رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

پارت صد و پنجاه

اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم :

_علیک سلام ، تو اینجا چی کار می کنی ؟! خونه من رو از کجا پیدا کردی ؟!

ابروهاش رو داد بالا و گفت :

_ والا دعوتم کنی داخل ، یک چای بهم بدی ، مفصل راجع بهش حرف میزنیم !

نمی خواستم این کار رو کنم ولی چاره ای نبود پس با همون اخم و سرد گفتم :

_یک لحظه صبر کن لباس عوض کنم ، بر میگردم !

درب رو نیمه باز گذاشتم و داخل اتاق رفتم ، این پسره چی از جون من می خواد ! بچه پرو پاشده اومده تا دم در خونه من ، اشتباه کردم تو همون کافه ای که با اون دختره دیدمش باید میرفتم جلو و یه چک می خوابوندم تو گوشش که الان دم در خونه ام نباشه !

لباسم رو که عوض کردم بیرون اومدم و دیدم که روی مبل نشسته و به عکس من و اروین خیره شده ، عکس برای شبی بود که من و اروین بهم اعتراف کردیم ، با دیدن اخمش لبخند بدجنسانه ای روی لبم نشست ، سمت آشپز خونه رفتم و چایی ساز رو روشن کردم و چای دم کردم ، چند دقیقه بعد با یک لیوان چای به پذیرایی رفتم و چای رو بدونه اینکه بهش تعارف کنم روی میز گذاشتم و پرسیدم :

_نگفتی اینجا رو از کجا پیدا کردی؟

لبخندی زد و گفت :

_ از بهراد ادرس گرفتم .

اخمام رفت تو هم ، مطمئن بودم داره دروغ میگه ، با توجه به اینکه من دیده بودم بهراد از پارسا خوشش نمیاد و روی رفتارش با من حساسه ، مطمئنن ادرس من رو به پارسا نمیداد ؛ ولی خب نمیتونستم این رو به روی پارسا بیارم و ترجیح دادم سکوت کنم ! 

ویرایش شده توسط bano.z
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 211
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

  • زینب چرمگر

    212

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

به نام خدا نام رمان: چرخه دنیا نویسنده: banoo.z |(زینب چرم گر) کاربر انجمن نودهشتیا  ژانر: عاشقانه، معمایی خلاصه: صدف دختری که با وجود تمام مخالفت‌های پدرش، برای ادامه تحصیل به خار

**پارت اول**   به دیوار اتاق تکیه داده بودم و هنوز صدای جر و بحث‌شون می‌اومد. چشم‌هام رو بستم و محکم روی هم فشار دادم. از این چند روز جنگ خسته شده بودم؛ جنگی که به خاطر من بود، ولی واقعاً نا

پارت سوم پس از طی مسافتی، ماشینم رو جلوی مزون "مهراوه" پارک کردم و پیاده شدم. زنگ رو فشردم. چند ثانیه بعد، نازی، منشی مهراوه، گفت: «بیا تو صدف جان.» و در رو باز کرد. از پله‌های ساختمان بالا

پارت صد و پنجاه و یکم 

یک تای ابروم رو دادم بالا و گفتم :

_این همه راه از ایران پاشدی اومدی اینجا ، برای چی ؟

خندید و گفت :

_یک چند تا کار داشتم ، گفتم حالا که میام به تو هم سر بزنم و راحت تر با هم حرف بزنیم !

سرد گفتم :

_حرف مشترکی پیدا نمی کنم ؟!

اخماش رو تو هم کرد و گفت :

_منظورم رو میدونی صدف ، خودت رو به کوچه علی چپ نزن !

متقابل اخم کردم و گفتم :

_اگه منظورت همون موضوع قبله ، که من حرفام رو زدم چیز جدیدی ندارم اضافه کنم !

چشم هاش رو ریز کرد و گفت :

_من نیومدم حرف تکراری بشنوم ، چند روز اینجا کار دارم ، تو این چند روز میتونیم بیش تر با هم وقت بگذرونیم ، مطمئنم نظرت عوض میشه !

پوزخند زدم و گفتم :

_بهتره تلاش بیهوده نکنی ! من وقت اضافه ای ندارم که باهات به اشتراک بزارم !

دوباره بین ابروهاش گره ای انداخت و  گفت :

_تلخ شدی ؟! قبلا اینجوری نبودی !

با ابرو اشاره ای به عکس روی میز کرد و گفت :

_نکنه به این شازده دل خوش کردی !

با گارد گفتم :

_دلخوشی های من مربوط به تو نمیشه ! 

پوزخند عصبی زد و گفت :

_به این ادم دل نبند دوست دختر دو روزشی !

دیگه داشت از حدش فرا تر میرفت به جلو خم شدم و عصبی گفتم :

_اون که دلش فرودگاه هست تویی! تا جایی که یادمه چند ماه پیش تو کافه به  یکی دیگه قول محاجرت کانادا و آشنایی میدادی!

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صد و پنجاه و دوم 

با شنیدن جمله ام جا خورد ولی به روی خودش نیاورد و گفت :

_نمیدونم از چی حرف میزنی ! فکر کنم اطلاعات غلط به گوشت رسوندن !

خنده عصبی کردم و گفتم :

_ کسی به گوشم نرسونده! فکر کنم دیگه اینجا کاری نداری !

از جام بلند شدم و به در اشاره کردم و گفتم :

_بهتره بری به کار های دیگه ات برسی !

یه میلی متر هم از جاش تکون نخورد و به عکس اروین اشاره کرد و گفت :

_ این پرت کرده نه ! دلت و به این خوش نکن ، من میشناسم چه هفت خطیه !

از حرفاش کمی جا خوردم ، یا می خواست من رو گمراه کنه یا واقعا اروین رو میشناخت !

کم نیاوردم و گفتم :

_کسی نیاز نیست پرم کنه ، چهره واقعیت رو خودم تو اون کافه دیدم ، الانم بیش تر از این وقتی ندارم که بشینم به چرندیاتت گوش بدم ، بهتره بری !

پوزخند زد و  از جاش بلند شد و گفت :

_ این شازده پسر انقدر که نشون میده قدیس نیست ! دستش رو برات رو می کنم ، اشکال نداره من صبرم زیاده ، وقتی چهره واقعیش رو دیدی اونی که کنارت میبینی منم !  

مطمئنم اگه چند دقیقه دیگه تو خونه ام میموند دیگه نمیتونستم خودم رو کنترل کنم ، به در اشاره کردم و گفتم :

_این خزعبلاتی که میگی ، اینجا خریدار نداره ، به سلامت !

همون جور که بیرون میرفت با لحن قاطع و حرص دراری گفت :

_ وقتی چهره واقعیش رو نشونت دادم می‌بینیم همو ! فعلا !

بعد هم سمت اسانسور رفت ، با حرص در و محکم بستم ، کله صبح پاشده اومده اینجا تِر بزنه تو اعصاب من !

ویرایش شده توسط bano.z
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صد و پنجاه و سوم

خودم رو روی مبل ولو کردم و به سقف نگاه کردم ، حرف های پارسا خواه و نا خواه روم تاثیری کوچیکی گذاشته بود ، نیم ساعت که گذشت ، با تشر ذهنم به خودم اومدم ، مطمئنن حرف هاش چرت و پرت بودن و فقط می خواست ذهن من رو بهم بریزه ! نباید اجازه میدادم موفق بشه !

برای اینکه حواسم پرت بشه به اتاق مطالعه رفتم ، تا با درس خوندن خودم رو مشغول کنم .

چند ساعتی که گذشت ، گوشیم زنگ خورد با دیدن اسم کامی تماس رو وصل کردم و صدای شاد کامی تو گوشم پیچید که گفت :

_صدف موفق شدم ، بلاخره موفق شدم !

بعد هم شروع کرد به سرو صدا کردن ، گوشی رو کمی از گوشم فاصله دادم و گفتم :

_درست حرف بزن ببینم چی میگی کامی ؟ 

کامیلا با ذوق گفت :

_بلاخره تونستم شروین رو به خودم جذب کنم صدف ، دیشب بعد مهمونی اینجا موند!

دستی به پیشونیم کشیدم ، شروین ادم خوش گذرونی بود ، نگران شدم ؛میدونستم به کامی آسیب میزنه و بارها به کامی گفته بودم ، ولی کامی خود خواسته دوییده بود تو آتش و من تنها کاری که میتونستم براش انجام بدم این بود که کنارش بمونم !

پس با خوشحال مصنوعی گفتم :

_خب پس ، مبارکه !

کامی یک ساعت شروع کرد به حرف زدن و منم گوش میدادم ، بلاخره بعد یک ساعت رضایت داد و قطع کرد !

شب کریسمس با کامی و بچه های دیگه جشن گرفتیم ، اروین هم که طبق معمول این چند وقت کار داشت و پیشم نبود !

اخر شب که به خونه برگشتم ، جلوی در واحدم یک جعبه بزرگ گذاشته شده بود و کارت پستالی روش خودنمایی می کرد ، کارت پستال رو برداشتم و خوندم :

خوشبختی یعنی در خاطر کسی ماندگاری که لحظه های نبودنت رابا تمام …دنیا معامله نمیکند...

ببخشید که امشب نتونستم کنارت باشم عزیزم کریسمس مبارک آروین.

ویرایش شده توسط bano.z
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صد و پنجاه و چهارم 

با خوندن کارت پستال لبخندی روی لبم نشست ، جعبه رو برداشتم و به داخل بردم ، روی مبل نشستم و بازش کردم ، یک پیراهن یاسی رنگ توش بود با کیف و کفش ستش ، فوق العاده بود ، پیراهن رو جلوم گرفتم تو اینه به خودم نگاه کردم ، سلیقه اش فوق العاده بود .

لباس رو درون جعبه برگردوندم و به سمت اتاق رفتم و بعد تعویض لباس به خواب رفتم .

دو هفته ای از کریسمس گذشته بود و چند باری اروین رو دیده بودم ، ولی امروز فرق داشت ، تولدش بود ، دیروز بهش زنگ زده بودم و برای امشب دعوتش کرده بودم و قبول کرده بود و قرار بود امشب برای بار اول تو خونه ام مهمون باشه .

کلاسم که تموم شد ، از کامی خداحافظی کردم و سوار ماشین شدم کیک کوچیکی گرفتم و به سمت خونه حرکت کردم ، به خونه که رسیدم ، شروع کردم به پختن لازانیا و پیتزا و دسر ....

کارم که تموم شد نزدیک ساعت هفت شب بود یک ساعت مونده بود تا اروین برسه ، خونه رو با چند بادکنک هلیوم و شمع تزئین کرده بودم و الان وقت این بود خودم اماده بشم ، بعد اینکه کمی به خودم رسیدم لباس قرمز رنگی که اروین تو شمال پسندیده بود رو از کمد دراوردم و پوشیدم و  از اتاق بیرون اومدم و منتظر روی مبل نشستم.

ساعت یک ربع به نه بود و اروین دیر کرده بود ، هر چی هم تماس می گرفتم جواب نمیداد،  دلم شور افتاده بود ، با چند تا از دوست هاش هم تماس گرفتم ، اونا هم خبری ازش نداشتن ، داشتم با استرس طول و عرض خونه رو راه میرفتم که گوشیم دینگ صدا کرد با دو خودم و بهش رسوندم و بازش کردم ، یک شماره ناشناس پیام داده بود ، با دیدن اینکه اروین نیست بادم خوابید ولی از سر کنجکاوی پیام رو باز کردم ، که ای کاش این کار رو نمی کردم ...

ویرایش شده توسط bano.z
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صد و پنجاه و پنجم 

تو پیام نوشته بود :

_خیلی بهش اعتماد داشتی نه ؟! بهتره تلگرامت رو چک کنی! 

از استرس دستام شروع کرد لرزیدن ، خیلی سخت نبود بفهمم این پیام رو کی فرستاده ! چند بار دستم رفت که تلگرام رو باز کنم ولی نتونستم ، دلشوره ام بیش تر شده بود دوباره با اروین تماس گرفتم و با جمله مشترک مورد نظر خاموش می باشد مواجه شدم !

چند بار دیگم تماس گرفتم و هر سری نتیجه مشابه گرفتم ، خودم رو روی مبل انداختم و تصمیم گرفتم تلگرام رو باز کنم ، پیامی با همون شماره برام ارسال شده بود ، بازش کردم ، چند تا عکس بود ، با دیدن عکس ها حس از تنم رفت ، عکس ها متعلق به اروین و یک دختر بود ، چهره دختر تو عکس ها دیده نمیشد ، چند جا تقریبا تو بغل اروین بود ، شایدم زاویه عکس اینجوری بود ، داشتم عکس ها رو میدیدم که پیام دیگه ای اومد :

_گفته بودم این ادم اونجوری که نشون میده قدیس نیست !

با این که به شک افتاده بودم ولی تایپ کردم :

_خب که چی ؟ الان با دو تا عکس باید به این نتیجه برسم که بهم خیانت شده ؟!

+میدونستم انقدر چشم هات با عشقش کور شده که باور نمی کنی ! چند ساعته بهش زنگ میزنی جواب نمیده نه ؟! در صورتی که دو طبقه بالاتر از خونت پیش زنشه و داره جشن میگیره ، اگه باور نمی کنی برو خودت ببین ! راستی یک عکسه دیگه ام برات دارم ببین!

ویرایش شده توسط bano.z
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صدو پنجاه و ششم 

تا عکس رو بفرسته من مردم و زنده شدم ، بلاخره عکس آپلود شد و بازش کردم ، عکس یک سند بود ، سند ازدواج اروین با دختری به اسم دایانا کیان مهر بود ، صفحه گوشی تار شد به خودم که اومدم دیدم اشک هام پشت سر هم داره روی گونه هام سرازیر میشه ؛ زیر لب گفتم دروغه ، همش دروغه ، رفته رفته صدام بالا رفت و گوشی رو به سمتی پرت کردم ، انگار بهم جنون دست داده بود . 

چند ثانیه که گذشت ، اروم تر شدم و تصمیم گرفتم برم با چشم های خودم ببینم ، مثل مجسمه ای از یخ به سمت اسانسور رفتم و دکمه طبقه بیست و دو رو فشار دادم ، هر طبقه ای که میگذشت ، انگار به قتل گاهم نزدیک میشدم ، اسانسور که ایستاد ، چند دقیقه طول کشید تا بتونم بیرون برم انقدر طول کشید که چراغ های اسانسور خاموش شد ، بلاخره بیرون اومدم و به سمت واحد رفتم و زنگش رو به صدا دراوردم .

از نظرم سال ها طول کشید تا اون در باز بشه ، کاش باز نمی شد !

وقتی باز شد یک دختر ریزه میزه مو مشکی با چشم های درشت و لب های سرخ و پوست سفید جلوی در ظاهر شد ، با دیدن لباس توی تنش خون تو رگ هام یخ بست ، لباسش همونی بود که تو شمال پشت ویترین پسندیده بودم ، همون لباس شب مشکی و باز ، دختر با لبخند لوندی گفت :

_بفرمایید عزیزم ؟! با کی کار داشتید ؟ حالتون خوبه ؟!

 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صد و پنجاه و هفتم

عین ماهی که از اب بیرون افتاده لب هام تکون می خورد ، ولی صدایی ازم در نمیومد !

از داخل خونه صدای اشنایی به گوشم رسید ، صدایی که تا دیروز باعث آرامشم بود الان سوهان روحم شده بود ، گفت :

_ دایا ، مگه نگفتم لباس رو دربیار ؟! 

گوشام سوت کشید ، چند ثانیه بعد خودش هم تو درگاه قرار گرفت ، داشت به اون دختر نگاه می کرد ، چه قدر رنگ یشمی بهش میومد ، چه قدر قشنگ نگاهش می کرد !

نگاه دختر و گرفت و به من رسید با دیدن من حیرت کرد ، اکسیژن کم آورده بودم و هر آن ممکن بود روی زمین بیوفتم ، دستم و به دیوار گرفتم ، اروین با دیدن حالم گفت :

_خوبی صدف ؟ باور کن اونجوری که فکر می کنی نیست توضیح میدم !

دستش رو که میومد سمتم پس زدم و دوییدم سمت اسانسور و تا قبل اینکه برسه دکمه طبقه خودم رو فشار دادم .

وقتی به طبقه خودم رسیدم ، سمت در باز خونه دوییدم ، اروین هم خودش رو از پله های اضطراری رسونده بود تقریبا اسمم رو فریاد می‌زد،  قبل اینکه بهم برسه خودم و تو خونه پرت کردم و در و تو صورتش بستم ، هر چی صدام کرد جواب ندادم ، همه جا دور سرم می‌چرخید ، خاطراتمون تو سرم مرور میشد ، از جام بلند شدم ، دیوانه شده بودم هر چی دم دستم میرسید و پرت می کردم ، کل خونه رو بهم ریخته بودم ، نمیدونم چه قدر گذشت که انرژیم تحلیل رفت و روی زمین نشستم ، دیگه صدای اروین نمیومد ، چشمه اشکم خشک شده بود ، زمان از دستم در رفته بود ، صدای در اومد و به دنبالش صدای نگران کامی که ازم می خواست در رو براش باز کنم !

ویرایش شده توسط bano.z
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صد و پنجاه و هشتم 

با ته مانده توانم ، خودم و به در رسوندم ، با دیدن کامی انگار از شک درومدم و اشکام سرازیر شد کامی با دیدن حالم سریع بغلم کرد و من رو به داخل برد و روی مبل نشوند ، نمیدونم چند ساعت تو بغلش گریه کردم ، ولی بلاخره اروم گرفتم ، کامی که دید اروم شدم گفت :

_ می خوای بری حمام ، تا یکم سر حال بشی ؟

سری تکون دادم ، کامی کمکم کرد و من رو به حمام برد وان و پر کرد ، بعد از حمام بیرون رفت و گفت :

_من برم برات یه نوشیدنی گرم درست کنم ، کار داشتی صدام کن ‌.

سر تکون دادم و بعد رفتن کامی توی وان نشستم ، چشم هام رو بستم ، خیلی دوست داشتم خاطراتی که با اروین داشتم از ذهنم پاک می شد ولی شدنی نبود!

احساس پوچی خاصی داشتم ، انگار بخش اعظمی از احساساتم فلج شده بود ، بعد چند دقیقه از اب بیرون اومدم ، تنپوشم رو تنم کردم و بیرون اومدم همون موقع هم کامی با یه لیوان شیر دارچین داخل اتاق اومد ، لبخندی به روم پاشید ، می خواستم همونجوری برم روی تخت که کامی نذاشت ، با حوصله من رو روی صندلی نشوند و با سشوار موهام رو خشک کرد ، بعد هم کمکم کرد لباس هام رو عوض کنم .

روی تخت که نشستم لیوان رو دستم داد گرماش لذت بخش بود ؛ کمی که ازش خوردم ، یکم حالم جا اومد و به کامی گفتم :

_میشه امشب رو اینجا بخوابی؟! 

ویرایش شده توسط bano.z
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صد و پنجاه و نهم

کامی با خوش رویی گفت :

_حتما عزیزم ، اصلا به خاطر همین اومدم !

لیوان رو روی میز عسلی کنار تخت گذاشتم و تو جام دراز کشیدم ، کامی پتوم رو روم کشید و خواست از اتاق بیرون بره که نذاشتم و ازش خواستم همون جا بخوابه ، بی هیچ حرفی سمت دیگه تخت رفت و دراز کشید.

نمیدونم چه قدر گذشت که بلاخره با خواب به اون روز مزخرف پایان دادم .

با حس نور پشت پلک هام چشمام رو نیمه باز کردم ، چند ثانیه طول کشید تا اتفاقات مزخرف دیشب رو به یاد بیارم !

به جای خالی کامی تو تخت نگاه کردم و بیرون رفتم ، پذیرایی کاملا مرتب شده بود و خبری از آشفتگی دیشب نبود ، با صدای ظروفی که از اشپزخونه میومد ، سمت اشپزخونه رفتم ، کامی داشت میز صبحانه رو میچید !

با دیدن من گفت :

_به به ، صبح بخیر بیدار شدی ؟ بیا صبحانه بخوریم که باید اماده بشیم بریم یونی !

سرد گفتم :

_صبح بخیر ، میل ندارم ، مرسی زحمت کشیدی ، حوصله یونی رو هم ندارم ترجیح میدم خونه بمونم !

کامیلا اخمی کرد و اَدام  رو درورد :

_میل ندارم ! کوفت و میل نداری ، اصلا کی از تو سوال پرسید !

بعد هم سمتم اومد و به زور من رو روی میز نشوند !

حوصله جر و بحث نداشتم ، بی حرف نشستم و با تکه نونی که جلوم بود بازی کردم ، کامی نگاهی بهم انداخت و لقمه ای برام گرفت ، با غضب نگاهش کردم و گفتم :

_با بچه که طرف نیستی !

خندید و گفت :

_اتفاقا خیلی شباهت داری!

چشم غره توپی بهش رفتم ، به زور اون لقمه رو به خوردم دادو بعد هم مجبورم کرد اماده بشم !

به خودم که اومدم تو ماشین کامی بودم و تو راه دانشگاه بودیم ! اون روز اروین چندین بار بهم زنگ زد جواب ندادم ، بعد هم که اومد یونی می خواست ببینتم که محل ندادم ، یک کلاسه دیگه هنوز داشتیم ، از بس اروین دور و برم میپلکید خسته شدم و رو به کامی گفتم که میرم خونه .

مهلت ندادم که حرفی بزنه و تاکسی گرفتم و سمت خونه حرکت کردم ، تازه رسیده بودم خونه که اروین با زنگ زدن ها و در زدن های مکرر آرامش رو ازم گرفت !

حتی نمی خواستم دیگه قیافش رو ببینم ، بعد یک ساعت که دست بردار نبود به ناچار دست به دامن کامی شدم که بیاد دکش کنه ، وقتی کامی اومد ازش خواستم که یک مدت رو خونه اون بگذرونم تا از دست آروین خلاص بشم ، کامی با خوش رویی پذیرفت و من راهی خونه کامیلا شدم !

 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صد و شصت 

چهار روز بود که به خونه کامی اومده بودم ، پدر کامی برای انجام کاری به سفر رفته بود ، تو این چهار روز نه چیز درست حسابی می خوردم ، نه زیاد حرف میزدم ، کامیلا نگرانم بود ، خیلی سعی می کرد من رو از این حال دربیاره ، ولی خب موفق نبود.

تو این مدت با بهراد و مامان اینا هم حرف زدم و متوجه شده بودم ، که اونا هم حالشون خوب نیست و هر چی میپرسیدم چی شده ، میگفتن چیزی نیست و میپیچوندن!

ولی کاملا مشخص بود یک اتفاقی افتاده ، چون هر سری که زنگ میزدم ، مکالمه رو کوتاه می کردن و هیچ کدوم متوجه حال من نشدن ! و این از همشون بعید بود .

در هر صورت روز های سختی رو پشت سر میذاشتم .

تو این مدت اروین چند باری با کامیلا حرف زده بود و نمیدونم چی گفته بود که کامیلا مجاب شده بود ، که حتما من باید با اروین حرف بزنم ؛ ولی من گوشم بدهکار نبود و حتی نمی خواستم اروین رو ببینم چه برسه بخوام حرف بزنم !

بعد از ظهر بود و برف خیابون ها رو سفید پوش کرده بود ، داشتم از پنجره بیرون رو نگاه می کردم که متوجه ماشین شروین جلوی در شدم ، تو این مدت کامیلا حسابی عاشق شروین شده بود ولی تا حالا ندیده بودم شروین به خونه اش بیاد ، خدا رو شکر کردم که تو اتاقم و قرار نیست باهاش رو در رو بشم !

نیم ساعتی گذشته بود و خودم و با کتابی سرگرم کرده بودم که صدای شروین رو از بیرون شنیدم که به کامی میگفت :

_الان برمیگردم عزیزم ، یه تماس واجب دارم !

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صد و شصت و یک 

انگار نمیدونست که من تو اتاقم ، چون تماس رو وصل کرد و بعد گفت گو های معمول به شخص پشت تلفن گفت :

_دارم روش کار می کنم ، نگران کسری پول نباش ، این دختره انقدر احمق هست که کل سرمایه رو تأمین کنه ! 

چند دقیقه سکوت شد ، انگار داشت گوش میداد ، بعد کلافه گفت :

_نگران نباش مشکلی پیش نمیاد ، و این که از بابام پول بگیرم رو از سرت بیرون کن ، من از اون چیزی نمیگیرم !

بعد هم به تماس پایان داد ، از اونجایی فهمیدم که دوباره کامی رو صدا زد !

یک کاسه ای زیر نیم کاسه بود ، منظورش از دختره احمق کامی بود ؟! باید یه سر و گوشی اب میدادم ، نمی خواستم کامی هم مثل من از اعتماد بی جا ضربه بخوره !

یواشکی از اتاق بیرون اومدم و نزدیک پذیرایی پشت یک دیوار قایم شدم ، شروین داشت قربون صدقه کامی میرفت ، نمیدونم لحنش برای من چندش آور بود یا کلا اینجوری بود !

ولی کامی به نظر راضی میومد چون در جواب شروین خنده های ریز و دلبرانه تحویل میداد !

یکم که گذشت شروین گفت :

_بیبی درباره اون سرمایه گذاری که گفتم فکر کردی؟!

شاخکام تیز شد ، کامی با مکث گفت :

_ آره ولی من فقط نصف اون سرمایه رو دارم !

شروین به کامی نزدیک تر شد و با ناز و نوازش کردنش گفت :

_خب میتونی بقیه اش رو از پدرت بگیری ! اون وقت میتونیم با هم شریک بشیم چه کاری ، چه عاطفی !

بعد هم سرش و نزدیک صورت کامیلا برد ، با چندش صورتم و جمع کردم ، کلا از این پسره از اولم خوشم نمیومد ، الانم که تقریبا مطمئن بود می خواد سر کامی کلاه بذاره !

کامیلا با لبخند از شروین جدا شد ولی با لحن غمگینی گفت :

_تو پدرم رو نمیشناسی شروین ، اون خیلی محتاط هست ، بدون اطلاعات جایی سرمایه گذاری نمیکنه !

شروین با کلافگی گفت :

_یعنی به خاطر عشقمون نمیتونی همین یک کار رو هم بکنی ؟ مطمئنم اگه بخوای میتونی اون پول رو بی دردسر از بابات بگیری!

عوضی داشت کامی رو تحت فشار میذاشت ، نباید میذاشتم ادامه بده ، به اطراف نگاه کردم و تصمیم گرفتم از در پشتی وارد حیاط بشم و بعد از در جلو بیام داخل ،اینجوری شروین شک نمی کرد حرف هاش رو شنیدم و هم مکالمه اشون تموم میشد !

شال و پالتوم رو برداشتم و سریع وارد حیاط شدم ، سمت در جلویی رفتم و در زدم ، لوئیز خدمتکار کامیلا در رو برام باز کرد تشکر کردم و با سر و صدا وارد شدم ، کامی با دیدنم تعجب کرد و گفت :

_ااِ ، صدف بیرون بودی ! فکر می کردم تو اتاقی!

لبخندی زدم و گفتم :

_نه دلم هوا خوری می خواست رفتم تو حیاط دور بزنم !

شروین که انگار از دیدن من ناراضی بود به زور احوالپرسی کرد و گفت :

_کامیلا گفته بود که اینجایی ، ولی فکر نمی کردم انقدر طولانی مونده باشی!

کامیلا از حرف شروین جا خورد ، معلوم بود به مذاقش خوش نیومد که من وسط مخ زنیش رسیدم !

ویرایش شده توسط bano.z
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صد و شصت و دو

پوزخندی زدم و  همون طور که به طرف مبل تک نفره ای میرفتم گفتم :

_ عمو الکس کاملا بهم این اطمینان رو داد که از اینجا بودنم خوشحاله و کامی رو به من سپرد ؛ خواست همه جوره هوای کامی رو داشته باشم و حواسم و جمع کنم و از جام جُم نخورم!

با پایان حرفم نگاه موذی بهش انداختم ، یک لحظه حس کردم شک بهش حجوم اورد ولی سریع خودش و جمع کرد و لبخند چندشی زد و گفت :

_ من خودم مواظب عشقم هستم ، نیاز نیست از زندگیت بزنی میتونی بری خونت !

این میزان از وقاحت واقعا تو یک نفر جمع شده بود ! داشت من و از خونه ای که خودشم مهمونش بود دکتر می کرد ! اومدم یک جواب درست حسابی بدم که کامی قاطع گفت :

_ صدف قرار نیست از زندگیش بزنه و تا هر وقت هم بخواد اینجا میمونه ، بهتره این بحث تموم بشه و به شاممون برسیم !

اخمای شروین حسابی در هم شد و گفت :

_که اینطور ، من جایی کار دارم ، شام رو میتونی با صدف میل کنی بیب!

کلماتش رو با حرص گفت و رفت ، کامی هم تا دم در همراهیش کرد ولی نمیدونم چی شد که با اخمای در هم برگشت ، معلوم بود حسابی میونشون شکرابه و چند وقتی میرن تو قهر ، ولی احتمالا شروین از همین موقعیت هم استفاده می کنه تا برای آشتی کردن دوباره کامی رو تحت فشار بذاره ، تو این یکم وقتی که به وجود میومد باید یک فکر حسابی برای رو شدن دستتش پیش کامی می کردم .

ویرایش شده توسط bano.z
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صد و شصت و سوم 

بعد شام کامیلا که کلافه بود ، زود شب بخیر گفت و به اتاقش رفت ؛منم ترجیح دادم بزارم با خودش خلوت کنه .

به اتاقم که رفتم گوشیم زنگ خورد تماس تصویری از سمت بهراد بود ، لبخند کم جونی روی لبم نشست ، تماس رو وصل کردم :

_سلام بر وروجک خودمون!

لبخند نصفه نیمه ای زدم و گفتم :

_سلام ، خوبی ، نازی خوبه؟

+قربونت خوبیم ، تو خوبی ؟ 

اب دهنم رو قورت دادم و برای این که نگران نشه گفتم :

_شکر خوبم ، چه خبر ؟ چرا انقدر پریشونی ؟!

دستی به چشم هاش کشید و گفت :

_چیزی نیست یکم فکرم مشغوله .

+مشغوله چی؟

یکم مکث کرد و گفت :

_ ببین صدف یک اتفاقی افتاده که گفتنش به تو رو بهرام رو دوش من انداخته ، تا الانم بهت نگفتیم که الکی فکرت درگیر نشه !

با اضطراب گفتم :

_کسی طوریش شده ؟ مامان و بابام خوبن ؟ چی شده ؟!

بهراد دستش و به معنی اروم باش بالا اورد و گفت :

_ هیچ کس هیچ طوریش نشده ، اروم باش دختر ، یک نفس عمیق بکش .

ناخودآگاه به حرفش گوش دادم و نفس عمیقی کشیدم و پرسیدم :

_ الان آرومم بگو دیگه لامصب مُردم تا تو حرف بزنی!

بهراد لبخندی زد و گفت :

_کاملا مشخصه ارومی !

لبام و از حرص جمع کردم و اسمش و با حرص به زبون اوردم ، باعث شد لبخند بزنه ، یکم مکث کرد ، انگار براش سخت بود حرف بزنه !

بلاخره لب باز کرد :

_یادته بابات بعد ماجرای ساحل یک کارآگاه استخدام کرد؟!

کلافه سر تکون دادم ، دستی تو موهاش کشید و گفت :

_ بعد این چند سال بلاخره طرف یک ردی از کسی که اون بلا رو سرمون اورد زده !

نفسم تو سینه حبس شد ، ذهنم رفت پیش مامان و بابام که چه قدر اذیت شدن با شنیدن این خبر و یاد اوری گذشته !

ویرایش شده توسط bano.z
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صد و شصت و چهارم

با بغض گفتم :

_حال مامان و بابام چه طوره ؟! 

بهراد سری تکون داد و گفت :

_ نمی خوام بهت دروغ بگم ، چند روز اول خیلی رو به راه نبودن ولی الان خیلی بهترن !

با اون دستم پیشونیم رو گرفتم و گفتم :

_الان منه احمق باید پیششون میبودم و دلداریشون میدادم! 

زیر لب طوری که بهراد نشنوه گفتم :

_بعد اینجا نشستم به فکر یک بی لیاقتم!

 بهراد با لحن دلگرم کننده ای گفت :

_ به این چیزا فکر نکن صدف ، دلیل اینکه تا الان بهت نگفتیم هم همینه ! منتها چیزی پیش اومد که باید خبر دار میشدی!

اخمی کردم و گفتم :

_یعنی چی ؟ یعنی قصد خبر کردنم و نداشتید ؟!

بهراد کلافه گفت :

_الان این چیزا مهم نیست صدف !

بعد نفسی کشید و ادامه داد :

_ فامیلی طرف که یادته ، دِلوکا بود ، دو هفته پیش زنگ زد به بابات ، منم پیشش بودم گفت که ، بلاخره بعد این دو ، سه سال تحقیق یه نشونی پیدا کرده ، انگار اون کسایی که این بلا رو سر ساحل اوردن ؛ یک باند بودن که بعد اتفاقی که برای ساحل میوفته و اینکه نتونستن لاپوشانیش کنن پای پلیس وسط اومده  ،برای اینکه ردی از گندشون نمونه ؛ یا چند سال کلا کار نمی کردن یا تو یه کارِ خلاف و کثیف دیگه تجارت می کردن !

سرم و گیج تکون دادم و گفتم :

_مگه ساحل و کیا کشتن  ؟!

مکث کرد و با اکراه گفت :

_اون موقع چون بچه تر بودی و درگیر درس و کنکور بهت نگفتیم ، ساحل به دست قاچاقچی های انسان که یه دستی هم تو قاچاق اعضای بدن داشتن کشته شده !

هینی کشیدم و دستم و روی دهنم گذاشتم و اشکام بی محابا رو صورتم پایین میومدن !

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صد و شصت و پنجم

بریده بریده گفتم :

_ولی من ...من ..‌‌..فکر ..می کردم ..... اون گروهک.....

بهراد دستش رو بالا اورد و گفت :

_اروم باش ، نفس بکش ، بخوای اینجوری کنی ادامه نمیدم !

چشم هام رو بستم و چند نفس عمیق کشیدم ، از پارچِ بغل تخت یکم اب تو لیوان ریختم و خوردم و یکم که بهتر شدم رو به بهراد گفتم :

_خوبم نگران نباش ، می خوام بشنوم !

بهراد گفت :

_مطمئنی میتونم یک وقت دیگه زنگ بزنم ؟!

مطمئن سر تکون دادم و گفتم :

_نه ، خوبم ، همین الان می خوام بدونم !

مکثی کردم و ادامه دادم و گفتم :

_ولی من فکر می کردم اون گروهکی که ساحل تو ایران باهاشون اشنا شده بود این بلا رو سرش اوردن !

بهراد دستی کلافه دستی به صورت کشید و گفت :

_صدف راستش ، اصلا گروهکی وجود نداشته ، من این و یک سالی هست فهمیدم ! اون پسره یاشار ، که اون اواخر باهاش دوست بود رو پیدا کردم و ازش حرف کشیدم ، همه چیز رو انکار کرد ، اول باور نکردم ولی بعد چند وقت تعقیب کردنش فهمیدم راست میگه ، گروهکی وجود نداشته ! تو از کجا این رو شنیدی که ساحل تو گروهکی چیزیه ؟!

مکث کردم و گیج گفتم :

_ رفتار ساحل اون اواخر تغییر کرده بود ، منم که جریان پارسا رو نمیدونستم ؛ تا وقتی که تابستون تو بهم گفتی ، خیلی زیاده خواه شده بود ، بیش از حد دنبال ازادی بود ، هر چی هم پا پی میشدم ، من رو میپیچوند ، خیلی دعوا می کردیم ، چند بار دیدم که اون پسره یاشار و چند تا دختر و پسر دیگه میان دم در دنبالش و سر وضع درستی هم نداشتن ، یک بار رفتم تو اتاقش یک کتاب بردارم ...

به اینجا که رسید صدام یکم لرزید ولی ادامه دادم :

_یک پاکت سیگار پیدا کردم ، راستش کنجکاو شدم کیفش رو هم بگردم ، تو کیفش چند تا برگه پیدا کردم که یک سری قوانین از یک گروهک بود و قوائد و افکار چرت و پرتی هم توش نوشته بود ؛ از ساحل که پرسیدم اول تعجب کرد ، بعد کلی سرم داد زد که چرا اتاقش رو گشتم ، بعد هم که دید ول کن نیستم انکار کرد ؛ منم باور کردم چون وقتی برگه ها رو دید واقعا تعجب کرد ، ولی چند روز بعد یک پیام ناشناس  برام اومد که چند تا عکس توش بود و ساحل رو تو چند تا مهمونی نشون میداد و یک سری مدرک که ثابت می کرد ساحل واقعا عضو اون گروهکه ؛ ولی وقتی دوباره به خود ساحل نشون دادم انکار کرد و بعدش هم یه دعوای مفصل کردیم ، در اخر هم ساحل تهدیدم کرده که چیزی به مامان اینا نگم ، راستش ترسیدم از اینکه به مامان اینا نشون بدم ؛ سنم کم بود و نمیدونستم چی میشه !

دستم و لای موهام فرو کردم و سرم رو پایین انداختم و با پشیمونی گفتم :

_کاش دهنم و باز کرده بودم و گفته بودم ، شاید اینجوری نمیشد !

ویرایش شده توسط bano.z
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صد و شصت و شش

بهراد گفت :

_ دیگه اشتباهات گذشته رو نمیتونیم درست کنیم صدف ، مهم الان هست که همه باید بهم کمک کنیم ! هنوز اون پیام ناشناس رو داری ؟!

سری تکون دادم و بعد کمی فکر کردن گفتم :

_اره اره دارمش ؛ تو گوشی قبلیمه ، تو اتاقم تو کمد لباس هام تو یک صندوقه !

+خوبه میرم برش میدارم بلکه بتونم یه چیزی پیدا کنم ، ولی خب الان باید اصل ماجرا رو برات تعریف کنم .

سکوت کردم و بهش مهلت دادم تا حرف بزنه ، بعد چند ثانیه گفت :

_دلوکا این چند وقت دنبال این ماجرا بود و فهمیده که یک سر این باند تو المان هستن ، و دقیقا تو فرانکفورت مستقرن!

اب دهنم رو قورت دادم و گفتم :

_مگه تو ایتالیا نبودن ؟!

بهراد کلافه گفت :

_گوش میدی چی میگم اصلا ؟! میگم یک سر باند تو المان هست ، یعنی هم تو ایتالیا هم تو المان ادم دارن !

سری تکون دادم و بهراد ادامه داد :

_ ولی موضوع اصلی اینجاست ، (مکث کرد ) مامان و بابات می خوان برگردی ایران ، از وقتی این رو فهمیدن اروم و قرار ندارن !

اخم کردم و گفتم

_یعنی چی ! هنوز امتحان های پایان ترمم مونده ، نمیتونم ول کنم بیام ، حالا گیرم که اون باند تو این شهر کوفتی باشن ، کاری به من ندارن که ! 

بهراد محزون گفت :

_میدونم صدف ، ولی نگرانتن ، منم هستم ، خیلی سعی کردم آرامشان کنم ، ولی خب حق میدم بترسن ! اونا ساحل رو از دست دادن ، میترسن تو رو هم از دست بدن !

دستی به پیشونیم کشیدم و گفتم :

_بهراد من اینجا تنها نیستم که ، من چند روزه اومدم خونه کامیلا ، اینجا هم کلی ادم دور و برم هست ، قول میدم تا تکلیفی مشخص نشده ، تنها نمونم !

بهراد که حس کرد کوتاه نمیام به ناچار سری تکون دادو گفت :

_من باهاشون دوباره صحبت می کنم ، ولی قول نمیدم این ماجرا همین جا تموم بشه !

مصمم گفتم :

_من هم رو حرفم هستم ، نمیتونم آینده ام و به خاطر احتمالات خراب کنم ، نگرانی مامان و بابا رو درک می کنم ، به خاطر همین میگم که تنها نمیمونم ، که اونا هم خیالشون راحت باشه !

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صد و شصت و هفتم

بهراد با لحنی که داد میزد قانع نشده گفت :

_ خود دانی ، من سعیم رو می کنم ولی قول نمیدم بتونم راضیشون کنم ؛ مواظب خودت باش ، به اروین هم میسپرم حواسش بهت باشه !

باشنیدن اسم اروین اخمام تو هم رفت و گفتم :

_من از پس خودم برمیام بهراد ، نیاز نیست کسی رو درگیر کنی!

بهراد خندید و گفت :

_چیه دوباره میونتون شکرابه ؟! اشکال نداره بلکه من سبب خیر بشم ، آشتی کنید !

چشم غره ای رفتم و گفتم :

_لازم نکرده ، نمی خوام ریختش رو ببینم !

اروین قیافه جدی به خودش گرفت و گفت :

_ چی شده ؟ حس کردم یه چیزیت هست این چند وقت ولی چون در گیر این جریانات بودم نشد بپرسم !

چشم هام رو بستم و گفتم :

_فعلا نمیتونم راجع بهش حرف بزنم بهراد ، صحبت راجع به این موضوع آزارم میده!

بهراد گفت :

_ امروز بهت بیش از این فشار نمیارم ، ولی فردا یا پس فردا بهت زنگ میزنم ، باید درباره اش صحبت کنی ،صد بار بهت گفتم صدف بازم میگم 
زندگی کوتاه تر از اونی هست که تو  بخوای بدون شنیدن حرف طرف مقابلت ، اون رو قضاوت و طرد کنی !
 با مشکلاتت رو به رو شو ، ازشون فرار نکن ؛ حتی اگه این کار باعث ناراحتیت بشه ؛ با فرار هیچ چیزی حل نمیشه !  این جوری جلوی اشتباهات بیش تر گرفته میشه ، اشتباهات ساحل رو تکرار نکن !

به فکر فرو رفتم ، طوری که نفهمیدم چه جوری و کی از بهراد خداحافظی کردم و به تماس پایان دادم

ویرایش شده توسط bano.z
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صد و شصت و هشتم

فکرم خیلی اشفته بود هندزفری هام رو تو گوشم گذاشتم و پالتوم رو تنم کردم و رفتم تو حیاط یا بهتر بگم باغ کامی اینا قدم بزنم ، از تو لیست اهنگ هام ، آهنگی که این چند وقت مهمون تنهایی هام شده بود رو پلی کردم :

_ همونم همون که با دست تنگ تو مشتم برات صدف داشتم!

با این حال هم به هرکی که تو دلت خونه کرد شرف داشتم…

یاد اون دختره افتادم ، با اون لباس مشکی رنگ ، پس برای مامانش خرید نکرده بود ، اشک تو چشم هام حلقه زد ....

_گذشتم ازت نگام کن منو نه حالم بده نه چشمم تره…

شب آخره تو هم هرچقدر ازم دور شی واست بهتره…

شکستم درست بریدم قبول میدونی که من یه دندم هنوز!

خاطراتمون پشت هم از جلوی چشمم رد میشد ، از اولین بار که تو دانشگاه دیدمش تا روز تولدش ...

_منو هیچ کس منو هیچی مثل حرف تو نسوزونده بود…

همین مونده بود خرابم کنی جوابم کنی همین مونده بود!

یعنی من و بیش تر از این نمیتونست خورد کنه ، اولش مثل یک خون تو رگم جاری شد ، بهم عشق و آرامش بخشید ، ولی بعد همون عشق و آرامش برام مثل یک زهر شد ؛ زهری که هر روز داره من رو میکُشه!

_نگاه من منو خودت خواستی که من قلبمو بگیرم ازت

یه جوری برم که انگار که نبودم اصلا نگاه کن فقط…

اره  باید از زندگیش برم ، ولی قبلش باید بدونم چرا این بلا رو سرم اورده ، بهراد راست میگه هر چه قدر هم سخت باشه باید باهاش رو به رو بشم ، باید برم سیلی که اون روز بهش نزدم و بزنم و ببینم چه کارش کردم که من و بازی داده !

_شکستم درست بریدم قبول میدونی که من یه دندم هنوز…

تماشام کن همه زهرمو کشیدن ولی کشندم هنوز..

آهنگ که تموم شد ، تو لحظه تصمیم گرفتم برم باهاش حرف بزنم ، از اون جایی که اون دختره یعنی زنش دو طبقه بالاتر از خونه منه ، احتمالا اروین اونجاس ،بعد بر داشتن سویچ ماشین و پیام دادن به کامی ، بدون اینکه به تاریکی هوا و برف سنگینی که میومد توجه کنم ؛ ماشین رو روشن کردم و راه افتادم...

ویرایش شده توسط bano.z
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صد و شصت و نهم

آروین

با صدای زنگ گوشیم که یک لحظه هم قطع نمی شد ، چشم هام رو باز کردم ، نگاهی به فضای شلوغ و بهم ریخته دورم کردم و دستم رو به لبه تخت گرفتم و بلند شدم ، چهره ام از درد کمرم که ناشی از نشسته خوابیدن ، اونم روی سرامیک سرد جلو تخت بود در هم شد .

به دور و برم نگاه کردم بلکه اون گوشی وا موندم رو پیدا کنم و صدای نحسش رو قطع کنم ، همین جور که دور و برم رو نگاه می کردم ، رو زمین پیداش کردم ، با دیدن اسم دایانا اخم مهمون چهره ام شد ، اومدم رد تماس کنم ، که نتونستم این دختر رو به من سپرده بودن با حرص چشم هام رو بستم و تماس رو وصل کردم ، صدای ضریف و عصبانیش تو گوشم پیچید :

_معلوم هست کجایی؟ از دیشب هزار بار زنگ زدم ، دلم شور افتاده،  اون گوشی لعنتی برای اینکه اگه کسی زنگ زد بهش جواب بدی !

با لحن سردی بدون اینکه به حرف هاش توجه کنم گفتم :

_مشکلی پیش اومده ؟! کاری داشتی که زنگ زدی ؟

با لحن بغض دار گفت :

_یعنی چی اروین ؟! یعنی باید کاری داشته باشم که زنگ بزنم ؟ نمیتونم همین جوری از سر دلتنگی و اینکه صدات رو بشنوم زنگ بزنم ؟!

عصبی بدون اینکه کنترلی رو لحن یا کلماتی که میگم داشته باشم گفتم :

_نه! حق نداری ، حق نداری به خاطر این چیز ها بهم زنگ بزنی ! من شوهر یا دوست پسرت نیستم دایا که بخوای وقت و بی وقت بهم زنگ بزنی و منم مجبور نیستم هر دقیقه به تماس های بی سر و تهت جواب بدم !

ویرایش شده توسط bano.z
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صد و هفتاد

با بغض گفت :

_ولی شناسنامه ات چیز دیگه ای میگه !

اخم غلیظی رو پیشونیم نشست و با حرص شمرده شمرده گفتم :

_ فکر کنم یادت رفته چرا اون اسم رفته تو شناسنامه ام ! مهم نیست ، من بهت یادآوری می کنم ؛ بهتره این رو تو گوشت فرو کنی دایا ، من و تو هیچ صنمی باهم نداشتیم ، نداریم ، نه خواهیم داشت ! من به خاطر خواهش پدرت و اون منجلابی که توش گیر افتاده بودی ، شناسنامه ام رو سیاه کردم ؛ ولی تو چی کار کردی ؟! نمک خوردی ، نمکدون شکستی ! من بازیچه دستت نیستم بچه جون ، از این به بعد هم راه به راه شماره ات رو روی گوشی نبینم !

مکث کردم و با تحکم بیش تر گفتم :

_ در ضمن ، بهتره تو دادگاه هفته بعد حاضر بشی و بی دردسر از زندگیم بری بیرون ، درست طبق قراری که اول باهم داشتیم ؛ وگرنه خودت میدونی بعدش چه اتفاقی میوفته !

صدای ضریف و بغض دارش بلند شد :

_اما آروین من دوس....

نزاشتم حرفش تموم بشه و تماس و قطع کردم ، من این جمله رو فقط از زبون یکی دوست دارم بشنوم ، با اون صدای مخملی و آرومش ، چه قدر دلم برای اون صاحب صدا تنگ شده !

آی صدف کاش یک بار دیگه بهم فرصت میدادی حرف بزنم ؛ خودم میدونم که اشتباه کارم و زود تر باید میگفتم ، ولی هر سری گفتم بزار جریان رو تموم کنم بعد بگم که صدف اذیت نشه و کمترین آسیب رو تو این داستان ببینه ! ولی آخرش چی شد ؟! بدترین ضربه رو خورد .

آهی از سر افسوس کشیدم ، نمیتونستم اتفاقات افتاده رو تغییر بدم ، ولی میتونستم حداقل تلاشم رو برای درست کردن خرابی های بعدش بکنم !

پس از جام بلند شدم و تصمیم گرفتم برای هزارمین بار برم در خونه دوستش تا بلکه بتونم با صدف حرف بزنم یا حداقل چند ثانیه حتی شده از دور ببینمش !

 

ویرایش شده توسط bano.z
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صد و هفتاد و یک 

اصلا نفهمیدم چه جوری مسافت خونه ام تا اینجا رو طی کردم ، وقتی به خودم اومدم ، دیدم جلوی در خونه کامیلا دوست صدف وایستادم و به در خونه زل زدم !

نفس عمیقی کشیدم و پیاده شدم ، از اونجایی که کامیلا باهام حجت تموم کرده بود در صورتی جای صدف رو بهم میگه که بعد فهمیدنش مزاحمش نشم ، گوشیم رو برداشتم و شماره کامیلا رو گرفتم ؛ با اولین بوق تماس وصل شد و صدای مضطرب کامیلا تو گوشم پیچید :

_ هی معلوم هست تو کجایی ؟! از دیشب ده بار باهات تماس گرفتم !

دلم شور افتاد ، گفتم: 

_من متوجه نشدم ! اتفاقی برای صدف افتاده ؟! 

با لحن ارومتری گفت :

_تو الان کجایی ؟! 

با نگرانی گفتم :

_جلوی در خونه ات ؟ اتفاقی برای صدف افتاده !

شنیدم که کامیلا به یکی گفت در رو برام باز کنن ، بعد هم گفت :

_بیا تو باهم حرف میزنیم .

تماس که قطع شد ، شخصی در ورودی رو برام باز کرد ، دل شوره عجیبی که از دیشب کمی حسش می کردم الان شدت گرفته بود ؛ مطمئن بودم یک اتفاقی افتاده ! چون صدف این چند وقت تو خونه کامیلا ساکن بود و منم بعد تلاش های بسیار وقتی تونستم کامیلا رو قانع کنم که صدف رو دوست دارم و به زور از زیر زبونش کشیدم که صدف اینجاست ، هر بار که میومدم بدون اینکه صدف بفمه ردم می کرد برم و میگفت باید به صدف زمان بدم ، ولی الان خیلی راحت در رو برام باز کرد و این یعنی صدف اینجا نیست ! و اون لحن مضطربی که پشت تلفن داشت گواه خوبی بهم نمیداد!

قدم هام رو تند کردم که به این دلشوره عجیبم پایان بدم و با دیدن صدف قلبم و اروم کنم ؛ نفهمیدم کی به در ورودی خونه رسیدم ، وقتی در و باز کردم تنها کلمه ای که ملکه ذهنم شده بود پرسیدم :

_صدف کو؟؟

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صد و هفتاد و دو

کامیلا مات نگاهم کرد و بعد چند دقیقه گفت :

_یعنی باور کنم واقعا که هیچ خبری از صدف نداری؟!

با تموم شدن جمله اش حس کردم زیر پاهام خالی شد برای اینکه از سقوط جلو گیری کنم ، خودم و به اولین مبل رسوندم و روش ولو شدم و با صدایی که به سختی شنیده میشد گفتم :

_ دِ آخه لامصب، من اگه خبری داشتم یا دیده بودمش که اینجا نبودم!

کامیلا هم مثل من وا رفت و رو به روی من نشست و گفت :

_از پری شب فقط با این امید بودم که پیش توئه که گوشیش رو خاموش کرده  !

چشمام تا آخرین حد ممکن گشاد شد ! چی گوشیش خاموشه ؟! سریع موبایلم رو در اوردم و خیلی زود به حرف کامی رسیدم !

گرمم شده بود و تنفس برام سخت بود ، دو دکمه بالایی لباسم رو باز کردم و کاپشنم رو دراوردم ،  کلافه پاهام رو تکون دادم و گفتم :

_تو چرا فکر می کردی پیش منه؟!

کامیلا صفحه چتش با صدف رو جلوم گرفت و گفت : 

_از اونجایی که پری شب ، دیر وقت  بدون توجه به اون برف سنگینی که میومد صدای ماشینش رو شنیدم و بعدش هم پیامش به دستم رسید که داره میاد پیش تو !

گوشی رو از دستش گرفتم و پیام رو خوندم :

_ کامی ، من دارم میرم پیش اروین ، باید برم حرف هام رو بهش بزنم و بفهمم چرا این کار رو باهام کرده ؛ گفتم خبر بدم که نگران من نباشی ، شاید  بعدش شب رو تو خونه ام بمونم ! شب خوش .

ده بار پیام رو خوندم ، دلخوری و عصبانیت تو تک تک کلمات که نوشته بود موج میزد ، بعد چند دقیقه از صفحه گوشی دل کندم و گفتم :

_به خونش سر زدی ؟! شاید خونه خودشه !

کامی دهن کجی بهم کرد و با حالت تمسخر گفت :

_اا ، منتظر بودم تو بهم بگی!

اخماش رو تو هم کرد و این بار جدی گفت :

_با هوش خان ، معلومه سر زدم ولی هر چی در واحدش رو زدم کسی جواب نداد ، بعدش هم که با تو تماس گرفتم ، ولی توام جواب ندادی ، هر جا رو که به ذهنم رسید گشتم ولی پیداش نکردم !

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صد و هفتاد و سوم

چشم هام رو بستم اینجوری نمیشد باید یه کاری می کردم ، نفس عمیقی کشیدم و رو به کامی گفتم :

_من بازم میرم در خونه اش اگه تونستم نگهبان رو راضی می کنم در رو باز کنه ؛ هر خبری شد سریع باهام تماس بگیر !

کامیلا سری تکون داد و گفت :

_ منم میرم پیش مارتین دوست بابام ، اشنا زیاد داره ببینم میتونه خط صدف رو ردیابی کنه ؛ توام اگه خبری شد بهم اطلاع بده اگه تا شب پیداش نکردیم میریم پیش پلیس و گزارش میدیم .

سر تکون دادم و از خونه اش بیرون اومدم ، پشت فرمون ذهنم هزار جا رفت ، چند باری نزدیک بود تصادف کنم ، نفهمیدم چه جوری خودم و به ساختمون رسوندم !

حدود دو ساعتی با نگهبان برج سر و کله زدم و زبون ریختم تا بلاخره به خاطر شناختی که از من داشت قبول کرد در خونه صدف رو با کارت یدک باز کنه ، انقدر استرس داشتم که فاصله نگهبانی تا خونه صدف برام هزار سال گذشت ، کلافه بودم در خونه که باز شد ، داخل رفتم ، خونه مرتب بود ، یاد اون شبی افتادم که صدف به خاطر من احمق به مرز جنون رسیده بود ، کلافه دو تا دستم و لای موهام کشیدم .

همه جای خونه رو گشتم ولی خبری از صدف نبود ، وارد اتاقش شدم و کمد هارو گشتم ، تا بلکه یک نشونی پیدا کنم ، عین ادم های معتادی که به مواد میرسن ، لباس هاش رو بغل می کردم و بو می کردم ، بوی عطرش ، فضای خونه رو پر کرده بود ، در حال گشتن بودم که چشمم به یک جعبه کوچک مشکی خورد ، برش داشتم ، جعبه مشکی رنگ بود و با پاپیون قرمز رنگی تزئین شده بود ، در جعبه رو باز کردم و یک کارت پستال و یک ساعت اسپرت و شیک مواجه شدم ، کارت پستال رو برداشتم و شروع کردم به خوندن :

میلاد تو شیرین ترین بهانه ایست که می توان با آن به رنج های زندگی هم دل بست

و در میان این روزهای شتابزده عاشقانه تر زیست

میلاد تو معراج دست های من است وقتی که عاشقانه تولدت را شکر می گویم

دوست دارت صدف 💋

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و هفتاد و چهار

ده دقیقه ای بود که زوم کرده بودم رو تک تک کلماتی که روی کارت پستال نوشته شده بود ، یک چیز مثل گردو تو گلوم گیر کرده بود و راه تنفسم رو بسته بود ، به سمت بالکن رفتم و درش رو باز کردم ، باد سرد تو صورتم خورد و باعث شد تنفسم باز بشه و نفس عمیق بکشم .

با دیدن کارت پستال تازه فهمیدم اون شب صدف چی کشیده ، با توجه به اون بادکنک هایی که بهدمحض ورود رو زمین دیدم ؛ احتمالا اون شب کلی تدارک دیده بوده ؛ حتی یادمه اون شب اون لباسی که با هم تو شمال خریده بودیم رو پوشیده بود ، بمیرم برای اون قلب مهربونش که بدجور با سکوتم شکستمش !

اگه زود تر براش توضیح داده بودم ، این اتفاق ها نمی‌افتاد ، سرم و تکون دادم و برگشتم داخل ، دیگه اشتباهات گذشته در حال حاضر مهم نبود ؛ مهم این بود که الان صدف من گم شده بود و من خبری ازش نداشتم .

ساعتی رو که صدف معلوم بود برای تولدم خریده برداشتم و به دور مچم بستم و از خونه اش بیرون اومدم ، تصمیم داشتم به نگهبانی برم و ازش بخوام فیلم های پری شب رو کنترل کنه ببینه صدف اصلا اومده اینجا یا نه !  

بلاخره بعد چند دقیقه گشتن تو فیلم های اون روز ، یک چیزی توجهم رو جلب کرد و از فرانسیس (نگهبان برج) خواستم که دور بین های بیرونی ساختمون رو برام باز کنه ، حول و حوش ساعت دوازده و نیم شب ، ماشین صدف جلوی در پارکینگ محوطه توقف کرد و بعد هم وارد پارکینگ شد ، ولی هر چه قدر گشتیم نتونستیم لحظه ورودش به پارکینگ رو ببینیم ! 

یه چیزی اینجا لنگ میزد ، انگار فیلم ها دستکاری شده بود ؛ استرس و نگرانی و خشم یکجا بهم حجوم اورده بود و با پام روی زمین ضرب گرفته بودم ، تو فکر بودم که چه اتفاقی افتاده که با صدای زنگ گوشیم به خودم اومدم ، گوشی رو بالا اوردم ، اسم بهراد روی صفحه نقش بسته بود ؛نمیدونستم چی کار کنم و چه جوری بگم که صدف نیست ؛ بعد چند ثانیه به ناچار تماس رو وصل کردم .

ویرایش شده توسط bano.z
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...