سـانـاز 2,353 ارسال شده در 9 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 9 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت بیست و چهارم بنظر داشتم موفق میشدم چرا که انگار بدنم ظرفیتش رو افزایش داده بود، پس گذاشتم لبهام با طرح زدن لبخندِ پیروزمندانه روی خودشون جشن بگیرن. ولی زهی خیال باطل! با شنیدن صدای چکهچکه چشمهام با وحشت گشوده شدن. با حالتی بین انجماد و خشک شدگی به شیشههای خیس از بارون اتوبوس زل زدم. خدایا متشکرم چون فقط کمبود همین رو داشتم؛ فقط حضور تیم بدبختکُنت کم بود که سریعاً وارد به عملشون کردی. دقیقاً چندین دقیقه بود که داشتم خودم رو زجر میدادم تا جلوی این لعنتیها رو بگیرم و تو با صدای قطرههای بارون بدنم رو تحریک به بیرونروی کردی و همهی تلاشم هدر شد. واقعاً ممنونم ازت! لبهام رو روی هم فشردم و با نفرت بارون رو زیر نظر بُرندهی نگاهم گرفتم. از توی چشمهام آتیش بیرون میزد و اگه این شیشهی نحس بین من و اون قطراتِ قاتلِ آبروی من وجود نداشت، همهشون بخار میشدن. مردم عاشق بارون بودن و حینش صحنههای عاشقانه رقم میزدن و من.. البته شاید من هم داشتم صحنهی رمانتیک میساختم. فقط معشوقهی من آبروی من بود و نمیخواستم اون رو به شل شدگی مثانه و رودهم ببازم. البته من هم همیشه شیفتهی بارون بودم و هر بهار زیر قطراتش آهنگ میخوندم و میرقصیدم؛ قبلاً، ولی الان شکل دشمنِ خونی من در اومده بود و داشت زجرم میداد. خدایا کجایی که ببینی بارون هم بهم خیانت کرد! توی همین تفکرات غرق بودم که راننده ترمز زد و پشت بندش درها باز شدن. توی جام جهیدم، با دستهای بستهم دست سرباز رو گرفتم و دوئیدم. و سربازی که با بهت و وحشت دنبالم میکرد. - دستشویی! دستشویی! منو ببر دستشویی! سرباز دیلاققد که متوجه بحرانی بودن اوضاع شده بود، به سرعتش افزود. و اینبار من بودم که دنبالش میتاختم. با تموم سرعت گام پشت گام میذاشتم؛ مثل یوزی که داشت به قرار دعوای دعوت شدهش با کفتارها میرفت. اصلاً چیزی جز توالت برام مهم نبود، پس فقط میدوئیدم. عاقبت وارد ساختمانی شدیم و بعد از کلی پیچ و خم دادن و راهرو به راهرو شدن، بالاخره به جایی که شبیه به سرویس بهداشتی به نظر میرسید، رسیدیم. سرباز خیلی فرز دستهام رو از حصار دستبند آزاد ساخت. مچم بین انگشتهاش گرفتار بود، بلافاصله با شوق دستش رو توی سینهش پرتاب کردم و با توجه به شکل روی تابلوها وارد بخش زنانه شدم. دو زن جوان جلوی آینه داشتن به خودشون رژ میمالیدن. با دیدن من توی آینه چشمهاشون توی کاسه گرد شد و جیغهای کر کنندشون گوشهام رو خراشید. اوه، فکر کنم یادم رفته بود که الان مذکر شدم. یکی از اونها که با دیدنم رژش رو تا روی چونهش کشیده بود، به سمتم یورش آورد، ولی پیش از درگیری عقبگرد کردم و از سرویس خارج شدم. ویرایش شده 5 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 5 2 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 9 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 9 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت بیست و پنجم سرباز با دیدن من که با وحشت و عجله از بخش زنان خارج میشدم، کوتاه خندید و انگشتش رو به قسمت آقایون گرفت. نگاهم عمداً فحشی نثارش کرد و بدنم غیر عمداً وارد سرویس آقایون شد. بی وقفه به سمت یکی از درها جهیدم و برای گشودنش لگد زدم. در رو پشت سرم بستم و قفل کردم. خب تا اینجا اومدم، ولی بقیهش رو چه باید میکردم؟ صورتم داشت ذوب میشد، به گمونم دچار شرم نیابتی شده بودم. من نه بلد بودم و نه خجالت اجازهی رها شدن از دست ادرار رو بهم میداد. با چه رویی باید مورد انجام قرارش میدادم؟ باید مینشستم یا میایستادم؟ پس از یکی دوتا کردن و تاس انداختن و سکه انداختن توی ذهنم، بنابر شنیدهها تصمیم گرفتم ایستاده باشم. شلوار و لباس زیر رو پایین کشیدم. آب دهنم رو قورت دادم، پناه بر خدا از شر این دنیای وارونده شده! دست راستم رو روی دست چپم گذاشتم و با شست راستم مضطربانه به پوست دست چپم چنگ زدم؛ پی در پی و وحشیانه. لعنت به تصمیمم، لعنت به پول کلیهم، لعنت به زنیکهی قاچاقچی، لعنت به چاقوش، لعنت به دریا، لعنت به ساحل، لعنت به مرتیکهی عفتگیر، لعنت به مرتیکهی سرگرد، لعنت به پلیس جوان پشت سیستمی، لعنت به مرتیکهی بازجو، لعنت به سرسرهی عمل، لعنت به مرتیکهی سلمونی و لعنت به این تغییر جنسیت و لعنت به همهی سربازهایی که تا حالا سر راهم قرار گرفته بودن. عاقبت بلافاصله پس از لعن و نفرین کردن، شروع به انجام مراحلی که یاد نداشتم کردم. طبق شنیدههام هدفگیری توی این کار مهم بود؛ اما خب انگار حین لعنت و نفرین فرستادن خیلی فشار به بدنم وارد شد و همین موجب شد هدف اشتباهاً «جهت بالا» باشه. و من بودم و مایع اسیدی و یددار و تیزبو که از روی موهای جلوی پیشونیم روی صورتم میچکید. درسته! از روی موهام میچکید و از روی پیشونیم، ابروهام، پلکهام، چشمهام، مژههام، گونههام، بینیم، لبهام و چونهم جاری میشد و قطرهقطره روی پیراهنم میریخت. و من حتی این رو هم تجربه کردم؛ صورت ادرار زده! خدایا با تموم توان و قوای وجودم ازت تشکر میکنم. و لطفاً مدال رو به جای من توی گردنهای اون تیم بدبختکُنت بنداز؛ چون اگه من روزی بخوام این رو انجام بدم، گردن تکتکشون رو میشکونم. و اشک ریختم، عق زدم، هق زدم و حین تمام این کارها با شیلنگ دستشویی دوش گرفتم. و اشک ریختم، عق زدم، هق زدم و حین تمام این کارها لباسهام رو با مایع دستشویی شستم. و اشک ریختم، عق زدم، هق زدم و حین تمام اینکارها لباسهای خیس رو تن کرده و از دستشویی خارج شدم. ویرایش شده 5 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 4 5 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 9 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 9 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت بیست و ششم یادش بخیر، قدیمها وقتی جوجه نوجوان بودم همیشه فکر میکردم به عنوان دانش آموز توی مدرسه مورد ظلم و ستم قرار گرفتم، اما خدا خیرشون بده اون زمان حداقل بین فیزیک و حسابان و شیمی دوتا زنگ تفریح میذاشتن، اینجا از این خبرها نبود. یا حتی وقتی جوجه جوانی دانشجو شدم، گاهی اوقات توی یه روز سهتا امتحان برامون برنامه ریزی میکردن، اما خدا خیرشون بده اون موقع حداقل بین سهتا آزمون چند ساعتی وقفه ایجاد میکردن، اینجا از این خبرها نبود. اینجا من از وقتی که چشم باز کرده بودم؛ شوک پشت شوک بود که به صدجا از بدنم فرو میرفت، توی زمین به هیچ عنوان اینجوری نبود. بیخیالِ نقدهام، با چشمهایی بی فروغ و لباسهایی که به جای چشمهام میگریستن از سرویس خارج شدم. و بعد از هر قدمم که زمین از اشک لباسهام خیس میشد! بغض توی گلوم مثل تیکه سنگهای ریز و درشت به نظر میرسید که روی هم انباشته شده بودن و نه اجازهی تنفس میدادن و نه اجازهی خرد شدن. این بغض شکستنی نبود، فقط به مرور زمان میشد فرسایشش داد. دو دستم رو مشت کردم، مچ دستهام رو به هم چسبوندم و جلوی سرباز گرفتم. بی تفاوت به نگاه ناباور و صورت پهن شده از بهتش، گردنم رو چرخوندم. و از گوشهی چشم به سرویس چشم دوختم. با دیدن تابلویی که روش «سرویسهای کثافتزایی» نوشته شده بود، انگار جریان از مغز تاریکم عبور کرد. و این اولین بار بود که توی این دنیا از ته دل میخندیدم و چشمهام برق میزد. به قدری قهقهه زدم که چشمهام اشک توی خودشون جوشوندن. سرویسهای کثافتزایی واقعاً بینظیر و شاهکار توی ذهنم به نظر میرسید. چون بر خلاف اسمش تمیز بود؛ به قدری که موزائیکهاش برق میزدن، انگار که در و دیوارش رو با لیس تمیز کرده باشن. و تنها کثافتی که اون لحظه اونجا حضور داشت من بودم با اون حادثهی یُدی. البته به عنوان ضمیمه، کرهی زمین هم سرویسهای بهداشتیش واقعا بهداشتی بودن، به ویژه بخش بانوانش. با زده شدن دستبند به خودم اومدم و گردنم رو سرجای اولش برگردوندم. - چرا لباسات خشکن؟ خشک؟ حتماً منظورش خیس بود. چهرهای اخمآلود به خودم گرفتم. چه دلیلی داشت به این سوالش، پاسخ زنندهم رو ارائه کنم؟ پس قضیه رو پیچ دادم. - برمیگردیم کلانتری؟ - نچ، میریم نارهِت. نِ، آ، رِ، هِ، تِ که بالعکسش تِ، هِ، رِ، آ، نِ میشد و به عبارتی؛ تهران! چی؟ تهران؟ ویرایش شده 5 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 7 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 10 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 10 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت بیست و هفتم علامت سوالی به بزرگی مجسمهی آزادی توی ذهنم ساخته شد. - چرا باید بریم اونجا؟ نگاه مبهوتش رو بهم دوخت. - چند دههای میشه که زندانای ناریا تعطیل شدن و ناریا در عوض اومده یکی از شهراشو تبدیل به زندان کرده؛ یعنی نارهِت الان یه زندانه. فقط یه زندان توی این کشور وجود داشت؟ اون هم نه یه زندان معمولی، بلکه زندانی به بزرگی یه شهر. اون هم نه یه شهر معمولی، بلکه شهری به بزرگی تهرانِ زمین. - هوا گرمه، با این لباسای خشکت گرما نمیخوری؟ با انزجار نگاهم رو ازش پس گرفتم. مرتیکهی وارونه با این ادبیات وارون زدهتر از خودش داشت روی مخم رژه میرفت. سرباز زمانی که دید اهمیتی به نگرانیش ندادم، با اکراه بازوم رو گرفت. هرچند کینهای بود، چون تقریباً چنگ زد یا میشه گفت نیشگون گرفت. زمین رو میپائیدم و قدم جای قدمهای سرباز میذاشتم. با توجه به فضای اطراف، داخل فرودگاه بودیم. و بالاخره به حضور سربازها و زندانیهای دیگه رسیدیم. همگی با چشمهایی ریز شده لباسهام رو برانداز میکردن، باید هم بهت میزدشون. آخه کدوم احمقی توی این هوای سرد خودش رو تبدیل به موش آب کشیده میکنه، جز من؟ زندانیها دستبند به دست، داخل سالن انتظار، روی صندلی نشسته بودن. به اجبار سرباز، سمت چپِ زندانیای که لباسش همرنگ من بود، نشستم. با اکراه کمی روی صندلی جابجا شد، انگار که مایل نبود خیس بشه. لب برچیده نگاهم رو از چهرهی خوش فَک و جذابش گرفتم. حیف که جوان رعنا و زیبایی بود وگرنه صورتش رو له میکردم. البته وعدههام باد هوا بودن وگرنه بیعفتگر رو تا قصد کشت کتک میزدم و حالا اون جای من نشسته بود. اما نمیشد بدون اعمال تلافی به سبک خودم به حرکت زشتش عقب نشینی کنم، پس تا جای ممکن زاویهی بین دو پام رو افزایش دادم تا پارچهی خیس شلوارم بهش نزدیکتر بشه. اون هم لنگهای بلندش رو به سمت راست خم کرد تا خدای نکرده شلوارش با زانوی خیسم کوچیکترین برخوردی نداشته باشه. لبخندی روی لبم نشوندم. حقا که هیچوقت قرار نبود بالغ بشم، حتی توی این وضعیت هم دلم تلافیهای بچگانه میخواست. لبخند از روی صورتم پرکشید. آهی از روی افسوس سر دادم و سپس چشمهام رو بستم. خدایا ببین به کجا رسیدم، کاش کمی دلت به حال من میسوخت، فقط یکم! هر چه بیشتر زمان سپری میشد، هوا سردتر میشد و من دست کمی از مجسمههای یخی نداشتم. با اون لباسهای خیسِ توی تنم هم به لرز افتاده بودم و دندونهام پی در پی به هم میخوردن. و کمکم آب بینیم هم رقیق شد و آبشار راه انداخت. برای زدودنش آستینم رو مدام روی سوراخهای بینیم میکشیدم و زیر لب فحش نثار این دنیا و تغییر جنسیت میکردم، چون وضعیت کثافت الانم زیر سر اینها بود. ویرایش شده 5 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 7 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 10 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 10 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت بیست و هشتم مثل گلهی گوسفندهایی که به صف و روی پاهای خودشون سوار نیسان میشن و مقصدِ کشتارگاه و قصابی رو به پیش میگیرن، ما هم به صف و روی پاهای خودمون از مراحل گذشتیم و سوار هواپیما شدیم. جز زندانی و سرباز چیزی به چشم نمیخورد. کل صندلیهای هواپیما توسط زندانیهایی با لباسهای زرد، سبز، آبی و بنفش و سربازهایی با لباسهای سیاه اشغال شده بودن. هم سمت راست و هم سمت چپِ هواپیما ردیفها سه صندلی داشتن. و من از بخت خوبم مثل همبرگرِ بینِ دوتا نون، روی صندلی وسط گرفتار بودم. سمت پنجره سربازی جدید نشسته بود و سمت راهرو، همون زندانی خوش فک. و هر حرکت کوچیک مساوی بود با برخورد غیر عمدی با یکی از این دو. و نکتهی غیرقابل تحمل بوی زنندهی عرقِ سرباز بود. عوضی فکر کنم یه سال لباسهاش رو نشسته بود چون بوی گندش با این دماغ و بویایی از کار افتادهم هم به مشامم میرسید. با لپهایی باد شده که از بابت زندانی کردن عقهام توی دهنم بود، خودم و گردنم رو به سمت مخالف سرباز مایل کردم. و این موجب شد که سرم روی شونهی خوش فک قرار بگیره. از گردنش رایحهی خوشبویی میاومد، جوری که عطرش لبخندی محو رو روی لبهام طرح زد. - چیکار میکنی؟ لحن یخناکش احتمال این رو میداد که صاحبش شخصی اتوکشیده و فوق خشکرفتار باشه. حینی که بینیم رو بالا میکشیدم با چشمهایی که از بوی عطر گردنش بیشتر از پیشتر سرمستِ خواب میشدن، زمزمه کردم. - سربازه بوی عرق میده ولی از تو بوی عطر میاد. چشمهام داشت بسته میشد که عوضی شونهش رو بالا داد. انقدر حرکتش شدت داشت که سرم پرتاب شد. مظلومانه و با ناراحتی لب برچیدم و دست به سینه شدم؛ این رفتار رسمش بود اون هم با یه آدم مریض الحال؟ عوضی ظالم! سرمای لعنتی این وسط قوز بالای قوز بود. و یه قوز بالاتر از اون آب بینیم بود که هر ثانیه به بیرون فواره میزد. با انجماد و فوران سرماخوردگی از بینیم درگیر بودم که با صدای خوش فک به خودم اومدم. - بگیر! نگاهم رو به دستهای بسته و منتظرش دوختم. توی یه دستش بستهی دستمال کاغذی جیبی و ماسک بود، توی دست دیگهش یه پتوی مسافرتی. و نگاهش که به روبرو بود و دستهاش که به سمت من بودن! ابروهام بالا پریدن. اتوکشیده، خشکرفتار، ظالم ولی مهربون؟ به نظر میرسید شخصیت دو قطبیای داشته باشه. برخلاف افکارم لبخندی زدم و محترمانه هر سه رو از دستش چنگ زدم. شخصیتش به خودش مرتبط بود و من فقط باید بابت لطفش تشکر میکردم. ویرایش شده 28 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 4 1 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 10 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 10 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت بیست و نهم - سپاس که به فکرم بودین! با حفظ حالت یخناکش پاسخش رو به روحیهم کوبید. - لباس خیس؛ احتمال هیپوترمی ۷۰ درصد. آب بینی؛ احتمال تشدید بیماری ۸۵ درصد. پتو؛ کاهش احتمال هیپوترمی تا ۳۰ درصد. دستمال کاغذی دعانویسی شده؛ کاهش انتشار ویروس تا ۲۰ درصد. ماسک دعا نویسی شده؛ کاهش انتشار ویروس تا ۷۰ درصد و.. لبهاش رو روی هم فشرد، گردنش رو به سمتم چرخوند و نگاه سرد و غیرقابل نفوذش رو بهم دوخت. و بالاخره تیر خلاصی از دهنش پرتاب شد. - و استفادهی هر سه به صورت همزمان؛ کاهش انتشار ویروس به من ۹۰ درصد. سپس بدون هیچ تغییری روی حالات صورتش، سر چرخوند. و من که با دهنی نیمه باز و چهرهای پهن شده از بهت، نگاهم روی نیمرخش قفل بود. و آب لعنتی بینیم که بی وقت تا بالای لبم پایین اومده بود. سریع با دستمال زدودمش و بلافاصله با ماسک بنفش رنگ، بینی و دهنم رو پوشوندم. - هیپوترمی چیه؟ پتوی بنفش رو روی خودم کشیدم و منتظر خیرهش شدم. چند ثانیهای گذشت تا بالاخره جوابم رو داد. - هیپوترمی کاهش دمای بدن به زیر ۳۵ درجهی سانتیگراده. علائم: لرز، گیجی، کندی و در مراحل پیشرفته و حاد به آغوش کشیدن من، سپس طرد شدن از سوی من و در نهایت به آغوش گرفتن سربازی که بوی عرق میده. و دوباره منِ بهت زده و پلک زدنهای از روی تعجبم با دهنی نیمه باز. احساسم به من میگفت من با این آدمیزاد آشنایی دیرینه دارم ولیکن به خاطر نمیآوردم که کجا دیدمش. چشمهام رو ریز کردم و حینی که پوست لب پایینیم رو میجوئیدم، موشکافانه به نیمرخ خوش زاویهی خوش فک، خیره نگریستم. نگاهم روی نقطهای از صورتش بود و حواسم توی ذهنم. پس از کمی تأمل عاقبت به یاد آوردم. اون شبیهِ هوش مصنوعی بود، چتجیبیتی و یا حتی دیپسیک! دقیقاً مثل اونها حرف میزد، جوری که انگار کرهی زمین از روی خوش فک اونها رو ساخته بود. این بشری که روبروی من نشسته بود، شبیه اشخاصی بود که من به جاشون دانشگاه میرفتم، چون عملاً تمام کارهای درسیم رو هوشهای مصنوعی انجام میدادن، نه من! زیر ماسک خندیدم؛ اون اتوکشیده، خشکرفتار، ظالم، مهربون و رباتِ هوشمند بود! چند دقیقه که گذشت سرم حسابی سنگینی میکرد و روی گردنم راست نمیایستاد. چشمهام هم دیگه تحمل باز موندن رو نداشتن، پس تصمیم گرفتم کمی چرت بزنم. و لحظهی آخرِ پیش از به خواب رفتنم، سرم روی شونهی خوش فک فرود اومد. ویرایش شده 5 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 4 1 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 13 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت سیام با حس اینکه قلبم از توی قفسهی سینهم به گلوم کوچ کرده، هراسان چشمهام رو گشودم. حس میکردم بدنم داره از خودم خارج میشه. بعد از چند لحظه متوجه شدم هواپیما در حال فروده. گردنم به قدری خشک شده بود که نمیتونستم تکونش بدم؛ دقیقاً مثل یه تیکه چوب بی جان. - آی گردنم! وای! چشمهام رو توی حدقه چرخوندم و یکآن با نگاه غیرقابل نفوذ خوش فک چشم تو چشم شدم. نگاهم توی نگاه پر از دشنامش قفل بود و سرم روی شونهی پهنش قرار داشت. حالا فهمیدم چرا نگاهش پر از فحشه! لب گزیدم و تلاش بر بالا بردن سرم کردم، ولیکن نشد؛ گردنم خشک بود و تلاش بی فایده. احتمالاً چند ساعت توی اون حالت لعنتی مونده بود. آب دهنم رو قورت داده و دستهای بستهم رو به سمت سرم بردم. از موهای کوتاه شدهم گرفتم و گردنم رو راست کردم. صدای فریادِ خفه شده توی گلوم آزاد شد. بیصدا عربده میزدم و تلاش بر این داشتم گردن خشک و خفتهم رو با ماساژ بیدار کنم، اما با دستهای بستهم چنین چیزی ممکن نبود. پس اجازه دادم گلوم بی صدا به فریاد زدنش ادامه بده و چشمهام بگرین. گردنم روی شونهی سمتِ چپم سقوط کرده بود و من که از درد مدام دولا و راست میشدم! توی درد غرق بودم که ناگهان دستهایی گرم روی گردنم نشستن. و دستهایی فروتن که گردنم رو به باد ماساژ گرفتن! اشکهام بند اومدن و بغضی از مهربانی ناجی توی گلوم ریشه زد. و مسیر دستها که به خوش فک ختم میشد. باورم نمیشد که اون در حال کمک رسانی دوباره به من باشه. تا اینجا شخصیتش مخالف حالات صورتش به نظر میرسید. با اینکه توی چشمهاش مهری نداشت اما یقیناً وجودش پر از مهربونی بود. لبخندی دردناک روی صورتم شکل گرفت؛ اون، خوش فک، واقعاً آدم خوش قلبی بود. تا وقتی که هواپیما کاملاً از حرکت بی حرکت شد گردنم رو ماساژ داد. و دردی که کاملاً از بین رفت! حینی که کمربند دورم رو باز میکردم، گردنم رو یکبار به سمت شونهی راستم و یکبار به سمت شونهی چپم مایل کردم. و صدای تقِ شکستنِ دردِ استخونهای گردنم که روحم رو پرانرژی کرد. خوش فک ایستاد تا مثل بقیه از هواپیما خارج شه. گوشهی پیراهنش رو گرفتم تا بایسته. متوقف شد و به سمتم چرخید. از پایین هم خوش چهره بود. ماسکم رو پایین کشیدم و لبخندی روی لبهام نشوندم. - میدونم که اگه سپاسگذار باشم ممکنه با درصد بازی بخوای خودت رو دلیل قرار بدی ولی خب سپاس! گوشهی چپِ لبش کمی بالا رفت؛ شبیه لبخند بود، لبخندی با وضوح ۱۰ درصدی. - دستت بشکنهای نیازی نیست، اولین باره که منطقم از حسم شکست خورد و به کسی کمک کردم. از داخلِ گلوی پر بغضم، قهقههی بیصدام خودش رو به بیرون شلیک کرد. شنیدنِ تشکرِ وارونه از دهن مردی مثل اون، حقیقتاً خیلی بامزه بود. ویرایش شده 28 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 3 2 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 13 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت سی و یکم و در آخر همگی مثل گوسفندهایی که با بازیگوشی از نیسان پیاده میشن و مسیرِ کشتارگاه رو به پیش میگیرن، از فرودگاه خارج شدیم و پیاده توی مسیرِ زندان، به حرکت افتادیم. و گویی نزدیک بود که داشتیم بدون هیچ وسیلهی نقلیهای قدم برمیداشتیم. و باز هم احساس یه همبرگر رو داشتم که بین دو تا نون گرفتار شده؛ البته همهی زندانیها مثل من توی یه صف بودن و از هر دو طرف سربازی محاصرهشون کرده بود. و من آخرین نفر بودم و نفر جلوییِ من خوش فک بود. انقدر قدِ بلندی داشت که به جلو هیچگونه دیدی نداشتم. قدم به زور تا مابین دو کتفش میرسید و کمر پهنش تنها منظرهی قابل دید برای چشمهای من بود. بالاخره به ساختمانی رسیدیم؛ دیوارهایی نیمه بلند و قرمزی داشت. با رسیدن ما، درهای سیاه رنگش گشوده شدن و همگی به ترتیب پا توی زندان گذاشتن. اما من و دو سربازِ محافظم ایستاده بودیم، که قطع به یقین اون دو منتظرم بودن و تنها فرد متوقف شده من بودم. من بودم که با دهنی نیمه باز به تابلوهای مشکی متصل شده روی سر در زندان، زل زده بودم. «تنها زندانِ مرکزی ناریا؛ نارهت» که این چندان غیرقابل هضم به نظر نمیرسید. چیزی که قابل هضم نبود تابلوی شعاریِ «شهروندان نیمز باید گرگ باشند؛ چرا که برهها دریده میشوند. زندان نارهِت مکانی برای اصلاح برهها و پرورش گرگ!» بود. اطلاعی از اینکه چند دقیقه محوِ شعار روی سر درِ زندان داشتهم ندارم، اما در آخر وقتی پاهام از روی زمین فاصله گرفتن و جسمم غیر عمداً و توسطِ غیر خودم به حرکت افتاد، به خودم اومدم. در سکوت، سربازها از دو بازوهام گرفته بودنم و من رو با خودشون میبردن. عاقبت وارد زندان شدیم و حینی که من در تلاش برای هضم شعارِ دیده شده داشتم، مرحله به مرحله به زندانی تلقی شدن، نزدیک و نزدیکتر میشدم. ابتدا پس از باز کردن دستبند، داخل اتاقکی وادار به عریان شدنم کردن و سپس بعد از بازرسی بدنی کوفتی که موجب آب شدن چند کیلو از گوشتهای نداشتهی بدنم شد، بقچهی جدیدی توی بغلم انداختن. بقچهای متشکل از لباس؛ لباس زیر و فرم بنفش رنگی که تفاوتش با قبلی شمارهی زندانی بود که روی سینهی چپم هک شده بود. عدد نحس ۲۶ به تنهایی هم میتونست زندگی من رو به سایش بکشونه، اما عوضی از جفتِ دوقلوش نیز دعوت کرده بود تا باهم این بلا رو سرِ منِ بخت برگشته بیارن. و عدد ۶۲۲۶ روی پیراهنم با تموم وجودش پوزخندی روی تنِ رقمیِ خودش نشونده بود و حرصم میداد. حینی که بخشِ عدد دار پیراهنم رو چنگ زده بودم و بین دستهام پوزخندش رو خفه میکردم، چمدون بنفش رنگی که حاوی نمیدونمها بود رو به دست گرفتم. با چشمهایی ریز شده، موشکافانه به چمدون مینگریستم تا درونش رو کشف کنم، ولی غیرممکن بود و قطعاً دیوانه شده بودم. گرفتار چنین درگیریهای ذهنیای بودم که یک آن با دردی که توی گردنم پیچید روی زمین سقوط کردم. و چشمهام که بسته شدن و درودی برای بیهوشی فرستادن! ویرایش شده 5 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 6 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 13 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت سی و دوم با احساس درد شدیدی که مدام از توی گردنم به سرم و شونههام منتقل میشد و بازمیگشت، توی جام نشستم. گردنم تیر میکشید. دست چپم رو روی گردنم گذاشتم و حینی که ماساژش میدادم، پلک از روی پلک برداشتم. هر چی تاری دیدم از بین میرفت، اطراف واضحتر میشد. و دو جفت چشم توی قابهای پیر و جوان که منتظر به من زل زده بودن. آب دهنم رو قورت دادم و کمی ازشون فاصله گرفتم. - چه بد که بعد یه ژَب کامل بالآخره مرده! به شخصی که این حرف رو زده بود خیره شدم. صاحب جفت چشمهای جوان بود؛ پسرهی عوضی با اون لحن حرف زدنش که شبیه احمقها بود داشت راجع به مرگم اظهار نظر میکرد. البته شاید هم ادبیات وارونی بود، که در هر صورت مهم نیست. اخم آلود خودم رو روی زمین تختهای و قهوهی رنگ کشیدم تا عاقبت به گوشهی دیوار رسیدم. توی بخش سه گوش دیوار جا گرفتم و با حفظ اخم توی صورتم، دستهام رو دور زانوهام حلقه کردم. زندانیها هم که دیدن اهمیتی به هیچکدوم ندادم، هر کدوم پی کار خودشون رو گرفتن و متفرق شدن. با اخم و دزدکی مشغول به کنکاش اطراف شدم. توی چرخش دوم مردمکهای چشمهام روی شخصی آشنا قفل شد. خوش فک؟ اون هم سلولی من بود؟ پناه بر سرنوشت! البته سرنوشت نه؛ بلکه بازی سیاه روزگارِ زندگی من! گره اخمهام باز شدن. خوش فک با تای ابرویی بالا رفته نگاهم میکرد. هنوز هم چشمهاش غیرقابل نفوذ و پر از هیچی بودن. یعنی بقیهی افراد اینجا هم میتونستن مثل اون قلبی سرشار از مهر داشته باشن؟ آیا اونها هم مثل من قربانی بودن؟ که حضور من در این سلول این رو ثابت میکرد، اونها هم قربانی بودن! اما اعتماد کردن به این زودی جایز نبود. در عرض یه دقیقه به اون قاچاقچی اعتماد کردم و در عرض سی ثانیه با چاقوش من رو روانهی این وارونهآباد کرد، پس باید با عجولیت میجنگیدم. یک آن هر دوئه اونها جلوم نشستن. خوش فک هم بعد از خطاب شدنش توسط پیرمرد به اونها پیوست. همه روی چهرههاشون لبخندی به پهنای صورتهاشون بود، جز خوش فک که خنثی نگاهم میکرد. آب دهنم رو قورت دادم. پیرمرد که شبیه افراد عرفانی بود، لب از روی لب برداشت. - من چاکرا هستم. ناراحتم که حالت بده الان و اینو بدون نفرین من همیشه پشت تو هم خواهد بود. چشمهام دیگه گنجایش اون همه کلمهی متضاد با لحن و لبخند مهربونشون رو نداشت. اما پسر جوان که حالا چهرهش از همگی معصومتر به نظر میرسید لب از روی لب برداشت. - قصدم دوزتی نیزت و میخوام دژمنت باژم. عم لقبم.. هم.. لُپلُپه. ویرایش شده 28 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 4 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 13 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت سی و سوم دیگه از مرز تعجب به مرز سکته تغییر موضع داده بودم. با صورتی که از بهت مثل سفره پهن شده بود، به دستِ منتظر لُپلُپ نگریستم. قصدش دست دادن بود؟ دست راستم رو به سمت دستش بردم و نوک انگشتهاش رو به آرومی فشردم. نمیدونم چرا دلم نمیخواست معصومیت چهرهش رو ضایع کنم. اون هم کودکانه خندید و دستش رو عقب کشید. ناخودآگاه لبخندی روی لبم نقش بست. با اینکه دریغ از یه کلمه که از جملاتشون متوجه شده باشم، اما توی چشمهاشون چیز بدی به دیده نمیرسید. - احتمال زنده شدنت با توجه به ضربهای که خوردی ۵۹ درصد بود ولی تو با ۴۱ درصد بهش غلبه کردی و مردی. و با توجه به شخصیتم لقبم درصد هستش. با شنیدن صدا و معارفهی خوش فک، سرم به سمتش چرخیده بود و حالا داشتم بیصدا قهقهه میزدم. نگاهم به چشمهای منتظرشون افتاد، خنده رو کافی دونستم. روی چهار زانو نشستم و حینی که لبخندی روی صورتم نقش میزدم لب از روی لب برداشتم. - من هم از دیدنتون خوشحالم. یکآن چهرهی همگی به جز درصد توی هم رفت. حرف اشتباهی زده بودم؟ وای نه، ادبیات اینجا وارونه بود! و آسمانِ چشمهاشون، که غم توی هرکدوم به پرواز در اومده بود. باید این وضعیت رو جمع میکردم چون در غیر این صورت زندگی ۲ سالهم به سایش میرفت. - م.. من بیماری روانی دارم. همه چی برام وارونهس. پس از دستم نارا... یعنی خوشحال نشید. و لپلپ که در کسری از ثانیه دوباره لبخندی روی چهرهی معصومش طرح زد. - یعنی باید وارونک صدات کنیم؟ به زور لبخندی دست و پا شکسته به چهره زدم و صورتم رو به نشونهی تأیید تکون دادم. با لبخند از من فاصله گرفتن و هرکدوم پی کار خودشون برگشتن. تنها کسی که در حضورم نشسته بود خوش فک بود یا همون به قول خودش درصد! دست به سینه و با ابروهایی توی هم پیچیده موشکافانه بررسیم میکرد. تای ابروش رو بالا داد. - تو واقعا بیماری روانی داری؟ سرم رو به نشونهی تأیید به سمت بالا و پایین هدایت کردم. ناگهان روی زمینِ چوبی خودش رو سر داد و فاصله بینمون رو از بین برد. کمرش رو خم کرد و صورتش رو روبروی قفسهی سینهم گرفت. و من که حینی کشیدم و سرم رو عقب بردم. قلبم به قدری تند میزد که قفسهی سینهی خائنم احتمالاً این رو نشون درصد میداد. با نفسهایی حبس شده، بهش زل زده بودم. اون عوضی هم، حینی که دستش روی چونهی خوش تراشش میکشید، داشت به عدد روی پیراهنم نگاه میکرد. - ۶۲ هُم.. ۲۶ هُم.. آهان! میشه گفت این اعداد وارونه دارن بیماری روانی تو رو نشون میدن. خندهم گرفت اما شرم و عصبانیت کف گرگیای روی پیشونیش خوابوند. درصد که احتمال این حرکت رو از جانب من محال میدونست، به علت زوری که برای هل دادنش خرج کرده بودم، پخش زمین شد. ویرایش شده 5 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 5 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 13 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت سی و چهارم سه روز از ورودم به سلول گذشته بود. سلولی که اتاقش مربعی و بزرگ بود و زمینی چوبی و دیوارهایی به رنگ سبز داشت. البته به عنوان ضمیمه؛ دیوارها سبز خالص نبودن و روی هر دیوار چندین گرگ وجود داشت که هر کدوم با وحشیگری به نحوی یه گوسفند بیچاره رو دریده بودن. و خونریزی گوسفندها که توی هنرِ هنرمند به چشم میخورد هربار من رو از ترس میلرزوند. قطع به یقین داستان این دکوراسیون و این طراحیهای روی دیوار به شعارِ سر درِ زندان ربط صد درصدی داشت. توی این سه روز نحس حتی یکبار هم دستشویی نرفته بودم. حتی از اسم سرویس بهداشتی هم میترسیدم چه رسد به اقدام برای دیدن دوبارهش. مردم از ارتفاع و اقیانوس و نمیدونم از تاریکی هراس داشتن و من از دستشویی و دستشویی کردن. حتی توی تروما داشتن و فوبیا هم خدا و تیم بدبختکُنش بهم رحم نکرده بودن. جوری قضیهی اون لحظهی کذایی توی فرودگاه، توی سرویس بهداشتی روی روحیهم تأثیر منفی گذاشته بود که توی این سه روز، در کل سه جرعه آب نوشیده و ۹ دونه لوبیا خورده بودم. توی این سه روز پس از لحظهی معارفه با هیچکس حرفی نزده بودم، چون میدونستم هنوز هم با ادبیات وارونهی این کرهی لعنتی کنار نیومدهم. و میدونستم جمله سازیهام با زبان زمینی، به دشمن تراشی ختم میشه. حتی نمیتونستم برای مشکلم از کسی درخواست کمک کنم، چون جنسیتم لو میرفت و اعدام میشدم. و حالا پشت به همه، توی جای همیشگیم، مقابل سه گوشهی دیوار نشسته بودم و دست راستم رو لرزون روی دست چپم نشونه گرفته بودم. و دست راستی که چاقویی تیز و برندهای رو لای انگشتهاش فشرده بود! و بله قصدم خودکشی بود! چون دیگه تحمل گرسنگی و تشنگی رو نداشتم. چون الان روده و مثانهم دیگه کِشِش و گنجایش نگه داشتن مایعات و جامدات دفعی رو نداشتن. چون رژیم گرفتن که برای دوری از دستشویی رفتن بود هم با شکست مواجه شده بود، حتی با اینکه فقط و فقط ۳ جرعه آب و ۹ دونه لوبیا خورده بودم! بغضم شکست و قطرات اشکِ چشمهام روی دست چپم فرود اومدن. من فقط دو گزینه داشتم؛ یا رفتن به دستشویی یا مردن. دستشویی رفتن حقیرانه بود و مردن برای دستشویی نرفتن حقیرانهتر. اشک میریختم و بی صدا عربده میزدم. با عزمی جزم شده و جزمی عزم شده، بالاخره جرعتم رو به خرج دادم. اما درست لحظهای که چاقو رو روی دستم میفشردم صدای خمیازهای کشیده و بلند توی مغزم پیچید. سرم رو چرخوندم و اطراف رو بررسی کردم اما هیچ شخصی کنارم نبود. شاید لحظات آخری دیوانه هم شده بودم و توهم هم میزدم. ـ «داری چیکار میکنی؟» اشکهام بند اومدن و نفسهام توی سینه حبس شدن. صدای من بود؛ صدایِ سابقِ من! صدای من بود؛ صدای دخترانهی من! صدای من بود؛ داشت بین دو نمیکرههای مغزم پژواک میشد! با بهت زمزمه کردم. - ت.. ت.. ت.. تو کی هستی؟ صدای جیغش گوشهام رو خراشید. - «من عقلتم احمق!» ویرایش شده 28 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 2 4 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 14 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت سی و پنجم به سکسکه افتاده بودم. و لبهایی که بدون اجازهی منِ صاحبنظر، بهت زده زمزمه کردن. - هع.. نمیفهمم.. هع.. چی میگی! و به گفتهی خودش، عقل، که دوباره با صدای عزیزِ سابقم لحن جیغناکش رو به کار برد. - «اگه میفهمیدی که من بودی زنیکهی مرتیکه شدهی احمق.» زنیکهی مرتیکه شدهی احمق؟ اون واقعاً عقل بود؟ اگه عقل بود پس چرا انقدر فحاشی میکرد؟ اکه عقل بود پس چرا انقدر خشمگین بود؟ بی ادب عوضی به من انگ احمق بودن زد. - «اگه خارج از زندان بودی فردوسی میشدم.. ولی زنیکه داخلِ زندانی و صادق هدایتم.» روی پیشونیم اخم طرح زدم. بیتوجه به حاضر جوابیش سکسکهکنان گفتم: - تا الان کدوم دَرَکی هع.. سیر میکردی، برگرد همون جا! هع ری! و صدای خندهی جیغناکش که پر از خشم بود. آخ که با صدای سابق قشنگم داشت گوشهام رو میخراشید عوضی! - «آخه زنیکهی مرتیکه شدهی احمق تو اگه از من استفاده میکردی که انقد گرد و خاک نمیگرفتم، هرچی خودمو میتکونم بازم پر از خاکم. اصن خودت بگو توی ۲۱ سال زندگیت شد یبار از منِ عقل استفاده کنی؟» چشمهام رو توی کاسه به سمت بالا بردم و حینی که لب زیرینم رو میگزیدم، به فکر فرو رفتم. حقیقتاً حق با اون بود، وگرنه الان توی این نقطه قرار نداشتم. اما باز هم حق نداشت به من توهین کنه، حالا میخواست عقل باشه یا قلب! - «بیا تحویل بگیر! خودتم میدونی بین فکر کردن و تصمیم گرفتنت فقط ۳۰ ثانیه توقفه.» یکآن خیمازهای طولانی کشید و خسته ادامه داد. - «اه، این مغزت منو عاصی کرده میگه معده و روده رو داری آزار میدی. اصلاً این چاقو چیه تو دستت؟» آب دهنم رو قورت دادم. اون، به گفتهی خودش عقل اما از نظر من صدای فحاش مغزم، توی ذهنم شخصیتِ ترسناکی به نظر میاومد؛ اما من همچنان مصمم و بی صدا لب زدم. - هع.. میخوام بمیرم! و دوباره صدای جیغش که بین نیمکرههای مغزم پژواک شد. از تیزی صدا چشمهام رو بستم و پلکهام رو محکم به هم فشردم. - «چرا میخوای بمیری؟ چون یه بار رو صورتت جیش کردی؟» بین بغض و سکسکه خندهم گرفت. وای که چقدر حقیرانه بود. خودم رو کنترل کرده و به جای قهقهه آهی کشیدم. عوضی داشت با صدای سابقم پا روی آبروی من، اون هم بینِ اعضای بدنم میذاشت. - «اصلا بر فرض مثال خودکشی کردی و مردی، بگو خب!» با چشمهایی ریز شده به دیوار خیره شدم. - هع.. خب؟ - «خب زنیکهی مرتیکه شدهی احمق! اگه روی اعلامیهت نوشتن مرگ بر اثر خودکشی و علتشو هم ضمیمه کردن چی؟» بلند و بالا حینی کشیدم. و از ترس و تصور اون لحظه سکسکهم بند اومد. - «پاشو دختر خوب، پاشو برو دستشویی بعدشم بشین غذاتو بخور. تو که منو بیدار نکردی، تهش خودم بیدار شدم اومدم به دادت برسم.» دست به سینه نشستم و مثل کودکی خردسال با لجبازی لب برچیدم. و صورتم رو از چهرهی ساختهی ذهنم از عقل، که مقابلم نشسته بود دزدیدم. - نوموخام! میخوام بمیرم! به تو هم ربطی نداره اصن! - «ببین ۲۱ سال نخوابیدم تو این کلهی گنجیشکی تو که تهش بخاطر دسشویی بمیرم، پامیشی یا تو بدنت علیهت شورش کنم؟» چاقویی که روی زمین افتاده بود رو برداشتم. - نوچ! جیغناک خشمش رو غرید. - « پامیشی یا یکار کنم چشات بیفتن تو کاسهی دستات؟» - ناع! ویرایش شده 28 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 2 4 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 14 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت سی و ششم عقل نفس عمیقی کشید و زیر لب فحشی نثارم کرد. کمکم داشت خندهم میگرفت چرا که از بحث و جدلِ پیش از مرگم با عقل، داشتم نهایت لذت رو میبردم. - « اگه بهت بگم قراره چیکارا برای نجاتت بکنم، حرفمو گوش میدی؟» ناخودآگاه پوزخندی، گوشهی چپِ لبهام رو به گونهم منگنه زد. - مامانمم مثل تو با لحن مهربون گولم میزد ولی وقتی حرفشو گوش میکردم کتک میخوردم. صدای خندهی ملیح و محو صدایِ عقل توی کاسهی سرم پیچید. - «نه واقعاً میخوام کمکت کنم این دنیا رو بشناسی تا بتونی راه برگشتو پیدا کنی.» تای ابروی راستم بالا پرید. برگشت؟ یعنی ممکن بود این خواب لعنتی تموم بشه؟ - چجوری؟ - «عرضم به حضورت که ابتدا به عنوان مترجم دست به کار میشم تا بتونی با بقیه ارتباط بگیری. و به بعدش رو اوممم.. بعدش بعد از شناخت این وارونهآباد ممکن میشه. لبخند ملیح و پلک زدن عشوهای.» - اگه از امتحانم بگذری لطف میکنم اجازه میدم کمکم کنی! صدای «چ» گفتن پر از بهت و کشیدهش رو شنیدم. - «تا دو دیقهی پیش از نینی بودن فقط پستونکت کم بود... اع میگم مایبیبی هم خوبهها! میخوای خودتو پوشک کنی تا دستشویی نری؟» حینی که از روی حرص لبهام رو مثل ماهی باز و بسته میکردم، چاقو رو از روی زمین چنگ زدم. و دوباره صدای جیغناکش که کلِ فضای داخلی سرم رو خراشید. - «خیلی خب احمق سلاحتو بزار زمین!» لبخندی کج و پیروزمندانه روی لبهام نشست. گویی ناجی از غیب رسیده بود و حتی شیوهی رام کردنش رو هم بلد بودم. حالا من نوکر عقل بودم یا عقل نوکر من؟ و دوباره صدای جیغناکش! - «من ابداً نوکرت نمیشم. اصلاً بیا برای ارتباط و یاری قرارداد ببندیم.» دستی به چونهم کشیدم. توافق؟ شاید میتونست بینمون برقرار شه. - بسیار خب! بند یک: هیچکس نوکر دیگری نیست. و صدای عقل که اینبار رضایت درونش موج میزد. - «خب همین بند کافیه! اما خب شرطم برای آزموده شدنم رفتنت به دستشوییه؛ چون مثانهت هر لحظه داره لبریز و لبریزتر میشه.» ویرایش شده 5 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 2 4 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 14 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت سی و هفتم تا اون لحظه به دنیای وارون و آدمهای وارون زدهی سلول پشت کرده بودم. اما انگار و بالاخره با حضور عقل، شاید داشتم عاقل میشدم. - «قبول کن بدون من چیزی کم بود.» - بند دو: وقتی دارم مونولوگ میگم سکوت کن. صدای عقل قطع شد، هرچند قلبم با اون حرفم رنجید. چارهی دیگهای نداشتم، من باید مونولوگ میگفتم تا مغزم فرمان به انجام میداد. و بعد از سه روز که بالاخره تخمِ تنهایی رو شکستم و بیرون جهیدم. توی جام چرخیدم و به سلول و هم سلولیها خیره شدم. هر سه توی یه صف نشسته و با نگرانی زلِ نگاهشون رو به من دوخته بودن. - «فکر کنم فکر میکنن دیوونهای.» حق با عقل بود. قطع به یقین سخن گفتنم رو با خودم شنیده بودن، در غیر این صورت این واکنش از سوی هر سه نفرشون غیرطبیعی به نظر میرسید. - «به جای این خزعبلات ذهنی برو دسشویی اه، روده خودشو کشت!» آب دهنم رو قورت دادم و با قدمهایی لرزون به سمتِ اتاقک سرویسهای بهداشتی رفتم. و توقفهای چند لحظهایم پس از هر گام ظرفیتِ عقل رو به چالش میکشید. به قدری که لهجهش از فارسی روان به ترکی غلیظ رسیده بود. - «د برو دیجه، بابا برو دیجه، ریخت!» و من که پشتِ در دستشویی منجمد شده بودم و به هرچیزی فکر میکردم جز وارد شدن. - عقل! میگم من به پیشنهادت فکر کردم به نظرم پوشک خیلی ایدهی بدی هم به نظ... با صدای عربدهی عقل توی ذهنم، جملهم به پایان نرسید. بلافاصله با حالت دستوری غرید. - «ساناز! تو الان تو یه قدمی پیروزی هستی، میخوای جا بزنی؟ برو و جیش کن.» حقا که عقل بود، چیزی از احساس سرش نمیشد. درسته، من توی یه قدمی پیروزی بودم، ولی در مقابل چی؟ دستشویی؟ باید از خجالت میمردم اما چنین جملهای نمیشنیدم. باید به این وضعیت لعنتی پایان میدادم. پس دستهام رو مشت کرده و مصمم در رو گشودم. با دیدن شیلنگ اخمهام توی هم رفت. سینه ستبر کرده و وارد شدم. سپس در رو پشت سرم بستم. من میتونستم. من با همه چیزِ این دنیا کنار نیامده بودم که دستشویی به من پیروز شه. اون لحظات توی سرویس سختترین لحظاتِ زندگیِ بعد از بهوش اومدنم بود. ولی من بالاخره انجامش داده بودم؛ هرچند با هایهای گریه و عربدههای بی صدا. اما بالاخره انجامش داده بودم! - «نچ نچ نچ! ببین چه بلایی صورتش آورده، انقدر غذا نخوردی لبات سفید و پوستپوست شدن.» انگار حواسِ عقل به منِ داخل آینه جمع شده بود. پس من هم حینی که دستهام رو میشستم توی آینه به چشمهای گود افتادهم زل زدم که ای کاش نمیزدم! چرا که توی آینه موجودی زشت و کریح به من زل بود. درسته، اون یه سوسک قهوهای مایل به سیاه بود که پشت سرم، روی دیوار ایستاده بود. شیر آب رو بستم و دستهام رو شسته یا نشسته با لباسم خشک کردم. سپس بعد از انجام این مراحل جیغکشان از دستشویی خارج شدم. - «چی شد؟ چرا جیغ میزنی؟» ویرایش شده 5 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 2 4 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 15 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت سی و هشتم اما من از ترس زبونم بند اومده بود. چاکرا با چشمهایی نگران به سمتم دوئید. - چی شده مادر؟ پشت سرش سنگر گرفتم و لرزون و تیکهتیکه ابراز اتفاق کردم. - حَ.. حَ حشره! سو.. سو.. سوسک! چاکرا متعجب واکنش نشان داد. - حشره؟ منظورت پروانهی سفید داخل سرویسه؟ با خارج شدن این جمله از دهنش خودم رو با نومیدی روی زمین پرتاب کردم. از درون داشتم زار میزدم، زار. آخه کجای اون کریح الجسم پروانه بود؟ کجاش سفید بود؟ - «عالیه! عالی! سوسک سیاه اینجا پروانهی سفید نامیده میشه! ساناز خدا لعنتت کنه که از دنیای موازیم شانس نیوردی، هاهاهاها!» دستم رو با با بی حالی بالا آوردم تا روی سرم بکوبم و صدای خندهی زنیکه، عقل رو خفه کنم، اما تهش که چی؟ خودم دردم نمیگرفت؟ و بالاخره صدای لپلپ خندهی عقل خائن رو قطع کرد. - وارونک حالت بده؟ لحن معصومش پر از نگرانی بود. توی جام نشستم و نگاه دردناکم رو بهش دوختم. روی زانوهاش خم شده و حینی که طره موی فرِ سرش رو دور انگشتش میپیچید، خیرهم بود. لب برچیدم و سرم رو تکون دادم. - اون پروانه رو من گذاژتم اونجا، ولی بَرِژ میدارم. -« خدایا چقدر این پسره گوگولی و معصوم و ناز نازیه» حق با مغز بود. لپلپ جوانی لاغر بود، قدی متوسط داشت و از چشمهای درشت و معصومش، مظلومیت میریخت. لبخندی زدم. - «کاندید شمارهی اول برای یادگیری زبان نیمز لپلپه و کاندید بعدی درصد. چون چاکرا مسنه باعث بی احترامی میشه.» سری به نشونهی تأیید تکون دادم و طی حرکتی سریع و السیر، دست لپلپ رو گرفتم. و از تمام قوام استفاده کردم تا لپلپ رو تا جایی که درصد نشسته بود، روی زمین سر بدم. - چیکار میکنی وارونک؟ صدای لپلپ بود که من رو مخاطب قرار میداد. - یه نمایشه، تو هم یکی از بازیگرای اصلیای. بالاخره نزد درصد رسیدیم. لپلپ رو وادار کردم مثل درصد چهار دست و پا و صاف بشینه. - خب این نمایش به من زبان وارونه رو، یعنی زبان نیمز رو یاد میده. درصد دست به سینه نشسته بود. - طبق آمار تو سه شبِ پیش ضربهای روی پیشونی من نشوندی و از اون بابت احتمال اینکه من الان توی این نمایش بازی کنم فقط و فقط ۱ درصده! توی لحنش رگههایی از دلخوری دیده میشد. - «ساناز نیومده چیکار کردی با این جوون رعنا و جذاب؟ کاش خارج از زندان میدیدمش و یه دل نه صد دل عاشقش میشدم.» بی توجه به خزعبلات عقل توجهم رو به درصد دوختم؛ البته حقیقت رو میگفت، درصد قابلیت عشق ورزیدن رو داشت. گذشته از اون موارد، مگه من مقصر بودم؟ اون پا توی حریم شخصی من گذاشته بود، نه من. باید به نحوی آگاهش میکردم که مقصرِ کار اون لحظهم شخصی جز خودش نبوده. روی زمین مقابلش نشستم. طی حرکتی خودم رو روی زمین سر دادم و فاصلهی بینمون رو از بین بردم. به سمتش خم شدم و برای اینکه هم قدش بشم، یقهش رو گرفتم. خودم رو بالا کشیدم و صورتم رو مقابل صورتش گرفتم. چشمهام رو ریز کرده و توی نگاه شوک زدهش خیره شدم. و مردمکهای چشمهاش که میلرزیدن. -«ساناز! نکن! فاصله بگیر! قلبت داره تند میزنه!» اما جیغجیغ عقل هم جلودارم نبود. ویرایش شده 28 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 4 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 15 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت سی و نهم و بالاخره صورتِ غیرِ خنثای درصد مشاهده شد؛ ابروهاش رو به هم گره زد و شوکناک جویای علت شد. - چیکار میکنی؟ نفس عمیقی کشیدم تا قلبِ خائن رو آروم کنم. حینی که نگاهم روی مردمکهای لرزونش محفوظ بود، زمزمه کردم. - اون لحظه تو از مرزا عبور کردی و پا توی حریم شخصی من گذاشتی. حتم دارم الانم مثل اون لحظهی من دلت میخواد اونجوری واکنش نشون بدی! برخلاف تصورم، لبخندی روی نیمهی راست صورتش نشست؛ لبخندی که وضوحش تنها ۱۵ درصد بود. دستهاش رو بالا آورد و انگشتهاش رو دور مچهام حلقه زد. سپس با آرامش دستهام رو به رها کردن یقهش دعوت کرد. و پس از اون از شونههام گرفت و من رو روی زمین نشوند. و در طول همهی اون لحظات قلبِ من توی گلوم نبض میزد. - «از روی استرس و اضطراب بود عزیزم!» لحن عقل گول زننده بود، انگار میخواست من رو گمراه کنه. - «نه! وقتی میگم از استرسه بگو چشم!» اما از نظر من هیچ هم از روی اضطراب هم نبود. خب درصد بسیار شبیه به شخصی بود که همیشه توی تصوراتم باهاش زندگی میکردم. صدای عقل به افکارم قیچی زد. - «یکم پیش بدنتو توی دستشویی ندیدی؟ ساناز تو در حال حاضر پسری و اون هم پسره. غیرممکنه! و احتمال اینکه واقعا پسر باشه ۵۰ درصده.» من دختری توی جسم پسرانه اسیر بودم و احتمال اینکه اون دختری در کالبد پسرانه باشه هم، ۵۰ درصد بود؟ با خوردن سلقمه از سوی لپلپ به خودم اومدم. - وارونک درصد با توئه ها! لبهام رو روی هم فشردم و بغ کرده به درصد گوش سپردم. - خب طبق آمار تو به ۷۰ درصد از زبان نیمز ناآشنایی و من و لپلپ توی نمایش شرکت میکنیم تا بتونی با ما ارتباط بگیری. اما احتمال پیروزی ۹۰ درصده که در اون صورت من روش جدید و فشردهتری رو برات ارائه میکنم. صدای متفکر عقل بلافاصله بعد از اتمام جملهی درصد به گوشم رسید. - «ساناز تنها کسی که میتونه کمک کنه تا این دنیا رو بشناسی درصده، اون مغز قابل ستایشی داره.» روی زمین سر خوردم تا از هر دو فاصله گرفته باشم. سرم رو به سمت لپلپ چرخوندم. - لپ لپ تو نقش زن رو داری. نگاهم رو از صورت شکوفا شده از لبخند لپلپ گرفتم و گردنم رو به سوی درصد هدایت کردم. - درصد تو هم نقش یه مرد رو بازی میکنی. تای ابروی درصد بالا رفت؛ انگار که مشکلی در میون باشه. ویرایش شده 5 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 3 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 15 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت چهلم لپلپ مدام دست به ریشهای نداشتهش میکشید و تاب به سیبیلهای نداشتهش میداد. از حرکاتش داشت خندهم میگرفت. نگاهم رو به درصد دوختم، پارچهای رو برداشته و مثل روسری دور سرش گره زده بود. با دیدن چهرهش که با حجاب، شدیداً مضحک به نظر میرسید، لبهام رو روی هم فشردم تا مبادا قهقهه بزنم. با صدایی که رگههایی از خندهی سرکوب شده توش موج میزد گفتم: - دیدار، احوالپرسی، معارفه و غیره! درصد لبهاش رو غنچه کرد و سپس صداش به گوش رسید. - یک، دو، سه؛ پایان! - «چی؟ پایان یعنی شروع؟» حینی که شونه بالا مینداختم، گوشهی لبهام رو به نشونهی ندونستن به پایین مایل کردم. بعد از شنیدن پایان، لپلپ توی نقشش فرو رفت و ژست مردی لوتی رو به خودش گرفت. سپس دستش رو به سمت درصد گرفت و با صدایی کلفت شده گفت: - بدرود! افتخار دژمنی نمیدین؟ - «درود؟ افتخار دوستی نمیدین؟» چشمهام از جملات لپلپ و ترجمههای عقل گرد شدن. درصد دستش رو با ناز به سمت لپلپ برد و با لحنی پر از عشوه و صدایی تقلید شده و نازک پاسخش رو داد. - بدرود! چرا که بله! من درصد هستم. - «درود؟ چرا که نه؟ من درصد هستم؟» عقل با صدایی شکاک، هر جمله رو با لحنی سوالی ترجمه میکرد. - منم لپل... اه زَرحال ژدم وارونک! - «منم لپل.. اه خسته شدم وارونک؟» با دهنی نیمه باز به لپلپ که لب برچیده و دست به سینه، روی زمین نشسته بود خیره شدم. هنوز حتی پنج دقیقه هم از لحظهی آغاز نگذشته بود. - «اه میدونستم! با توجه به رنگ لباس زردش و ESFP بودنش و صد البته شخصیت کودکانه و معصومش نمیتونه زیاد کمکون کنه.» اگه اون شخصیت کودکانه و معصومی داشت، پس چرا از بازی و نمایش لذت نبرد؟ - «مگه زمینه؟ نیمزه ها احمق! شاید بچههای اینجا عادتای دیگهای دارن.» شونهای بالا انداختم. لپلپ خودش رو روی زمین سر داد و از ما دور شد. درصد هم پارچه رو از روی سرش برداشت و به خودِ سابقش بازگشت. سپس گلوش رو صاف کرد و با لحنی آماری روحیهم رو مورد هدف قرار داد. - با توجه به گفتهی سابقم، تو با احتمال ۹۰ درصدی پیروز شدی اما من بهت کمک میکنم. آهی کشیدم و سرم رو تکون دادم. لپلپ عوضی! اما دلم نمیاومد بیشتر از اون دشنام نثارش کنم، دیواری به نام معصومیت دور تا دور خودش داشت و این مانع میشد. - با توجه به اینکه تو بیماری روانی وارونگی داری، من باید تو رو بشناسم تا تو بتونی من، یعنی زبان نیمز رو بشناسی. اینجوری احتمال شکست ۸۵ درصده و احتمال پیروزی ۱۵ درصد. - «اینجوری احتمال پیروزی ۸۵ درصده؟ و احتمال شکست ۱۵ درصد؟ اه لعنت بهت ساناز ۲۱ سال تو ناز و نعمت خوابیدم که بعدش اینجوری ازم کار بکشی، نیمسوز شدم زنیکه!» ویرایش شده 5 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 4 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 15 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت چهل و یکم دو انگشت اشارهم رو روی شقیقههام گذاشتم و فشردم. داشتم دیوانه میشدم! روانم داشت سائیده میشد! دلم میخواست عربده بِکشم و خودم رو بُکشم. - «تو غلط کردی خودکشی کنی زنیکه!» بی توجه به جیغجیغ عقل نفسی عمیق کشیدم و نگاه خستهم رو به درصد دوختم. داشت با تای ابروی بالا رفته براندازم میکرد. - میشه تو زبون منو یاد بگیری؟ - «چی؟! ساناز زده به سرت؟ خدایا جیغ!» و درصد که دستش رو روی چونهش گذاشته بود، پی در پی انگشت روی فک خوش زاویهش میکشید و موشکافانه نگاهم میکرد. نمیخواستم این دنیا رو بشناسم، بلکه میخواستم این دنیا من رو بشناسه! نمیخواستم زبانِ این سلول رو یاد بگیرم، بلکه میخواستم همسلولیهام زبان من رو یاد بگیرن! - بسیار خب! تو از اولش هم توی کامپیوتر مغزم ارور بودی. شاید بتونم نگاهی به کد نویسیت بندازم و زبان جدید برنامه نویسی ذهنی یاد بگیرم. - «ها؟» خودم هم دست کمی از عقل نداشتم، من فقط تیری توی هوا انداخته بودم و درصد.. اون واقعاً پیشنهادم رو پذیرفت! اون هم توی کمتر از یه دقیقه! خدایا پس تیم بدبختکُنت کجاست؟ توی ترافیک گیر کرده؟ - «میگم ساناز این یارو بهت به عنوان معمای برنامه نویسی نگاه میکنه و تو قلبت براش میتپه، هاهاهاها!» فکر کنم خدا عقل من رو توی تیم بدبختکُنش استخدام کرده بود؛ عوضی همهش به من تیکه مینداخت. لب از روی لب برداشتم تا درصد رو مخاطب قرار بدم اما با دیدن چاکرا که برخاست و روی نقطهی مرکزی سلول نشست، جملهم توی دهنم اسیر موند. خدایا نه! باز هم این پیرمرد میخواست مدیتیشن کنه و اشک من رو دربیاره. چاکرا پیرمردی خیلی مسن ولی قبراق بود. یه رده سبزی INFJ با شخصیتی عرفانی و چهرهای شبیه به زال. این پیرمرد هر روز، ساعت ۱۲ ظهر و ۱۲ شب مدیتیشن میکرد؛ اما نه مدیتیشن زمینی، بلکه مدیتیشن معکوس برای بستن چاکراهاش. - «یعنی چی؟ یعنی میخواد چاکراهاشو ببنده تا آدم بدی بشه؟» حینی که چهار زانو، کنار درصد جای میگرفتم سرم رو به نشونهی تایید تکون دادم. و چاکرا که چهار زانو نشسته بود. همچنین آرنجهاش رو تا کرده و دستهاش رو به سمت هوا گرفته بود. و انگشتهاش که همگی بسته بودن جز انگشتهای وسط هر دو دستش. -« این انگشت وسط، بیادبی زمین نیست مگه؟» و دوباره سر تکون دادن من برای تایید. ویرایش شده 28 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 3 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 15 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت چهل و دوم چاکرا پلک روی پلک گذاشت و صداش پس از نفس عمیقش توی سلول پیچید. - چاکرای تاج قفل شو که این دنیا معنویت نمیخواهد. نفس عمیقی دیگهای کشید و ادامه داد. - چاکرای چشم سوم قفل شو تا خرافات سیستم این دنیا را ببینم. دوباره دم گرفت و بازدمش رو طولانی رها کرد. - چاکرای گلو قفل شو تا چیزی که این دنیا میخواهد را بگویم. و یه نفس عمیق دیگه. - چاکرای قلب قفل شو که این دنیا سنگدل میپسندد. جوشش اشک رو توی چشمهام حس کردم. - چاکرای شبکهی خورشیدی قفل شو تا من چیزی که این دنیا میخواهد را انجام دهم. لبهام رو روی هم فشردم تا اشکهام روی صورتم نریزن. - چاکرای خاجی قفل شو تا منحرفی نیمز پسند باشم. چاکرا گلوش رو صاف کرد تا صداش نلرزه. - چاکرای ریشه قفل شو تا شاید من وجود نداشته باشم. خیسی چشمهام رو با انگشت خشک کردم. - «برای همین انگشت وسط نشون میده؟ تا خدا با قفل کردن چاکراهاش تنبیهش کنه؟» قطع به یقین عقل داشت درست تحلیل میکرد. چاکرا شبیه به آدمهای خارج از زندان نبود، یعنی هیچیک از این همسلولیها شبیه به آدمیزادنماهای خارج از زندان نبودن. حس میکردم زندانِ نیمز پر از آدمهای خوب زمینیه. - «میدونستی داری گریه میکنی؟» بهت زده چشمهام رو زدودم. و نگاه درصد که روی چهرهی خیسم قفل بود. - چرا داری میخندی؟ - «این دیگه حتماً اینه؛ چرا داری گریه میکنی؟» لبهام رو روی هم فشردم و به سمتش چرخیدم. - توی کد نویسی من به این کار میگن گریه. ابروهاش بالا پریدن. از کنار پاش دفترچهای برداشت و گشودش. سپس توی یکی از صفحات چیزی نوشت. - «وارونک، ینی زاناس، منظورم سانازه! میگم من دیدم چیزی بنویسه ولی خودکارش جوهر نداشت، تو چی؟» درصد که صورت جمع شده از تعجبم رو دید، لبخندی با وضوح ۱۰ درصدی روی لبهاش نشوند. - من همه چیز رو توی ذهنم ثبت میکنم و احتمال اینکه چیزی رو فراموش کنم ۰ درصده. - «چقد از خود راضیه، ولی مغزش رو ستایش میکنم.» همه چیز رو به درک سپردم و بیخیالِ هر چیزی بحث رو تغییر دادم. - خب جناب درصد برنامهت برای شناخت من چیه؟ ویرایش شده 5 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 5 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 16 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت چهل و سوم درصد چند ثانیهای نگاه غیرقابل نفوذش رو روی نقطه به نقطهی چهرهم چرخوند. سپس طی حرکتی بسیار غیرمنتظره، دست راستش رو به سمت صورتم آورد. - طبق آمار و مشاهدات؛ برنامهی اولم پاک کردن اشکای روی صورتته. و انگشت شستش که به آرامی و با آرامش روی گونههام نشست. عوضی داشت اشک پاک میکرد یا نوازش؟ و قلب لعنتی که دوباره از جایگاهش، قفسهی سینه، به گلوم گریخته بود و اونجا نبض میزد. اما درصد خیلی خنثی بود، بدون اینکه خم به ابروهاش بیاد داشت خیسی گونههام رو میگرفت. - «بابا این بهت به عنوان پسر نگاه میکنه تو داری اشتباه مونولوگ میگی و جور دیگهای برداشت میکنی زنیکه!» توی مغزم عقل رو به رگبار گلولههای دشنام بستم تا حواسم رو از درصد نگیره. سپس لبخندی محو روی صورتم نقاشی کردم و به چهرهی درصد خیره شدم. با دیدن ابروهاش یاد شعری افتادم. زیر لب شعر رو زمزمه کردم. - خم ابروی تو سرمشق کدام استاد است/ که خرابات دلم در پی او آباد است - «ساناز! ساناز! زنیکهی بی آبرو! قهوهخور! فلان تو فلان شده..» به گمونم درصد زمزمهم رو شنید، چون صورت خنثاش هالهای از تعجب رو به خودش گرفت. من هم بیتوجه به صدای عقل که من رو به رگبار رکیکهای ناپسند بسته بود، چشمکی هوالهی درصد کرده و ادادمه دادم. - خم ابروی تو را دیدم و رفتم به سجود/ صید را زنده گرفتن هنر صیاد است. و بالاخره لبخند دو طرفهی درصد. هر دو گوشهی لبهاش بالا رفتن و یه تبسم با وضوح ۲۰ درصدی روی صورتِ خوش زاویهش شکل گرفت. آخ که چه لبهایی داشت؛ گوشتالو و صورتی، شدیداً سیر کن.. - «ساناز آشغال خفه شو حالمو بد کردی، عق!» داشت خندهم میگرفت؛ عجب بی ظرفیت بودم. البته بی ظرفیتی که شانس نداشت. قسم به خدایی که مدام تیم بدبختکُنش رو به سراغم میفرسته، اگه درصد رو توی زمین ملاقات کرده بودم الان دوتا بچه داشتیم؛ البته اگه واقعاً پسر بود! یک آن پنچر شدم، انگار داغ دلم دوباره تازه شده بود! احتمال اینکه اون پسر باشه ۵۰ درصده، خدایا نه! صدای پوزخند عقل توی مغزم پیچید. با لحنی حرصناک جملهش رو عربده زد. - «فکر کردی چرا خودمو جرواجر میکنم؟ برای اینکه یکم محتاط باشی هول بدبخت! تو این شرایط تنها قوزِ بالای قوز میتونه شکست عشقی باشه احمق!» حق داشت. باید کمی به قول عقل احتیاط میکردم. پس گلوم رو صاف کردم، خودم رو از مغزم پس گرفتم و به دنیایی که درصدِ عزیز توش وجود داشت فروختم. عقل عربده زد. - « درصدِ عزیز؟ همین الان گفتی به حرفم گوش میدی! اصلا چی شد یهو اینطوری شد؟ تا نیم ساعت پیش که خبری از این احساساتت نبود مودیِ افسارِ گریختهیِ بی ظرفیتِ هولِ لمس.» کاش عقل خفه میشد، چون گویا درصد عزیز داشت لب از روی لب برمیداشت تا چیزی بگه. - خب طبق اصول و قوانین علم آمار تو باید چیزایی که برات اتفاق افتاده رو تعریف کنی، البته از جزئیات قبل از بیماریت بپرهیز. و عقل که از شدت حرص داشت دندونهاش رو روی هم میسابید، چون نسبت بهش بیاهمیت بودم. اما به قول خودش من مودی بودم؛ شاید دو دقیقهی دیگه، دیگه خبری از این ذهنیت برای درصد نبود. ویرایش شده 5 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 4 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 16 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت چهل و چهارم پس از اینکه آب دهنم رو قورت داده و گلوم رو صاف کردم، درصد رو مخاطب قرار دادم. - چون ادبیاتمون در تضاده، من اتفاقات رو اجرا میکنم.. هوم؟ درصد سری به نشونهی تایید تکون داد. من هم از مکان فعلی کوچ کرده و مقابلش، روی دو زانو نشستم. - «میخوای سیرک راه بندازی عتیقه؟» بی توجه به عقل، داستانم رو به دستِ آغاز سپردم. به صورت نمایشی کلیهم رو از توی پهلوم در آوردم و در قبال کیفی پر از پول تعویضش کردم. - بعدش پولو دادم به قاچاقچیا و رفتیم روی کشتی. دست راستم رو بالا بردم. - فکر کن این دستم قاچاقچیه. سرش رو به نشونهی فهم تکون داد. من هم مابقی صحنهها رو به نمایش درآوردم. چاقوی نمادین داخلِ دستِ راستم که قاچاقچی بود رو توی پهلوم فرو بردم. سپس خودم رو با دست راست هل دادم و پرتِ زمین کردم. - مثلا افتادم توی دریا. چشمهام رو گرد کردم و از گلوم صداهایی که آدم زمانِ کمبود اکسیژن از حنجرهش خارج میشه، بیرون کردم. یه دستم دور گردنم حلقه بود و دست دیگم روی پهلوم فشرده میشد؛ مطمئنم به خوبی تونستم غرق شدگی رو اجرا کنم. و مُهر اتمام و مردنم رو حینی که چشمهام رو گرد کرده بودم، با بیرون آوردن زبونم از گوشهی دهنم زدم. یک آن توی جام نشستم. عقل داشت جیغجیغ میکرد. و درصد که دست به سینه نشسته بود و لبهاش رو روی هم میفشرد. و چشمهاش که پر از خنده بودن و انگار قهقهه میزدن. بیتوجه به واکنشات هردو ادامه دادم. - بعد توی ساحل چشم باز کردم.. زخمی روی بدنم نبود.. از یکی کمک گرفتم ولی اذیتم کرد. خنده از نگاهش پر کشید و نگرانی توی مردمکهاش نشست. و چقدر عجیب بود که داشت من رو میفهمید. با غم ادامه دادم. - با اینکه فرار کردم اما گرفتار شدم. بی گناه دستیگرم کردنو حین بازجویی کتک خوردمو در آخر زندانی شدم.. هعی! درصد طی یکی از حرکتهای غیرمنتظرانهش دستهاش رو به سمتم پیراهنم آورد و اون رو از هر دو طرف به سمت بالا کشید. - «یا خدا چیکار داره میکنه ساناز؟» عربده زنان تلاش بر این داشتم مانعش بشم ولی اون زورِ بازوهاش بیشتر از من بود. - میخوام پهلوهاتو بررسی کنم. با این جملهش آروم گرفتم. به سمتم خم شده بود و پهلوهام رو کنکاش میکرد. و من که دچار شرم شده بودم و حتم داشتم که سرخ شده و در حال شُرشُر عرق ریختنم. دست راستش رو روی ردِ بخیهی فروش کلیهم گذاشت؛ نوک انگشت شستش رو از بالا تا پایین زخمِ برجستهم کشید. مورمور شدم و تنم لرزید؛ انگار که زلزله رخ داده باشه. و صدای جیغجیغ عقل که بین اون احساسات توی مغزم میپیچید. - «ساناز خوشت نیاد زنیکه! نذار انقد پا توی حریمت بذاره.» با نوک انگشتهای دست راستم، محکم روی دستش کوبیدم. دستش رو پس کشید و راست ایستاد. و من که هچنان چشمهام در حالت گرد شدگی مونده بودن و پی در پی آب دهنم رو قورت میدادم. درصد با لحنی تقریباً دوستانه لب از روی لب برداشت. - خب طبق شواهد و آماری که خودت در اختیارم گذاشتی؛ احتمال اینکه تو، وارونک، بیماری روانی داشته باشی ۹۹ درصده و احتمال اینکه از دنیایی دیگه باشی ۱ درصد. و من که با صورتی آویزون و چشمهایی پر از اشک، در حال هضم جملاتش بودم. - «هیچکس تو رو درک نمیکنه ساناز، اینجا جهنمه اونم تهش!» یقیناً حق با عقل بود، چرا که من توی این دنیا، گرفتار بین شعلههای آتیش، تنها بودم. درصد با تای ابروی چپش که بالا پریده بود، داشت چهرهم رو بررسی میکرد. - اما اون درصدها از نظر سیستم نیمزه. از دیدِ من احتمال اینکه تو از جهانی متفاوت اومده باشی بالای ۹۵ درصده. و یه روز ممکنه به ۱۰۰ درصد هم برسه اما به صفر... بعید میدونم! - «اع! درک کرد که!» ویرایش شده 5 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 2 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 17 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 17 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت چهل و پنجم اشک توی چشمهام خشکید. و درصد که با لبخندی با وضوح ۵ درصد، روی گوشهی چپِ لبش نگاهم میکرد. هم من و هم عقل توی سکوتِ سرچشمه گرفته از شوک غرق بودیم که دریچهی روی درِ فلزی قرمز رنگ سلول گشوده شد. زندانبان قابلمهی بزرگ و سیاه رنگی رو روی زمین نهاد و پس از اون در رو بست. - «بالاخره غذا! ساناز نبینم مثل سه روز گذشته کنیا!» درصد حینی که به سمت قابلمه میرفت، من رو مخاطب قرار داد. - طبق آمار اگه امروز هم پرخور... به زبون تو، رژیمت رو حفظ کنی احتمال اینکه فردا رو ببینی فقط ۵ درصده. با چشمهایی بیرون زده از کاسهشون، بهت من رو زده بود. - «داره زمینی حرف میزنه؟ وای ساناز چقد این بشر باهوشه!» مفتخرانه لبهام رو روی هم فشردم و به کمک چاکرا و لپلپ شتافتم تا سفره رو پهن کنیم. - اه اه امروز غذا آبگوشته! - «فکر کنم منظور چاکرا به به باشه!» سرم رو به سمت شونهم چرخوندم و بدون اینکه تکونی به لبهام بدم، زیر لب زمزمه کردم. - چقد تو زرنگی عقل خنگول، خودم فهمیدم! صدای جیغ کشیدهی عقل، لبخند پررنگی رو روی چهرهم منگنه زد. همگی دور هم، دور تا دور سفره جای گرفتیم و نشستیم. این اولین باری بود که بعد از سه روز، با همسلولیها هم سفره میشدم. چرا که روزهای پیش، لپلپ غذام رو تا سه گوشهی دیوار، به نزدم میآورد. چاکرا یه دستش رو روی در قابلمه گذاشت و حینی که اون رو برمیداشت، با لحنی صمیمی رو به هر سهی ما گفت: - الهی کوفتتون شه! و من که نتونستم قهقههم رو مهار کنم. بی توجه به اخمهای چاکرا، تعجبِ لپلپ و تبسم ۲ درصدی درصد ریز میخندیدم. - «منظورش نوش جان بود گمونم!» چاکرا در قابلمه رو برداشت و بالاخره از آبگوشت نیمز رونمایی کرد. خدایا، کجای محتوای داخل اون قابلمه آبگوشت بود؟ خنده روی صورتم ماسید. ـ «مواد لازم: آب، گوشت. دستور پخت: ابتدا گوشت رو داخلِ آب میجوشونیم و سپس همهش رو بر میداریم. خروجی: آب جوشیده شده با لایهای روغن شناور روی سطحش.» با اکراه به آبگوشت چشم دوخته بودم. حق با عقل بود چرا که فقط آبِ داغِ روغنی محتوای این غذا رو تشکیل میداد. و گویا فقط زمانی تیکه گوشتی توی این آب بوده و حالا فقط خاطراتش، روغن، باقی بود. - کجای این آبگوشته؟ چاکرا کاسهی من رو با ملاقهی داخلِ دستش پر از روغنآب کرد. - وا مادرجان! آبِ گوشته دیگه! انتظار گوشت داری؟ - «منظورش پدرجانه. میگم ساناز آبگوشتشون انگار بنده خدا گاوه یا گوسفنده اومده با آب داغ دوش گرفته رفته.» از توصیفات عقل خندهم گرفت اما حین مهارش با انزجار سری تکون دادم و به درصد که کنارم نشسته بود چشم دوختم. و درصد که تیکه نونی رو از توی سفره برداشت و برای کاسهی من تلیت کرد. - «عوضی هی داره جنتلمن بازی درمیاره و با این کارش منم.. منم.. هیچی اصلاً اه!» و در سکوت که غذا سرو شد. لااقل آبگوشت مزهی بهتری نسبت به زهرمار مزهی قرمه سبزیهاشون داشت؛ چرا که محتواش عملاً آبروغن جوشیده و نون تلیت شده بود. پس از غذا لپلپ حینی که کثیفی دور دهنش رو میزدود، با غمی معصومانه نالید. - یکم دیگه دیکتاتور از انفرادی برمیگرده! سپس لب برچید و با گریهای نمایشی به موهای فرفریش چنگ زد. - دیکتاتور؟ ویرایش شده 5 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 4 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 17 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 17 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت چهل و ششم چاکرا دست روی دستهای لپلپ گذاشت و اون رو از خود آزاری منع کرد. و درصد که به جای لپلپ پاسخم رو داد. - وارونک، ظلم همه جا ستمه و دیکتاتور همه جا ستمکار، چه تو دنیای من چه دنیایی که تو ازش اومدی. پس از مکثی کوتاه، مابقی جملهش رو به گوش رسوند. - طبق شواهد دیکتاتور یه مامور اخراجیه که از یه مجرم ۶ ضربهی چاقو خورده. و این در صورتیه که خودش هم ۵ ضربه به پاهای اون شخص زده. سیستم نیمز هم کسی که بیگناهتر باشه رو محاکمه میکنه. و اون دیکتاتور همسلولی ماست و بیشترین آزار رو به لپلپ میرسونه. در کل در ۸۸ درصد اوقات همه رو کتک میزنه، از همسلولی گرفته تا مامور. فقط و فقط هم برای اینکه پاش به انفرادی بیفته. - «عجب پست فطرت آشغالی!» ابروهام رو به هم گره زدم و به لپلپ که داشت سفره رو جمع میکرد، چشم دوختم. یعنی کسی واقعاً جرعت پیدا میکرد که به معصومیت این بچه ضربه بزنه؟ دندونهام رو روی هم فشردم که از دید درصد پنهان نموند. وقفه رو جایز ندونستم و به کمک لپلپ شتافتم. پس از جمع شدن سفره، چاکرا ظرفها رو شُست و درصد همگی رو خشکاند. سلول به جز تخت و حمام به همه چیز مجهز بود؛ از ظرفشویی گرفته تا کمدهای شخصی. نیم ساعتی از زمانِ ناهار گذشته بود که یک آن درِ سلول گشوده شد و قامت مرد جوانی عظیم الجثه در ابعاد ۱ در ۲ توی چهارچوبش ظاهر شد؛ عرضاً یه متر پهنا داشت و طولاً دو متر قامت. با دیدنش آب دهنم رو قورت دادم. - «اندازهی فیله ساناز. وای از ترس مورمورم شد!» واقعاً عقل حق داشت بترسه.حقیقتاً عقل حق داشت بگرخه. دیکتاتور روی گردنش تتوی گرگ زده بود و زخم بزرگی روی صورتش داشت؛ زخمی برجسته و کهنه که از انتهای ابروی چپش تا روی چونهش کشیده شده بود. و لپلپ که پشت من ایستاده بود، به بازوم چنگ زده و اون رو محکم بین چنگالِ دستش میفشرد. دیکتاتور قدم به داخل سلول گذاشت و در پشت سرش بسته و قفل شد. نزدیکی در نشست و نگاهش رو داخلِ سلول بین همگی چرخوند. صدای خشنش توی هالهی خشکِ لحنش به گوش رسید. - لپلپ بیا اینجا ببینم! زمزمهی از ترسِ لپلپ رو شنیدم. بالاجبار بازوم رو رها کرد و نزدِ دیکتاتور رفت. و سلول که توی سکوت فرو رفته بود و از هیچکس، هیچ صدایی در نمیاومد. - شونههامو ماساژ بده. - «کثافت صداش شبیه اگزوز خاوره، خشنِ پست فطرت!» لپلپ تن لرزونش رو پشت دیکتاتور ایستاند و دستهای متزلزلش رو روی شونههای شدیداً پهن اون عوضی گذاشت. از دور توانِ بیرمقش رو میدیدم. دیکتاتور که انگار از عملکرد لپلپ راضی نبود، غرش کنان دست چپش رو بالا آورد و روی تنِ نحیف لپلپ خوابوند. و دستش که روی قفسهی سینه و صورتِ معصوم لپلپ نشست. ویرایش شده 5 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 4 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 17 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 17 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت چهل و هفتم ضربهی عوضیانهش همه رو توی شوک فرو برد و صدای حین همه رو در آورد، حتی عقل. منتظر واکنش هیچکس نموندم و بدون ذرهای فکر به عواقبش، با دستهایی مشت شده به سمت لپلپ رفتم. صورت مظلومش توی دریایِ اشکهاش داشت غرق میشد. از مچش گرفتم و اون رو به سمت درصد و چاکرا هل دادم. رو به دیکتاتور که با ابروهای در هم نگاهم میکرد، غریدم. - چه غلطی میکنی؟ دیکتاتور زانوهاش رو راست کرد و ایستاد. حتی یه سر و گردن هم از درصد بلند قامتتر بود. من کی جرعتدار شده بودم و خودم خبر نداشتم؟ نکنه از عوارض تغییر جنسیت بود؟ یا از عوارض دنیا به دنیا شدگی؟ - «ساناز این میتونه سیبیلاشو دور گردنت گره بزنه و طناب دارتو درست کنه ها، به این پریدی آخه دختر؟ الان میگیره میخورتت.» اما گوشِ من بدهکار نبود. دیکتاتور دست به کمر، گردنش رو به پایین خم کرده بود و من دست به کمر گردنم رو بالا گرفته بودم؛ هر دو برای زل زدن توی تخمِ چشمهای هم. و وضعیت که مثل قرارِ دعوای فیل و موش به نظر میرسید. - چیه؟ دوس داری تورم ناز کنم؟ از حرفش کف پاهام آتیش گرفتن. و آتیش خشمم که با غرش، خودش رو از ساق پاهام عبور داد، از شکمم به قفسهی سینهم رفت، سپس از گلوم رد شد تا به صورتم برسه و در آخر از چشمهام بیرون زد. خشمناک، از لای دندونهای روی هم قفل شدهم غریدم. - چطوره علاوه بر خودت، من ننه باباتم ناز کنم کفتار زاده؟ دیکتاتور حرصی دستش رو مشت کرد تا بهم حمله کنه اما طی حرکتی غیرمنتظرانه و فرز، خودم رو روی زمین انداختم و روی شکمم تا نزدیکی پاهاش خزیدم. سپس با تمام قوای بدنم، کلهم رو بین پاهاش، روی حساسترین نقطهی بدنش کوبیدم. و بله گیم اور! صدای عربدهی دورگه و اگزوز مانندش که توی سلول پیچید. سر پا ایستادم و به سقوطِ دیکتاتور روی زانوهاش چشم دوختم. - «ساناز؟ تو.. تو..» به سمتش خم شده و نیشخندی صدادار روی لب نشوندم. - دیگه نبینم گوه اضافی بخوری! راست شدم و با لبهایی غنچه شده از روی اقتدار و قدرت نیم نگاهی به درصد، لپلپ و چاکرا انداختم. هر سه با دهنهایی کاملاً باز بهم زل زده بودن. لبخندم رو به نمایش نگاهشون در آوردم و سپس راه سرویس بهداشتی رو به پیش گرفتم. وارد شده و بالاخره اجازه دادم ترس توی بدنم فوران کنه. چجوری همهی اون لحظات رو ثبت کرده بودم؟ باورم نمیشد. ویرایش شده 5 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 4 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 17 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 17 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت چهل و هشتم درد بدی توی مرکز سرم پیچیده بود؛ عوضی انگار از سنگ بود. دستهای لرزونم رو مشت کرده و توی آینه به خودم خیره شدم. پسر داخل آینه چقدر غریبه بود، مخصوصاً بعد از نمایشی که به راه انداخت. ولی واقعاً من بودم؟ اگه من این قدرت رو داشتم پس چرا مرتیکهی بی عفت رو نزدم؟ - «منم باورم نمیشه کسیو کتک زده باشی، آخه همیشه صدای کتک خوردنتو میشنیدم تو خواب.» - یعنی تو صدای کتک خوردن و عربده زدنمو میشنیدی و بازم خودتو به خواب میزدی؟ - «هوم! تازه یه چیزی بگم عصبی نمیشی؟» صورتم رو آب زدم تا بلکه حرارتش و تزلزل بدنم رو تحت کنترل دربیارم. - نه بگو. - «اوم! همیشه صدای غرغر کردن و گریه کردنتم میشنیدم ولی مثل لالایی بود برام.» داد زدم. - چی؟ - «ها؟ چی که چی؟ میگم الان بری بیرون دیکتاتور لت و پارت نمیکنه؟» صدای عقل دستپاچه بود. عوضی داشت بعد از حرف سابقش من رو پیچ میداد. لودگی عقل رو به درک گرفتم و بیخیال مخاطبش قرار دادم. - عقل کاش یه راهی بود من تورو زجر میدادم. یک آن گویی انگشتی ناخونتیز از داخل جمجمهم توی چشمِ چپم فرو رفت. - آی! - «هه هه! فعلاً که دست من بازه.» پس از نثار کردن «عوضی» به عقلِ کثافت، از دستشویی خارج شدم. دیکتاتور روی زمین پهن شده و بی صدا درد میکشید. به سمت لپلپ که پشت چاکرا و درصد سنگر گرفته بود، گام برداشتم. اسمش رو فرا خوندم. - لپلپ؟ یک آن به سمتم جهید و من رو توی آغوشش گرفت. با صدایی بغضآلود بینِ هق زدنش نالید. - هق.. دستت بشکنه وارونک هق.. - «تشکر میکنه ها، گفتم شاید خنگی نفهمیدی.» عقل عوضی! دلم میخواست بدن داشت، انگشتهام رو دور گردنش حلقه میکردم و بعد بر اثر فشار و خفگی توسط صاحبش، من به درک واصل میشد. بی توجه به عقل دستم رو روی کمر لپ لپ گذاشتم و لالاییوار بین دو کتفش رو نوازش کردم. - طبق شناختی که ازت داشتم احتمال اون کار از تو منفی ۲۰ درصد بود اما... اما تو غوغا به پا کردی. اولین بار بود که توی تنِ صدای درصد رگههایی پررنگ از هیجان به گوش میرسید. چاکرا دستش رو روی شونهم گذاشت و مفتخرانه زمزمه کرد. - مادرجان دستت بشکنه! دیکتاتور همیشه ماهارو اذیت میکرد، مخصوصاً لپلپو. ویرایش شده 5 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 6 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده