هانی بانو 1,260 ارسال شده در 18 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 تیر (ویرایش شده) «پارت چهل و نهم» با مکث کوتاهی از اتاق خارج شد و در رو پشت سرش بست؛ اشکهام بی مقدمه روی گونهام سرازیر شد و پر حرص با گوشهی یقهام پاکشون کردم؛ خشمگین آستین لباس رو محکم تا روی بخیه کشیدم و اشک ها باز هم لجوجانه روی گونهام نشستن. پاکت سیگاری از زیر در به داخل اتاق سُر خورد و متعجب خم شدم و به محض برداشتنش، نگاهم به پشت پاکت خورد: « قول بده همین دو نخ، فقط چون یکم آروم بشی» پاکت رو باز کردم؛ فقط دو نخ سیگار توش بود! میون گریه لبخند کمرنگی گوشهی لبم نشست، هومانِ لعنتی نمیزاشت لحظهای از دستش عصبانی بمونم! *** ساعت شیش و نیم صبح بود که ظرفهای صبحونه رو جمع میکردم و در همون حین آخرین سیگار هومان رو میکشیدم؛ نگاهم لحظهای از صفحهی گوشیم برداشته نمیشد! به امید اینکه شاید نامدار لعنتی دلتنگم میشد و ازم درخواست میکرد تا به شرکت برگردم. ظرف ها رو همونطور نامرتب توی سینک ظرفشویی رها کردم و دستهای خیسم رو با پایین تیشرتم خشک کردم؛ گوشی رو از روی کانتر چنگ زدم و آخرین پک سیگار رو کشیدم و اون رو توی سینک کنار ظرف ها پرت کردم. روی اسم «دست جذاب» کلیک کردم و انگشتهام بارها تایپ کرد و پاک کرد اما در آخر نتونستم غرورم رو کنار بزارم و ازش بخوام که یک امروز رو به شرکت برم! اگر بدون اطلاع دادن میرفتم چی میشد؟ گردنم رو میزد؟ چه کاری از دستش بر میومد اصلا؟ اگر فرصت رو از دست بدم و قبل از برگشت دوباره کبیر بزرگ به دبی به شرکت نرم، پول هم میپره! باید میرفتم، به جهنم که نامدار چه فکری میکرد! رژ قرمز رو نزدیک به چند بار روی لبهام کشیدم و موهام رو اونقدری سفت بستم که دیگه جایی برای سفت تر شدن نداشته باشن؛ به هرحال نامدار موهای دم اسبیم رو دوست داشت! خندون نگاهی از آینه به خودم انداختم و آرایشم رو با هایلایتر و پودرفیکس تکمیل کردم؛ کیف و کفش مشکی لوکسم رو از توی کمد برداشتم و از اتاق خارج شدم. اگر امروز کبیر بزرگ دفتر میبود بی شک گاوم زاییده بود! دبی از رگ گردن هم بهم نزدیک تر بود. ماشین هومان رو برداشتم و تا شرکت رو با لذت گاز دادم؛ مقابل شرکت که از حرکت ایستادم کمی مضطرب شدم، نامدار پدرم رو در میآورد! پروندهام رو همراه با کیف کوچیک زنجیر دار توی دستم گرفتم و همراه با کفشهای پاشنهدارم تق تق کنان وارد شرکت شدم. نامدار با اخم های فوق العاده در هم و موهای کمی به هم ریخته کنار آرامش ایستاده بود و به محض دیدن من، اونقدر شوکه شد که حتی جواب سلامم رو هم نداد! آرامش خندان بهم سلام کرد اما با دیدن چهرهی مبهوت و پر خشم نامدار لبخند روی لبش ماسید! نامدار با قدم های بلند و محکم سمتم اومد و بی توجه به کارکن ها مچ دستم رو گرفت و من رو سمت اتاق گریم کشوند! بهت زده سعی کردم دستم رو از میون انگشتهاش بیرون بکشم. _ نامدار، چیکار میکنی؟ صدای پچ پچ ها عمیق بالا رفت و نامدار من رو خشمگین توی اتاق پرت کرد و در رو بست! _ اینجا چه گوهی میخوری ویانا؟ مگه بهت نگفتم نیا؟ چرا حرف حساب حالیت نمیشه؟ بدون اینکه اجازهی حرف زدن بهم بده سمتم خیز برداشت و من رو به دیوار چسبوند؛ دستش رو محکم دور گردنم چفت کرد و ناخواسته با یادآوردی لحظهای که مهراد لعنتی سعی داشت با انگشتهاش خفهام کنه، زیر دست نامدار به طرز وحشتناکی شروع به دست و پا زدن کردم! تقلا های زیادم رو که دید کمی فشار دستش رو کم کرد و من هم تا حد امکان مچ دستش رو چنگ زدم تا رهام کنه! _ وقتی بهت میگم نیا، حتما یه چیزی میدونم! اصلا اومدی، این رژ قرمز چیه؟ این خودنماییها واسهی چیه ویانا؟ هدفت چیه؟ دستش رو به سختی از دور گردنم جدا کردم و سرفه کنان جوابش رو دادم: _ چی میگی نامدار؟ چه ربطی داره؟ تو حتی واسه من توضیح ندادی دردت چیه، من وقتی نمیدونم مشکل چیه چرا نباید بیام سر کار؟ مجددا من رو به دیوار کوبید و این بار دستش رو به جای دور گردنم، کنار سرم روی دیوار کوبید؛ اونقدر محکم که چشمهام لحظهای بسته شد! _ شاید یه موضوعیه که فعلا نباید متوجهش بشی، نمیفهمی؟ چرا انقدر حرص میدی ویانا؟ ازت خواهش کردم نیای! دستش رو از روی دیوار برداشت و ازم فاصله گرفت؛ رگ پیشونیش عمیقا برآمده شده بود. عصبی بود، خیلی عصبی، اما بازهم سعی داشت خودش رو کنترل کنه! توی اتاق گریم پر حرص قدم میزد و دستش رو روی ته ریشش میکشید؛ کمی شرمنده شده بودم، ولی چارهای نبود. هدف من همین بود؛ اگر میخواستم به حرف نامدار گوش بدم و توی حضور پدرش به شرکت نیام پس دبی چی میشد؟ پول چی میشد؟ اصلا نقشهی لو دادن کوروش کبیر چی میشد؟ نگاهم رو ازش گرفتم و سر به زیر شدم؛ جلو اومد، لحنش خیلی آروم بود؛ نامدارِ لعنتی جداً مقابل من یه آدم دیگه میشد! نگران بود، خشمش رو کنترل میکرد. _ ویانا برو لطفا! شده باشه برات توضیح میدم قضیه رو، ولی برو. نه! نباید میزاشتم حرفی بزنه. اگر میدونست من از کار های پدرش باخبرم و همچنان میخوام برم دبی نقشهام لو میرفت! ویرایش شده 29 تیر توسط هانی بانو رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 5 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,260 ارسال شده در 18 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 تیر (ویرایش شده) «پارت پنجاهم» _ خیلی خب نامدار، آروم باش! من فکر نمیکردم قضیه انقدر جدی باشه. _ فکر نمیکردی؟ ویانا چندبار بهت گفتم نیا؟ چند بار خواهش کردم ازت؟ بهش نگاه کردم؛ حرصی بود، خیلی زیاد، اما ته نگاهش نگرانی رو میدیدم؛ گاهاً حس میکردم رفتارهای نامدار واقعیه و نقشهای در کار نیست! سمت در رفتم و نامدار سمتم برگشت. _ ویانا لطفا تا وقتی بهت اطلاع ندادم نیا! نگاهم دوباره توی عمق چشمهاش نشست. _ باشه. در رو باز کردم تا از اتاق خارج بشم که نامدار هم پشت سرم راه افتاد و در کمال تعجب، مرد مُسنی که حدس میزدم کی باشه مقابلمون قرار گرفت! نامدار اولین کاری که کرد این بود که به سرعت پروندهام رو از دستم بیرون کشید و من رو تقریبا پشت خودش قایم کرد! مرد مسن با موهای جوگندمی و چین و چروک های تقریبا عمیقش نگاهی از سر تا پا بهم انداخت و بعد به نامدار نگاه کرد. _ معرفی نمیکنی نامدار؟ مضطرب لب پایینم رو گاز گرفتم و به نامدار نگاه کردم؛ من و میکشت! نگاه مرد دوباره روی من نشست؛ نگاهش اونقدر هم تیز نبود، اما آزارم میداد. _ کارمند جدید هستن، ولی امروز روز آخر کاریشونه! و سریع پرونده رو مقابل پدرش بهم برگردوند! مرد به سرعت پرونده رو از میون انگشتهای منِ بهت زده بیرون کشید. _ تو اخراجش کردی نامدار؟ با ابروهای بالا پریده نگاهم رو بین جفتشون رد و بدل کردم. _ بله! نیاز به تلاش بیشتری داشتن؛ با وجود دوره های کوتاهی که برای مدل ها برگزار کردیم هنوز مهارت کامل رو نداشتن. کوروش کبیر به پروندهام نگاه کرد و زیر چشمی نگاهش رو سمت خودم سوق داد. _ چهرهی زیبایی دارن؛ یه شانس دیگه بهشون بده! و پرونده به دست ازمون دور شد و کمی جلو تر پروندهام رو به آرامش داد و چیزی بهش گفت که تکون خوردن سرش رو به وضوح دیدم. نامدار سمتم برگشت و دور از چشم کارکن هم مچ دستم رو گرفت و کمی فشرد. _ ویانا نباید جلوی بابام ظاهر میشدی! سعی کردم خودم رو به اون راه بزنم. _ بابات بود؟ چرا نگفتی سلام کنم حداقل؟ کلافه چشم چرخوند. _ من چی میگم تو چی میگی! بیخیال دختر. مچ دستم رو از میون انگشتهاش بیرون کشیدم. _ من میرم! _ لازم نکرده؛ میخواستم جلوی چشم کبیر بزرگ نیای، که اومدی! الان سعی کن جمعش کنی؛ یه جور برخورد کن انگار دوست نداری به کار توی شرکت ادامه بدی. کمی خشمگین شدم. _ چرا اونوقت؟ میخوای اخراجم کنی باز؟ نامدار کلافهتر شد. _ وای ویانا، چرا حرف حساب حالیت نیست؟ دیوونه کردی من و! دارم بهت میگم تا وقتی این لعنتی اینجاست شرکت نیا، دوهفتهی دیگه برمیگرده دبی! گوشهام تیز شد! یعنی میتونستم کاری کنم دوهفتهی دیگه منم همراه باقی مدل ها ببره دبی؟ چیزی نگفتم که حرفش رو ادامه داد: _ ببین من و؛ میبرمت چند تا شات بگیری ، ترجیحا کنار چندتا مدلِ کار بلد! توام فقط سعی کن یه جور برخورد کنی انگار هیچی از مدلینگ حالیت نیست. ویانا به خدا قسم اگه از اون عشوه خرکیات بیای و سعی کنی خوب دیده بشی گردنت و میزنم! سعی کردم خندهام رو کنترل کنم؛ نامدار به مقدار کافی از دستم حرصی بود. _ خیلی خب؛ ولی دارم بهت اعتماد میکنم نامدار! اگه کاری کنی به ضررم تموم شه من گردنت و میزنم. گوشهی لبش کمی بالا رفت. _ من هیچوقت به ضررت کار نمیکنم! اگر هم دارم بهت میگم چیکار کنی چیکار نکنی بخاطر اینه که دارم سعی میکنم ازت محافظت کنم. راست میگفت! تمام تلاشش رو میکرد تا جلوی چشم کوروش کبیر نباشم؛ میدونست پدرش چقدر عوضیه، و میدونست که اگه فکری توی سرش بیوفته باید عملیش کنه! _ امیدوارم یه روز دلیل این حجم از نگرانیت رو بفهمم! عمیق بهم نگاه کرد؛ هیچوقت فکر نمیکردم نامدار کبیر به اون مغروری اینطور نگرانم بشه! طبق خواستهی نامدار تا خود ظهر دور از چشم پدرش توی شرکت چرخیدم و در نهایت موقع گریم برای شات های جدید، کوروش کبیر مقابلم سبز شد. بلااجبار لبخندی زدم و گریمور رو برای گریم صورتم راهنمایی کرد. _ نامدار یکم سختگیره؛ ولی من فکر میکنم توی کارت خوب باشی! از آینه بهش نگاه کردم؛ چی باید میگفتم؟ طبق نقشهی نامدار پیش میرفتم یا به پول زیادی که قرار بود به دست بیارم فکر میکردم؟ _ من خودم فکر کردم مناسب این کار نیستم، ولی فقط طبق اصرار شما واسهی این چندتا شات حضور پیدا کردم. لبخندش عمیق تر شد؛ مرتیکه! _ خیلی هم عالی! من بهتون اطمینان کامل دارم ویانا خانوم، فکر میکنم از پسش برمیاید. ممنون آرومی زمزمه کردم و نگاهم رو ازش دزدیدم؛ گریم تموم شد و در نهایت با تصمیم نامدار، کت و شلوار قهوهای تیره از میون باقی کت و شلوار ها به من تعلق پیدا کرد! باقی مدل ها کت و شلوار های روشن و خوشرنگ تری پوشیده بودن؛ نامدار با من لج کرده بود؟ ازش خواستم بیاد و کاور کت و شلوار رو مقابلش گرفتم. _ دشمنیای چیزی داری با من؟ این همه رنگ قشنگ، همه قرمز و سبز و آبی پوشیدن، اونوقت من قهوهای؟ ویرایش شده 29 تیر توسط هانی بانو رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,260 ارسال شده در 18 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 تیر (ویرایش شده) «پارت پنجاه و یکم» کلافه به تهریشش دست کشید. _ هر رنگی میپوشیدی تک میشدی بینشون؛ هنوز هم تکی، ولی سعی کردم تیره ترین رنگ و برات در نظر بگیرم که انقدر توی چشم کبیر بزرگ نباشی! اعترافش تپش قلبم رو تند تر کرد؛ کاور میون دستم شل شد و اگر به موقع نگرفته بودمش روی زمین رها شده بود. نامدار به ریاکشنم آروم خندید و حین خارج شدن از اتاق گفت: _ حرفهام یادت نره ویانا؛ جلوی چشم بابام بدترین مدلِ ممکن باش! برخلاف میلم کت و شلوار قهوهای رو پوشیدم و برای شات آماده شدم؛ به قول نامدار با وجود رنگ افتضاح لباسم، بازهم از همه چشمگیر تر شده بودم! اه، افتضاح خودشیفته شده بودم! لعنت بهت نامدار، انقدر هندونه زیر بغلِ من نزار. از میون پنج نفر به عنوان آخرین نفر ازم عکس گرفتن و فیلمبرداری کردن و نمیدونم چرا، اما به حرف نامدار گوش دادم و به طرز افتضاحی خودم رو عین احمقا نشون دادم! اونقدر کوروش کبیر رو عصبی کردم که هر چند دقیقه به ریش های پروفسوری جو گندمیش دست میکشید و سعی داشت خودش رو کنترل کنه تا تحت هرشرایطی من رو توی شرکتش نگه داره؛ اما من… اما من چم شده بود؟ چرا سعی داشتم نقشه های نامدار رو عملی کنم؟ تا مبادا کبیر بزرگ من رو توی شرکتش نگه داره؟ مگه این چیزی نبود که خودم میخواستم؟ مبهوت از رفتارهای مسخرهی غیرعادیم وارد اتاق گریم شدم و با پد کوچیکی پریشون کل گریم روی صورتم رو پاک کردم؛ از توی آینه به انعکاس خودم خیره شدم، این فقط یه نقشه بود! نزدیکی من به نامدار، فقط یه نقشه بود جهت نزدیکی به پدرش، و شاید هم کمی عشق و حال با خودش. نباید میزاشتم نامدار کبیر مغزم رو درگیر خودش کنه! باید امیدوار میبودم که کبیر بزرگ با وجود گندی که زدم همچنان نگهم داره. گریم رو کامل پاک کردم و با تعویض لباسهام با همون چهرهی بی رنگ و رو از اتاق خارج شدم سمت نامدار رفتم، اون هم کمی از عکاس فاصله گرفت و سمتم متمایل شد. _ عالی بودی! خنده ام گرفت. _ منظورت اینه که افتضاح بودم دیگه؟ نگاهش بین اعضای صورتم چرخید، لبخند داشت. _ چقدر بدون آرایش قشنگ تری! نامدار لعنتی دوباره لالم کرد؛ غیرمنتظره بود، خیلی زیاد. برق ته چشماش واقعی بود، شک نداشتم! یعنی تموم این ابراز علاقه ها، اون هم از سمت نامدار کبیرِ همیشه مغرور واقعی بود؟ شاید هم زیادی توی کارش حرفه ای بود؛ اگر اینطوری باشه بازیگر فوق العادهایه! بازهم ناخواسته عین دست و پا چلفتی ها نگاهم رو دزدیدم و نامدار بیشتر لبخند زد. _ هیچوقت فکر نمیکردم روی خجالتی هم داشته باشی ویانا! عکاس اسمش رو صدا زد و نامدار اونقدر محو نگاه کردنم شده بود، که حتی سمتش هم برنگشت! اینبار بلندتر داد زد که نامدار سمتش برگشت. _ وایسا امید. مجددا سمتم برگشت و اینبار دور از چشم بقیه نوک انگشتهای یخ زدهام رو توی دستش گرفت. _ امروز میتونی بری خونه، ممنون از اینکه به حرفم گوش دادی! میدونی که صلاحت رو میخوام، بعدا میتونیم بهتر راجع بهش صحبت کنیم، شاید فعلا فرصت مناسبی برای بیان همچین موضوعی نباشه. دستم رو از میون دستهاش بیرون کشیدم و قدمی عقب رفتم. _ مواظب خودت باش. قدم اول رو برداشتم که اسمم رو صدا زد؛ سمتش برگشتم. _ امروز میام دنبالت! ابروهام بالا پرید. _ چرا؟ _ چرا داره؟ میخوام دوست دخترم و ببرم بیرون! لفظ «دوست دختر» باعث شد لحظهای نفس توی سینهام حبس بشه؛ داشتم زیادی پیش میرفتم؟ قصد نداشتم اونقدری به نامدار کبیر نزدیک بشم که من رو دوست دخترِ خودش خطاب کنه، اما الان داشت با یه لفظ ساده دوباره زبونم رو بند میآورد! لبخند مسخره روی لبم نشست و به اصطلاحی از زیر دستش در رفتم و بعد از تکون دادن دستم تقریبا تا در شرکت رو دوییدم. تا خود خونه رو مات و مبهوت با سرعت کم رانندگی کردم و ذرهای از گُر گرفتگی تنم کم نشد! نامدار داشت با من چیکار میکرد؟ به خونه رسیدم و ماشین رو توی پارکینگ پارک کردم؛ از توی آینه نگاهم به گونههای سرخ شدهام افتاد، آرایشیام که نداشتم! هیچکس تاحالا نتونسته بود باعث گل انداختن گونههام بشه، حتی مهراد. لب پایینم رو گاز گرفتم و تا در خونه سعی کردم لبخند مسخره رو از روی لبم کنار بزنم؛ کلید رو توی قفل چرخوندم و به محض باز شدن در، با گونههای سرخ شده و لبخند مسخرهی روی لبم، با پیامرو به رو شدم! ویرایش شده 29 تیر توسط هانی بانو رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,260 ارسال شده در 18 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 تیر (ویرایش شده) «پارت پنجاه و دوم» لبخند به سرعت از روی لبم کنار رفت و به جاش مستقیم به هومان نگاه کردم؛ در تلاش برای اینکه شرایط رو نرمال نشون بده لبخند دندون نمایی زد و دستش رو روی کمر پیام گذاشت و کمی سمت من هُلش داد! _ ویانا جان، پیام اومده! بند کنار کفشهام رو با نوک ناخونهام باز کردم و گوشهای انداختم. _ دارم میبینم! هومان دور از چشم پیام چشمغرهای بهم رفت که بلااجبار گفتم: _ خوش اومدی. پیام برخلاف این چندروز خیلی نرمال تشکر کرد و مجددا سرجاش نشست؛ سمت اتاقم رفتم و لباسهام رو با ست ورزشی سادهای تعویض کردم؛ سعی کردم تا حد ممکن کارم رو کش بدم تا زمان کمتری رو پیش پیام باشم! دلم براش میسوخت، نمیدونم چرا، اما هیچجوره نمیتونستم به اون چشم بهش نگاه کنم. گوشیم رو از توی کیفم بیرون آوردم و سمت پذیرایی قدم برداشتم؛ حین نزدیک شدن بهشون صداشون کم کم برام واضح شد و شنیدم که هومان گفت: _ ویا بچه نیست، تا همین الان هم زیادی اذیتش کردم! من رو که دیدن سکوت کردن؛ کنجکاو نگاهم رو بین جفتشون رد و بدل کردم و کنار هومان نشستم. _ چیزی شده؟ هومان بی مقدمه گفت: _ میخوام برگردم آلمان! با چشم های گرد شده بهش خیره شدم. _ چی؟ چرا انقدر زود؟ هنوز یه ماه هم نشده که برگشتی ایران! به پیام نگاهی کرد و مجددا سمت من برگشت. _ قصد داشتم بیام یه مدتی پیش خشایارِ بی لیاقت باشم، که نشد! الان هم بیکار و علافم توی ایران، خونه و زندگیم اونجاست. یه شب با بچه ها دور هم باشیم، بعد از اون برمیگردم سرِ زندگیم. غم توی چشمهام لونه کرد؛ منی که از اومدن هومان هراس داشتم، حالا از بابت برگشتش ناراحت بودم! _ هومان! خیلی زود داری برمیگردی، اون تایمی که میخواستی پیش خشایار بمونی رو همینجا بمون. شوق رو ته نگاهش دیدم. _ فکر نمیکردم انقدر از بابت برگشتم ناراحت بشی! کمی اخم کردم. _ منظورت چیه؟ درسته یکم رو مخمی، ولی تنها کسی هستی که از خانوادهام برام مونده! خیلی جاها هوام و داشتی. هومان از بابت ابراز علاقهی بیسابقهام کمی متعجب شد؛ نگاهش مجددا سمت پیام برگشت و من بی طاقت گفتم: _ چتونه شما دوتا؟ اصلا چرا داشتی اون حرف میزدی؟ باز چیشده که پذیرفتی من بچه نیستم و تا همین الانم زیادی اذیتم کردی؟ بهم نگاه کرد؛ حس میکردم شک داره چیزی رو بیان کنه! _ میخواستم با خودم ببرمت آلمان! چشمهام گرد شد. _ امیدوارم هنوزم همچین فکری نداشته باشی! _نمیفهممت ویا، خلی تو؟ همه دوست دارن مهاجرت کنن، اونوقت تو از آلمان فراریای! _ هومان همونطور که خودت میگی، من خونه و زندگیم اینجاست؛ خانوادهام اینجان، کلوب اینجاست! سرمایمه، ازش سهم دارم. همه چیز رو ول کنم برم که چی بشه؟ _ چه ربطی داره؟ منم از کلوب سهم دارم! کلافه شدم. _ هومان تو چند سال اونجا زندگی کردی. خونه داری، محل کارت اونجاست، کلی دوست داری؛ من چی؟ بیام اونجا افسردگی بگیرم تک و تنها؟ آروم بود؛ برخلاف منی که همیشه خشمگین بود، همیشه آروم بود. _ خیلی خب ویا، قصد داشتم پیشنهادش رو بهت بدم، اما اجباری در کار نیست! تنها نمیزارمت اینجا، میری پیش بچه ها به زندگیت ادامه میدی، جنبهی زندگی مجردی رو نداری. چشم غرهای بهش رفتم که ادامه داد: _ کلید خونهام در اختیار پیامه؛ ویا به بچه ها سپردم حواسشون بهت باشه، سیگار رو کم میکنی و کم کم کنار میزاریش! معترض اسمش رو صدا زدم که اینبار جدی گفت: _ ویانا! در این مورد هیچ شوخیای باهات ندارم. معترض لب ورچیدم و نگاهم رو ازش گرفتم. _ مهمتر از همه؛ ویانا حق نداری دیگه پروژهای قبول کنی! شما مگه کار ندارید؟ خرج خودتون و چجوری در میارید؟ کلوب که هست، آهو آشپزه و سرور هم پرستار؛ توفانم آرایشگره و پیامم توی املاکی کار میکنه، دارید کنار همدیگه خرج خودتون و در میارید، این مسخره بازیا برای چیتونه؟ به پیام نگاه کردم؛ هومان لعنتی هنوز نمیدونست ما خیلی وقته تموم کارمون همین پروژهها و در آمد دلاریشه! جوابش رو ندادم که گفت: _ ویا، ازت میخوام از نامدار هم دور بشی! کلافه و خشمگین سمتش برگشتم. _ باز شروع کردی هومان؟ من دارم توی اون شرکت به عنوان یه کارمند کار میکنم، چیکار دارم با اون؟ _ حتما یه چیزی میدونم که این و میگم ویانا! هیچ کارمندی از زیر دست نامدار و پدرش نمیتونه در بره. حرفش کمی دلشوره به دلم انداخت! یعنی رفتار نامدار با همهی کارمند ها همینطور بود؟ این نگاه های پر علاقه برای همه بود؟ اخمهام در هم رفت و سعی کردم چیزی نگم؛ هومان که میرفت، اما نباید آتو دست پیام میدادم! ویرایش شده 29 تیر توسط هانی بانو رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 5 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,260 ارسال شده در 18 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 تیر (ویرایش شده) «پارت پنجاه و سوم» پیام بعد از خوردن فنجون قهوهای سمت خونه رفت و من موندم و هومان؛ عینک مطالعه مشکیش رو به چشمش زد و کتاب های همیشه فلسفیش رو توی دست گرفت تا بخونه؛ الحق که اکس آهو بود! دوتا آدم با فکرهای پیچیده و همیشه فلسفی. سمت اتاقم رفتم و نایلون گوشهی اتاق رو روی تختم گذاشتم؛ رنگموی تیرهای که دیروز خریده بودم رو بیرون آوردم، حرف عکاس شرکت نامدار توی سرم پیچید: « نامدار، احیانا این پروژه نیاز به خانوم های مو مشکی نداشت؟» از آینه نگاهی به موهای بلوند شدهام انداختم؛ موهایی که برای تغییر چهره مقابل نامدار رنگ کرده بودم! بی تردید رنگرو همراه با اکسیدان توی کاسهی مخصوص ریختم و با حوصله تیکه به تیکه موهام رو با براش رنگ زدم؛ ساعتی بعد موهام رو شستم و دوش کوتاهی گرفتم؛ حولهی سفید کوتاه رو دور تنم پیچیدم و به خودم توی آینهی حمام خیره شدم و دستم رو روی آینه کشیدم تا بخار های جمع شده رو کنار بزنم؛ نامدار عاشقم میشد، شک نداشتم! موی تیره خیلی بیشتر به چهرهام میومد، خیلی خیلی بیشتر. گفته بودم که چقدر خودشیفته شدم؟ ای بابا. از حمام خارج شدم و تکه تکه موهام رو سشوار کشیدم؛ نوتیفیکیشن روی گوشیم باعث شد سشوار رو خاموش کنم و سمت گوشی خم بشم. اسم «دست جذاب» بالای صفحه درخشید و بعد تکستش به چشمم خورد: « خوشگل خانوم ساعت پنج سر کوچهام، فقط لطف کن از در بیای!» خندهی مسخره باز هم گوشهی لبم نقش بست. تا خود چهار و نیم توی کمدم رو گشتم و در نهایت، کت زرشکی رو همراه با شلوار مشکی با کفش و کیف های همرنگ کتم پوشیدم و موهام رو روی شونهام رها کردم؛ شال تور مشکی رو روی موهام رها کردم و رژ زرشکی رو روی لبم تمدید کردم؛ ترکیب زرشکی با موهای تیره شدهام، نامدار رو بی شک دیوونه میکرد! ساعت پنج دقیق، نوتیف نامدار روی گوشیم نقش بست: « سر کوچهام.» باشهای براش تایپ کردم و از اتاق خارج شدم؛ هومان رو دیدم که با همون عینک روی چشم و کتاب روی مبل رها شده خوابش برده بود؛ پتوی بافت روی مبل رو آروم روش کشیدم و بی سر و صدا از خونه خارج شدم؛ تا سر کوچه رو عین دختر های نوجوون پر شوق دوییدم و به محض دیدن نامدار تکیه داده به ماشین، کمی آرامش خودم رو حفظ کردم! قدمهام رو آروم کردم و از همون فاصله متوجه شدم که چشم های نامدار بابت تغییر رنگموهام چقدر درخشید. به محض نزدیک شدن بهش، چشمهاش مبهوت روی موهام چرخید و اینبار من دلبرانه و آروم سلام کردم! نگاهش از روی موهام سمت چشمهام اومد و تا امتداد خط چشم باریکم کشیده شد. _ شبیه فرشته ها شدی! لبخند روی لبم سبک شد؛ انگار داشتن توی دلم رخت میشستن. سعی کردم بحث رو عوض کنم، کمی خندون گفتم: _ چندبار توی عمرت جواب سلام دادی؟ نگاهش دوباره روی موهام نشست. _ عقل از سرم پروندی دختر، اونوقت میگی جواب سلام؟ و به سرعت سمت در ماشین رفت و اون رو برام باز کرد. _ بشین عزیزم. تپش های قلبم رو رسماً توی دهنم حس میکردم! کِی اونقدری با نامدار پیش رفته بودم که در کنارش انقدر حس خوبی داشتم؟ طبق نقشه پیش نمیرفتم، داشتم نقشهام رو به هم میریختم. سوار شدم و خودش هم به سرعت پشت سرم سوار ماشین شد؛ قبل از اینکه استارت بزنه دوباره نگاهی به موهام انداخت و بالاخره ماشین رو روشن کرد؛ اگر کمی دیگه توی این وضعیت میموندم از شدت آدرنالین بالا بی شک غش میکردم! مقصدش رو نمیدونستم، اما اونقدری تند میروند که کمی مضطربم کرده بود. برخلاف انتظارم پیش بام از حرکت ایستاد و پیاده شد؛ سمتم اومد و در رو برام باز کرد؛ به کفشهام اشاره کردم و خندون گفتم: _ لااقل میگفتی کفش اسپورت بپوشم! ماشین رو قفل کرد و سمتم برگشت. _ عیبی نداره، نهایتاً بغلت میکنم. نامدار لعنتی باز هم گونههام رو گلگون کرده بود! به چهرهی سرخ شدهام خندید و دستم رو توی دستش گرفت و دنبالِ خودش کشید؛ شک نداشتم دستهام یخ زده بودن و نامدار هم بی شک متوجه شده بود! به بام رسیدیم و روی صندلی چوبی نشستیم؛ کمی بیشتر خودش رو بهم نزدیک کرد و دستش رو دور شونهام قفل کرد؛ اونقدر نزدیک شد که شک نداشتم اگر سمتش برگردم، نوک بینیمون با هم برخورد میکنه. نگاهم رو پایین انداختم و دست دیگهی نامدار توی جیبش رفت و پاکت سیگار رو بیرون آورد. ناخواسته بهش نگاه کردم که در کمال تعجب سیگار رو روی لب من گذاشت و روشن کرد! خیره بهش قبل از اینکه پکی به سیگار بزنم اون رو از گوشهی لبم برداشت و روی لب خودش گذاشت! طلبکارانه کمی ازش فاصله گرفتم و بهش خیره شدم؛ به نگاهم خندید و پکی به سیگار زد؛ به جای رژم روی فیلتر اشاره کرد و گفت: _ جای رژت رو روی فیلتر دوست دارم! شوکه شدم! پیام هم همیشه همین جمله رو میگفت… ویرایش شده 29 تیر توسط هانی بانو رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,260 ارسال شده در 18 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 تیر (ویرایش شده) «پارت پنجاه و چهارم» ساکت یه گوشه نشستم و کمی بعد سیگاری از پاکتِ نامدار بیرون آوردم؛ نگاهش رو که دیدم کمی اخم داشت. _ چشمم روشن! آروم خندیدم. _ یه جور برخورد میکنی انگار اولین باره که جلوت سیگار میکشم. نگاهش روم جدی تر شد و فندکرو از میون انگشتهاش بیرون کشیدم؛ سیگار رو روشن کردم و اولین پُک رو بهش زدم؛ خیره به هلال ماه و ستاره های دورش، توی سکوتی که تنها صداش صدای جیرجیرک های اطرافمون بود چشمهام رو بستم و پُک دوم رو به سیگار زدم. نگاهم از آسمون به سمت نامدار سوق پیدا کرد؛ از اون موقع هنوز بهم خیره بود! سیگارش به فیلتر رسیده بود و طولی نکشید که اون رو زیر پاش له کرد. حلقهی دستهاش دور شونهام محکم تر شد و قبل از اینکه پُک بعدی رو به سیگارم بزنم، سیگار از میون انگشتهام دزدیده شد! سمت نامدار برگشتم که نگاه کوتاهی به فیلتر رژی انداخت و بعد اون رو میون لبهای خودش قرار داد. خیره بهش نگاهم رو از سیگار به چشمهاش سوق دادم که دود رو از میون لبهاش بیرون فرستاد و زمزمه وار خیره به نگاهم گفت: _ هیچوقت فکر نمیکردم یه سیگار انقدر بهم بچسبه! نگاهم معنا دار میون سیگار بین لبهاش و چشمهاش گشت و نامدار خیره به چشمهام پُک دیگهای به سیگار زد؛ قبل از اینکه حرفی بزنم گوشی میون دستهام ویبره رفت و نگاهم به سرعت از نامدار سمت گوشی سوق پیدا کرد. اسم «هومان» روی صفحهی گوشی درخشید و سریع ریجکتش کردم؛ تماس قطع شد و بلافاصله نوتیف پیامش روی گوشی نقش بست: « کجا رفتی ویانا؟ برگرد خونه خشایار وثوقی اومده سراغت و گرفته!» اخمهام در هم رفت! خشایار بی همه چیز با من چیکار داشت؟ ناخواسته کمی از نامدار فاصله گرفتم و به صفحهیگوشی نزدیک تر شدم؛ نامدار کنجکاوانه ته سیگار رو زیر کفشش له کرد و کمی سمتم متمایل شد. _ چیزی شده؟ نگاهم رو از صفحهی گوشی گرفتم و گیج بهش نگاه کردم. _ نه؛ میشه برم خونه؟ اخمهاش در هم رفت. _ خیلی خب، میبرمت. و بلافاصله بلند شد؛ با مکث کوتاهی از جا بلند شدم و درکنارش راه افتادم و تا رسیدن به ماشین، هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد. در رو برام باز کرد و خودش هم پشت فرمون نشست؛ کمربندمرو میبستم که گفت: _ مطمئنی چیزی نشده؟ دستم بین راه موند و با مکث بهش نگاه کردم؛ اونقدری به نامدار کبیر اعتماد داشتم که بخوام راجع به همچین موضوعی باهاش صحبت کنم؟ اصلا مگه نزدیکی بهش فقط یه نقشهی ساده نبود؟ نگاهم مجددا سمت کمربندم رفت و چفتش رو بستم. _ آره، چیزی نیست. متوجه شدم که نگاهش با تردید از من گرفته شد و بی هیچ حرفی استارت زد؛ تا خود خونه در سکوت سنگینی گذشت و ماشین رو پر حرص سر کوچه نگه داشت؛ کمربند رو باز کردم و بهش خیره شدم. _ ممنونم ازت، ببخشید که نتونستیم بیشتر کنار هم باشیم. بهم نگاه کرد؛ ته نگاهش یه چیزی بود، عین حسرت، دلتنگی! دلش میخواست جدی باهام برخورد کنه، اما حس توی نگاهش این اجازه رو بهش نمیداد. _ فدای سرت، ولی دوست داشتم راجع بهش حرف بزنیم! حرف خودش رو به خودش برگردوندم: _ شاید یه روزی شد راجع بهش صحبت کنیم، الان فرصتش نیست. و بعد از ماشین پیاده شدم؛ تا خود خونه رو با اخم و قدم های بلند رفتم و به محض وارد شدنم، با چهرهی همیشه منفورِ خشایار مواجه شدم! بدون هیچ حرفی دست بردم و کفشهام رو عصبی از پام در آوردم؛ کفش ها رو پر حرص گوشهای پرتاب کردم و کلید رو روی میز پرت کردم. _ علیک سلام! پر نفرت بهش نگاه کردم؛ دردش چی بود؟ چرا دست از سرم برنمیداشت؟ بدون اینکه جواب سلامش رو بدم جلو رفتم و گفتم: _ چرا اومدی؟ چرا دست از سر من برنمیداری خشایار وثوقی؟ مشکلت چیه؟ پوزخند زد؛ پوزخند کثیفی که همیشع گوشهی لبش بود. _ من دست از سرت برداشتم، تو دست از سرم برنمیداری؛ ویانا وثوقی! اخمهام در هم رفت. _ چی میگی؟ جلوتر رفتم که گفت: _ آرزو گفت چه بلایی سرش آوردی! گیج شدم! چی میگفت؟ جلو رفتم و نگاهم رو بین خشایار منفور و هومانِ مبهوت چرخوندم. _ چی زر زر میکنی؟ هومان اسمم رو معترضانه صدا زد: _ ویا! سمتش برگشتم. _ بزار حرفش و بزنه! خشایار پوزخند مسخرهای زد. _ چی زر زر میکنم؟ یعنی میخوای بگی کاری نکردی، نه؟ داشت عصبیم میکرد! _ حرفت رو بزن وثوقی. _ آرزو گفت رفتی شرکت یقهاش رو گرفتی؛ روی مچ دستش جای کبودی بود و گوشهی لبش خونی! باز هار شدی رفتی پاچهی اونو گرفتی، نه؟ ویرایش شده 29 تیر توسط هانی بانو رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,260 ارسال شده در 18 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 تیر (ویرایش شده) «پارت پنجاه و پنجم» چشمهام گرد شد! چی میگفت؟ من کِی پام و توی اون قبرستون گذاشتم اصلا که بخوام همچین کاری کنم؟ هومان مات و مبهوت به من خیره موند. _ ویانا… نگاهی بهش انداختم و نگاه خشمگین و گیجم رو دوباره سمت خشایار چرخوندم. _ میفهمی چی میگی مرتیکه؟ زنِ روانیت باز خل شده اومده شَرش و سر من بریزه؟ اون کبودی سرِ مچ و خون گوشهی لب به من هیچ ربطی نداره؛ این زن عوضیِ تو با من دشمنی داره، دلش خواسته بندازش گردن من! خشایار خشمگین با رگ باد کرده سمتم هجوم آورد و یقهام رو توی مشتش گرفت. _ ببند دهنت و دخترهی بی آبرو! من تو رو میشناسم؛ هاری، مریضی! هر چیزی ازت بر میاد. پر حرص دستش رو چنگ زدم و انگشتهاش رو از دور گردنم باز کردم؛ فریاد زدم: _ هار تویی مرتیکه، منم زن روانیت و خیلی خوب میشناسم! یادت رفته اون شب توی اتاق هومان چیکار کرد؟ خشایار بدون لحظهای تردید سمتم هجوم آورد و کتکی حوالهام کرد؛ خیسی خون رو گوشهی لبم رو حس کردم و عصبی سمتش رفتم و صورتش رو چنگ زدم! هومان سریع از پشت بغلم کرد و خطاب به خشایار فریاد کشید: _ برو بیرون بابا، لطفا برو بیرون از این خونه! خشمگین داد زدم: _ گمشو از جلوی چشمم مرتیکهی بی همه چیز، فقط عامل دردسری! پر حرص با رگ پیشونی بیرون زده و پره بینیهای باد کرده نگاه پر نفرتی از سر تا پام انداخت و انگشت اشارهاش رو مقابلمتکون داد. _ انتقام تموم این کارهات رو ازت میگیرم دخترهی عوضی، دارم برات! دوباره سمتش هجوم بردم و هومان اینبار محکم تر بغلم کرد. _ گم کن گورت و. هومان سریع من رو به عقب هول داد و خشایار رو سمت در برد. _ اومدی خونهی من طرفداری زن عوضیت و کنی؟ برو خشایار وثوقی، نزار دهنم باز بشه! سرم گیج رفت و خودم رو روی کاناپه رها کردم؛ مکالمهی بینشون رو درست حسابی نفهمیدم، اما طولی نکشید که خشایار وثوقی از خونه خارج شد. هومان سریع به سمتم اومد و روی زمین مقابلم زانو زد. _ خوبی ویانا؟ سرم رو بالا گرفت و خون گوشهی لبم رو پاک کرد. _ هومان من کاری نکردم! هومان سریع سرم رو در آغوش گرفت و روی موهام رو بوسید. _ میدونم عزیزم، میدونم. سرم رو از آغوشش بیرون آورد و خیره به چشمهای نگرانش قطره اشکی روی گونهام چکید. _ هومان چرا خشایار انقدر با من دشمنه؟ غم نگاهش رو گرفت. _ چرا هیچوقت بهم حس امنیت نداد؟ چرا هیچوقت نزاشت با خودم فکر کنم منم یه پدر دارم که پشتمه؟ اشک روی گونهام رو پاک کرد و روی سرم رو دوباره بوسید. _ ویانا من به اندازهی تموم آدم های دورت پشتتم. حرف هومان اشک دوم رو هم روی گونهام روانه کرد و باعث شد ناخواسته اون رو در آغوش بگیرم؛ هومان فرشته بود، واقعا فرشته بود! ذرهای دوست نداشتم به این زودی به آلمان برگرده؛ هومان یکی از مهمترین دلایل زندگیم برای ادامه دادن بود. *** شال حریر رو روی سرم مرتب کردم و رژ لبم رو تمدید کردم؛ آرامش گفته بود که نامدار توی جلسهاس و طی همین چند دقیقه باید میومد. سردرگم عرض شرکت رو قدم برداشتم و هر از گاهی به چهرهی گیج آرامش لبخند زدم؛ بالاخره درب اتاق جلسه باز شد و نامدار همراه با پدرش و چند مرد دیگه از اتاق خارج شدن. من رو که دید با عجله از بقیه دور شد و جوری که جلب توجه نکنه سمتم قدم برداشت. _ از کِی منتظری عزیزم؟ لفظ «عزیزم» باعث شد لبخند بزنم و بی ربط فقط بگم: _ سلام! لحن گفتارم روی لب های نامدار هم خنده آورد. _ علیک سلام؛ حالت خوبه؟ خواستم جوابش رو بدم که با دیدن کبیر بزرگ در کنارش لبخند روی لبم کمرنگ شد! _ به به خانوم وثوقی! احوال شما؟ بلااجبار لبخند مسخرهای زدم. _ سلام جناب کبیر، صبحتون بخیر. سری تکون داد. _ ویانا خانوم باید راجع به شات های دیروز باهاتون صحبت کنم! به نامدار نگاه کردم؛ منتظر حرفی از جانب پدرش بود. _ بله، حتما. به اتاق رو به روی نامدار اشاره کرد؛ از سر اجبار پشت سرش راه افتادم و وارد اتاق شدم؛ طولی نکشید که نامدار هم طاقت نیاورد و با قدم های محکم پشت سر ما راه افتاد! پدرش نگاه محکمی بهش انداخت، اما تمام حواس نامدار به من بود. کوروش نگاهش رو از نامدار به من سوق داد؛ روی صندلی چرم بزرگ و پر عظمتش نشست و گفت: _ رُک بگم طبق حرف های نامدار خیلی استعدادی توی مدلینگ ندارید، اما میتونم درستتون کنم! تیز بهش نگاه کردم؛ چرا خوشحال نبودم؟ مگه هدفم همین نبود که تحت هرشرایطی توی شرکت موندگار بشم؟ _ چهرهتون کاملا برازندهی این کاره. چهرهی زیبایی دارید، و حس میکنم اگر چند تا دورهی کوتاه براتون بزاریم اوکی میشید. نامدار سریع میون حرفش پرید: _ دوره گذاشتم براشون! هیچ دورهای در کار نبود. نامدار فقط سعی داشت فکر من رو از سر پدرش بیرون بکشه. کوروش کبیر اما، بسیار قاطع بود! _ لازم باشه باز هم دوره برگزار میشه! من پیشرفت رو توی وجود شما دیدم خانوم؛ میدونم که از پسش برمیاید. ویرایش شده 29 تیر توسط هانی بانو رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,260 ارسال شده در 18 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 تیر (ویرایش شده) «پارت پنجاه و ششم» ناخواسته بیان کردم: _ شما لطف دارید، اما حق با جناب نامداره! دوره برگزار شده، اما من همچنان نتونستم اون استعداد رو توی خودم پیدا کنم! دردم چی بود؟ مغزم با قلبم مدام در حال جدال بود. مغزم میگفت بمون، قلبم میگفت طرف نامدار باش! خودم هم نمیدونستم کدوم راه درسته و کدوم غلط. _ همونطور که گفتم، مجددا دوره برگزار میشه؛ شرکت من ابداً مدلی به زیبایی شما رو از دست نمیده! و بعد با اشاره به موهام اضافه کرد: _ مخصوصا وقتی اینطوری موهاتون رو تیره کردید! این رنگ مو کاملا مناسب برای تبلیغ بعدیمونه؛ حس میکنم مناسب ترین مدل برای پروژهی بعدی شما باشید. به نامدار نگاه کردم؛ کارد میزدی خونش در نمیومد! _ بابا من ویانا وثوقی رو میبرم؛ شما بیشتر فکر کن. و بعد به سرعت در رو باز کرد و با حرص به در اشاره کرد؛ با اجازهای زمزمه کردم و سریع از اتاق خارج شدم. نامدار زمزمهوار غرید: _ بیا اتاقم؛ سریع! و سمت اتاقش قدم برداشت. پشت سرش وارد اتاق شدم و در رو قفل کرد! کلید رو وسط اتاق پرت کرد و سمتم هجوم آورد. _ ویانای لعنتی، نباید موهات رو رنگ میکردی! من رو به دیوار تکیه داد و تا جایی که در توانش بود نزدیکم شد! اونقدر که گرمی نفسهاش صورتم رو سوزوند. _ نامدار تو دردت رو به من نمیگی! من نمیفهمم مشکلت با بابات چیه، از کجا بفهمم کدوم کار درسته کدوم کار غلط؟ خیره تر بهم نگاه کرد. _ بعدشم؛ من آخر نفهمیدم رنگ کردن موهام کار درستیه یا نه؟ آروم شد؛ لحن بیانش هم همینطور. _ درسته؛ خیلیم درسته! خیلی بهت میاد. و بعد سریع نگاهش تغییر کرد! اخمهاش در هم رفت؛ نگاهش به گوشهی لبم بود. سریع از زیر دستش در رفتم که بازوم رو گرفت. _ وایسا ببینم ویانا؛ چرا گوشهی لبت زخمه؟ لعنتی! نامدار کبیر از چیزی که فکرش رو هم میکردم تیز تر بود! تا حد توانم کاورش کرده بودم، اما از بابت فاصلهی کممون قطعا متوجهش شده بود. بازومرو سمت خودش کشید و با همون نگاه جدی، به چشمهای ترسیدهام خیره شد. _ ویانا دیشب چه خبر بود؟ جواب من و بده؛ کی کتکت زده؟ و اخمهاش پررنگ تر شد؛ سعی کردم بازوم رو از میون انگشتهاش بیرون بکشم. _ ولم کن نامدار! فشار دستش رو بیشتر کرد. _ تا نگی چیشده ولت نمیکنم! ویانا خواهش میکنم ازت، کی کتکت زده؟ هومان که اهل این کارا نیست؛ پس این کار کدوم عوضیایه؟ لحنش خشمگین بود، خیلی زیاد. انگشت دست دیگهاش گوشهی لبم نشست؛ ناخواسته به چشمهاش نگاه کردم. نباید ترس ته چشمهام رو میخوند! _ ویانا چرا انقدر ترسیدهای؟ ولی خوند. _ ولم کن نامدار، نمیتونم راجع بهش حرفی بزنم. دستم رو اینبار بیشتر فشرد و من رو سمت خودش کشید. _ ویانا! حرصم رو در آورد. _ بابام کتکم زده نامدار! فهمیدی؟ یه بابای روانی دارم که هرسری رویِ گوهش رو میبینم باید یه کتک نوش جونم کنه! گرهی میون ابروهاش بیشتر در هم رفت، داشتم کم کم ازش میترسیدم. _ پس اون سری که با هومان اومده بودی شرکت هم اون کتکت زده بود؟ چقدر حواسش جمع بود؛ همون موقع متوجه کبودی زیر چشمم شده بود، اما اینکه تا الان اون موضوع توی ذهنش مونده داشت بیشتر متعجبم میکرد! _ آره، کار خودش بود. عصبی به پیشونیش دست کشید و کمی از من فاصله گرفت؛ زمزمه وار گفت: _ عوضی! و مجددا سمتم اومد؛ دستهاش رو روی گونههام گذاشت، نگاهش مدام بین چشمهام و لبم در چرخش بود. نگران بود، خیلی نگران! نامدار کبیر چرا انقدر نگران من شده بود؟ این حجم از نگرانی مقابل پدرش چه معنایی میداد؟ نکنه حسش واقعی بود؟ تلفن اتاقش زنگ خورد و نامدار بدون توجه بهش، انگشت شصتش رو روی گونهام نوازشوار کشید. _ دستش بشکنه، چجوری تونسته؟ سرم سمت دستش متمایل شد و چشمهام کمی بسته شد. _ نامدار، تلفنت… سرش رو نزدیک کرد. _ گورباباش! دستش رو بیشتر روی گونهام تکون داد و صدای تلفن قطع شد اما باز بلافاصله دوباره زنگ خورد؛ دستم از پشت سمت موهاش رفت که کسی به در ضربه زد! _ جناب کبیر، اجازه هست؟ نامدار کلافه فاصلهاش رو کم کرد؛ عجیب ضدحال خورده بودیم. _ آرامشِ مزاحم! و بعد بلندتر جوابش رو داد: _ چیشده آرامش؟ _ جواب تماس ندادید جناب نامدار؛ مهمون دارید! نامدار سریع از من جدا شد و سمت میزش رفت. _ بیا تو. آرامش در رو باز کرد و با معذرت خواهی کوتاهی اول نگاهی به من انداخت و بعد گفت: _ خانومِ بازرگان تشریف آوردن؛ اصرار داشتن به سرعت ببیننتون! نگاه نامدار روی من نشست؛ بازرگان دیگه کی بود؟ هر کی بود نامدار رو حسابی کلافه کرده بود؛ حس کردم شک داره، ولی در نهایت به آرامش گفت: _ بفرستش داخل. آرامش مطیعانه با چشمی از اتاق خارج شد؛ قبل از اینکه حتی من به صندلی مقابل نامدار برسم، در باز شد و برخلاف تصوراتم، دختر جوونی با لباسهای لوکس و آرایش غلیط وارد اتاق شد! ویرایش شده 29 تیر توسط هانی بانو رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,260 ارسال شده در 18 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 تیر (ویرایش شده) «پارت پنجاه و هفتم» اونقدر با دیدن نامدار ذوق زده شده بود، که حتی نگاهی هم به من ننداخت. _ سلام عزیزم! و به سرعت جلو اومد و گونهی نامدار رو بوسید؛ با چشم های گرد شده بهش نگاه کردم، این دیگه کی بود؟ نامدار متقابلا گونهاش رو نبوسید؛ هرکی که بود نامدار دل خوشی ازش نداشت. _ سلام؛ چرا اومدی؟ این حجم از رُک بودن نامدار لبخندش رو کمرنگ کرد؛ بادش رسماً خوابید! انگار تازه متوجه من شد که نگاهی بهم انداخت و مجددا به نامدار نگاه کرد. _ یعنی چی چرا اومدی نامدار؟ اومدم ببینمت عزیزم، مگه حتما باید چیزی شده باشه؟ نگاه نامدار مستقیماً روی من بود! اخمهام اونقدری در هم بود که خودم هم داشتم شک میکردم که واقعا عاشق نامدارم! کیفم رو از روی میز چنگ زدم و بدون نگاه کردن به هیچکدومشون فقط با اجازهای گفتم و از اتاق خارج شدم. با همون اخمهای درهم رفته سمت اتاق گریم رفتم و دست به سینه روی یکی از صندلی ها نشستم؛ گریمور ها عجیب بهم نگاه میکردن، اما تمام حواس من سمت نامدار و اون دخترهی نچسبِ دورش بود! یاد تحقیق های توفان افتادم؛ گفته بود که نامدار دوست دختر داره! نکنه واقعا داشت؟ نکنه اصلا همین دختره دوست دخترش بود؟ ابروهام بیشتر در هم رفت و لب ورچیدم؛ اصلا دوست دخترش بود، به من چه؟ یعنی چی ویانا؟ هرچی هم که باشه تو الان باهاشی، چه به دروغ چه راست! کلافه توی جام جا به جا شدم؛ باز چم شده بود؟ تکلیفم با خودم مشخص نبود؛ عقلم میگفت نقشهات رو عملی کن، و قلبم میگفت سمت نامدار باش! بدون اینکه حتی به نامدار اطلاعی بدم از شرکت خارج شدم و تا خود خونه رو پیاده روی کردم و سیگار کشیدم؛ قبل از وارد شدن به خونه، عطر توی کیفم رو تقریبا روی خودم خالی کردم و پکر با بادِ خالی شده وارد شدم؛ هومان مثل همیشه ازم استقبال کرد و روی موهام بوسهای کاشت. احتمالا اثرات سیگار هنوز روم بود که نگاهش کمی روم ثابت موند، اما خودش رو کنترل کرد و چیزی نگفت. وارد اتاقم شدم و تا خودِ شب رو در سکوت گذروندم؛ حتی موقع شام خوردن هم هیچ حرفی با هومانِ بیچاره نزدم! هر از گاهی نگاه های سنگینش رو روی خودم حس میکردم، اما غذا عین سنگ از گلوم پایین میرفت و تنها فکر توی سرم این بود که آیا نامدارِ لعنتی واقعا من رو سوژهی خودش کرده؟ اصلا من که از همون اول احتمالش رو میدادم که نامدار احتمالا من رو مسخرهی خودش کرده و عشقی در کار نیست؛ پس دردم چی بود؟ دل که به نامدار نبسته بودم، نه؟ نه! اصلا، هرگز! قاشق از توی دستم با صدای بدی توی بشقاب رها شد؛ هومان خیره نگاهم کرد. _ خوبی ویا؟ متقابلا بهش نگاه کردم. _ آره، خوبم. واقعا خوب بودم؟ فکر نکنم. مغزم عمیقا مشغول بود و حتی متوجه نمیشدم تو چه موقعیتی قرار گرفتم. از هومان بابت قیمهی خوش مزهاش تشکر کردم و بدون برداشتن ظرف و لیوانِ نوشابهام از پای میز بلند شدم. وارد اتاق شدم و در رو پشت سرم بستم؛ نگاهم مدام روی گوشیم میچرخید؛ چرا پیام نمیداد؟ یعنی براش هیچ اهمیتی نداشت؟ حتی با خودش فکر نکرد چرا بدون خبر از شرکت خارج شدم؟ چند ساعت گذشت و هومان با شب بخیر و بوسهای روی گونهام، رفت توی اتاقش تا بخوابه؛ نزدیک به نیم ساعت بعد، روشن شدنِ کوتاهِ صفحهی گوشیم باعث شد سرم رو از کتابِ مقابلم بیرون بیارم و سیگار رو توی جا سیگاری خاموش کنم. سریع سمت گوشی هجوم بردم و دکمهاش رو فشار دادم. «هروقت هومان خوابید بهم بگو!» چشمهام درخشید! نکنه باز اومده بود سر کوچه؟ انگشتهام سریع روی صفحه چرخید و تایپ کردم: «نیم ساعتی هست که خوابیده.» گوشی رو روی میز گذاشتم و دوباره سمت کتابم رفتم؛ سیگار بعدی رو روشن میکردم که دوباره صفحهی گوشی روشن شد. «ساختمونتون کدومه؟» ابروهام بالا پرید! نکنه انتظار داشت دعوتش کنم داخل خونه؟ «چطور؟» طولی نکشید که جواب داد: «حالا بگو.» و بلافاصله ایموجی خنده فرستاد! مرتیکهی مسخره. «ساختمون سوم، همون که بیرونش نور زرد داره.» گوشی رو دوباره روی میز گذاشتم و پُکی به سیگارم زدم؛ دستم رو به چونهام زدم و خیره به صفحات کتابم، کلمهی اول رو خوندم که ضربهی آرومی به پنجرهی اتاق خورد! متعجب سمت پنجره رفتم و پرده رو کمی به اون سمت کشیدم؛ کمی پایین تر رو نگاه کردم که قبل از نامدار، نگاهم با دست گل بزرگی برخورد کرد! بهت زده پنجره رو باز کردم و به نامدار تشر زدم: _ لعنتی این چه کاریه؟ قلوه سنگ توی دستش رو بهم نشون داد. _ میزاری بیام تو یا یه سنگ بزرگ تر بزنم توی پنجره؟ ویرایش شده 29 تیر توسط هانی بانو رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,260 ارسال شده در 18 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 تیر (ویرایش شده) «پارت پنجاه و هشتم» به پشت سرم نگاه کردم؛ اگه هومان توی این موقعیت بیدار میشد و وارد اتاقم میشد پوستم رو میکند! سعی کردم لحنم رو آروم تر کنم. _ نامدار چی میگی؟ ساعت دوازدهِ شبه! میخوای بیای اینجا چیکار کنی؟ خندهاش گرفت. _ ویانا من بیام یا سنگ بیاد؟ و سنگ بزرگ رو بالا گرفت. _ خیلی خب؛ وایسا لعنتی! سمت در اتاق هجوم بردم و قفلش کردم و کلید رو توی جیب شلوارم گذاشتم؛ دوباره سمت پنجره رفتم و نامدار دسته گل بزرگ رو سمتم گرفت. _ بگیر این و؛ حدس میزنم وزنش از خودمم بیشتر باشه! لبخند مسخره دوباره گوشهی لبم نشست؛ دسته گل رو از دستش گرفتم، واقعا سنگین بود! به سرعت اون رو روی تخت گذاشتم و سعی کردم به نامدار کمک کنم تا از ارتفاعِ کم بالا بیاد، اما مثل اینکه نیازی به کمک نداشت! خیلی ریلکس وارد اتاق شد و پنجره رو بست. اولین چیزی که در لحظه به چشمش خورد یقهی کمی باز تاپ گلبهی رنگم بود! _ حدس نمیزدی احیاناً جای من یه مرد دیگه اون پایین باشه؟ این چه لباسیه؟ طلبکارانه بهش نگاه کردم که گفت: _ خیلی خب، قبول؛ منم خیلی غیرمنتظرانه وارد شدم! همچنان همونطور دست به سینه بهش خیره موندم که گل رو از روی تخت چنگ زد و سمتم گرفت. _ خدمت سرکار خانوم؛ جهت معذرت خواهی! کم مونده بود شاخ در بیارم؛ نامدار کبیر و معذرت خواهی؟ کم کم داشتم شک میکردم حسش یه نقشهی ساده نیست! _ بابتِ چی اونوقت؟ _ بابت سو تفاهی که پیش اومده! دسته گل رو ازش گرفتم؛ زیادی قشنگ بود! ترکیبی از لاله و ژیپسوفیلیاهای یاسی. _ من تا توضیحی نشنوم نمیپذیرم که سو تفاهم بوده! به خودش اشاره کرد. _ خب منم اینجام تا توضیح بدم. دسته گل رو نزدیک بینیم کردم و بو کشیدم؛ نامدار نامحسوس لبخند زد و به صندلی میزم اشاره کردم. روی صندلی نشست و نگاهش با کتاب و جاسیگاری روی میزم برخورد کرد. مقابلش روی تخت نشستم و دسته گل رو کنارم گذاشتم. _ انتظار داشتم بعد از یهویی رفتنم حداقل بهم زنگ بزنی! کل روز یه طور برخورد کردی انگار که هیچ اهمیتی برات نداشتم، حق نداشتم ناراحت بشم؟ _ حق داشتی عزیزم، کل روز درگیر شرکت بودم، شاید باور نکنی اما به اندازهی دو سه روز جلسه داشتم! حرصی بهش نگاه کردم. _ خیلی خب، قبول؛ ولی هنوزم نمیدونم نسبتت با اون خانوم چیه؛ پس معذرت خواهی پذیرفته نیست! خواست چیزی بگه که باز میون حرفش پریدم: _ شایدم بدونم، دوست دخترته، نه؟ هیستریک خندید. _ ویا شوخیه دیگه؟ رفتی تحقیق کردی نه؟ آره همه جا نوشتن کاملیا دوست دخترمه، ولی اصلا اینطور نیست! ابروهام بالا پرید. _ اوهو! کاملیا؟ چقدر هم صمیمی! به پیشونیش دست کشید. _ ویا این فقط یه دوستی خانوادگیه؛ ما تقریبا از بچگی درکنار هم بزرگ شدیم، یه جورایی فقط همبازیمه! باباش از اون کله گندههاست، نزدیک به پنج تا شرکت مدلینگ فقط توی ایران داره! ما هم بخاطر سودی که برامون داره خیلی نمیتونیم برخوردِ آنچنانی باهاشون داشته باشیم، وگرنه خوب میدونم که چطور باید باهاش رفتار کنم. _ نامدار این و نگی چی بگی! _ جدی دارم میگم عزیزم، چه دروغی دارم بهت بگم؟ خودتم که دیدی، ذرهای مشتاق نبودم بابت دیدنش. _ نه پس؛ میخوای مشتاق باش عزیزم! خندهاش گرفت. _ آروم باش بچه؛ گفتم که، فقط یه دوستی خانوادگی سادهست؛ اگر هم اون حسی غیر از اون داره مشکل خودشه. بدون اینکه جوابش رو بدم دسته گل رو از روی تخت برداشتم و دوباره بوییدم؛ نامدار کمی به عقب برداشت و ته سیگار های توی زیرسیگاری رو زیر و رو کرد. _ چرا جای رژت روی هیچکدوم نیست؟ بهم نگاه کرد. _ شاید چون رژ ندارم آقای عاقل! خندید؛ چقدر خندهی نامدار برام غیر آشنا بود. شاید چون توی شرکت مقابل باقی کارمندها هیچ لبخندی ازش نمیدیدم! از جاش بلند شد و سمتم اومد؛ گل رو جا به جا کرد و روی تخت دقیقا کنارم نشست؛ فاصلمون کم بود، خیلی کم. _ ویانا؛ دلم نمیخواد حس بدی از این بابت داشته باشی! خیره بهش چیزی نگفتم که ادامه داد: _ داری، میدونم. آروم سر تکون دادم که گفت: _ چجوری بهت ثابت کنم تنها کسی که توی زندگیمه خودتی؟ نگاهم بین چشمهاش و لبش چرخید؛ چی باید بهش میگفتم؟ اینکه بیشتر بهم نزدیک بشه؟ به افکارم خندهام گرفت، لعنت به من؛ لعنت به من که مقابل نامدار انقدر سست بودم! خندهی مسخره که روی لبم نقش بست انگار مغزم رو خوند که از پشت روی تخت هُلم داد و بهم نزدیک شد! ویرایش شده 29 تیر توسط هانی بانو رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,260 ارسال شده در 18 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 تیر (ویرایش شده) « پارت پنجاه و نهم» رفتار غیرمنتظرهاش باعث شد در لحظه جیغ خفیفی بکشم، اما دست نامدار به سرعت روی دهنم اومد و جیغم رو خفه کرد! _ آروم ویا! الان هومان و بیدار میکنی. با چشم های گرد شده بهش خیره شدم و نامدار آروم دستش رو از روی دهنم برداشت. _ نامدار معلوم هست چیکار میکنی؟ _ مگه نخواستی بهت ثابت کنم تنها کسی که دلم پیششه تویی؟ فاصلهاش رو کمتر کرد و دستهام محکم دور گردنش قفل شد و چشمهام رو بستم؛ قبل از اینکه نامدار حتی گردنم رو بتونه کوتاه ببوسه، دستگیرهی در به پایین کشیده شد و صدای هومان به گوش رسید! _ ویا، خوبی؟ چرا جیغ زدی؟ خداروشکر در رو از قبل قفل کرده بودم، وگرنه فکر اینکه هومان ما رو توی این حالت میدید داشت سکتهام میداد! عین جن زده ها نامدار رو از خودم دور کردم و روی تخت نشستم. _ خوبم هومان؛ فقط پام یکم پیچ خورد. _ باز کن در و ببینمت! ابروهای نامدار بالا پرید و به سرعت به پایین تخت پرتش کردم؛ اون سمتِ تخت جوری که توی دیدِ هومان نباشه قایمش کردم و سمتِ در رفتم. کلید رو از توی جیبم بیرون آوردم و در مضطرب ترین حالتِ ممکن، با دستهای لرزون در رو باز کردم. لبخند دندون نمایِ مسخرهای به چهرهی گیج و خواب آلود هومان زدم. _ خوبی دختر؟ چرا در و قفل کردی؟ جواب سوالش رو ندادم و سریع خم شد تا مچ پام رو ببینه؛ قبل از اینکه سعی کنه وارد اتاق بشه کمی بهش نزدیکتر شدم که قدمی به عقب بره. _ خوبم بخدا هومان؛ سعی داشتم مدیتیشن کنم، حس کردم اگه توی اون پوزیشن یهو بیای تو اتاق فکر میکنی خُلی چیزی هستم! جوابم اونقدر مسخره و بی ربط بود که حتی هومان رو هم به خنده انداخت. _ مدیتیشن؟ ساعت دوازده شب؟ گیج سرم رو تکون دادم. _ آره، ساعت داره مگه؟ _ نه عزیزم، راحت باش؛ ترسیدم بخدا فکر کردم یه چیزیت شده! مسخره و پر استرس خندیدم. _ نگران نباش هومان، برو بخواب. و سریع گونهاش رو بوسیدم و با شب بخیر کوتاهی در رو روش بستم؛ صداش رو از پشت در شنیدم که با خنده جواب شب بخیرم رو داد و کمی که دور تر شد، در رو دوباره قفل کردم! آروم سمت نامدار رفتم که از روی زمین بلند شد و خیره به چهرهی پر استرسم، تنها خندید. _ مدیتیشن؟ من هم خندهام گرفت. _ میگفتم دوستت و آوردم توی اتاقم پرتم کرده روی تختم نمیخواستم اینجوری ببینیمون؟ خندهی نامدار بیشتر شد. _ فکر نمیکردم جیغ بزنی! یه بار میخواستم یه کار رمانتیک بکنم مثلا. سعی کردم صدای خندهام بالا نره؛ اینبار اگه هومان صدامون رو میشنید دیگه دروغهام رو باور نمیکرد! _ حواسم بودا، اونجوری هومان رو بوس کردی منم دلم خواست! گیج نگاهش کردم. _ بوس؟ _ آره، گونهاش رو بوس کردی. به وضعیتش خندهام گرفت؛ نامدار کبیر داشت سعی میکرد ازم یه بوسِ گونه بگیره! _ بیا اینم مال تو! به اون سمتش اشاره کرد. _ این سمت چی؟ بالاخره باید یه فرقی بین من و هومان باشه یا نه؟ خندیدم و اون سمتش رو هم بوسیدم که جفت دستهام رو گرفت و خواست دوباره روی تخت پرتم کنه که گفتم: _ نامدار تروخدا، جیغ میزنم الان! دستش رو روی دهنم گذاشت و از پشت روی تخت هُلم داد! برخلاف تصورم زیاد بهم نزدیک نشد و فقط خم شد و پیشونیم رو بوسید. _ با وجود این لباس با این یقه و دلبری کردنات خیلی مراعاتت و کردم دختر کوچولو؛ حیف فقط قصدم معذرت خواهی بود! و ازم دور شد؛ دسته گل رو دوباره برداشت و من از روی تخت بلند شدم؛ فقط پرت کرده بود؟ خالی خالی؟ دسته گل رو مقابلم گرفت و ازش گرفتمش. _ ممنونم آقای خوش سلیقه؛ من خیلی لاله دوست دارم! چشمهاش درخشید. _ پذیرفته شد پس؟ خندیدم. _ شاید! _ اون دستهایی که دور گردن من اونجوری محکم چفت شد بنظرم پذیرفته شدهست. معترض به بازوش ضربه زدم. _ نامدار! اینبار بیشتر خندید. _ جونِ نامدار؟ خنده کم کم روی لبم کمرنگ شد؛ نامدار لعنتی داشت روم تاثیر میزاشت! نباید بهش اجازه میدادم، اما دیگه نمیتونستم خودم رو گول بزنم؛ اون حتی پاش به اتاقم هم باز شده بود. برای اینکه بحث بیشتر از این ادامه پیدا نکنه با خنده به پنجره اشاره کردم. _ برو تا باز هومان نیومده بالا سرمون. سمت پنجره رفت. _ باز باید از پنجره برم؟ راه دیگهای نیست؟ خندیدم و گل رو روی میز گذاشتم. _ نخیر جناب کبیر، انتخاب خودتون بود. پنجره رو باز کرد و بوسهی نرمی روی پیشونیم کاشت؛ موهامرو پشت گوش فرستاد و بوسهی دومش رو هم پشت دستم نشوند؛ انتظار هر گونه برخوردی رو ازش داشتم جز این حجم از احساسی بودن. _ کاش میدونستی چقدر از بابت دیدنت خوشحال شدم. لبخند عمیقی بهش زدم و دستهام رو پشت کمرم قفل کردم؛ نگاهش بین لباس و صورتم در چرخش بود؛ با خنده به سمت پنجره راهنماییش کردم. _ نامدار تا قبل از اینکه کار دستم بدی برو! خندید و سمت پنجره رفت؛ ارتفاع تا زمین اونقدر کم بود که حتی نیازی هم به کمک نداشت، فقط موقع رد شدن از پنجره حسابی بهش خندیدم. ویرایش شده 29 تیر توسط هانی بانو رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,260 ارسال شده در 18 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 تیر (ویرایش شده) «پارت شصتم» قبل از اینکه پنجره رو ببندم خم شدم و براش دست تکون دادم که متقابلا برام دست تکون داد و با لحن آرومی گفت: _ برو توو سرما نخوری؛ یقهی لباستم زیادی بازه، بیرون نمونی بهتره. و بعد از خندهی من، از خونه دور شد. پنجره رو بستم و پرده رو کشیدم؛ سیگاری آتیش زدم و طاق باز روی تخت رها شدم. نگاهی به اطرافم روی تخت انداختم و پُکی به سیگارم زدم؛ فکر کارهای نامدار باعث شد عین دیوونه ها لبخند بزنم! اونقدر عمیق که بخوام از شوق عین دختر های نوجوون خودم رو توی پتو بپیچونم و جیغم رو توی متکا خفه کنم. پُک دوم رو سیگار زدم و چشم بستم؛ نامدار کبیر هرچی بیشتر میگذشت داشت بیشتر دیوونهام میکرد! بیشتر از این نمیتونستم خودم رو گول بزنم؛ یا باید ازش دوری میکردم، یا اگر ارادهاش رو نداشتم روز به روز بهش نزدیکتر میشدم تا روزی که اونقدر بهش وابسته بشم که یهو به خودم بیام و ببینم که همون نامدارِ لعنتی با کارهای قشنگش، پروانههای توی قلبم رو کشته و دارم تا دونهی آخرشون رو بالا میارم! نمیدونستم؛ واقعا نمیدونستم راه درست چیه. حتی اگر یک درصد هم تمام حرکات نامدار نقشه بود، بی شک به فنا رفته بودم! ماهر بود، خیلی زیاد. من، ویانا وثوقی، منی که همیشه به غرور و ارادهام معروف بودم، حالا داشتم مقابل نامدار کبیر رام میشدم! مقابل اون، دیگه ارادهای نبود؛ غروری نبود، خشمی نبود؛ مقابل اون، واقعا لال بودم! دوست داشتم تا ابد بشینم به حرفهاش گوش بدم و ساکت بهش خیره بمونم، حتی اگر حرفهای قشنگش دروغ بود. حتی اگر سعی داشت من رو از نقشهام دور کنه، و حتی اگه تموم این حرف ها خودش یک نقشه بود! *** {چند هفته بعد} تلفنم که درحال زنگ خوردن بود رو از روی میز چنگ زدم و قبل از جواب دادن بهش به آرامش گفتم: _ وایسا من دو دقیقهی دیگه میام؛ به جناب نامدار بگو داره با تلفن صحبت میکنه چند دقیقه دیرتر میاد. و قبل از اینکه فرصت حرف زدن بهش بدم ازش دور شدم؛ تلفن رو جواب دادم و عجولانه پرسیدم: _ چیشد توفان؟ تونستی نگهش داری؟ _ تلاشم رو میکنم ویا؛ همین الان هم چند هفته گذشته، هومان سعی داشت حداقل دو ماه پیش برگرده آلمان! پکر شدم. _ ولی آخه این ماه تولدشه! این همه خودم و کشتم تا آبان بمونه ایران بتونم براش تولد بگیرم. _ آخه لعنتی آبان که ماهِ بعده! چجوری میخوای یه ماه دیگه نگهش داری؟ نامدار در رو باز کرد و صدام زد: _ خانوم وثوقی، تشریف بیارید توی اتاق. گوشی رو کمی از خودم دور کردم و تقریبا داد زدم: _ اومدم! و دوباره به توفان برگشتم. _ اذیت نکن توفان، نگهش دار! _ عجب نفهمی هستی ویانا! اصلا گمشو پیش نامدار جونت؛ وایسا وایسا… به نامدار نگاه کردم که سعی داشت بهم بفهمونه برم اتاقش؛ جواب توفانرو دادم: _ چته؟ _ یه ایده دارم؛ به نظرم یکم جلوتر از تولدش سوپرایزش کن، اینطوری بیشترم سوپرایز میشه! همونطور که سمت اتاق نامدار میرفتم جواب توفانرو دادم: _ گوه به ایدههات توف! البته تهشم میدونم به بن بست میخوریم برمیگردیم سر ایدههای مسخرهی تو، ولی خب. صدای قه قههاش رو از پشت تلفن شنیدم؛ به سرعت حرفها رو پیچوندم و باهاش خداحافظی کردم؛ به محض ورودم به اتاق نامدار با چهرهی اخموش مواجه شدم. _ با کی حرف میزدی؟ یه ساعته دارم بهت میگم بیا تو اتاق! بهش نگاه کردم. _ یکی از دوستهام بود؛ سعی داشتم راضیش کنم هومان رو تا ماهِ بعد نگه داره ایران تا براش تولد بگیریم. نگاهی به من انداخت و دوباره به برگههای مقابلش خیره شد. _ خیلیم عالی! آرامش پشت سر من با تقهای به در وارد اتاق شد و خطاب به نامدار گفت: _ ببخشید جناب کبیر؛ من نتونستم با کبیر بزرگ ارتباط برقرار کنم، میشه شما بهشون بگید هروقت در دسترس بودن پرونده استخدامی های این هفته رو به من برگردونن؟ باید بایگانی بشه. اخمهای نامدار در هم رفت. _ مگه قرار نیست بابام این ماه برگرده دبی؟ چرا انقدر لفتش میده؟ نگاه آرامش گیج شد. _ من خیلی اطلاعی ندارم جناب نامدار؛ ولی مثل اینکه موندگار شدن، از جناب جاوید شنیدم! نامدار کلافه چشم فرو بست. _ جاوید لعنتی، این چرا هیچی رو من نمیگه؟ جاوید طی این مدت دست راست نامدار شده بود؛ هر چند مثل اینکه همیشه بوده اما طی اون مدتی که من به تازگی استخدام شده بودم جاوید یک ماه رو مرخصی داشته تا به خانوادهاش توی ترکیه سر بزنه و توی شرکت حضوری نداشته، وگرنه جاوید هم در کنار کاملیایِ نچسب، از همبازی های بچگی نامدار محسوب میشد. آرامش با نگاهی به من و نامدار گفت: _ جناب امری با من نیست؟ نامدار کلافه بود؛ خیلی زیاد. _ نه آرامش، ممنون؛ به بابام میگم یادش باشه پروندههارو بهت برگردونه. آرامش با تشکر کوتاهی از اتاق خارج شد و در رو پشت سرش بست؛ سمت نامدار رفتم و از پشت دست رویشونههاش گذاشتم؛ نوازشگرانه آرام و ماهر ماساژ دادم و تقریبا زیر گوشش زمزمهوار گفتم: _ چیشده عزیزم؟ عصبی به نظر میای. ویرایش شده 29 تیر توسط هانی بانو رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,260 ارسال شده در 19 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 تیر (ویرایش شده) «پارت شصت و یکم» دستش روی دستم نشست و دستهام روی شونههاش از حرکت افتاد. _ همه چیز ریخته به هم! اصلا حوصلهی درست حسابی ندارم ویانا. سمتم برگشت و بهش نگاه کردم؛ دستم روی ته ریش های همیشه مرتبش نشست و انگشت شصتم نوازشگرانه گونهاش رو لمس کرد. _ چیشده؟ _ پروژهای که تو توش فعالیت کردی کارش افتاده عقب؛ از شانس بدت یه تحلیلگرِ سختگیرِ به درد نخوره مسئول این پروژه شده! بابامم که سر این پروژه حسابی پذیرفته که دورههای مسخرهاش تورو از این رو به اون رو کرده؛ از سمتی دیگههم مثل اینکه قصد نداره برگرده دبی! اصلا همون موقعی که برگشت، نهایتاً یک الی دو هفته بعدش باید برمیگشت. الان سه ماه گذشته، ولی همچنان قصد برگشت نداره! سعی کردم خودم رو به اون راه بزنم. _ چیکارش داری نامدار؟ برگرده یا برنگرده، چه فرقی به حال من و تو داره؟ لحظهای بهم خیره موند؛ نمیتونست بگه بابام هرچی بیشتر ایران بمونه احتمالش بیشتره که بخواد تورو با خودش ببره دبی و بندازه پیشِ پای شیخهای عرب! _ حتما یه چیزی هست که انقدر اصرار دارم گورش رو گم کنه! دیگه حرفی نزدم. طی این مدت فهمیده بودم رابطهی نامدار هیچ با پدرش خوب نیست! پس چرا توفان موقع تحقیق ها گفته بود همدست پدرشه؟ نکنه همدستیای درکار نبود و نامدار هم با این کار پدرش کاملا مخالف بود؟ لعنتی! مغزم داشت از هجوم این حجم از فکت های مختلف میترکید. با باز شدن ناگهانی در دستم از روی گونهی نامدار برداشته شد و نامدار سریع سمت در برگشت. با دیدن جاوید توی چارچوب در، از جاش بلند شد و بدون توجه به من، سمتش رفت. _ جاوید گاوی چیزی هستی؟ مگه اومدی تو طویله؟ نگاه جاوید روی من نشست؛ سعی داشت خندهاش رو کنترل کنه. _ ببخشید تروخدا، فکر کردم تنهایی! خندهام رو خوردم و لُپم رو از داخل گاز گرفتم. _ جاوید من و ببین، تو از کجا میدونی بابام موندگار شده ایران؟ اصلا چرا آرامش باید زودتر از من باخبر بشه؟ درستش این بود که توی این موقعیت با معذرت خواهیای از اتاق خارج بشم، اما کنجکاویم این اجازه رو بهم نمیداد! _ بخدا منم از میون حرفهاش متوجه شدم. آرامشم بلافاصله ازم پرسید که از این موضوع با خبرم یا نه، منم بهش گفتم مثل اینکه فعلا موندگار شده ایران! نامدار چیزی نگفت که جاوید حرفش رو ادامه داد: _ اصلا چیکارش داری؟ الان بره دبی با ماهِ بعد، چه فرقی به حال تو داره؟ نگاهشون اول روی من چرخید، بعد دوباره به هم نگاه کردن. _ ببین جاوید، خودت هم خوب میدونی چه فرقی به حالم داره، پس زر نزن! سعی کن متقاعدش کنی هرچی زودتر بره، اونم تنها! چشمهای جاوید گرد شد. _ چی میگی نامدار؟ بابای توعه، من متقاعدش کنم برگرده دبی؟ به من چه؟ نگاهشون مجددا روی من نشست؛ بیشتر از این نمیتونستم توی اتاق بمونم! با معذرت خواهی کوتاهی لبخند زدم و از کنارشون رد شدم و سمت در قدم برداشتم. _ ببخشید، من برم. نامدار درکمال تعجب با اسم کوچیک صدام زد. _ ویانا! سمتش برگشتم. _ امشب میتونی بیشتر شرکت بمونی؟ نگاه جاوید رو دیدم که میون ما چرخید و از بابت صمیمیت زیادیمون عمیقاً متعجب و البته خندان شد! _ چطور؟ _ همونطور که بهت گفتم از شانس بدمون یه تحلیلگرِ سخت گیر و مسخره مسئولِ پروژهی تو شده؛ لازم باشه تا صبح باید بمونیم شات بگیریم تا ثابت کنیم کارمون نقصی نداره! تو و آرامش و چندتا از بچه های دیگه لازمه که تا شب شرکت بمونید. سر تکون دادم. _ خیلی خب؛ فقط باید به هومان اطلاع بدم. نگاه جاوید دوباره روی ما نشست؛ داشتم معذب میشدم. _ میخوای خودم اطلاع بدم؟ سریع حرفش رو رد کردم. _ نه نه! لطفا بزار خودم بگم. با خندهی کوتاهی حرفم رو قبول کرد و من با با اجازهای از اتاق خارج شدم؛ صدای خندهی جاوید رو شنیدم که سعی داشت سر به سر نامدار بزاره؛ پس حالا حالا ها کار داریم توی این شرکت. ویرایش شده 29 تیر توسط هانی بانو رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,260 ارسال شده در 19 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 تیر (ویرایش شده) «پارت شصت و دوم» دیر برگشتنم رو به هومان اطلاع دادم و بی توجه به مخالفتِ همیشگیش، براش کلی استیکر بوس فرستادم و گوشیم رو توی جیب شلوارم گذاشتم؛ توی بالکن سر سبز شرکت نشستم و سیگاری آتیش زدم. هوا گرگ و میش بود و چیزی به تاریکی هوا نمونده بود؛ دومین پُک رو به سیگارم زدم و سیگار از میون انگشتهام دزدیده شد! با خنده به عقب برگشتم و نامدار رو دیدم که درحال نگاه کردن به فیلترِ رژیِ سیگار، کنار من نشست و پُک اول رو کشید. _ لوسم کردی؛ دیگه سیگار هایی که خودم روشن میکنم بهم نمیچسبه. بهش نگاه کردم؛ خیره. لبخند داشتم، دوستش داشتم؟ نه! پس این تپش قلب بالا و لبخند مسخره روی لبم چی بود؟ _ امشب واقعا کار داریم یا قصدی داری؟ بهم نگاه کرد؛ خندون بود. _ لو رفتم؟ معترض شدم. _ نامدار! صدای خندهاش بالا رفت. _ شوخی کردم! کار داریم واقعا، نمیدونم چرا ولی پروژهات به مشکل خورده؛ مسئولش خیلی سخت گیر از آب در اومده. باید کلی شات بگیریم تا متقاعدشون کنیم که کار مال ماست. _ پس امشب کل گروه گریم و عکاسی رو نگه داشتی شرکت! پُک بعدی رو به سیگار زد؛ قبل از هر پُک به فیلتر سیگار نگاه میکرد. _ بله خانوم وثوقی؛ جدی فکر کردی فقط تو رو نگه داشتم که خفتت کنم؟ بلند خندیدم. _ ازت برمیاد جناب کبیر! سیگارِ به فیلتر رسیده رو کنار گل ها خاموش کرد و سیگار بعدی رو میون لبهای من قرار داد؛ ناخواسته خندهام گرفت و نامدار متعرض شد. _ نخند ویانا، میوفته الان! فندک رو روشن کرد و سیگار رو آتیش زد و به سرعت از میون لبهام برداشتش؛ بلند خندیدم و کمی سمتش خم شدم. _ خسیس لااقل بزار یه پُک بکشم! با لذت به جای رژ روی فیلتر نگاه کرد. _ لازم نکرده! چیزی که میخواستم رو گرفتم، باقیش به خودم مربوطه. حرصی شدم و سمتش هجوم بردم؛ پشت سر هم به بازوش ضربه زدم و نامدار بلند خندید که صدای جاوید رو از پشت سرمون شنیدم! _ ببخشید مزاحمتون میشم؛ نامدار آرامشِ بیچاره یه ساعته داره بهت زنگ میزنه. سریع از نامدار دور شدم و خندهاش بیشتر شد؛ بدون اینکه نگاهش رو از من بگیره گوشی رو از جیبش بیرون آورد. _ سایلنت بوده! لحن جاوید پُر بود از خنده. _ اطلاع دارم جناب کبیر؛ سایلنت هم نبود شما متوجه نمیشدی! نامدار بهش نگاه کرد. _ کوفت جاوید! گمشو داخل تا بیام. و شلیک خندههای جاوید به هوا رفت! برای اولین بار مقابلش خجالت کشیدم و حتی برنگشتم که نگاه کنم؛ نامدار سیگار رو خاموش کرد و توی سطل زباله انداخت و بی توجه به جاوید که فاصلهی زیادی از ما نداشت، روی موهام رو بوسید. _ شما هم بیا داخل، سرما میخوری. و بلافاصله وارد شرکت شد؛ نامدار کبیر حسابی دیوونهام میکرد! اگر میخواستم اعتراف کنم باید میگفتم عجیب هورمون های زنانهام رو به تلاطم مینداخت؛ این مرد عجیب خوب بود. سریع از روی صندلی چوبی بالکن بلند شدم و پا به شرکت گذاشتم؛ به جز نامدار و جاوید و آرامش و چند نفر از گروه گریم و عکاسی، دیگه کسی توی شرکت نبود. طبق پیشنهاد نامدار قرار شد اول همه قهوه بخوریم که خستگی از تنمون بره، و بعد کار رو شروع کنیم. جاوید برای همه قهوه درست کرد و اول به خانوم ها، و بعد به آقایون تعارف کرد؛ قدردان ازش تشکر کردم و فنجون قهوه رو با جفت دستهام گرفتم. سنگینی نگاه نامدار رو مدام روی خودم حس میکردم، حتی سعی نداشت مقابل بقیه کمی از ضایع بودنش کم کنه! تا جایی که در توانم بود سر خودم رو گرم کردم تا نگاهم با نامدار برخورد نکنه و گونههام گل نندازه؛ فنجون خالی رو توی سینک گذاشتم دوباره از جاوید تشکر کردم. نامدار هم سریع قهوهاش رو سر کشید و اون رو کنار فنجونِ خالیِ من قرار داد! _ بچه ها سریع قهوههاتون رو بخورید تا بریم سرِ کارمون. باقی بچه ها به سرعت قهوهها رو تمام کردن و جاوید رو تشکر بارون کردن؛ نزدیک به ده تا شات برای تاییدیهی پروژه، نزدیک به دو الی سه ساعت زمان برد! با خسته نباشیدِ نامدار هرکس عین جنازهای گوشهای افتاد و من قبل از هرکاری سمتِ خوراکی هایی که نامدار خریداری کرده بود رفتم؛ همراه با چندتا از بچههای گروه عکاسی آبمیوه و شیرینی خوردیم و حس کردم که بعد از خوردن شیرینی ها، نفسم تازه بالا اومد! نامدارِ غرغرو توی تایم کار اجازهی شیرینی خوردن بهم نداده بود چون معتقد بود گریمم رو خراب میکنه و کار گریمور ها رو سخت تر میکنم! تلافیش رو در آوردم و زیر نگاهِ خندون نامدار، تا دونهی آخر شیرینی ها رو خوردم. جسمش پیش جاوید بود، اما حواس و نگاهش تماماً پیش من! جاوید بیچاره هم هر چند دقیقه با دنبال کردن رد نگاهش به من میرسید، اما به حرفهاش ادامه میداد و نامدار با نگاه به من، فقط برای اون سر تکون میداد. ویرایش شده 29 تیر توسط هانی بانو رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,260 ارسال شده در 19 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 تیر (ویرایش شده) «پارت شصت و سوم» ساعت نُه شب بود که برای همه شام سفارش داد و از اونجایی که من خیلی کوبیده دوست نداشتم، تقریبا تا چند دقیقه فقط با غذام بازی کردم؛ حواسِ نامدار تماماً پیش من بود و اطمینان داشتم که متوجه شده غذا رو دوست ندارم! همه تا دونهی آخر برنجشون رو هم خوردن و ازش تشکر کردن؛ نامدار اجازهی رفتن رو صادر کرد و از همهی بچه ها بابت موندنشون تشکر کرد. بچه ها دونه دونه از شرکت خارج شدند و در نهایت من موندم و نامدار و جاوید و آرامش. قبل از اینکه از بچه ها خداحافظی کنم، نامدار با اشاره ازم خواست از شرکت خارج نشم! جاوید به آرامش پیشنهاد داد که اون رو تا خونه برسونه و آرامش با همون تعارفهای همیشگیش، به سختی درخواستش رو قبول کرد؛ با رفتنشون من و نامدار توی شرکت به اون بزرگی تنها شدیم. تلفنش رو برداشت و کنارم نشست؛ خودش رو مشغولِ چیزی کرد و در همون حین گفت: _ غذات رو نخوردی، کوبیده دوست نداشتی؟ باید تعارف میکردم؟ کمی با شک جواب دادم: _ خیلی گشنهام نبود! بهم نگاه کرد؛ قطعا فهمید دارم دروغ میبافم. حرفم رو بی جواب گذاشت و نگاهش دوباره روی صفحهیگوشیش نشست. _ پیتزا که دوست داری؟ ابروهام بالا پرید؛ داشت برای من جدا غذا سفارش میداد؟ نگاه متعجبم رو که دید کمی خندید. _ زودباش دختر، الان مغازهها میبندن! _ آره، دوست دارم. و دوباره مشغول گوشیش شد؛ مثل اینکه سفارشش رو ثبت کرد که گوشی رو خاموش کرد و توی جیب شلوارش قرار داد و همونطور نشسته، خودش رو به من نزدیک کرد؛ دستهاش محکم دور کمرم قفل شد و اینبار، من رو کمی به خودش نزدیک تر کرد؛ اونقدر نزدیک که دیگه جای تکون خوردن نداشته باشم. _ برام جداگونه غذا سفارش دادی؟ نگاهش بین چشمهام و لبم چرخید؛ چرا انقدر به هم نزدیک بودیم؟ گرمی نفسش رو به وضوح حس میکردم! _ واسه تو سفارش ندم میخوام واسهی کی سفارش بدم؟ لبخندِ مسخره دوباره روی لبم نشست؛ نگاهش اینبار روی چشمهام خیره تر موند. _ چقدر رژ این رنگی بهت میاد! نگاه خیرهاش روی صورتم و حرفِ غیرمنتظرهاش قلبم رو به تلاطم انداخت! لبخند روی لبم کمرنگ تر شد و کمی توی جام تکون خوردم؛ دستهای نامدار اما دور کمرم محکم تر شد! _ از چی میترسی ویانا؟ نگاهم توی چشمهاش نشست؛ نگاه اونم همونطور. _ من از چیزی نمیترسم. ناخواسته نگاهم رو دزدیدم. _ میترسی ویانا، وگرنه اینطوری نگاهت رو نمیدزدیدی. لب باز کردم تا چیزی بگم که ضربهای به در شرکت وارد شد؛ صدای مردی اومد که سعی داشت با فریادهاش ما رو از اومدنش مطلع کنه. _ ببخشید، شما پیتزا سفارش دادید؟ نامدار کلافه از مکالمهی نصفه رها شدمون، از من دور شد و سمت در شرکت رفت. _ بله، اومدم. طولی نکشید که جعبه به دست نزدیکم شد و جعبهی بزرگ رو مقابلم روی میز گذاشت. قدردان نگاهش کردم و ازش تشکر کردم. اسلایس اول رو از توی جعبه بیرون آوردم و گاز کوچیکی ازش خوردم؛ نگاه عمیق نامدار رو مدام روی خودم حس میکردم و غذا عین سنگ از گلوم پایین میرفت. متقابلا بهش نگاه کردم و پیتزای گاز زده رو سمتش گرفتم و با دهنِ پر گفتم: _ میخوای؟ خندهاش گرفت. _ نه عزیزم، نوش جونت. و من هم با خیال راحت تا اسلایس آخر رو خوردم. ساعت نزدیک به یازده بود و کم کم پیام های معترضانهی هومان روی صفحهی گوشیم درحال نقش بستن بود، و تنها جواب من هم چیزی نبود جز « باشه»! با اصرارهای من نامدار درب شرکت رو بست و سوار ماشین شدیم تا اول من رو برسونه و بعد، خودش بره خونه. تنها حرفی که توی راه بینمون رد و بدل شد چند کلمه راجع به شات های امشب بود؛ ماشین رو سر کوچه نگهداشت و سمت من برگشت. _ میخوای یکم برم جلوتر؟ دیروقته، کوچههم تاریکه. سریع نگاهم رو ازش گرفتم و کیفم رو از روی پام چنگ زدم. _ نه کلاً دو قدم مونده تا خونه، میرم خودم. معترض اسمم رو صدا زد. _ ویانا! سمتش برگشتم؛ عمیق نگاه میکرد. _ میام باهات. و بلافاصله بی توجه به منِ مبهوت، از ماشین پیاده شد و طولی نکشید که دربِ سمت من رو باز کرد! متعجب بهش نگاه کردم. _ نامدار دو قدم جلو تر خونهست! واقعا لازم نیست. و ساختمون رو که نورهای زردش کاملا مشخص بود با انگشت نشون دادم. _ ببین، اونجاست. بیتوجه به حرفم، دستم رو توی دستش گرفت و من رو آروم از ماشین پیاده کرد. _ بیا دخترم، غر نزن انقدر. لفظ «دخترم» باعث شد کمی سست بشم و عمیق بهش نگاه کنم؛ نگاه نگرانش به مقابل برای اینکه سعی کنه من رو از روی خُرده سنگ ها سالم رد کنه، نیم رخِ جذابش توی اون نورِ کم؛ همه چیز باعث میشد هرلحظه بیشتر از قبل دیوونهاش بشم! ویرایش شده 30 تیر توسط هانی بانو رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,260 ارسال شده در 19 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 تیر (ویرایش شده) «پارت شصت و چهارم» غر زد: _ کفش پاشنه بلند چرا میپوشی آخه؟ اگه من نبودم دستت و بگیرم تا الان صدبار روی این خرده سنگ ها افتاده بودی زمین. در سکوت فقط بهش خیره موندم؛ از اون قسمت عبور کردیم و نگاه نامدار هم متقابلا روی من نشست؛ ناخواسته لب پایینم رو گاز گرفتم و نگاهش از چشمهام به لبهام رسید. _ چندبار بهت گفتم این لعنتی رو گاز نگیر؟ لبخند مسخرهای گوشهی لبم نشست و نگاه نامدار بین چشمهام و لبم دو دو میزد؛ بهش نگاه کردم، داشت چی میشد؟ چند ماه بود که خودم رو درگیر نامدار کرده بودم، هدف چی بود؟ منِ لعنتی تمام اهدافم رو در رابطه با وارد شدن به شرکت از یاد برده بودم! انگار نه انگار که من با نقشه وارد شدم؛ این عشق و علاقهای که بین من و نامدار در گردش بود نرمال بود؟ مکالمهی قدیمیمون توی کافهی علیرضا توی مغزم مرور شد: «تو که میدونی من با هدف پیش اومده بودم، میدونی ممکنه برات ضرر داشته باشم، پس الان چرا انقدر اصرار به برگشتنم داری؟» و صدای نامدار توی سرم اکو شد: «منم هدف های خودم رو دارم؛ تو برمیگردی و هرکدوم از ما، به اهداف خودمون میرسیم!» لبخند کمرنگ از روی لبم رفت و ادامهی مکالمه توی سرم پیچید: «برات مهم نیست هدفم چقدر میتونه تورو تو خطر بندازه؟» و جواب نامدار همراه با پوزخندِ مرموزش! «از کجا معلوم، شاید هدفِ من خطرناک تر باشه!» بی مقدمه، جدی و البته آروم گفتم: _ نامدار هدفت برای برگشتِ من به شرکت چی بود؟ سوالِ بی مقدمهام باعثشد جا بخوره! نگاهش بین دو تا چشمم چرخید، نمیدونست چی بگه. قلبم توی سینه لرزید، من داشتم دلبستهاش میشدم! اگر همهی این ها نقشه بود چی؟ هه! ویانای خوش خیال؛ اگر؟ خب نقشه بود، مگه نبود؟ نگاهم ترسون و لرزون میون چشمهاش چرخید، جواب بده لعنتی؛ جواب بده، نزار فکر کنم همهی این حرف ها نقشه بوده! _ ویانا… و سکوت! وای، داشتم از استرس میمردم. میون دستهاش یخ زدم؛ ترس و استرسم رو حس کرد که دوباره به چشمهام خیره شد؛ کم مونده بود بزنم زیر گریه! _ ویانا خوبی؟ سرم رو به اطراف تکون دادم. _ نه، نه! نامدار، جوابم رو بده! به لکنت افتاده بودم؛ تمام تلاشم رو کردم که اشک چشمهام جاری نشه، اما یقین نداشتم که نامدار با اون نگاه عمیقش، بغض توی چشمهام رو دیده. _ ویانا این موضوعی نیست که الان وسط خیابون بخوایم راجع بهش صحبت کنیم! توهم عجله داری… میون حرفش پریدم؛ صدام بلند بود و لرزون، لعنتی چرا انقدر ضعیف شده بودم؟ _ حرف بزن نامدار من هیچ عجلهای ندارم، حرف بزن! مثل اینکه موضوعی رو یادش اومد که سریع گفت: _ توهم با نقشه پیش اومدی ویانا، چرا فقط از من میپرسی؟ چشمهام گرد شد! قدمی به عقب رفتم اما دستهای نامدار از دورم ذرهای باز نشد. _ نامدار چرا سعی داری جمعش کنی؟ لعنتی، من، من…وای. اشکهام جاری شد و عین دیوونهها دستم رو مقابل صورتم گرفتم. نامدار بهت زده دستهام رو از دور صورتم برداشت و به اشکهام نگاه کرد. _ ویانا آروم باش، خواهش میکنم ازت! خیلی خب، میگم بهت. بی توجه به حرفش با همون لحن لرزون گفتم: _ من هدفم هر کوفتی که بود ازش دل کندم؛ همونجایی که برگه استعفام رو به سینهات کوبیدم ازش دل کندم! ولی تو، هدفت چقدر مهم بود که بابتش غرورت رو کنار زدی و دوباره ازم خواستی به شرکتت برگردم؟ اشک ها دیوانه وار روی گونهام سرازیر شد و نامدار با نگاهِ عمیقاً نگرانش اشکها رو سریع از روی گونههام کنار زد. _ ویانا گفتم میگم بهت، فقط لطفا آروم باش! بی هیچ حرفی بهش خیره موندم که گفت: _ ازت خوشم اومده بود ویا! خیلی ازت خوشم اومده بود؛ نتونستم به خودم اجازه بدم که از دستم بری، ترجیحم این بود که هدفت هر چیزی که هست توی شرکت بمونی اما من بتونم بهت نزدیک بشم. نگاهم خیره تر توی چشمهاش نشست؛ راست میگفت! توی نگاهش هیچ دروغی نمیدیدم؛ با مکث گفت: _ با خودم گفتم اگر هدفش آسیبی به شرکت رسوند اونوقت خودش هم توی دستمه، میتونم بازیش بدم! ولی ویانا تو نقشهام رو بهم ریختی؛ انقدر وابستهات شدم که الان بابت اون فکر مسخرهام هرروز خودم رو سرزنش میکنم. نگاهش بین دوتا چشمهام چرخید؛ بخدا قسم راست میگفت! قلبم به تپش افتاد، تنها چیزی که توی نگاهش میدیدم خواستن بود. علاقه بود، عشق بود. نامدار کبیر بهم وابسته شده بود! اشک ها دوباره روی گونهام روانه شد که دستهاش نوازشگرانه اشک رو کنار زد. _ گریه نکن ویانا، دیوونهام نکن! حیف اون چشمهای قشنگت نیست که بخوای بابت همچین موضوع مسخرهای اذیتشون کنی؟ عمیق بهش نگاه کردم؛ قلبم به تلاطم افتاده بود؛ مغزم هیچ فرمونی بهم نمیداد! شک نداشتم که بدنم میون دستهاش یخ کرده. هیچ چیز رو حس نمیکردم؛ تنها چیزی که میدیدم نامدار بود و نگاهِ قشنگش. آروم اسمش رو صدا زدم. _ نامدار! نگاهش دوباره روی چشمهای سرخ شده و مژههای خیسم نشست. _ جونِ نامدار؟ ویرایش شده 30 تیر توسط هانی بانو رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,260 ارسال شده در 19 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 تیر (ویرایش شده) «پارت شصت و پنجم» لبهام جنبید؛ باز هم لال شده بودم! نزدیک به چندبار جنبید اما طولی نکشید که درکمال ناباوری، حرف قلبم رو به زبون آوردم. _ دوستت دارم! نگاه نامدار رویلبهام ثابت موند؛ نه تنها نگاهش، بلکه خودش هم عین یک مجسمه از حرکت ایستاد! قطره اشک دیگهای روی گونهام ریخت و نامدار سراسیمه و پر هیجان به چشمهام نگاه کرد؛ حس میکردم اینبار اون لال شده. میون گریه خندهام گرفت و نامدار انگار که تازه متوجه شد توی چه موقعیتیه، که قبل از اینکه خندهام عمیق تر بشه، بی مقدمه بهم نزدیک شد و مهر عشقش رو به لبم کوبید! مبهوت بی هیچ حرکتی موندم تا نامدار به آرومی ازم دور شد؛ لعنتی! چم شده بود؟ فقط همین رو کم داشتم که نامدار کبیر وسط خیابون انقدر بهم نزدیک بشه؛ چندماه قبل موقعی که آهو راجع به پدر نامدار و شرکتش صحبت میکرد، ذرهای به این فکرنکردم که ممکنه روزی اینجوری شیفتهی پسرش بشم! باید چیکارمیکردم؟ غید پول و نقشهام رو میزدم و پیش نامدار میموندم، یا…؟ نامردی بود، نبود؟ ولی آخه ما توی کارمون همیشه نامردی کردیم تا به پول برسیم! اما اینبار فرق میکرد؛ کسی مقابلم بود که عمیقاً وابستهاش شده بودم. حرف دلم رو رُک بهش زده بودم، و حالا میخواستم سرش کلاه بزارم؟ انگشت شصتش نوازشگرانه روی گونهام نشست و موهام رو پشت گوش فرستاد؛ بوسهی بعدش رو روی شقیقهام، جایی نزدیک به پیشونیم نشوند و به چشمهام خیره شد. _ هیچوقت نمیتونی به اون اندازه که من دوستت دارم دوستم داشته باشی! قلبم باز به تپش افتاد؛ داشتم دیوونه میشدم، عقلم رو رسماً از دست داده بودم! حس میکردم دارم عشق واقعی رو تجربه میکنم، وگرنه این حجم از حس و حال عجیب و تپش قلب و بدن یخ زدهام، نرمال بود؟ قطعا نبود. گوشیم زنگ خورد و برخلاف خواستهام کمی از نامدار دور شدم تا اون رو از توی کیفم بیرون بیارم؛ اسم«هومان» روی صفحهی گوشی درخشید و سراسیمه تماس رو ریجکت کردم؛ دوباره به نامدار خیره شدم؛ بعد از اون رفتار دیوانهکنندهاش، تقریبا لال شده بودم! حس میکردم حتی نمیتونم نگاهم رو توی چشمهاش ثابت نگه دارم. _ ویانا. بهش نگاه کردم؛ نگاهش از همیشه به من قشنگتر شده بود! _ امشب رو برو خونه، هومان به اندازهی کافی نگرانت شده، ساعت هم از یازده گذشته. فردا شرکت میبینمت، خیلی خب؟ سر تکون دادم و روی موهام رو بوسید؛ بهش نگاه کردم و بی مقدمه تهریشش رو بوسیدم! سریع ازش فاصله گرفتم و فاصلهی کمی که تا خونه مونده بود رو تقریبا دوییدم؛ وارد ساختمون شدم و برای نامدار دست تکون دادم و تا کاملا داخل نرفتم، از کوچه خارج نشد. به نگهبانِ همیشه طلبکار سلام کردم و در خونه رو با کلید باز کردم؛ اولین چیزی که باهاش مواجه شدم چهرهی اخموی هومان بود با موهای بلند بازشدهی پریشون و لباسهای راحتیِ مناسب خواب. _ نمیومدی دیگه ویانا خانوم! شرمنده نگاهم رو ازش گرفتم و آروم خندیدم؛ خیلی آروم کفشهام رو در آوردم و جلوتر رفتم؛ با اخم بهم نگاه کرد. _ هومان عادت ندارم اخمو ببینمت! _ پدرم و در آوردی ویا؛ من تا الان باید خواب باشم، از نگرانی مردم و زنده شدم! _ چه نگرانیای؟ بهت گفتم که، کارمون زمان برد باید میموندم. بعدشم؛ پیش رفیقت بودم، ترسی نداره که! باید مطمئن باشی. _ اتفاقا از همین میترسم! معترض سمتش برگشتم. _ دیگه مسخرش و در نیار هومان! هر چی میشه همین و میگی، والا من تا الان رفتار بدی از نامدار ندیدم. عمیق نگاهم کرد؛ اخمهاش پررنگ تر شد و چشمهاش رو ریز کرد. _ چشمم روشن! نکنه عاشق پیشهاش شدی؟ همین و کم داشتیم فقط. سعی کردم بهش نگاه نکنم، اگه میدید دارم نگاهم رو میدزدم صدرصد لو میرفتم! _ چرند نگو هومان، خواب زده به سرت داری چرت میگی! برو بخواب داداشی، حالا که صحیح و سالم اومدم، دیگه خیالت راحت. و جفت گونههاش رو بوس کردم و سمت اتاقش راهنماییش کردم؛ به در اتاق که رسیدیم سمتم برگشت. _ ویانا به روح مامان قسم، اگه بفهمم داری غلطی میکنی میزنم میکشمت! _ باشه هومان تو از این کارا ازت بر نمیاد، تهش دوتا بزنی تو سرم. و بعد سمت اتاق هولش دادم. _ برو عزیزم غر غر نکن؛ گفتم که، چیزی نیست. و به محض ورودش به اتاق، در رو براش بستم و بوس صدا داری براش فرستادم. _ شب بخیر! شاد و خندان سمت اتاقم رفتم و خودم رو روی تخت رها کردم؛ به یاد شبی که نامدار از پنجره وارد اتاقم شده بود و من رو روی همین تخت هُل داد بود، شیطون خندیدم و دستهام رو روی دهانم گذاشتم؛ رسماً خُل شده بودم! عین دخترهای نوجوون روی تخت چرخیدم و لبهام رو مدام روی هم فشار دادم؛ لبهایی که چنددقیقه پیش توسط نامدار محکم بوسیده شده بود. صبح با غرغر های هومان بیدارشدم و طبق حرفهاش، همونطور رها شده روی تخت، متوجه شدم که دیرم شده و تقریبا یک ساعت قبل باید بیدار میشدم. ویرایش شده 30 تیر توسط هانی بانو رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,260 ارسال شده در 19 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 تیر (ویرایش شده) «پارت شصت و ششم» تقریبا از روی تخت شوت شدم و سمت دستشویی پرواز کردم؛ با همون لباس های دیشب خوابم برده بود و فقط، مثل اینکه حین خواب بر اثر گرما کتم رو در آورده بودم و فقط تاپ سفید رنگ تنم بود. سریع صورتم رو شستم و به موهای گرهخوردهام دستی کشیدم؛ نفهمیدم چطور مسواک زدم و بلافاصله بعدش دو لُپی صبحونه خوردم. برخلاف میلم یک سوم همیشه صبحانه خوردم و سریع سمت گوشیم خیز برداشتم؛ سه تماس ناموفق از «دست جذاب»! باید در اولین فرصت اسمش رو عوض میکردم. قبل از هرکاری با نامدار تماس گرفتم و در اتاقم رو بستم تا ترجیحا آتو دست هومان ندم. تماس رو پاسخ داد و درکمال تعجب صداش بسیار آروم بود! _ سلام خانوم خوابالو. شرمنده به پیشونیم ضربهای زدم. _ نامدار ببخشید تروخدا، اصلا نمیدونم چرا خواب موندم؛ اگه هومان بیدارم نمیکرد حالا حالا قراربود بخوابم! آروم خندید. _ خواب راحتی داشتی عزیزم، دلیلش هم کاملا مشخصه! معترضانه اسمش رو صدا زدم که بیشتر خندید. _ متقابله باورکن؛ فقط فرقی که بینمون هست اینه که من حسابی انرژی گرفتم؛ از حالت نرمالمم یک ساعت زودتر بیدار شدم! و بلافاصله صداش جدی شد. _ کوفت جاوید، گمشو برو پرونده ها رو بده به آرامش؛ موندی من و نگاه میکنی هر هر میخندی؟ عمیقا خجالت کشیدم! _ نامدار تا الان جلوی جاوید بودی؟ خندهاش گرفت. _ بله، ایشونم پررو پررو مونده نگاه میکنه به ریشِ من میخنده! معترضانه صداش زدم که گفت: _ جونِ نامدار؟ عجله نکن ویانا، امروز شات نداریم؛ ولی خودم باهات کار دارم! لبم رو گاز گرفتم و در کمدم رو باز کردم. _ دیشب کافی نبود؟ صداش آروم شد. _ تو برای من هیچوقت کافی نیستی. و دوباره بلافاصله لحنش عوض شد. _ جاوید دو دقیقه من و تنها بزار؛ دِ زهرمار! هی میخوام فحش زشت ندم بهت، خودت میخاری! زیرآب بخندی. صدای خندههای بلند جاوید به گوشم رسید و کمی بعد لحن خندون نامدار: _ میبینمت عزیزم، برو با آرامش حاضر شو. و با خداحافظی کوتاهی تلفن رو قطع کردم؛ آبرو و حیثیتم رفته بود؛ همینم کم مونده بود که برای جاویدِ مسخره و لنگهی توفان سوژه بشم. هوا کم کم رو به سرما بود و باید کمی گرم تر از قبل لباس میپوشیدم؛ کت کراپ پاییزه صورتی همراه با شلوار جین مناسبش پوشیدم و موهام رو دم اسبی بالای سرم بستم؛ دقیقا همونطور که نامدار دوست داشت! همونطور که یک بار بابت تماشا کردنم با این موها تمام جلسههاش رو کنسل کرده بود. رژ سرخآبی با آرایش تقریبا لایتی روی صورتم اجرا کردم و حین برداشتن شال حریرم با کیف نگینیام هومان وارد اتاق شد و پر تعجب بهم خیره موند. _ چرا انقدر ریلکسی؟ مگه تا چنددقیقه پیش میگ میگ نشده بودی؟ چی بهش میگفتم؟ میگفتم زنگ زدم به دوستت و اونم بهم گفتم عجله نکنم چون عاشقمه؟ خندهام رو خوردم و شال رو دور گردنم انداختم. _ با نامدار درمیون گذاشتم، گفت امروز خیلی کار نداریم لازم نیست عجله کنم. مشکوک بهم نگاه کرد. _ خیلی خب، برسونمت؟ _ ماشین رو میخوای؟ _ بله، باید برم کارای برگشتم رو اوکی کنم؛ دو سه ماه پیش باید برمیگشتم مثلا. سریع میون حرفش پریدم. _ برگردی؟ چرا برگردی؟ من هماهنگ شده بودم، یعنی چیزه، قرار شد برنگردی آخه! کم مونده بود برنامههای سورپرایز تولدش رو به هم بریزم! کمی گیج شد. _ من سه ماه پیش گفتم برمیگردم ویا! همین الانش هم خیلی دیرشده؛ کار و زندگیم اونجاست، بیشتر نمیتونم بمونم واقعا! از طرف بیمارستان هم باهام تماس گرفتن، گفتن بیشتر از این نمیتونن بهم مرخصی بدن. اونجا قانون داره ویا، ایران که نیست. راست میگفت، به اینجاش اصلا فکر نکرده بودم. پکر بهش نگاه کردم، پس برنامهی تولدش چی میشد ؟ به لبهای آویزون شدهام نگاه کرد و خندید. _ آویزون نشو دختر! میخوای توام یه مدت بیای پیشم؟ لعنتی حالا که انقدر به نامدار وابسته شده بودم و باید تمام تمرکزم رو روی اون میزاشتم؟ شونه بالا انداختم. _ نمیدونم، روش فکر میکنم. سرم رو بوسید و از اتاق خارج شد. _ سریع آماده میشم؛ توی پذیرایی بمون تا ببرمت. طولی نکشید که هومان با موهای مرتب شده و اکسسوری های محبوبش، همراه با لباس مردونهی سورمهای از اتاق خارج شد و از من درخواست کرد که کفشهام رو روی فرش نپوشم! طبق درخواستش دم در کفش پوشیدم و از خونه خارج شدیم؛ تا خود شرکت رو بهم غر زد که اگر بفهمم داری فلان میکنی فلانت میکنم و این حرفا، ولی خب کو گوش شنوا؟ هومانِ بیچاره خبرنداشت من و نامدار تا چه حدی پیش رفتیم. مقابل شرکت براش دست تکون دادم و سریع از ماشین دور شدم و وارد شدم؛ پر انرژی اول به آرامش سلام کردم و درجواب سلام بلندم، مثل همیشه آروم و متین جوابم رو داد. _ خانوم وثوقی جسارتاً نزیک دو سه ساعت دیر کردین! خندهام گرفت. _ هماهنگ کردم عزیزم، نترس. ویرایش شده 30 تیر توسط هانی بانو رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,260 ارسال شده در 19 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 تیر (ویرایش شده) «پارت شصت و هفتم» با لبخند باشهای گفت و با اون عینک ته استکانیِ دور مشکیش دوباره مشغول کار با سیستم شد؛ لامصب خیلی فرز بود! نامدار قطعا منشی از آرامش سریع تر پیدا نمیکرد؛ انگشتهاش با سرعت روی کیبورد در رفت و آمد بود و خودش هم عین جت، از اینور شرکت به اونور پرواز میکرد! خداروشکر چندروز بود که کبیر بزرگ رو توی شرکت نمیدیدم، و طبق شنیدهها انگار که همراه با چندتا از دوستهای قدیمیش یا همون مدیر های شرکت های مختلف، مشغول عشق و حال توی ویلای لواسون بودن! سمت اتاق نامدار رفتم و در زدم؛ قبل از اینکه نامدار چیزی بگه در باز شد و جاوید رو مقابلم دیدم. خجالت زده نگاهم رو ازش گرفتم و لبم رو از داخل گزیدم. _ سلام آقای ابتکار، صبحتون بخیر. لحنش پر بود از خنده. _ صبح شما هم بخیر خانوم وثوقی، بفرمایید داخل نامدار منتظرتونه! و به داخل اتاق اشاره کرد و دور شد؛ با لپهای گل انداخته وارد شدم و در رو پشت سرم بستم. _ لعنتی این جاویدِ شیطون همیشه خجالت زدهام میکنه! نامدار از جاش بلند شد و همونطور که سمتم میومد خندید. _ عادتشه؛ از صبح تاحالا فقط سر به سرِ من گذاشته؛ دیشب هم با لبِ رژی رفتم خونش، دیگه بیشتر سوژه شدم! ابروهامبالا پرید. _ وای نامدار، آبروم رو بردی بخدا! نامدار بیشتر خندید. _ بخدا نمیدونستم لبم رژی شده! اصلا حواسم به این یه مورد نبود، همینجوری بلندشدم رفتم خونهی جاوید و اولین چیزی هم که به چشمش اومد همون بود! جلو اومد و جفت دستهاش رو روی گونههام گذاشت؛ حرکت نوازشگونهاش روی گونهام باعث شد بهش نگاه کنم. _ وقتی اینجوری با گونه های گل انداخته میبینمت دلم میخواد دو لُپی قورتت بدم! ابروهام بالا پرید؛ نامدار کبیر و شیطنت؟ عجیبه! ابروهای بالا رفتهام رو که دید خندهاش گرفت. _ لابد داری فکرمیکنی این رفتار ها از نامدار کبیر بعیده، نه؟ بلند خندیدم. _ دقیقا! ضربهای به در خورد و بعد صدای جاوید به گوش رسید. _ نامدار، میتونم بیام داخل؟ نامدار با حرص دستهاش رو از روی گونههام برداشت و قدمی عقب رفت. _ ای بر پدرت لعنت جاوید! بیا. جاوید با خندهی بلندی وارد اتاق شد و اول از همه با نگاه به منِ سرخ شده، کوتاه معذرت خواهی کرد؛ پرونده های توی دستش رو سمت نامدار گرفت و گفت: _ ببخشید تروخدا داداش، باید اینارو همین الان امضا کنی! نامدار با اخم پرونده ها رو از جاوید گرفت. _ آرامش توی این شرکت چیکار میکنه که تو همیشه باید پرونده هارو بیاری؟ _ خیلی کار داشت بیچاره، خودم بهش گفتم بده من ببرم. نامدار نگاه بدی به جاویدِ بیچاره انداخت و پرونده هارو تقریبا روی میز پرت کرد. _ مزاحمت ایجاد نکن جاوید؛ امضا کنم به آرامش تحویل میدم! جاوید همونطور که از اتاق خارج میشد، حین بستن در خندون غر زد: _ ناکِس! لب پایینم رو گاز گرفتم؛ شرط میبندم سرخ شده بودم. _ نامدار بخدا آبرو حیثیت برام نزاشتی! انقدر از جاوید خجالت میکشم که حتی روم نمیشه توی چشمهاش نگاه کنم. خنده بازهم به لب های نامدار برگشت؛ پشت میز برگشت تا پرونده ها رو امضا کنه. _ جرم کردی مگه؟ _ نه خب؛ ولی، با لبِ رژی رفتی پیشش و اینا، یکم بد شد. بهم نگاه کرد؛ چرا انقدر نگاهش قشنگبود؟ باورم نمیشه اینجوری عاشق پیشهی نامدار کبیر شده باشم! این نگاه پر از خواستنِ نامدار هنوز هم برام عجیب بود؛ بعد از اتفاقات دیشب، حس میکردم بیشتر دیوونهاش شدم! بیشتر حین دیدنش تپش قلب میگیرم، بیشتر خجالت زده میشم. پرونده ها رو به سرعت امضا کرد و با تلفن روی میزش به آرامش وصل شد و بهش اطلاع داد که پرونده ها رو امضا کرده؛ طولی نکشید که آرامش به اتاق اومد تا پرونده ها رو بگیره، و البته چیز عجیبی هم نبود چون آرامش سریع ترین آدمی بود که توی زندگیم دیده بودم. لبخند پر محبتی به من زد و بعد از گرفتنِ پرونده ها، از اتاق خارج شد؛ قطعا با خودش فکرکرده چخبره که هردفعه واردِ این اتاق میشم باید با این دختره رو به رو بشم؟ خدایا داشتم دیوونه میشدم! کِی نظر بقیه انقدر برام مهم شده بود؟ با اشارهی نامدار مقابلش روی مبل تک نفره نشستم و موهام رو کمی مرتب کردم؛ نگاهش روی چهرهام عمیق بود، خیلی عمیق! _ گفتی امروز کار نداریم، پس چرا گفتی بیام شرکت؟ برگههای مقابلش رو کنار زد و دستهاش رو مقابلش روی میز قرار داد. _ میخواستم بشینم بهت نگاه کنم! بازهم حرفهای لوس کنندهی نامدار و لبخندِ مسخرهی من. _ البته یه کاری هم داریم؛ پروژهات تقریبا پذیرفته شده! چشمهام درخشید. _ جدی میگی؟ شوق من رو که دید لبخند زد. _ آره؛ امروز احتمالا برای جلسه بیان، شاید هم لازم باشه باز چندتا شات بگیریم. ویرایش شده 30 تیر توسط هانی بانو رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,260 ارسال شده در 19 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 تیر «پارت شصت و هشتم» کمی پکر شدم. _ وای نامدار من اصلا آماده نیستم! چه جلسهای آخه؟ _ نیازی به آمادگی نداره؛ هرکاری که تا الان کردی رو انجام میدی. در ضمن؛ گفتم که، پروژهات پذیرفته شده! فقط محض اطمینان میان که یه چکی کرده باشن. کمی خیالم رو راحت کرد؛ وگرنه استرس داشت جونم رو میخورد. نزدیک به یک ساعت بعد دو مرد و یک زنِ پلنگ یا به اصطلاح «زنِ از اَمسالِ کاملیا خانوم» برای جلسه به شرکت اومدن؛ نامدار، من، جاوید، آرامش و گروه عکاسی و گریم و اون سه نفر تقریبا به سختی توی اتاق جلسه جا شدیم و جاویدِ بیچاره بلااجبار دو صندلی اضافه از اتاق عکاسی برای خودش و نامدار به اینجا آورد. جلسه شروع شد و برخلاف تصوراتم، نه چیز سختی بود و نه من دستپاچه شده بودم! کاملا مسلط به سوالهاشون پاسخ دادم و درنهایت کار رو با پنج شات تموم کردیم؛ یکی از سه نفر کار رو بی مکث تایید کرد و بهمون تبریک گفت؛ اون دو نفر اما، زیادی خودشون رو بالا میگرفتن! از دماغ فیل افتاده بودن و حتی زورشون میومد کار به این بی نقصی رو تایید کنن؛ تبریک که دیگه پیشکش! با خروجشون از شرکت، با شادی دست زدیم و جیغ کشیدیم و نامدار نهایت تلاشش رو کرد تا وسط جمعِ بچه ها من رو بغل نکنه و فقط با یه دست دادنِ ساده، کار رو جمع کنه؛ به افتخار پذیرفته شدنِ پروژه همه رو برای فردا شب به خونهی خودش دعوت کرد تا با دستهای خودش برامون کباب درست کنه و این پیشنهاد شادی همه رو چندین برابر کرد! حسابی از این بابت خوشحال بود و شوق رو توی نگاهش میدیدم؛ برخلاف بقیه دست نمیزد، جیغ نمیکشید، حتی درست حسابی هم نمیخندید؛ فقط لبخند داشت، ولی فقط من میفهمیدم چقدر از این وضعیت رضایت داره و شاده. انگار که فقط من حس ته نگاهش رو میفهمیدم؛ حتی اون خواستنِ ته چشمهاش وقتی به من نگاه میکرد! نزدیک به عصر بود که نامدار از بابت شادیِ زیادش، بهمون حال داد و اجازه داد که زودتر از شرکت خارج بشیم؛ قبل از رفتن ازم خواست به اتاقش برم. حین خداحافظی از آرامش کیفم رو از روی میزش برداشتم و شالم رو مرتب کردم؛ آرامش از شرکت خارج شد و من سمت اتاق نامدار رفتم. به محض ورودم اولین چیزی که دیدم لبخندش بود. _ سرکِیفی جناب کبیر! بیشتر خندید. _ چرا نباشم؟ اونم وقتی پروژه پروژهی تو بوده. سمتش رفتم و رو به روش ایستادم؛ از روی صندلیش بلند نشد و من دستهام رو دور گردنش حلقه کردم. _ امشب بریم بیرون؟ از پشت موهاش رو نوازش کردم. _ میخواستم برم دوستهام رو ببینم، خیلی وقته ندیدمشون. سمت دستم متمایل شد و مچ دستم رو آروم بوسید. _ باشه بیبی، فردا رو که هستی؟ لبخند زدم. _ هستم، اگه هومان رو مود خوبی باشه! متقابلا لبخند زد. _ هومان رو برای خودت زیادی بزرگ کردی؛ اصلا همچین رفتارهایی نداره، تا الان کِی پیش اومده نزاره جایی بیای؟ _ هیچوقت واقعا! شیطون خندیدم و خندهام باعث شد لبخندش پررنگ تر بشه. _ صبح با ماشین اومدی؟ _ نُچ؛ ماشین رو هومان برد. از جاش بلند شد؛ دستهام که از دور گردنش باز شده بود رو گرفت و پشتشون رو بوسید. _ بزار آماده بشم خودم میبرمت. سریع مخالفت کردم. _ نه نامدار، هنوز نصف بچه ها نرفتن خونه؛ نمیخوام با هم ببیننمون! حین پوشیدن اُورکُت ذغالیش سمتم برگشت؛ کمی جدی شده بود. _ ببینن حالا، چی میشه؟ _ همین الان هم به اندازهی کافی پشت سرمون حرف هست نامدار! حوصلهی حرفِ اضافه ندارم واقعا؛ دخترا حسودن نامدار، هرچی ببینن دوتا میزارن روش میرن جای دیگه پخش میکنن. اورکت رو پوشید و پروندههای روی میزش رو مرتب کرد. _ به جهنم! هیچکس هیچ غلطی نمیتونه بکنه؛ تا وقتی من هستم از چی میترسی؟ قند توی دلم آب شد؛ پسرِ مردی که برای نابود کردنش پا به این شرکت گذاشته بودم، داشت تبدیل به امن ترین مردِ زندگیم میشد. لبخند مسخرهام رو که دید کمی از اخم در اومد؛ دستم رو توی دستِ گرمش گرفت و گونهام رو بوسید. _ اون خندهی قشنگت و بخورم؛ بیا تا دیر نشده، دوستات منتظرن! و من رو سمتِ در کشید؛ طبق پیشنهادِ من قبل از اینکه کسی رو ببینیم دستم رو رها کرد و شونه به شونه از شرکت خارج شدیم؛ خداروشکر شرکت حسابی خلوت شده بود و حین سوار ماشین شدن کسی رو ندیدیم. تا خود خونه رو برام آهنگ های عاشقانه گذاشت و بیشتر از قبل قند توی دلم آب کرد؛ قبل از رسیدن به خونهی هومان، پشت چراغ قرمز سمتم برگشت و گفت: _ میخوای ببرمت پیش دوستات؟ _ نه عزیزم، میرم خودم؛ باید یه دوش بگیرم و آماده بشم بعد برم؛ آرایشم و نمیبینی چجوری روی صورتم ماسیده؟ دستم رو گرفت و نرم بوسید. _ شما همه جوره قشنگی. لبخندم از همیشه عمیق تر شد و با سبز شدنِ چراغ راهنما، ماشین دوباره حرکت کرد؛ سر کوچه ماشین رو نگه داشت و درست عین سری قبل، بهم اصرار کرد که ماشین رو تا درب ساختمون ببره اما ازش خواستم که سر کوچه بمونه تا مبادا هومان مارو ببینه، چونکه احتمال میدادم هنوز کارهای برگشتش رو انجام نداده باشه و خارج از خونه باشه! رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,260 ارسال شده در 19 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 تیر «پارت شصت و نهم» نامدار برای خداحافظی به یه بوسه راضی نشد و ازم خواست در کنار بوسهی گونهی چپ، گونهی راستش رو هم ببوسم و متقابلا، پیشونیم رو محکم بوسید. از ماشین پیاده شدم و با دست تکون دادنِ کوتاهی، ازش دورشدم و وارد خونه شدم؛ درست حدس زده بودم و هومان هنوز خونه نیومده بود! دوش کوتاهی گرفتم و با پوشیدن هودی کوتاهم همراه با شلوار بگ و کتونی های سفید، با آرایش کمی کولهام رو برداشتم و از خونه خارج شدم؛ برای هومان پیامی نوشتم و بهش اطلاع دادم که میرم تا بچه ها رو ببینم. تاکسی گرفتم و اول راه بودم که توفان اطلاع داد همه توی کلوب جمع شدن؛ پس جمعشون حسابی جمع بود! مقصد رو عوض کردم و تا رسیدن به کلوب طولی نکشید. به محض ورود به کلوب همه سمتم هجوم آوردن و قبل از رسیدن به بچه ها، با کارکن ها و رفیق های قدیمیم رو به رو شدم و عمیقا حس سلبریتی بودن بهم دست داد! توفان مثل همیشه قبل از همه بغلم کرد و حسابی جیغ و داد کرد؛ آهو و سرور رو هم در آغوش گرفتم و پیام هم مثل همیشه برج زهرمار بود و حتی به خودش زحمت نداد از جاش بلند بشه و فقط دستش رو دراز کرد و من هم بلااجبار بهش دست دادم! عین عقدهای ها به محض تموم شدن سیگارش، سیگار بعدی رو روشن کرد و من هم در سعی برای ایگنور کردنش، کنار توفان نشستم و صمیمانه دستش رو دور شونهام چفت کرد. _ چقدر دلتنگت شده بودم دختر؛ هومانِ عوضی چرا نمیزاره بیای پیشمون؟ حواسم به هومانِ زهرمار نبود که گفتم: _ هومانِ بیچاره که کاری نداره؛ من خودم خیلی درگیر شرکت نامدار شدم! نگاه عمیق پیام روم پررنگ شد و سیگار رسما میون انگشتهاش خشک شد. توفان با نگاهی به پیام سعی کرد بحث رو عوض کنه؛ من که برام اهمیتی نداشت! _ چخبر از هومان راستی؟ موفق شدم خرش کنم یا نه؟ با یاداوری هومان ضربهای روی میز زدم. _ گند زدی که توف! هومان از امروز صبح رفته دنبال کارای برگشتش به آلمان. توفان پکر شد. _ شوخی نکن! _ شوخی دارم باهات؟ چیکار کنیم توفان؟ این همه سه ماه نگهش داشتم که الان یک ماه مونده به آبان بخواد بره؟ سرور زبون باز کرد: _ بابا ویا تو زیادی سخت میگیری؛ حالا تو این ماه تولد بگیر براش، الان نگیری دوروز دیگه میره ها! پشیمون میشی بخدا؛ تولد هومانم که همون اولِ آبانه؛ چه فرقی داره الان یا دوم سومِ آبان؟ فرقش کلاً یک هفته الی ده روزه. تنها کسایی که این میون لال بودن آهو بود و پیام! آهو که دلیل لال بودنش موجهه بود؛ بحث بحثه هومان بود بالاخره. پیام ولی چه مرگش بود؟ این خوددرگیریها چه معنیای میده؟ توفان هم حرف سرور رو تایید کرد. _ راست میگه ویا؛ سخت میگیری بخدا. شونه بالا انداختم؛ پاکت سیگارم رو از کولهام بیرون آوردم و یک نخ سیگار میون انگشتهام قرار دادم. _ نمیدونم؛ شاید. روش فکرمیکنم؛ حداقل بهتر از اینه که هومان بره و هیچ کاری براش نکرده باشم. قبل از اینکه فندکم رو بیرون بیارم فندک پیام مقابل سیگارم قرار گرفت و روشنش کرد! بهش نگاه کردم، حتی بهم نگاه هم نمیکرد. _ ممنون! جوابم رو نداد و پر حرص پُک اول رو به سیگارم زدم؛ همراه با بچه ها چندین دقیقه حتی چندین ساعت گفتیم و خندیدیم و بازی کردیم؛ توفان به بهونهی نوشیدنی غیرالکلی برام ودکا آورد و چشمکی حوالهام کرد. _ توفانِ دلقک تهش با این گوه بازیا پای هممون گیر میشه! میدونی اگه بفهمن تو این کلوب چه غلطایی میکنیم چه بلایی به سر تک تکمون میارن؟ بیخیال شونه بالا انداخت. _ چیکار میکنیم مگه؟ _ چیکار میکنیم؟ الکل غیرقانونی خب قاطیِ باقی نوشیدنی ها سرو میکنیم، قمار میکنیم؛ فقط کم مونده رقص میله بریم واسه مشتریها! بلند خندید. _ ایدهی بدی نیست والا. متقابلا خندیدم. _ زهرمار! جدی میگم توفان، اگه کسی بره لومون بده پدر تک تکمون و در میارن. و این و یادت باشه که پای هومان هم گیره، و از اونجایی که هومان نمیدونه ما اینجا داریم چیکارمیکنیم، قبل از پلیس هومان میکشتمون! با اشارهی سرور به پشت سرم حرفم نصفه و نیمه موند. _ ویا اون آقاهه از وقتی اومده داره اینجا رو نگاه میکنه؛ نمیدونم چرا، ولی حس میکنم نگاهش بیشتر روی توعه! سریع به عقب برگشتم و رد اشارهی سرور رو گرفتم و در نهایت به نامدار رسیدم! با ابروهای بالا پریده زمزمهوار گفتم: _ نامدار! توفان به طرز مسخرهای جیغ زد: _ چی؟ نامدار اینجا چیکار میکنه؟ سریع سمتش برگشتم و جلوی دهنش رو گرفتم. _ خفه شو توف، چرا جیغ میزنی؟ نگاهی به همشون انداختم و تاکیدی گفتم: _ بشینید سر جاتون ضایع بازی هم در نیارید تا من برگردم! پیام رسماً داشت میپوکید؛ توفان هم همینطور؛ تنها فرقشون این بود که پیام از خشم و توفان از خنده! سریع از بچه ها دور شدم و سمت میز نامدار رفتم؛ جاوید هم همراهش بود. اول خطاب به جاوید سری تکون دادم و گفتم: _ سلام جناب ابتکار. جواب سلامم رو مثل همیشه خندان داد و صدای جدی نامدار به گوشم رسید. _ اینجا چیکار میکنی؟ رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,260 ارسال شده در 19 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 تیر «پارت هفتادم» نگاهم سمت جاوید رفت؛ به طرز مسخرهای نگاهش مدام بین ما دوتا میگشت. سعی کردم صدام رو پایین بیارم: _ اومدم پیش دوستام دیگه؛ تو اینجا چیکار میکنی؟ به جاوید اشاره کرد. _ منم با دوستمم! کوتاه خندیدم؛ ادامه داد: _ فکر نمیکردم اینجا ببینمت. ابروهام بالا پرید. _ چطور؟ تریپم به این جاها نمیخوره؟ لبخند گوشهی لبش نشست و من ادامه دادم: _ اتفاقا اینجا مال ماست؛ میدونستی؟ متعجب شد! _ جدی میگی؟ سر تکون دادم. _ بله؛ تازه هومان هم از اینجا سهم داره؛ عجیبه که اطلاع نداری! تعجبش بیشتر شد. _ هومان؟ ویانا اطلاع داری که اینجا مشروبات الکلی سرو میشه و روی دوتا میز آخر هم پوکر بازی میکنن؟ اگه گیرتون بندازن پدر همتون در میاد! برام عجیبه که هومان هم از اینجا سهم داره؛ مطمئنم بی خبره. کمی ترسیدم؛ چرا این موضوع انقدر ترس به دلم انداخته بود؟ توفان لعنتی! همش تقصیر اون بود. _ بله مُطَلعم! نترس، چیزی نمیشه. مدتهاست وضعیت همینه؛ مشتریها همه ثابتن، کسی نیست که بخواد لومون بده. کاملا زر زده بودم! تا همین دو دقیقه پیش خودم بابت این موضوع داشتم به توفان غر میزدم. _ انقدر خوش خیال نباش عزیزم! هر چه سریعتر جمع کنید این بساط و؛ میترسم توی دردسر بیوفتی. بیشتر ترسیدم… ببند دهنت و نامدارِ لعنتی. شونه بالا انداختم؛ سعی داشتم بیتفاوت به نظر بیام. _ خیلی خب؛ ولی با بچه ها شریکیم، اگر هم قرار باشه چیزی تغییر کنه باید باهاشون حرف بزنم. _ حتما حرف بزن. سر تکون دادم و جاوید که حسابی از بینِ ما بودن معذب شده بود، با ببخشیدِ کوتاهی از ما دور شد و سمتِ بالکنِ کوچیکِ کلوب رفت. مقابل نامدار به جای جاوید نشستم؛ شک نداشتم پیام داره بهمون نگاه میکنه! _ کاش میدونستی چقدر از دیدنت خوشحالم. لبخند زدم؛ نگاهِ قشنگش روی من اونقدر عمیق بود که شک نداشتم سوژهی بچه ها شدمط نگاهش لحظهای سمت بچه ها رفت و باز به من برگشت. _ دوست دارم با دوستات آشنا بشم! شت! کاش صرف نظر کنه؛ پیام میون جلسهی آشنایی یقهاش رو میگیره. _ فکر نکنم آمادگیش رو داشته باشی! خندید. _ چرا؟ متقابلا خندیدم. _ شاید برخورد جالبی نبینیژ _ چطور؟ خاطرخواهتن؟ بهش نگاه کردم؛ چقدر عاقل بود! _ بیا راجع بهش حرف نزنیم. سکوت کرد؛ اصلا دلم نمیخواست راجع به پیام حرفی بزنم. _ قبلا از هومان شنیده بودم پیش دوستات زندگی میکنی. ابروهام بالا پرید. _کِی؟ به تعجبم خندهاش گرفت. _ من و هومان از آلمان با هم دوستیم! اون سالهای اول تعریف میکرد که یه خواهر دارم که ایران پیش دوستهای مشترکمون زندگی میکنه؛ همین دوستهات رو میگفت؟ سر تکون دادم. _ آره؛ ما تقریبا از نوجوونی با هم دوستیم. _ با هومان هم دوستن، درسته؟ لبخند زدم. _ آره؛ پسرا اول با هومان دوست بودن. یکم داستان دوستیمون طولانیه. عمیق بهم نگاه کرد. _ میخوای راجع بهش حرف بزنی؟ _ خلاصهاش اینه که تقریبا هیچکدوممون به جز همدیگه کسی رو نداریم. پسرا از دانشگاه با هومان آشنا شدن و هر سهتاشون کسی رو نداشتن؛ دونفرشون پرورشگاه بزرگ شدن و یکی دیگشون هم، خانوادهاش رو توی یک آتیشسوزی از دست داده بود و فقط یه خواهر داشت، که الان هم مهاجرت کرده و پیشمون نیست. مکث کردم؛ منظورم مهراد بود! تنها داراییش توی زندگیش خواهرش بود، که همونم سرِ پروژه های مسخرمون از دست داد! که البته مسبب این موضوع رو تماماً من میدونست. _ دخترا هم همینطور؛ هیچکدوممون خانوادهی درست حسابی نداشتیم. ترجیح دادیم همه کنار هم زندگی کنیم؛ اینطوری حداقل هممون یه خانوادهی جدید داشتیم! بهش نگاه کردم؛ لبخند داشت، اما نگاهش همچنان عمیق بود. _ هومان راجع به خانوادتون صحبت کرده؛ بابت مادرت متأسفم، فکر میکنم با پدرت هم رابطهی خوبی نداشته باشی. امیدوارم هومان راجع به بخشِ بیرون انداختنم از خونه حرفی به نامدار نزده باشه! _ درسته؛ اصلا رابطهی خوبی ندارم! حرفم رو با خنده زده بودم؛ سعی داشتم خودم رو ریلکس نشون بدم، اما حس میکردم نامدار هم درست عین من نگاهم رو میشناسه! خشم، غم، ترس؛ تمام حس های توی چشمهام رو میفهمه. دستِ گرمش جلو اومد و انگشتهای یخ زدهام رو در آغوش گرفت؛ خدا میدونست پیام در چه حاله! _ میدونی که من پیشتم؟ لبخند زدم؛ نهایت امنیت رو در کنارش حس میکردم! برام عجیب بود اما، بعد از هومان امن ترین مرد زندگیم بود. رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,260 ارسال شده در 19 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 تیر (ویرایش شده) «پارت هفتاد و یکم» متقابلا دستش رو فشردم. _ میدونم عزیزم؛ میدونم. دستم رو بالا آورد و پشت دستم رو نرم بوسید. _ به اندازهی تمام مردهای زندگیت پشتتم. نمیتونستم این حجم از احساسی بودن نامدار کبیر رو هضم کنم! امیدوار بودم حسش واقعی باشه، وگرنه بد از سمتش ضربه میخوردم. هرچند، اون نگاهِ عمیق و قشنگش بهم، عجیب عاشقانه بود. نامدار کبیر با اون ابهت و غرورش توی شرکت، اینجوری وسط کلوب مقابل بقیه دست من رو میبوسید و از علاقش بهم صحبت میکرد. _ میفهمم اینکه رابطتت با پدرت خوب نیست چقدر میتونه برات سخت باشه؛ حتی من هم به عنوان یه پسر توی زندگیم از سمت پدرم آسیب دیدم، دیگه چه برسه به یه دختر اون هم با این روحیهی شکننده. نگاهم سمت نامدار برگشت؛ رابطهاش با پدرش بد بود؟ پس چرا توفان میگفت همدستِ پدرشه؟ _ فکر نمیکردم توهم با پدرت توی جنگ باشی. پوزخند زد. _ پس چرا فکر کردی انقدر از بابت نبودش توی شرکت خوشحالم؟ نهایت تلاشم رو میکنم تا میتونه توی ویلای لواسونش بمونه. _ پس چرا پیشش کار میکنی؟ نمیدونم چرا این سوال رو پرسیدم؛ اصلا نمیدونم چرا انقدر باهاش صمیمی شدم! _ چارهای ندارم ویانا؛ از نوجوونی توی این شرکت رشد کردم، اگه الان بخوام برم دنبال یه کار دیگه مدت ها زمان میبره تا موفق بشم! بعدشم، اکثر مواقع پدرم دُبیه؛ مدت زیادی توی شرکت نمیبینمش. بهش نگاه کردم؛ نگاهش غم داشت. دستِ دیگهاش رو هم در دست گرفتم؛ نگاهش بالا اومد و روی من نشست. _ نامدار میخوای بیشتر راجع بهش صحبت کنی؟ لبخند زد. _ مهم نیست واقعا ویانا؛ دلم نمیخواد لحظات قشنگی که تو پیشمی رو با چندتا حرف چرت خراب کنم. با لبخند نگاهم رو پایین انداختم و انگشت شصت نامدار نوازشگرانه روی گونهام نشست. _ دوست دارم همین وسط بگیرم اون لُپای گل انداختهات رو بخورم! ویانا انقد گاز نگیر اون لبای لعنتی رو، توی جمعیم حواست هست که؟ به بی طاقتیاش خندهام گرفت. _ نامدار! _ بالاخره که تنها میشیم ویانا خانوم. بهش نگاه کردم؛ نگاه پر شیطنتم رو که دید با خنده به پیشونیش دست کشید؛ زمزمهوار گفت: _ دخترهی آتیش پاره! جاوید با قدم های سریع سمتمون اومد و قبل از اینکه حرفش رو به نامدار بزنه، کوتاه از من عذرخواهی کرد. _ ببخشید ویانا خانوم؛ نامدار نیم ساعت دیگه باید رستوران باشیم، حواست هست؟ نگاه نامدار سمت من اومد. _ خیلی خب جاوید، برو دم در من میام. قبل از اینکه چیزی بپرسم خطاب به من گفت: _ میخوایم با چندتا از دوستهای بابام و شرکت دار ها بریم شام بلکه بتونیم مخشون رو برای شراکت بزنیم؛ از بابام که آبی گرم نمیشه، حداقل ما دست به کار بشیم. میخوای تو هم بیای؟ جاوید به سرعت خداحافظی کرد و سمتِ در قدم تند کرد. _ نه عزیزم، خوش بگذره بهتون. از جاش بلند شد و درکمال تعجب روی موهام رو بوسید. _ بدون شما که خوش نمیگذره؛ فقط یه شام میخوریم و بلند میشیم میریم خونه. عمیقاً دلم میخواست برگردم و چهرهی برزخی پیام رو ببینم، اما فعلا باید تمرکزم رو روی نامدار میزاشتم. _ فردا میای دیگه؟ _ تلاشم رو میکنم. بهم خیره شد؛ نگاهش خندون بود. _ میارمت، نترس. با خداحافظی کوتاهی از کلوب خارج شد و به محض خروجش، سمت میزِ بچه ها رفتم. سر جام نشستم و خیره به توفانی که درحال پوکیدن بود گفتم: _ همتون خفه شید! توفان ترکید و صدای پچ پچ های آهو و سرور هم بلند شد؛ تنها کسی که این میون عین برج زهرمار نشسته بود و جز سیگار کشیدن و حرص خوردن کار دیگهای نمیکرد، پیام بود! _ ویا کم مونده بود همون وسط بوست کنه! سریع سمتش هجوم بردم و جلوی دهانش رو گرفتم. _ خفه شو توفان تروخدا. صدای خنده ها باز بالا رفت و برای اولین بار مقابل بچه ها خجالت کشیدم؛ آهو از سمتی از بابت اینکه انقدر با نامدار صمیمی شدم سرزنشم کرد، اما پیام همچنان لال بود! زمانی که توفان گفت همه باهم پروژهی جدید پیدا کردن و مشغول اون هستن، عمیقاً احساس تنهایی کردم؛ از بابت اینکه خودم رو تنهایی مشغول کوروش کبیر کردم و انقدر از بچه ها دور شدم، و حالا وجود نامدار باعثشده بود هدفم رو تماماً از یاد ببرم. تقریبا آخرهای شب بود که هومان هم به جمعمون پیوست و طولی نکشید که قصد رفتن کردیم. طبق برنامهای که قبل از اومدن هومان چیده بودیم قرار شد تا قبل از برگشتش به آلمان تولدش رو جشن بگیریم؛ حداقل بهتر از این بود که برگرده و کلی حسرت بخورم که چرا زودتر سورپرایزش نکردم. *** صبح برخلاف روز قبل، یک ساعت زودتر از حالت عادی بیدار شدم و پرانرژی تر از همیشه صبحونه خوردم و به یه نخ سیگار اکتفا کردم و جاش رو به چند دقیقه ورزش دادم. لباس های ورزشیم رو در آوردم و زیر دوش ایستادم؛ بیتوجه به آبی که هرلحظه سرد میشد و باز به حالت عادیش برمیگشت، دوش کوتاهی گرفتم و حولهام رو دور تنم پیچیدم. حین خشک کردن موهام با حولهی کوچیکتر، با هومانِ خوابآلود و ژولیده رو به رو شدم. _ معجزه شده؟ خندیدم. _ صبح توام بخیر عزیزم! ویرایش شده 30 تیر توسط هانی بانو رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,260 ارسال شده در 19 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 تیر (ویرایش شده) «پارت هفتاد و دوم» عین بچههای تخس چشمش رو مالید. _ صبحونه درست کردم برات داداشی، برو بخور. _ بخدا میگم معجزه شده باور نمیکنی! با خنده وارد اتاق شدم و با همون موهای نیمهخیس لباسهام رو پوشیدم؛ تاریخِ ِ کذایی روی تقویم پکر، و لکه خونِ کوچیک روی حولهام پکر ترم کرد! با چهرهی آویزون پایین حولهام رو شستم و قبل از اینکه شلوارم هم لکه دار بشه از پد بهداشتی استفاده کردم. نزدیک به یک ساعت بعد حاضر و آماده از اتاق خارج شدم که هومان رو برخلاف همیشه، خسته و خواب آلود روی کاناپه رها شده دیدم. _ چرا انقدر خستهای تو؟ به سر تا پام نگاه کرد؛ هومان آدم گیر دادن نبود، اما دوست نداشتم بهم شک کنه. هرچند کرده بود! امروز هم که به دلیل دعوت شدن به خونهی نامدار، حسابی خوشگل کرده بودم. شومیزِ کوتاه سرخآبیم با کفش و کیف همرنگش و رژلب پررنگم زیادی توی چشم بود و شک نداشتم هومان هم داره به همین موضوع فکر میکنه! _ چون قهوه نخوردم؛ تو چرا انقدر به خودت رسیدی حالا؟ اصلا انتظار نداشتم به روم بیاره. _ درست کنم برات؟ _ چی؟ _ قهوه! _ جواب من و بده ویا؛ قهوه رو که خودمم میتونم درست کنم عزیزم. بهش نگاه کردم؛ میترسیدم دروغ بگم و از چشمهام حقیقت رو بخونه! _ مثل همیشهام. عمیق بهم نگاه کرد؛ خندهاش گرفت. _ خیلی خب ویا؛ فقط شانس بیاری تو دست و پای نامدار نپیچی، وگرنه هفتهی بعد ایران نیستی! عین برق گرفتهها بهش نگاه کردم؛ ادامه داد: _ تا هفتهی بعد باید برم آلمان؛ ببینم مشکوکی با خودم میبرمت ویا! این خونهام میسپرم به پیام؛ میری پیش بچهها زندگی میکنی. خندیدم. _ فکر کردی سو استفاده میکنم از خونه خالی؟ متقابلا خندید. _ دقیقا! به درب خونه اشاره کردم. _ میبریم یا برم؟ _ برو، ولی با تاکسی! معترضانه پام رو به زمین کوبیدم. _ هومان! _ چیه؟ بابا دو روز بزار این ماشین دستِ خودم بمونه. رفتم جلو و روی کاناپه کنارش نشستم؛ تا حد ممکن خودم رو براش لوس کردم. _ تروخدا! چند لحظه بهم نگاه کرد و درنهایت با خنده به در اشاره کرد. _ برو بچه! دلم نمیاد بهت نه بگم. روی تهریشش رو محکم بوسیدم و با خوشحالی از خونه خارج شدم؛ تا خود شرکت رو با آهنگ شاد روندم، حیف که لحظهی آخر پریود شده بودم وگرنه میتونستم شادتر باشم. مقابل شرکت از حرکت ایستادم؛ ماشین رو با حوصله و آروم پارک کردم، درست کنار ماشین نامدار! بانشاط و خندون از ماشین پیاده شدم و وارد شرکت شدم؛ قبل از هرکس بلند به آرامش سلام دادم و عین همیشه مهربون جوابم رو داد. انگشتهاش با سرعت غیرقابل باوری روی کیبورد مانیتور مقابلش درحال گردش بود، چقدر تند بود این دختر! درب اتاق گریم باز بود و اونقدری شلوغ بود، که نصف جمعیت خارج از اتاق ایستاده بودن؛ به جمعیت اشاره کردم. _ چخبره؟ آرامش لحظهای نگاهش رو از مانیتور گرفت. _ پروژهی جدیده؛ جناب نامدار دارن از چند نفر شات میگیرن، کبیر بزرگ هم برگشته! اونقدر سختگیری میکنه که پدر مدل ها رو درآورده. جملهی آخر رو آروم و با خنده بیان کرده بود. کبیر بزرگ برگشته بود؟ نامدار احتمالا حسابی از بابت این موضوع حرصی بود! مجددا به جمعیت چشم دوختم. _ کبیر بزرگ برگشته؟ سرش رو به نشونهی تایید تکون داد. _ آره؛ راستی جناب نامدار تاکید کرد شماهم برای شات برید! سر تکون دادم. _ ممنون آرامش؛ خسته نباشی. مهربون لبخند زد و من خودم رو از میون بقیه به داخل اتاق رسوندم. نامدار رو با اخمهای درهم دیدم و پدرش، اخمو تر از نامدار بالای سر مدل های بیچاره خط و نشون میکشید! _ قبل از شات گرفتن بهتون گفتم، الان هم میگم؛ یا صدتون رو میزارید یا از پروژه حذفید! کمی پیش رفتم. _ سلام. نگاه همه سمتم برگشت؛ اخمهای نامدار به طور ضایعی کمرنگ شد و با لحن ملایمی جواب سلامم رو داد؛ نگاه کوروش کبیر سر تا پام رو از سر گذروند و درنهایت، تنها سرش رو تکون داد. با اشاره به من خطاب به گریمور ها گفت: _ خانوم وثوقی هم گریم کنید! نامدار، تو در رابطه با رنگ لباسش تصمیم بگیر. نامدار بی هیچ حرفی سمتم اومد و من رو سمت اتاقکِ کوچیک لباسها راهنمایی کرد؛ سمت گریمور برگشت: _ علی جان چنددقیقه صبرکن تا اول بهشون لباس بدم. و حتی فرصت پاسخ دادن هم بهش نداد! سریع وارد اتاق لباسها شدیم و در رو پشت سرش بست. _ چقدر دلم برات تنگ شده بود! دستهاش رو دور صورتم قاب کرد و موهام رو از روی صورتم کمی کنار زد. خندیدم. _ همین دیشب همدیگه رو دیدیم. بیتوجه به حرفم زمزمهوار گفت: _ چقدر سرخآبی بهت میاد! اشارهاش به شومیز و رژلبم بود. لبخند زدم؛ جلو اومد و روی صورتم رو بوسید. دستم پشت گردنش قفل شد و آروم از پشت موهاش رو نوازش کردم. _ نامدار قرار بود بهم لباس بدی. سرش بالا اومد و از همون فاصلهی کم به چشمهام خیره شد. _ گوربابای لباس! بزار از حضورت لذت ببرم بیبی. ویرایش شده 30 تیر توسط هانی بانو رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,260 ارسال شده در 19 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 تیر (ویرایش شده) «پارت هفتاد و سوم» و سرش بهم نزدیک تر شد؛ لبم رو آروم گاز گرفتم، داشت خندهام میگرفت. همونجا لب زد: _ قرارشد عصر بعد از ساعت کاری همه بریم خونهی من! _ خب؟ سرش دوباره بالا اومد. _ به هومان اطلاع دادی؟ سر بالا انداختم. _ نچ! فراموش کردم. نوک بینیم رو بوسید. _ خسته نباشی خانوم! چینی به بینیام انداختم و کوتاه خندیدم؛ فاصلهاش رو باهام بیشتر کرد و بلااجبار سمت رگال لباس ها رفت. ست فیروزهای اُورال و کت رو سمتم گرفت؛ به همون ست اما با رنگ سرخ آبی اشاره کردم و خندیدم: _ چرا سرخآبی رو بهم ندادی؟ پیشونیم رو با حس بوسید و لباسها رو به دستم داد. _ اونقدر با این رنگ قشنگتر شدی که دلم نمیاد میون اون همه مرد ازت بخوام برای شات هم سرخآبی بپوشی! لبخند مسخره روی لبم نشست، نامدار کبیر تا ابد میتونست با حرفهاش من رو سست کنه. بوسهی دوم رو روی گونهام نشوند و سمت در رفت. _ بیرون میمونم تا لباست رو عوض کنی؛ هرچند باید بری توی اتاق پرو، اینجا دوربین داره! باشهای گفتم و نامدار از اتاق خارج شد؛ توی اتاق پرو ست رو پوشیدم و از اتاق خارج شدم؛ نامدار حواس پرت نه شال بهم داده بود و نه کفش! حین گریم شدن گریمور توربان همرنگ ست رو روی سرم مرتب بست و موهام رو روی شونههام رها کرد؛ نامدار کفشهای پاشنه پنج سانتی سفید رو برام آورد و تشکر کردن بدون اون لبخند مسخره میون اون همه آدم، کمی برام سخت بود. کفشهام رو هم عوض کردم و بالاخره بعد از اون همه سختگیری از سمت کوروش کبیر، شاتهای منم گرفته شد. یکی نیست بگه آخه مرتیکه، تو که تهش میخوای دخترای مردم و ببری دبی بندازی پیش پای شیخ های عرب، پس این همه سختگیری برای چیه؟ خسته و کوفته وارد اتاق گریم شدم و توربان رو از روی سرم برداشتم؛ اتاق خالی بود و فکرکنم آخرین نفری بودم که ازش عکاسی شده بود. پاهام توی اون کفشهای لعنتی درحال ترکیدن بود! روی اولین صندلی نشستم و کفش هارو از پام بیرون کشیدم؛ پای چپم رو بالا آوردم و آروم ماساژش دادم. درب اتاق آروم باز شد و دختر خوشگلی با ست بنفش و توربان روی موهای لَختش، وارد اتاق شد! فکر نمیکرد من رو ببینه، کمی خجالت کشید. _ ببخشید، فکر میکردم اتاق خالی باشه! پام رو پایین آوردم و روی زمین گذاشتم؛ لبخند زدم. _ خواهش میکنم، راحت باش. متقابلا لبخند زد و جلو اومد؛ توربان رو از روی موهای برداشت و اولین چیزی که عمیق چشمم رو گرفت، لَختی عمیق موهاش بود و رنگ روشن و قشنگش. دستمال مرطوبی از روی میز برداشت و معترضانه گفت: _ اصلا عادت به آرایش ندارم، گریم خیلی روی صورتم سنگینی میکنه! مشغول پاک کردن گریمش شد. _ بدون آرایش هم خوشگلی. تقریبا نصف گریمش رو پاک کرده بود؛ از توی آینه بهم نگاه کرد، لبخند داشت. _ممنونم! توهم خوشگلی. خجالتی به نظر میومد؛ در کل، دختر خوشگلی بود. موهای بلند لخت و طلایی رنگش با پوست صاف و روشنش همراه با چشمهای تقریبا درشت آبی رنگش، واقعا زیبا نشونش میداد! آرایشش رو پاک کرد و توربان رو از روی میز برداشت؛ سمتم اومد و دستش رو سمتم گرفت. _ من نیهانم، از آشنایی باهات خوشبختم. دستش رو صمیمانه توی دستم گرفت. _ همچنین عزیزم، منم ویاناام. لبخند زد. _ تاحالا توی شرکت ندیده بودمت! _ منم همینطور. خندید. _ من نزدیک به یک سال هست اینجا کار میکنم؛ خودم رو به آب و آتیش زدم که بتونم صدم رو بزارم و همراه با جناب کبیر برم دبی! شنیدی که؟ کبیر بزرگ مدلهای خوبش رو میفرسته دبی برای پروژه های حرفهای! خنده روی لبم خشک شد؛ نباید میزاشتم بره! نه تنها نیهان، بلکه همهی دخترای این شرکت. _ آره، شنیدم؛ میدونی کِی قراره برگرده دبی؟ سرش رو بالا انداخت. _ نچ! مثل اینکه چندوقت پیش قرار بوده برگرده، ولی فعلا موندگار شده. لبخند به کُل از روی لبم پرکشیده بود؛ حیف این دختربود! قلبم گرفت، اگر پاش به دبی میرسید همه چیز تموم بود. دختر بیچاره یک سال کامل، درحال تلاش برای این بود که با کوروش کثافت بره دبی و بره پیش پای شیخهای عرب کثیف تر از کوروش؟ دستم رو آروم رها کرد، متوجه سرد شدنم شده بود. _ خوبی ویانا جون؟ بهش نگاه کردم؛ لبخند زدم، پر از اجبار. _ آره عزیزم، مغزم درگیر شد یکم. من تازه وارد شرکت شدم، سه چهار ماهه؛ بنظرت میتونم خودم و خوب برسونم به بقیه؟ سرش رو سریع تکون داد. _ آره بابا! امروز کارت رو دیدم، خیلی خفن بودی. سعی کردم لبخندم رو پررنگ کنم. _ ممنونم ازت! ضربهای به در وارد شد و بلافاصله نامدار وارد شد؛ با دیدن نیهان کنار من کمی پکر شد؛ نیهان آروم به نامدار سلام کرد و نامدارهم بدون اینکه حتی نگاهش رو از من بگیره جواب سلامش رو داد. ویرایش شده 30 تیر توسط هانی بانو رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده