رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

  • عضو ویژه

انقدر حال بابا بد بود که ما هم هیچ اعتراضی نکردیم. وقتی رسیدیم بابا پیاده شد و به سرعت به داخل خونه رفت اما ما نذاشتیم مامان داخل بره 

- مامان اون آقا کی بود؟! واقعا برادر بابا بود؟! یعنی عموی ما؟! 

- وای نه، اون یکی از دوست های پدرت بود. یکجورایی هم قوم و خویش منصوب میشد اما در اصل دوست پدرت بود. 

- خوب؟ 

مامان در حالی که یکم گیج و بی حوصله بود گفت: 

- بسیار خوب، بهتون توضیح میدم. 

رفت و روی تاب توی حیاط نشست. ما دوتا مثل بچه خوب پایین جلوی پاش نشستیم. 

- از چی شروع کنم؟ 

- این آقا کی بود؟ 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک به دیدگاه
https://forum.98ia.net/topic/5466-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86/page/2/#findComment-27216
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هانیه پروین
توسط پست بررسی شد!

"مشارکت در چالش برتر بهمن‌ماه🥇"

به مهدیه طاهری نشان " Great Content" و 450 امتیاز اعطا شد.

- اون موقع ماها قم زندگی می‌کردیم پدرت و منصور رفیق های صمیمی هم بودن و بعدها تو کارگاه کفش سازی با هم شریک شدن، منصور عاشق دختری میشه و میخواد ازش خواستگاری کنه بدون اینکه بفهمه او دختر شیرینی خورده‌ی کس دیگه‌ایه، تو راه جلوی دختره رو میگیره و میگه ازش خوشش میاد و میخواد همسرش بشه، همون لحظه بابات سر میرسه و حرفاش رو میشنوه و هر چی از دهنش درمیاد و نثار منصور میکنه و با هم گلاویز میشن، منصور هم از سر انتقام پشت سر دختره دروغ میگه و آبروش رو میبره، بابات هم شراکتش رو با منصور بهم میزنه و شبانه لوازمش رو جمع میکنه و با دختره میان همدان و از سر خجالت اسمش رو عوض میکنه و تمام این سالها با اسم جعلی زندگی میکنه. 

پانیذ - اون دختر کجاست؟ چه بلایی سرش اومد؟. 

مامان- جای دوری نیست داره زندگی میکنه. 

پانیذ- چیکار میکنه، اصلا کی هست؟ 

مامان- همینجاست، الان مامان دوتا بچه‌ی شیطون به نام پیمان و پانیذه. 

با تعجب گفتم - پشت سر شما حرف زده؟. 

مامان - متاسفانه، بابات هرگز حاضر نمیشه با اون دختر ازدواج کنی پیمان جون لطفا بیخیالش شو. 

لینک به دیدگاه
https://forum.98ia.net/topic/5466-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86/page/2/#findComment-27371
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دو روزی از اون اعتراف مامانم گذشته بود همش فکر میکردم چقد ادم میتونه عوضی باشه که آبروی دختر بی گناه و ببره. 

به سمت دانشگاه میرفتیم ولی دلم یاری نمی‌کرد یهو خودم و روی زمین انداختم و نشستم پانیذ گفت- باز خل شدی؟ چرا نشستی؟. 

- تو برو من نمیام حوصله ندارم. 

- مسخره بازی تو تموم کن پاشو بریم. 

نتونستم مقاومت کتم چون حوصله دمپایی خوردن و نداشتم بلند شد که صدای ملکا اومد که داشت صدام میزد وقتی رسید گفت - ببخشید ممکنه چند لحظه با هم حرف بزنیم؟ 

پانیذ با اخم که هزارتا فحش به همراه داشت گفت - من میرم تو هم زود بیا. 

ملکا- شما هم بمونین لطفا. 

پانیذ مخالفت نکرد ملکا گفت - من میدونستم بابام یه رفیق صمیمی داشته که خیلی ساله ازش دور بوده ولی اصلا فکر نمی‌کردم که اینجوری بخوان با هم روبرو بشن، میخوام ازتون خواهش کنم کمکم کنین تا اشتی شون بدیم. 

پانیذ - چرا باید اشتی کنن، حالا نه اینکه بابات ادم خوبیه. 

ملکا- بابای من خیلی هم خوبه. 

پانیذ- اره خب اون یه فرشته است، بخاطر همین آبروی مامانم و برد و بابام و آواره ی شهر غریب کرد. 

ملکا با تعجب نگاهش کرد پانیذ همه چیز و توضیح داد و ملکا گفت - 

لینک به دیدگاه
https://forum.98ia.net/topic/5466-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86/page/2/#findComment-27408
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • عضو ویژه

پارت پنج

- من اصلا در اینباره چیزی نمی دونستم. 

پانیذ با حرص گفت: 

- حالا که می دونی دست از سرمون بردار

- اما... 

- اما چی؟! 

حرفی زد که بیشتر توی شوک فرو رفتم. 

- مادر من عمه شماست. اون خیلی دوست داشت دوباره با برادرش رفت و آمد داشته باشه. می گفت بیست و خورده ای ساله که از برادرش هیچ خبری نداره. 

اینبار من و پانیذ توی شوک فرو رفتیم. 

- عمه ما؟! 

ملکا درحالی که توی فکر بود سر تکون داد. 

- پس ماجرا سر این بود که بابام مامان رو گرفت. مامان فکر می کرد چون بعد از فرار پدرتون مادرم بی کس و کار شده پدرم معرفت برای خواهر دوستش گذاشته و اومده گرفتش. 

- چرا بی کس و کار؟ مگه آدم بدون برادرش بی کس و کار میشه؟ 

- انگار شما خبر ندارید! پدر بزرگ و مادر بزرگمون توی بچگی مادر من فوت می کنند. پدر شما که سنش بزرگ تر بوده از مادرم مراقبت می کنه اما وقت فرارش اون رو با خودش نمی بره. 

من و پانیذ قلبمون فرو ریخت. پانیذ دست هاش رو روی سرش گذاشت و گفت: 

- ای وای! 

و روی زمین نشست. من پرسیدم: 

- مادرت اون موقع چند سالش بوده؟ 

- چهارده. 

پلک هام رو روی هم فشار دادم. چقدر آدم تیره و تار توی زندگیم پیدا شده بود. 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک به دیدگاه
https://forum.98ia.net/topic/5466-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86/page/2/#findComment-27428
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

( چقد دارک شد، ) 

-چه بلایی سر مادرت اومد با اون سن کم؟ 

ملکا - چند ماهی و تنها تو خونه‌ی خاله‌اش زندگی میکنه تا روزی که بابام ازش خواستگاری میکنه مامانم موافق نبود ولی برای اینکه منت شوهر خالش روی سرش نباشه قبول میکنه. 

پانیذ متعجب گفت- باورم نمیشه که تو دختر عمه ام باشی. 

ملکا- شما باید به من کمک کنین تا این خواهر و برادر و آشتی بدیم، دلم میخواد یه فامیل مادری داشته باشم و حداقل شب عید و بریم خونه شون. 

گفتم- چه نقشه‌ای داری؟ 

ملکا لبخند شیطونی زد که ازش بعید بود گفت - فعلا بریم سر کلاس بعدا میگم بهتون. 

سه نفری بعد از کلاس روی نیمکت داخل پارک نشسته بودیم و منتظر شنیدن حرف‌های ملکا شدیم. 

لینک به دیدگاه
https://forum.98ia.net/topic/5466-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86/page/2/#findComment-27435
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پانیذ گفت - تا کی باید منتظر بمونیم تا خانم افتخار بدن و حرف بزنن. 

ملکا - میگم عجله نکن، ببین ما تنها بازمانده های خاندان نمازی نیستیم، یکی هست که خیلی مشتاق دیدار شما و خانواده‌تونه، و همینطور مامان من، ولی خب هنوز نتونستم به مامانم حرفی بزنم. 

پانیذ کلافه گفت - میشه واضح تر حرف بزنی. 

ملکا- من چند وقت پیش تو پارک به یه اقایی کمک کردم و اون هم کلی سوال و جوابم کرد و وقتی فهمید من کیم و خانواده‌ام کیه، خیلی خوشحال شد وقتی ازش پرسیدم کیه و خانواده مو از کجا میشناسه؟ گفت پدربزرگمونه، یعنی بابای بابابزرگ، اولش که باور نکردم ولی از عکس‌هایی که نشونم داد فهمیدم درست میگه، باید بریم پیشش باید ازش کمک بگیریم، مطمئنا خیلی خوشحال میشه اگه نوه‌های بچه شو ببینه. 

-اگه کمکمون نکرد چی؟ 

ملکا- شک ندارم که کلی نقشه برای اشتی دادن خانواده هامون داره. 

- خب حالا این اقای پدربزرگ کجا هست؟ 

ملکا- هرموقع خواستین میبرمتون پیشش. 

پانیذ - الان بریم. 

-الان؟ به مامان چی بگیم. 

پانیذ جو زده گفت - خودت که میدونی من چقد دلم میخواد پدربزرگ یا مادربزرگ داشته باشم حالا که موقعيتش پیش اومده چرا نباید بریم! بعدشم اومدیم و به فردا نرسید بعد من تو حسرت بمونم. 

با چشم غره‌ام خودش و جمع کرد و گفت‌- عمر دست خداست شاید من الان همینجا از دست شماها سکته کردم و فردا رو ندیدم، بذارین قبل از مرگ پدر پدربزرگم و ببینم. 

ناخودآگاه زدم پس کله اش و گفتم- ابرو برام نذاشتی با این حرف زدنت، ولی بیراه نمیگی پاشین بریم. 

لینک به دیدگاه
https://forum.98ia.net/topic/5466-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86/page/2/#findComment-27844
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • عضو ویژه

بلند شدیم و حرکت کردیم. در همون حال من گفتم: 

- اینطور که من شنیده بودم پدر بزرگمون آدم خوبی نبود. بابام می گفت معتاد بود و برای مواد کتکشون میزد. آخر سر یک روز که خونه نبود بابا لوازم رو جمع کرده بود و خواهر و مادرش رو از اون خونه برده بود. 

- آره من هم شنیدم آدم خوبی نیست اما سال ها از اون زمان ها گذشته. 

- اصلا اون از کجا فهمید که تو نوه ش هستی؟ 

ایستاد و به سمتم برگشت. 

- من رو نگاه. 

به چهره ای که تا چند روز پیش عاشقش بودم نگاه کردم. گفت: 

- بنظرت من چقدر با مادرم شبیه م. 

چهره مادرش به ذهنم نیومد اما پانیز گفت: 

- خیلی

- پس حق داشته بشناسه

لینک به دیدگاه
https://forum.98ia.net/topic/5466-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86/page/2/#findComment-28127
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به خواست ملکا جلوی خونه ایستادیم وقتی از ماشین پیاده شد ما هم همراهش شدیم زنگ خونه‌ای رو زد چند لحظه بعد پیرمردی تپل، عینکی با ریش و سیبیل سفید جلوی در حاضر شد و با ذوق گفت: ملکا دخترم، خیلی خوش اومدی. 

و بعد بغلش کرد وقتی ازش جدا شد چشمش به ما افتاد با تعجب گفت: این بچه‌ها دیگه کی‌ان؟ 

 

ملکا گفت: پیمان و پانیذ بچه‌های دایی قاسم. 

هنوز حرفش تموم نشده بود که پیرمرد من و پانیذ و کشید تو بغلش، و گفت: چقد مشتاق دیدنتون بودم.

بعد ولمون کرد و گفت: بیاین داخل ببینم چی کار می‌کنین.

 

به قیافه‌ی سرخ شده ی پانیذ نگاه کردم، نمیدونستم ابجی منم خجالت کشیدن رو بلده.

وارد حیاط کوچک سرسبز آقای پدر بزرگ شدیم و روی تخت گوشه‌ی حیاط نشستیم. مرده چنان با هیجان نگاه میکرد که معذب میشدم.

ملکا گفت: اقا جون شما که میدونین دایی قاسم با بابام قهره!

مرد: بله دخترم میدونم، خیلی هم ناراحتم از این قضیه، خب بگین چجوری هم و پیدا کردین.

ملکا توضیح داد و ما هم به درخواست خودش از قهر خانواده هامون گفتیم. بعد پیرمرد گفت: خب من چیکار میتونم براتون بکنم؟

ملکا: میخوایم خانواده هامون و اشتی بدیم.

پیر مرد بشکنی زد که چشمام گرد شد بعد گفت: این شد یه چیزی، خودم نوکرتون هستم و کمکتون میکنم.

پانیذ: شما نقشه ای دارین؟

 

پیر مردی که مثل بچه ی 5ساله سرحال بود یه لبخند شیطانی زد و گفت :من همیشه یه نقشه ای دارم. 

 

 

(@آتناملازاده @سایه مولوی @bano.z @زهره تقیزاده دخترای قشنگم درجریانید که من یکم به جاده خاکی زدم و داستان و خراب کردم ولی میخوایم این داستان و مجدد احیا کنیم حالا نوبت نقشه های شیطانی پیرمرد پرحاشیه و شیطنت خواهر و برادر و تغییر رفتاری ملکاست، بیاین ببینیم چی میشه🩷🌹

 

ویرایش شده توسط مهدیه طاهری
لینک به دیدگاه
https://forum.98ia.net/topic/5466-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86/page/2/#findComment-28134
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هانیه پروین
توسط پست بررسی شد!

"مشارکت در چالش برتر بهمن‌ماه🥇"

به زهره تقیزاده نشان " Great Content" و 450 امتیاز اعطا شد.

لبخند گیجی زدم و پرسیدم: 

- چه نقشه ای؟ 

خیلی خونسرد شونه ای بالا انداخت و جوابم رو داد: 

- من زن بگیرم. 

جان! بابا بزرگ جدیدمون یه جوری حرف زده بود که هرکی از شوک یه چیزی از دهنش در میومد بیرون بدون این که بهش فکر کنه. 

- پیمان: جان! زن؟! 

- پانیذ: چی می زن.... چیز حالتون خوبه؟

- ملکا: زن بگیری ننه آقای ما آشتی کنن؟ 

هیچ تغییری تو حالتش ایجاد نکرد و بیشتر به پشتش لم داد و در همون حال هم با جوابش دهنمون رو بست. 

- آقاجون: آره، ننه بابای شما سه تا سر مادر خدا بیامرزشون حساس بودن. اگه بفهمن یکی می خواد جاش رو بگیره.... 

وسط حرف آقاجون پریدم و با خباثت گفتم: 

- چون لشکر شام حمله ای عظیم  به سوی ما خواهند کرد. 

خدایی حق من اینه؟! حق من اینه بخاطر جمله زیبام از آقاجون جدید پس گردنی بخورم؟! 

دستی به پشت سرم کشیدم و سرم رو با غیظ برگردوندم. 

- آقاجون: بسه دیگه سر مجلس خواستگاری هم بخوای سبک بازی در بیاری با دخترام تنها می رم. 

من حرص می کشیدم و اون دو تا عجوزه می خندیدن! 

- پانیذ: حالا کی هست این عروس خانم؟ 

نیش آقاجون خود به خود باز شد. 

- آقاجون:  شمس الملوک. 

تا اسم طرف رو شنیدم بی اختیار زدم زیر خنده، یه جوری قهقه می زدم مطمئن بودم تا ته حلقم رو می بینن. اما حالا من می خندم این ها چرا لال شدن؟ 

- ملکا: شمس الملوک؟ همون که پنج تا پسر گردن کلفت داره؟ 

با قیافه ملکا که ازش بیچارگی می بارید و حرف های که با عجز می زد تازه فهمیدم گریه کردنیه نه خندیدنی.با وجود پنج تا پسر ننه جون آقاجون که سهله ما سه تا هم فکر کنم تیر بارون بشیم توسط اون ها

ویرایش شده توسط زهره تقیزاده
لینک به دیدگاه
https://forum.98ia.net/topic/5466-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86/page/2/#findComment-28146
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در سکوت مدتی رو گذرونیدیم تا اینکه اقاجون گفت: چتونه؟ مگه گفتم آپولو هوا کنین؟ گفتم زن میخوام انقد متعجب نداره. 

گفتم: پنج تا پسر گردن کلفت داره! خب من با این جثه ی لاغر، شما با این سن و سال و دوتا دختر جوون، اگه بخوان بلایی سرمون بیارم چی؟ 

اقاجون گفت :من از پس خودم میام، تو نگران خودت باش.

بعد بشکن زنان گفت : پیرم و پیرم میلرزم به صد جوون می‌ارزم. 

با چشمای گرد شده نگاهش کردم ملکا خندید و گفت: شما هنوز این اقاجون منو نشناختین. 

لینک به دیدگاه
https://forum.98ia.net/topic/5466-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86/page/2/#findComment-28164
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
  • اضافه کردن...