هانی بانو 1,261 ارسال شده در 22 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 تیر «پارت نود و نهم» پیتزای سفارشیم رسید و طبق قولم، یک اسلایسش رو به جاوید دادم و از اونجایی که ته معدهاش رو هم سیر نکرده بود، دلم براش سوخت و اسلایس دوم رو هم بهش دادم. با خندههای فراوان بابت دو اسلایس پیتزا هزاران بار ازم تشکرکرد و همونطور نشسته کنارم، شروع کرد به تعریف از نامدار و گفتن از اینکه چقدر خسیسه و میتونست دو تا پیتزا بخره. هوا رو به تاریکی بود که بالاخره نامدار دست از سرمون برداشت و تصمیم گرفتیم برای برگشت به خونههامون. خسته با بچه ها خداحافظی کردم و سمت ماشین رفتم؛ پشت فرمون نشستم و محض استارت خوردن ماشین، خاموش شد و دیگه هم روشن نشد! ترسیده از اینکه بلایی سر ماشین هومان آورده باشم دوباره استارت زدم، ولی نه! خبری از روشن شدن ماشین نبود. به سرعت از ماشین پیاده شدم و کاپوت رو باز کردم؛ حجم بسیاری از دود به صورتم برخورد کرد و با سرفه به عقب رفتم؛ نامدار وارد پارکینگ شد و سریع سمتم اومد. _ بیا عقب! بازوم رو توی دستش گرفت و به عقب کشید؛ ماشین چه مرگش بود؟ دود غلیظش هردومون رو به سرفه انداخت و نامدار من رو از ماشین دور کرد. _ چرا اینجوری شد؟ میون سرفه ها جواب دادم: _ نمیدونم؛ یه استارت خورد خاموش شد! بدون توجه به من که مدام ازش میخواستم جلو نره جلو رفت و بیتوجه به دود غلیظی که از کاپوت ماشین بیرون میومد شروع کرد به دستکاری کردن ماشین؛ دستش کمی سوخت و عقب اومد. _ نامدار دست نزن! دوباره جلو رفت؛ کلافه شده بود. _ نمیفهمم چشه؛ چرا انقدر دود میده بیرون؟ کلافه عقب اومد و تلفنش رو بیرون آورد؛ کمی بعد تلفن رو به گوشش چسبوند. _ الو محمد؛ میتونی بیای شرکت؟ فرد پشت تلفن چیزی گفت و نامدار جواب داد: _ ماشین دوست دخترم خراب شده؛ استارت نمیخوره نمیتونم بیارمش تعمیرگاه. لفظ «دوست دختر» باعث شد عین نوجوونای تازه عاشق لبخند بزنم و نامدار ادامه داد: _ خیلی خب داداش؛ فقط اگه اومدی شاید خودم نبودم، باید ببرمش خونه. باشه، باشه؛ جاوید شرکته. بعد از خداحافظی تماس رو قطع کرد و سمت من برگشت؛ جدی بود، اما از اون جدیتهایی که به دلم میشست. _ بیا ببرمت خونه؛ دوستم میاد درستش میکنه تا شب میرسونمش به دستت. کار خاصی که نداری؟ به ساعت مچی نگینکاری شدهام نگاه کردم؛ قراربود برای سرور کادو بخرم و بهش تحویلش بدم! _ کار که دارم… به ماشینش اشاره کرد. _ بیا سوارشو؛ هرجا خواستی میبرمت. در رو برام باز کرد و بعد از من، خودش هم داخل ماشین نشست؛ پرسید: _ کجا میخوای بری؟ کمی خجالتزده شدم. _ وای نامدار آخه یه جای مشخص نمیخوام برم! جلو اومد و کمربندم رو بست. _ هرجا خواستی بری میبرمت دیگه؛ تعارف داری با من؟ تعارف که نداشتم؛ اما حس میکردم نامدارِ خسته بعد از یه روز پر مشغله حوصلهی بازار گردی اون هم با منِ سختپسند رو نداشته باشه. ماشین رو روشن کرد و از پارکینگ شرکت خارج شد؛ لب باز کردم: _ میخواستم برم بازار برای یکی از دوستهام کادو بگیرم بعدم برم پیششون کادورو بهش تحویل بدم. دور میدون دور زد. _ خیلی خب؛ میبرمت الان. گشنهات نیست؟ لبخند زدم. _ تازه پیتزا خوردم نامدار. _ بستنی بگیرم برات؟ لبخندم عمیق شد؛ عین خری که بهش تیتاپ دادن با لبخند عمیقی بهش خیره شدم. _ نه؛ مرسی. بهم نگاه کرد؛ نگاهم رو که دید خندهاش گرفت. _ چرا انقدر قشنگ نگاه میکنی بهم؟ چجوری نخورم تورو؟ سرم رو کمی کج کردم. _ تو قشنگ نگاه میکنی! از چشمهات قلب میزنه بیرون. خندهاش اوج گرفت؛ نامدار واقعا حین نگاه کردن به من چشمهاش قلب قلبی میشد! مقابل پاساژ بزرگی از حرکت ایستاد؛ امیدوار بودم موجودی کارتم با پاساژ لوکس مقابلم همراهی کنه. پا به پای هم وارد پاساژ شدیم و تقریبا دونه به دونهی مغازه ها رو گشتیم؛ سخت پسند بودم و هیچ چیز به مقدار کافی به دلم نمیشست؛ دلم نمیخواست نامدار رو خسته کنم، اما اونقدر صبور پاساژ رو درکنارم گشت که اصلا حس معذبی بهم دست نداد. در نهایت ساعت ظریف نگیندار با آویزهای طرح الماس رو از مغازهای خریدم و از پاساژ بیرون اومدیم؛ هرچند من نخریدم! نامدار حتی اجازهی بیرون آوردن کارت از کیف رو هم بهم نداد و با همون اخمهای درهم، ساعت رو حساب کرد. کمی معذبم کرده بود؛ هرچند فکرمیکردم اگرهم میخواستم خودم ساعت رو حساب کنم، موجودی کارتم همراهیم نکنه. با توفان هماهنگ شدم و از اونجایی که برخلاف همیشه توی کلوب نبودن و دورهمیشون رو توی خونه برگزار کرده بودن، مقصد رو خونهی بچه ها قراردادیم و نامدار من رو تا اونجا رسوند. رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 22 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 تیر «پارت صدم» مقابل خونه از حرکت ایستاد و سمتم برگشت. _ کادو رو تحویل میدی و برمیگردی؟ حواسش به حرفهام بود؟ قصدم همین بود، و فکرمیکنم میون حرفهام گفته بودم که قصد موندن ندارم و فقط قراره کادو رو به سرور تحویل بدم. از اونجایی که کل روز نامدار رو علاف خودم کرده بودم، سعی کردم حرفم رو عوض کنم. _ نه، کادو رو میدم بهش بعد خودم برمیگردم؛ تو برو. بیتوجه به حرفم اول کمربند من، و بعد کمربند خودش رو باز کرد. _ اگر میخوای پیششون بمونی که هیچی؛ اما اگر قصد برگشت داری کادو رو بده تا ببرمت. اصلا بزار منم بیام، خوبه؟ یه تبریکیام میگم دیگه! ابروهام بالا پرید! اگر پیام هم یقهاش رو نمیگرفت، اینبار مهراد حضورداشت تا با نامدار دست به یقه بشه. _ وای نامدار فکرنمیکنم فرصت مناسبی باشه! سریع کادو رو میدم و برمیگردم. کمی خندید. _ چرا سعی داری من و از دوستات مخفی کنی؟ شونههام رو بالا انداختم. _ مخفی نمیکنم، فقط فکرمیکنم شاید کمی جنبهاش رو نداشته باشن؛ حداقل فعلا نداشته باشن! تقریبا حرفهام براش بیاهمیت بود؛ از ماشین پیاده شد و سمتم اومد و درب ماشین رو برام باز کرد. _ خیلی خب بیا پایین؛ من یه تبریک میگم و برمیگردم توی ماشین. دستم رو گرفت و از ماشین پیادهام کرد؛ چقدر دیگه باهاش مخالفت میکردم؟ دلم نمیخواست حس بدی به این موضوع پیداکنه. هردو سمت خونه راه افتادیم و دستم رو روی تک زنگ آیفون فشردم؛ صدای آهنگ تا مقداری از خونه بیرون میومد و بلافاصله پس از قطع شدنش، حدس زدم که متوجه صدای آیفون شده باشن. نامدار مقابل آیفون قرار نداشت و توفان بعد از گفتن «بیا تو جیگر طلا» درب حیاط رو باز کرده بود. وارد شدم و نامدار درکمال ناباوری، خیلی جدی پشت سرم روانه شد و هردو وارد حیاط خونه شدیم! اصلا دلم نمیخواست نامدار رو با مهراد رو به رو کنم؛ هرچند میدونستم مهراد حتی عرضهی دعوا با نامدار رو هم نداره، اما بازهم نمیخواستم کوچیکترین مشکلی پیش بیاد. درب خونه بازشد و جلوتر از همه، سرور با لباس کاربنی رنگ مرتبش و موهای کرلی شدهاش مقابلم ظاهر شد؛ بچه ها کمی از مقابله شدن با نامدار متعجب شدن، اما رفتار ضایعی نشون ندادن! قبل از نامدار جلو رفتم و سرور رو در آغوش گرفتم؛ مثل همیشه پر محبت گونههام رو بوسید و بابت هدیهاش حسابی ازم تشکرکرد؛ نامدار دستش رو جلو آورد و درکنار جدیت، بسیار صمیمانه گفت: _ تبریک میگم سرور خانوم؛ من جلوی در تازه متوجه شدم هدیهی ویانا برای تولده، وگرنه خودم هم کادوی جدا خریداری میکردم! سرور با نامدار دست داد و با خندهی مسخرهای به من نگاه کرد؛ بچهها داشتن از خنده میپوکیدن! البته به جز پیامِ همیشه زهرمار و مهرادی که تازه حضورش رو به خاطر آورده بودم. _ واقعا ممنونم ازتون، خیلی لطف کردید. نامدار با لبخند دست سرور رو فشرد و توفان با خنده جلو اومد و روی شونهی نامدار محکم ضربه زد. _ چطوری داداش؟ از اون روزی که توی کلوب دیدمت هی خواستم بیام جلو سلام احوال پرسی کنم، ویانا سد راهم شده! با خندهی عمیقی به پیشونیم دست کشیدم و آروم خطاب به نامداری که کنارم ایستاده بود گفتم: _ لنگهی جاویده! خندهی نامدار پررنگ شد و توفان گرم اون رو در آغوش گرفت و شروع کرد به چرت و پرت بافتن؛ سرور سریع توفان رو به کنار هل داد و خطاب به من و نامدارگفت: _ بیاید داخل؛ چرا دم در ایستادید؟ نگاه نامدار روی من نشست؛ امکان نداشت دلم بخواد نامدار و مهراد رو توی یک فضا حتی تصورکنم! اون هم وقتی که مهراد عین برج زهرمار به نامدار خیره بود و دستهای مشت شدهاش، خیلی حس خوبی به من نمیداد. سریع قبل از اینکه نامدار چیزی بگه به حرف اومدم: _ نه، ما بریم بهتره؛ جفتمون توی شرکت کار داریم، مگه نه نامدار؟ و مستقیم به نامدار نگاه کردم؛ در تایید حرفم گفت: _ آره یه کاری برامون پیش اومده، ویانا هم حضورداشته باشه بهتره. خوشحال از اینکه پشتم رو خالی نکرده به روش لبخندی زدم و سرور بلااجبار گفت: _ خیلی خب؛ ولی ناراحت شدم ازتون! میومدید داخل حداقل یکم کیک میخوردید؛ آهو پخته ها! حیفه از دست بدی. اسم کیک آهو که اومد سریع صرف نظر کردم. _ وای باشه من مقابل کیکهای آهو نمیتونم هیچ مخالفتی کنم! یه ظرف کیک بدید من و نامدار تو راه رفت به شرکت میخوریم. صدای خندهی بچه ها بالا رفت و آهو رفت تا برای ما کیک بیاره؛ توفان نامدار رو روی تاب بزرگ توی حیاط نشوند و اون رو به حرف گرفت؛ مشغول حرف زدن با سرور شدم و ساعت رو دور مچ دستش بستم. دوباره من رو در آغوش گرفت و حسابی ازم تشکر کرد. قبل از اینکه آهو و ظرف کیکش بهمون برسن، مهراد بی مقدمه جلو اومد و بدون توجه به حضور سرور درکنارم، و مهم تر از همه، حضور نامدار اون هم در چند قدمیمون، به حرف در اومد: _ ویانا؛ میتونیم صحبت کنیم؟ رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 23 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 23 تیر «پارت صد و یکم» اخمهام درهم رفت؛ حتی دلم نمیخواست مستقیم بهش نگاه کنم؛ این حجم از پرروییش برام عجیب بود؛ چجور روش میشد توی حضورنامدار همچین رفتارهای ضایعی از خودش نشون بده؟ نگاهم رو ازش گرفتم و با همون اخم جواب دادم: _ من حرفی با تو ندارم! به عقب رفتم که درکمال تعجب مچ دستم رو میون انگشتهاش گرفت و قبل از هرچیزی، نگاهم با نامداری برخورد کرد که درکنار توفان نشسته بود، اما نگاه اخموش تماماً سمت ما بود! اصلا دلم نمیخواست مهراد بی عقل باعث بشه دعوایی پیش بیاد؛ دستم رو سریع از میون انگشتهاش بیرون کشیدم و جدی بهش نگاه کردم. _ میفهمی داری چیکار میکنی؟ ول کن دستم و، چرا انقدر نفهمی؟ بهش برخورد؛ قدمی جلو اومد و چشم در چشم لب زد: _ این یارو کیه؟ چهرهام جمع شد؛ نتونستم جوابش رو ندم. _ به تو چه؟ چه کارهی منی تو؟ اخمهاش درهم رفت؛ نکنه هنوز فکرمیکرد میتونه تو کارام دخالت کنه؟ آهو همراه با پیام با ظرف کیک و چنگال های توی دستش وارد حیاط شد؛ کمی از نزدیکی مهراد به من متعجب شدن اما مقابل نامدار حرفی نزدن. آهو جلو اومد و ضربهای به بازوی مهراد زد. _ چیکارمیکنی مهراد؟ و نامحسوس به نامدار اشاره کرد؛ مهراد با اخم های پررنگش قدمی عقب رفت و آهو کیک و چنگال ها رو به دستم داد. نامدار و توفان هم به جمعمون پیوستن و جداً باید خر میبودیم که متوجه نگاه اخمو نامدار بعد از رفتار مهراد نمیشدیم. مطمئن بودم که اصلا از برخورد مسخرهاش خوشش نیومده و حتی مشکوک هم شده، اما مقابل بچه ها نمیخواست بحثی رو پیش بکشه! از آهو بابت کیک خوشمزهاش تشکرکردیم و بعد از تبریک دیگهای به سرور، سمت درب حیاط قدم تند کردیم؛ فضای سنگین حضور نامدارو مهراد درکنار هم داشت خفهام میکرد. قبل از اینکه از حیاط خارج بشیم، با صدای مهراد که اسمم رو صدا میزد از حرکت ایستادم و به عقب برگشتم؛ با سس شکلات توی دستش جلو اومد و با نگاه بدی به نامدار، سس رو به دستم داد. _ آهو داد؛ برای روی کیک! بدون تشکر سس رو از دستش بیرون کشیدم و به عقب برگشتم تا از حیاط خارج بشم؛ دست مهراد روی دستم نشست و عین برق گرفته ها به عقب برگشتم؛ داشت چیکار میکرد؟ نگاه نامدار با اخم بین دست مهراد و چهرهی پرتعجب من رد و بدل شد؛ خیلی سعی داشت خودش رو کنترل کنه! دست نامدار سریع پیش اومد و روی کمرم نشست تا من رو کمی از مهراد فاصله بده، اما با ضربهای که به صورت نامدار برخورد کرد، درلحظه همه چیز به هم ریخت! عین برق گرفته ها مهراد رو به عقب هل دادم و نامدار رو با یک دست عقب نگه داشتم. _ چته روانی؟ چرا پاچه میگیری؟ مهراد با خشم جلو اومد و بدون توجه به من نامدار رو هل داد؛ نامدار متعجب از رفتار یهویی مهراد جلو رفت و مچ دست مهراد رو محکم توی دستش گرفت. _ حتما باید دستت و بشکونم که بفهمی سری بعد حق نداری از ده متریش رد بشی؟ مهراد خشمگین دست نامدار رو پس زد و اولین ضربهاش رو با سر به پیشونی نامدار وارد کرد! همزمان با جیغ من بچهها از خونه خارج شدن و اول از همه، پیام اومد و مهراد رو به عقب هل داد. مهراد عین دیوونه ها جلو اومد و قبل از اینکه به نامدار برسه، من اون رو به عقب هل دادم! پر حرص داد زدم: _ گمشو اونور مهراد چه مرگته؟ روانیای چیزی هستی؟ جلو اومد و توی صورتم فریاد زد: _ آره ویانا روانیام؛ تو روانیم کردی! به نامدار اشاره کرد. _ از سر لجبازی با من این کارارو میکنی، نه؟ این کیه؟ چه دلیلی داره با یه مرد دیگه پاشی بیای اینجا تولد سرور و تبریک بگی؟ مچ دستم رو بالا گرفت و به نشونه بخیههای رو مچم اشاره کرد. _ اینا چیه؟ ها؟ چرا لال شدی؟ بهش گفتی تموم این کارا بخاطر منه؟ گفتی هنوز نتونستی فراموشم کنی؟ هرچند، اگر بخوای هم تا وقتی جای این بخیه روی مُچته نمیتونی فراموش کنی! پر حرص دستم رو از میون انگشتهاش بیرون کشیدم و کشیدهی محکمی توی گوشش زدم! جو توی سکوت فرو رفت و من پر خشم به سینهی مهراد کوبیدم و فریاد زدم: _ انقدر توهم نزن مرتیکهی روانی! فکرکردی هنوز میتونی واسهی من تعیین و تکلیف کنی؟ تو فکر کردی کی هستی، ها؟ با حرص بهم نگاه کرد؛ صورتش از سیلیای که خورده بود سرخ شده بود. _ کیام؟ میخوای بهت یادآوری کنم کیام؟ با اخم بهش خیره شدم؛ قصد نداشت بیخیال بشه؟ به گلوم اشاره کردم. _ آره؛ یادآوری کن! کیای؟ جز یه مرتیکه روانی دوقطبی که بی دلیل دست گذاشت گردنم تا خفهام کنه، کی هستی؟ از حرکت ایستاد! حتی نگاهش روی چشمهام هم ساکن موند؛ حرفی نداشت که بزنه! خودش هم میدونست چقدر زیاده روی کرده؛ خودش هم شرمنده بود. رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 23 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 23 تیر «پارت صد و دوم» پر حرص بهش تنهای زدم و سمت پیام رفتم؛ خشمگین انگشت اشارهام رو به سینهاش کوبیدم و زمزمهوار گفتم: _ واس خاطر همینه که پام رو توی این خونه نزاشتم! و با گرفتن دست نامدار، سریع از خونه خارج شدم. حتی اجازهی حرف زدن رو بهش ندادم و سریع سوار ماشین شدم؛ نامدار بی سروصدا وارد ماشین شد و کلافه به پیشونیم دست کشیدم. جای بخیه روی مچم گز گز میکرد، داشتم دیوونه میشدم! ماشین رو روشن کرد و حرکت کرد؛ سرعت آروم بود، گوشهی پیشونیش خون میومد. مچم رو با حرص توی دست دیگهام فشردم؛ نباید نامدار این موضوع رو به روم میاورد! مهراد کثافت رو میکشتم؛ باید میکشتمش. تا درب خونه سکوت بینمون شکسته نشد؛ ماشین نامدار مقابل ساختمون هومان از حرکت ایستاد، دیروقت بود. به مقابل خونه اشاره کرد؛ بی ام وِ سفید هومان مقابل ساختمون بود. _ سپردم ماشین و درست کردن آوردن جلوی خونه! زیرلب تشکرکردم؛ چیزی نگفت؛ حتی بهم نگاه هم نمیکرد! _ نامدار؟ نگاهش روی ساختمون مونده بود؛ ازم دلگیر بود؟ حق هم داشت. مهراد آبروم رو جلوش برده بود. نامدار بیچاره نه از هویت مهراد با خبربود، نه از دلیل بخیههای روی مچم. دستم روی دستش نشست، بهم نگاه کرد؛ نگاهش دلگیر بود اما، همچنان پر بود از حس. _ نامدار، باید حرف بزنیم. همچنان ساکت بود؛ ناخواسته دستم پیش رفت و روی پیشونیش نشست؛ انگشت خونی شدهام رو پایین آوردم. _ بیا داخل سرت رو پانسمان کنم! کمی اخم کرد. _ پانسمان نمیخواد ویانا، یه زخم سادهست. راست هم میگفت؛ حداقل نیازی به پانسمان نبود! فقط سعی داشتم باهاش حرف بزنم؛ به هر روشی، نمیخواستم سو تفاهمی پیش بیاد. به خونه اشاره کرد. _ برو ویانا؛ دیروقته، فردا کار داریم. چهرهام نگران شد؛ نمیتونستم نامدار رو امشب اینطوری بیقرار رها کنم! دستم دوباره روی دستش نشست. _ نامدار، لطفا! باز بهم نگاه کرد؛ به حرف اومد: _ ویانا، بچه نیستیم که بخوایم باهم قهرکنیم! گفتم که، دیروقته؛ برو خونه بعدا راجع بهش حرف میزنیم. جلو رفتم و بی مقدمه بغلش کردم؛ دستهاش دور کمرم هم چفت نشد. همونجا لب زدم: _ قهر نیستی و دلت نمیاد حتی بغلم کنی؟ دستش پشت کمرم نشست؛ چشمهام بسته شد. _ بخیهی روی مچت مال چیه؟ چشمهام در ثانیه باز شد! از آغوشش بیرون نیومدم؛ دلم نمیخواست باهاش چشم تو چشم بشم؛ چی میگفتم؟ _ نامدار… من رو از آغوشش بیرون آورد؛ لال شده بودم! دستم رو گرفت و مچم رو بالا آورد. انگشتهاش روی جای بخیه نوازشگرانه کشیده شد، دوباره به گز گز افتادم. _ بخاطر اونه؟ بهش نگاه کردم؛ چشمهام خیس بود! اشک اما، از گونههام پایین نمیومد. نامدار تکرار کرد: _ بخاطر اون مرتیکه بیهمهچیز چیکارکردی ویانا؟ اشک پایین اومد؛ خفه جوابش رو دادم: _ نامدار این موضوع قدیمیه! بیربط پرسید: _ دوستش داری؟ لال شدم! مبهوت سرم رو تکون دادم. _ نه نامدار، نه! چرا چرند میگی؟ _ چرند نمیگم ویانا؛ میفهمی این چیه؟ دستم رو بالا آورد و مچ دستم رو نشون داد. _ این جای یه بخیهی ساده نیست! ویانایی که من میشناسم بخاطر هر موضوعی دست به جونش نمیزنه. اشک دوم روی گونهام ریخت. _ نامدار من اون ویانای قدیمی نیستم. نامدار جدی بود؛ این جدی بودن و دوست نداشتم! داشت نگرانم میکرد. _ ویانا بحث و عوض نکن! سریع میون حرفش پریدم؛ صدام گرفته بود. _ چی داری میگی نامدار؟ تحت تاثیر مهرادِ روانی قرار گرفتی؟ خودتم دیدی، دو قطبیه! بی دلیل پرید بهت، نزدیک بود فَکِت و بیاره پایین. _ خیلی هم بی دلیل نبود! از حرکت ایستادم؛ نباید میزاشتم مهراد کثافت همه چیز و خراب کنه؛ کلافه سرم رو میون دستهام گرفتم، دیوونه شده بودم! _ وای نامدار، وای! _ چیه ویانا؟ بی دلیل بود؟ خاطرخواهت بوده، من و نگاه کن ویانا؛ بخاطرش رگت و زدی، متوجهی؟ کم کسی نبوده که بخاطرش حاضرشدی دست به همچین کاری بزنی! آمپر چسبوندم! با چشمهای بیرون زده سمت نامدار برگشتم و داد زدم: _ اون رگ زدنه واس خاطر حماقت خودم بوده نامدار، نه بخاطر اون احمقِ بی عقل! مچ دستم رو بالا گرفتم و مقابل چشمهاش قرار دادم. _ نگاه کن؛ آره، زدم! ولی واسهی اون نیست. واسهی اینه که تا عمر دارم یادم بمونه به هر سگی از راه رسید اطمینان نکنم! واس خاطر اینه که یادم بمونه حماقت میتونه چقدر بهم آسیب بزنه. نگاه نامدار مات روی مچ دستم خیره موند! با همون نگاه خشمگین و چشم های بیرون زده اشکهام رو بیرون ریختم و درنهایت، بیمقدمه درب ماشین رو باز کردم و خودم را پایین انداختم. حس میکردم اگر حتی کمی دیگه توی اون فضا بمونم اکسیژن بهم نمیرسه! به ثانیه نرسید که نامدار هم از ماشین پیاده شد و پشت سرم روانه شد؛ عین دیوونهها وسط خیابون شروع به راه رفتن کردم و قبل از رسیدن اولین ماشین بهم، دستم توسط نامدار کشیده شد! _ بیا این طرف ویانا؛ چه مرگته؟ بهش نگاه کردم؛ چشمهاش سرخ شده بود! اگر کمی دیرتر من رو به عقب میکشید الان زیر یکی از ماشینهای وسط خیابون بودم. رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 23 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 23 تیر «پارت صد و سوم» سعی کردم دستم رو از میون دستش بیرون بکشم، اما تلاشهام بی فایده بود. _ چرا تقلا میکنی ویانا؟ دارم باهات حرف میزنم! پر حرص بازوم رو از میون انگشتهاش بیرون کشیدم. _ نامدار من حرفی در این مورد ندارم. آروم بود؛ در عین عصبی بودن، آروم بود! حس میکردم هرلحظه ممکنه دستم و بگیره و بندازتم داخل ماشین، ولی نه؛ اصلا حس بدی بهم نمیداد. این خودم بودم که داشتم حال خودم رو بدمیکردم؛ وگرنه ابداً رفتاری از سوی نامدار نبود که بخواد من رو در این مورد معذب کنه. درنهایت نگاهم رو ازش گرفتم و قدمهای سنگینمرو سمت خونه برداشتم؛ ازم عصبی بود، این رو خوب میدونستم؛ اما فعلا فرصت صحبت کردن نبود! نه من حال خوبی داشتم، و نه زمان مناسبی بود. وارد خونه شدم و در رو محکم بستم؛ حق نداری گریه کنی ویانا! دیگه نه تو اون ویانای قدیمیای، نه مهراد اونقدر برات ارزشمنده که بخاطرش اشکهات رو حروم کنی. تمام حرصم رو سر وسایلم خالی کردم و حتی درعصبی ترین حالت ممکن لباسهام رو تعویض کردم؛ همه و همه فقط بخاطر اینکه جلوی اشکهام رو بگیرم! مهراد برای من تموم شده بود، این رو کاملا قبول داشتم؛ اما حالا که این موضوع تازه مقابل نامدار بیان شده بود، باید همه چیز رو دوباره تداعی میکردم! بخیهی مچ دستم، بیشتر از همه حالم رو بد میکرد. نه بخاطر اینکه مهراد باعثش شده بود؛ فقط و فقط به این خاطر که حس میکردم این بخیه نشونه ضعف منه و تا ابد هم قراره جاش باقی بمونه! پر حرص مچ دستم رو فشار دادم؛ لعنت بهت مهراد عوضی. شخصیتش ذرهای برام اهمیت نداشت، اما تنها نگرانیم از این بابت بود که با شخصیت بی ارزشش مقابل من، نامدار رو هم سر یه سو تفاهم مسخره از دست بدم! باید چیکار میکردم؟ شال مشکی رو کلافه دور گردنم انداختم و پیشونیم رو توی دست گرفتم؛ امروز هم درنهایت بی حوصلگی اولین لباسهایی که به دستم رسیده بود رو پوشیده بودم و واقعا افتضاح به نظر میرسیدم! نامدار صبح توی نگاه اول حسابی از بابت بیحوصلگی و تیپ ناهماهنگم متعجب شده بود و خبر رسیده بود که پدر نامدار امروز صبح به دبی برگشته! عجیب بود؛ کوروش کبیر تنها برگشته بود؟ بدون هیچ دختری؟ شیخهای عرب ازش ناراحت نمیشدن؟ بی افکارم پوزخند زدم؛ خوشحال بودم یا ناراحت؟ هدفم چی بود؟ اصلا هنوز پای هدفم بودم؟ حالا که کوروش کبیر تنها به دبی بازگشته بود، سرنوشت دخترهای شرکت چی میشد؟ کلافه از هجوم یهویی افکار به ذهنم، با سردرد سرم رو به میز مقابلم آروم کوبیدم و چشمهام رو بستم؛ به ثانیه نرسید که صدای جاوید به گوشم رسید: _ ویانا خانوم، خوبی؟ سر بلند کردم و بهش خیره شدم؛ شرط میبندم چشمهام کاسهی خون بود! _ ممنون؛ عالیم. لبخند فیکی زد؛ مشخص بود باور نکرده. _ مطمئنید؟ سر تکون دادم؛ به چشمهام اشاره کرد. _ آخه… _ چشمهام؟ آره یکم حساس شدن، وگرنه چیزی نیست. بازهم باور نکرد؛ فقط سری تکون داد و به درب اتاق نامدار اشاره کرد. _ نامدار کارتون داشت! چشم فرو بستم؛ خدایا صبر بده. با مکث زیادی بلند شدم و همزمان با خندهی زیرپوستی جاوید از بابت کلافگی بیش از حدم، سمت اتاق نامدار رفتم. در رو باز کردم و نگاهش سر تاپام رو از سرگذروند. جین نیم بگ و کت مشکی چهارخونهام همراه با کتونی های نیوبالانسم داشت بهش دهن کجی میکرد. _ چیزی شده؟ اخمهاش درهم بود. _ من باید این و بپرسم؛ چیزی شده ویانا؟ شونه بالا انداختم. _ نه؛ من که عالیم! چیزی نشده. کلافهاش کرده بودم؛ امروز برخلاف دیشب، حسابی عصبی و کلافه بود. _ ویانا چرا این شکلیای؟ چشمای خودت و دیدی؟ کاسهی خونن! داری چیکارمیکنی با خودت؟ سرم رو با دست گرفتم؛ داشتم از سردرد میترکیدم. _ نامدار من خوبم، فقط یکم سردرد دارم؛ میشه استراحت کنم؟ اخمهاش داشت من رو میترسوند! با وجود این اخم ها، سعی داشت با من بد برخورد نکنه. _ پریودی؟ از کوره در رفتم. _ بسه نامدار هرچی میشه فقط میگی پریودی پریودی! نه پریود نیستم؛ حق ندارم یه روز عصبی باشم؟ اخمهاش کمی باز شد. _ خیلی خب؛ ببخشید، آروم باش. معذرت خواهیش جداً آرومم کرد! جلو اومد و دستهام رو گرفت، همچنان کمی اخم داشتم؛ اون هم همینطور. _ من و نگاه کن ویا! بهش نگاه کردم؛ نگاهش نگران بود. _ دیشب خواستم باهات حرف بزنم؛ نشد. ولی ما بچه نیستیم ویانا؛ دوتا آدم عاقل و بالقیم؛ اگر فکرمیکنی موضوعیه که آزارت میده، سر فرصت میتونیم راجع بهش صحبت کنیم! هیچ اجباری نیست که الان چیزی بگی. من نمیفهمم چرا انقدر داری خودت و اذیت میکنی. چجوری انقدر آروم بود؟ اصلا چطور انقدر راحت میتونست من و خر کنه؟ تمام اضطرابم ته کشیده بود. _ نامدار من فقط نخواستم سو تفاهمی پیش بیاد! جدی بود؛ اما آروم. _ سو تفاهم پیش نمیاد؛ من آدمی نیستم که بدون توضیح قهر کنم برم، تا زمانی که توضیحی نشنوم قضاوتی نمیکنم. رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 23 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 23 تیر «پارت صد و چهارم» همچنان جدی بود؛ اما اونقدر آروم صحبت میکرد که حتی اخم من هم از بین برده بود. نامدار خوب کارش رو بلد بود، من رو توی هر شرایطی آروم میکرد! ضربهی در باعث شد کمی از هم فاصله بگیریم و آرامش سراسیمه وارد اتاق بشه. _ جناب نامدار! نگاه آرامش پر از ترس میون من و نامدار چرخید؛ اینجا چه خبر بود؟ مثل اینکه نامدار هم ترس و اضطراب آرامش رو متوجه شد؛ کمی جلو رفت و با نیم نگاهی به من گفت: _ چیزی شده آرامش؟ نگاهش روی من میچرخید؛ کم کم داشتم میترسیدم! _ ویانا رو کار دارن… نامدار عصبی شد. _ چرا درست حرف نمیزنی آرامش؟ چیکار دارن؟ اصلا کی کارش داره؟ کمی لکنت گرفته بود. _ پ…پلیس! نگاه نامدار روی من نشست. عرق سرد تمام بدنم رو در بر گرفت؛ پلیس با من چیکار داشت؟ اون هم انقدر جدی که بیاد مقابل شرکت دنبالم، و انقدر آرامش از این بابت به ترس بیوفته! شوکه شدم! اما سعی کردم ترسم رو نشون ندم. نامدار مستقیم بهم نگاه کرد؛ نگاهش جدی بود! اونقدر که از نگاه نامدار ترسیدم، از پلیس نترسیدم. _ چیکار دارن؟ صدام از ته چاه بیرون میومد. آرامش سر تکون داد. _ نمیدونم؛ بخدا نمیدونم! فقط اومدن دنبالت، خیلی هم عصبی بودن، خیلی ترسیدم! باید میگفتم من هم همینطور آرامشِ عزیز، من هم همینطور؛ ولی شرایط جدی بود. داشتم سکته میکردم؛ آخه من چیکار کرده بودم؟ نامدار به در اتاق اشاره کرد؛ اخم داشت، خیلی زیاد، اما بهم نگاه نمیکرد. _ بیا بیرون! و خودش پشت سرم از اتاق بیرون اومد؛ پلیس جلو اومد و من ترسیده قدمی به عقب برداشتم؛ تمام حواس نامدار سمت من بود! قدمی جلو رفت، سعی داشت آروم باشه. _ خانوم وثوقی شمایی؟ یاخدا! پلیسه چرا انقدر عصبی بود؟ جوابی ندادم؛ نامدار گفت: _ خسته نباشید جناب سروان؛ مشکلی پیش اومده؟ پلیس باهمون اخم عمیقش به نامدار نگاه کرد. _ ممنون؛ شما این خانوم رو میشناسی؟ نگاه نامدار روی من نشست؛ حتی جرعت نداشتم سمتش برگردم. _ بله؛ از کارمندهای شرکتم هستن. چطور؟ چیزی شده؟ نگاه پلیس به طرز بدی سر تا پام رو از سر گذروند؛ ناخواسته شالم رو کمی جلو آوردم. _ این خانوم به جرم پخش الکل و رواج قماربازی، اون هم در یک مکان عمومی و اجتماعی، بازداشته جناب کبیر! شوکه شده سمت پلیس برگشتم. _ چی؟ چه الکلی جناب سروان؟ چه قماری؟ صداش بالا رفت. _ ساکت خانوم! همین که گفتم؛ راه بیوفت ببینم. و با اشاره به من، دوتا خانوم چادری جلو اومدن و دستهام رو دستبند زدن! نامدار همچنان سعی داشت آرامشش رو حفظ کنه و پلیس رو متقاعد کنه؛ هرچند باخبر بود از کارامون توی کلوب! _ جناب سروان، حتما اشتباهی پیش اومده! پلیس عصبی برگهای بیرون آورد و مقابل نامدار گرفت. _ نخیر جناب، مشکلی پیش نیومده. تا الان چندنفر گزارش دادن در این مورد؛ تا مکان مورد نظر کامل مورد بررسی قرار نگیره این خانوم و باقی شُرکا باید بازداشت بمونن! و با اشاره به خانومهای چادری کنارم، من رو از شرکت خارج کردن! انقدر ترسیده بودم که حتی جرعت نداشتم به نامدار نگاه کنم؛ بی سر و صدا توی ون نشستم و تا خود بازداشتگاه رو لال سپری کردم. مقابل بازداشتگاه با بچهها مواجه شدم؛ توفان رو مقصر میدونستم! بیشتر از همه دوستش داشتم؛ اما تمام این کارا طبق اصرارهای توفان بود. با حرص سمتش هجوم بردم که یکی از مامورها من رو به عقب کشید. _ آروم باش خانوم! بی توجه خطاب به توفان فریاد زدم: _ میکشمت توفان! همه لال بودن؛ پیام اخم داشت، مهراد هم همینطور. توفان بیشتر خشم و اخم، غم داشت! سرور هم مثل همیشه ساکت بود و آهو هم کمی اخمو بود و شرط میبندم درست عین من حسابی با مامور ها توی جدال بوده که جلوی موهای لایت شدهاش انقدر بیرون از شال آشفتهاس. بازهم سعی کردم بازوم رو از دست مامور های محجبه بیرون بکشم و تلاشم کاملا ناموفق بود؛ بدون هیچ رحمی مارو به داخل بازداشتگاه بردن و دستبند دستم، عجیب داشت اذیتم میکرد! ساعت ها گذشت؛ بچه هارو ندیده بودم و حدس میزدم هوا تاریک شده باشه؛ من رو بعد از توفان و آهو با چشم های بسته داخل اتاق بازجویی برده بودن و اونقدر روی مغزم راه رفته بودن، که کم کم داشتم روانی میشدم. بازجوی لعنتی یک سوال رو صدبار تکرار میکرد و هربار که سعی میکردم از دستش در برم، بار بعد همون سوال رو با لحن بلندتری بیان میکرد! شک نداشتم از دستم روانی شده و حق هم داشت؛ جواب هیچکدوم از سوالاتش رو نمیدادم! باید انکار میکردم؛ نه تنها من، همهی ما. اگر کارا که کرده بودیم رو قبول میکردیم، پدر هممون و در میاوردن. من رو با حالت بدی از اتاق بازجویی بیرون آوردن و چشمهام رو باز کردن؛ با دیدهی تار کمی پلک زدم، چندساعتی بود نور به چشمم نخورده بود! رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 23 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 23 تیر «پارت صد و پنجم» به ساعت دیواری توی بازداشتگاه نگاه کردم؛ ساعت هشت شب بود! مهراد رو از مقابلم رد کردن و داخل اتاق بازجویی بردن؛ چشمهاش بسته بود! تا میتونستم با چهرهی جمع شدهام بهش نگاه کردم؛ نگاهم پر بود از نفرت. مقصر تمام این موضوعات رو توفان میدونستم، اما دلم میخواست حرصم رو سر مهراد خالی کنم. با همون دستبند رو مخ توی دستم، من رو به سمتی کشیدن و کمی بعد، پام باز شد به سلولهای تک نفرهای که کنارهمدیگه بودن. ترسون و لرزون سمت سلول خالی کشیده شدم و بعد از باز شدن درش، وارد شدم. دوتا سلول اون طرفیم سرور بود و آهو با فاصلهی زیادی از ما زندونی شده بود. تا کی قراربود اینجا بمونیم؟ اصلا اگر پامون به زندان بازمیشد چی؟ گوشهی سلول نشستم و زانوهام رو بغل گرفتم؛ دلم میخواست گریه کنم، اما نه حالا که دوتا سلول کناریم با فاصلهی کم پُر بودن و جفتشون عین جغد بهم خیره بودن! با مکث بهشون نگاه کردم؛ سلول سمت چپم دختر مو بلوند با سر و وضع کثیف بود؛ جلو اومد و از پشت میله ها بهم نگاه کرد. _ همراهِ اینی؟ به سرور اشاره کرد؛ لحنش جالب نبود، کوچه بازاری حرف میزد. با سر تایید کردم؛ ادامه داد: _ سیگار داری؟ لحنش آروم بود؛ مثلا میخواست مامور خانومی که کمی اونور تر از ما ایستاده بود متوجه نشه. بهش نگاه کردم؛ ناچار جواب دادم: _ نه؛ شاید اگر داشتم خودم انقدر پکر نبودم. باز سر تا پام رو نگاه کرد؛ کلافه بود، اما انگار بار اولش نبود! تقریبا ریلکس بود. نمیدونم چرا، اما پرسیدم: _ بار اولته؟ ناخونش رو بین یکی از دندونهاش کشید. _ نوچ! زیاد پیش میاد؛ از تو پارکا جمعمون میکنن میارن اینجا، یکم میترسوننمون دوروز بعد آزاد میشیم. کمی ترسیدم. _ چقدر بعد؟ _ بعضی وقتا دوروز، بعضی وقتا پنج روز؛ تو بار اولته نه؟ اصلا چیکار کردی؟ به سر و ریختتون نمیخوره معتاد باشید! اما از دندونهای نابود و چشمهای گود افتاده و سرخ اون کاملا مشخص بود که معتاده. _ جالب اینه که بیگناهیم! هیچ کاری نکردیم. بلند خندید؛ مامور جلو اومد و اخطار داد، اما دختر کاملا بی توجه بود. _ خوشگلم از بی گناه بودن که ماهم بی گناهیم! قتل که نکردیم؛ فقط واس خاطر اینکه دلمون میخواد دو ساعت از دنیا غافل باشیم و خوشمون و بگذرونیم، میندازنمون تو هلفدونی. سرم رو روی زانوهام گذاشتم؛ بحث باهاش تقریبا بی نتیجه بود؛ حداقل الان اونقدری حوصله نداشتم که با این کم عقل بخوام سر و کله بزنم. کمی گذشت؛ سرور رو هم از سلول بیرون بردن و طولی نکشیده که من و آهو هم بیرون اومدیم. سرور بازجویی داشت، ولی ما چی؟ با دستبند از سلول ها بیرون اومدیم و لحظهی آخر نگاهم با نگاه تیز دختر معتاد سلول کناری برخورد کرد؛ برو بابا توهم حوصله داری! وارد اتاقی شدیم؛ توفان و پیام و مهراد هم با فاصلهای از ما ایستاده بودن. مرد جا افتادهای با اخمهای درهم و لباس پلیسی توی تنش جلو اومد و نگاهی به سر تاپامون انداخت؛ همه شالهامون رو جلو اورده بودیم و سر و وضع انچنان بدی نداشتیم، اما حس میکردم مقابلش لختم! با لحن محکمی گفت: _ مکان مورد نظر بررسی شده! لال شد؛ نگاهم بین بچهها چرخید، همه منتظر بودن. پیام اما، به نظر ریلکس میومد! اخم داشت، اما اخم پیام همیشگی بود. امیدوار بودم هیچ اثری از کارهامون توی کلوب نمونده باشه. ادامه داد: _ هیچ اثری پیدا نشده؛ نه از ژتون های پوکر، و نه از الکل های نوشیدنی! جدی به هممون نگاه کرد؛ سعی داشتم ریلکس باشم! امیدوار شده بودم؛ به نظر میرسید پیام صحنه جرم رو پاک کرده باشه. _ ازتون بازجویی شده؛ هیچکس جواب درست و حسابی نداده! همه انکار کردید و از اونجایی که هیچ اثری از هیچ چیزی توی مکان مورد نظرمون وجود نداشته، نمیتونیم شمارو اینجا نگه داریم! لبخند روی لبمون برگشت؛ پلیس لعنتی روی میز کوبید و فریاد زد: _ اما، بارها گذارش شده که توی کافهتون این مورد ها بوده! بخاطر همین گذشت از این موضوع ساده نیست. لعنتی؛ خب خودت داری میگی هیچ اثری از هیچ چیزی اونجا نبوده. _ بازهم میگم؛ چون اثری پیدا نکردیم نمیتونیم کسی رو نگه داریم؛ براتون جریمه میبریم، اما اگر فقط یکبار دیگه گذارشی بشه، همتون بازداشتید و اینبار مستقیم راهی زندان میشید! لحنش محکم بود و کوبنده؛ هممون تقریبا گند زده بودیم توی خودمون! _ ضامنتون دم دره؛ اگه ایشون نبود بازهم میتونست بگم یه امشب و اینجا موندگارید! نگاه ها گیج شد؛ پیام اخمو پرسید: _ ببخشید؛ کدوم ضامن؟ نگاه پلیس کمی مشکوک شد. _ آقای نامدار کبیر؛ نمیشناسید نکنه؟ تموم نگاه ها روی من نشست! ته دلم قرص شد؛ اومده بود بازداشتگاه؟ پیام با مکث گفت: _ چرا؛ میشناسیم. ببخشید، حواسم نبود. پلیس اخمو بهمون نگاه کرد؛ داد زد: _ امیری، ضامنشون و بیار داخل! سرباز کم سن و سال با اطاعت درب رو باز کرد و نامدار داخل اومد. رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 24 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 تیر «پارت صد و ششم» به پلیس سلام کرد؛ جدی بود و بد اخم، حتی بهم نگاه هم نمیکرد. برگهای رو امضا کرد و کمی بعد، بعد از کلی غرغر و بریده شدن جریمه، بالاخره از بازداشتگاه بیرون اومدیم! ساعت نزدیک به دوازدهِ شب بود و نامدار جداً چقدر به فکرم بود که این موقع از شب اومده بود تا ضامنمون بشه که مبادا من امشب رو توی بازداشتگاه بگذرونم! کمی قدم زدیم تا از درب بازداشتگاه دور بشیم؛ سمت نامدار رفتم و بی وقفه بغلش کردم؛ دستهاش دور کمرم قفل شد، ازم دلگیر بود، اما دلش نمیومد. همونجا لب زدم: _ نامدار بخدا من مقصر نبودم! من رو از آغوشش بیرون آورد؛ نگاهش جدی بود. باز تکرار کردم: _ نامدار بخدا من نمیخواستم. خبر داشتم، ولی من بارها جلوی توفان رو گرفتم که این کارو ادامه نده. همچنان جدی بود؛ جواب داد: _ ویانا من بهت گفته بودم این کار رو تموم کن؛ خودت همونجا گفتی نه، کسی نمیفهمه. راست میگه؛ گفته بودم. _ بابا بخدا خواستم جلوی تو کم نیارم! چند دقیقه قبلش پریده بودم به توفان که چرا این کار ها رو میکنه. جدی بهم نگاه کرد؛ کمی خودم رو مظلوم نشون دادم. _ قبولم نداری؟ _ معلومه که قبولت دارم! _ پس چرا انقدر جدیای؟ هنوز هم جدی بود. _ چیکارکنم؟ بخندم؟ ویانا میدونی من از صبح چه حسی داشتم؟ سکته کردم! از عصر بازداشتگاهم که ببینم از پس من کاری بر میاد یا نه؛ اگه امشب توی بازداشتگاه موندگار میشدی من چیکارمیکردم؟ ابروهام بالاپرید؛ از عصر؟ _ نامدار تو از عصر اینجایی؟ کمی لحنش آروم شد. _ آره؛ از شانست امروز کار زیاد داشتیم، ولی نصفش رو سپردم به جاوید و اومدم اینجا. باز بغلش کردم؛ چقدر من این مرد رو دوست داشتم. _ نامدار ببخشید که نگرانت کردم! دوباره دستهاش دور کمرم قفل شد. _ ویانا من فقط میخوام همیشه خوب باشی. اینکه یهو اومدن اونجا بازداشتت کردن برای من یه شوک بزرگ بود؛ بهم حق نمیدی که عصبی باشم؟ از پشت موهاش رو نوازش کردم. _ حق میدم، خیلی هم حق میدم؛ ولی باورکن من بارها میخواستم جلوی این موضوع رو بگیرم! روی موهام رو بوسید؛ از آغوشش بیرون اومدم. _ قول بده دیگه واقعا تمومش کنید. لبخند زدم. _ قول. دستم رو گرفت و سمت بچهها رفتیم؛ از ما فاصله گرفته بودن و هرچند که نگاه مهراد تماماً اون سمت بود! مرتیکهی دوقطبی. جای زخمش روی پیشونی نامدار هنوز هم توی دید بود. _ توفان تویی؟ توفان کمی ترسید؛ نامدار جداً جدی بود. _ آره! نامدار سعی داشت آروم صحبت کنه؛ لحنش بد بود وگرنه هیچ قصد بدی نداشت. _ پسر تموم کن این بازی رو! من فکرمیکردم کار ویانا باشه، چون میدونستم ازش برمیاد. بار ها بهش گفتم دیگه نوشیدنی الکلی سرو نکنید، پوکر بازی نکنید، گفتم تهش دردسر میشه براتون! شانس آوردید کلوب و تمیز کرده بودید، وگرنه اگر کوچیکترین مدرکی پیدا میکردن دست از سرتون برنمیداشتن. توفان غمگین بود؛ جواب داد: _ بخدا فکر نمیکردم اینجوری بشه. ویانا خودش صدبار گفت تمومش کنیم؛ گوش نکردم! اصلا شوکه شدم؛ اون همه مشتری ثابت داشتیم، فکرنمیکردم کسی میونشون نفوذی باشه که بخواد بیاد گذارش بده. پیام گفت: _ پیش میاد؛ ولی این شد تجربه که دیگه از این کارها نکنی! دلم به حالش سوخت، جلو رفتم و دست روی شونهاش گذاشتم. _ ببین دلم میخواد بکشمت توفان ولی رفیقمی، میدونم خودت از همه ناراحت تری؛ این قیافه پکر چیه به خودت گرفتی؟ بهم نگاه کرد؛ بغلش کردم، خندیدم. _ بابا پیش اومد دیگه! الان که همهچی اوکی شد، غصه نخور جانِ من. اون هم متقابلا من رو بغل کرد. _ ببخشید ویا، تقصیرِ من شد. و خطاب به باقی بچه ها ادامه داد: _ ببخشید بچه ها! واقعا ببخشید، اصلا نمیخواستم اینطور بشه. همه جلو اومدن و آغوشمون بزرگتر شد؛ دوستشون داشتم! درسته، مایهی دردسر بودن، ولی درنهایت خانوادهی واقعیِ من، بچه ها بودن. از آغوشِ همدیگه که بیرون اومدیم توفان خطاب به نامدار هم گفت: _ داداش ببخشید واقعا؛ تورو هم توی دردسر انداختیم. نامدار کمی از حالت جدی بیرون اومد. _ انجام وظیفه بود؛ اصلا زحمتی برای من نبود. ولی هرچیزی گفتم برای خودتون بود. توفان لبخند زد؛ خوشحال بودم که باهم خوبن. البته مهراد و نامدار، اونقدر ها هم باهم خوب نبودن؛ این رو میشد از زخم پیشونی جفتشون فهمید! از بچه ها جدا شدیم و اون ها با تاکسیای به خونه رفتن و قرار شد نامدار، من رو به خونهی هومان برسونه. سرم رو به شیشه تکیه دادم و چشمهام رو بستم؛ امروز جداً شانس آورده بودیم! پیام برای اولین بار توی زندگیش یه کار عاقلانه کرده بود و از ریلکس بودنش به نظرمیرسید که کلوب رو اون تمیز کرده؛ حتی علاوه بر اون، شاید اگر نامدار برای ضمانت نمیومد به این راحتی ها آزاد نمیشدیم! صدای نامدار به گوشم رسید و چشمهام بازشد. _ کلوب چطور تمیز بود؟ شونه بالا انداختم. _ باورکن خودمم نمیدونم؛ ولی حدس میزنم از اونجایی که پیام اون همه ریلکس بود، تمیز کردن کلوب کار اون باشه. _ خاطرخواهت و میگی؟ بهش نگاه کردم؛ پوزخند داشت. آروم جواب دادم: _ نه؛ اون مهراده. رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 24 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 تیر «پارت صد و هفتم» دروغ گفته بودم؛ پیام هم خاطرخواهم به حساب میومد. _ آدمِ حواسجمعیه؟ عین خودش پوزخند زدم. _ نمیدونم؛ من خیلی بهش دقت نمیکنم، ولی از اونجایی که معلومه، انگار آره! بهم نگاه کرد؛ حرفم براش جالب بود. _ بهش دقت نمیکنی؟ چرا؟ لبخند زدم. _ خیلی آبم باهاش توی یه جوب نمیره. جوابش رو گرفت؛ تا مقابل خونهی هومان چیزی نگفت و اینبار برخلاف همیشه درست مقابل ساختمون ایستاد؛ همیشه ترس هومان رو داشتیم، اما حالا که دیگه هومانی نبود تقریبا راحت تر بودیم. ماشین رو خاموش کرد و سمتم برگشت. _ ویانا یه خواهش دارم ازت؛ از امشب به بعد بهم قول بده که دیگه کارهای خطرناک نکنی. هرچند میدونم مقصر این موضوع تو نبودی، ولی اگه موضوع اینطوری پیش اومد که پای تو هم وسط بود جلوی دوستات رو بگیر. لبخند زدم؛ نگران بود. بهش حق میدادم و حالت پرخاشگری نشون نمیدادم. _ باشه؛ قول! جلو رفتم و گونهاش رو بوس کردم. _ امروز خیلی اذیتت کردم؛ ببخشید. لبخند زد؛ مهربون! نگاهش توی چشمهام نشست. _ خیلی نگرانت بودم ویانا. میدونستم چقدر قویای؛ میدونستم زنی به قوی بودن تو وجود نداره، ولی برام عزیزی! حق داشتم نگران بشم. نگاهم پایین افتاد؛ لبخندم پررنگ تر شده بود و شرط میبستم گونههام گل انداخته. _ برو استراحت کن، نگران چیزی نباش. همونجاهم به دوستات گفتم، جریمه رو من پرداخت میکنم. نگاهم بالا اومد. _ نامدار اصلا! کمی اخم کرد. _ ویانا میدونی که نظرم عوض نمیشه. تو فکرکن یه کمک به حساب میاد، هرچند از یکی از دوستهات هیچ خوشم نمیاد، ولی خب! بلند خندیدم؛ عین بچههای تخس داشت اعتراض میکرد. _ نخند، جدی میگم! گونهاش رو کشیدم. _ عصبی میشی دلم میخواد بوس بوسیت کنم. اخمهاش رفته رفته بازشد؛ بیشتر بهش خندهام گرفت. نامدارکبیر با اوم حجم از ابهت، با کلمهی «بوس بوسی» کاملا خر شده بود. به قول خودم، بعد از کلی بوس بوسی کردن نامدار، ازش جدا شدم و سمت خونه رفتم؛ کارهام رو انجام دادم و درنهایت با پوشیدن لباس خوابِ راحتم، روی تخت ولو شدم. روز سختی بود. سخت بود و غیرمنتظره؛ امیدوار بودم هومان از قضیه باخبر نشه، هرچند جز شُرکا بود و قطعا باهاش تماس گرفته بودن، اما فعلا حوصلهی غرغرهای اون رو نداشتم. آروم بودم و دلیلش هم حضور نامدار بود؛ عین یه معجزهی درست وسط حال بدم اومده بود و حتی توی روزی که این همه مشکل یکهو برسرم آوار شده بود، من رو با وجودش آروم میکرد! لبخند عمیق مسخره روی لبم نشست و چشمهام رو بستم؛ نامدار پاداش کارهای خوبم توی زندگی بود، و امیدوار بودم تا ابد وضعیت همینطور ادامه پیداکنه. *** چندروز گذشت و روز به روز به اواخر آبان نزدیکتر میشدیم؛ هوا کم کم رو به سرما میرفت و نزدیک شدن به تولد نامدار، داشت بهم استرس میداد! اخر همین هفته تولدش بود و امیدوار بودم که زودتر برنامهای نچینه تا من بتونم روز تولدش اون روز سورپرایز کنم. تقویم کوچیکم رو همراه با هایلایت بنفش رنگ توی کیفم گذاشتم و وارد اتاق گریم شدم؛ جاوید به سرعت کاور لباسی رو به دستم داد و من مبهوت بهش خیره موندم. _ بپوش خانوم وثوقی بپوش! به نامدار نگاه کردم؛ اون هم گیج بود. _ جاوید چرا اینطوری میکنی؟ یه پروژه بهت سپردم ها، نمیدونی چطوری مدیریتش کنی! جاوید جداً سردرگم بود؛ لیست توی دستش رو بالا آورد و با لحن بلندتری خطاب به همهی افراد توی سالن گفت: _ اسم چندتا از خانوم هارو اینجا نوشتن؛ از مدل های ما کلاً سه نفر توی لیسته، و ویانا خانوم توی اولویته! گفتن طبق پروژهی قبلی برای این پروژههم خانوم وثوقی رو پسندیدن، اما خواستن که از چندنفر دیگههم طبق اطمینان شات بگیریم. نگاه نامدار خریدارانه روی من نشست؛ لبخند نداشت، اما نگاهش پر بود از حس تحسین. _ خیلی خب؛ خانوم وثوقی رو آماده کنید. باقی مدلها از گروهِ ما کیا هستن؟ جاوید گیج به لیستش نگاه کرد و سرش رو خاروند. _ کو؟ آها؛ نیهان مهرجو و هانا حکمت! _ لباس ها رو فرستادن؟ جاوید به کاور توی دست من اشاره کرد. _ آره؛ یکیش رو دادم دست ویانا. نامدار کاور رو ازم گرفت. _ چرا انقدر پر تجمالته؟ چقدر پف داره! طرحش رو نداری؟ جاوید برگهای از کاتالوگش بیرون آورد و سمت نامدار گرفت؛ نگاهش سریع جمع شد. _ این چه طراحی چرتیه؟ تبلیغِ چیه؟ _ لوازم آرایشه! طراحی لوازم آرایشش هم به همین شکله؛ کلاسیکه کاراشون، بخاطر همین لباس ها انقدر ژپون داره و پف پفیه. رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 24 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 تیر «پارت صد و هشتم» طراحیِ توی دستهای نامدار رو دیدم؛ اصلا چرت نبود. شاید از نظر پسرها اینطور بود، اما خیلی هم شیک و دخترونه به نظرمیرسید. زمینهی لباس گلبهی کمرنگ بود و ژپون نسبتاً کوچیکی زیرش نصب میشد؛ پایین لباس عین یقهاش تور دوزی شده بود و دکمههای شیری رنگ و اکسسوری های ظریف روش اونقدر قشنگ بود که باعث میشد نامدار رو اصلا نتونم درک کنم. با تموم لباسهای باقی پروژهها متفاوت بود اما بیشتر از همه به دلم نشسته بود؛ کلاه کوچیک تور دوزی شدهی کوچیکش که سمت راست مو نصب میشد هم زیبایی لباس رو کاملا تکمیل میکرد. آرایش فوق العاده لایتی روی صورتم اجرا شد و درنهایت، کلاه به صورت کج سمت راست موهای کرلی شدهام نصب شد. لباس توی تنم فوق العاده بود و بیشتر عاشقش شده بودم! ژپونش داشت آزارم میداد اما پروژهی بزرگی به نظر میومد و دلم نمیخواست بخاطر غرغرهای الکی فرصتم رو از دست بدم. شات ها به سرعت گرفته شد و تصمیم نهایی نامدار با دیدن شاتهای همهی ما، من و نیهان بودیم! هانای بیچاره سریع رد شده بود اما، نیهان توی این ترکیب شاهکار با موهای لخت طلاییش عین فرشتهها شده بود! نامدار نظر نهایی رو به تحلیلگر سپرد و نتیجه چندروز بعد به دستمون میرسید. خسته و کوفته باهمون لباس ها همراه با هانا و نیهان وارد آشپزخونهی کوچیک شرکت شدیم و فنجون قهوهای برای خودمون آماده کردیم؛ قهوه رو با خنده و سروصدا خوردیم و بیرون اومدیم. با دیدن فرد نچسبی که مقابل آرامش ایستاده بود خنده روی لبم کمرنگ شد! این دختره اینجا چیکار میکرد؟ کاملیا بازرگان با پالتوی زرشکی روی شونههاش و چکمههای پاشنه بلندش مقابل آرامش ایستاده بود سعی داشت متقاعدش کنه که باید نامدار رو بدون وقت قبلی ببینه! جلو رفتم و به کاملیا حتی نگاه هم نکردم. _ چیزی شده آرامش؟ آرامشِ همیشه آروم کمی عصبی به نظر میومد. _ خانوم بازرگان اصراردارن جناب نامدار رو بدون وقت قبلی ببینن؛ این موضوع بعد برای من دردسر میشه! به کاملیا نگاه کردم؛ طرز نگاه کردنم خیلی جالب نبود، و نگاه کاملیا رو هم به من بد کرد. _ بدون وقت قبلی؟ چرا اونوقت؟ ابروهاش بالا پرید! داشت از حرص میپوکید. _ به تو مربوطه؟ اصلا تو کی هستی که برای من تعیین تکلیف میکنی؟ پوزخند زدم؛ آروم بودم! چون اگر بحثی هم پیش میومد، نامدار کاملیا رو آدم هم حساب نمیکرد. _ هی دختر، آروم! من برای کسی تعیین تکلیف نکردم، فقط سوال پرسیدم. مثل اینکه تو خودت تنت میخاره واسه جنگ و دعوا. سر تا پام رو به طرز بدی نگاه کرد؛ چشمهای لنزش داشت رو نِروم میرفت. _ انقدری ارزش نداری که حتی بخوام باهات بحث کنم! رفتم توی سینهاش رو انگشت اشارهام رو به تخت سینهاش کوبیدم؛ ویانا وثوقی دعوایی بود! جنگ و دعوای توی ریشهاش بود، حداقل مقابل این زنیکه کم نمیاورد! _ میخوای بهت نشون بدم کی ارزشش و داره و کی نه؟ به لحظه نرسید که درب اتاق نامدار بازشد و از شانس بد یا خوبمون، دقیقا کمی جلوتر از درب اتاق ایستاده بودیم! کاملیا با انزجار کمی من رو به عقب هُل داد و از اونجایی که هنوز کفشهای پاشنه دار پروژه توی پام بود، ناخواسته پام کمی پیچ خورد و چهرهام درهم رفت. _ چیکارمیکنید؟ صدای نامدار توی شرکت پیچید و اونقدر سریع خودش رو به ما رسوند، که کاملیا فقط شوکه شده به منِ پا پیچ خورده و نامدار عصبی خیره موند! درد پام اونقدر زیاد نبود، اما حضور نامدار باعث شد کمی پیاز داغش رو زیاد کنم. تکیهام رو به میز آرامش دادم و پام رو کمی بالا آوردم؛ چهرهام از درد جمع شده بود! آخی از دهنم بیرون اومد و نامدار سریع سمتم اومد. _ ویانا، خوبی؟ هانا و نیهان درست کنارم ایستاده بودن! اگر تا الان هم متوجه موضوعی نشده بودن، الان دیگه قطعی شده بود. بهش نگاه کردم؛ خوب که بودم، ولی بد نبود یکم کاملیا خانوم تنبیه بشه. پای چپم رو بالا آوردم؛ ژپون لعنتی داشت روانیم میکرد، حتی کامل نمیتونستم بشینم. _ پام یکم پیچ خورد، آخ! نامدار پر خشم سمت کاملیا برگشت. _ کاملیا برو تو اتاق تا من بیام! دارم بهت میگم برو، چرا موندی من و نگاه میکنی؟ اونقدر بلند داد زد که توجه همه سمت ما جلب شد! جاوید سریع جلو اومد. _ چیشد؟ کاملیا باز چیکار کرده؟ نامدار بی توجه به جاوید به من گفت: _ چرا هُلت داد؟ جاوید داد زد: _ چی؟ هُلت داد؟ نامدار پر خشم به عقب برگشت. _ کر شدم جاوید، دو دقیقه خفه شو! لبهام رو روی هم فشردم؛ کمی درد داشتم. _ داشتیم باهم بحث میکردیم! نامدار رو کلافه کرده بودم. _ تو چه بحثی داری با این بی لول بکنی ویانا؟ مچ پام رو توی دست گرفتم و کمی ماساژ دادم؛ نامدار سریع سمت جاوید برگشت. _ ویانا رو ببر دکتر؛ من کاملیا رو رد کنم میام! جاوید جلو اومد تا من رو کامل بلند کنه، که بیمقدمه به نامدار پریدم: _ انقدر مهمه کاملیا خانوم؟ رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 24 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 تیر «پارت صد و نهم» نگاه نامدار متعجب روی من نشست؛ آرامش و هانا و نیهان فقط با ابروهای بالا پریده نظاره گر بودن. _ ویانا؛ بعدا راجع به این موضوع حرف میزنیم. سریع به هر سختیای بلند شدم. _ اگه میشه همین الان حرف بزنیم! عصبی شده بود؛ اما نمیخواست صداش برای من بالا بره. _ ویانا پات اذیته، برو دکتر بعداً صحبت میکنیم! _ نامدار من خوبم؛ دارم میگم حرف بزنیم، باشه؟ لحنم اصلا آروم نبود! حالم از کاملیا به هم میخورد؛ هروقت پاش به شرکت بازمیشد، من و نامدار پاچهی همدیگه رو میگرفتیم. به اطراف نگاه کرد؛ تقریبا نصف شرکت نظارهگر بحث ما بودن! به اتاق عکاسی اشاره کرد و من لنگون لنگون راه افتادم؛ نامدار طاقت نیاورد و سمتم برگشت. _ ویانا باید بغلت کنم! مبهوت بهش نگاه کردم. _ وسط شرکتیم… به ثانیه نرسید که دستش رو زیر تنم انداخت و من رو بلند کرد! داشتم از خجالت آب میشدم و از همین لحظه، سوژهی تمام شرکت شده بودم. وارد اتاق عکاسی شدیم و من رو روی اولین صندلی نشوند. _ ویانا دارم بهت میگم پات اذیته، چرا انقدر لجبازی؟ برو دکتر، بعد هرچقدر خواستی بیا به من غر بزن. اخم کردم؛ بی ربط گفتم: _ نامدار یعنی انقدر برات بی ارزشم که حاضرنیستی اون دختره رو ول کنی من رو ببری دکتر؟ چرا جاوید من و ببره؟ تو ببر! کلافه به پیشونیش دست کشید. _ ویانا کاملیا دختر یکی از کلهگندههاست! الکی پانمیشه بیاد اینجا؛ اگر میاد، موضوعی هست که من نباید از دست بدم. عاشق چشم و ابروش نیستم، الان هم به مقدار کافی سرش داد و بیداد کردم. عصبی لحنم رو بالا بردم. _ نخیر کور خوندی نامدارخان! کاملیا خانوم اومده بود واسه تولدت برنامه بچینه کنه، چون به آرامش اصرارکرد میخواد بدون وقت قبلی بیاد پیشت! نامدار از حرکت ایستاد؛ حالت چهرهاش عوض شد، کمی خندون شد! _ تولدم رو یادت بود؟ حرف بی ربطش اخم ابروهام رو باز نکرد. _ کاملیا یادشه من یادم بره؟ آره یادمه! الان این موضوع چه ربطی داره؟ نامدار چرا بحث رو عوض میکنی؟ نامدار رو کلافه کردم؛ اما لعنتی هنوز هم آروم بود! _ ویانا من نمیخوام باهات بحث کنم عزیزم؛ خواهش میکنم برو دکتر با جاوید، بعد راجع بهش حرف میزنیم، باشه؟ از روی صندلی بلند شدم؛ پام درد گرفت، اما اهمیت ندادم. _ ببین نامدار، بارها بهت گفتم این دخترهی عفریته خیلی رو نِرو من راه میره، گفتم یا نگفتم؟ گفتم دیگه! دارم بهت میگم از این دور شو، ولی تو چسبیدی بهش حتی حاضرنیستی ولش کنی و من رو ببری پیش دکتر! اینبار جداً عصبی شد. _ چرا چرند میگی ویانا؟ من کی چسبیدم به این؟ _ نچسبیدی؟ نچسبیدی نامدار؟ دارم بهت میگم ازش بدم میاد، ازش دورشو؛ خوشت میاد منم برم بچسبم به مهراد؟ اخمهای وحشتناکش رو که دیدم لال شدم! داد زد: _ چرت نگو دیگه ویانا همه چیز رو به هم ربط نده! جلو رفتم و انگشت اشارهام رو به سینش کوبیدم. _ نامدار اولین و آخرین باره که بهت میگم، یا این دختره گورش و از زندگیِ تو گم میکنه و دیگه روش رو توی این شرکت نمیبینم، یا برعکس؛ من میرم و دیگه هیچوقت هم روم رو توی این شرکت نمیبینی! اخمهاش بازشد! از حرکت ایستاد، شوکه شده بود! خشمگین انگشتم رو پایین اوردم و با جمع کردن دامن پر چینم، با خشم از اتاق عکاسی بیرون اومدم. نامدار پشت سرم روانه شد و قبل از رسیدن به سالن اصلی شرکت بازوم رو گرفت. _ ویانا یه بار این چرت و پرتا رو به زبون آوردی، دیگه تکرارش نمیکنی! جدی بودم؛ جدی بودم و خشمگین. _ نامدار من در این مورد هیچ شوخیای با تو ندارم! همین که گفتم؛ یا ردش میکنی بره، یا من میرم. از مقابل چهرهی مبهوت و پر خشمش دور شدم؛ پام بیشتر از قبل داشت تیر میکشید اون هم با وجود کفش های پاشنه بلندی که توی پام بود. خودم رو به جاوید رسوند و لباسهام رو همراه با کیفم به دستم داد. _ ویانا بیا ببرمت دکتر. وسایل رو از دستش گرفتم. _ ممنون اقا جاوید، خودم میتونم برم. کمی آروم تر گفت: _ ویانا لطفا! میدونی که نامدار من و میکشه. بهش نگاه کردم؛ آره واقعا، گناه داشت. اما گفتم: _ از الان دیگه نه! و سمت اتاق گریم قدم تند کردم؛ پشت سرم دووید. _ یعنی چی؟ چی شد؟ وارد اتاق شدم؛ توی چهارچوب در موند. _ چیز خاصی نشد؛ میشه لباس عوض کنم؟ با معذرت خواهیای از در دور شد و با بستنش، سریع لباسهام رو عوض کردم. از اتاق گریم که خارج شدم، جاوید من رو با اصرار به درمونگاه برد و منِ خوش خیال حتی تا لحظهی آخر هم منتظر بودم نامدار من رو به جای جاوید پیش دکتر ببره. توی راه تا خود درمونگاه رو داریوش گذاشت و تقریبا کاملا افسردهام کرد؛ دکتر پام رو چک کرد و درنهایت با بستن آتل موقتی به مچ پام و تجویز چندتا مسکن، گفت که مشکل خاصی پیش نیومده و حتی آتل رو طی بیست و چهارساعت آینده میتونم بازکنم. رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 24 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 تیر «پارت صد و دهم» توی ماشین جاوید نشستم و ضبط روشن شد و دوباره داریوش پلی شد؛ سرم رو به شیشه تکیه دادم و به ثانیه نرسید که از گریه ترکیدم! جاوید بیچاره سراسیمه ماشین رو گوشهی خیابون نگه داشت. _ خاک به سرم، خوبی ویانا؟ عین دیوونه ها با صدای بلند گریه کردم. _ دوستت خیلی خره! تفلک حسابی ترسیده بود؛ البته حق هم داشت، عین دیوونهها مقابلش داشتم لیتر لیتر اشک میریختم. _ اون و که میدونم، چیشده؟ چی گفته بهت؟ وای داری من و میترسونی! مقابل چشمهام رو گرفتم و گریهام بیشتر شد. _ میشه آهنگت رو قطع کنی؟ تازه به خودش اومد و ضبط رو خاموش کرد. _ وای حق داری منم میشینم با آهنگهای داریوش فقط گریه میکنم! حالا بگو، چی گفته نامدار؟ بهش نگاه کردم؛ بی شک دور چشمهام و نوک بینیم سرخ شده بود. _ بهش گفتم اون دختره رو رد نکنی کات میکنم! چشمهاش گرد شد. _ چی؟ کات کردین الان؟ گریهام با حرفش شدت گرفت. _ بابا غلط کردم آروم باش تروخدا. عین بچه ها روی پاهام کوبیدم. _ من تا لحظهی آخر منتظر بودم اون عوضی رو ول کنه بیاد من رو ببره دکتر! جاوید بیچاره لال شده بود؛ دلم داشت به حالش میسوخت. زیر چشمهام رو دست کشیدم و بهش نگاه کردم. _ ببخشید، تورو هم ترسوندم. مهربون بود؛ عین توفان. _ وای نه اینجوری نگو، ولی واقعا ترسیدم. میخوای ببرمت پیش نامدار؟ سرم رو بالا بردم. _ نه، اصلا! میرم خونه، اگه اومد از دلم در آورد که هیچی، اگه نیومد اونوقت میدونم چیکارش کنم. جاوید سراسیمه و ترسیده ادرس خونه رو پرسید و من رو به خونهی هومان برد و تا خود خونه ضبط ماشین رو حتی روشن هم نکرد! مقابل در ازش تشکرکردم و باز بابت گریهی یکهوییم ازش معذرت خواهی کردم. _ نه بابا، این حرفها چیه؛ فقط بزار این و بهت بگم، نامدار خیلی خره! بخدا یا جدی نگرفته یا متوجه منظورت نشده؛ شاید فکرکرده منظورت اینه از این به بعد دیگه کاملیا رو نبینی. _ فهمید، خوبم فهمید! ولی همچنان موند پیش کاملیا جونش. جاوید سعی داشت طرف رفیقش رو بگیره، اما نامدار دیگه گند زده بود! تقریبا جمع کردنش بی فایده بود. از جاوید خداحافظی کردم و وارد خونه شدم. هوا تاریک شده بود و پام درد میکرد؛ قلبم اما بیشتر! نامدار جداً حرفم رو نادیده گرفته بود و این ارزش دادنش به کاملیا، دیگه داشت اذیتم میکرد. حرفم جدی بود؛ گفته بودم که اگر کاملیا رو رد نکنه کات میکنیم، و در این مورد هیچ شوخیای هم نداشتم! تنها شانسش امشب بود؛ امیدوار بودم بیاد لبهی پنجره و با دسته گل لالهای کارش رو جبران کنه. زیرسیگاری کریستال رو لبهی پنجره گذاشتم و خودم هم همونجا نشستم؛ سیگار اول رو دود کردم؛ دوم، سوم، چهارم! از نامدار هیچ خبری نبود. زیرسیگاری رو برداشتم و سیگار پنجم رو دراز کشیده روی تخت روشن کردم؛ نامدار امشب هم شانسش رو سوزونده بود! پک عمیقی به سیگار زدم؛ برای تولدش برنامه چیده بودم، اما گند زده بود. چیکار میکردم؟ جداً اگر براش انقدر بی اهمیت باشم چی؟ گریهام روی توی ماشین جاوید کرده بودم؛ دلم نمیخواست باز زانوی غم بغل بگیرم! سیگارم رو توی زیرسیگاری خاموش کردم و سمت آشپزخونه رفتم؛ بیحوصله نصف بستهی ناگتمرغ آماده رو توی ماکروفر گرم کردم و با سس روی میز گذاشتم. نامدار اشتهام رو هم کور کرده بود. ناگت توی دهنم عین لاستیک بود و من بی اشتها فقط میجوییدم. گوشیم زنگ خورد؛ ناگت رو جوییده و نجوییده قورت دادم و سمت گوشی پرواز کردم! با دیدن اسم «آرامش» روی صفحهی موبایل، بادم خوابید و بی انرژی جواب دادم: _ جونم؟ صدای آرامش عین همیشه بی تفاوت توی گوشم پیچید. _ سلام ویانا جون، خوبی؟ پات بهتر شد؟ ناگت دوم رو توی چنگال زدم؛ حتی حال نداشتم سس بریزم. _ سلام سوفیا، ممنون. آره، خیلی بهتره؛ دکتر آتل بست بهش، گفت میتونی تا فرداشب درش بیاری. _ خب خداروشکر؛ خواستم بهت بگم استراحت کن، لازم نیست فردا بیای شرکت! چنگال توی دستم بی حرکت موند؛ نامدار اخراجم کرده بود؟ صدام به زور در اومد: _ چرا؟ صداش خندون شد. _ فردا رو خود جناب نامدار تعطیل کرد؛ در عوض پسفردا شب کلِ شرکت دعوتن عمارت پدری کبیر! تولد جناب نامداره. احتمالا فرداهم میخوان برای تولد تدارک ببینن که همه مرخصیان. رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 24 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 تیر «پارت صد و یازدهم» محسوس نفسم رو بیرون فرستادم؛ کم مونده بود فکرکنم نامدار لعنتی اخراجم کرده. _ خیلی خب سوفیا جون، ممنون که اطلاع دادی. _ خواهش میکنم عزیزم؛ پسفردا شب میبینمت، خداحافظ. و با خداحافظی تلفن رو قطع کردم؛ پسفرداشب، اون هم توی عمارت بزرگ خانوادگی کبیر، تولد نامدار بود! چه کاری درست بود؟ باید میرفتم یا پای حرفم میموندم و حتی پام رو توی تولدش هم نمیزاشتم؟ ناگت توی چنگال رو توی دهنم گذاشتم؛ نه، نرفتن درست نیست! به هرحال هرچی هم که باشه من و نامدار همچنان دوست دختر و دوست پسریم؛ شاید بهتر باشه قبلش باهم صحبت کنیم! اما اگه نامدار نخواد حرفی بزنه چی؟ کلافه چنگال رو توی ظرف کوبیدم؛ اصلا به من چه؟ ظرف رو توی سینک رها کردم و همراه با گوشی و جعبهی سیگار و فندک از آشپزخونه خارج شدم؛ حالا که فردا نباید برم شرکت، میتونم تا خود صبح رو سیگار بکشم و منتظر نامداری بمونم که قرار نیست حتی بهم زنگ بزنه! *** تا خود ظهر خوابیدم و به محض بیدارشدن، از خونه بیرون زدم تا با ست ورزشیم، به اسکلهی نزدیک خونهی هومان برم و کمی بدووم؛ نیم ساعت کامل دوییدم در نهایت نفس زنان، سمت دکهی همیشگی رفتم تا فنجون قهوهای بگیرم. قهوهام رو لاجرعه نوشیدم و فاصلهی اسکله تا خونه روهم پیاده رفتم. نگهبان فضول با نگهبانِ دیگهای عوض شده بود، و این بیچاره جز سلام و خداحافظ، هیچ چیز دیگهای نمیگفت! نفس زنون وارد ساختمون شدم و با لبخند به نگهبان سلام کردم؛ خوشرو جوابم رو داد و قبل از رسیدنم به درب خونه، صدام زد. _ خانوم وثوقی؟ به عقب برگشتم. _ بله؟ به پایین خم شد و دسته گل بزرگی از گل های لاله و نرگس و کمی ژیسوفیلیا به رنگ زرد، بالا آورد و سمتم گرفت. _ یه آقایی اومد این و تحویلم داد گفت بدم به شما؛ البته اومد اول خودتون و ببینه، گفتم خونه نیستید! جلو رفتم و گل رو ازش گرفتم؛ بزرگ بود، خیلی بزرگ! کاغذ بزرگ دورش زرد بود، و نامدار میدونست که من چقدر رنگ زرد رو دوست دارم؟ از نگهبان تشکر کردم و سمت خونه رفتم؛ کلید رو چرخوندم و وارد شدم. کفشهام رو مثل همیشه در نیاوردم و مستقیم سمت کاناپه ها رفتم؛ روی دستهی اولین کاناپه نشستم، گل یادداشت داشت! سریع یادداشت رو باز کردم. « ببخشید فرشتهی زندگیم؛ میخوام بدونی که هیچ چیز توی دنیا به اندازهی تو برای من ارزش نداره!» و پایین برگه کوچیک نوشته بود: « برای لبخند قشنگت وقتی لالههارو میبینی…» درست عین حرف نامدار، لبخند قشنگ گوشهی لبم نشست! نامدار کارش رو خوب بلد بود، همیشه و توی هرشرایطی لبخند روی لب من میاورد، حتی وقتی که قصد داشتم باهاش کات کنم. لبخند روی لبم کمرنگ شد؛ نباید با یه دسته گل خر میشدم! موضوع موضوعِ الکیای نبود. پای یه دختر وسط بود؛ دختری که بارها بیان کرده بودم که روی مخمه و نامدار باید ازش دور بشه، اما علاوه بر اینکه دور نشده، نزدیکتر هم شده! باید تا لحظهی آخر پای حرفم بمونم و تا کاملیا رو قهوهای نکرد، دست از سرش برندارم. دسته گل رو همونجا روی کاناپه گذاشتم و بعد از عوض کردن لباسم و خوردن ناهار، روی تخت دراز کشیدم تا کمی استراحت کنم؛ امروز عصر باید برای نامدار کادو میگرفتم! اونقدر سردرگم بودم که حتی نمیدونستم توی این موقعیت چه کادویی براش مناسبه؛ تا عصر وقت داشتم راجع به این موضوع فکرکنم. کمی استراحت کردم و درنهایت ساعت پنج، با ماشین هومان راهی بازار شدم. سختگیر بودم و این کارم رو سختتر میکرد؛ تقریبا کل بازار رو گشتم و درنهایت، مقابل مغازهی ساعت فروشی لوکسی ایستادم! دیدار اولم با نامدار رو به یاد آوردم؛ دستهاش از روز اول حسابی قلقلکم داده بود و هنوز هم به همون اندازه برام جذاب بود! ساعت برای دستهای جذاب نامدار گزینهی بدی به نظر نمیرسید. وارد مغازه شدم و روی هرچی که دست گذاشتم، با شنیدن قیمتش مغزم سوت کشید. درنهایت ساعت استیلی با زمینهی مشکی چشمم رو گرفت و بیخیالِ قیمت زیادش، بالاخره کادوی نامدار خریده شد. همراه با جعبهی ساعت از پاساژ بیرون زدم و قبل از رفتن به خونه، ساندویچی برای خودم خریدم. ساندویچ رو توی خونه با لباسهای بیرونی خوردم و جعبهی ساعت نامدار رو با پاپیون قرمز تزیین کردم. شامم رو کمی زود خورده بودم اما پاساژ گردی اون هم تا ساعت هشت شب حسابی ازم انرژی گرفته بود. فردا روز مهمی بود و امشب باید زود میخوابیدم؛ تصمیم اینکه لباس چی بپوشم و موهام و میکاپم رو چیکارکنم رو برای فردا موکول کردم و قبل از ساعت یازده به تخت رفتم تا بخوابم. درسته که از نامدار دلگیر بودم، اما یک روز کامل ندیدنش انرژیم رو گرفته بود! روز خسته کنندهای بود و امیدوار بودم فردا روز خوبی باشه. از خستگی زیاد آلارم صبح نتونست بیدارم کنه و درست مثل روز قبل، ظهر از خواب بیدارشدم! تنبلی نزاشت ورزش کنم یا حتی کنار اسکله چنددقیقه بدووم، و ترجیح دادم تایمم رو برای درست کردن ناهار بزارم. رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 24 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 تیر «پارت صد و دوازدهم» دمپخت بی نمکم رو نصفه و نیمه خوردم و بالاخره تصمیم گرفتم لباسم رو برای شب مشخص کنم. کمد لباسهام رو باز کردم و کاور لباسهای مجلسیم رو بیرون آوردم. ماکسی بلند زرشکی با یقهی فوق العاده بازش زیادی توی چشم میزد؛ لباس صورتی رنگ رو دوست نداشتم، رنگش پوستم رو تیره نشون میداد! پیراهن یشمی چاک بلندی داشت و به نظر قشنگ میرسید، اما برای تولد نامدار، زیادی ساده بود و هیچ مدل خاصی نداشت. کلافه باقی پیراهن ها رو هم کنار زدم؛ یا مدلشون قدیمی شده بود، یا به نظرم اونقدری شیک به نظر نمیرسید که بخوام به عنوان دوست دختر نامدار توی شب تولدش بپوشم! دوباره سمت کمد برگشتم؛ لحظهی آخر نگاهم با جعبهی بزرگ ته کمد برخورد کرد، بهترین گزینه بود! سریع جعبه رو بیرون آوردم و درش رو باز کردم؛ چشمهام درست مثل الماس های ریز و درشت لباس برق زد! لباسی که نامدار برای تولدم خریده بود؛ فوق العاده بود. لباس رو از جعبه بیرون آوردم؛ شک نداشتم نامدار با دیدن لباس توی تنم دیوونه میشد! سریع زیپ کنار لباس رو باز کردم و پوشیدمش؛ با یه میکاپ قشنگ و موهای درست شده، شیک ترین فرد جمع میشدم. جلوی لباس فوق العاده ساده بود و هیچ مدلی نداشت؛ آستینحلقهای ساده بود و جنس لباس مخملی بود به رنگ مشکی، و کمی هم از پشت دنباله داشت؛ به عقب برگشتم و به سختی پشت لباس رو از توی آینه نگاه کردم، برخلاف جلوی لباس، پشتش اونقدر پرتجمالت و زیبا بود که حتی حاضرنبودم چشم ازش بردارم! از بالا تا پایین کمرم باز بود و دور تا دور بازی کمرم، الماس های درخشان ریز و درشتی کار شده بود؛ سلیقهی نامدار توی انتخاب لباس بیست بود. لباس رو از تنم بیرون آوردم و به کمد آویزون کردم؛ کمی زود بود اما، باید تصمیم میگرفتم که چطور آرایشی به لباسم میاد. آرایش لایت رو اصلا دوست نداشتم؛ ویانای همیشگی، معروف بود به رژ قرمز و چاک لباسهاش! حالا دوست داشتم خودِ واقعیم باشم، و نامدار هم بی شک ویانای واقعی رو بیشتر دوست خواهد داشت. با حوصله شروع کردم به آماده شدن و در نهایت، درست کردن موهام و میکاپم تا خود عصر زمان برد، اما ارزشش رو داشت! خط چشم بلندی کشیدم و پشت چشمهام رو سیاه کردم؛ رژ قرمز رو روی لبم کشیدم و دور لبهام رو تیره تر کردم؛ باقی آرایشم رو با حوصله تکمیل کردم و درنهایت، موهای تیرهی بلندم رو کِرلی کردم و روی شونهام رها کردم. جلوی موهام رو کامل یک سمت دادم و موهای حالت دار شدهام رو توی صورتم ریختم؛ ساعت پنج بود، کم کم باید میرفتم! عمارت کمی ازم دوربود و با وجود ترافیک سنگین تهران، وقتش بود که راه بیوفتم. سریع لباسم رو پوشیدم و درنهایت با برداشتن کیف پرنگین کوچیکم و پوشیدن کفشهای نقرهای پاشنه ده سانتیم، مانتو و شالم رو برداشتم و از اتاق بیرون زدم. آرامش لوکیشن رو برام فرستاده بود و به محض بازکردنش، سوارماشین شدم تا به مقصد برم. تایمِ ترافیک بود و شک نداشتم تا رسیدن به عمارت، حداقل دوساعت زمان میبره و فقط امیدوار بودم آرایشم به هم نریزه! درست حدس زدم و دقیقا دو ساعت بعد، مقابل عمارت بزرگ و مجلل کبیر ها ماشینم رو نگه داشتم. مرد شیک پوش قد بلندی جلو اومد و سوییچم رو ازم گرفت؛ این صحنههارو فقط توی فیلم ها دیده بودم! مانتوی کوتاه مجلسیم و شال روی سرم، عمیق توی ذوق میزد! این همه تیپ زدم که با یه مانتو و شال همش خراب بشه؟ سریع خودم رو به عمارت رسوندم و مانتو و شال رو به اولین خدمه سپردم. عمارت از زیبایی زیاد چشم ادم رو میخکوب خودش میکرد! لوستر بلند و پلههای مارپیچی که هردوطرف عمارت وجود داشت، من رو یاد فیلم ها میانداخت. جلو رفتم؛ تقریبا هیچکس آشنا نبود! میون جمعیت چندتا از بچههای شرکت رو همراه با آرامش و جاوید دیدم، اما تقریبا اکثر جمعیت از کلهگندههای تهران بودن. اولین کسی که مقابلم اومد تابان بود؛ مادر نامدار. مثل همیشه خوشپوش بود و پیراهن زرشکی دکلتهی کار شدهاش، عمیقاً به پوست سفید تنش میومد! جلو اومد و سریع من رو در آغوش کشید. _ سلام ویانا جون، خوش اومدی قشنگم. عین خودش لبخند دندون نمایی زدم. _ سلام، خیلی ممنونم! _ چرا انقدر احساس غریبی میکنی؟ برو پیش بچهها. و حتی فرصت نداد صحبت کنم؛ من رو سریع سمت بچههای شرکت هُل داد و تقریبا توی دل نامدار فرود اومدم! لعنتی؛ چطور ندیده بودمش؟ برخلاف همیشه که لباس مردونههاش تیره بود، اینبار لباس مردونهی سفیدی رو همراه با کت مشکی پوشیده بود و الحق که با این ترکیب ساده، از همهی مردهای پرتجملات این جمع جذاب تربود! تولد نامدار بود، اما باقی مردها کراوات های رنگی رنگی زده بودن. هول شده قدمی به عقب رفتم و بی فکر جعبه رو سمت نامدار گرفتم. _ تولدت مبارک! نگاهش از لحظهی اول، روی چهرهام و لباس توی تنم میخکوب شده بود؛ دستش از جیب شلوار بیرون اومد و جعبه رو به آرومی ازم گرفت. _ چرا زحمت کشیدی؛ تو خودت کادویی برای من! رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 24 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 تیر «پارت صد و سیزدهم» حداقل اونقدری از باقی بچهها فاصله داشتیم که محتوای مکالممون رو نشنون؛ ازش دلخور بودم، ولی سعی کردم لبخند بزنم. چیزی نگفتم و فقط نگاهم رو ازش گرفتم، متوجه شده بود که هنوز هم ازش دلگیرم. آرامش و نیهان جلو اومدن و من رو در آغوش گرفتن و اولین جملهای که به زبون آوردن این بود: « چقدر خوشگل شدی!» راست هم میگفتن؛ تاحالا توی عمرم هیچ لباسی انقدر به دلم ننشسته بود، و ترکیب میکاپ پررنگم با این لباس، جداً شاهکار بود. نامدار کنارم ایستاده بود تمام و نگاهش مستقیم روی من بود؛ جاوید باهاش حرف میزد، اما حواس نامدار تماماً این سمت بود! جامی که از خدمه گرفته بودم رو توی دستم تکون دادم و جمعیت رو از سر گذروندم؛ آرامش کنارم نیهان رو به حرف گرفته بود و تمام بحثشون راجع به شرکت و کار بود و ترجیح میدادم حواسم رو با دید زدن جمعیت پرت کنم. جاوید و نامدار از ما دورشده بودن و سمت باقی مردها رفته بودن؛ عکاس شرکت رو درکنارشون شناختم، ولی اون یکی رو نه! موهای بازکات قرمز شدهاش با اکسسورهای روی کت اسپورتش کمی اون رو از باقی مردها خاص کرده بود! به چهرهاش دقت کردم، برادر نامدار بود؟ سریع سمت آرامش برگشتم و میون حرفشون پریدم: _ اون کیه؟ غیرمستقیم بهش اشاره کردم و آرامش که انگار منتظر بود بحث غیبت وسط بندازم، شروع کرد به توضیح دادن: _ برادر آقا نامداره! اسمش نیکانه، ایتالیا زندگی میکنه؛ مثل اینکه همین امروز رسیده ایران، اصلا از لحاظ شخصیتی به هم شبیه نیستن، خیلی شوخیهای بی مزه میکنه! هر دو ثانیه بلند بلند میخندید و میتونستم از تیپ خاص و چهرهی بشاشش بفهمم برخلاف نامدار، کاملا آدم خونگرم و خندونیه. نیهان به حرف آرامش خندید. _ نه بابا بیچاره پسر خوبیه؛ خیلی شوخه! سمت نیهان برگشتم. _ چشمم روشن! خندهاش عمیق شد. _ کوفت! از این پسراست که هرشب با یه دختره، دیوونه که نیستم ازش خوشم بیاد. ولی بنظرم نیکان حق داشت از نیهان خوشش بیاد! اون هم حالا که موهای طلاییش رو فر کرده بود و ترکیب آرایش لایت با چشمهای روشنش و پیراهن فیروزهایش، حسابی خوشگل ترش کرده بود. با خندهنگاهم رو دوباره سمت اون ها کشوندم؛ نامدار از قبل بهم خیره شده بود! مشخص بود که مخاطب حرف های نیکان منم و مدام داره سر به سر نامدار میزاره، چون به طرز مسخره و ضایعی به من اشاره میکرد و با گفتن چیزی، خودش و جاوید شروع میکردن به بلند بلند خندیدن. همه چیز نرمال بود؛ البته تا قبل از اینکه کاملیای رو مخ با پیراهن کوتاه تنگش جلو بیاد و نامدار رو بغل کنه! جام توی دستم داشت خورد میشد و نگاه نامدار، مستقیم روی چهرهی پر خشم من بود! کاملیای عوضی نیکان رو کوتاه بغل کرد و بعدش اونقدر محکم نامدار رو در آغوش گرفت، که کم مونده بود برم وسط جشن جام توی دستم رو توی سرش خورد کنم. لباس کاربنی رنگش به زور تا روی پاهاش میرسید و یقهاش به قدری باز بود، که نگاه همهی مردها رو سمت خودش میکشید! مرد و زن سن دار و البته شیک پوش و باکلاسی، پشت سر کاملیا جلو اومدن و به نامدار تبریک گفتن؛ با اومدن عجلهای تابان متوجه شدم که خانوادهی کاملیا هستن و متاسفانه، رابطهی خانوادگی خوبی باهم دارن. نگاه نامدار هرلحظه روی من بود و مطمئن بودم از بابت در آغوش گرفتن کاملیا، حسابی پشیمون شده. پر خشم با برداشتن کیف و جام شراب توی دستم، از بچه ها دورشدم و سمت بار رفتم؛ محتویات جام رو سر کشیدم و خودش رو روی میز کوبیدم. _ بریز! خدمهی بیچاره دوباره جام رو پُر کرد و من با اخمهای درهم، با نگاه کردن به نامدار و کاملیای بی همه چیز، بازهم محتویات جام رو سر کشیدم. _ calm down lady! (آروم باش عزیزم!) سمت صدا برگشتم؛ نیکان با موهای بازکات شدهی قرمز رنگش، همراه با خندهی همیشگیش جلو اومد. _ یه ذره آروم تر! کاملیا ارزش این همه حرص خوردن و نداره. بهش نگاه کردم؛ خندون بود. دستش رو جلو آورد. _ من نیکم، نیکان البته! داداش نامدار، البته فکرکنم بشناسی. از من تعریف کرده پیشت دیگه، نه؟ چون از تو زیاد گفته! دستش رو گرفتم؛ چقدر حرف میزد. _ خوشبختم؛ منم ویانام. _ گفتم که؛ نامدار زیاد ازت تعریف کرده! شناخت کامل دارم. دستش رو رها کردم؛ جام رو توی دستم کمی جا به جا کردم. _ از من؟ _ الان جز من و تو کسی اینجاست؟ خندهام گرفت؛ جواب دادم: _ نظر لطفشونه! بلند خندید؛ بهش نگاه کردم، چرا انقدر میخنده؟ با ابروهای بالا پریده سوتی زد. _ اوهو! چرا انقدر رسمی؟ فکر نمیکردم رابطتون در این حد باشه. _ نیست! نامدار بود؛ درست پشت سر نیکان ظاهر شده بود؛ مقابلِ من! لبخند روی لبم کمرنگ شد؛ نیکان به عقب برگشت و به نامدار نگاه کرد؛ نامدار بی مقدمه گفت: _ ویانا باید حرف بزنیم. سعی کردم مقابل برادرش سلیطه بازی درنیارم؛ جدی و آروم جواب دادم: _ من حرفام رو زدم جناب نامدار! رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 24 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 تیر «پارت صد و چهاردهم» نیکان داشت از خنده میپوکید! دستش رو مقابل دهانش گرفت و نامدار با نگاه بدی به نیکان، رو به من گفت: _ ویانا، لطفا! دلم نمیخواست پیش نیکان خُردش کنم؛ ازش دلگیر بودم، ولی لایق یه توضیح بود. با تردید سمت خروجی عمارت رفتم و نامدار پشت سرم روانه شد؛ فضای داخل عمارت عمیق شلوغ بود و با وجود صدای بلند موزیک، نمیتونستیم درست صحبت کنیم. ترجیح دادیم خارج از عمارت توی فضای سبز و زیبای باغ مانند حرفهامون رو بزنیم، هرچند هوا کمی سرد بود و لباس من هم کمی باز. به محض خروج از عمارت، دستهام رو ناخواسته روی بازوهام کشیدم؛ به لحظه نرسید که کت نامدار روی شونههام قرار گرفت و باعث شد سمتش برگردم! _ ویانا این کار ها چیه؟ معلوم هست چیکارمیکنی؟ من باهات صحبت کردم، گل فرستادم، یادداشت فرستادم، فکر نمیکردم مغزت هنوز درگیر این موضوع باشه! عصبی بود، اما بلند حرف نمیزد. مثل همیشه در عین عصبی بودن، آروم بود. _ نامدار تو خودت و به من ثابت کردی، من دیگه حرفی ندارم! کلافه بود، خیلی زیاد. _ ویانا این رو توی یادداشت برات نوشتم، الان هم بهت میگم؛ توی این زندگی هیچ چیز به اندازهی تو برام ارزش نداره، چه برسه به کاملیایی که حتی بهش نگاه هم نمیکنم! عصبی شدم؛ قدمی پیش رفتم و توی صورتش فریاد زدم: _ پس چرا موندی پیشش که جاوید من رو ببره دکتر؟ حتی حاضر نشدی دو دقیقه کاملیا خانوم رو ول کنی! حالا هم که دعوتش کردی تولد، چی باید بگم بهت؟ تشویقت کنم؟ اخمهاش درهم رفت. _ ویانا از تو انتظار این حرفها رو نداشتم! عاقلی، بالغی، این حرف ها چیه که میزنی؟ خودت میبینی نصف تهران اینجا دعوتن، اونوقت کاملیا که ما از سالها پیش باهاشون ارتباط خانوادگی عمیق داریم دعوت نباشه؟ لج کرده بودم؛ مرغم یه پا داشت و از حرفم دست نمیکشیدم. شونه بالا انداختم. _ به من ربطی نداره؛ من بهت گفتم، یا این دختر و از زندگیت میندازی بیرون، یا من از زندگیت میرم بیرون! عمیق بهم نگاه کرد؛ اخم داشت، جدی بود، ولی از من عصبی نبود! با مکث بلندی گفت: _ نظر نهاییت اینه دیگه؟ یعنی اگه کاملیا رو رد کنم بره اوکی میشی؟ سر تکون دادم. _ دقیقا! جدی و مصمم قدمی عقب رفت. _ خیلی خب؛ انجامش میدم! سر جام ثابت موندم؛ جداً میخواست انجامش بده؟ _ نمیکنی نامدار؛ میخواستی کاری بکنی اون روز میکردی. نگاهش توی چشمهام عمیق بود. _ ویانا من بخاطر نگه داشتن تو هرکاری میکنم! نگاهم توی چشمهاش ثابت موند؛ ضربان قلبم بالا رفت، نامدار هرلحظه داشت من رو عاشق تر میکرد. بی حرف وارد عمارت شد و پشت سرش راه افتادم؛ کامل وارد شدم و داخل عمارت، جلوی در ایستادم؛ کت نامدار روی شونهام بود و دوست نداشتم انگشتنمای جمع بشم! نامدار مصمم با قدم های محکم جلو رفت و مقابل کاملیا ایستاد؛ چیزی بهش گفت که کمی از بقیهی جمع فاصله گرفتن! نامدار حرف زد؛ حرف زد و هرلحظه، چهرهی کاملیا متعجب تر و وا رفته تر از قبل شد. اونقدر گفت و گفت که درنهایت کاملیا با چهرهای پرغم، تنها کیفش رو از روی میز برداشت و با گرفتن باقی وسایلش از خدمه، سریع از کنارم ردشد و خودش رو از عمارت بیرون انداخت! کم مونده گریه کنه؛ نامدار چی بهش گفته بود؟ لبخند رفته رفته روی لبم اومد و نامدار خیلی جدی و نرمال، پیش من برگشت و به خارج از عمارت اشاره کرد. _ با چشم های خودت دیدی؛ رفت! نه تنها از این عمارت، بلکه از زندگیم. لبخند روی لبم رو دید و دلش آروم گرفت؛ همونجا آروم و زمزمه وار گفتم: _ فکر نمیکردم انجامش بدی! نگاهش از لبخند روی لبم بالا اومد و روی چشمهام نشست. _ من بخاطر تو دست به هرکاری میزنم. با اومدن جاوید، رشته کلاممون پاره شد؛ سریع دست نامدار و گرفت و سمت فضای داخلی عمارت کشید. _ بیا نامدار، دارن کیکت و میارن. قبل از اینکه بره کتش رو بهش دادم و خودم هم وارد عمارت شدم. به قیافهی نامدار خیلی نمیخورد مشتاق کیک قاچ کردن و شمع فوت کردن باشه، ولی شک نداشتم اگر انجامشون نمیداد، مامانش تیکه تیکهاش میکرد! کیک چندطبقهی مشکی و سفید رو داخل آوردن و صدای تشویق ها بالا رفت؛ نامدار به زور لبخندی زد و تابان که درکنارش ایستاده بود، چاقویی به دستش داد تا کیک رو ببره. نامدار با چهرهی جدیش خطاب به تابان چیزهایی میگفت و طبق شناختی که ازش داشتم، دلش نمیخواست جلوی این همه جمعیت و درواقع کلهگنده های تهران و کارکن های شرکتش، کیک ببره و شمع فوت کنه! تابان بالاخره به زور دستش رو گرفت و جلو برد و کیک رو باهم بریدن؛ صدای تشویق ها بازهم بالا رفت و نیکانِ همیشه خندون، انگشتش رو توی کیک فرو برد و روی تهریش های نامدار رو خامهای کرد! صدای خندهها بالا رفت و نامدار عین برج زهرمار به نیکانی که بلند بلند میخندید خیره شد؛ مادر پسری نامدار رو سوژه کرده بودن. جاوید با خنده گونهی نامدار رو با دستمال تمیز کرد و بعد از تشکرِ کُلی نامدار از تموم کسایی که حضورداشتن، جمع دوباره پراکنده شد. رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 24 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 تیر «پارت صد و پانزدهم» کمی بعد خدمهها کیک تکه شده رو برای مهمان ها آوردن و اکثرا دور بار جمع شدن تا نوشیدنی برای خودشون بگیرن. تکهای از کیک مقابلم توی دهانم گذاشتم و گوشیم زیر دستم لرزید؛ نوتیف پیام نامدار اومده بود! « بیا طبقهی بالا، سمت چپ یه بالکن بزرگ هست.» بهش نگاه کردم؛ گوشیش دستش بود و به محض دیدنم، به همون سمتی رفت که بهم گفته بود. صدای موزیک زیاد بود و همه مشغول نوشیدنی و کیکشون بودن؛ سریع با برداشتن کیفم از پله های مارپیچِ مرمری شیری رنگ بالا رفتم و به بالکن بزرگ رسیدم. نامدار سیگار به دست با کت توی دستش و آستین های بالا زدهی لباس مردونهاش، پشت به من ایستاده بود. جلو رفتم و درب نیمه باز بالکن رو کامل باز کردم، به عقب برگشت؛ قدمی جلو رفتم و دست نامدار سریع پشت کمرم رو گرفت و من رو به جلو کشید! _ امشب خیلی خوشگل شدی؛ خیلی. نگاهش میون چشمهام و لبم میچرخید؛ ترکیب بوی سیگارش و ادکلن تلخش داشت عقل از سرم میپروند. بی ربط زمزمه کردم: _ امشب سورپرایزم کردی؛ اصلا فکر نمیکردم اون کار و انجام بدی. نگاهش روی لبهام ثابت مونده بود؛ میدونستم رژ قرمز نامدار رو میخکوب میکنه! _ همیشه رژ قرمز بزن! فقط برای من. لبم کمی کش اومد؛ ادامه داد: _ بهت میاد؛ خیلی بهت میاد… لحنش آروم بود و بم؛ از نزدیکی زیاد، نفس گرمش داشت گردنم رو میسوزوند و نگاه عمیقش روی چشمهام، داشت ضربان قلبم رو بالا میبرد! لحظهای به چشمهام نگاه کرد و بعد، گونهام رو محکم بوسید؛ چشم بستم و لبخند زدم، نامدار عشقش رو قشنگ نشون میداد! دستهام روی شونههاش نشست و انگشتهام کمی توی موهاش رقصید؛ با فاصلهی کم زمزمه کرد: _ من و دیوونه میکنی ویانا! تنم رو از پشت به نردههای بلند بالکن تکیه داد و یکی از پاهام رو بالا برد؛ نامدار ماهر بود، خیلی زیاد! چفت پابندم رو باز کرد و توی جیبش گذاشت؛ فاصله گرفتم و زمزمه کردم: _ پابندم رو چیکار داری؟ به چشمهام نگاه کرد؛ نگاهش مثل همیشه، عمیق بود و عاشق. _ بعد میفهمی… دستم دور گردنش حلقه شد و در همون حین، در بالکن به سرعت بازشد! نیکان لعنتی بیتوجه به ما کامل وارد بالکن شد و به محض دیدن صحنهی مقابلش، سریع به عقب برگشت. _ ببخشید، ببخشید؛ من چیزی ندیدم! عین برق گرفته ها از نامدار فاصله گرفتم و به لباسم دستی کشیدم؛ شک نداشتم رژ لب روی لبهام پخش شده! نامدار پر خشم سمت نیکان هجوم برد و اون رو به سمت ما چرخوند. _ کوری نیکان؟ نمیبینی آدم توی بالکنه؟ نیکان سریع دستهاش رو به نشونه ی تسلیم بالا برد. _ بابا بخدا من خارج رفتهام چشم و گوشم بازه هیچ قضاوتی در این مورد ندارم، کارتون و بکنید! نامدار سریع به درب بالکن اشاره کرد. _ گمشو بیرون! _ داداش سخت نگیر بخدا… نامدار اینبار بدون اینکه اجازهی ادامه دادن به نیکان بده، اون رو رسماً به بیرون هُل داد. _ نیکان میگم گمشو برو چرا انقدر بیشعوری؟ نیکان رو از بالکن بیرون کرد اما قبل از بسته شدن در گفت: _ مامان دنبالت میگشت، کارت داشت؛ نمیزاری زر بزنم که! دو دقیقه بیا ببین چیکارت داره، بعد برو به زرت و پرت کردنت برس. خجالت زده لب گزیدم تا خندهام نگیره، و نامدار عصبی در رو روی نیکان بیچاره بست؛ نیکان بعد از کلی فحش دادن از بالکن دور شد و نامدار سمت من برگشت. _ جاوید کم بود، نیکان هم به لیست مزاحم ها اضافه شد! خندهام گرفت؛ نامدار گفت: _ ببینم مامانم چیکارم داره. ولی ویانا، حواست باشه؛ کارت دارم! و بی توجه به چهرهی مبهوت من از بالکن خارج شد! سریع پشت سرش رفتم. _ نامدار پابندم! اشارهام به جیب شلوارش بود؛ نگاهی به جیب کرد و بعد به من. _ بزار این پیش من بمونه. انقدر پابند لازمی؟ لباست که بلنده. معترض اسمش رو صدا زدم؛ با خنده ادامه داد: _ یه چیزی باید گِرو داشته باشم که بعد بتونم بکشونمت پیش خودم! به لبهاش اشاره کردم. _ لبهات رو پاک کن بعد برو. به من اشاره کرد. _ توهم همینطور. خندیدم و هردو داخل توالت همون طبقه صورتمون رو تمیز کردیم نامدار رفت و من موندم تا رژم رو تمدید کنم. پله هارو پایین رفتم و وارد جمع شدم؛ نامدار و تابان درکنار بچههای شرکت بودن و از دورهم میشد فهمید که تابان درحال غر زدنه! نزدیک شدم و صداشون به گوشم رسید: _ نامدار این بچه بازی ها واسهی چیه؟ میفهمم کاملیا نچسبه، ولی ما با اینها ارتباط خانوادگی داریم! اگه بدونی مامان و باباش با چه اخمی بلند شدن رفتن. نامدار اخم کرد. _ به جهنم! بچه بازی رو اونا انجام میدن؛ اگه چندساله که ارتباط خانوادگی داریم پس این یهویی پاشدن و از جمع رفتن ها اصلا درست نیست مامان! تابان کلافه شد. _ نامدار پسرم زدی دخترشون و قهوهای کردی انتظار داری بیان ازت تشکرکنن بهت لوح تقدیر بدن؟ نیکان بیخیال به حرف مامانش خندید و تابان زمزمه وار گفت: _ رو آب بخندی! نامدار جدی جواب داد: _ مامان صلاح دونستم قهوهایش کنم، کردم! تموم شد و رفت؛ اگه رفتن، بزار برن. این چه رفاقت خانوادگیایه که سر یه حرف همشون قهر میکنن میرن؟ تابان بیچاره از دست نامدار کم آورد. _ وای نامدار من نمیدونم، هرکار میخوای بکن! از بچگی همین بودی؛ لجباز و یه دنده. رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 24 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 تیر «پارت صد و شانزدهم» نامدار بیخیال کمی از نوشیدنی توی دستش نوشید و تابان با عصاب خورد از ما دور شد؛ اونقدر خجالت زده بودم که اصلا دلم نمیخواست مقابل نیکان ظاهر بشم! با چه اوضاعی باهم رو به رو شده بودیم، اون هم توی دیدار اول. سمت آرامش و جاوید رفتم و مشغول صحبت با اون ها شدم؛ دیروقت بود و بعد از سرو شام، همه قصد رفتن کردن. دونه به دونه بعد از تبریک گفتن از عمارت خارج شدن و فضای داخلی عمارت کم کم خلوت شد. وسایلم رو از خدمه گرفتم تا بپوشم، که نگاه نامدار رو شکار کردم! داشت با نگاهش اشاره میکرد که بمونم؛ امشب حسابی شیطون شده بود! نیکان با جام توی دستش جلو اومد و به لباس توی تنش اشاره کرد. _ تنم داره توی این لباس میخاره! چیه این رسمی بازیا؟ میخواستم تیشرت بپوشم. بهش خندهام گرفت؛ هنوز ازش خجالت میکشیدم. کمی از محتویات جام توی دستش نوشید و به لباس های توی دستم اشاره کرد. _ میخوای بری؟ سر تکون دادم؛ ادامه داد: _ بعید میدونم نامدار امشب دست از سرت برداره. باز سرخ و سفید شدم؛ جواب دادم: _ وای میشه انقدر اون موضوع و به روم نیاری؟ بهم خندید. _ بابا خجالت نکش؛ بخدا من دیگه عادت کردم به این اوضاع! چشم و گوشم بازه دختر. نامدار با مهمون ها خداحافظی کرد و سریع سمت ما اومد. _ ویانا میخوای بری؟ سردرگم لباسهام رو بالا آوردم. _ والا میخواستم برم. نیکان لایکی به نامدار نشون داد. _ اوکی گرفتم ازش! نامدار اخم کرد. _ چی چرت میگی نیکان؟ _ بی لیاقت میگم بهش اطلاع دادم امشب دست از سرش برنمیداری؛ چرا انقدر هاری؟ نامدار با چشم غرهای به نیکان کمی ازمون دورشد اما لحظهی آخر خطاب به من آروم زمزمه کرد: _ بمون، کارت دارم. ترسیده گوشهی لبم رو گزیدم و همونجا موندم؛ نیکان هم ازم دورشد و آرامش و نیهان هم به خونههاشون رفتن. جمع تقریبا خودمونی شده بود و به جز من و نامدار و نیکان و تابان و جاوید، فقط چندنفر دیگه حضورداشتن. حتی خدمهها هم رفتن و من موندم و خانوادهی کبیر! تابان با پوشیدن مانتوی کوتاه شیکش و شال مشکیش سمت درب عمارت رفت و به نیکان اشاره کرد. _ نیکان آماده شو بریم؛ ویانا جون، ماشین داری یا برسونمت؟ چی میگفتم؟ موندم اینجا چون پسرت نمیخواد که برم؟ لبخند زدم. _ ممنون، خودم ماشین دارم. نامدار از آشپزخونه خارج شد؛ آستین های لعنتیش رو بالا زده بود و دستهاش دوباره توی دید من قرارگرفت. _ من ویانا رو میبرم مامان؛ شما برید. و به طرز ضایعی به جاوید اشاره کرد که از خونه بره! جاوید و نیکان بلند خندیدن و من از خجالت آب شدم. تابان و نیکان از خونه خارج شدن و جاوید بیچاره هم بعد از کلی کلنجار رفتن، رفت و درنهایت من موندم و نامدار، توی عمارت به اون بزرگی! ساعت از دوازده هم گذشته بود؛ خداروشکر هومان ایران نبود. نامدار از حیاط گذشت و وارد عمارت شد؛ وسایلم رو روی میز مقابلم گذاشتم و به اطرافم نگاه کردم؛ معذب بودم، درست مثل اولین باری که تنها وارد خونهی خود نامدار شدم! ریلکس دو لیوان آب پرتقال از آشپزخونه آورد و یکیش رو به دست من داد؛ بدون حرف ازش گرفتم و جرعهای نوشیدم. _ کار داشتی باهام؟ بهم نگاه کرد؛ خندهاش گرفت. دستش رفت و پابندم رو از جیبش بیرون آورد. _ گِرو دارم ازت! باید بیای پیشم. لبم رو گزیدم؛ نامدار شیطون با نگاهی به پابند اون رو دوباره توی جیبش گذاشت و کمی از آب پرتقالش نوشید. لیوان هردومون رو توی آشپزخونه گذاشت و بیرون اومد؛ به پلهها اشاره کرد. _ بالا سمت راست اتاق منه؛ میخوای استراحت کنی؟ طلبکار بهش نگاه کردم. _ کارِت با من اینه نامدار؟ نامدار به خنده افتاد. _ تو بیشتر از من مشتاقی! _ آخه خونهی خودمم میتونم استراحت کنم، ولی خونهی خودم نمیتونم کار دیگهای انجام بدم. جلو اومد؛ لبخند داشت. _ مثلا چه کاری؟ دست توی جیبش بردم و پابند رو بیرون آوردم، بیربط گفتم: _ گِرو داری ازم، خودت گفتی! نگاهش پایین رفت و روی دستم نشست. نگاهم بین چشمهاش و لبهاش چرخید؛ جلو رفتم و دوباره اون رو توی جیبش گذاشتم. نگاهش لحظهای از صورتم جدا نمیشد! نزاشت عقب برم و کمرم رو محکم گرفت! به چشمهاش نگاه کردم؛ زمزمه کرد: _ صیغه رو میخونم، قبول میکنی؟ دقایقی بعد، روی تخت توی آغوش گرمش بودم و نامدار آروم موهام رو نوازش میکرد. با انگشت اشارهام اشکال فرضی روی سینهاش کشیدم و درنهایت روی جای بخیه راست سینهاش ثابت موندم. _ جای چیه؟ نگاهش پایین اومد؛ متوجه شد، اما سکوت کرد! نگاهم رو بالا بردم و بهش نگاه کردم؛ به نظر میومد دلش نمیخواد راجع بهش حرفی بزنه. _ باشه نگو! ولی من که بالاخره از زیر زبونت میکشم بیرون. دوباره مشغول بازی با موهام شد؛ سرم رو بالا بردم و دستم رو روی تهریشش گذاشتم؛ سرش رو کج کرد و کف دستم رو بوسید. _ مثل خواب میمونی ویانا! لبخند لبم کمرنگ شد؛ ادامه داد: _ از روز اول برام سخت بودی؛ حالا که به دستت آوردم، حس میکنم وسط یه خواب شیرینم. به چشمهاش نگاه کردم؛ نگاهش مثل همیشه عمیق بود. _ ویانا کاش هیچوقت از این خواب بیدار نشم! رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 24 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 تیر «پارت صد و هفدهم» لال شده بودم؛ من هم همین حس رو داشتم، من هم همین فکر و داشتم! ولی لال شده بودم؛ فقط به نامدار نگاه کردم و درنهایت، با بوسیدن پیشونیم خم شد و نور آباژور رو خاموش کرد. _ بخواب عزیزم؛ استراحت کن. _ منم همینطور نامدار! توی تاریکی بهم نگاه کرد، متوجه شدم. ادامه دادم: _ منم امیدوارم هیچوقت از این خواب بیدار نشم. با کمی مکث، جلو اومد و روی موهام رو بوسید! توی آغوش نامدار خوابیدم و دستم رو روی سینهاش گذاشتم؛ نامدار خسته بود و به دقیقه نرسید که صدای نفس های منظمش به گوش رسید. کمی توی آغوشش جا به جا شدم؛ داشتم چیکار میکردم؟ روز اولی که وارد اون شرکت شدم فکرم چی بود؟ و حالا اینجا توی آغوش نامدار، دقیقا داشتم چه غلطی میکردم؟ دبی رفتن کوروش کبیر چی؟ اگر بهم پیشنهاد میداد باید میرفتم؟ پس نامدار چی؟ عشقش به من، نگاه عمیقش، حرف های قشنگش اینا چی؟ ولی هدف من دبی بود، نه نامدار! ولی، پس نامدار چی؟ این سوال بارها و بارها توی ذهنم پیچید. پس نامدار چی؟ داشتم خُل میشدم، دوست داشتم فریاد بزنم! آروم بلند شدم و روی تخت نشستم؛ نامدار عمیق خواب بود حتی کم مونده بود خر و پف کنه. آروم پایین اومدم و کفشهام رو همراه با لباسم، از روی زمین برداشتم. اینطوری گذاشتن و رفتن، درست بود؟ قطعا نبود! دلم میگفت همه چیز و ول کنم و یک شبه برم. بی سروصدا از عمارت خارج شدم؛ ماشین مقابل خونه بود و با تحویل گرفتن سوییچ از نگهبان، مستقیم سمت خونه حرکت کردم! تا خود خونه رو با مغز مشغول روندم و درنهایت با یادآوری اینکه کلید رو همراه با خودم نیاوردم، بلااجبار سمت خونهی بچه ها رفتم. تا ته کیفم رو گشتم؛ کلافه بودم و دستهام میلرزید، نامدار رو بدون هیچ توضیحی رها کرده بودم، چه فکری راجع بهم میکرد؟ کلید ته کیف بود؛ درست فکر کرده بودم؛ به جای کلید خونهی هومان، کلید خونهی بچه ها رو با خودم آورده بودم! سردرگم ماشین رو گوشهای پارک کردم و از ماشین پیاده شدم؛ تا رسیدن به درب خونه تلو تلو زدم و مقابل درب حیاط، گوشی از دستم رها شد و روی آسفالت ها افتاد. پر خشم خم شدم و گوشی رو برداشتم؛ صفحهی شکستهاش بهم دهن کجی میکرد و میون این همه بدبختی، تقریبا فقط این و کم داشتم. عصبی گوشیم رو توی کیف انداختم و فریادم رو توی سرم خالی کردم؛ کمی چشمهام رو بستم تا خودم رو کنترل کنم و ساعت سه شب، وسط کوچه فریاد نزنم! در آروم ترین حالت ممکن، درب حیاط رو باز کردم و خودم رو به خونه رسوندم؛ کلید رو توی در چرخوندم و به محض وارد شدن، با فضای تاریک خونه رو به رو شدم. خوشحال از اینکه حداقل کسی نیست که بخواد این موقع شب سین جیمم کنه، در رو آروم بستم و بدون در آوردن کفشهام سمت اتاقم رفتم که توفان لحظهی آخر درست مقابل راهم ظاهر شد! ترسیده دستم رو روی قلبم گذاشتم و توفان نور تلفنش رو روشن کرد تا بتونه من رو توی تاریکی عمیق پذیرایی ببینه. صداش متعجب بود و خسته. _ ویانا! تویی؟ پاهام میلرزید؛ صدام هم همینطور. _ آره؛ چرا بیداری تو؟ بی ربط گفت: _ اینجا چیکار میکنی؟ چیزی شده؟ نخواستم ناراحتش کنم؛ بلااجبار لبخندی زدم. _ نه عزیزم چیزی نشده؛ اتاق من خالیه؟ به لباسهای توی تنم و موهای آشفته و آرایش ریخته شدهام نگاه کرد؛ نگاهش مبهوت بود و نگران. _ آره؛ خالیه. روی شونهاش ضربه زدم. _ به کسی چیزی نگو؛ کلید خونه نیاوردم، امشب باید اینجا بمونم. _ چرا نگم؟ بهش نگاه کردم؛ نگران بود. _ حوصله سوال و جوابهای پیام رو به شخصه ندارم توفان! با مکث جواب داد: _ باشه؛ برو استراحت کن، خیالت راحت. با محبت گونهاش رو بوسیدم و سمت اتاقم رفتم. فردا اول صبح باید بیدارمیشدم و از اینجا میرفتم؛ نه حوصلهی سوال و جوابهای پیام رو داشتم، و نه نگاههای پر تمسخر مهراد. خسته روی تخت افتادم و چشم فرو بستم؛ مغزم میگفت برو، همه چیز رو رها کن و برو! سرم داشت میپوکید؛ هرلحظه امکان میدادم روی همین تخت متلاشی بشه. ساعت گرد روی میزم رو روی ساعت شیش کوک کردم؛ قبل از بیدارشدن بچه ها باید میرفتم! *** صبح رو بدون صبحونه خوردن سریع از خونه خارج شدم و مستقیم سمت کلیدسازی حرکت کردم؛ با همون لباسهای جشن و موهایی که حالا در آشفته ترین حالت ممکن بود، با چهرهی بی روحم جلوی در موندم تا کلیدسازِ با حوصله، کلیدم رو بهم تحویل بده. نزدیک به دو ساعت فقط درگیر یه کلید بودم و درنهایت با تحویل گرفتنش، سریع به خونه برگشتم و لباسهام رو با جین گشاد و مانتوی گشادتری تعویض کردم. فقط کیک آمادهای توی دهانم. گذاشتم و بدون آرایش، شال مشکیای روی موهام انداختم و از خونه بیرون زدم؛ باید میرفتم شرکت؟ بعد از اون کاری که دیشب انجام داده بودم، کار درست چی بود؟ کلافه پشت فرمون نشستم و تا خودِ شرکت رو با آهنگهای فوق غمگین سپری کردم. نامدار حق داشت من رو بکشه! رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 24 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 تیر «پارت صد و هجدهم» هرلحظه بیشتر توی شک فرو میرفتم که نه،شاید درست نباشه دیگه پام رو توی اون شرکت بزارم! حداقل بعد از کار دیشبم، دیگه جلوی نامدار ظاهر شدن اونقدر ها هم درست نیست. مقابل شرکت از حرکت ایستادم؛ باید حتما میرفتم؟ ویانای احمق، نامدار برات مهم نیست؟ هست، از همه چیز مهم تر نامداره! پس چرا ولش کردی؟ کلافگی، سردرگمی، حس اشتباه پیش رفتن نزاشت یه شب خوب پیش نامدار سپری کنم! مغزم یک مسیر رو نمیپذیرفت؛ هم دوست داشتم نهایت لذت و عشق رو درکنار نامدار حس کنم، و هم اینکه هدفم رو در پیش بگیرم. هدف لعنتی؛ شک نداشتم بعد از رسیدن بهش، نامدار رو هم از دست خواهم داد! اگر هدفم رو بیخیال میشدم و نامدار رو میچسبیدم چی؟ یا حتی برعکس؛ نامدار رو بیخیال میشدم و هدف رو اولویت قرار میدادم؟ کلافه و خشمگین وارد پارکینگ شدم و به محض پارک کردن ماشین، همراه با گوشی شکستهام وارد شرکت شدم. از اضطراب داشتم پس میوفتادم؛ از اینکه نامدار قراره چه عکسالعملی نشون بده! وارد شدم و قبل از هرکس، نیکان رو وسط شرکت دیدم. پشت میز خالی آرامش نشسته بود و با پیرهن آستین کوتاه طرح هاواییش و عینک صفحه زرد روی چشمش، مشغول ور رفتن با وسایل اطرافش بود. تقریبا سمتش دوییدم و روی میز خم شدم. _ نامدار شرکته؟ متعجب بهم نگاه کرد. _ ویانا! چرا مثل جاسوسا اومدی؟ پر استرس آب دهنم رو قورت دادم؛ دوباره پرسیدم: _ نیکان میشه بگی نامدار هست؟ کجاست؟ ریلکس فنجون قهوهاش رو بالا آورد و به اتاق جلسات اشاره کرد. _ اونجاست؛ وای راستی همه منتظر تو بودن، آرامش همش بهت زنگ زد گوشیت خاموش بود! نامدار مثل مرغ پرکنده بود. بی وقفه سمت اتاق جلسات دووییدم و اونقدر هول کرده بودم، که بدون در زدن در رو باز کردم. نفس زنان توی چهارچوب در وایستادم و قبل از هرکس، نگاهم با نامداری برخورد کرد که از خشم ابروهاش درهم بود و برخلاف همه مقابل میز ایستاده بود! خجالت زده نگاهم رو گرفتم و با سلامِ آرومی وارد اتاق شدم؛ جاوید قبل از نامدار به حرف اومد: _ خانوم وثوقی منتظر شما بودیم؛ جلسه جلسهی پروژهی شماست! لب گزیدم؛ روم نمیشد به نامدار حتی نگاه کنم. _ بله نیکان بهم گفت؛ بازم ببخشید! روی صندلی خالی بین آرامش و جاوید نشستم؛ نگاه نامدار مستقیماً روی من بود و اخمهای درهمش داشت من رو میترسوند! یکی از اعضای جلسه که به نظر مسئول پروژه میومد لب باز کرد و شروع کرد به توضیح؛ تمام حواسم به نامدارِ عصبی بود و هیچی از حرفهاش نمیفهمیدم. در پایان جملهاش سمت نامدار برگشت. _ اینطور نیست جناب کبیر؟ نگاه نامدار با اخم روی من بود و حتی مرد بیچاره رو نگاه هم نکرد! جاوید اول نگاهی به من انداخت و بعد نامدار رو بلند صدا زد. _ نامدار، جناب شمس با شماست. نامدار حواس پرت بهش نگاه کرد. _ معذرت میخوام؛ اگه مشکلی نداره جلسه موکول بشه به نیم ساعت دیگه! جاوید از جناب شمس و خانوم علیزاده پذیرایی کن. و بعد بدون اینکه بهم نگاه کنه بهم اشاره کرد. _ خانوم وثوقی بیا اتاقم؛ همین الان! نگاه همه روی من نشست؛ معذب از روی صندلی بلند شدم و با معذرت خواهی کوتاهی، پشت سر نامدار از اتاق خارج شدیم. اونقدر محکم و عصبی قدم برمیداشت که شک نداشتم قراره تیکه تیکهام کنه! و باید بگم حق هم داشت؛ حرکت دیشبم غیرمنتظره ترین و بدترین کاری بود که میتونستم بعد از گذروندن یه شب خوب انجام بدم. حتی نگاه نیکان به نامدار هم پر از ترس بود، چه برسه به من! هردو وارد اتاق شدیم و درب اتاق رو به طرز وحشتناک محکمی به هم کوبید؛ بیتوجه به من شروع کرد به راه رفتن توی اتاق و نگاهش روی پارکتهای کف زمین میچرخید. صدام گرفته بود و آروم؛ حتی درست نمیتونستم جمله بندی کنم! _ نامدار… بهم نگاه کرد؛ نگاهش سرخ بود، همزمان ترکیبی از خشم و نگرانی رو توی چشمهاش دیدم. چشمهام غمگین بود و اگر در موقعیت دیگهای قرارداشتیم نامدار به محض دیدن این نگاه محکم بغلم میکرد؛ اما حالا، اونقدر ازم عصبی بود که کم مونده بود همین وسط سیاه و کبودم کنه! جوابم رو نداد و دوباره قدمهاش رو از سر گرفت؛ با عجز اسمش رو باز تکرار کردم، بالاخره لب باز کرد: _ فقط بگو چرا؟ نگاهش مستقیم روی چشمهام بود؛ کم مونده بود بزنم زیرگریه! لحن صداش رفته رفته زیاد شد و درنهایت برسرم فریاد زد: _ چرا ویانا؟ مشکلت چی بود؟ این بچه بازی ها چیه؟ چرا نمیزاری یه روز آروم رو کنار هم سپری کنیم؟ میدونی چه حالی بهم دست داد؟ ویانا منِ احمق بیشتر از اینکه ازت ناراحت بشم نگرانت شدم! قدمی جلو رفتم اما نامدار عقب رفت. بیتوجه به حال بدم ادامه داد: _ ویانا من نصفِ شب بلند شدم دیدم تو در کنارم نیستی؛ میدونی چقدر نگران شدم؟ کل عمارت رو گشتم؛ زنگ زدم، گوشیت خاموش بود! تا درِ خونت هم اومدم، ولی خونه نبودی! من باید چیکارکنم تورو؟ چی باعث شد فکرکنی رها کردن آدما اونم توی موقعیت خوبشون کار درستیه؟ رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 24 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 تیر «پارت صد و نوزدهم» قلبم آتیش گرفت؛ حق با نامدار بود، درست توی شبی که حالمون کنارهم خوب بود، همه چیز رو خراب کردم. نامدار بیشتر از قبل فریاد زد: _ ویانا من بهت گفتم نمیخوام از این خواب بیدارشم! گفتم میخوام تا ابد تورو کنار خودم داشته باشم، و تو درست همون شب من و ول کردی و رفتی. طاقت نیاوردم؛ جلو رفتم و دستهاش رو گرفتم. از خشم میلرزید، نمیخواستم نامدار رو اینطور ببینم، ولی باعث و بانی تموم این اتفاقا خودم بودم. _ نامدار آروم باش، تروخدا! اشک اول روی گونهام نشست؛ نامدار آروم تر شده بود، اما همچنان فریاد میزد: _ چطور آروم باشم ویانا؟ تو نمیدونی من از دیشب تا حالا رو با چه حالی گذروندم! دارم بهت میگم چرا؟ ویانا چرا اینطوری میکنی؟ چرا جواب نمیدی؟ چرا یه دلیل منطقی برام نمیاری تا بدونم تو همون ویانایی هستی که من رو اینطوری عاشق خودش کرد؟ اشک دوم و سوم هم پایین اومد؛ چی میگفتم؟ میگفتم هدف من بابای لعنتیت بود و دبی رفتن؟ حالا سردرگمم که کدوم راه درسته و کدوم غلط؛ اصلا تا این مرحله پیش رفتن اون هم با پسر کوروش کبیر کار درستیه؟ دستش رو از میون دستهام بیرون آورد. _ کل دیشب تا امروز صبح رو دنبالت گشتم؛ به هر دری که فکرکنی زدم، نبودی ویانا! میون دلخوری ازت داشتم از نگرانی میمردم. میفهمی یعنی چی؟ اونوقت تو ریلکس از کنار من بلند شدی رفتی؛ کجا رفتی اصلا ویانا؟ چرا گوشیت و خاموش کردی؟ بالاخره لب باز کردم. _ بخدا خاموش نکردم نامدار؛ گوشیم شکست! بعدم کلید خونهی هومان و نداشتم، رفتم خونهی دوستام. با پوزخند نگاهش رو ازم گرفت؛ ازم دلخور بود، خیلی زیاد. در اتاق باز شد و جاوید وارد شد. _ ببخشید بچه ها؛ ولی لطفا آروم تر! کل شرکت جمع شدن جلوی در اتاق تو نامدار. نامدار سریع از کنار جاوید گذشت و از اتاق خارج شد؛ خطاب به همهی کارکنهایی که جمع شده بودن خشمگین فریاد زد: _ اومدید سینما؟ برید سرکارتون! برید تا تک تکتون و اخراج نکردم. با ترس آب دهنم رو قورت دادم و جاوید نگاه نگرانی بهم انداخت؛ نامدار وارد شد و جاوید بیچاره ترسیده گفت: _ بیا جلسه رو شروع کنیم؛ علیزاده و شمس بیچاره صدبار چای و کیک خوردن! نامدار با اخم حتی بدون اینکه به کسی نگاه کنه به در اشاره کرد و آروم از اتاق خارج شدم. کل تایم جلسه، برخلاف سری قبل حتی بهم نگاه هم نمیکرد و به شمس بیچاره جواب های یک کلمهای میداد؛ من فقط با انگشت اشارهام روی میز خط های فرضی میکشیدم و هر از گاهی به شمس نگاه میکردم اما ذرهای از حرفهاش رو نمیفهمیدم. شمس و علیزاده کاملا متوجه مشکل من و نامدار شده بودن و جلسه رو سریع به پایان رسوندن؛ نامدار فقط گفت « امروز شات نداریم!» و وارد اتاقش شد؛ امروز روز شات های من بود و حتی حوصله نداشت پشت دوربین بشینه و چهرهی من رو ببینه. خسته و کلافه توی اتاق گریم نشستم و دستم رو تکیه گاه چونهام کردم؛ سیگاری آتیش زدم و پک اول رو بهش زدم؛ عین دیوونه ها به فیلتری که اثری از رژلب روش نبود نگاه کردم، دلم برای نامدار و شیطنتهای هر از گاهش تنگ شد! پُک دوم رو به سیگار زدم و الان وقتش بود که نامدار سیگار رو ازم بدزده و بگه: « سیگارای خودم دیگه بهم نمیچسبه؛ سیگاری که جای رژ تو روی فیلترش باشه رو دوست دارم.» اشکی که از چشمم اومد رو با پشت دست پاک کردم؛ ویانا خیلی خری، خیلی زیاد! حرف های نامدار توی سرم تکرار شد. «چی باعث شد فکرکنی رها کردن آدما اونم توی موقعیت خوبشون کار درستیه؟» با عذاب وجدان پشت دستم رو روی چشمهام گذاشتم و سیگار توی دستم آروم آروم به فیلتر رسید؛ نامدار یه فرشته وسط حال بدم بود و من قدر فرشتهی زندگیم رو نمیدونستم. چندروزی گذشت و رابطهی من و نامدار ذرهای تغییر نکرد؛ میفهمیدم، بیطاقت بود و نگاهاش بوی دلتنگی میداد، اما هیچ تلاشی برای نزدیکی نمیکرد. با کت و دامن کلاسیک و مینی اسکارف توربافی شده مشغول شات گرفتن بودیم و درنهایت کلافگی، سعی داشتم صدم رو بزارم تا بهترین شات ها گرفته بشه. روز اول دورهام بود و از کمردرد کلافه شده بودم؛ رژلب تبلیغی که توی دستم بود رو به جاوید تحویل دادم و قبل از تعویض لباسهام، مسکنی رو همراه با آب خوردم. نگاه نامدار روی من بود و خودش پیش عکاس مشغول بررسی شات ها بود؛ مطمئن بودم هیچ چیز از شات ها متوجه نمیشه و عکاس بیچاره هم هردقیقه ازش خواهش میکرد دقت بیشتری روی جزئیات داشته باشه! امروز رو هم با لباس های کلاسیک و خاص عکاسی کرده بودیم اما من لباس شاتهای اول رو بیشتر میپسندیدم. لباس هارو با بافت مشکی و بگ کوتاه جین روشنم تعویض کردم و زیپ چکمههای پاشنه بلند سیاهم رو بستم؛ هوا سرد شده بود و بدون بافت بیرون اومدن از خونه سخت بود! تایم کاری تموم شد و درست مثل چندروز اخیر، بدون خداحافظی های طولانی با نامدار، بارونی ذغالیم رو برداشتم از شرکت بیرون زدم. سوار ماشین شدم و قبل از رفتن به خونه، مقابل اولین سوپرمارکت ایستادم؛ پاکتی سیگار گرفتم و تکیه داده به ماشین، اولین نخ رو آتیش زدم. باد میومد و حتی سیگار روشن کردن هم آزارم میداد! این روزها همه چیز دست به دست هم داده بودن تا من رو کلافه تر کنن. رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 24 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 تیر «پارت صد و بیستم» هومان شب قبل باهام تماس گرفته بود و هرچی از دهنش بیرون اومد به من و دوستهای بی غیرتش نسبت داد؛ موضوع بازداشتگاه رفتن رو تازه فهمیده بود و مثل همیشه، مقصر این موضوع روهم من میدونست! حتی خود توفان به شخصه بهش گفت که مقصر ویانا نیست، اما نه! هومان اصرار داشت که ویانا سرخود و بیباکه و قطعا دستی توی این موضوع داشته. کلافه پُک دوم رو به سیگارم زدم که سیگار از میون انگشتهام دزدیده شد! متعجب به کنارم نگاه کردم و درکمال تعجب، نامدار رو دیدم. مثل همیشه اول به فیلتر سیگار نگاه کرد و بعد، اون رو میون لبهاش گذاشت! جدی بود و اخمو. اُورکت بلند ذغالیش روی پیرهن مردونهی مشکیای که پوشیده بود، با اون دکمههای باز شدهی روی سینهاش، من رو بیشتر دلتنگ آغوش و عشق ورزیدنش میکرد. بی حرف بهش خیره موندم و بالاخره بهم نگاه کرد؛ نگاهش جدی بود، اما دلتنگی رو فریاد میزد. دوست داشتم بی وقفه بغلش کنم و مثل همیشه، دستهاش دور کمرم قفل بشه؛ اما نه. نامدار ازم دلخور بود و حق هم داشت، باید بهش زمان میدادم! _ چرا سیگارم رو گرفتی؟ نسبت به شرایط، کمی پررو برخورد کرده بودم. _ این روزها زیاد سیگار کشیدی! نگاهش رو دزدید؛ راست میگفت، چندروز اخیر مدام توی بالکن بزرگ شرکت درحال سیگار کشیدن بودم. _ حواست بهم بود؟ باز بهم نگاه کرد؛ پک دیگهای به سیگار زد و اون رو زیر پاش له کرد. _ مغزم ازت دلخوره؛ نه قلبم! هرلحظه بیشتر میفهمیدم چقدر نامدار رو دوست دارم؛ بعد از تموم اون رفتارها از سوی من، هنوز عاشق بود! نگاهش این رو فریاد میزد؛ اخم داشت، اما نمیتونست باهام بد باشه. حرفش لالم کرد؛ دست توی جیب اورکتش کرد و بهم نگاه کرد. _ نامدار من معذرت میخوام. چیزی نگفت؛ ادامه دادم: _ بعد از یه شب قشنگ، افتضاح ترین کاری که میتونستم رو انجام دادم! ولی نمیتونم راجع بهش صحبتی کنم؛ شاید یه روزی فهمیدی. نگاهش پایین بود؛ جواب داد: _ من از تو انتظار معذرت خواهی ندارم ویانا؛ فقط ازت میخوام همونطوری باشی که من برات هستم. منت نمیزارم، وظیفهی هرکس توی رابطه اینه که صدش رو بزاره، و این باید متقابل باشه! تو رویی از من دیدی که هیچکس ندیده بود؛ من تنها انتظاری که ازت داشتم این بود که بهم احترام بزاری؛ بی دلیل و توضیح ول نکنی بری، اون هم توی شبی که برای جفتمون خیلی مهم بود! نگاهش روی چهرهام نشست و من خجالت زده سر به زیر شدم؛ کاملا حق با نامدار بود، اما حداقل فعلا نمیتونستم هیچ توضیحی در این مورد بدم. _ حق با توعه؛ بعدم همه چیز باهم پیش اومد، اصلا حواسم نبود که گوشیم شکسته و ممکنه زنگ بزنی؛ بعدش هم که کلید خونه رو گم کردم و نتونستم شب اونجا بمونم. بی مقدمه پرسید: _ گوشی جدید گرفتی؟ سر تکون دادم. _ نه. تلفن خودش زنگ خورد و دست توی جیبش برد تا تلفن رو بیرون بیاره؛ لحظهای آستینش کمی بالا رفت، ساعتی که براش گرفته بودم رو دستش کرده بود؟ تلفن رو جواب داد؛ نگاه من همچنان روی لبهی آستینش بود! _ بله نیکان؟ صدای نیکان به گوش من نمیرسید؛ طبق شناختم ازش چرت و پرتی گفت که نامدار رو کلافه تر کرد. _ میتونی دو دقیقه جدی باشی؟ کی اومده؟ مامان داره چی میگه؟ چیزی گفت و اخمهای نامدار عمیق درهم رفت. نگاهش لحظهای روی من نشست و پرخشم جواب داد: _ چی؟ یعنی چی؟ فرصت حرف زدن به نیکان نداد و ادامه داد: _ این عوضی اینجا چیکار میکنه؟ نترس مامان! هیچ غلطی نمیتونه بکنه؛ اصلا کارش با من چیه؟ یارو به خون بابا تشنهاس، مگه دشمنِ منه؟ مثل اینکه مامانش تلفن رو گرفته بود؛ باز گفت: _ مامان دارم بهت میگم طرف دشمن باباست؛ خیلی خب، باشه؛ من کاری باهاش ندارم، مامان چی میگی؟ مگه مریضم برم بی دلیل بیوفتم به جون یارو؟ با کمی مکث جواب داد: _ باشه مواظبم؛ کاری نداری مامان؟ خداحافظ. و کلافه تلفن رو قطع کرد؛ داشتم از کنجکاوی میترکیدم، اما چیزی نگفتم! کی برگشته بود؟ باز چه بدبختیای قرار بود سرمون آوار بشه؟ تلفن رو توی جیبش گذاشت و به اون سمت خیابون نگاه کرد؛ ماشینش اون سمت بود. _ بهتره بعداً راجع به اون موضوع باهم صحبت کنیم ویانا؛ اون هم نه وسط خیابون! سر تکون دادم و قدمی ازم فاصله گرفت. _ مواظب خودت باش. نگاهم عمیق توی چشمهاش نشست؛ دلم نمیومد ازش جدا بشم! اون هم حالا که بعد از چندروز باهام درست و حسابی همصحبت شده بود. زمزمه وار جواب دادم: _ توهم همینطور. ازم دورشد و رفت تا از خیابون رد بشه. دور زدم تا پشت فرمون بشینم؛ نامدار به ماشینش رسید و نگاهی به من انداخت، درب ماشین رو باز کردم و به نامدار نیم نگاهی انداختم تا سوار بشم؛ لحظهی چهرهاش درهم شد! هجوم همزمان نگرانی، خشم و اضطراب رو از اون فاصله توی چهرهاش دیدم؛ همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد! نامدار بلند اسمم رو فریاد زد و دستی جلو دهنم رو گرفت! دستمال جلوی بینیم حتی نزاشت درست تقلا کنم و قبل از اینکه متوجه چیزی بشم، وارد ون بزرگی شدم و دیدهام کامل تیره شد… رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 25 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 25 تیر «پارت صد و بیست و یکم» با حس گیجی و سردرگمی چشمهام رو باز کردم؛ هرچقدر پلک میزدم مقابل دیدهام تار تر و تار تر میشد… کلافه توی جام تکون خوردم؛ دستهام تکون نمیخورد! سرم درد میکرد و موهام بر اثر گرما، از روی پیشونی تا پشت گردنم چسبیده بودن. بیشتر پلک زدم؛ اطراف واضح شد، کجا بودم؟ دستهام رو تکون دادم؛ درک موقعیت برام سخت بود، حس میکردم اعضای بدنم رو احساس نمیکنم. تازه به خودم نگاه انداختم؛ دستهای لعنتیم پشت سرم بسته شده بود! زمین کثیف زیر پاهام بوی رطوبت میداد و دیوار های دور تا دورم پر بود از لکههای بزرگ. ترسیده سعی کردم توی جام تکون بخورم؛ لعنتی، دل درد امونم رو بریده بود! حس میکردم دارم زایمان میکنم؛ با چهرهی جمع شده خودم رو روی زمین کشیدم؛ کار کردن با دست بسته وحشتناک بود. پاهام جون نداشت، یا بهتر بود بگم بدنم اصلا جون نداشت! تا وسط اتاق خودم رو کشیدم؛ اونقدر دستهام رو محکم بسته بودن که مچ دستهام بی حس بود! چکمه های پاشنه ده سانت لعنتیم داشت آزارم میداد؛ کم مونده بود بزنم زیر گریه! وسط اتاق از حرکت ایستادم و نفس زنون به زمین مقابلم نگاه کردم؛ کجا بودم؟ اصلا کی من رو دزدیده بود؟ این چه بدبختی جدیدی بود آخه؟ در اتاق بازشد؛ وحشت زده نگاهم رو بالا کشیدم؛ مرد هیکلی با پوتین های بزرگ و لباس های سر تا پا مشکیش جلو اومد؛ ابروی سمت چپش شکسته بود و ترکیب موهای تیرهی عقب فرستاده شدهاش، با چشمهای آبی خیلی روشنش، توی ذوق میزد! این دیگه کی بود؟ نگاهش ترسناک بود. چشمهاش انقدر روشن بود که حتی نمیتونستم مستقیم بهش نگاه کنم! مبهوت و منفور بهش نگاه کردم؛ اولین جملهای که به ذهنم اومد رو بیان کردم: _ تو دیگه کی هستی؟ با من چیکار داری؟ پوزخند زد؛ پوزخندش از نگاهش هم ترسناک تر بود. نمیشناختمش، اما هرکس که بود، آدم جالبی نبود. خطرناک به نظر میرسید و اصلا حس خوبی بهش نداشتم. _ شنیدم دردونهی نامداری! درسته؟ قلبم توی سینه ایستاد! لبهام جنبید تا حرف بزنم، اما لالم کرده بود. _ شنیدم از وقتی اومدی توی زندگیش، دیگه یه نیم نگاهم به باقی دخترا ننداخته! قه قهه زد؛ کریه بود و کثیف؛ جلو اومد و دوزانو کنارم نشست؛ چشمهاش از فاصلهی کم، تقریبا ترسناک ترین صحنهی عمرم بود! تا حد امکان خودم رو روی زمین کشیدم و ازش دور شدم؛ ادامه داد: _ باید خیلی شیرین باشی که نامدار کبیر بخاطرت دست به هیچ دختر دیگهای نزنه. ترس توی دلم لونه کرد؛ به نفس نفس افتادم و عرق سرد تموم وجودم رو گرفت. _ من اصلا نمیدونم تو کی هستی؛ کارِت با من چیه؟ دست از سرم بردار. صدام اونقدر میلرزید که باعث لذت بیشتر فرد مقابلم شده بود؛ بازهم بهم نزدیکتر شد و پشت انگشت اشارهاش رو نوازشگرانه روی گونهام کشید. با انزجار سرم رو تکون دادم تا ولم کنه؛ دستهام بسته بود و راه دفاع دیگهای نداشتم! دستش رو عقب کشید و پوزخند زد. _ نترس جوجه، کاری باهات ندارم؛ فقط میخوام یکم کبیر و بترسونم و یه خوشی بگذرونم؛ اوکی؟ بهش نگاه کردم؛ کریه بود و نفرت انگیز! این آدم چه دشمنیای میتونه با نامدار داشته باشه؟ نگاه منفورم رو که دید از جاش بلند شد و قدم زنان، دور تا دورم رو گشت؛ صدای بلند پوتینهاش روی مغزم یورتمه میرفت. _ نامدار باباش رو دوست نداره؛ این چیزیه که همه میدونیم. بهش نگاه کردم؛ دیگه پوزخند نداشت! جدی صحبت میکرد. _ ولی گاهی لازمه آدم بخاطر نسبت داشتن با آدم های کثیف تنبیه بشه! با تنفر جواب دادم: _ منطقی نیست؛ اصلا منطقی نیست. از حرکت ایستاد؛ بهم نگاه کرد، همچنان جدی بود. _ تو نمیتونی برای من تعیین کنی چی منطقیه و چی نه. _ داری میگی نامدار رو بخاطر باباش داری تنبیه میکنی؛ چه کاریه؟ اگه مشکل تو با کوروش کبیره، با نامدار چیکار داری؟ به پنجرهی کوچیک بالای اتاقک خیره شد. _ اون عوضی مدام از زیر دستم در میره؛ حالا هم که رفته دبی! نگاهش باز سمت من برگشت. _ نترس؛ سراغ اونم آدم فرستادم! آب دهنم رو قورت دادم؛ این کی بود که همه جای دنیا آدم داشت؟ _ اگه سراغ کوروش آدم فرستادی با نامدار چیکار داری؟ تو که داری به هدفت میرسی. جدی بهم نگاه کرد؛ از چشمهای آبی یخیش میترسیدم. _ اگه تیرم به سنگ خورد چی؟ فقط بهش نگاه کردم؛ باز به پنجرهی مربعی کوچیک بالای اتاق خیره شد؛ بی مقدمه گفتم: _ لااقل دستهام رو باز کن! بلند خندید؛ با انزجار سر تا پاش رو نگاه کردم و پر تمسخر جواب داد: _ یادت رفته؟ گروگان گرفتمت! تو نمیتونی واسهی من تعیین کنی کِی دستت رو ببندم و کِی بازش کنم! خم شد و چونهام رو محکم توی دستش گرفت؛ دردم گرفت و چهرهام درهم رفت، مرتیکه تا جایی که در توانش بود چونهام رو میون انگشتهاش فشار میداد! _ من و نگاه کن دخترخانوم؛ شانس بیاری تا زمانی که نامدار جونت میاد دنبالت زبون درازی نکنی، وگرنه خوب بلدم قیافهات رو بهم بریزم. با حرص چونهام رو ول کرد؛ با همون چهرهی درهم گفتم: _ نامدار میدونه من اینجام؟ پوزخند زد؛ دوباره مشغول قدم زدن وسط اتاق شد. _ نه فعلا؛ براش سورپرایز دارم! رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 25 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 25 تیر «پارت صد و بیست و دوم» کلمهی «سورپرایز» ترس توی دلم نشوند؛ پرسیدم: _ تا کی قراره من و اینجا نگه داری؟ باز بهم نگاه کرد؛ چرا انقدر ترسناکه؟ _ بار چندمه که دارم بهت میگم تو نمیتونی برای من چیزی رو تعیین کنی؟ کلافه شدم. _ من چیزی رو برای توی تعیین نمیکنم! فقط دارم سوال میپرسم؛ شاید یه چیزایی نیاز داشته باشم. به حرفم خندید؛ اخمهام درهم رفت و جواب داد: _ چقدر تو خوش خیالی! میخوای بهت سرویسدهی هم بکنیم؟ میفهمی تو چه موقعیتی قرار گرفتی؟ داشت عصبیم میکرد؛ منظورم رو متوجه نشده بود. _ منظور من اون نبود! چندتا مورد بهداشتی نیازدارم، میفهمی؟ نگاهش روی چهرهی پر خشمم ثابت موند؛ با مکث زیادی جواب داد: _ خیلی خب؛ تا قبل از اینکه این اتاق و به گند بکشی میگم برات بگیرن. نگاه پر نفرتم رو ازش گرفتم و باز به زمین آهکی و کثیف زیر پام خیره شدم؛ کجا بودم؟ اصلا تهران بودم؟ نامدار چه حالی داشت؟ من چرا انقدر این بچه رو آزار میدادم؟ تازه داشتیم باهم صحبت میکردیم؛ خدایا چرا به محض خوب شدن اوضاع، باز باید اتفاقات بد روی سرمون آوار بشه؟ آخرشب بود و نزدیک به صبح؛ این رو از هوای گرگ و میشی میفهمیدم که از پنجرهی کوچیک بالای اتاق قابل تماشا بود. بی توجه به تخت فلزی، کنج اتاق روی زمین نشستم و زانوهام رو بغل گرفتم؛ مرتیکه بالاخره دستهام رو باز کرده بود. نگاهم روی سینی غذای روی تخت نشست؛ وضعیتم کم از زندان نداشت! گشنگی معدهام رو مالش میداد و غذا بهم چشمک میزد، اما با خودم شرط بستم ذرهای نزدیک به اون سینی لعنتی نشم. مرتیکهی چشم آبی برام یک بستهی بزرگ پد بهداشتی آورده بود و بزرگ بودن بسته من رو میترسوند؛ قرار بود چندروز توی این وضعیت بمونم؟ سرم رو به دیوار سرد پشت سرم تکیه دادم؛ تمام فکر و ذکرم سمت نامدار بود! حواسم پرت شد سمت مکالمهی لحظات آخر نامدار و مادرش و نیکان؛ راجع به کسی حرف زده بودن که با پدر نامدار دشمنی داشته و حالا تابان نگران بود که بخاطر کوروش، یقهی نامدار رو بگیره! بی شک منظورشون همین مرتیکهی مو مشکی چشم آبی بود؛ ولی آخه این کی بود؟ منی که حتی روی هم رفته پنج بار هم کوروش کبیر رو ندیدم، چرا باید بخاطرش گروگان گرفته بشم؟ *** شمرده بودم؛ امروز پنجمین روزی بود که توی این سلول کثیف سپری میکردم. خونریزیم کم بود اما بخاطر غذا نخوردن و ضعف بدنیم، کم مونده بود از دل درد و کمر درد پس بیوفتم! چشم آبی پلشت، هرروز با لباسهای سر تا پا سیاه و پوتین های مشکیش توی اتاقم میومد و سعی داشت دل من رو با چشمهای فوق العاده روشن و نگاه ترسناکش بلرزونه. بی تاثیر هم نبود و حتی حضورش هم توی اتاق ترس به دلم میانداخت. درب اتاق باز شد و قبل از خودش، پوتین های تماماً سیاهش وارد اتاق شد؛ کلافه از روی زمین بلند شدم و نگاهش مستقیماً روی من نشست. سمت تخت رفت و به سینی پُر غذا نگاه کرد. _ پنج روز کامل جز روز سوم غذا نخوردی؛ حواست هست؟ فقط بهش نگاه کردم؛ جلو اومد و ادامه داد: _ زیر چشمهات گود افتاده؛ روز اول خوشگلتر بودی! پر حرص لبهام رو از داخل گاز گرفتم اما همچنان جوابش رو ندادم؛ پوزخند زد و ازم دور شد. قدمهای محکمش رو از سر گرفت و بی مقدمه گفتم: _ به نامدار نگفتی؟ با مکث سمتم برگشت. _ بنظرم دلت نمیخواد پای نامدار به اینجا باز بشه. بی ربط جواب دادم: _ نگرانمه؛ باید بفهمه کجا ام حداقل! _ فکرکردی اگر بفهمه گروگان گرفته شدی خیالش راحت میشه؟ راست میگفت؛ اما دلم نمیخواست مقابل این مرتیکه کم بیارم. _ تو که تهش میخوای نامدار و بکشونی اینجا؛ بهش بگو! بگو که من اینجا ام. دستهاش رو توی جیب شلوارش فرو برد و سمت من قدم برداشت؛ مقابلم که ایستاده ریلکس جواب داد: _ اینجا من تعیین میکنم چه اتفاقی بیوفته؛ نه تو! پنج روز تمام من رو حرصی کرده بود؛ داشتم از کلافگی دیوونه میشدم! عین خودش جلو رفتم و بدون توجه به اینکه چه کسی مقابلم ایستاده، انگشت اشاره ام رو به سینهاش کوبیدم و کمی جدی تر از همیشه گفتم: _ من و ببین؛ کل این پنج روز هیچی نگفتم، ولی دیگه طاقتم و طاق کردی! من و گروگان گرفتی بخاطر کسی که روی هم رفته ده بار هم ندیدمش و جز یه اسم و فامیل، هیچ چیز دیگهای ازش نمیدونم. حالا هم که حتی حاضر نیستی به نامدار اطلاع بدی من اینجا ام؛ مشکلت با من چیه؟ دردت کوروش کبیره؟ برو سراغش! چرا دست از سر من برنمیداری؟ ذرهای حالت چهرهاش تغییر نکرد؛ همونطور خیره بهم نگاه کرد و با مکث زیادی جواب داد: _ آدمهام رو فرستادن سراغش؛ گفتم بودم، نترس! سراغ اون هم میرم. جواب ندادم که ادامه داد: _ گرفتنش؛ دوست دارم بهت امید بدم که دیگه کاری باهات ندارم و میتونم ولت کنم، ولی پررو میشی! پوزخند زد؛ این آدم دیوونه بود، این رو مطمئن بودم. _ خیلی خب؛ به نامدار میگم، ولی اگه سر تا پا خونی از اینجا رفتید، من مسئول نیستم! دوست پسرت وحشیه و عصبی؛ منم کاری نکنم اون حملهور میشه. نگاهم بهش پر بود از تنفر؛ حق نداشت راجع به نامدار اینطور حرف بزنه! اما حرفهاش دور از حقیقت هم نبود؛ نامدار عصبی بود، اون هم وقتی که بعد از پنج روز من رو پیدا کرده باشه و بخواد از دست این روانی نجات بده. رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,261 ارسال شده در 25 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 25 تیر «پارت صد و بیست و سوم» با همون دستهای توی جیب و قدم های محکمش بهم پشت کرد و ازم دور شد؛ کمی طول کشید تا تلفنش رو از توی جیبش بیرون بیاره و سمت من برگرده و تهدیدوار بگه: _ حق نداری حرفی بزنی! لال میمونی تا من صحبت کنم؛ وگرنه دهنت رو صاف میکنم، شیرفهم شد؟ فقط سر تکون دادم و مشغول ور رفتن با تلفنش شد؛ هر از گاهی بهم نگاه میکرد و شک داشت که قراره میون حرفهاش حرف بزنم یا سکوت کنم! بالاخره تماس گرفت و گوشی رو روی آیفون گذاشت؛ بوق سوم خورد و صدای نامدار توی اتاق پیچید! _ بله؟ حتی بله گفتنش هم عصبی بود؛ اصلا مثل همیشه نبود. مرتیکه به من اشاره کرد که دهنم رو ببندم و جواب نامدار رو پر تمسخر داد: _ نامدار کبیر؛ درسته؟ صدای نامدار به کل قطع شد! مثل اینکه صدارو کامل شناخت؛ مبهوت گفت: _ کیاراد؟ اسمش کیاراد بود؟ نامدار اون رو فقط با شنیدن یه جمله ازش شناخته بود؟ بلند خندید و نامدار خشمگین غرید: _ دردت چیه مرتیکه؟ باز میخوای چطور زهرت و بریزی؟ نگاهش روی من نشست؛ کم مونده بود از خشم بهش حمله کنم. _ زهرم رو که ریختم! نامدار باز لال شد؛ اینبار بعد از مکث بلندی، تقریبا فریاد زد: _ مشکلت با کوروشه؟ چیکار با من داری؟ چرا دست از سر زندگی ما برنمیداری؟ گورت رو گم کن. کیاراد ریلکس گفت: _ وایسا کبیر؛ قطع نکن! نامدار چیزی نگفت که کیاراد ادامه داد: _ بهت آدرس میدم؛ بلند میشی میای اینجا، منتها تنها! اگه کسی رو همراه با خودت بیاری گردنت رو میشکونم. نامدار تهدیدش رو جدی نگرفت؛ خشمگین فریاد زد: _ زر زر نکن مرتیکهی بی همه چیز؛ پاشم بیام که واس خاطر کوروش لَت و پارم کنی؟ نمیفهمیدم؛ جداً نمیفهمیدم و بی فکر داد زدم: _ نامدار من و گروگان گرف… کیاراد پر خشم جلو اومد و جلوی دهانم رو محکم گرفت. _ ببند دهنت و دخترهی بی عقل! نامدار باز لال شد! با مکث زیادی به جنون رسیده صداش رو توی گلوش انداخت: _ حروم لقمهی عوضی گَشتی گَشتی درست دست گذاشتی رو نقطه ضعف من، نه؟ آدرس بده حرومی؛ تخم بابام نیستم اگه نیام همونجا خشتکت رو بکشم روی سرت! کیاراد خشمگین دستش رو روی دهانم فشار داد؛ اکسیژن بهم نمیرسید، کم مونده بود خفه بشم! _ انقدر خط و نشون نکش کبیر؛ خودت هم میدونی تهش اونی که خشتکش روی سرشه تویی، نه من! نامدار بی توجه به کیاراد خطاب به من فریاد زد: _ ویانا؟ عزیزم؛ آروم باش، باشه؟ چشم رو هم بزاری اونجاام؛ نمیزارم آب توی دلت تکون بخوره… پوزخند صدادار کیاراد هردومون رو حرصی کرد؛ دستش همچنان روی دهانم بود و هیچ جوره هم حاضر نبود اون رو برداره. _ گوه اضافه نخور نامدار! پاشو بیا اینجا؛ قول نمیدم بعد از این زر زر کردن ها نقطه ضعفت رو بهت تحویل بدم. و بی مقدمه تلفن رو قطع کرد! دستش رو از روی دهانم برداشت و تلفن رو توی جیبش گذاشت. ریلکس بهم نگاه کرد و بی مقدمه چونهام رو میون انگشتهاش گرفت؛ چهرهاش ریلکس بود، اما فکش رو اونقدری از خشم روی هم فشار میداد، که کم مونده بود صدای شکستنش به گوش برسه! _ میدونی اینجا هر گوه خوری یه تاوانی داره؟ اولین کشیده رو محکم توی گوشم زد! سرم به سمت مخالف برگشت و جاری شدن خون رو از گوشهی لبم به وضوح حس کردم. حتی سرم رو برنگردوندم تا بهش نگاه کنم! حالم ازش به هم میخورد؛ حالم از خشم و وحشت توی چشمهاش به هم میخورد. _ تا همین الان هم خوب دهنم رو بستم؛ هی هر گوهی خوردی باهات راه اومدم، ولی نه! هم خودت وحشیای هم دوست پسرِ بی عقلت. چونهام رو گرفت و سمت خودش برگردوند؛ بی شک نفرت توی چشمهام رو میدید! میدید که پوزخند زد و از همون فاصلهی کم گفت: _ درست عین خودت میزنمش؛ اونقدر میزنمش که عین سگ به پارس کردن بیوفته. طاقت نیاوردم و با تمام وجود توی صورتش تف کردم! خشمگین به صورتش دست کشید و سمت دیگهی صورتم رو هم محکم کشیده زد! اینبار اونقدر محکم که پخش زمین شدم و چهرهام جداً درهم رفت. من بچه سوسول نبودم! حداقل اونقدری زیر دست خشایار وثوقی کتک خورده بودم که حالا نخوام به گریه بیوفتم. بازوم رو گرفت و از روی زمین بلندم کرد؛ اینبار ریلکس نبود، نگاهش پر از حرص بود! با تمام وجود فریاد زد: _ دخترهی عوضی، با خودت چی فکر کردی؟ دوست پسر عقب موندهات میخواد بیاد دنبالت هوا برت داشته فکرکردی هر غلطی میتونی بکنی؟ نخیر دختر خانوم! اراده کنم سرت جدا از تنت پیش همون سگاییه که شب از این پنجره صدای پارس کردنشون رو میشنوی! اشارهاش به پنجرهی کوچیک بالای اتاق بود؛ دروغ چرا، ترسیدم. از این روانی همه چیز برمیومد! دستم رو رها کرد و با شتاب روی زمین محکم و سرد رها شدم؛ کتفم عمیق درد گرفت و ناخواسته آخ آرومی از دهانم خارج شد. _ لال میمونی همینجا تا نامدار بی پدر سر و کلهاش پیدا بشه؛ اونوقت میتونم تصمیم بگیرم چه بلایی سر جفتتون بیارم! از اتاق خارج شد و زیرلب بهش ناسزا گفتم؛ منفور ترین آدمی بود که توی کل زندگیم دیده بودم. به سختی از روی زمین بلند شدم و همون کنج همیشگی نشستم؛ گونههام از شدت کتکهای محکمش سِر و بیحس بود و گوشهی لبهام زخم! موهام روی پیشونیم چسبیده بود و عرق سرد تموم بدنم رو فرا گرفته بود. کتفم رو لمس کردم، چهرهام درهم رفت! مرتیکه جای سالم توی بدنم نزاشته بود. رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده