سـانـاز 2,353 ارسال شده در 18 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت چهل و نهم یه وعده و چند ساعت از وقایع بعد از ناهار گذشته بود. و من که حالا روبروی ساعت، روی زمین نشسته و زلم رو به حرکت پادساعتگردش دوخته بودم. همسلولیها داشتن جاها رو برای خواب پهن میکردن و من همچنان در حال هضمِ شب و روز و زمان نیمز بودم. غیرقابل درک بود و باید حتماً از درصد پرس و جو میکردم. ناگهان لپلپ به سمتم پرید و مقابلم روی دو زانوهاش نشست. - جاتو جمع کردم بیا بیدار ژو. - «جاتو پهن کردم بیا بخواب.» لبخندی به نگاهِ معصوم لپلپ تقدیم کردم. از وقتی نجاتش داده بودم برای عرض تشکر همهی کارهام رو با لجاجت انجام میداد. و اما اولین شبی بود که قرار نبود من، به تنهایی کنارِ سه گوشهی دیوار بخوابم. روی زمین سر خوردم و توی جام نشستم. تشک، بالشت و پتوی بنفشی که روی هر سه، واژهی ENTP ثبت شده بود تا خدای نکرده با مالِ بقیه اشتباه گرفته نشه. و ترتیب قرار گیری این گونه بود؛ درصدِ INTJ، منِ ENTP، لپلپِ ESFP، چاکرایِ INFJ و دیکتاتورِ ESTJ بیهوش شده از درد. - «لپلپ رده زرده، چاکرا رده سبزه، دیکتاتور هم رده آبی و فقط تو و درصد هم رنگ و هم ردهاین.» با اینکه نیازی نبود عقل فضولی کنه، اما خب بالاخره بیان شدن. هر چند در هر صورت اطلاعات مفیدی به نظر نمیرسیدن. - «بشکنه این دست که شوره. زنیکهی مرتیکه شدهی احمق.» خندیدم و به درصد که توی جاش دراز کشیده بود، زل زدم. رو به کمر خوابیده بود، یه دستش رو روی پیشونیش گذاشته بود و سقف رو میپایید. رو به پهلوی چپم دراز کشیدم تا به درصد دید داشته باشم. - میشه شب و روز و زمان اینجا رو توضیح بدی؟ و اون لحظه بود که هوش مصنوعی درونش فوران کرد. و بدون لحظهای مکث و نفس گیری تومارِ داخل ذهنش رو توی گوشهام ترشح کرد. - ساعت اینجا از ۲۴ نیمهشب شروع میشه و به جای بیشتر شدن، کم میشه. یعنی ۲۴، ۲۳، ۲۲، ۲۱... الی ۴، ۳، ۲، ۱ و دوباره از ۲۴ سر میگیره. توی نیمز شبها اوقات بیداریه و روزها اوقات خواب. شروع روز اینجا ساعت ۷ شبه. ۷ شب صبحانه میخوریم و میریم سرکار. ۲ صبح از محل کار برمیگردیم. ۳ صبح ناهار میخوریم. بعد از اون اوقات بیکاری رو میگذرونیم و ساعت ۹ صبح شام میخوریم و میخوابیم. - «ساناز! ساناز! وای تمام سوز شدم، این باهوش اعصاب خورد کنو از برق بکش.» ویرایش شده 5 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 18 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت پنجاهم - وای بسه درصد! چجوری حالا جملاتتو ترجمه کنم؟ شبو بکنم روز، روزو بکنم شب. وای نه! درصد رو به پهلوی راستش دراز کشید. و حینی که لبخندی با وضوح ۱۰ درصدی روی صورتش مینشوند، لب از روی لب برداشت. - ولی ۱۰۰ درصدِ جملاتم رو به زبون وارونه گفتم. - «چی؟ چطور ممکنه؟» با دهنی نیمه باز و صورتی پهن شده از بهت به چشمهاش خیره شدم. با لحنی آرامبخش با صداش، گوشهام رو نوازش کرد. - خیلی وقته دارم به زبان وارونی باهات صحبت میکنم در غیر این صورت احتمال اینکه هم رو میفهمیدیم ۰ درصد میبود. - «ساناز تحت تاثیر قرار گرفتم حقیقتاً. حیف قلب ندارم وگرنه تندتند میزد مثل قلب تو.» به قول عقل، قلبم نمیزد بلکه میکوبید؛ اون هم نه توی قفسهی سینهم، بلکه توی گلوم. و در سکوت که من و درصد چشم به هم دوخته بودیم. اون دست راستش رو زیر گونهی راستش گذاشته بود و توی نگاهم میدرخشید. لعنتی انگار خورشید بود که انقدر پرتو از خودش میتابوند. - «ساناز احتمال ۵۰ درصدی یادت رفته؟ عاشق نشیا! شاید دختر باشه!» عقل نصیحت میکرد اما مگه قلب گوشش بدهکار بود؟ بنظرم این احساسات هم توطئهی تیم بدبختکُن خدا بود که من رو بیشتر به قعر برسونه. وگرنه چنین شخص جذابی رو توی زندگیم قرار نمیداد، میداد؟ به قدری بابت فضا مضطرب شده و استرس گرفته بودم که ناخواسته شستِ دستِ راستم رو به سمت دهنم بردم. - «وای نه!» آخرین باری که شستم رو مکیدم پیش از عمل تغییر جنسیتم بود. بعد از عمل فرصت نداشتم استرس بکشم، چون شوک پشت شوک بهم فرو میرفت. شاید هم از مزایای پسر بودن، به چپ گرفتن مسائل بود؛ تا وقتی دختر بودم برای کوچیکترین مسائل شستم رو میمکیدم و حالا... یعنی دختر درونم زنده شده بود؟ - «ساناز! شستتو جلو این نمکی ها! ساناز اگه پسر باشه چی؟ اگه با مکیدن دستت ۵۰ درصد امیدتو هم از دست بدی چی؟» و به قطع یقین کر بودم چرا که انگشتم رو داخل دهنم فرو بردم و شروع به مکیدنش کردم. انگشتم رو میمکیدم و با چشمهایی درشت شده که از بابت تپش قلب و اضطراب بود، به درصد نگاه میکردم. و اما واکنش درصد! ابتدا صورتش از حالت نیمه خنثی به بهت زده تغییر یافت. و سپس خندید؛ خندهای با وضوح ۱۰۰ درصدی اما بیصدا. خدایا چقدر خندههای این بشر رو زیبا و جذاب طراحی کردی. خدایا من رو به نیمز کشوندی تا لبخندِ دلربا و فریبندهی درصد رو ببینم؟ چند ثانیه بعد، خندهش رو خورد و با حفظ لبخندی پررنگ دست چپش رو به سمت صورتم آورد. و انگشتم رو که با ملایمت از دهنم بیرون کشید. خدایا من توی دریا نمردم ولی این لحظه حقیقتاً مردم! - نکن نینی. دلم فرو ریخت؛ انگار که زلزله اومد و وجودم رو آوار کرد. قلبم هم لحظهای ایستاد و سپس قدرت کوبش تپشهاش رو ده برابر کرد. و گر گرفتم و سرخ شدم و لرزیدم. عاقبت طی حرکتی پتو رو روی سرم کشیدم و به درصد پشت کردم. ظرفیتم پر شده بود و چارهای جز اون حرکت نداشتم. ویرایش شده 5 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 3 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 18 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت پنجاه و یکم یه روز آشغالِ دیگه توی نیمز شروع شده بود. روزی که کاش توی دریا میمردم و اون رو تجربه نمیکردم، چون به قدری افتضاح بود که حتی وجودِ شیرینِ درصد هم تلخی زهرمارش رو از بین نمیبرد. به گفتهی درصد امروز ۱م ماه نَمهَب نیمزی یا همون بهمن زمینی، روزِ آموزش بود. اما من هیچ فکر نمیکردم که مقصد و منظور درصد چنین چیزی باشه. و اما آموزش شاهکارِ نیمز و زندان ناریا چیزی نبود جز ویدیوهایی برای پرورش گرگ. زندان به هر زندانی یه تبلت اختصاص داده بود و اون تبلت فقط به یه سایت دسترسی داشت؛ رِد وب. یا به عبارتی دارک وبِ زمین؛ سیاهترین بخش اینترنت. و من الان داشتم مستندِ «راههای مقابله با متجاوز - قسمت اول: روشهای مبتدی» رو تماشا میکردم. حتی عقل هم از شدت شوک زبونش بند اومده بود، چه رسد به من. مقابل سه گوشهی دیوار، پاتوقِ همیشگیم نشسته بودم و تبلت رو بین انگشتهای لرزونم نگه داشته بودم. یه چشمم اشک بود و چشم دیگهم خون. نفسم بالا نمیاومد و نگاهم روی صفحه قفل بود. توی صفحه یه دختر بود که میدوئید و مرتیکهای هم به دنبالش؛ دختری شبیه به من و متجاوزی مشابهِ مرتیکهی اون روزی. - «یعنی با هوش مصنوعی ساختنش؟» به قطع یقین همینطور بوده، چرا که دخترِ مستند من بودم و اون شخص دیگه، همون مرتیکه! و اما صحنههایی که توی مستندِ خونین به تصویر در میاومدن؛ هل داده شدن مرتیکه توسط من، با آجر کوبیدن توی سر مرتیکه توسط من، با چاقو به جان مرتیکه افتادن توسط من و آخرین مورد فرو کردن شیشهی شکسته زیر شکم مرتیکه توسط من. که همگی منجر به خونریزی یا دستگیری مرتیکه میشد؛ نه من. تبلت رو روی زمین کوبیدم و انگشتهام رو تا کردم و توی کف دستم فشردم. متاسفانه جلوی چشمهای همه داشتم زار میزدم. همه نگاهشون رو از تبلتهاشون گرفته و به من زل زده بودن. - «ای.. ای.. این دنیا فریاد زدن و از خود مراقبت کردنو آموزش میده یا گرگ شدنو؟» واقعاً نمیدونستم. حقیقتاً این دنیا رو نمیفهمیدم. نیمز و ناریا از چه سیستمی پیروی میکردن؟ اصلاً چرا باید داغ دلم رو تازه میکردن؟ - «ساناز آروم باش!» لحن عقل پر از مهر و همدردی بود ولی با چه انتظاری از من طلب آرامش میکرد؟ - «بهت میگم آروم باش ساناز! بالاخره یه روزی نیمز و ناریا رو میشناسیم و شاید حتی درکش کردیم.» و اما صدای جدی و لحن دستوری عقل که نتونست من رو به حالتِ پیش از امروزم بیاره. ویرایش شده 5 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 18 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت پنجاه و دوم دلم میخواست با درصد صحبت کنم تا با یکی از حرکاتِ غیرمنتظرانه یا جملات پر از آمار و احتمالش، حداقل دقایقی من رو از این وضعیت بیرون بکشه. اما یکی از قوانین امروز سکوت بود، سکوت تا اتمام آموزش. صدای هقهام رو توی گلوم خفه کردم و به همسلولیها چشم دوختم. اونها هم دستِ کمی از من نداشتن، به ویژه لپلپ. رگِ پیشونی دیکتاتور باد کرده بود، چاکرا عمیقاً ناراحت بود، درصد کلافه بود و لپلپ که کف دستش رو روی دهنش میفشرد تا صدای گریه کردنش به گوش نرسه. و من که پا به پای لپلپ میگریستم. - «ساناز حس میکنم اون از همه بیشتر داره درد میکشه، حتی بیشتر از تو!» من هم چنین حسی نسبت به لپلپ داشتم. نیم ساعتی گذشت. همگی ویدیوهای مختص خودشون رو تماشا کرده بودن اما ماجرا فقط همین نبود، بخش دوم هنوز تازه به آغازش رسیده بود. درِ سلول گشوده شد و زندانبانی درجهدار از چهارچوبش گذشت. صندلیای چوبی نزدیکی در گذاشت و روش نشست. - INTJ پاشو و خلاصهای از علت و آموزشی که دیدی بده. درصد ایستاد. کلافه بود و دستهاش رو مشت کرده بود. در آخر پفی کشید و چشمهاش رو بست. - بازهی ازدواج توی نیمز بین ۲۰ تا ۳۰ ساله. من بازه رو ردم کردم و همچنان مجرد بودم. دولت من رو زندانی کرد. بعد از گذشت چندین ماه خانوادم جشن ازدواجم رو ترتیب دیدن. پس من از زندان آزاد شدم و توی جشن شرکت کردم. اما بعد از فرارم از جشن به علت نبود احساس مورد نظر بین من و داماد، دوباره به زندان برگشتم. از ویدیو هم این رو آموختم که چطوری بدون احساس قلبی داشتن به یه شخص باهاش پیوند ازدواج ببندم؛ تنها برای کمک به زادگاهم ناریا. برای زاد و ولد، افزایش جمعیت و افزایش نیروی کار؛ کودکان. با صورتی بهت زده به درصد خیره بودم. علت زندانی شدنش در عین حالی که مسخره بود، عمیقاً تلخ به نظر میرسید. ازدواج اجباری حتی توی نیمز هم وجود داشت؟ - «واو! چون عشقی بینشون نبوده ازدواج نکرده و از جشن فرار کرده؟ از اون گذشته، بچهها توی نیمز نیروی کارن؟ چطوری آخه؟» درصد سر جای اولش نشست و سرش رو پایین انداخت. نمیدونم چه حسی داشت ولی دلم میخواست دلداریش بدم. توی زمین هم آدمهای زیادی بابت ازدواج از پیش تعیین شده یا اجباری، از درون تموم میشدن و میمردن. اما درصد فقط از مرگِ درونش گریخته بود و آیا این به زندانی شدن نیاز داشت؟ ویرایش شده 5 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 2 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 19 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت پنجاه و سوم زندانبان وقیحانه پوزخندی به زشتیِ درجههاش زد. - ESTJ نوبت توئه! دیکتاتور ایستاد. صدای دو رگه و اگزوز مانندش از بین دندونهای به هم چسبیدهش خارج شد. - من یه مامور اخراجیم. یه فراری بهم ۶ ضربه چاقو زد و من فقط تونستم ۵ ضربه بهش وارد کنم. از ویدیو یاد گرفتم که نقاط و رگهای حساس بدن آدمیزاد کجاها هستن تا با یه ضربه کارو در بیارم. - «چی؟ عملاً دارن قاتل پرورش میدن و به قتل تشویقش میکنن. ای نیمز کثیف!» نگاه دیکتاتور قابل فهم نبود؛ چرا که مشخص نبود ذاتاً چه آدمیه و توی دلش چه میگذره. و من که اشکهام خشک شده بودن و خشم جای غم رو گرفته بود. - INFJ پاشو! حتی عقل هم داشت توی سرم از شدت خشم منفجر میشد. چاکرا کف دستهاش رو به زمین چسباند و کمر راست کرد. ایستاد و با خشم به زندانبان خیره شد. - من یکی از موبدان آتشکده بودم. به لطف مدیتیشن مردم رو با انرژی چاکراهام درمان میکردم. ولی نیمز نیازی به آدمهایی مثل من نداشت. نیمز آدمهایی رو میخواست با چاکراهایی قفل. توی این چندین سال از ویدیوها، مدیتیشن معکوس رو آموختم. چیزی که چاکراهای من رو قفل میکرد تا از من گرگی بسازه که مثل سیستم نیمز خونخوار باشم. سپس طی حرکتی غیرقابل پیشبینی شده، دستهای مشت شدهش رو بالا آورد، انگشتهای وسطش رو مقابل زندانبان گرفت و به سمتش دوئید. و طی عمل غیرقابل پیشبینی شدهی دومش، انگشتهاش رو توی چشمهای زندانبان فرو کرد. صدای حین گفتن همه از روی شوک بود. و عربدهی زندانبان که تن همه رو لرزوند. - سربازا بیاین این پیر خرفتو ببرین انفرادی. و این بار چاکرا بود که پوزخند، نثارِ نگاه خیس و سرخ شدهی زندانبان کرد. انگار که با این حرکتش انتقام چند سال حبس خودش و همگی ما رو گرفت که اون قدر توی چشمهاش افتخار زبانه میکشید. دو سرباز وارد سلول شدن و چاکرا رو کشونکشون با خودشون بردن. هرچند چاکرا حتی خم به ابرو هم نیاورد، چه رسد به اعتراض. زندابنان حینی که چشمهاش رو با انگشتهاش میمالید، غرید. - ENTP پاشو! دلم فرو ریخت. من باید زخمم رو جلوی همه فریاد میزدم؟ خدایا مشکلت با من از کی شروع شد؟ خدایا چرا من رو به نقطهای رسوندی که دوست نداشتم حتی یه لحظهش رو تجربه کنم؟ خدایا چرا این دنیا میخواست نقطه ضعف من رو، لحظات پر از بیچارگی من رو به همه نشون بده؟ مردمکهای لرزونم رو به نگاه پر از نگرانی درصد دوختم. قبلاً برای درصد ماجرا رو تعریف کرده بودم، اما نه با جزئیات. هیچ دلم نمیخواست از عمق لحظاتی که گذروندم با خبر شه، اما.. ویرایش شده 3 تیر توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 19 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت پنجاه و چهارم دست راستم رو به سمتم دهنم بردم، شستم رو بین دندونهام گرفتم و به قدری فشردم که دهنم مزهی خون گرفت. - «ساناز!» حتی صدای عقل هم بغضآلود بود، چه رسد من. شست بیچارهم رو از بین دندونهام آزاد کرده و حینی که لبهام رو، روی هم میفشردم سرم رو پایین گرفتم. قطره اشکی که از چشمم روی گونهم فرو ریخت و به زمین سقوط کرد، از نگاهم دور نموند. - من.. من.. من.. - «ساناز!» سرم رو بالا بردم. و زندانبان که من رو در حال من و من کردن دید. پس یکی از کفشهای پلاستیکی داخل جا کفشی رو برداشت و به سمتم پرتاب کرد. - ENTP هوس نوازش کردی؟ - «ساناز بگو وگرنه کتکت میزنن!» صدای عقل هم درمانده بود. - م.. من از یه شخص کمک گرفتم. اما اون.. اون خواست به من تجاوز کنه. لحظهای نگاهم رو به چشمهای ناباور درصد دوختم. نگاه دزدیده و سرم رو توی یقهم فرو بردم. - از دستش فرار کردم.. پام زخمی شد.. نتونستم بدوئم.. گیر افتادم.. متجاوز دوباره به من حمله کرد.. خودمو کنار کشیدم.. افتاد.. سرش به سنگ خورد.. خونریزی کرد.. و دستگیر شدم. از ویدیو فقط یه چیزو فهمیدم.. اینکه روش زیاد بود برای حفاظت از خودم.. اما من بی عرضه بودم.. اگه اون لحظه نمیافتاد.. اگه اون لحظه زخمی نمیشد.. اگه اون لحظه از هوش نمیرفت.. عفتمو از دست میدادم. لبخندی روی لب نشاندم؛ هم تلخ بود، هم شیرین. و بالآخره این سکوت به پایان رسیده بود، سکوتِ تنهایی غصه خوردن. - «ساناز! سیستم زندان داره یاد میده چطور از خودت محافظت کنی و چطور سکوتو بس کنی و فریاد بکشی.» یعنی واقعاً چنین بود؟ زندانهای نیمز و ناریا چنین قصدی داشتن؟ سر به سمت درصد چرخاندم. لبخندی گرم و ۵۰ درصدی روی لبهاش نشانده بود؛ شاید اون هم خوشحال بود که اون لحظه بخت با من یار بوده و اتفاقی نیوفتاده. با صدای زندانبان نشستم. بالاجبار چشم از درصد و لبخند پر حرارتش گرفتم و به لپلپ معصوم و گریان چشم دوختم. مضطربانه پوست لبش رو میجوئید. - من از وقتی یادم میاد مامان و بابام همیژه زرم داد میزدن و نوازژم میکردن.. با ژیلنگ، کمربند، ژونه، چوب، چاقو، تَزمه، کفگیر، دمپایی، زیم ژارژر، لگد، مُژت. ویرایش شده 5 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 2 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 19 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت پنجاه و پنجم جوئیدن لبش رو متوقف کرد و لبخندی دردناک روی لبهاش طرح زد. - یه بار وقتی بیرون بودیم دوتایی دزت انداختن دور گردنم و خوازتن خفهم کنن. مردم دیدن و به پلیز زنگ زدن. همیژه توی ویدیوها در حال نوازژ کردن مامان و بابام بودم ولی امروز.. به هق زدن افتاد. - امروز هر دوژونو توی ویدیوها.. من.. من.. از گردناژون، از دهناژون خون میاومد و قلبژون دیگه نمیزد. روی زانوهاش افتاد. دستش رو روی قلبش گذاشت و سینهش رو چنگ زد. - ولی من نمیخوازتم اونجوری ژه.. من نمیخوازتم.. نمیخوازتم دیگه قلبژون نزنه.. مامان من بود.. بابای من بود.. نمیخوازتم.. چرا این ویدیو رو زاختین؟ چرا؟ چرا؟ «چرا» سوم رو جوری با لحن پر از زجر و التماسش فریاد کشید که تنم لرزید. با این بچه چه کرده بودن؟ لپلپِ معصوم و مظلوم قربانی خشونت خانگی بود؟ قلبم دیگه نمیزد. انگار قلبم رو از توی سینهم بیرون آورده بودن و جلوی چشمهام ریشریش میکردن. این آدمیزاد کم سن و سال، از بچگی تا جوانی تحت شکنجهی خانگی بود. و با اینکه جسمش، روحش، روانش آزار و اذیت دیده بود اما به قدری قلبِ مهربانی داشت که دوست نداشت تلافی کنه. اون دوست نداشت مادرش رو، پدرش رو متقابلاً کتک بزنه، چه رسد به اینکه اونها رو به قتل برسونه. لپلپ نماد معصومیت و مهربونی بود، زندان چه انتظاری از این بچه داشت؟ - «اینکه دیگه معصوم نباشه و از خودش دفاع کنه.» حتی اگه حق با عقل بود، خانوادهها چطور به خودشون اجازه میدادن دست روی جگر گوشهی خودشون بلند کنن؟ ناخواسته روی زانوهام، به سمت لپلپ دوئیدم. بغضم ترکیده بود و من هم هایهای گریه میکردم. به لپلپ رسیدم و اون رو توی آغوشم گرفتم. شاید من رو جایگزین مادرِ بیمهرش کرد، شاید هم پدرِ ستمگرش؛ چون دستهاش رو سفت دورم حلقه کرد. سرش رو توی گردنم فرو برده بود و اشکهاش که از حصار یقهم میگذشتن و از روی کمرم سر میخوردن. صدای بسته شدن درِ لعنتیِ سلول به گوش شنیده شد، اما لپلپ همچنان داشت میگریست. دستم رو سرش گذاشتم و موهای فرش رو نوازش کردم. - هیش لپلپ! من کنارتم! ویرایش شده 5 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 2 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 19 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت پنجاه و ششم و چقدر امروز دیر گذشت؛ بدون چاکرا و مدیتیشنهای معکوسش، با کلافگی بیسابقهی درصد و لپلپ که به شکل تودهای جمع شده از جنس غم در اومده بود. هیچکس از ما نه به ناهار لب زدیم و نه به شام؛ حتی دیکتاتور هم انگار با ما توی یه قایق بود. من هم وضعیتِ نابسامانی داشتم اما یه پاندای کوچیک تا وقتِ خواب به بازوم چسبیده بود. دستهاش رو دور بازوم، سفت حلقه کرده و لب برچیده پلک روی پلک گذاشته بود. - «ساناز لپلپ واقعاً بهت پناه آورده. چون تنها کسی که براش اقدام کرد تو بودی. فکر کنم اولین باره که میخوام افتخار کنم که عقل توئم.» تبسمی بی جان روی لبهام نشست. میدونستم که عقل از ته دلش من رو مورد تمجید خودش قرار داده اما فقط برای یه روز. قطعاً از فردا دوباره به جون هم میافتادیم. و حالا که به ترتیب دیشب توی جاهامون قرار گرفته بودیم، اما جای چاکرا واقعاً خالی به نظر میرسید. اگه توی انفرادی مورد شکنجه قرارش میدادن چی؟ کاش که در پناه اهورا در سلامت بود. دیکتاتور خواب بود یا خودش رو به خواب میزد، حقیقتاً نمیدونم. اما لپلپ کنارم آروم خسبیده بود. من و درصد هم نشسته بودیم و به افقهای دور دستِ داخل ذهنمون مینگریستیم. - «تو کی انقد قوی و مهربون شدی زنیکهی عتیقه؟» گردن به سمتِ لپلپ خم کردم و موهاش رو به باد نوازشِ انگشتهام گرفتم. و زمزمهم که پر از احساسات عمیق بود. - چون من نجات پیدا کردم، حتی شده تصادفاً.. اما اون کل زندگیش رنج کشیده. خیلی وقتا ماها نمیتونیم ناجی خودمون باشیم و نیاز به یه حامی داریم.. چون یه وقتایی توی چاه میفتیم و حتماً یکی باید از بیرون کمکمون کنه. صدای درصد، غیر منتظره به گوشم رسید. - درسته! تو حامی انسانیتم شدی و از چاه بیرون کشیدیش. توی همین زمان اندک و ناچیز بهم یاد دادی منطق کامیپوتریم به تنهایی کافی نیست و باید مثل تو تعادل رو بین همهی احساساتم حفظ کنم. از اینکه همیشه لپلپ رو میدیدم که توسط دیکتاتور مورد ظلم قرار میگیره و سکوت میکردم، یا روزای آموزش مثل امروز بهم میریخت و کاری نمیکردم، یا وقتی کنارم میخوابید و کابوس میدید، از ترس از خواب میپرید و میلرزید دلداریش نمیدادم.. کلافهتر از قبل، سرش رو بینِ کاسهی دستهاش فرو برد. صدای خفه و غمگینش به گوشم رسید. - از همهی اون لحظات پشیمونم و حسرت میخورم.. کاش بیشتر از شعاعِ فقط خودم فاصله میگرفتم. - «ساناز یعنی تو اولین نفری بودی که درصد بهش کمک کرد؟» سر بلند کرد و به نگاهم خیره شد. - اون روز توی هواپیما به خاطر خودم بهت کمک کردم اما همون باعث شد با تو آشنایی پیدا کنم و در عرض کمتر از چند روز به این آدم تبدیل بشم. لحظهای لبخندی ۵۰ درصدی و نیمه محو روی لبهاش طرح خورد. - کامپیوتر مغزم رو ویروسی کردی، فکر کنم همون روز آلوده شدم. - «س.. ساناز! ق.. قلبم گرفت! وای!» انگار قلبم رو از توی سینهم بالا آورده و توی دهنم در معرض دیدِ درصد گذاشته بودن. قطع به یقین نبضهاش رو به وضح میتونست ببینه و بشنوه. شدیداً دستپاچه و ضایع خودم رو توی جام پرت کردم تا دوباره به زیر پتو پناه ببرم. - «ضایع بازیا چیه زنیکه؟ بی آبرو شدیم ای وای!» ویرایش شده 5 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 2 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 19 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت پنجاه و هفتم و یه روز شاهکارِ دیگه آغاز شده بود. - «شب بگی درست تره، اینجا همه چی برعکسه!» درسته، یه شب پر شگفتی دیگهای داشت خودش رو به ما نشون میداد. چاکرا بالاخره به سلول بازگشته بود و قبراقتر از سابق به نظر میرسید؛ اما حق افشا از چگونگی انفرادی نداشت. دیکتاتور توی سکوتش غرق بود؛ اون فیل یا از منِ موش میترسید یا هم تحت تاثیر دیروز، کنشی برای متشنج کردن فضا انجام نمیداد. لپلپ هم از وقتی پلک از روی پلک برداشته و بیدار شده بود، مدام جملهی «دو شبه بخاطر حضورت رویا نمیبینم» رو تکرار میکرد. و قطع به یقین منظورش کابوسهای خونین بود؛ نه رویاهای شیرین. به قول عقل، شاید لپلپ من رو آدم امن خودش میدید. و حالا هم مثل روز گذشته، مانند پاندا به بازوم چسبیده بود و هر از گاهی موهای فرش رو به پوست دستم میمالید؛ دقیقاً عین بچه گربه. و من که سعی میکردم نگاهم رو از درصد بدزدم. از لحظهی بیداری تا به الان، صاف و دست به سینه، به دیوار تکیه زده بود و با تای ابروی بالا رفته، چشمهای ریز شدهش رو به من و لپلپ دوخته بود. - «چرا رنگ نگاهش یه جوریه؟ بنظرت حسادته یا خشمه؟» شونهای از روی ناآگاهی بالا انداختم. لپلپ دستم رو رها کرد و برخاست. سپس مسیر سرویسهای بهداشتی رو در پیش گرفت. من هم خودم رو روی زمین سر دادم و به سمت درصد شتافتم. - «چرا همیشه تو باید بری سمتش؟» برای اینکه درصدِ خر درونگرا بود؛ درون مرا همیشه میگرایید. - چرا من همیشه باید پیش قدم شم؟ در کمال تعجب نامحسوس لب برچید. - طبق آمار سرت شلوغ بوده، احتمال اینکه برات مزاحمت ایجاد میکردم ۱۰۰ درصد میبود. - «ای حسود! حیف که ۵۰ درصد احتمال داره پسر باشه وگرنه میدونم الان دلت میخواست لپاشو بکشی.» با چشمهایی گرد شده، شوکه زمزمه کردم. - چرا باید بخوام لپاشو بکشم؟ و نگاه متعجب درصد که اضطراب رو توی تنم از خواب بیخواب کرد. حالا چجوری این افتضاح پیش اومده رو ماست میمالیدم؟ لعنتِ اهورا بر تو باد زنیکهی عقل که همیشه من رو به دردسر میندازی. آب دهنم رو قورت دادم، چی باید میگفتم؟ یک آن صدایی از بلندگوی زندان توی سلول پیچید. - فراخوان آشپزی؛ هر سلول میتواند در آن شرکت کند. در دقایق آینده نحوهی برگذاری و شروط حضور ضمیمه خواهد شد. ویرایش شده 5 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 20 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت پنجاه و هشتم - «چی؟ فراخوان آشپزی؟ داخلِ زندان؟» نگاه متعجبم رو به درصد دوختم. اون هم شوکه بود؛ شاید این نخستین عمل این چنینی زندان در طول محاکمهی درصد بود. درصد که انگار اتفاقات لحظات پیش رو به فراموشی سپرده بود، با لحنی آماری لب از روی لب برداشت. - با توجه به جملات و طرز بیان، احتمال اینکه شرکت کردن اجباری باشه ۰ درصده. پس نگران نباش. اخمهام رو توی هم کشیدم. - ولی ما باید شرکت کنیم! درصد دست چپش رو به سمت صورتش برد و پی در پی، روی فکش کشید. - میتونی دلیلت رو توضیح بدی؟ بغض کرده لب برچیدم. - من دلم میخواد یه بار دیگه طعم غذای زمینو بچشم. لبخندی با وضوح ۱۰ درصد اما مهربان روی لبهاش طرح زد. - باشه، اما باید دید که شرایط چی خواهد بود! - «انقد مظلوم بودی منم دلم برات کباب شد.» دقایقی توی سکوت از پیشمون گریختن. لپلپ از سرویس خارج شد. حینی که لبخندی روی چهرهی ناز و معصومش نقاشی میکرد، کنارم جای گرفت و نشست. - «اوه! ساناز اخمای نامحسوس درصدو ببین.» زیرِ چشم به درصد نگاه انداختم؛ باز هم دست به سینه شده و اخمی محو روی پیشونیش طرح زده بود. لبهام رو روی هم فشردم تا تبسمم رو مخفی کرده باشم. یک آن دریچهی در گشوده شد و دستی بروشوری رو به داخل انداخت. قطع به یقین در رابطه با فراخوان بود. با لطافت گره انگشتهای لپلپ رو از دور دستهام باز کردم و به سمت بروشور پر کشیدم. اون رو از روی زمین چنگ زدم و با ذوق نگاهی به عکسها و متون روش انداختم. - «آخه عتیقه تو زبان وارونی بلدی؟» لبخند روی لبم ماسید. دمِ در روی زانوهام فرود اومدم؛ کاملاً نومیدانه. لحظات زیادی نگذشت که دستی بروشور رو از من گرفت. نگاهم رو به صاحب دست دوختم؛ باز هم درصد بود. با جدیت و گوشهی چپ بالا اومدهی لبش، مشغول خوندن بروشور شد. - طبق آمار، از هر سلول باید پنج نفر شرکت کنه، یعنی کل اعضای سلول. - «چی؟ ولی دیکتاتور چی؟ بعد از اون ضربه راضی میشه شرکت کنه؟» دندونهام رو روی هم فشردم و ابروهام رو به هم گره زدم. ویرایش شده 5 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 20 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت پنجاه و نهم - «وای پوزخند لعنتیشو ببین! یعنی ساناز این بشر اگه ابعادش ۱ متر در ۲ متر نبود جوری ترغیبت میکردم که دوباره بهش حمله میکردی. ولی خب اون سری با استفادهی سوء از غفلتش تونستی یه ضربهای بزنی. اما این سری این فیلجثه میتونه سریع حرکتتو پیش بینی کنه و در نهایت مثل موش زیر پاهای گندش له میشی. بنظرم باهاش مذاکره کن!» و من که با دستهای مشت شده به دیکتاتور که دست به سینه و با پوزخند زل نگاهش رو بهم دوخته بود، مینگریستم. مذاکره با این شخص؟ من هیچ دلم نمیخواست با کسی که لپلپ رو آزار میداده بیعت کنم. اما غذا چطور؟ یعنی باید بین دشمن و غذا یکی رو انتخاب میکردم. گویا این تیم بدبختکُن خدا دوباره دست به کار شده بودن. - وارونک! میدونی جایزهی آشپز تیم برنده چیه؟ تای ابروی چپم بالا پرید. چشم توی حدقه حرکت دادم تا روی درصد قفل بشه. - جایزش چیه؟ درصد با رگههایی از تعجب و بهت توی صداش پاسخ رو به گوشهام رسوند. - طبق نوشتهها؛ جایزهی آشپزِ تیمِ برنده، کار کردن توی آشپزخونهس و همچنین مسابقه هم قراره دو روز دیگه، توی حیاط زندان برگذار بشه. هیجان از داخل گوشهام به زیر پوستم گریخت و موهای تنم رو سیخ ساخت. این بهترین جایزهای بود که میتونستم داشته باشم؛ اون هم توی دنیای وارونه و غذاهاش که همگی پختشون عجیب الدستور بودن. اگه آشپز تیم میشدم و برنده میشدیم؛ میتونستم هر روز غذاهای زمینی بخورم. خدای من، یعنی ممکن بود؟ به لپلپ چشم دوختم. با لبخندی معصومانه و دندوننما، دو دست مشت شدهش رو به نشونهی پیروزی بالا برده بود و توی هوا تکونشون میداد. - «ای خدا! لپلپ نازنازی! داره میگه انجامش بده.» گره ابروهام رنگِ تشکر به خود گرفتن و لبهام تبسمی از جنس سپاسگذاری روی خودشون طرح زدن. روی زانوهام به سمتِ دیکتاتور گام برداشتم و مقابلش، چهار زانو نشستم. و هردوی ما که کف دستهامون رو روی کاسهی زانوهامون قرار داده بودیم و با صورتی خنثی به هم نگاه دوخته بودیم. هرچند چشمهامون به سمت هم موشک پرتاب میکردن! - مایل به آتش بس؟ و اما دیکتاتور عوضی که «نچ» کشیدهش رو به روحیهم کوبید. خرناسی از روی حرص کشیدم. - نوازش کن تا بی حساب بشیم. سپس لپ راستم رو باد کردم و نیمهی راست صورتم رو به سمت دیکتاتور گرفتم. حین گفتن همگی از پشتِ سر به گوشهام هجوم آوردن. حتی چشمهای دیکتاتور هم به قدری گرد شده بودن که هر لحظه امکان داشت از کاسهشون بیرون بپرن. - «یعنی حاضری کتکت بزنه ولی بتونی توی فراخوان شرکت کنی؟» من برای این مذاکره باید اجازه میدادم دیکتاتور تلافی کنه وگرنه مشخص نبود چه خواهد شد. چشم راستم رو بسته بودم و فقط نگاه چپم روی دیکتاتور بود. و دیکتاتور عوضی که انگشت وسط چپش رو به شستش چسبوند. و سپس شلیک! انگشت وسطِ سفتش روی گونهم نشست. عربدهای از شدت درد و سوزش پوستم کشیدم. عوضی انگار با سنگ زده بود. آخ دیکتاتور کاش انگشتت قلم میشد! و صدای دورگه و خاورمانندش که شکنجهی روحی روانیم کرد. - بریم که ببازیم! - «خفه شو! دیکتاتور کفتار زاده خفه شو! با اینکه منظورش پیروزیه ولی باید خفه خون بگیره! وای جیغ! وای خون جلو چشامو گرفته! وای!» ویرایش شده 5 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 2 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 21 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 21 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت شصتم یک آن جسمی با سرعت نور از جلوی چشمهام گذر کرد. درصد بود که همراه با بوسهی مشتش روی دماغ دیکتاتور، روی بدنش فرود اومده بود. - «یا خدا! چه پرشی! چه مشتی! درصد بود واقعا؟» بهت زده به سمتشون سر خوردم. یقهی درصد رو از پشت گرفتم و وادار به ایستادنش کردم. جدا شد و از دیکتاتور فاصله گرفت. چهرهش سرخ شده بود و فکش منقبض. آب دهنم رو قورت دادم که ناگهان دیکتاتور از جاش پرید. و دماغش که خون رو فوران میکرد. با اخمهای تو هم رفته به سمت درصد جهید. جیغکشان، دستهام رو به دو طرف گشودم و مقابلش پریدم. - دیکتاتور! خواهشاً! دیکتاتور! نفس زنان بهم خیره بود. و خون که از دماغش روی لبهاش سرازیر میشد و با گذر از چونهش، قطرهقطره روی زمین سقوط میکرد. - خواهشاً نکن دیکتاتور! شمرده غرید. - من.. تو.. فراخوان.. شرکت.. نمیکنم. حس کردم جامدی پوست صورتم به شکل مایع در اومد؛ مثل کیک تولدی که خامههاش داشتن آب میشدن. و پلک راستم که میپرید و نگاهم که جنگنده به سمت درصد میفرستاد. کاش میشد درصد رو تیکه و قیمه میکردم؛ حیف و صد حیف! - چیکار کنم بی حساب شیم؟ دست درصد رو گرفتم و کشیدم. و درصد که بین من و دیکتاتور قرار گرفت. - بیا! نوازشش کن! ۱ به ۱ شین! سپس لبخندی دندوننما روی صورتم نشوندم. - «چی؟ ساناز! بخاطر فراخوان درصدو انداختی تو قفس دشمنش؟» چون مقصر بود! من کتک نخورده بودم که همه چیز متوقف شه! یکی هم درصد میخورد و قضیه به خوبی و و خوشی خاتمه مییافت. دیکتاتور پشت دستش رو روی بازوی چپ درصد گذاشت و اون رو به کنار هل داد. - این نه! تو! خودت! و انگشتش که رو به من بود. من؟ من که واسطه بودم. میخواست واسطه رو بزنه؟ بابا آخه من چه کاره بودم؟ من فقط واسطهی مذاکرات بودم! لب برچیدم و سرم رو به نشونهی تایید تکون دادم. اگه دستم به درصد و اعضای تیم بدبختکُن خدا میرسید، پاهام رو توی حلق تکتکشون فرو میکردم. - «خب درصد فقط میخواست از تو طرفداری کنه!» این هم از عقل ما، زنیکه همیشه از بودن توی تیم من انصراف میداد. نگاهم روی درصد نشست. ولیکن با غیض ازش چشم برداشتم و اینبار لپ چپم رو باد کردم. و شلیک دوم ضربهی انگشتی دیکتاتور؛ این بار روی گونهی چپم! این ضربه حتی از قبلی هم دردناکتر بود و درد و سوزشش، اشک رو توی کاسهی چشمهام جوشاند. سرم رو به سمت درصد چرخوندم و زیر لب با خشم نالیدم. - درصد از ماتحتت در مقابل من محافظت کن. - «ساناز! فکر کنم شنیدا.» زهرمار! اتفاقاً خواستهم هم شنیده شدنش بود. مگه احساساتم میتونستن مانعی برای جرواجر نشدن درصد باشن؟ قطعاً، خیر! نبض و تپش به جا، دعوا و تنبیه هم به جا! ویرایش شده 5 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 21 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 21 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت شصت و یکم لحظاتی بعد، دیکتاتور با لبخند رضایتبخش و محوش سرجای اولش نشست. لپلپ و چاکرا کناری ایستاده بودن و به من که داشتم با اخم به سمت درصد میرفتم، خیره بودن. درصد نگاه ناراحتش رو روی گونههام انداخت و سپس توی چشمهام قفل شد. - متاسفم وارونک، احتمال این رو نمیدادم که چنین بشه. لبخندی از روی کینهتوزی و تلافیجویی به لبهام منگنه زدم. - خودت یه چیزی بیار وگرنه بدترین چیزو انتخاب میکنم. سری تکون داد و به سمت کمدش رفت. درش رو گشود و مگسکشی بنفش از داخلش بیرون کشید. سپس به سمتم بازگشت. مگش کش رو با لطافت لای انگشتهام چپوند. - «ساناز؟ واقعاً میخوای بزنیش؟» درصد به من پشت کرد. حقیقتاً دلم نمیاومد، پس یه ضربه آروم روی ماتحتش نشوندم. سپس مگس کش رو زمین انداختم و به سوی سرویس بهداشتی روانه شدم. باید آبی به صورتم میزدم تا خنکیش داغی سوزش گونههام رو از بین ببره. همین که وارد دستشویی شدم، نگاهم توی آینه روی خودم سکته زد. و خندهی عقل که از بابت تمسخر کردنِ منِ صاحبش بود! - «هاهاهاها! شبیه سنجاب لپ گلگلی شدی و انگار تو دهنت پر از فندوقه. هاهاهاها!» گونههام خون مرده شده و به شدت ورم کرده بودن؛ مخصوصا گونهی چپم. گویا درصد باید واقعاً سفت خودش رو میپایید. درد رو که به جهنم و درک گرفته بودم اما چهرهم به قدری مضحک به نظر میرسید که میتونستم بخاطر خنک کردن آتیش خشمم، گرگِ بعدی نقاشیهای روی دیوارهای سلول باشم؛ کاملاً سه بعدی و واقعی. اخمهام رو توی هم کشیدم و در رو گشودم. از سرویس خارج شدم و با گامهای بلند به سمت درصد رفتم. - «ساناز! نه ها! عزیزم! نکنیا! دختر خوبی باشیا!» زانو خم کردم، مگسکش رو برداشتم و دو ضربه به ماتحت درصد زدم؛ یکی به لپِ راست کمرش و یکی به لپِ چپ کمرش! - «زنیکهی مرتیکه شدهی احمق! اون که طرفت بود آخه! چرا از کسی که مقصر نبود انتقام گرفتی؟» و درصد که به جای آخ گفتن و سانازبازی و سلیطگی در آوردن، شونههاش رو به لرزهی خندهی بی صداش در آورد. - احتمال اینکه ENTP بیخیالِ تلافیِ کینهش بشه حدودا منفی ۱۰۰ درصد هستش و من همین انتظار رو ازت داشتم. سپس دستش رو روی ماتحتش گذاشت و جایِ ضربهها رو مالید. لبخندم رو خوردم و نگاهم رو روی همه چرخوندم و اخمآلود، با لحنی تهدیدآمیز غریدم. - روز فراخوان و مسابقه همه باید صدمونو بزاریم! من باید برم آشپزخونهی زندان! ویرایش شده 5 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 21 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 21 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت شصت و دوم دو روز مثل برق و باد گذشت. توی این دو روز تموم همسلولیها از زمانِ حمام خودشون استفاده کردن، جز من. با این لپهای ورم کرده و کبود کجا میرفتم؟ - «خیلی خوشگل شدی. هاهاهاها! انگار رژگونهی سبز و بنفش زدی. هاهاهاها! چقدر لحظهی کتک خوردنت شاهکار بود. هاهاهاها!» تلاش بر این کردم که عقلِ عوضی رو به درک بگیرم؛ چرا که این دو روز تنها فعالیتش راه رفتن روی نرو من بوده. روز گذشته که همسلولیها بخاطر حمام از سلول رفته بودن، من توی سرویس بهداشتی دوش گرفتم و چقدر طاقت فرسا و مضحک بود. - «تو کلاً عادت داری توی سرویس بهداشتی دوش بگیری! یادته صورت ادرار زدتو؟ هاهاهاها!» غریدم. - خفه شو زنیکهی عقل! از وقتی که درصد رو زده بودم، عقل با من سرِ لج افتاده بود. تا پیش از اون لحظه خودش من رو نصیحت به دوری و احتیاط میکرد و حالا برای من ریزعلی خواجوی، دهقان فداکار، شده بود. ما برای فراخوان ثبت نام کرده بودیم و چند دقیقهی دیگه باید به سمت مکان برگذاری که حیاطِ درندشت بود، میرفتیم. حیاطی که هر شب پس از بیدارباش مجبورمون میکردن توش بدوئیم. و حالا من بغ کرده، جای سه گوشهی دیوار، پاتوق همیشگی خودم نشسته بودم. دستم دور ساق پاهام حلقه شده بود و چونهم رو روی زانوهام گذاشته بودم. با اینکه کل این دو روز همه رو تهدید به بهترین عملکرد کرده بودم، اما حالا هیچ دلم نمیخواست توی مسابقه شرکت کنم. صورتم واقعا فاجعه به نظر میرسید. - «صورتت همیشه فاجعهست. هاهاهاها! مرتیکهی زشتی.. حتی زنیکهی زشتتری بودی! هاهاهاها!» دیگه از دست عقل خاکریزههای غم توی گلوم به سنگریزههای بغض تبدیل شدن. و کاسهی چشمهام که قطرات اشک رو توی خودشون جوشوندن. - این رو بگیر. سرم رو از روی زانوهام برداشته و زلم رو به بالا دوختم. درصد بود که ماسکی بنفش به سمتم گرفته بود. روی چهار زانو نشست و با لطافت فراوان من رو وادار به چهار زانو نشستن کرد؛ دقیقاً مثل خودش. سپس ماسک رو روی صورتم زد. تموم مدت هم سعی داشت با ملایمت رفتار کنه، تا مبادا زخمهام کوچیکترین زجری بکشن. قلبم؟ اون لعنتی مثل همیشه داشت خودش رو توی قفسهی سینهم منفجر میکرد. چشمهای اشکآلودم هم مسخ نگاهِ درصد شده بود. چقدر رنگِ نگاه درصد نسبت به لحظات اول متفاوت بود. اون نگاه غیرقابل نفوذ کجا و این چشمهای پر از مهر و صمیمیت کجا؟ و دستهای درصد که همچنان روی کشهای ماسک، پشت گوشهام مونده بودن. کاش قلبم کمی آروم میزد؛ عوضی داشت حواسم رو از درصد میگرفت. آخ که تماس پوستش با گوشهام همهش مورمورم میکرد. ولی اون.. اون یه احتمال ۵۰ درصدی بود. جنسیتش حتمی نبود؛ ولی آیا این برای من مهم بود؟ درصد حینی که به چشمهام خیره بود، لبخندی محو با وضوح ۵ درصدی روی لبهاش نشوند. - نمیدونم خارج از زندان چی هستی؛ به احتمال ۵۰ درصدی دختری یا به احتمال ۵۰ درصدی پسری.. پس از مکثی کوتاه ادامه داد. - اما خارج از زندان با هر جنسیتی، قطعاً همین چشمها رو داری و اونا.. سیبک گلوش بالا رفت. احتمالاً آب دهنش رو قورت داده بود. - چشمهات زیبان و نگاهت به قدری عمیقه که دلم میخواد هر روز ساعتها توی سکوت بهشون خیره بشم. قلبم؟ دیگه نمیزد! من دیگه تموم شده بودم! من دیگه ظرفیتم پر شده بود! برای من، این دیگه واقعاً تهش بود! - «س.. ساناز یعنی عقلا هم قلب دارن؟ چون حس کردم یه چیزی تو قفسهی سینهم منفجر شد!» ویرایش شده 5 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 3 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 21 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 21 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت شصت و سوم پشت غرفهی خودمون ایستاده بودیم و منتظر شروع مسابقه بودیم. و من که مدام چشم از زُل نگاه درصد میدزدیدم. پس از اون لحظهی رمانتیک باید نگاهش میکردم و حرارت بدنم رو بالا میبردم؟ الان باید به فکر مسابقه میبودم و شب، قبل از خواب زمان بهتری برای رویابافی بود. پس حواسم رو به امکانات غرفهمون دوختم. و اما امکانات ما؛ پنجتا میز قرمز پلاستیکی چسبیده به هم، دو عدد اجاق گاز حیاطی ۴۵ در ۴۵، دو عدد دیگ؛ یکی بزرگ و یکی کوچیکتر از بزرگه، یه ماهیتابه و یه آبکش بزرگ، چند قطعه ظرف و ظروف مورد نیاز، ۵ لیتر روغن، ۲.۵ کیلوگرم لوبیا، ۵ کیلوگرم گوشت، مقداری پیاز، ۵ کیلوگرم سبزی قرمه، ۲۰ عدد لیمو عمانی و ۷ کیلوگرم برنج. عوضیها برنج خیلی کم داده بودن اما من به قدری التماس کردم تا تونستم مقدار ناچیز برنج رو به ۷ کیلوگرم برسونم. - «چون اینا برنجو با خورشت نمیخورن، بلکه خورشتو با برنج میخورن! وارون زدهها!» فراخوان فقط پنجاه شرکت کننده داشت و ما تیم پنجاهم بودیم؛ و آخرین تیمی که ثبت نام کرده، به حساب میاومدیم. من سرآشپز تیم شده بودم و مسابقه قرار بود ۱۰ دقیقهی دیگه آغاز بشه. پس فرار از صبر رو جایز دونستم و وظایف هر شخص رو دوباره بازگو کردم. رو به چاکرا با لحنی رسا لب از روی لب برداشتم. - چاکرا تو سبزیا و پیازارو خرد میکنی. حواست باشه که سبزیا ریز و یکنواخت باشن و پیازا هم ریز و نگینی. و پس از من درصد جملهی من رو برای چاکرا ترجمه کرد. سر به سمت دیکتاتور چرخوندم و با لحنی جدی وظیفهش رو بیان کردم. - دیکتاتور تو گوشتو تیکه تیکه میکنی. حواست باشه که اندازشون یکسان و مربعی باشه. و سپس ترجمهی دوبارهی درصد. من نیز نگاهم رو به لپلپ دوختم. با اون باید با لبخند سخن میگفتم. - لپلپ تو لوبیاها رو پاک کن. حواست باشه سنگ توش نباشه، باشه؟ درصد چند لحظهای با ابروهای بالا پریده به من خیره شد و سپس برای لپلپ ترجمه کرد. - «هاهاهاها! فکر کنم بخاطر لحن مهربونت بود! با همه جدی حرف زدی ولی با لپلپ خیلی متفاوت و خوش رفتار بودی!» لبهام رو روی هم فشردم تا لبخند گونههام رو پاره نکنه. امان از دست درصد و این قلب؛ و جدیداً امان از دست این عقل! اون انگار بیشتر از من و قلبم داشت به درصد و کنشهاش واکنش مثبت نشون میداد. سرم رو به سمت درصد چرخوندم و حینی که نگاه از صورتش دزدیده و به سیبک گلوش دوخته بودم، اون رو با لحنی دستپاچه و آرام مخاطب قرار دادم. - ام.. درصد تو هم آبو برای برنج بجوشون و یه راه حلی پیدا کن تا لوبیاها زودتر بپزن.. منم برنجو پاک میکنم. یه لحظه نگاهم رو به سمتِ چهرهش بردم. اول چونهش؛ چه زاویه فک قشنگی داشت. دوم دهنش؛ گوشهی راستِ لبهاش بالا رفته بودن. سوم بینیش؛ آخ که چقدر قلمی و خوش فرم بود. و چهارم چشمهاش و ابروهاش؛ نگاهش سرشار از خنده و ابروهاش بالا پریده بودن. - «خیلی ضایعی ساناز. فهمیده خجالت میکشی ازش. وای اون باهوشه، اگه بفهمه چه حسی بهش داری چی؟» ویرایش شده 5 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 21 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 21 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت شصت و چهارم ده دقیقه که به پایان رسید، مسابقه با سوتِ پنجاه داور شروع شد. و ما باید غذا رو برای ۵۵ نفر آماده میکردیم؛ به اندازهی تعداد داوران و خودمون. و برای این پروژهی طولانی فقط ۶ ساعت زمان داشتیم! طبق آمار نموداری درصد که دیشب به عرض همگی رسونده بود؛ الان توی ۲ ساعت اولیه قرار داشتیم. توی این دو ساعت باید سبزیها و پیازها خرد میشدن، لوبیاها و برنج پاک میشدن، گوشت تیکهتیکه میشد و آب جوش میاومد. و خوشبختانه سبزیها از قبل پاک شده بودن. دیشب حینی که درصد از مراحل و نمودارهای ذهنیش برامون سخن میگفت، دور هم سبزیها رو پاک میکردیم. و اما حق نداشتیم خردشون کنیم؛ این یکی از شروطی بود که زندانبان حین تحویل سبزیهای تیممون برامون گذاشت. چاکرا با آستینهایی تا زده، روی میز مخصوصِ خودش، تقتقِ چاقو رو برای ریز کردن سبزیها روی تختهگوشت میکوبید. - «وای چاکرا ریشاشو آفریقایی بافته تا اذیتش نکنن؟» خندیدم؛ از مزایا و معایب موهای کم پشت و ریشهای پرپشت داشتن بود، نبود؟ دیکتاتور هم روی میز خودش، ساطور به دست، گوشتها رو دقیقاً یکسان تیکهتیکه میکرد. - «این دیکتاتور چقدر وسواس سایز و اندازه داره، همشون یه ذره هم با هم فرق ندارن! جلل الخالق! یعنی همهی ESTJ ها انقدر دقیقن؟» با ابروهایی بالا رفته به لپلپ هم چشم انداختم؛ زیر لب آواز میخوند و سرش رو تکون میداد. و با سرعت ۴x، که لوبیاها رو پاک میکرد. نفر بعدی من بودم که برنجها رو با سرعت آشغالزدایی میکردم و هر از گاهی به بقیه چشم میدوختم تا ببینم کارشون درسته یا نه؟ که فراتر از تصورم خوب بودن! و نفر بعد از من درصد بود؛ اون اولین میزِ نزدیک به اجاقها رو تصرف کرده بود. چند دقیقه یکبار هم به سمت میزهای بقیه میرفت و به عبارتی همه رو تحت نظارت گرفته بود. علاوه بر تموم اینها آب برنج رو هم جوش گذاشته بود. حالا هم داشت روی کاغذ با اعداد و فرمولها بازی میکرد. جدول و نمودار کشیده بود؛ به گمونم دنبال راه حلی برای پختِ سریع لوبیاها بود. - «آخ درصد عزیزم! اون پنجاه درصدی که همیشه میگفتم به درک و به جهنم!» یک آن با ضربهی کفِ دست و کوبیده شدن خودکارش روی میز، توی جام پریدم. - بالاخره فهمیدم! طبق پاسخ نهایی فرمولهای نوشته شده؛ برای ۲.۵ کیلوگرم لوبیا، به ۳.۷۵ گرم جوش شیرین نیاز داریم. چشمهای تقریباً درشت شدهش رو بهم دوخت. با لحنی سرشار از هیجان لب از روی لب برداشت. - طبق دادههای وب مغزم؛ اضافه کردن جوش شیرین در ابتدای پخت باعث افزایش pH آب و تسریع در شکستن پکتین پوست لوبیا میشه. طبق آزمایشات آشپزخانهی آکیرما... یعنی آمریکا، زمان پخت رو تا ۵۰٪ کاهش میده. قهقههم رو به صورتش شلیک کردم. چرا این درصد عمیقاً دوست داشتنی و شدیداً بامزه بود؟ - «خدایا عقل کامپیوتری این بشرو دوست دارم بغل کنمو نیمکرههاشو ببوسم. وی! من عاشق عقل درصد شدم! خدایا منو ببر تو مغزش و منو با عقلش مزدوج کن!» ویرایش شده 5 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 3 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 21 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 21 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت شصت و پنجم ۲ ساعت اولیه داشت به اتمام میرسید. چاکرا با چشمهایی خیس از اشک آخرین پیاز رو داشت خرد میکرد، لپلپ و درصد هم کارشون به اتمام رسیده بود و داشتن به من کمک میکردن. ناگهان صدای فریاد دیکتاتور به گوش رسید. سر همه به سمتش چرخید. و دیکتاتور که از میز فاصله گرفته بود و با صورتی در هم رفته به آبشار خون روی شستش مینگریست. چقدر بد دستش رو بریده بود! و لپلپ که یک آن از جاش پرید و به سمتش دوئید. دستمال تمیزی رو از روی یکی از میزها برداشت؛ اون رو به دو قسمت پاره کرد و با یکی از تیکهها خون رو از روی دست دیکتاتور زدود. و صدای بغض آلودش که به گوش رسید. - درد داره؟ همه از واکنش لپلپ در حیرت بودیم. اون به دشمنش کمک کرده بود؟ اون برای دشمنش بغض کرده بود؟ حتی دیکتاتور هم به گمونم دردش رو از یاد برده بود؛ چرا که با چشمهایی گرد شده و چونهای لرزون به لپلپ زل زده بود. - درد نداره. پاسخش زمزمهوار بود، اما همگی اون رو شنیدیم. و لپلپ که پارچه پاکیزه رو دور شست دیکتاتور پیچوند و گره زد. سپس با همون صدای لرزون دیکتاتور رو مخاطب قرار داد. - هیژ! من میدونم درد داره چون دردو میژنازم! اشک توی چشمهام جوشید. حقیقتاً من به شخصه تحت تاثیر لپلپ گرفته بودم، اگه برای دیکتاتور چنین نبود باید به حالش تاسف میخوردیم. - «چشمای دیکتاتورو ببین آخه! رنگ نگاهش مثل روزای قبل نیست. تازه مردمکاش دارن میلرزن. فکر کنم خیلی بابت کارایی که با لپلپ کرده پشیمون باشه.» شاید حق با عقل بود. اما به این مورد هم بعداً باید رسیدگی میکردم. الان باید حواسمون رو به مسابقه عطف میزدیم. چشمهام رو به شونههام مالیدم تا قطرههای سمج و مزاحم رو بگیرم. و دیکتاتور که نشسته بود و لپلپ به جاش مابقی کارهاش رو انجام میداد. دقایقی بعد همه به روال سابق برگشتن. کار چاکرا تموم شده بود، کار نیمه تموم دیکتاتور هم توسط لپلپ به اتمام رسیده بود و من هم بالاخره برنجها رو به لطف لپلپ و درصد پاک کرده بودم. ایستادم و با جدیت و لحنی نیمه رسمی همه رو مخاطب قرار دادم. - حالا که از مرحلهی اولیه گذر کردیم، به مرحلهی پخت اولیه رسیدیم. زین پس من همه چیز رو پیش میبرم ولی لطفاً کمکم کنین تا توی دو ساعت این مرحله رو پشت سر بذاریم. و درصد که جملات من رو برای همسلولیهامون ترجمه کرد. - «آخ که ساناز فدات شه درصد عزیزم! خودمم قربون عقلت برم.» خندهای از روی تاسف برای عقل سر دادم و پیشم رو به سوی شروع مرحلهی پخت اولیه گرفتم. ویرایش شده 5 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 21 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 21 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت شصت و ششم ابتدا با لبخندی از روی رضایت به محتوای روی هر میز خیره شدم؛ همه چیز مرتب و آماده به نظر میرسید. دست به کار شدم و ظرف پیاز رو به میزِ درصد انتقال دادم. بقیه هم به کمکم اومدن و مابقی مواد اولیه رو به میز مورد نظر من منتقل کردن. سینی برنج رو با کمک درصد برداشتیم و توی دیگ بزرگ که حاوی آب جوش بود، خالی کردیم. درِ ظرف روغن رو گشودم و نصفش رو توی ماهیتابهی غول پیکر فرو ریختم. - دیگ کوچیکه رو از رو اجاق بردارین. درصد و چاکرا دیگ کوچیک رو برداشته و روی زمین گذاشتن. من هم ماهیتابه رو روی اجاق قرار دادم و مشغول سرخ سازی پیاز شدم. درصد یه کرنومتر توی دستش گرفته بود و با جدیت یه چشمش به اون بود و چشم دیگهش به محتوای داخل ماهیتابه. - «الهی عقل مُنظُبُت و کامیپوتریتو قربون برم!» با لبخند به قربون صدقههای عقل گوش میدادم. و نمیدونم چند دقیقه گذشته بود که با فریاد ناگهانی درصد پریدم. - وارونک طبق محاسبات زمانی الان پیاز سرخ شده و باید گوشت رو بهش اضافه کنی. با خنده سرم رو تکون داده و با کمک دیکتاتور گوشتها رو توی ماهیتابه ریختیم. و من که هم در حال تفت دادن گوشت بودم و هم حواسم به برنج بود. و دقایقی بعد فریاد دوبارهی درصد و از جا پریدن من. - وارونک طبق محاسبات زمانی باید الان برنج رو آبکشی کنیم. کفگیر تختهای رو به سمت چاکرا گرفتم. - چاکرا لطفا تو تفتش بده. کفگیر رو از دستم گرفت و مشغول به مسئولیتی که روی دوشش انداخته بودم، شد. آبکش غول پیکر رو روی زمین گذاشتم. دوتا دستگیرهی پارچهای دست من بود و دوتا دستِ درصد. دیگ برنج رو از روی اجاق برداشتیم و برنج رو داخل آبکش فرو ریختیم. گویا درصد حواسش نبود و یکی از پاهاش رو جای اشتباهی قرار داده بود؛ چرا که مقداری از آب جوش روی پاش ریخت و عربدهی خفیفش رو به هوا برد. ناچار مجبور به ادامه شدیم و عقلم که توی ذهنم داشت جیغ میکشید. پس از اتمام آبکشی، درصد با صورت سرخ شدهش روی صندلی جای گرفت و کفش پلاستیکیش رو در آورد. پای راستش بود و بدجوری سوخته بود. با چشمهایی اشکآلود و لبهای برچیده، دبهی پر از آب رو برداشتم و کمی روی پاش خالی کردم. لبخندی دردناک روی لبهاش نشوند. - خوبم! تو برو به برنج رسیدگی کن.. ما باید برنده شیم.. تو باید غذای زمینی بخوری! سرم پایین، دستم دور مچ پاش حلقه و نگاهم روی پای قرمز شدهش بود. و قطره اشکم که روی پاش سقوط کرد! - «آخ درصد! الهی ساناز پیش مرگت شه! آخ ساناز فدای پات بشه! چی شدی تو آخه؟ آخ چقدر تو مهربونی آخه! زنیکه همش تقصیر توئه که پای درصد جانم سوخت!» ویرایش شده 5 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 2 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 21 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 21 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت شصت و هفتم به سمت آبکش بازگشتم. دبهی آب سرد رو روش خم کردم تا آبکشی کامل شده باشه و برنجها شسته شن. سپس با مابقی آب، دیگ رو شستم. نصف روغن باقی مونده رو پس از خشک کردن دیگ، داخلش ریختم. بعد به کمک لپلپ برنج رو به جای اولش، دیگ، برگردوندیم. درِ دیگ رو گذاشتم تا دهن گشادش رو ببندم؛ عوضیِ آشغال پای عزیزم رو سوزونده بود! سپس محتوای درون ماهیتابه رو داخل دیگ دیگه ریختم و با کمک لپلپ اون رو به روی اجاق گذاشتیم. درصد لنگان به سمت اجاق اومد. توی یه دستش قاشق چایخوری داشت و توی دست دیگهش ظرف جوش شیرین. - طبق محاسباتم هر قاشق چایخوری ظرفیتی ۴ گرمی داره و ۰.۲۵ کمتر ازش کار ما رو راه میندازه. سپس با با چشمهایی ریز شده یه قاشق از جوش شیرین برداشت و با وسواسی شدید، اضافات رو از نوک قاشق به داخل ظرف ریخت. جوش شیرین رو توی دیگ خورشت خالی کرد و مشغول هم زدنش شد. سپس لبخندی از روی رضایت روی لبهاش نشوند. و من که تموم مدت با لبخند بدون ذرهای فاصله بهش چسبیده بودم تا بهم تکیه داده باشه! - «هر دوتون از دست رفتین. البته منم چند ساعتی میشه که تموم شدم از دست شما دوتا!» به کمک درصد شتافتم تا روی صندلی قرار بگیره و بنشینه. یک ساعت و نیم مرحلهی پخت اولیه هم به سرعت برق و باد گذشت. توی نیم ساعتِ آخر این مرحله؛ لیمو عمانیها، سبزیهای قرمه و کمی نمک نیز بهش اضافه کردم. وحالا هم میزها رو از اجاقها فاصله داده بودیم و صندلیهامون رو دور تا دور اجاقها چیده بودیم. زیر آسمونِ تاریک و کم ستاره، توی حیاط نورانی و پر از لامپ زندان؛ دور دوتا دیگی که براشون از تموم جونمون مایه گذاشته بودیم، نشسته و در سکوت به بخار دیگها مینگریستیم. به چاکرا چشم دوختم؛ قرمزی چشمهاش و اشک توشون وقتی پیازها رو به شکل نگین در میآورد جلوی نگاهم نقش بست. به دیکتاتور چشم دوختم؛ پارچهی دور دستش و زخمی که در طول مسابقه برداشته بود رو هیچوقت قرار نبود فراموش کنم. - «نگاهشو ببین! لبخند محوشو ببین! داره به لپلپ نگاه میکنه!» با چشمهایی گرد شده رد نگاهش رو گرفتم. واقعاً روی لپلپ قفلی زده بود؟ شگفتا! به لپلپ چشم دوختم؛ اون یکی از بازیگران برترِ امروزِ زندگیم بود. جلوی چشمهام به دادِ دشمنش که مدتها آزارش میداد، رسید. با اون صحنه و بغضش چطوری میتونستم تحت تاثیر قرار نگیرم؟ - «لپلپ معصومترین آدمیه که توی زندگیم دیدم!» حق با عقل بود. - «ولی هیچکس درصد عزیزم نمیشه!» باز هم حق با عقل بود! به درصد که سمت راستم نشسته بود، زل زدم. لبخندی روی لبهام نشست. اون برترینِ تمومِ روزهای من بود؛ تنها ناجی و حامی من توی این دنیای وارونه، تنها شخصی که باورم کرد و به دنیای من پا گذاشت. ویرایش شده 5 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 2 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 22 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت شصت و هشتم ۲ ساعت مرحلهی نهاییِ جا افتادگیِ خورشت و دم کشیدگیِ هم گذشت. نیم ساعتی میشد که هر پنج نفرمون با استرس پشت میزها ایستاده بودیم. صدای قورباغههای شکممون به گوش همدیگه میرسید، اما هیچ تیمی حق نداشت پیش از داورها غذا رو بچشه. داورها غذای بسته بندی شده رو با خودشون برده و در حال تست کردن بودن. یک آن صدای داور اعظم توی بلندگو پیچید. - و همینک زمانِ اعلام تیم منتخب فراخوان- تیمی که با قرمه سبزی شکست خورد- تیم همسلولیها- با دستور پختی غریباً عجیب، هرچند بدمزه- و آشپز منتخب زندانی ۶۲۲۶. زانوهام شل شدن و زمین من رو به سقوط روی خودش دعوت کرد. اما درصد زیر بازوم دست انداخت و جلوم رو گرفت. صدای جیغ و خوشحالی میاومد؛ از اطرافم. ما برنده شده بودیم؟ تیم ما؛ «همسلولیها» از بین ۵۰ تیم بهترین انتخاب شده بود؟ غذای زمین به غذاهای نیمز غلبه کرده بود؟ دستور پخت قرمه سبزی که از مامانم یاد گرفته بودم؛ پای من رو به آشپزخونهی زندان باز کرده بود؟ به سمت درصد و بقیه چرخیدم. همه لبخند به لب داشتن و حتی لپلپ و چاکرا چشمهاشون خیس شده بود. - «وای! اولین باره تو یه فضای رقابتی اسمت اومد! تو زمین که سه بار و سه سال پشت سر هم کنکورو قبول نشدی ولی بهت افتخار میکنم که توی مسابقهای که به شکمت ربط داشت برنده شدی شکموی من!» نمیدونم عقل داشت از من تجلیل میکرد یا داشت به بدترین حالت ممکن تخریب؛ در هر صورت به قدری خوشحال بودم که عربده زنان توی بغل درصد پریدم. از گردنش آویزون شده بودم و لنگهام که توی هوا درمانده بودن؛ از بس که قد این درصد بلند بود. - درصد بردیم! از این به بعد غذاهای زمینی میخوریم! خدایا باورم نمیشه! همهش بخاطر تو و لپلپ و چاکرا و دیکتاتور بود! به لطف شماها بردم. و درصد که کمرش رو خم کرد تا پاهام روی زمین قرار بگیرن، اما همچنان توی آغوشم بود. با خندهای منکُش دستهاش رو دور کمرم حلقه زد. - اما طبق آمار بردمون بخاطر تو بود. - «س.. ساناز قلبم! س.. ساناز بغلت کرد! جیغ بغلت کرد! ای وای من!» و من که دیگه عربده نمیزدم. حتی لبخند هم روی لب نداشتم. من فقط آروم بودم؛ همین! آرامشی که هیچوقت در طول زندگی ۲۱ سالهم تجربه نکرده بودم. آرامشی که حالا من رو به آغوش کشیده بود. ناگهان لپلپ و چاکرا هم به ما پیوستن و از اطراف حلقهی آغوشمون رو بزرگتر کردن. حتی دیکتاتور هم بهمون پیوسته بود. چاکرا: وارونک خیلی ناراحتم خدای من! لپلپ: یعنی قراره هر روز توی دو وعده آژپزی و دزت پخت وارونکو بخوریم؟ دیکتاتور: نظرتون چیه بریم خودمون هم تستش کنیم؟ بلافاصله بعد از جملهی دیکتاتور از هم جدا شده و به سمت بستههای مختص خودمون پر زدیم. با چشمهایی درشت شده در پلاستیکی ظرف رو گشودم و با عشق و نفسزنان به غذای مورد علاقهم اون هم با دستور پخت موردعلاقهم خیره شدم. بعد از هفتهها من بالاخره بوی زمین رو، بوی خونمون رو استشمام کردم؛ با غذایی که به اونجاها تعلق داشت. روی صندلی جا گرفتم. قاشق رو با دست لرزون توی ظرف فرو بردم. قاشق پر شده از برنج و خورشت رو توی دهنم گذاشتم. و تمام! اشکهام از چشمهام جاری شدن؛ چرا که بالاخره داشتم یه غذای خوب میخوردم، غذایی که مزهی بهشت میداد نه زهرمار. ویرایش شده 5 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 22 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت شصت و نهم بعد از اتمام غذا بالاخره به خودم اومدم و متوجه بقیه شدم. مثل همیشه زودتر از همه جوئیده، نجوئیده کارم تموم شده بود. من پشت میزِ کنار اجاق نشسته بودم و به همه دید داشتم. پس گوشم رو به کف دست راستم چسبوندم و سرم رو به بازوم تکیه دادم. میخواستم واکنشهاشون رو ببینم؛ چرا که کم از فیلمهای ژانر غذا نداشت! دیکتاتور: واقعا افتضاحه! چاکرا: خدایا لعنت به این برکت بدمزه! لپلپ: انقدر بدمزَز که دلم میخواد هر روز از این بخورم. درصد: طبق زبان وارونک واقعا خوشمزس! هر چهار نفرشون با چشمهایی پر از ستاره، با ولع قاشق پشت قاشق میخوردن و اه اه میکردن. - «میبینم که نیمزی شدی خانوم آزاد! اه اه آخه؟» خب «اه اه» نیمزی همون «به به» زمینی بود، نبود؟ در حال بحث با عقل بودم که چشمم به یه زندانی افتاد. توی چند متری از غرفهی ما ایستاده بود و نگاه پر از حسرتش رو به همتیمیهای من که با سر و صدا از غذا تمجید میکردن، دوخته بود. دو دل شدم! یعنی باید اون بستهی اضافی رو که قرار بود پنهانی تا سلول قاچاق کنم رو بهش میدادم؟ - «به نظر من که نمیتونی ازش دل بک...» جملهی عقل با کنش من توی گلوش خفه شد؛ چرا که بسته رو چنگ زدم و به سمت زندانی رفتم. و غذای عزیزم که به صورت دو دستی تقدیمش شد. بسته رو گرفت و کشید، اما هنوز انگشتهای من دور ظرفِ سفیدِ پلاستیکیش حلقه بود. مدام میکشید و من هم سفتتر ظرف رو چسبیده بودم. هرچند عاقبت ناچار به رها کردن بسته شدم. با لحنی پر حسرت زندانی رده زرد رو مخاطب قرار دادم. - با همسلولیهات بخورش. - دستت بشکنه! و پس از تشکرش رفت. چرخیدم و به سمت غرفه بازگشتم. نگاه همگی روی من بود. شاید اونها هم باورشون نمیشد که من از عزیز دردانهی معدهم گذشته باشم؛ اما گذشته بودم. - «همیشه سر و صدای دعواهاتو سر غذا و خوراکی با بقیه میشنیدم و این حرکت واقعاً ازت بعید بود. تو برا شکمت آدمم میکشی ولی خب.. چی بگم آخه!» زیر لب زمزمه کردم. - خفه شو عقل! و دوباره عقل که دوباره انگشت تیزش رو توی چشمِ چپم فرو کرد. آخ گویان چشمم بسته شد. و چشمم که با حالت چشمک روی نگاه درصد بسته شد. ابتدا ابروهاش بالا پریدن و چشمهاش گرد شدن و سپس لبخندی پررنگ و ۱۰۰ درصدی روی لبهاش نشوند. قلبم از سینهم به داخل دهنم گریخت و اونجا سخن گویان نبض زد. و لی صدا فریاد کشید؛ «ایها الناس من قلبِ سانازم و دارم برای لبخند درصد میترکم». - «اوف! اگه میدونستم انقدر از چشمک خوشش میاد همش چشماتو انگشت میکردم! اوف!» عقل من هم مودی و منحرف بود؛ عوضی مدام توی ذهنم صداهای مستهجنِ «جون» و «اوف»های کشیده در میآورد. ویرایش شده 5 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 22 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت هفتادم با طلوع خورشید، جشنواره دیگه به پایان رسید. پس از دریافت لوح تحقیر که همون لوح تقدیر ما توی زمین به حساب میاومد، به سلول برگشتیم. وقت خواب بود، پس جاهامون رو انداختیم. همه روی تشکهاشون دراز کشیدن اما من از داخل کابینت متصل به سینک، جعبهی کمکهای اولیه رو بیرون کشیدم و به سمت درصد شتافتم. - «ای وای اصلا یادم نبود پای درصد عزیزم سوخته! وای ساناز به فدای زخمت!» عقل هم خائن بود ها؛ نبود؟ روی زمین نشستم. در جعبه رو گشودم و به دنبال پماد سوختگی گشتم. همچنان به دنبالش بودم که یک آن لپلپ به سمتم جهید و پمادی که توی دستم بود رو قاپید. سپس به سمت دیکتاتور سر خورد. - «خونشو پاک کرد هیچ! زخمشم بست هیچ! حالا میخواد پماد بزنه بهش؟» صورت پهن شده از بهتم رو از لپلپ که داشت پماد روی زخم دیکتاتور میزد گرفتم؛ ای لپلپ غیرقابل پیشبینی! و بالاخره پماد اکساید زینک رو که همون زینک اکساید زمینی بود رو یافتم. درش رو گشودم و مقدار زیادی از پماد رو روی انگشتم خالی کردم. سپس کمرم رو به سمت پاش خم کرده و انگشتم رو همزمان با فوتهای مکررم، به آرومی و با ملایمت فراوان روی زخمش کشیدم. پاش تاول زده بود و این عمیقاً قلبم رو به درد میآورد. حینی که انگشت چربم رو روی سوختگی پاش میمالیدم، به صورتش که لبخند محوی روی خودش داشت، زل زدم. نالان مخاطب قرارش دادم. - چطوری این همه ساعت تحمل کردی و آخ هم نگفتی؟ دستش رو دورِ بازوم حلقه کرد. - از وقتی که تو رو دیدم مغزم همیشه گزینهای رو که هیچوقت گزینش نمیشد رو انتخاب میکنه. و سیبک گلوش که دوباره بالا رفت؛ شاید آب دهنش رو قورت داد؟ - طبق واکنشهام تا به الان بنظرم هرچیزی که بهت ربط داره، به من هم وصل میشه. حقیقتاً از وقتی تو رو دیدم کمتر شبیه یه INTJ متعادل رفتار میکنم. پلک نمیزدم؛ شاید پلکهام موتورشون رو به قلبم قرض داده بودن تا اون تندتر و بیشتر نبض بزنه! - «ساناز! ای خدا! چرا درصد ۲۴ ساعته شیرینه؟ حس میکنم قند منم رفت بالا!» و من که لب از روی لب برداشتم تا چیزی بگم، اما تنها سکوت از حنجرهم خارج شد. من هم مثل خودِ سابقم رفتار نمیکردم؛ اما نشد این رو بیان کنم! حتی این بیان نکردن هم شبیه خودِ سابقم نبود! در عوض نگاهم رو دزدیدم و مشغول فوت کردنِ سوختگیش شدم. در همون حال که تلاش بر این داشتم زخمش رو با نفسهام خنک کنم، لب از روی لب برداشتم. - میشه دستور پختایی که میگم، به زبونتون بنویسی؟ با لبخند سری به نشونهی تایید تکون داد. سپس دفترچهش رو از زیر بالشتش بیرون کشید و خودکار به دست منتظر بهم زل زد. بدون اینکه از فوت کردن زخمش دست بکشم، با حفظ حالتم، دستور پختها رو بیان کردم. ویرایش شده 5 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 22 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت هفتاد و یکم تقریباً یه ساعتی به طول انجامید و دستور پخت غذاهایی مثل قرمه سبزی، قیمه، آبگوشت، چلو مرغ، سوپ و ماکارونی رو تونستیم ثبت کنیم. و در آخر درصد پتو رو روی تنش کشید و به خواب عمیقی فرو رفت. پتو روی تاول پاش کشیده میشد. با چشمهایی ریز شده از دل ریش شدنم، پاش رو از زیر پتو بیرو آوردم. سپس رو به پهلو، سرم رو به کف دست چپم تکیه زدم. لبخندی عمیق روی لبهام نشوندم و نگاهم رو به درصد دوختم. حس میکردم یه چیزی داره توی قلبم سنگینی میکنه، پس با دست راستم به قفسهی سینهم چنگ زدم. - «شاید درصد رفته تو قلبت. هم قدش بلنده، هم وزنش بالاست. پس واسه همینه قلبت سنگینی میکنه.» ریز خندیدم. امان از دست این عقل! - «چرا هر شب مخفیانه بهش نگاه میکنی؟» لبهام رو روی هم فشردم. عقل عوضی داشت دوباره من رو رسوای دو عالم میکرد. یک آن درصد به پهلو چرخید. - «میخوای نازش کنی؟» عقل داشت من رو وسوسه میکرد؟ زنیکه. اما چرا من به حرفش گوش سپردم؟ چون پس از اینکه آب دهنم رو قورت دادم، دست راست و متزلزلم رو به سمت صورتش بردم. و دستم که زیر چونهش نشست. ابتدا دلم فرو ریخت و بلافاصله بعد از اون، چیزی توی قفسهی سینهم منفجر شد. مردمک چشمهام میلرزیدن و انگشتم روی گونه و فکِ درصد میرقصید. عقل آهی کشید و با حسرت زمزمه کرد. - «کاش یه جای دیگه همو میدیدیم.» گوشهی لبهام غم صدا و جملهش رو متوجه شدن، پس خودشون رو به سمت پایین مایل کردن. سرم رو روی بالشت گذاشتم و حینی که نوازشش میکردم، چشم بستم. باید میخوابیدم، در غیر این صورت باز هم افکار لعنتی میتونستن من رو از پا در بیارن. نمیدونم چند دقیقه گذشته بود، اما خوابم نمیبرد. در حال کلنجار رفتن برای خوابیدن بودم که صدای فینفین به گوشم رسید. توی جام نشستم و اطراف رو بررسی کردم. در کمال ناباوری دیکتاتور بود. از جاش گریخته و به دیوار تکیه زده بود. - « چی؟ دیکتاتور داره گریه میکنه؟» با اون هیکل تنومند و عضلهایش زانوهاش رو توی بغلش گرفته بود و از چشمهای بستهش بارون میاومد. روی زمین خودم رو سر دادم تا به نزدیکیش رسیدم. آروم اسمش رو زمزمه کردم. پلک از روی پلک برداشت و نگاه غمناک و خیسش رو بهم دوخت. - چی شده دیکتاتور؟ لبهاش رو که روی هم فشرد، چند قطرهی درشت از لای مژههاش روی گونهش ریختن. - من هیچ دشمنی نداشتم اگر هم داشتم مثل دوست به کمرم خنجر زدن. هیچکس، هیچوقت کمکم نکرد اما امروز کسی که چندین ماه نوازشش میکردم تنها کسی بود که به فکر من و زخمم بود. با ابروهایی بالا پریده خیرهش بودم. - «هیچ وقت دوستی نداشته؟ اگرم داشته دشمنش شده بودن و بهش از پشت خنجر زده بودن؟ همیشه لپلپو کتک میزد و اون تنها کسی بود که بهش کمک کرد؟» دستم رو روی کاسهی زانوش گذاشتم. لبخندی از روی همدردی روی لبهام نشوندم. - تو هم از فردا شروع کن و بزار اولین دوس.. یعنی دشمن واقعیت لپلپ باشه. سپس بدون هیچ حرف اضافهی دیگهای، یه جام برگشتم. - «نیمز شکست خورد؟ همیشه نور به تاریکی پیروز میشه.» لبخندزنان چشم بستم و بالاخره تونستم خودم رو از دنیا بگیرم و چند ساعتی به دست خواب بسپرم. ویرایش شده 5 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 22 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت هفتاد و دوم روز بعد بدو بدو کنان از راه رسید. هیجان غریبی، عجیب به وجودم رخنه کرده بود. قرار بود بعد از صبحانه راهی آشپزخونه بشم. حالا همگی دور سفرهی صبحونه نشسته بودیم. حتی وعدهی صبحانهشون هم عجیب بود و هنوز هضمش نکرده بودم. مثلا اینجا پنیر رو به نون نمیزدن، به جاش یه قاشق پنیر برمیداشتن و یه تیکه نون، دقیقا اندازهی نوک پای مورچه، روش میذاشتن و سپس میخوردنش. یا یه قاشق رو از مربای ابدا شیرین، بلکه نمکی پر میکردن و کمی خامه هم پهلوش و دوباره یه تیکه نون، دقیقا اندازهی نوک پای مورچه. تنها کسی که مثل زمینیها رفتار میکرد من بودم، البته درصد هم سعی داشت گاهی مثل من لقمه درست کنه. - «ساناز! ساناز! شکمو یه لحظه نخور و دیکتاتورو ببین.» با دهن پر به دیکتاتور چشم دوختم. نگاهش کلافه بود. گلوم رو عمداً صاف کردم تا توجه دیکتاتور رو جلب کنم. علاوه بر دیکتاتور درصد هم بهم چشم دوخت. با زبان اشارهی ابرو، به لپلپ که کنار دیکتاتور نشسته و با دور دهنی مربایی مشغول سیر کردن شکمش بود، اشاره کردم. دیکتاتور لبهاش رو به هم فشرد. یکآن دستش رو بالا آورد و به سمت سر لپلپ برد. لپلپ که متوجه حرکت دیکتاتور شده بود، ترسان سرش رو دزدید و با وحشت به من خیره شد. و دیکتاتور که دستش رو روی موهای فرفری لپلپ گذاشت و مشغول نوازشش شد. مردمکهای لرزون لپلپ بهت زده بودن. دیکتاتور یه دستش لابهلای موهای لپلپ میرقصید و انگشتهای شست و اشارهی دستش دیگهش، برای جلوگیری از فرود اشکهاش روی چشمهاش فشرده میشدن. چاکرا لبخندی عمیق روی لب داشت، درصد لبخندی با وضوح ۲۰ درصدی و من داشتم بیصدا زار میزدم. لقمهی توی دهنم رو میجوئیدم و اشک میریختم. - «عق دخترهی زر زروی کثافت، عق ساناز لقمتو قورت بده.» اما من گوشم بدهکار نبود، لقمهی خمیر شدهی توی دهنم رو میجوئیدم و با کف دست، قطرههای نمکی چشمهام رو از روی صورتم پاک میکردم. دستمال کاغذیای جلوی نگاهم نقش بست. باز هم درصد بود. بهش زل زدم. شونههاش از خنده میلرزیدن و نگاه مهربونش کمی متاسف بود. - «ای وای چه خوشگل میخنده کثافت! وای قلبم! بزار یکم شدتش بدم!» یک آن دوباره عقل عوضی چشمم رو از داخل جمجمهم انگشت کرد. و در نهایت چشمکی ناخواسته. و درصد که اینبار سرش رو با خنده به چپ و راست تکون داد. - ENTP دیوونه! ویرایش شده 5 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 23 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 23 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت هفتاد و سوم دم در سلول هر چهار نفرشون ایستاده بودن تا بدرقهم کنن. لبخندی دندوننما روی لبهام نشوندم و با ذوق لب از روی لب برداشتم. - منتظر یه غذای بدمزه باشین. منظورم خوشمزه بود و به زبان وارونی بیان کرده بودم. همهشون با لبخند سری تکون دادن. حینی که کیسهی مشکی و پارچهای داشت روی سرم کشیده میشد، دعای چاکرا با لحن معنوی همیشگیش به گوشم رسید. - مادرجان خدا در مقابل امنیت به خطرت بندازه. - «هنوز به دعاهای وارونهش عادت نکردم. لامصب انگار نفرین میکنه. وی تن و بدنم لرزید!» کیسهی مشکی روی سرم کشیده شده بود و دیگه به جایی دید نداشتم. حس کردم بازوم توسط زندانبان چنگ خورد. و لحظهی آخر که صدای درصد به گوشم رسید. - وارونک مراقب خودت باش و زیاد حرف نزن که.. صدای بسته شدن در، جملهی درصد رو نیمه تموم گذاشت. مسیر نسبتاً طولانی طی شد توی خاموشی حس بیناییم. تا حالا هیچکس، هرگز فضایی جز داخل سلول، حمام و حیاط از زندان ندیده بود. تا زمانی که به آشپزخونه برسیم به درصد فکر میکردم و رویا میبافتم. عقل هم دست از سر به سر گذاشتنم برنمیداشت؛ خائن بود دیگه، نمیشد کاریش کرد. در نهایت بعد از به گوش رسیدن صدای باز و بسته شدن در، کیسه رو از روی سرم کشیدن. زندانبان رفت و من رو با مردی که شاید سرآشپز بود، تنها گذاشت. نگاهم رو به مرد دوختم. مردی حدوداً ۵۰، ۶۰ ساله، با ابروهایی بالا پریده و مدل چشمهایی خمارِ مصنوعی و لبهایی نیمه غنچه شده. - «شبیه اون تایپ از آدماییه که مدیر یه جایین و خیلی ادعاشون میشه اما هیچ گوهی نیستن. تازه از پس زیپ شلوارشونم برنمیان. ببین، زیپش بازه.» براندازش کردم. دکمههای پیراهنش رو تا سیبک گلوش بسته بود، شلواری مشکی به تن داشت و درسته، زیپش باز بود. - من مدیرِ آشپزخونهی ام پلاسم. دنبالم بیا. پوزخندزنان به دنبالش راه افتادم. - قرار نیست کاری کنی، فقط دستور پختارو بده و نظارت کن. پشت سرش، در حال دنبال کردنش بودم. حواسش نبود. پس کاغذ یکی از دستور پختها رو یواشکی از مابقی جدا ساختم. فکر میکردن زرنگن؟ من زیرکتر بودم. قرار نبود همه رو یکجا و دو دستی تقدیم کنم. وارد راهرو شدیم. آخ که دقیقاً مشابه اون دو راهروری منحوس داخل کلانتری بود. بالاخره مسیر طویل و یخناک طی شد و وارد فضای اصلی آشپزخونهی ام پلاس شدیم. با دیدن فضای مقابلِ چشمهام، صورتم از بهت پهن شد. با این امکانات هر روز دو وعدهی لعنتی رو شلغم شورباوارانه میپختن؟ آشپزخونه بود یا صحنهای از فیلم سینمایی ژانر تخیلی؟ شبیه سکانس از فیلمهایی بود که شخصیت توی حداقل توی ۱۰۰ سال بعد از الان حاضر ما زندگی میکرد؛ فقط ربات کم داشت. شاید هم همه چی ظاهر سازی بود؛ اون هم با این آشپزهاش. اما به شدت مدرن بنظر میرسید؛ البته باز هم بدون آشپزهاش. قدم به سمت آشپزها که با رکابی و شلوارک و کلاههای سفید و سیاه به سر، در حال پخت و پز بودن، برداشتیم. - بده دستور پختو. دستور پخت رو به دست مثلاً مدیر دادم. اون هم کاغذ رو به سمت آشپزی که تنها کلاه سیاه رو بین اون جمعیت به سر داشت گرفت. آشپز با اخمهایی در هم رفته محتوای داخل کاغذ رو میخوند. - مدیر، اما دستور پختایی که توی کتابت داری بدتر و بدمزهترن که! - «این عتیقه کتاب آشپزی داره؟ آشپز چی میگه؟ بهتر و خوشمزهتر؟ هاه! دوبار.» ویرایش شده 5 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده