هانی بانو 1,261 ارسال شده در 26 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 تیر «پارت صد و چهل و نهم» مثل اینکه مهراد طی اصرارهای بسیار عمهی پیرش، به کرج رفته بود تا اون رو ببینه؛ و احتمال هم داشت بعد از اون، به ترکیه برگرده. ایران بهش خوش نگذشته بود؛ شاید ایمان داشت بهش برگردم و این رفتارهای من، کمی دودلش کرده بود. پیام پشت فرمون نشسته بود و توفان جلو؛ من و آهو دو سمت پنجرههای عقب بودیم و سرور با شوق زیاد وسط بود و هرازگاهی از میون صندلیها خودش رو جلو میکشید تا صدای موزیک رو زیاد و زیادتر کنه. بیوقفه حدود سه تا رسیدن به شمال زمان برد و طبق پیشنهاد مزخرف توفان از بابت صبح بیدارشدنمون، تقریبا هممون از خستگی به جز پیام بیچاره تا خود مقصد رو خوابیدیم. ناراحت از اینکه جادهی سرسبز و زیبای پیش روم رو بخاطر خواب از دست دادم با صدای غرغرهای توفان تکیهی سرم رو از پنجره گرفتم. _ وای ویانای خاک برسر دوساعته دارم صدات میزنم! پاشو ببینم، چرا انقدر تنبلی؟ حتما باید تریلی از روت رد کنم تا تنِ لشت و جمع کنی؟ اخمو و خواب آلود بدون اینکه جوابش رو بدم از ماشین پیاده شدم؛ پشت دستم رو روی چشمهای نیمه بازم کشیدم؛ بچهها برخلاف من سرحال و خندون مشغول جا به جایی چمدون ها بودن و هردوثانیه به چیزی میخندیدن! به ویلای مقابلم نگاه کردم؛ زیبا بود، خیلی زیبا! به نظر میومد دوطبقه باشه و حیاط دلبازی که از میون نردههای در قابل دیدن بود، عمیق به دلم نشست. سَرو های بلند به بالای خونه رسیده بودن و از این فاصلههم میتونستم گل های رنگی کاشته شده توی باغچه رو ببینم؛ استخر هم داشت؟ کلافه از طرز فکر مسخره و پیش پا افتادهام سمت بچهها رفتم و چمدون خودم رو از دست پیام گرفتم؛ صدای خندهها قطع شد و من عین برج زهرمار با چمدون توی دستم ازشون دورشدم و مستقیم سمت درب بزرگ ویلا رفتم. توفان درب رو با کلیدی که تحویل گرفته بود بازکرد و همگی وارد شدیم؛ بیش از انتظارم زیبا بود! مرمرهای کارشدهی کف حیاط و نمای ساده اما شیکِ خود ویلا، درختهای بلند و باغچهی سرسبز توی حیاط، همه چیز اینجا زیبا بود. فکرم مشغول بود؛ اما حالا که فکرمیکردم، شاید میشد کمی خودم رو توی این فضای زیبا آروم کنم! کمی سرک کشیدم؛ درست حدس زده بودم؛ کمی اون سمت تر، خارج از دید استخر کوچیکی بود و ای کاش مایو آورده بودم. فضای داخل ویلا در عین سادگی شیک بود و تمیز؛ طبق حدسم ویلا دوطبقه بود و اتاقها و دستشویی و حمام همه طبقهی بالا بودن. سریع چمدونم رو توی یکی از اتاقها گذاشتم و مانتو و شالم رو بیرون آوردم؛ هوا شرجی بود و با همین تیشرت توی تنم هم داشتم خفه میشدم! این مدت، نامدار لعنتی و رفتارهاش باعث شده بود کل این سه ماه رو فقط در کلافگی سر کنم. باید از فرصت استفاده میکردم؛ حالا که درکنار دوستهای خوبم بودم نباید سفر رو زهرمارشون میکردم، نه؟ از پله ها پایین رفتم و وارد آشپزخونه شدم؛ صدای خندههای بلند سرور و توفان از طبقهی بالا هم به گوش میرسید و مثل اینکه به آهو حتی فرصت لباس عوض کردن هم نداده بودن و داشتن مجبورش میکردن تا برامون صبحونه درست کنه! توفانِ پر انرژی قبل از رسیدن به ویلا خوراکی هارو خریداری کرده بود؛ فکرمیکنم اگه توفان نبود، هیچکدوم از ماها حوصلهی انجام اینجور کارها رو نداشتیم و قراربود حداقل کل امروز رو گشنه بمونیم. ساکت پشت میز غذاخوری کوچیک توی آشپزخونه نشستم و تکهای خیار توی دهانم گذاشتم. توفان با خنده به بازوی سرور ضربهای وارد کرد. _ اگه به حرف تو گوش داده بودیم و عین احمقها دیشب راه افتاده بودیم الان هممون خسته و خواب بودیم و یه روز از سفرمون رو کامل از دست میدادیم! سرور به توفان چشم غره رفت و عین من تکهای خیار برداشت. _ چرا گوز و به شقیقه ربط میدی توفان؟ توفان بلند خندید و ضربهی دیگهای به دست سرورِ بیچاره وارد کرد. _ وای خفه شو! خواستم پیروز به نظر برسم. سرور بی حرف خیار توی دهانش رو خورد و خندید و به بازوی ضربه خوردهاش دست کشید. آهوی همیشه خوش سلیقه با دستپخت فوق العادهاش، بدون غرغر صبحونهی خوشمزهای برامون آماده کرد و با ورود پیام با لباسهای تعویض شدهاش، همگی در سکوت مشغول صبحونه خوردن شدیم. لقمهی کوچیک نون پنیر گردویی که پیام به دستم داده بود رو توی دهانم گذاشتم و مشغول ور رفتن با املت پنیری توی بشقابم شدم؛ همه متوجه حواسپرتی و آروم شدنم شده بودن، اما هیچ حرفی بینمون رد و بدل نمیشد. بیاشتها املت مقابلم رو توی یه لقمه جمع کردم و مشغول جووییدنش شدم؛ نگاهم از ظرفی که حالا خالی شده بود بالا اومد و با نگاههایی که همه سمت من بود غافلگیر شدم! مثل اینکه بچهها هم از نگاه یکهوییِ من غافل گیرشدن که دستپاچه خودشون رو مشغول صبحونه خوردن کردن؛ به جز پیام. با اخم بهم خیره بود و بشقاب مقابلش همچنان پُر بود. نگاهش طلبکار نبود! تهِ اخم و خشمِ کمش، نگرانی میدیدم؛ پیام توی این مدت بیشتر از هرکس با حرفهاش سعی داشت آرومم کنه. درسته؛ عین توفان پر از احساس و عشق صحبت نمیکرد، برخورد نمیکرد؛ کاملا جدی بود. اما من پیام رو میشناختم! میتونستم بفهمم وقتی موقع بیرون زدن از خونه صدام میزنه و نرسیده به دربِ خونه بهم چتر میده، یعنی نگرانه که زیر بارون خیس نشم و تا خرخره سیگار نکشم و با چشمهای پف کرده پیششون برنگردم! درست عین چندروز قبلش. نگاهم رو از اخمهای درهمش گرفتم و لقمهی توی دهانم رو به سختی قورت دادم؛ حس میکردم یه سنگ بزرگ توی گلوم گیرکرده و هر آن ممکنه اون رو بالا بیارم. با تشکر کوتاهی از آهو، از پشت میز بلندشدم و سمت پلهها رفتم؛ صدایی از پشت سرم نشنیدم و بچهها هنوز درسکوت غرق بودن. وارد اتاق شدم؛ گوشیم رو باز کردم، چیه ویا؟ بعد از سه ماه هنوز منتظری اسم نامدار با اون قلب قرمز کنارش روی گوشی نقش ببنده؟ امان از این خوشخیالی؛ امان از امید الکی و بی هدف. رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 26 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 تیر «پارت صد و پنجاهم» شب شده بود؛ توفان موزیکهای همیشه شاد و بیس دارش رو با اسپیکر بزرگ گوشهی ویلا پلی کرده بود و همراه با سرور و مسخره بازیهاشون، میخوندن و میرقصیدن و میخندیدن. آهو بلند بهشون میخندید و هرازگاهی با جیغ زدنهاش بهشون جو میداد؛ بطری نوشیدنیای که برای روز خاص نگه داشته بودیم با جام ها روی میز وسط ویلا بود و جاسیگاری کنارش، پر بود از سیگارهای نیمه سوختهی من و پیام. با سیگار میون انگشتهام که درحال دود شدن بود، بدون اینکه پُکی بهش بزنم با زانوهای جمع شده توی سینهام، روی مبل نشسته و خیره به صفحهی موبایلم بودم؛ خُل شده بودم! لال بودم و صدای موزیک بلند و جیغ های آهو خندههای سرور رو نمیشنیدم. نگاهم لحظهای از صفحهی موبایل گرفته نمیشد و طولی نکشید که با دزدیده شدن سیگار از میون انگشتهام، گیج شده سمت پیام برگشتم! با همون اخم صبحش، پکی به سیگارم زد و کمی نزدیکتر بهم نشست. _ ویانا این چه سر و وضعیه؟ بلااجبار گوشیم رو کنار گذاشتم و پاهام رو از روی مبل پایین آوردم. _ چه سر و وضعی؟ خوبم! پوزخند زد؛ با وجود صدای بلند موزیک، حس کردم صدای پوزخندش رو شنیدم. _ یک ساعته زُل زدی به صفحهی گوشیت! خوبی؟ به نظر خودت خوبی ویا؟ جوابش رو ندادم؛ لال شده به توفان خندون و رقصون نگاه کردم و پیام باز گفت: _ به خودت بیا ویانا! سختته، میفهمم. ولی تو هیچوقت دختری نبودی که به این حال و روز بیوفتی! از بعدِ مهراد، دیگه هیچوقت ندیده بودم خودت رو گم کنی. قوی باش ویا، شرایطیه که پیش اومده، بنظرت میشه با دپرس شدن درستش کرد؟ به پیام نگاه کردم؛ عصبی بود و اخمو، ولی میدونستم همش از روی دوست داشتنه. بی ربط زمزمه کردم: _ دوستش دارم پیام! عجز روی توی نگاهم دید؛ حس کردم دلش برام سوخت. _ میدونم ویانا، به خدا میدونم؛ اون هم دوستت داره، شکی داری توی این موضوع؟ ولی حق بده بهش! وقت بده بهش؛ کارت افتضاح بود ویا، رسماً سر یارو کلاه گذاشتی! درکش کن، اون زمان میخواد تا درک کنه؛ من فکرنمیکنم نامدار بیخیالِ تو بشه، ولی لازمه که بهش تایم بدی تا موضوع براش جا بیوفته. کاملا حق با پیام بود؛ این رو خیلی خوب میدونستم، کار من افتضاح بود! کار من همیشه و هرلحظه توی هر موقعیتی افتضاح بود؛ اونقدر سر هر موضوعی نامدار رو حرص داده بودم که حالا حق داشت رسماً باهام قهر کنه، و من طلبکارش هم بودم؟ توفان بی مقدمه جلو اومد و دستم رو کشید؛ من رو از روی مبل بلندکرد و ازم خواست به جمع خودش و سرور بپیوندم! خسته و کلافه درخواستش رو ردکردم و دستش رو پس زدم، اما مگه توفان همینقدر راحت عقب میکشید؟ دو جام پر کرد و یکی رو به دست من داد و یکی دیگه رو به دست پیام. _ اَه شما چرا انقدر زهرمارید؟ پاشید ببینم! این همه این بطری خفنه رو نیاوردم که عین برج زهرمار بشینید من و نگاه کنید ها! باید اونقدر بخورید که نتونید روی پاهاتون بایستید. کمی از شامپاین توی دستم نوشیدم؛ بد نبودم به یاد قدیم ها کمی با دوستهام خوش بگذرونم و از فکرهای منفی دوری کنم! دستش روی بند لباس خواب ساتن آسمونی رنگم نشست و همونطور که ماهرانه بندهارو از روی شونههام پایین میکشید، گونهام رو، جایی نزدیک به گوشم نرم و حرفهای بوسید. نشسته توی آغوشش، بیقرار از رفتارهای حرفهای و ماهرانهاش، سرم رو بالا گرفتم و با چشمهای بسته از بابت رفتارهای قشنگ و عشق واقعیش نهایت لذت رو بردم! دستهام روی سرشونههای عضلهایش کشیده شد و سرش رو بهم نزدیک کرد؛ صورتم پایین اومد و پوست صورتم رو به ته ریش های زبرش کشیدم؛ دستهام محکم دور گردنش چفت بود و نفسهام پر هیجان در نزدیکترین حالت خودش رو به گوشش میکوبید. _ دلم برات تنگ شده بود؛ خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرش رو بکنی، دختر کوچولوی من! گونهام رو از تهریش هاش و از همون نزدیکی خمار به چشمهاش نگاه کردم. _ من بیشتر؛ من خیلی بیشتر! نفس های محکم و سریعم اینبار داشت توی صورتش کوبیده میشد؛ ادامه دادم: _ میدونی چقدر دلم برای لمس شدن با این دستها تنگ شده بود؟ بدون اینکه حتی فرصت ادامه دادن بهم بده، دستش رو پشت کمرم برد و با حرکت بیمقدمهاش، همزمان با خفه کردن نالهام توی دلم، نفس زنون از جا پریدم! عرق کرده با موهایی که به تموم بدنم چسبیده بود، خوابیده وسط ویلا توی تاریکی مطلق به اطرافم نگاه کردم؛ لعنتی، خواب بود؟ موهای چسبیده به صورتم رو کنار زدم؛ خوب بود جیغ نزده بودم! توفان یک سمتم خوابیده بود و آهو سمت دیگهام، اصلا ما چرا وسط پذیرایی خواب بودیم؟ گرمای تنم باعث شد نفس زنون با فکر به خواب لعنتیای که داشتم میدیدم، بی سروصدا وارد آشپزخونه بشم و با نور کم صفحهی گوشیم، مشغول پیداکردن یخچال بشم. بطری آب رو بیرون آوردم و لاجرعه نوشیدم؛ با تن گُر گرفته و نفس های به شمار افتادهام، سریع کمی آب توی دستم ریختم و به صورتم پاشیدم! کمی دیگه آب به بازوهام زدم و قبل از اینکه بخوام با صورت و بدن خیس بطری رو توی یخچال بزارم، پیام با نور توی دستش مقابلم سبز شد! ترسیده دستم رو روی سینهام گذاشتم. _ پیام! پیام بیچاره گیج به من و بطری توی دستم نگاه کرد. _ ویا، خوبی؟ سریع سر تکون دادم و بطری رو توی یخچال گذاشتم. _ آره، خوبم؛ تو چرا بیداری؟ سوال بی ربطم رو بی جواب گذاشت. _ چرا خیسی؟ از صورتم آب چکه میکرد و دستهام از بالای تا پایین کامل خیس بود! سعی کردم به روی خودم نیارم؛ لبخند دندون نمای مسخرهای زدم و شونه بالا انداختم. _ تشنم بود؛ آب خوردم به این نتیجه رسیدم گرمم هم هست! یکم آب زدم به سر و صورتم بلکه بهتر بشه. هوا اصلا گرم نبود! کامل مشخص بود دارم زر میزنم. رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 27 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 تیر «پارت صد و پنجاه و یکم» مطمئن بودم باورنکرده؛ باید تا قبل از اینکه آبروم میرفت از جلوی چشمهاش محو میشدم! سریع دستمال کاغذیای از روی جزیرهی وسط آشپزخونه برداشتم و صورتم رو خشک کردم؛ پیام باز پرسید: _ مطمئنی خوبی؟ سر تکون دادم. _ آره، آره؛ خوبم! من برم پیام، شبت بخیر. و با برداشتن موبایلم، سریع از کنارش ردشدم و خودم رو به پذیرایی رسوندم. با سینهای که مدام بالا پایین میشد و موهایی که هنوز کمی به پیشونیم چسبیده بود، کمی پتو رو روی خودم کشیدم و خیره به سقف بالای سرم، نفسم رو محکم از سینه خارج کردم. نامدار حتی در نبودش هم من رو دگرگون میکرد؛ اینجا نبود، اما هنوز خوابش رو میدیدم و لحظهای از فکرم خارج نمیشد؛ نامدار لعنتی، نامدار لعنتی! *** توفان کمی از ناهارِ آهو پز توی بشقاب برام کشید و به دستم داد؛ سرور قاشقی از دمپخت مقابلش خورد و با دهانِ نیمه پُر گفت: _ دیشب انقدر خوردیم نفهمیدیم کِی خوابیدیم! من صبح پاشدم دیدم وسط پذیراییام پرام ریخت؛ این همه اتاق لوکس داره این ویلا، اونوقت ما اسکلا خیاری وسط پذیرایی خوابیدیم. توفان بلند خندید و کمی ترشی روی غذاش ریخت. _ اومدیم ویلای لوکس به قول تو، ولی همچنان فکرمون فقیره! همه به شیرین زبونی های توفان خندیدیم و امروز برخلاف دیروز، بدون اخم و سکوتی سنگین، در آرامش درکنارهم ناهارمون رو خوردیم. به پیشنهاد آهو، همه بدون مخالفت مشغول آماده شدن شدیم تا قبل از تاریکی هوا به ساحل بریم. ساحلی آستین بلند سورمهای رنگی که کمی از مچ پام بالاتربود رو همراه با صندل مشکی رنگ پوشیدم و با برداشتن عینک آفتابی و کلاهم، با همون موهای باز رها شده همراه با بچهها از خونه خارج شدم. هوا گرم نبود، اما شرجی بودنش باعث میشد حس خفگی بهم دست بده. عینک آفتابی رو روی چشمهام گذاشتم و کلاه به دست سوار ماشین شدم؛ تا خود مقصد رو با آهنگ های بسیار شاد پیشنهادی سرور گذروندیم و صدای جیغ های بچهها حتی اجازه نمیداد محتوای موزیک رو متوجه بشم! امروز برخلاف روز قبل، حداقل زهرمار نبودم. به دیوونه بازیهاشون بلند میخندیدم و گاهی هم همراهی میکردم؛ نمیدونستم دیشب بعد از نوشیدنم چقدر زیاده روی کردم، اما از اونجایی که چیزی به یاد نداشتم، حدس میزدم حسابی خوش گذرونده باشم. پیام ماشین رو کنار باقی ماشینها پارک کرد و مسافت کم تا خود دریا رو باهم پیاده روی کردیم؛ توفانِ مسخره با شلوارک قرمز توی پاش و عینک آفتابی همرنگش، تقریبا نصف شن ها رو تا رسیدن به دریا سمت من پرتاب کرد! به غرغرهام میخندید و من هم عین همیشه سمتش هجوم میبردم تا با حرص بزنمش؛ بچهها بهمون میخندیدن و حال همه خوب بود، این تموم چیزی بود که از زندگی میخواستم. حالا اما، اگه نامدارهم با همون نگاه پر عشق همیشگیش درکنار ما بود، شاید بیشتر بهم خوش میگذشت! به دریا که رسیدیم، توفان هممون رو زیر آب برد! قطعا دلم نمیخواست موهای خوش حالتی که تازه صبح شسته بودمشون پر از شن بشه و از حالت بیوفته، اما توفان بود دیگه؛ مگه میشد از پسش بربیای؟ آهو جیغ میزد و سعی داشت توی آب بدوعه تا به توفان برسه و رفتارش رو تلافی کنه، اما حریفش نبود! کمی بعد وقتی که لباسهام رو به خشک شدن بود و دیگه از موهام آب چکه نمیکرد، لب ساحل با دخترها نشستیم و توفان و پیام، با بیرون آوردن تیشرتهاشون، داخل آب رفتن تا کمی شنا کنن. کف دستهام رو اطراف بدنم روی شنها گذاشتم و پاهامرو دراز کردم؛ سرور کمی از آبمیوهی توی دستش خورد و به من نگاه کرد. _ از نامدار خبری نداری؟ سوال بیمقدمهاش باعث شد بهش نگاه کنم. _ نه. _ بهتر نشدین؟ آهو ضربهای به دستش زد و سرور خنگ ابرو درهم کشید. _ آخ! چته؟ خب دارم ازش سوال میپرسم. باز به ساحل نگاه کردم؛ به توفانی که با مسخره بازیهاش نمیزاشت پیام درست و حسابی شنا کنه. _ بهتر که نشدیم هیچ، بدتر هم شدیم! دیگه حرفی از سوی سرور و آهو نشنیدم؛ لال شدن! این وسط فقط صدای موج هایی بود که به کف پام میخوردن و خندههای بلند توفان از این فاصله کمی به گوشم میرسید. هوا رو به تاریکی بود که قصد رفتن کردیم و پسرها با پوشیدن لباسهاشون، و ما با برداشتن صندلهامون سمت ماشین حرکت کردیم؛ پیام بین راه جوجه گرفت و توفان اصرارداشت که امشب رو هم باید مثل دیشب بترکونیم! آهو اما، عین همیشه محتاط، اصرار داشت که دوشب پشت سر هم نباید نوشیدنی الکلی بخوریم و تقریبا هم اونقدر صریح حرفش رو بیان کرد، که هیچکس جرعت مخالفت نداشته باشه. رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 27 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 تیر «پارت صد و پنجاه و دوم» هوا تاریک شده بود و پیام و توفان با جوجههای سیخ گرفته شده، به حیاط ویلا رفتن تا جوجههارو روی باربیکیو کباب کنن. صدای موزیک لایت پلی شده از اسپیکر رو کمی کم کردم و لش شده روی مبل، تلفنم رو باز کردم. قطعا اگر پیام اینجا بود حسابی بهم غر میزد! غر میزد که چرا عین احمقها زل زدی به صفحهی گوشیت و همچنان منتظر پیامی از سمت نامدار هستی؛ نامداری که الان تقریبا آدم هم حسابت نمیکنه! کلافه نفسشم رو از سینه خارج کردم و گوشی رو روی مبل کوبیدم؛ خسته بودم از این وضعیت. دیگهی حوصلهی این همه انتظار رو نداشتم. با صدای توفان که اسمم رو بلند صدا میزد حواسم از نامدار پرت شد و از روی مبل بلند شدم؛ از خود حیاط تا توی خونه رو بلند و متدوام اسمم رو صدا زد و جواب بلههای من رو نداد تا زمانی که جواب آخرین «ویانا» گفتنش رو «زهرمار» دادم! بالاخره بهم رسید و نفس زنون خیره به چهرهی پوکر من بیمقدمه گفت: _ برو از همسایه نون بگیر! ابروهام درهم رفت. _ چی میگی توفان؟ همسایه سوپریه مگه؟ توفان کلافه پا به زمین کوبید. _ برو دیگه ویا؛ کبابها سرد میشنا! صدام رو بالا بردم. _ تو که این همه خرید کردی، چرا نون نگرفتی؟ چرندیات چیه میگی توفان؟ مگه زمان قدیمه من برم از همسایه نون و پیاز و سیب زمینی بگیرم؟ اون هم توی این ویلاها! توفان بیربط جواب داد: _ چشونه ویلاها؟ کاملا به هم چسبیدهان! همسایه دور نیست که. کلافهام کرده بود؛ خیلی! _ منظورم این نیست؛ میگم تو این ویلاها به این لوکسی زشته من برم از ویلای کناری نون درخواست کنم! اصلا چرا من برم؟ چرا خودتون نمیرید؟ بیربط تر گفت: _ من باید حواسم رو بدم به کباب ها! خب غر نزن دیگه ویا، برو تروخدا. کلافه از کنارش ردشدم و وارد اتاق شدم؛ پر حرص سوییشرت مشکی رنگی رو بیرون آوردم و روی تاپ قرمزم پوشیدم؛ لگ مشکی پام بود و نیاز به تعویض نبود. با همون اخمهای درهم از کنار توفان خندون رد شدم و از ویلا بیرون زدم؛ وای خدایا! این تهِ آبروریزی بود. ویلای سمت چپ دور بود و سمت راست، یه ویلای کاملا چسبیده به ما وجود داشت! جلو رفتم و تنها زنگ کنار در رو فشار دادم؛ در بدون هیچ سوالی بازشد و البته من هم جلوی دوربین آیفون نایستاده بودم! لابد منتظر کسی بودن. معذب وارد حیاط شدم و خودم رو به درب اصلی ویلا رسوندم؛ چی باید میگفتم واقعا؟ نون میخوام؟ چرا توفان تو صدسال پیش زندگی میکرد؟ معذب تر از قبل زیرلب به توفان ناسزا گفتم و در زدم؛ عجیب بود! صاحب خونه حتی سوال نمیپرسید که پشت در کی وایستاده. صدای پاهاش رو شنیدم و انتظارداشتم که لحظهی آخر بپرسه کی پشت در ایستاده، اما با ناگهانی باز شدنِ درب، و دیدن فرد مقابلم، زبون توی دهنم سنگین شد! ابروهام بالا پرید و بهت زده زمزمه کردم: _ نامدار! نامدار هم کم از من نداشت! ابروهای در هم رفته و تعجب ته نگاهش، نشون میداد اون هم به اندازهی من از این بابت متعجب شده باشه. _ ویانا! تو اینجا چیکار میکنی؟ همچنان مبهوت بودم و ناباور. _ من باید اینو بپرسم! وگرنه من که گفته بودم قراره با دوستهام بیایم شمال، نگفته بودم؟ نگاهم تازه سمت رکابی مشکی توی تنش رفت؛ بازوهای عضلانیش داشت باعث میشد نتونم به صورتش نگاه کنم و درست متوجه حرفهای پر کنایهاش نشم. _ اونم دقیقا توی ویلای کنار ما؟ یعنی میخوای بگی اتفاقیه؟ تازه متوجه پوزخند مسخرهاش شدم! لعنتی حتی موقع تیکه انداختن هم جذاب بود؛ شاید حتی جذاب تر هم میشد. _ چی میگی نامدار؟ داری میگی من نقشه ریختم؟ انتظار نداشتم انقدر صریح جوابم رو بده. _ نریختی؟ اگه نقشه نیست الان چرا اومدی اینجا؟ اونم دقیقا توی تایمی که جاوید و نیکان رفتن خرید! بالاخره عین خودش اخم کردم؛ دیگه داشت عصبیم میکرد. _ من هم به اندازهی تو از این موضوع بیخبرم! درسته، شاید این مدت زیاد سعی کردم مشکل بینمون رو حل کنم و بارها پیشقدم شدم، اما اونقدر هم خودم و بیارزش نمیبینم که برای دیدنت توی سفر دوستانم هم بخوام نقشه بچینم! لال شد؛ لال شد اما همچنان اخم داشت؛ بی حرف بهش پشت کردم و سمت درب حیاط قدم تند کردم که با شنیدن اسمم از زبونش، بین راه ایستادم! _ ویانا! سمتش برگشتم. _ واسهی چی اومدی؟ خجالت میکشیدم بگم بابت چی اومدم! شاید اگر میگفتم بیشتر فکر میکردم دارم چرند میبافم و واقعا برای دیدنش نقشه داشتم. _ مهم نیست. _ بهت میگم وایسا! چیزی میخواستی؟ نگاهم رو اطراف چرخوندم. _ توفان مجبورم کرد برم به ویلا کناری بگم بهمون نون بده! برخلاف تصورم، نامدار ساکت شد و اخمش بیشتر شد؛ کمی توی فکر رفت و بعد، عصبی چشم فرو بست و گفت: _ توفان و نیکانِ کثافت! گیج گفتم: _ چی؟ _ توفان و نیکان خیلی وقته باهم در ارتباطن! نیکان بارها جلوی من سوتی داده که با توفان میرم بیرون و حرف میزنیم؛ باهم نقشه ریختن! شک ندارم؛ نیکان از خود تهران تا شمال مشکوک برخورد کرد، منِ احمق نفهمیدم. متعجب گفتم: _ نه بابا! _ شک ندارم کار خودشونه. واقعا هم کثافت بودن! تو دلم به زرنگیشون خندیدم و شاید بعدا یه تشکر بهشون بدهکار بودم. نامدار راست میگفت؛ رفتارهای توفان هم کمی مشکوک بود، مخصوصا وقتی که سر میز شام گفته بود حتما صبح راه بیوفتیم بخاطر اینکه توی شمال با یه دوست قرار داره. رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 27 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 تیر «پارت صد و پنجاه و سوم» سعی کردم از دستش در برم؛ نامدار اما قبل از اینکه من باز سمت درب خروجی حرکت کنم به داخل خونه اشاره کرد. _ برم برات نون بیارم! پوزخند داشت؛ درست عین خودش پوزخند زدم. _ ممنون؛ فکرمیکنم نون بهونه بود. و سمت درب بزرگ ویلا رفتم؛ قبل از اینکه دستم به میلهی در برسه جاوید و نیکان نفس زنان مقابلم ظاهر شدن و در رو باز کردن! متعجب بهشون خیره موندم که نیکان به طرز مسخره ضایعی شونهام رو به عقب هول داد و سعی کرد من رو داخل ویلا نگه داره. _ عه ویا! خوش اومدی، اینجا چیکارمیکنی؟ کجا میری؟ بمون من و جاوید رفتیم شام گرفتیم؛ بمون همه باهم بخوریم! به نامدار نگاه کردم؛ کف دستش رو با بالای چارچوب در تکیه داده بود و با اون رکابی لعنتی توی تنش و موهای شلختهاش با اخم به ما خیره بود؛ باز به نیکان و جاوید نگاه کردم، سعی کردم بهشون لبخند بزنم. _ ممنون نیکان، من برم بهتره؛ دوستهام غذا درست کردن منتظر من هستن. نیکان اما قبل از اینکه باز سمت در برم من رو عقب کشید؛ اینبار جاوید گفت: _ بهشون بگو بیان اینجا! ماهم رفتیم غذا خریدیم، همه دورهم میخوریم؛ مگه نه نامدار؟ و همه به نامدارِ برج زهرمار نگاه کردیم! تکیهی دستش رو از چارچوب در گرفت و قبل از وارد خونه شدن گفت: _ قدمشون روی چشم. و رفت! فکرمیکردم معنی حرفش این باشه که «قدمهمشون روی چشم، به جز ویانا!». کلافه نفسم رو بیرون فرستادم و چشم چرخوندم. _ بیخیال بچه ها! ترجیح میدم جلوی چشم نامدار اصلا آفتابی نشم؛ اوکی؟ نیکان بازوم رو توی دست گرفت و با لحن آرومی گفت: _ احمقی؟ من و توفان این همه نقشه چیدیم شما دوتارو از تهران بیاریم شمال جلوی چشم هم! حالا تو میگی میخوام برم؟ توروخدا نرین تو نقشههامون! طلبکار بهش نگاه کردم. _ میدونستم! خیره به چهرهی اخمو و چشمهای پر خشمم، کوتاه بغلم کرد و خندید. _ چقدر دلم برات تنگ شده بود. زهرمار نباش دیگه! من که میدونم جفتتون دلتون پیش هم گیره. بخدا اگه یکم وا بدی خودم میفرستمت تو اتاقش. محکم به بازوش مشت زدم و صدای خندهی جاوید بالا رفت. _ گوه خوردم بابا! من هنوز مغزم تو ایتالیا مونده، حرفام و جدی نگیرید. دستم رو محکم گرفت و عین توفان نگاهش رو مظلوم کرد؛ این دوتا لنگهی هم بودن! _ بمون دیگه! من با توفان هماهنگم؛ میگم غذارو بیارن اینجا ما هم استیک و سالاد سزار گرفتیم، همه دورهم میخوریم. دستم رو پر حرص از دستش بیرون کشیدم و انگشت اشارهام رو مقابل چهرهاش تکون دادم. _ من میکُشم شما دوتارو، حالا ببین! و با قدمهای محکم بدون اینکه منتظر جاوید و نیکان بمونم، وارد ویلا شدم. به دقیقه نرسید که بچهها هم به ویلای نامدار اومدن و برخلاف لبخند روی لبهای اونا، من و نامدار عین برج زهرمار به خندههای بزرگشون خیره بودیم! سر میز غذا، من و نامدار دوطرف میز نشسته بودیم و نگاه پر اخم هردومون به همدیگه، باعث میشد همه مشغول غذاخوردن باشن و ما، با بشقاب پُر مقابلمون فقط به هم نگاه کنیم! بدون اینکه حتی ذرهای از غذای مقابلم رو بخورم از پشت میز بلندشدم و با تشکر کوتاهی، با برداشتن سوییشرتم، سمت حیاط ویلا رفتم. سوییشرت رو پوشیدم و پاکت سیگار و فندکم رو از جیب بیرون آوردم؛ سیگار رو آتیش زدم و اولین پُک همزمان شد با نزدیک شدن صدای قدمهای نامدار! بهم نزدیک شد و درست کنارم، از حرکت ایستاد؛ برخلاف من که با سیگار توی دستم بهش خیره شده بودم، بدون نگاه کردن به من سیگاری روشن کرد و پک اول رو کشید؛ غمگین از اینکه دیگه قرار نیست سیگار های توی دستم رو بخاطر جای رژ روی فیلتر بدزده، با نگاهی به فیلتر سیگارم پک دوم رو کشیدم و نامدار گفت: _ کِی برمیگردید؟ باز بهش نگاه کردم؛ اما اون همچنان خیره به مقابل بود. _ انقدر دیدنم برات سخته؟ نترس؛ سعی میکنم تا حد امکان جلو روت نیام. بالاخره بهم نگاه کرد. اخمش زیاد بود؛ خیلی زیاد. _ چرند نگو! نگاهم رو ازش گرفتم؛ خندهام گرفت، البته نه از اون خندهها؛ خندهام غم داشت. _ فردا عیده تازه! احتمالا تا نیمهی اول عید اینجا باشیم. سیگار های نیمه سوخته رو همزمان پایین انداختیم و نامدار بعد از له کردن سیگار خودش زیر پا، سیگار من رو هم له کرد. _ چرا پرسیدی؟ سوال غیرمنتظرهام باعث شد بهم نگاه کنه؛ اینبار اخم زیادی نداشت! عین من سوییشرت پوشیده بود و کلاه روی سرش، اون رو شبیه پسربچهها کرده بود؛ اون هم با موهای شلختهاش. _ خواستم بدونم. _ چرا؟ کلافه شده بود. _ ویانا؛ دنبال زیربغلِ مار میگردی؟ مچ دستش رو گرفتم؛ خواستم مانع فرار کردنش بشم. نمیخواست فرار کنه، اصلا نامدار آدم فرار کردن نبود. _ نامدار سه ماه گذشته! سکوت کردم؛ سکوت کردم و نگاه اخموی نامدار توی چشمهام ثابت موند. _ ویانا گذر زمان همیشه همه چیز رو درست نمیکنه! حرفش لالم کرد؛ دستم از دور مچش آروم جدا شد و نامدار ادامه داد: _ دلم باهات صاف نشده ویانا؛ شاید… شاید هیچوقت هم نشه! ناامیدی ته نگاهم رو که دید بالاخره نگاهش رو زیر انداخت؛ کلافه بود، نمیدونست راه درست چیه. رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 27 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 تیر «پارت صد و پنجاه و چهارم» ناباور بهش نگاه کردم؛ مچ دستش از میون انگشتهام رها شده بود و نامدار، با اخم های درهم و نگاهِ پایین افتاده، درست رو به روم ایستاده بود. قدمی عقب رفتم؛ نگاه نامدار بالا اومد و روی چهرهی پکر شدهام نشست. همچنان سکوت سنگین بینمون رو نمیشکست؛ نه اون، و نه من! قدم دیگهای عقب رفتم؛ همچنان بینمون سکوت بود و سکوت! برخلاف تصورم، نامدار قصد نداشت کمی کوتاه بیاد؛ اصلا. اخمهاش درهم بود و نگاهش رو مدام ازم میدزدید. قدم بعدی رو با شک برنداشتم؛ بلافاصله ازش فاصله گرفتم و سمت درب ویلا دوییدم. بچهها مشغول بازی کردن بودن و صدای توفان و نیکان کل فضای ویلا رو گرفته بود؛ ورق هارو محکم روی زمین میکوبیدن و همدیگه رو با خنده دیس میکردن. با وارد شدن ناگهانی من به جمعشون، اون هم با چهرهی پکر و رنگ و رو پریدهام، خندهها به کل قطع شد و توفان قبل از هرکسی پرسید: _ ویا، خوبی؟ نگاهم رو از بچهها گرفتم؛ میدونستم که دلیل این حال و روزم رو میدونن، اما سعی داشتم خودم رو گول بزنم. _ آره؛ میشه بریم؟ نگاهی بین بچهها رد و بدل شد و قبل از اینکه کسی جوابی بده، نامدار از پشت سر من وارد ویلا شد! نگاه ها روی چهرهی اخموی نامدار و نگاه پکر من نشست و بازهم سکوت لعنتی شکسته نشد! به سختی بعد از پایان بازیشون، توفان رو متقاعد کردم تا امشب رو به ویلا بریم و بعد باز پیش نیکان برگرده تا باهم پاسور بازی کنن؛ برج زهرمار بودم! نامدار بد پکرم کرده بود و حداقل انتظارش رو نداشتم که انقدر باهام مخالفت بشه. معدهام خالی بود؛ امشب پشت میز غذاخوری دقیقا مقابل نامدار، نگاه خیرهاش بهم اجازه نداده بود حتی لقمهای از غذاهای لذید مقابلم بخورم! نامدار لعنتی؛ زندگیم رو به هم ریخته بود. برخلاف شب گذشته، توی اتاق خوابیدم و خودم رو کنار تخت کنج اتاق رها کردم؛ آهو اون سمت اتاق روی تخت دیگهای خوابیده بود و مشغول ور رفتن با تلفنش بود. همونطور دراز کشیده بهش نگاه کردم؛ اسمش رو صدا زدم: _ آهو؟ بدون اینکه نگاهش رو از صفحهی موبایل بگیره پاسخ داد: _ هوم؟ به سقف خیره شدم. _ چرا نامدار کوتاه نمیاد؟ سکوتش باعث شد بهش نگاه کنم؛ بالاخره چشم از موبایلش گرفته بود و به من نگاه میکرد. نور کمی که از صفحهی موبایلش درحال تابیدن بود توی نیمرخش تابید؛ جدی بود، عین پیام، عین همیشه! _ ویا چرا تو کوتاه نمیای؟ نفسم رو سنگین از سینهام خارج کردم. _ آهو دوستش دارم! اونم من رو دوست داره؛ نداره؟ کلافه بود؛ از وضعیتی که برای خودم ساخته بودم کلافه بود. دیگه حوصلهی نصیحت کردن نداشت، دیگه دلش نمیخواست بهم بفهمونه این همه تلاش بیفایدست و فقط دارم خودم رو آزار میدم. _ ویانا همیشه دوست داشتن کافی نیست؛ حتی اگه دوطرفه باشه! گند زدی، متوجهی؟ ببخشید که انقدر رُک بهت میگم، ولی رفتارت افتضاح بود. نامدار عین پرنسس ها با تو برخورد میکرد و تو حتی حاضرنشدی بخاطرش دبی رفتنت رو کنسل کنی. حق با آهو بود؛ کاملا. ولی حالا برای درست کردنش کمی دیر بود، نه؟ باز به آهو نگاه کردم، پشیمون بودم. _ آهو میخوام درستش کنم! اون همه عشقی که توی چشمهای نامدار میدیدم به این راحتی از بین نمیره؛ ایمان دارم بهش. باز به صفحهی موبایلش نگاه کرد؛ اینبار کمی با مکث جواب داد: _ تا الان صدبار تلاش کردی؛ نتیجه داشته؟ نه! پس چرا انقدر خودت رو آزار میدی؟ سریع جواب دادم: _ آهو فرصت نشده درست و حسابی باهاش حرف بزنم! رسماً فقط التماس کردم، توضیح ندادم. اون هیچ چیز رو کامل نمیدونه؛ حداقل از دیدِ من هیچ چیز رو نمیدونه! بهم نگاه کرد؛ نگاهم رو گرفتم و باز به سقف بالای سرم خیره شدم، فرصت میخواستم! فرصت میخواستم تا به نامدار ثابت کنم همونقدر که اون من رو دوست داشت، من هم دوستش دارم. اگر دوستش نداشتم لحظهی آخر پشیمون نمیشدم؛ منِ ویانا وثوقی، منِ ویانایی که به حریص بودن معروف بودم، بدون ذرهای پول به ایران برگشتم و حالا بابتش ذرهای هم پشیمون نبودم؛ تنها پشیمونیم از بابت رفتارهام با نامداربود؛ تنها چیزی که درحال حاضر میخواستم آغوش گرم اون بود، نه حتی ذرهای پول! *** نشسته روی صخرهی بزرگ لب ساحل، پایین ساحلی شیری رنگم رو مرتب کردم تا باد اون رو بالاتر از حد امکان نبره؛ موجهای دریا با فشار خودشون رو به مچ پاهای برهنهام میکوبیدن و من، کلافه از این حجم از نزدیکی به نامدار، تقریبا نیم ساعت بود که خودم رو روی این صخره زندونی کرده بودم. لحظات آخر این سال بود و تصمیم گرفته بودیم لحظهی تحویل سال رو لب دریا باشیم؛ توفان اما، لحظهی آخر نیکان رو همراه با جاوید و نامدار همراه با ما به اینجا آورده بود و حالا من، با نشستن روی این صخره سعی داشتم کمی دور از اون ها بمونم! صدای نزدیک شدن قدمهایی رو شنیدم و سرور رو دیدم که با کلاه حصیری روی سرش، نفس زنون سمت من میومد تا برای بار دهم متقاعدم کنه پیششون برگردم. نامدار بعد از دور شدن من، سمت ماشین رفته بود و سعی داشت توی جمع حضورنداشته باشه تا من پیش بچهها برگردم، اما من از این حرفها لجبازتر بودم! _ ویانا بیا دیگه! چرا لج میکنی انقدر؟ پنج دقیقهی دیگه عیده، میخوای تنها بشینی همینجا؟ رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 27 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 تیر «پارت صد و پنجاه و پنجم» باد باعث میشد موهام مدام توی دست و پام باشه و من کلافه تر از قبل، سعی کنم اونها رو با دست به عقب ببرم. _ آره! تا وقتی توفان سعی داره مدام من و نامدار رو کنارهم نگه داره، ترجیح میدم حتی لحظهی تحویل سال هم تنها باشم. با لجبازیم سرور بیچاره رو هم کلافه کرده بودم. _ وای ویا بیا دیگه! نامدارِ بیچاره که رفته نشسته توی ماشین، پیش ما نیست اصلا! بهش نگاه کردم؛ با لبخند شیرینی باز گفت: _ بیا دیگه. از صخره پایین پریدم و کلاهم رو توی دست گرفتم. _ برسیم تهران؛ من توفان و زنده نمیزارم! سرور به حرص خوردنم خندید و سمت بچهها رفتیم؛ با ورودم به جمعشون، صدای سوت و جیغ ها بالا رفت و بالاخره به مسخره بازیهاشون لبخند زدم؛ توفان و نیکان عین همیشه درکنار هم مشغول مسخره بازی و شیپ کردن من و نامدار بودن؛ جاوید درکنار آهو با عینک دودی روی چشمش و تیشرت و شلوارک کرم قهوهای رنگش به طرز جدیای مشغول توضیح موضوعی بود و پیام، تکیه داده به صخرهی بزرگی، گاهی به نیکان و توفان میخندید و گاهی هم حواسش رو به من میداد؛ نامدار اما، اونقدر جذاب بود که تموم تصوراتم نسبت به بقیه رو از ذهنم پاک کرد! شلوارک کوتاه مشکی و تیشرت کمی لش سورمهای رنگی که به تنش چسبیده بود، همراه با عینک آفتابی و سیگار توی دستش، صحنهای بود که دوست داشتم تا عمر دارم بهش خیره بمونم! موهاش خیس بود و اگر اشتباه نکنم، تیشرتش هم براثر خیسی به سیکس پک های لعنتیش چسبیده بود؛ کِی رفته بود شنا که من ندیده بودمش؟ جدی بود و اخمو؛ حتی میون خندههای بلند نیک و توف هم لبخند نمیزد و با سیگار نیمه سوختهی توی دستش، به جمعِ ما خیره بود؛ بخاطر من بود، بخاطر اینکه من از بابت حضور اون توی جمع، از دوستهام دور نشم! من مقصر این موقعیت بودم و حالا نامدار بخاطر من از بقیه دور هم میشد؟ ناخواسته سمتش رفتم؛ ازم چشم نگرفت! سیگار رو زیر پاش له کرد و من درست مقابلش ایستادم؛ حدس میزدم لحظات آخر این سال باشه؛ بدم هم نمیاومد تحویل سال رو کنار نامدار باشم! اما اومده بودم تا متقاعدش کنم به جمعمون برگرده؛ خواستم بگم اگر نمیخوام درکنارت باشم بخاطر این نیست که دوستت ندارم، فقط از بابت اینه که تورو اذیت نکنم. اما قبل از اینکه حتی حرفی از دهانم خارج بشه، صدای توفان رو از پشت سرم شنیدم؛ عین هرسال پر شوق عید رو تبریک میگفت و بدون اینکه به عقب برگردم، فهمیدم همه تبریکهاشون رو از سر گرفتن و این میون، فقط من و نامدار بیحرف به هم خیره بودیم! انتظارش رو نداشتم، اما اونی که سکوت رو شکست من نبودم؛ نامدار بود. _ عیدت مبارک! همچنان اخمو بود؛ گاهاً از نوک موهاش آب میچکید و از پشت عینک روی چشمهاش هم میتونستم حدس بزنم همچنان از دستم عصبیه و چشمهاش ذرهای از اون عشق قدیمی رو فریاد نمیزنه! _ عید توام مبارک. با مکث کوتاهی ادامه دادم: _ فکرکنم بار دومیه که بهت عید رو تبریک میگم! منظورم از بار اول تبریکی بود که پیشاپیش توی شرکت بهش گفته بودم؛ درست لحظهای که بعد از اون همه دوری اون رو در آغوش گرفته بودم و برخلاف تصورم، اون هم متقابلا بغلم کرده بود. نمیدونستم درست دیدم یا نه؛ اما خندید! کوتاه خندید و باعث شد من هم با اون موهای به هم ریخته بر اثر باد، و چهرهی بیروح و رنگ و رو پریدهام کمی لبخند بزنم. نامدار عاشق بود؛ میدونستم، هنوز عاشقه! بود، اما سعی داشت با رفتارهای مختلفش، کاری کنه تا مبادا برق چشمهاش به چشم من بیاد. موفق هم بود؛ اما من کوتاه نمیاومدم. اگر نامدار عاشق بود، من هم بودم! حتی شاید بیشتر از اون؛ خیلی بیشتر از اون. ساعتها گذشت و هوا تاریک شد؛ همچنان کنار صخرهها نشسته بودیم و اینبار، با حضور من و نامدار درکنارهم، جمع صمیمانه تر بود و خندون تر! بعد از تحویل سال، لب دریا شلوغ تر شده بود و جاوید، با بیرون آوردن گیتارش از پشت ماشین، حسابی سرگرممون کرده بود. این میون نه تنها رفتار نیکان و توفان بسیار صمیمانه تر شده بود، بلکه اگر اشتباه نمیکردم، صمیمیتی هم میون آهو و جاوید نقش بسته بود! اونقدر عمیق که به چشم همه اومده بود و پچ پچ های نیکان و توفان و خندههای مسخرهشون، هممون رو به خنده میانداخت. آهوی همیشه مغرور اما، سعی داشت با رفتارهاش مارو قانع کنه تا مبادا فکرکنیم چیزی غیر از یک صمیمیت ساده و غیردوستانهست؛ اما تا زمانی که نیکان و توفان حضور داشتن، مگه میشد از زیر دستشون در رفت؟ شاید میتونست مارو گول بزنه، اما اون دونفر رو، ابداً! دور تا دورساحل پربود از آدمهای مختلف و جاویدهمچنان داشت با گیتارش برای آهو دلبری میکرد؛ صدای خندهی بچهها بالا بود و این میون، من و نامدار آروم به هم نگاه میکردیم. با معذرت خواهی کوتاهی از کنار بچه ها بلندشدم و سمت صخرههای بلندِ اون سمت رفتم؛ سعی کردم خودم رو بالا بکشم، اما این کار با صندل های تابستونه و ساحلی بلندم کمی سخت بود! لحظهی آخر رها شدن پام روی صخره، همزمان شد با جیغ کوتاهم و رها شدنم در آغوش فردی! ترسیده چشمهای بسته شدهام رو بازکردم؛ نامداربود! نامدار با اخم های درهم و نگاه نگرانش؛ چندوقت بود نامدار رو اینطوری نگران ندیده بودم؟ رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 27 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 تیر «پارت صد و پنجاه و ششم» موهاش شلخته گاهاً طره طره روی پیشونیش رها شده بودن و عینک دودی از خودِ ظهر روی موهاش بود؛ اصلا چندوقت بود نامدار رو از این فاصله ندیده بودم؟ باید از فرصت استفاده میکردم، نه؟ باید قدر لحظهام رو میدونستم؛ لحظهای که بالاخره بعد مدتها حالا در آغوش نامدار حضورداشتم؛ حالا به هر دلیلی! بالاخره از نگاه نگرانش چشم گرفتم و سعی کردم از آغوشش پایین بیام؛ من رو آروم پایین آورد و پایین صخرهها رها کرد. _ نمیگی یه وقت میوفتی؟ اونم با این دامن بلندی که انقدر توی دست و پاته! داشت بهم غر میزد؛ از اون غر زدن ها که باهاشون نشون میده همچنان برام مهمی! اونقدر برام مهمی که بخاطرت حرص بخورم. _ ظهرم از همین صخره رفتم بالا؛ سخت نبود برامط بیوقفه و اخمو گفت: _ ولی الان داشتی زمین میخوردی! اونم روی این سنگ ریزهها. ابراز نگرانیش اون هم به این وضوح، باعث شد مسخره و البته نرم لبخند بزنم! نامدار اخمو ازم چشم گرفت و به صخره اشاره کرد. _ کمکت میکنم برو بالا. و بعد بی مقدمه من رو بلند کرد تا من رو روی صخره بزاره! متعجب از حرکت غیرمنتظرهاش، به پایین نگاه کردم و نامدار با چشم به صخره اشاره کرد. _ خودت رو بکش بالا! خودم رو از صخرهی نه چندان بلند بالا کشیدم و بالاخره روش نشستم؛ درست میدیدم؟ نامدار هم سعی داشت بالا بیاد؟ در یک حرکت خودش رو بالا کشید و کنارم نشست؛ عجیب نبود! نامدار در این مورد نیازی به کمک نداشت؛ این رو باید از جایی میفهمیدم که به راحتی خودش رو از پنجرهی اتاقم بالا میکشید و ریلکس وارد میشد. بهش نگاه کردم؛ در عینِ اخمو بودن، ریلکس بود. سیگاری از جیبش بیرون آورد و با قرار دادن دستش مقابل اون، برای جلوگیری از برخورد باد، اون رو روشن کرد؛ رفتارش بعدش اما، باعث شد ابروهام بالا بپره! سیگار روشن شده رو سمت من گرفت و سعی داشت سیگار بعدی رو برای خودش روشن کنه؛ نامدار چرا انقدر مهربون شده بود؟ داشتم از تعجب شاخ در میاوردم! داشت با رفتارهاش من رو وادار میکرد که فکرکنم هنوز امیدی هست؛ اما نگاه اخمو و بی عشقش این دیدگاه رو ازم میگرفت. خیره بهش پُکی به سیگار زدم؛ اون اما، کامش رو حین نگاه کردن به دریا از سیگار گرفت، نه حین نگاه کردن به من! سیگار به دست کفِ دستهام رو روی صخره گذاشتم؛ چرا اومده بود بالا؟ میخواست حرفی بزنه؟ میخواست حرفی بشنوه؟ باز بهش نگاه کردم؛ همچنان ریلکس بود. _ واسهی چی اومدی نامدار؟ بهم نگاه کرد؛ دود سیگار آروم از میونلبهاش خارج شد و آروم لب زد: _ همینجوری. سراسیمه بودم؛ کلافه! ابداً نمیتونستم عین نامدار ریلکس برخورد کنم. _ همینجوری بغلم کردی تا روی سنگ ریزهها زمین نخورم؟ همینجوری کمکم کردی تا بیام بالا؟ همینجوری خودت اومدی نشستی کنارم؟ همینجوری سیگار روشن کردی دادی دستم؟ آره؟ مگه میشه همینجوری؟ عصبی شد؛ زیاد. اخمو تر گفت: _ دردت چیه ویا؟ من هم عین خودش عصبی پاسخ دادم: _ دردِ تو چیه نامدار؟ چندبار باید بگم من نخواستم! چندبار بگم قضیه اونطور که تو فکرمیکنی نبوده؟ پوزخند زد؛ پوزخند زد و باز پُکی به سیگارش زد؛ سیگارِ من اما، داشت میون انگشتهام میسوخت. _ تو نخواستی؟ اگه تو نمیخواستی هیچوقت پای پلیس ها به اونجا بازنمیشد! اگه انقدر کله گندهای که تونستی تموم اون برنامههارو بچینی و جلوی کثافت کاری های کوروش کبیر رو بگیری، پس میتونستی جلوی پلیس ها رو هم بگیری، نمیتونستی؟ بهم نگاه کرد؛ جدی بود و منتظر جواب. قاطع گفتم: _ میتونستم؛ خواستم بگیرم، تلاش کردم، دیر بود! همچنان ساکت بود! ادامه دادم: _ نامدار من لحظهی آخر پشیمون شدم! گفتم کنسلش کنید؛ گفتم دخترارو خودمون نجات میدیم و بعد همه باهم فرارمیکنیم؛ با وجود اینکه میخواستم هرطورشده جلوی کار بابات و بگیرم ولی لحظهی آخر فکر تو نزاشت قاطع کارم رو انجام بدم! پشیمون شدم و سعی کردم کنسلش کنم، ولی دیر بود. عجز رو توی نگاهم دید؛ حس میکردم ریاکشنش عین همیشه نیست؛ متعجب بود، ناباور! _ ویانا… سکوت کرد؛ باز گفتم: _ من نخواستم اینطوری بشه نامدار! سعی کردم جلوش رو بگیرم. نگاهش باز سمت دریا رفت؛ سراسیمه بود و از حالت چهرهاش میتونستم متوجه بشم حرفهام فکرش رو درگیرکرده. دروغ نگفته بودم؛ تمام حرفهام از روی واقعیت بود! اما تمام این مدت خشم نامدار اجازه نداده بود درست و حسابی راجع به این موضوع بتونم باهاش حرف بزنم. _ من متاسفم نامدار. از همون اول قصدم این بود که بابات رو گیر بندازم؛ اما وقتی بخاطر تو خواستم دست از نقشهام بکشم، بیخیال بابات شدم! به این فکرنکرده بودم که گیر انداختن بابات چقدر میتونه برای تو بد باشه. بهم نگاه کرد؛ جدی بود و قاطع. _ این رو قبلا بهت گفتم، الان هم میگم؛ بابام به هیچجام نیست ویانا! کاری کرده که باید از بابتش تنبیه میشده؛ الان هم هرچقدر حبس بکشه برام مهم نیست. این برای من مهم بود که تو چطوری تونستی با وجود اون حجم از عشقی که میونمون بود، من رو رسماً گول بزنی و من حتی ذرهای بهت شک نکنم؛ چرا؟ چون عاشقت بودم ویانا! عاشقت بودم و هیچوقت فکرنمیکردم چیزی رو از من پنهون کنی؛ اون هم همچین چیز بزرگی رو! و بعدش هم بخوای با پول های بابام فرار کنی؛ تو جای من بودی چیکار میکردی ویانا؟ ها؟ بی ربط گفتم: _ من به پولهای بابات دست نزدم نامدار! لال شد! نگاهش روی چهرهام ثابت موند و با کمی مکث، آروم و مبهوت از میون لبهاش زمزمهوار گفت: _ چی؟ لعنتی! این رو هم بهش نگفته بودم؛ نامدار و خشمش بهم اجازه نداده بود هیچ چیز رو درست و حسابی براش توضیح بدم. _ چرا زودتر بهم نگفتی این چیزارو؟ رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 27 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 تیر «پارت صد و پنجاه و هفتم» نگاهش پر بود از علامت سوال! چرا؛ چرا، چرا؟ چرا نگفتم؟ چرا واقعا؟ _ چون نزاشتی نامدار! تلاش کردم بگم؛ هربار سعی کردم راجع بهش حرف بزنم یه جور سنگِ رو یخم کردی! باورم نداشتی؛ نمیزاشتی چیزی رو توضیح بدم. رنگ نگاهش فرق داشت؛ با تموم این سه ماه فرق داشت. نه اینکه قلبهای توی چشمهاش برگشته باشه، نه! فقط حس میکردم کمی بیشتر از قبل من رو باور داره؛ حس میکردم قلبش میخواد بهش این اجازه رو بده که کمی بهم فرصت بده و درکم کنه! باز به دریا خیره شد؛ نگاهش اما، دیگه اون اخم و جدیت چنددقیقه قبل رو نداشت! سراسیمه بود؛ متعجب، مبهوت. _ ویانا، پولهارو برنداشتی؟ باز نگاهش سمت من برگشته بود؛ سرم رو به طرفین تکون دادم. _ نه نامدار؛ نه! قبل از اینکه فرصت کنه جوابی بهم بده، صدای آهو رو از پایین صخره شنیدم و ناخواسته نگاه جفتمون به اون سمت رفت؛ سمت ما میاومد و درهمون حین غر میزد: _ بیاید پایین دیگه! تا توفان نزده زیر قولش بریم شام بخره برگردیم ویلا. خندهام رو قورت دادم و بعد از نامدار، با کمکش از صخره پایین اومدم؛ حتی حین بغل کردنم هم به چشمهام نگاه نمیکرد! اما تمام حواسش سمت حرفهای من بود؛ حالا باز اخم کرده بود و این اخم های درهم و نگاهی که مدام به دریا خیره میشد، به نظر من نشونهی در فکر فرو رفتنش بود. سمت بچهها رفتیم و همگی سمت ویلا ها حرکت کردیم؛ مثل اینکه توفان به بچهها قولِ کوبیده داده بود و حالا بین راه باید وایمستادیم تا توفان غذاهارو بخره! بعد از خریداری غذا، مستقیم سمت ویلا رفتیم و طبق اصرارهای پیام و توفان، قرار شد همگی شام رو توی حیاط ویلای ما بخوریم. میز غذاخوری بزرگ توی حیاط رو با کمک همدیگه چیدیم؛ زیر نگاههای نامدار داشتم آب میشدم و دلیل این همه نگاه بعد از اون حرفهارو نمیفهمیدم! قصد داشت چیزی رو تغییر بده؟ قصد داشت برگرده؟ ظرف ترشی رو روی میز گذاشتم و حین نگاه کردن به نامدار، موهام رو پشت گوش فرستادم؛ تکیه داده به نردهی پشت سرش، ایستاده درکنار پیام، پُکی به سیگارش زد و شک نداشتم فقط حرفهای پیام رو میشنوه؛ گوش نمیده! با خندهی کوچیکی نگاهم رو گرفتم و باز وارد ویلا شدم تا باقی وسایل رو به کمک بچهها بیرون ببرم. با پارچ دوغ به حیاط برگشتم و اون رو وسط میز قرار دادم؛ همچنان نگاه میکرد! نامدارِ لعنتی تکلیفش با خودش هم مشخص نبود. همگی پشت میز نشستیم و از اونجایی که من کوبیده دوست نداشتم، توفان من رو با سیخ جوجه سورپرایز کرد. خندون از بابت لطفش کوتاه بغلش کردم و کنارش نشستم؛ نامدار امشب رو پشت میز مقابل من ننشسته بود، اما بازهم نگاهش هر چند از گاهی این سمت میومد! این مرد قرار بود امشب من رو دیوونه کنه. زیر نگاه سنگین نامدار، با خندههای نیکان و توفان و همراهی سرور، و البته نگاههای جالب جاوید به آهو، شام رو همگی دورهم خوردیم و درنهایت از توفان تشکر کردیم؛ جمع آوری ظرفها کمی سخت بود اما همه درکنار هم، از پسش بر اومدیم. نامدار کبیر با اون غرور و اخم همیشگیش، برای اینکه کنار من باشه، درست ظرف کنار من رو همراه با لیوان برداشت و درکنار من با دستِ پر، همراه شد تا به آشپزخونه برسیم! بدون اینکه بهش نگاهی کنم، ظرفهارو توی سینک گذاشتم و لب پایینم رو گاز گرفتم تا خندهام نگیره. ظرفهارو با کمترین فاصلهی ممکن، کنار ظرف های من گذاشت و لحظهی آخر، انگشتهامون باهم برخورد کرد! برخورد ناگهانی باعث شد بهش نگاه کنم؛ اون اما، از قبل به من خیره بود؛ نامدارِ لعنتی آدم رو دیوونه میکرد! با اون نگاه نافذ و عمیقش، کاری میکرد که هیچوقت نتونی ازش چشم بگیری. دستم روی لبهی سینک شُل شد و نگاه نامدار، میون لب و چشمهام میگذشت، درست عین بارهای اولی که سعی داشت بهم بفهمونه از من خوشش اومده! بیهوا خواستم از کنارش رد بشم، اما سد راه شدنش و گرفتار شدنِ بازوم میون انگشتهاش، باعث شد مبهوت از کمترین فاصله بهش خیره بمونم! نمیدونم چرا، اما حرف دلم رو آروم و زمزمهوار بیان کردم: _ چته نامدار؟ این برخورد ها برای چیه؟ دستش دور بازوم شُل شد و من با همون لحن آروم ادامه دادم: _ میخوای حرفی بزنی، حرفی بشنوی؛ خب بگو! قاطع میون حرفم پرید: _ ویا گاهی چشمها از زبون بهتر حرفهارو منتقل میکنن! لالم کرد! راست میگفت؛ نگاهش اونقدر عمیق بود که منظورش رو بهم برسونه، اما بعد از اون همه سخت گیری، نامدار با دو کلمه خر شده بود؟ اینبار نگاه من بین چشمها و لبش چرخید؛ ادامه داد: _ دوست دارم حرفهات رو باور کنم ویانا! پوزخند زدم؛ نگاهش روی لبم ثابت موند. _ انقدر بهم اطمینان نداری؟ دستش کامل از دور بازوم رها شد؛ سکوتش داشت آزارم میداد، نداشت؟ همچنان ساکت بود؛ خیال نداشت جوابی بده! پوزخندم بیشتر شد. اینبار از کنارش گذشتم و نه خودش و یا دستش، مانع راهم نشد. رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 28 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 تیر (ویرایش شده) «پارت صد و پنجاه و هشتم» وارد جمع بچه ها شدم؛ بحث دوران دبیرستان پسرها بود و توفان با تعریف کردن خاطرات مسخرهاش، صدای خندهی همه رو بالا برده بود؛ با ورود من به جمعشون، نگاه خندون همه سمت من برگشت و با دیدن چهرهی اخم کردهام، صدای خندهها قطع شد! نامدار پشت سر من از آشپزخونه خارج شد و اینبار، لبخندها هم از روی لب رفت؛ نارضایتی توی نگاه جفتمون نشون میداد اتفاقات خوبی نیوفتاده و نتیجه تمام تلاش های نیکان و توفان برای به هم رسیدنمون، تقریبا پوچ بوده! *** پنج روز از به شمال اومدنمون میگذشت؛ بچه ها خیال برگشتن به تهران رو نداشتن و بچههای ویلای کناری هم همینطور! دوروز بود که نامدار رو ندیده بودم و تقریبا ناپدید شده بود؛ نیکان مدام پیش ما میومد و با مسخره بازیهاش سعی داشت من رو از حالت عبوسم خارج کنه. چهارزانو روی کاناپه نشستم و موهای نیمهخیسم رو پشت گوش فرستادم؛ نیکان و توفان اونقدر اصرارداشتن که من هم به بازیشون بپیوندم، که حتی اجازهی خشک کردن موهام بعد حمام رو هم بهم نداده بودن! دستهی پلی استیشن رو توی دستم فشردم و بی توجه به دادهای توفان تلاش کردم بازی رو ببرم، اما نه؛ بازهم توفانِ لعنتی برد و من داشتم از حواس پرتی روانی میشدم. نیکان پکر دسته رو روی کاناپه رها کرد. _ سه دسته که توفان داره میبره! مخاطبش من بودم؛ بهش نگاه کردم. _ تو لااقل یه دست بردی؛ من صفرم. دلش به حالم سوخت و به مظلومیم خندهاش گرفت؛ شونهام رو گرفت و من رو خودش نزدیک کرد. _ از بس خنگی! خندون با دستهی توی دستم به بازوش ضربه زدم که ازم فاصله گرفت و بازوش رو چسبید. آهو با سینی کیک و چای وارد جمعمون شد و سینی رو روی میز قرارداد؛ نگاه جاوید به طرز ضایعی روی چهرهی آهو در چرخش بود و آهوی همیشه اخمو، هنوزهم با ابروهای درهمش خیره به کیکهای توی سینی بود و قطعا داشت با خودش فکرمیکرد که اونطوری که باید نپخته. تکهای از کیک ها برداشتم و با دهان پر خطاب به آهو گفتم: _ اینطوری به کیکهای بیچاره نگاه نکن! بخدا خوب شده آهو، حتی از سری قبل هم خوشمزه تره. آهو غرغرو با موهای گوجهای کردهاش دست به کمر زد. _ توفانِ کثافت نرفت برام بیکینگ پودر بخره! کیک یکم پُف نکرده. جاوید بی مقدمه گفت: _ میگفتی من بخرم! و تکهای کیک برداشت و بی مکث قلپی چای خورد؛ نگاهی که بین من و توفان و نیکان رد و بدل شد، باعث شد هر سه همزمان بپوکیم و آهو با چهرهی سرخ شده باز وارد آشپزخونه بشه! جاوید رو همیشه توی شرکت مشغول با پرونده ها دیده بودم و حالا این بُعد جدیدش، برام جالب بود. اصلا توی دوست داشتن حرفهای نبود؛ به طرز ضایعی مدام به آهو نگاه میکرد و با حرفهاش به طور مستقیم نشون میداد که نگاهش به اون، با نگاهش به بقیه متفاوته. توی دوست داشتن ماهر نبود؛ عین نامدار نبود… نامدار! فنجون چای توی دستم خشک شد و باز به یکجا خیره شدم؛ نامدار کجا بود؟ چرا دو روز تموم جلوی چشمم نیومده بود؟ نکنه برگشته باشه تهران؟ اصلا برگشته باشه، به من چه؟ عین دیوونهها به افکارم شونه بالا انداختم و جرعهای چای نوشیدم؛ نامدار میخواست برگرده؟ طبق آخرین برخوردهاش، سعی داشت حرفهام رو باورکنه! میخواست باز اون عشق میونمون شعله بکشه و قطعا من هم همین رو میخواستم؛ ولی مقاومتم برای چی بود؟ روز بعد روز خوبی بود؛ بالاخره از ویلاهای لعنتی بیرون زدیم و وارد شهر شدیم. کمی از حواس پرتی و فکر به نامدار خارج شدم و با خرید های کوچیک و بزرگم، حسابی انرژی گرفتم! لحظهی اخر، درست وقتی که میخواستیم همراه با بچهها به کافهی کوچیک و دنج توی پاساژ بریم، پاشنهی کفش پنج سانتیم شکست و درد بدی که به مچ پام وارد شد، باعث شد تصمیم به برگشتن به ویلا رو بگیرم! نیکان من رو همراه با خرید ها به ویلا برد و طبق اصرار من، خودشون به کافه رفتن تا به ادامهی خوش گذرونیشون برسن؛ بیحوصله بودم و کفش مورد علاقهام هم خراب شده بود! ابداً حوصلهی این رو نداشتم که کفشهام رو عوض کنم و باز به پاساژ برگردم. نیکان خرید هارو برام به داخل ویلا آورد و بعد از خداحافظی، سمت بچهها حرکت کرد. چراغ رو روشن کردم و خودم رو روی اولین مبل دم دستم رها کردم؛ کفش پاشنه شکسته رو از پام بیرون آوردم و جفتشون رو گوشهی خونه رها کردم. شال و مانتوم رو هم روی مبل گذاشتم و با تاپ مشکی توی تنم، تکونی به موهام دادم و خسته و کوفته، سمت بطری نوشیدنیای رفتم که نیکان از دوشب قبل برامون آورده بود. خودم رو روی صندلی پشت کانتر رها کردم و کمی داخل شات پیام ریختم اما قبل از اینکه لب بهش بزنم، تلفنم زنگ خورد! اسم جاوید روی صفحهی موبایلم درست کنار شات توی دستم نمایان شد و سریع تماس رو وصل کردم. _ جونم جاوید؟ کمی با مکث صداش به گوشم رسید؛ به نظر میرسید صدای موزیک اطرافش بلندباشه و فکرکنه صداش اونقدر خوب به گوش من نمیرسه. _ ببخشید ویا مزاحمت شدم؛ نیکان پیشته؟ کمی شات رو روی کانتر چرخوندم. _ نه، رفت؛ چطور؟ _ ای بابا، کیف پولم توی ویلا بود، میخواستمش! خواستم ببینم اگه برات زحمتی نیست بری بیاریش، زنگ بزنم نیکان بگم برگرده ازت بگیرتش. چرا به نامدار نمیگفت؟ جدی جدی نکنه نامدار شمال نبود؟ _ من که کلید ندارم! بی مقدمه گفت: _ یه کلید زاپاس زیر یه سنگ دم درِ ویلا هست. ویرایش شده 28 تیر توسط هانی بانو رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 28 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 تیر «پارت صد و پنجاه و نهم» به اندازهی نیکان با جاوید راحت نبودم و نمیتونستم درخواستش رو رد کنم؛ از پشت کانتر بلندشدم و حین پوشیدن مانتوم به جاوید گفتم: _ خیلی خب؛ فکرنکنم نیکان خیلی دورباشه. بهش زنگ بزن برگرده، منم میرم کیف پول رو برمیدارم، فقط بهم بگو کجاست. سریع جواب داد: _ ممنون ازت ویانا! فکرکنم روی میز غذاخوری جا گذاشته باشمش؛ واقعا اگه واجب نبود نمیگفتم بهت. بعد از بارها معذرت خواهی، بالاخره تماس رو قطع کرد و من سمت ویلای کناری رفتم تا کیف پول جاوید رو بردارم. کلید درست زیر همون سنگی بود که جاوید بیان کرده بود، و درب حیاط به راحتی بازشد؛ چراغ های خاموش حیاط، با چراغ های روشن داخل خونه تضاد داشت، آخر نامدار تهران بود یا شمال؟ جلو رفتم و کلید رو داخل قفل انداختم، اما قبل از اینکه در توسط من باز بشه، از داخل باز شد و مقابله شدنم با نامدار، کمی غیرمنتظره بود، و اما غیرمنتظره تر از اون، وضعیتِ ناجالبِ نامدار بود! موهای شلخته و چهرهی پکر و دکمههای پیرهنی که تا نیمه بازبود، تقریبا جدید ترین صحنهای بود که میتونستم ببینم! ناخواسته جلو رفتم و نامدار تلو خورد؛ سریع بازوش رو گرفتم، مست بود؟ اصلا نامدار کبیر اونقدری میخورد که مست بشه؟ دستش رو دور شونهام انداختم؛ وزنش برام قابل تحمل نبود، اما اصلا نمیتونست روی پای خودش بایسته! چارهای نداشتم. بهش نگاه کردم، چشمهاش سرخ بود و چشمهای من نگران. _ نامدار، مستی؟ جواب نداد؛ این چه سوال چرتیه؟ معلومه که هست. نگاهم با بطری تقریبا خالی و سیگارهای نیمه سوختهی روی میز برخورد کرد، نامدار داشت چیکار میکرد با خودش؟ تلو تلو خوردنش باعث شد اون رو سمت اولین مبل ببرم تقریبا روی اون هُلش بدم؛ حالش اصلا خوب نبود! تنش داغ بود و چشمهای سرخش، لحظهای بهم خیره نمیموند. مدام نگاهش رو میگرفت و گاهی هم چشم فرو میبست. ناخواسته دست جلو بردم و صورتش رو میون دستهام گرفتم. _ من و ببین نامدار؛ این چه سر و وضعیه؟ چرا انقدر خوردی؟ نامدار تو هیچوقت اونقدری نمیخوری که از خود بیخود بشی! عین پسربچههای مظلوم، بی حرف سرش رو جلو اورد و توی سینهام فرو برد؛ ناخواسته دستهام بالا اومد و از پشت موهاش رو نوازش کردم؛ چقدر دلتنگ این موقعیت ها بودم! بالاخره به حرف اومد. _ از خود بی خود نشدم! حرفهاش رو کشیده بیان میکرد؛ خیلی کشیده. سعی کردم حرفش رو جدی نگیرم؛ سرش رو از روی سینهام بیرون آوردم و بلندش کردم و دستش رو باز دور شونه ام انداختم؛ تحملش سخت بود اما گفتم: _ تکیه بده به من، باشه؟ میخوام ببرمت زیر دوش، یکم به خودت بیای. چشمهاش نیمه باز بود، زمزمه وار گفت: _ من خوبم ویا… باز حرفش رو جدی نگرفتم و کشون کشون سمت حمام بردمش؛ تقریبا کیف پول جاوید رو کامل از یاد برده بودم! داخل حمام بردمش و سعی کردم زیر دوش ببرمش و با آب یخ، کمی حالش رو بهترکنم. کاری که همیشه پیام برای من انجام میداد! دوش آب رو باز کردم اما در یک حرکت بی مقدمه، نامدار من رو سمت خودش کشوند و آب یخی که روی سر جفتمون درحال روونه شدن بود، نفس توی سینهام حبس کرد! بیشتر از اون، فاصلهی کمم با نامدار و تن گرمش در کنارم، باعث شد به چشمهای سرخش نگاه کنم! بازوهاش محکم میون دستهام بود و حس میکردم اگر رهاش کنم پخش بر زمین شده! چشمهاش اینبار روی لبهام ثابت مونده بود و دیگه دزدیده نمیشد؛ جلو اومد، خیلی جلو؛ اما قبل از اینکه اتفاقی بیوفته، کمی به چپ متمایل شدم و زمزمه وار گفتم: _ نامدار، مستی! نکن. دستش بالا اومد و صورتم رو گرفت و سمت خودش متمایل کرد؛ خیلی خشن! کلافه و با لحن تقریبا بلندی گفت: _ دِ دارم بهت میگم مست نیستم لعنتی! حرفهاش هنوز هم کشیده بیان میشد. من اما آروم و برخلاف اون، زمزمه کردم: _ کاری نکن که فردا پشیمون بشی. دستش روی چونهام ثابت موند؛ نگاه سرخ و عمیقش، توی مستی درست همون نگاه عاشقونه ی همیشگیش بود؛ قلبم لرزید! نامدار گفت: _ از همیشه هوشیار ترم ویا! نامدار کبیر هیچوقت از خود بیخود نمیشه. و زیر رگبار قطرات سرد آب، بعد از مدتها عشقش رو بهم ثابت کرد. نه عادی؛ پر از احساس! پر از حس خواستن؛ پر از حس دلتنگی… *** چشمهام رو باز کردم؛ نور از پنجرهی توی اتاق، از باریکهی میون پرده ها درست روی صورتم درحال تابیدن بود و تنِ خستهام، خیلی دوست نداشت از جا بلند بشم! موقعیتم رو درست درک نکرده بودم؛ بدنم از همیشه کوفته تر بود و اطرافم کمی نا آشنا، کجا بودم؟ به خودم نگاه کردم؛ ملحفهی بزرگ روی تنم با موهای ژولیدهی روی شونه هام کمی من رو به واقعیت نزدیک کرد، اینجا چه خبر بود؟ سریع به کنارم نگاه کردم؛ نامدار با بالاتنهی برهنه و ملحفهای که از کمر به پایینش رو پوشونده بود، خیلی ریلکس به خواب رفته بود! موهای اون هم عین من ژولیده و شلخته بود؛ لعنتی، تازه یادم اومد! بی سروصدا پیرهن مردونهی نامدار رو سریع و با عجله پوشیدم و دکمههاش رو پایین و بالا بستم. رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 28 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 تیر «پارت صد و شصتم» پاورچین از اتاق خارج شدم و وارد پذیرایی شدم؛ لباسهام وسط خونه باعث شد خجالت زده اون هارو بردارم و داخل اتاق کنار باقی وسایلم بزارم؛ نامدار همچنان خواب بود و ذرهای تکون نمیخورد. وارد آشپزخونه شدم و وسایل صبحونه رو حاضر کردم؛ ابداً دلم نمیخواست عین سری اول نامدار رو قال بزارم! تخم مرغ اول رو توی ماهیتابه شکوندم؛ ولی بهتر نبود برم؟ اگه باهاش رو در رو بشم و ری اکشن بدتری ببینم چی؟ اگه اصلا دیشب رو یادش نباشه چی؟ اگه تموم کارهای دیشب طبق خواستهی خودش نباشه چی؟ فکرهای لعنتی باعث شد قبل از اینکه تخم مرغ بعدی رو بشکونم، اولی هم بسوزه! کلافه زیرلب به خودم فحش دادم و پر حرص ماهیتابه رو توی سینک قرار دادم؛ همونطور که زیرلب با خودم حرف میزدم و خودم رو از بابت همراهی های دیشب سرزنش میکردم، مقابله شدن با نامدار باعث شد جیغ خفهای بزنم و دستم رو روی سینهام بزارم! با چهرهی همیشه جدی و موهای پریشونش و بالاتنهی برهنه و البته شلوار توی پاش، ریلکس مقابلم ظاهرشد و صبح بخیر گفتنش، باعث شد من هم ترسیده از ظاهر شدن یکهوییش، زیرلب جوابش رو آروم بدم. _ صبح بخیر. از دیدم خارج شد و کمی بعد، با حولهی توی دستش، مشغول خشک کردن صورتش باز این سمت اومد و بدون هیچ حرفی روی صندلی میز غذاخوری نشست. خجالت زده لب پایینم رو گاز گرفتم و پشت بهش خودم رو مشغول شستن ماهیتابه نشون دادم؛ سرگردون و سراسیمه، ماهیتابهی بیچاره رو تا پایان شستن صدبار به در و دیوار کوبیدم و هربار که به عقب برگشتم، نامدار مشغول نگاه کردن به من بود! زیر نگاهش نیمرو عسلیِ بی نمکی درست کردم و اون رو روی میز گذاشتم؛ بدون اینکه به نامدار حتی نگاه بکنم، مقابلش نشستم و لقمهای از نیمروی داغ مقابلمون خوردم. زبونم کامل سوخت اما لال موندم؛ مضطرب بودم و سرگردون؛ شک نداشتم نامدار داره بهم نگاه میکنه، اما حتی جرعت نیم نگاهی بهش هم نداشتم! _ چرا انقدر مضطربی؟ بالاخره بهش نگاه کردم؛ اخم داشت. _ نیستم! لقمهی دیگهای خوردم تا دهانم پر باشه؛ نامدار آروم لقمه گرفت و قبل از خوردن گفت: _ هستی؛ پشیمونی از کاری که کردی؟ لقمهام رو نجوییده قورت دادم. _ چی؟ ریلکس لقمهی نیمروش رو خورد و حین گرفتنِ لقمهی بعد جواب داد: _ پشیمون به نظر میای! یه آدمِ راضی، انقدر سرگردون نیست که حتی نتونه دکمههای لباسش رو درست ببنده. ناخواسته به لباس توی تنم نگاه کردم؛ دکمهها رو بالا و پایین بسته بودم! جداً پریشون بودنم رو حتی میشد از لباس توی تنم هم فهمید. باز به ماهیتابهی نیمرو خیره شدم؛ نامدار کلافه بود، گفت: _ ویانا میتونم بپرسم چته؟ واسهی چیه این رفتارا؟ بهش نگاه کردم؛ شاید بهتر بود کمی از این حالتِ لال بودن خارج بشم. _ هوشیار نبودی دیشب نامدار! نمیدونم یادت میاد یا نه… قاطع میون حرفم پرید: _ یادم میاد؛ مگه قراره یادم نیاد؟ عین برق گرفتهها بهش نگاه کردم؛ ریلکس بود و با اخم همیشگیش مشغول لقمه گرفتن بود! من لال موندم و اون ادامه داد: _ ویانا من هیچوقت کاری رو نمیکنم که بعد ممکن باشه از بابتش پشیمون بشم. در ضمن؛ نامدار کبیر همیشه هوشیاره! جدی بود و قاطع؛ حرفهاش هم کمی خجالت زدهام کرده بود، و هم خیالم رو راحت کرده بود! حالا حداقل فهمیده بودم نامدار من رو واقعا میخواد؛ نه بخاطر سرمست بودن و هوس؛ بلکه از سرِ خواستهی قلبیِ خودش! آروم لقمهای از نیمرو توی دهانم گذاشتم و نگاه نامدار باز روی من نشست؛ گفت: _ گردنت رو بپوشون! عین خنگ ها بهش نگاه کردم؛ به گردنم اشاره کرد. _ خواستی برگردی ویلای خودتون گردنت رو بپوشون! بخاطرِ خودت میگم؛ چون توفان رو میشناسم. اگه مثل نیکان باشه سوژهات میکنه. به گردنم دست زدم؛ لعنت بهت نامدار! سر به زیر شدم و خودم رو مشغولِ لقمه گرفتن نشون دادم. کمی بعد با لباس های پوشیده شدهام از ویلای نامدار بیرون زدم و سمت ویلای خودمون قدم تند کردم؛ خدایا این چه غلطی بود من کردم؟ درسته؛ فرصتی بود که خودم هم دنبالش بودم، اما اگه نامدار طور دیگهای برخورد میکرد چی؟ اصلا نیکان و جاوید کجا بودن؟ نکنه دیشب اومده بودن ویلا؟ از خجالت تا خود ویلا رو فقط لبم رو گاز گرفتم و به محض کلید انداختن توی در، با جمعیتِ خواب وسط ویلا مواجه شدم. همه روی کاناپهها خواب رفته بودن؛ و البته همراه با جاوید و نیکان! امیدوار بودم به ویلا برنگشته باشن و مستقیم همینجا اومده باشن؛ حوصلهی مسخره بازی های نیکان و توفان رو نداشتم. بی سروصدا سمت اتاقهای طبقهی بالا رفتم و مستقیم توی اتاق اول رفتم؛ نفسم رو سنگین از سینه رها کردم و قبل از هرکاری دوش گرفتم؛ دیشب شب سنگینی بود! نمیدونستم نامدار درست یادش هست یا نه، ولی اونقدر از جفتمون انرژی گرفته بود که تقریبا تمام تنم کوفته شده بود. حولهی کوچیک رو روی موهای خیسم انداختم و بی حوصله تیشرت و شلوار مشکیای تنم کردم؛ دمپایی های راحت توفان رو پوشیدم و از پلهها پایین رفتم، بچهها هنوز خواب بودن! با خیال راحت سمت آشپزخونه رفتم اما مواجه شدن ناگهانیم با نیکان، باعث شد درلحظه جیغم رو توی سینه خفه کنم و دستم رو روی سینهام بزارم! _ نیکان! شیر کاکائوی توی لیوان رو سر کشید و با پشت دست دور دهانش رو تمیز کرد؛ چهرهاش خواب آلود بود و چشمهاش پف کرده. _ ویا! صبح بخیر. سعی کردم خودم رو ریلکس نشون بدم؛ امکان داشت دیشب رو به روم بیاره؟ _ صبح بخیر. رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 28 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 تیر «پارت صد و شصت و یکم» از کنارش رد شدم و سمت یخچال رفتم؛ با یک دستم آب پرتقال رو بیرون آوردم و با دستِ دیگهام حوله رو روی سرم تکون دادم تا خیسیِ موهام رو بگیره. _ خوبی ویا؟ حین ریختن آب پرتقال توی لیوان بهش نگاه کردم؛ خندون بود! خدا به خیر بگذرونه؛ قراره سوژهی دست نیکان و توفان بشم. جرعهای از لیوان نوشیدم و بی خیال شونه بالا انداختم. _ مرسی؛ خودت خوبی؟ خندید و شونههاش عمیق تکون خورد؛ قبل از اینکه چیزی بگه جاوید با موهای ژولیده و چهرهی خواب آلود تر به آشپزخونه اومد و به چشمهاش دست کشید. _ صبح بخیر ویانا؛ نیک، گمشو بریم ویلای خودمون! داشتم از خجالت آب میشدم؛ مثلا قراربود دیشب کیف پول جاوید رو براش ببرم. سعی کردم بدون نگاه کردن بهش بگم: _ صبح بخیر، چرا عجله دارید؟ صبحونه بخورید بعد. جاوید اما هیچ ری اکشن غیر عادیای نداشت. _ ممنون ویا، بریم بهتره؛ قراربود صبح زود حرکت کنیم سمت تهران، نمیدونم چرا شب اینجا خوابمون برد! توفان با بطری خالی توی دستش داخل آشپزخونه اومد؛ اون هم عین جاوید موهاش عمیقاً به هم ریخته بود! _ نمیدونی چرا؟ بخاطر اینه. اشارهاش به بطری خالی نوشیدنی بود؛ مثل اینکه دیشب همه نوشیده بودن! به جز من. از کنار نیکان رد شدم تا از آشپزخونه بیرون برم، که توفان سد راهم شد! بهش نگاه کردم؛ عین همیشه خندون بود و به نظر میرسید بخواد حسابی سر به سرم بزاره، و البته این موقع صبح اون هم بعد از اتفاقاتِ دیشب، اصلا حوصلهی چرت و پرتهاش رو نداشتم. _ به به ویا خانوم! علیک سلام؛ کجا بودی دیشب؟ دوساعت منتظرت بودیم بیای دورهم باشیم، هرچی تماس گرفتم جواب ندادی! ناخواسته به طرز واضحی به نیکان و جاوید نگاه کردم؛ جاوید لبخند داشت و نیکان درحال ترکیدن بود! به نیکان اشاره کردم. _ داداشِ ایشون حالش خوب نبود! نتونستم تنهاش بزارم. و بعد پر حرص به جفتشون نگاه کردم. _ شما دوتاهم که تا خودِ صبح برنگشتید ویلا! چیکار میکردم؟ میزاشتم کار دست خودش بده؟ جاوید بالاخره خندید. _ به من چه! توفان پرسید: _ چش بود؟ حرص داشتم. _ مست بود! تا خرخره خورده بود؛ عین شما. صدای خندهی نیکان و توفان بالا رفت؛ اینبار نیکانِ کثافت گفت: _ اوه اوه! دیگه بدتر. بالاخره از زیر دستشون در رفتم و تا خودِ پذیرایی، همچنان صدای خندههاشون میومد؛ چیز عجیبی نبود، منتظرش بودم! توفان و نیکان هیچ موضوعی رو بدون مسخره کردن رها نمیکردن، مخصوصا اگر سوژهاش من بودم. باقی بچهها هم بیدارشدن و درحضور همه، زیر نگاههای خندون بچه ها، صبحونه رو خوردیم و نیکان و جاوید به ویلای خودشون برگشتن؛ از اونجایی که نیکان و توفان حسابی باهم رفیق شده بودن، طبق برنامهی اونا، ماهم یک روز زودتر همراه با بچهها به تهران برمیگشتیم و از اونجایی که جا توی ماشین ما کمی تنگ بود، من رو به ماشین نامدار شوت کردن! خندههای توفان و نیکان از بابت نقشهای که ریخته بودن از چشمم دور نموند و با تاسف، عینک آفتابی روی چشمم رو روی موهام قراردادم و با تکون دادن سرم، داخل ماشین نشستم؛ نامدار با اخمهای درهم و عینک آفتابی روی چشمش، همراه با دستی که بالای فرمون بود و ساعت هدیهی من توی مچش میدرخشید، به مقابلش خیره بود. هنوز جاوید و نیکان سوار نشده بودن و این میون هم، نه من سکوت رو میشکستم و نه نامدار! دست به سینه به عقب تکیه دادم و از صندلیهای پشت، به نامداری که پشت فرمون بود خیره شدم؛ کمی بعد جاوید کنار نامدار، و نیکان عقب ماشین کنار من نشست؛ تا خودِ تهران رو با مسخره بازی و سروصداهاش، اجازهی خوابیدن به من نداد و درنهایت، با چشمهای سرخ شده از خواب به تهران رسیدم! صبح رو از بابت دستِ گل به آب دادنِ داداشش خسته و کوفته از خواب پریده بودم، و حالا هم خودش اجازهی خوابیدن رو بهم نمیداد؛ نامدار کل تایم رو با اخم سپری کرده بود و عینک روی چشمهاش، نمیزاشت متوجه بشم که اون هم داره به من نگاه میکنه یا نه! من رو مقابل خونه پیاده کردن و بعد از کلی تشکر، از ماشین پیاده شدم؛ نامدار پیاده شد و با اخم و عینک روی چشمهاش، رفت تا چمدونم رو از صندوق عقب برام بیرون بیاره؛ کنارش ایستادم، همچنان اخمو بود و کوچیکترین نگاهی بهم نمیانداخت! لعنتی… دنبال چی هستی؟ تموم اتفاقات دیشب تقصیر خودت بود، غیر از اینه؟ صبح هم که ذرهای از بابتش پشیمون یا حتی ناراحت نبودی، پس چرا حالا حتی نگاهم هم نمیکنی؟ رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 28 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 تیر «پارت صد و شصت و دوم» چمدون رو پایین گذاشت و دستهاش رو بالا آورد؛ دستهای جفتمون همزمان روی دستهی بلند چمدون نشست و انگشت کوچیکم با انگشت کوچیکش برخورد کرد! نگاهم بالا اومد؛ بالاخره داشت بهم نگاه میکرد. _ تو برو، من میارم. و دستهی چمدون رو از میون انگشتهام بیرون کشید؛ سمت خونه رفت و من بعد از آخرین خداحافظیم از بچهها، پشت سرش راه افتادم. نامدار جداً مودی بود! نه به رفتارهای دیشبش، به نه رفتارهای امروزش. هرچند این رو هم باید درنظر میگرفتم که دیشب از خود بی خود بود و هرچقدر هم که هوشیار بود، همچنان رفتارهاش دست خودش نبود؛ اما این نامدار بود! نامداری که همیشه با من عین فرشتهها برخورد میکرد و حالا بعد از اتفاقات دیشب، انتظار داشتم کمی ملایم تر باهام برخورد کنه! چندروزی گذشت؛ بالاخره تعطیلات عید به پایان رسید و همگی به شرکت برگشتیم. چندروز اول رو از شدت بیکاری فقط به همدیگه نگاه میکردیم و امروز بالاخره پروژهی جدید رو پذیرفته بودیم! لیست مدلهای پیشنهاد شده توی دست جاوید بود و مثل اینکه متاسفانه من هم بین اون ده نفر بودم؛ حالا چرا متاسفانه؟ عطسهی های پی در پی و بینیِ سرخ شدهام به نظر من قراربود گریم عکاسی رو خراب کنه! آلرژی فصل بهار باز هم سراغم اومده بود و امروز هم روز اولش بود. روی صندلی کنار گریمور نشستم و دستمال رو برای دهمین بار مقابلم دهانم قرار دادم تا عطسهام رو داخلش خفه کنم؛ خیره به آینه یقهی شومیز یقه بلند و چین چینیام رو کمی پایین کشیدم؛ گردنم تازه درحال خوب شدن بود! نامدار کبیر حسابی دسته گل به آب داده بود و جالب بود که هیچ به روی خودش هم نمیاورد و منِ بیچاره، مدام مجبور بودم توی این فصلِ رو به گرما مدام لباس های یقه بلند بپوشم. باز عطسه کردم و دستمال رو به بینیِ سرخ شدهام کشیدم؛ نامدار با صدای عطسهی من، اخمو و با عینک طبی دورمشکی روی چشمش از عکاس جدا شد و سمتِ من اومد. _ خوبی؟ بینیم رو بالا کشیدم. _ آره؛ میشه من و از لیست پیشنهادیها حذف کرد؟ اخم داشت؛ با نیم نگاهی به گریمور کنارمون که مشغول گریم کردن یکی از مدل ها بود، ولوم صداش رو پایین آورد و گفت: _ نخیر، نمیشه! لیست پیشنهادِ خودشونه؛ اصلا هم حوصلهی رد شدن ندارم! بعد از چندروز پروژه گیرمون اومده. خیره بهش نگاه کردم؛ چرا انقدر بد اخلاق آخه؟ دلش به حالم سوخت؛ ادامه داد: _ سرما خوردی توی این فصل؟ بی توجه به کنایهی حرفش گفتم: _ آلرژیه، خوب میشم. چیزی نگفت و خواست سمت عکاس برگرده که صداش زدم. _ نامدار. به گریمور نگاه کرد؛ انتظار داشت با مفرد صدا زدنِ من سمت ما برگرده! این چرا این شکلی شده بود؟ مگه قبلا نمیگفت بزار همه بفهمن به جهنم؟ _ میشه حداقل یه امروز از من شات نگیرید؟ نفسش رو سنگین از سینه بیرون فرستاد. _ خیلی خب؛ تایم شات گرفتن که تموم شد آماده شو ببرمت دکتر. و بدون اینکه منتظر حرفی از سمت من بمونه سمت عکاس رفت؛ هرچند من هم مخالفتی نداشتم، اما خوب بود کمی تعارف کنم! چه تعارفی آخه ویا؟ رفتارهای نامدار نرمال نیست، من باید کمی خودم رو جلو میکشیدم؛ اون شب خاص بود، خیلی خاص! انتظار داشتم بعد از اون شب، باز قلب قلب های توی نگاه نامدار رو ببینم. رفتارش به نسبت قبل تغییر کرده بود، اما نه به اون مقداری که من میخواستم. بعد از گذشت سه ساعت، نزدیک به تاریکیِ هوا، بالاخره کار پنج نفر از مدلها تمام شد و شات های پنج نفرِ بعدی به فردا موکول شد. کت کراپ شیری رنگم رو روی شومیز توی تنم پوشیدم و شال رو روی موهام مرتب کردم؛ نامدار مشغول بالا زدن آستین های بلوزه مردونهاش، با عینک دورمشکی لعنتی روی چشمش سمت من اومد و به درب شرکت اشاره کرد؛ با برداشتن کیفم سمت در رفتم و کمی بعد سوییچ به دست پشت سرم اومد. بدون حرف و جدی، درب ماشین رو برام باز کرد و به محض نشستن، سمت مقصد گاز داد؛ سکوت بینمون رو نشکوندم و درست وقتی که توی ترافیک ایستادیم، نامدار بالاخره به حرف اومد. _ پشیمونی ویا؟ عطسهام گرفت و دستمال کاغذی رو مقابل بینیم قرار دادم؛ نامدار داشت بهم نگاه میکرد، جواب دادم: _ از بابتِ چی؟ رُک بود و قاطع. _ از بابت آخرین شب توی شمال! نگاهم رو ازش گرفتم؛ اون هم به مقابلش خیره شد و توی ترافیک کمی ماشین رو به جلو برد. _ اونی که پشیمون به نظر میاد تویی! سکوت کرد؛ سکوت کرد و بعد از کمی مکث گفت: _ من صبحش هم بهت گفتم؛ هیچوقت کاری رو نمیکنم که بعد از بابتش پشیمون بشم. عصبیم کرده بود؛ اخمو سمتش برگشتم. _ پس این رفتار ها برای چیه نامدار؟ اخمات هنوز تو همه، درست عینِ قبل! بهم نمیخندی، چشمهات برق نمیزنه! دیگه حتی سیگارهای توی دستم هم نمیدزدی تا به فیلترهای رژیشون نگاه کنی. بهم نگاه کرد؛ نگاه من پر از عجز بود و نامدار جدی و بی حرف بهم خیره بود؛ خشمگین ادامه دادم: _ انقدر به من نگو پشیمون! من پشیمون نیستم؛ من اگر قراربود پشیمون بشم همون شب جلوت رو میگرفتم، حداقل من برخلاف تو هوشیار بودم! صدای بلندم باعث شد نامدار اخمو به مقابلش خیره بشه. _ خیلی خب؛ خیلی خب ویا، آروم باش. رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 28 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 تیر «پارت صد و شصت و سوم» آروم باش گفتنش آرومم کرد؛ همچنان اخم داشتم و بلند بلند نفس میکشیدم اما حداقل لال شده بودم! تا خود درمانگاه سکوت بینمون شکسته نشد و اونجا هم، فقط درب رو برام باز کرد و البته داخل اتاق دکتر هم همراهم اومد. همونطور که گفته بودم درست مثل هرسال دوباره حساسیت فصلی سراغم اومده بود و دکتر لعنتی عین همیشه کلی داروی تکراری برام تجویز کرد؛ از اتاق دکتر بیرون اومدیم و نامدار ازم خواست روی یکی از صندلی ها بشینم تا دارو هارو برام بگیرم. کمی بعد نایلون به دست سمتم اومد و دست دیگهاش رو به سمت من دراز کرد؛ مبهوت بهش نگاه کردم، این چرا انقدر مودیه؟ به مقابلش خیره بود و منتظر بود دستش رو بگیرم؛ آروم و با تردید دست یخ زدهام رو جلو بردم و به ثانیه نکشید که دستم، میون انگشتهای گرمش فرو رفت. دلم برای این حس تنگ شده بود! شاید قبلا فکر نمیکردم دلم برای یه دست گرفتنِ ساده از سوی نامدار تنگ بشه، اما حالا شده بود! اون هم حسابی. دست در دست از درمانگاه خارج شدیم و نامدار با دادن نایلون دارو ها به من، باز در رو برام باز کرد تا داخل ماشین بشینم؛ مقصدش سمت خونه بود و باعث شد سمتش برگردم. _ شرکت نمیریم؟ بهم نگاه کرد؛ نگاهش قبل از رسیدن به چشم هام، روی نوکِ بینیِ سرخ شدهام نشست. _ استراحت کن؛ لازم نیست فعلا بیای شرکت! داروهات رو بخور، هروقت خوب شدی بیا. به مقابلم خیره شدم. _ فردا شات داریم! در کمال تعجب گفت: _ مهم نیست. _ نامدار خودت گفتی توی لیست پیشنهادی مدلهام و حتما باید حضور داشته باشم! مقابل خونه از حرکت ایستاد و نایلون رو روی پاهام گذاشت. _ حالت خوب نیست نیاز نیست بیای ویانا! و از ماشین پیاده شد؛ سمتم اومد تا در رو باز کنه و حین پیاده شدن، قطعا زمزمهی زیرلبم رو شنید. _ مودی! چپ چپ بهم نگاه کرد و با نایلون توی دستم سمت خونه رفتم؛ بهش نگاه کردم، اخمو بود اما اینکه سعی داشت بهم نشون بده هنوز براش مهمم عجیب بود! ابداً قلب قلبی های توی چشمهاش رو نمیدیدم، اما شک نداشتم ته قلبش هنوز هم حضور دارم. *** خسته و کوفته بند کفشهام رو باز کردم و اون ها رو دم در رها کردم؛ روزها میگذشت و رابطهی نامدار هرروز و هرروز عجیب تر از قبل میشد. یه روز جدی و اخمو بود و حتی رفتارش با من با رفتارش با آرامش درست یک شکل بود؛ و درست روز بعد، مدام حواسش بهم بود و لحظهای ازم چشم نمیگرفت! رفتارهای عجیبش کلافهام کرده بود و این روزها مدام داشتم از دست نامدار و حرکتهاش حرص میخوردم. کت توی دستم رو همراه با تلفن و کیف روی مبل رها کردم و با چهرهی درهم از خستگی، سمت آشپزخونه رفتم؛ خونه در سکوت کامل فرو رفته بود و حدس میزدم بچهها باز مشغول کار باشن. شیر موز داخل یخچال رو بیرون کشیدم و لاجرعه سر کشیدم؛ این روزها از آشپزی های متعدد آهو و روپوش پرستاری سرور که مدام درحال شست و شو بود به نظر میرسید بچه ها مشغول کارهای قبلیشون شده باشن! درگیریم توی شرکت باعث شده بود کوتاه ترین مکالمهای باهاشون نداشته باشم و حتی بعضی شبها هم نتونم باهاشون رو در رو بشم و مستقیم به آغوش خواب برم! نفس زنان بطری شیرموز رو توی یخچال جا دادم و خودم رو روی مبل، کنار وسایلم رها کردم؛ بعد از مدت ها آلرژیم خوب شده بود و نامدارِ سو استفاده گر، کل امروز رو ازم شات گرفته بود و روزهای قبلی رو حسابی تلافی کرده بود. لرزش تلفنم باعث شد اون رو بردارم و با نقش بستن اسم توفان روی صفحهاش، تماس رو جواب بدم. _ الو؟ لرزش صداش باعث شد روی مبل نیمخیز بشم! _ ویا، میتونی بیای تلگرام؟ اخمهام درهم رفت. _ چیشده؟ _ حالا تو بیا ویانا! و تماس رو قطع کرد! ترسیده با سرعت نتم رو روشن کردم و وارد تلگرام شدم؛ چندین بار صفحه رو رفرش کردم و توی پیوی توفان موندم؛ طولی نکشید که چند عکس از سمت توفان برام ارسال شد و قبل از باز شدن عکس ها، پیامش به دستم رسید. « ویا اینا رو از توی گوشی یکی از شیخ ها پیدا کردن! از زیر زبونشون کشیدن و مثل اینکه باقی دخترا فرار کردن به جز این یکی؛ مثل اینکه اسمش نیهان بوده! با این وضعی که میبینم فکر نمیکنم زنده مونده باشه، پیگیری میکنم بهت خبر میدم.» نگاه مبهوتم روی عکس های باز شده نشست؛ اسم نیهان بارها و بارها توی سرم اکو شد. اسمش نیهان بوده؛ بوده؟ یعنی چی؟ عکس بعدی رو باز کردم؛ اشک اول روی صفحهی گوشی چکید، پیام توفان توی سرم پیچید: «با این وضعی که میبینم فکر نمیکنم زنده مونده باشه.» گوشی از دستم روی پارکت های کف خونه افتاد؛ وضعیت افتضاح و تن خونی نیهان جلوی چشمم نقش بست؛ موهای طلایی و همیشه خوش حالتش، رنگ اقیانوسی چشمهاش… مقابل دیدهام تار شد؛ لعنتی! نباید اینجوری میشد؛ فکرمیکردم فکرم دیگه درگیرِ اون شب و اتفاقهاش نشه، فکرمیکردم موضوع تموم شدهاست! از جام بلند شدم؛ با دست های لرزون و چشمهای خیس تلفن و سوییچم رو برداشتم و تلو تلو خوران سمت درب خونه رفتم؛ اگر لحظهی آخر دستم رو به ستون نگرفته بودم بی شک پخش زمین میشدم! شوکه بودم و ترسیده؛ چهرهی همیشه خندونش از جلوی چشمهام کنار نمیرفت؛ لعنت به من! لعنت بهت ویانا، مگه قرار نبود نجاتشون بدی؟ پس کل اون مدت چه غلطی کردی؟ با حواس پرتی بدون بستن بند کتونیهام، اون هارو پوشیدم و سمت ماشین رفتم. تا خود مقصد اشکهام رو از روی گونههام پس زدم و شاید نزدیک به پنج بار، نزدیک بود با ماشین های مقابلم برخورد کنم! با صدای بدی، ماشین رو جلوی خونهی نامدار نگه داشتم و تقریبا سمت درب بزرگ خونه دوییدم؛ نگهبانِ بیچاره ترسیده در رو برام باز کرد و من با صورتِ خیس و زیر چشمهای سیاه شده و شالی که روی شونههام رها شده بود، از حیاط بزرگ گذر کردم و سمت خونه رفتم. بی فکر و پر حرص با مشت به در کوبیدم و طولی نکشید که نامدار با اخم های درهم و موهای خیس و تیشرت توی تنش، مقابلم ظاهر شد. رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 28 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 تیر «پارت صد و شصت و چهارم» سراسیمه و عصبی سمتش هجوم بردم و مشتهام رو اینبار توی سینهاش فرود آوردم! نامدار بیخبر با نگاه مبهوتش خیره به خشم و اشکهای من، مچ دستمهام رو گرفت و سعی کرد آرومم کنه. _ چته ویا؟ چیشده؟ با حال بد فریاد زدم. _ ولم کن نامدار! ولم کن؛ همش تقصیر توعه، اگه گذاشته بودی نجاتشون بدیم اینطوری نمیشد. مغزم نمیکشید؛ نمیفهمیدم چی میگم، فقط فریاد میزدم و اشکهام از روی گونههام پایین میومدن! سعی کردم مچ دستهام رو از میون انگشتهای نامدار بیرون بکشم و باز بهش حمله ور شم، ولی زورِ نامدار از اون چیزی که فکر میکردم بیشتر بود! جدی و اخمو، با همون نگاه پر از علامت سوال فریاد زد: _ چی میگی؟ کی و نجات بدیم؟ چرا حرف نمیزنی ویانا؟ دیوونه نکن من و، چیشده؟ صدای گریهام بالا رفت و قبل از اینکه زانوهام خم بشه و روی زمین فرود بیام، نامدار من رو بالا کشید. _ هیچوقت سعی نکردی جلوی اون بابای بی همه چیزت رو بگیری؟ ها؟ گناهِ نیهان چی بود نامدار، گناهش چی بود؟ و عین دیوونهها میون دستهای نامدار زار زدم! دستهاش از دور تنم شُل شد و جای اخم روی چهرهش، بُهت نشست! میون صدای بلند گریههام پر تعجب پرسید: _ نیهان چیشده؟ به گریههای دیوونهوارم ادامه دادم و نامدار پر خشم تنم رو تکون داد و فریاد زد: _ دِ حرف بزن ویا! نیهان چیشده؟ هق هق کنان تلفنم رو بالا آوردم و با دستهای لرزون عکسهارو به سمت نامدار گرفتم؛ در ثانیه خشم نگاهش فروکش شد و نفسهاش آروم؛ بُهت نگاهش باعث شد باز به گریههام ادامه بدم، اما اینبار آروم و بی صدا. دستهاش کامل از دور تنم پایین افتاد و من اینبار روی زمین رها شدم؛ گوشی توی دستم رو روی زمین انداختم و دستهام رو مقابل صورتم قرار دادم؛ اشکهام دیوانه وار پایین میومد و نامدار لال شده بود! بهش نگاه کردم؛ همچنان به مقابلش خیره بود، هیچی نمیگفت، هیچی! _ چرا تلاش نکردی جلوش رو بگیری؟ لال بود؛ خم شد و من رو از روی زمین بلند کرد، اینبار سوالم رو تقریبا داد زدم: _ حرف بزن نامدار! چرا تلاش نکردی جلوش رو بگیری؟ ها؟ محکم به سینهاش مشت کوبیدم و ناخواسته قدمی عقب رفت؛ صدای گریههام باز بلند شد و روی سر خودم کوبیدم. _ نامدار من این لحظه رو میبینم دلم میخواد بمیرم! منِ لعنتی، منِ بی عرضه رفتم که اونا رو نجات بدم، میفهمی؟ حالا باید این صحنه رو ببینم؟ گناهش چی بود نامدار؟ نامدار جلو اومد و دستهام رو گرفت تا دوباره نه به خودم، و نه به اون حملهای نکنم! شونههام لرزید و در آغوش امن نامدار فرو رفتم؛ درلحظه روی سینهاش بر اثر اشکهام خیس شد و زیر گوشم آروم و گرفته گفت. _ آروم باش ویا. سعی کردم از آغوشش بیرون بیام. _ آروم باشم؟ چجوری آروم باشم؟ دوباره مقابلش ایستادم و نگاه پر عجز نامدار روی چهرهی پریشونم نشست. _ نامدار نگاه مهربونش لحظهای از جلوی چشمهام کنار نمیره! چجور تونست؟ بابای عوضیت چطور تونست همچین کاری باهاش بکنه؟ چرا جلوش رو نگرفتی؟ جملهی آخرم رو فریاد زدم! فریاد زدم و بعد از فریادِ من، فضای اطراف آروم شد. نامدار پریشون بود و تکرار مکرر این جمله، باعث شد کمی اخم کنه. _ فکر کردی جلوی همچین آدمی رو گرفتن کار آسونیه؟ آروم گفته بود؛ خیلی آروم. برخلاف منی که داشتم تموم حرفهام رو سرش فریاد میزدم. _ چرند نگو نامدار، پس من چطور تونستم جلوش رو بگیرم؟ نمیخوای بگی تلاشی نکردم، لااقل دروغ نگو. صبرش رو به آخر رسوندم؛ اینبار با تمام وجود، با اخمهای درهم و چهرهی سرخ شدهاش فریاد زد: _ سعی کردم جلوش رو بگیرم، نشد! نشد ویانا، میفهمی؟ نشد! اینجور آدما نرمال نیستن، حیوونن! اینکه بخوای جلوی کثافت کاریهاشون رو بگیری کار آسونی نیست، فکرکردی تلاش نکردم، نه؟ منِ بی همه چیز خودم و به آب و آتیش زدم، ولی بنظرت کوروشِ کثیف چیکار کرد؟ ها؟ یه گلوله خالی کرد توی سینهام! بچهاش بودم ویانا؛ بچهاش بودم و اونقدر گوه خوریاش براش توی اولویت بود که حتی بخاطرش جلوی من هم وایستاد! اشک هام بند اومد؛ مبهوت به نامدار و خشم بسیارش خیره موندم، کوروش بهش شلیک کرده بود؟ محکم دستش رو روی سمت راست سینهاش کوبید و قدمی جلو اومد؛ حالا لحنش آروم بود، اما پر از درد! _ این جایِ گلولهی لعنتی، تا ابد با من باقی میمونه ویا! باقی میمونه تا بفهمم هیچوقت، تحت هیچ شرایطی، تا کسی نخواد تو نمیتونی جلوی کارهاش رو بگیری؛ حتی اگه طرف مقابلت پدرت باشه، با یه گلوله توی سینهات به کار خودش ادامه میده! رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 28 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 تیر «پارت صد و شصت و پنجم» با صورت خیس و نگاهِ مبهوتم بهش خیره موندم و نامدار، با درد و عجز توی نگاهش، بهم پشت کرد و خواست وارد خونه بشه که بی مقدمه جلو رفتم و از پشت اون رو در آغوش کشیدم! از حرکت ایستاد و دستهام رو روی سینهاش محکم قفل کردم و از پشت روی شونهاش هق هق کردم؛ میفهمیدمش، با تمام وجودم درکش میکردم! خشایار وثوقی هم کم از کوروش کبیر نداشت؛ شاید اون هم اگر اسلحه در دسترسش بود، یه گلوله توی سینهام خالی میکرد! درد من و نامدار یکی بود، خیلی خوب میفهمیدمش. دستهاش روی دستهام نشست؛ ساکت بود و از پشت، چهرهاش رو نمیدیدم اما شک نداشتم اخم همیشگیش، جاش رو به غم داده. نامدار مردِ همیشه پر غرورِ من، دلم نمیخواست بخاطر کثافت کاری های کوروشِ عوضی غمگین بشه! دوستش داشتم؛ این رو هرلحظه بیشتر از قبل درک میکردم و نامدارِ لعنتی، داشت تموم محاسباتم رو به هم میریخت… «دوماه بعد» پرونده رو با پوشهی آبی رنگ مقابل نامدارِ اخمو با عینک دورمشکی روی چشمش گذاشتم و دستهام رو پشت بدنم قفل کردم؛ از بالای عینک بهم نگاه کرد و لبخند دندون نمایی بهش تحویل دادم. _ آرامش نقشش توی این شرکت چیه؟ پا به زمین کوبیدم. _ بابا ول کن این آرامشِ بیچاره رو! بدت میاد بهونه میارم بیشتر جلوی چشمت باشم؟ همونطور جدی پوشهی آبی رنگ رو باز کرد. _ مگه میشه بدم بیاد؟ لبخندم عمیق شد و نامدار بهم نگاه کرد. _ ولی این کارا وظیفهی اونه! تو نیاز به بهونه نداری، هروقت میخوای میتونی جلوی چشمم باشی. با همون لبخندِ مسخره شونه بالا انداختم که درب اتاق بی مکث باز شد و جاوید با پوشه های رنگی توی دستش جلو اومد! _ داداش اینا رو آرامش داد. بلند خندیدم و نامدار پر خشم به جفتمون نگاه کرد. _ دارم براش! جاوید از همه جا بی خبر نگاهش رو بین ما دوتا رد و بدل کرد؛ با خنده گفتم: _ بابا ول کن بیچاره رو! خیلی تو کارش خوبه، ندیدی چطور تایپ میکنه؟ نمیتونه سرش و از مانیتور بیرون بیاره! حالا دوتا پرونده ام بده ما بیاریم، اشکالی نداره که. بی حرف و پر تاسف سرش رو تکون داد و مشغول پرونده ها شد؛ جاوید با معذرت خواهی کوتاهی از اتاق خارج شد و من سمت نامدار رفتم. درست کنار پرونده ها، خودم رو بالا کشیدم و روی میز نشستم؛ نگاه نامدار بالا اومد و روی صورتم نشست، لبخند داشتم؛ نامدار اما، خیلی وقت بود که اخمهاش از هم باز نمیشد! خسته و کوفته عینک رو از روی چشمهاش برداشت و از جا بلند شد؛ مقابلم ایستاد و من روی میز خودم رو به عقب کشیدم؛ دستش پشت کمرم رفت و با ضرب، من رو سمت خودش کشید. ریز خندیدم و نگاهش روی لب ها و لبخندم خشک شد؛ بهم نزدیک شد اما، لحظهی آخر، غیرارادی عقب کشیدم و با هول دادنِ نامدار، از روی میز پایین پریدم! نامدار مبهوت و پر تعجب بهم نگاه کرد و من عوق زدم؛ بوی ادکلنِ همیشه تلخ و جذابش لحظهای حالم رو به هم زد! برای بار دوم عوق زدم و ترسیده از اینکه مبادا وسط اتاق بالا بیارم، از اتاق بیرون دوییدم و تقریبا سمت سرویس بهداشتی پرواز کردم. نامدار پشت سرم به راه افتاد و به محض بستن درب، ضربههاش شروع شد و بی توجه به کارکن های شرکت، فریاد میزد: _ باز کن در و ویانا! چیشده؟ توی دستشور عوق زدم اما خبری از بالا آوردن نبود؛ با رنگ و روی پریده دور دهانم رو شستم و در رو باز کردم. نامدار با خشم و نگرانی دست از کوبیدن به در کشید و به محض دیدنِ من با چهرهی پریشون و حال بد، قدمی جلو اومد. دستهاش دور صورتم نشست و زمزمهوار پرسید: _ خوبی؟ سر تکون دادم. _ آره، فکرکنم مسموم شدم! داد و فریاد نامدار نصف شرکت رو مقابل سرویس بهداشتی جمع کرده بود؛ نیکان بیچاره ترسیده جلو اومد و خیره به چهرهی رنگ و رو پریدهام پرسید: _ چیشده؟ خوبی؟ دستهای نامدار از دور صورتم جدا شد و من سعی کردم با لبخند کوچیکی خودم رو خوب نشون بدم. _ آره بابا، خوبم! جای نگرانی نیست، فقط یکم حالت تهوع دارم. فکرکنم بخاطر غذاهای دیشبه، نه؟ و به دنبال حرفم خندیدم؛ نیکان هم با خنده پاسخ داد: _ شاید! توفانِ لعنتی دیشب با غذاهای بی ربطش هممون رو اسهال کرد. و بعد سمت باقی کارکنها گفت: _ البته ببخشید! بهش خندیدم و نامدار، عین برج زهرمار بهم خیره بود! به اتاقش اشاره کرد و بلااجبار، پشت سرش رفتم و وارد اتاق شدیم. _ ویا رنگ و روت پریده! پاشو ببرمت دکتر. کلافه بهش نگاه کردم. _ نامدار دارم میگم خوبم! دکتر برای چی؟ بعدشم، بعد از غذاهای دیشب حدس میزدم به این حال و روز بیوفتم. جلو اومد و نزدیک بهم قاطع، طوری که لالم کنه گفت: _ بهت میگم میریم دکتر، اگه مسمومیت هم باشه یه سرم برات میزنه اوکی میشی! رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 28 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 تیر «پارت صد و شصت و ششم» لال مونده بهش خیره شدم و سکوت بینمون رو ضربهی کوتاه به در شکست؛ نامدار قدمی ازم فاصله گرفت و بعد از <بیا تو>گفتنش، آرامش وارد اتاق شد؛ تلفن شرکت توی دستش بود و با بالا آوردنش گفت: _ ببخشید، جناب خلیلی گفتن اگه میشه جلسات فردا رو به امروز موکول کنیم! گفتن اگر هم نمیشه کلاً کنسلش کنیم چون تایماشون پُره و برای شرکت های دیگه هم کلی پیشنهاد عالی دارن. خلیلی یکی از سرمایه دار های خوب توی دستهی لوازم آرایشی و بهداشتی بود و اخیراً پیشنهاد فوق العاده ای در رابطه با تبلیغ برای برند جدیدش به ما داده بود! از اونجایی که نامدار ابداً نمیخواست فرصتش رو از دست بده، با نیم نگاهی به من خطاب به آرامش گفت: _ اوکیش کن؛ خلیلی رو نباید از دست بدیم، تحت هیچ شرایطی. آرامش چشمگویان از اتاق نامدار خارج شد و به محض خروجش، نامدار سمت من برگشت. _ قرارمون هنوز سر جاشه! به نیکان میگم ببرت دکتر. داشت حسابی کلافهام میکرد. _ نامدار من بچه نیستم؛ میگم حالم خوبه. سابقهی مسمومیت هم زیاد داشتم؛ همون داروهایی که دکترای قبلی بهم دادن رو میخورم، خوب میشم. میدونست لجبازم؛ میدونست اگر نخوام کاری رو انجام بدم، حتی خودش هم با اون همه غرور و قاطعیت نمیتونه قانعم بکنه! بی حرف پشت سیستم نشست و اخمو مشغول کار کردن شد؛ از اتاق بیرون زدم و سمت اتاق گریم رفتم؛ احتمالا امروز هم بعد از جلسات شات داشتیم و من نمیدونستم چطور قراره با وجود حالت تهوعِ مسخرم این موقعیت رو تحمل کنم! بالاخره تایمِ کاری تموم شد و نامدار بعد از اینکه متقاعد شد من حالم خوبه و مثل ظهر مدام درحال عوق زدن نیستم، راضی شد که بدون دکتر رفتن مستقیم سمت خونه برم و ازش خداحافظی کنم. موهای فر کردهام رو پشت گوش فرستادم و خسته از روزِ پُرکاری که داشتم، کلید رو توی قفل چرخوندم و وارد خونه شدم؛ بوی غذای همیشه خوشمزهی آهو توی بینیم پیچید و بچهها مثل همیشه با خوشرویی بهم سلام کردن؛ وارد اتاق شدم و بعد از تعویض لباسهام، به جمعشون پیوستم. شام خوشمزه رو همگی درکنار هم خوردیم و خداروشکر دیگه عوق زدن های لعنتی رو حس نمیکردم. ظرف های کثیف رو با کمکِ هم از روی میز غذاخوری برداشتیم و سرور و پیام وظیفهی چیدنشون توی ماشین ظرفشویی رو به گردن گرفتن؛ وارد اتاقم شدم پاکت سیگار و کتابم رو برداشتم تا لبهی پنجره بشینم، که در اتاق با ضربهی کوتاهی باز شد. توفان توی چارچوب در ظاهر شد و قدمی جلو اومد؛ از لبهی پنجره بلند شدم و سمتش رفتم، گفت: _ خوبی؟ مقابلش ایستادم و عین خودش لبخند زدم. _ خوبم توفان، خودت خوبی؟ بی توجه به سوالم گفت: _ با نامدار اوکی شدین؟ لبخندم عمق گرفت و سر به زیر شدم. _ آره؛ خیلیم آره! به خندهی عمیقم خندید؛ با یادآوری موضوعی لبخندم رنگ باخت و بی ربط پرسیدم: _ نیهان چیشد؟ لبخند روی لب توفان هم پر کشید؛ نگاهش رو ازم دزدید و من باز پرسیدم: _ توفان با توام! نیهان چیشد؟ به پارکت های کف اتاق چشم دوخت؛ حرف زدن براش سخت بود، رفتارهاش استرس به جونم انداخت. _ صحبت کردم؛ ناپدیدش کردن. نه خبری از زندهاش هست، مردهاش! نگاهش بالا اومد و من با چشم های گرد شده بهش خیره موندم؛ سعی کرد بحث رو عوض کنه و کمی حالم رو خوب کنه. _ ولی کبیر رو از زندان دبی فرستادن ایران! اونجا این چیزا براشون عادیه خیلی پیگیری نمیکنن، ولی ایران فرق داره! اگه قاضی آدمیزاد باشه حکمش قصاصه. وضعیتِ نیهان اونقدر فکرم رو درگیر کرده بود که نمیتونستم از این بابت شادی کنم. _ چی داری میگی توفان؟ بهت گفتم نیهان و پیگیری کن؛ گفتم اگه زنده پیداش نکنی من میدونم و تو! توفان بیچاره برخلاف من، آروم جواب داد: _ ویا به من چه؟ فکرکردی من ناراحت نیستم از این بابت؟ میگم ناپدید شده دختره! هرچی سعی کردن از زیر زبون شیخا بیرون بکشن بی تاثیر بوده؛ شکنجشون کردن، تا تونستن با شلاق زدنشون، ولی لال موندن! چون اگه اون بیچاره رو توی اون وضع پیدا میکردن، چه زنده چه مردهاش کار اینا رو سخت تر میکرد. با دستهام جلوی صورتم رو گرفتم؛ کلافه بودم و خشمگین. به توفانِ بیچاره و بی تقصیر غر زدم: _ توفان گناهِ اون دختر چی بود؟ چیزی نگفت؛ طی این مدت هروقت بحث نیهان پیش اومده بود حالم رو به هم ریخته بود و درک بالای توفان بهش اجازه نمیداد حالم رو بدتر کنه. بعد از اون شب، بحث نیهان بین من و نامدار پیش نیومده بود؛ اما جای بخیهی روی سینهاش هنوز هم هرشب برام یادآوری میشد! نامدار رو درک میکردم؛ دردی که از سمت پدرش تحمل میکرد رو با تمام وجود میفهمیدم. *** فنجون قهوه رو مقابل آرامش گذاشتم و کمی از فنجونِ دیگهای که توی دستم بود نوشیدم؛ آرامش بالاخره چشم از مانیتور گرفت و از بالای عینک طبی گربهایش بهم نگاه کرد. _ ممنون عزیزم. لبخند زدم. _ نوش جونت. به میزش تکیه دادم و مشغول کار با مانیتور شد؛ در همون حین تلفنش رو برداشت و قبل از اینکه کاری انجام بده، با نگاه به درب شرکت گوشی رو پایین آورد. _ اومد! برادر زادهی شیرینش رو میگفت! با دفتر و مداد رنگی های توی دستش و گیره موهای رنگی رنگیش، بدو بدو جلو اومد و خودش رو توی آغوش آرامش انداخت؛ خندون بهشون نگاه کردم و لُپ دختر کوچولو رو کشیدم؛ آرامش با بوسهی کوچیکی اون رو پایین گذاشت و ازش خواست کنارِ خودش بشینه و جایی نره؛ سمت من برگشت، پریشون بود و ناراضی به نظر میرسید. _ حس میکنم جناب نامدار ناراحته از اینکه رُزا رو میارم شرکت! داداشم درگیر کارهای مهاجرتشونه، زنش هم بیست و چهارساعت روز رو سر کاره! چارهای نداره بیچاره، به من میگه رُزا رو بیارم پیشت روم نمیشه بگم نه. حق با آرامش بود، نامدار اصلا از بچه ها خوشش نمیومد! اما به نظر من هرگز هم کاری نمیکرد که آرامش متوجه این موضوع بشه. رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 28 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 تیر «پارت صد و شصت و هفتم» _ نه بابا، این چه حرفیه؟مگه میشه از بابت وجود همچین دختر قشنگی ناراضی باشه؟ کنار دختر کوچولو نشستم و روی موهای بافته شدهاش دست کشیدم؛ شیرین بود و قشنگ، به دل میشست! لبخند کمی از روی لبهام پر کشید، چطور این حجم از شیرینی به دل نامدار نمینشست؟ بچههارو دوست نداشت؛ چرا؟ بیخیال باز لبخند روی لبم نشست؛ مهم بود؟ نه؛ حداقل فعلا نه. فعلا که قرار نبود بچهای حضور داشته باشه، شاید هم اگر روزی اتفاقی میوفتاد، نظرِ نامدار نسبت به بچهی خودمون تغییر میکرد! دختر کوچولو با نگاهِ مهربونش مثل همیشه مداد رنگیهاش رو به دستم داد و با لحن شیرینش ازم خواست توی رنگآمیزی نقاشیش بهش کمک کنم؛ مشغول رنگ آمیزی نقاشیِ کج و کوله اما پر از عشقش شدم و حواسم از همهی دنیا پرت شد! شیرین بود و حسابی به دلم مینشست؛ موهای طلاییش و گیرههای رنگی و چهرهی خندون و مهربونش، باعث میشد از فکرکردن به همهی آدم بزرگ ها و کارهای مسخرشون دست بکشم. مشغول رنگ آمیزی با رُزا بودم که سر و کلهی نامدار با اخم همیشگی و عینک روی چشمش پیدا شد؛ نگاهش به دختربچه عینِ همیشه پوکر بود و باعث شد با اشارهی غیرمستقیمم به آرامش، نگاهش رو از اون بیچاره بگیره! مداد رنگی رو کنار باقی مداد رنگیها گذاشتم و از روی زانوهام بلندشدم؛ مقابل نامدار ایستادم، از چهرهی پوکر فیسش نمیتونستم متوجه بشم حس و حالش چیه! _ نامدار چرا این شکلی نگاه میکنی به بچهی بیچاره؟ زشته! آرامش بفهمه ناراحت میشه. باز به رزا کوچولو با موهای بور و خوشگلش نگاه کرد. _ چجوری نگاه کردم؟ طلبکار بهش نگاه کردم و سریع بحث رو عوض کرد؛ چطور میتونست انقدر از بچه ها متنفر باشه؟ _ اومدم بهت بگم آماده بشی برای شات؛ تا خلیلی پروژه رو ازمون نگرفته دست از رنگ آمیزی بردار و برو گریم شو! به حرص خوردنهاش خندهام گرفت. _ چرا انقدر غرغرو شدی تو؟ اخم نگاهش بهم باعث شد بیشتر بخندم و با ضربهی آرومی به بازوش، سمت اتاق گریم برم؛ گریمور های همیشه آماده، صورتم رو لایت اما زیبا آرایش کردن و جاوید، لباسهای مخصوص شات رو به دستم داد. کت و شلوارِ کاربنی رو پوشیدم و استایلیست، روسریِ آسمونی رنگ رو روی موهام مرتب کرد و ادامهاش رو دور گردنم بست؛ موهای کرلی شدهای که از روسری بیرون اومده و روی شونههام رها شده بودن رو مرتب کرد و برای شات آماده شدم. داشتم توی جنس زخمت کت و شلوارِ لعنتی از گرما خفه میشدم و به محض تموم شدن تایم شات ها، با خسته نباشیدِ نامدار از جمع خارج شدم و سمت آشپزخونه رفتم تا جرعه جرعه آب خنک بخورم؛ لیوان رو پر از آب کردم و رویا، یکی از مدلهای قدیمیِ شرکت، با موهای فر و بلند و لبخند همیشگی روی لبش، جلو اومد و ظرف غذاش رو سمتم گرفت. _ خسته نباشی ویانا؛ بیا غذا بخور! امروز خیلی خسته شدی حتما. حق با رویا بود؛ نامدار تا تونسته بود ازم کار کشیده بود! لبخند زدم و لیوان آب رو پایین آوردم؛ از ظرف غذاش بخار بلند میشد و مشخص بود غذا رو به تازگی گرم کرده؛ ماکارونیِ لعنتیش با فلفل دلمه و قارچهای درشتِ داخلش داشت بهم چشمک میزد! _ مرسی عزیزم؛ خسته که هستم، آره؛ ولی اشتها ندارم! بوی گوشت داخلش داشت باعث میشد حالت تهوع بهم دست بده؛ درحدی که حتی نتونم به داخل ظرف غذا نگاه کنم و قدمی عقب تر برم مبادا جلوی رویا عوق بزنم! _ مطمئنی؟ سر تکون دادم؛ لبخندم رو به زور حفظ کرده بودم! رویا با لبخند چنگالش رو داخل غذا فرو برد و حین خوردن، از آشپزخونه خارج شد. _ یه ظرفِ دیگه هم دارم؛ اگه گشنهات شد حتما بهم بگو. با لبخند حرفش رو تایید کردم و به محض خروجش از آشپزخونه، جلوی دهانم رو گرفتم! سینک در دسترسم بود، اما ترجیح دادم به جای بالا آوردن توی سینک آشپزخونه، بعد از رویا از اونجا خارج بشم و مستقیم سمت دستشویی برم. در رو پشت سرم قفل کردم و متداوم، داخل دستشور عوق زدم؛ این که چیزی رو بالا نمیاوردم و تقریبا بعد از ده بار عوق زدن تازه محتویات معدهام بالا میومد داشت اذیتم میکرد.کوچیکترین بویی روی مخم میرفت و بیشتر از هرچیزی، بوی عطر نامدار بود که اذیتم میکرد! نفس زنان دهانم رو شستم و از آینه به خودم نگاه کردم؛ روسری آبی رنگ از روی موهام افتاده بود و درست مثل سری قبل، رنگ و روم پریده بودم! ضربههای کوتاهی به در خورد و باعث شد حواسم از خودم و رنگ پوست سفید شدهام پرت بشه؛ ترسیده از اینکه نامدار پشت دره و دوباره قراره بهم غر بزنه دستم سمت دستگیره رفت، اما لحظهی آخر صدای جاوید به گوشم خورد. _ ویانا! خوبی؟ در رو باز کردم؛ با چهرهی نگران پشت در ایستاده بود و حدس میزدم من رو حین وارد شدن به دستشویی اون هم با اون عجله دیده باشه. _ جاوید! سریع از شوک خارج شدم و پاسخ دادم: _ آره؛ آره خوبم! قطعا باور نکرده بود. _ مطمئنی؟ رنگ و روت پریده! مثل اون سری شدی؛ دکتر رفتی؟ سر تکون دادم. _ نه، ولی چیزی نیست، به نامدار هم گفتم؛ احتمالا مسمومیته! _ اگه مسمومیت بود خوب میشد تا الان؛ بیا بریم دکتر! خندیدم. _ خوبم بخدا! چرا باور نمیکنید؟ عین خودم خندید. _ چون خوب به نظر نمیرسی! بیا بریم؛ نامدار اگه بفهمه من تو این حال ولت کردم و نبردمت دکتر من و تیکه تیکه میکنه ها! به اتاق گریم و عکاسی اشاره کردم. _ امروز سرتون شلوغه جاوید! باید شاتهای پروژهی خلیلی رو بگیرید، وگرنه ممکنه از دستتون بپره! خلیلی رو که میشناسی؛ منتظر کوچیکترین بهونهست تا پروژه رو ازتون بگیره. فکرمیکنم اگه پروژه بپره نامدار بیشتر تیکه تیکهات میکنه! من خودم میرم دکتر، باشه؟ ولی تو به نامدار چیزی نگو؛ نگران بشه دیگه دست از سرم برنمیداره. رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 28 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 تیر «پارت صد و شصت و هشتم» بهم نگاه کرد؛ شک داشت! حق هم داشت؛ نامدار اگر میفهمید جاوید همچین چیزی رو ازش مخفی کرده به قول خودش تیکه تیکهاش میکرد. باز تکرار کردم: _ نگو، باشه؟ خودم میرم دکتر دیگه! اگه خدایی نکرده مشکلی بود خودم باهاش در میون میزارم. جاوید بیچاره بلااجبار قبول کرد. _ خیلی خب؛ ولی حتما بری دکتر ها! خندیدم. _ خیلی خب، قول. همراه با هم سمت اتاق گریم رفتیم و من لباس های پروژه رو، با لباسهای خودم تعویض کردم و جاوید رفت تا توی برنامههای پروژه به بچهها کمک کنه. با برداشتن کیف و باقی وسایلم از شرکت خارج شدم و سوار ماشین شدم؛ به جاوید قول داده بودم برم دکتر، اما میرفتم؟ ماشین رو روشن کردم و از پارکینگ شرکت خارج شدم؛ کمی شک داشتم به اینکه مشکلم مسمومیت باشه! درسته؛ توفان اون شب با غذاهای بیربطش نسبت به همدیگه، شاید معدههامون رو به هم ریخته بود، اما غذاها مونده که نبودن! فقط زیاد بودن و ترش و شیرین. سمت درمونگاه به راه افتادم؛ شک داشتم و توی دلم غوغا به پا بود؛ لااقل میرفتم و دردم رو میفهمیدم دیگه! مقابل درمونگاه از حرکت ایستادم؛ و البته مقابل درمونگاه و داروخونه! دستهام محکم دور فرمون قفل بود و نگاهم بین تابلوی جفتشون میچرخید؛ چیکارمیکردم؟ از ماشین پیاده شدم و سمت داروخونه قدم تند کردم؛ پیش دکتر نرفته بودم اما به جاوید هم دروغ نگفته بودم! یجورایی میخواستم بفهمم دردم چیه و شکم رو برطرف میکردم. با خریداری شئ مورد نظر، اون رو فقط توی کیفم گذاشتم و بدون نگاه کردن بهش، از داروخونه خارج شدم! داخل ماشین نشستم و نه پام برای روی پدال رفتن یاری میکرد، و نه دستم برای دور فرمون چرخیدن! به خودم اومدم؛ نه ویا، شاید هم داری اشتباه میکنی، شاید فقط یه احتمال کوچیک باشه… شب بود و بعد از شات ها، فکرنمیکردم دیگه کاری توی شرکت با من داشته باشن؛ علت رفتن یهوییم رو توی یه پیام برای نامدار نوشتم و به دروغ گفتم اتفاقی برای سرور افتاده و مجبورم بودم سریع پیش بچهها برم! سرورِ بیچاره. ماشین رو مقابل خونه از حرکت نگه داشتم؛ نامدار در جواب پیامم نوشته بود: « چی شده؟ کاری از دست من بر میاد؟» سریع براش تایپ کردم. «اومدم پیششون؛ چیزی نیست خداروشکر، فکرکنم فراموش کرده بود امروز انسولینش رو بزنه.» قند داشتنِ سرورِ بیچاره رو بهونه کرده بودم و امیدوار بودم دهن به دهن از نامدار به نیکان، و بعد از نیکان به توفان به گوشِ سرور نرسه. از ماشین پیاده شدم و سمت خونه رفتم؛ فضای خونه این اواخر ساکت و آروم بود و به نظر میرسید بچهها همه سر کار باشن؛ از فضای کلاهبرداری و پولشویی فاصله گرفته بودن؛ سرور به پرستاری کردنش برگشته بود و آهو هم به عنوان سر آشپز توی یه رستوران خوب توی شمال تهران کار میکرد! پیام مثل قبل سمت مشاور املاکیها رفته بود و توفان توی آرایشگاه های مردونه کار میکرد و به لطفش، موهای خودش و پیام همیشه مرتب و کوتاه شده بود. خسته و کوفته با فکر درگیر، بدون روشن کردن چراغ های پذیرایی خودم رو روی کاناپه رها کردم و چشمهام رو بستم؛ خسته بودم و حدس میزدم کم مونده تا خوابم ببره، اما لحظهی آخر صدای باز شدن درب خونه اومد و به دنبالش بوی خوب غذا و صدای آهو! _ خیلی خب جاوید؛ میشه توی جمع این حرف ها رو نزنی؟ زشته! الان همه اونجا میدونن تو اینجوری عاشقانه داری صحبت میکنی و مخاطب حرفهات منم؟ چشمهام بازشد و توی اون تاریکی، فکرکنم آهو داشت من رو نمیدید! صدای خندهی دلبرانهاش به گوشم خورد و چشمهام گرد شد؛ این آهوی لعنتی همیشه برای ما سگ بود، حالا داشت واسهی جاوید ناز میکرد؟ _ آره خب! معلومه که هنوز هیچی نگفتم؛ من یه ابهتی پیش بچهها دارم، اینجوری عشوه اومدنا درست نیست! توفان و ویا سوژهام میکنن. و به دنبالش جاوید از پشت خط چیزی گفت و آهو حین در آوردن کفشهاش جدی تر جواب داد: _ ویا؟ قرار بوده بره دکتر؟ برای چی آخه؟ سمت آشپزخونه رفت و ظرفی که توی دستش بود رو روی کانتر گذاشت. _ مسمومیت؟ وا! و قبل از اینکه حرف دیگهای بینشون رد و بدل بشه، به سرعت کلید برق رو فشار دادم و نگاه متعجب آهو روی من نشست! بیچاره عین جن زده ها از جاوید خداحافظی کرد و تلفن رو روش قطع کرد؛ ظرف غذایی که از رستوران آورده بود رو بی مقدمه سمتم گرفت. _ بیا ته چین بخور! میدونستم چقدر دوست داری، برات آوردم. بهش خندیدم و بی توجه به پیشنهادِ وسوسه انگیزش گفتم: _ خوب واسه جاوید ناز میکنیا! بعد هرلحظه میخوای پاچهی مارو بگیری. از پشت کانتر بیرون اومد و سریع به سمتم اومد. _ ویا توروقرآن به توفان نگیها! سوژهام میکنه، حوصلهاش و ندارم. بلند بهش خندیدم و برای عوض کردن بحث، با ضربهای به بازوم گفت: _ وایسا ببینم؛ جاوید گفت قرار بوده بری دکتر! چیشده؟ رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 28 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 تیر «پارت صد و شصت و نهم» خندهام رو خوردم؛ جاوید و پیچونده بودم، آهو رو باید چیکار میکردم؟ _ هیچی بابا؛ یکم حالت تهوع داشتم، گفتم لابد مسموم شدم! بخاطر غذاهای مسخرهی اون شبِ توفان. بدون اینکه روی این موضوع تمرکز کنه خندید. _ وای آره! ممکنه؛ حالا رفتی یا نه؟ خندهی مسخرهای کردم. _ آره؛ چیز خاصی نبود. همون مسمومیت بود دیگه! دکتر هم بهم چندتا قرص و دارو داد گفت زود خوب میشی. آهو به کیف و گوشیم که روی کاناپه بود نگاه کرد. _ کو قرص و دارو؟ به کیفم اشاره کردم. _ تو کیفه! سمت کیفم رفت و قبل از اینکه بهش برسه و محتویات داخلش با اون شئ مسخره که چندتاهم ازش خریده بودم رو ببینه، جلوش رو گرفتم و آهوی بیچاره گیج بهم نگاه کرد. _ بابا همون قرص و داروهای سریِ قبله دیگه! من و که میشناسی؛ زیاد مسموم میشم. اگه دارو هم نمیخریدم و از همون قبلی ها استفاده میکردم فرقی به حالم نداشت. گیج به خندهی مسخره و مشکوکم نگاه کرد و من با برداشتن کیف و باقی وسایلم، از جلوی چشمش دور شدم! از دستش فرار کرده بودم و اگه میفهمید چه مرگمه، کارم تموم بود! آهو داد و بیدادی بود و اونطوری، حتی همسایه ها هم میفهمیدن به چی شک کردم. به طرز ضایعی کیف رو با محتویات داخلش داخل کمد انداختم و در رو روش بستم؛ بهش تکیه دادم و حالا که فکرمیکردم، حتی جرعت استفاده ازش رو هم نداشتم! با استرس و اضطراب لباسهام رو عوض کردم و کم کم، باقی بچهها هم به خونه اومدن. جرعت نکردم موضوع جاوید و آهو رو پیش بکشم؛ از ترس اینکه مبادا آهو هم حالت تهوع من رو بیان کنه و سوتی دادن مجددم، بچه هارو به چیزی مشکوک نکنه! روز بعد، نشسته توی اتاق گریم خیره به کیفی که محتویات داخلش به دلم دلهره میانداخت، گوشم پیش نیکان و حرفهاش بود و تمام حواسم سمت کیف و محتویاتش! نیکان چرت و پرت میگفت و گریمور ها مشغول گریم چندتا از مدل ها بودن؛ با صدا زدن متداوم از سمت نیکان حواسم کمی سمت اون ها برگشت. _ ویا، حواست اینجاست؟ دارم حرف میزنما! بهش نگاه کردم؛ گیج بودم و سراسیمهط _ آره آره، چی میگفتی؟ کلافه به اطراف نگاه کرد. _ من و باش میخوام کارای تولدم رو بسپرم دستِ تو! دارم بهت میگم هفتهی بعد تولدمه، میتونی تزیین کنی؟ گفتم خوش سلیقهای شاید یکم کار از دستت بر بیاد. سر تکون دادم. _ آره، درستش میکنم. با لبخند از جاش بلندشد و حین خارج شدن از اتاق روی شونهام ضربهی آرومی زد. _ دمت گرم؛ انقدرم فکر الکی نکن! بهش لبخند زدم و از اتاق خارج شد؛ خیره به کیفم اون رو برداشتم و از اتاق بیرون زدم؛ نامدار تکیه داده به میزِ آرامش با نگاهی به من، به اتاق اشاره کرد و بلااجبار پشت سرش وارد اتاق شدم. به محض ورود، کمرم رو گرفت و سمت خودش کشید! کمی سرم رو فاصله دادم و به چهرهی جدیش با دقت نگاه کردم. _ چیزی شده؟ نگاهش از لبهام بالا اومد و روی چشمهام نشست. _ باید حتما چیزی شده باشه؟ دلم برات تنگ شد دوست داشتم یکم بیای پیشم. لبخند شیرینی زدم و نامدار، آروم و کوتاه روی لبهام رو بوسید. _ امشب بیام دنبالت؟ بیای پیشم؛ مثل قبلاً ها برات غذا درست کنم. لبخند روی لبم کمرنگ شد؛ میخواستم امشب اون شئ مسخرهی توی کیفم رو تست کنم! الکی و ساختگی به پایین نگاه کردم. _ فکرنکنم تایم مناسبی باشه! شیطنت لحنم باعث شد جدی بگه: _ میخوای پریود بشی؟ منحرف فقط خواستم برات غذا درست کنم! قصد دیگهای نداشتم. بهش خندیدم و ادامه داد: _ البته بعد از اون شب توی شمال، دیگه هیچوقت چنین فرصتی برامون پیش نیومده! بالاخره لبخند روی لبش اومد و من لبخند از روی لبهام پر کشید؛ اون شبِ لعنتی، فکرمیکنم داشت کار دستمون میداد! دستهای نامدار رو پس زدم و کمی ازش فاصله گرفتم. _ نه نامدار؛ گفتم که، تایم مناسبی نیست! باز اخم کرد؛ داشت دقیق بهم نگاه میکرد، حالت چهرهام عمیقاً ضایع بود. _ ویانا خوبی؟ بهش نگاه کردم. _ آره، خوبم. نگاهش رو از من گرفت؛ بد ضدحال خورده بود. _ خیلی خب، برنامهی شام باشه برای یه وقتِ دیگه! چیزی نگفتم و همونطور اخمو، رفت تا پشت میز کارش بشینه؛ عمیقاً دوست داشتم پیشنهادش رو قبول کنم و امشبم رو در کنار اون بسازم؛ با اون همه غرور برای من غذا درست میکرد و مثل همیشه نازم رو میکشید، اما اگر اتفاقی میوفتاد میتونست خطرناک باشه! و امشب تحت هرشرایطی، باید از بابت شکم مطمئن میشدم. تایم کاری تموم شد و من با عجله توی ماشین نشستم تا به خونه برم؛ فاصلهی شرکت تا خونه رو با سرعت روندم و ماشین رو با صدای بدی، مقابل خونه نگه داشتم! پریشون بودم و نمیدونستم دوست دارم این اتفاق بیوفته یا نه؛ نامدار خوشحال میشد، نه؟ شاید بچههارو دوست نداشت، اما قطعا بچهای که ثمرهی عشق من و خودش بود رو دوست میداشت! از ماشین پیاده شدم و سمت خونه رفتم؛ بچهها سرکار نبودن و همه حضور داشتن! باید مضطرب میشدم؟ نه؛ من که قراربود توی توالت قضیه رو بفهمم! اون هم تک و تنها. رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 28 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 تیر (ویرایش شده) «پارت صد و هفتادم» لباس هام رو با عجله برداشتم و کیف کرم شکلاتی رو میون دستهام گرفتم؛ استرس داشتم؟ خیلی! اصلا دوست داشتم نتیجه چی باشه؟ به طرز ضایعی با کیف وارد دستشویی شدم و جعبههارو بیرون آوردم؛ نه یکی، نه دوتا، بلکه سه تا! جهت اطمینان. با اضطراب و استرسِ تمام، کارم رو انجام دادم و هر سه تا بیبی چک رو روی دست شور، مقابل خودم قرار دادم! چند دقیقه طول میکشید تا متوجه نتیجه بشم؟ لعنتی! از استرس دستهام مدام درحال لرزیدن بود و چشمهام، بین هر سه تا بیبی چک میچرخید! خط اول پررنگ شد؛ بین هر سه تا بیبی چک! باید هردو خط باهم پررنگ میشد؟ یا نه؟ حتی کوچیکترین اطلاعاتی راجع به این قضیه نداشتم. یکی از بیبی چک ها رو میون انگشتهای لرزونم گرفتم و اون رو بالا آوردم؛ قلبم توی سینهام میکوبید و تپشش رو با تمام وجود حس میکردم! قلبم مدام خودش به سینه میکوبید، اما درست زمانی که خط دوم روی بیبی چک نمایان شد، آروم شد! نگاهم روی خط دوم خشک شد و دستهام از لرزش افتاد؛ بیبی چک رو پایین آوردم و به دوتا بیبی چکِ دیگه نگاه کردم؛ خط دوم روی اونها هم نمایان بود! شاید یکیشون اشتباه میکرد، اما هر سهتاش نه! دستهای بی جونم پایین اومد و از آینهی مقابلم به خودم نگاه کردم؛ موهام اطرافم رو احاطه کرده بود و چهرهی مبهوتم، رنگ گچ دیوار بود! داشتم مادر میشدم؟ اون هم مادرِ بچهی نامدار؟ به طرز مسخرهای خندیدم؛ نمیدونستم نگران باشم یا شاد! این خبر رو چطور باید به نامدار میدادم؟ اصلا با وجود بچهی توی شکمم و شناسنامهی سفیدم باید چه غلطی میکردم؟ همه چیز با یه صیغهی کلامی حل شده بود و شناسنامهام خالی از اسم نامدار بود اما، نامدار که غریبه نبود! میشناختمش؛ این موضوع رو به سادگی حل میکرد، مگه قرار بود بچهی خودش رو گردن نگیره؟ آهو از بیرون توالت صدام زد تا بیرون برم چون تایم شام بود؛ گیج شده از بیبی چک های مثبت شدهام کمی به خودم اومدم و خطاب به آهو کمی با صدای بلند گفتم: _ الان میام. بیبی چک هارو توی کیف انداختم و به محض خروجم از اتاق، کیف رو روی تختم شوت کردم؛ پشت میز غذا نشستم و تمام مدت، نگاهم به قارچهای توی پاستام خیره بود و حتی صدای حرف زدن بچه هارو هم نمیشنیدم؛ تمام حواسم سمت نامدار بود و بچهاش؛ بچمون، بچهی توی شکمم! با صدای زدنهای متدوام از سمت توفان به خودم اومدم. _ ویا، خوبی؟ چرا غذا نمیخوری؟ گیج بهش نگاه کردم؛ نگاه همه روی چهرهی پر بهتِ من بود. _ حواسم یکم پرته، میخورم. آهو خندون بی توجه به حالِ من گفت: _ خوبه هرشب از غذاهای رستوران بیارما! خیلی خوشمزه شده، نه؟ بچهها با اشتیاق حرفش رو تایید کردن و من کمی از پاستای مقابلم خوردم؛ هر از گاهی عین دیوونهها زیرپوستی لبخند میزدم و گاهی هم، از بابت موقعیت پیش اومده نگران میشدم! ریاکشن نامدار میتونست برام جالب باشه؛ مدام بهش فکرمیکردم و فکر اینکه کی بهش بگم باعث میشد دلم به تب و تاب بیوفته. *** بادکنک های باد شده رو سمت نیکان پرتاب کردم و دست به کمر، خسته به میز گرد وسط ویلا تکیه دادم؛ نیکانِ دلقک مدام توی کارم دخالت میکرد و اجازه نمیداد به درستی اطراف رو تزیین کنم! _ نیکان اذیت نکن دیگه! دارم بادکنک آرایی میکنم خبر مرگم. بلند خندید و پیشم اومد. _ حرص نخور انقدر! پر خشم به چهرهی خندون و دندون های لمینت شدهاش نگاه کردم. _ میزاری مگه؟ از کنارم گذشت و حین پوشیدن کفشهاش گفت. _ من باید برم رنگ موهام رو ترمیم کنم و مرتبشون کنم و بعد برم لباسام رو از خشک شویی بگیرم؛ نامدار اومد نگی ازت کار کشیدما! بالاخره به حرفهای مسخرهاش خندیدم و نیکان با خداحافظی ازم جدا شد؛ بادکنک های سفید و صدفی رو شکل نیم دایره، کوچیک و بزرگ تزیین کردم و بعد از اتمام کار، بالاخره به پیشونیِ عرق کردهام دست کشیدم؛ نامدار اگر میفهمید من باردارم و با این وجود نیکان انقدر اذیتم کرده زندهاش نمیزاشت! جشن تولد برخلاف تولد نامدار، بسیار خودمونی بود و نیکان قصد داشت اون رو توی یه ویلای کوچیک اما زیبا توی شمال تهران بگیره. روی شکمم دست کشیدم؛ لبخند عمیقی روی صورتم اومد و با یاداوری اینکه هنوز به نامدار نگفتم و ری اکشنش چقدر میتونه جالب باشه، باز اون هیجان و اضطراب توی جونم نشست! از اون روز یک هفته میگذشت؛ از روزی که متوجه شده بودم بچهی نامدار رو حاملهام و شاید این موضوع میتونست زندگیم رو تغییر بده! شاید رابطهی من و نامدار رو عمیق تر میکرد و حتی کاری میکرد که ازدواج کنیم! هرچند من دلم نمیخواست نامدار من رو بخاطر بچه بپذیره، اما بی شک این بچه زندگیمون رو زیباتر میکرد؛ بهش رنگ و بو میداد، معنا میداد! بعد از اتمام کارهای ویلا، به خونه برگشتم تا آماده بشم و سرساعت باز به ویلا برگردم؛ بچههام مشغول آماده شدن بودن و مثل اینکه نیکان بعد از صمیمیت بسیارش با توفان، تصمیم گرفته بود اون هارو هم دعوت کنه. توفان و پیام بیخیال جلوی تلویزیون نشسته بودن و مشغول پلی استیشن، و سرور و آهو مدام با عجله بین اتاق ها جا به جا میشدن تا هرچه سریع تر مدل مو و میکاپشون رو درست کنن! البته چیز عجیبی هم نبود؛ دلیل این حجم از سختگیری آهو برای زیباتر شدنش رو میفهمیدم! جاوید؛ جاوید هم توی تولد حضور داشت! با خنده از میونشون گذشتم و وارد اتاقم شدم؛ با خستگی قبل از هرکاری دوش گرفتم و بعد با خشک کردن موهام، اون هارو دسته دسته کرلی کردم و و بخش بالایی موهام رو، دم اسبی بالا بستم. جلوی موهام رو کناه صورتم ریختم و قبل از شروع میکاپ، سمت کمد لباسهام رفتم تا لباس مناسبی برای امشب انتخاب کنم. میخواستم زیباتر از همیشه به نظر بیام؛ هرچند تولد خودمونی بود و نیاز به اغراق کردن هم نبود، اما شاید امشب تصمیم میگرفتم همه چیز رو به نامدار بگم! لباس هارو دونه دونه از کمد بیرون آوردم؛ بعضی ها برام تنگ یا گشاد شده بودن و بعضی های دیگه، به نظرم دیگه قدیمی شده بودن و لازم بود بیرون بندازمشون. پیرهن سادهی کوتاه، با آستین های حلقهای و کمربند باریک روی کمرش رو بیرون آوردم و به نظر میومد رنگ صورتی باربی خوشرنگش، با کفش های پاشنه بلند پر نگینم قشنگ بشه! طبق رنگ و مدل لباسم، آرایش لایتی روی صورتم اجرا کردم؛ سایهی شاین داری پشت پلکم زدم و خط چشم باریک اما بلندی کشیدم تا چشمهام رو کشیده تر نشون بدم؛ روی گونههام رو صورتی کردم و با هایلایتر، بخش هایی از صورتم رو برق انداختم؛ درنهایت میکاپم رو با رژ سرخ آبی رنگ تکمیل کردم و به نظرم، ترکیب آرایشم با موهای کرلی شدهای که بخشی ازش رو بالا بسته بودم، با رنگ و مدل لباسم حسابی عروسکی و خوشگل شده بود. ویرایش شده 29 تیر توسط هانی بانو رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 29 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 تیر «پارت صد و هفتاد و یکم» کفشهای نقرهای نگین دارم رو پوشیدم و با برداشتن کیف دستی کوچیک ست کفشم و پوشیدن مانتوی بلند و شال تور روی سرم، همراه با بچهها از خونه بیرون زدم. توفان و پیام، هردو کت و شلوار پوشیده بودن اما پیام مثل همیشه تیرهی تیره، و توفان با کت و شلوار کرمی رنگش. لباس سرور ساده بود و در عین سادگی، میدرخشید و مدل میکاپ و موهاش، مثل همیشه لایت بود و بی اغراق؛ آهو اما، اینبار برخلاف همیشه کمی زیاده روی کرده بود و این رو چاک بلند لباسش و رژ قرمز روی لبش نشون میداد! فاصلهی خونه تا ویلا کم بود و با وجود ترافیک سنگین تهران، اونقدرها هم دیر به مقصد نرسیدیم. نیکان با اشتیاق بالا ازمون استقبال کرد و بعد از در آغوش گرفتن هممون، بالاخره وارد ویلا شدیم؛ نیکان طبق گفتهی خودش موهای بازکات شدهی قرمز رنگش رو ترمیم و مرتب کرده بود، و کت و شلوار خوش دوختی تن کرده بود؛ شک نداشتم تابان برای پوشیدن کت و شلوار مجبورش کرده وگرنه نیکان کجا و کت و شلوار کجا! هرچند اکسسوری هایی که روی کت دودی رنگش آویزون بود، اون رو از بقیه خاص تر نشون میداد. وارد شدیم و مثل همیشه، اول از همه تابان به استقابلمون اومد! موهای لایت شدهی صاف کردهاش با پیرهن مخمل مشکی رنگ توی تنش، اون رو از همیشه جذاب تر کرده بود! محکم در آغوشم گرفت و گرم بهم خوش آمد گویی گفت؛ زود بود بهش بگم که داره مادربزرگ میشه؟ با گفتهی تابان خدمتکار جلو اومد و لباسهای اضافه و کیفهامون رو گرفت تا به اتاق ببره. جلو رفتم و نامدار با موهای مرتب شده و تیپ سر تا پا مشکیش، با شات توی دستش جلو اومد! به بچهها خوش آمد گویی گفت و درنهایت با نگاه عمیقی به من، دستم رو رو گرفت و من رو سمت خودش کشید. کت و شلوار سیاه و پیرهن مردونهی سیاهترش با اولین دکمهها که باز شده بودن، مثل همیشه من رو عاشق تر میکرد! _ چرا انقدر خوشگل شدی تو؟ به چهرهی جدی اما عاشق، و لبخند کج اما کمرنگ گوشهی لبش نگاه کردم؛ عمیق لبخند داشتم. _ نبودم؟ بی مکث جواب داد: _ بودی، بیشتر شدی. لبخندم عمیق تر شد و نگاهم پایین افتاد؛ حالا که داشتم فکرمیکردم، بابا شدن زیادی به نامدار میومد! حس میکردم اون عشق و علاقهی توی نگاهش، به بچهمون میتونست بیشتر باشه و یه دختربچه توی بغلش، قشنگترین صحنهی عمرم میشد! دستم رو کشید و من رو سمت میز خودش برد؛ با جاوید سلام کردم و کنار نامدار ایستادم. دستش جلو اومد و پشت کمرم نشست، جرعه ای از نوشیدنی توی دستش خورد و از همون فاصله بهم نگاه کرد؛ نگاهش قشنگ بود، خیلی قشنگ! از اون نگاه هایی که در عین جدی بودن سرشار از عشق بود و همیشه من رو در هرحال سست میکرد. جمعیت مهمون ها از چیزی که فکرمیکردم کمی بیشتر بود؛ اونقدر هاهم خودمونی نبود چون حتی بعضی از بچههای شرکت هم دعوت بودن، اما دربرابر تولد نامدار، واقعا خودمونی به نظر میرسید! صدای موزیک زیاد بود و نیکان با انرژی زیادش، خنده رو به لب همه آورده بود! جاوید و آهو مدام کنارهم ایستاده بودن و مشغول صحبت بودن، اما ابداً به جز صحبت، نزدیکی دیگهای بینشون نمیدیدم. در صورتی که من و نامدار تو هر موقعیتی به هم چسبیده بودیم و حتی حالا که من روی یکی از صندلی های بلند بار نشسته بودم، نامدار دست از سرم برنمیداشت و کنارم ایستاده بود! یکی از دستهاش روی پام و دست دیگهاش همچنان مشغول شات توی دستش بود؛ این میون نخوردنِ نوشیدنی بخاطر بچهی توی شکمم، شاید بقیه رو مشکوک میکرد! اما خطرناک بود، حتی بهش فکر هم نمیکردم. نامدار اما هیچ تعارفی به نوشیدنی خوردن من نکرد اما حس میکردم این موضوع به نظرش عجیب اومده. موهام رو کمی از روی شونهام به عقب فرستادم و نگاه نامدار سمتم برگشت؛ مثل همیشه در عین نوشیدنی خوردن، هوشیار بوده و حتی حالت نگاهش ذرهای تغییر نمیکرد! _ انقدر قشنگ شدی که نمیتونم ازت چشم بگیرم. خندهام گرفت؛ عاشقانه حرف میزد اما جدیت چهرهاش باعث میشد درک حرفهاش برام سخت باشه. _ انقدر ضایع به هم چسبیدیم که نگاه کل بچههای شرکت روی ما دوتاست! اخمو شات خالی شده رو روی میز باری که کنار من بود گذاشت. _ خب باشه، به اونا چه؟ صدبار گفتم رابطهی من و تو به کسی ربطی نداره، اگرهم مشکلی دارن با من طرفن! به حرص خوردنهاش لبخند زدم؛ دستم رو نوازشگرانه روی ته ریشش کشیدم و کمی از اخمش باز شد. _ خیلی خب، این همه اخم و عصبانیت برای چیه؟ دورت شلوغه، حالمون خوبه، من کنارتم! دستش پشت کمرم رفت و محکم کمرم رو فشرد. _ این قسمتش و خیلی دوست داشتم! شیطون بهش نگاه کردم. _ کدوم قسمت؟ از همون فاصلهی کم خیره به چشمهام گفت: _ همون قسمتی که تو کنارمی! لبخندم عمق گرفت و نامدار جلو اومد، اما قبل از اینکه بهم نزدیک تر بشه کمی عقب کشیدم. _ نامدار! زشته. باز اخم کرد و فاصله گرفت. _ همین حالا داشتم میگفتم رابطهی بین ما به کسی ربطی نداره! هنوز لبخند داشتم. _ خب باشه؛ ولی نه در این حد! بالاخره ما تو شرکت میریم و میایم؛ خوشم نمیاد پچ پچ کنن. چیزی نگفت که گفتم: _ نامدار؛ میشه بعد تولد راجع به یه چیزی باهم حرف بزنیم؟ صدای موزیک زیاد بود و برای شنیدن حرفهام باز مجبورشد بهم نزدیک بشه. _ چیزی شده؟ چیز که، آره! شده بود؛ چیز خیلی مهمی هم شده بود، ولی خب نمیشد الان بگم! وسط جمعیت و این سر و صدا؛ ترجیح میدادم موضوع به این مهمی رو توی خلوت باهاش درمیون بزارم. _ نه عزیزم، نگران نباش؛ فقط لازمه یکم حرف بزنیم. رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 29 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 تیر «پارت صد و هفتاد و دوم» سر تکون داد و دیگه موضوعی بینمون رد و بدل نشد؛ طولی نکشید که صدای موزیک های شاد قطع شد و با پلی شدن موزیک لایت و ملایمی، همه زوج زوج وسط اومدن و مشغول رقصیدن شدن. نیکانِ سینگل با تابان، توفانِ سینگل تر با سرور، جاوید با آهو؛ در کل همهی جمع با زوجهاشون، و من با نامدار. با قرار گرفتن دستش مقابل چهرهام، لبخند روی صورتم نشست و دستم رو توی دستش گذاشتم! با هم به وسط پیست رفتیم و درست عین بقیه، آروم مشغول رقصیدن شدیم. دستهای گرم نامدار پشت کمرم نشست و دستهای یخ زدهی من، دور گردن نامدار! دور از انتظارم بود، اما نامدار آروم درست زیر گوشم پچ زد: _ چرا دستات انقدر یخه؟ و بهم نگاه کرد؛ نگاهم پر از هیجان بود و همین حالا توی این آرامش و لحظهی قشنگ دلم میخواست بهش اعتراف کنم؛ اعتراف کنم که حالا میون رقصِ دونفرهی ما، یه فرد سوم وجود داره و نامدار کبیر، داره بابا میشه! لبخندم رو که دید، نرم و کمرنگ لبخند زد و گیج، سرش رو تکون داد. _ چیشده؟ خوبی؟ بیشتر لبخند زدم؛ سر تکون دادم. _ خوبم، خوبم؛ فقط یکم هیجان زدهام! لبخندش پررنگ تر شد. _ چرا؟ به پایین نگاه کردم؛ به پاهامون که هماهنگ و آروم درکنار هم تکون میخورد. _ نامدار… به چهرهاش نگاه کردم؛ لبخند داشت، جوری که حس میکردم میدونه! از چیزی خبر داره و اون هم عین من هیجان زدهاست. _ تو آینده زندگی میکنی، نه؟ متوجه منظورش نشدم؛ ادامه داد: _ برای اتفاقاتی که قراره یکم بعد برات بیوفته از الان هیجان زده میشی؟ همچنان متوجه نبودم؛ متوجه نبودم تا اینکه دستهای نامدار از دور کمرم جدا شد و ازم فاصله گرفت؛ با بیرون آوردن جعبهی زرشکی مخملی مقابلم زانو زد و همزمان با بازشدن درب جعبه، همه از رقصیدن دست برداشتن! قلبم توی سینهام ایستاد و نامدار گفت: _ با من ازدواج میکنی؟ سالن رو سکوت فرا گرفت و من لحظهای از هیجان نفس توی سینهام حبس شد! نامدار با لبخند کج روی لب هاش، زانو زده مقابل من، با حلقهای که مقابل چشمهام درحال درخشیدن بود، منتظر جواب بود و من، داشتم از هیجان سکته میکردم! غیرمنتظره ترین اتفاق بود و کم مونده بود وسط مجلس جیغ بزنم! دستهام مقابل دهانم اومد و قبل از اینکه بخوام از هیجان بترکم، بی فکر و پر هیجان، با چشمهای پر شوق و اشکی، لال شده سر تکون دادم و صدای جیغ و سوت ها بالا رفت! خندهای روی لب نامدار نشست که توی کل مدت آشناییمون، هیچوقت ندیده بودم! خندهی گرم و پررنگی که تماماً نشونهی رضایت بود و شادیش رو داشت کاملا به رخ میکشید. بلند شد و حلقهی تک نگین درخشان رو از جعبهی مخملی بیرون کشید تا توی انگشت یخ زده و لرزونم فرو ببره! همه به شکلی شادی میکردن و صدای تشویق ها لحظهای قطع نمیشد؛ حلقه به کمک نامدار توی انگشت حلقهام فرو رفت و صدای جیغ ها بیشتر شد! با شوق و ذوق فراوان توی آغوش نامدار پرواز کردم و دستهاش محکم تر از همیشه، دور کمرم چفت شد! چشمهام بسته شد و اولین قطرهی اشک شوق روی گونهام پایین اومد؛ نامدار رو دوست داشتم، بیشتر از هرچیزی! بیشتر از هرکسی توی این دنیا؛ و حالا با پیشنهاد ازدواجش اون هم درست موقعی که ازش باردار بودم، برای من ته شادی بود! قراربود با مردِ رویاهام زندگی مشترک و جدیدی رو شروع کنم و حضور بچه توی زندگیمون، قطعا زندگی رو زیباتر میکرد! از آغوش نامدار خندون با چشم های پر عشقش جدا شدم و با انگشت شصتش، قطره اشک رو از روی گونهام پس زد؛ چشم هام همچنان اشکی بود؛ سرشار از شوق بودم و نامدار این رو از چشمهام میخوند! همچنان صدای جیغ و سوت ها بالا بود و میون همون صداها، زمزمه وار با چشمهای اشکیم گفتم: _ دوستت دارم نامدار! لبخند قشنگش اوج گرفت؛ اون هم زمزمهوار تر گفت: _ من بیشتر ویانا؛ خیلی بیشتر. پر از حس مهر عشقش رو روی لبم زد و اون حس، درست حسی بود که کل زندگیم انتظارش رو کشیده بودم! بودن درکنار مرد زندگیم، سنگینی حلقه توی انگشتم، بچهی توی شکمم، دیگه چی از زندگی میخواستم؟ رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 29 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 تیر «پارت صد و هفتاد و سوم» از هم جدا شدیم و دوست ها و آشناها دونه دونه جلو اومدن و پر از شوق و شادی بهمون تبریک گفتن؛ تابان با چشم های اشکی و خنده ی بزرگ روی لبش جفتمون رو در آغوش کشید و بارها تبریک گفت؛ توفان و نیکان از ذوق روی پا بند نبودن و فکرمیکنم نصف صدای تشویق و جیغ ها از بابت حضور همین دونفر بود! سرور و آهو و جاوید هم حسابی خندون و خوشحال بودن و با تبریکشون مارو خوشحال تر کردن؛ این میون، حتی پیام هم خندهی بزرگی روی لبش داشت و هنگام در آغوش گرفتنم، پشت گوشم پر از حس خوب برام آرزوی خوشبختی کرده بود! آرامش و تموم بچههای شرکت هم همینطور؛ همه شاد بودن و راضی! درست توی همین نقطه از زندگیم، زندگی از همیشه قشنگتر بود و معنای زیباتری برام داشت. حالم عالی بود و حس میکردم تا ابد هم قراره همینطور بمونم؛ همینقدر خندون و راضی، و زندگی هم همینطور خواهد موند! شرایط تغییری نخواهد کرد، راضی بودم؛ بسیار راضی. نیکان پر از شوق سمت دیجی رفت و میکروفون رو ازش گرفت؛ تقریبا توی میکروفون داد زد: _ از اونجایی که نامدار با پیشنهادش وسط رقص تانگو مزاحممون شد، دوباره رقص تانگو رو شروع میکنیم! فقط اینبار یکم پر احساس تر. همه به خنده افتادن و نیکان موزیک لایتی رو به دیجی پیشنهاد داد؛ موزیک پر از احساس شروع شد و زوج ها، دوباره درکنار هم قرار گرفتن تا به رقص ادامه بدن. آروم و بی عجله پاهامون درکنار هم تکون میخورد و اینبار برخلاف قبل، دستهام گرم پشت گردن نامدار قفل بود و لحظهای لبخند از روی لبهامون کنار نمیرفت! شاد ترین بودیم و شوق واقعی رو میشد از چشمهامون خوند؛ حس سنگینی حلقه توی انگشتم باعث میشد مدام با یاداوری اتفاق چند دقیقه قبل، بیشتر لبخند بزنم و هر از گاهی هم به سر به زیر بشم. _ ویا! بهش نگاه کردم؛ لبخند داشت هنوز هم، اما چشمهاش بیشتر احساساتش رو بروز میداد! نگاهش پر از عشق بود، این رو کاملا میفهمیدم. چیزی نگفتم که ادامه داد: _ من ادامهی زندگیم رو با تو میخوام ویا! میخوام دنیا رو به پات بریزم؛ هرلحظهام کنار تو باشم، تمام حس های خوب رو با تو تجربه کنم؛ کل دنیا رو باهات بگردم، کل قشنگی ها رو با تو درک کنم! عشق توی نگاهش، همزمان با حرف های قشنگش باعث شد قلبم به تپش بیوفته و دست نامدار پشت کمرم، سفت تر شد؛ عمیق به عمق چشمهاش نگاه کردم و گفت: _ ویانا خیلی دوستت دارم، خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرش رو بکنی؛ تا ته دنیا فقط تورو میخوام… فقط تو! قبل از اینکه اشک از چشمهام سرازیر بشه سرم رو روی سینهاش گذاشتم و چشم بستم؛ همچنان لبخند قشنگ روی لبم بود و کم مونده بود از خوشحالی بزنم زیر گریه! صدای قلب نامدار رو از روی لباس میشنیدم و پاهامون همچنان همزمان درحال تکون خوردن بود و موزیک درحال پخش شدن؛ دستهاش آروم و نوازشگرانه روی کمرم تکون خورد و روی موهام رو نرم بوسید؛ قبل از اینکه موزیک تموم بشه پشت گوشم زمزمه کرد: _ ویا، تا ابد کنارتم. و موزیک تمام شد! چشمهام باز شد و نور کم فضای ویلا، به حالت نرمالش برگشت! زوج ها سمت میزهاشون برگشتن و همچنان من و نامدار، خیره به نگاه پر شوق همدیگه، وسط ویلا ایستاده بودیم. درست توی موقعیتی ایستاده بودم، که دوست داشتم تا آخر عمر خودم رو همونجا حبس کنم! خودم رو توی اون لحظه نگه دارم و هیچوقت هم نخوام ازش خارج بشم؛ زندگی همین بود، نه؟ دوست داشته شدن از سمت مرد زندگیت، عشق ورزیدن و عشق دیدن، این نگاه های گرم و حرف های دلگرم کننده؛ زندگی همین بود! زندگی قشنگ بود، از اون چیزی که همیشه توی سرم میگذشت، خیلی قشنگتر بود. به انگشتر توی دستم نگاه کردم و لبخند مسخره بعد از گذشت چندین روز، همچنان روی لبم میومد! درسته؛ چند روز از تولد نیکان و پیشنهاد ازدواج رمانتیک نامدار گذشته بود و من، هرلحظه به انگشتر توی دستم لبخند میزدم و اما هنوز نتونسته بودم موضوع بارداریم رو بیان کنم! هربار موضوعی پیش میومد و مانعش میشد، و به نظرم اونقدر موضوع مهمی بود که نخوام هرجایی بیانش کنم؛ بارها تلاش کردم شب رمانتیک دونفره ای بسازم تا موضوع رو با نامدار در میون بزارم، اما هردفعه کاری پیش اومد و متاسفانه شب رمانتیک دونفرمون رو به هم ریخت. ظرف های غذا رو همراه با بچهی روی میز گذاشتیم و همگی روی صندلی ها نشستیم؛ بچه ها مثل همیشه با شوخی و خنده غذا کشیدن و این چندروز، مدام بحث انگشتر تک نگین من وسط میومد! توفان لقمهای از غذاش رو قورت داد و بعد از خوردن کمی نوشابه، خندون با اشاره به انگشتر توی دستم گفت: _ من که میگم بفروشیمش همه باهم ثروتمند بشیم! دیگه هم نه سراغ خلافکاری میریم و نه صبح تا شب عین سگ کار میکنیم؛ بد میگم؟ پر تاسف بهش خندیدم و قاشق اول غذارو توی دهانم گذاشتم؛ بچهها بلند بلند به توفان و حرفهای مسخرهاش خندیدن و سرور در تایید حرفش گفت: _ بخدا همین الماسِ روش هم میتونه مارو ثروتمند کنه! چه برسه به بقیهاش. همچنان با دهانِ پر به حرفهاشون میخندیدم و سرور و توفان، مدام سعی داشتن حرفهای همدیگه رو تایید کنن! همه خنده به لب داشتیم، حتی پیامِ همیشه اخمو. توفان لقمهی دیگهای از غذاش خورد و با همون لپ های پر از غذا گفت: _ ویا توروقرآن انگشتر رو بده به ما به نامدار بگو گمش کردم! اون که ناراحت نمیشه ازت، یکی بهترش رو برات میخره! باز صدای خنده ها بالا رفت و پیام گفت: _ که همون انگشتر بهترهام ازش بگیری؟ توفان با خنده شونه بالا انداخت. _ نه پس! تو بین خوب و خوبتر کدوم رو انتخاب میکنی؟ در سکوت به بحث بینشون خندیدم؛ آهو گفت: _ به نامدار نمیومد بگیر باشه! توفان باز خودش رو وسط انداخت. _ والا من هنوزم باورم نمیشه میخواد بگیرتش. سرور با خندهی بلندی به بازوی توفان ضربه زد و توفان درجواب خندون گفت: _ والا! آهو حرفش رو ادامه داد: _ دوستت داره ویا! از چشمهاش میشه خوند؛ نامدار از اون آدمهای مغرور و جدیایه که شاید یکبار توی عمرشون عاشق بشن و تا ابد هم پاش بمونن! تا من دیدم اخم داشته؛ ولی وقتی داشت بهت پیشنهاد ازدواج میداد، از چشمهاش قلب بیرون میزد! سرور باشوخی در ادامهی حرف آهو گفت: _ ویانا خل نشی سریع بچه بیاری ها! با این آدم تا میتونی باید دور دنیا رو بگردی و عشق و حال کنی. لبخند روی لبم خشک شد و غذا عین سنگ از گلوم پایین رفت؛ بچه؟ سرور از بچهای صحبت میکرد که خبر نداشت همین حالا هم توی جمعمون حضور داره! نگاهم رو ازشون گرفتم و حالا در میون جمع، فقط من لبخند به لب نداشتم و بچهها هنوز بشاش به نظر میرسیدن! پیام از آهو درخواست نوشابه کرد و حین نوشیدنش بود که از سکوت سنگین بینمون استفاده کردم و بی مقدمه گفتم: _ حاملهام! رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده