زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 27 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت صدم حتی نتوانستم به او بگویم صبح چه دیدهام. نتوانستم بگویم اگر من هم به پارسا چراغ سبز نشان داده بودم، شاید همان بلایی که سر ساحل آمد، سر من هم میآمد. تا حالا برایتان پیش آمده که یک نفر، در عرض فقط یک روز، تبدیل شود به منفورترین آدم روی زمین؟ برای من پیش آمد. پارسا، در یک لحظه، برایم شد پستترین و منفورترین آدم دنیا. چند دقیقه، سکوتی سنگین بین من و بهراد حاکم شد. نه من چیزی برای گفتن داشتم، نه او. آخر سر، بهراد آهی کشید، کتش را از روی صندلی برداشت و گفت: «زیاد بهش فکر نکن. نمیخواستم ذهنت درگیر بشه... فعلاً باید برم. شب میبینمت.» فقط سرم را به نشانهی تأیید تکان دادم و رفتنش را نگاه کردم. وقتی در اتاق پشت سرش بسته شد، خانه برایم ناگهان ساکتتر و خالیتر از قبل شد. آرام بلند شدم و به اتاق خودم رفتم. بیاختیار سر از بالکن درآوردم و روی صندلی نشستم. هوای عصر، ساکت و بیحرف، دورم پیچیده بود؛ اما ذهن من آرام نمیگرفت. خاطراتم با ساحل، یکییکی از گوشههای ذهنم بیرون میآمدند و مقابلم جان میگرفتند. خندههایش، شیطنتهایش، دعواهای ریز و درشتمان، اخمهای الکیاش، بغل کردنهای ناگهانیاش... و بعد، آن روزهای آخر. آن سردی. آن فاصله. آن نگاههای پر از دلخوری. پس به خاطر همین بود... برای همین آن روزهای آخر با من سر جنگ داشت. برای همین هر بار نگاهم میکرد، چیزی تلخ پشت چشمهایش بود. ناخواسته اذیتش کرده بودم. بیآنکه بفهمم، بیآنکه بخواهم، بخشی از دردش شده بودم. لبهایم لرزید. لعنت به من... چشمهایم را بستم و سرم را روی میز کوچکی که در بالکن بود گذاشتم. فکرها مثل موج توی سرم میکوبیدند و میرفتند و برمیگشتند. نمیدانم چقدر گذشت؛ فقط میدانم پلکهایم سنگین شد و همانجا، میان غم و خستگی، خوابم برد. *** حس قلقلکی روی صورتم باعث شد ناخودآگاه دستم را بالا بیاورم و گونهام را لمس کنم. زیر انگشتهایم چیزی نرم و پشمالو حس کردم. قلبم یکهو توی سینهام پرید. با وحشت چشمهایم را باز کردم و از ترس اینکه نکند گربهای چیزی روی صورتم باشد، با عجله از جا بلند شدم. اما همان لحظه، چشمم افتاد به بهراد. با یک عروسک گربهی پشمالو توی دستش ایستاده بود و با نیشی تا بناگوش باز، نگاهم میکرد. اخمهایم را توی هم کردم و با حرص گفتم: «مگه آزارداری؟! جون به جونت کنن، بیشعور! آخه کی اینجوری آدمو بیدار میکنه؟» بهراد زد زیر خنده و گفت: «معلومه که من.» بعد عروسک را جلوی صورتم تکان داد و با شیطنت ادامه داد: «بعدشم خرسی مثل تو رو که ده بار صدا میزنن بیدار نمیشه، فقط همینجوری میشه بیدارش کرد.» ویرایش شده 5 مرداد توسط زینب چرمگر 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 27 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت صد و یک فحشی زیر لب نثارش کردم که لبخند دنداننمایی زد و گفت: «جون، عصبانیتم که میشی قشنگی.» خیلی دلم میخواست خندهام را کنترل کنم، اما نتوانستم. آخرش لبخند کمرنگی روی لبم نشست. بهراد که انگار همین را میخواست، با رضایت نگاهم کرد و گفت: «حالا دیگه قهر نکن، وروجک. بیا بریم پایین که همه منتظر من و تواند برای شام.» چیزی نگفتم و فقط همراهش راه افتادم. آن شب هم، با همهی تلخی و سنگینیاش، بالاخره گذشت. *** بالاخره روز تولد نازی رسید. از همان صبح، دیزاینر آمده بود و مشغول چیدن تم مهمانی بود. قرار بود همهچیز با ترکیب سفید و طلایی اجرا شود؛ ترکیبی شیک، چشمنواز و دقیقاً همان چیزی که به سلیقهی نازی میآمد. از این طرف به آن طرف میرفتم و همهچیز را چک میکردم؛ از چیدمان بادکنکها و گلها گرفته تا جای کیک، میز پذیرایی، نورها و ریزهکاریهایی که اگر از قلم میافتادند، فقط من متوجهشان میشدم. نزدیکهای بعدازظهر بود که بالاخره مطمئن شدم همهچیز سر جایش است. نفس راحتی کشیدم و به اتاقم رفتم تا آماده شوم. مقابل آینه نشستم و اول موهایم را با یک **کانزاشی** پایین سرم جمع کردم؛ مدلی مرتب و ظریف که هم وقار داشت، هم لطافت. بعد شروع کردم به آرایش. اول زیرسازی را انجام دادم تا پوستم یکدست و صاف به نظر برسد. بعد خط چشمی باریک کشیدم که فقط به چشمهایم حالت بدهد، نه بیشتر. روی مژههایم ریمل زدم و با کمی رژگونهی هلویی، رنگ ملایمی به صورتم دادم. در آخر هم رژ زرشکی را روی لبهایم کشیدم؛ رنگی عمیق و زنده که ترکیب آرایشم را کامل میکرد. بعد نوبت لباسهایم شد. کتوشلوار سفیدرنگم را پوشیدم؛ لباسی که از همان لحظهی اولی که دیده بودمش، دلم را برده بود. طراحیاش ترکیبی بود از مدرنیته و ظرافت شرقی؛ الهامگرفته از لباسهای سنتی چینی، با یقهای ایستاده و آستینهایی بلند و کمی گشاد که وقار خاصی به لباس میداد. روی پارچهی سفید و خوشدوختش، گلهای ظریف طلاییرنگی از روی سرشانه تا کمر و همینطور روی آستینها نقش بسته بود؛ نه آنقدر شلوغ که چشم را خسته کند، نه آنقدر ساده که به چشم نیاید. همهچیز بهاندازه و با ظرافت بود. کت، قشنگ و تمیز روی تنم نشسته بود و فرم بدنم را به بهترین شکل نشان میداد، بیآنکه زیادی جلب توجه کند. در آخر هم کفشهای جلو باز مات طلاییرنگم را پوشیدم. چند لحظه روبهروی آینه ایستادم و خودم را نگاه کردم. برای اولین بار بعد از مدتها، از تصویری که در آینه میدیدم راضی بودم. نه فقط به خاطر لباس و آرایش، بلکه چون انگار زیر آن همه خستگی و غم، هنوز بخشی از من سر جایش مانده بود. همان بخشی که بلد بود خودش را جمعوجور کند، لبخند بزند و برای آدمهای دوستداشتنی زندگیاش، حضور داشته باشد. نفس عمیقی کشیدم، دستی به یقهی کتم کشیدم و از اتاق بیرون رفتم. ویرایش شده 5 مرداد توسط زینب چرمگر 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 28 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت صد و دوم نمیدانستم چرا اینهمه هیجان داشتم. تولد نازی بود، قرار بود **او** سورپرایز شود، اما این من بودم که از صبح تا آن لحظه، انگار یک بندِ دلم تندتر میزد و قرار نداشت. کنار مامان دمِ پذیرایی ایستاده بودیم و منتظر رسیدن مهمانها بودیم که اولین نفرها از راه رسیدند؛ **بنفشه و ماهرخ**، دو تا از دوستان صمیمی نازی. با روی خوش به استقبالشان رفتم، گرم سلام کردم و بعد راهنماییشان کردم به سمت اتاق مهمان تا لباسهایشان را عوض کنند. چند دقیقه بعد هم **خاله لاله و عمو ناصر**، پدر و مادر نازی، آمدند. مامان هنوز در را کامل نبسته بود که خاله لاله با ذوق دستهایش را دور بازوی او حلقه کرد و گفت: «سهیلا جان، واقعاً زحمتت دادیم.» مامان هم طبق معمول با لبخند جواب داد: «چه زحمتی خواهر؟ اختیار دارید. تولد دختر خودمونه.» و بعد، مثل همیشه، تعارفتکهپارههای همیشگی بینشان شروع شد؛ از همان مدل حرفهایی که ظاهراً تعارف است، اما تا ده دقیقه ادامه پیدا میکند و هیچکدام هم حاضر نیست کوتاه بیاید. من فقط با لبخند نگاهشان میکردم و هر از گاهی چیزی به شوخی اضافه میکردم. قرار بود **بهراد** نازی را با این بهانه که «مامان امشب برای شام دعوتتون کرده» به خانه بیاورد. همینطور قرار شده بود وقتی همهی مهمانها رسیدند، به او خبر بدهم تا راه بیفتند. از فامیل خودمان، خانوادهی عمه و **عمو بهروز** هم دعوت بودند. **گندم** با **امیرعلی** آمده بود و طبق پیشبینی من، یک دقیقه هم از او جدا نمیشد. همین که نگاهم به گندم افتاد، برایش چشمکی زدم و یک لبخند شیطنتآمیز تحویلش دادم. او هم که کاملاً منظورم را فهمیده بود، پشت چشمی نازک کرد و سرش را با حالت «به تو ربطی نداره» تکان داد. خندهام گرفت، اما چیزی نگفتم. از فامیلهای نازی هم فقط درجهیکها دعوت بودند، بهعلاوهی چند نفر از دوستان نزدیکش و همینطور **آروین** و خانوادهاش. تقریباً همه آمده بودند. همه... بهجز **اروین و خانوادهاش**. و من نمیدانستم چرا اینقدر از نیامدنشان مضطرب شده بودم. یعنی میدانستم... اما دلم نمیخواست حتی برای خودم هم به آن اعتراف کنم. از وقتی مهمانی کمکم شکل گرفته بود، آرام و قرار نداشتم. مدام از این طرف خانه به آن طرف میرفتم، یک بار چیدمان میز را چک میکردم، یک بار به آشپزخانه سر میزدم، یک بار بیدلیل نگاهم را سمت در میانداختم. مامان و بابا هم انگار از رفتارم فهمیده بودند خبری هست. هر دو چند باری با آن نگاههای ریزبینشان نگاهم کرده بودند، اما فعلاً چیزی نگفته بودند. صدای آیفون که بلند شد، بیاختیار تند و تیز به سمت در دویدم. قلبم آنقدر ناگهانی کوبید که خودم هم از شدت واکنشم جا خوردم. در را که باز کردم، **ماهان و رزا** را دیدم. لبخند زدم و برایشان در را باز کردم، اما نمیدانم چرا همان لحظه حس کردم یک بادکنک درونم یکهو خالی شد. آن اشتیاقی که با شنیدن صدای آیفون یکباره بالا رفته بود، به همان سرعت هم نشست. داشتم آنها را به داخل دعوت میکردم که از پشت سر، صدای مامان را شنیدم: «نگران نباش... دیر نکردن، میان.» با استرس برگشتم سمتش. سعی کردم حالت صورتم عادی باشد، برای همین لبخندی مصنوعی زدم و گفتم: «کی؟ بهراد اینا؟» مامان نگاهی به من انداخت؛ از آن نگاههایی که واضح میگفت: *خودتو نزن به کوچه علیچپ.* ویرایش شده 5 مرداد توسط زینب چرمگر 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 28 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت صد و سوم مامان با همان نگاهِ معنیدارش گفت: «آها... یعنی الان منتظرِ بهرادی هستی که خودت قراره بهش خبر بدی بیاد؟» واقعاً مانده بودم چه جوابی بدهم. دهانم را باز کردم چیزی بگویم، اما درست همان لحظه **ماهان و نامزدش** وارد شدند. اون لحظه، از شدت خوشحالی دلم میخواست بپرم و شالاپشالاپ ماچشان کنم که بحث عوض شد و از دست آن نگاههای مامان نجات پیدا کردم. سریع رفتم سمتشان و سلام کردم. هر دو با خوشرویی جوابم را دادند. ماهان با لبخند رو به **رزا** گفت: «عزیزم، ایشون صدفخانوم، دختردایی بنده هستن.» بعد رو به من کرد و ادامه داد: «ایشونم رزا، خانوم من هستن.» لبخندی زدم، دستم را جلو بردم و با او دست دادم. گفتم: «خوشبختم عزیزم.» رزا لبخند دلنشینی به من زد و گفت: «همچنین.» بعد هم با مامان احوالپرسی کردند و به سمت پذیرایی رفتند. رزا دختر ریزهمیزه و دوستداشتنیای بود. یک حالت گرم و تویدلبرو داشت که باعث شد همان برخورد اول از او خوشم بیاید. با خودم گفتم انشاءالله دل **عمه معصوم** هم با این وصلت یار باشد و کارشان سر بگیرد. داشتم از دور به جمع نگاه میکردم که دوباره صدای آیفون بلند شد. این بار بیهیچ دلیلی، یا شاید با هزار دلیل پنهان، قلبم شروع کرد به تند زدن. نه... واقعاً علتش را نمیفهمیدم. یعنی سعی میکردم نفهمم. به سمت آیفون رفتم و همین که تصویر را دیدم، انگار نفسم یک لحظه بند آمد. **اروین** بود. در را باز کردم. آخرین بار، دو هفته پیش دیده بودمش؛ همان روزی که ماشینم را برایم آورده بود. از پنجره نگاهشان میکردم که از حیاط رد میشدند و هرچه نزدیکتر میآمدند، قلب من هم بیقرارتر میشد. با خودم گفتم: *فکر کنم باید برم دکتر... این اصلاً عادی نیست.* *تا حالا اینجوری نشده بودم.* به عادت میزبانی، رفتم جلوی در که خوشآمد بگویم، اما آنقدر قلبم تند میزد که فکر میکردم همه صدایش را میشنوند. **مهلاخانم** اولین نفر بود که وارد شد و پشت سرش **اراد** و **اروین** هم داخل شدند. مهلاجون تا چشمش به من افتاد، لبخند گرمی زد و گفت: «سلام صدفجان، ماشالله مثل ماه شدی عزیزم.» لبخند خجولی زدم و گفتم: «سلام، ممنونم، لطف دارید. بفرمایید.» صورتم را بوسید. همان موقع مامان هم به ما رسید و بعد از سلاموعلیک کوتاهی، با هم به سمت پذیرایی رفتند. اراد جلو آمد و سلام داد. با لبخند جوابش را دادم و گفتم: «بهبه آقا اراد، خوش اومدی. خوشحالم میبینمت.» او هم با همان لحن شیطنتآمیز همیشگیاش سرش را کمی جلو آورد و آرام گفت: «بین خودمون باشه... مهلا سلطان با تهدید آوردم، وگرنه با دوستام قرار داشتم.» خندهام گرفت و گفتم: «قول میدم اینجا هم به اندازه وقتی که با دوستات هستی خوش بگذره.» خندید و چیزی نگفت. بعد **اروین** جلو آمد. فقط چند قدم فاصله بینمان بود، اما برای من انگار همان چند قدم زیادی طول کشید. نگاهم که به صورتش افتاد، یک حس ناآشنا در دلم جوانه زد. حسی خوشایند... اما مبهم. دلیلش را نمیدانستم، فقط میدانستم قلبم هنوز آنقدر تند میزند که از کنترل من خارج شده. اروین با لبخند گفت: «بهبه صدفخانوم... پارسال دوست، امسال آشنا.» از شدت استرس، لبخندی زدم که خودم هم میدانستم زیادی مصنوعی است و گفتم: «سلام... خوبی؟ با زحمتای ما.» لبخندش پررنگتر شد و با همان لحن آرام و خاص خودش گفت: «نفرمایید بانو... انجام وظیفه کردیم.» نمیدانم چرا همین یک جملهی ساده باعث شد ته دلم بیشتر بلرزد. برای اینکه از آن تنش عجیب درونم خلاص شوم، سریع کمی کنار رفتم و گفتم: «بفرمایید داخل.» بعد هم به سمت پذیرایی راهنماییشان کردم. هنوز ذهنم درگیر همان چند ثانیه بود که مامان کنارم آمد و گفت: «به بهراد خبر دادی؟» با کف دست زدم به پیشانیام و گفتم: «اخ... داشت یادم میرفت، الان پیام میدم.» سریع گوشیام را درآوردم و به **بهراد** پیام دادم که همه تقریباً رسیدهاند. بهش نوشتم وقتی نزدیک شد، خبر بدهد. حدود بیست دقیقه بعد پیام داد که دم در هستند. همان لحظه، سریع دستبهکار شدم. نور اصلی خانه را روی حالت لایت گذاشتم و از همه خواستم ساکت باشند. خوشبختانه انصافاً همکاری همه خوب بود. از قبل هم به **بارانا** سپرده بودم که بهمحض اینکه نازی و بهراد وارد شدند، چراغها را روشن کند. همه در سکوت، با هیجان منتظر ایستاده بودند. چند ثانیه بعد صدای باز شدن در آمد. قدمها داخل خانه پیچید. نفسمان را حبس کرده بودیم. و بعد، درست همان لحظهای که نازی و بهراد چند قدم جلوتر آمدند، چراغها روشن شد و همه باهم فریاد زدیم: **«تولدت مبارک!»** همان موقع **ماهان** برفشادی را بالای سرشان خالی کرد و صدای خنده و جیغ و دستزدن یکدفعه کل خانه را پر کرد. نازی از شدت شوک، یک لحظه سر جایش خشکش زد. چشمهایش گرد شده بود و دستش را روی سینهاش گذاشته بود، انگار هنوز باورش نمیشد چه اتفاقی افتاده. بعد با ناباوری نگاهش بین جمعیت چرخید، روی چهرهی مامان و بابا، روی خاله و عمو، روی دوستهایش، و آخر سر روی من و بهراد ماند. و بعد، درست همانطور که انتظارش را داشتیم، با جیغی از سر ذوق گفت: «نههههه! وای خدااااا!» و من، همانجا وسط آن نور و خنده و هیاهو، بالاخره نفس راحتی کشیدم. سورپرایز موفق شده بود. ویرایش شده 17 مرداد توسط زینب چرمگر 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 30 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت صدو چهارم نازنین از همه، مخصوصاً **بهراد**، تشکر کرد و بعد هم برای آماده شدن به سمت اتاق رفت. **خاله لاله**، **مهلاجون** را به مامان معرفی کرده بود و آن دو گرم صحبت بودند. بقیهی مهمانها هم هرکدام به کاری مشغول بودند و صدای خنده و گفتوگو در خانه پیچیده بود. من هم میان آن همه شلوغی، یکدفعه سنگینی نگاهی را روی خودم حس کردم. سرم را بلند کردم و به اطراف نگاه انداختم. چشمم که به **اروین** افتاد، درست همان لحظه او هم نگاهم میکرد. چشم در چشم که شدیم، لبخند جذابی روی لبهایش نشست و آرام به سمتم راه افتاد. با هر قدمی که او برمیداشت، ضربان قلب من هم تندتر میشد. انگار فاصلهی بین ما نه با قدمهای او، که با نفسهای من کوتاه میشد. وقتی مقابلم رسید، بیآنکه نگاهش را از صورتم بردارد، دست بالا آورد و طُرهای از موهایم را که روی صورتم افتاده بود، آرام کنار گوشم زد. بعد با لحنی نرم و آمیخته به شیطنت گفت: «ببخشید... از همون اول که اومدم، این مو روی مخم بود. حیف این صورت قشنگه که اینجوری پوشیده بشه.» ای وای... این دیگر چه حرفی بود؟ یکباره گرمایی در تمام تنم دوید. مطمئن بودم گونههایم از شدت حرارت سرخ شدهاند. قلبم هم آنقدر بیامان به سینهام میکوبید که انگار میخواست از قفسهی سینهام بیرون بزند. نمیدانستم باید چه بگویم. اگر هر کس دیگری بود، احتمالاً با اخم جوابش را میدادم یا دستکم یک چیزی میگفتم که سر جایش بنشیند؛ اما مقابل **اروین**، انگار تمام واکنشهای معمولم از کار افتاده بود. فقط لبخند کمرنگی زدم و ساکت ماندم. درستترش این بود که بگویم مغزم کاملاً از کار افتاده بود. او که انگار خوب حال و روزم را فهمیده بود، با همان لبخند شیطنتآمیز گفت: «ماشینت رو گرفتی و رفتی... حاجیحاجی مکه؟ یه سراغی هم از ما نگرفتی یهویی؟» در دلم گفتم: *اینم واقعاً یه طور خاصی حرف میزنهها...* *انگار سالهاست رفیق گرمابه و گلستان همیم.* *آخه اگر هم زنگ میزدم، دقیقاً چی باید میگفتم؟* البته که چندبار دستم رفت سمت گوشی... اما هر بار، بهانهای برای تماس پیدا نکردم. لب پایینم را با زبانم تر کردم و سعی کردم خونسرد به نظر برسم. گفتم: «دیگه به اندازهی کافی زحمت داده بودم... بعدشم، چرا خودت زنگ نزدی؟» هنوز جملهام تمام نشده بود که یک قدم دیگر به من نزدیک شد. آنقدر نزدیک که گرمای نفسهایش را روی پوستم حس کردم و موجی از مورمور از ستون فقراتم بالا رفت. بعد سرش را کمی خم کرد و آرام، با لحنی که شیطنت از تکتک کلماتش میبارید، گفت: «آهان... پس یعنی منتظر بودی من تماس بگیرم، **مروارید خانوم**؟» ویرایش شده 5 مرداد توسط زینب چرمگر 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 30 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت صد و پنج کاملاً در تسخیر چشمهای عسلی و صدای بمش مانده بودم. با خودم گفتم: *من چم شده؟* انگار ذهنم یکدفعه تلنگری زد. سریع یک قدم عقب رفتم و دستپاچه گفتم: «منظورم این نبود... ببخشید، من برم به نازی سر بزنم.» بعد هم بدون اینکه حتی پشت سرم را نگاه کنم، تقریباً فرارکنان به سمت تنها اتاق طبقهی پایین رفتم. در را باز کردم، خودم را انداختم داخل و سریع بستمش. پشتم را به در تکیه دادم و یک نفس عمیق کشیدم. چند ثانیه طول کشید تا ضربان قلبم کمی آرام شود. تازه همان موقع بود که نگاهم به اطراف افتاد. بهراد و نازی با دهان نیمهباز و چشمهای گرد شده به من زل زده بودند. گلوی خشکشدهام را صاف کردم و سرفهی مصلحتیای کردم. «ببخشید... در نزده اومدم. فکر کردم نازی تنهاست، اومدم کمکش کنم.» بهراد ابرویش را بالا انداخت و با لحنی معنیدار گفت: «والا با اون لپهای گلانداخته و اون سرعتی که وارد شدی، بیشتر میخورد داری از چیزی فرار میکنی... نازی بهونهست.» یک نفس دیگر کشیدم و سعی کردم خونسرد به نظر برسم. «نه بابا، فرار از چی؟ اومدم ببینم اگه آمادهاید، کیک رو بیارم.» بهراد با شیطنت خندید. «باشه باشه... باور کردیم!» نازی خندهای کرد و گفت: «اذیتش نکن بهراد. آمادهایم عزیزم، بیا بریم.» بعد هر دو به سمت من آمدند. بهراد دستی دور شانههای من و نازی انداخت و ما را به سمت پذیرایی هدایت کرد. وقتی وارد سالن شدیم، دوباره صدای دست زدن و تبریک بلند شد. من هم سریع به سمت آشپزخانه رفتم تا کیک را بیاورم. به تعداد سن نازی روی کیک شمع گذاشتم و یکییکی روشنشان کردم. بعد کیک را برداشتم و به سالن برگشتم. همه دور میز جمع شدند و منتظر ماندند. بهراد دستش را دور کمر نازی حلقه کرد و گفت: «اول آرزو کن.» نازی چند ثانیه چشمهایش را بست. بعد آرام نفس گرفت و شمعها را فوت کرد. صدای دست زدن و شادی همه بلند شد. همان موقع اراد با لحن شیطنتآمیزی گفت: «حالا اگه گفتید وقت چیه؟» همه با تعجب به او نگاه کردند. چند ثانیه بعد خودش ادامه داد: «ای بابا... مشخصه دیگه. وقت رقص چاقوعه!» خندهی جمع بلند شد. گندم رفت سمت سیستم و موسیقی را روشن کرد. بهراد رو به اراد گفت: «حالا که خودت پیشنهاد دادی، دست خودت رو میبوسه.» اراد با تعجب گفت: «من؟ نه بابا، من بلد نیستم!» اما قبل از اینکه بتواند فرار کند، بهراد و اروین از دو طرف بازویش را گرفتند و با خنده هلش دادند وسط. اراد هم چاقو را گرفت دستش و شروع کرد به رقصیدن. مردانه و بامزه میرقصید و ادا و اطوارهایش باعث شده بود همه از خنده رودهبر شوند. بعد از یکی دو دقیقه، با همان اداها به سمت من آمد. با تعجب نگاهش کردم که ناگهان چاقو را توی بغلم انداخت و با خنده هلم داد وسط جمع. «نوبت توئه، خواهر!» خندیدم و با ریتم آهنگ شروع کردم رقصیدن. چند دور چرخیدم و آخر سر چاقو را با لبخند به دست نازی دادم. ویرایش شده 5 مرداد توسط زینب چرمگر 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 31 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 31 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت صدو شش بعد از بریدن کیک و باز کردن کادوها، دیگر اتفاق خاصی نیفتاد. تنها چیزی که توجهم را جلب کرد، صمیمی شدن **اراد** و **بارانا** بود؛ انگار خیلی زود با هم جور شده بودند و خوب همدیگر را پیدا کرده بودند. تا آخر شب، هر بار **اروین** میخواست سر صحبت را با من باز کند، از دستش در میرفتم. واقعاً شده بودیم مثل **تام و جری**! دست خودم نبود. هر وقت بهم نزدیک میشد، استرس و تپش قلب امانم را میبرید و باعث میشد نتوانم روی خودم مسلط باشم. برای همین، ترجیح میدادم قبل از اینکه باز هم گاف بدهم، از جلویش فرار کنم. بعد از شام، کمکم مهمانها عزم رفتن کردند. خانوادهی اروین جزو آخرین نفرهایی بودند که آمادهی رفتن میشدند. **مامان** و **مهلاجون** هم آنقدر در طول مهمانی با هم گرم گرفته بودند که انگار نه انگار همین امشب برای اولین بار همدیگر را دیدهاند؛ بیشتر شبیه دو دوست قدیمی بودند که بعد از سالها همدیگر را پیدا کرده باشند. موقع خداحافظی، مهلاجون رو به مامان گفت: «پس دیگه سفارش نکنم... آخر هفته منتظرتونم.» مامان با لبخند جواب داد: «قول نمیدم عزیزم. اول باید با بهرام و صدف هماهنگ کنم.» مهلاجون لبخندش را حفظ کرد و گفت: «تا فردا خبرش رو بهم بده. دوست ندارم نه بشنومها، باشه؟» مامان هم با مهربانی بازوی او را فشرد و گفت: «تا ببینیم قسمت چی باشه عزیزم.» بعد با هم خداحافظی کردند و به سمت در رفتند. **اراد** و **اروین** هم بعد از خداحافظی با بقیه، به سمت من آمدند. رو به اراد چشمکی زدم و گفتم: «دیدی گفتم اینجا هم خوش میگذره؟» لبخند شیطنتآمیزی زد و گفت: «والا تا الان نمیدونستم اینجا پری دریایی هم دارید، وگرنه هیچ موقعیتی رو از دست نمیدادم.» خندهام گرفت. کاملاً معلوم بود که چشمش حسابی **بارانا** را گرفته. بعد از چند ثانیه، با همان لحن بامزهاش گفت: «فعلاً آبجی کوچیکه.» مشتی آرام به بازویش زدم و گفتم: «کلاً یکیدو سال ازت کوچیکترمها! یه جوری گفتی آبجی کوچیکه، حس فینچ بودن بهم دست داد!» خندید و گفت: «باشه بابا، ناراحت نشو. شما آبجی ما باش، بقیهش مهم نیست.» چشمکی زدم و گفتم: «داداش خودمی، بیبروبرگرد.» دو انگشتش را به پیشانیاش زد و با لحن نمایشی گفت: «ما کوچیک شماییم. فعلاً برم که الان صدای مهلاسلطان درمیاد.» لبخندی زدم و با او خداحافظی کردم. اراد که رفت، نگاهم ناخودآگاه به **اروین** افتاد. او که تا آن لحظه ساکت مانده بود، کمی نزدیکتر آمد و آرام، طوری که فقط خودم بشنوم، گفت: «خدا شانس بده والا... با ما به از این باش که با خلق جهانی!» منظورش را خوب فهمیدم. قلبم دوباره بیهوا خودش را به در و دیوار سینهام کوبید. اروین یک قدم دیگر جلو آمد و با همان لحن آرام و معنیدار ادامه داد: «بالاخره یه روز تنها میشیم، **آهوی گریزپا**... فعلاً.» لبهایم بیاختیار به لبخند کمرنگی باز شد. فقط سرم را برایش تکان دادم و آرام گفتم: «خداحافظ.» او هم با نگاه عمیق و لبخند کمرنگی خداحافظی کرد و رفت. من اما تا چند لحظه بعد، همانجا کنار در ایستاده بودم و به جای خالیاش نگاه میکردم؛ با دلی که هنوز از نزدیکیاش آرام نگرفته بود. ویرایش شده 5 مرداد توسط زینب چرمگر 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 3 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 3 فروردین (ویرایش شده) پارت صد و هفت همه رفته بودند. به پیشنهاد مامان، **بهراد** و **نازی** قرار شد شب را همانجا بمانند. همه آنقدر خسته بودیم که بعد از گفتن شببخیر، هرکدام به اتاق خودمان رفتیم. بدنم از شدت خستگی و کوفتگی تیر میکشید. برای همین تصمیم گرفتم یک حمام گرم حسابی بگیرم. وارد حمام اتاقم شدم و شیر آب را باز کردم تا وان پر شود. بعد **کانزاشی** را از میان موهایم بیرون کشیدم و موهایم یکباره پریشان دور شانهها و پشتم ریخت. آرایشم را پاک کردم، گوشیام را برداشتم و وقتی وان پر شد، آرام داخلش جا گرفتم. گرمای آب کمکم توی تنم دوید و خستگی عضلاتم را شل کرد. چند دقیقه چشمهایم را بستم و سعی کردم به ذهن شلوغم استراحت بدهم. اما مگر میشد؟ امروز حس تازهای را تجربه کرده بودم؛ حسی که تا توانسته بودم از آن فرار کرده بودم. هر بار **اروین** به من نزدیک میشد، یا خودم را پشت کاری پنهان میکردم یا به بهانهای از دستش درمیرفتم. اما حالا که تنها بودم، دیگر هیچ راه فراری نداشتم. ذهنم بیرحمانه مرا برمیگرداند به تمام لحظههای امشب... به نگاهش... به صدایش... به آن نزدیکی خطرناک و دللرزان. چهرهی اروین از جلوی چشمم کنار نمیرفت. ناخودآگاه داشتم جزئیاتش را در ذهنم مرور میکردم؛ موهای مجعد خرماییرنگش... چشمهای عسلیاش... قد بلند و هیکل چهارشانهاش... و لعنتی، چقدر امشب در آن پیراهن سفیدِ جذب، با آن کروات باریک مشکی و شلوار مشکیِ خوشدوخت، جذاب شده بود. آنقدر غرق فکرش شده بودم که وقتی به خودم آمدم، دیدم لبخند محوی روی لبهایم نشسته و دلم عجیب دارد غنج میرود. از این کشف ناگهانی جا خوردم. لبخندم را جمع کردم و آب دهانم را قورت دادم. بعد سرم را تکان دادم، انگار بخواهم خودم را از این حال بیرون بکشم. ذهنم بلافاصله تشر زد: *به خودت بیا دختر... این چه وضعشه؟* اما قلبم، بیتوجه به تمام هشدارهای منطقی، با تپشهای تند و بیوقفه جوابش را داد. نمیدانستم چرا، اما نمیتوانستم... یا شاید هم نمیخواستم... احساسم را حتی پیش خودم تعبیر کنم. انگار هنوز قلبم نتوانسته بود ذهنم را قانع کند؛ یا شاید ذهنم بود که دلش نمیخواست این حقیقت را بپذیرد. ویرایش شده 5 مرداد توسط زینب چرمگر 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 3 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 3 فروردین (ویرایش شده) پارت صد و هشت با صدای **دینگ** گوشی، چشمهایم را باز کردم. دستم را از لبهی وان بیرون آوردم و موبایلم را برداشتم. پیامی از طرف **پارسا** بود. همین که اسمش را روی صفحه دیدم، اخمهایم در هم رفت. حس انزجار مثل موجی تلخ از درونم بالا آمد. پسرهی مزخرف... حالا دیگر نقابش برایم افتاده بود. نه فقط از چشمم افتاده بود، بلکه همان ذره احترامی هم که زمانی برایش قائل بودم، کاملاً از بین رفته بود. اول خواستم بدون اینکه پیامش را بخوانم، مستقیم پاکش کنم. اما حس فضولیام، درست در بدترین لحظه، گل کرد. پیام را باز کردم. نوشته بود: > _بر من جفا ز بخت من آمد وگرنه یار > حاشا که رسم لطف و طریق کرم نداشت_ پوزخند تلخی گوشهی لبم نشست. چهقدر پررو بود... اگر دو روز پیش با چشمهای خودم ندیده بودمش که دست در دست دختری دیگر نشسته و برایش وعده و وعید میدهد... اگر حقیقتی را که بهراد دربارهی **ساحل** گفته بود نمیدانستم... شاید با دیدن این پیام، دلم برایش میسوخت. شاید حتی عذاب وجدان هم میگرفتم. اما حالا؟ حالا خوب میدانستم با چه مار خوشخطوخالی طرفم. با کسی که استاد بازی با کلمهها و احساسات آدمها بود. با حرص، پیامش را پاک کردم و بعد، بیهیچ تردیدی، در همهجا بلاکش کردم. آخرین جایی که بلاکش کردم، **اینستاگرام** بود. میخواستم از برنامه خارج شوم که چشمم به استوری **اروین** افتاد. بیآنکه حتی لحظهای مکث کنم، بازش کردم. استوریاش عکسی از یکی از پروژههایش بود؛ در واقع داشت کارش را تبلیغ میکرد. یک استوری ساده و معمولی... اما همین هم کافی بود تا دوباره حواسم برود سمتش. وسوسه شدم صفحهاش را ببینم. روی پروفایلش زدم. پیجش خلوت بود؛ فقط پنج پست داشت. یکییکی نگاهشان کردم تا اینکه چشمم روی یکی از عکسها ثابت ماند. در میان دشتی سرسبز، کنار ماشینش ایستاده بود؛ دستبهسینه، با همان اعتمادبهنفس همیشگی. پیراهن جذب طوسیرنگش، عضلههای بازویش را واضحتر نشان میداد و چشمهای عسلیاش مستقیم به دوربین خیره بودند. و من... من بیشتر از حد لازم به آن عکس خیره ماندم. خیلی بیشتر از حد لازم. وقتی بالاخره به خودم آمدم، فهمیدم نزدیک به یک ساعت است دارم همان عکس را وارسی میکنم. با ناباوری به خودم خیره شدم، انگار همین حالا مچ خودم را گرفته باشم. بعد با حرکتی سریع از وان بیرون آمدم. لباس عوض کردم، موهایم را خشک کردم و خستهتر از آن بودم که بخواهم دوباره با ذهنم کلنجار بروم. برای همین، خودم را روی تخت انداختم. سرم هنوز پر از فکر بود، اما خستگی از همهچیز قویتر بود. چشمهایم کمکم گرم شد و خیلی زود، در حالی که آخرین تصویر مانده در ذهنم نه پارسا، بلکه چشمهای عسلی **اروین** بود، به خواب رفتم. ویرایش شده 5 مرداد توسط زینب چرمگر 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 4 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 فروردین (ویرایش شده) پارت صد و نه صبح، بعد از شستن دست و صورتم و نگاهی کوتاه به خودم در آینه، از اتاق بیرون آمدم و به سمت آشپزخانه رفتم. **سلیمهجون** مشغول دم کردن چای بود. همین که نگاهم به او افتاد، لبخند مهربانی زد و گفت: «سلام خانوم کوچیک... چه زود بیدار شدی. بشین، برات چای بریزم.» لبخندی زدم و گفتم: «سلام، صبح بخیر. دستت درد نکنه.» پشت میز نشستم و پرسیدم: «بقیه هنوز خوابن؟» سلیمهجون همانطور که استکان چای را میگذاشت جلویم، گفت: «نه عزیزم. آقا رو حدود نیم ساعت پیش دیدم که برای پیادهروی رفتن بیرون. احتمالاً الان دیگه برگردن.» سری تکان دادم. استکان چای را مقابلم گذاشت و من گفتم: «مرسی سلیمهجون. چیز دیگهای نمیخوام، با بقیه صبحونه میخورم.» با همان مهربانی همیشگی نگاهم کرد و دوباره مشغول کارش شد. بعد از اینکه چایم را خوردم، شروع کردم به چیدن میز صبحانه. سلیمهجون هم کمکم میکرد. میز که تقریباً کامل شد، رفتم سراغ گاز تا برای همه **املت** درست کنم. هنوز تابه را روی حرارت نگذاشته بودم که سر و کلهی **بهراد** و **نازی** پیدا شد. بعد از سلام و صبحبخیر، بهراد با نگاهی شیطنتآمیز گفت: «بهبه... سحرخیز باش تا کامروا باشی! تو چطور انقدر زود بیدار شدی خوابالو؟» لبخند زدم و گفتم: «من همیشه سحرخیزم، فقط چشم بصیرت میخواد که ببینیش!» بهراد همانطور که صندلی را عقب میکشید، خواست چیزی بگوید که نازی زد زیر خنده. من هم رو به هردوشان گفتم: «بشینید که امروز املت مهمون منین.» بهراد با همان لحن شیطونش گفت: «ریختوپاش کردی راضی نبودیم!» ابرویی بالا انداختم و گفتم: «خیلی دلت بخواد!» نازی با لبخند گفت: «معلومه که دلمون میخواد. املت صدف خوردن داره.» نیشم تا بناگوش باز شد و برایش بوس فرستادم. او هم خندید و بهراد با قیافهای نمایشی ادای آدمهای مظلوم را درآورد. کمکم **مامان** و **بابا** هم به جمعمان اضافه شدند و صبحانه، وسط شوخیها و گپهای کوتاه، شروع شد. تقریباً به آخرهای صبحانه رسیده بودیم که مامان نگاهش را بین همه چرخاند و گفت: «حالا که همه جمعیم، این رو بگم... دیروز مهلاجون دعوتمون کرد که آخر هفته باهاشون بریم شمال. انگار همسرشون هم آخر هفته میرسن.» بعد رو به نازی کرد و پرسید: «درسته؟» نازی سرش را به نشانهی تأیید تکان داد. مامان دوباره رو به جمع کرد و گفت: «من دیشب بهشون گفتم تا با شما مشورت نکنم، نمیتونم جواب قطعی بدم. حالا ببینم نظر شما چیه.» بابا رو به مامان کرد و با همان آرامش همیشگی گفت: «نظر من هر چیزیـه که تو و صدف بخواید. هر جور شما راحتترید.» مامان لبخند زد و دست بابا را گرفت. بهراد و نازی هم نگاهی به هم انداختند و خیلی کوتاه با هم پچپچ کردند. بعد بهراد گفت: «ما هم تابع جمعیم. اگه شما برید، ما هم میایم.» با این حرف، نگاه همه سمت من برگشت. از نگاهشان معلوم بود که تقریباً همه موافقاند. برای همین بیمعطلی شانهای بالا انداختم و گفتم: «هر جور خودتون صلاح میدونید، من پایهام.» مامان با لبخند رضایتآمیزی گفت: «پس به مهلاجون خبر موافقتتون رو میدم.» و درست همان لحظه، بیدلیل و ناخواسته، اولین چیزی که از شنیدن اسم **شمال** به ذهنم رسید، نه دریا بود و نه سفر... بلکه چشمهای عسلی **اروین** بود. ویرایش شده 5 مرداد توسط زینب چرمگر 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 4 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 فروردین (ویرایش شده) پارت صد و ده فردا صبح قرار بود ساعت هفت به سمت شمال حرکت کنیم ، تو این سه روز من هزار بار چمدونم رو بازو بسته کردم و از نو چیدم ! واقعا نمیدونم این وسواس از کجا نشأت می گرفت ، برای بار هزار یکم چمدونم رو باز کردم و چکش کردم ، پیراهن ساحلی آبی رنگی که دیروز خریده بودم رو داخل چمدون گذاشتم و صندل ستش رو هم کنارش گذاشتم ، به چمدون بزرگ رو به روم نگاه کردم ، فکر کنم برای یک مسافرت دو ، سه روزه زیاده روی کرده بودم . برای آخرین بار چمدون رو چک کردم و بستمش و گوشه اتاق گذاشتم. بهراد و نازنین هم قرار بود شب خونه ما بخوابن که فردا با هم راه بیوفتیم . بعد چندین سال ، برای رفتن به شمال ذوق داشتم مثل همون روز های اولی که بابا ویلا خریده بود هر اخر هفته با ساحل به بابا اصرار می کردیم تا ببرتمون شمال و بابا هم با دیدن ذوق ما سریع قبول می کرد ، بعدشم من و ساحل اون شب تو اتاق هم می خوابیدیم و تا صبح از ذوق خوابمون نمیبرد ! قطره اشکم رو از گوشه چشمم پاک کردم و تو دلم به ساحل گفتم: _ خیلی بی معرفتی ساحل ، چرا تنهامون گذاشتی ، هم دم این روزهام تو باید میبودی ، الان اگه بودی با اون شیطنت ذاتیت سر به سرم میذاشتی و من رو به سمت احساسات نا شناخته ام هول میدادی. اون طوری منم از این سردرگمی نجات پیدا می کردم . اهی کشیدم و از اتاق بیرون اومدم ، به سمت هال رفتم ، تلوزیون روشن بود و بابا و مامان داشتن فیلم میدیدن ، رفتم بغلشون نشستم که مامان پرسید : _چمدونت رو بستی عزیزم ؟ سری تکون دادم و همین جور که به تلویزیون نگاه می کردم گفتم : _قبلا بسته بودمش ، فقط چک کردم چیزی جا نذاشته باشم . مامان لبخندی زد و بعد به تلوزیون خیره شد ، سه تایی باهم میخ فیلم شده بودیم که صدای زنگ ایفون اومد ، از جا بلند شدم و با دیدن بهراد و نازی در رو باز کردم ، من نمیدونم این بشر چرا وقتی ریموت و کلید داره بازم زنگ میزنه! ویرایش شده 4 فروردین توسط bano.z 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 5 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 5 فروردین (ویرایش شده) پارت صد و یازده به هال برگشتم و روی مبل نشستم ، مامان پرسید : _کی بود صدف ؟ _بهراد و نازی مامان با لحن متعجب گفت : _وا پس چرا ، واینستادی راهنماییشون کنی ! نگاهی به مامان انداختم و گفتم : _غریبه که نیستن مادر من ، والا بهراد سوراخ سمبه های اینجا رو بهتر از من میشناسه . بابا با شنیدن این حرفم خنده اش گرفت و گفت : _ راست میگه خانوم ، اینجا خونه خودشونه ، اینجوری اونا هم معذب میشن ، بزار راحت باشن. مامان که انگار قانع شده بود حرفی نزد ، همون موقع بهراد و نازی هم رسیدن ، بعد تعارفات معمول رو بهشون گفتم : _بشینید که قسمت هیجانی فیلمه. فیلم که تموم شد ، شام خوردیم و بعد چون فردا قراره بود صبح زود راه بیوفتیم همه به اتاق هاشون رفتن . به اتاقم که اومدم لباسم رو با پیراهن گشاد که روش خرگوش داشت عوض کردم که ، کسی در اتاقم رو به صدا درآورد. گفتم : بفرمایید. در باز شد و بهراد وارد اتاق شد ، متعجب گفتم : تو اینجا چی کار می کنی؟! ویرایش شده 5 فروردین توسط bano.z 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 5 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 5 فروردین پارت صد و دوازده _اومدم ببینم صدف خانوم چه مشکلی پیدا کرده؟ چشمام رو گرد کردم و با انگشت به خودم اشاره کردم و گفتم : _من ؟ مشکلی ندارم ، چی شد که فکر کردی مشکلی دارم ؟! با دو انگشت فکش و خاروند و گفت : _ببین ، این چشمات هر کی رو بتونه گول بزنه من رو نمیتونه ! بگو ببینم چته ؟ شونه ای بالا انداختم و لبه تخت نشستم سعی کردم به چشم هاش نگاه نکنم راست می گفت ، من رو خوب میشناخت ، با صدای ارومی گفتم : _باور کن اشتباه می کنی چیزیم نیست ! کنارم نشسته و با دلخوری گفت : کی انقدر از من دور شدی که دیگه ازم پنهان کاری می کنی ؟ هان ؟؟ نگاهش کردم و گفتم : _باور کن چیزی نیست وگرنه بهت می گفتم . نگاه مصممی بهم کرد و گفت : _خر خودتی صدف ، از تولد نازی به بعد مدام تو خودتی ، البته من دلیلش رو میدونم ، ولی باید از خودت بشنوم. معذب شدم ، بهراد هم کش مکش درونی من رو فهمیده بود ، نکنه بقیه هم فهمیدن ، اصلا چی رو فهمیدن !؟ همین جور با خودم درگیر بودم که بهراد گفت : _یه نصیحت از من به تو ، احساساتت رو سرکوب نکن ، ازشون فرار هم نکن ، محکم وایستا و بهشون گوش بده ، ضرر نمی کنی . بعدم هم دستی رو شونم گذاشت و رفت! همین جور مات به رفتنش نگاه کردم ، بهتر از من حرف قلبم رو فهمیده بود ، شاید حق با بهراده ! باید به حرف قلبم گوش کنم ، قلبم با تمام قدرت اروین رو صدا می کرد ، ولی دلیل ترس مغزم رو هم میدونستم ، میترسید این احساس رو قبول کنه و با شکست مواجه بشه ، چون از احساس اروین مطمئن نبود، ترجیح دادم همه چیز رو به این مسافرت بسپارم و دیگه از اروین فرار نکنم تا ببینیم چی پیش میاد... 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 6 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 6 فروردین (ویرایش شده) پارت صدو سیزده بلاخره بعد از چند ساعت رانندگی به ویلای اروین اینا رسیدیم ، یه ویلای ساحلی ، که فوق العاده شیک و با طراحی مدرن بود ! معماری فوق العاده ای داشت ، البته همین انتظار هم از کسی که شرکت ساختمانی داره می رفت ! خانواده مهرزاد برای استقبال جلوی در اومده بودن ، مرد قد بلند با موهای جو گندمی ته چهره مثل اراد و اروین با گرم کن و شلوار ورزشی مارک ، کنار اروین و اراد ایستاده بود که احتمالا پدرشون ، آقای مهرزاد بود . با دیدن اروین دوباره ضربان قلبم رفت بالا ، ولی این دفعه میدونستم علتش رو ، دیشب خیلی به حرف های بهراد فکر کردم ، و تصمیم گرفتم از احساسم فرار نکنم ، من ناخودآگاه به اروین علاقه مند شده بودم ، پس تمام تلاشم رو برای این حس می کردم و قصد داشتم ، ببینم احساساتم متقابله یا نه ، البته کاملا نا محسوس ! وقتی بهشون رسیدیم ، گرم سلام علیک کردیم و پدر اروین که فهمیدیم اسمش آرمان هست به سمت ویلا اشاره کرد و گفت : _ خیلی خوش اومدین ، از راه رسیدین خسته اید ، سرپا نگهتون نداریم . بابا با لبخند تشکر کرد و داخل شدیم ، ویلا دوبلکس بود و به خاطره دیوار های شیشه ای کاملا میشد ، بیرون رو دید ، واقعا با معماریش حال کردم ، ویلا باید اینجوری باشه ، ادم میاد طبیعت رو ببینه ، نه تو دیوار ها حبس بشه ! مهلا جون دستی پشت مامان گذاشت و گفت : _ بیاید بریم اتاق هاتون رو نشون بدم ، خسته راهید ، شاید بخواید استراحت کنید . مامان با لبخند گفت : _ممنون عزیزم واقعا تو زحمت افتادید . و همین جور که با هم تعارف تیکه پاره می کردن ما خانوم ها به سمت بالا که اتاق ها قرار داشت حرکت کردیم ، و مردها ترجیح دادن به احترام جناب مهرزاد فعلا رو مبل ها بشینن . از همون اول نگاه خیره اروین رو روی خودم حس کردم و خیلی نامحسوس با کارام نگاهش رو دنبال خودم می کشوندم ، مثلا طره ای از موهام رو به عقب میدادم و خیلی اروم دست توش می کشیدم ، یا وقتی چشم تو چشم می شدیم لبخند های ملیح تحویلش میدادم ، به خاطر حضور جمع فقط تونسته بودیم با هم سلام کنیم و حرف دیگه ای رد و بدل نشده بود . بالا شش اتاق خواب داشت ، که در دو راه رو متفاوت قرار گرفته بودن ، راه رو اول که متعلق به خودشون بود و مهلا جون ما رو به راهرو دوم برد و گفت : _ویلای خودتونه غریبی نکنید ، هر اتاقی راحتید انتخاب کنید ، نازی جان شما خودت حواست هست دیگه ؟ چیزی لازم داشتید خبرم کنید . بعد هم بهانه ی سر زدن به مردا ، ما رو تنها گذاشت که معذب نباشیم ، واقعا خانواده خونگرم و مهربونی بودن ، نازنین لبخندی بهمون زد و گفت : _چرا معذب ایستادید ، برید استراحت کنید . مامان ازش تشکر کرد و بی تعارف رفت اتاق دست چپ ، نازی هم لبخندی بهم زد و اتاق دست راست رو انتخاب کرد ، میموند اتاق وسط که منم چمدونم رو برداشتم و اونجا رفتم . با دیدن اتاق گل از گلم شکفت ، اتاق رو به باغ سر سبزشون بود و منظره فوق العاده ای داشت ، میوه های تابستونی رو درخت ها بودن و گوشه باغ آلاچیق بزرگی قرار داشت، با ذوق چمدونم رو کنار اتاق دوازده متری گذاشتم و روی صندلی هایی که تو اتاق ، رو به روی باغ گذاشته شده بود، نشستم و با ذوق منظره رو نگاه کردم ، بعد که از دیدن این باغ سرسبز سیر شدم ، تازه تونستم اتاق رو ببینم ، دیزاین اتاق سبز یشمی و سفید بود و تخت دو نفره ای گوشه اتاق خودنمایی می کرد ، کمد دیواری سراسری هم داشت و به غیر تخت و این صندلی ها و یک آینه قدی ،چیز دیگه ای تو اتاق نبود . ویرایش شده 6 فروردین توسط bano.z 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 6 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 6 فروردین پارت صد و چهارده سمت کمد رفتم و درش رو باز کردم ، به غیر چند تا چوب لباسی چیز دیگه ای توش نبود ، چمدونم رو باز کردم و لباس هام رو به ، چوب لباسی ها زدم و داخل کمد گذاشتم ، به خودم تو اینه نگاه کردم ، شلوار جین بگ ، شومیز سفید رنگ با تیشرت هم رنگ زیرش ، موهای مواجم که آزاد دورم ریخته بودم شال حریر ابی رنگم که روی موهام آزادانه انداخته بودم ، و ارایشی ملیح و دخترونه ، لباس هام رو کمی با دست مرتب کردم و لیپ گلاسم رو تمدید کردم و بیرون اومدم ، همزمان با من نازی هم بیرون اومد ، لبخندی رد و بدل کردیم و به سمت پایین راه افتادیم ، از پله ها که پایین اومدیم ، مامان و مهلا جون پیش هم نشسته بودن و به حرف مرد ها گوش میدادن ، نازی روی مبل تکی که بغل مامان اینا بود ، نشست و منم به ناچار روی تک صندلی که خالی بود از قضا کنار اروین بود جا گرفتم ، اروین لب خند شیطونی تحویلم داد ،که با ناز جواب دادم و سرم رو به طرف مهلا جون برگردوندم که گفت : _چه زود اومدید دخترا ، استراحت می کردین ! نازی گفت : من که تو ماشین یکم خوابیدم ، خسته نبودم عزیزم . منم لبخند زدم و گفتم : هوای شمال ادم رو سر حال میاره ، خواب رو از کله ادم میمیپرونه! مهلا جون گفت : راست میگی عزیزم ، منم خیلی شمال رو دوست دارم ، هر موقع میایم و برمیگردیم تا یک هفته سرحاله سرحالم . لبخندی به روش پاشیدم و چیزی نگفتم ، چند دقیقه که گذشت ، آقای مهرزاد که بی نهایت خونگرم بود رو به من کرد و گفت : خب خانوم خانوما ، شنیدم تو المان هم دانشگاهی این اقا پسر ما هستی ، اذیتت که نکرده تا حالا ، اگه کرده بگو خودم گوشش رو بپیچونم . لبخند کوچولویی زدم و گفتم : نفرمایید ، اقا اروین به گردن من حق دارن ، جز کمک و خوبی از ایشون ندیدم . لبخند مهربونی بهم پاشید و گفت : هر کاری کرده وظیفه اش بوده دخترم ، ما ایرانی ها همه جا باید پشت هم باشیم ، خون ایرانی با همدلی عجینه عزیزم. بابا سری به تایید تکون دادو گفت : گل گفتی آرمان خان ، البته این بزرگمنشی شما خانوادتون رو میرسونه ، من به شخصه از اروین جان ممنونم که هوای صدف ما رو داشته . اروین با خوش رویی گفت : نفرمایید، باعث افتخارم بوده . 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 7 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 7 فروردین (ویرایش شده) پارت صدو پانزده بابا با لبخند گفت : _زنده باشی پسرم . بعد یک ساعت حرف زدن ، به پیشنهاد اراد قرار شد بریم بیلیارد بازی کنیم ، بابا و اقای مهرزاد که ازم خواهش کرد انقدر رسمی صداش نکنم و تبدیل شد به عمو آرمان و مامان و مهلاجون سر باز زدن و باهامون نیومدن ، به طبقه بالا رفتیم ، گوشه سمت چپ سالن اتاق دیگه ای هم وجود داشت که من ندیده بودمش ، داخل اتاق شدیم که نسبتا بزرگ بود ، توش میز بیلیارد ، فوتبال دستی و نقاب های مافیا و ... بود . دور میز جمع شدیم و اراد شروع کرد کری خوندن : _از الان بگم خودتون رو برای باخت اماده کنید ! اروین دستی پشت کمرش زدو گفت ؛ _هنوز باخت دیشبت رو یادم نرفته ! آراد دستی پشت سرش کشید و گفت : _اون یک استثنا بود داداش ، نمی خواستم دلت بشکنه گذاشتم ببری. اروین شیطون گفت : _اره جون خودت ! بهراد خندید و گفت : _ما رو هم دست کم نگیرید ، این وروجک ما (با دست به من اشاره کرد ) تو بیلیارد حرفه ایه ، دست کم نیمی از فامیل بهش باختن . اراد و اروین با تعجب بهم نگاه کردن و اروین گفت : _جداً ، رو نکرده بودی ! سری تکون دادم و گفتم : _موقعیتش پیش نیومده بود . بلاخره بعد یه خورده کل کل بازی رو شروع کردیم ، چون نازی اعلام کرد فقط دوست داره تماشا کنه ، من و بهراد تو یک تیم و اراد و اروین هم باهم تیم شدن ؛ قرار شد ایت بال (ball8)بازی کنیم ، هنوز نوبت من نشده بود اراد شروع کننده بازی بود وبعد بریک ، دو توپ رو پاکت کرده بود (داخل سوراخ ها انداخته بود) و ضربه اخرش بی ثمر بود و بازی رو به بهراد سپرد ، بهراد هم یک توپ رو پاکت کرد و ضربه بعدیش خطا رفت ، نوبت اروین بود ، نگاهی بهم انداخت و خیلی حرفه ای چوبش رو نشونه رفت و سه توپ تک رنگ که مختص گروهشون بود پاکت کرد و ضربه بعدیش رو به توپ بعدی وارد کرد ولی همراه توپ شماره شش ، کیوبال هم وارد پاکت شد و نوبت به من رسید ، اروین لبخند موزی زد و با دست به میز اشاره کرد و گفت : _بفرمایید بانو . خیلی سخت نبود بفهمم از قصد اون کارو کرده که من رو محک بزنه ، لبخند مرموزی زدم و شروع کردم به ترتیب توپ های دو رنگ رو به ترتیب شماره پاکت کردن ، توپ های گروه ما همه پاکت شده بودن و حالا نوبت توپ شماره هشت یا توپ سیاه رنگ بود تا پاکت کنم و بازی رو ببرم ، نگاهی به اروین انداختم و از قصد کیوبال به توپ نخورد و خطا رفت ! ویرایش شده 7 فروردین توسط bano.z 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 18 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 فروردین پارت صدو شانزدهم اراد با لبخند شیطونی نگاهم کرد و چشمک زد توپ شماره هفت رو پاکت کرد ، فقط مونده بود توپ سیاه که هر کی پاکتش می کرد بازی رو برده بود ، اراد و اروین نگاهی رد و بدل کردن و اراد توپ سیاه رو نشونه رفت که ، توپ تو بدترین زاویه ممکن قرار گرفت و نوبت بهراد شد ؛ بهراد با تمرکز ضربه ای به توپ وارد کرد و توپ وسط میز قرار گرفت ، در اخر اروین بدون ثانیه ای مکث توپ رو پاکت کرد و بازی رو بردن . من و بهراد و نازی براشون دست زدیم و رو به اروین و اراد گفتم : _افرین بازی خوبی بود ، خوشم اومد حرفه ای هستید ! اروین چشماش رو تنگ کرد و گفت : _درس پس میدیم بانو ، البته همیشه فرصت آوانس گیر هرکس نمیاد! تیکه انداخت الان ؟! اره دیگه یعنی فهمید از قصد خطا زدم ، خودم و زدم به اون راه و فقط لبخند زدم ، در همین حین در اتاق زده شد و به دنبالش مهلا جون وارد شد و گفت : _خوش میگذره ؟ لبخند زدیم و سر تکون دادیم و بهراد گفت : _بله ، امید وارم خیلی سر صدا نکرده باشیم ، که اذیت شده باشید. مهلا جون با مهربونی گفت : _نه بابا چه سر صدایی ، البته ما خوش حال میشیم صدای شادی شما رو بشنویم به ما ها انرژی میده . بهراد به یک لطف دارید بسنده کرد که مهلا جون ادامه داد: _خب اگه بازیتون تموم شده و کار ندارید ، آرمان و بهرام خان تصمیم گرفتن ، تو باغ جوجه کباب کنن ، بیاید بریم که اماده شد یخ نکنه . همه تایید کردیم و پشت سرش راه افتادیم ، از اونجایی که این دو پدر هر چی گفتیم بزارید ما درست کنیم سر سخت گفتن نه کار خودمونه ، ما هم رضایت دادیم و جوجه و گوجه و فلفل ها رو سیخ زدیم . البته بماند که اراد به بهونه اینکه تلفنش زنگ خورد کار رو پیچوند ! 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 18 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 فروردین پارت صد و هفده نازی و بهراد رو میزی که وسط باغ بود نشسته بودن و سیخ زدن گوجه و فلفل رو گردن گرفته بودن ، من و اروین هم با فاصله لبه آلاچیق نشسته بودیم و جوجه ها رو سیخ میزدیم ، چند دقیقه که گذشت آروین گفت : _احوالات خانوم بلا ، میبینم که از گریختن خسته شدی و سعادت به من خوش اقبال رو کرده و پیشم نشستی ! لبخندی به زبون بازیش زدم و گفتم : _غیر پر رو بودن ، زبون بازم هستی ، تا حالا رو نکرده بودی ! صاف تو چشم هام نگاه کرد و گفت : _برای هر کسی اینجوری نیستم ، فقط یک صدف با دلی از دریا میتونه این ساید من رو ببینه ! قلبم به تپش افتاد چه بی جنبه شده بودم من ، که با هر حرف اروین تو دلم کیلو کیلو قند آب می کردن و سریع ریتم ضربان قلبم بهم می ریخت! لبخنده اغواگری زدم و گفتم : _پس خوش به حالت که یه صدف با دل دریا داری ، کجا هست حالا؟! صورتش رو بهم نزدیک کردو طره ای از موهام که روی صورتم افتاده بود پشت گوشم گذاشت و شیطون گفت: _ همین دور و بر . بعد هم نذاشت حرف دیگه ای بزنم و سینی جوجه ها رو برداشت و سمت منقل رفت . بعد رفتنش چند ثانیه تو هوا سیر می کردم ، من می خواستم اونو اغوا کنم ، حالا قضیه بر عکس بود ، اون داشت این کار رو می کرد ! خوبیش این بود که فهمیده بودم اروین هم یک حس هایی به من داره ، ولی کور خونده بود اگه فکر می کرد من اول احساساتم رو لو میدم ، یه کاری می کنم تا اخر این سفر به اعتراف بیوفته ! بعد اماده شدن جوجه ها به کمک مامان و مهلا جون و نازی میز رو چیدیم مشغول غذا خوردن شدیم ، نمیدونم به خاطر آب و هوای شمال بود ، یا حس و حال جدید من که انقدر اون جوجه خوشمزه شده بود ، شایدم واقعا کار بابا و عمو آرمان خوب بود ، هر چی بود عجیب اون جوجه بهم مزه کرده بود و حسابی چسبید ! 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 18 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 فروردین (ویرایش شده) پارت صد و هجده بعد ناهار بهراد و اراد شروع کردن قلیون چاق کردن ، ما هم تو آلاچیق نشسته بودیم ، عمو آرمان داشت برامون خاطره تعریف می کرد ، مرد خوش اخلاق و شوخ طبعی بود و از اون دسته از ادم هایی بود که از حرف زدنشون سیر نمیشی ! خیلی سعی می کردم حواسمو به حرف های عمو آرمان بدم ، ولی بدجور حواسم پیش اروین بود ؛ که به خاطر زنگ خوردن گوشیش چند دقیقه پیش از ما دور شدو حالا داشت با جدیت و کمی ناراحتی ، و کمی دور تر از ما با تلفن حرف میزد ، در ظاهر داشتم به عمو آرمان و حرفاش گوش میدادم ولی در واقع اصلا توی اون جمع نبودم . یعنی اروین با کی حرف میزد ؟ لحظه اخری قبل اینکه بره ، رو صفحه گوشیش اسم میترا بدجور بهم تو دهنی زد ، نکنه من داشتم الکی برای خودم خیال بافی می کردم ؟ شایدم همکارش باشه نه؟ ولی اخه خیلی صمیمی باهاش سلام کرد قبل اینکه دور بشه ، شنیدم نه که بلند حرف بزنه ها ، من شاخکام فعال شده بود ! انقدر تو ذهنم درگیری داشتم و حواسم پیش اروین بودم که نفهمیدم کی اراد و بهراد کارشون تموم شده و پیشمون برگشتن ! وقتی صدای بهراد و نزدیک گوشم شنیدم به خودم اومدم که گفت : _اگه خیلی کنجکاوی برو از نزدیک بشنو چی میگه ! اوه اوه گاف دادم ، خودم و جمع و جور کردم و گفتم : _کی عمو آرمان رو میگی ؟! چرا برم نزدیک مگه کرم دارم میشنوم چی میگه ! چپ چپ نگاهم کرد و گفت : _جدیدا خیلی من و احمق فرض می کنی صدف ، چی شده انقدر ازم دور شدی ؟! سرم و زیر انداختم و گفتم : _دور نشدم ! توضیح یکسری چیزا سخته ، هر موقع تونستم یسری چیزا رو به خودم به قبولونم ، خودم میام پیشت . سری تکون داد و لبخند زد و پکی به قلیون زد . ویرایش شده 18 فروردین توسط bano.z 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 18 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 فروردین (ویرایش شده) پارت صد و نوزده نیم ساعت گذشته بود و همچنان اروین داشت با طرف فک میزد! کلافه شده بودم و بهراد که بغلم نشسته بود کاملا متوجه بود ، چند ثانیه یک بار سعی می کرد به حرفم بگیره که خیلی ساکت بودنم به چشم نیاد و رسوا نشم ، واقعا ممنونش بودم ولی دیگه به حدی کلافه بودم که حتی حوصله چند کلمه حرف زدن هم نداشتم و داشتم عصبانی میشدم ! بلاخره بعد چهل دقیقه اقا اروین به مکالمه طولانیش پایان داد و خوش و خرم به سمت آلاچیق اومد ! نا خواسته اخم کرده بودم ، اومد و سمت دیگه من نشست و شروع کرد با بقیه حرف زدن ، بعد چند دقیقه قلیون کشیدن و خوش و بش با بهراد و اراد تازه من رو دید ! با تعجب گفت: _خوبی صدف ؟ چیزی شده؟! نمیتونستم چیزی بگم ، اصلا چی میگفتم ، بین ما چیزی وجود نداشت که بهش تیکه بندازم بگم به فکت تخم مرغ و زردچوبه ببند برای پرچونگی خوبه! پس خیلی اروم با لبخند نیم بند گفتم : _خوبم ، چیزیم نیست! نگاه عمیقی بهم انداخت و چیزی نگفت ، ولی انگار اونم از حس و حال افتاد و دیگه با اون شور قبلی نبود ! یک ساعتی که گذشت همه به خاطر استراحت کردن پراکنده شدن . من چون خوابم نمیومد ، تصمیم گرفتم برم ساحل ، به مامان خبر دادم و به سمت ساحل راه افتادم . ویرایش شده 18 فروردین توسط bano.z 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 18 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 فروردین (ویرایش شده) پارت صد و بیست از اونجا که ویلا ساحلی بود ، از در که بیرون اومدم وارد ساحل شدم و به سمت دریا حرکت کردم ، کفش هام رو با دمپایی های ساحلی عوض کرده بودم ، ولی دلم می خواست پاهام شن ها رو لمس کنه ، چند تا به پایین شلوارم زدم و دمپایی هام رو دستم گرفتم ، و به سمت دریا رفتم ، اولین موج اب که به پام خورد چشم هام رو بستم ، عاشق طبیعت بودم ، حس زندگی و آرامش بهم میداد ، حس اینکه خالق این زیبایی ها ، انقدر قدرتمند و مهربان هست که طبیعت رو در اختیارمون گذاشته ؛ پس همیشه حواسش بهم هست و هیچ وقت ولم نمیکنه ! نفس عمیقی کشیدم ، شالم رو شونه ام افتاده بود و باد موهام رو به بازی گرفته بود . با شنیدن صدای اروین درست پشت سرم اون هم انقدر نزدیک ، طوری که هُرم نفس هاش به پوستم می خورد ، باعث شد مور مور بشم و عضلات منقبض بشه ! _ نمیدونستم تو ساحلمون فرشته داریم ، وگرنه زود تر میومدم ! چشمام رو باز کردم و سمتش برگشتم ، دلخور بودم ، بدون اینکه فکر کنم گفتم : _والا مثل اینکه غیر اینجا ، خیلی جاها فرشته داری! گنگ نگاهم کرد ، کمی فاصله گرفتم در امتداد دریا شروع کردم قدم زدن ، اروین هم با فاصله پشتم راه افتاد و گفت : _والا ، من دفعه اولمه فرشته میبینم، اونم بسیار بَلاست و مثل ماهی از دست ادم سُر میخوره ! تو جام ایستادم و سمتش برگشتم و گفتم : _شاید قلقش دستت نیومده ! لبخند زد و ابروهاش رو بالا انداخت و به خودش جرعت داد تا دوباره نزدیک بشه ، و گفت : _خب پس ، حالا قلق این خانوم بلا رو به ما هم یاد بده که انقدر با ما بد قلقی نکنه ! ویرایش شده 19 فروردین توسط bano.z 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 19 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 فروردین (ویرایش شده) پارت صد و بیست و یک موزی گفتم : _والا تو داری فرشته میبینی !نه من ، پس قلقش رو هم خودت پیدا کن ، من آشنایی ندارم . دستی به فکش کشید ، قبل اینکه چیزی بگه سریع چیزی که تو دلم مونده بود گفتم : _تخم مرغ و زردچوبه ! با تعجب گفت : _چی؟! املت می خوای ؟! خنده ام گرفته بود ولی قبل این که لبم به خنده باز بشه کنترلش کردم ، شونه ای بالا انداختم و گفتم : _نه ! شنیدم برای چونه خوبه ،(اشاره ای به دستش که فکش رو میمالوند کردم و ادامه دادم)،انگار زیادی ازش کار کشیدی! اروین که انگار به مطلب مهمی پی برده بود ، لبخند جذابی زد و گفت : _میترا ، دوست و همکار دانشگاهی منه ، زنگ زده بود بگه عروسیشون بهم خورده ، چون متاسفانه پدربزرگ داماد فوت شده . تو دلم از این توضیحی که داد ذوق کردم ولی با بی تفاوتی گفتم : _فکر نمی کنم توضیحی خواسته باشم ، به من چه!! بعد هم پام رو تو آب گذاشتم و کمی جلو رفتم ، صدای اروین رو شنیدم که میگفت: _ همیشه سوال ها ، به زبون نمیان ، بعضی وقتا چشم ها به جای زبون کار می کنن! حیرت کردم ، این پسر خیلی خوب من رو شناخته بود ، اونقدر خوب که تونسته بود حرف دلم رو از چشم هام بخونه! چون به خواستم رسیده بودم نمی خواستم بحث کش پیدا کنه ، شیطون دست تو آب کردم و برگشتم سمت اروین که با تعجب به حرکتم خیره شده بود ، با لحن شیطون گفتم : _پس حالا که شما متخصص چشم و گوشی الان میتونی حدس بزنی می خوام چه کار کنم ! مهلت فکر کردن بهش ندادم و مشت مشت بهش آب پاشیدم ، چون انتظار این کار رو نداشت ، نتونست عکس العملی نشون بده و خیس شد ، با خنده گفت : _دارم برات ، صدف خانوم ، اصلا کی گفته صدف دم دریا انقدر باید شسته رفته باشه ؟! الان نشونت میدم! ویرایش شده 19 فروردین توسط bano.z 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 19 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 فروردین پارت صد و بیست و دوم بعد هم بدون درنگ شروع کرد بهم آب پاچیدن ، خیس خیس شده بودم ، دویدم سمتش و گفتم : _دارم برات ! با خنده شروع کرد فرار کردن ، منم دنبالش دویدم و بعد چند دقیقه یهو ایستاد ، نتونستم سرعتم و کنترل کنم و لیز خوردم ، اروین کمرم و گرفت که زمین نخورم ، ولی من از ترس افتادن یقه اش رو کشیدم و هر دو توی آب افتادیم . چشم هام رو که باز کردم ، دو جفت چشم عسلی دقیقا رو به روم بود ، تازه متوجه موقعیت شدم و سریع اروین و کنار زدم و تو جام نشستم . از خجالت داغ کرده بودم و مطمئنن گونه هام گل انداخته بود. اروین خندید و با انگشت گونه ام رو نوازش کرد ، گفت : _بلا خانوم ،جفتمون رو خیس کردی خیالت راحت شد؟! سرم و کمی عقب کشیدم و با کمی اخم گفتم : _الان مقصر من شدم؟؟؟ تو یهو ایستادی ! باعث شدی جفتی بیوفتیم تو اب ! خندید و سرش و نزدیکم اورد و گفت : _والا من که از این اب تنی راضیم ، تا حالا اب بازی انقدر بهم مزه نداده بود! خندیدم و به کمکش تو جام ایستادم ، بعد هم گفتم : _بدو بریم ، لباس عوض کنیم ، وگرنه کل سفر به مریضی میگذره! اروین سری تکون داد و به سمت ویلا راه افتادیم . 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 19 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 فروردین پارت صد و بیست و سوم بعد یکی دو ساعت خواب ، کش و قوسی به بدنم دادم و از تخت بلند شدم ، دستی به لباسم کشیدم و موهام رو با کش بستم و از اتاق بیرون اومدم و پایین رفتم ، همه تو پذیرایی دور هم جمع شده بودن و داشتن گپ میزدن . مامان با دیدن لبخند زد و گفت : به به ، ساعت خواب مامان جان ، بیا بشین برات چای بریزم . لبخندی زدم و روی صندلی بغلش جای گرفتم ، بعد خوردن چای ، اراد گفت : _خب صدف هم که بیدار شد ، نریم یک دور بزنیم ؟! بهراد هم به دنباله حرفش گفت : _فکر خوبیه ، نیومدیم بشینیم تو خونه! عمو آرمان و بابا هم موافقت کردن و بابا گفت : _پس برید اماده بشید که راه بیوفتیم . بیست دقیقه بعد همه حاضر و اماده جلوی در ویلا ایستاده بودیم ؛قرار شد به یک مرکز تفریحی تجاری بریم ، همه سوار ماشین ها شدیم و بابا چون هوا تاریک بود ، رانندگی رو به من سپرد . بعد یک ساعت به مکان مورد نظر رسیدیم و قرار شد ، ، اول خرید کنیم ، بنابر این قرار شد ، همه متفرق بشن و دو ساعت بعد تو رستوران بِنام همون مجموعه هم دیگرو ببینیم . ترجیح دادم بزارم مامان و بابا تنها بگردن ، پس ازشون جدا شدم و شروع کردم به گشتن ، همین طور که میگشتم ، یک ساعت مردونه تو ویترین یک مغازه بزرگ ساعت فروشی چشمم رو گرفت یک ساعت با صفحه خاص و زمینه مشکی با بند های مشکی اسپرت ، نمیدونم چرا با اولین نگاه تو دست های اروین تصورش کردم ، داخل مغازه شدم و بی هیچ دلیلی ساعت رو خریدم ! یک ساعتی میگشتم که یک لباس مجلسی نظرم رو جلب کرد ، یک لباس مجلسی که پشت لباس باز بود و با چند بند ظریف بهم وصل میشد ، بغل لباس تا پهلو باز بود ، از اون لباس ها بود که در عین سادگی چون فرم قشنگی به بدن میدن ، تو تن خاص میشد فقط مشکلش باز بودن بیش از حدش بود ! درواقع یک نوع لباس خواب ولی با جنس و ظاهری شیک تر بود ! از تصورات خودم خندم گرفت ، که صدای یک نفر رو پشت سرم شنیدم : _به چی میخندی ، خانوم بلا؟! اروین بود ، لبخندم و جمع کردم و گفتم : _هیچی یک خاطره یادم اومد ! لبخندی زد و سر تکون داد به ویترین نگاه کرد و لباس مورد نظر رو دید و گفت : _فکر کنم خیلی بهت بیاد ، انتخابت محشره ! شونه ای بالا انداختم و گفتم : _قصد خریدش رو ندارم . _چرااا؟ شونه ای بالا انداختم و گفتم : _اهل پوشیدن لباس های خیلی باز نیستم ، قشنگه ولی خیلی بازه ، نمیشه جایی پوشیدش ! 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 20 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 فروردین (ویرایش شده) پارت صد و بیست و چهارم متفکر گفت : _صحیح ، حالا بیا بریم تو شاید چیزی پسندیدی! سری تکون دادم و دنبالش راه افتادم ، بین رگال ها چرخیدم و چند تا لباس رو برای پرو برداشتم ، یهو چشمم به اروین خورد که داشت یک لباس قرمز رنگ که خیلی هم شیک بود وارسی می کرد . جلو رفتم و پشت سرش ایستادم ، انگار متوجه حضورم شد ، برگشت و پرسید : _قشنگه ، نه؟! سری تکون دادم و گفتم : _اره ، خوش سلیقه ای انگار! خندید و پرسید : _می خوای امتحانش کنی؟ دستی به چونم گذاشتم و متفکرانه به لباس خیره شدم ، بعد چند ثانیه گفتم : _اره قشنگه ، به امتحانش می ارزه. لباس رو گرفتم و سایزش رو چک کردم ، درست سایز من بود ! به سمت پرو رفتم و یکی از لباس هایی که انتخاب کرده بودم پوشیدم ، یک دفعه به سرم زد از فرصت استفاده کنم ، اگه اروین احساسی بهم داشته باشه ، وقتی اعتراف می کنه ، که من چراغ سبز نشون بدم ، پس دستی تو موهام کشیدم و صداش کردم ، وقتی تقه ای به در خورد در و باز کردم ، چشم های اروین با دیدن من تو اون لباس ارغوانی برق زد ، پرسیدم: _چطوره؟؟ بدون لحظه ای درنگ گفت : _محشر شدی ! عالیه ! لبخندی به روش پاشیدم و ازش خواستم منتظر بمونه ، بقیه رو ببینه ، تصمیم گرفتم اون لباس قرمز رنگ که خودش انتخاب کرده بود بپوشم . لباس دکلته بود و از روی ران چاک می خورد ، قسمت دکلته خیلی ظریف کار شده بود ، لباس شنل بلند حریری به همون رنگ داشت که بالا تنه لباس رو کمی میپوشوند ، لباس خاص و شیکی بود ! با هر حرکت شنل حریر توی تنم به رقص در میومد ، در رو باز کردم ، اروین سرش تو گوشی بود ، یک قدم جلو رفتم و با تن صدای اروم و کشدار صداش کردم ، تا سرش و بالا اورد ، دو طرف شنل رو گرفتم و با ناز چرخ زدم ، و پرسیدم : _سلیقه ات واقعا محشره ، بهم میاد ، نه؟؟ سیبک گلوش بالا پایین شد ، چند دقیقه محو من شده بود ، لبخند ریزی زدم و بهش نزدیک شدم ، دستم رو روی بازوش گذاشتم و اروم تکونش دادم ، دست دیگم رو هم جلوی چشمش تکون دادم و گفتم : _اروین جان ، با شمام ؟!! نفس عمیقی کشید و یکم فاصله گرفت ؛ انگار گرمش شده بود چون دو دکمه بالایی پیرهنش رو باز کرد ، که باعث شد عضلات خوش فرم بالاتنش به نمایش گذاشته بشه . ویرایش شده 20 فروردین توسط bano.z 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده