رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

پارت هفتاد و چهارم

دستور پخت ماکارونی رو به مدیر داده بودم؛ با وجود اینکه خودم زیاد از این غذا دل خوشی نداشتم. دوران کنکور که مبتلا به پرخوری عصبی شده بودم، هر روز سه وعده ماکارونی می‌خوردم و اواخر حتی اسمش هم حالم رو بهم می‌زد. الان هم فقط دلم می‌خواست درصد که عاشق این غذاست، دستور پختِ زمینیش رو هم تست کنه. 

نمی‌دونم چند ساعت گذشته بود و هیچ دلم نمی‌خواست راجع به اون لحظات جزئی مونولوگ بگم. آشپزها به قدری نفهم و ابله بودن که علاوه بر ادبیات وارونی‌شون، حتی منظور ترجمه شده‌شون هم موجب حرص خوردنم می‌شد.

اوضاع فکری و رفتاری‌شون نه زمینی بود، نه حتی نیمزی! این لعنتی‌ها از کدوم سیاره‌ای به این‌جا اومده بودن؟ نکنه مغز خر رو به سر پوچشون پیوند زده بودن؟ این همه خریت محض غیر ممکن بود. بوگندوهای زبون نفهم؛ عوضی‌ها از دهنشون گرفته تا بدنشون، همه جاشون بوی جوراب می‌داد.

حتی آشپزخونه هم ظاهرسازی بود، هیچکس از اون‌ها بلد نبود حتی با یکی از اون دستگاه‌های فوق پیشرفته کار کنه و بی عرضه‌ها همه چیز رو دستی و سنتی انجام دادن.

اوضاع به قدری غیرقابل تحمل بود که عقل حین ترجمه‌هاش غش کرد. صدای ضعیف و زوزه‌کشون کشیده‌ی عقل به گوشم رسید.

- «ساناز.. منو از اینجا ببر.. هعی.. دارن شست و شوم می‌دن.. هعی.. دارن تاثیر منفی می‌ذارن.. هعی.. منو ببر!»

بنده‌ی خدا عقل انگار یه روز کامل جیغ کشیده بود که صدای گرفته‌ش از ته چاه می‌اومد.

- باید تموم شه، دووم بیار.

صدای هق زدن‌هاش بین دو نیمکره‌ی مغزم داشت پژواک می‌شد. دلم براش سوخت. فضای اینجا برای من هم تعفن برانگیز شده بود، اون هم دقیقاً پس از لحظه‌ای که متوجه شدم به جای آب «خون» می‌نوشن. 

دقایقی بعد بالاخره غذا آماده شد. هر کدوم از آشپزها برای خودشون یه بشقاب کشیدن و اه اه کنان مشغول کوفت کردن شدن.

مدیر هم یه بشقاب پر، مقابل من گذاشت. با اینکه غذایی نبود که بخوام بخورم، اما باز هم وسوسه برانگیز بود. بوی خونه نباید وسوسه‌م رو بر می‌انگیخت؟ 

چنگال رو برداشتم. کمی ماکارونی دورش پیچیدم و به سمت لب‌هام بردم. تا خواستم داخل دهنم بچپونم، چشم‌های اشکی چاکرا بر اثر خرد کردن پیاز، لپ‌لپ یاری دهنده به همه، دیکتاتور و زخم شستش و درصد و پای سوخته‌ش جلوی چشم‌هام نقش بست.

نامرد شمرده می‌شدم اگه تک خوری می‌کردم. پس چنگال رو توی بشقاب گذاشتم.

- می‌خوام با هم‌سلولی‌هام تستش کنم.

نگاه بهت زده و سپس پوزخند مدیر دور از چشم‌هام نموند. مرتیکه‌ی زیپ باز!

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 125
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: زندان؛ ن‌ادن‌ز نام نویسنده: ساناز بندی «یاماخ» ژانر:  کمدی سیاه، عاشقانه، فانتزی خلاصه: دخترک وامانده از وضعیت نابسامانش در کشورش، پس از فروختن کلیه‌اش تمامی مراحل فرار ر

پارت اول بارون توی تاریکی شب به تن و بدنم، داشت ناجوانمردانه سیلی می‌زد. کوله‌ی کوچیکم رو جوری توی بغلم سفت گرفته بودم که انگار بچه‌ی نداشته‌م بود، هرچند کم از اون هم نداشت. زندگی من، کلیه‌ی چپم

پارت دوم با احساس وجود ریز ماده‌هایی آزار دهنده توی گلوم سرفه‌ای کردم. پلک از روی پلک برداشتم. نگاهم تار بود و بخاطر چسبندگی ماده‌ای که اسمش رو بخاطر زیست نخوندنم نمی‌دونم، چشم‌هام به زور باز بود

پارت هفتاد و پنجم

زندانبان دوباره روی سرم کیسه‌ی مشکی پارچه‌ای رو کشید و کشون‌کشون من رو به سلول برگردوند. هرچند من داشتم له له می‌زدم تا به آغوش گرم هم‌سلولی‌هام برگردم. 

دقایقی بعد کیسه از سرم در اومد و نگاهم توی سلول افتاد. لپ‌لپ به سمتم دوئید و بازوم رو گرفت.

- چی پختی وارونک؟

چشم به زلِ نگاه درصد دوختم.

- ماکارونی.

درخشش مردمک‌های درصد از نگاهم دور نموند. انگار که یه لحظه خورشید توی چشم‌هاش، پرتوهاش رو برای چند ثانیه تابوند و رفت.

چاکرا به سمت ظرفشویی گام برداشت. 

- بیاین سفره رو جمع کنیم. الاناست که غذا رو بیارن.

به کمکش شتافتیم و در عرض چند دقیقه سفره پهن شد. کنار هم دورِ سفره نشستیم. صدای گرفته‌ی عقل توی کاسه‌ی سرم پیچید.

- «ساناز.. یکم با درصد حرف بزن.. من قندم بره بالا.. انرژی بگیرم.»

لب‌هام رو روی هم فشردم تا به عنوان دیوونه‌ی خودرگیر که با خودش حرف می‌زنه و می‌خنده، شناخته نشم. و البته امان از دست این عقل؛ عوضی عوض اینکه با قلبم در جدل باشه که جلوی لرزش‌ها و تپش‌های گاه و بی‌گاهش رو بگیره، خودش هم از دست رفته بود.

- مراقب خودت بودی؟

زمزمه‌ی درصد بود که به کل شکمم رو لرزوند؛ جدیداً زلزله‌هایی که توی قلبم می‌اومدن ریشترهای بالایی داشتن و تموم تنم رو درگیر می‌کردن.

- «آخیش! قند متحرک. آخیش! ۵۰ درصدی جذاب.»

آب دهنم رو قورت دادم. چرا درصد رفته‌رفته داشت از اون حالت کامپیوتری و درصدیش خارج می‌شد؟ من ظرفیت این روی احساسیش رو نداشتم. 

- اذیتت که نکردن؟

با این جمله تیر خلاصی رو زد. درصد، انقدر با من با لطافت حرف نزن!

- «عاه! بزار بزنه. من دارم انرژی می‌گیرم.»

سرم رو به سمتش چرخوندم. چهره‌ش نگران و چشم‌هاش به رنگ علامت سوال در اومده بودن.

- نگران نباش، طبق آمار سا.. یعنی وارونک به طور ۱۰۰ درصدی حالش خوبه.

کم مونده بود اسمم رو جار بزنم و کارم به اعدام ختم شه. و اما درصد که گوشه‌ی راست لبش بالا رفت و لبخندِ ۱۰ درصدی معروفش رو به نگاهم تقدیم کرد.

- ادای من رو درمیاری؟

لبخند دندون‌نمایی زدم و حینش با حرکت سرم اعتراف و تایید کردم.

- هوم، چون تو بامزه‌ترین هوش مصنوعی دنیایی.

به لبخندش تقارن بخشید؛ حالا گوشه‌ی چپ لبش هم بالا رفته بود. آخ قلب و عقلم به فدای اون لبخندِ ۲۰ درصدیت!

- «برای درصد اشکال نداره. ولی برا بقیه حق نداری از من مایه بزاری، حتی خودت زنیکه.»

باز این عقل جان گرفته بود تا به من بپره. این بار اگه از دست آشپزخونه نجاتش می‌دادم ساناز نبودم، دق مرگش می‌کنم.

- «گ‌گ‌گ‌گ! زنیکه‌ی مرتیکه شده‌ی احمق!»

درصد تا خواست لب از روی لب برداره و چیزی بگه، دریچه‌ی در گشوده شد و دستی، قابلمه‌ای روی کفِ چوبی سلول گذاشت.

لپ‌لپ پیش قدم شد تا بره قابلمه رو بیاره، اما دیکتاتور جلوش رو گرفت و خودش رفت. دیکتاتور هم یه شبه از این رو به اون رو شده بود ها، شگفتا!

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتاد و ششم

بوی ماکارونی توی فضا پیچیده بود و حتی آب دهن منِ متنفر ازش رو راه می‌نداخت.

دیکتاتور قابلمه رو وسطِ سفره، روی دستگیره‌ طرح گرگِ خون‌خوار قرار داد.

لبخندی به گونه‌هام منگنه زدم و درِ قابلمه رو برداشتم. و اون لحظه بود که خوشی روی صورتم ماسید.

- «این دیگه چه زهرماریه؟»

- طبق آمارِ ۱۰۰ درصدی من، این دستور پختی نیست که دیشب نوشتم.

ناباور به ماکارونی خیره بودم. آشِ سویا بود یا ماکارونی؟ سویاها توی دریای رب غرق بودن و تک و توک یه رشته‌ی ماکارونی به چشم می‌خورد.

- «غذاهای اینجا فقط بوشون شبیه غذائه وگرنه نه ریخت دارن نه مزه. عق!»

دست‌هام رو روی کاسه‌ی زانوهام گذاشته بودم و پارچه‌ی شلوارم رو توی مشتم می‌فشردم.

به زهرمارِ داخل ظرف خیره بودم و پلک راستم می‌پرید؛ به قدری خشمگین بودم که می‌تونستم همون لحظه به آشپزخونه برگردم و حمام خون راه بندازم.

بی توجه به صداهای گنگ اطرافیان از جام پریدم. به سمت درِ سلول رفتم، روی زمین نشستم و مشت‌هام رو روی دریچه کوبیدم.

لحظاتی بعد دریچه گشوده شد و صورتِ زندانبان نصفه و نیمه توی چهار چوب مستطیلیش نقش بست.

- باید برم آشپزخونه.

- چند ساعت دیگه!

سپس دریچه به روم بسته شد. توی همون حالت باقی موندم. هیچکس جرعت نمی‌کرد به سمتم گامی برداره و فقط از دور نظاره‌گرم بود، حتی درصد. 

آخه با اون لپ‌های سبز و بنفش، چشم‌های ورقلمبیده و تیک عصبی چه کسی شهامتش رو به خرج می‌داد؟ حتی عقل هم روزه‌ی سکوت گرفته بود، البته شاید اون به خوبی من رو می‌شناخت.

من برای غذا صورتم رو کبود کرده بودم، حتی درصد رو زده بودم و همه‌ی آدم‌های داخل سلول و عقلِ داخل کاسه‌ی سرم به خوبی این رو می‌دونستن؛ غذا خط قرمز من بود!

با بد کسی در افتاده بودن؛ چون من قرار بود پدرشون رو در بیارم. قشر عادی رو نباید از سیری و سیرابی محروم می‌کردن و بهش گرسنگی و تشنگی می‌دادن. قشر عادی موارد دیگه رو شاید به اجبار هم که شده تاب می‌آورد، اما با این مورد فریادِ سکوتش بالاخره می‌شکست. که من هم یکی از اون فردِ قشر عادی به حساب می‌اومدم، نمی‌اومدم؟

ساعت‌ها با همون تیک عصبیِ چشمِ راستم، نزدیک به در نشسته و در انتظار دیدار با مدیرِ زیپ باز بودم. و بالاخره زمانش از راه رسید.

باز همون کیسه‌ی مشکی، بیناییم رو پوشوند و کشون‌کشون توسط زندانبان تا آشپزخونه کشیده شدم.

کیسه از روی سرم دراومد و پام به آشپزخونه رسید. به سمت مدیر که نگاه منتظرش رو بهم دوخته بود، یورش بردم. یقه‌ش رو با خشونت لای انگشت‌هام گرفتم؛ کنش وحشیانه‌م دکمه‌ی نزدیک به گردنِ پیراهنش رو درید و به سقوط روی زمین وادار کرد. غریدم.

- اون چند دیگ ماکارونیو چیکار کردین؟ 

دست روی قفسه‌ی سینه‌م گذاشت و با تموم زورش هلم داد. روی ماتحت، روی زمین فرود اومدم. فریادم رو توی حلقم خفه کردم و در عوض اجازه دادم ابروهام از درد توی هم گره بخورن.

- اینجا آشپزخونه‌ی اِم پلاسه؛ یعنی مسئولین پلاس! اینجا مسئولین عالی رتبه‌ی ناریا برای مقامات عالی رتبه‌ی زیردستِ خودشون پخت و پز می‌کنن، نه برای زندانیایی مثل تو. 

چهره‌م از بهت پهن شد. داشت چی می‌گفت؟ بالاخره عقل جرعت کرد و چیزی گفت.

- «ساناز!»

اون هم مثل من شوکه بود. حقیقتاً درکش برام خارج از منطق نرمال بود و هضمش شدیداً غیرممکن.

- یالا دستور پخت شامو بده و لشتو برای نظارت بیار در غیر این صورت نوازش و شکنجه در انتظارت خواهد بود.

دندون‌هام رو روی هم می‌فشردم و ناخون‌های نیمه بلندم رو توی کف دستم فرو می‌بردم. بالاجبار ایستادم و از داخل جیبم دستور پخت قرمه سبزی رو در آورده و بهش تقدیم کردم.

با اینکه دستور پختِ قرمه سبزی بود، اما به زودی قرار بود براشون آش بپزم، با یه وجب روغن روش. 

- «فکر کنم با بد کسی در افتادن؛ با ملکه‌ی شکمویان!»

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتاد و هفتم

برنج دم کشید، قرمه سبزی جا افتاد و من حتی یه لحظه هم ترغیب به تست کردنش نشدم. تموم مدت هم مثل میر غضب فریادکشان دستور می‌دادم و غر می‌زدم.

عاقبت هم موقع رفتن کنار پای مدیرِ همیشه زیپ باز تف انداختم و در مقابل نگاه حیرت زده‌ش خودم کیسه‌ی سیاه رو روی سرم کشیدم.

- «معلوم نیست شغلش مدیریت و آشپزیه یا مورد منکراتی که همیشه زیپش بازه، عوضی!»

مسیر در سکوت طی شد. کیسه که از سرم در اومد، همچنان بازوم توی چنگال زندانبان بود. پس با خشونت هلش دادم. گره انگشت‌هاش گشوده شدن و از سلول بیرون افتاد.

در نهایت هم خودم در رو مقابلِ نگاهِ مبهوتش بستم. درصد که توی چند قدمی از من ایستاده بود، دستش رو روی شونه‌ی چپم گذاشت.

- چی شده؟

- «می‌گی بهش؟»

نه، فقط به درصد نمی‌گم؛ بلکه به همگی اعلام می‌کنم. من این بی عدالتی و تبعیض رو همه جا جار خواهم زد. آشپزخونه‌ی مسئولین پلاس خواهد دید که چه خواهد شد.

- «من هم فعلاً سکوت خواهم کرد چون خیلی وحشی شدی.»

بی‌توجه به عقل، دست درصد رو با لطافت پس زدم و در عوض انگشت دورِ مچش حلقه کردم. با حفظ اخم‌هام روی صورتم، اون رو تا مرکزِ سلول دنبال خودم کشوندم.

روی نقطه‌ای که چاکرا هر روزِ خدا دو بار می‌نشست و به مدیتیشن معکوسش می‌پرداخت، قرار گرفتم.

درصد، لپ‌لپ، چاکرا و دیکتاتور همگی سرپا ایستاده و نگاهِ ناآگاه و علامت سوالی‌شون رو به من دوخته بودن.

حینی که نگاهم روی هر چهار نفرشون می‌چرخید، کف دست راستم رو با قدرت روی زمینِ چوبی کوبیدم. متوجه منظورم شدن و مقابلم به این ترتیب نشستن؛ درصد، چاکرا، لپ‌لپ و دیکتاتور.

دست به سینه شدم. با لحنی جدی درصد رو مخاطب قرار دادم.

- درصد لطفاً هرجا رو که نیازه، برای هم‌سلولیا ترجمه کن.

کنجکاو سر تکون داد. به مردمک‌هام حکم دادم تا پی در پی روی هر چهار نفر توی رفت و آمد باشن. لب تر کردم و لحن رسا و خشکم رو به کار گرفتم. و تموم ماجرا توی چند جمله بیان شدن. و درصد که زحمت ترجمه‌ی برخی نکاتش رو کشید.

حالا اون‌ها هم دست کمی از من نداشتن. همشون سگرمه‌هاشون توی هم رفته بود و مثل من دست به سینه شده بودن. دیکتاتور پیش‌تر از همه زبان باز کرد.

- چه تصمیمی گرفتی؟

شست راستم رو بین دندون‌هام بردم. حینی که با چشم‌های ریز شده در حال گشتن بین سوراخ سمبه‌های مغزم برای راه حل بودم، شستِ بیچاره‌م رو فشار می‌دادم و به عبارتی با خشونت گازش می‌گرفتم. و این گزش از روی خشم محض بود، نه استرس.

که درصد به سمتم خم شد و با آرامش دستم رو از دهنم بیرون آورد.

- نکن.

با اینکه توی قلبم زلزله اومد و توی شکمم دلریزه اتفاق افتاد، اما زمان خوبی برای پردازش به علاقه‌م نبود.

- «موافقم ساناز! هر تصمیمی جز سکوت در برابر این بی عدالتی بگیری من کمکت می‌کنم. این بار دیگه نباید مثل بی‌گناه دستگیر شدن و تغییر جنسیتت بپذیریش. فهمیدی؟»

سر به پایین بردم تا خودم رو تحت کنترلِ خودم در بیارم. من باید خودم رو از چنگال بیچارگی و قانع شدن در می‌آوردم. 

حتی عقل هم دیگه مسخره بازی رو کافی دونسته بود و منطقی به نظر می‌رسید. عقل من بود؛ انتظاری جز این نمی‌رفت. من ظرفیتِ زور شنیدن و تحت ستم قرار گرفتنم دیگه پر شده بود. دیگه داشت لبریز می‌شد.

- «منم همینطور!»

گردنِ خم شده‌م رو راست کردم. سپس با چشم‌هایی ریز شده با یه کلمه، راه حل مد نظرم رو به زبان آوردم.

- اعتراض! 

و چقدر واکنش همگی دیدنی بود. بهت زده با چشم‌هایی از کاسه در اومده، واکنش نشون دادن و با لحنی شوکه و کشیده همزمان گفتن:

- اعتراض؟ 

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتاد و هشتم

اون روز هم به اتمام رسید، ما تصمیمات و نقشه‌هامون رو ثبت کردیم و زودتر از همیشه خسبیدیم. مرحله‌ی اول فراخوان بود و برای گذر ازش به نحو احسنت، به انرژی بسیاری نیاز داشتیم. باید زنجیره‌ای بی پایان می‌ساختیم که داخلش هر زندانی به آگاهی برسه. به عبارتی یه کلاغ چهل کلاغ باید صورت می‌گرفت تا همه آگاه می‌شدن.

حالا ساعت ۷ صبح بود و برای ورزش صبحگاهی زیر آسمان تاریک شب، توی حیاط درندشت زندان بین هزاران زندانی بودیم. صدای درصد افکارم رو برید.

-  طبق آمار، متن ما ۴۸ کلمه‌ست. هر نفر با سرعت نرمال می‌تونه توی ۲۰ ثانیه بخونتش و با جابجایی، جمعاً ۴۵ ثانیه برای هر نفر وقت می‌خواد. تو ۴۰ دقیقه، هر نفر می‌تونه به ۵۰ نفر پیام بده. ولی با همون ۵۰ نفر اول، تو ۲ روز همه می‌فهمن. این سیستم مثل یه کلاغ چهل کلاغ عمل می‌کنه. متوجه شدین؟

لب‌های هر چهار نفرمون، حین سخنرانی بلند و بالای درصد با خم شدن گوشه‌هاش به سمتِ پایین، کمان ساخته بود. همگی با جدیت سر تکون دادیم. 

- سعی کنین از هر سلول یه نفرو مخاطب قرار بدین.

پس از جمله‌م، اینبار درصد هم حالت چهره‌ی ما رو گرفت و همراه چاکرا، لپ‌لپ و دیکتاتور سر تکون داد.

- مادرجان، خداوند ما رو به کمک خودش به سمت تاریکی ببره و به امید خودش شکست بخوریم.

- «وای بازم این پیرمرد تن و بدنمو با این دعاش لرزوند.»

همزمان با سوت شروع، دوئیدیم. خودم رو بین جمعیت جا دادم و دم گوش یکی از زندانی‌های رده زرد زمزمه کردم.

- آهای!

سرش رو به سمتم چرخوند. برگه‌ی متن رو توی دستم گرفتم و دم گوشش، به خوندنش اقدام کردم.

- وقتشه که فریاد بکشیم. غذایی که ما می‌پزیم، برای ما نمیاد. آشپزخونه‌ی اِم‌ پلاس برای مسئولین کار می‌کنه. غذای بدمزه می‌ره برای اونا، به ما غذای خوشمزه می‌دن. این تبعیض رو دیگه نمی‌تونیم تحمل کنیم. قراره سه روز دیگه زمان ورزش، اعتراض کنیم. هرکی می‌خواد همراه باشه، آماده شه. اینبار یا همه با هم، یا هیچ‌کس.

سپس بدون اینکه در انتظار واکنشش وقت تلف کنم، وارد صف جلویی شدم و متن رو برای شخص دیگه خوندم.

به قدری به این کار ادامه دادم، دهنم خشکی گرفت. اما باز هم کافی ندونستم و تا اتمام زمان، ۵۷ مرتبه جمله‌ی لعنتی رو تکرار کردم.

۴۰ دقیقه ورزش طول می‌کشید و ۴۰ دقیقه بازگشت به سلول. رأس ساعت  ۰۸:۳۰ همگی داخل سلول بودیم.

سفره‌ی رو برای صبحونه باز کردیم.

- خب هرکس به چند نفر تونست بگه؟ من ۵۷ نفر.

چاکرا با لحنی پر از غم، متاسف گفت:

- مادرجان من سن و جسمم فقط به ۲۶ نفر قد داد.

لپ‌لپ نالید.

- من فقط ۱۹ نفر. تلفظ «زین» و «ژین» زخت بود. 

دیکتاتور با خجالت دستی به گردنش کشید.

- ۱۸ نفر. با این هیکل نمی‌شد از بینشون رد شم.

درصد حینی که لقمه می‌گرفت لب گشود.

- طبق حساب سرانگشتیم؛ فقط ۷۸ نفر.

همه از شوک، چند لحظه لقمه‌های داخل دهنمون رو نجوئیدیم.

- «چی؟ چجوری وقت کرد؟ ۷۸ نفر؟ مگه سرعت نوره؟»

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتاد و نهم

پس از صبحانه در انتظارِ زمان حمام، نقشه‌ی فراخوان مربوطه در اون جا مرور شد.

من هم کمی توی وقت باقی مونده با لپ‌لپ برای تلفظ بهتر «سین» و «شین» کار کردم، امیدوار کننده بود اما فراتر از این‌ها جای پیشرفت داشت.

دوباره کیسه به سر راه افتادیم. پس از پیاده‌روی بسیار طولانی، بالاخره به ساختمان حمام رسیدیم. کیسه‌ها توسط تک زندانبان اون‌جا، از روی سرمون در آورده شدن.

توی صف وارد شدیم و از ورودی اول بسته‌ی لباس و حوله رو دریافت کردیم؛ برای من کوچیک‌ترین سایز-رده‌ی بنفش-ENTP بود.

اولین بار بود که به حمام زندان می‌اومدم.

به ورودی دوم که رسیدیم، عوضی‌ها لباس‌هامون رو درخواست کردن. توی صف، اولین نفر از ما لپ‌لپ بود که پیراهن و شلوارش رو در آورد و داخل سطل زباله‌ی غول پیکر انداخت. نگاهم رو از پیکر نحیف و لاغرش گرفتم. 

- «یعنی باید با لباس زیر جلو همه بگردی؟ ساناز برگرد سلول. از کثیفی بگندی بهتره.»

باز هم خداروشکر حداقل لباس‌ زیرها تا بالای زانو بودن. پس از اون چاکرا بود که تنِ استخونی و پوست‌پیری خودش رو نمایان کرد. چهره‌م زار می‌زد. چرا باید این صحنه‌ها رو می‌دیدم؟

نفر بعد از اون دیکتاتور بود که از لباس‌های تنش فقط لباس زیرش باقی موند.

- «اوه! ورزشکار بوده؟ احتمال صدی به نود واقعاً مرده!»

سرم رو به تندی و‌ مداوم به چپ و راست تکون دادم تا عقل رو خفه کنم. 

- «آخ جون الان نوبت درصده!»

عقل کاش می‌شد بگیرمت و دهنت رو با نخ و سوزن بدوزم، زنیکه‌ی منحرف! مردم با عقلشون فیلسوف می‌شدن، من باید سر از منکرات در می‌آوردم.

چشم چپم رو بسته بودم و فقط مردمکِ چشم راستم روی درصد بود. پیراهنش رو در آورد. به به، عجب خوش فرم و قوس دار بود. 

- «شونه پهن، کمر باریک و مردانه، خدایا چی آفریدی؟ بچرخ از جلو هم ببینمت بلا! چی می‌شه این بشر حتماً مرد باشه؟»

لب گزیدم تا صدای عقل به مغزم غلبه نکنه. نباید افکارم مورد دار می‌شدن. همین که درصد شلوارش رو پایین کشید، عربده‌م رو خفه کرده و ماسک روی دهنم رو روی صورتم جابجا کردم.

حالا دیگه ماسک بنفش رنگم روی چشم‌هام رو گرفته بود و بیناییم رو خفه می‌کرد. 

- وارونک؟

بدون توجه به صدای درصد، ماسک رو کمی جلو گرفتم تا حداقل جلوی پاهام رو ببینم. دمِ ورودی دوم ایستادم و پیراهن و شلوارم رو از تنم در آوردم. سپس پس از انداختنشون داخل سطل وارد سالن حمام شدم.

من تا به حال بدنِ مذکرانه‌م رو کامل ندیده بودم و حالا باید با اینِ مثلاً شلوارک جلوی این همه مذکر و مذکرنما حضور می‌یافتم؟ چقدر تغییر جنسیت سخت بود.

خودم رو کنار کشیدم و نزدیک دیوار ایستادم. به هیچ عنوان دلم نمی‌خواست بیشتر از اون، اون همه آدم رو عریان ببینم. هم‌سلولی‌ها بدون من هم عده‌ی بی‌شماری رو می‌تونستن آگاه کنن.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتادم

با عقل فاقد ادب درگیر بودم که یک‌آن انگشت‌هایی دور مچِ هر دو دستم حلقه شدن. و من که به سمتی کشیده شدم.

ناگهان ماسکم پایین اومد و روی دهنم نشست. دستی روی چونه‌م نشست و سرم رو بالا برد.

صاحبِ دست، درصد بود! با یه دستش هر دو مچم رو قفل کرده بود و دستِ دیگه‌ش زیرِ چونه‌م بود.

آب دهنم رو قورت دادم و مردمک‌های لرزونم رو به چشم‌هاش دوختم. رگه‌های شیطنت توی نگاهش آتیش بازی می‌کردن.

- طبق شوهد؛ انگار یکی خجالت کشیده و سرخ‌ شده وارونک جان!

- «ای جون به وارونک جان گفتنت پدسگ!»

و بله بالاخره آب شدم. دلم می‌خواست دست بندازم قلبم رو خفه کنم، عوضی حتی ریه رو هم به تیم خودش برده بود. چرا که قفسه‌ی سینه‌م بالا و پایین می‌شد و تقریباً داشتم نفس‌نفس می‌زدم.

البته عقل از همه بیشتر در اولویت بود؛ ابتدا باید زبون اون رو بیرون می‌کشیدم، دور گردنش فشار می‌دادم و خفه‌ش می‌کردم.

صورتم داشت می‌سوخت! حقیقتاً کل بدنم درگیر حرارت بود.

- «ساناز! ساناز! ساناز!»

می‌دونستم هیجان عقل برای چیه، اما نباید بهش تن می‌دادم.

- «ساناز! سرتو خم کن.. ساناز!»

نه، نباید اینکار رو می‌کردم.

- «بابا نگفتم که بپر ماچش کن، می‌گم سرتو بگیر پایین. می‌خوام قفسه‌ی سینشو ببینم.»

نه نباید این... اما برخلاف میلِ سرکوبگر درونیم، گردنم رو پایین آوردم. سرم دقیقاً مقابل قفسه‌ی سینه‌ی عریانش بود. آب دهنم رو قورت دادم. لعنتی هر چه سعی بر بستن چشم‌هام داشتم، نمی‌شد.

- «به به! واقعاً به به! عجب سینه‌ای! عجب شکمی! چه پوستی! چه رنگی!»

- وارونک؟

لحنش آروم و گرفته بود. بدون اینکه نگاه مسخ شده‌م رو از سینه و شکمش بگیرم، زمزمه کردم.

- هوم؟

- ط.. طب..

دم عمیقی گرفت و بازدمش رو طولانی رها کرد تا شاید لرزش صداش رو از بین ببره.

- طبق نقشه.. بهتر نیست.. که.. بریم به کارمون برسیم؟

- «می‌خوای اول یه بوسه وسط قفسه‌ی سینه‌ش بزنی بعد بریم؟»

کاش عقل خفه می‌شد. سرم رو تکون دادم تا عقل عوضی رو درگیرِ زمین لرزه‌ی مغزی کنم. سپس دست‌هام رو از دست پهن و بزرگ درصد بیرون کشیدم و دوئیدم.

می‌دوئیدم تا ازش دور بشم. اگه می‌موندم اتفاقات بدی رخ می‌داد؛ اگه می‌موندم یا به خواسته‌های عقلم تن می‌دادم و رسوا می‌شدم یا جوری با عقل به جنگ می‌رفتم که همه به سلامتی روانیم شک کنن.

یک آن به یکی برخورد کردم و هر دو پخش زمین شدیم. آخ که تموم تنم شکست! آخ لعنت بهت عقل!

- «من چه کارم زنیکه‌ی مرتیکه شده‌ی احمق؟»

اتفاقاً تو همه کاره بودی. واقعاً برام جای سوال داشت که توئه لعنتی عقل بودی یا نفس امّاره؟

با چشم‌هایی ریز شده از درد، دستم رو به کمرم گرفتم. 

- اع تویی؟

نگاهم رو به فردی که با من پخش زمین شده بود، دوختم. 

- «اع این همون پسره نیست که غذارو بهش دادی؟»

خودش بود. بی توجه به درد، روی زمین خودم رو به سمتش کش دادم. و طوطی‌وار جملات فراخوان رو با لحنی رباتی بیان کردم.

- من و هم‌سلولی‌هام به جای دستت بشکنه بابت اون روز، کمکت می‌کنیم.

به لبخند اطمینان بخشش نگاه دوختم. دیشب چند برگه‌ی اضافی از فراخوان رو متن کرده بودم؛ پنج‌تا رو به سمتش گرفتم.

- پس تا جای ممکن نشرش بده.

لب‌هاش رو به هم فشرد و سر تکون داد.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتاد و یکم

روزِ جار اندازی داخل حمام، پس از اینکه پنج کمک از غیب رسید به خودم جرعت دادم و به سمت یکی از حمام‌های خالی گریختم. درش رو قفل کردم و زیر آب یخ ایستادم.

اون لحظات حس می‌کردم آگاه کردن زندانی‌ها توی حمام، از عهده‌ی من خارجه. در واقع قرار بود دیکتاتور، چاکرا، لپ‌لپ، درصد و من؛ همگی حمام به حمام در بزنیم و حین خوندن متن دم گوش زندانی، یه ماساژ رایگان به اندازه‌ی ۴۰ ثانیه بهشون بدیم. اما من خودم رو کنار کشیده بودم.

اون روز هم به هیچ عنوان به تن عریانِ خودم چشم ندوختم و چشم بسته، لباس‌هام رو پوشیدم.

نمی‌دونستم چطور قراره مابقی دو سال از محکومیتم رو با این بدن بگذرونم؛ ممکن بود؟ اولین و آخرین بار توی رختکن تن جدیدم رو دیده بودم و از دیدن دوباره‌ش وحشت داشتم، در حدی که چشم بسته دوش می‌گرفتم و دستشویی می‌کردم.

وقتی هم به سلول برگشتیم، بلافاصله برای وعده‌ی ناهار به آشپزخونه فراخونده شدم و دو دستی دستور پخت سوپ رو تحویل دادم.

اون وعده هم بدون تست حتی یه قطره ازش به سلول بازگشتم. و دوباره از درصد گریختم؛ مدام حواسم رو پرتِ چیزی می‌کردم تا ابداً برخوردی باهاش نداشته باشم. 

برای شام هم خودم رو توی جام به ناخوشی زدم و به آشپزخونه نرفتم؛ دستور پخت کم داشتم و نمی‌خواستم با درصد برخورد و صحبت خصوصی داشته باشم.

دو روز بعد هم به همین منوال گذشت؛ خوندن متن فراخوان برای زندانی‌های در حال دوئیدن، بازگشت به سلول، صبحانه، آشپزخونه و تقبل کردن دستور پخت‌های قرمه‌سبزی، قیمه، آبگوشت و کتلت.

که دستور کتلت رو به سختی و با تکیه بر دانش دست و پا شکسته‌ی خودم از زبان وارونی، نوشتم. هرچند خروجی بسیار لذت‌بخش بود و توی عمرم کُتلت به اون خوشمزگی نخورده بودم.

دو روز عین برق و باد گذشته بود و حالا همگی دور هم جمع شده بودیم و سرودی که نگاشته بودم رو زمزمه می‌کردیم.

شعارها رو هم نوشته بودم و در کل همه چیز بی عیب و نقص به نظر می‌رسید. اما عصبی بودم و این خشم ریشه در استرس داشت.

- « چرا نمی‌گی تو این دو روز درصد رو از من گرفتی، هوم؟ یزید!»

عقل تموم این دو روز خودش رو کشت تا من یه جمله با درصد گفت و گو کنم، اما مرغ من یه پا داشت و باید عقل رو ادب می‌کردم. که در نهایت عقل بغضش شکست و مثل بچه‌های خردسال زیر گریه زد.

توی این دو روز هر چقدر من سعی بر فرار از درصد داشتم، اون بیشتر تلاش می‌کرد با من ارتباط بگیره. 

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتاد و دوم

همه خسبیده بودن جز من و درصد. من توی جام نشسته بودم که درصد از سرویس بهداشتی خارج شد. جاش رو کنارم پهن کرد و نشست. 

توی قلبم زلزله اومد و درونم رو پر از آواره کرد. این روزها حتی حضورش هم من رو به هیجان می‌نداخت.

آب دهنم رو قورت دادم. بالشتم رو برداشتم و ایستادم. می‌خواستم دوباره به پاتوقم پناه ببرم. و دوباره صدای بغض آلود عقل که لحنی پر از خواهش داشت.

- «ساناز! لطفا نرو و چند کلمه باهاش حرف بزن. قول می‌دم عقل خوب و با ادبی باشم.»

دلم برای معصومیت و لحن مظلوم عقل سوخت، ولی اون یه موذماری بود که دومی نداشت. تا خواستم قدم بردارم، مچم توسط شخصی اسیر شد. گرمی انگشت‌هاش رو سفت دورِ مچم پیچیده بود و مجال حرکت نمی‌داد. اخم‌هام رو توی هم کشیدم.

- ول کن درصد.

دستم رو رها نکرد که هیچ، بلکه جوری به سمت خودش کشید که زیر پام خالی شد و معلق موندم.

جیغم رو توی گلوم خفه کردم و حینی که چشم‌هام از شوک بسته می‌شدن درودم رو به سقوطم فرستادم.

چرا دردم نگرفت؟ چقد سفت و در عین حال نرم بود. چشم باز کردم. صدای جیغ ذوق زده‌ی عقل بین نمیکره‌های مغزم پژواک شد. درصد دراز کشیده بود و من با ماتحت روی قفسه‌ی سینه‌ش فرود اومده بودم. وای خدا حالا دیگه نگران رسوایی و آبرو نبودم، چون دیگه وجود نداشتن.

حرارتِ خجالت توی جریان خونم به حرکت در اومده و قطعاً تموم چهره‌م رو به رنگ خونم در آورده بود.

از شرم لب پایینیم رو گزیدم. تا خواستم بایستم درصد پیش‌بینیم کرد و سفت از بازوهام گرفت. سپس توی جاش نشست و من رو مثل یه مادری که می‌خواد به نوزادش شیر بده، توی آغوشش گرفت.

- «من.. من.. ذوب شدم!»

سرم روی سینه‌ش بود و به تپش‌هاش که قطع به یقین از قلب من هم کوبنده‌تر بودن، گوش فرا می‌دادم. 

- چرا ازم فرار می‌کنی؟ حتما باید تله موش بذارم تا گیرم بیفتی؟ 

سرم رو بیشتر توی سینه‌ش فرو بردم.

- ولم کن.

- «خیلی پررویی ساناز، خودتو به سینش فشار می‌دی و می‌گی ولم کن؟ نوبری والا!»

و درصد که دست‌هاش رو بیشتر دورم فشرد. 

- اگه ولت کنم بازم فرار می‌کنی جناب موش.

لب‌هام رو روی هم فشردم تا با دیدن لبخندم، رسوای درگاهش نشم. در عوض با لجبازی مخاطب قرارش دادم.

- نوموخام. ولم کن.

اما توی دلم نذر و نیاز کردم که ولم نکنه و بیشتر توی بغلش بمونم. خدایا کاش چند لحظه تیم بدبخت‌کُنت رو متوقف می‌کردی و اجازه می‌دادی من کمی آرامش بگیرم.

شونه‌های درصد لرزیدن. با لحنی که رگه‌های پررنگِ خنده خودشون رو می‌نماییدن، گفت:

- طبق شواهد تو، وارونکِ ENTP، خیلی غد، لجباز، یه دنده و مودی‌ای.

لبخندی محو به صورتم منگنه زدم و دست‌هام رو مشت کردم تا دورِ کمرش نپیچونم.

- می‌شه مثل خودت باشی؟ همونی که درون و بیرونش یکی بود.

چونه‌ش رو روی سرم گذاشت و ناراحت زمزمه کرد.

- به نظرت نامردی نیست که دستت رو به سمتِ منِ داخل چاه دراز کردی و نیمه‌ی راه رهام کردی تا سقوط کنم؟

- «وای قلبم!»

برای یه لحظه سکوت توی وجودم پیچید. چونه‌م لرزید. من هیچ‌وقت رهاش نکرده بودم. من فقط بابت اون پنجاه درصد نگران بودم، همین. حق نداشتم نگران باشم، داشتم!

اما برخلاف عقیده و باورم، حینی که یه قطره اشک از چشمم روی پیراهنش فرود اومد، دست‌هام رو دور کمرش سفت حلقه کردم. 

- «هعی.. من.. دوباره.. غش!»

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • ذوق زده 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتاد و سوم

عاقبت شب روز شد و لحظات موعود فرا رسید. دمِ درِ سلول ایستاده بودیم و دست‌های هم رو سفت گرفته بودیم. بغضم رو قورت دادم و صدای لرزونم رو به گوش هم‌سلولی‌ها رسوندم.

- ما.. ما باید مراقب خودمون باشیم.. هیچی مهم‌تر از جونتون نیست، باشه؟

همه با لبخند‌هایی مهربون سرشون رو تکون دادن. و سپس کیسه‌ی مشکی به سر، به سمتِ حیاط رفتیم.

صدای همهمه‌ی جمعیت حیاط که به گوشم رسید، ضربان قلبم بالا رفت. تا چند دقیقه‌ی دیگه قرار بود اعتراض رو آغاز کنم، اما چه اتفاقی قرار بود بیفته؟ 

کیسه از سرم در اومد. درصد که کنارم ایستاده بود، نگاهش رو به مردمک‌های لرزون و خیسم دوخت. انگشت‌هاش رو دور بازوهام حلقه زد و کمرش رو خم کرد تا سرش مقابل سرم قرار بگیره.

- وارونک فقط از روی احساس نیومدیم، به عواقبش هم فکر کردیم. پس هر اتفاقی هم افتاد خودت رو مقصر ندون. همه به لطف تو برای اولین بار قراره در مقابل ظلم و تاریکی بایستیم. تو ناجی مایی، جناب زمینی. باشه؟

حینی که اشک‌هام روی گونه‌‌هام می‌ریختن سرم رو به نشونه‌ی تایید تکون دادم.

جمعیت هزار نفره پس از دیدن ما، صف‌هایی مرتب تشکیل داده بودن و آماده‌ی آغاز بودن. درصد، لپ‌لپ، دیکتاتور و چاکرا هم با فاصله از هم، اولین ردیف جمعیت باشکوه رو تشکیل دادن. درصد لبخندی از روی حمایت زد و انرژی مورد نیاز بهم تزریق شد.

نفس عمیقی کشیدم و به اشک‌هام پایان بخشیدم. دست‌هام رو مشت کردم و فقط اشاره‌ها رو باز گذاشتم. قرار بود تیم سرود رو رهبری کنم و انگشت‌هام ریتمِ ضربات پامون رو مشخص کنه.

انگشت‌هام رو طبق نُت توی هوا به احتزاز درآوردم و حینی که همراه هم‌سلولی‌ها با ریتم پاهامون رو روی زمین می‌کوبیدیم، شروع به خوندن کردیم.

-( یار هم‌زندانی من، با من و همراه منی

باتوم خونین بر سر ما، وطن من و هم‌وطن منی

حک شده اسم من و تو، رو تن این سلولکا

ترکه‌ی بیداد و ستم، مونده هنوز رو تن ما

دشت بی فرهنگی ما، هرزه تموم علفاش

خوب اگه خوب؛ بد اگه بد، خونِ دلای آدماش

دست من و تو باید این پرده‌ها رو پاره کنه

کی می‌تونه جز من و تو درد ما رو چاره کنه؟ )

پا کوبیدیم، فریاد زدیم و سه دور سرود رو خوندیم. دور سوم همه‌ی زندانی‌ها به ما پیوسته بودن؛ پا می‌کوبیدن و فریادزنان می‌خوندن.

سرود که به پایان رسید. حالا بخش اصلی باید آغاز می‌شد.

دستم رو با خشم مشت کردم و بالا بردم. و فریاد شُعارم که بالاخره سکوتِ دورانِ ظلم پذیرم رو شکوند و اون رو درید.

- زندانی داد بزن، حقتو فریاد بزن!

و تکرار شکوهمند جمعیت هزار نفری مقابلم، لبخندی از جنس افتخار رو روی لب‌هام نشوند. چه فرقی داشت که از چه دنیایی بودم؟ اگه به ریشه برمی‌گشتیم، به یه نقطه‌ی مشترک می‌رسیدیم. از کجا بودن مهم نبود، در کجا بودن و با که بودن، اهمیت بیشتری داشت. من هم‌رنگ این جمعیت مقابلم بودم و اون‌ها هم هم.رنگ من. من ظلم دیده بودم و شاید اون‌ها حتی بیشتر از من در حقشون جفا شده بود.

- زندانی داد بزن، حقتو فریاد بزن!

و دوباره تکرارِ باشوکتِ جمعیتِ مقابلم که از پیرمردان، مردان میانسال و مردان جوان تشکیل شده بود. اما آگاه بودم که عده‌ی بیشماری هم قطعاً مثل من، زنانی بودن که بالاجبار فقط پوسته‌ی مرد به تن داشتن.

در این لحظه و در این نقطه جنسیت معنا نداشت و چه زن و چه مرد، تموم زنانگی و مردانگی‌شون رو جمع کرده بودن و برای مبارزه با ستم و ستمکار بالاخره سکوتشون رو شکسته بودن.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتاد و چهارم 

- «ساناز ایستاده برات دست می‌زنم و بهت افتخار می‌کنم.»

همین که جمله‌ی عقل به پایانِ خودش رسید، سیل عظیمی از جعبه‌های فلزی استوانه‌ای شکل از بالای نزدیک‌ترین ساختمان‌ زندان، توی حیاط فرود اومد.

در کسری از ثانیه همه جا رو دودی سفید و غلیظ در بر گرفت. بوی تندی داشت و چشم‌هام رو می‌سوزوند.

همهمه‌ی زندانی‌ها این بار از ترس بود. عوضی‌ها اشک‌آور و دودزا استفاده کرده بودن.

اشک‌هام غیر ارادی می‌ریختن و گلوم می‌سوخت. خشک سرفه می‌زدم و دست‌هام و صورتم شدیداً به خارش افتاده بودن.

اما مگه اهمیتی داشت؟ دستم رو دوباره مشت کردم و شعارم رو سر دادم.

- زندانی داد بزن، حقتو فریاد بزن.

بینِ دود و با وجود این همه عوارضِ ناشی از سرکوبشون، جمعیت دوباره شعار رو فریاد کشیدن. با نفرت و نهایتِ خشم غریدم.

- ای خواهر و برادر، داد بزن عدالت

این هم توسط همگی تکرار شد. اشک ریزان پاهامون رو به زمین می‌کوبیدیم و هر دو شعار رو یکی پس از دیگری تکرار می‌کردیم.

و دوباره گاز اشک‌آور سهمِ ما از عدالت بود. ناگهان از یکی از ساختمان‌ها چندصد مامور ماسک ضد شیمیایی به سر و باتوم به دست، خارج شدن و به سمتمون دوئیدن.

طولی نکشید که به داخل محوطه‌ رسیدن و بلافاصله باتوم‌هاشون رو روی تن و بدن بی‌گناهان فرود آوردن.

می‌خواستم از پشت به یکی از ماموران حمله کنم که دوتا از عوضی‌های سرکوبگر از دو بازوی من گرفتن و کشون‌کشون من رو به گوشه‌ی حیاط بردن.

فریاد می‌زدم و پاهام رو روی زمین می‌کشیدم تا ولم کنن. من هم می‌خواستم باهاشون کتک بخورم، باید رهام می‌کردن. تماشا کردن آزار دیدنشون برام از هر درد جسمانی‌ای دردناک‌تر بود، باید رهام می‌کردن. باید رهام می‌کردن تا من هم بهشون می‌پیوستم.

من هم باید مثل اون پیران و جوانان به سر و صورتم لگد می‌خورد. من هم باید باتوم به تن و بدنم ضربه وارد می‌کرد. من این بازی لعنتی رو شروع کرده بودم و نباید تماشاگرش می‌بودم.

صورتم خیس از اشک بود. شاید هم خیس از خون بود؛ حتماً داشتم خون برای همنوعان خودم می‌گریستم. شاید باید می‌مردم و اون لحظات رو نمی‌دیدم. 

- ولم کنین.. بزارین برم.. تقصیر منه.. من باید کتک بخورم.. اونا نه.. ولم کنین آشغالای عوضی.. ولم کنین بی وجدانا.. ولم کنین.. خواهش می‌کنم بس کنین.. نزنین.. ولم کنین.. تو رو خدا نزنین.. اونا بی گناهن.. همه چی تقصیر منه.. ولشون کنین.. نزنین.. اونا دستشون خالیه.. نزنین اونا بی سلاحن.. نزنین.. تو رو جون عزیزاتون نزنین.. نزنین.. بخدا آزاری ندارن.. نزنین..

اما نه نفرین کارساز بود، نه فریاد و نه خواهش. و من شاهدِ بی‌گناهان بی‌سلاحی بودم که با مثلاً مامورانِ حافظِ امنیت درگیر بودن.

انقدر زجه زده و خودم رو به دست و پای دو سرکوبگر کوبیده بودم که داشتم از حال می‌رفتم. 

یک آن ماموران عقب نشینی کردن و صدای تیر اندازی به گوش رسید. و زندانی‌ها که دست‌هاشون رو به حالت تسلیم بالا برده بودن و به سمت درهای ساختمان زندان می‌دوئیدن.

کاش براشون می‌مردم که داشتن از دستِ گلوله به صاحبان گلوله‌ها پناه می‌بردن.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتاد و پنجم

پس از شلیک‌های هوایی، زندانی‌ها به سمتِ ساختمان هجوم بردن. گویا همگی ناچار به تسلیم شده بودن؛ هرکسی بود تسلیم می‌شد، نمی‌شد؟ 

بینِ جمعیت دیکتاتور رو دیدم که یه رده زرد خونین رو توی بغلش گرفته بود و به سمت جمعیت می‌دوئید. با دیدنش قلبم فرو ریخت. 

- «او.. اون لپ‌لپه!»

لپ‌لپ بود؟ وای اگه بلایی سر لپ‌لپ می‌اومد خودم رو نمی‌بخشیدم. مامورها روی سر همه‌‌ی زندانی‌ها که سر و صورتشون خونین و لباس‌هاشون دریده شده بود، کیسه مشکی کشیدن و با خشونت و به صف وارد ساختمان کردن.

محوطه خلوت شد. اما یه نفر توی حیاط، درازکش افتاده بود. چشم‌های خیسم رو سفت روی هم فشردم تا اشک‌های سمج، مزاحمِ دیدم نشم. 

یه رده سبز، غرق در خون روی زمین افتاده بود، یه رده آبی هم سرش رو توی بغلش گرفته بود و عربده می‌کشید.

لب‌هام رو روی هم فشرم. کاش اتفاقی براش نیوفتاده باشه.

- مگه قول ندادی بعد از آزاد شدنمون دوباره باهام ازدواج می‌کنی؟ پس چرا الان غرق خونی؟

صدای فریادِ رده آبی بود. یعنی قبلاً خارج از زندان زن و شوهر بودن؟ کاش می‌مردم و این لحظات رو نمی‌دیدم. 

یک آن سرش رو به نزدیکی صورت رده سبز برد و گوشه‌ی لبش رو بوسید.

- تنهام نزار! نرو! نفس بکش! 

غم درونم به خشم تبدیل شد. تمامِ قوام رو توی پاهام جمع کردم و کاسه‌ی زانوهام رو به نواحیِ حساسِ دو مامور کوبیدم. از شدت درد روی زمین افتادن و توی خودشون پیچیدن.

من هم که رها شده بودم، به سمت رده سبز شتافتم. توی مسیر چندباری پام پیچ خورد و حتی یه بار هم با صورت زمین خوردم. اما خودم رو در نهایت بهشون رسوندم.

از بازوی رده آبی که داشت به صورت مردِ رده سبزِ غرق در خون بوسه می‌زد، گرفتم و وادار به عقب نشینی‌ش کردم.

رده سبز سرش ضربه خورده و زمینِ خون‌خوار با خونِ سرش سیراب شده بود. اگه زمین خون‌خوار نبود، پس چرا همیشه دور دهنش خونی بود؟ اگه زمین سنگدل نبود پس چجوری این همه دهن برای بلعیدنِ آدمیزاد کفن‌پوش داشت؟

- «ک.. کاش زنده باشه! ا.. اگه مرده باشه خودکشی میکنم.» 

دو انگشتم رو روی گردن رده سبز گذاشتم، نبضش می‌زد. اشکِ خوشحالی روی صورتم نشست. 

دو دستش رو گرفتم و به سختی اون رو روی کولم انداختم. با توجه به اختلاف قدی و وزنی‌شون گویا مردِ داستان زخم برداشته بود. و چقدر سنگین بود! اما تا ساختمان دوئیدم. باید نجاتش می‌دادم!

- کمک.. کمکش کنید..

مامور اسلحه‌ش رو به سمتمون گرفت.

- نمی‌شه!

رده سبز رو روی زمین گذاشتم و روی زانوهام نشستم. حینی که کف دست‌هام رو به هم می‌مالیدم و هق می‌زدم، با لحنی سرشار از التماس مامور رو مخاطب قرار دادم.

- خواهش می‌کنم... لطفاً... ببریدش بیمارستان.. خواهش می‌کنم.. لطفاً..

سرش رو به نشونه‌ی منفی تکون داد. دندون‌هام رو روی هم ساییدم. تسلیم نشدم.

- من لیدر بودم.. منو شکنجه کنین.. من اعتراضاتو برنامه ریزی کردم.. منو نوازش کنین.. اونو نجات بدین.. خواهش می‌کنم.. لطفاً.. هرکاری بگید می‌کنم.. فقط اونو ببرید بیمارستان..لط..

یک آن شی‌ء سفتی از پشت، روی سرم نشست. فرود اومدم. روی زمین به سمتِ مرد خونین خزیدم و پیش از درود فرستادن به بیهوشی لب زدم.

- ببخشید.. ولی.. لطفاً.. نمیر..

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتاد و ششم

با احساس انجماد ناگهانی توی کل وجودم، بدنم لرزید و چشم‌هام ناگهان گشوده شدن.

همون مامور درجه‌داری بود که قبل از، از هوش رفتنم بهش التماس می‌کردم. سطل به دست و با نیشخند تمسخرآمیز بهم زل زده بود.

و من که طنابی دورِ مچ دست‌هام گره خورده بود و از سقف آویزون بودم. توی یه اتاق تاریک که تنها نور موجود، لامپ نصب شده روی دیوارِ مقابلم بود.

- «سانازم، الهی بمیرم برات!»

از لحن عقل و گرفتگی صداش بغض کردم. 

- حال اون رده سبز چطوره؟

مامور سطل رو پرتاب کرد. سپس کف دو دستش رو به میزِ پشت سرش چسبوند.

- داری با زندگی دست و پنجه نرم می‌کنی و نگران یکی دیگه‌ای؟

درسته! من هر لحظه امکان داشت بمیرم، اما زنده بودن شخص دیگه‌ای مهم‌تر از جان خودم بود؛ چرا که من مثل اون‌ها وجدان خفته نبودم!

دندون‌هام رو روی هم فشردم و از لابه‌لای فشردگیِ سفت دندون‌هام غریدم.

- پرسیدم حالش چطوره؟

یک آن به چیزی روی میز چنگ زد و به سمتم جهید. و اون لحظه بود که عربده‌م، گلوی گرفته‌م رو سوزوند و ازش خارج شد. 

جریانِ برق از نافم توی کلِ شکمم پیچید. درد شوکر فراتر از تصورم بود؛ حس می‌کردم دارم به سمتِ مرگ می‌دوئم و اتفاقی که نباید می‌افتاد، افتاد. بر اثر انقباض شدید عضلاتم، اختیار مثانه و کنترل ادرارم از من ربوده شد. 

- هنوزم به فکر یکی دیگه‌ای؟

چشم‌های گرد شده‌م رو بهش دوختم. اطمینان داشتم که پر از رگه‌های خونین شده. غریدم؛ بی‌توجه به کاری که بدنم باهام کرده بود، بی‌توجه به این تحقیری که مقصرش اون و شوکر بود. دیگه نمی‌خواستم بیشتر از این شکننده به نظر برسم. توسری‌خوری کافی بود، نبود؟

- پرسیدم حالش چطوره؟

مامور انگشت کثیفش رو روی گونه‌م گذاشت. 

- مُرده ولی بی‌هوشه. 

پس هنوز زنده بود. و کاش زودتر به هوش می‌اومد!

انگشتش رو با لطافت از روی گونه‌م تا گردنم کشید. حالت تهوع بهم دست داد. داشت پایین‌تر می‌رفت که با حرکت سرم مانعش شدم. کمی فاصله گرفت و با تمسخر گفت:

- گرایشم نیستی! پروندت رو دیدم، اگه عمل تغییر جنسیت نداشتی، اون وقت ازت لذت می‌بردم.. آخه خیلی وسوسه برانگیزی!

بزاق داشته و نداشته‌ی دهنِ کاملاً خشکم رو توی صورتِ بی شرمش تف کردم.

- پس واسه‌ی همینه که این قانونو گذاشتین؟ چون هم‌جنسای من توی زندانتون از دستِ امنیت، امنیت نداشتن.. هوم؟

حینی که صورتش رو با آستینش خشک می‌کرد، بی‌شرمانه خندید. عوضی توی چند اینچی صورتم قهقهه می‌زد و بوی تعفنِ دهنش داشت موجب بهم خوردگی حالم می‌شد؛ دهن لعنتیش مثل آشپزهای داخلِ آشپزخونه، بوی خون می‌داد.

شوکر رو دوباره روی نافم قرار داد.

- بخاطر یه آدم آشوبگر این وضعیتو تحمل می‌کنی؟

پیشونی‌ اخم‌آلودم رو توی چند سانتی از پیشونی‌ش نگه داشتم و چشم‌های پر از خشمم رو مقابل نگاه کنجکاوش.

سینه‌م سرشار از نفرت و خشم بود؛ انقدر که تنفسم رو سنگین کرده بودن. تمومِ هر دو رو با سنگینی وجودشون، به لحنم انتقال دادم.

- اگه پروندم رو دیدی پس می‌دونی من بیماری وارونگی دارم. من زبونمم وارونست، پس صدام رو ضبط کن و انقدر بهش گوش کن تا رمزگشاییش کنی..

آتیش نامرئی احساساتِ اون لحظه‌م رو از طریق نفس‌هام بیرون دادم و غریدم.

- من مثلِ تو یه ستمکار نیستم و برای من یه نفر هم یه نفره.. چه زنده، چه مرده، چه توی کما و چه زخمی و مطمئن باش که به نفعته منو همین الان بکشی چون در غیر این صورت دوباره به سراغت میام و اون لحظه مطمئن می‌شم که انتقام اون دردی که به زندانیا دادی رو ازت بگیرم.

تموم مدت چشم‌های ریز شده و خشمناکش بهم زل زده بودن. یک آن دستش رو وحشیانه به سمت یقه‌م برد و با خشونت توی تنم جرش داد.

به سمت سطل رها شده رفت و بلندش کرد. تا ظرفشویی که همون نزدیکی‌ها بود، گام برداشت. دقایقی توی سکوت و تنها صدای پر شدن سطل گذشت.

پس از اون تا چند قدمی‌م اومد، سطل رو بالای سرم گرفت و روم خالی کرد. آبش ولرم بود و قصدش نامعلوم.

بعد از خالی کردن آب روی بالای تنه‌ی عریانم به سمت میز رفت و تسمه به دست برگشت.

اون تسمه می‌زد، روی تن و بدنِ خیس و عریانِ من و من، فقط فریاد می‌کشیدم.

اون تسمه می‌زد، روی تن و بدنِ خیس و عریانِ من و من، حتی یک‌بار هم تمنا به امتناع نکردم.

می‌سوخت، اما سوزشِ خواهش از فردی مثل اون، قطع به یقین فراتر بود. جان خودم فقط در میان بود و می‌شد تحملش کرد. قرار نبود کسی بابتِ به التماس نیوفتادنم جانش گرفته شه، کسی جز خودم. و من حاضر بودم بمیرم اما برای جانِ خودم به این کفتار زاده خواهش نکنم.

- «کاش من جای تو بودم.. سانازم دردت به جونم.. کاش من جای تو تمومِ اینارو تجربه می‌کنم.. بمیرم برات سانازم.»

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتاد و هفتم

۴ روز زیرِ شکنجه‌ی جسمانی و روانی گذشت و رفت. شاید هم باید بگم خزید و رفت؛ چرا که هر روزش به اندازه‌ی ۱۰ روز می‌گذشت.

۴ روز دردِ فیزیکی و تحقیر روانی، دقیقاً به اندازه‌ی ۴۰ روز گذشت.

کل این چهارِ چهل روزه، با یه لباس زیر از سقف آویزون بودم. هوای شکنجه‌گاه سرد بود، اما بدنم به لطف سوزشِ رد تسمه‌هایی که چندساعت یکبار روی تن و بدن خیسم می‌نشست، گرم می‌شد.

خداروشکر حداقل برای دمای بدنم و گرمایش اتاق خوب برنامه‌‌ریزی کرده بودن؛ چون هوا هر لحظه سوزان و گرم بود، جوری که هر لحظه آرزوی هلاک شدن داشتم.

و عوضی که این زجر دهی‌های جسمانی براش کافی نبود؛ چرا که مدام بهم آب می‌خوروند و شکمم رو پر می‌کرد، تا وقتی شوکر رو به نافم می‌چسبوند، خودم رو خیس کنم. مرتیکه این کار رو فقط برای شکستنِ غرور و تحقیر کردنم انجام می‌داد، همین!

حتی لذت بردنش از درد کشیدنم، بیشتر از روش‌های شکنجه‌ش زجرناک بود؛ اون به درد کشیدنم می‌خندید و همه رو به تمسخر می‌گرفت.

- «بمیرم برات.. بمیرم!»

لب‌هام روی هم فشردم تا چونه‌م نلرزه. خیلی برای عقل متاسف بودم؛ اون باید عقلِ یه آدم بهتر می‌بود، نه من! عقلِ یه آدمی که الان توی دنیای خودش، توی خونه‌ی خودش، توی اتاق خودش بود، نه من!

- «نه سانازم، من افتخار می‌کنم که تو سر توئم! تو بخاطر یکی دیگه همه‌ی اینارو تحمل کردی.. مطمئنم اگه می‌دونستی شعارِ ناریا نه به اعتراضِ مسالمت آمیزه که اونجوری برنامه ریزی نمی‌کردی.. اگه می‌دونستی اونا اینقد وحشین که زندانیای دست خالی رو شیر نمی‌کردی.. مشکل از تو نیست.. مشکل از این سیستم خون‌خوار و گرگ‌خواهه.. تو برای من قهرمانی.. قهرمانی که تا الان منو زنده نگه داشت.. اگه تو نبودی، منی وجود نداشت.»

یعنی حق با عقل بود؟ من، من دیگه ذهنم نمی‌کشید. مغزم هم سِر شده بود و چیزی نمی‌فهمید؛ درست مثل دست‌هام، درست مثل تمومِ بدنم.

چهار روزِ تموم از مچ‌هام آویزون بودم و حالا قادر به تکون دادنشون نبودم. در حدی که لباس‌های تنم رو یه زندانبان برام پوشوند.

به قدری هم با سطل آب روی کاسه‌ی زانوهام کوبیده بود، دیگه روی زانوهام هم نمی‌تونستم بایستم.

حالا هم روی ویلچر نشسته بودم و کیسه‌ی مشکی روی سرم قرار داشت. داشتم به سلول برمی‌گشتم؛ هرچند دلم نمی‌خواست هم‌سلولی‌ها، به ویژه درصد من رو توی این وضعیت ببینن.

اشک‌های روی صورتم مزاحم بودن و نمی‌تونستم پاکشون کنم؛ انگار که به فلج موقت گرفتار شده بودم و نمی‌شد ازش گریخت.

صدای باز و بسته شدن در به گوشم رسید. دستِ زندانبان روی بازوم حلقه شد و من رو با خشونت ایستاند و سپس روی زمین سقوط کردم.

اما دیگه درد نداشتم. بدنم دیگه درد رو نمی‌فهمید. بدنم فقط حرکات رو حدس می‌زد، همین!

صدای گریه‌‌ی لپ‌لپ و داد و فریاد درصد رو از زیر کیسه می‌شنیدم؛ احتمالاً داشت با زندانبان بابتِ رفتارش با من بحث می‌کرد.

کیسه از روی صورتم برداشته شد و صورتِ غیرعادی درصد توی قابِ نگاهم نقش بست. چه بلایی سرش اومده بود؟ چرا انقدر بهم ریخته و داغون به نظر می‌رسید؟ کلافه فریاد کشید.

- چرا با ویلچر آوردنت؟ مگه نمی‌تونی راه بری؟

سرم رو به نشونه‌ی تایید تکون دادم. لب‌هاش رو روی هم فشرد اما چند قطره اشک همزمان روی گونه‌هاش جاری شدن.

چاکرا: جاشو جمع کردم، درصد بیارش اینجا.

صدای چاکرا هم انگار صدای حینِ گریه بود.

درصد خیسی صورتش رو به شونه‌هاش مالید و من رو با لطافت توی آغوشش گرفت. روی زانوهاش قدم برداشت و من روی توی جام نشوند.

نگاهم به لپ‌لپ که جلوی دهنش رو گرفته بود تا صدای گریه‌ش خفه شه، افتاد. لبخندی روی لب‌هام نشست؛ خوشحال بودم حالش خوب بود، البته اگه پیشونی باندپیچی شده‌ش رو فاکتور می‌گرفتیم. 

- «دیدی الکی نگرانش بودی؟ بهت نگفتم که دیکتاتور دیگه نمی‌ذاره اتفاقی برای لپ‌لپ بیفته؟ بقیه هم خوبن.. ببین!»

طبق گفته‌های عقل حال همگی خوب بود؛ درصد، چاکرا، لپ‌لپ و حتی دیکتاتور. 

سرم رو پایین انداختم و زمزمه‌‌وار پرسیدم.

- از اون زندانیِ مصدوم خبر ندارین؟

صدای بغض‌آلود دیکتاتور به گوشم رسید. 

- امروز برگشت سلولش ولی تو.. تو..

حرفش رو خورد و جمله‌ش رو ادامه نداد. شاید به عنوان یه مامورِ اخراجی حدس می‌زد چه‌ها که به من نگذشته!

اما مگه اهمیت داشت؟ مهم رده سبز بود که سالم و سلامت داشت نفس می‌کشید.

تبسمی روی لب‌هام نشست و این‌بار لبخندم از ته دل بود؛ چرا که این همه شکنجه بی‌ثمر نبوده.

- بزارین استراحت کنه.

درصد بود که می‌خواست دورم رو خالی کنن. حقیقتاً خودم هم حس خفگی بهم دست داده بود.

- وارو..

رد نگاهش رو گرفتم و به پای چپم رسیدم. مردمک‌هاش توی قطراتِ غرق در اشکش، به دوتا انگشت شست و انگشت دوم پام خیره بودن.

مامور عوضی دوتا از ناخون‌هام رو بخاطر کینه‌ای بودنش سر تف انداختم روی صورتش، کشیده بود.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتاد و هشتم

درصد روی زمین سر خورد، فاصله‌ی بینمون رو از بین برد و توی چند سانتی از من متوقف شد. دستش رو روی پای چپم گذاشت و بند هر دو انگشتم رو نوازش کرد.

چشم‌هاش از قطرات اشک پر شدن؛ درست مقابل نگاه من.

پاچه‌ی شلوارم رو توی دستش گرفت و تا زانو بالا برد. ردِ خونین تسمه‌ها خودشون رو به نمایش گذاشتن. پاچه‌ی شلوارم رو توی مشتش فشرد. 

آستین پیراهنم رو توی دستش گرفت و تا آرنجم بالا کشید، اونجا رو هم تسمه نقاشی کرده بود.

و چون می‌خواستن زخم‌هام پنهون بشن، برای اولین بار بهم لباس آستین‌دار داده بودن. توی سکوت سرم رو به شونه‌ش چسبوند و از داخلِ یقه‌م کمرم رو هم بررسی کرد.

بیشترین ضربات رو کمر و شکمِ بیچاره‌م خورده بود. 

- چرا هیچ کاری ازم بر نیومد؟

صداش می‌لرزید و بغض داشت. بازوهام رو گرفت و من رو از خودش دور کرد. توی چشم‌هام خیره شد. 

- «در.. درصد داره گریه می‌کنه؟»

چشم‌هاش مدام از قطره اشک‌های درشتش پر و خالی می‌شد. با همون صدای لرزونش زمزمه کرد.

- به چه دردی می‌خورم پس؟ چرا هیچوقت نمی‌تونم کمکت کنم؟

سرم رو به سمت راست چرخوندم، تا ازش نگاه دزدیده باشم. نگاهش و گریستنش، خاطرات و زجر اون ۴ روز رو برام تداعی می‌کرد. 

چونه‌م می‌لرزید و بی صدا زار می‌زدم.

- چون بدرد نخورم ازم رو می‌گیری؟ حق دا..

بین جمله‌ش پریدم.

- نه! فقط نگاهت.. مثل آینست.. تو نگاهت خودمو می‌بینم.. نگاهت یادآور اون لحظاته.. وقتی نگات می‌کنم دوباره دردام تازه می‌شن.. انگار دوباره جلوی چشمای تو دارن شکنجم می‌کنن.. من.. من..

هق‌هام نذاشتن ادامه بدم. درصد دستش رو روی چونه‌م گذاشت و سرم رو به سمت خودش چرخوند. سرم پایین بود. 

- نگاهم نکن ولی ازم رو هم نگیر.. 

سپس طی حرکتی غیرقابل پیش‌بینی سرم رو توی گودی گردنش فرو برد. سرم زیر چونه‌ش بود و چونه‌ش روی سرم.

سرم رو بالا بردم، تا صورتم به گردنش بچسبه. و خیسی اشک‌هاش رو که روی موهام و کف سرم حس می‌کردم و خیسی اشک‌هام رو که شاید روی پوست گردنش حس می‌کرد.

لب‌هام به سیبک گلوش چسبیده بود و از بین دهن نیمه بازم هق می‌زدم و می‌نالیدم. شاید حنجره‌م مستقیم داشت با حنجره‌ش سخن می‌گفت و فقط دیواری به اسم گلو بینشون فاصله بود.

درصد دست‌هاش رو سفت دورم حلقه زده بود و پا به پای من می‌گریست. دلم می‌خواست اشک‌هاش رو پاک کنم، دلم می‌خواست تنش رو توی آغوشم بکشم؛ نمی‌شد. دست‌های من توی ناتوان‌ترین حالت ممکن قرار داشتن.

اولین بار بود که درصد رو توی این حالت می‌دیدم و هیچ‌کاری برای آروم کردنش ازم برنمی‌اومد. کاش هیچ‌وقت وارد زندگیش نمی‌شدم؛ من از اون خنثای کامپیوتری چی ساخته بودم؟ من مقصر این گریه‌های جگرسوزش بودم. کاش هیچ وقت وجودم نداشتم. من برای همه دردسر بودم، حتی خودم!

- «اینجوری نگو ساناز، تو بهش احساسات دادی. به این زودی یادت رفته؟ لبخنداش، خنده‌هاش، شیطنتش. واقعاً یادت نمیان؟ تو دردسر نیستی! تو ناجی همه شدی.»

همه‌ی اون‌ها نابود شده بودن. و من درصد رو از زندگی خنثاش گول زده و دزدیده بودم. من اون رو با لبخند فریب دادم و در عوض غم رو بهش غالب کردم. 

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتاد و نهم

بدنم شاید اشک کم آورد که بالاخره بعد از دقایقی طولانی، متوقف شدم.

صورتِ خیسم آزارم می‌داد و شدیداً روی نروم راه می‌رفت. سرم رو از گودی گردنش بیرون کشیدم. سرم رو پایین گرفتم و زمزمه کردم.

- می.. می‌شه صورتمو پاک کنی؟

- «آخ قوربون دستات ب.. ش..م!»

عقل هم وسطِ جمله‌ش به حالم گریه‌ش گرفته بود. آهی سر دادم؛ چقدر بیچاره شده بودم.

- پس دستات رو هم نمی‌تونی تکون بدی.

درصد بود که با بغض نالید، سپس آب بینیش رو بالا کشید و ایستاد. و من که انگار توی همون حالت خشکیده بودم. 

لحظاتی بعد، درصد بازگشت؛ دستمال کاغذی و بانداژ و پماد به دست.

چونه‌م رو با دستش گرفت و با دستمال خیسی صورتم رو زدود. سپس دستمال رو زیر بینیم گرفت.

- فین کن.

چشم‌هام گرد شدن. درسته که پر از مخاط شده بود، اما باید فین می‌کردم؟ توی دستمال در دستِ درصد باید فین می‌کردم؟ 

سرم رو به نشونه‌ی «نه» تکون داد. اخم روی صورتش نشست.

- فین می‌کنی یا انگشتم رو فرو کنم تو دماغت؟

انقدر جدی بیانش کرد که لحظه‌ای خنده‌م گرفت. آخ که حتی خندیدن هم بدنم رو به درد می‌آورد. کاش دست‌های مرتیکه‌ی مامور قلم می‌شد. خنده‌م رو خوردم تا بیشتر از اون قفسه‌ی سینه و شکمم زجر نکشن.

- «ساناز نزار نیمز و ناریا به خواسته‌شون برسن. ساناز سرکوب نشو! در عوض سرتو بلند کن و به چشمای درصد نگاه کن. توی نگاهش خودتو ببین، رنجتو ببین، زخماتو ببین. ساناز همه چیو خوب ببین و خوب به خاطر بسپر. بهت قول می‌دم که نمی‌شکنی چون درصد نمی‌زاره. همون جور که توی دنیای وارونه، توی غربت ناجیت شد، از این پس هم قرار نیست ولت کنه.»

شاید سِر بودن مغزم بلاخره از بین رفته بود و سرانجام می‌تونست افکار درست رو احساس کنه. برای مغزم هم حق با عقل به نظر می‌رسید، چرا باید از نگاه درصد می‌گریختم؟

درصد مگه همون هم‌وطنی نبود که من رو به این وطن گره زده بود، پس چرا رو ازش برمی‌گردوندم؟ همیشه هم‌سلولیِ من درصدِ من بود که من رو به زندان وصل کرد.

پس سرم رو بالا بردم و چشم به مردمک‌های پر از احساسش دوختم. تماشای پسرِ درون نگاهش برام عمیقاً دردناک بود، اما لبخندی روی لب‌هام نقش زدم.

من یه بار چاقو خورده بودم، غرق شده بودم و مرده بودم. من یه بار در معرض بی‌عفتی قرار گرفته بودم، بی‌گناه زندانی شده بودم و جنسیتم رو ازم ربوده بودن. من موهام رو از دست داده بودم، کار با بدنم رو بلد نبودم و توی دستشویی تحقیر شده بودم. من فوبیای دستشویی گرفته بودم، قصد خودکشی داشتم و همچنان زنده مونده بودم. من توی فراخوان برنده شده بودم، آشپز برتر شده بودم و به آشپزخونه پا گذاشته بودم. من خون‌خواری آشپزها و بی‌عدالتی ناریا رو دیده بودم، اعتراض رو برنامه ریزی کرده بودم و برای نجات یک نفر تن به خواهش و شکنجه داده بودم.

اما من از یه جایی به بعد تنها نبودم؛ درصد و عقل همیشه همراه من بودن و هردو بی‌چشم داشت بهم یاری رسونده بودن. من بدون این دو نفر نمی‌تونستم دوام بیارم و با وجود اون دو، قدرت و شهامت گرفته بودم، تا با بی‌عدالتی بجنگم. و هنوز زنده بودم و این نبرد ادامه داشت.

نگاهم رو از عمقِ مردمک‌های لرزون درصد گرفتم و توی اعضای صورتش چرخوندم؛ دلم برای تک‌تک اعضای چهره‌ش تنگ شده بود.

- «من بیشتر دلتنگ تو بودم ساناز.. »

لبخندی برای عقل زدم؛ من هم دلتنگ سر و کله زدن با اون بودم.

رو به درصد، لب از روی برداشتم تا اون رو مخاطب قرار بدم.

- هیچوقت خودتو بدردنخور ندون. اگه تو نبودی من الان وجود نداشتم. هیچوقت هم گریه نکن، مگه اینکه من مرده باشم یا منو دمِ مرگ دیده باشی.. هوم؟

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نودم

لب‌هاش رو به هم فشرد و سرش رو تکون داد. سپس صورتش رو به شونه‌هاش مالید تا اشک‌هاش زدوده شن.

در سکوت، در پماد رو گشود. با ملایمت و نوازش روی زخمِ انگشت‌های پام رو چرب کرد. پس از اون هم باند رو دور هر دو پیچید.

در آخر هم جابجا شده و کنارم قرار گرفت. دست‌هام رو روی پاش گذاشت و مشغول ماساژ دادن مچ‌هام شد. آخ که گرما و حرکاتش مثل شفا بود؛ هم برای جسمم، هم برای روانم و هم برای روحم. اون هم‌زمان داشت نقش مرهم رو برای تمومِ زخم‌های من بازی می‌کرد.

و من چجوری می‌تونستم این بشر رو دوست نداشته باشم؟ چجوری می‌تونستم عاشقش نباشم؟ من تمومِ امیدم رو به اون ۵۰ درصد مثبت بسته بودم. تنها آرزوم این بود که بعد از «آزادی» آزادانه با درصد باشم؛ من توی جسمی دخترانه، اون توی پیکری پسرانه. 

- «سا..ناز تو.. تو.»

نکنه اعتراف به علاقه‌م توی وجودم هم جرم بود؟ 

- «نه.. نه.. نیست!»

کاش.. کاش.. کاش می‌شد!

صدای گرفته و زمزمه‌وار درصد به گوشم رسید.

- شب‌ها وقتی همه خواب بودن، روی زخمای بدنت پماد می‌زنم.

لب گزیدم. اون نمی‌خواست کسی جز خودش من رو ببینه. حرارت توی بدنم دمیده شد؛ تصور لمس شدن توسط اون حسابی خجلم می‌کرد.

- «من که کم انرژی هستم ولی با حرفای تو و درصدم هر لحظه بیشتر ذوب می‌شم.. ای خدا!»

ساعت‌ها گذشت. درصد توی سکوت در حال ماساژ مچ‌ها و کاسه‌ی زانوهام بود. و من بالاخره می‌تونستم کمی دست‌هام رو تکون بدم؛ فقط اندکی.

درصد حتی شام رو هم قاشق به قاشق توی دهنم می‌ذاشت. و من داشتم هر لحظه از ذوق می‌مردم. شکنجه من رو نکشته بود؛ اما درصد داشت با عشق ورزیدن به من، جانم رو از عشقش به لب می‌رسوند.

آخ درصد، کاش که درصدِ من می‌بودی. درصد کاش تو رو خارج از زندان و توی «آزادی» دیده بودم، کاش.

حالا هم پشتم نشسته بود و روی طرح‌های سرخِ اثرِ شلاقم پماد می‌زد. و چقدر حس و حال آهنگِ مورد علاقه‌م رو می‌داد؛ آهنگ ۲۰۹ از شاهین نجفی. تک تک مصرع‌هاش گویا برای احساس من سروده شده بود. کی فکرش رو می‌کرد که آهنگِ مورد علاقه‌م روی زمین، داستانِ زندگی احساسی‌م توی نمیز باشه؟

دلم می‌خواست درصد هم اون رو شنیده باشه. دلم می‌خواست نامحسوس احساسم رو بهش گفته باشم. پس زیر آواز زدم.

- (تو که می‌شناسی درد تو شعرامو

تو که می‌فهمی معنی ایهامو

تو که با رنج کشیدی بدن زخمیمو

تو که دیدی یه شبه برفِ رو موهامو

بدنم مَهلکه‌ی شیهه‌ی شلاق شد)

با یاد شلاقِ تسمه، چشم‌هام بسته شدن و قطره اشکی روی گونه‌ی چپم فرو ریخت.

- (من اگه خسته شبیه تنِ «ایران» بودم

من اگه لحظه‌ی پایانیِ انسان بودم

خاطراتِ تو منو زنده نگه داشته هنوز

وسطِ بی تو ترین نقطه‌ی زندان بودم

که به یادِ تنِ گرم تو، تنم داغ شد )

چقدر این ابیات من رو فریاد می‌کشیدن.

- ( با لبات فاتحه‌ی هر غمیو می‌خونم

من به آرامش وحشی چشات مدیونم

یه پناهنده‌ی ترسیده‌ی تنهام اما

پشتِ مرز تن تو تا به ابد می‌مونم

منو از این غم جاودانه «آزاد» کن )

درصد همیشه ناجی من و من همیشه پناهنده‌ی اون بودم؛ خاطراتم جز این رو نشون نمی‌داد.

- ( تو که باشی پیش من خنده به دردا می‌زنم

حتی اون لحظه که از شکنجه‌ها جون می‌کَنم

تو دلیلِ سبزِ ریشه‌می تو خاک این کویر

چرا خم شه قامتم، زرد بشه روح و تنم؟ 

که جواب موندنم، اَرّه سر ساق شد

اگه فردایی باشه من با تو می‌سازم

برد من وقتیه که به تو می‌بازم

توی این روزای شوم، شده کل آرزوم

«روز آزادی» بیاد حبس بشم تو بغلت

بین دستات برسم به اوج پروازم )

بالاخره بغضم از بابت تصورِ «آزادی» و حبس شدنم توی بغل درصد، شکست. اما ادامه دادم.

- ( با لبات فاتحه‌ی هر غمیو می‌خونم

من به آرامش وحشی چشات مدیونم

یه پناهنده‌ی ترسیده‌ی تنهام اما

پشت مرز تن تو تا به ابد می‌مونم

منو از این غم جاودانه آزاد کن )

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نود و یکم

- آهنگ قشنگی بود، صدات قشنگ‌تر و خوندنت قشنگ‌ترین.

- «آی قلبم!»

قلبم از زمزمه‌ی تعریفاتش ذوب شد. لبخندی روی لب‌هام نشوندم. می‌خواستم به چیزی پی ببرم. می‌خواستم بفهمم که آیا قلب اون هم، عقل اون هم، وجودِ اون هم مثل من که برای اون نبض می‌زد، برای اون ذوق می‌کرد، برای اون حسرت می‌کشید؛ برای من می‌زد، برای من ذوق می‌کرد، برای من حسرت می‌کشید؟

- «جیغ! ساناز اعتراف نکنی ها! ساناز الان زمانش نیست ها!»

گوشم بدهکار نبود، هرچند قصدِ دیگه‌ای داشتم. انگار دردِ جسمم رو به کل فراموش کرده بودم و ابتدا می‌خواستم روح و روانم رو درمان کنم.

پس عزمم رو جزم کردم و جزمم رو عزم، سرم رو به سمتِ شونه‌ی راستم چرخوندم و پس از قورت دادن آب دهنم، لب از روی لب برداشتم.

- درصد!

- هوم؟

لب گزیدم. خب اگه جانم می‌گفتی ازت کم نمی‌شد، می‌شد؟ بعد از «آزادی» اگه پسر بود که باید پسر باشه و اگه با من جفت شد که باید جفت بشه، کمتر از جانم می‌گفت، زبونش رو از دهنش بیرون می‌کشیدم و دور گردنش گره می‌زدم. اون مجبور بود بعد از زندان پسر باشه، پارتنر من بشه و هر لحظه بهم عشق بورزه. من بخاطر اون نمی‌خواستم هرگز نیمز رو ترک کنم.

لب برچیدم و با لحنی پر از طعنه پرسیدم.

- همه توی نیمز علاقه‌شونو در عمل نشون می‌دن؟ توی نیمز علاقه‌شونو ممکن نیست به زبون بیارن؟

- «وای خیلی خوب و دو پهلو بود. خدایی خوشم اومد! وی الان یعنی واکنشش قراره چی باشه؟»

لبخند موذیانه‌‌ی درصد که وضوحش ۱۰ درصدی بود، از دیدم مخفی نموند. 

- واقعاً می‌خوای بدونی؟ چون احتمال اینکه بعدش با مگس کش بخوای بهم ضربه بزنی هست.

با صدایی لرزون جوابش رو دادم.

- کُ.. کُنجکاوم بدونم.

و درصد که در سکوت از جاش برخاست و با لطافتِ همیشگیِ مختصِ خودش پیراهنم رو تنم کرد. 

سپس مقابلم روی زمین نشست. دست چپم رو بالا برد و با کفِ دستِ چپِ خودش تماس داد. سپس انگشت‌هاش رو سوی دیگه‌ی دستم قفل کرد. با این کارش گویی قلبم رو از توی سینه‌م بیرون کشید و در آغوش گرفت.

- دست چپشون رو به هم می‌چسبونن و انگشتاشون رو توی هم قفل می‌کنن. چون سمتِ قلبشونه و سوگند تنفر می‌خورن، که به زبون تو می‌شه «سوگند عشق».

بلافاصله پس از متوقف کردن جمله‌ش، طی حرکتی غیرقابل پیش‌بینی شده، پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند. و چشم‌هاش! آخ که چشم‌های سیاهش قفلِ مردمک‌های لرزونم بودن.

آروم و پر از احساس زمزمه کرد.

- بعد پیشونیشون رو به هم می‌چسبونن و با جمله‌ی ازت متنفرم به هم ابراز می‌کنن که به زبون تو می‌شه.. «دوستت دارم».

چشم‌هاش رو بسته بود. ناباور خیره‌ش بودم. نگاهم می‌لرزید، قلبم می‌لرزید، عقلم توی مغزم می‌لرزید؛ انگار کل وجودم می‌تپید و توی نقطه به نقطه‌ش زلزله می‌اومد.

حینی که نوک بینیش رو به بینیم می‌چسبوند، آروم تر از قبل، با لحنی مسخ کننده و پر از آرامش زمزمه کرد.

- و بعدش «بینیدن» اتفاق می‌افته تا هوای هم رو تنفس کنن.

سپس نفس عمیقی کشید. و من رو کشت؛ من مردم. چیزی جز مرگ شیرین حس نمی‌کردم. خدایا بهترین لحظه برای تموم کردنِ زندگیم بود. خدایا بعد از این لحظات دلم نمی‌خواست بمیرم، دلم می‌خواست انقدر زنده بمونم تا با درصد پیر بشم. خدایا اگه قصدت از زنده کردنم، دوباره کشتنم بود باید الان اقدام می‌کردی. 

- « آخ... ق..ل..بم!»

من هم انگشت‌هام رو به دستِ بزرگ و پهنش گره زدم. دست راستم رو هم تا حدِ ممکن و توان مشت کردم تا جلوی خودم رو بگیرم، تا روی جای‌جای صورتش بوسه نزنم.

- داخلِ دنیای تو چجوری عشق رو ابراز می‌کنن؟

پلک روی پلک گذاشتم تا من هم در آرامش هوای درصد رو دم بزنم و توی بدنم دم رو با عشق به شکل بازدم زینت بدم؛ تا حداقل با نفسم حسم رو ابراز کرده باشم. و قطراتِ گرفتار توی کاسه‌ی چشم‌هام که مدام و پی در پی روی گونه‌هام جاری می‌شدن. داشتم برای شیرینی این لحظات می‌گریستم. و لبخندم که داشت گونه‌هام رو پاره می‌کرد تا اون هم از وجودم بیرون بزنه و روی لب‌های درصد بشینه.

احساساتم رو از کلِ بدنم توی حنجره‌م مستقر کردم تا جوابش رو بدم.

- اگه.. اگه روز آزادی احتمال ۱۰۰ درصد بود، بهت می‌گم که توی دنیای من عشقو چجوری ابراز می‌کنن.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نود و دوم

رو به پهلوی چپم دراز کشیده و به چهره‌ی غرق در خواب درصد زل زده بودم. مچِ جفت دست‌هام لابه‌لای انگشت‌هاش زندانی بودن؛ چرا که تا آخرین لحظه داشت ماساژشون می‌داد.

- «این بشر ماهه، ماه!»

اما این رو هم می‌دونستم که اون فقط برای من ماه شده بود. خودش قبلاً این رو گفته بود، نگفته بود؟

عقربه‌های ساعت روی ۱۲ قرار گرفتن و صدای کوتاه «دینگ» توی فضای سلول پیچید.

از وقتی دیکتاتور و لپ‌لپ با هم رفیق شده بودن، چاکرا و لپ‌لپ جاشون رو باهم عوض کرده بودن. حالا چاکرا توی مرکز سلول بود، بین من و لپ‌لپ، جایی که همیشه مدیتیشن می‌کرد.

حالا هم اطمینان داشتم که چاکرا مثل هر شب قراره بیدار بشه و مدیتیشن معکوسش رو انجام بده. و چنین هم شد!

پشتم به سمت چاکرا بود اما صدای تنفس‌های عمیقش رو می‌شنیدم، حتی می‌تونستم طرز نشستنش رو هم پیش‌بینی کنم.

- «مخصوصا انگشتای وسطش. هاهاهاها!»

لبخندی به بازیگوشی عقل زدم. 

- چاکرا!

دم و بازدم‌های عمیق چاکرا متوقف شدن.

- وارونک چیزی شده مادرجان؟

توی نیمز مادر «پدر» بود، پدر «مادر». توی زمین هم خیلی از والدین نقش دیگری رو بازی می‌کردن؛ البته با این تفاوت که پدر بودن و همزمان نقش مادر رو هم بازی می‌کردن، یا مادر بودن و همزمان نقش پدر رو هم بازی می‌کردن.

- چاکرا می‌شه کمک کنی بشینم؟

چاکرا با احتیاط من رو نشوند. به سمتش چرخیدم و تبسم گرم و مهربونش قلبم رو فشرد. من به همه‌ی آدم‌های داخل این سلول یاری رسونده بودم، جز چاکرا.

- «چیکار می‌خوای بکنی براش؟»

اخم‌هام توی هم رفت و قطرات عرق روی پیشونیم نشست، چون تلاش به حرکت دستم کرده بودم. و تا حدودی تونستم دستم رو به سمت دستش حرکت بدم.

مطمئنم صورتم سرخ شده بود، اما تونسته بودم انگشت وسطش رو براش ببندم. و تموم مدت چاکرا با حیرت، زل نگاهش رو بهم دوخته بود. نفس‌زنان لبخندی برای هدیه بهش روی لب‌هام منگنه زدم.

- چاکرا! دیگه چاکراهاتو قفل نکن.

یک‌آن اشک توی کاسه‌ی چشم‌هاش جوشید.

- چرا می‌خوای آدمی باشی که دلت نمی‌خواد، هوم؟

قطره‌ی اشکش رو دیدم که از چشم چپش روی گونه‌ش فرو ریخت. شاید چشمِ چپ، گریه‌هامون رو آغاز می‌کرد؛ چرا که قلبمون سمتِ چپِ بدنمون بود.

- من می‌دونم تو دلت نمی‌خواد آدمی باشی که سیستم نیمز و ناریا دوست داره. مگه اینطور نیست؟

سرش رو به نشونه‌ی تایید تکون داد و همین موجب شد اشک‌هاش با سرعتِ بیشتری روی زمین سقوط کنن.

- پس مثل قبل زندگی کن.. من به جای تو کارای نیمزی زندگیتو انجام می‌دم.. تو مثل قبل انرژی درمانی کن.. البته سوگند بخور اول برای من انجامش بدی.. قبوله؟

با لبخند عمیقی که روی صورت پیرش پهن شده بود، همزمان داشت اشک می‌ریخت. ناگهان در سکوت هر دو دست‌هام رو گرفت. سرش رو پایین انداخت و حینی که با کف دست‌هاش مچ‌هام رو ماساژ می‌داد، کلماتش رو به زبون آورد.

- تمام جوانی من توی زندان گذشت اون هم فقط برای اینکه ثابت شد من دارم آدم‌ها رو به گفتار بد، پندار بد و کردار بد دعوت می‌کنم. 

- «منظورش همون گفتار نیک، پندار نیک و کردار نیک نیستش؟»

ناباور خیره‌ش شدم. و چاکرا حینی که مثل ابربهاری می‌گریست، ادامه داد.

- من فقط بهشون کمک می‌کردم تا به سمت تاریکی برن.. اما نیمز نخواست.. من رو به بند کشید.. وارونک من هرچقدر هم خواهان خفتن وجدانم باشم، پیامبرم «تُشت‌رَز» و برگزیدش «شوروک» جلوم رو می‌گیرن.. در غیر این صورت در جوانی آزاد می‌شدم.. اگه آدمی که ناریا می‌خواست می‌شدم، الان آزاد بودم نه در بند!

ناباور خیره‌ش بودم. یعنی اون هیچ‌وقت تغییر نکرده بود و فقط در بند بود؟ یعنی این مدیتیشن‌ها فقط بازی اون بودن؟ اون فقط می‌خواست نیمز رو گول بزنه تا آزاد بشه؟ تا آزاد بشه و دوباره کارِ سابقش رو پیش بگیره؟

- «منظورش روشناییه. تشت‌رز همون زرتشت ایرانی نیست؟ ک، و، ر، و، ش.. کوروش؟ برگزیدشون کوروشه؟»

دلم فرو ریخت و قلبم هم دیگه ضربان نداشت؛ انگار پایانِ بدِ تاریخِ باشکوه مثل یه خنجر سوراخش کرده باشه.

حالا بیشتر از پیش‌تر چاکرا رو ستایش می‌کردم. حالا چاکرا بیشتر از پیش‌تر برام قابل احترام شده بود.

- وقتی آزاد شدم، کمک می‌کنم همتون آزاد شین.. سوگند به وجودم!

چاکرا سرش رو بالا آورد و چشم‌های خیس و پاکش رو بهم دوخت. این پیرمرد ریش سفید، چقدر حس و حال ایرانِ باستان من رو می‌داد. چه نیازی بود به زمین برگردم؟ وقتی بوی تاریخِ مورد علاقه‌م از هم‌سلولی من می‌اومد؟ بوی پارسه، بوی پاسارگاد، بوی شوش، بوی سنگ‌نوشته‌های بیستون و بوی کلِ ایران واقعی من؛ بوی ایرانی که هرگز تحریف نشده بود!

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نود و سوم

چند روزی دوئیدن و از دستمون در رفتن. همه چیز به ظاهر داشت به حالت سابق خودش برمی‌گشت. ولی مگه امکان داشت من، ساناز آزادِ کینه‌توز، لحظات سرکوبِ هم‌زندانی‌ها و شکنجه شدنم رو فراموش کنم؟

- «فعک نکعنم!»

لبخند ملیحی روی صورت نشوندم؛ لبخندی که شرارت توی وجودم رو می‌نمائید. «آشپزخونه‌ی مسئولین پلاس» و «ماموران سرکوب‌گر» باید نگران پاسخِ من می‌بودن، که گویا نبودن؛ چرا که به زندانبان سپرده بودن که هر زمان سرپا شدم، من رو به سرِ کارم برگردونن و من که داشتم له‌له می‌زدم برای بازگشت و آشوب.

در طول این چند روز، هم‌سلولی‌ها برام سنگ تموم گذاشتن. درصد مچ‌هام رو ماساژ می‌داد، لپ‌لپ پای چپم رو و چاکرا پای راستم رو. هر روز هم از شونه‌های درصد و دیکتاتور آویزون می‌شدم تا راه درمانی بشم.

و در نهایت، به لطف و یاری همگی می‌تونستم راه برم. امروز حتی حمام رفتم و آخ که چقدر خوشحال بودم؛ داخلِ حمام اون رده سبز و رده آبی رو ملاقات کردم. زوج «۳۶» ساله‌ای که به علت عدم تفاهم و طلاق بر اثر دلایل پوچ، هر دو روانه‌ی زندان شده بودن. انگار یکی از قوانین ناریا این بود: «یا تا ابد باید باهم پیر بشین یا ما شما رو به اندازه‌ی سال‌هایی که باهم زندگی کردین زندانی می‌کنیم.»

و حالا ۲ ماه از محکومیتشون باقی بود و قصد داشتن پس از آزادی دوباره باهم ازدواج کنن. رده آبی حتی آدرس خونه‌ش رو داده بود که بعد از آزاد شدنم لطفم رو بابتِ نجات دادن عشقِ زندگیش جبران کنه. 

اون لحظات، زندانی‌ها هم برام جیغ می‌کشیدن و دست و سوت می‌زدن؛ که دقایق خوشایندی بودن و حس قهرمان بودن بهم دست می‌داد.

- «سانازِ بتمن. این قسمت: نجاتِ زندانیان نارهِت.»

به لحن اخباری و مضحک عقل خندیدم. سپس نگاهم رو به سلولِ گرم و هم‌سلولی‌های در حال تکاپو دوختم.

برای من این سلول مثل خونه بود و هم‌سلولی‌هام مثل خانواده. چاکرا دقیقاً مثل سرپرست بود، دیکتاتور و لپ‌لپ هم مثل خواهر یا برادر. اما درصد.. درصد به هیچ‌عنوان نمی‌تونست اون دو نقش رو داشته باشه. 

- «من شخصاً حسابِ همسری روش باز کردم.. البته بعد آزادی.»

اخم‌هام رو توی هم بردم. 

- نخیر مال خودمه، گمشو!

صدای پوزخندش بینِ نیمکره‌های مغزم پیچید.

- «می‌بینیم مال کی می‌شه.. اصلا کاری نکن کاری کنم کارِتون جور نشه ها.»

دندون‌هام رو روی هم فشردم. عقلم داشت به من حسادت می‌کرد، من به اون.

- بازم مثل قبل داری اذیت..

یک آن دستی روی پیشونیم نشست و جمله‌م رو ناتموم گذاشت. سرم رو در امتدادِ دست چرخوندم و به چهره‌ی لپ‌لپِ نگران رسیدم.

- با خودت حرف می‌زنی؟ نکنه به ز.. ز.. زَر.. سَرِتم ضربه زدن؟

تبسمی روی لب‌هام نشوندم؛ این روزها به کمک دیکتاتور داشت روی «سین» و «شین»هاش تمرین می‌کرد تا بتونه عادی سخن بگه.

حینی که با لطافت دستش رو از روی پیشونیم برمی‌داشتم، گفتم:

- نگران نباش لپ‌لپی.

لبخند همیشگی و معصومانه‌ش رو به چهره‌ش قفل کرد و سرش رو تکون داد.

بحث و جدلم با عقل رو به فراموشی سپردم، سپس خودم رو تا مرکزِ سلول سر دادم و با اقتدار نشستم. همه توی جاشون خشک شدن؛ به گمونم خاطرات خوبی توی ذهنشون شکل نگرفته بود.

- «منم همینطور، باز چی تو سرته آخه؟»

کفِ دستِ راستم رو به زمین کوبیدم. و همگی مثل اون روز به صف مقابلم نشستن؛ درصد، چاکرا، لپ‌لپ و دیکتاتور.

دست به سینه شده و ابتدا چهره‌هاشون رو برانداز کردم؛ همگی نگران بنظر می‌رسیدن، به ویژه درصد.

درصدی که توی این چند روز، هر زمان کلمه‌ی انتقام از دهنم بیرون می‌‌اومد، با دو انگشت لب‌هام رو به هم می‌چسبوند و اخم روی صورتش می‌نشوند و می‌گفت: «به وقتش، فعلاً خوب شو.» 

و به نظر می‌رسید که خوب شده بودم. پس وقتش بود؛ نبود؟

- باز به چی فکر می‌کنی مادرجان؟

تای ابروی چپم و گوشه‌ی چپِ لبم، به صورت همزمان بالا پریدن.

- می‌خوام گرگ باشم، مثل خودشون! 

- «چه؟ این همه جون کندیم تا آخرش آدم بده بشی؟»

حتی حین کشیده‌ی لپ‌لپ به گوشم رسید. دیکتاتور با لحنی که سرشار از کنجکاوی بود، پرسید.

- منظورت چیه؟ 

تای ابروی راستم و گوشه‌ی راستِ لبم رو، همزمان بالا بردم. حالا تقارن شکل گرفته بود و شرارت رو می‌تونستم به نمایش نگاهشون بذارم.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نود و چهارم

فقط درصد بود که دست به سینه، چشم‌هاش رو ریز کرده و زل نگاه موشکافانه‌ش رو بهم دوخته بود. گویا کامپیوترهای مغزش بالاخره راه افتاده بودن؛ چون خبری از لبخند همیشگی و نگاه خیره و پر احساسش نبود.

- می‌خوام به شیوه‌ی خودشون جوابشون رو بدم و هدفم قیامه!

حالا درصد هم همراه مابقی اعضا چشم‌هاش گرد شده بود. و واکنش همزمان همگی که به کمک حنجره‌شون یه کلمه رو می‌کشیدن.

- قیام؟!

با حفظ لبخند پلیدانه‌م، با حرکتِ سر تایید کردم.

- به مرگ موش نیاز داریم.

نگاهم رو روی درصد حیرت زده دوختم.

- درصد حساب کتاب کن که چند گرم از مرگ موش باعث یه مسمومیت جزئی می‌شه.

- منظور وارونک زندگیِ موشه.

- «نیمز به واژه‌ی مرگ موش هم رحم نکرده. هاهاهاها!»

سرم رو به نشونه‌ی تشکر از درصد تکون داده و سپس رو به همگی نقشه‌م رو کامل کردم.

- این بار خودم تنها شروعش می‌کنم اما در ادامه ممکنه از زندانیا هم کمک بگیرم. 

دیکتاتور رو مخاطب قرار دادم.

- دیکتاتور با توجه به اینکه زمانی توی سیستم بودی؛ می‌تونیم مرگِ.. یعنی زندگیِ موش تهیه کنیم؟

با ابروهایی بالا پریده سرش رو با سرعت و پی در پی تکون داد.

- حتی اسلحه هم می‌تونی.

- «چی؟ به زندانی اسلحه هم می‌فروشن؟ البته منطقیه چون هیچکس نمی‌خره، آخه زندان پر از قربانیه نه مجرم.»

- مر.. زندگیِ موش کافیه.

- ترتیبش رو می‌دم.

لبخندی از روی نشون دادن سپاس‌گذاری به سمتِ نگاه دیکتاتور روانه کردم. و اتمام حجتم رو به گوش همه رسوندم، تا جای هیچ اعتراض و مانعی باقی نمونه.

- وقتی همنوعان منو تحت سرکوب قرار دادن و منو به شکنجه گرفتن، باید به اینش هم فکر می‌کردن.

پس از سخنرانی من همه در سکوت و بهت متفرق شدن، جز درصد. با بازیگوشی محض به سمتش سر خوردم.

- «سُر بقور تو بقلش.»

توی ذهنم برای عقلِ بی‌عقل تاسف خوردم؛ گویا باز هم نفس اماره بودنش رو آغاز کرده بود.

- درصدخان اخماتو وا کن.

اخم نگشود که هیچ، چین‌های بیشتری هم به پیشونیش افزود. شست و اشاره‌ی راستم رو روی ابروهاش کشیدم، تا اخمش رو اتو کرده باشم.

من به چینِ پیشونیش اتو می‌زدم، اون دوباره پیشونیش رو چروک‌تر از پیش‌تر می‌کرد. داشتم شکست می‌خوردم که به یادِ مهربونی قلبش افتادم. سریعاً دست به سینه شده و لب برچیدم.

- پس قهرم.

در کسری از ثانیه اخم‌هاش از روی چهره‌ش محو شدن و لبخندِ سابقش روی صورتش نشست.

- طبق آمار تو از احساسات من داری با احتمال ۱۰۰ درصدی سوء استفاده می‌کنی و این منصفانه نیست وارونک.

مفتخرانه سر تکون دادم؛ غیر این نبود. این سلاحی بود که این روزها کشف کرده بودم؛ اون برای آشتی بودن با من دست به هرکاری می‌زد. 

- یعنی تو کمکم نمی‌کنی؟ 

چونه‌م لرزید، اما از هنرِ بازیگری من بود. جدیداً، اصلاً و ابداً گریه‌م نمی‌گرفت و همگی از لطفِ وجودِ درصد بود. درصدِ عزیزم!

- کمک می‌کنم اما نگرانتم. دلم نمی‌خواد آسیب ببینی. این آمار و احتمال‌های توی ذهنم مدام به نفعِ شکست تو دارن عدد و درصد می‌دن.

لبخندی اطمینان بخش روی چهره‌م منگنه زدم. دستم رو روی شونه‌ی راستش گذاشته و فشردم. 

- من آسیب نخواهم دید، قول می‌دم.

آرنج دستِ راستش رو تا کرد تا دستش رو روی دستم بذاره. همین کافی بود تا سهمِ دلربایی امروز رو به نحو احسنت به اتمام برسونه.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نود و پنجم

دو روز مثل رعد اومد و مثل برقِ زمین رفت. توی این دو روز تموم مقدمات آماده شده بودن، حتی راهی برای ورود درصد به آشپزخونه هم پیدا کرده بودم. 

روز گذشته حین تحویل دادن دستورِ پختِ سبزی پلو با ماهی، به مدیرِ زیپ‌باز اطلاع دادم فردی توی سلول من هست که می‌تونه با همه‌ی دم و دستگاه‌های داخل آشپزخونه کار کنه. و اونجا بود که مطلع شدم، اون دم و دستگاه‌ها از مدیر و آشپزهای سابق به جا موندن و برای همین بود که این‌ها طرزِ استفاده از تکنولوژی‌های آشپزخونه رو بلد نبودن. 

مدیر هم تایید کرد که درصد رو به همراهِ خودم ببرم. و حالا دست توی دست درصد و کیسه روی سر و صورتِ جفتمون داشتیم به سمتِ آشپزخونه‌ی مسئولین پلاس می‌رفتیم.

آخ که امروز داشتم با دستور پختِ آش رشته به سراغتون می‌اومدم و مقصدم این بود که در کنارش براتون آش بپزم، با یه وجب روغن بیشتر.

عاقبت به آشپزخونه رسیدیم؛ این رو از صدای باز و بسته شدن در متوجه شدم.

ابتدا کیسه‌ی روی سر خودم رو و سپس کیسه‌ی روی سر درصد رو در آوردم. زندانبان رفت و ما رو تنها گذاشت. درصد زمزمه کرد.

- مرگ موش رو دربیار.

دست به سمتِ کشِ لباس زیرم بردم، اما خبری از تنها سلاحم، بسته‌ی مرگ موش نبود. ترسان بدنم رو بازرسی کردم و بالاخره برآمدگی رو روی کشاله‌ی چپم حس کردم. چشم‌هام گرد شدن. باید جلوی درصد دست توی لباسم می‌بردم؟

- گمش کردی؟

لبخندی ملیح از روی شرم روی صورتم نشست. به درصد پشت کردم. به شلوارم و لباس زیرم چنگ زدم و انقدر خودم رو تکوندم که بسته از داخل پاچه‌های لباس زیر و شلوارم بیرون اومد. و روی زمین سقوط کرد.

اطمینان داشتم که اون لحظات مثل یه احمق رقصان به نظر می‌رسم، نه کسی که صرفاً می‌پره تا چیزی رو بدون لمس بدنش، از زیر لباسش نجات بده.

درصد خم شد و اون رو برداشت؛ بسته‌ای چند گرمی که مثل مواد مخدر توی سلفون پیچیده شده بود. 

چرخیدم. روی نوکِ پا ایستادم و دستم رو جلوی دهنش گرفتم. و عاقبت صدای خنده‌ش توی دستم خفه شد. دستم رو با لطافت پس زد.

- مرگ موش با طعم عرق وارونک؟

عقی زدم و ریز خندیدم. سپس دست درصد رو گرفتم و از راهرو گذر کردیم.

همین که پا توی بخشِ اصلی گذاشتیم، رنگِ نگاه درصد رو حیرت فرا گرفت. با ابروهایی بالا پریده داشت به تکنولوژی مدرن می‌نگریست. البته که این آشپزها و مدیرها بی‌کفایت بودن و همه چیز متعلق به گذشته و پیش از اون‌ها بود.

زمزمه کردم.

- یادت نره چیکارا باید بکنی.

سریعاً صورتش رو به خنثی تغییر حالت داده و نامحسوس با تکونِ سرش، اطاعت کرد. 

- «فدای اطاعت کردنِ شوهر آینده‌م بشم.»

ابروهام بالا پریدن. باز این عقل توی وضعیت حساس به سرش زده بود. اون رو به گوشه‌هایی از مغزم شوت کردم تا نقشه‌م رو بهم نزنه.

سپس برگه‌ی دستور پخت آش رو به سمتِ مدیرِ یقه بسته‌ی زیپ‌باز گرفتم. برگه رو توی هوا چنگ زد و به آشپزِ کلاه‌سیاه تقدیم کرد. و دوباره صدای عقل که از ناکجاآباد می‌اومد.

- «بریم ببینیم زاناس و درصد چه می‌کنن.»

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نود و ششم

من بالای سر آشپزها داد و هوار می‌کردم و دستور می‌دادم، درصد هم مدیرِ یقه بسته‌ی زیپ‌باز رو به حرف گرفته بود. درصد طرزِ استفاده با ابزارآلات داخل آشپزخونه رو توضیح می‌داد، مدیر هم با همون حالت چهره‌ی همیگشیش، احمقانه سر تکون می‌داد و یادداشت می‌کرد.

- «یه خنگی محضی توی چهره‌‌ی مدیر یقه بسته‌ی زیپ‌باز می‌بینم. با اون چشمای خمار و لبای جمع شده‌ش، اه! مرتیکه شبیه بیماری هموروئیده!»

لب‌ بالایی رو گزیدم تا نخندم. با این تشبیهش مگه می‌شد کنترل کرد؟ امان از دستِ این عقلِ بامزه!

همون طور که داشتم آش رو هم می‌زدم، نامحسوس و یواشکی بسته رو گشودم و مرگ موش رو داخل محتوای درون دیگ فرو ریختم. 

طبق محاسابات درصدی درصد؛ ۰.۲ گرم تا ۰.۵ گرم از فسفید-روی می‌تونست موجبِ تهوع، استفراغ، درد شکم و سرگیجه بشه. من هم ۰.۳ گرم توی آش خالی کردم.

- «نَمیرن؟»

البته که من قصد کشتنشون رو نداشتم ولی اگه می‌مردن هم مهم نبود؛ مرگ و زندگی که دست من نیست، رسالتشون این بود که به دست من کشته شن. من شمرم، شمر!

ریز خندیدم. واقعاً شرور شده بودم؟ این من، برای خودم هم ناآشنا بود. من حتی برای پای شکسته‌ی گربه، توی داستان‌های میومیو، توی فضای مجازی اشک می‌ریختم و حالا جانِ انسان برام مهم نبود؟

- «البته اونا آدم نیستن، آدم‌نمان. اهم!»

درسته، پس همگی رو به درک و جهنم گرفته و شونه‌ای بالا انداختم.

نیم ساعتی گذر کرد. آشپزها هر کدوم یه کاسه آش خورده بودن و برای زیر دست‌هاشون هم فرستاده بودن.

فقط من و درصد و مدیر چیزی نخورده بودیم. مدیر نباید مسموم می‌شد و درصد به خوبی جلوی اون فاجعه رو گرفته بود. وقتی مدیر کاسه‌ی آشِش رو جلوی خودش گذاشت، درصد کف دستش رو روی اپن کوبید و گفت: «اگه بخواین غذا بخورین، من دیگه لام تا کام کمک نخواهم کرد.»

مدیر بی عرضه هم در اوج گرسنگی بیخیالِ آش شد و به، به گوش سپردن و نوشتن ادامه داد.

و حالا علائمشون داشت کم‌کم شروع می‌شد و من با پوزخند به زجر کشیدنشون نگاه می‌کردم.

یه دستشون به روی سرشون، یه دستشون به روی شکمشون، با زانو روی زمین سقوط کرده بودن.

و یک‌آن همزمان با هم محتوای معدشون رو بالا آوردن؛ محتواهای آش با وجود اون همه «خون» به چشم نمی‌اومد.

شرورانه خندیدم. وقتی خون می‌خوردن و سیری با غذای عالی مرتبه رو فقط برای خودشون می‌دونستن، باید به چنین پایانی هم فکر می‌کردن. باید برای روزی که قرار بود اون همه خون رو بالا میارن و پس می‌دن هم چاره می‌جستن.

و این تازه اولش بود؛ سردرد، شکم‌درد، تهوع و استفراغ فقط علائم اولیه بودن. قرار بود توی ۲ تا ۴ ساعت آینده علائم شدیدتر مثل؛ اسهال، سرگیجه، خستگی و تنگی نفس رو هم تجربه کنن. و رفته‌رفته مشکلات قلبی و افت فشار خون هم به علائم می‌پیوست؛ البته اگه بد شانس می‌بودن تشنج هم می‌کردن. من یزیدم؛ یزید!

همین که علائم اولیه‌شون آغاز شد توی هوا پریدم و لگدم رو از پشت به کمر مدیر یقه بسته‌ی زیپ‌باز وارد کردم. و طفلک که منطقه‌ی حساسش به لبه‌ی اپن برخورد کرد. 

- «فکر کنم نسلش منقرض شه.»

پس از قهقهه‌ای پلیدانه به سمت کابینت‌های آشپزخونه دوئیدم. پا روی خون بالا آورده نمی‌ذاشتم، چون خونِ «زندانی‌ها» بود، در عوض پا روی بدن‌هاشون می‌ذاشتم.

بدون چرخوندن سر، درصد رو مخاطب قرار دادم.

- درصد مراقب باش فرار نکنه، هرچند فکر نکنم بتونه، هاهاهاها!

- حواسم هست قربان‌.

- «فدای قربان گفتنت بشم گوگولی گنده بکم.»

بی توجه به عقل از دست رفته، به دنبال اسلحه گشتم؛ از آشپزهای آشپزخونه‌ی مسئولین پلاس بعید نبود که لابه‌لای دم و دستگاهشون اسلحه‌ی گرم داشته باشن.

و بله! یکی از کابینت‌ها سرشار از اسلحه بود. به لطف گیمر بودنم روی زمین، اسلحه‌ها رو می‌شناختم. Ak-117 رو چنگ زدم؛ بازیکن کالاف بودی و جز این انتخاب می‌کردی؟ آخ که چقدر دلتنگش بودم.

و دوباره پا روی بدن‌های لجنی‌شون گذاشتم، پَرون‌پَرون به سمت درصد و مدیر برگشتم.

- بلندش کن بریم سراغ مرحله‌ی دوم.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نود و هفتم

درصد از یقه‌ی مدیر زیپ‌باز گرفت، بلندش کرد. صورتش توی سرخی کم از گوجه نداشت هیچ، بیش هم داشت. پوزخندی به روش زدم و دهانه‌ی لوله‌ی اسلحه رو روی کمرش قرار دادم. درصد هم از زیر بازوش گرفت، تا روی زمین وا نره.

- راه بیفت حاصل جفتگیری انسان با کفتار. ما رو ببر مقر سرکوبگرای روز اعتراض.

مدیر زیپ‌باز بی‌حال سری تکون داد و پاهای بی‌جونش رو وادار به گام برداشتن کرد.

نگاه آخر رو به آشپزهایی که غرق در خونِ استفراغشون، روی زمین بی‌جان افتاده بودن، انداختم؛ بیشتر از این‌ها حقشون بود.

دیدنشون توی اون وضعیت پوستم رو می‌شکافت و قالب‌قالب یخ رو داخلِ بدنم می‌چپوند؛ و اعضای بدنم از جگرم گرفته تا قلبم همگی به اتفاق هم داشتن خنک می‌شدن. و من که نتونستم جلوی قهقهه‌ی جادوگرانه‌ و مستانه‌م رو بگیرم.

درصد ساکت و با لبخند، مدیر نالان و مطیع و من قهقهه‌زنان، از راهرو گذر کردیم. درِ زندان با اثر انگشت مدیر گشوده شد و تصویر زندانبان غرق در خون، خنده‌ی هیستریک‌وار من رو تشدید کرد.

- «دیوونه شدی به گمونم.»

مگه می‌شد روی کره‌ی نیمز و توی نظام ناریا باشی و سلامت روانت رو از دست ندی؟ من هم یکی از قربانی‌هاش بودم، نبودم؟

- پا روی خون نذاری، خون مقدس هم‌زندانیاست.

سپس پام رو روی کتف زندانبان گذاشتم و عبور کردم. درصد هم مثل من از روی کتفش گذشت، اما مدیر.. اون که آدم نبود؛ بلکه دورگه‌ی انسان-کفتار بود. پا روی خون گذاشت.

این حرکتش باعث شد سرِ اسلحه رو بینِ لپ‌های کمرش بکوبم و فریادش رو دربیارم. حالا از هر دو درِ بدنش داشت عذاب می‌کشید.

و راهروهایی که اولین بار بود به چشم می‌دیدم؛ همیشه کیسه بیناییمون رو می‌دزدید ولی حالا می‌تونستیم همه چیز رو ببینیم، هرچند این‌جا ساختمانِ زندانی‌ها نبود و برای آشپزخونه‌ی مسئولین پلاس بود.

از ساختمان خارج شدیم و به سمت ساختمان بغلی راه افتادیم. و سکوتی که مدام با فریادِ مدیر یقه بسته می‌شکست، چرا؟ به لطف ضربات من.

- «پناه می‌برم بر اهورامزدا از شرِ ساناز رانده شده!»

بلند خندیدم. من برای این ناجماعتِ خدا نشناس فرای ابلیس شده بودم؛ یعنی پلیدتر و کینه‌توزتر از اون. من با خدا معامله کرده بودم و زمینی توی جهنم خریده بودم؛ فقط در ازای تنبیه این کافرانش که جانمازش رو آب می‌کشیدن و خون زندانی‌ها رو می‌نوشیدن.

عاقبت به مقر رسیدیم. فضای اون‌جا حتی تعفن برانگیزتر هم بود. همگی درازکش توی استفراغ «خون» غرق بودن. سفیدی ساختمان به قرمزی می‌زد و این روح و روان من رو سرشار از خوشی می‌کرد. 

با لذت اسلحه رو روی هوا گرفتم و چند تیر هوایی در کردم. 

لوله‌ی اسلحه رو روی پیشونی مدیر گذاشتم و غریدم.

- شکنجه‌گاه کجاست؟ لوله رو فرو کنم تو رودت و درونتو به رگبار ببندم یا می‌گی کجاست؟

به سکسکه افتاد. انگشت اشاره‌ی لرزونِ دستِ راستش رو به جایی گرفت.

- بعد از راهروئه.

حینی که لبخند خبیثانه می‌زدم، درصد رو مخاطب قرار دادم.

- از پس مونده‌های آش مامورا بهش بخورون، اونم باید مسموم شه.

مدیر زیپ‌باز لب‌هاش رو روی هم فشرد. تای ابروم رو بالا پروندم. چه غلط‌های اضافه‌ای! داشت اعتراضِ مسالمت‌آمیز می‌کرد؟ 

با قنداقِ AK عزیزم روی پیشونیش کوبیدم.

- درصد اگه نخورد کتکش بزن، اگه کتکش زدی و بازم نخورد زیپشو باز کن و تو رودش شلیک کن.

- وارونک!

بی توجه به لحن متعجبِ درصد، بی‌رحمانه به مدیر چشم دوختم. رنگ نگاهِ ترسان و حیرت زده‌ش جالب بود.

کی فکرش رو می‌کرد یه قربانی به این نقطه برسه؟ اون‌ها هدفشون پرورش گرگ بود اما یکی شیطان از آب در اومده بود. و این شیطان برای تنبیه اون‌ها کالبدِ برِّگی خودش رو دریده بود.

- «ساناز واقعاً خودتی؟»

با لبخند سری به نشونه‌ی تایید برای عقل تکون دادم و سپس با ذوق به سمت راهرو دوئیدم. دیگه از این راهروهای طویل و سرد نمی‌ترسیدم، چون با آتیش خشمم همراه بودم. خشم تنها احساس شکست ناپذیر بود، به ویژه اگه ریشه‌ش غم می‌بود.

من توی وجودم دونه‌ی زجر خودم و همنوعان خودم رو کاشته بود، دونه ریشه زده بود و حالا درختِ خشمم داشت شاخ و برگ‌هاش رو توی چشم و چال بدخواهان فرو می‌کرد.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نود و هشتم

انتهای راهرو یه در قرمز وجود داشت. در رو گشودم. سرم رو از لای در عبور دادم. انگشتِ اشاره‌ و وسطم رو تا کردم و حینی که لبخند دندون‌نمای شیطانی روی لب‌هام منگنه می‌زدم، صدام رو بلند کردم.

- تق‌تق! جنابِ شکنجه‌گر کجایی؟ اع غرق در خونی؟ آخی!

بدنم رو هم از چهارچوب در عبور دادم. در رو بستم و قفلش کردم. نباید کسی مزاحم این لحظاتِ عاشقانه‌ی من با معشوقه‌م «شکنجه» می‌شد.

شکنجه‌گر، ماموری که دستور سرکوب رو داده بود، روی زانوهاش افتاده بود. دست‌هاش رو به میز تکیه داده بود و خون بالا می‌آورد.

به سمتش گام برداشتم. دستم رو با نوازش روی موهاش کشیدم و یک‌آن بهشون چنگ زدم.

- یادته ازم خون کشیدی و نوشیدی؟ کاری کردم همونارو بالا بیاری.. عزیزم!

موهاش رو بیشتر فشردم.

- اومدم خونمو پس بگیرم. خونم نباید تو معده‌ی توی آشغال باشه.. عزیزم!

سپس سرش رو به لبه‌ی فلزی میز کوبیدم. و عربده‌ی بی‌جانش که توی فضای شکنجه‌گاه پیچید.

اسلحه رو کنار گذاشتم. تنِ سنگینش رو از روی زمین بلند کردم و تا مرکز اتاق بردم. تموم تلاشم رو گرفتم تا بلندش کرده و از دست‌هاش آویزونش کنم.

انبردست رو برداشتم و روی زمین نشستم. ناخونِ شستِ چپِ پاش رو لای انبردست گیر انداختم.

- یادته گفته بودم منو بکشی، چون اگه زنده بمونم برمی‌گردم؟ 

لبخند دندون‌نمام رو زدم.

- من برگشتم. برگشتم تا باهات یه دیت عاشقانه داشته باشم.. عزیزم!

سپس با تمومِ قوا ناخونش رو کشیدم. و عربده‌ش که از جیغ هم نازک‌تر شد. ایستادم و دست خونینِ انبر به دستم رو جلوی چشم‌های نیمه بازش گرفتم. سپس انبر رو به سمتش پرتاب کردم؛ که با نهایت سرعت و قدرت به شکمش کوبیده شد.

دست به سمت لباس‌هاش بردم و با یه حرکتم تموم دکمه‌هاش پاره شدن. پیراهنش رو چنگ زدم و از تنش در آوردم، سپس شلوارش رو.

حالا دیگه با یه لباسِ زیر، مقابل نگاهم عریان بود. چقدر این لحظات آشنا بودن و همین آتیش خشمم رو شعله‌ورتر می‌کرد. نگاهم رو توی اتاق چرخوندم، چشمم به سطل فلزی له و لورده افتاد.

پوزخندی روی گونه‌ی راستم منگنه زدم؛ اون سطل از شدت کوبش‌هاش روی تن و بدنِ من، به اون روز افتاده بود. به سمت میز رفتم و اسلحه رو از روی زمین برداشتم.

سپس به سمتِ مامورِ سرکوبگرِ شکنجه‌گر بازگشتم. از لوله‌ی اسلحه گرفتم و پی در پی روی تن و بدنش کوبیدم.

اون عربده می‌زد، من با اسلحه ضربه می‌کوفتم. اون درد می‌کشید، من لذت می‌بردم. اون اشک‌ریزان می‌نالید، من می‌خندیدم؛ دقیقاً مثل اون روز.

اسلحه رو روی زمین انداختم. از روی میز چاقو، روغن موتور و تسمه رو برداشتم. دوباره به سمتش بازگشتم. نفس زنان گفتم:

- اول با تسمه طرح رو می‌زنم، بعد با چاقو تتوش می‌کنم، موافقی؟ .. عزیزم!

- «ک.. ک.. کافی نیست؟»

اما من صدای عقل رو نمی‌شنیدم. من اختیارم رو به شیطانِ خشمگین درونم فروخته بودم. در روغن رو گشودم، بالای سر مامور گرفتم و تمومش رو روی سر و بدنش خالی کردم. سپس تسمه رو به دست گرفتم.

و دوباره اون عربده می‌زد، من با تسمه شلاق می‌زدم. اون درد می‌کشید، من لذت می‌بردم. اون اشک‌ریزان می‌نالید، من می‌خندیدم؛ دقیقاً مثل اون روز.

اون داشت به جای همه‌ی اون مامورهای سرکوب‌گری که روی تن و بدنِ هم‌سلولی‌ها و هم‌زندانی‌های من باتوم می‌کوبیدن، تنبیه می‌شد.

خسته شدم، پس تسمه رو روی زمین انداختم. چاقو رو به دست گرفتم تا روی قفسه‌ی سینه‌ش واژه‌ی «ساناز» رو حک کنم.

پس از اتمام تتوی عاشقانه‌م، نگاهم رو به سینه‌ی خونینش دوختم. از شونه‌ی راستش تا شونه‌ی چپش، داشت شُرشُر خون می‌ریخت؛ از اسمم روی بدنش «خون» داشت فواره می‌زد. چقدر تتو روی تنِ روغنیش سخت بود، خیلی زحمت کشیدم!

با لبخند ایستادم. چاقو رو روی زمین پرت کردم. لبخندی ملیح روی لب‌هام نشوندم و با لحنی مهربون اون رو مخاطب قرار دادم.

- فکر نکنم دیگه منو تا آخرِ عمرت فراموش کنی.. مگه نه عزیزم؟

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...