروکش شد و فقط نگران جلو اومد و صورتم رو میون دست‌هاش گرفت!
_ ویانا، عزیزم چته؟
جون توی تنم نبود؛ حس میکردم اگر یک کلمه حرف بزنم، میپوکم و تا خود صبح توی بغل نامدار فقط گریه میکنم!
لب‌هام جنبید، اما حرفی از میون لب‌هام خارج نمیشد. نامدار اینبار نگران تر گونه‌ام رو نوازش کرد؛ نگاهش ترسیده بود، ترسیده و نگران!
_ ویانا رنگ و روت پریده، جواب بده، چیشده؟
بالاخره به حرف اومدم، اما با لکنت و صدای گرفته‌ام.
_ نامدار، نامدار؛ من… همه چیز رو میدونم!

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت صد و چهل و دوم»
دست‌های نامدار روی گونه‌هام خشک شد و نگاهش ثابت موند.
_ چی؟
مبهوت بود، خیلی! با ادامه‌ی حرفم، بهتش رو بیشتر کردم.
_ من، من خبر دارم اینجا چه خبره نامدار! میدونم بابات داره چیکار میکنه، میدونم شیخ‌های عرب…
نتونستم ادامه بدم؛ بغض توی گلوم نزاشت حرفم رو ادامه بدم و نامدار با اخم و تعجب، فقط به من خیره بود! 
بی‌صدا زدم زیر گریه و نامدار بالاخره به خودش اومد؛ دست‌هاش دوباره روی گونه‌هام تکون خورد و سعی کرد من رو آروم کنه.
_ خیلی خب ویانا؛ ببین من و، من حواسم بهت هست، باشه؟ از چی میترسی؟ آروم باش تروخدا ویانا!
گریه‌ام اوج گرفت و نامدار سراسیمه قدمی ازم فاصله گرفت و دست‌هاش رو از روی گونه‌هام برداشت.
_ لعنتی… لعنتی!
به مقدار کافی کلافه و عصبی بود؛ حالا بیشتر سراسیمگی رو توی رفتار و برخورد‌هاش میدیدم. سمت من برگشت؛ با عجله کیف و گوشیم رو از کنار شیر آب برداشت و دستم رو توی دست دیگه‌اش گرفت.
_ بیا اینجا ویانا، تروخدا گریه نکن. فرار میکنیم، باشه؟
اشک‌هام بند اومد، اما هنوز گونه‌هام خیس بود.
خیره به چهره‌ی نگرانش آروم لب زدم:
_ پس دخترا چی؟
در جا خشک شد؛ کلافه نگاهش رو از من گرفت و زیرلب به کوروشِ لعنتی ناسزا گفت!
کیف و موبایلم رو از دستش گرفتم و قبل از رسیدن به سالن گفتم:
_ به دخترا میگم، باشه؟ فراریشون میدم؛ نامدار، لطفا!
نامدار بی حرف دستم رو گرفت و سمت سالن اصلی رفتیم؛ با پشت دست گونه‌های خیسم رو خشک کردم و از پله‌ها پایین رفتیم.
پشت میز رسیدم و به سرعت، قفل موبایلم رو باز کردم و برای توفان نوشتم:
«توفان، نقشه رو بیخیال. پلیس هارو خبر نکن، خودت هم بدون پول ها از اینجا در برو!»
نگاه توفان متعجب روی من نشست و تند تایپ کرد:
« چی؟ چرا ویا؟ جن گرفتت؟»
نوشتم:
«با نامدار صحبت کردم، نمیخوام از دستش بدم! تحت هیچ شرایطی.»
و تلفن رو روی میز گذاشتم؛ نگاه توفان پر رضایت روی من نشست و مشغول ور رفتن با تلفنش شد؛ با نفس عمیقی سعی کردم آرامشم رو حفظ کنم و با چشم، دنبال دخترها گشتم.
مجلس شلوغ شده بود و اینکه هیچ چیز دستگیرم نمیشد، داشت روانیم میکرد! من اشتباه میکردم یا واقعا دخترها هیچکدومشون توی جمع نبودن؟
ترسیده به اطرافم نگاه کردم؛ نگاه شیخ های روی من تیز بود، خیلی تیز! اما فاصله‌ی کمم با نامدار، خیالم رو از بابت خودم راحت کرده بود.
دو دختر خوش چهره با لباس‌های عربی باز، با تورهای خوشرنگ آویزون کنارلباس ها وارد سالن شدن و رقص حرفه‌ای کمر و سینه‌شون رو همزمان با پلی شدن موزیک عربی شروع کردن.
صدای تشویق شیخ ها بالا رفت و دخترها خندون موهای بلند رها شده‌شون رو تکونی دادن و پایین تنشون رو حرفه‌ای لرزوندن.
مضطرب نگاهم رو از اطرافم گرفتم و به کیف دستی مقابلم دوختم؛ اسلحه‌ی توی کیف، هم خیالم رو راحت میکرد و هم ترس به دلم می‌انداخت! حالا که دیگه نقشه‌ام رو به هم ریخته بودم، نیازی به اسلحه‌ام بود؟
باز به اطرافم نگاه کردم؛ به جز رقص رقاصه های حرفه‌ای و نگاه‌های تیز و پر هوس شیخ‌های چندش، هیچ چیز جلوی چشم‌هام نبود!
لعنتی، چرا دخترهارو نمیدیدم؟ چرا هیچکس جلوی چشمم نبود؟
دیگه حتی کوروش رو هم توی جمعیت نمیدیدم و حس میکردم هرلحظه ممکنه پخش زمین بشم!
گوشی روی میز لرزید؛ چندین بار پشت سرهم، و باعث شد همزمان با برداشتنش، به توفان نگاه کنم! ترسیده بود، چرا؟ مگه نقشه‌ رو به هم نزده بودیم؟
گوشی رو باز کردم.
«ویا پلیس‌ها اومدن!»
بدون اینکه جواب پیامش رو بدم فقط با چشم‌های از حدقه بیرون زده بهش نگاه کردم!
گوشی باز میون دست‌هام لرزید.
«ویانا دیر خبردادی، بچه‌ها پلیس هارو خبرکرده بودن!»
با وجود صدای بلند موزیک، هیچ صدایی از بیرون عمارت به گوش نمیرسید؛ ترسیده کیفم رو برداشتم و بازوی نامدار رو گرفتم؛ نگاهش از مرد مقابلش گرفته شد و به منِ ترسیده نگاه کرد.
_ نامدار، بیا بریم!
اخم‌داشت، اما هنوز متعجب بود.
_ ویا دارم صحبت میکنم؛ قرار شد دختر هارو هم با خودمون ببریم.
قبل از اینکه فرصت کنم جواب نامدار رو بدم، موزیکِ بلند کاملا قطع شد و دخترها رو میون رقصشون متعجب کردن!
بادیگارد هیکلی و قدبلند سراسیمه و نفس زنون داخل عمارت اومد و تقریبا فریاد زد:
_ الشرطة قادمة! «پلیس ها اومدن!»

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت صد و چهل و سوم»
دستم دور بازوی نامدار محکم شد؛ متعجب به من نگاه کرد و شیخ ها ترسیده و بهتره بگم وحشت زده، از جا بلندشدن و هرکدوم به شکلی سعی کردن در برن!
صدای آژیر پلیس بالاخره به گوش رسید و زیرلب گفتم:
_ شت!
بی‌توجه به مرد مقابل نامدار، دستش رو کشیدم و سمت یکی از در های توی سالن دوییدم.
_ ویا، چیکارمیکنی؟
بهش نگاه کردم؛ موهام به هم ریخته بود و چهره‌ام، کلافگی رو فریاد میزد! کوروش به هیچ‌جام نبود، ولی نمیخواستم پای نامدار هم گیر بشه.
_ نامدار، باید فرار کنیم!
لحظه‌ی آخر با توفان چشم تو چشم شدم؛ خیلی حرفه‌ای از زیر دست شیخ‌ها کنار رفت و از یکی از پنجره‌های سمت پشت عمارت پایین پرید!
بدون اینکه درب اتاق مقابلم رو بازکنم من هم همراه با نامدار به همون سمت دوییدم و لحظه‌ی آخر، بازوی برهنه‌ام توسط یکی از شکم گنده‌های دشداشه پوش کشیده شد!
نامدار بی فکر سمتش هجوم برد و من با جیغ بلندی، نامدار رو عقب کشیدم؛ به نظر نمیومد، اما مرتیکه زور زیادی داشت و بیخیالِ من نمیشد! کل مجلس رو حواسم بهش بود؛ چشم از من برنمیداشت و حالا هم توی این موقعیت، میخواست من رو ببره! لابد کوروش حرومزاده قول من رو بهش داده بود.
اولین کاری که به ذهنم رسید رو انجام دادم و در یک حرکت، با بیرون اوردن اسلحه از توی کیفم، اون رو سمت شیخِ مقابلم گرفتم!
چشم‌هاش از حدقه بیرون زد و ترسیده قدمی عقب رفت؛ پر حرص با سینه‌ای که از خشم بالا و پایین میشد اسلحه رو سمت تموم شیخ‌ها چرخوندم و به نامدارِ مبهوت تر از همیشه نگاه کردم!
نگاهش بین من و اسلحه‌ی توی دستم میچرخید و کم مونده بود از تعجب سکته کنه! با چشم به پنجره‌ی بالای سرمون اشاره کردم.
_ برو نامدار، من میام!
نامدار خشمگین بازوم رو توی دست گرفت؛ هرلحظه صدای آژیر پلیس نزدیکتر میشد!
_ چه چرت و پرتی میگی ویا؟ من تورو ول میکنم برم؟
اسلحه‌ی توی دستم رو مقابلش تکون دادم و جیغ زدم:
_ برو نامدار؛ من تا وقتی این توی دستمه هیچ بلایی سرم نمیاد!
بی‌توجه بازوم رو سمت پنجره کشید و من رو بلند کرد تا از پنجره بالا برم.
_ نامدار من رو بزار پایین، نمیتونم اجازه بدم دخترا توی این وضعیت بمونن!
عصبی بود، خیلی! کم مونده بود کله‌ام رو بکنه.
_ گمشو برو بیرون ویانا! رو مغزم راه نرو، چه فکری با خودت کردی؟ اگه بری میتونی نجاتشون بدی؟ واقعا اینطور فکرمیکنی؟
ناچار لبه‌ی پنجره رو گرفتم و خودم رو بالا کشیدم؛ اگر یه کلمه‌ی دیگه حرف میزدم، نامدار جرم میداد. به پایین نگاه کردم؛ ای وای! ارتفاع زیاد نبود، اما من با این کفش‌های پاشنه بلند، دقیقا چطور باید میپریدم؟
بی فکر داد زدم:
_ بلنده نامدار، نمیتونم!
_ بپر ویا؛ نمیتونم اول خودم برم و تورو اون سمتِ دیوار پیش این حرومی‌ها ول کنم، مجبوریم!
چشم ‌هام رو بستم و در یک حرکت خودم رو رها کردم؛ جیغم رو توی گلوم خفه کردم، کف دست و زانوی چپم محکم با زمین برخورد کرده بود!
نامدار سریع تر از چیزی که فکرمیکردم خودش رو بالا کشید و پایین پرید؛ نگاهش روی من سراسیمه بود و عصبی، هنوز هم متوجه نشده بود چه اتفاقی درحال رخ دادنه!
نگاهش روی زانوی خونی شده‌ام چرخید و با نزدیک شدن صدای پلیس ها، فقط بی فکر دستش رو گرفتم و بی توجه به درد پام، سمت پشت عمارت دوییدیم!
یکی از پلیس هارو دیدیم و ترسیده، پشت دیوار قایم شدم؛ نامدار به سرعت اسلحه‌رو از دستم گرفت و اون رو پشت کمرش، زیر کت قایم کرد.
نفس زنون به هم نگاه کردیم؛ چهره‌ی هردومون پر بود از ترس و تعجب؛ نامدار اما، بیشتر از همه خشم داشت! عین همیشه.
سینه‌ام از نفس نفس های زیاد میسوخت؛ کمی به پایین خم شدم و دست‌هام رو روی زانوهام گذشتم؛ زانوی چپم درد گرفت و همزمان با درهم رفتن چهره‌ام، دست خونی شده‌ام رو بالا آوردم.
دست نامدار جلو اومد و بدون توجه به خونی بودن دستم، اون رو توی دست گرفت؛ بهش نگاه کردم، همچنان نگرانم بود، شرمنده شده بودم! پای نامدار گیر نشده بود، اما من بودم که کل تایم برای نامدارو پدرش نقشه کشیده بودم.
_ نقشه‌ی تو بود، نه؟
صدای آژیر‌ها در نزدیکترین حالت ممکن بود؛ صدای داد و بیداد مردها به زبان عربی، آژیرپلیس، لحن گرفته و خشمگین نامدار؛ و پولی که همچنان توی گاوصندوق ها بود و توفان دست خالی از عمارت خارج شده بود، اون هم به دستور خودم! این چیزی بود که من میخواستم؟ نه! من تمام نقشه‌ام سرقت پول‌های کوروش کبیر بود، و گیر انداختن خودش و پسرش؛ حالا کوروش گیر افتاده بود، اما من نامدار رو از دست پلیس ها نجات داده بودم و تمام وجودم برای اون نگران بود!
سوالش همراه با خشم نبود؛ تمام وجودش در انتظار بود تا جواب سوالش «نه» باشه؛ عجز داشت، خشمگین نبود؛ نامدار مقابل من ابداً خشمگین نبود!
گرفته گفتم:
_ چی؟
کلافه بود و منتظر.
_ ویا خودت میدونی منظورم چیه؛ نقشه‌ات از همون اول همین بود، نه؟ تموم اتفاقات امشب، نقشه‌ی تو بود؟
فقط بهش نگاه کردم؛ غم نگاهم باعث شد نامدار مبهوت و البته کلافه به پیشونیش دست بکشه و مشغول قدم زدن بشه.
_ ویانا؛ وای ویانا…
سمتم برگشت؛ اینبار توی رفتارهاش علاوه بر تعجب و نگرانی، کمی هم خشم دیدم.
_ ویانا داری چیکار میکنی؟ اصلا تو چه‌کاره‌ای، ها؟ خلافکاری؟ کلاهبرداری؟ ویانا جواب من رو بده! من کل این چندماه هرروز و هرروز بهت نزدیکتر شدم، بهت علاقه‌مند تر شدم؛ فکرمیکردم یه دختر مظلوم و عادی هستی عین باقی دخترها! 
اسلحه رو از پشت کمرش بیرون کشید و جلوی چشم‌های پشیمون و اشکیم تکون داد.
_ ویا این چه کوفتیه؟ تو چرا باید اسلحه داشته باشی؟ ویانا من حتی نمیدونم تو چیکاره‌ای! دارم دیوونه میشم…

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت صد و چهل و چهارم»
دوباره مشغول راه رفتن شد و زیرلب حرف‌زدن‌هاش داشت دیوونه‌ام میکرد. جلو رفتم و دستش رو توی دستم گرفتم؛ بهم نگاه کرد، نگاهم پر از پشیمونی بود!
_ نامدار من فقط میخواستم جلوی کار بابات رو بگیرم!
اینبار فریاد زد:
_ مگه من تونستم بگیرم که تو بتونی؟ ویانا چرا فکر کردی جلوی این آدم‌ هارو گرفتن کار آسونیه؟ اصلا تو چرا باید وارد همچین کار‌هایی بشی؟ تو ظریفی، لطیفی، این کارها بهت میاد؟ البته، تا قبل از این توی ذهنم اینطوری بودی!
توی جام ثابت موندم و دستم از دست نامدار جدا شد؛ نگاه ثابت شده و مبهوتم رو که روی خودش دید، اینبار آروم تر گفت:
_ میرسونمت هتل؛ بلیط بگیر برگرد ایران!
ناباور اسمش رو صدا زدم.
_ نامدار!
باز بهم نگاه کرد؛ اخم داشت، خیلی زیاد. سمت ماشینش رفت و با کنار زدن بهتم، لنگ لنگان پشت سرش به راه افتادم؛ چیزی که ازش میترسیدم پیش اومده بود… نامدار رو از دست داده بودم؟
وارد ماشین شدم و نامدار در ماشین رو محکم به هم کوبید!
از پشت عمارت دور از چشم پلیس ها، از اونجا دورشدیم و سمت هتل حرکت کردیم؛ نامدار با اخم های حسابی درهمش پرسرعت سمت هتل میروند و من لال شده به صندلی چسبیده بودم! زانوی چپم حسابی میسوخت و کف دست‌هام هم همینطور.
مدام اشک‌های لجوجم رو قبل از رسیدن به روی گونه‌ام، با پشت دست کنار میزدم و نامدار به طرز وحشتناکی با ماشین ویراژ میرفت!
تا رسیدن به هتل رسماً سکته کردم و نامدار، ماشین رو با صدای بدی جلوی هتل نگه داشت. بی‌حرف عصبی و سریع از ماشین پیاده شد و من هم بلافاصله از ماشین پایین اومدم؛ گوشی توی دستم لرزید، توفان بود!
«ویا رفتی هتل؟ یک ساعت دیگه فرودگاه باش، باید تا قبل از اینکه برامون دردسر بشه برگردیم.»
نفسم رو سنگین از سینه‌ام بیرون فرستادم؛ نامدار بی ‌توجه به من وارد هتل شده بود و من همچنان، کنار ماشین ایستاده بودم.
کمی لنگ زدم تا با زانوی خونی به لابی هتل برسم؛ خودم رو روی کاناپه‌ی مخملی رها کردم و برای توفان باشه‌ای نوشتم. 
نامدار چیکارمیکرد؟ اگر مجبورمیشد بیشتر دبی بمونه و براش دردسرساز میشد چی؟
ویانا، اگرهم نامدار توی دردسر بیوفته، باعث و بانیش خودتی!
پشیمون از کاری که کردم دست به پیشونیم کشیدم و همراه با کیف و تلفنم، وارد اسانسور شدم تا به اتاق برم و وسایلم رو جمع کنم.
حین جمع کردن وسایلم بی‌صدا فقط گریه کردم و اشک‌هام قطره قطره روی لباس‌های توی چمدون ریخت؛ دروغ چرا؟ پشیمون بودم؛ اگر پشیمون نبودم لحظه‌ی آخر نظرم رو عوض نمیکردم.
لباسم رو با شلوار و لباس ساده‌ای تعویض کردم و بدون سروصدا از هتل خارج شدم؛ حتی میکاپ به هم ریخته‌ی روی صورتم هم پاک نکردم و موهای پریشونم رو شونه نزدم!
خون کف دست‌هام خشک شده بود و من با چمدون توی دستم، جلوی هتل ایستاده بودم.
به عقب برگشتم؛ چیه ویا؟ هنوز منتظری نامدار بیاد سراغت؟ چرا فکرکردی بعد از اون همه گوه خوری هنوز هم به فکرته؟
نگاهم رو از داخل هتل گرفتم و پله‌هارو پایین اومدم؛ سوار اولین تاکسی شدم و مقصدم کاملا مشخص بود؛ فرودگاه!
تا خود فرودگاه روی صندلی عقب تاکسی بی‌صدا اشک ریختم و گونه‌های خیسم رو با پشت دست پاک کردم؛ توفان کمی اون‌طرف تر ایستاده بود و به محض رسیدن من، جلو اومد و قبل از من چمدون رو از راننده تاکسی تحویل گرفت.
از راننده تشکرکرد و منِ لال شده با چهره‌ی بی روح و چشم‌های سرخ شده‌ام رو پشت سر خودش کشید؛ زانوم درد میکرد و مدام به شلوار جین توی پام کشیده میشد، اما تمام درد و آزارم از بابت دوری از نامدار بود!
توفان من رو روی یکی از صندلی های فرودگاه نشوند و چهره‌ی بی روح و خسته‌ام رو میون دست‌هاش گرفت؛ نگاهش نگران بود و پریشون.
_ ویا، این چه سر و وضعیه؟
به زانوم نگاه کرد.
_ شلوارت خونی شده!
چطور متوجهش نشده بودم؟
همچنان لال شده بهش نگاه کردم که ازم دور شد و سعی کرد پاچه‌ی شلوارم رو بالا بده.
_ شلوارت اونقدر گشاد نیست که بتونم پاچه‌ات رو بالا بکشم! چیکارکردی با خودت؟ کف دست‌هات چرا زخمه؟
همچنان پوکر‌فیس بهش خیره بودم؛ کم مونده بود از کلافگی و نگرانی بکوبه توی صورتم!
شماره پروازمون رو خوندن و توفان کلافه من رو از روی صندلی بلند کرد و چمدون‌هامون رو توی هر دو دستش گرفت.
_ به من تکیه بده ویانا.
خوب بودم؛ حداقل درد پام دردی نبود که اذیتم کنه.
درکنارش راه افتادم و وارد هواپیما شدیم؛ تمام حواس توفان سمت من بود و حتی توی هواپیما هم مدام حالم رو میپرسید، و من عین مرده ها فقط بهش نگاه میکردم.
روی شونه‌ی توفان خوابم برد و متوجه نشدم چقدر بعد به خاک ایران رسیدیم. هوا هنوز تاریک بود؛ با همون سر و وضع از هواپیما پیاده شدم و حالا علاوه بر گیجی قبل از خوابم، گیج تر هم شده بودم!
در اولین فرصت به سر و وضعم گیر دادن و توفان به سرعت شالی از داخل چمدونم بیرون کشید و روی موهام انداخت؛ خداروشکر لباس و شلوارم مناسب بود.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت صد و چهل و پنجم»
با یکی از تاکسی های فرودگاه مستقیم به خونه رفتیم و به محض رسیدن، خودم رو روی اولین کاناپه رها کردم؛ دیروقت بود و همه خواب بودن؛ فقط نورهای هالوژن توی پذیرایی روشن بود و حتی پیام روی کاناپه‌ی اون سمت خوابش برده بود!
توفان بی سروصدا چمدون هارو داخل آورد و سمت من خم شد تا صداش پیام رو بیدار نکنه.
_ ویا پاشو برو توی اتاقت بخواب، اینجا کمرت اذیت میشه.
عین بچه ها به خودم پیچیدم و بالاخره به حرف اومدم.
_ گند زدم توف؛ گند زدم…
هذیون میگفتم؛ اشک‌هام روی گونه‌هام میریخت و مدام تکرار میکردم:
_ گند زدم؛ خراب کردم!
توفان سعی کرد آرومم کنه؛ با نگاهی به پیام کنارم روی کاناپه نشست و شونه‌هام رو توی دستش گرفت.
_ آروم باش ویانا؛ تقصیر تو نیست!
اینبار بلند زیر گریه زدم.
_ نه! همش تقصیر منه.
صدای هق هق‌هام بلندشد و علاوه بر بیدارشدن پیام بیچاره، آهو هم با چهره‌ی خواب آلود از اتاق بیرون اومد و برق پذیرایی رو روشن کرد.
_ چیشده؟ چخبره اینجا؟
پیام روی مبل نشست و به چشم‌هاش دست کشید.
_ ویانا! خوبی؟
جلوی چشم‌هام رو گرفتم و عین بچه‌ها گریه کردم.
_ همش تقصیر منه؛ گند زدم تو همه چیز!
توفان بیچاره من رو بغل کرد و سعی کرد با حرف‌هاش آرومم کنه.
_ ویا عزیزم آروم باش لطفا! تو که پشیمون شدی لحظه‌ی آخر، دلت نمیخواست اینطوری بشه، مگه نه؟
مقابل صورتم رو گرفتم و دوباره گریه از سر دادم؛ آهو و پیام و توفان بیچاره پریشون به هم نگاه میکردن و من، عین دیوونه ها گریه میکردم و فقط تکرار میکردم:
_ تقصیر منه؛ گند زدم!
با آرایش پخش شده روی صورتم و موهای ژولیده و زانوی خونیم و کف دست‌های زخم شده‌ام، از بابت گندی که کل این چندماه رو براش برنامه ریخته بودم و حالا پیش اومده بود، اشک ریختم و آهو و پیام و توفان، بی حرف فقط به هم نگاه میکردن.
نامدار رو دوست داشتم؛ شاید برای اولین بار، توی زندگیم از یه نفر واقعا خوشم اومده بود! 
نه مثل عشق الکی و پیش و پا افتاده‌ام به مهراد؛ نه مثل بچه بازی و رگ زدنم بعد از ترک شدنم از سوی مهراد. عشقم به نامدار، واقعی بود؛ عاقلانه بود، بالغانه بود.
دوستش داشتم؛ اونقدری که از خیرِ پول زیاد پیشِ روم بگذرم و طرفم رو ترجیح بدم! باورم نمیشد، اما ذره‌ای از بابت از دست دادنِ پول ها پشیمون نبودم. من، منِ همیشه حریص، حالا تمام فکر و ذکرم سمت نامدار کبیر بود، نه تراول های توی گاوصندوق کوروش!
تنها حرف‌های نامدار بود که توی سرم میپیچید و هرلحظه من رو از کارم پشیمون میکرد؛ اونقدر پشیمون که حتی نتونم به این فکرکنم که شاید واقعا من مقصر نباشم.
مقصر که بودم، اما من لحظه‌ی آخر ابراز پشیمونی کرده بودم! اگر همچنان میخواستم این موضوع پیش بیاد، لااقل پول هارو برمیداشتم؛ عشقم به نامدار اجازه نداد قبولش کنم و به توفان اطلاع داده بودم که کنسلش کنه، اما اقدامم کمی دیربود!
آیا همچنان من مقصر بودم؟ اصلا طرز فکر نامدار راجع به من چی بود؟ اگه هیچوقتِ دیگه حتی توی چشم‌هام هم نگاه نمیکرد چی؟ اصلا اگه اخراجم کرد چی؟
نامدار برام مهم بود؛ حتی از جونم هم بیشتر، اما حالا قراربود اوضاع چطور پیش بره؟ همچنان نگاه نامدار همونطور به من عاشقانه خواهد بود؟
***
«سه ماه بعد»
چندروز قبل از عید*
کلافه موهام رو پشت گوش فرستادم و شال روی شونه افتاده‌ام رو همونطور رها کردم؛ جاوید با خنده خطاب به چهره‌ی کلافه‌ام پرونده‌های رنگی رو به دستم داد و با چشم به درب اتاق نامدار اشاره کرد.
_ برو ببینم چه میکنی!
کلافه با همون پروژه‌های سنگین توی دستم پا به زمین کوبیدم.
_ ولی من فقط چندروز مرخصی میخوام، انقدر سخته؟
جاوید خندان شونه بالا انداخت.
_ من مقصر نیستم خانوم! نامداره دیگه؛ خودت بهتر میشناسیش. سرِ مرخصی حساسه!
کلافه قرنیه چشم‌هام رو توی کاسه چرخوندم.
_ اون هم برای منی که نامدار حتی چشم دیدنم رو نداره!
خنده روی لبش کمرنگ شد؛ طی این چندماه، تقریبا هزارمین باری بود که سعی داشت قانعم کنه که اینطور نیست!
_ خودت هم میدونی چقدر برای نامدار مهمی؛ فقط بعد از اون موضوع، هنوز دلش صاف نشده! 
طلبکار به جاویدِ امیدوار نگاه کردم.
_ کِی قراره دلش صاف بشه؟ از سه ماه قبل من چندبار سعی کردم پا پیش بزارم و معذرت خواهی کنم؟ داریم وارد سال جدید میشیم جاوید! درست نیست با دلخوری همراه باشه.
جاوید دستش رو روی شونه‌ام گذاشت و من رو سمت اتاق راهنمایی کرد.
_ غر نزن ویانا خانوم؛ ببخشیدا، ولی معذرت خواهیت به درد خودت میخورد! حالا هم سعی کن به بهونه‌ی پرونده ها یکم نرم تر باهاش صحبت کنی و بحث مرخصی رو پیش بکشی.
خیره به چهره‌ی زهرمارم با دوتا انگشت‌هاش روی صورتش طرح لبخند دراورد و ازم خواست کمی لبخند به لب وارد اتاق نامدار بشم.
بعد از در زدن، در رو برام باز کرد و من با دست‌های پُر وارد شدم!
جاوید زرنگ سریع در رو پشت سرش بست و من موندم و کلی پرونده‌ی توی دستم وسط اتاق نامدار کبیر، اون هم با چهره‌ی پر اخم و نگاه سنگینش!
با نگاه به پرونده های توی دستم باز به مانیتور مقابلش خیره شد.
_ آرامش توی این شرکت وجود نداره؟
عینک جدید دور مشکی جذاب و مردونه‌ی روی چشمش باعث شد عین خنگ ها فقط بهش زل بزنم؛ نگاهش رو از مانیتور گرفت و همونطور اخمو بهم خیره موند.
با دست به پرونده‌های توی دستم اشاره کرد.
_ این ها رو میگم؛ آرامش نباید بیاره احیاناً؟
بالاخره چندقدم جلو رفتم و صدام از ته چاه بیرون اومد.
_ کار داشت.
بالاخره دستش رو جلو آورد و من سعی کردم بی‌توجه به فتیش دست بسیاری که نسبت به نامدار داشتم، پرونده‌هارو بهش بدم.
ساعت زمینه مشکی کادو تولدش، طی تمام این سه ماه روی مچ دست چپش بسته شده بود و رفتارهاش با من، تماما من رو وارد دوراهی میکرد!
اگر انقدر دوست نداری چشمت به من بیوفته، پس چرا کادویی که برای تولدت گرفتم مدام توی دستته لعنتی؟

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت صد و چهل و ششم»
با همون عینک طبی دورمشکی جذاب روی چشمش و اخم‌های عمیق درهمش، مشغول ور رفتن با پرونده های پوشه‌رنگی شد و من معذب، دست‌هام رو پشت سرم درهم قفل کردم.
_ میشه یه چیزی بگم؟
به چهره‌ی مظلوم شده‌ام نگاه کرد و با مکث کوتاهی دوباره نگاهش سمت پرونده‌ها رفت.
_ بگو ویانا.
نگاهم رو سرتاسر اتاقم چرخوندم و سوال تکراریم رو پرسیدم:
_ میشه چندروز بهم مرخصی بدی؟
نگاه جدی و وحشتناکش از بالای عینک لالم کرد؛ تقریبا پنجمین باری بود که طی این چندوقت این سوال رو ازش میپرسیدم و جوابش هربار نه بود!
اینبار حتی جوابم رو هم نداد؛ کلافه نفسم رو عمیق از سینه‌ام بیرون فرستادم و طلبکارانه گفتم:
_ کلاً یک هفته مونده به عید! چرا تعطیلمون نمیکنی؟ برنامه‌ی سفر چیدن دوست‌هام، ویلا گرفتن شمال!
اینبار مستقیم بهم نگاه کرد و کامل پرونده‌هارو کنار گذاشت؛ لحنش جدی بود و خشک، برخلاف همیشه.
_ پروژه‌ی سنگینی دستمونه، متوجه هستی؟ توهم یکی از مدل‌های همون پروژه‌ای؛ دوروز آخر تعطیلتون میکنم برو شمال، الان حرفش هم نزن!
با لب‌های آویزون شده بهش نگاه کردم.
_ دوروز قبل؟
حسابی از دستم کلافه شده بود! پرونده ها رو باز به دستم داد و به درب اتاق اشاره کرد.
_ بله، دوروز؛ این ها رو هم الان تحویل بده به آرامش بگو پرونده درست کردنش به درد عمش میخوره، نصفشون ناقصه!
پکر شده پرونده هارو توی دست گرفتم تا از اتاق خارج بشم؛ نامدار بی‌توجه به من، اخمو مشغول ور رفتن با سیستم مقابلش شد و در با ضربه‌ی کوتاهی، بازشد.
جاوید خندون و نیکانِ خندون تر بدون تعارف داخل اومدن و نگاهشون اول روی من چرخید؛ نیکان با چشم به نامدار اشاره کرد، کنجکاو بود ببینه موفق به مرخصی گرفتن شدم یا نه!
طلبکارانه سرم رو به نشونه‌ی نه تکون دادم و نیکانِ کثافت به حال و روزم خندید؛ نامدار با نگاه جدیش به هردونفرشون، با دست به من اشاره کرد و خطاب به جاوید گفت:
_ ویانا رو ببرید پیش آرامش؛ دوساعته اینجا خشک شده!
عصبی بهش نگاه کردم که جاوید با خنده جلو اومد و من رو سمت درب اتاق راهنمایی کرد؛ قبل از اینکه خارج بشم تلاش آخرم رو کردم:
_ چرا هرروز شات نمیگیری که کار های پروژه زودتر تموم بشه؟
نامدار عصبی بهم نگاه کرد.
_ ویانا متوجه نیستی چه پروژه‌ی سنگینی دستمونه!
کلافه و خشمگین با قدم‌های محکم دست جاوید رو پس زدم و از اتاق خارج شدم؛ پروژه‌های رنگی رو روی میز آرامش، کنار سیستمش گذاشتم و با همون چهره‌ی درهم گفتم:
_ جناب رئیس زهرماره! ازت شاکیه، البته از همه شاکیه! گفت نصف پرونده‌ها ناقصه، تا نیومده کنایه بارونت کنه درستشون کن.
آرامش آروم و کوتاه به حرص خوردن‌هام خندید و من دست به سینه و اخمو، به میزش تکیه دادم. نامدار طی این سه ماه دیوونه‌ام کرده بود!
رفتار‌های همیشه سنگین و بدش، لحن صدای بلندش توی شرکت، داد زدن‌هاش سر همه‌ی کارکن ها، بی‌توجهی‌هاش، همه و همه داشت من رو دیوونه‌تر از قبل میکرد.
باهاش حرف زده بودم؛ اما از همون روز اول بعد از سفر دبی، کاملا لال شده بود! دیگه حتی سرم داد هم نزده بود؛ نامدار تماماً نسبت به من بی‌حس شده بود!
فقط گفته بود از بابت زندان رفتن پدرش پشیمون نیست و اون باید تنبیه میشده، اما گول خوردنش از سمتِ من، حسابی براش سنگین تموم شده بود.
هنوز هم نمیتونست بپذیره که اون کار درواقع کارِ من بوده و چطور سرشون کلاه گذاشته بودم!
بهش حق میدادم؛ اما من طی این مدت‌ها بارها سعی داشتم قدم پیش بزارم تا نامدار کمی نرم بشه.
چندروزی گذشت؛ پروژه واقعا پروژه‌ی سنگینی بود و حتی اینبار برخلاف یک یا دو مدل، پنج مدل داشت!
یکی از مدل‌ها من بودم و حتی با وجود اینکه تنها مدلِ پروژه‌ نبودم، تعداد زیاد شات ها حسابی خسته‌ام کرده بود!
بارونیِ بلند کلاسیک نسکافه‌ای رنگ و مینی اسکارف همرنگش که بخشی از پروژه بود رو با شومیز و شلوارِ کرم قهوه‌ایِ خودم تعویض کردم و روی یکی از صندلی‌های اتاق گریم نشستم تا کفش‌های خودم رو بپوشم.
کمی مچ‌ پاهای خسته شده‌ام رو ماساژ دادم و کفش‌های پاشنه پنج سانتی خودم رو پوشیدم؛ شال شیری رنگ رو روی موهام انداختم و از پشت بهش گره‌ای زدم تا توی دست و پام نباشه، هرچند موهای کرلی شده‌ی بازم بیشتر توی دست و پام بود.
میکاپ پروژه‌ خداروشکر لایت و سبک بود و نیازی به پاک کردن نداشت؛ باقی مدل ها به جز من و یک نفر همچنان مشغول عکاسی بودن و اتاق گریم و عکاسی از شلوغی نزدیک بود بترکه!
وارد اتاق عکاسی شدم و به یکی از پایه‌ها تکیه دادم؛ موهای چتری زده‌ام رو کنار زدم و خیره به نامدارِ اخمو و جدی با ساعتِ توی دستش، لبخند پر تاسفی زدم.
نگاهم روی دست‌هاش ثابت موند؛ دلم برای فشرده شدن میون دست‌های همیشه هوس برانگیزش تنگ شد!
در آغوش گرفته شدن با اون دست‌ها، چیزی بود که هیچوقت قدرش رو نمیدونستم و هیچوقت هم فکر نمیکردم انقدر دلتنگ چنین چیز کوچیکی از سمت نامدار بشم.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت صد و چهل و هفتم»
لبخند روی لبم کمرنگ شد و نگاهم رو پایین انداختم؛ این روزها کم کم نامدار باید شرکت رو تعطیل میکرد و من واقعا نمیدونستم بالاخره باید خوشحال بشم و با بچه‌ها به شمال بریم، یا اینکه از دلتنگی نامدار دق کنم؟
کلافه و بدون لبخند از میون جمعیت اتاق عکاسی گذاشتم و وارد فضای اصلی و خلوت شرکت شدم؛ تایم کاری تموم شده و بود و من هم شات ‌هام رو گرفته بودم، به نظر میومد بتونم برم.
کیف و باقی وسایلم رو از روی میز آرامش برداشتم و قبل از اینکه به عقب برگردم، صدای آشنایی اسمم رو صدا زد!
به سرعت به سمت صدا برگشتم؛ نامدار بود، با چهره‌ی جدی و موهای کمی بلندشده اما ته ریش‌های مرتبش؛ پیرهن مردونه‌ی اتو خورده‌ی مشکی با راه راه‌های درشت سورمه‌ای و آستین های همیشه بالا زده، و البته ساعت توی دستش!
کیف توی دستم خشک شد و نامدار قدمی جلو اومد.
_ از امروز تعطیلید، میتونی بری شمال!
فقط همونطور بهش خیره موندم؛ انتظارش رو نداشت، کمی پوزخند زد.
_ چیه؟ مگه خودت کل هفته‌ی پیش رو تلاش نکردی از من مرخصی بگیری؟ چرا خوشحال نیستی؟
بالاخره تکون خوردم؛ نگاهم رو پایین انداختم و بند کیف رو میون هردو دستم فشردم.
_ هستم… هستم!
نگاهم بالا اومد؛ لب زد:
_ مطمئنی؟
جواب حرفش رو ندادم؛ جدی بهم خیره موند و آروم سری تکون دادم. بی حس جواب داد:
_ خیلی خب؛ خوش بگذره.
و بی مقدمه حرفی ازم دورشد و سمت اتاق عکاسی قدم تند کرد!
بی‌مقدمه تر درست وسط شرکت اسمش رو داد زدم.
_ نامدار!
موند؛ اما برنگشت! دوقدم جلوتر رفتم، صدای پاشنه‌های کفشم باعث شد سمتم برگرده.
جلو رفتم و بالاخره بهش رسیدم؛ زمزمه‌وار گفتم:
_ نیستم!
ابروهاش بیشتر درهم رفت.
_ چی؟
_ نیستم؛ مطمئن نیستم!
نگاه نامدار همچنان اخمو بود؛ اینبار اما به جای اینکه نگاهش رو بگیره یا حتی بخواد بزاره و بره، همونطور پر اخم بهم خیره موند و من قدمی جلوتر رفتم؛ درکمال تعجب با یه حرکت آنی نامدار اخمو رو در آغوش گرفتم و پشت گوشش گفتم:
_ عیدت مبارک!
اصلا انتظارش رو نداشتم، اصلا؛ اما دست‌های نامدار با مکث و تردید زیادی دور کمرم نه چندان محکم قفل شد و متقابلا گفت:
_ عید توام مبارک.
لبخند کمرنگ‌گوشه‌ی لبم نشست و از آغوشش بیرون اومدم؛ رنگ نگاهش تغییری نکرده بود، حداقل ذره‌ای به اون نگاه‌های همیشه عاشقانه‌اش ابداً شبیه نبود!
کیف رو میون دست‌هام جا به جا کردم و به سختی نگاهم رو از نامدار گرفتم؛ قدم‌هام سمت درب شرکت سنگین بود و دلم نمیخواست ازش دور بشم، کل عید رو قراربود دلتنگی بکشم؟
بالاخره از شرکت خارج شدم و هوای تقریبا بهاری به ریه‌هام رسید؛ خوشحال نبودم اما! پکر با لب‌های آویزون سوار ماشین شدم و تا خود خونه رو در آروم ترین حالت ممکن روندم؛ حتی حوصله‌ی سیگار آتیش زدن هم نداشتم.
کلید رو توی قفل چرخوندم و وارد شدم؛ بچه‌ها مثل همیشه گرم سلام کردن و همه توی پذیرایی حضور داشتن، به جز یک نفر! مهرادِ نچسب و مزاحم.
بر اساس عادت همیشگیم، کفش‌هام رو در نیاوردم و همونطور خودم رو روی اولین کاناپه رها کردم؛ توفان دست از ظرف شستن برداشت و همونطور که دست‌هاش رو با حوله‌ی کوچیکی خشک میکرد سمت من اومد.
_ چرا انقدر پکری؟ نامدار امروز هم بهت مرخصی نداد؟
به پیشونیم دست کشیدم؛ خسته بودم.
_ تعطیلمون کرد تا بعد از عید!
سرور با ذوق دسته‌ی پلی استیشن رو کنار انداخت.
_ ایول! امشب راه بیوفتیم سمت شمال پس.
توفان انگشت اشاره‌اش رو به نشونه‌ی سکوت مقابل بینیش قرار داد.
_ ببند سرور! ویلارو گرفتم واسه‌ی فردا، چخبره از امشب؟
سرور پکر مشت‌هاش رو به نشمین‌گاه کاناپه‌ای که روش نشسته بود کوبید.
_ خب یه جور راه بیوفتیم صبح اونجا باشیم دیگه!
این وسط فقط من و پیام و آهو عین برج زهرمار به بحث سرور و توفان نگاه میکردیم و تقریبا برای هیچکدوممون هیچ اهمیتی نداشت که کِی راه بیوفتیم؛ برای من که حتی مهم نبود که آیا بریم یا نریم! دوری از نامدار قرار بود حسابی آزارم بده.
پیام با دسته‌ی پلی استیشن توی دستش ور میرفت و آهو هر از گاهی با موهای لایت شده‌ی گوجه‌ای کرده‌اش، ملاقه به دست از آشپزخونه بیرون میومد و به بحث میون توفان و سرور نگاه میکرد.
بالاخره شام خوشمزه‌ی آهو آماده شد و من لباس‌هام رو با ست خونگی راحتی تعویض کردم.
پوکر فیس پشت میز نشستم و توفان حین غذا کشیدن خطاب به سرور گفت:
_ فردا صبح راه میوفتیم.
پیام بالاخره عصبانیتش رو نشون داد.
_ بسه دیگه! چه امشب چه فردا صبح؛ این همه بحث داره؟ اصلا فرداشب میریم، خوبه؟
توفان کلافه شده سمت پیام برگشت.
_ پیام زهرمار بازی در نیار دیگه! تو تا اون رویِ سگت و نشون ندی ول کن نیستی نه؟ خب من لابد یه چیزی میدونم که میگم صبح بریم؛ نه تو از من بیرون میکشی نه سرورِ لجباز!

  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت صد و چهل و هشتم»
سرور پر حرص برای توفان زبونش رو بیرون آورد و اولین قاشق از دمپخت رو توی دهانش گذاشت.
پیامِ حواس جمع با قاشق پر توی دستش قبل از اینکه اون رو توی دهانش ببره سمت توفان برگشت:
_ چی میدونی؟ باز قراره چه غلطی کنی؟
توفان کمی دستپاچه شد.
_ وا! چه غلطی؟ با یکی از دوست‌هام اونجا قرار دارم، جرمه؟
آهو هم عین پیام اخمو و طلبکار بهش نگاه کرد و گفت:
_ تو مگه به جز ما دوستی هم داری؟
توفان برای در رفتن از سوال ها دو قاشق پر غذارو همزمان خورد و با اشاره به دهان پُرش از بچه‌ها خواست سوال‌هاشون رو ادامه ندن!
این وسط فقط من لال بودم و بیحوصله و بی اشتها مشغول ور رفتن با غذام بودم؛ نگاه پیام رو مدام روی خودم و ظرف غذای پُر مونده‌ام میدیدم، اما هیچکس هیچ چیزی نمیگفت.
بلااجبار چند قاشق خوردم و ظرف رو نصفه و نیمه رها کردم؛ با تشکر کوتاهی از آهو، از پشت میز بلند شدم و سمت اتاقم رفتم، اما قبل از خارج شدن از پذیرایی پیام اسمم رو صدا زد.
_ ویا!
سمتش برگشتم؛ نگاهش عین چندماه قبل منظوردار نبود! جدی بود و بی منظور.
_ باهات کار دارم؛ میشه نخوابی؟
تنها سری تکون دادم و وارد راهرو‌ی اتاق‌ها شدم؛ راهم رو سمت حمام کج کردم و عین همیشه، بی فکر با لباس‌های توی تنم دوش آب یخ رو باز کردم.
چشم‌هام محکم بسته شد و دست‌هام مشت شد؛ سر تاپام یخ زد اما، به همچین شوکی نیازداشتم.
صدای قدم‌های نزدیکی باعث شد بی‌توجه به آب یخ جاری روی سرم چشم‌هام رو بازکنم؛ پیام بود، با چهره‌ی همیشه جدیش، درست عین نامدار!
مقابلم ایستاد؛ دستش پشت کمرم رفت و دوش آب رو بست.
نفسم تازه بالا اومد و پیام فقط پرسید:
_ خوبی؟
خوب بودم؟ نه! طی این چندماه تمام وجودم پر بود از پشیمونی؛ نگاه‌های سرد نامدار رو که روی خودم میدیدم، حالم از قبل هم بدتر میشد! خوب؟ اصلا خوب نبودم، اصلا.
سر تکون دادم.
_ نه، نیستم.
نگاهش روی چهره‌ام‌ثابت موند؛ غم داشتم، برخلاف همیشه که سعی میکردم غم‌هام رو کناربزنم و خوب به نظر بیام!
_ حس کردم دلت نمیخواد بیای شمال.
نگاهم پایین افتاد.
_ نه اینکه دلم نخواد؛ فقط خیلی حوصله‌ی درست و حسابی ندارم.
_ بخاطر نامداره؟
سوال غیرمنتظره‌اش باعث شد نگاهم بالا بیاد و باز بهش نگاه کنم؛ حسادتی توی چشم‌هاش نبود. نگرانی روهم فریاد نمیزد، چون همیشه جدی بود و بی‌تفاوت! اما میتونستم حدس بزنم به عنوان یک دوست کمی نگران حالمه.
سرتکون دادم؛ پرسید:
_ بهتر نشدین؟
لال شده بودم؛ فقط سرم بود که تکون میخورد.
_ نه.
نفسش رو عمیق از سینه بیرون فرستاد؛ کم کم داشتم از سرمای آب میلرزیدم؛ دستش رو روی شونه‌ام گذاشت و سمت در حمام راهنماییم کرد.
_ برو خشک کن خودت رو؛ یخ زدی!
بی‌ربط گفتم:
_ خوب نمیشه؟
متوجه‌نشد؛ پرسید:
_ چی؟
خل شده بودم؛ حرفم رو کامل کردم.
_ رفتار نامدار با من؛ خوب نمیشه؟
از حرکت ایستاد.
_ ویانا کارت درست نبوده؛ نامدار دوستت داشت، این رو هممون دیدیم! نمیگم الان نداره، ولی با اون کاری که تو کردی، هرکس دیگه‌ای بود طرف رو از جلوی چشم‌هاش کامل محو میکرد! تو هرروز جلوی چشم نامدار توی شرکت رژه میری و اون هم هیچی نمیگه. 
میدونستم، همه‌ی اینارو میدونستم؛ ولی آیا چاره‌ای برای درست کردن موضوع نبود؟
نگاه پشیمونم رو که دید دوباره سعی کرد من رو از حمام خارج کنه.
_ برو ویانا؛ موهات رو خشک کن لباس‌هات هم عوض کن تا سرما نخوردی؛ انقدر هم به این موضوع فکر نکن، فردا صبح هم راه میوفتیم سمت شمال، باشه؟
فقط بهش نگاه کردم و من رو تقریبا از حمام به بیرون هول داد؛ یه سفر با دوست‌های همیشگی و دوست داشتنیم، اما بدون نامدار، قرار بود بهم خوش بگذره یا برعکس؟
***
کلافه عینک آفتابی گربه‌ایم رو از روی موهام برداشتم و مقابل چشم‌هام گذاشتم؛ دست به کمر و طلبکار به توفانِ پر حوصله نگاه کردم و با اشاره به چمدون‌های روی زمین جیغ زدم:
_ چرا انقدر پرحوصله‌ای توفان؟ ساعت هشت شد! ما از ساعت شیش قراربود راه بیوفتیم.
چمدون خردلی رنگ آهو رو توی صندوق عقب جا داد و سمتم برگشت؛ آفتاب عمیق باعث شده بود پوست صورتش از الان سرخ بشه و پیشونیش کاملا از عرق براق بشه.
_ چقدر غر میزنی ویانا! گمشو برو بشین تو ماشین تا من چمدون تو و پیام هم جا بدم که بریم.
برای صدمین بار گفتم:
_ چرا با یه ماشین میخوایم بریم؟ خب ماشین منم ببریم!
توفان بهم خندید.
_ ماشین هومان منظورته؟
به بی‌مزگیش جدی نگاه کردم.
_ حالا هر کوفتی.
پیام از پشت فرمون بیرون اومد و ساعدش رو به سقف ماشین تکیه داد.
_ دوتا ماشین برای چیمونه؟ چمدون‌هارو که جا دادیم، مهراد هم که همراهمون نیست و همه توی ماشین جا میشیمژ
خوشحال از بابت این موضوع کف دست‌هام رو بالا بردم و با صدای بلندی گفتم:
_ خداروشکر!
همشون به حرص خوردن‌های همیشگیم خندیدن و توفان بالاخره من رو متقاعد کرد تا به جای غر زدن بهش، داخل ماشین بشینم و کاری به کارش نداشته باشم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...