رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

پارت آخر

و اما آخرین صفحه‌ی کتابم، زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز!

از همون لحظه‌ی اول، نیمز همیشه من رو به فکر کردن وادار می‌کرد. از همون ابتدا در پی کشفِ علت وارونگی نیمز بودم و امروز با کنار هم قرار دادن تمومِ تیکه‌های پازلِ تجربیات و خاطرات و باورها و عقاید جدیدم، بالاخره نیمز برای من رمزگشایی شد.

زمین همیشه من رو به سکوت کردن و خفه‌خون گرفتن وا می‌داشت، اما نیمز فریاد کشیدن رو به من آموخت. 

زمین ادعا می‌کرد اهل تبعیض گذاشتن بین دو جنسیت نیست و با تمومِ قوا زنان رو آزار می‌داد، اما نیمز می‌دونست که زنان همیشه در معرض تعرضن و از جنسیت اون‌ها در مقابل هوس‌بازان حفاظت می‌کرد.

زمین دفاع از خود رو جرم می‌دونست چون نقض حقوق بشری بود، اما نیمز آدمیزاد رو به دفاع از خودش فرا می‌خوند چرا که چیزی فراتر از سلامتِ روانِ شخص نبود.

زمین همه چیز رو توی واژه‌هاش می‌گنجوند و همیشه منظور دیگه‌ای داشت، اما نیمز کلمات رو وارونه کرده بود تا آدمیزاد بیشتر به عمقِ ماجرا و منظور حقیقی واژگان فکر کنه.

زمین مدعی انسانیت بود و برخلافِ ادعاش تمومِ اعمالش به خونِ مردم آغشته بود، اما نیمز مدعی بود که بی‌رحمه و همیشه هم بی‌رحمانه عمل می‌کرد.

و در آخر:

نیمز هرگز وارنه نبود، بلکه این زمین بود که همیشه نقاب به چهره داشت. نیمز، واقعیتِ زمین رو افشاء کرد؛ چرا که نیمز پر از حقایقی بود که زمین همگی رو وارونه نشون می‌داد.

نیمز برخلافِ زمین، هرگز دروغ نگفت و تنها جایی بود که اجازه داد زخم‌ها آزادانه خونریزی کنن و حقیقتِ زندگی رو فریاد بکشن.

و من هرگز قصد نداشتم، به زمینِ نقاب‌دار برگردم. من می‌خواستم داخلِ دنیای بی‌نقاب نیمز، در کنار درصد، چاکرا، لپ‌لپ و دیکتاتور آزادانه زندگی کنم و با تیمِ «هم‌شارلاتانی‌ها» آزادی رو به همه‌‌ی اسیران هدیه بدم.

🕊️🕊️🕊️🕊️🕊️

«سخن پایانی:

به عنوانِ عقل؛ شخصیتِ پیش از زندانِ ساناز، از تمامی مخاطبان عزیز سپاس‌گذاری می‌کنم که این رمان رو برای خوندن برگزیدین. این رمان بخشی از وجود من و نمادینی از عقاید، باورها و تجربیاتِ من بود. و من در آخرین سطر؛ پایانِ زندان و آغازِ آزادی رو اعلام می‌کنم. دوستدار شما ساناز «یاماخ»، فرزند میهنمان ایران.»

2026/03/04

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • تشکر 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 125
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: زندان؛ ن‌ادن‌ز نام نویسنده: ساناز بندی «یاماخ» ژانر:  کمدی سیاه، عاشقانه، فانتزی خلاصه: دخترک وامانده از وضعیت نابسامانش در کشورش، پس از فروختن کلیه‌اش تمامی مراحل فرار ر

پارت اول بارون توی تاریکی شب به تن و بدنم، داشت ناجوانمردانه سیلی می‌زد. کوله‌ی کوچیکم رو جوری توی بغلم سفت گرفته بودم که انگار بچه‌ی نداشته‌م بود، هرچند کم از اون هم نداشت. زندگی من، کلیه‌ی چپم

پارت دوم با احساس وجود ریز ماده‌هایی آزار دهنده توی گلوم سرفه‌ای کردم. پلک از روی پلک برداشتم. نگاهم تار بود و بخاطر چسبندگی ماده‌ای که اسمش رو بخاطر زیست نخوندنم نمی‌دونم، چشم‌هام به زور باز بود

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...