رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • پاسخ 186
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: آزمند نویسنده: عسل اکبری (هانی بانو) ژانر: عاشقانه، تراژدی، اجتماعی خلاصه:  داستان دختری به نام ویانا که درست پنج سال قبل، از دست «خشایار وثوقی» پدر ظالم و بی منطقش، فراری شد و هم

«پارت اول» همزمان‌ با خارج کردن دود سیگار از بین لب هام، دست‌هام رو از هم باز کردم و بلند بلند با آهنگ همخونی کردم. - Voilà, voilà, voilà, voilà qui je suis…    سیگار میون انگشت‌هام بود و من، با

«پارت دوم» یکی از شکلات تلخ های روی میز رو برداشتم و حین باز کردن پلاستیکِ روش گفتم: - واسه همین من و فرستادید زیر آب یخ؟ و در ادامه‌ی حرفم با همون چهره‌ی جمع شده به پیام نگاه کردم. آهو سر تکو

  • مدیر کل

Negar_1769957026742.jpg

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد.
آموزش درخواست ناظر

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

  • لایک 3
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت اول»
همزمان‌ با خارج کردن دود سیگار از بین لب هام، دست‌هام رو از هم باز کردم و بلند بلند با آهنگ همخونی کردم.
- Voilà, voilà, voilà, voilà qui je suis…
   سیگار میون انگشت‌هام بود و من، با چشم های بسته و دست های باز، عین دیوونه ها همزمان با ریتم آهنگ جلو و عقب می‌رفتم و هر از گاهی تکونی به دست‌هام می‌دادم؛ این موزیک، دیوونم می‌کرد!
 دستم سوخت و همزمان آهنگ قطع شد؛ سیگار به فیلتر رسیده بود و بچه ها رسیده بودن!
فیلتر رو همونجا روی میز فشار دادم و نگاهم خورد به توفان که انگشتش روی دکمه‌ی اسپیکر بود.
- توف! ازت بدم میاد.
توفان خندید.
- توف و زهرمار؛ تو دیوونه شدی باز؟
پیام جلو اومد و بطری رو از میون فیلتر های سوخته‌ی سیگار برداشت و جلوی چشم توفان نگه داشت.
- اثرات اینه!
توفان نایلون های خرید و به دستم داد.
- تک خوری بدبخت؟ میچسبه اصلا؟
کمی تعادلم رو از دست دادم و آهو به سرعت خرید هارو از دستم گرفت.
- این بیچاره تعادلِ بدن خودشم نداره؛ خریدها رو میدی دستش؟
توفان قیافش و جمع کرد.
- خرید های خودِ بی‌شعورشه! تا یه گونی شکلات تلخ نخوره مغزش کار نمیکنه که؛ ناسلامتی مخِ اکیپه، چه بخوایم چه نخوایم باید تقویتش کنیم.
آهو خندید و فیلتر های سیگار رو با یک دست از روی میز جمع کرد.
- یه  آب به سر و صورتت بزن آگاهیت بیاد سرجاش! خبر دارم برات.
سر درد ناخواسته باعث شد دستم و روی پیشونیم بذارم و سرور به سمتِ حمام راهنماییم کرد.
پیام پشت سرم وارد حمام شد و به محض باز کردن شیر آب، بدنم و زیر دوش برد.
سردیِ آب تا استخون‌هام نفوذ کرد و چشم‌هام رو محکم بستم؛ به این وضعیتِ بعد از مستی عادت کرده بودم! به این وضعیتِ پیامِ عصبی بعد از هربار سگ مست شدنِ من…
جیکم در نیومد و سرور به جای من اعتراض کرد:
- سکته می‌کنه پیام!
مثل اینکه دلش کمی به رحم اومد که شیر آب و فقط ذره‌ای اون سمت برد و جدی جواب داد:
- چیزیش نمیشه!
بازوم رو گرفت از  زیر دوش بیرونم آورد و یقه‌ی تیشرتی که به تنم چسبیده بود رو جلو کشید.
- عوض کن بیا تو پذیرایی.
کلافه چشم‌هام رو باز کردم و مثل خودش جدی بهش نگاه کردم.
- امر ِ دیگه؟
اخم کرد؛ هنوز هم به زبون درازی های من عادت نکرده بود.
- در میاری یا خودم در بیارم ویا؟
قیافم جمع شد و جلو رفتم؛ آب از نوک موهام‌ روی تیشرتش چکه کرد و من باز زبون درازی کردم.
- جرعت داری بهم دست بزن!
با یه حرکت لبه‌ی تیشرتم و توی دست گرفت و تا قبل از اینکه به بالا برسه دست‌هاش و پس زدم.
- هوی مرتیکه! حداقل قبلش بپرس لباس‌زیر پوشیدم یا نه.
با اخم از کنارش رد شدم و بعد از عوض کردن لباس، با همون موهای خیس وارد پذیرایی شدم.
آهو دوتا انگشتش رو جلوم گرفت.
- این چند‌تاست؟
خندیدم.
- دوتاست آهو؛ عقلم سرجاشه به هرحال!
پیام حوله‌ی کوچیکی روی موهام گذاشت و گفت:
- همین سوال و دو دقیقه پیش ازت میپرسیدیم میگفتی شیش تا!
مجددا قیافم و جمع کردم و حوله رو روی موهام تکون دادم؛ متاسفانه کنارم نشست و نگاهِ آهو با خنده بینمون رد و بدل شد.
- خب، پروژه‌ی جدید دارم براتون!

ویرایش شده توسط هانی بانو
  • لایک 7
  • آتیش 1
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت دوم»
یکی از شکلات تلخ های روی میز رو برداشتم و حین باز کردن پلاستیکِ روش گفتم:
- واسه همین من و فرستادید زیر آب یخ؟
و در ادامه‌ی حرفم با همون چهره‌ی جمع شده به پیام نگاه کردم.
آهو سر تکون داد و من زمزمه کردم:
- پس امیدوارم ارزشش و داشته باشه!
آهو ادامه داد:
- یه یارویی هست به اسم کوروش کبیر!   
توفان قه قهه زد:
- کوروش کبیر دیگه چیه؟ کوروش کبیر خودمون و میگی یا این یارو جدی جدی اسم و فامیلیش همینه؟
- توفان شیرین عقلی ها!  چرا باید منظورم اون کوروش کبیر باشه؟
پیام کلافه گفت:
- توفان دو دقیقه دلقک بازی در نیار ببینم باید چه غلطی کنیم! آهو ادامه بده.
- طرف از این کله گنده های شمال تهرانه؛ یه شرکت تبلیغاتی داره و حسابی‌ام توی کارش موفقه.
سرور گیج سرش و تکون داد.
- خب؟ مشکل چیه؟
- قضیه تا اینجا نرماله! 
ابروهام از کنجکاوی جمع شد و آهو ادامه داد:
- یارو کلاهبردار حرفه‌ایه!
شکلات تلخ از خنده تو‌ دهنم پرید و سرور حرف من رو به زبون آورد:
- خب ماهم کلاهبرداریم! الان میخوایم خودمون به عنوان یه کلاهبردار بریم یه کلاهبردار دیگه رو لو بدیم؟
آهو کلافه شد.
- نه دلقکا! منظورم یه جور دیگشه.
پیام اما کلافه تر.
- خب بنال آهو!
- میگم که، شرکت تبلیغاتی داره؛ اکثرا هم تبلیغات محصولات پوستی و اینجور چیزا انجام میده که خانوم ها توش سر و کار داشته باشن! بعدش همین خانوم ها رو از طریق این کار مخ میکنه و میبره دبی تحویل میده به شیخای عرب!
ابروهام بالا پرید و همه به همدیگه نگاه انداختیم.
پیام قاطعانه گفت:
- این کار ما نیست آهو!
آهو شونه هاشو بالا انداخت.
- چه میدونم من؛ گفتم یه پولی به جیب میزنیم پته های اینم میریزیم رو آب.
همونطور که سیگارم رو روشن میکردم بدون اینکه به کسی نگاه کنم گفتم:
- کار خودمه!
توفان خندید:
- این دیوونه هنوز تحت تاثیر الکله!
جدی نگاهش کردم و پیام مجددا قاطع گفت:
- گفتم کار ما نیست ویا!
عصبی سمتش برگشتم.
- من به کسی جواب پس نمیدم پیام؛ گفتم که بدونی.
پیام عصبی چشم‌هاش رو بست و من به سیگارم پک زدم.
سرور پرسید:
- باید چیکار کنیم؟
آهو اول نگاهی به پیام، و بعد به من انداخت.
- من یه برنامه داشتم راستش، ولی الان که…
بین حرفش پریدم:
- من پای حرفم هستم آهو!
 آهو با چشم به پیام اشاره کرد و شونه‌هام رو بالا انداختم؛ پیام عصبی پاکت سیگارو از روی میز چنگ زد و قبل از اینکه ازش سیگاری بیرون بیاره، مال خودم رو سمتش گرفتم.
- میدونم دوست داری سیگاری که من کشیدم رو ادامه بدی!
نگاهش روی فیلتر سیگار موند.
- جای رژت روی فیلترش نیست! دوست ندارم.
و سیگاری از پاکت بیرون آورد. قاطع بود؛ همیشه قاطع.
کلافه تکیه دادم و خاکستر سیگار و روی سرامیک ها تکوندم.
- خب؛ میگفتی آهو!
به پیام نگاه کرد و با مکث گفت:
- یکی از ما دخترا بره توی شرکت به عنوان مدل استخدام بشه…
پیام عصبی میون حرفش پرید:
- و بعدشم اون بی‌همه چیز ببرتون دبی بندازتون زیر پا‌ی اون شیخ‌های بی‌همه چیز تر از خودش؟
آهو کلافه بی ربط گفت:
- آگهی گذاشته برای استخدام مدل!
پیام داد زد:
- خب به کجام؟
سرور دستی به پیشونیش کشید.
- چرا هیزم میریزی تو آتیشش؟ بیخیال آهو.
ابروهام جمع شد.
- بیخیالِ چی؟ بحث بحثِ پول!
حرفی که انتظار داشتم پیام بزنه رو توفان زد.
- کم پول پرست باش ویانا!
سیگارم رو روی شیشه‌ی میز خاموش کردم و دستم رو به نشونه‌ی برو بابا تکون دادم.

ویرایش شده توسط هانی بانو
  • لایک 8
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت سوم»
بحث پایین کشید و ظاهرا همه بیخیال این قضیه شده بودن؛ اما من تا خودِ صبح روی نیمکتِ توی بالکن دراز کشیدم و همونطور که با انگشت‌هام ستاره هارو لمس میکردم و سیگار میکشیدم، روی این موضوع فکر کردم؛ آهو ذهنم رو با نقشه‌ی جدیدش حسابی درگیر کرده بود!
صبح شده بود و من زمانی به خودم اومدم، که توفان با فنجون قهوه بالای سرم ظاهر شد؛ چهره‌ی خندونش رو بخاطر خوابیدنم روی نیمکت برعکس میدیدم و وقتی از روی نیمکت بلند شدم تا توفان رو صاف ببینم، تازه متوجه بدن درد عمیقم شدم.
با دمپایی های توی پاش فیلتر های سیگار رو اونطرف برد و فنجون و سمتم گرفت.
- تو رو همیشه باید از بین فیلترهای سیگار جمع کرد!
ذره‌ای از قهوه خوردم و زبونم عمیقا سوخت.
- نه که شماها چقدر پاستوریزه‌اید!
توفان خندید و خواست بیرون بره که صداش زدم.
- توف!
کنجکاو سمتم برگشت.
- توف و زهرمار! جونم؟
- تو که بیخیالِ قضیه‌ی دیشب نشدی؟
خنده‌اش جمع شد.
- من از همون اول هم مخالف بودم ویانا!
معترضانه صداش زدم که گفت:
- خطرناکه ویا! تو انگار اصلا معنی خطر و نمیدونی.
قهوم بلخره قابل خوردن شده بود.
- بیخیال توف! خطر همیشه تو کارِ ما بوده.
- اگر هم خطری در کار بوده مشترک بین هممون بوده ویا؛ الان هرکس هم اجازه بده من نمیذارم یکی از شما دختر ها تک و تنها برید توی دل شیر!
قهوه‌ام تموم شده بود؛ خندیدم.
- جدی حرف زدن بهت نمیاد توفان! نه به خودت، نه به اسمت.
کمی نرم شد.
- خر نکن من و دختر! پای حرفم هستم.
- منم همینطور!
چیزی نگفت که باز هم گفتم:
- به امتحانش می‌ارزه توفان!
- امتحانِ چیش؟ تو تا بیای امتحان کنی میبینی عه! پات باز شده به دبی!
چینی به بینیم انداختم.
- تاحالا دبی نرفتم!
توفان بالاخره خندید.
- آدم شو ویانا! اینارو جلوی من گفتی، جلوی پیام دیگه تکرار نکن.
از همونجا اسم پیام رو داد زدم و توفان با حرص توی پیشونیش کوبید.
با خنده وارد خونه شدم فنجونم رو توی سینک گذاشتم.
- صبح زیباتون بخیر!
پیام با مسواک توی دهنش وارد اشپزخونه شد خمیر دندون رو توی سینک تف کرد؛ سرور کلافه شیر آب و باز کرد و غر زد:
- چندش!
پیام بی توجه دستی به دور دهنش کشید و رو به من گفت:
- چته؟ صدام زدی.
- اگه من و نخوری میخوام حرف‌هایی که به توف زدم و به تو ام بگم.
توفان به سرعت وارد اشپزخونه شد.
- وای نه تروخدا! حال و حوصله‌ی داد و بی داد ندارم؛ ویا تو که میدونی جواب پیام چیه؛ بیخیال دیگه.
- یه جور میگه انگار جواب پیام برام مهمه!
پیام کلافه دستی به پیشونیش کشید.
- بگو ویا!
لبخند دندون نمایی زدم.
- میخوام برم مدل اون شرکت بشم!
پیام درکمال ناباوری جواب داد:
- خیلی خب؛ بپوش خودم میبرمت!
لبخند روی لبم خشک شد و توفان متعجب گفت:
- چی میگی پیام؟ دیوونگیِ ویا روی توام تاثیر گذاشته؟
-نه؛ میخوام ببرمش ببینم کی به عنوان مدل استخدامش میکنه !
چهرم مجددا جمع شد و زبون درازی کردم:
- دلشون هم بخواد!
سرور وسایل صبحانه رو روی میز گذاشت و حین لقمه درست کردن گفت:
- ولی باید تغییر چهره بدی!
لقمه رو از دستش گرفتم و با دهن پر جوابش و دادم:
- اون ها که مارو نمیشناسن.
سرور طلبکار نگاهم کرد و پیام گفت: 
- کار از محکم کاری عیب نمیکنه! 
- خب، چیکار کنم؟
آهو فویل دور موهام رو باز کرد و رضایتمندانه بهم نگاه کرد.
- اینم از این!
چهره‌ی جمع شده‌ام رو توی آینه دیدم و دستی به موهام کشیدم.
- چرا قناریم کردی آهو؟
آهو خندید.
- زهرمار! کجا قناریت کردم اسکل؟ باید خشک بشه تا قشنگیش به چشم بیاد.
سشوار به دست گرفت و تکه تکه موهام رو خشک کرد؛ خوب شده بود اما، نسبت به موهای پرکلاغیِ خودم چندسالی روی سنم اورده بود.

ویرایش شده توسط هانی بانو
  • لایک 6
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت چهارم»
مقابل آینه ایستادم و متفکر دست به کمر زدم.
- به نظرتون به اندازه‌ی کافی تغییر کردم؟
توفان دستی به موهام کشید.
- آرایش لایت و تیپ رسمی یه دختر تیتیش مامانی ازت میسازه!
سرور با خنده کت و شلوار کرمی رنگی رو به دستم داد و من روی سنگ دوزی های دور یقه‌اش دست کشیدم.
- این دیگه فاجعه‌ست!
ابروهای سرور بالا پرید.
- فاجعه نیست؛ تو نمیپوشی.
روسری کوچیک حریر و لطیفی همراه با کفش پاشنه بلند شیری به اون یکی دستم داد و من مات و مبهوت بهش نگاه کردم؛ خنده‌ی پیام اوج گرفت و شال حریر رو روی موهام انداخت.
- شبیه تازه عروسا شدی ویا!
توفان قه قهه زد.
- اون هم با موهای زرد عقدی!
چهره‌ام جمع شد و زیرلب به جفتشون فحش دادم؛ برخلاف خواسته‌ی خودم، آرایش فوق العاده لایتی روی صورتم انجام دادم و در نهایت با پوشیدن لباس و کفشم، از اتاق خارج شدم.
- من منصرف شدم آقا! حس میکنم با این لباس ها تنم به خارش افتاده.
هرچهار نفر به خنده افتادن و من کلافه پا به زمین کوبیدم.
- زهرمار!
توفان با خنده جلو اومد و چند تا برگه به دستم داد.
- رزومه‌ی کاریته مثلا! حواست جمع باشه ویا؛ تو اونجا ویانا نیستی! اسمت ماهلین ارجمنده و دو سال توی ترکیه تجربه‌ی مدلینگ داشتی، حله؟
انگشت شصتم رو بالا آوردم.
- حله!
آهو به سختی با وجود مقاومت های من مینی اسکارف حریر رو روی سرم به شکل مرتبی بست و در نهایت، ایرپاد کوچیکی توی گوشم گذاشت.
ایرپاد دیگه‌ای به دست پیام داد و تاکید کرد که از اونجا حسابی حواسمون به تاکیدهاشون باشه.
ما از خونه خارج شدیم و بچه ها، پشت لب تاب نشستن تا ما رو راهنمایی کنن.
بین راه به پیام گفتم مسیرش رو تغییر بده و کمی بعد رو به روی کلینیک زیبایی ازش درخواست کردم که ماشین رو نگه داره.
- ویانا نری دو دقیقه بعد با لب‌های قلوه‌ای برگردی ها!
چشمکی براش زدم و از ماشین خارج شدم.
- نترس جوجه!
قیافه‌اش جمع شد.
- من کجام شبیه جوجست؟
خندیدم و از ماشین پیاده شدم؛ حدود بیست دقیقه بعد با یه عضو جدید رو صورتم برگشتم و پیام، گیج به پیرسینگِ نقره‌ای رنگ روی بینیم نگاه کرد.
- این دیگه چه مدلشه؟
با ابروهای درهم دستش رو پس زدم.
- دست نزن بیشعور درد می‌کنه!
- جدی جدی سوراخ کردی بینیت و؟ خلی مگه؟
صدای توفان با خنده از ایرپاد به گوشم خورد.
- پیرسینگ زدی ملعون؟
- رو آب بخندی!
آهو گفت:
- ویا بخدا با یه پیرسینگ تغییری توی صورتت ایجاد نمیشه!
لبخند دندون نمایی زدم.
- میدونم؛ منتظر بهونه بودم!
صدای خندشون به گوشم رسید و پیام با تاسف ماشین رو روشن کرد؛ مقابل شرکت که ایستاد، قبل از اینکه دستش به دستگیره برسه سرور گفت:
- پیام تو باهاش نرو.
پیام اخم کرد.
- ویانا ادم نیست! تک و تنها بفرستمش که بره هممون رو به فنا بده؟
چهره‌ام جمع شد.
- بی ادب!
بازهم صدای سرور:
- این همه تغییر چهره دادیم که توام پاشی پشت سرش بری توی شرکت؟
- عینک آفتابی میزنم!
- خسته نباشی؛ تو همیشه عینک آفتابی میزنی، تغییر محسوب نمیشه.
پیام کلافه دستی به پیشونیش کشید.
- خیلی خب.
سمت من برگشت.
- ویا غلط اضافه نمیکنی، وگرنه میام همونجا جلوی همه آبرو شرفت و میبرم!
خونسردانه شونه بالا انداختم.
-  آبروی من الان آبروی کل اکیپه!
پیام کلافه تر شد و من با خنده از ماشین پیاده شدم؛ همراه با رزومه‌ی کاری فیکی که توی دستم داشتم پیش منشی رفتم و با افاده نگاهی به سر تا پام انداخت؛ چقدر خودم رو حفظ کردم تا تو جلد ماهلین ارجمند بمونم، وگرنه اگه ویانا الان مقابلش ایستاده بود، سیگار و توی چشم‌هاش خاموش میکرد تا دیگه نتونه همچین نگاهی بهش بندازه!
بلااجبار لبخند عمیقی زدم و سلام کردم؛ رزومه‌ام رو مقابلش روی میز گذاشتم.
- برای استخدام مدل اینجا اومدم.
و اضافه کردم:
- و شخصا با خودِ جناب کبیر کار دارم!
مجددا نگاهی به سر تا پام انداخت.
- کبیرِ بزرگ ایران نیستن؛ دبی تشریف دارن! اگه با خودشون کار دارید بعد بیاین.
ابروهام بالا پرید.
- دبی؟
-بله!
 صدای توفان از ایرپاد به گوشم خورد.
- ایول! آتو اومد دستمون.
و بعدش پیام گفت:
- بزن بیرون ویا؛ دیگه نیازی به استخدام نیست!
قدمی عقب رفتم که منشی گفت:
- البته؛ اگر مشکلی ندارید جناب نامدار شرکتن!
گیج نگاهش کردم.
- جناب نامدار؟
- بله؛ پسر جناب کبیر.
مجددا صدای توفان رو شنیدم.
- ویا بزن بیرون، نامدار رو میخوای چیکار؟
پرونده رو توی دستم گرفتم.
- خیلی خب، مشکلی نیست؛ اگه میشه هماهنگ بشید باهاشون!
و این‌بار لبخندی دندون نما زدم.
لحن خشمگین پیام توی گوشم پیچید:
- ویانا میکشمت! بزن بیرون.
کمی عقب رفتم و دستم رو جلوی دهنم گرفتم؛ زمزمه کردم:
- به همین خیال باش!
- دنبال شری ویا؟
خندیدم.
- اره؛ چه جورم!
میدونستم که الان از کلافگی داره به پیشونیش دست میکشه.
- میام توی شرکت جلو همه تیکه تیکه‌ات میکنم ویانا!
منشی تلفن رو روی میز گذاشت و خطاب به من گفت:
- تشریف ببرید توی اتاق.
و من قبل از رفتن به پیام گفتم:
- حالا دیگه اگه میتونی بیا.
و با قدم های استوار به سمت اتاق نامدار کبیر قدم برداشتم.

ویرایش شده توسط هانی بانو
  • لایک 6
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت پنجم»
ضربه‌ای در زدم و بعد از کمی مکث، درب اتاق رو باز کردم؛ مردی چهارشونه با پیرهن مردونه‌ی سفید پشت میز نشسته بود و تنها توجهی که بهم کرد، همون ‘’بیا تو’’ گفتنیبود که قبل از وارد شدنم به زبون آورده بود.
هنوز هم سرش پایین بود که همزمان با سلام کردنم، سرش رو بالا آورد؛ ترکیب کت و شلوارم با موهای بلوند و لبخند عمیق روی لبم، قطعا اون لحظه از من یه دختر آروم و خانوم توی ذهنش ساخت!
بالا رفتن ابروی چپش رو احساس کردم؛ دستش از روی برگه های مقابلش برداشته شد و عمیق تر بهم نگاه کرد.
- خانوم ارجمند؟
کمی فکر کردم؛ ارجمند بودم دیگه؟
سر تکون دادم و قدمی جلوتر رفتم. نگاهش مجددا سر تا پام رو از سر گذروند؛ چقدر هیز بود! نه به اون موقع که نگاهم هم نکرد، نه به حالا که داشت با نگاهش قورتم می‌داد!
به تک مبل های مقابلش اشاره کرد.
- بفرمایید.
جلوتر رفتم و نشستم؛ همچنان لبخند روی لب هام بود.
پرونده رو روی میز گذاشتم و قبل از اینکه به رزومم نگاه کنه، به خودم نگاه کرد.
 - پس برای استخدام مدلینگ اومدین!
سر به زیر شدم و بله‌ای زمزمه کردم؛ صدای توفان رو شنیدم که از رنگ عوض کردنم به خنده افتاده بود.
- وزّه!
رزومم رو توی دستش گرفت.
- چهره‌ی زیبایی دارید؛ تماماً برازندتونه!
پیام عصبی پشت گوشم غرید:
- مرتیکه چه لاسی‌ام میزنه! زِرتی پسرخاله شد.
به بهونه‌ی عشوه اومدن دست بردم تا موهام رو پشت گوشم بفرستم، و تا سرش به رزومه گرم بود ایرپاد و به سرعت از گوشم در آوردم و توی مشتم قایم کردم.
نگاهش متعجب از رزومه بالا اومد و روی لبخندِ من نشست؛ چی توی سرش می‌گذشت؟
از روی تحسین سر تکون داد.
- تجربه‌ی دوسال مدلینگ توی ترکیه؟ براوو!
ناخواسته خنده‌ام گرفت؛ چی میدونست از من؟ منی که کل عمرم پی ولگردی و سیگار کشیدن بودم رو چه به این حرف ها؟
نگاهش کمی روی خنده‌ام موند و بعد باز هم به رزومم خیره شد.
- درحالت عادی باید کبیر بزرگ استخدام کنه مدل هارو…
مجددا بهم نگاه کرد و ادامه داد:
- ولی شما استثنایی!
گونه هام به طور ساختگی گل انداخت و موهام رو پشت گوش فرستادم؛ عجب آدمی بود!
به صندلیش تکیه داد و برگه های رزومم رو مرتب کرد؛ نگاهش مدام روی چهره‌ام درحال چرخش بود، هیچ پروایی نداشت.
باید اون رویِ محجوبم رو حفظ میکردم، اما نمیتونستم بهش نگاه نکنم! در کل، جذاب بود. آستین های تا شده‌ی پیرهن مردونش باعث شد کمی بهش خیره بشم؛ جذاب بود! خیلی زیاد.
نگاهم رو از آستین‌هاش گرفتم و به خودش نگاه کردم؛ لبخند زد، لبخند زدم! حفظ کن خودت و ویا.
به دست‌هام نگاه کردم؛ دوتا مشت که توی یکیش ایرپاد بود. خدا می‌دونست پیام چه فحش‌هایی بهم داده بود!
- چندوقته برگشتی ایران؟
نگاهم بالا رفت؛ سعی داشت بحث باز کنه؟
- یک ماهه؛ طی این یک ماه جایی رو پیدا نکردم که شأنم رو حفظ کنه!
ابروهاش بالا پرید؛ چقدر خودم رو دست بالا گرفته بودم!
- بسیار هم عالی.
مجددا دست روی میز گذاشت و مشغول جا به جا کردن برگه ها شد؛ مثل اینکه دنبال چیزی بود.
نگاهم مجددا روی دست‌هاش نشست؛ لمس این دست‌ها چه حسی داشت؟
به پیشونیم دست کشیدم؛ جمع کن خودت رو ویا! تو الان ماهلینی؛ ماهلین چشم‌هاش هرز نمیره!
در همون حال زیرچشمی بهم نگاه کرد.
- خوبید خانوم ارجمند؟
داشت می‌خندید؟ چرا باز جمع بسته بود؟ اصلا من چرا برگشتم توی جلد ویانا؟
دست از روی پیشونم برداشتم؛ مطمئن بودم کلافگی توی چهره‌ام مشخصه.
- اوهوم.
همچنان می‌خندید؛ برگه‌ای مقابلم گذاشت و من بالاخره از دست‌هاش چشم برداشتم.
برگه‌ی استخدام بود؛ باید امضا می‌کردم؟
روان نویس طلایی رنگی که مقابلم گرفته بود رو با مکث از دستش گرفتم؛ ویانا به دست هاش نگاه نکن! این جمله رو مدام با خودم تکرار می‌کردم و سعی داشتم تنها تمرکزم روی روان‌نویس براق توی دستم باشه!
شک نداشتم؛ هیچ! لحظه‌ای به پیام فکر نکردم که ممکنه چه بلایی به سرم بیاره. من در هرصورت کار خودم رو می‌کردم!

ویرایش شده توسط هانی بانو
  • لایک 5
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت ششم»
برگه‌ی امضا شده رو بهش دادم و نگاهش روی امضأی فیکم ثابت موند.
- فردا منتظرم سرکار خانوم!
- جناب کبیر تشریف میارن؟
جدی بهم نگاه کرد.
- منم جناب کبیر محسوب میشم.
خندیدم.
- کبیر بزرگ رو میگم!
مرتیکه‌ی بی‌مزه؛ انگار من نمی‌دونم اینم کبیره. مرده شور خودت و پدر پدرسگت رو ببرن!
برگه‌ی استخدام رو توی کشوی میزش قرار داد.
- خیر؛ مهمه؟
خنده‌ام جمع شد؛ چی می‌خواست؟ زرنگ به نظر میومد.
تنها سر تکون دادم و «نه»
آرومی زمزمه کردم.
- پس منتظرم.
بلااجبار لبخند زدم؛ ندیده‌ی قیافتم مردک؟ من اومدم قبر بابات رو بکنم!
بلند شدم تا از اتاق خارج بشم، که صداش به گوش خورد.
- سِرُم نمک!
متعجب برگشتم.
- جان؟
به بینیش اشاره کرد.
- این رو میگم! با سرم نمک شستشو بده؛ قرمز شده.
خنده‌ام گرفت؛ دقتش تحسین برانگیز بود!
خنده‌ام رو جمع کردم و سر تکون دادم.
- روز خوش.
هردو انگشتش رو به شکل خاصی روی سرش قرار داد و من از اتاق خارج شدم؛ لعنتی، انقدر دست‌هات رو توی دید من قرار نده!
با نفس عمیقی از شرکت خارج شدم و قبل از اینکه به خودم بیام، دستم با شدت به سمتی کشیده شد؛  قبل از اینکه فرصت اعتراض بهم بده، پهلوم با بدنه‌ی ماشین محکم برخورد کرد.
- چته وحشی؟
پیام وحشیانه گردنم رو توی دستش گرفت و تنم رو به بدنه‌ی ماشین کوبید.
- چقدر بهت گفتم غلط اضافی نکن ویا؟ چقدر بهت گفتم؟ وای، زندت نمیذارم ویانا! باید حتما بکشمت تا حرف گوش بدی؟
مثل دیوونه ها بلند خندیدم.
- میخوای امتحانش کنی؟
خشمگین نگاهم کرد.
- میکشمت ویانا!   
دستش رو از روی گلوم برداشت و من بین سرفه هام خندیدم.
مچ دستم رو گرفت و تقریبا من رو توی ماشین پرتاب کرد.
با چهره‌ای جمع شده مچ دستم رو مالیدم.
- بَردتم مگه؟
اخمش باعث شد ناخواسته ساکت بشم؛ کل راه رو تا خونه در سکوت گذروندیم و پیام مثل همیشه، با بیشترین سرعت ممکن رانندگی کرد.
از ماشین که پیاده شدم، با بدخلقی و اخم در ماشین رو محکم به هم کوبیدم و مینی‌اسکارف و کلافه از سرم برداشتم؛ بچه ها به سرعت وارد حیاط خونه شدن و آهو اول از همه به حرف اومد.
- چرا استخدام شدی ویا؟
ادامه‌ی حرفش رو توفان ادامه داد:
- ما که دیگه ازش آتو داشتیم!
عصبی بودم؛ دست خودم نبود وقتی که عربده زدم:
- کدوم آتو؟ یارو دبی داره کاراش و می‌کنه تو چه مدرکی ازش داری بری بذاری کف دست پلیس؟ ما تا مدرک جمع نکنیم به هیچ جا نمیرسیم؛ توفان یه جور برخورد نکن انگار اولین بارته پروژه گرفتی دستت!
پیام عصبی از پشت سرم وارد بحث شد.
- مدرک؟ منظورت از مدرک رفتن تو بغل اون پیرمرده؟ حتما باید پات باز بشه به دبی و بری تو دل شیر تا دلت آروم بگیره؟
چشم‌هام گرد شد و صدام بالاتر رفت.
- چی میگی پیام؟ چه مرگته تو؟
من داد می‌زدم، اون فریاد می‌زد…!
- من چه مرگمه؟ من؟ ویانا من اونجا کم بهت گفتم بزن بیرون؟ چرا رفتی استخدام شدی؟ بحثِ پوله؟ این همه پروژه! تو مشکلت یه چیز دیگه‌ست؛ دنبال شری ویا!
تا جایی که میتونستم جلو رفتم و عمیق بهش نگاه کردم.
- همونجا هم بهت گفتم؛ آره، دنبال شرَم!
مردمک چشم‌هام سرخ شده بود…
وحشیانه مچ دستم رو گرفت و کشون کشون داخل خونه برد.
- چیکار میکنی عوضی؟ آخ، ولم کن!
سرور پشت سرمون راه افتاد.
- پیام ولش کن!
به پذیرایی رسیدیم و دستم رو محکم از دستش بیرون کشیدم.
- قرار نیست به تو جواب پس بدم پیام انقدر خودت رو دست بالا نگیر!
به قدری داد زده بودم که حس می‌کردم صدام گرفته؛ دست‌هام از عصبانیت  می‌لرزید و وضعیت پیام هم، از من بهتر نبود!

ویرایش شده توسط هانی بانو
  • لایک 6
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت هفتم»
توفان از پشت شونه‌هام رو گرفت.
- آروم ویا!
دستش رو پس زدم و با برداشتن پاکت سیگار، سمت اتاقم رفتم؛ در رو محکم کوبیدم و کت کرمی رنگ رو تقریبا توی تنم پاره کردم!
با دست‌های لرزون سیگاری روشن کردم و عصبی پوک زدم؛ به جلد ویانا برگشته بودم!
توفان آروم وارد اتاق شد و کت پاره شده رو از روی تخت برداشت.
- این بیچاره رو چرا جرواجر کردی؟
لحظه‌ای بهش نگاه کردم و دوباره به پنجره خیره شدم. 
صدای توفان خندان به گوشم رسید:
- من که اعتراضی نکردم دختر خوب! چرا می‌خوای بزنی؟
سیگارم رو لبه‌ی پنجره خاموش کردم.
- توفان اون حق نداره به من امر و نهی کنه!
توفان آروم بود؛ برخلاف من!
- اونم حق داره ویا…
جبهه گرفتم.
- حق داره بهم بگه چیکار کنم چیکار نکنم؟
- ما یه اکیپیم ویا! تو از طرف همه‌ی ما رفتی اونجا، ولی کار خودت رو کردی؛ نظر ما رسماً برات هیچ اهمیتی نداشت!
راست می‌گفت؛ ولی من مغرور بودم! دلم نمیخواست حق رو به پیام بدم.
با اخم بهش نگاه کردم؛ بهم لبخند زد.
- ویا ما همه صلاح همدیگه رو ‌میخوایم! مطمئن باش اگر پیام هم چیزی بهت میگه بخاطر خودته.
- منطقی فکر کن توفان؛ شما مدرکی نداشتید تا این موضوع رو ثابت کنید؛ الکیه مگه؟ فقط برید بگید این یارو دبیه و داره فلان کار رو میکنه؟ به همین راحتی؟
توفان بی ربط گفت:
- پیام از همون اول راضی به استخدامِ تو نبود.
بهش نگاه کردم.
- هیچکدومتون نبودید.
- هنوز هم نیستیم!
عمیق تر بهش نگاه کردم؛ نگران بود! نگرانِ من.
حرف دلم رو به زبون آورد:
- نگرانتم ویا!
چهره‌ام از حالت تدافعی خارج شد؛ غمگین شدم، فقط کمی!
- نباش توف!
لبخند زد؛ نه از سر خوشحالی، از سر درد…
- هستم ویا، چطور نباشم؟ رفیقمی؛ عزیزمی!
بغلش کردم؛ توفان مهربون بود! خیلی مهربون بود.
من رو از آغوشش بیرون آورد و بهم نگاه کرد.
- من کم درد نکشیدم پسر! تو بیست سالگی خودم رو از دست یه مرد روانی تر از کبیر نجات دادم؛ این که دیگه چیزی نیست برام.
نگاهش هرلحظه نگران تر می‌شد.
- نمی‌خوام خاطرات بدت برات تداعی بشن ویانا!
به مهربونیش لبخند زدم. بی ربط زمزمه کردم:
- کاش منم میتونستم عین تو احساساتم رو به زبون بیارم!
خندید.
-خنگ!
به بینیم اشاره کرد.
- بینیت قرمز شده!
یاد حرف کبیر افتادم؛ سرم نمک رو فراموش کرده بودم!
خنده‌ام گرفت؛ دستی به پیشونیم کشیدم و میون همون خنده ها زمزمه کردم:
- یه چیزی ازت بخوام بهم نمی‌خندی توفان؟
قبل از اینکه بگم به خنده افتاد.
- باز چی میخوای تو؟
- سرم نمک بگیر برام!
قه قهه‌اش به هوا رفت که ضربه ای به پهلوش زدم.
- ببند توفان! خوبه قبلش اخطار دادم.
- نصف شبی دیوونه شدی؟
به خنده های از ته دلش خندیدم.
- نگو توی ایرپاد نشنیدی که باور نمی‌کنم!
این‌بار بلندتر خندید.
- وای ویا دهنت سرویس! من این وسط داشتم قه قه می‌خندیدم آهو و سرور توی شوک بودن!
با خنده جواب دادم:
- پیام هم قطعا داشته از حرص پاره میشده!

ویرایش شده توسط هانی بانو
  • لایک 6
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت هشتم»
این‌بار هردو باهم به خنده افتادیم.
توفان برام سرم نمک خرید و من مثل بچه های حرف گوش کن، بینیم رو شستشو دادم.
وارد پذیرایی شدم و توفان پر انرژی بطری رو همراه با چندتا جام روی میز گذاشت.
- جمع بشید که میخوام اطلاعات کبیرا رو بریزم وسط!
به حرکتش خندیدم.
- اطلاعات این هارو از کجا آوردی؟
- تحقیق های فراوان عقل کُل!
با خنده پیش رفتم و بین سرور و توفان نشستم؛ ابروهای پیام هنوز هم درهم بود؛ به جهنم! مرتیکه‌ی خوددرگیر.
توفان لب تاب رو باز کرد و آهو جام رو به دستم داد.
ذره‌ای نوشیدم و به پسر شیک پوش توی تصویر اشاره کردم.
- این کیه؟
توفان چهره‌اش رو جمع کرد.
- اگه اجازه بدی می‌خوام زر بزنم! این یارو پسرِ کوچیک کبیره؛ مثل اینکه پسر بزرگش همدستشه ولی این کلاً راهش رو از اون ها جدا کرده! ایتالیا زندگی می‌کنه و اسمش نیکانه؛ به نیک معروفه اونجا! یعنی از اون‌هاست که اسمش توی کل یه منطقه به شیطنت و دختر باز بودنش میپیچه!
بی‌حواس بطری رو به سرم تکیه دادم و خندیدم.
- ولی داداشش جذاب تره!
توفان با خنده به سرم ضربه ای زد.
- زهرمار! از خود بی خود شدی با یه قلوپ؟
- از خود بی خود چیه بیشعور؟ جداً جذابه!
بچه ها به حرفم خندیدن، اما من متوجه سنگینی نگاه پیام شدم.
عکس رو عوض کرد؛ عکس بعدی خودش بود! خود نامدار کبیر با اون دست‌های لعنتیش!
به سرعت با دستم بشکنی زدم و به جلو خم شدم.
- گفتم جذابه! نیست خداوکیلی؟ دست‌هاش رو ببین!
توفان قه قهه زد.
- خاک تو سرِ هولت ویا! ببند دو دقیقه دهنت و.
به صندلیم تکیه دادم اما نگاهم هنوز با خنده به دست‌هاش از توی تصویر بود؛ شت! عقلم رو کاملاً از دست داده بودم.
توفان کمی هم راجب نامدار توضیح داد و من چیز جدیدی دریافت نکردم، البته به جز سنش! سی و دو سال؛ آستین های بالا زده‌ی پیرهن مردونه‌ی سفیدش، من رو یاد میکله مورونه می‌انداخت!
   از فکر های توی سرم به خنده افتادم و توفان بهم نگاه کرد.
- رد داد!
اطلاعات بیخود و به درد نخوری دریافت کردم و بعد هم موقع خواب رسید. همگی شب بخیر گفتن و رفتن، اما من حین جمع کردن جام ها مغزم درگیر چند کلمه‌ای از حرف های توفان شده بود؛ اطلاعاتش تماماً به درد نخور بودن، جز این قسمت که از نظر همه بی اهمیت بود، اما مغز من رو درگیر خودش کرده بود!
آخرین جام رو شستم و روی اپن گذاشتم؛ نامدار کبیر دوست دختر داشت؟
ابروهام در هم رفت و سرم رو تکون دادم؛ به من چه ربطی داشت؟ اون فقط وسوسه کننده بود. قبول؛ فکر بودن باهاش وسوسه‌ام کرده بود، ولی قرار نبود حتما این موضوع عملی بشه! 
به هرحال من توی چشمش ماهلین محجوب و موفق بودم، نه ویانایِ چشم چرون و کلاهبردار!
وظیفه‌ی من طبق برنامه، نابود کردن کبیر بزرگ بود، نه دوست شدن با پسرش!
کلافه از اشپزخونه خارج شدم و پا به اتاق خوابم گذاشتم؛ فردا دومین روزی بود که نامدار کبیر رو میدیدم! 
***
قهوه‌ی داغم رو سر کشیدم و ابروهام از داغی بیش از حدش در هم رفت.
توفان همراه با چند دست لباس وارد پذیرایی شد و کاور لباس ها رو مقابلم روی میز گذاشت؛ بی تفاوت نگاهی بهشون انداختم.
- لازم نبود!
توفان دست به کمر بهم نگاه کرد.
- چند جفت لباس رسمی و مرتب نیاز داشتی احمق! با کارگو که نمی‌تونستی بری مخ کبیر رو بزنی.
خنده‌ام گرفت؛ راست می‌گفت.
اینبار دقیق تر به لباس ها نگاه کردم؛ هرچی هم که بودن، از اون کت کرمی با سنگ دوزی های دور یقه‌ش قابل تحمل تر بود!
کاور ها رو تو دستم گرفتم و به اتاقم رفتم؛ نگاهم به سرم نمکی که روی میزم بود افتاد؛ بینیم هنوز هم ملتهب بود! 
خندیدم؛ باید قبل از رفتن بینیم رو شستشو می‌دادم، وگرنه نامدار کبیر مجددا شلنگ رو می‌گرفت روم!

ویرایش شده توسط هانی بانو
  • لایک 6
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت نهم»
کت بلند یاسی رنگ با کراپ شیری و شلوار بوت کات همرنگ کراپم رو پوشیدم، و اینبار ماهلین نتونست حریف ویانا بشه؛ رژ رنگ بنفشم، ماهلین رو کمی شبیه به ویا کرده بود!
عیبی نداشت، به هرحال فقط چندوقت فرصت داشتم ماهلین باشم؛ تا قبل از نابود کردن کبیربزرگ!  هرچقدر هم خودم رو گول می‌زدم، همون ویانا بودم؛ ویانایی که به کلاهبرداری معروفه!
موهای بلوندم رو این‌بار بالای سرم گوجه‌ای بستم و شال حریر شیری رو روی موهام انداختم؛ اگر فقط  ذره‌ای خط چشمم رو بلندتر می‌کردم، هویتم لو می‌رفت؟
 کلافه شدم؛ بیخیال دختر! ویا بودن افتخاری هم نداره که نتونی چندساعت ازش دست بکشی!
قبل از اینکه مجددا وسوسه بشم تا ارایشم رو پررنگ تر کنم، از خونه خارج شدم و تا خود شرکت رو سردرگم روندم؛ می‌تونستم از پس ماهلین بودم بر بیام؟ ساعت ها؟ اونم مقابل نامداری که دست‌هاش حسابی مغزم رو از کار می‌انداخت؟
مقابل شرکت پارک کردم؛ خودت رو هول بده ویا! تو از پس سخت ترش هم بر‌ اومدی، این که چیزی نیست!
خندیدم؛ چیزی نیست؟ قطعا دو دقیقه بعد مقابل نامدار به خودم التماس میکردم که به دست‌هاش نگاه نکنم! ویانا انقدر سست عنصر نبود؛ بود؟
     به سمت شرکت قدم برداشتم؛ قانون اول، به دست‌هاش نگاه نکن ویا!
وارد شرکت که شدم لبخند روی لب هام مجددا به سرجاش برگشت؛ باید ماهلین میبودم! وگرنه ویانا الان حسابی کلافه بود…
منشی پشت چشمی برام نازک کرد و من بلااجبار، رو به روش ایستادم؛ اگر ویانا مقابلش ایستاده بود، چشم‌هاش رو از حدقه در می‌آورد!
ماهلین بی دست و پا بود؛ روی دومم رو دوست نداشتم! ویانا، با وجود خلافکار بودنش، مورد علاقه‌ی خودم بود!
- لطف می‌کنید با جناب نامدار هماهنگ بشید؟
بهم نگاه کرد و نگاهش پایین رفت تا تلفن رو برداره؛ بی سلیقه! سایه‌ی آبی آخه؟ 
- بگم کی اومده؟
دوست داشتم خفه‌اش کنم اما، ظاهرم باید حفظ میشد؛ لبخند زدم.
- ارجمند!
بازهم پشت چشم نازک کرد و ویانایِ درونم، خشمگین شد.
- جناب نامدار، یه خانوم تشریف اوردن، با شما کار دارن.
به ناخون‌هاش نگاه کردم؛ واقعا بی سلیقه بود! فرنچ نارنجی دیگه چه مدلشه؟
نمی‌دونم چی پشت تلفن شنید که همونطور مزخرف بهم نگاه کرد.
- بله همون خانومِ دیروزی؛ ارجمند.
پر حرص لبخندی بهش زدم و کلافه تر شد.
- چشم، میفرستمش داخل.
و بعد محکم تلفن رو روی میز کوبید و به درب اتاق نامدار کبیر اشاره کرد.
- بفرمایید!
چقدر فشاری بود!
لبخند عمیق تری زدم و ازش دور شدم؛ مقابل در که ایستادم، قبل از وارد شدن مجددا به خودم تشر زدم:
- به دست‌هاش نگاه نکن!
در زدم و قبل از وارد شدن، صداش به گوشم خورد؛ لعنتی! نامدار کبیر واقعا من رو تحت تاثیر قرار می‌داد.
در اتاق رو باز کردم و این‌بار، سرش بالا بود و داشت بهم نگاه میکرد!
هول کردم و دسته‌ی در از میون  دست‌هام در رفت؛ لعنتی! ریلکس باش ویا.
لبخند زدم؛ باید ماهلین میبودم! وگرنه اگر میخواستم حالا وارد جلد ویانا بشم، آبرو و حیثیت برای خودم نمیزاشتم!
قدمی پیش رفتم و سلام کردم؛ حس می‌کردم با وجود تلاش هام برای ریلکس بودن، کلافگی تو چهره‌ام مشخصه؛ نباید لو می‌رفتم!
این همه سال توی این کار بودم و ذره‌ای راه رو کج نرفتم؛ اما حالا، فقط بخاطر دست های نامدارِ لعنتی داشتم گند میزدم!

ویرایش شده توسط هانی بانو
  • لایک 5
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت دهم»
نامدار اما برخلاف من، کاملا خونسرد بود؛ حتی حس می‌کردم گاهاً لبخند های کمرنگ و کوتاه مدتش بابت به تمسخر گرفتن منه!
مدارک مقابلش رو مرتب کرد و حین کنار گذاشتنشون جواب سلامم رو با تکون دادن سرش داد.
پیش رفتم و مقابلش نشستم؛ لعنتی! رزومه‌ام دستش بود.
مضطرب نگاهم رو از رزومه به چهره‌اش سوق دادم و لبخند زدم؛ احساس می‌کردم هویت اصلیم توی دست‌هاشه و  هر لحظه ممکنه به فنا برم!
رزومه رو به دست دیگه‌اش داد و به درب اتاق اشاره کرد.
- تشریف ببرید پیش گروه گریم و عکاسی تا چندتا شات ازتون بگیرن؛ من که سخت گیر نیستم، اما کبیر بزرگ همیشه باید قبل از استخدام از مدل‌هاش یه تست کوچیک بگیره!
بیشتر مضطرب شدم؛ چه تستی؟ منی که حتی نمیدونم مدلینگ با کدوم گ نوشته میشه الان باید چه خاکی به سرم بریزم؟
گیج بهش نگاه کردم که به خنده افتاد و خودش همراهیم کرد؛ با گریمور ها و عکاس ها آشنا شدم و در نهایت طبق درخواست نامدار کبیر، قرار شد با پنج تا شات پرونده‌ام رو ببندن.
لباس هام رو با دو‌تکه ای صدری رنگ تعویض کردم و حتی آرایش لایت روی صورتم هم طبق سلیقه‌ی نامدار اجرا شد! خوش سلیقه بود؛ کاش یکم هم طرز آرایش کردن رو به  منشی بدسلیقه‌اش یاد می‌داد!
از اتاق گریم خارج شدم و نامدار کبیر رو مقابل محل عکاسی دیدم؛ نکنه قرار بود تا  تهش همونجا مقابلم بایسته و بهم نگاه کنه؟
برگشت و تا نگاهش به من افتاد، سر تا پام رو از سر گذروند و در نهایت به موهام رسید؛ حرفی نزد و تنها با رضایت سرش رو تکون داد.
نفس عمیقی کشیدم و به سمت دوربین ها قدم برداشتم؛ به نظر کار سختی نمیومد! من سخت تر از این ها هم گذرونده بودم.
طبق راهنمایی عکاسِ مقابلم، روی صندلی نقره‌ای رنگ نشستم و پاشنه‌ی پای چپم رو به پایه‌ی صندلی تکیه دادم؛ اگر تا تهش رو خودشون بهم می‌گفتن چیکار کنم و چیکار نکنم که خیلی خوب می‌شد!
پسرک مو طلایی که همون عکاس حرفه‌ای نامدار محسوب می‌شد، اول از دید دوربین بهم نگاه کرد و بعد اشاره کرد تا چیزی بگه، که نامدار کمی جلو‌تر اومد و با اشاره به موهای گوجه‌ایم گفت:
- تبلیغ شامپو باشه؛ موهات رو باز کن!
متعجب و خیره بهش نگاه کردم که مجددا به موهام اشاره کرد؛ برنامه اونطور که فکر می‌کردم پیش نمی‌رفت! نامدارِ لعنتی داشت با اون نگاه جذاب و دست‌های جذاب‌ترش برنامه‌ی من رو به هم می‌ریخت! قرار این بود که من با عشوه‌ کبیر ها رو از پا در بیارم، و  حالا نامدار کبیر اون قدرت رو از من گرفته بود! من مقابل اون، ماهلین بودم؛ نه ویانا!
گیج و مبهوت دست بردم و گیره‌ی موهام رو باز کردم؛ بلوند های نرم و خوش حالت، اطرافم رو احاطه کردن و رضایت توی نگاه نامدار جای گرفت.
تایم گذشت و من نفهمیدم کِی و چطور پنج تا شات گرفته شد! با خسته نباشیدِ نامدار از روی صندلی بلند شدم و وارد اتاق پرو شدم؛ لباس‌هام رو برداشتم و اولین دکمه‌ی کت کراپ صدری رنگ رو باز کردم که در باز شد.
به عقب برگشتم و در کمال تعجب، نامدار کبیر رو مقابل خودم دیدم! نگاهش مثل همیشه نبود؛ حداقل دیگه خونسرد نبود! جدی بود، جدی و اخمو!
حس می‌کردم هرلحظه ممکنه دست بندازه دور گردنم و خفه‌ام کنه! از ترس لباس ها توی دستم مشت شد و نگاه نامدار لحظه‌ای با اولین دکمه‌ی باز لباسم برخورد کرد.
- برای امروز کافیه! فردا صبح منتظرتم.
این چرا این شکلی بود؟ یه بار جمع میبست، یه بار پسرخاله می‌شد؛ مرتیکه‌ی مودی!
سر تکون دادم و با همون اخم، سر تا پام رو از سر گذروند؛ کم کم داشتم ازش می‌ترسیدم!
با مکث کوتاهی از اتاق پرو خارج شد و مضطرب نفس حبس شده‌ام رو آزاد کردم؛ خدا می‌دونست چی توی مغزش می‌گذره!

ویرایش شده توسط هانی بانو
  • لایک 5
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت یازدهم»
از شرکت خارج شدم و کمی بعد به خونه رسیدم؛ بچه ها از حضورم توی این ساعت متعجب شدن و من بی‌توجه به نگاه های تمسخر آمیز پیام، تنها وارد اتاق شدم و با همون لباس ها و موهای باز و آشفته، خودم رو روی تخت رها کردم.
داشتم دیوونه‌ می‌شدم! رفتارهای عجیب نامدار رو هندل می‌کردم یا نگاه های تیز پیام؟
کلافه روی تخت نشستم و توی موهام دست کشیدم؛ موهایی که طبق خواسته‌ی نامدار باز شده بودن!
با فکری درگیر بلند شدم و با همون لباس های توی تنم و شال دور گردنم، زیر دوش موندم؛ چشم‌هام بسته بود که با یخ شدنِ ناگهانی آب، چشم‌هام رو باز کردم و پیام رو مقابل خودم دیدم. عادت همیشگیش بود؛ نگه داشتن من زیر آب یخ، بعد از هربار مست شدنم؛ البته، من که الان مست نبودم!
نفس زنان بهش نگاه کردم؛ اون هم اخم داشت! عین نامدار.
آب یخ تا عمق وجودم رفت اما دلم نمی‌خواست ضعف نشون بدم.
- از کی تاحالا موقع حمام رفتن در و باز میذاری؟
بی توجه به تیکه‌ای که بهم انداخت، خشمگین نگاهش کردم که مجددا گفت:
- پکری! نامدار قهوه‌ایت کرده؟
چشم‌هام و جمع کردم و زیرلب بهش فحش دادم؛ دست بردم تا آب رو ببندم که مچ دستم رو محکم گرفت.
- جواب حرفم فحش نبود!
دستم رو با شدت از میون انگشتاش بیرون کشیدم.
- ببند دهنت و پیام!
بی توجه به حرفم گفت:
- این کار ها برای چیه ویا؟ این همه رژه رفتن جلوی کبیر واسه جلب توجهش؛ قراره به کجا برسونتت این چیزا؟
ابروهام درهم رفت؛ پیام چش بود؟
- به تو چه پیام؟ تورو درگیر این کار کردم؟ نه! پس گوه خوریش بهت نیومده.
کلافه نگاهش رو ازم گرفت؛ دست برد و آب  رو بست؛ نفسم تازه بالا اومد! قطعا تا فردا سرما خوردگی میومد سراغم.
عصبی نگاهش کردم و دستی به موهام کشیدم که گفت:
- هومان برگشته ایران! ازم خواست بهت بگم برگردی خونه؛ دست بردار از کلنجار رفتن با کبیرا! من نتونم جلوت رو بگیرم، هومان خوب می‌تونه.
اخم ابروهام باز شد و متعجب نگاهش کردم؛ برگشت هومان همزمان بود با بدبختیِ من!
- من برنمی‌گردم خونه! این رو خودش هم خوب‌ می‌دونه.
پیام عصبی نگاهم کرد و ادامه دادم:
- اصلا چرا به تو گفته؟ بیاد به خودم بگه تا جوابش رو بدم! من اگر برگردم به اون خراب شده باید قید همه چیز و بزنم پیام! می‌دونی من آدم تو خونه نشستن، اونم ورِ دل خانوادم نیستم.
- قید چی؟ سیگار نکشی میمیری؟ پارتی نری میمیری؟ الکل نخوری، ولگردی نکنی میمیری؟
بی ربط پرسیدم:
- حالا تو چرا انقدر اصرار داری به برگشتنم؟
یکه خورد؛ پیام قطعا نمی‌خواست که من برم!
- اصرار ندارم؛ هومان رفیقمه، ازم یه درخواست کرده و منم سعی دارم حرف اون رو عملی کنم.
بی توجه بهش سر تکون دادم.
- خیلی خب؛ به رفیقت بگو یه چیزی ازم بخواد که ممکن باشه. الانم برو بیرون تا دوش بگیرم.
کلافه نفسش رو از سینه خارج کرد و نگاهم کرد.
لبه های کتم رو توی دست گرفتم.
- میری بیرون یا در بیارم؟
با چشم غره از حمام خارج شد و بعد از دوش کوتاهی، از حمام خارج شدم؛ لباس پوشیدم و با حوله‌ی کوچیکی روی سرم وارد پذیرایی شدم؛ بچه ها دور همدیگه جمع بودن و پاسور بازی می‌کردن.
توفان با هیجان داد می‌زد و هر از گاهی ورجه وورجه کنان، سرجاش جا به جا می‌شد و آهو و سرور حسابی بهش می‌خندیدن؛ پیام اما حسابی توی خودش بود! می‌دونستم که نمی‌خواد برم؛ اما از طرفی هم، دلش نمی‌خواست به هومان نه بگه. 
وارد جمعشون شدم و کنار توفان نشستم؛ ورق های توی دستش رو نشونم می‌داد و با ذوق بچگونه‌ای به تک های میون ورق ها اشاره می‌کرد و کری می‌خوند؛ می‌خندیدم، اما مغزم درگیر بود! با برگشت هومان، من هم باید به اون خونه برمی‌گشتم.
به پیام نگاه کردم؛ نگاهش از قبل روی من بود! به ورق های توی دستش خیره شد و اخم کرد. از یک دست ورقی که مقابلش روی زمین بود مشخص بود که هیچی از بازی متوجه نشده و مدام درحال باختنه.

ویرایش شده توسط هانی بانو
  • لایک 5
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت دوازدهم»
بازی با برد گروه توفان و سرور تمام شد، و توفان بابت بردش هممون رو به غذاهای بی نمکش دعوت کرد؛ سر میز شام، به لطف توفان نمکدون دست به دست می‌گشت که پیام بی ربط گفت:
- هومان برگشته!
اولین لقمه توی گلوی آهو پرید و من کلافه لیوان آب رو به دستش دادم؛ تنها کسی که بابت این موضوع خوشحال شد توفان بود.
- شوخی نکن!
پیام جدی نگاهش کرد.
- شوخی دارم باهات توفان؟
توفان بلند خندید.
- ایول! زنگ بزن بهش بگو بیاد پس.
جدی بهش نگاه کردم و آهو معترضانه اسمش رو صدا زد.
خنده‌ی توفان جمع شد.
- یادم رفته بود شما دوتا قبلا…
مخاطبش آهوی بیچاره بود! بین حرفش ضربه‌ی محکمی به بازوش زدم.
- می‌تونی خفه شی توف؟
معترض نگاهم کرد و کلافه اولین لقمه از ماکارونی رو توی دهنم گذاشتم؛ غذا رو در فضای فوق العاده سنگینی خوردیم و به اصطلاحی دیگه، کوفتمون شد!
ظرف ها رو جمع می‌کردیم که سرور گفت:
- باید برگردی ویا، نه؟
عمیق نگاهش کردم؛ دلم نمی‌خواست برگردم. چجور دلم میومد ازشون جدا شم؟
دست توفان روی شونه‌ام قرار گرفت.
-  نرو ویا!
نگاهش کردم؛ لبخند مصنوعی زدم و دست روی دستش گذاشتم.
- نمیرم! هومان دو روز اول گیر میده که بیا، بعد از سرش میوفته.
پیام تنها نگاهی بهم انداخت و بعد بی هیچ حرفی به گوشیش خیره شد؛ اون شب هم در سکوت کامل گذشت و من کمی زودتر به اتاقم رفتم تا بخوابم؛ وقتی به خودم اومدم، که چراغ های پذیرایی خاموش شده بود و من لبه‌ی پنجره‌ی اتاقم، زیرسیگاری رو تقریبا تا نصفه پر کرده بودم!
کلافه سیگارِ نیمه سوخته رو خاموش کردم و زیرسیگاری رو توی سطل زباله خالی کردم؛ شاید اخرین شبی بود که توی این خونه میموندم! تحملش هم سخت بود؛ من آدمِ توی خونه موندن نبودم! این رو هم هومان می‌دونست و هم اون‌ها. اما براشون اهمیتی نداشت؛ حداقل برای خشایار وثوقی و زنش، نظر من هیچ اهمیتی نداشت. اون ها فقط می‌خواستن من مثل بقیه‌ی دخترها قبل از تاریکی شب خونه باشم و توی کارهای خونه کمکشون کنم و به حرف‌هاشون گوش بدم.
کلافه روی تخت خوابیدم و به سقف خیره شدم؛ اخم های درهم و رفتارهای عجیب نامدار هم عجیب مغزم رو درگیر کرده بود! دلشوره‌ی بدی به دلم افتاده بود؛ فردا قطعا اتفاقات زیادی میوفتاد!
***
بگ جین همراه با کت کراپ قرمز رنگ پوشیدم و قبل از سر کردن شال حریر مشکی رنگم، از آینه به موهای بازم نگاه کردم. صدای نامدار توی ذهنم پخش شد؛ باید موهام رو باز میذاشتم؟
شال رو همونطور روی سرم انداختم و رژ قرمز همرنگ کت و کفش هفت سانتیم روی لب‌هام زدم؛ مثل اینکه امروز جای نامدار کبیر، قرار بود من زبون اون رو بند بیارم!
از خونه خارج شدم و کمی بعد، ماشین رو مقابل شرکت پارک کردم؛ لعنتی، چرا انقدر مضطرب بودم؟
سعی کردم استرسم رو کنار بزنم و با اعتماد به نفس همیشگیم وارد شرکت بشم؛ شاید به ظاهر موفق شدم، اما از درون همچنان همونطور بودم!
 اینبار برخلاف همیشه، وقتی وارد شدم نامدار توی اتاقش نبود! نگاهم کرد و دستپاچه سلام کردم؛ مثل همیشه با تکون داد سر جوابم رو داد و با اشاره به سالن گریم گفت:
- برو اونجا تا بیام.
این از دیروز چه مرگش شده بود؟ کلافه به همون سمت قدم برداشتم. حوصله‌ی بحث با این یکی رو نداشتم! به اندازه کافی عصبی بودم.
وارد شدم و سالن گریم در کمال تعجب خالی بود! متعجب به عقب برگشتم که در اتاق با شدت باز شد و نامدار وارد شد.
قدمی به عقب برداشتم که جلو اومد و مچ دستم و گرفت.
- چی تو سرت می‌گذره ویانا وثوقی؟
متحیر نگاهش کردم؛ لعنتی! فهمیده بود. از ترس زبونم بند اومده بود…
- چیشد؟ نقشه‌هات لو رفت؟ ترسیدی دختر کوچولو؟
آب دهنم رو قورت دادم و قدمی دیگه به عقب رفتم.
جلو تر اومد و با فاصله‌ی کمی عصبی و کلافه نگاهم کرد.
- لعنتی… حیف خوشگلی، وگرنه خوب می‌دونستم چه بلایی سرت بیارم!
چرا لال شدی ویا؟ دهن باز کن قهوه‌ایش کن! اصلا سیلی بزن تو صورتش، فقط یه کاری کن بره عقب!
نه! بی فایده‌بود. جداً قفل کرده بودم.
حرفی نزدم که ادامه داد:
- دیروز خوب سعی کردی ادای مدل‌هارو در بیاری؛ موفق هم بودی! کارت رو خوب بلدی، ولی من از این حرف‌ها زرنگ ترم. حتی اگر کبیر بزرگ رو هم بتونی گول بزنی، من رو نمی‌تونی!
راست می‌گفت؛ واقعا زرنگ بود! ما جوری رزومه ی فیک ساخته بودیم که مو هم لای درزش نره، ولی نامدارِ لعنتی ریده بود تو تمام نقشه‌هام! شاید اگه همون اول به حرف پیام گوش میدادم و پا توی این شرکت نمی‌ذاشتم کار به اینجا نمی‌کشید.

ویرایش شده توسط هانی بانو
  • لایک 5
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت سیزدهم»
مچ دستم رو کشیدم اما محکم تر گرفتش.
- اگه فرد دیگه‌ای جز تو جلوم بود خوب می‌دونستم چجوری تاوان این کار و ازش بگیرم، ولی تو… حیفی!
اگر می‌گفتم ازش نترسیدم قطعا دروغ گفته بودم! کم مونده بود خودم و خیس کنم؛ کبیر ها خطرناکن! از اون پدرِ حرومزاده‌اش گرفته، تا خودِ هولش.
اینبار مچ دستم رو محکم تر کشیدم و زبونم بالاخره باز شد.
- ولم کن!
انگشت‌هاش رو از دور مچم باز کرد و جدی پشت گوشم زمزمه کرد:
-من از خیر این لب‌ها نمیگذرم!
شت! ویانا همین امروز باید رژ قرمز میزدی اخه؟
همونطور که مچ دستم رو ماساژ میدادم به سرعت از سالن گریم خارج شدم و با چهره‌ی حیرت زده و آشفته به سمت در خروجی قدم تند کردم؛ برام مهم نبود که بقیه قراره چی بگن راجع به اینکه چرا من با این آشفتگی از پیش نامدار کبیر اومدم، واقعا برام مهم نبود! الان تنها چیزی که مغزم رو حسابی درگیر کرده بود، خود نامدار بود! 
با سرعت از شرکت خارج می‌شدم که با دیدن فردی که مقابلم بود، پاهام روی زمین خشک شد!
اینجا چه خبر بود؟ هومان توی شرکت نامدار کبیر چی‌کار میکرد؟
ویانایی که زیرلب زمزمه کرد رو متوجه شدم و قبل از اینکه وسط شرکت اسم اصلیم رو بلند صدا بزنه، تقریبا به سمت درب خروجی دوویدم! متوجه شدم که بعد از کمی مکث، پشت سرم قدم تند کرد و کمی جلوتر، خارج از شرکت بهم رسید و دستم و محکم توی دستش گرفت.
- اینجا چه غلطی می‌کنی ویانا؟
نزدیک بود از شدت کلافگی و شوک جیغ بزنم!
دستم و با حرص از دستش بیرون کشیدم.
- هومان ولم کن! هیچی نپرس.
به سمت ماشین رفتم که سد راهم شد؛ چقدر تغییر کرده بود! هومان هیچوقت از این جلف بازی ها خوشش نمیومد، اما اکسسوری های ظریف و موهای گوجه‌ای و بلندش نشون می‌داد چهارسال زندگی توی آلمان سلیقه‌اش رو تغییر داده.
- با من بیا! باید باهم حرف بزنیم.
به سرعت به سمتش برگشتم.
- هومان من هیچ قبرستونی نمیام محض رضای خدا ول کن!
کلافه نگاهم کرد.
- گفتم بیا باهام! بذار حرفام رو بزنم بعد مخالفت کن.
اشاره‌ای به ماشین کردم که گفت:
- ول کن این و؛ به پیام میگم بیاد ببرتش.
- یعنی می‌خوای بگی دیگه قرار نیست پام رو توی اون خونه بذارم؟
به پیشونیش دست کشید.
- هنوز همونقدر رو مخی ویانا!
دستم و کشید و به سمت ماشین برد. دست و پا زدم اما، قطعا از پس هومان برنمیومدم.
بلااجبار سوار ماشین شدم و عصبی و پر اخم به هومانِ ریلکس که پشت فرمون نشسته بود نگاه کردم؛ متقابلا نگاهم کرد، اما اون لبخند داشت! چهر‌ش پر از آرامش بود و من، نمی‌دونستم استرس نامدار لامصب و تحمل کنم یا تصمیم هومان!
ماشین و روشن کرد و دست به سینه و عصبی به پشتم تکیه دادم.
- فکر می‌کنم پیام باهات صحبت کرده باشه.
- خودت می‌دونی نظرم در این مورد چیه!
بهش نگاه کردم، هنوزم همونقدر ریلکس بود؛ بدون ذره‌ای خشم از تصمیمِ من، درحال رانندگی بود.
چیزی نگفت که عصبی نیم خیز شدم.
- بیام که چی بشه وقتی اونجا ذره‌ای آرامش ندارم؟ وقتی حتی واسه نظرم ارزش قائل نیستن و باید طبق نظرات اونا پیش برم؟
نیم نگاهی بهم انداخت؛ لعنتی چرا ذره‌ای عصبی یا کلافه نمیشد؟ من از حرص میلرزیدم و اون همچنان لبخند ریزش روی لبش بود.
- ویا اونا فقط نمی‌خوان زندگیت و به فنا بدی!
هیستریک خندیدم.
- برو بابا! انگار خودشون زندگیشونو به گا ندادن که نگران منن.
هومان معترض اسمم و صدا زد و پر خشم به سمتش برگشتم:
- چیه هومان؟ هر گوهی بخوام بخورم باید جواب پس بدم، من تحمل این رفتار ها رو ندارم؛ ترجیح میدم همونجا پیش بچه ها بمونم و اخلاق سگ پیام و تحمل کنم تا بیام اونجا خشایار عوضی سرم آوار شه!
- کاری از دست من برنمیاد ویا؛ اونا فکر میکنن تو با من آلمان بودی و الان نمی‌تونم تنها برگردم خونه؛ برم بگم ویا کجاست؟ یکم منطقی فکر کن دخترخوب؛ در ضمن، پیام دوستمه! درست راجع بهش صحبت کن.
خشمگین نگاهش کردم و شروع کردم به زیرلب غرغر زدن.
ذره‌ای سکوت بینمون حاکم بود که هومان مجددا به زبون اومد.
- این موضوع رو که حل کردیم باهات کار دارم ویا؛ راجع به نامدار کبیر!
 لعنتی! جواب این یکی رو باید چجوری میدادم؟
کمی گذشت که ماشین رو مقابل خونه‌ی بچه ها پارک کرد؛ دلگرم شدم از اینکه شاید آخرین باری نباشه که پام رو توی این خونه میذارم!
اخمم کمی کمرنگ شد که هومان گفت:
- من سر حرفم هستم ویانا؛ الان هم اومدم اینجا تا بچه ها رو ببینم و بعدش میریم خونه‌ی خودمون.
کلافه بی هیچ حرفی پیاده شدم و هردو به سمت خونه حرکت کردیم؛ همگی مشتاق و پر سر و صدا ازش استقبال کردن، به جز آهوی بیچاره که برخلاف بالا پریدن های سرور و توفان، خیلی آروم مقابل در ایستاده بود و تنها دوکلمه با هومان حرف زد؛ اون هم با سرِ پایین و لحن لرزون!

ویرایش شده توسط هانی بانو
  • لایک 5
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت چهاردهم»
هومان از دیدن آهو کمی گرفته شده بود اما، مسخره بازی های توفان نمیزاشت لبخند روی لبش از بین بره؛ پیام اما همونطور که کنار هومان نشسته بود و هر از گاهی از اتفاقات اخیر باهاش صحبت میکرد، به منِ عصبی و کلافه نگاهی می‌انداخت و من، به قدری عصبی بودم که دلم می‌خواست خرخره تک تکشون و بجوام!
حضور هومان بچه هارو حسابی خوشحال کرده بود و صدای خنده‌ های بلندشون لحظه‌ای قطع نمیشد؛ من اما با همون کت قرمز رنگ و شال حریر دور گردنم، گوشه‌ای از پذیرایی نشسته بودم و کلافه نگاهشون می‌کردم؛ کاش هومان دلش برام میسوخت!
بحث خونه مجردی هومان شد که خودش گفت:
- دو سه روز اول میرم پیش خانوادم؛ ویانا هم امروز چمدونش رو جمع میکنه تا باهم بریم.
صدای خنده‌ها قطع شد و سکوت بدی فضا رو پر کرد؛ چهره‌ی توفان وقتی برگشت و نگاهم کرد واقعا غمگین بود؛ پیام اما بیشتر از غم، اخم داشت! قطعا کسی که بیشتر از همه نمی‌خواست من از این خونه برم خودش بود.
قاطع جواب هومان رو دادم:
- من که گفتم جایی نمیام! 
دستی به پیشونیش کشید و صدای نفس عمیقش رو از اون فاصله شنیدم؛ من حتی هومان به اون ریلکسی رو هم عصبی میکردم.
- ویانا مگه اونا میدونن تو چهارسال پیش با من نیومدی آلمان و تو تهران با بچه ها خونه مجردی گرفتین؟ من الان تنها برم بگم ویانا کجاست؟ 
خشمگین از جام بلند شدم و تقریبا داد زدم:
- بگو موند آلمان! اصلا واقعیت و بگو هومان؛ بگو کل این چهارسال بیخِ گوشتون بوده و تموم کارایی که ازش هراس داشتید و انجام داده! 
هومان متعجب بهم نگاه کرد. قطعا داشت با خودش فکر میکرد که این دیگه چه خلیه! البته فرهنگ لغت هومان با ادب بود.
- زده به سرت ویا؟ میخوای بابا سرت و بزنه؟
اینبار چیزی نگفتم؛ سکوتم باعث شد کمی جدی تاکید کنه:
- میری چمدونت و جمع میکنی و همین امشب میریم ویا! منِ ساده همین چهارسالم خوب باهات کنار اومدم؛ هر برادر دیگه‌ای بود هیچوقت به خواهرش همچین اجازه هایی رو نمیداد؛ فکر نکن از گندکاریات بیخبرم! همون موقع باید با خودم میبردمت آلمان و مجبورت میکردم کنار خودم پزشکی بخونی که انقدر سرخود و زبون دراز نشی!
بحث با هومان جلوی بچه ها برام گرون تموم شده بود؛ اون هم مقابل پیام. به خونش تشنه بودم.
اخم هام در هم رفت و پر حرص و عصبی با قدم های بلند و محکم به سمت اتاقم قدم برداشتم؛ اتاقی که شاید دیگه هیچوقت به چشم نمیدیدمش!
در رو محکم بستم و چمدونم رو از کمد بیرون کشیدم؛ نمیخواستم برم! واقعا نمیخواستم برم.
لباس هارو پر حرص از چوب لباسی بیرون کشیدم و همونطور توی چمدون پرت کردم؛ حین برداشت کیف و کفشام قطره‌ اشک لجوجی که ناخواسته از گونه هام پایین میومد رو کنار زدم و سمت میز آرایشیم رفتم؛ قبل از جمع کردن لوازم آرایشم، چشمم به قاب عکس گوشه‌ی میز خورد! قاب رو برداشتم و آروم عکس توش رو لمس کردم؛ عکسی که هممون توش میخندیدیم! توفان، آهو، سرور، پیام، من و حتی مهراد! شاید آخرین باری بود که من و مهراد کنار هم انقدر خوشحال و شاد بودیم… سرور با خنده‌ی عمیقی روی کول توفان بود و یک دستش توی دست پیام بود و دست های مهراد دور شونه های من و آهو قفل بود؛ دو سال پیش، روز تولد سرور، یک هفته قبل از مهاجرت مهراد این عکس رو گرفته بودیم! درست قبل از اینکه مهراد دست بندازه گردن من و تصمیم کشتنم رو بگیره! 
لبخند غمگینم همزمان شد با قطره اشک دیگه‌ای؛ قاب رو برخلاف لباس ها، با ارامش گوشه ای از چمدون گذاشتم و لوازم آرایشم رو هم با حواس پرتی جمع کردم؛ یاد مهراد زنده شده بود برام! دو سال کامل هیچ خبری ازش نداشتم؛ میدونستم که بقیه بچه ها باهاش در ارتباطن، ولی همونطور که مهراد حتی دلش نمیخواست اسمم رو بشنوه، اون ها هم حق نداشتن حرفی ازش پیش من بزنن.
صدای خنده‌ های توفان و حرف های هومان بلند شده بود و هر از گاهی هم سرور چیزی میون حرف هاشون میگفت؛ پیام و آهو اما، کلمه‌ای حرف نمیزدن! آهو بخاطر حضور هومان، و پیام بخاطر عدم حضور من.
خرده ریزه هام رو توی کیفم گذاشتم و زیپ چمدون رو بستم که در بی هوا باز شد؛ نگاهم رو بالا کشیدم که پیام بی هیچ تعارفی جلو اومد و مقابلم روی زمین نشست.
نگاهش عجیب بود؛ نگاهِ همیشه جدیِ پیام، اینبار غمگین بود!
- به دلم موندی ویانا!
دستم روی زیپ خشک شد؛ مجددا نگاهش کردم که گفت:
- همیشه تو غم نداشتنت سوختم! حالا هم که داری میری…
از علاقه‌ی پیام به خودم باخبر بودم، اما اینکه بخواد همچین موضوعی رو به زبون بیاره، از سمت پیام جداً بعید بود!
سکوتم باعث شد ادامه بده:
- اون از دوسال اول که چشمت فقط روی مهراد بود، اینم از دوسال بعد که همچنان داری تو غم نبودش میسوزی!
اخم هام کمی درهم رفت.
- من تو غم نبود کسی نمیسوزم!
مچ دستم رو به آرومی گرفت و جلو کشید؛ شصتش رو نوازشگرانه روی جای بخیه‌ی کهنه‌ی روی مچم کشید و زمزمه وار گفت:
- مغرور نباش ویا؛ ما همه از عشقت به مهراد با خبر بودیم!

ویرایش شده توسط هانی بانو
  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت پانزدهم»
همچنان با همون اخم، دستم رو آروم از توی دستش بیرون کشیدم و با دست دیگه‌ام، مچم رو محکم فشار دادم؛ دلم نمیخواست پیام این موضوع رو به روم بیاره؛ احساس ضعیف بودن میکردم!
- مهراد جلوی چشم هممون دست انداخت دور گردنت و خفت کرد، ولی تو همچنان…
حرفش رو عصبی قطع کردم.
- بس کن پیام!
سکوت کرد و گفتم:
- هر اتفاقی بوده من تو گذشته چالِش کردم؛ الان هم تو غم نبود کسی نمیسوزم، من آدم سوختن نیستم! اون ویانای دو سال پیش، با ویانای الان فرق میکنه. من خودم رو از نو ساختم؛ قبول، عاشق مهراد بودم! ولی همون عشق من رو نابود کرد؛ پس به خودم قول دادم دیگه عاشق نشم پیام! الان که میخوام برم، نه دلم میخواد تو ذهن تو از من بدی بمونه، نه توی ذهن من. پس لطفا ببند این بحث و.
 جمله‌ی اخرم رو به قدری قاطع بیان کردم که پیام بعد از کمی مکث، بی هیچ حرفی از جاش بلند شد و سمت در رفت، اما قبل از رفتنش اسمش رو صدا زدم؛ بین راه موند، اما سمتم برنگشت. بلند شدم و سمتش رفتم و دستم و روی شونه‌اش گذاشتم که به آرومی به سمتم برگشت؛ بی هیچ حرفی آروم بغلش کردم. به قدری غیرمنتظره، که کمی طول کشید تا دست‌هاش دور کمرم حلقه بشه؛ خوشحال بودم که لبخند غمگینم رو نمیبینه، در همون حال آروم پشت گوشش زمزمه کردم:
- وظیفت رو بسپر به هومان؛ بگو ویا بیشتر از ده پیک که بخوره مستقیم باید بره زیر آب یخ!
صدای تک خنده ی آرومش رو شنیدم؛ به آرومی از اغوشش بیرون اومدم، اما دست‌هاش هنوز دور کمرم بود.
- اونجا خبری از ده تا پیک نیست!
غمگین شدم؛ راست میگفت! دیگه هیچ خبری از خوشگذرونی های همیشگیم نبود.
دستهاش از دور کمرم باز شد و شونه هام رو گرفت.
- میای ببینیمون دیگه، نه؟
به سرعت سرمو بالا پایین کردم.
- من اونجا موندگار نمیشم پیام، هیچوقت!
لبخند زد؛ هرچند تلخ، اما لبخندش خوشحالم کرد.
روی شونه هاش صمیمانه ضربه زدم؛ شاید اولین باری بود که انقدر با پیام خوب برخورد میکردم!
به چمدونم اشاره کرد.
- جمع کن وسایلت رو، هومان گفت باید برید.
لبخندم رفته رفته کمرنگ شد؛ هومانِ لعنتی! داشتم براش.
خواستم از پیام دور شم که دستم کشیده شد و چیزی طول نکشید که دوباره توی آغوشش افتادم و دست‌هاش محکم دور کمرم قفل شد!
روی شونه‌ام رو آروم بوسید و کمی به لرز افتادم؛ این رفتارها از پیام بعید بود! شوکه‌ام کرده بود.
_ دلم برات تنگ میشه ویا؛ کاش میشد… کاش میشد راحت فراموشت کنم!
آروم ازم جدا شد و من تنها نگاهش کردم و اون بی هیچ حرفی از اتاق خارج شد! 
کلافه دستی بی پیشونیم کشیدم و سمت چمدونم رفتم؛ این گروه فقط برام دردسر بود! اون از مهراد، اینم از پیام!
گیج از حرکت پیام و اعترافش، باقی وسایلم رو جمع کردم و با توپ پر وارد پذیرایی شدم؛ اولین نگاهی که باهام برخورد کرد، بی شک پیام بود! بی توجه بهش سمت هومان رفتم و چمدونم رو سمتش گرفتم، اما اون بی توجه به من، کیفم رو جلو کشید و زیپش رو باز کرد؛ پاکت سیگار رو همراه با فندک قرمز رنگ طرح رژ لبم در اورد و کف دست پیام گذاشت؛ شاکی دستم رو جلو بردم که بین راه مچ دستم رو گرفت.
- ویانا اونجا جای این کار ها نیست!
با اخم زیپ کیفم و بستم و دست به سینه بهش خیره شدم.
دستش رو جلو اورد و گفت:
- بطری توی چمدونت هم بده!
به پیشونیم دست کشیدم.
- لعنتی… ندارم!
- خیلی خب ویا، من تورو مثل کف دستم میشناسم؛ میدی یا خودم بردارم؟
پر حرص زیپ چمدون و باز کردم و بطری رو به دستش دادم و اون هم مستقیم اون رو سمت پیام گرفت؛ امان از پیام! هنوز هم توی فکر اعترافات مسخره و اغوش ناگهانیش بودم.
زیپ چمدونم رو بست و توی دستش گرفت؛ دونه دونه از بچه ها خداحافظی میکرد که در آخر گفت:
- مهراد این سمت ها نمیاد؟ فکر میکردم اون هم باشه!
نگاه ها همه سمت من اومد! شت؛ هومان از هیچی خبر نداشت.
هومان رد نگاه ها رو گرفت و به من نگاه کرد؛ با کمی مکث ادامه داد:
- خیلی خب، مثل اینکه نمیاد؛ شب بهش زنگ میزنم.
شرم زده سر به زیر شدم که بچه ها دونه دونه جلو اومدن تا باهام خداحافظی کنن؛ سرور و آهو رو در آغوش گرفتم و توفان هم که مثل همیشه من رو توی آغوشش له کرد و حسابی بغضی شد؛ پیام اما، جلو اومد و به سرعت دستم رو جلوش گرفتم؛ شوکه از اینکه فقط اون رو بغل نکردم بهم نگاه کرد که گفتم:
- خداحافظی کردیم، توی اتاق!
کمی خجالت کشید، آروم دستش رو جلو آورد و زمزمه کرد:
- خداحافظی مناسبی نبود.
پوزخند زدم.
- خوشحالم که خودت هم میدونی!
هومان مشکوک نگاهش رو بینمون رد و بدل کرد که از پیام جدا شدم و سمت در رفتیم؛ بچه ها مجددا خداحافظ گفتناشون رو از سر گرفتن و من به سختی از  خانواده ی دومم و خاطراتِ عزیزم دور شدم.
سوار ماشین که شدیم، تا خود خونه نه من سکوت بینمون رو شکوندم و نه هومان؛ دلخور بودم ازش! اون خوب میدونست من توی اون خونه دووم نمیارم.

ویرایش شده توسط هانی بانو
  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت شانزدهم»
به خونه که رسیدیم، هومان سمت صندوق عقب رفت تا چمدون هارو بیاره و من تنها خیره شدم به خونه ی مقابلم؛ در واقع، خونه‌ی بدبختیم! آخرین بار با موهای گرفته شده توسط خشایار و فحش های رکیکش از این خونه بیرون افتاده بودم! پوزخند زدم؛ این خونه و اتفاقاتش نحس بودن.
هومان سمت در خونه رفت و بلااجبار پشت سرش قدم برداشتم. زنگ در و زد و به سرعت در خونه باز شد؛ من توی دید آیفون نبودم، و کاش میتونستم همین لحظه راهم رو کج کنم و برم!
هومان در حیاط رو با پاش باز کرد و چمدون ها رو توی حیاط گذاشت و بعد از من وارد شد؛ اول از هرچیز خشایار رو دیدم که  با همون اخم همیشگیش توی چهارچوب در ایستاده بود و شقیقه های سفید شدش عمیق توی ذوق میزد! آرزو با چشم های براق از وجود هومان از خونه خارج شد و به سرعت به سمتون قدم تند کرد؛ اول از همه هومان رو در آغوش گرفت.
- خوش اومدی هومان جان!
نگاه هومان به آرزو خیلی جالب نبود! زنیکه‌ی عوضی، حتی به پسر شوهرشم نظر داره.
هومان تنها ممنونی زیر لب زمزمه کرد و آرزو بلااجبار با لبخند زورکی پیش اومد و من رو هم در آغوش گرفت.
- ویانا جان، چقدر عوض شدی.
از سر اجبار لبخند عمیق و پر حرصی زدم که گفت:
- آلمان بهت ساخته عزیزم!
حرفش حس خوبی بهم نداد، لبخندم کمی کمرنگ شد و سری تکون دادم؛ بی توجه بهش سمت در خونه رفتم.
هر قدمی که پیش میرفتم، به باعث و بانی بدبختی ها‌م نزدیک تر میشدم! هیچ دوست نداشتم سمتش برم، و انگار که کسی به زور به جلو هولم میداد.
قدم آخر رو برداشتم و مقابل چهارچوب در رسیدم! هومان قبل از من رسیده بود و سلامش رو هم داده بود، جواب من اما، تنها سکوت بود و اخم!
هنوز هم‌ مثل قبل اخم های درهمش قلب آدم رو از کار مینداخت! مثل خودش اخم کردم و قدمی پیش رفتم تا در حد امکان بهش نزدیک باشم.
- سلام عرض شد جناب وثوقی!
هنوز هم جوابم همون اخم بود، اما اینبار عمیق تر! به جای اینکه مثل یه پدر خوب من رو در آغوش بگیره و بهم خوش آمد بگه، تنها نگاهش به موهای رنگ کرده و پیرسینگ بینیم بود! مثل بچه های پنج ساله با من برخورد میکرد؛ قطعا بعد باید بابت انجام این کارها جواب پس میدادم.
بدون اینکه ذره‌ای اخمش کم بشه از جلوی راه کنار رفت و با پوزخند از کنارش رد شدم و پا به خونه‌ی نحسش با خاطرات نحس ترش گذاشتم!
موج انرژی های منفی با صورتم برخورد کرد و مستقیم سمت اتاقم رفتم؛ در رو که باز کردم، تصویر کتک خوردن هام روی تخت جلوی چشمم نقش بست! تیکه به تیکه ی این خونه برای من پر بود از خاطرات بد.
کلافه کیفم رو روی تخت پرتاب کردم که هومان پشت سرم وارد شد و چمدونم رو گوشه ای گذاشت.
- با آرزو کل کل نکن ویا!
پوزخند زدم.
- آرزو؟ تو بگو وثوقی و چیکار کنم، گور ننه‌ی آرزو.
کلافه دستی به پیشونیش کشید.
- من چجوری کنترل کنم تورو؟ 
- لازم به کنترل کردنم نیست؛ میتونی ببریم همون جای قبلیم!
کلافه نگاهم کرد و با کمی مکث از اتاق خارج شد؛ پوزخندم عمیق تر شد و مانتوم رو بیرون آوردم و با همون تاپ مشکی توی تنم از اتاق خارج شدم؛ آرزو با دیدنم به میز غذاخوری اشاره کرد.
- ویانا جان بیا شام بخور!
لبخند فیکی زدم و از کنارش رد شدم و سمت میز رفتم؛ متاسفانه کفتار پیر هم سر میز بود و متاسفانه تر، آرزو هم کمی بعد از من اومد و جمع عوضی ها تکمیل شد! هومان اومد و کنارم نشست قبل از خودش، برای من غذا ریخت؛ قدردان بهش نگاه کردم و در جواب نگاهم لبخند قشنگ و مهربونی تحویلم داد.
قاشق اول رو دهنم گذاشتم که گوشی هومان زنگ خورد و سریع گفت:
- عه مهراده!
غذا توی دهنم پرید و نگاه آرزو بهم عجیب بود! چه مرگشه این؟
زنیکه زود لیوان آبی به دستم داد که بی توجه بهش تنها آب رو لاجرعه نوشیدم و هومان پرذوق تلفن رو جواب داد.
- جانم داداش؟
هول شده نگاهم رو به ظرف غذام دوختم که صدای مهراد رو ضعیف از توی گوشی شنیدم، هرچند متوجه حرف‌هاش نمیشدم، اما صداش قابل شنیدن بود! نفهمیدم چی گفت که هومان در جوابش گفت:
- آره بابا برگشتم ایران! اتفاقا ویا پیشمه، میخوای باهاش حرف بزنی؟
تنم یخ بست! دستم روی پام مشت شد و حتی جرعت نکردم نگاهم رو بالا بیارم؛ لعنتی… من چقدر سست عنصر شده بودم.
نمیدونم مهراد از پشت خط چی گفت که هومان پاسخ داد:
- خیلی خب، بعداً با خودش صحبت کن!
ناخواسته نفس حبس شدم رو از سینه رها کردم و دومین قاشق غذا رو دهانم گذاشتم.

ویرایش شده توسط هانی بانو
  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت هفدهم»
باقی حرف‌هاشون راجع به کلینکی بود که قرار بود هومان بزنه و کمی طول کشید تا تلفن رو قطع کنن و در آخر هومان با اشاره به من گفت:
- ویا ام سلام میرسونه!
و من بلااجبار تنها لبخند فیکی زدم و قاشق بعدی رو دهنم گذاشتم؛ غذا عین سنگ از گلوم پایین میرفت.
بالاخره حرف‌هاشون تموم شد و هومان تلفن رو قطع کرد؛ بلافاصله بعدش آرزو پرسید:
- مهراد همون دوستته که مهاجرت کرده ترکیه؟
هومان کمی متعجب حرفش رو تایید کرد؛ آرزو از کجا میدونست؟
با لبخند دندون نماش سرش رو تکون داد و همونطور که تیکه‌ای از ترشی مقابلش روی غذاش میریخت گفت:
- شنیدم که رابطه‌ی صمیمی‌ای هم با ویا داشته، مگه نه ویانا؟
حرفش باعث شد تپش قلب بگیرم؛ این زنیکه از یه چیزایی باخبر بود!
هومان به جای من بیخبر از رابطه ی قدیمی بین ما گفت:
- همینطوره! ویا و مهراد همیشه صمیمی بودن.
نگاه عصبی و اخم خشایار رو روی خودم حس کردم؛ این همه نگاه عجیب رو روی خودم چطور باید هندل میکردم؟
آرزو ریلکس غذاش رو همراه با کمی آب پایین داد و در جواب هومان گفت:
- آره مثل اینکه حتی بیشتر از تو باهاش صمیمیه!
دستپاچه از حرف های عجیب آرزو غذا رو نصفه نیمه رها کردم و زیرلب با تشکر کوتاه و آرومی از سر میز بلند شدم و سمت اتاقم قدم تند کردم؛ حس خوبی به حرف‌هاش نداشتم! آرزو چی میدونست؟
در رو‌ بستم و نفس زنان تکیه‌ام رو به در دادم؛ رفتارهای امروز نامدار، اعتراف عجیب و بی موقع پیام، حضور مهراد و هومان پس از مدت‌ها توی زندگیم، اخم های خشایار وثوقی و حرف های عجیب آرزوی لعنتی؛ چطوری  و با چه قدرتی میتونستم این همه اتفاق رو توی یه روز تحمل کنم؟
لبه‌ی پنجره نشستم و عجیب نسخ یه نخ سیگار شدم؛ لعنت به هومان که حتی یه‌دونه سیگار هم برام نذاشت! 
کلافه سرم رو میون دست‌هام قرار دادم که در اتاق باز شد، اما اونقدری خسته بودم که حتی سرم رو از میون دست‌هام بیرون نیاوردم تا به طرفم نگاهی کنم. قدم های محکم و بوی عطر تلخش باعث شد در همون حال چشم‌هام رو باز کنم و با کمی مکث، سرم رو بالا بگیرم؛ وثوقیِ عوضی بالای سرم ایستاده بود با یه پاکت سیگار توی دستش!
پاکت رو در کمال تعجب مقابلم گرفت و کمی بعد، صدای بمش رو بعد از چهارسال شنیدم.
- چهارسال پیش همین سیگار باعث شد مچت و لبه ی همین پنجره بگیرم و از خونه پرتت کنم بیرون!
اخم هام درهم رفت و ادامه داد:
- الان هم وضعیتت همونقدر خرابه، میدونم! وقتی من نتونستم از پست بربیام، هومان هم قطعا نتونسته.
پوزخند زدم؛ خبرنداشت که من هم‌مثل اون بعد از چهارسال هومان رو دیدم!
پاکت سیگار رو مقابلم پرت کرد و جدی و پر اخم گفت:
- اون موقع برام مهم بودی، ولی الان دیگه ذره ای برام اهمیت نداری! هر غلطی کردی پای خودت، مهم نیستی برام!
قلبم شکست؛ هرچند این برخورد ها و حرف هارو قبلا هم شنیده بودم، ولی پدرم بود! هرچند من آدم هم حسابش نمیکردم، ولی خونش توی رگ‌هام بود. از درون شکستم، اما خم به ابروم نیاوردم! مثل خودش جدی از جام بلند شدم و مقابلش ایستادم.
- دل به دل راه داره وثوقی! همونقدر که من برات بی اهمیتم، تو هم برای من بی اهمیتی. تو همون موقع که موهام رو بین انگشت‌هات گرفتی و با همون حال از خونه پرتم کردی بیرون برام بی اهمیت شدی!
از خشم میلرزید، ولی همچنان خودش رو نمیباخت.
- لیاقتت همین بود!
پوزخند زدم؛ اونقدر عمیق که توجهش به پوزخندم جلب شد.
- لیاقت توهم همینه وثوقی! همین زندگی خسته کننده که کثافت ازش میباره؛ زن دست گلت رو که دق دادی، بچه‌هات هم ازت فرارین؛ تنها کسی که کنارت مونده همون زن مارمولکته که اون هم مونده تا پولت رو بالا بکشه و شبونه نفست رو بگیره!
حس میکردم هرلحظه ممکنه دست‌های مشت شده‌اش با صورتم برخورد کنه، اما نه؛ وثوقی سیاست داشت! بخاطر دوتا حرفِ من کاری نمیکرد که تهش خودش مقصر بشه.
- زیادی بهت رو دادم وگرنه انقدر زبونت واسه من دراز نمیشد! همون موقع که خواستی با برادرت از زیر دست من فرار کنی، باید نگهت میداشتم همینجا و بابت گوه خوری‌هات تا میخوردی میزدمت!
- خوبه که خودت هم میدونی از دستت فرار کردم! از بس که مار صفتی…
با انزجار نگاهی از سر تا پا بهم انداخت و در نهایت همونطور که سمت در میرفت گفت:
- ناراحت نیستم؛ همین الان هم تو مُشتَمی! خوب بلدم باهات چیکار کنم.
ریلکس اما عصبی دستم تکیه گاه چونم کردم.
- شتر در خواب بیند پنبه دانه!
در رو چنان محکم به هم کوبید، که ناخواسته لحظه‌ای چشم‌هام رو بابت صدای زیادش بستم؛ وثوقیِ بی همه‌چیز! خدا میدونست چه فکرای کثیفی تو‌ی سرشه. این مرتیکه واسه وجود من توی خونه‌اش برنامه ریخته، اونوقت هومانِ احمق به زور من رو بلند کرده آورده اینجا زیر دستش!
کلافه از وضعیتی که توش گیر کرده بودم، موهام رو توی مشت گرفتم و نفس عمیقی کشیدم؛ حرف‌های مرموز آرزو عجیب مغزم رو درگیر کرده بود! این بی همه چیز از یه چیزایی باخبر بود.

ویرایش شده توسط هانی بانو
  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت هجدهم»
از اتاق خارج شدم و بی توجه به چهره‌ی پر اخم مقابلم، سمت کاناپه مقابل تلویزیون رفتم و کنار هومان نشستم؛ هومان با محبت دست دور شونه‌ام انداخت و من رو به خودش نزدیک کرد. در جواب محبتش لبخند عمیقی زدم؛ من توی این خونه بدون این پسر دووم نمیاوردم! همین الانش هم وجود هومان بود که تونسته بود من رو درکنار این دو هیولا نگه داره. 
آرزو با محبتِ فیکش، با ظرفی آلبالو و ظرف دیگه ای توت فرنگی، وارد پذیرایی شد و هردو رو روی میز مقابل ما قرار داد؛ درحالی که توت فرنگی‌ای از توی ظرف برمیداشت و به لبش نزدیک میکرد گفت:
- کی میری هومان جان؟
هومان کمی یکه خورد!
خنده‌اش بیشتر شبیه پوزخند بود وقتی که جواب آرزو رو داد:
- چطور؟ منتظرید برم؟
آرزو که انتظار همچین جوابی رو نداشت کمی دستپاچه شد.
- نه عزیزم؛ منظور بدی نداشتم! فقط میخواستم بدونم.
هومان تنها سری تکون داد و بی توجه به آرزو، توت فرنگی‌ای توی دهان من گذاشت و یکی دیگه رو خودش خورد؛ آرزو جوری که انگار حرفی برای گفتن داشته باشه، مجددا جلو اومد و اینبار مُشتی گیلاس برداشت.
گوشی مدل بالا با گارد پُر نگین مزخرفش رو از توی جیبش بیرون آورد و همونطور که دنبال چیزی میگشت نیم نگاهی به من انداخت.
- ویا جون این متنی که بهت میدم رو میتونی معنی کنی برام؟
و بعد صفحه‌ی گوشیش رو مقابلم گرفت؛ این دیگه چه کوفتیه؟ حتی نمیتونستم متوجه بشم چه زبانیه!
گوشی رو ازش گرفتم و گیج به چهره‌ی خندانش نگاه کردم؛ نگاه گیجم رو که دید خندید و گفت:
- عزیزم مگه شما چهارسال آلمان زندگی نکردین؟ پس چرا انقدر یه متن آلمانی برات عجیبه؟
توی دلم خالی شد! آرزوی کثافت داشت چه گوهی میخورد؟
ناخواسته نگاهم سمت خشایار وثوقی رفت؛ چهره‌اش اخمو بود و مشکوک! باید چه جوابی میدادم؟
هومان دستپاچه گوشی رو از من گرفت و خطاب به آرزو گفت:
- بده من معنی کنم!
آرزو به سرعت گوشی رو از دستش گرفت.
- چه فرقی میکنه عزیزم؟ مگه ویا همراه با تو آلمان نبوده؟ خب اون معنی کنه!
آب دهانم رو قورت دادم؛ لعنتی! من نباید دستپاچه میشدم. ویانا هیچوقت کنترلش رو از دست نمیداد، البته قبل از اینکه ماهلین ارجمند بشه!
- آلمانی بلد نیستم!
چهره‌ی آرزو متعجب شد.
- وا! عزیزم؟ چطور ممکنه؟ پس تو چهارسال توی آلمان به چه زبونی صحبت کردی؟
با صدای گرفته و چهره‌ی گرفته تر کوتاه پاسخ دادم:
- انگلیسی…
خنده‌ی آرزو روی مخم سورتمه میرفت.
- عجیبه! تو حسابی باهوشی ویانا؛ عجیبه که برای یادگیری زبان آلمانی اقدامی نکردی!
بدون اینکه جوابی بهش بدم توت فرنگی دیگه‌ای از روی میز برداشتم و با حرص گاز زدم؛ حتی دلم نمیخواست به چهره‌ی وثوقی نگاه کنم! حال و حوصله‌ی یه بحث جدید رو نداشتم.
بالاخره نصفه شب شد و  همه تصمیم به خوابیدن گرفتن؛ بدون اینکه به کسی شب  بخیر بگم سمت اتاقم رفتم که بلافاصله بعد بستن در اتاق، باز شد و هومان پشت سرم وارد شد؛ از پشت بوسه ای روی موهام کاشت که باعث شد بین راه از حرکت بمونم.
- شبت بخیر دختر قشنگم؛ کم حرصِ حرف‌های آرزوی مزخرف رو بخور، ذره‌ای ارزشش رو نداره!
و بدون اینکه اجازه بده حتی به سمتش برگردم، به سرعت از اتاق خارج شد؛ هومان جداً متعلق به اون قسمت رنگی از زندگیم بود؛ متعلق به اون قسمتی که امیدِ زندگیم بود!
حرکت قشنگش باعث شد با لبخند روی تخت دراز بکشم؛ هنوز پتو رو روی خودم نکشیده بودم که در اتاق اینبار با شدت باز شد؛ متعجب روی تخت نشستم که چهره‌ی جدی هومان متعجب ترم کرد!
بی هیچ حرفی تنها جلو اومد و صفحه‌ی تلفنش رو مقابلم گرفت؛ عکس ها باعث شد لال شم و تنها به خودم توی عکس‌های توی گوشی هومان خیره بمونم!
سکوتم باعث شد هومان به زبون بیاد.
- اینا چیه ویا؟ من تورو سپردم به رفیق‌هام که الان این عکس ها رو تحویل بگیرم؟
بی توجه به حرفش گوشی رو ازش گرفتم و زمزمه کردم:
- کی این ها رو برات فرستاده؟
حرفم باعث شد تن صداش کمی بالا بره.
- الان این مهمه ویا؟ واقعا این مهمه؟ لعنتی یه نگاه به این عکس ها بنداز! الان نباید بابت این موضوع خجالت زده بشی؟
شده بودم! واقعا شده بودم؛ اون هم مقابل هومان.
عکس ها همه متعلق به زمان دوستیم با مهراد بودن؛ محتوای بدی نداشت اما، نزدیکیم به مهراد توی عکس ها، گویای همه چیز بود! دوست نداشتم هومان اینطوری این قضیه رو بفهمه. لعنتی؛ نمیخواستم به این فکرکنه که بعد از رفتنش به آلمان چطوری دوستش رو تور کردم!

ویرایش شده توسط هانی بانو
  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت نوزدهم»
در حالت عادی این موقعیت هیچ اهمیتی برام نداشت، اما مقابل هومان عمیقاً شرمنده شده بودم! هومانی که با وجود عصبانیتش در اوج آرامش منتظر توضیح از من بود. قطعا هر برادر دیگه‌ای توی این موقعیت قرار می‌گرفت گردن خواهرش رو میزد!
گوشی رو از دستم گرفت و بدون اینکه نگاه دیگه‌ای به عکس‌ها کنه به سمت در رفت که بین راه اسمش رو صدا زدم؛ ناچار بدون اینکه سمتم برگرده بین راه ایستاد.
- من و مهراد همدیگه رو دوست داشتیم هومان! 
لحن آرومم باعث شد به آرومی سمتم برگرده؛ ذره‌ای از اخمش کم نشده بود، اما من همچنان ادامه دادم:
- به قدری همدیگه رو دوست داشتیم که میگفتیم هیچ چیز نمیتونه باعث جداییمون بشه…
هومان سریع پرسید:
- پس چیشد که اون الان فرسنگ ها از تو فاصله داره؟
حرفش باعث شد خودم هم یکه بخورم؛ آب دهانم که مثل یه تیکه سنگ توی گلوم سنگینی میکرد رو قورت دادم و سرم رو پایین انداختم.
- قضیه‌اش طولانیه.
قاطع پاسخ داد:
- لازم باشه تا صبح میشینم همینجا تا برام توضیح بدی ویانا!
ناچار بهش نگاه کردم؛ انگار غم و سردرگمی رو توی چشم‌هام دید که اخم‌هاش کمی از هم بازشد.
کمی عقب تر رفتم و به مقابلم روی تخت اشاره کردم.
- بشین.
هومان با کمی مکث پیش اومد و رو به روم نشست؛ نگاهِ مستقیم و جدیش کمی معضبم میکرد.
- از همون ماه اولی که رفتی آلمان و من رو پیش بچه ها گذاشتی این قضیه شروع شد…
کلافه و عصبی به پیشونیش دست کشید.
زمزمه‌های زیرلبیش رو شنیدم:
- مهرادِ کثافت، نباید به من میگفت؟
مجددا سر به زیر شدم.
- داداشم بودی هومان، نمیتونستم بیام بهت بگم من عاشق دوستت شدم که! خجالت میکشیدم.
نگاه جدی و مستقیمش مجددا روم نشست.
- خجالت؟
نگاهش کردم.
- اون موقع خجالت میکشیدم؛ شاید الان خجالت حالیم نشه، ولی اون موقع…
کلافه شده بود؛ از این پیچوندن‌های مسخرم داشت دیوونه میشد!
- خیلی خب ویا، ادامه بده.
- چندماه اول فقط درحد چندتا شیطنت بود، ولی از ماه پنجم رابطمون رو جدی تر کردیم و بچه هارو هم در جریان گذاشتیم. اون موقع پیام قصد داشت این موضوع رو بهت بگه، ولی من و مهراد نزاشتیم!
نگاه خشمگین هومان رو که دیدم متوجه شدم این قسمت رو نباید شرح میدادم!
نگاهم رو ازش گرفتم و ادامه دادم:
- خلاصه که سه سال گذشت …
صدای زنگ تلفن هومان باعث شد حرفم رو قطع کنم؛ کلافه صفحه تلفنش رو نگاه کرد و تماس رو قطع کرد.
- ادامه بده!
لب باز کردم تا ادامه رو بگم که تلفن مجددا زنگ خورد!
هومان زیرلب فحشی زمزمه کرد و بلااجبار تماس رو وصل کرد.
- بله آرزو؟
چشم‌هام گردشد؛ آرزو این وقت شب با هومان چیکار داشت؟
بعد از کمی مکث جواب داد:
- اره توی اتاق ویانام؛ چیکار داری آرزو؟ اونقدر مهمه که بابتش بلند شدی تا اتاقم اومدی و بعد که دیدی نیستم بهم زنگ زدی؟
نمیدونم چی از پشت خط شنید که کلافه به پیشونیش دست کشید و بعد گفت:
- خیلی خب، وایسا الان میام. دیوونم کردی آرزو!
تلفن رو قطع کرد و بی توجه به چهره‌ی متعجبم سمت در رفت.
- حواست باشه ویا، این که الان مجبورم برم دلیل نمیشه قضیه مهراد رو نصفه نیمه ول کنیم؛ شب بخیر!
و بعد بدون اینکه منتظر جوابی از جانب من باشه از اتاق خارج شد! از تعجب داشتم شاخ در میاوردم؛ لعنتی، آرزو با هومان چه کاری داشت آخه؟ 
اروم سمت در رفتم و بیرون اتاق رو وارسی کردم؛ اطراف به قدری تاریک بود که هیچ چیزی رو نمیدیدم! ناامید سمت تختم رفتم و خودم و روی تشک گرم و نرمش پرت کردم؛ اولین شب توی زندان وثوقی قراره چطور بگذره؟

ویرایش شده توسط هانی بانو
  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت بیستم»
صبح با صدای جیغ جیغ های آرزو رسماً از خواب پریدم! کلافه و عصبی نیم خیز شدم و به موهای نامرتبم دست کشیدم.
- زنیکه‌ی عجوزه! معلوم نیست داره جیغ میزنه یا صحبت میکنه. حرف زدنش هم آدمیزادی نیست.
با همون چهره‌ی خسته و موهای گره خورده وارد پذیرایی شدم و بی توجه به آرزو و خشایار که مقابل میز غذاخوری نشسته بودن سمت دستشویی رفتم؛ آرزو مثل همیشه با خنده‌ی فیک و صدای سردرد آورش برای صبح بخیر گفتن پیش قدم شد:
- صبح بخیر ویانا جون؛ بیا سر میز صبحانه آماده کردم!
قبل از اینکه وارد دستشویی بشم جوابش رو دادم:
- صبح بخیر؛ ممنون، میل ندارم. باید برم جایی و عجله دارم!
صدای هومان رو از پشت سرم شنیدم:
- کجا؟ خودم میبرمت.
سمتش برگشتم؛ لعنتی! از دیشب همچنان از دستم عصبانی بود.
جوابش رو ندادم و وارد دستشویی شدم؛ صورتم رو شستم و حین خارج شدن از دستشویی هومان رو دیدم که با اخم های فوق العاده درهم مقابل میز غذاخوری نشسته بود!
هومان چش بود؟ یعنی واقعا بابت عکس‌ها انقدر عصبی بود؟هومانِ همیشه ریلکس به این راحتی ها عصبی نمیشد! موهای بور و بلندش برعکس همیشه فوق العاده شلخته بالای سرش گوجه ای بسته شده بود و خبری از اکسسوری های محبوبش هم نبود!
پیش رفتم و کنار هومان نشستم؛ اولین لقمه از صبحانه رو که دهانم گذاشتم آرزو با لبخند و البته تمسخر گفت:
- عجله داشتی که ویا جون!
لقمه توی گلوم سنگینی کرد؛ به سختی قورتش دادم و لبخند فیکی زدم.
- عجله که دارم؛ ولی دو لقمه صبحانه به جایی برنمیخوره.
خشایار فوق العاده بی مقدمه دهان بازکرد:
- کجا به سلامتی؟
شوکه و البته عصبی سمتش برگشتم.
- باید جواب پس بدم؟
دستِ هومان روی دستِ مشت شدم نشست.
خشایار قاطع پاسخ داد:
- آره!
دیگه کارد میزدن خونم در نمیومد! لب باز کردم تا جوابش رو بدم که هومان غیرمنتظره تر از اون جواب داد:
- بابا ویا بچه نیست!
پوزخند زدم؛ هومان هنوز هم بهش بابا میگفت؟ دلِ این پسر دریا بود.
- تو دخالت نکن هومان؛ از نظر من که بچست! بعد از اون رفتار ها انتظار داری فکرکنم بزرگ شده؟
هومان کلافه شده بود؛ خیلی کلافه!
- اون رفتارها مال چهارسال پیشه؛ چرا همچنان توی گذشته زندگی میکنی؟
اینبار صدای خشایار جدی تر به گوش رسید:
- هومان بهت گفتم دخالت نکن! ویا مقصره، باید جواب پس بده.
خشمگین از جا بلند شدم که جوابش رو بدم که هومان بلافاصله بعد من بلند شد و محکم دستش رو روی میز کوبید، جوری که صدای لرزش ظرف های روی میز به گوشم رسید!
- بس کن مَرد، بس کن! به خودت بیا؛ جای این مزخرفات حواست و بده به زنت!
با چشم های گرد شده به هومان خیره شدم! چه اتفاقی افتاده بود؟ 
آرزو مضطرب و البته ترسیده به هومان و بعد به خشایار نگاه کرد؛ من میدونستم یه کاسه ای زیر نیم کاسه‌اش هست!
خشایار عصبی پاسخ داد:
- چی داری میگی هومان؟ حرف دهنت رو بفهم!
هومان اما این دفعه بلندتر و عصبی تر از قبل فریاد زد:
- زنت دیشب با لباس خواب اومده تو اتاق پسر مجردت شروع کرده به عشوه اومدن، اونوقت همچنان ویا مقصره؟ حواست رو بده به خودت خشایار وثوقی، که زنت منتظره بخوابی تا بره یکی دیگه رو اغفال کنه!
چشم‌هام گرد شد! آرزوی کثافت؛ داشت چه گوهی میخورد؟
ترسیده سمت خشایار رفت و دستش رو گرفت.
- خشایار جان، پسرت عصبانیه متوجه نیست چی میگه…
هومان سمتش براق شد.
- من متوجه نیستم چی میگم؟ میخوای کارایی که دیشب کردی و جلوی شوهرت بی غیرتت بهت یاداوری کنم؟
سمت هومان رفتم و دستش رو محکم گرفتم تا بکشمش عقب که سیلیِ محکمی که توی گوشش خورد باعث شد ناخواسته به عقب کشیده بشه!
متعجب سمت خشایارِ کثافت برگشتم و فریاد زدم:
- چه غلطی میکنی مرتیکه؟ زنِ عوضیت رفته تو بغلش حالا هومان مقصره؟
خشایار خشمگین سمتم هجوم آورد و گلوم رو توی دستش گرفت.
- دهنت رو ببند دختره‌ی بی‌آبرو! دهنت رو ببند تا همینجا چالت نکردم.
رگ پیشونیش از عصبانیت بیرون زده بود و چهره‌ی سرخ شدش من رو یاد کسی مینداخت؛ کسی که من رو توی همین وضعیت مقابل بقیه داشت خفه میکرد! با همین چهره‌ی سرخ شده و دست های  گره شده دور گردن من!
مهراد… مهرادِ لعنتی!
تقلا کنان مچ دستش رو چنگ زدم که هومان فریاد زنان جلو اومد و من رو از بند دست‌هاش رها کرد.
- ولش کن بابا! چه مرگته؟ چرا به خودت نمیای؟
خشایار تنها با حرص و خشم به در خونه اشاره کرد.
- گورت و گم کن هومان! همین الان از جلوی چشم‌هام گمشو برو؛ برو که مرگ خواهرت رو به چشم نبینی!
هومان قاطع پاسخش رو داد:
- مگر اینکه از روی جنازه‌ی من رد بشی؛ من یا با ویا از این خونه بیرون میرم، یا اصلا نمیرم!
خشایار پوزخند کثیفی زد:
- به همین خیال باش! مگر اینکه جنازش رو با خودت از این در بیرون ببری.
عصبی توی صورتش تف کردم؛ همچنان نفس نفس میزدم!
- هیچ غلطی نمیتونی کنی کفتارِ پیر!

ویرایش شده توسط هانی بانو
  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت بیست و یکم»
خشمگین جلو اومد و اولین سیلیش باعث شد روی زمین رها بشم؛ پر خشم سمتش برگشتم و فریاد زدم:
- بزن خشایار وثوقی! بزن؛ من کم از این کتک ها از دستِ تو نخوردم، فکر کردی کم میارم؟
کمربندش رو که دراورد هومان سمتش هجوم برد:
- بس کن مرتیکه، مگه اسیر گیر آوردی؟
هومان رو به عقب هول داد و در لحظه اولین ضربه رو روی کمرم فرود اورد؛ فریادم به هوا رفت و میون داد هام گفتم:
- مامانم همینجوری میزدی نه؟ همین بلاها رو سرش میاوردی که همیشه کبودی های بزرگِ بدنش رو از ما مخفی میکرد؟
اینبار خم شد سمتم و چونم رو توی دستش محکم فشرد که با چشم های به خون نشسته و لبِ پاره شده زمزمه کردم:
- منم عین اون بکش! بکش که از بیشتر از این از دستت نکشم.
چونم رو که ول کرد سرم محکم از پشت به زمین برخورد کرد و درلحظه سیاهی رفتن چشمم رو حس کردم!
هومان نعره میزد و میخواست که جلو بیاد اما محافظ های هیکلیِ خشایار بهش این اجازه رو نمیدادن. بی توجه به حالِ بدم از روی زمین بلند شدم که آرزو دستِ خشایار رو محکم گرفت:
- خشایار ولش کن؛ خونش میوفته گردنت برات دردسر میشه! اینم دختره همون مادره دیگه، فقط دردسرن برات…
خون به مغزم نرسید؛ فقط متوجه شدم که سمتش هجوم بردم و موهای رنگ شده و مرتبش رو توی چنگ گرفتم!
زمانی که صدای جیغش به گوشم رسید تازه متوجه شدم چیکار کردم؛ موهاش رو محکم کشیدم و فریاد زدم:
- چه گوهی خوردی زنیکه؟ جرعت داری تکرار کن؛ زری که زدی رو تکرار کن تا همین وسط جرت بدم!
خشایار دستش رو روی قلبش گذاشت و روی صندلی رها شد که محافظ ها سراسیمه سمتش رفتن و هومان سریع سمتم اومد و از پشت محکم بغلم کرد؛ صداش رو بین جیغ های آرزو میشنیدم که فقط میگفت ولش کن، ولش کن…
زمانی که انگشت‌هام رو از بین موهاش جدا کردم حس کردم تازه خون به دستم رسیده! نفس زنان به دست‌هام نگاه کردم؛ چشم‌هام دو دو میزد، دست‌هام رو چهارتا میدیدم!
هومان نگران دست‌هاش رو روی گونه هام گذاشت، حرف‌های که میزد رو اما متوجه نمیشدم! میشنیدم، اما متوجه نمیشدم.
دردِ جای کمربند روی کمرم، لبِ پاره شده‌ام، و درد پشتِ سرم نمیزاشت متوجه بشم! چشم‌هام سیاهی میرفت و فقط متوجه شدم در آغوش هومان غرق شدم و درنهایت صدای استارت خوردن ماشین رو شنیدم…
صداهای مبهمی که میشنیدم باعث شد هوشیاریم رو به دست بیارم و چشم‌هام رو باز کنم؛ مقابلم رو عمیقا تار میدیدم و اولین چیزی که متوجهش شدم دردِ فوق العاده بدِ پشت سرم بود!
اخم‌هام درهم رفت و ناخواسته دستم سمت سرم رفت؛ صدای آشنایی رو شنیدم که پرهیجان میگفت:
- بچه ها، به هوش اومد!
پلک زدم، چندین نفر بالای سرم ایستاده بودن اما به قدری تار میدیدم که حتی متوجه نشدم چه کسایی هستن. بعد از چندین بار پلک زدن چهرشون کمی واضح تر شد؛ بچه ها بودن، خانواده‌ی واقعیم! درلحظه فقط خداروشکر کردم که توی اون خونه‌ی کذایی نیستم!
هومان سراسیمه با گونه‌ی سرخ شده از سیلیِ خشایار باقی بچه هارو از بالای سرم کنار زد و سوزن سرم رو از توی دستم دراورد.
- ویانا! خوبی؟
لحنش نگران بود!
- نجاتم دادی هومان…
میون نگرانی لبخند زد.
- دیگه یه لحظه‌ام نمیزارم پات رو توی اون خونه بزاری! خاک تو سر من که کشوندمت توی اون شکنجه گاه…
دردِ سرم باعث شد مجددا اخم هام درهم بره و ناخواسته زمزمه کنم:
- آخ… سرم!
اینبار صدای پر حرص پیام رو شنیدم:
- دستش بشکنه!
کمی سمتش مایل شدم، نگاهش رو ازم دزدید! پیامِ لعنتی! تکلیفش با خودش هم مشخص نیست.
شاید هم بابت رفتارش قبل از رفتنم از خونه خجالت زده بود؛ اما خجالت کجا و پیام کجا؟
کلافه دستم رو روی پیشونیِ باندپیچی شده‌ام گذاشتم و چشم‌هام رو بستم که صدای هومان به گوشم خورد:
- امشب میریم خونه‌ی خودم ویا؛ از الان به بعد هم حق نداری از صدمتریِ اون خونه رد بشی!
دستم رو از روی پیشونم برداشتم و چشم‌هام رو باز کردم.
- یه جور میگی انگار کشته مُردشونم؛ من از خدامه سمت اون روانی ها نرم.
در سکوت کامل نگاهی بین هومان و پیام رد و بدل شد و من مجددا دستم  رو روی پیشونی متورمم گذاشتم؛ خشایارِ بی همه چیز پدرم رو در آورده بود! بدنم به قدری درد میکرد که نمیدونستم تمرکزم رو روی درد سرم بزارم یا بدنِ کبود شده‌ام.
با یادآوری ضربه‌های بی رحمانه‌ی کمربندی که به بدنم خورده بود و قطعا تا الان اثرات کبودیش قابل دیدن بود، دستم رو از روی پیشونیم به سمت پهلوم بردم؛ نگاهِ پیام همراه با دستم پایین رفت که هومان بین راه دستم رو توی دست گرفت.
- ول کن اینا رو؛ تازه پماد زدم برات.
اشاره‌ی غیرمستقیمی به حضور توفان و پیام داشت؛ من که نمیخواستم لباسم رو در بیارم!

ویرایش شده توسط هانی بانو
  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت بیست و دوم»
کلافه و سردرگم وسایل باندپیچی و پماد رو جمع کرد و توی کیف کوچیک کمک های اولیه گذاشت و به دست آهو که کنارش ایستاده بود داد؛ نگاهِ آهو عمیق و البته غمگین، روی چهره‌ی آشفته‌ی هومان مدام درحال گردش بود؛ هومان اما برعکس قدیم، هیچ توجه خاص و نگاه عمیقی بهش نداشت!
آهو کیف رو از دستش گرفت و پس از کمی مکث، نگاهِ مستقیمش رو از هومان گرفت و سمت آشپزخونه رفت؛ رفتارِ آهو به قدری محسوس بود که توجه همه رو به خودش جلب کرده بود! البته همه، به جز هومان.
دقایقی گذشته بود که سرور با سینی چای وارد پذیرایی شد و سینی رو دونه دونه مقابل بچه ها گرفت؛ روی مبل نیم خز شدم تا بلند بشم که هومان درحین چایی برداشتن به سمتم برگشت:
- مراقب باش!
پشتِ سرم عمیقاً تیر کشید و ابروهام درهم رفت؛ نگاهِ اخمو و پر دردم سمت پیام رفت؛ همچنان داشت بهم نگاه می‌کرد!
اینبار اما برخلاف سری قبل نگاهش رو ندزدید! خشم رو توی چشم‌هاش میدیدم، چه مرگش بود؟
پر تاسف نگاهم رو ازش گرفتم و سرم رو تکون دادم؛ بی‌توجه به بقیه و البته دردِ عمیقِ بدنم، سمت اتاق سابقم رفتم؛ کاش میشد همینجا بمونم! هرچند تحمل پیام کمی سخت بود، اما خونه‌ی واقعیِ من همینجا بود! هیچ جا جز این خونه به این مقدار احساس امنیت رو به من نمیداد.
در رو باز کردم و وارد شدم؛ پتوی ابریشمیِ شیری رنگم مرتب روی تختم کشیده شده بود و پرده‌ی اتاقم مثل همیشه گوشه‌ای جمع شده بود؛ حتی لاک های رنگی و کرم های مختلفم هم مرتب مقابل آینه چیده شده بود! انگار اطمینان داشتم که قراره به زودی برگردم؛ قطعا اطمینان داشتم که هیچ چیز رو با خودم به اونجا نبردم.
مقابل آینه رفتم که چشمم به خودم خورد؛ اصلا انتظار برخورد با همچین وضعیتی رو نداشتم! مثل اینکه علاوه بر کبودی های روی پهلو هام و دردِ پشتِ سرم، کتک‌های بی رحمانش گوشه‌ی لب هام و پاره، و زیر چشم چپم رو کبود کرده بود!
به قول پیام، واقعا هم دستش بشکنه. گوشه‌ی پیراهنم رو کمی بالا زدم؛ کبودی عمیق روی پهلوم به وضوح قابل دیدن بود!
مرتیکه‌ی حرومزاده؛ چندبار به هومان گفته بودم من رو به اون شکنجه‌گاه نبره؟ اهمیتی داشت براش؟
با تاسف گوشه‌ی پیراهنم رو ول کردم و از اتاق خارج شدم؛ در عرض یک روز چقدر دلتنگِ اتاقم شده بودم!
قبل از اینکه وارد پذیرایی بشم بین راه به ورودیِ راهرو تکیه دادم و خطاب به هومان گفتم:
- میشه من اینجا بمونم؟
قُلوپ آخر چاییش رو خورد و خیلی جدی بهم نگاه کرد.
- نخیر!
لب‌هام آویزون شد.
- اینجا با خونه‌ی تو چه فرقی داره آخه؟ بزار بمونم دیگه هومان، وسایلمم اینجاست هنوز.
قاطع جواب داد.
- خب بیارشون! نترس، خونه‌ی من شکنجه‌گاه نیست؛ من کتکت نمیزنم.
زیرلب «مسخره»ای زمزمه کردم و روی مبل نشستم.
- نشین دیگه؛ بلند شو تا بریم. تا الان اون خونه حسابی خاک گرفته؛ باید مرتب بشه.
هومان از جا بلند شد که توفان گفت:
- داداش یه امشب رو اینجا بمونید! ویا هم خیلی اوکی نیست، استراحت کنه بهتره.
هومان کوتاه خندید.
- نمیخوام ازش کار بکشم که! میبرمش همونجا استراحت کنه.
پیام هم بلند شد.
- توفان راست میگه؛ امشب بمونید.
و بلافاصله بعد از پایان حرفش به من نگاه کرد؛ دیوونه‌ای چیزیه این پسر؟ شاید میخواد امشب اینجا نگهمون داره تا به من تجاوز کنه!
بابت فکرهای مسخره‌ای که به سرم زد زیرپوستی خندیدم که هومان درجواب پیام دستش رو جلو برد و قاطع پاسخ داد:
- فردا بهتون سر میزنیم؛ امشب برگردیم بهتره.
پیام ناراضی سری تکون داد و دست هومان رو گرفت؛ با اصرارهای هومان به اتاق نازنینم رفتم و باقی وسایلم رو توی ساک کوچیکی ریختم که همراه با خودم ببرم؛ آخرین امیدم برای برگشت به این خونه‌هم امشب از بین رفت!
هومان ساک رو از دستم گرفت و با خداحافظی کوتاهی از بچه ها جدا شدیم و سمت خونه حرکت کردیم؛ به محض ورود به خونه اولین چیزی که توجهمون رو جلب کرد بوی عمیق خاک بود! 
هردو به سرفه افتادیم که هومان جلوتر رفت و پریز برق رو فشار داد؛ لوسترِ کلاسیک فضای خونه رو روشن کرد و من میون سرفه‌هام گفتم:
- یه خدمتکار میگرفتی هر دو هفته بیاد اینجارو تمیز کنه لعنتی! این خونه چهارسالِ تمام انسان به چشمش ندیده.
هومان فقط خندید و سمت مبل های کاراملی رنگِ کنج پذیرایی رفت.
- بیا روی یکی از این کاناپه ها استراحت کن تا برات اتاق آماده کنم؛ البته وایسا تا خاک روی مبل هارو بگیرم.
خنده‌ی میون حرف‌هاش باعث شد میون خستگی لبخند بزنم؛ واقعا بابت زندگی درکنار هومان هیچ غمی نداشتم! هومان بد نبود؛ اتفاقا خیلی هم خوب بود. شاید حتی در کنارش بیشتر در کنارم خوش میگذشت، اما از طرفی هم به اون خونه و همخونه‌هام عادت کرده بودم.
هومان با وسواس بزرگترین کاناپه رو دستمال کشید و  با اصرار من و روش خوابوند.
- فعلا اینجا دراز بکش تا اتاقت رو آماده کنم؛ راحتی؟ کوسن ها کوچیکه، وایسا برات بالش بیارم.
قبل از اینکه بره دستش رو گرفتم.
- نمیخوام هومان، راحتم!

ویرایش شده توسط هانی بانو
  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت بیست و سوم»
لبخند کمرنگ روی لبم رو که دید مثل اینکه خیالش راحت شد که میون خستگی لبخندی بهم تحویل داد.
- مطمئنی؟
سری تکون دادم و گفتم:
- در ضمن، الان میخوام دوش بگیرم.
- دخترِ خوب زخمِ سرت تا چندساعت نباید بهش آب بخوره؛ بزار واسه‌ی فردا.
بی مقدمه گفتم:
- هومان میشه فردا برم شرکت نامدار؟
متعجب سمتم برگشت.
- تو با نامدار چیکار داری ویانا؟ معلوم هست قایمکی داری چه غلطی میکنی؟ بعدش هم با این صورت زخمی و سرِ باندپیچی شده میخوای بری اونجا که چی بشه؟ بشین خونه استراحت کن بچه.
دستش رو فشردم.
- لطفا هومان! باید باهاش حرف بزنم.
اخم‌هاش کمی درهم رفت.
- تو چه حرفی میتونی با اون داشته باشی ویا؟ چرا نمیگی داری چه غلطی میکنی؟ اون از مهراد، این هم از نامدار!
نگاهم رو با مکث کوتاهی ازش گرفتم که ادامه داد:
- ویا نامدار آدم خطرناکیه! من خیلی خوب میشناسمش، نمیفهمم واقعا تو چرا باید با اون در ارتباط باشی.
مجددا نگاهش کردم؛ اینبار لحنم قاطع بود:
- من از اون خطرناک‌ترم! نترس؛ قرار نیست رابطه‌ی نزدیکی باهاش داشته باشم، حواسم جمعه.
نگاهِ هومان کمی جدی تر شد.
- ویانا مثل دختر های لات صحبت نکن خوشم نمیاد!
خنده‌ام گرفت.
- جدی میگم هومان؛ جای نگرانی نیست، تو فکر کن دارم باهاش کار میکنم.
- تو چه کاری میتونی با نامدار کبیر داشته باشی آخه؟
سر کج کردم و لب ورچیدم.
- هومان اذیت نکن دیگه! میدونم دلت نمیاد بهم نه بگی؛ پس خودت رو اذیت نکن و بزار برم!
با چشم غره‌ای نگاهش رو ازم گرفت که خنده‌ام بیشتر شد.
- خیلی خب! ولی خودم باید ببرمت.
ناچار قبول کردم و هومان رفت تا اتاقم رو حاضر کنه؛ باید میرفتم و با نامدار حرف میزدم! باید تکلیفم رو روشن میکردم؛ حالا که دیگه هویتم رو فهمیده بود نمیتونستم دست رو دست بزارم و کاری نکنم. اگه واقعا در اون حدی که هومان میگفت آدم خطرناکی باشه گاوم زاییده!
نمیزاشتم پولش از دستم بره! افشا کردن راز های نامدار و پدرِ عوضیش پول زیادی رو تو دست و پام مینداخت، هرکاری هم که لازم باشه بابتش انجام میدم.
صبح رو با سر و صدای هومان از خواب پریدم؛ با موهای ژولیده و عصاب درهم سمت صدا قدم تند کردم که به هومان و ماهیتابه‌ی دستش توی آشپزخونه برخورد کردم؛ تخم مرغ شکسته شده کف آشپزخونه و قابلمه های رها شده روی زمین باعث شد دست به کمر کلافه بهش غر بزنم:
- یه نیمرو درست کردن انقدر سر و صدا داره هومان؟ این چه گندیه به آشپزخونه زدی آخه!
با لبخند دلنشین سمتم برگشت:
- عه ویا؛ صبح بخیر! داشتم میومدم بیدارت کنم.
چینی به بینیم انداختم.
- اگه با این تیشرتِ تخم مرغی بالای سرم میومدی میزدمت هومان!
بلند بلند خندید و بالاخره ماهیتابه رو روی گاز گذاشت؛ سمت دستشویی میرفتم که صداش رو شنیدم:
- ویا نیمرو جز روغن و نمک چیز دیگه‌ای هم میخواد؟
با صورت خیس از دستشویی بیرون اومدم.
- مگه میخوای فسنجون درست کنی مَرد حسابی؟ یه نیمروعه دیگه! داری ادا در میاری یا سوالات جدیه؟
به ساعت دیواری توی پذیرایی اشاره کرد.
- ساعت هفت صبح من شوخی دارم با تو؟
کلافه بهش نگاه کردم که نیمرو عسلیِ بی نمکش رو مقابلم روی میز گذاشت و دستمالی مقابلم گرفت.
- صورتت و خشک کن ویا؛ کل میز رو خیس کردی.
به غرغر‌هاش خندیدم و صورتم رو با دستمال گلبهی رنگ و لطیفش خشک کردم.
به سختی و بدبختی نیمروی بی نمک و بدون طعم هومان رو خوردم و از پشت میز بلند شدم.
- خب هومان؛ پاشو آماده شو!
لقمه توی دهنش بود که با دست اشاره کرد «چرا؟»؛ دست به سینه ایستادم.
- منظورت چیه؟ خودت دیشب گفتی میبریم شرکت نامدار!
بالاخره لقمه‌ی بزرگ توی دهنش رو قورت داد.
- اه، چه نیمروی بی نمکی؛ چی گفتی ویا؟
مثل بچه های دوساله پاهام رو به زمین کوبیدم.
- کوفت هومان! پاشو آماده شو من و ببر شرکت نامدارِ دربدر شده. 
همونطور که با کشِ دور مچش موهاش رو نامرتب گوجه‌ای میکرد بهم چشم غره رفت.
- بزار ویندوزمون بالا بیاد ویا! اِی دی اِچ دی داری مگه؟
زبونم رو براش در آوردم و با اخم های درهم مجددا مقابلش نشستم.
- اینجوری بهم نگاه نکن ویا! با این اخم ها و زیرِ چشم کبودت ازت میترسم، موهات رو شونه کن لااقل، شبیه انسان‌های اولیه‌ای!
پر حرص نگاهش کردم.
- از تو که بهترم؛ با موهای باز شبیه تارزانی!
با صدای بلند خندید و میون خنده‌هاش گفت:
- پاشو وروجک، پاشو حاضر شو؛ من تا صبحم بخوام با تو بحث کنم جواب داری واسم.
پیروزمندانه از روی صندلی بلندشدم و زبونم رو تا آخر براش بیرون آوردم و مجددا صدای خنده‌هاش رو شنیدم.

ویرایش شده توسط هانی بانو
  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...