سـانـاز 2,353 ارسال شده در 4 خرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 خرداد (ویرایش شده) پارت آخر و اما آخرین صفحهی کتابم، زندان؛ نادنز! از همون لحظهی اول، نیمز همیشه من رو به فکر کردن وادار میکرد. از همون ابتدا در پی کشفِ علت وارونگی نیمز بودم و امروز با کنار هم قرار دادن تمومِ تیکههای پازلِ تجربیات و خاطرات و باورها و عقاید جدیدم، بالاخره نیمز برای من رمزگشایی شد. زمین همیشه من رو به سکوت کردن و خفهخون گرفتن وا میداشت، اما نیمز فریاد کشیدن رو به من آموخت. زمین ادعا میکرد اهل تبعیض گذاشتن بین دو جنسیت نیست و با تمومِ قوا زنان رو آزار میداد، اما نیمز میدونست که زنان همیشه در معرض تعرضن و از جنسیت اونها در مقابل هوسبازان حفاظت میکرد. زمین دفاع از خود رو جرم میدونست چون نقض حقوق بشری بود، اما نیمز آدمیزاد رو به دفاع از خودش فرا میخوند چرا که چیزی فراتر از سلامتِ روانِ شخص نبود. زمین همه چیز رو توی واژههاش میگنجوند و همیشه منظور دیگهای داشت، اما نیمز کلمات رو وارونه کرده بود تا آدمیزاد بیشتر به عمقِ ماجرا و منظور حقیقی واژگان فکر کنه. زمین مدعی انسانیت بود و برخلافِ ادعاش تمومِ اعمالش به خونِ مردم آغشته بود، اما نیمز مدعی بود که بیرحمه و همیشه هم بیرحمانه عمل میکرد. و در آخر: نیمز هرگز وارنه نبود، بلکه این زمین بود که همیشه نقاب به چهره داشت. نیمز، واقعیتِ زمین رو افشاء کرد؛ چرا که نیمز پر از حقایقی بود که زمین همگی رو وارونه نشون میداد. نیمز برخلافِ زمین، هرگز دروغ نگفت و تنها جایی بود که اجازه داد زخمها آزادانه خونریزی کنن و حقیقتِ زندگی رو فریاد بکشن. و من هرگز قصد نداشتم، به زمینِ نقابدار برگردم. من میخواستم داخلِ دنیای بینقاب نیمز، در کنار درصد، چاکرا، لپلپ و دیکتاتور آزادانه زندگی کنم و با تیمِ «همشارلاتانیها» آزادی رو به همهی اسیران هدیه بدم. 🕊️🕊️🕊️🕊️🕊️ «سخن پایانی: به عنوانِ عقل؛ شخصیتِ پیش از زندانِ ساناز، از تمامی مخاطبان عزیز سپاسگذاری میکنم که این رمان رو برای خوندن برگزیدین. این رمان بخشی از وجود من و نمادینی از عقاید، باورها و تجربیاتِ من بود. و من در آخرین سطر؛ پایانِ زندان و آغازِ آزادی رو اعلام میکنم. دوستدار شما ساناز «یاماخ»، فرزند میهنمان ایران.» 2026/03/04 ویرایش شده 8 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده