رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

پارت نود و نهم

با چاقو، کف پای شکنجه‌گر رو خط‌خطی کردم. آخ که عربده‌هاش چقدر روحم رو از انتقام و خشم جلا می‌دادن.

سپس دستش رو باز کردم؛ که به سقوطش روی زمین، درود فرستاد. اسلحه رو توسط بندِ سیاهش به گردنم آویختم. به سمت میز رفتم، خم شدم و دبه‌ی نفت رو از زیرش بیرون کشیدم.

سپس پاکت سیگار و جعبه‌ی کبریت رو از روی میز چنگ زدم و حینی که به سمت در می‌رفتم، سرم رو به سمت شونه‌ی چپم چرخوندم تا شکنجه‌گر آش و لاش شده رو مخاطب قرار بدم.

- اگه نمی‌خوای آتیش بگیری، فرار کن.

از گوشه‌ی چشم دیدم که چجوری هراسان، تنِ خونین و سرخش رو روی زمین می‌خزونه. با خنده و سرخوشی قفل رو گشودم و از چهارچوب در گذر کردم.

از راهرو گذشتم و رو به مامورهای زمین‌گیر شده گفتم:

- اگه نمی‌خواین آتیش بگیرین، فرار کنین.

سپس بی توجه به درصد که مدام صدام می‌زد، به سمتِ پله‌ها دوئیدم. تا طبقه‌ی آخر رو یه نفس بالا رفتم. در دبه رو گشودم و بنزین رو توی نقطه به نقطه‌ی ساختمون پاشیدم.

روی زمین زانو زدم و جعبه‌ی کبریت رو گشودم. یکی رو آتیش زدم و روی زمینِ خیس از بنزین انداختم؛ که در کسری از ثانیه آتیش شعله کشید.

روی زانوی چپم نشستم. درِ پاکت رو باز کردم و یه نخ سیگار بیرون آوردم. سیگار رو بین دندون‌هام گرفتم و به سمت شعله‌ی آتیش خم شدم. پس از اینکه سیگارم روشن شد، ایستادم.

از بابت کام عمیقی از که سیگار گرفتم، ریه‌م پر دود شد و به سرفه‌ افتادم. اما خودم رو نباختم و جلوش رو گرفتم. من باید تا آخرِش خفن می‌موندم؛ حتی اگه این اولین باری بود که سیگار دود می‌کردم، باید توی کام گرفتن و حبس کردن دود هم حرفه‌ای می‌بودم.

سیگار به دست پا تند کردم و از پله‌ها پایین اومدم. هیچ ماموری دیده نمی‌شد؛ فقط ردِ خون از اون‌ها به جا بود.

- «رد خونی که از خَزِش میاد.»

پوزخندی روی لب‌هام نشوندم؛ درسته، همگی خزیده بودن.

یک‌آن دستی دورِ مچِ چپم گره خورد. و من رو به وادار به دوئیدن و خروج از ساختمان کرد. و صاحبِ اون دست، شخصی جز درصد نبود.

حین بیرون رفتن، هر دو مجبور شدیم پا روی شکنجه‌گر بذاریم. خب می‌خواست توی چهارچوب خروجی، در حال خزیدن و فرار نباشه.

- «هم این‌ وَرِش، هم اون وَرِش کلی جا برای رد شدن بود ها!»

شونه‌ای بالا انداختم، اصلاً از قصد لهش کرده بودم و حقیقتاً صدای فریادش هم روحم رو حینِ نوازش بوسیده بود.

مچم توی دست درصد، عاشقانه دوئیدیم و از ساختمان شعله‌ور شده و پر از سیاه‌دود خارج شدیم. مامورها، مدیر زیپ‌باز و شکنجه‌گر، همگی توی محوطه‌ بیرون از ساختمان درازکش افتاده بودن.

توی چند متری از ساختمان و ناجماعتِ نیمه‌جان ایستاده بودیم، ساختمانِ گرفتار توی آتیش رو می‌نگریستیم. و عجب منظره‌ی زیبایی بود؛ سرخ، زرد، نارنجی. انگار که بهارِ ظلم، از پاییزِ خشم شیطان شکست خورده بود.

- «این ادبیات رمانتیکت به این خشونتت نمی‌خوره ها!»

بی توجه به عقل، پاکت سیگار و جعبه‌ی کبریت رو به سمت درصد گرفتم. اون هم توی سکوت سیگاری بیرون کشید و بینِ لب‌هاش نگه داشت. سپس توسط کبریت روشنش کرد. نگاهم رو از کام عمیقش گرفته و به ساختمان دوختم.

- اون زیپ‌باز هم آش خورد؟

- آره!

- عالیه!

سپس از سیگارم کام گرفتم. کسی نبود جلوم رو بگیره؛ رسماً برای جلوگیری از کم آوردن و سرفه نزدن داشتم جان می‌دادم.

- «تو از رو نمی‌ری.»

اما از رو نمی‌رفتم! یک آن ساختمان «بمب»گویان منفجر شد. و عاشقانه‌ترین گفت و گوی درصد با شیطانِ درونم رو توی سوزان‌ترین صحنه‌ی انفجاری رقم زد.

تهِ سیگار رو روی زمین انداختم و با کفِ کفشم خاموشش کردم.

- برگردیم سلول.

درصد بدون اینکه چشم از آتیش بگیره، سرش رو تکون داد. من هم لبخندی دندون‌نما روی لب‌هام نشوندم و دستم رو دور دستش حلقه زدم. بند اسلحه رو از دور گردنم درآوردم و اون رو با احتیاط روی زمین انداختم.

حالا که شورش و قیامم به پایانش رسیده بود، باید به خونه، سلول، برمی‌گشتیم.

- «چی؟ مگه نمی‌خوای فرار کنی؟»

سرم رو به نشونه‌ی منفی تکون دادم. کجا می‌رفتم؟ اون سلول تنها خونه‌ی من و هم‌سلولی‌ها تنها خانواده‌ی من توی این دنیا بودن. من برای اون‌ها، من برای هم‌زندانی‌ها خودم رو به آب و آتیش زده بودم تا بتونم این ناعدالتی رو از بین ببرم.

من توی فراخوانِ آشپزی شرکت کردم، من آشپز برتر فراخوان شدم، من به آشپزخونه پا گذاشتم، من دستور پخت‌هام رو دادم، من اعتراض کردم، من شکنجه شدم، من همه‌شون رو مسموم کردم، من رئیسِ سرکوب‌گرها رو شکنجه دادم، من شورش کردم و من شیطان شدم؛ تنها برای یه چیز: «تقدیم سیریِ خوشمزه و سیرابیِ گوارا به افراد موردِ علاقه‌ و هم‌نوعم».

حالا هم باید برمی‌گشتم و منتظرِ نتیجه‌ش می‌موندم. اطمینان داشتم چیزِ خوبی قراره نصیب همگی بشه؛ چون من به زبون و روش خودشون باهاشون مقابله کرده بودم.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 125
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: زندان؛ ن‌ادن‌ز نام نویسنده: ساناز بندی «یاماخ» ژانر:  کمدی سیاه، عاشقانه، فانتزی خلاصه: دخترک وامانده از وضعیت نابسامانش در کشورش، پس از فروختن کلیه‌اش تمامی مراحل فرار ر

پارت اول بارون توی تاریکی شب به تن و بدنم، داشت ناجوانمردانه سیلی می‌زد. کوله‌ی کوچیکم رو جوری توی بغلم سفت گرفته بودم که انگار بچه‌ی نداشته‌م بود، هرچند کم از اون هم نداشت. زندگی من، کلیه‌ی چپم

پارت دوم با احساس وجود ریز ماده‌هایی آزار دهنده توی گلوم سرفه‌ای کردم. پلک از روی پلک برداشتم. نگاهم تار بود و بخاطر چسبندگی ماده‌ای که اسمش رو بخاطر زیست نخوندنم نمی‌دونم، چشم‌هام به زور باز بود

پارت صدم

چند ساعتی با سرعتِ لاک پشتی رد شدن. توی اون لحظات برگشت، توی زندان گم شدیم؛ چون جایی رو بلد نبودیم. اما عاقبت گذرمون به حیاط زندان افتاد و درصد تونست با حس شیشم ما رو به سلول برگردونه.

سلول ما داخل ساختمان «۰۴» بود که ۱۴ طبقه داشت. هر طبقه هم ۱۲ سلول داشت و ما سلول دوازدهم بودیم. درون کلِ ساختمان، سرتاسر سفید بود و درهای سلول‌ها هم به رنگ قرمز بودن. توی هر راهرو که می‌ایستادی می‌تونستی از پشتِ نرده‌های حفاظتی، به طبقه‌ی بالا یا پایین دید داشته باشی. سازه مثل پاساژ‌های زمینی بود، که فضای خالی وسط رو با طناب‌های به هم بافته شده‌ای که به نرده‌ها متصل بودن، از بین برده بودن؛ درست مثل ترامپولین.

من هم انگار که برای خرید به پاساژ اومده باشم؛ از نرده‌ها آویزون شده بودم و می‌خواستم ترامپولین بازی کنم، که درصد مانع شد. و سریعاً به سلولمون که توی پایین‌ترین طبقه‌ی هم‌کف بود برگشتیم؛ هرچند از نظر من هم‌کف بود اما از نظر نیمز، ما توی طبقه‌ی «۰۴» بودیم. 

حالا هم گوش‌هام رو تیز کرده و با دقت منتظرِ اعلام نتیجه بودم. بلندگوی زندان دقایقی پیش تموم توجه ما رو از ما خواسته بود، اما فعلاً در سکوت به سر می‌برد.

- «من هم دلم خوشه هم دلم ناخوشه.»

برای عقل دهن کجی کردم و تا خواستم برای پرتابش به بخشِ درکِ مغزم اقدامی صورت بدم، بلندگوی زندان به سخن دراومد.

- شنوندگان توجه فرمایید! همینک ما پیروزیِ خود را در مقابل زندانی ۶۲۲۶ و تمامِ زندانی‌های ساختمان «۰۴» اعلام می‌کنیم. از این رو دستور پخت‌های زندانی ۶۲۲۶ را برای تمامِ زندانی‌ها «آزاد» و سرو خواهیم کرد. همچنین از محکومیتِ زندانی‌های ساختمان «۰۴» که در اعتراضات سرکوب شدند، ۲ ماه کاسته خواهد شد و زندانی‌ها ۶۲۲۶ و ۲۰۲۷ هر کدام سه روز را در انفرادی پنج‌ستاره خواهند گذراند. آگاه باشید که گرگ و خشونت همیشه شکست خواهد خورد.»

مات و مبهوت بودم. تمومِ تنم از شدت اضطرب می‌لرزید، حتی پلک راستم هم می‌پرید. کاش عقل جملاتِ بلندگو رو برام ترجمه می‌کرد؛ چرا که من مغزم قفل بود.

- «م.. م.. من خودم قفل و مبهوتم.»

به هم‌سولی‌ها چشم دوختم؛ لپ‌لپ بالا و پایین می‌پرید، چاکرا اشکِ شوق به چشم داشت و دیکتاتور لبخندِ عمیق و مفتخرانه‌ای روی لب‌هاش نشونده بود.

یک‌آن توسط درصد به آغوش کشیده شدم.

- وارونک تو تونستی! تو تونستی! 

اما من همچنان بهت زده بودم و واکنشم هنوز خشکیدگی و زل زدن به افق‌های نامرئی بود. صدای لرزونم رو به گوشِ درصد رسوندم.

- واو.. به.. واوشو.. برام.. ترجمه.. کن!

درصد من رو از آغوشش بیرون کشید. دست‌هاش رو دور بازوهام گره زد و نگاه خوشحالش رو به نگاهِ منتظرم دوخت. انگار من منتظر بودم همه چیز رو به زبون خودم بشنوم تا باور کنم. و درصد که با لحن اخباری اما سرشار از رگه‌های سرخوشی، من رو مخاطب قرار داد.

- شنوندگان توجه فرمایید! همینک ما شکستِ خود را در مقابل زندانی ۶۲۲۶ و تمامِ زندانی‌های ساختمان «۰۴» اعلام می‌کنیم. از این رو دستور پخت‌های زندانی ۶۲۲۶ را برای تمامِ زندانی‌ها «آزاد» و سرو خواهیم کرد. همچنین از محکومیتِ زندانی‌های ساختمان «۰۴» که در اعتراضات سرکوب شدند، ۲ ماه کاسته خواهد شد و زندانی‌ها ۶۲۲۶ و ۲۰۲۷ هر کدام سه روز را در انفرادی پنج‌ستاره خواهند گذراند. آگاه باشید که گرگ و خشونت همیشه پیروز خواهد شد.

- «قربون مغزِ کامپیوتریت بشم، چجور همه رو حفظ کردی آخه بشر!»

و من که بالاخره همه چیز باورم شده بود، دست‌های درصد رو گرفته بودم و جیغ‌کشان می‌پریدم. 

- «الهی آزادیتو ببینم زنیکه!»

من جیغ می‌کشیدم، عقل توی سرم عربده می‌زد و درصد هم به جیغ‌های من، مدام واکنش «آره» می‌داد. سه نفر برای جشن کافی به نظر نمی‌رسید، پس به سمتِ هم‌سلولی‌ها رفتم و از دستشون گرفتم.

تنها خانواده‌م توی نیمز رو وادار به پیوستن کردم؛ این پیروزی برای همه‌ی ما بود، حق همه‌ی ما بود. و ما باید با تمومِ جانمون ازش استقبال می‌کردیم و جشن می‌گرفتیم.

ناگهان همگی من رو داخلِ حلقه‌شون انداختن، دست‌هاشون رو روی بازوی همدیگه قرار دادن و برای در آغوش کشیدنم، حلقه رو تنگ و تنگ‌تر کردن. من هم پی‌ در پی پریدم. و اون‌ها که مجبور بودن من رو همراهی کنن.

یک‌آن با یاد انفرادی پنج‌ستاره‌ی خودم و درصد، سیخ ایستادم. با توقف جیغ‌ها و پرش‌هام، هم‌سلولی‌ها نیز متوقف شدن. لپ‌لپ متعجب گفت:

- چی ژ.. شد وارونک؟ چرا ز.. ساکت ژ.. شدی؟

آب دهنم رو قورت دادم و زمزمه کردم.

- انفرادی!

چاکرا: نگران نباش من ۳ ستارشو رفتم، افتضاح بود.

دیکتاتور: منم همینطور. واقعاً افتضاحه!

لحنِ سرخوش و خوشحالشون کمی امیدوارم کرد. نگاهم رو به درصد دوختم. حینی که لبخندی ۱۰۰ درصدی روی چهره داشت، چشم‌هاش رو با اطمینان بست.

- «من با همین لبخند و حرکت چشماش خیالم راحت شد و دیگه نگران نیستم. توئم به خوشحالیت ادامه بده.»

سرم رو تکون داده و دوباره جیغ و پریدن رو از سر گرفتم. انفرادی از شکنجه که بدتر نبود، بود؟

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صد و یکم

امروز روزِ ۴۲م حضورم توی نیمز، ناریا و زندان بود. کیسه روی سرم کشیده بودن و در مسیرِ انفرادی بودم. 

- «به نظرت چرا بغلش پنج ستاره چسبوندن؟»

شونه‌ای بالا انداختم. حقیقتاً هیچ درکی از چگونگیش نداشتم. این دنیا همه چیزش غریباً عجیب بود و امکان پیش‌بینی شدنش رو به من تقدیم نمی‌کرد.

پس از طی شدنِ مسیری طولانی که نیمی از اون، داخلِ یه وسیله‌ی نقلیه‌ای که قطعاً ماشین بود سپری شد، بالاخره صدای باز و بسته شدن در به گوش رسید.

زندانبان با لطافت من رو داخلِ اتاقکِ احتمالاً انفرادی هل داد و با خشونت کیسه رو از روی صورتم درآورد. ابتدا چشم‌هام از وحشی‌گریش بسته شدن، سپس حینی که غر می‌زدم و نسل‌های گذشته‌ی زندانبان رو ناسزا می‌گفتم، چشم گشودم.

- «چه؟ ها؟ یعنی چی؟ آخه چجوری؟»

کم از عقل نداشتم؛ چرا که دهنم به قدری باز شده بود که احتمال دادم اگه ادامه پیدا کنه، فکم به زمین می‌چسبه. 

- «الان اینجا انفرادیه؟»

دستم رو به سمتِ دهنم بردم و لب پایینیم رو به لب بالاییم چسبوندم. اما دوباره دهنم باز شد. شگفتا، اینجا انفرادی بود؟!

نگاهم رو به انفرادی دوختم. یه اتاق چندصد متری که زمینش از شن پوشیده شده بود، اما یه ورق شیشه‌ای مانع از تماس پا با شن‌ها می‌شد.

وسط اتاق یه استخر قرار داشت که ازش بخار بلند می‌شد. و بخارها قطعاً تعیین کننده‌ی آبِ گرمش بود.

نگاهم رو به آبشار مصنوعی که توی سه‌ گوشه‌ی دیوار بود، دوختم. به شکل یه صخره بود و آبش داخل استخر می‌ریخت. 

روبروی من، اون سوی استخر دوتا نخل بزرگ وجود داشت که با فاصله‌ی دو متری از هم قرار گرفته بودن. یه تخت پارچه‌ای هم توسط گره ریسمان‌‌ها دورِ درخت‌ها، معلق بود.

یه آویزِ لباس هم از تنه‌ی نخلِ سمتِ راستی آویزون بود. و حوله‌ی بنفش و شلوارکِ شنا که روی آویز خودنمایی می‌کردن.

نگاهم رو به سمتِ خودم دوختم. سمتِ راستم یه میزِ ۱۲ نفره وجود داشت که تنها یه صندلی دورش چیده شده بود. و کلی میوه و شیرینی و خوراکی روش قرار داشتن که با لحنی جیغناک می‌گفتن: «ساناز بیا ما رو بخور.»

- «وای بنظرت غذاهاش قراره چی باشه؟»

لبم رو با زبونم تر کردم. اینجا انفرادی بود یا بهشت؟ آخه بسیار شبیه به وعده‌ی زمینی‌ها بود؛ همون وعده‌ای که قرار بود پس از مرگ صرفاً برای آدم‌های «خوب» باشه. اما چرا نیمز بهشت رو به یه آدم «بد» هدیه می‌داد؟ 

البته روی زمین هم، بسیاری خوب نبودن و فقط ادای آدم‌های خوب رو درمیاوردن؛ در غیر این صورت چرا باید فرار می‌کردم؟ 

- «نیمز خیلی عجیبه ساناز! بعضی وقتا حس می‌کنم روی زمینی هستم که نقاب نداره و در واقع دارم خودِ واقعیشو می‌بینم.»

درسته، شاید روی زمین هم آدم‌های مثلاً بهشتی، در واقع آدم‌های «بدی» بودن که صرفاً نقابِ «خوبی» به شخصیت زده بودن. لااقل نیمز و ناریا نقاب نداشتن و خودشون بودن!

عقل تا خواست چیزی به زبون بیاره، در گشوده شد و سه زندانبان به ترتیب وارد شدن. و سه چرخ دستی که روی هر دو طبقه‌شون پر از غذا بود!

- «غذاهای زمینی؟ همونایی که تو دستور پختشونو دادی؟ وای قلبم.. ساناز منتظر بمون غذاهارو بچینن.. بعد که رفتن جوری حمله کن که توی آگهی ترحیممون بنویسن از بس خورد، ترکید مرد.»

دستم روی جلوی دهنم گرفتم تا صدای قهقهه‌م به گوشِ زندانبان‌ها نرسه؛ نمی‌خواستم ندید پدید شناخته بشم. اما برقِ توی نگاهم رو چه می‌کردم؟ 

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صد و دوم

زندانبان‌ها غذاها رو چیدن و میزِ شاهانه تکمیل شد. همین که پاشون رو بیرون گذاشتن و در بسته شد، به سمت میز حمله کردم. به قدری گرسنه‌ی آزادیِ سیریِ خوشمزه بودم که تمدن رو فراموش کرده بودم. 

- «بله از خوردن برنج با کفگیر و هورت کشیدن خورشت قرمه سبزی با ملاقه مشخصه.»

بیخیالِ عقل، خودم رو روی میز انداختم و کفگیر چنگالی رو دورِ رشته‌های ماکارونی پیچوندم. آخ که چقدر خوشمزه بود. یعنی درصد هم داشت الان این غذاها رو می‌خورد؟

کلی غذا روی میز بود و من همگی رو تست کرده بودم؛ از قرمه سبزی گرفته تا قیمه، ماکارونی، عدس پلو، سبزی پلو با ماهی، ماکارونی، آش، سوپ، آبگوشت و غیره. و چقدر کتلت‌ها از همشون خوشمزه‌تر شده بودن!

به قدری غذا به خوردِ معده‌‌ی بیچاره‌م داده بودم که شکمم برآمده شده بود؛ انگار که حامله باشم. حقیقتاً داشتم می‌ترکیدم و راه رفتن سخت بود.

دست و صورتم رو با دستمال تطهیر کردم. سپس در حالی که دست به روی شکم گذاشته بودم از کنارِ استخر عبور کردم و خودم رو به تختِ معلق رسوندم.

هوا شدیداً گرم بود. مگه‌ توی وعده‌هاشون بهشت رو باغی با هوای مطلوب و همیشه خنک به تصویر نمی‌کشیدن؟ پس چرا آب و هوای اینجا شرجی بود؟

- «حتما بخاطر آبِ گرمِ استخره. یا شایدم بخاطر اینه که نیمز وارونه‌ی زمینه. هاهاهاها!»

خنده‌کنان شونه‌ای بالا انداختم. سپس لباس‌هام رو با چشم‌هایی بسته از تنم در آوردم و شلوارک شنا رو تن زدم.

خودم رو روی تخت پرتاب کردم. آخ که چقدر شبیه گهواره بود. یک آن نگاهم به بادبزن آویزون از تنه‌ی نخل افتاد؛ بادبزنی که گویا از پرهای طاووس نر ساخته شده بود.

بادبزن رو با احتیاط برداشتم و حینی که خمار روی تخت وا می‌رفتم، خودم رو با ملایمت باد می‌زدم. الان فقط یه چیز کم بود؛ درصد. کاش همراه هم بودیم.

- «منم دلتنگشم. آخ درصدم!»

چشم بستم و حینی که حرکت دستم رو توی باد زدن تندتر می‌کردم، با لحنی خمار لب از روی لب برداشتم.

- تو غلط می‌کنی. درصد مال منه.

صدای جیغناکش توی مغزم پیچید.

- «کی گفته می‌تونی صاحبش بشی؟»

روی پهلو چرخیدم و خمار خندیدم.

- زمین بری، نیمز بری مال منه.

- «قهرم، منو بگو می‌خواستم ترست از آبو هم از بین ببرم. اصلا برو تو فوبیاهای دستشویی و آب غرق شو. زنیکه‌ی مرتیکه شده.»

سیخ توی جام نشستم. یک آن لبخند ملیحی روی لب‌هام نشوندم.

- عقل عزیزم! می‌دونی چقدر دلتنگ شنا کردنم؟ 

با حسرت به بخارهایی که از آب استخر بلند می‌شد، زل نگاهم رو دوختم.

- «هه! نوموخام»

احتمالاً الان عقل توی پس گوشه‌های سرم، لب برچیده و دست‌ به سینه نشسته بود. کاش می‌شد لپش رو بگیرم و بکشم. 

- عقلِ باهوش من کیه؟ نفس اماره‌ی من کیه؟ منحرف خوش ذاتِ من کیه؟

- «هاهاهاها.. نه! گمشو زنیکه‌ی مودی!»

دستم رو بالای سرم گرفتم و کاسه‌ی سرم رو باد زدم.

- ببین دارم بادت می‌زنم. عقلِ ناز نازی من کیه؟

و اما دوباره صدای حرصناکِ عقل.

- «نه!»

لبخندی روی لب‌هام نشوندم. دوباره روی تخت لم دادم.

- خودتم اینو می‌دونی؛ چه کمک کنی، چه نکنی بازم عاشقتم و بیشتر از هرچیزی توی دنیا تو رو دوست دارم. چه کمک کنی، چه نکنی همیشه توی سرم بمون، باشه؟ 

چند ثانیه سکوت به گوش رسید. سپس صدای فین‌فین بینِ نیمکره‌هام پیچید.

- «زنیکه احساساتم رو برانگیختی با این بازیگریت. در ضمن چه بخوای چه نخوای من بیدار شدم تا کمکت کنم!»

فین کشیده‌ای کرد و سپس پر انرژی ادامه داد.

- «حالا هم پاشو بریم آبو شکست بدیم.»

لبخندم رو روی چهره‌ی بغض‌آلوده‌م منگنه زدم. زمزمه کردم.

- اما من از ته دلم گفتم، دوستت دارم عقل!

صدای شکستن بغض و هق‌هق گریه‌ش به گوشم رسید.

- «من.. هق.. که خیلی وقت پیش.. هق بهت گفتم دوستت دارم!»

و از اونجایی که عقل جسمی نداشت، دست‌هام رو دورِ خودم حلقه کردم و من هم زیر گریه زدم.

شاید از فاصله‌های دورتر شبیه به جنون زده‌ای دیده می‌شدم که با خودش سخن می‌گه، با خودش بحث می‌کنه و خودش رو به آغوش می‌کشه؛ اما من عقل عزیزم رو بغل کرده بودم و باهم می‌گریستیم. و وصفی در حد و اندازه‌یِ میزان مهمِ بودن عقل برای خودم، توی هیچ لغتنامه‌ای پیدا نمی‌کردم.

درصد با حمایت و عشق معنا می‌شد اما عقل چطور؟

- «یه روزی می‌فهمی.. ولی الان پاشو بریم بزنیم به دل آب.»

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صد و سوم

هرگز اون لحظات رو فراموش نخواهم کرد؛ شاید بنظر همگی اینطور می‌رسید که من تنها بودم اما نه، عقل هم حاضرِ دوم اون اوقات بود. در اصل عقل بود که من هم شانس بودن داشتم!

به اتفاقِ عقل، توی اون سه روز همه نوع میوه، خوراکی و غذا رو خوردیم، سر به سر هم گذاشتیم و به کمک اون بالاخره به ترسم هم غلبه کردم.

با یاد لحظاتِ مرتبط با شکستِ ترسم لبخندی روی لب‌هام نشست. روز اول پس از از اعترافِ عاشقانه‌ و بامزه‌ی من و عقل، پا به سمت استخر گذاشتم.

اما جرعتم تنها تونست نوکِ انگشت‌های پای چپم رو توی آب فرو کنه. عقل هم وقتی من رو توی اون وضعیت دید، دوتا از انگشت‌هاش رو از توی جمجمه‌م، از پشت داخلِ چشم‌هام فرو کرد.

اون لحظه از درد چشم‌هام بسته شدن و شوک من رو داخلِ آب پرتاب کرد. من دست و پا می‌زدم، عقل فریاد می‌کشید. من داشتم غرق می‌شدم، عقل فحشم می‌داد. عاقبت هم با این جمله‌ش به خودم اومدم: «حس نمی‌کنی عمق استخر از قدت کم‌تره.»

همین جمله‌ش موجب شد من سیخ بایستم. و اون زمان بود که متوجه شدم عمق استخر در کل تا آرنج‌هام هم نمی‌رسه. و بالاخره تونستم به خاطره‌ی غرق شدگی هم غلبه کنم و تنم رو به گرمای لذت بخشِ آب بسپرم.

تمومِ زخم‌های خستگیم از لحظه‌ی مردنم روی زمین و زنده شدنم توی نیمز، توی این سه روز توسط دکترِ متخصص روح و روانم، عقل، با آبِ گرم‌ درمان شده و از بین رفته بودن. همگی از لطفِ حضور عقل بود!

- «یادته گفتی دوسم داری؟»

با صدای عقل از خاطرات سه روز توی انفرادی بیرون اومدم. جلوی لبخندم رو نتونستم بگیرم. 

- آره، چطور؟

پر عشوه خندید. امان از دست این عقل!

- «هیچی عشقم!»

چشم‌هام گرد شدن. در نهایت پی نبردم که عقل من رو دوست داره یا درصد رو!

- «ام خودتو با اون مقایسه نکن. تو عزیزمی اون عزیزِ دلم.»

خندیدم. حیف که جدیداً نسبت به عقل دلرحم شده بودم؛ چرا که در غیر این صورت می‌دریدمش.

- آمارها نشون می‌ده که ۱۰۰ درصدِ اوقاتی که تنهایی، با خودت حرف می‌زنی.

نگاهم رو به درصد دوختم. روبروی من، مثل من زانوهاش رو به آغوش کشیده بود. توی پاتوقِ همیشگیم، سه گوشه‌ی سلول نشسته بودم و به جلو هیچ دیدی نداشتم؛ درصد با اون تنِ رشیدش، سدِ نگاهم بود.

- کی با خودم حرف زدم؟

لبخندی روی لب‌هاش نشوند. 

- همیشه با خودت حرف می‌زنی.

ریز خندیدم؛ شاید روزی راجع به عقل باهاش صحبت می‌کردم.

- «بهش بگو تنها طرفدار و تنها عاشقِ واقعیشم!»

لب‌هام رو روی هم فشردم تا خنده‌م نگیره. چرا عقل اینجوری بود؟ 

دهن باز کردم تا چیزی بگم، اما تا خواستم چیزی به زبون بیارم، دریچه‌ی در گشوده شد و پوشه‌ای کاغذی و زرد رنگ روی کفِ چوبی سلول فرود اومد. 

روی زانو ایستادم و همین که نگاهم روی نوشته‌ی روی پوشه افتاد، منجمد شدم. واژه‌ی «اعدام» که با رنگ قرمز خونین، روی پوشه مهر شده بود، دهن کجی می‌کرد! و همه‌ی هم‌سلولی‌ها که مثل من توی جاشون خشکیده بودن.

- «اعدام؟»

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صد و چهارم

دیکتاتور ایستاد و به سمت پوشه رفت. نه، اون پوشه‌ی نحس نباید گشوده می‌شد؛ اگه اسم من به عنوان اعدامی داخل اون پرونده بود چی؟

جفت پا روی دوِ کتفِ دیکتاتور نهادم و از بالای سرش پریدم. به سمتِ پوشه دوئیدم و خودم رو روش پرتاب کردم. حالا با ماتحت روی پوشه فرود اومده بودم.

پلک راستم می‌پرید و بدنم به لطفِ استرس می‌لرزید. دیکتاتور لب از روی لب برداشت تا چیزی بگه، اما عربده زدم. متوقف شد. همه تا نزدیکی دیکتاتور اومدن و دورم یه نیم حلقه تشکیل دادن. درصد با ملایمت روی زانوش نشست.

- وارونک جان! پوشه رو بده.

سرم رو به نشونه‌ی منفی تکون دادم. من حس بدی به این قضیه داشتم.

- «م.. م.. م..»

حتی عقل هم زبونش بند اومده بود، چه رسد به من! و چشم و ابرو اومدن‌های نامحسوس درصد به دیکتاتور که از نگاهم دور نموند. دیکتاتور عوضی به سمتم جهید و دست دورِ بازوهام انداخت. بلندم کرد. و من که عربده می‌زدم و پاهام رو توی هوا تکون می‌دادم. واقعاً به این پرونده و ارتباطش با خودم و درصد حس بدی داشتم.

درصد پوشه رو برداشت و گشودش. و برگه‌ی قاتل که بیرون کشیده شد. دیگه کار از کار گذشته بود، پس متوقف شدم و جفتک انداختن رو بس دونستم.

دیکتاتور من رو رها کرد. قدم‌های لرزونم رو به سمت درصد برداشتم. چهره‌ش توی هم رفته بود و اشک داخلِ کاسه‌ی چشم‌هاش می‌جوشید. یک آن سرش رو بالا آورد و حینی که بهم زل می‌زد، نگاهش رو به چهره‌ی مضطربم دوخت.

- متجاوز مرده..

زانوهام از شوک تا شدن و روی زمین فرود اومدم.

- «ساناز!»

پس از چند لحظه سکوت، ترکیدن صدای بغض درصد به گوشم رسید. روی زانوهام فاصله‌ی بین خودم و درصد رو از بین بردم و برگه رو از دستش چنگ زدم.

هر خط یه تیر بود که ناجوانمردانه توی جای‌جای بدنم فرو می‌رفت. زیر لب نکات کلیدی رو زمزمه کردم.

- پرونده‌ی ۲۰۲۶.. مجتمع قضایی رهشوب.. دازا زاناس.. قربانیِ پرونده‌ی تجاوز.. محکوم به اعدام.. 

این پایان حقِ من بود؟ من تا اینجا دوام آورده بودم که اینجوری به پایان برسم؟ کجای دنیا قربانی رو اعدام می‌کردن؟ 

خدایا این چه دنیایی بود که آفریده بودی؟ خدایا این چه بنده‌هایی بود که اشرف مخلوقاتت کرده بودی؟ این‌ها اگه اشرف مخلوقات بودن، پس چرا قربانی رو اعدام می‌کردن؟ 

چهره‌ی ماتم زده و گریان هم‌سلولی‌هام رو نه می‌دیدم، نه می‌شنیدم. حتی عربده‌ها و هق‌های عقلم رو هم نمی‌شنیدم. من فقط یه چیز رو می‌دیدم؛ «اعدام».

برگه رو توی دستم مچاله کردم تا اشک‌های صورتم رو باهاش پاک کنم. روی زانو افتاده و تمومِ این ناعدالتی‌هایی که توی این ۴۵ روزِ لعنتی از زندگیم تجربه کرده بودم رو می‌گریستم.

دستم رو به سمتِ سرم بردم و موهای کوتاهم رو بینِ انگشت‌هام گرفته و چنگ زدم.

موهام رو کشیدم، فریاد کشیدم. انقدری عربده زدم که گلوم کم آورد. درصد مچ دست‌هام رو گرفت تا مانع از خودزنیم شه.

- وارونک...

- درصد می‌خوان منو بکشن... من بی‌گناهم درصد... درصد چیکار کنم؟

خودم رو توی آغوش درصد انداختم. من فقط از اون مرتیکه کمک خواسته بودم؛ اون مرتیکه وسوسه شده بود، نه من! من که به اون هیچ آسیبی نرسونده بودم، اون خودش مرگش رو رقم زده بود؛ پس چرا من باید اعدام می‌شدم؟

- چرااا؟ چرااا؟ چرااا؟ چرااا؟

سرم رو به سینه‌ی درصد می‌کوفتم و پی در پی «چرا» رو داد می‌کشیدم.

- «ساناز!»

هیچ شخصی، هیچ صدایی، هیچ کلمه‌ای نمی‌تونست دیگه غمم رو متوقف کنه. من داشتم برای عزای مرگم پیشواز می‌گرفتم، من داشتم برای خودم ختم می‌گرفتم. من برای بی‌گناهی خودم می‌گریستم.

- خدایا اگه منو می‌دیدی.. خدایا اگه صدای منو می‌شنیدی.. خدایا اگه ذره‌ای منو دوست داشتی.. باهام اینکارارو نمی‌کردی.. 

سرم رو محکم به سینه‌ی درصد کوبیدم.

- خدا هیچ‌وقت منو ندید.. خدا هیچ‌وقت منو نشنید.. خدا هیچ‌وقت منو دوست نداشت.. باهام اینکارو کرد.. پس منم ازش بریدم.. 

و درصد که من رو سفت‌تر از لحظات پیش‌تر توی آغوشش گرفت. دیگه نه درصد، نه عقل، نه هیچ شخص دیگه‌ای، هیچکس هیچ کمکی از دستش برای من برنمی‌اومد.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صد و پنجم

یه روزِ کامل توی آغوش درصد گریستم. اون با لطافت موهام رو نوازش می‌کرد اما من دیگه دلم نمی‌لرزید، آخه چرا باید می‌لرزید؟ من که آینده‌ای نداشتم؛ یه اعدامی مگه می‌تونست به عشق فکر کنه؟

سلول توی غم فرو رفته بود. همه ماتم زده بودن، حتی به هیچ وعده‌ای لب نزدن. چشمم به ساعت بود و ثانیه‌ها رو می‌شمردم. روز داشت به پایان می‌رسید تا من رو به پایان برسونه. 

- «اگه می‌خواست اینجوری کنه، پس چرا زندت کرد؟ چرا بهت جونِ دوباره داد؟ می‌خواست بیشتر زجرت بده؟» 

لب‌هام روی هم فشردم. چقدر مرثیه‌های عقل دلم رو ریش می‌کردن. با صدای گشوده شدن در، از ترس پلک روی پلک فشردم.

- زندانی ۶۲۲۶، بیا بیرون!

خودم رو توی آغوش درصد مخفی کردم. من نمی‌خواستم بمیرم! نمی‌خواستم! نمی‌خواستم!

درصد هم سفت من رو در برگرفته بود؛ من هم به لباسش چنگ زده بودم و مثل بید می‌لرزیدم.

- بیاریدش.

و صدای قدم‌هایی که در حال نزدیک‌تر شدن بودن. دو نفر، از دو طرف، از پشت، از بازوم‌هام گرفتن. من رو می‌کشیدن و من هم نیروی بیشتری خرجِ چسبیدن به درصد می‌کردم. فریاد می‌کشیدم.

- درصد نذار.. نذار منو ببرن.. 

عاقبت من رو از درصد جدا کردن. درصد از جاش پرید و دست‌هاش رو دور پهلوهام گره زد، اون هم نمی‌‌خواست و نمی‌ذاشت. 

- نمی‌خواین کمک کنین؟ می‌خواین بذارین وارونک رو ببرن؟ 

درصد بود که هم‌سلولی‌ها رو مخاطب قرار می‌داد و سرشون فریاد می‌زد. اون‌ها هم بلافاصله گریه‌کنان به درصد پیوستن. اما دو زندانبان دیگه از بیرون وارد سلول شدن و با باتوم به تن و بدنشون حمله کردن.

همگی روی زمین درازکش افتاده بودن و کتک می‌خوردن. کشون‌کشون من رو به سمتِ در بردن. و لحظه‌ی آخر که پیش از خروج دستم رو با حسرت به سمتشون دراز کردم. و لحظه‌ی آخر که نگاه ماتم زده و چهره‌ی خیسشون، آخرین خاطراتم از هم‌سلولی‌هام رو برام رقم زد.

من می‌خواستم مثل یه خانواده با اون‌ها زندگی کنم؛ حتی شده داخلِ زندان، اما نیمز لعنتی، ناریای لعنتی، زندان لعنتی اون رو هم زیادی دید. 

دست و پا می‌زدم و فحش می‌دادم. دست و پا می‌زدم و اسم درصد رو فریاد می‌کشیدم. دست و پا می‌زدم و حسرتم رو می‌گریستم.

از ساختمان خارج شدیم؛ این‌بار دیگه روی سرم کیسه‌ای وجود نداشت. حتماً بخاطر این بود که قرار نبود دوباره ببینم. حتماً بخاطر این بود که آخرین نفس‌هایی بود که می‌کشیدم. حتماً بخاطر این بود که پایان در پیش روی من، خطرِ جاسوسی رو از بین می‌برد.

پاهام رو روی زمین نمی‌ذاشتم؛ آخه چه کسی روی پاهای خودش به سمتِ مرگِ اجباریِ زندگیش می‌رفت؟ پوستِ روی پام روی زمین کشیده می‌شد و خراش‌هایی که روش می‌افتاد، قلبم رو می‌خراشید.

عاقبت از حیاطِ زندان گذشتیم و به یه محوطه‌ی کوچیک تر رسیدیم. طنابِ دار آویزون داشت بهم پوزخند می‌زد. چجوری شبانه‌ی روشنِ نیمز و مخفیانه من رو به اینجا کشونده بودن؟ هق‌زنان فریاد کشیدم.

- نمی‌تونین.. نمی‌تونین اینجوری منو اعدام کنین.. نمی‌تونین.. کدوم قانونی بهتون اجازه می‌ده بدون دادگاه منو اعدام کنین؟ هان؟  کدوم قانونی بهتون اجازه می‌ده بدون رای قاضی منو اعدام کنین؟ کدوم؟

زندانبان‌ها من رو به سمتِ جایگاه بردن. زنی با لباس‌های نظامیِ سیاه رنگش نزدیکی دار ایستاده بود.

- من مسئولِ اعدامتم و جواب سوالت هم اینه؛ همون قانونی که دستیگرت کرد و  بهش امضا دادی.

این توی سیاست هم قفل بود، این توی دین هم قفل بود، این توی هر جامعه‌ای قفل بود. چجوری بدون دادگاه و رای قاضی می‌خواستن من رو ناگهانی اعدام کنن؟

با اشاره‌ی سرِ مسئول اعدام، زندانبان‌ها من رو بالای تخته‌ی دار بردن و طناب رو دور گردنم انداختن. انگار که سردیِ مرگ دور گردنم گره خورد؛ تنم منجمد شد و به لرز افتادم.

صدای فریادِ اشک‌آلود عقل توی مغزم پیچید.

- «ساناز یکاری کن.. ساناز نمیر.. ساااناااز!»

صدای زنیکه‌ی مسئول به گوشم رسید.

- خواسته‌ی آخر؟ 

آخرین خواسته‌ی من یکی دوتا نبودن؛ من هنوز احساسم رو به درصد ابراز نکرده بودم، چرا باید پیش از عملی کردن خواسته‌هام جان به قانون ناریا می‌دادم؟ چرا؟

- ب.. ب.. ب..

آب دهنم رو قورت دادم تا بتونم جمله‌م رو به زبون بیارم.

- ب..ب.. بزارین ی.. یه نامه بنو...یسم.

- بیارینش پایین.

طناب رو از دور گردنم در آوردن و گویی برای چند لحظه سرمایِ مرگ از من فاصله گرفت. روی زانو افتادم.

چند ثانیه بعد خودکار و کاغذی به سمتم گرفتن. کاغذ رو روی زمین قرار دادم و خودکار رو لای انگشت‌های متزلزلم فشردم.

و اشک‌هایی که از کاسه‌ی چشم‌هام روی گونه‌هام جاری می‌شدن و روی کاغذ سقوط می‌کردن. با دست خطی لرزون شروع به نوشتن کردم.

«درصد عزیزم، اگه توی دنیای متفاوتی بودیم؛ دنیایی که که تو حتماً مرد بودی و من حتماً زن، راحت به عشقم بهت ابراز می‌کردم. اما سهم من از تو همیشه ۵۰ درصد ترس بود و ۵۰ درصد عشق.. عاقبت هم سهم من از تو نرسیدن شد و سهم تو از من ماتم. کاش اون روز بهت می‌گفتم که تو دنیای من چجور عشق رو ابراز می‌کنن. حتی اگه بمیرم هم، تو حسرتِ ابدی روح من باقی خواهی موند. دوستت دارم!»

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صد و ششم

بارون هم شروع به شلاقانه گریستن کرده بود، شاید آسمون داشت برای من اشک می‌ریخت. این ناجماعت نالایقِ حکمرانی، ناله‌ی آسمون رو هم در آورده بودن. 

- «ساناز.. ساناز.. ساناز..»

کفِ دستِ چپم رو روی زمین نهادم و زانو راست کردم. ایستادم؛ اما تنم خمیده بود، گویی کوله باری از غم رو کول کرده باشم.

- «خواهش می‌کنم یه کاری کن.. خواهش می‌کنم!» 

سرم رو پایین بردم و پلک روی پلک گذاشتم. قطرات اشک درشت‌تر از پیش‌تر روی قفسه‌ی سینه‌م سقوط کردن. و عقل که توی کاسه‌ی سرم هق‌زنان، دست و پا می‌زد و تمنا می‌کرد. یکی توی سرم داشت جنون زده تمنا به زنده موندنم می‌کرد.

- «ساناز شیطان باش.. اینا شیاطینو می‌بخشن.. ساناز خواهش می‌کنم.»

انگشت‌هام رو توی کف دست‌هام فشردم؛ خودکار داشت له می‌شد و کاغذ مچاله.

- «ساناز..»

یکی از زندانبان‌ها بازوی چپم رو گرفت. نفس‌نفس می‌زدم و موش آب‌کشیده شده بودم. دندون‌هام رو روی هم فشردم. من نباید توی این لحظه تموم می‌شدم. من باید یه بار دیگه تلاش می‌کردم، من باید شانس آخرم رو هم می‌سوزوندم.

شونه‌ی راستم رو روی صورتم کشیدم و خیسیش رو زدودم. بازوم رو با خشم از گره انگشت‌های زندانبان آزاد کردم. سپس آرنجم رو روی صورتش کوبیدم. 

زندانبان شوکه روی زمین افتاد. نمی‌دونستم دارم چیکار می‌کنم، فقط پیش می‌رفتم. کف پام رو زیر شکمش گذاشتم و فشار دادم، باید نسلش رو منقرض می‌کردم؛ نیمز و ناریا نیازی به نسلِ حرومی اون نداشتن.

یک‌آن زندانبان دیگه به سمتم یورش آورد، من هم زانوم رو بینِ پاش کوبیدم، اون هم با صورتی سرخ شده پرت زمین شد.

ناگهان از پشت ضربه‌ای روی کمرم نشست و من رو به سقوط وا داشت. کاغذ رو توی دستم مچاله کردم و توی حلقم فرو بردم. سپس سریعاً ایستادم.

مسئول اعدامم توی چند قدمیم ایستاده و باتوم رو به سمتم گرفته بود. اخم‌هام رو توی هم کشیدم؛ شده زندان رو به آتیش می‌کشیدم، اما اجازه نمی‌دادم بیشتر از این به این ناعدالتی ادامه بدن. من برای سیری خوشمزه و سیرابی گوارا روحم رو به شیطان فروخته بودم، حالا هم باید چنین می‌کردم. فرشته‌های خدا برای من کاری به پیش نبردن، تنها چاره‌ی من شیطان بود.

خودکار رو بالا آوردم و به سمتش جهیدم. باتوم رو توی قفسه‌ی سینه‌م کوبید؛ اما متوقف نشدم که هیچ، بلکه مشت محکمم رو هم توی صورتش خوابوندم.

طی حرکتی تیزی خودکار رو توی سمتِ راستِ گردنش فرو کردم. و مسئول اعدامم که به پشت روی زمین افتاد. من هم روی سینه‌ش نشستم و مشت‌های وحشیانه‌م که روی صورتش فرود می‌اومدن!

بارون شلاق به تن و بدن من می‌زد، من مشت به تن و بدن اون می‌زدم. آسمون غمش رو می‌گریست، من از خشم نفس‌نفس می‌زدم. عاقبت خسته از جام بلند شدم و به خون‌آب روی زمین خیره موندم. 

کاغذ توی دهنم رو روی بدن آش و لاشه‌ش انداختم و باتوم رو برداشتم. تا خواستم با باتوم به سه بدنِ نیمه‌جان حمله‌ور شم، نورهای سبز رنگی از پشت روی بدنم نشستن، بعضی هم مقابل نگاهم روی دیوارهای جلوی چشم‌هام نشونه رفتن.

- زندانی ۶۲۲۶، بس کن!

بدون اینکه دست‌هام رو به نشونه‌ی تسلیم بالا بیارم، چرخیدم. و خندیدم؛ قطعاً آخر عمری دیوونه شده بودم. من جلوی این محاصره‌ی مسلح هیچ بودم و جز دیوانگی و جنون زدگی، هیچ واکنش دیگه‌ای برای ارائه نداشتم. نجات غیرممکن بود.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صد و هفتم

به سمت مامورهای اسلحه به دست گام برداشتم. باتوم رو به سمتشون پرتاب کردم و مقابلشون ایستادم. طی لحظاتی کوتاه از بازوهام گرفتن، با خشونت کیسه‌ای روی سرم کشیدن و من رو کشون‌کشون بردن.

پس از شنیده شدن صدای باز و بسته شدن، کیسه از روی صورتم برداشته شد. نوری کور کننده چشم‌هام رو زد. دستم روی جلوی نگاهم سد کردم تا نور آزاری بهشون نرسونه.

داخلِ یه اتاق سفید و نورانی بودم؛ که دقیقاً به شکلِ اتاق بازجویی داخلِ کلانتری بود.

- «قراره چی بشه ساناز؟»

در پاسخ عقل باید چی می‌گفتن؟ من هم بی‌خبر بودم. مردی سفید‌پوش پشت میز نشسته بود و منتظر نگاهم می‌کرد.

- بیا بشین.

تا مرکزِ اتاق گام برداشتم و این سوی میز، روی صندلی جای گرفتم. اما خبری از سانازِ روز بازجویی نبود؛ چرا که به جای استرس به صندلی لم داده بودم. هرچه بادا، به درک بادا!

مردِ احتمالاً بازجو که شبیهِ خوک بود، لب از روی لب برداشت؛ صورتِ چاقش پهن بود و رنگِ پوست آویزونش، سفید مایل به صورتی به نظر می‌رسید.

- مسئول اعدامت تا زندگی رفت و برگشت.

بیخیال شونه‌ای بالا انداختم. دیگه به بهشت و جهنم اعتقادی نداشتم که بخوام نگرانِ اعمالم باشم؛ نیمز تمومِ باورهای من رو نابود کرده بود. زنده و مرده‌ش برام فرق چندانی نداشت.

- برام مهم نیست.

به قدری بیخیال بودم که خودم هم لحظه‌ای غرق حیرت شدم؛ چه رسد به عقل و مرتیکه‌ی بازجو! و ابروهای بازجو که از تعجب بالا پریدن؛ به قدری که تا خط رویش سرِ کچلش می‌رسیدن. 

موشکافانه به صفحه‌ی تبلتش خیره شد. 

- ضمیمه‌های جدیدِ پروندت نشون دهنده‌ی تغییراتته..

تبلت رو با احتیاط روی میز نهاد. سپس کف دو دستش رو به هم چسبوند. تای ابروی چپش رو بالا داد و صدای زمختش رو به گوش رسوند.

- ناریا تصمیم گرفته تو رو آزاد کنه.

- «چه؟»

این‌بار نوبت من بود که ابروهام رو بالا بپرونم. بازجو ادامه داد.

- نیازی به تست مجدد MBTI نیست؛ چرا که اعمالت نشون دهنده‌ی همه چیزه. تو اعتراض کردی، شورش کردی، آشپزهای آشپزخونه‌ی مسئولین پلاس و تمام مامورین رو مسموم کردی، شکنجه‌گرت رو شکنجه کردی، مقر ماموران رو به آتیش کشیدی و در آخر مسئول اعدامت رو نوازش کردی.

لبخندی مفتخرانه روی لب نشوند و ادامه داد.

- این اعمال از یه برّه برنمیاد، تو ثابت کردی که یه گرگ شدی. ناریا هم طبق قوانینش تصمیم گرفت بهت فرصتی دوباره بده.

دهنم باز مونده بود. اطمینان خاطر داشتم که قطعاً فکم روی میز افتاده. شگفتا، چقدر با افتخار از کارهای من سخن می‌گفت. بد بودن توی نیمز افتخار داشت؟ 

و عقل که توی مغزم داشت می‌گریست و به گفته‌ی خودش سجده‌ی شکر به جا می‌آورد.

- امشب به سلول برمی‌گردی. مهر آزادی تا ۷ صبح توی پروندت می‌خوره.

و اون آخرین جمله‌ای بود که من از بازجو می‌شنیدم. هنوز باورم نشده بود و حس می‌کردم دارم رویا می‌بینم. این حقیقت داشت؟ 

لم دادن رو بس دونستم و سیخ نشستم. دستم رو روی پام گذاشتم و نیشگونی سفت از رونِ پام گرفتم. خواب نبودم؛ همچنان توی همون اتاق و مقابل همون مرد نشسته بودم.

نیشگون دیگه‌ای گرفتم و همزمان لب از روی لب برداشتم.

- قراره آزاد شم؟

و بازجو که سرش رو به نشونه‌ی تایید تکون داد.

این بار از شدتِ شوک وا رفتم؛ درست مثل یه آدم‌برفی که در انتظار خورشید نشسته بود. و صدای بی‌جون و خوشحالِ عقل که پی در پی اسمم رو صدا می‌زد.

- «ساناز.. آخ ساناز.. ساناز..»

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صد و هشتم

با شنیدن گشوده شدن در، کیسه رو از روی صورتم کشیدم. و نگاه به سه چهره‌ی بهت زده‌ی داخل سلول انداختم؛ چاکرا، لپ‌لپ و دیکتاتور.

به نگاه، جوشیدن اشک رو توی کاسه‌ی چشم‌هاشون دیدم. لپ‌لپ با تته پته اسمم رو آروم صدا زد.

- و.. ا.. رو.. نک!

قدم داخل سلول گذاشتم. قطرات اشک پی در پی روی صورتم جاری می‌شدن و من به دنبالِ درصد می‌گشتم. و بالاخره دیدمش.

توی پاتوق من، به سه گوشه‌ی دیوار تکیه زده و نشسته بود. زانوهاش رو به آغوش کشیده و سرش رو روی کاسه‌ی زانوهاش گذاشته بود. شونه‌های پهنش داشتن می‌لرزیدن، داشت برای من اشک می‌رخت؟

لب‌هام رو روی هم فشردم تا لرزشِ چونه‌م رو مهار کنم. 

- درصد!

یک‌آن سرش رو بالا آورد. موهاش بهم ریخته بودن، زیر چشم‌هاش گود افتاده و تیره به نظر می‌رسید. من چه بلایی سر این انسان آورده بودم؟ 

درصد روی زانوهاش پرید. با پشتِ دست صورتش رو از خیسی زدود.

- وا.. رونک؟ واقعاً اینجایی؟ واقعاً زنده‌ای؟ خودتی؟

سرم رو به نشونه‌ی تایید تکون دادم. بغضش دوباره ترکید. روی زانوهام نشستم و دست‌هام رو گشودم. 

- بیا بغلم..

حینی که هق می‌زد روی زانوهاش دوئید. اون دست‌هاش رو دورِ کمرم سفت حلقه کرد، من دست‌هام رو سفت دور گردنش پیچیدم.

من به خاطر درصد زنده مونده بودم؛ چرا که تموم خواسته‌های من در نهایت به درصد می‌رسید. و حالا در سلامتِ کامل، داشتم توی سکوت، توی آغوشش می‌گریستم.

من یه خانِ دیگه رو رده کرده بودم؛ آخرین خان رو. و حالا نزدیک به آزادی بود. من برای بعدِ آزادی هدف بزرگی داشتم؛ من می‌خواستم از شیطانِ درونم برای تمومِ آدم‌های خوبِ زندان استفاده کنم. زین پس زمان درازی برای انجام کارهام داشتم، من دیگه از نیمز و ناریا ترسی نداشتم. من این دنیا رو کامل شناخته بودم.

و حالا دلم می‌خواست احساساتم رو به درصد ابراز کنم، چرا که دیگه نمی‌خواستم چیزی رو پشت گوش بندازم. اما دیگه انرژی کم آوردم و از هوش رفتم. شاید تا اون لحظه به زور سر پا مونده بودم تا زنده بودنم رو نشونِ «عزیزِ دلم» بدم. 

- ساناز!

با شنیدن صدای عقل پلک از روی پلک برداشتم. روی تخت معلقِ انفرادی بودم. از جام پریدم. نگاهم روی لبه‌ی استخر خشکید.

لبخندِ شیطنت آمیزی روی صورتش نشونده بود. دست راستش رو بالا آورد و توی هوا تکونش داد.

- ساناز!

آب دهنم رو قورت دادم. من، من بودم؟ یا اون من بود؟ اون منِ پیش از تغییر جنسیت بود!

- بیا دیگه مرتیکه شده!

لبخند متعجبی به گونه‌هام منگنه زدم. به سمتش گام برداشتم. پاچه‌های شلوارم رو مثل اون بالا دادم و لبه‌ی استخر نشستم. و مثل اون پاهام رو داخلِ گرمی آب فرو بردم.

- چرا با بدنِ قبلیم اومدی تو خوابم؟

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صد و نهم

لب برچید و اخم کرد. دست به سینه شد و صورت بامزه شده‌ از شدت حرصش رو بهم دوخت.

- بدن منم هست مرتیکه!

ابروهام بالا پریدن و دهنم باز موند. دستش رو به سمت صورتم آورد و دهنم رو بست. سپس لبخندی دندون‌نما روی لب‌هاش نشوند.

- من خودِ سابقتم خب؛ البته در اصل جنسیت و هویت زنانه‌ی سابقتم.

پلک راستم شروع به پریدن کرد. دستش رو دورِ شونه‌هام انداخت و بازوی چپم رو با لطافت چنگ زد.

- تا الان خودمو جای عقل نداشته‌مون جار زدم..

ریز خندید. عقل نداشته؟ پس اون هم عقل نبود. من هم کمی خنده‌م گرفته بود، اما جلوی خودم رو گرفتم. بازوم رو سفت‌تر فشرد. 

- واقعاً می‌گم؛ هیچ‌وقت عقل نداشتیم خب. اگه هم واقعیتو می‌گفتم شاید منو جدی نمی‌گرفتی، برای همین یه کوشولو گولت زدم.. فقط یه کوشولو!

سپس نگاهِ مظلومانه‌ش رو بهم دوخت. و من که مبهوت، زلِ نگاهم رو بهش دوخته بودم. آهی کشید و به شوکه کردنم ادامه داد.

- بخاطر تغییر جنسیتت ما تفکیک شدیم..

لب‌هاش رو به هم فشرد تا قطراتِ اشکش رو از ریختن مهار کنه، هرچند موفق نبود.

- ولی نگران نباش، همه چی قراره سرجای اولش برگرده و ما یکی بشیم.. اما.. 

شونه‌هام رو رها کرد. پاهاش رو از استخر بیرون کشید. به سمتم چرخید و چهارزانو نشست. صورتم رو با دست‌هاش گرفت و حینی که گلوله‌گلوله اشک می‌ریخت، ادامه داد.

- دلم برای دوتا بودنمون تنگ می‌شه. الانم اومدم برای خدافظی، چون باید برم تا دوباره یکی بشیم.

ترسان کف دو دستم رو روی دست‌هاش گذاشتم و هر دو رو سفت فشردم.

- یعنی چی؟ دیگه تو مغزم نخواهی بود؟

حینی که اشک می‌ریخت، سرش رو به نشونه‌ی تایید تکون داد. من بدون صدای عقل توی سرم، چجوری دوام می‌آوردم؟

- نه! نباید اینکارو کنی. من و تو ابداً یکی نیستیم. تو نباید بری..

ادامه‌ی جمله‌م رو نالیدم.

- عقل! این خزعبلات چیه به زبون میاری؟ 

گوشه‌ی لب‌هاش رو به پایین مایل کرد، تا شاید غمش رو کنترل کنه. با انگشت‌های کوچیکش، قطرات اشک‌ رو از زیر چشم‌هام زدود. 

- قرار نیست از بین برم که، قراره یکی بشیم مرتیکه! مثل قبل، مثل همیشه! ناریا جنسیت و هویتمونو از هم جدا کرد و حالا قراره من رو ازشون پسش بگیری و به خودت برگردونی.

دست‌هام رو با لطافت پس زد. با شست مابقیِ اشک‌هام رو زدود و سپس کمر راست کرد و ایستاد.

- تنها اتفاقِ خوبِ بعد از تغییر جنسیتمون این بود که تو شروع کردی به دوست داشتن من؛ یعنی خودت.

دستش رو سفت گرفتم و حینی که هق می‌زدم، نالیدم.

- لطفاً تنهام نذار.. من بدون تو چیکار کنم آخه؟ 

لبخند عمیقی روی لب‌هاش نشست. روی زانو‌هاش نشست. زمزمه کرد.

- قراره منو از حنجره‌ت بشنوی، قراره منو توی آینه ببینی، قراره حضور منو توی تصمیم‌گیریات حس کنی. ساناز احمق من خودتم، بخشی ازت که ازت ربودن. اما تو منو توی ذهنت از دست ندادی. تو منو توی ذهنت  زنده نگه داشتی تا روزی که پسم بگیری و موفق شدی.. فردا منو پس خواهی گرفت. 

صورتم رو دوباره بینِ دست‌هاش گرفت. نگاهِ خیسش رو توی مردمک‌های لرزونم دوخت.

- راستی.. دیگه هم هیچ‌وقت خودتو شیطان ندون، تو تمومِ این مدت قهرمان زندگی خودت و دیگران بودی، فهمیدی؟

سرم رو به نشونه‌ی تایید تکون دادم. ناگهان لب‌های غنچه شده‌ش رو روی پیشونیم گذاشت. و بوسه‌ی عمیقش که با زمزمه‌ی بعدش تکمیل شد.

- دوستت دارم مرتیکه شده!

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صد و دهم

و بلافاصله جلوی چشم‌هام تبدیل به پروانه‌های بنفش شد. و پروانه‌ها که تا سقف پرواز کردن و در آخر یکی پس از دیگری محو شدن. مات و مبهوت به جای خالیش خیره موندم. عقل پروانه‌هایی بنفش شد و رفت؟ 

- عقل! عقل!

اما هر چی بیشتر اسمش رو به زبون می‌آوردم، بیشتر رفتن و نبودنش ثابت می‌شد. گریستم، گریستم، گریستم. صدا زدم، صدا زدم و صدا زدم. و پاسخی نشنیدم، پاسخی نشنیدم و پاسخی نشنیدم. عقل رفته بود؛ عقل دیگه نبود، عقل تنهام گذاشته بود!

انقدر اشک ریختم و نالیدم که توی عالم رویا هم غش کردم. تیم بدبخت‌کُن خدا همه جا بودن؛ اون‌ها عقل رو توی رویا از من گرفتن، نامردها!

خدایا تیم بدبخت‌کُنت توی واقعیت نتونستن شکستم بدن، برای همین اون‌ها رو به رویاهام حمله‌ور کردی؟

توی عالم رویا که از هوش رفتم، توی واقعیت بهوش اومدم. توی جام دراز به دراز افتاده بودم و دستم توی دست درصد بود. زمزمه کردم.

- عقل خواب بد دیدم.‌.

اما عقل پاسخ نداد. نکنه توی واقعیت هم عقل رو از دست داده بودم؟ با ترس توی جام سیخ نشستم. دستِ آزادم رو بالا آوردم و انگشت‌ِ اشاره‌ی تا شده‌م رو به سرم کوبیدم.

- عقل! باز داری باهام شوخی می‌کنی؟ مسخره بازی درنیار زنیکه! جوابمو بده!

اما دوباره سکوت، سهم من از واکنش‌های عقل بود. دستم رو از دست درصد بیرون کشیدم. موهام رو چنگ زدم. به گریه افتاده بودم. فریاد کشیدم.

- عقل! لطفا تنهام نذار! برگرد پیشم! من بدون تو چیکار کنم آخه؟ عقل! شبارو با کی زنده نگه دارم؟ عقل! من جز تو با کی مشورت کنم آخه؟ عقل! من چجوری بدون تو دووم بیارم آخه؟

درصد مچ دست‌هام رو گرفت. دست و پا زدم تا رهام کنه، اما زور و بازوی اون بیشتر از من بود.

- وارونک! 

نگاه پریشونم رو به درصدِ جدی دوختم.

- عقل رفته درصد! اون تو سرم زندگی می‌کرد ولی حالا رفته..

آب دهنم رو قورت دادم و نالیدم.

- من بدون عقل چیکار کنم؟ دیگه صداشو تو سرم نمی‌شنوم، دیگه جوابمو نمی‌ده. ای خدا! درصد چیکار کنم؟

سپس نگاه بیچاره‌م رو به مردمک‌های ناباور درصد دوختم.

- وارونک آروم باش عزیزم! اون یه توهم بوده، همین!

چشم‌هام از جوابش گرد شدن. با خشم مچ جفت دست‌هام رو از حصار دست‌هاش بیرون کشیدم. غران توپیدم.

- اون واقعی بود؛ چون می‌دید، می‌شنید، حرف می‌زد. حق نداری این حرفو بزنی!

نفس زنان روی زانوهام ایستادم. مشتی آروم به شقیقه‌م زدم. گریه‌کنان غریدم.

- عقل بیدار شو! ببین کسی که طرفدارش بودی و دوسش داشتی بهم می‌گه تو توهم بودی. پاشو وجودتو اثبات کن. بیدار شو! دوباره بیدار شو عقل!

صورتم رو بین دست‌هام گرفتم و فریادم رو پشتشون خفه کردم.

- عقل من بدون تو این دنیا رو نمی‌شناسم. من بدون تو هیچ احساسی به هیچکدوم از آدمای اینجا ندارم. عقل!

یک آن توی آغوش درصد کشیده شدم. اما چرا قلبم دیگه نبض نمی‌زد؟ چرا دیگه از توی آغوش درصد بودن لذت نمی‌بردم و آرامش نمی‌گرفتم؟ شاید از این بابت بود؛ اون شخصی که عاشقِ درصد شده بود من نبودم، بلکه جنسیت و هویتِ زنانه‌ی من بود که حالا رفته بود. 

زمزمه کردم.

- درصد، عقل رفت و احساسم بهت رو با خودش برد.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صد و یازدهم

تنها چند دقیقه تا ساعتِ ۷ فاصله بود. تموم چیزهای ضروری رو یادداشت کرده بودم، از آدرس اون رده آبی و رده سبز گرفته، تا آدرس محل سکونت تک‌تک هم‌سلولی‌ها.

مثل همیشه از همگی حسِ خانواده بودن رو می‌گرفتم اما درصد؛ گمان می‌کردم که درصد دیگه اون حس سابق رو به من نمی‌ده. شاید از سوگِ از دست دادن عقل به سر و مغزم زده بود، شاید هم واقعیت داشت و بعد از بازپس گیری جنسیت و یکی شدنم با عقل همه‌ی اون احساسات برمی‌گشتن. اما حالا من خنثی بودم.

درصد هم توی این نیم‌روزی که زمان داشتیم متوجه شده بود. نه فقط اون، بلکه همه متوجه تغییری که در من و توی رفتارم رخ داده بود، شده بودن. 

لبخندی بی‌جان روی لب‌هام نقش بست. با صدای باز و بسته شدن در، سر همگی به سمت من چرخید. هم‌سلولی‌ها سریع‌تر از من به سمتِ در پا تند کردن و به صف ایستادن؛ دیکتاتور، لپ‌لپ، چاکرا و درصد. 

دفترچه‌ی درصد که همه‌ی آدرس‌ها و یه سری نکاتِ راجع به زندگی توی نیمز و ناریا داخلش نوشته شده بود رو چنگ زدم. ایستادم و به سمت هم‌سلولی‌ها رفتم. 

مقابل دیکتاتور ایستادم. لبخندِ محوی روی لب‌هام نشوندم.

- دیگه دیکتاتور نیستی و این منو خوش.. ناراحت می‌کنه. مراقب هم‌سلولی‌ها باش. 

طی حرکتی غیرمنتظره از جانب دیکتاتور، قدمی به سمتم برداشت و توی سکوت من رو به آغوش کشید. آروم کف دستم رو به نشونه‌ی رفاقت روی کتفش کوبیدم و از آغوشش خارج شدم.

مقابل لپ‌لپ ایستادم. دستم رو روی سرش گذاشتم و موهای فرش رو بهم ریختم.

- مراقب خودت باش لپ‌لپی، باشه؟

بغ کرده خیره‌م شد. ناگهان دستم رو به سمتِ خودش کشید و بازوم رو بغل کرد.

- وارونک! دلم برات گشاد می‌شه. کاش می‌شد منم از زندان آزاد شم.

انگشت‌هام رو توی پیچش موهاش فرو بردم.

- همه چیو درست می‌کنم، قول!

سپس از لپ‌لپ جدا شده و مقابل چاکرا ایستادم.

- چاکرا، به سوگندم عمل خواهم کرد؛ پس نگران چیزی نباشین.

نگاه خیسش رو بهم دوخت، سپس سرش رو به نشونه‌ی تایید تکون داد. دست‌هام رو بین دست‌هاش گرفت.

- وارونک مادر، نفرین من همیشه پشت توئه!

اگه عقل بود می‌گفت: «باز تن و بدن من از دعاهای این پیرمرد لرزید.» بی‌جان و تلخ خندیدم، دلتنگِ عقل بودم. آخ که نبودش مدام داشت قلبم رو می‌خراشید.

مقابل آخرین نفر ایستادم؛ درصد! لبخندِ محوی روی صورتش نشونده و نگاهِ مهربونش رو بهم دوخته بود. ناخواسته من هم لبخندی زدم. 

- درصد!

- وارونک!

از همزمان صدا زده شدن هم، کوتاه خندیدیم. 

- اول تو بگو!

- اول تو بگو!

دوباره همزمان، سخنِ یکسان گفته بودیم. خندیدم و منتظر نگاهش کردم.

- وارونک، نگرانم که اون برنگرده.

شوک زده ابروهام بالا پریدن. به نظر می‌اومد اون نگرانِ خاطراتِ احساسی و منتظرِ آینده بود. نگاه به مردمک‌های لرزون و نگرانش دوختم.

- مطمئنم به زودی برمی‌گرده، خودش گفت برمی‌گرده. اون برمی‌گرده و ما اون بیرون منتظرت می‌مونیم. قول..

سپس انگشتِ کوچیک دست چپم رو به سمتش بردم.

- توی دنیای من اینجوری انگشتای کوچیکشونو توی هم قفل می‌کنن و به هم قول می‌دن.

درصد متقابلاً انگشتِ کوچیکِ دستِ چپش رو جلو آورد و دورِ انگشتم حلقه کرد. لبخندی به روش زدم.

- زندانی ۶۲۲۶، عجله کن!

تا خواستم به سمت زندانبان حرکت کنم، درصد گره قولمون رو محکم‌تر کرد و من رو به سمتِ خودش کشید. و دستِ آزادش که دورِ شونه‌هام حلقه شدن و انگشتِ قولمون روی قلبش قرار گرفت.

و ضربان و کوبش‌های قلبش که به خوبی حس می‌شدن. گردنش رو خم کرد و سرش رو تا کنارِ گوشم پایین آورد. آروم زمزمه کرد.

- چه برگرده، چه برنگرده تو وارونکی. چه برگرده، چه برنگرده این قلب درونِ سینه‌ی تو بوده. چه برگرده, چه برنگرده دوستت دارم و حتم دارم تو هم بالاخره متوجه خواهی شد که عشق بینمون خارج از مرزهای جنسیتی شکل گرفته. من، درصد و تو، وارونک این دلبستگی رو رقم زدیم. تمام این مدت هر دو شخص خودت بودی داخل یه بدن، با یه مغز و با یه قلب. این‌ حرفای من رو فراموش نکن وارونک!

مگه احساسات من نسبت به درصد خنثی نشده بودن، پس چرا قلبم داشت پیش‌تر از همیشه می‌کوبید و قلبم داشت توی دهنم می‌زد؟ یعنی واقعاً احساساتم خارج از مرزهای هویتی و جنسیتی بود؟ اگه چنین نبود، پس چرا قلبم داشت رسوا می‌کرد؟ یعنی تمومِ این ساعات فقط خودم رو گول زده بودم؟ یعنی برای عشقِ عقل نسبت به درصد، وجدانم به درد اومده بود؟ 

زندانبان بازوم رو گرفت و به زور من رو از درصد جدا کرد. من رو کشون‌کشون به دنبال خودش کشید و برد، اما نگاه ناباور و لرزونم تا آخرین لحظه روی درصد ثابت بود. من رو کشون‌کشون دنبال خودش کشید و برد، اما بخشی از من توی آغوش درصد جا موند.

باز هم اشتباه کرده و در غفلت فرو رفته بودم. باز هم با یه تلنگر بیدار شده و آگاه شده بودم. من در هر صورت اون رو دوست داشتم و احمقانه ساعات آخر رو حروم کرده بودم؛ می‌تونستم توی این زمان اندک کلی آغوش ازش توی خاطراتم انبار کنم، اما اشتباه کرده بودم! اگه عقل بود سرزنشم می‌کرد. خدایا من چقدر احمق بودم!

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صد و دوازدهم

همزمان با صدای باز و بسته شدن در، کیسه مشکی از روی سرم کشیده شد.

برخلاف همیشه و همه‌جا توی ناریا، این دفعه فضا تاریک بود؛ اما باریکه نوری از دریچه‌ی دایره‌ای شکل به چشم می‌خورد.

- لباسارو بپوش و بعد برو، آزادی!

زندانبان پس از به پایان رسیدن جمله‌ش از اتاق خارج شد. نگاهم رو به دریچه دوختم، مثل ورودی سرسره‌ی عملِ داخلِ کلانتری بود.

آب دهنم رو قورت دادم و به سمتِ دریچه گام برداشتم. روی زانو نشستم و بقچه‌ی روی زمین رو گشودم؛ هودی مشکی، شلوار شیش جیب مشکی و یه کلاه مشکی، محتوای درونش رو تشکیل می‌دادن.

پیراهن و شلوار زندان رو از تنم درآوردم. دست‌هام رو بالا گرفتم و آخرین نگاه رو به بدنم انداختم؛ این بدن از من محافظت کرده بود. نمی‌تونستم ازش بدگویی کنم! زن بودن توی هر زندانی خطرناک بود و این بدن، این پوسته‌ی مذکر از من مراقبت کرده بود.

توی این یه ماه و اندی روز، حتی یه بار هم دقیق بدنم رو بررسی نکرده بودم و حتی قصدش رو هم نداشتم. لبخندی روی لب‌هام نشوندم و هودی رو تن زدم. سپس شلوار رو به دست گرفتم و بدون لحظه‌ای تردید پوشیدم. خوشحال بودم که دیگه قرار نیست با خجالت دستشویی برم و حموم کنم.

همه چی انگار داشت به حالتِ سابق برمی‌گشت. لباس‌های زندان رو تا زدم و داخلِ بقچه قرار دادم. روی زمین نشستم، به دیوار تکیه زدم و بقچه رو به آغوش کشیدم.

بقچه سبک بود، اما سنگینی می‌کرد. چرا که داخلِ اون بقچه فقط لباس نبود؛ اعتراض و سرکوب، شکنجه و شورش، دیکتاتور، لپ‌لپ، چاکرا و درصد، همگی اون‌ها داخلِ این بقچه بودن.

با یادآوری هم‌سلولی‌ها، بقچه رو بالا آوردم و چشم بستم.

- به زودی همتونو آزاد می‌کنم، قول می‌دم!

سپس با تصورِ وجودِ خیالی درصد به جای بقچه، بوسه‌ای روش نهادم. ایستادم و بقچه رو در نهایت احترام گوشه‌ی دیوار گذاشتم.

آخرین نگاه رو به دست‌های مذکرانه‌م انداختم. 

- شماها منو همیشه نجات دادین.

سپس از میله‌ی سرسره گرفته و نشستم. سرمای مهِ داخلِ سرسره، اینبار گرم بود؛ چرا که داغی قلبم با هر سردی‌ای در جنگ بود.

چشم بستم و دستم رو رها کردم. و سر خوردم و سر خوردم و سر خوردم. و از هیجان جیغ کشیدم و جیغ کشیدم و جیغ کشیدم.

تموم تلاشم از هوش نرفتن بود، اما غلظتِ مهِ بیهوش کننده مانع بزرگی بود که من رو شکست داد. و من با لبخند درودم رو به بیهوشی رسوندم.

چشم که گشودم توی یه فضای سرتاسر سفید بودم. چرخیدم و تا خواستم اطرافم رو برانداز کنم، پروانه‌های بنفش به سمتم پر زدن. لبخندی پررنگ از روی هیجان روی لب‌هام نشوندم.

- عقل، اینجایی؟

و پروانه‌ها که دورم به پرواز دراومدن؛ مثلِ گردباد دورم می‌چرخیدن و من فقط می‌خندیدم. عقلِ عزیزم کنارم بود، نباید از شدت سرخوشی می‌خندیدم؟

- عقل، بیا یکی بشیم!

و قطره اشکی که روی گونه‌م چکید. و پروانه‌ها که از پرواز دست کشیدن و روی بدنم نشستن. اگه شخصی از دور این صحنه‌ رو می‌دید، حتماً گمان می‌برد که من مجسمه‌ای هستم متشکل از پروانه‌های بنفش و در شکل پیکر انسان.

طی ثانیه‌هایی اندک، پروانه‌ها تبدیل به نوری بنفش شدن. و من از شدتِ انرژی پرتوهاشون که توی جای‌جای بدنم فرو می‌رفت، لبخند زنان چشم‌هام باری دیگر بسته شدن.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صد و سیزدهم

با احساسِ نوازش صورتم توسط نسیم، پلک از روی پلک برداشتم. نگاهم تار بود. به سختی توی جام نشستم. دستِ راستم رو به سمت صورتم برده و چشم‌هام رو مالیدم.

یک آن با یادآوری حوادث گذشته، توی جام پریدم. روی یه تشک بادی بودم. از روی تشک سر خوردم و روی زمین فرود اومدم. به پشت سرم، به دیوار چشم دوختم. دیوار زندان بود!

دستم رو بالا آوردم؛ می‌لرزید. اما.. اما مثل سابق بود. انگار که تغییر جنسیت خواب بوده باشه، مثل پیش از عمل ظریف و لطیف به نظر می‌اومد.

دستم رو روی قفسه‌ی سینه‌م گذاشتم؛ اون هم برجسته بود، مثل قبل. لبخندی از روی خوشحالی روی لب‌هام نقش بست. همزمان با واکنش لب‌هام، چشم‌هام هم شروع به گریستن کردن.

بالاخره، بعد از ۴۷ روز به خودِ سابقم برگشته بودم. بالاخره بعد از ۴۷ روز از زندان «آزاد» شده بودم.

دستِ چپم رو بالا آوردم و دستِ چپِ خیالیِ آزادی رو گرفتم، پیشونیم رو با پیشونیِ خیالی آزادی تماس دادم و بینیم رو به بینی خیالی آزادی چسبوندم. و نفس کشیدم؛ آزادی رو نفس کشیدم. درصد ابراز علاقه‌ی نیمز رو به من آموخته بود و حالا من عشقم رو به آزادی داشتم ابراز می‌کردم.

روی زانوهام فرود اومدم. صورتم رو بینِ کاسه‌ی دست‌هام فرو بردم و فریادِ خوشحالیم رو خفه کردم. 

من آزادی و عقل رو پس گرفته بودم، من از عمیق‌ترین بخشِ وجودم خوشحال بودم. من فقط جسمم روی زمین بود، روحم از شدت سرخوشی توی آسمون در حال اوج گرفتن و پر زدن بود.

- عقل، بالاخره پَسِت گرفتم!

با صدایی که از حنجره‌م خارج شد، گریه‌م شدت گرفت؛ صدای منِ سابق، صدای عقل به گوشم رسیده بود. 

توی تنِ عقل، توی تنِ خودِ سابقم بودم؛ پس خودم رو به آغوش کشیدم. 

- یکی شدیم عقل..

کفِ دستِ چپم رو روی صورتم گذاشتم تا عقل رو، یعنی خودم رو نوازش کرده باشم.

- دلتنگت بودم زن! دیگه اجازه نمی‌دم کسی مارو از هم جدا کنه. 

حینی که لبخند روی لب‌هام طرح می‌زدم، ایستادم. هنوز این داستان ادامه داشت؛ من باید برای آزادی دوستانم تلاش می‌کردم. درصد، چاکرا، لپ‌لپ و دیکتاتور در انتظار کمک‌های من بودن. باید آزادی رو به اون‌ها هم هدیه می‌دادم، به ویژه برای درصد. درصدی که منتظر ابرازِ علاقه‌ی من بود. 

دفترچه رو از توی جیبِ شلوارم بیرون کشیدم و به راه افتادم. باید به نزدیک‌ترین آدرس؛ جَرَک نیمز یا همون کرجِ زمین می‌رفتم و از رده سبز و رده آبی کمک می‌خواستم. به بعدش از پیش توی ذهنم تکمیل و آماده شده بود. فقط به یه حمایت نیاز داشتم تا به نقشه‌م مُهر آغاز بزنم. و فقط اون دو نفر می‌تونستن به من یاری برسونن.

دو دستم رو بالا آوردم و دوباره به پوستِ نرمم خیره شدم؛ خدایا هرچقدر هم چشم می‌دوختم، باز هم سیر و سیراب نمی‌شدم. به اندازه‌ی ۴۷ سال، توی این ۴۷ روز دوری از بدنم، دلتنگ بدنم بودم.

مدام نفس عمیق می‌کشیدم تا آزادی رو استشمام کرده باشم و مدام خودم رو لمس می‌کردم تا خوشی رو بیشتر به خودم تزریق کرده باشم. من ناباور بودم و این تکرارها برای باور کردن بود، همین!

- جشن آزادیو باهم می‌گیریم؛ وقتی شماها هم آزاد شدین!

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صد و چهاردهم

یکی از خوش‌بیاری‌های دیگه‌م «اتوبوسِ مجانی» بود؛ تمومِ اتوبوس‌های نارهِت که زندان مرکزی ناریا به حساب می‌اومد، برای زندانی‌های تازه آزاد شده رایگان بودن.

من هم سوار خطِ نارهت-جرک شده بودم و دفترچه‌ی درصد رو می‌نگریستم. صفحات اول تا آدر‌س‌ها کاملاً سفید به نظر می‌رسیدن، هرچند ردِ نوشته‌های نامرئی درصد روی صفحات به جا مونده بودن. در اولین فرصت همه رو رمزگشایی می‌کردم، تا به ترشحات ذهنی درصد دست پیدا کنم!

لبخندی روی لب‌هام طرح زده و با شستِ راستم مشغول نوازش صفحات شدم. آخ درصد، عزیزِ دلم! هنوز یه روز هم نگذشته بود و من این چنان دلتنگش بودم؛ وای به حال روزهای دیگه! 

با توقف اتوبوس و فریادِ «رسیدیم» راننده، به سمت در خروج رفتم. از اتوبوس پیاده شدم. داشت بارون می‌بارید، دفترچه رو توی جیبِ شلوارم قرار دادم تا مبادا خیس بشه.

چجوری باید آدرس رو پیدا می‌کردم؟ باید تاکسی می‌گرفتم؟ من که پول نداشتم! چقدر بیچاره بودم.

از ترمینالِ جَرَک خارج شده و به سمت ماشین‌های قرمزِ تاکسی دوئیدم. با موش آب کشیده تنها یه مرحله فاصله داشتم؛ فقط لباسِ زیرم خیس نشده بود. راننده‌ای رو مخاطب قرار دادم.

- می‌شه کرایه رو وقتی رسیدیم پرداخت کنم؟

راننده‌ی پیر، حینی که با تای ابروی بالا پریده، بهم زل زده بود، تابی به سیبل‌های چخماقیش داد.

- بشین خاله جان!

چشم‌هام گرد شدن. ناریا هنوز هم قرار بود با ادبیات وارونه‌ی خودش تن و بدنم رو بلرزونه. راننده با این چهره و هیکل باید خیابون می‌بست و با ساطور به همه حمله می‌کرد، ولی داشت خودش رو خاله خطاب می‌کرد؟ 

در رو گشودم و سوارِ سمندِ قرمز شدم. راننده هم پشت فرمون نشست و به راه افتادیم. آدرس رو به سختی از رو خوندم. و پاسخِ راننده‌ی ترسناک!

- نزدیکه زود می‌رسیم!

اگه نزدیک بود، پس چرا کیلومتر‌ها رانندگی کرد؟ اگه نزدیک بود پس چرا ۴۵ دقیقه توی راه بودیم؟ 

وارد کوچه‌ای شد. 

- رسیدیم، کرایه رو حساب کن.

حینی که سرم رو تکون می‌دادم از ماشین پیاده شدم. شیشه‌ی راننده پایین بود، سرم رو نزدیکش بردم و دفترچه رو به سمتش گرفتم.

- کدوم از این خونه‌ها می‌شه؟

راننده حرصناک و متاسف در سمتِ خودش رو گشود و پیاده شد. دفترچه رو از دستم چنگ زد و پی در پی نگاهش رو به خونه‌ها انداخت.

- اوناها!

انگشتِ اشاره‌ش رو به سمتی گرفته بود. رد نشونه‌ش رو گرفتم و به سمتِ خونه گام برداشتم. یه خونه‌ی ویلایی با درِ سفید بود. زنگ رو فشردم. 

- کیه؟

صورتم رو توی حلقِ دوربینِ آیفون فرو بردم.

- منم، لیدر اعتراضات زندان!

صدای هیجان زده‌ی زن به گوشم رسید.

- ۶۲۲۶؟ خودتی؟

سرم رو با لبخند تکون دادم. ناگهان در گشوده شد.

- می‌شه کرایه تاکسیو حساب کنی؟

- اومدم!

به سمتِ راننده که منتظر نگاهم می‌کرد، چرخیدم. لبخند دندون‌نمایی زدم.

- الان میاد.

همین که جمله‌م به پایان رسید صدای زن دوباره به گوشم رسید.

- ۶۲۲۶!

چرخیدم. زنی توی چهارچوب در نقش بسته بود. یک‌آن به سمتم جهید و من رو توی آغوشش کشید.

- من نامزد اونیم که نجاتش دادی، من همونم که نامزدشو کول کردی.

لبخندی روی لب‌هام نشوندم و شونه‌های ظریفش رو به آغوش کشیدم. 

- وای باورم نمی‌شه که همجنس من تمومِ اون کارارو انجام داده باشه!

خندیدم. 

- کرایه ما رو بدین بریم به کارمون برسیم.

زنِ جوان که همون رده آبی بود، چادر گل‌گلیش رو از روی شونه‌ش تا روی سرش کشید. سپس پولِ کاغذی رو که کنار اعدادش «قرون» به چشم می‌خورد رو به سمت راننده گرفت. 

یعنی واحدِ پول نیمز نه ریال بود و نه تومن، بلکه اون‌ها از قرون استفاده می‌کردن؟ 

راننده که پولش رو گرفت، رفت. من هم به اتفاق زنِ جوان وارد خونه‌ش شدیم.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صد و پانزدهم

روی مبل نشستم و رده آبی هم کنارم.

- من هیاسم.. اسم تو چیه؟

س، آ، ی، ه؛ سایه؟

- سانازم.

چشم‌هاش گرد شدن. 

- زاناس؟

سرم رو به نشونه‌ی منفی تکون دادم.

- اگه بگم باورم نمی‌کنی پس..

سایه یا به قول خودش هیاس، جمله‌م رو ناتموم گذاشت.

- باور می‌کنم.

نفس عمیقی کشیدم؛ باید ماجرای خودم رو تعریف می‌کردم؟ اگه باور نمی‌کرد و من رو روانی می‌شمرد چی؟ اگه باور نمی‌کرد و بهم یاری نمی‌رسوند چی؟ اما دل رو به دریا زدم.

- من از یه دنیای موازیم!

چشم‌هاش این‌بار از کاسه در اومدن. مبهوت خندید.

- من اهلِ نیمز و ناریا نیستم، من از زمین و ایرانم.

آب دهنش رو قورت داد. من هم صادقانه ادامه‌ی داستانم رو به زبون آوردم.

- کلیه‌م رو فروختم و خواستم فرار کنم. اما قاچاقچی منو زخمی کرد و توی دریا انداخت. 

لبم رو تر کردم. باید به زبونِ وارونی مابقی رو تعریف می‌کردم.

- من توی دریای زمین زنده شدم و روی ساحلِ نیمز مردم. 

نگران، دست راستم رو بینِ دست‌هاش گرفت و فشرد. من هم تمومِ جزئیات رو براش قصه‌گویی کردم. و واکنش‌های سایه که نسبت به هر قضیه بینِ احساسات منفی در حرکت بودن و مدام تغییر می‌یافتن.

آهی کشیدم و با لحنی مصمم آخرین جمله‌م رو به زبون آوردم.

- حالا که آزاد شدم، می‌خوام شارلاتان بشم و همه‌ی هم‌سلولی‌هامو آزاد کنم. بعدشم شارلاتان باقی بمونم و به زندانیا یاری برسونم. لطفاً بهم کمک کن یه جا برای زندگی و یه شغل پیدا کنم.

لبخندی روی لب‌هاش نشست. 

- تو با آدمایی که دیدم فرق داری، حتی با اینکه آزاد شدی بازم به فکر آزادی بقیه‌ای.. پس من باورت می‌کنم و بهت کمک می‌کنم.

ذوق زده سایه رو توی آغوشم کشیدم. صداش به گوشم رسید.

- من تنها مُردِگی می‌کنم، هفته‌ی دیگه عروسیمه. می‌تونی اینجا بمونی. تا وقتی هم که هم‌سلولیات، تنها خانوادت روی نیمز، آزاد بشن، نگران پول نباش. اگه تو نبودی نامزدم نبود.. برای همین من تا آخرین لحظه‌ی مرگم مدیون توئم.

از آغوشم بیرون اومد و ایستاد.

- حیف نشد توی زندان دستور پختای تو رو تست کنیم.

لبخندی دندون‌نما از روی سرخوشی روی لب‌هام نشوندم.

- می‌پزم برات!

کف دو دستش رو با ذوق به هم کوبید. 

- پس می‌خوام دستور پختاتو بزارم تو پیجم، البته با اسم و عکس خودت.

بهت زده ابروهام رو بالا پروندم؛ پیج؟ 

- پیج چی؟

لبخندی به گونه‌هاش منگنه زد.

- پیج مارگاتسِنیا؛ روی زمین ندارینش؟ 

آ، ی، ن، س، ت، آ، گ، ر، آ، م؛ اینستاگرام؟ قهقهه زدم. توی نیمز حتی اینستاگرام هم حضور داشت، اما با اسمی وارونه! شگفتا!

- چرا، چرا داریم. مثل من اسمش وارونه‌ست. هیاس دستور پختارو جهانی کن!

سرش رو با ذوق تکون داد. چقدر سریع با این دخترِ جوان صمیمی شده بودم. 

ایستادم و به همراهِ هیاس، خنده کنان و شوخی کنان غذا پختیم و دستور پخت‌ها رو یادداشت کردیم. 

- بعد از غذا بریم کلاس شارلاتانی ثبت نام کن.

سرم رو تکون دادم. چند ثانیه‌ای در سکوت نگاهم کرد.

- ام، به جشنِ عروسیم میای؟ آخه من هیچکسو ندارم.

ابروهام بالا پریدن. منظورش از تنها بودن و کسی رو نداشتن چی بود؟ اون هم مثل من تنها بود؟ تنها کسی که توی دنیا داشت نامزدش بود؟ انگار اون هم مثل من که فقط درصد رو داشتم، فقط یه نفر رو داشت.

لبخندی مهربون به نمایشِ مردمک‌های لرزونش گذاشتم.

- معلومه که میام.

لبخندی روی لب نشوند. 

- می‌خوام به آسراپ بگم که تو آزاد شدی. 

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صد و شانزدهم

یه هفته مثل برق و با سرعتِ باد گذر کرد؛ چقدر هم با هیاس خوش گذشت. دختر اهل نیمزی که بوی رفاقت‌های زمینی رو می‌داد؛ حتی با معرفت‌تر.

انقدر با معرف که همون روز اول بعد از در جریان گذاشتنِ نامزدش آسراپ، من رو به یه موسسه‌‌ای برد و توی دوره‌ی شارلاتانی فشرده ثبت نامم کرد. دختره‌ی حسابی، خدا همیشه پشت و پناه خودش و نامزدش باشه!

دوره‌ی فشرده‌ی شارلاتانی فقط ۶ روز طول کشید. توی آموزشگاه به جای کتاب‌های آموزشی باید جعبه‌ی ویژه‌ی شارلاتان‌ها رو خریداری می‌کردیم؛ جعبه‌ای سرشار از سلاح‌های سرد و گرم، از قمه گرفته تا کلت کمری. 

توی دوره کارایی و نحوه‌ی هر سلاح رو توضیح دادن. روز آخر هم از یه کتاب به اسم جرم‌نامه رونمایی کردن که جرم‌ها رو به سلاح‌ها وصل می‌کرد؛ طبق قانون نیمز هر مجرم در حد و اندازه‌ی جرمش باید مورد ضرب و شتم قرار می‌گرفت و از سلاحِ ویژه‌ی اون جرم باید استفاده می‌کردیم.

برای مثال اگه من مجرمِ پرونده‌ی خودم رو گیر می‌نداختم، کافی بود با پایه‌ی ۴۰ سانتی‌متری مبل به سمتش خیز بردارم و پایه رو توی روده‌ش فرو کنم، همین! من بعدش به خودش بستگی داشت که بتونه دوام بیاره و زنده بمونه، یا درودش رو به جهنمِ پس از مرگش برسونه.

اگه عقل بود قطعاً اوردوز می‌کرد؛ چرا که وکیل‌های این دنیا شارلاتان‌ها بودن و به جای حفظ کردن قوانینِ کتاب‌های مختلف، حقِ مجرم رو کفِ دستشون می‌ذاشتن. شاید هرکسی از این سیستم و قانون، دلِ خوشی نداشت، اما من یکی حقیقتاً عاشقش بودم.

من در طول اون ۴۷ روزی که توی زندان بودم، ذهنیت پاکم رو نسبت به همه چیز از دست داده بودم. برای من؛ چشم در برابر چشم و خون در برابر خون، قانون بهتری به نظر می‌اومد.

حالا من یه فرد خنثی بودم؛ شخصی که اگه خوبی می‌دید نیکی می‌کرد و اگه بدی می‌دید شرارت. از این تغییر راضی بودم، حتی اگه جهنمی واقعاً وجود داشت و من رو بعدها مورد شماتت قرار می‌داد.

البته مگه این حقِ هرکسی نیست که وقتی به سمت نور حرکت می‌کنه، هیولاهای تاریکی رو از بین ببره؟ پس من هم با این دیدگاه به دنیا نگاه می‌کنم. 

لبخندی شرورانه روی گونه‌ی راستم منگنه زدم. همه‌ی سرهای داخلِ اتوبوس به سمتِ من بود. چرا که بدون اهمیت دادن به حقوق شهروندی، آزادانه حجاب نداشتم که هیچ؛ بلکه پیراهن مجلسی یاسی رنگ به تن داشتم و آرایشم غلیظ و مناسبِ عروسی بود.

از کمدِ اهدایی هیاس این لباس رو انتخاب کرده بودم؛ بلند بود و آستین‌های توری داشت. توی سبک لباس‌های مجلسی کردی زمینی بود. و وای که چقدر آستین‌هاش فوق العاده زیبا بودن! آرایشم هم هنرِ دستِ خودم با لوازمِ اهدایی هیاس بود و تمِ بنفش و سیاه رنگ رو رعایت کرده بود.

 عروسی هیاس بود؛ کمتر از این که نباید به خودم می‌رسیدم. فقط تنها حسرتم موهای کوتاهم بود. لعنت به ناریا که گیس‌های قشنگم رو از من ربود؛ هر شب سبکی و نبودِ موهام داشت آزارم می‌داد. 

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صد و هفدهم

اتوبوس که توی ایستگاه مورد نظرم توقف کرد، پیاده شدم. هیاس به قدری من رو تا تالارِ جشنش آورده بود؛ منی که توی آدرس یافتن افتضاح بودم، حفظش کردم.

و چقدر راه رفتن با کفش‌ پاشنه بلند سخت و طاقت‌فرسا بود؛ اون هم پاشنه میخیِ ده سانتی!

حینی که خودم رو زیر لب بابت انتخابِ نوع کفش دشنام می‌دادم به سمت تالار به راه افتادم. همین که قدم داخلِ سالن گذاشتم صورتم از بهت پهن شد.

همه سر تا پا سیاه پوشیده بودن و خبری از جشن عروسی نبود. احتمالاً سالن رو اشتباه اومده بودم!

عقب گرد کردم تا از سالن خارج بشم، اما ناگهان هیاس و آسراپ دست توی دست هم وارد شدن.

ابروهام از شدتِ ناباوری بالا پریدن؛ آسراپ کت و شلوار، پیراهن به تن داشت و حتی کرواتی که از گردنش آویخته بود، سیاه بود. حتی هیاس هم لباسِ عروس مشکی رنگی پوشیده بود. عجیب‌تر از رنگِ لباس هیاس، تم تماماً مشکی آرایش روی چهره‌ش بود، حتی رژِ لب زرشکی روی لبش هم سیاه به نظر می‌رسید!

از ترس به دیوار چسبیدم. اینجا چخبر بود؟ مگه قرار نبود عروسی باشه؟ پس چرا بیشتر به عزا شباهت داشت؟

با ورود هیاس و آسراپ همگی ایستادن، اما به جای دست زدن و کل کشیدن، سینه می‌زدن. آب دهنم رو قورت دادم و بیشتر به دیوار چسبیدم. دلم می‌خواست با دیوار یکی بشم اما این صحنه‌ها رو نبینم. 

هیاس و آسراپ دست توی دست هم به سمت جایگاه عروس و داماد رفتن. اما منبرِ وسط صندلی‌ها چی می‌گفت؟ هیاس روی صندلیِ سمت راست و آسراپ که همون رده سبزِ زخمی زندان بود، روی صندلی سمتِ چپِ منبر نشستن.

بیشتر خودم رو به دیوار فشار دادم. یک‌آن جمعیت دوباره از روی صندلی‌هاشون برخاستن و سینه زدن. رد نگاهشون رو گرفتم و چشمم به شیخی افتاد که داشت وارد سالن می‌شد.

- چه؟ نیمز هم مُلّا داره؟

شیخ که عبای مشکی به تن و عمامه‌ی مشکی‌ای به سر داشت، تا جایگاه عروس و داماد گام برداشت و در عین تعجب روی منبر نشست. و من دیگه مردم، من دیگه توانایی تحمل اون همه شوک رو نداشتم!

شیخ روی منبر نشست و میکروفون مقابلش رو جلوی دهنش تنظیم کرد.

- با عرض خداحافظی به همگی که توی جشن این دو لاله‌ی سرخ شرکت کردن، تسلیت همگی شما رو به پیوند این دو لاله عرض می‌کنم. 

یک آن شیون زن‌های داخلِ مجلس بلند شد. و من که به ستونِ چسبیده به دیوارِ کنارم چنگ زدم و اون رو سفت فشردم. 

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • هاها 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صد و هجدهم

چند نفر ظرفِ گلاب به دست می‌چرخیدن و روی افراد حاضر در جشن، گلاپ پاشی می‌کردن. از اون‌ها بدتر محتوای روی میزها بود. توی عروسی‌های نیمز به جای شیرینی انواع و اقسام حلوا رو سرو می‌کردن؛ از حلوای خمیری گرفته تا حلوای بیسکوئیتی!

و دوباره شیخ که با لحنی سوزان ادامه داد.

- فکر کنین این دو نفر قراره زین پس اجاره خونه بدن. 

یک آن دو نفر از زن‌های مجلس ایستادن، کیسه‌های پارچه‌ای روی میزها رو گشودن و به داخلشون چنگ زدن. و خاک بود که مشت‌مشت روی سر و صورتشون می‌ریختن. 

دستم رو جلوی دهنم گذاشتم تا صدای جیغم بلند نشه. داشت چه اتفاقی می‌افتاد؟ چرا حنای خشک رو روی سر و صورت‌هاشون می‌ریختن؟ آخه چرا؟

شیخ با بغض، سوزنده‌تر از قبل ادامه داد.

- جماعت می‌دونین خرجِ مایحتاج خونه چقدر زیاده؟ از قیمت روغن و برنج و تخم‌مرغ خبر دارین؟

صدای جیغ و خودزنی بلندتر زنی که احتمالاً مادرِ داماد بود، نگاه سکته‌ای من رو به خودش دوخت. آب دهنم رو قورت دادم و دوباره به شیخ چشم دوختم.

- خرج مایحتاج رو جور کردن، چجوری از پس قبضای آب و برق و گاز بربیان؟ 

و زنِ مسن‌تری که به مادرِ داماد پیوست. احتمالاً اون هم یکی از مادربزرگ‌های داماد بود. همه سینه می‌زدن و می‌گریستن اما اون دو زن عاشورایی‌تر بودن؛ به صورت‌هاشون چنگ می‌زدن و سیاهیِ کلِ لباس‌هاشون آغشته به حنای خشک بود.

- آی جماع..

یک آن آسراپ ایستاد و دمِ گوشِ شیخ پچ‌پچ کرد. و چشم‌های شیخ که گردن شدن و جمله‌ش رو ناتموم گذاشت. آسراپ حینی که سرش رو تکون می‌داد، سر جاش نشست. نیم نگاهی به هیاس انداختم، خودش رو با بادبزن مشکیِ توی دستش باد می‌زد؛ قطعاً برای خشک کردن اشکِ توی چشم‌هاش بود تا مبادا آرایشش خراب بشه.

صدای شیخ نگاهم رو به سمتِ خودش برد.

- ای جماعت الان شنیدم که عروس بارداره. 

صدای جیغِ دو زن بالا رفت. چشم‌های من که روی صورتم نبودن، از توی کاسه در اومده و در عوض توی کاسه‌ی دست‌هام فرود اومده بودن.

هیاس حامله بود؟ پس چرا به من نمی‌گفت؟ 

شیخ گریه‌کنان ادامه داد.

- جماعت از هزینه‌ی سیسمونی خبر دارین یا بگم؟ 

و حضار که سینه‌زنان «می‌دونیم» رو عربده زدن. من هم یه مرحله به سکته نزدیک شدم، همین!

- آهای جماعت! از قیمت شیر خشک و پوشک خبر دارین یا بگم؟ 

و مهمون‌ها که سینه‌زنان «می‌دونیم» رو عربده زدن. یک آن زنِ مسن‌تر که با زانو روی میز نشسته بود و ناله و شیون می‌کرد، با چشم‌هایی گرد شده فریادی کشید و روی میز فرود اومد.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • هاها 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صد و نوزدهم

زنِ جوان‌تر که مادر داماد به نظر می‌رسید، نبضِ گردن زن پیر رو گرفت. ناگهان صورتش رو بالا آورد و هیجان‌زده همه رو مخاطب قرار داد.

- پدرم رفت! پدرم آسمونی شد! 

سپس کل کشید. کل کشید؟ پدرم رفت؟ کاش دو جفت چشم بیشتر داشتم، این‌ دوتا برای نشون دادن تعجبم کافی نبودن. مادرش فوت شده بود و اون با سرخوشی کل می‌کشید؟ جابجا شدن عنوان‌ها قابل هضم بود اما مابقی، به هیچ‌عنوان!

در عرضی از ثانیه تمومِ چیزهایی که روی میز قرار داشتن رو برداشتن و در عوض پیرزن رو محترمانه در حالت درازکش قرار دادن.

چند نفری نیز با کمک هم، میز رو تا مرکزِ سالنِ مثلاً عروسی هل دادن. سپس عده‌ای اومدن و دورِ میز حلقه زدن؛ حتی هیاس و آسراپ هم به اون‌ها پیوستن. 

دورِ میز چرخیدن و دست زدن. دور میز چرخیدن و کل کشیدن. دورِ میز چرخیدن و خندیدن. دور میز چرخیدن و قهقهه زدن. دور میز چرخیدن و رقصیدن. دور میز چرخیدن و پایکوبی کردن. سپس دست هم رو گرفتن، دور میز چرخیدن و رقصی مشابهِ رقص کردی رو به نمایشِ نگاهِ بهت زده‌ی من گذاشتن.

صدای شیخ این‌بار خوشحال به گوش رسید.

- جماعت این پیرمرد، پدربزرگِ عروس، آسراپ جان دیگه قرار نیست اجاره خونه بده!

و جماعت که رقصان دست‌های توی هم قفل شده‌شون رو بالا بردن و «هورا» گفتن.

شیخ سرخوش‌تر ادامه داد.

- جماعت این پیرمرد، پدربزرگِ عروس، آسراپ جان، دیگه قرار نیست نگرانِ پولِ قبضِ آب و برق و گاز باشه. 

و جماعت که رقصان دست‌های توی هم قفل شده‌شون رو بالا بردن و «هورا» گفتن.

و شیخ که خنده‌کنان لب از روی لب برداشت.

- جماعت این پیرمرد، پدربزرگِ عروس، آسراپ جان، دیگه قرار نیست نگران اقتصاد و تورم باشه؛ چرا که در آخرت نرخ تورم صفره و همه چیز مجانیست! فقط کافیه فرزندانش هزینه‌ی زیادی رو صرفِ سنگ قبر این پیرمرد کنن تا آخرتی مجانی رو بهش هدیه بدن.

و جماعت که رقصان دست‌های توی هم قفل شده‌شون رو بالا بردن و «هورا» گفتن و سپس «هدیه می‌دیم» رو فریاد کشیدن.

و من که دیگه نتونسته بودم به ناباوری و ترسم نسبت به رسم و رسوم عروسی و عزای ناریا غلبه کنم؛ داشتم شستم رو می‌مکیدم.

یک آن نگاهِ شیخ روی من قفل شد. و جمله‌ش که تن و بدن من رو لرزوند.

- اون آقایی که لباس یاسی رنگ پوشیده رو نزدِ این پیرمرد بیارین تا چشماشو ببنده و بدرقه‌ش کنه.

چه؟ منظورش من بودم؟ تنها شخصی که لباسی غیر تیره و غیر مشکی به تن داشت من بودم! من تنها لباس یاسی مجلس بودم! شستم از دهنم دراومد و دستم کنارِ بدنم سقوط کرد. و اضطراب که به پلکِ راستم اجازه‌ی پریدن داد.

دو نفر به سمتم اومدن، به بازوهام چنگ زدن و من رو کشون‌کشون به سمت میز و جنازه بردن. و پاهام که به زمین چسبیده بودن و قصد گام برداشتن، نداشتن.

نمی‌خواستم، اما به زور من رو به سمت میز بردن. نمی‌خواستم، اما به زور دست من رو گرفتن و روی پیشونی جنازه گذاشتن. نمی‌خواستم، اما به زور با دست من، چشم‌های مادربزرگِ داماد رو بستن.

آخ که چقدر چهره‌ی جنازه وحشتناک شده بود؛ صورتش پر از ردِ چنگ و خون مردگی بود، چشم‌هاش کاملاً باز بودن و لبخندِ ترسناکی به گونه‌هاش منگنه زده بود. و من که از شدتِ وحشت انقدر جیغ کشیدم که از هوش رفتم.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صد و بیستم

 

سرم رو تکون دادم تا از تن لرزه‌ی پیش اومده فرار کنم. از روز عروسیِ عزا شده، شاید هم عزای عروسی شده، مدام این تن لرزه سراغم رو می‌گرفت؛ البته موهای تنم هم سیخ می‌شدن.

اما شوکِ چند هزارم هم به من وارد شد! اتوبوس وقتی داشت از جلوی مدرسه عبور می‌کرد، به جای بچه‌ها، زن و مردهای بین ۲۰ تا ۳۰ ساله رو دیدم که لباس مدرسه پوشیده بودن و کوله به پشت، وارد حیاطش می‌شدن.

و طبق شنیده‌هام از زنِ کناریم، متوجه شدم که توی نیمز بچه‌ها باید از ۷ سالگی تا ۲۰ سالگی، توی معادن، کارخونه‌ها، شرکت‌ها و یا روستاها کار می‌کردن تا می‌تونستن والدینشون رو برای گرفتنِ شغل‌های دولتی، ۱۰ سال به مدرسه بفرستن.

آب دهنم رو قورت دادم و دوباره سرم رو تکون دادم. نیمز واقعاً اعجوبه بود و هر روز و هر لحظه یه چیز جدید برای سکته کردن من رونمایی می‌کرد. یعنی بچه‌ی من هم باید از ۷ سالگی تا ۲۰ سالگی تن به بیگاری می‌داد؟ من هیچ‌وقت قرار نبود تن به این عمل کودک‌آزارانه بدم!

با توقف اتوبوس توی ایستگاه مورد نظرم، افکارم رو پس زده و پیاده شدم. آسمون تاریک بالای سرم، نشون دهنده‌ی روزِ نیمزی بود. با هزار بدبختی و کلی آدرس پرسیدن، بالاخره به کوچه و ساختمان مورد نظر رسیدم.

برای رسیدن به اینجا از جَرَک تا دَهشَم یا همون مشهدِ زمین، کلی مسافت طی کرده و یه روز کامل توی راه بودم؛ اتوبوس ترمینال جرک-دهشم و سپس هم اتوبوس‌های داخل شهری.

خونه‌ی آپارتمانی والدین درصد توی منطقه‌ی خوب دهشم قرار داشت. زنگ در رو فشردم؛ صدای لطیف زنی به گوشم رسید.

- کیه؟

گلوم رو صاف کردم.

- شارلاتانم.

طولی نکشید که در گشوده شد و زنی بلند قامت و زیبا توی چهارچوب نقش بست. غیر این انتظار نمی‌رفت؛ درصدِ من توی قد و بالا به رعنایی مادرش بود. لبخندی روی لب‌هام نشوندم.

- من هم‌سلولی فرزندتون بودم، حالا شارلاتانم. می‌خوام کمکتون کنم.

زن حینی که ابروهاش از بهت بالا پریده بودن، سرش رو تکون داد. 

- بفرمایید.

سپس کنار رفت تا من وارد شم. باهم سوار آسانسور شدیم و تا طبقه‌ی دوم رفتیم. مادر درصد پیش از ورودش به خونه، به من تعارف کرد.

قدم داخل خونه گذاشتم. مادرش هم وارد شد. من رو دعوت به نشستن روی مبل‌ کرد. خودش هم مقابلم نشست. گلوم رو صاف کردم. جعبه‌ی ابزارم رو روی زمین قرار دادم.

- می‌شه عکسشون رو ببینم؟

مادرش برخاست و به سمتم گام برداشت. گوشیش رو روشن کرده و پس از ثانیه‌ای صفحه‌ش رو به سمتم گرفت. 

همین که چشمم به عکسش افتاد، قلبم حینی که وحشیانه خودش رو به در و دیوار سینه‌م می‌کوبید، شروع به ذوب شدن کرد. تا خواستم زبون باز کنم و چیزی بگم، صدای مردی به گوشم رسید.

- بنیز جان! کی بود در زد؟

مادرش پاسخ داد.

- ایشون هم‌سلولی نامدار و شارلاتانن داوِج جان، می‌خوان آزادش کنن.

با شنیدن اسمِ واقعی درصد، ذوب شدن قلبم سرعت گرفت. مرد که قطعاً پدر درصد بود، با ذوق خودش رو به ما رسوند و کنارم روی مبل نشست.

به صورتش خیره شدم، چهره‌ش دقیقاً شبیه درصد بود! انگار که صرفاً اون رو چند سالی پیر کرده باشن!

- می‌خواین نامدار ما رو آزاد کنین؟ چجوری؟ چون باید ازدواج کنه تا آزاد شه.

حینی که به سخنان پدرشوهرِ خوش ریشِ آینده‌م گوش فرا می‌دادم، لبخندی روی لب‌هام نشوندم. درصد دیگه برای من ۱۰۰ درصدی شده بود؛ چرا که توی عکسش خودش بود و اون جنسیتی که من می‌خواستم رو داشت، اون ۵۰ درصدِ مثبت احتمالات عقل بود. کاش عقل بود و صدای جیغِ خوشحالیش رو توی کاسه‌ی سرم بین دو نیمکره‌هام پژواک می‌کرد.

- من باهاش ازدواج می‌کنم.

صدای واکنشِ جیغناک مادرشوهر آینده‌م بلند شد.

- چی؟ شما می‌خواین باهاش ازدواج کنین؟

با اطمینان سینه ستبر کردم، سپس با غرور آب دهنم رو قورت دادم.

- بله، یه مراسم برای ماه آینده تدارک ببینین. من درص.. نامدار رو تا اون روز آزاد می‌کنم.

مادرشوهرم از ذوق روی مبل وا رفت؛ از حق نگذریم خیلی جذاب و جوان به نظر می‌رسید. کمتر از این از خانواده‌ی درصد انتظار نمی‌رفت.

نامدار. ن، ا، م، د، ا، ر؛ رادمان؟ رادمان. اون تنها کسی بود که دلم می‌خواست اسمِ وارونه‌ش رو صدا بزنم. لب‌هام رو روی هم فشردم تا از ذوق قهقهه نزنم و رسوای عالم نشم.

به اصرار والدین درصد، وعده‌ی صبحونه رو همراهشون خوردم. هرچند هوش و حواسم سر جاش نبود و مدام به عکس و اسمِ عزیز دلم فکر می‌کردم.

پرونده‌ی درصد به دست از خونه‌شون خارج شدم. و چقدر توی آسانسور و توی تنهایی، حینی که آهنگ عروسی ستار رو زمزمه می‌کردم، قر دادم و رقصیدم.  

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صد و بیست و یکم

مسیر دهشم تا نارهت بی‌وقفه و با اتوبوس طی شد. از مدرکِ شارلاتانیم کپی گرفته و اون رو به عنوان وثیقه، ضمیمه‌ی پرونده‌ی درصد کرده بودم. حقیقتاً من برای آزادیش شدیداً عجله داشتم.

و حالا، زیر آسمون تاریکِ ناریا، توی فاصله‌ی چندصد متری به درِ زندان نارهت ایستاده بودم. حتی بارونی که می‌بارید هم من رو از صبر برای اون وا نمی‌داشت. تنم موش آب کشیده شده بود، اما من همچنان از رو نمی‌رفتم.

قطعاً تا به حال مهر آزادی روی پروندش نشسته بود و کم‌کم باید درِ زندان گشوده می‌شد و اون بیرون می‌اومد.

به ساعتِ مچی روی دستم خیره شدم، یه دقیقه تا ۷ مونده بود؛ نارهت همیشه زندانی‌هاش رو توی این ساعت آزاد می‌کرد.

یک آن صدای باز و بسته شدن در به گوش رسید. سرم رو بالا بردم و با چشم‌هایی ریز شده، شخصی که داشت بیرون می‌اومد رو برانداز کردم. قطراتِ بارون رو از روی صورتم زدودم تا دیدم دقیق‌تر بشه و شد! دقیق‌تر شد و درصد رو دیدم.

لبخندی لرزون روی لب‌هام نشست. قدم‌های متزلزلم رو به سمتش برداشتم. اسمش رو فریاد کشیدم.

- درصد! 

هنوز به اسمِ خودش عادت نداشتم. شاید برای من همیشه درصد باقی می‌موند. جعبه‌ی ابزارم رو روی زمین رها کردم و به قدم‌هام سرعت بخشیدم. حینی که به سمتش می‌دوئیدم، دوباره اسمش رو فریاد کشیدم.

- درصد!

اون هم می‌دوئید؛ هردو همزمان به سمت هم می‌دوئیدم. اون درصدِ همیشگی بود، اما من چی؟ من وارونک همیشگی نبودم! یعنی من رو می‌شناخت؟ اگه نمی‌شناخت چی؟

و بالاخره رسیدم. به قدری سرعتم زیاد بود که به آغوشش کوبیده شدم. اما درصد مانع از افتادنمون شد؛ چرا که سفت دست‌هاش رو دورم حلقه کرد. سرم رو بالا بردم و زلِ نگاهِ خیسم رو به مردمک‌های خیس و ناباورش دوختم.

- وارونک؟

سرم رو به نشونه‌ی تایید تکون دادم. درصد دستش رو بالا آورد و زیر چشم‌هام گرفت، جوری که فقط چشم‌هام رو ببینه. ناگهان لبخندی عمیق با وضوح ۱۰۰ درصدی روی لب‌هاش نشست.

- با احتمال ۱۰۰ درصدی خودتی؛ چون همون چشمای همیشگین.

حینی که گلوله‌گلوله اشک می‌ریختم، سرم رو روی سینه‌ش گذاشتم. و چقدر صدای کوبش دیوانه‌وار قلبش آرام‌بخش بود. زمزمه کردم.

- دلم برات تنگ شده بود!

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • ذوق زده 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صد و بیست و دوم

حلقه‌ی دست‌هاش رو تنگ‌تر کرد و من رو بیشتر به خودش فشرد. چونه‌ش رو روی سرم گذاشت.

- چقدر صدات قشنگ‌تره.

عوضی باز داشت دلربایی می‌کرد. طی حرکتی، من رو از خودش جدا کرد. بارونِ روی صورتش رو پس زد و به سمتم خم شد. نگاهش رو دقیق، روی جای‌جای چهره‌م چرخوند. با حفظ لبخند عمیق و ۱۰۰ درصدیش، گفت:

- چقدر خود واقعیت قشنگ‌تری!

پیشونیم رو به پیشونیش چسبوندم.

- برات غریبه نیستم؟

بی صدا خندید.

- احتمالش رو می‌دادم همیشه که باشی ولی نه، به هیچ‌عنوان غریبه نیستی!

دو دستم رو روی صورتِ خوش زاویه‌ش قرار دادم.

- یادته قرار بود یه چیزی رو روز آزادی بهت بگم؟

ابروهاش بالا پریدن و نگاهش پر از شیطنت شد. سرش رو به نشونه‌ی منفی تکون داد. 

- یادم نمیاد.

لبخندی شرورانه روی نیمه‌ی راست صورتم نقش بست. دست‌ از روی صورتش گرفتم و چرخیدم.

- باشه، اگه یادت نیست بگذریم.

دستم رو گرفت و لحن دستپاچه‌ش رو به گوش شنیدم.

- نه.. نه.. یادمه. ۱۰۰ درصد تمام لحظاتمونو همیشه مرور می‌کنم.

ریز خندیدم. دوباره به سمتش چرخیدم. به چهره‌ش که زل زدم، خنده روی صورتم خشکید. نگاهش؛ آخ که نگاهش همیشه من رو اغفال می‌کرد. و دوباره زلزله و دل ریزه از حضورش سهم من شد. 

چند ثانیه‌ای همچنان خیره‌ی نگاه پر از احساس و لبخند محوِ ۲۰ درصدیش بودم؛ اما ناتوان در کنترل خود، یقه‌ش رو گرفتم و به سمت خودم کشیدم.

- دوستت دارم!

- من هم..

اما با حرکتی که من زدم، صداش توی گلوش خفه شد. دقایقی بعد از درصد فاصله گرفتم. قلبم توی حنجره‌م می‌زد و از شدتِ کمبود اکسیژن، نفس‌نفس می‌زدم.

- توی دنیای من.. اینجوری علاقشونو به هم.. ابراز می‌کنن.

نگاهم رو به مردمک‌های لرزون و ناباورش دوختم. یک آن من رو توی آغوشش کشید. و قفسه‌ی سینه‌ش که بی‌قراری می‌کرد و بی‌قراریش به من، آرامش رو هدیه می‌داد.

- نمی‌ذارم جایی بری! باید تا لحظه‌ی مرگم توی نیمز بمونی، وارونک!

حینی که می‌خندیدم، دستم رو دورِ کمرش حلقه کردم.

- جایی نمی‌رم. همیشه پیشتم!

چونه‌م رو به سینه‌ش تکیه دادم تا چهره‌ش رو ببینم.

- اسمت رو نمی‌خوای بگی خانوم شارلاتان؟

خندیدم.

- ساناز!

لبخندی زد.

- اسمت هم قشنگه، مثل خودت و صدات!

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • ذوق زده 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صد و بیست و سوم

«۳۴ روز بعد»

۳۴ روز از آزادی درصد، ۳۰ روز از آزادی لپ‌لپ، ۲۶ روز از آزادی چاکرا و ۲۲ روز از آزادی دیکتاتور گذشته بود. 

لپ‌لپ: آراس یا همون سارا، دختر معصوم و مظلومی که همیشه تحت خشونت خانگی بود، حالا آزادانه داشت زندگی می‌کرد؛ چرا که من و درصد با کتک زدن خانوادش با انواع و اقسام ابزارهایی که روزگاری لپ‌لپ رو با اون‌ها کتک می‌زدن، کتک زدیم و موجب آزادی اون شدیم. و اون بالاخره داشت با گرفتنِ محبت از همگی ما، به ویژه از دیکتاتور طعمِ واقعی و خوشِ زندگی رو می‌چشید.

چاکرا: شوروک یا همون کوروش، پیرمرد عارف و تاریخ‌دوستی که همیشه سعی داشت معنویت و انرژی پاکش رو با بستن چاکراهاش از بین ببره، حالا مخفیانه شاگردان معبدش رو به سمت نور و حقیقت راهنمایی می‌کرد؛ چرا که من و درصد مدرکِ شیطان پرست بودن اون رو جعل کرده بودیم. اما خوب می‌دونستیم که اون، یکتاپرست‌ترینِ بینِ ما بود. 

و دیکتاتور: زُربِلا یا همون البرز، مرد غول‌پیکر اما خوش قلبی که دیگه دست از رفتارهای زورگویانه‌ و مأمورانه‌ی ناریایی خودش برداشته بود و با اصولِ انسانی زندگی می‌کرد؛ چرا که من و درصد از مجرمِ پرونده‌ی اون به سختی رضایت گرفته بودیم. و حالا اون مدام اطراف لپ‌لپ می‌پلکید و گویا سعی در ربودن قلب اون داشت؛ اون فیل عاشق یه فنجان شده بود و ابرازهاش شدیداً بامزه به نظر می‌رسیدن. 

و همگی ما؛ هر پنج نفر ما، سوگند خورده بودیم که تیم «هم‌شارلاتانی‌ها» رو شکل بدیم و برای آزادی همه‌ی قربانی‌ها که زندانی‌های ناریا بودن، بجنگیم. و از اون‌جایی که من رئیس تیم برگزیده شده بودم؛ صحبت به زبون وارونی رو تنها قانونِ تیم اعلام کرده بودم. 

۴ روز پیش، روزِ ازدواج من و درصد بود. من و درصد با تکرارِ متنِ زرتشتی چاکرا به عقد هم در اومده بودیم و امروز می‌خواستیم جشنی خودمونی برگذار کنیم. جشنی که بزن و برقص زمینی داشته باشه؛ نه گریه و زاری نیمزی. 

توی این ۳۴ روز، توی اوقات بیکاری، مشغول نوشتن کتابم بودم؛ کتابی که لحظات من رو توی نیمز به نمایش در می‌آورد. و حالا در حال نگاشتن آخرین صفحه‌ش بودم که صدای درصد یا همون میکیِ عزیزم، به افکارم قیچی زد.

- ساناز، نمیای؟

حینی که لبخندم رو تقدیمِ نگاهش کردم، پاسخش رو دادم.

- آخرین صفحه رو بنویسم میام عزیزم!

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...