زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 8 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 8 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت هفتاد و پنج سرعتم زیاد بود و شدید ترمز گرفتم. سرم محکم خورد به فرمون و گیج و منگ شدم. راننده ماشینی که باهاش تصادف کرده بودم اومد جلو و گفت: "خانم، حالتون خوبه؟" سرم رو چرخوندم سمتش. نمیدونم چی دید که گفت: "ای وای! الان زنگ میزنم اورژانس." پلیس و آمبولانس که اومدن، بعد از کارهای اولیه و گرفتن مدارک و بیمه و اینجور چیزا، قرار شد بیمه خسارت رو بده. زخم سرم رو اورژانس بست و گفتن باید برای چکاپ ببرنم بیمارستان که مطمئن بشن خدایی نکرده مشکلی برام پیش نیومده باشه. گفتن بهتره به یکی زنگ بزنم بیاد بیمارستان برای همراهم. کسی که باهاش تصادف کرده بودم، آدم خوبی بود. ماشینم رو کنار خیابون پارک کرد و سوییچ رو بهم داد. نمیدونستم به کی زنگ بزنم، همه خونه عمه بودن. گوشیم رو دستم گرفتم و سوار آمبولانس شدم. سرم درد میکرد و آشفته بودم. گوشیم تو دستم لرزید، اروین بود. چارهای نبود، باید به اون میگفتم. تماس رو وصل کردم که گفت: "سلام، تماس گرفته بودید؟" با صدای گرفته از سردرد و ترسی که بهم وارد شده بود گفتم: "اروین." "صدف تویی؟ چرا صدات اینجوریه؟ کجایی؟" "تصادف کردم، تو آمبولانسم. میشه بیای دنبالم؟" بدون مکث گفت: "حالت خوبه؟ کدوم بیمارستان میبرنت؟" "خوبم، یکم سرم ضرب دیده. میگن باید عکسبرداری بشه. میبرنم بیمارستان..." اروین سریع گفت: "باشه، الان راه میفتم. نگران نباش." تشکر کردم و تماس رو قطع کردم. ویرایش شده 4 مرداد توسط زینب چرمگر 5 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 9 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 9 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت هفتاد و شش تازه رسیده بودم بیمارستان که اروین هم پیداش شد. احتمالاً با جت اومده بود، چون تو ترافیک تهران اینقدر زود رسیدن خیلی بعیده. تا رسید پیشم، با نگرانی به بانداژ سرم نگاه کرد و گفت: «دختر، چی کار کردی با خودت؟ با ماشین بودی؟» سرم رو تکون دادم که یهو تیر کشید و باعث شد صورتم رو جمع کنم. اروین فوری گفت: «خوبی؟ چی شد؟ کجات درد میکنه؟» آروم گفتم: «چیزی نیست… سرم به خاطر ضربه درد میکنه.» اروین سری تکون داد و رفت سمت پرستاری که پشت میز نشسته بود. یه چیزی ازش پرسید. پرستار یه نگاه به من کرد، بعد به همکارش چیزی گفت و بعدش اروین و اون یکی پرستار، منو نشوندن روی ویلچر و بردنم پایین برای عکسبرداری. بعد از عکسبرداری، دکتر گفت: خداروشکر مشکل خاصی نیست و میتونیم بریم. جلوی در بیمارستان که رسیدیم، اروین گفت: «میتونی دو دقیقه وایسی؟ برم ماشین رو بیارم.» بهش گفتم: «لازم نیست، تا همینجاشم خیلی زحمت کشیدی. ماشینم رو کنار خیابون پارک کردم، باید برم بردارمش.» ویرایش شده 4 مرداد توسط زینب چرمگر 5 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 10 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 10 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت هفتاد و هفت اروین با جدیت نگاهم کرد و گفت: «یه بار شده بیچونوچرا به حرفم گوش بدی؟ وایستا، میرم ماشین بیارم.» بعدشم حتی منتظر نشد چیزی بگم، رفت. راستش بد هم نشد، هنوز سرم درد میکرد و حضورش یه جورایی آرامشبخش بود. دو دقیقه نگذشته بود که یه لندکروز مشکی جلوی پام ترمز زد. شیشه سمت شاگرد پایین اومد و اروین گفت: «میتونی سوار بشی؟» ابروهام پرید بالا، با خودم گفتم: «اولالا! ماشین رو ببین!» سرم رو به نشونه تأیید تکون دادم و سوار شدم. چند دقیقهای تو سکوت گذشت که رو به اروین گفتم: «ببخشید وقتت رو گرفتم. دیگه مزاحمت نمیشم، اگه میشه منو برسون به ماشینم.» اروین گفت: «نگران ماشینت نباش. آدرس جایی که پارکش کردی رو بده، میفرستم یکی بره بیارتش.» سریع گفتم: «نه، نیازی نیست، خودم حلش میکنم. تا همینجاشم خیلی زحمت دادم.» اروین تیز نگاهم کرد و گفت: «اگه کار داشتم یا زحمتی بود، الان اینجا نبودم. حرف گوش بده. ماشینت خیلی صدمه دیده؟» با معذبی گفتم: «نه، فک کنم فقط سپرش شکسته و کاپوت یه کم ضرب خورده.» گوشیش رو برداشت، شماره گرفت و گفت: «آدرس جایی که ماشینت هست رو بده.» – «ولی آخه...» وسط حرفم پرید و گفت: «ولی، آخه، اگر نداریم! آدرس؟» با ناچاری آدرس رو گفتم. تماسش وصل شد، بعد از سلام و احوالپرسی کوتاه، آدرس ماشین رو داد و چون سویچ دست من بود، هماهنگ کرد تا نیم ساعت دیگه اون طرف همدیگه رو ببینن. ویرایش شده 4 مرداد توسط زینب چرمگر 5 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 10 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 10 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت هفتاد و هشت وقتی رسیدیم به ماشین، دو تا پسر جلوی اون وایساده بودن. اون یکی که روبهروم بود، حدود بیستوسه چهار ساله به نظر میرسید، چشم و ابرو مشکی و یه چهره شیطون داشت. اما اون یکی که پشت به ما بود... قد و هیکلش انقدر شبیه اروین بود که اگه اروین کنارم نشسته نبود، فکر میکردم خودشه! ماشین که وایستاد، پسره برگشت سمتمون و واااو! عین اروین بود — موهای خرمایی، پوست گندمی… فقط رنگ چشماش فرق داشت؛ سبز و عسلی بود. اروین رفت جلو، با هر دوتاشون دست داد. منم کنارش ایستادم و به دوتاشون سلام کردم. اروین گفت: «صدف خانم از دوستای آلمان من هست.» بعد رو کرد به اون پسره که کپ خودش بود و ادامه داد: «البته با ما فامیله، نازی رو که میشناسی؟ همسرش میشه عموی صدف.» پسره لبخند زد و گفت: «ااا چه باحال!» رو کرد به من و گفت: «منم اراد هستم، داداش اروین.» ابروهام پرید بالا و گفتم: «خوشبختم، میگم چهقدر شبیه همین شما دوتا!» اراد با خنده گفت: «البته من خوشتیپترم، ها!» اروین یکی پسکلهای بهش زد و گفت: «خیلی مونده تا به من برسی بچه!» اون یکی پسره بین خنده گفت: «بابا اگه اجازه بدین، منم خودمو معرفی کنم.» بعد با حالت رسمی گفت: «منم نویدم، پسرعموی این دو تا کلهپوک.» اروین خندید و همزمان یکی هم زد تو سر نوید و گفت: «بهت یاد ندادن به بزرگترت احترام بذاری؟ این چه طرز حرف زدنه!» ویرایش شده 4 مرداد توسط زینب چرمگر 5 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 10 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 10 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت هفتاد و نه نوید دستی به سرش کشید و گفت: «چرا میزنی؟» اروین خندید و گفت: «حقتونه، تا آدم بشین یاد بگیرین چطور باید رفتار کنین.» اراد نگاهی به باند سرم انداخت و گفت: «خدا بد نده.» لبخند زدم و گفتم: «ممنونم، بد نبینی.» نوید هم گفت: «خداروشکر که به خیر گذشته.» با همون لبخند گفتم: «ممنون، سلامت باشی.» اروین گفت: «شما رو تا صبح ول کنن همینجا وایمیسین فک میزنید! نوید، ماشین رو دیدی؟ میتونی کاریش بکنی؟» نوید خندید و گفت: «آره بابا، خیلی هم کاری نداره. علی رو که میشناسی، رفیقمه، کارشه؛ دو سوت درستش میکنه. فقط خب احتمالاً یه روزی طول بکشه.» اروین سر تکون داد، سوییچی رو که از من گرفته بود داد دستش و گفت: «اوکی، پس خبرش با تو.» بعد رو به من گفت: «بقیهش با اراد و نویده. بیا ببرم برسونمت.» رو به اون دوتا تشکر کردم و با اروین راه افتادم. تو ماشین که نشستیم پرسیدم: «نوید مکانیکه؟» خندید و گفت: «اگه جرأت داری به خودش بگو! میکشتت. نه، نوید عاشق ماشینه. عمو چند سال پیش که علاقهشو دید، کمکش کرد اتوگالری بزنه. از اونجایی که دوست و رفیق زیاد داره، ماشینو بهش سپردم.» گفتم: «آهان.» بعد دوباره پرسیدم: «اراد ازت کوچیکتره، نه؟ پس چرا اون شب عروسی نیومده بود؟» اروین همونطور که به جلو نگاه میکرد گفت: «اراد حدود پنج سال از من کوچیکتره، تقریباً همسن خودته. یکم بازیگوشه. اون شبم ترجیح داد بهجای عروسی با دوستاش وقت بگذرونه.» زیر لب اضافه کرد: «هنوز بچهست، خیلی کار داره!» ویرایش شده 4 مرداد توسط زینب چرمگر 5 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 11 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 11 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت هشتاد نگاهی به ساعتم انداختم؛ شده بود هشت شب. تو این چند ساعت، مامان چند بار پیام داده بود: «خوبی؟»، «چه خبر؟» و از این چیزا. منم برای اینکه نگران نشه چیزی نگفته بودم. تو آخرین پیام هم نوشته بود تا ساعت ده برمیگردن. حقیقتش اصلاً حوصله رفتن خونه رو نداشتم، ولی نمیتونستم به اروین بگم منو ببر دور بزنیم! پس ساکت نشستم و هیچی نگفتم. غرق فکر بودم که دیدم تو مسیر درکه داریم میریم! رو کردم بهش و گفتم: «چرا اومدی درکه؟ قرار بود برسونیم خونه.» اروین گفت: «گشنهت نیست؟ من که مردم از گشنگی. تو هم اگه میرفتی خونه باید تنها مینشستی. پس وقت برای شام هست.» چون خودمم دلم یه ذره حالعوضکردن میخواست، چیزی نگفتم. از ماشین که پیاده شدیم، رفت سمت یه باغ رستوران سرسبز و زیبا. واقعاً قشنگ بود. از روی یه پل چوبی که وسط یه جوی آب بود رد شدیم. اروین برگشت سمت من و گفت: «کجا دوست داری بشینی؟» نگاهی به اطراف انداختم. تخت چوبی که کنار جوی آب بود و دورش پر از گلهای خوشرنگ بود چشمم رو گرفت. به سمتش اشاره کردم و گفتم: «بریم اونجا.» اروین سر تکون داد و رفتیم نشستیم. وقتی سفارش غذا رو دادیم، ناخودآگاه یاد اون روز افتادم که یواشکی با اصرار ساحل اومدیم درکه. ساحل با یکی از دوستای مدرسهش و دوستپسرِ اون دختر قرار گذاشته بود و به من چیزی نگفته بود. وقتی رسیدیم و دیدمشون، اخمام رفت تو هم و کل اون چند ساعت مثل برج زهرمار نشسته بودم. حالا بماند وقتی برگشتیم خونه بابا چقدر عصبانی شد و مامان حالش بد شد. با یادآوری اون روز، اشک جمع شد تو چشمهام. نمیخواستم اروین متوجه بشه، با تمام توانم سعی میکردم جلوی اشکام رو بگیرم. ویرایش شده 4 مرداد توسط زینب چرمگر 5 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 12 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت هشتاد و یک ولی برق اشکی که چشمهام رو پر کرده بود از نگاه اروین دور نموند. سریع پرسید: «چیزی شده؟ جات درد میکنه؟» مهربونی این پسر بدجور به دلم نشسته بود. نمیتونستم به خودم دروغ بگم. لبخند کمجونی زدم و گفتم: «نه، خوبم… مشکلی نیست. فقط یاد یه خاطره قدیمی افتادم.» یکتای ابروش رفت بالا و با کنجکاوی گفت: «میتونم بپرسم چه خاطرهای؟» سکوت کردم. بعد اینهمه خوبیای که امروز ازش دیده بودم، دلم نیومد بگم «به تو چه». سرم رو پایین انداختم و آروم گفتم: «چند سال پیش با خواهرم یواشکی اومدیم درکه، یه داستان طولانی پیش اومد. یاد اون افتادم.» حیرتزده پرسید: «مگه خواهر داری؟ من فکر میکردم تکفرزندی!» گرفته گفتم: «نه… نبودم، ولی الان هستم.» با حرفم سکوت کرد. ممنونش بودم که بیشتر سؤال نپرسید، گذاشت به حال خودم باشم. چون واقعاً نمیخواستم چیزی توضیح بدم. غذاها رو آوردن و مشغول شدیم که اروین گفت: «فردا آزادی؟» سری تکون دادم و گفتم: «آره، چرا؟» گفت: «فردا باید برم یه پروژه رو سر بزنم، اگه آزادی بیا ببرمت.» گفتم: «اتفاقاً منم امروز بار اول واسه همین زنگ زدم. اگه مزاحم کارت نمیشم، خیلی دوست دارم از نزدیک مراحل کار رو ببینم.» اروین لبخند زد و گفت: «اوکی. فردا ساعت نه آماده باش، میام دنبالت.» منم لبخند زدم و گفتم: «باشه، اوکی.» بعد از خوردن غذا تصمیم گرفتیم بریم. خواستم صورتحساب رو پرداخت کنم که اروین یه جوری بهم چشمغره رفت انگار فحش ناموسی داده بودم! خودش حساب کرد و وقتی سوار ماشین شدیم، بعد از پرسیدن آدرس راه افتاد. تا رسیدن به مقصد، هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد. وقتی جلو در رسیدیم، بابا داشت ماشین رو میبرد تو باغ و مامان هم داخل ماشین بود. اروین نگه داشت، من پیاده شدم. بابا منو از آینه وسط دید و پیاده شد، مامان هم دنبالش اومد پایین. به محض اینکه بانداژ سرم رو دید، مامان با وحشت گفت: «وای خدا مرگم بده، چی شده صدف؟» اشک جمع شده بود تو چشماش؛ راستش، تو این چند سال یکم حساستر شده بود، حق هم داشت. لبخند زدم تا نگرانیش کمتر بشه و گفتم: «سلام… چیزی نیست، نگران نباشین، خوبم.» ویرایش شده 4 مرداد توسط زینب چرمگر 5 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 15 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت هشتاد و دو بابا با نگرانی جلوتر اومد و گفت: «چی شدی بابا؟ ماشینت کجاست؟» با لحن آروم و مطمئن گفتم: «چیزی نیست باباجونم، یه تصادف کوچیک.» همزمان شصت و اشارهم رو با فاصله کم نشونش دادم که یعنی واقعاً چیز مهمی نبوده. مامان سریع خودش رو رسوند، شونههام رو با احتیاط گرفت و با چشمای پر اضطراب گفت: «ای وای… بمیرم الهی… بیا الان ببرمت بیمارستان!» بغلش کردم و محکم فشارش دادم. «الهی قربونت برم مامان… نه، نگران نباش. رفتم بیمارستان، دکتر و عکسبرداری… همهچی اوکیه.» از بغلش که جدا شدم، نگاه بابا افتاد روی بانداژ و بعد تازه متوجه اروین شد. اروین با دیدن نگاهش جلو اومد و محترمانه گفت: «سلام عرض میکنم.» بابا و مامان هم جواب دادن. بابا رو به من گفت: «معرفی نمیکنی صدفجان؟» مامان قبل از من گفت: «ایشون آقا اروین هستن، همدانشگاهی صدف تو آلمان. مثل اینکه از فامیلهای نازنین هم باشن.» بابا لبخند زد و گفت: «خوشبختم پسرم. بفرمایید داخل.» اروین همون لبخند جذاب همیشگیش رو زد و گفت: «همچنین. نه دیگه، دیر وقته، مزاحم نمیشم.» بعد هم به من نگاه کرد و گفت: «اگه کار نداری، من برم.» لبخند زدم و گفتم: «ببخشید امروز مزاحمت شدم.» رو به مامان و بابا ادامه دادم: «اگه اروین نبود، واقعاً نمیدونستم چیکار کنم. هم بیمارستان همراهم بود، هم درباره ماشین کمکم کرد.» مامان و بابا با یه نگاه قدرشناسانه سمتش برگشتن. مامان تشکر کرد. بابا هم دستش رو گذاشت روی شونه اروین و گفت: «لطف کردی پسرم… انشاءالله تو خوبیا جبران کنیم.» اروین فروتنانه گفت: «نفرمایید، انجام وظیفه بود.» بابا لبخندی زد و یه ضربه خیلی آروم به بازوش زد. مامان گفت: «اروینجان، الان دیر وقته که نمیذارم بیای داخل، ولی فردا ناهار باید بیای. ذرهای از لطفت جبران نمیشه ولی دوست دارم ناهار با ما باشی.» اروین مؤدبانه گفت: «خیلی ممنون، لطف دارید. هر کاری کردم وظیفه بوده… مزاحمتون نمیشم.» مامان بهش فرصت حرف زدن نداد و گفت: «شما مراحمی. دوست ندارم نه بشنوم. فردا میبینمت.» بعد هم برگشت سمت خونه. بابا هم گفت: «پس فردا میبینمتون. فعلاً خداحافظ.» و رفت داخل. من رو کردم به اروین. اروین با خنده گفت: «مثل اینکه فردا ناهار اینجام!» خندیدم و گفتم: «سهیلا سلطان همینه دیگه… حرف بزنه باید اجرا بشه!» اروین خندید و گفت: «فردا صبح آماده باش، میام دنبالت.» اوکی گفتم. خداحافظی کردیم، و تا وارد خونه نشدم نرفت. با دیدنش که تا آخرین لحظه صبر کرد، یه حس گرمای عجیب تو دلم پیچید… حس امنیت، حس توجه… چیزی که مدتها بود تجربه نکرده بودم. ویرایش شده 4 مرداد توسط زینب چرمگر 5 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 15 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت هشتاد و سه وقتی وارد پذیرایی شدم، مامان و بابا روی مبل نشسته بودن و آهسته با هم حرف میزدن. تا من اومدم و نشستم، بابا با اون نگاه خاصش که هم نگرانی توش بود هم سرزنش پدرانه گفت: «چرا به ما زنگ نزدی بابا؟ مزاحم این بندهخدا شدی؟» نفس عمیقی کشیدم و گفتم: «نمیخواستم مراسم امشب ماهان خراب بشه. اولش قرار بود به بهراد زنگ بزنم، که اروین خودش تماس گرفت. دیگه از ناچاری جریان رو بهش گفتم، اونم سریع خودش رو رسوند.» مامان سری تکون داد و با لحن آرامی گفت: «من دو بار باهاش همکلام شدم، ولی معلومه پسر خوبیه. خدا حفظش کنه.» لبخند زدم و گفتم: «اروین دفعهٔ اولش نیست که کمکم کرده. اون موقع که آلمان بودم هم کلی هوام رو داشت.» بابا گفت: «خدا خیرش بده. معلومه پسر عاقل و باوجدانیه. فردا باید ازش تشکر کنم.» بعد رو به مامان ادامه داد: «به بهراد و نازنین هم بگو فردا ناهار بیان.» مامان گفت: «آره، خودمم تو نظرم بود. بالاخره فامیلِ نازنین هست، بد نیست آشنا بشن.» لبم رو با زبون تر کردم و کمی مکث کردم و گفتم: «فقط… من فردا صبح قراره با اروین برم، یه پروژه رو نشونم بده. البته اگه مشکلی نیست؟» مامان و بابا یه نگاه کوتاه اما معنیدار با هم رد و بدل کردن. بابا گفت: «هر جور خودت صلاح میدونی بابا.» لبخندی زدم که نگرانی از چهرهشون پاک شه و گفتم: «اینا رو بیخیال… خب، مهمونی چطور گذشت؟» مامان پشت مبل تکیه زد و لبخند خسته ولی رضایتی زد: «دختره واقعاً خوب و مؤدب بود. حتی معصومه هم نتونست حرفی بزنه!» بابا با حالت تأیید گفت: «اگه مخالفت کنه، اشتباهه. این دختر ماهان رو خوشبخت میکنه.» سری به نشانه کنجکاوی تکون دادم و پرسیدم: «خب، حالا نتیجه چی شد؟» بابا گفت: «فعلاً قرار شد دفعه بعد با خانوادهش آشنا بشیم، بعدش چند وقت رفتوآمد کنن، ببینیم چی پیش میاد.» ابرویی بالا انداختم و گفتم: «خیره انشاءالله… ببخشید، یهکم خستهام، برم بخوابم.» بابا با لحن پدرانه و نگران گفت: «مطمئنی مشکلی نداری بابا؟ نمیخوای ببَرمت دکتر؟» مامان هم بلافاصله گفت: «آره مامانجان، اگه جات درد میکنه بگو.» رفتم بینشون، هر دوشون رو بغل کردم و با لبخند گفتم: «نگران نباشین، خوبِ خوبم. بیمارستان چکاپ کامل کردن، فقط گفتن تا سه روز زخمم آب نخوره.» مامان با اون نگرانی مادرانهاش نگاهم کرد و گفت: «اگه شب کاری داشتی یا حالت بد شد، حتماً خبرم کن.» لبخند زدم و گفتم: «به روی چشم، شببهخیر.» ازشون جدا شدم و به سمت اتاقم راه افتادم. با هر قدم، خستگی روز روی شونههام سنگینی میکرد، ولی عجیب آرام بودم… شاید چون بالاخره حس کرده بودم کسی کنارم هست. ویرایش شده 4 مرداد توسط زینب چرمگر 5 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 16 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت هشتادو چهار از ساعت هفت صبح بیدار شده بودم ـ بیدلیل عجیبوغریب وسواس لباس گرفته بودم! هر چی میپوشیدم، حس میکردم یا زیادی رسمیام یا زیادی معمولی. بعد از یک ساعت کلنجار رفتن با کمد لباسهام، بالاخره تصمیم گرفتم شلوار جین بوتکات روشنم رو بپوشم، تاپ سفیدم رو داخلش بذارم و روش یه شومیز راهراه ریز با رنگ آبی ملایم بندازم. سه تا دکمه بالاش رو باز گذاشتم و اون رو هم داخل شلوار کردم. کمربند سورمهای رو بستم، کت بلند آبی رنگم رو پوشیدم و یه نگاهی تو آینه انداختم؛ بالاخره حس رضایت اومد سراغم. موهام رو دماسبی بستم و یه چتری کوتاه جلو انداختم، شال آبی کمرنگم رو با ظرافت سرم کردم. یه آرایش روزمرهی ساده، کتونی سفید و کیفم رو برداشتم و پایین رفتم. بابا و مامان صبحونهشون رو خورده بودن و تو پذیرایی نشسته بودن. رفتم آشپزخونه، سریع یه چای ریختم، با یه کلوچه خوردمش و رفتم سمت پذیرایی. بلند و با انرژی گفتم: «سلااام بر اهل منزل!» مامان سرش رو از موبایل بیرون آورد و با لبخند گفت: «سلام به روی ماه پرانرژیت!» لبخند زدم و بابا هم گفت: «سلام بر صدف خانوم! این همه انرژی رو به کی بدهکاریم؟» اخم مصنوعی گرفتم و گفتم: «نداشتیم حالا بابا جان! من همیشه پرانرژیم.» رو دسته مبل کنار بابا نشستم و با شیطنت گفتم: «یعنی انرژی اضافه دارم برای کل خونه!» مامان با حالت شوخی که مدتی بود ازش ندیده بودم، گفت: «آره، ولی امروز یه جور دیگهست... خیلییی سر حالی!» چشمهام رو باریک کردم و گفتم با نیشخند: «ای ای ای... بوی توطئه زنوشوهری میاد! الکی شایعه نسازین، فکر کنم دوست دارین منو بیحال و شل و ول ببینین!» بابا دستش رو گذاشت روی دستم و با لبخند گفت: «نه بابا جان، ما با همین صدای پر نشاطت نفس میکشیم. اگه انرژی تو نباشه، خونهمون سوت و کوره.» لبخند زدم، بغلش کردم و همون لحظه گوشیم زنگ خورد. از کیفم درش آوردم، اسم **اروین** روی صفحه افتاد. جواب دادم؛ بعد از سلام گفت دم دره و منتظرم. با مامان و بابا خداحافظی کردم، که البته هر دو با تأکید گفتن حتماً موقع ناهار باید اروین رو ببینن. وقتی از در بیرون رفتم، هنوز لبخند روی لبم بود — انگار روز تازهای، با حالوهوای متفاوتی شروع شده بود. ویرایش شده 4 مرداد توسط زینب چرمگر 5 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 17 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 17 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت هشتاد و پنج جلوی در که رسیدم، اروین پشت فرمون نشسته بود. لبخند زدم، در رو باز کردم و سوار شدم. گفتم: «سلام، صبح بخیر… خوبی؟» از بالای عینک دودیش یه نگاه کوتاه بهم انداخت و گفت: «علیک. والا من که خوبم، تو بهتری؟» دستم ناخودآگاه رفت سمت بانداژ کوچیک روی سرم و گفتم: «خداروشکر، خوبم.» اروین سری تکون داد، ماشین رو به راه کرد و گفت: «اول میبرمت شرکت، بخش دفتری رو ببینی. بعدش هم میریم سر یه پروژه تا ارتباط با کارگرا، پیمانکارا و کلاً فضای کار رو از نزدیک تجربه کنی.» با هیجان گفتم: «خیلی براش ذوق دارم. همیشه دوست داشتم روند کار رو از نزدیک ببینم.» لبخند کمرنگی نشست روی لبش و گفت: «در آیندهی نزدیک قراره یه عالمه پروژه رو خودت از نزدیک رهبری کنی، خانوم مهندس.» شنیدن «خانوم مهندس» اون هم از دهن اروین، دلم رو قنج برد. یه موج ذوق از سر تا پام دوید، ولی سعی کردم خیلی تابلو نشه و فقط یه لبخند آروم زدم. بعد از طی کردن مسافتی، اروین ماشین رو جلوی یه ساختمان بزرگ و شیک نگه داشت. پیاده شدیم، وارد ساختمان شدیم و با هم سوار آسانسور شدیم. وقتی آسانسور ایستاد، درها که باز شد وارد لابی شرکت شدیم. دکوراسیون لابی ترکیبی از سفید، مشکی و طلایی بود؛ شیک، رسمی و چشمگیر. پشت یه میز بزرگ الشکل، منشی نشسته بود. همین که اروین رو دید، سریع از جاش بلند شد و سلام کرد. اروین هم با یه تکون دادن سر جوابش رو داد. بعد رو به من کرد و گفت: «بیا، اول از اینجا شروع میکنیم.» منو به بخشهای مختلف شرکت برد؛ از بخش طراحی و مشاوره گرفته تا حسابداری و بقیه واحدها. حین نشون دادن هر بخش، با حوصله توضیح میداد که هر قسمت دقیقاً چه کاری انجام میده، روندها چطوره و مسئولیت هر تیم چیه. من با دقت گوش میدادم، نگاه میکردم و سعی میکردم همهچیز رو تو ذهنم ثبت کنم. حس میکردم دارم قدمبهقدم وارد دنیایی میشم که همیشه دوست داشتم مال خودم باشه. ویرایش شده 4 مرداد توسط زینب چرمگر 5 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 19 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت هشتاد و شش در آخر من رو به اتاقی برد که کنار درش تابلوی **«معاون»** نصب شده بود. در رو باز کرد و گفت: «اینجا هم اتاق منه… البته چون فعلاً نیستم، یکی دیگه کارهام رو انجام میده.» ابرویی بالا انداختم و گفتم: «مدیر اینجا کیه؟ من تا الان فکر میکردم تو مدیری! آخه رو کارت ویزیت هم اسم تو بود.» اروین لبخند جذابی زد و گفت: «پدرم مدیر شرکته. البته چند وقته برای یه پروژه رفته دبی.» گفتم: «اوکی… پس به خاطر همین سعادت نداشتم ببینمشون.» اروین با لحنی کنایهآمیز گفت: «اوه… چه لفظ قلم!» خندیدم و شونه بالا انداختم، چیزی نگفتم. اروین نگاهی به ساعتش انداخت و ناگهان گفت: «اوه اوه… یه ربع به یازدهه. دیر شد. بدو بریم سر ساختمان، مصالح جدید قرار بود بیاد، باید چکشون کنم.» سری تکون دادم و دنبالش راه افتادم. دوباره سوار ماشین شدیم و از شرکت خارج شدیم. حدود نیم ساعت تو راه بودیم تا رسیدیم به یه ساختمان نیمهساز. صدای دستگاهها، بوی سیمان خیس و رفتوآمد کارگرها فضای شلوغی ساخته بود. همین که وارد شدیم، اروین از صندوق عقب ماشین یه کلاه ایمنی درآورد و داد دستم. گفت: «اول ایمنی.» کلاه رو روی سرم گذاشتم و لبخند زدم. چند قدم جلو رفتیم. سرکارگر که مردی حدوداً پنجاهساله بود، با دیدن اروین جلو اومد و سلام کرد. اروین هم جواب داد و شروع کرد ازش گزارش گرفتن؛ درباره پیشرفت کار، زمانبندی و مصالحی که تازه رسیده بود. بعد با هم رفتیم سمت جایی که مصالح تخلیه شده بود. اروین با دقت بستهها رو چک میکرد، چند تا سؤال از کارگرا میپرسید و گاهی هم رو به من توضیح میداد که هر کدوم از اون مصالح دقیقاً برای کدوم بخش پروژه استفاده میشه و چرا کیفیتش مهمه. من هم با دقت نگاه میکردم و گوش میدادم. دیدن اینکه چطور با کارگرها صحبت میکرد، چطور همه چیز رو زیر نظر داشت و با جزئیات کار رو پیش میبرد، برام جالب بود. حدود یکی دو ساعت اونجا موندیم تا کارها تموم شد. وقتی از ساختمان بیرون اومدیم، اروین نفس عمیقی کشید و گفت: «خب… برای روز اول تجربه بدی نبود، خانوم مهندس.» لبخند زدم و گفتم: «اتفاقاً خیلی هم خوب بود.» اروین کلید ماشین رو چرخوند و گفت: «پس بزن بریم… فکر کنم الان موقع ناهاره و خانوادهات هم منتظرن.» سوار ماشین شدیم و به سمت خونه راه افتادیم. ویرایش شده 4 مرداد توسط زینب چرمگر 5 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 20 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت هشتادو هفت توی راه، اروین یهدفعه کنار گلفروشی نگه داشت. بدون اینکه چیزی بگه، پیاده شد و رفت داخل. با تعجب از شیشه دنبالش کردم و حدود یک ربع بعد، در حالی که یه گلدون خوشگل دستش بود، برگشت. به محض اینکه نشست، گفتم: «نیازی به زحمت نبود.» نگاهی بهم انداخت و خیلی ساده گفت: «زحمتی نیست. دوست ندارم بار اولی که جایی میرم، دست خالی برم.» لبخند زدم و ازش تشکر کردم. واقعاً... اعترافش برای خودم هم سخت بود، ولی این پسر به طرز عجیبی باادب و جنتلمن بود. وقتی به خونه رسیدیم، ریموت در رو زدم و به اروین گفتم ماشین رو بیاره داخل. همین که پیاده شدم، چشمم افتاد به ماشین **بهراد**. پس نازی و بهراد قبل از ما رسیده بودن. کنار پلهها ایستادم تا اروین رو راهنمایی کنم. اون هم بعد از اینکه کت اسپرت سورمهایرنگش رو پوشید، به سمتم اومد. همون لحظه تازه فهمیدم که ناخودآگاه باهاش ست شدم. و انصافاً... باید قبول میکردم که جزو پسرهای خوشتیپ و خوشقیافه بود. قد بلند، چهره مردونه و اون ابهت آرومی که ناخودآگاه نگاه رو جذب میکرد. سرم رو خیلی نامحسوس تکون دادم و توی دلم گفتم: *من چی دارم میگم؟ مبارک مامان و باباش!* صدای اروین منو از فکرم بیرون کشید: «اگه زل زدنت تموم شده، بریم تو.» پوزخند همیشگی گوشه لبش نشست؛ همون پوزخندی که واقعاً منو تا مرز دیوونگی میبرد. اخم کردم و گفتم: «تو فکر بودم. به جای خاصی نگاه نمیکردم.» با همون لحن لجدرارش گفت: «باشه… اگه فکر کردنتون تموم شده، بریم داخل. اینجوری از مهمون پذیرایی میکنی؟» پشت چشمی نازک کردم و راه افتادم. زیر لب گفتم: «خودشیفته…» صدای خندهاش پشت سرم بلند شد و فهمیدم شنیده. وقتی وارد خونه شدیم، از اونجایی که از قبل به مامان پیام داده بودم، مامان و بابا دم در منتظرمون بودن. بعد از سلام و احوالپرسی، اروین گلدون رو داد دست مامان و گفت: «ناقابله.» مامان خندید و گفت: «مرسی اروین جان، زحمت کشیدی. نیاز به این کارا نبود.» اروین با لبخند جواب داد: «خواهش میکنم، قابلتون رو نداره.» بابا هم ازش تشکر کرد و گفت: «بیش از این سر پا نگهتون نداریم، بفرمایید داخل.» بعد دستش رو پشت شونهی اروین گذاشت و به سمت پذیرایی هدایتش کرد. رو به مامان گفتم: «من برم لباس عوض کنم و برگردم.» مامان با لبخند گفت: «برو عزیزم.» سری تکون دادم و راه افتادم سمت اتاقم، در حالی که هنوز صدای آروم گفتوگوی مردونهی بابا و اروین از پشت سرم میاومد و یه حس عجیب و ناشناخته توی دلم میچرخید. ویرایش شده 5 مرداد توسط زینب چرمگر 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 20 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت هشتاد و هشت با عجله رفتم توی اتاقم و لباسهام رو عوض کردم. یه پیراهن لیموییرنگ پوشیدم با آستینهای بلند و دامنی بلند و کلوش. جنس پارچه لَخت و سبک بود و با کوچکترین حرکتم، دامن نرم دور پام به رقص درمیاومد. موهام رو باز کردم و روی شونههام ریختم. یه بار دیگه رژ لبم رو تمدید کردم، صندلهام رو پوشیدم و از اتاق بیرون اومدم. وقتی به پذیرایی رسیدم، همه سرگرم حرف زدن بودن. با صدای بلند سلام کردم. حواس همه به سمتم جلب شد. جلو رفتم، نازی رو بغل کردم و گفتم: «بهبه، عروسخانوم! خوبی؟» نازی خندید و گفت: «مرسی عزیزم، تو چقدر خوشگل شدی.» چشمکی زدم و گفتم: «نه به خوشگلی تو.» بهراد با لحن نمایشی گفت: «اوه اوه… یکی درِ نوشابهها رو جمع کنه!» چشمهام رو تاب دادم و گفتم: «چیه؟ حسودیت شد؟» خندید و گفت: «آره والا. بعدشم خانومم رو اینقدر سر پا نگه ندار، خسته میشه.» دستم رو روی شونهی نازی گذاشتم و آروم نشوندمش روی مبل. گفتم: «بشین تو، تا این حسودخان منو نکشته.» بعد رو به بهراد گفتم: «بفرما… نمیدونستم انقدر زیزیای!» همونطور که میخندید، شیطنتآمیز گفت: «آره والا، من زنذلیلم. به توی وروجک باید جواب پس بدم؟» خندیدم، جلو رفتم و لپش رو کشیدم. گفتم: «نه عشقم، تو زیزی بودنت هم قشنگه.» نازی خندید و گفت: «اوه، صدف! صاحب دارهها!» منم خندیدم و گفتم: «خب حالا زن و شوهر چه غیرتیان!» همه خندیدن. بابا هم رو به اروین گفت: «این دوتا هر وقت کنار هم باشن، همینن. گیر مکان و زمان هم نیستن.» اروین خندید اما چیزی نگفت. من هم رفتم و روی صندلی کنار بهراد نشستم. چند دقیقه بعد، بابا و اروین گرم صحبت دربارهی ساختمانسازی و پروژهها بودن که بهراد سرش رو کمی به سمتم خم کرد و آروم گفت: «شنیدم دیشب تصادف کردی… خوبی؟» من هم آهسته جواب دادم: «آره، یه تصادف کوچیک بود. به خیر گذشت.» بهراد با شیطنت ابرو بالا انداخت و زیرلب گفت: «میبینم که از فرصت خوب استفاده کردی… به داداشمون زنگ زدی؟» اخم کردم و گفتم: «نخیرم! خودش تماس گرفت. شما هم مهمونی بودین، منم به ناچار بهش گفتم.» بهراد اون نگاه معروفش رو بهم انداخت؛ همون نگاهی که توش واضح نوشته شده بود: *خر خودتی!* از حرصم بیهوا نیشگونی از بغل دستش گرفتم. بلافاصله با صدای خفهای گفت: «آخ! وحشی!» لبم رو جمع کردم و با قیافهی حقبهجانب گفتم: «حقته، فضول.» بهراد دستش رو روی جای نیشگون گذاشت و با خندهی بیصدایی سرش رو تکون داد. در همون لحظه، بیاختیار نگاهم به سمت روبهرو کشیده شد. اروین، در حالی که ظاهراً داشت به حرفهای بابا گوش میداد، گوشهی لبش کمی بالا رفته بود؛ انگار از کل این صحنه خبر داشت و داشت یواشکی بهم میخندید. اخم ریزی کردم و نگاهم رو ازش گرفتم، اما ته دلم یه حس گرم و عجیب نشست. فضای خونه صمیمی، پرخنده و سبک بود… و برای اولین بار بعد از مدتها حس میکردم این دورهمی واقعاً به دلم نشسته. چند لحظه بعد مامان از آشپزخونه صدام زد که کمکش کنم میز و ظرفها رو بچینیم. بلند شدم و گفتم: «الان میام مامان.» و قبل از اینکه راه بیفتم، بهراد خیلی آروم طوری که فقط خودم بشنوم گفت: «فقط حواسم بهت هستا…» برگشتم و زیر لب گفتم: «تو اول حواست به خانومت باشه.» و با لبخند از کنارش رد شدم و سمت آشپزخونه رفتم. ویرایش شده 5 مرداد توسط زینب چرمگر 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 20 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت هشتاد و نُه همراه مامان و نازی رفتیم آشپزخونه. مامان و نازی مشغول کشیدن غذاها شدن و من هم رفتم سراغ مخلفات؛ سالاد، ماست، ترشی، سبزی و بقیه چیزهایی که باید کنار غذا روی میز میرفت. وسط کار، همینطور که ظرفها رو جابهجا میکردم، پرسیدم: «مامان راستی… سلیمهخانوم اینا کی میان؟» مامان یه لبخند ظریف زد و با لحن شیطونی گفت: «چی شد؟ خسته شدی؟» لبخند کوچیکی زدم و گفتم: «نه، من که به کار خونه عادت کردم… دلم براشون تنگ شده.» مامان با مهربونی همیشگیش چند تا قربونصدقهام رفت و گفت: «الهی قربونت بشم من… امروز زنگ زد. گفت فردا برمیگردن. البته فهیمه انگار دانشگاه شهر خودشون قبول شده. میاد وسایلش رو جمع میکنه و برمیگرده.» با خوشحالی گفتم: «اِی جان، خیلی براش خوشحال شدم! خیلی استرس داشت. خداروشکر که موفق شد.» مامان و نازی با لبخند نگاهم کردن و بعد با هم ظرفها و دیسها رو برداشتیم و بردیم روی میز ناهارخوری که کنار حال بود. بعد از چیدن کامل میز، نازی رفت که بقیه رو صدا کنه. مامان واقعاً سنگ تموم گذاشته بود. چند مدل غذا، سالاد، مخلفات و دسر، طوری روی میز خودنمایی میکردن که آدم فقط با دیدنشون سیر میشد… یا شاید هم بیشتر گرسنه. چند دقیقه بعد همه اومدن و سر میز نشستیم. من عمداً کنار اروین نشستم که معذب نباشه… هرچند با توجه به روحیهاش، فکر نمیکردم اصلاً از اون آدمهایی باشه که جایی خجالت بکشن یا خودشون رو ببازن. هنوز چند دقیقه از شروع غذا نگذشته بود که اروین کمی به سمتم خم شد و خیلی آروم، طوری که فقط خودم بشنوم، گفت: «اینا همه دستپخت مامانته؟» سری تکون دادم و پرسیدم: «آره… مگه چطور؟» با لحن بامزه و جدینمایی گفت: «اگه دستپختت به مامانت رفته باشه، قول میدم وقتی برگشتیم آلمان، هر روز ناهار و شام خونتون ولو باشم.» با حرص نگاش کردم و زیر لب گفتم: «نوکر بابات، غلام سیاه! بگو اون بپزه برات.» اروین خندید و با شیطنتی که برقش توی چشمهاش پیدا بود، گفت: «اونو امتحان کردم، بد نبود… ولی شاید سفیدش بهتر باشه.» همون لحظه خون دوید توی صورتم. داغ شدم و بیمعطلی از زیر میز پاش رو لگد کردم. صورتش از درد جمع شد، اما برای اینکه بقیه متوجه نشن، حتی یه آخ هم نگفت. فقط لبهاش رو محکم به هم فشار داد و سعی کرد قیافهاش عادی بمونه. من هم با اخم ریزی به بشقابم خیره شدم، انگار نه انگار اتفاقی افتاده. اما از گوشه چشم دیدم که هنوز ته لبش یه لبخند لعنتی نشسته. چند ثانیه بعد، بابا که سرگرم کشیدن برنج برای خودش بود، رو به اروین گفت: «اروین جان، غذا باب میلت هست؟ تعارف نکنیها.» اروین خیلی محترمانه صاف نشست و گفت: «خیلی هم عالیه ، حقیقتاً مدتها بود اینطور غذای خونگی نخورده بودم.» مامان با رضایت خندید و گفت: «خوشحالم که پسندیدی. باز هم بکش برات.» بهراد که انگار حواسش به همهچیز بود، با شیطنت نگاهی بین من و اروین چرخوند و گفت: «اروین جان، شما که خیلی سریع با محیط اخت شدی!» نازی آروم با آرنج زد به پهلویش و گفت: «بهراد…» ولی اون بیخیالتر از این حرفها بود. من سعی کردم بیتفاوت بمونم و مشغول خوردن شدم، اما حس میکردم گونههام هنوز داغه. اروین خیلی خونسرد جواب داد: «تقصیر پذیرایی خوب شماست.» بابا خندید و گفت: «نه، اینجا هر کی یه بار بیاد، زود خودمونی میشه.» کمکم فضای میز دوباره عادی شد و همه توی حرفهای مختلف افتادن. با این حال، هر چند لحظه یک بار حضور اروین کنارم رو حس میکردم؛ آرام، گرم، و در عین حال آزاردهنده به همون شکل مخصوص خودش. یه بار که خواستم لیوانم رو بردارم، دستم خیلی کوتاه به دستش خورد. خیلی جزئی بود، اما همون تماس کوتاه باعث شد دستم رو سریع عقب بکشم. انگار برق ضعیفی از پوستم رد شده بود. سرم رو پایین انداختم و سعی کردم خودم رو مشغول غذا کنم. *جمعش کن صدف… فقط غذا بخور.* اما درست همون موقع، صدای آرومش دوباره کنار گوشم نشست: «فکر کنم این یکی رو محکمتر زدی… هنوز پام درد میکنه.» بیآنکه نگاهش کنم، زیر لب گفتم: «کم زدم. دفعه بعد بدتر میزنم.» خیلی کوتاه خندید و گفت: «منتظرم.» و همین یک کلمهاش، نمیدونم چرا، دوباره ضربان قلبم رو به هم ریخت. ویرایش شده 5 مرداد توسط زینب چرمگر 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 22 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت نود چشمغرهای به اروین رفتم که فقط بیشتر خندید. وقتی صورتم رو برگردوندم، یکدفعه با بهراد چشم تو چشم شدم. متعجب و متفکر بهم زل زده بود؛ انگار داشت چیزی رو توی ذهنش کنار هم میچید. سرم رو خیلی نامحسوس تکون دادم، یعنی: *چی شده؟* لبخند کمرنگی زد و سرش رو بالا انداخت؛ یعنی: *هیچی.* من هم شونهای بالا انداختم و دوباره مشغول غذا شدم، اما ته دلم مطمئن بود هیچیِ بهراد هیچوقت واقعاً «هیچی» نیست. ناهار که تموم شد، اروین خیلی مؤدبانه از مامان و بابا بابت غذا تشکر کرد و بعد از اینکه میز جمع شد، همه دوباره برای چای به پذیرایی برگشتیم. هنوز همه درست جاگیر نشده بودن که بهراد رو به اروین گفت: «واقعاً ممنون که دیشب صدف رو تنها نذاشتی، لطف کردی.» اروین لبخند زد و با همون آرامش همیشگیش گفت: «شرمندهام نکنید. به خودشون هم گفتم… فقط به یک دوست کمک کردم.» بهراد خندید، اما چیزی نگفت. بابا دستش رو روی شونهی اروین گذاشت و گفت: «صدف گفت که تو آلمان هم هواشو داشتی… مرسی پسرم.» اروین با لحنی متواضع جواب داد: «انجام وظیفه بوده، نفرمایید.» بهراد که مثل همیشه اگر از کسی خوشش میاومد، خیلی زود باهاش خودمونی میشد، با خنده گفت: «دیگه بسه این تعارفتیکهپارهکردنا.» بعد رو به اروین ادامه داد: «اگه اوکیای، بریم یه دست فوتبالدستی بزنیم؟» اروین سری تکون داد و گفت: «چرا که نه.» همون لحظه من هم که از بچگی عاشق تماشای فوتبالدستی بازی کردن بقیه بودم، و بیشتر از اون دلم میخواست بعدش خودم هم بازی کنم، فوری گفتم: «منم میام.» بهراد سر تکون داد، اما هنوز کامل از جام بلند نشده بودم که نازی گفت: «صدف، اگه میشه بمون… باهات کار دارم.» درجا نگاهم سمتش برگشت. با ناچاری دوباره نشستم و فقط تونستم نگاه کوتاهی به سمت در بندازم. بهراد، بابا رو هم با خودش بلند کرد و سهتایی با اروین رفتن سمت حیاط. چند ثانیه بعد که صدای حرف زدن و خندههاشون دور شد، نازی فنجون چای رو از روی میز برداشت و با لحنی نرم گفت: «اروین واقعاً پسر خوبیه… مهلاجون واقعاً پسرای خوبی تربیت کرده.» مامان کنجکاوانه برگشت سمت ما و پرسید: «مگه اروین برادر هم داره؟» من بیهوا جواب دادم: «آره، آراد. چهرهش تقریباً کپی اروینه… فقط رنگ چشمهاشون یه کم فرق داره.» بهمحض اینکه حرف از دهنم بیرون اومد، نازی ابرویی بالا انداخت و خیلی معنیدار گفت: «تو کجا آراد رو دیدی؟» ویرایش شده 5 مرداد توسط زینب چرمگر 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 23 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 23 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت نود و یک _«اروین ماشینم رو به آراد و نوید، پسرعمویشون، سپرد… اونجا دیدمشون.»_ نازی با حالت فهمیدن سر تکون داد و گفت: «آهاان… آره، نوید نمایشگاه ماشین داره.» مامان که کنجکاویش هنوز تهنشین نشده بود، با لبخند گفت: «خیلی دوست دارم با دختر داییت هم آشنا بشم.» نازی فوری گفت: «دفعه بعد حتماً آشناتون میکنم، سهیلاجون. فکر کنم خیلی با هم جور بشید.» من که تازه یاد حرفش افتاده بودم، رو به نازی گفتم: «راستی نازی، گفتی باهام کار داری؟» نازنین دستهاش رو توی هم گره کرد؛ از همون حالتهایی که معلوم بود هم هیجانزدهست، هم کمی استرس داره. گفت: «راستش… میخوام مزون خودم رو راه بندازم. به اندازهی کافی از مهراوهجون کار یاد گرفتم، خودمم که طراحی دوخت خوندم… حس میکنم دیگه وقتشه جدی شروع کنم.» مامان با ذوق لبخند زد و گفت: «این که فوقالعادهست!» نازی تشکر کرد و بعد رو به من گفت: «این چند هفتهای که هستی… میتونی تو کارای اولیه کمکم کنی؟» بیمعطلی و با خوشحالی گفتم: «حتماً! چی از این بهتر؟ هم کمک تو میشم، هم سرم گرم میشه.» نازی با خوشحالی تشکر کرد و بعد بحثمون جدیتر شد. از اسم مزون گرفته تا لوکیشن، سبک کار، مدل مشتری، پارچه، رنگبندی، دکور، پیج اینستاگرام، لوگو، کارت ویزیت، همهچی رو ریزریز با هم بالا و پایین کردیم. مامان هم گاهی نظر میداد، گاهی تجربههاش رو میگفت، و گاهی فقط با لبخند به ذوق ما نگاه میکرد. تقریباً یک ساعتی مشغول حرف زدن و مشورت بودیم که صدای در اومد و چند لحظه بعد بهراد، بابا و اروین برگشتن داخل. بهراد سرحال و خندون بود، بابا هم مثل همیشه بعد از بازی و شوخی توی حیاط سرحالتر به نظر میرسید. اروین اما همون آرامش همیشگیش رو داشت؛ فقط وقتی نگاهش خیلی کوتاه به من افتاد، نمیدونم چرا حس کردم لبخندش یه ذره فرق داشت… کمرنگتر، خصوصیتر. چند دقیقهای هم نشست، بعد برای رفتن بلند شد. با مامان و بابا خداحافظی کرد، از پذیراییشون تشکر کرد و بعد رو به من هم خیلی عادی گفت: «خوش گذشت.» من هم، شاید زیادی کوتاه، گفتم: «خداحافظ.» اما وقتی از در بیرون رفت، بیاختیار تا چند ثانیه نگاهم سمت جای خالیش موند. --- دو هفته از اومدنم گذشته بود. دو هفتهای که توش، من و نازی تقریباً کامل درگیر کارهای مزون شده بودیم. هر روز یا در حال گشتن برای پارچه و خرجکار بودیم، یا اسم و ایده و مدل جمع میکردیم، یا دربارهی دکور، دوختها و شروع کار حرف میزدیم. سرمون انقدر گرم شده بود که گاهی اصلاً نمیفهمیدم روز چطور شروع شده و کی تموم شده. البته ناگفته نماند که توی همین مدت، امیرعلی و گندم هم نامزد کردن و من تونستم توی مراسم نامزدیشون شرکت کنم. واقعاً برای گندم خوشحال بودم. اونقدر کنار هم خوب و جور به نظر میرسیدن که آدم با دیدنشون ناخودآگاه لبخند میزد. از اون طرف، بارانا و سارا هم که امسال کنکوری شده بودن، توی این دو هفته رسماً مخ من رو خوردن. از صبح تا شب سؤال: چه کتابی بخونیم؟ کدوم کلاس بهتره؟ از کجا شروع کنیم؟ برای جمعبندی چیکار کنیم؟ فلان درس رو چطور بخونیم؟ و من هم، با وجود غرزدنهای ظاهری، با حوصله جوابشون رو میدادم. راستش بد هم نبود. یه حس آشنا داشت؛ اینکه یکی ازت راه بخواد، به حرفت اعتماد کنه، و تو بتونی کمکش کنی. بلیط برگشتم برای ده روز دیگه بود. و من تصمیم گرفته بودم توی این ده روز باقیمونده، تا جایی که میتونم خوش بگذرونم و با خانواده وقت بگذرونم. اون روز توی اتاقم بودم. روی تخت نیمهدراز کشیده بودم و توی لپتاپم میچرخیدم که تقهای به در خورد. همونطور که نگاهم به صفحه بود، گفتم: «بیا تو.» در باز شد و بهراد اومد داخل. با همون لحن همیشگیش گفت: «چه میکنی وروجک؟» خندهای کردم و گفتم: «هیچی، دارم تو نت میچرخم.» بهراد شیطنتآمیز گفت: «سرگیجه نمیگیری؟» زبونم رو براش درآوردم و گفتم: «هههه… بینمک.» خندید و اومد روی صندلی کنار میز نشست. بعد گفت: «بهجای این نتحرومکردن، بیا به من کمک کن.» لپتاپ رو از روی پام کمی کنار گذاشتم و پرسیدم: «از چه بابت؟» بهراد کمی خودش رو جلو آورد و گفت: «پسفردا تولد نازیه. میخوام براش یه مهمونی سوپرایزی بگیریم. کمکم کن.» همون لحظه لپتاپم رو با هیجان بستم و صاف نشستم. گفتم: «اخ جون! من میمیرم برای اینجور کارا!» ویرایش شده 5 مرداد توسط زینب چرمگر 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 25 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 25 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت نود و دوم بهراد خندید و گفت: «منم دقیقاً به خاطر همین اومدم پیش تو.» گفتم: «خب حالا دوست داری چه جور مهمونیای بگیری؟ خانوادگی یا دوستانه؟» کمی فکر کرد، بعد گفت: «والا اول میخواستم دوستانه بگیرم، ولی بعد دیدم چون سال اول ازدواجمونه، خانوادگی بگیریم بهتره.» سرم رو به نشونهی موافقت تکون دادم و گفتم: «تصمیم خوبیه. خونه یا بیرون؟» بهراد یه نگاه از بالا به پایین بهم انداخت و گفت: «اگه اینا رو میدونستم که پیش تو نمیاومدم.» خندیدم و گفتم: «خونه بگیر. اینجوری دستت توی مهمون دعوت کردن بازتره، هم راحتتری، هم صمیمیتر درمیاد.» گفت: «اوکیه. من باید برم فعلاً، بقیهی کارا با تو. چیزی لازم داشتی زنگ بزن.» همون لحظه با ناباوری گفتم: «کجا برادر؟! کیا رو میخوای دعوت کنی؟» سرش رو خاروند و با کمال خونسردی گفت: «نمیدونم. فقط چند تا از دوستاش هستن که باهاشون صمیمیه، اونا رو حتماً دعوت کن. بقیه هم خودمونیا رو دعوت کن.» بعد هم دستش رو برام تکون داد و گفت: «جبران میکنم وروجک، فعلاً.» و قبل از اینکه بتونم چیزی بگم، از اتاق رفت بیرون. چند ثانیه به در بسته خیره موندم و بعد یه پوف بلند کشیدم. «عالیه. یعنی عملاً همهچی با منه.» اما خب، راستش ته دلم هم ذوق داشتم، هم هیجان. از اون مدل مسئولیتهایی بود که هرچقدر شلوغ و اعصابخردکن، باز هم آخرش به آدم خوش میگذره. از اتاق اومدم پایین. مامان توی آشپزخونه پیش سلیمهخانوم بود و با هم برای ناهار آماده میشدن. بوی پیازداغ و زعفرون کل فضا رو برداشته بود و مثل همیشه، آشپزخونه گرمترین جای خونه بود. همین که وارد شدم، سلام دادم. هر دو با خوشرویی جوابم رو دادن. رو به مامان، ماجرای تولد نازی رو تعریف کردم و گفتم که بهراد میخواد برای پسفردا سورپرایزش کنیم. مامان هم طبق انتظارم، از همون اول ذوق کرد. گفتم: «تو زحمت دعوت کردن فامیلا رو بکش. منم شمارهی دوستای نزدیک نازی رو از گوشیش درآوردم، اونا رو خودم هماهنگ میکنم.» مامان گفت: «باشه عزیزم. فقط حواست باشه چیزی لو نره.» گفتم: «خیالت راحت.» بعد هم بهش گفتم که برای خرید و هماهنگی میخوام برم بیرون. --- بعد از آماده شدن و روشن کردن ماشین، راه افتادم سمت چند تا تمفروشی. چند جا رو دیدم، قیمت گرفتم، مدلها رو بررسی کردم و آخر سر یه دیزاین شیک و جمعوجور انتخاب کردم؛ نه زیادی شلوغ، نه زیادی ساده. یه چیزی که هم به سن و سال نازی بخوره، هم به سلیقهی مرتب و ظریفش. با صاحب مغازه هماهنگ کردم که صبح روز تولد بیان و همهچی رو توی خونه آماده کنن. بادکنکآرایی، بکگراند، چند شاخه گل طبیعی و شمعآرایی ساده. بعد از اون رفتم شیرینیفروشی و برای کیک هم سفارش گذاشتم. کیکی که هم خوشگل باشه، هم زیادی عروسکی و بچگانه نباشه. آخرش یه طرح سفید و طلایی با گلهای طبیعی انتخاب کردم که هم شیک بود، هم زنونه و دلنشین. وقتی از شیرینیفروشی اومدم بیرون، به ساعت نگاه کردم. هنوز یه کم وقت داشتم. با خودم فکر کردم بهترین کار اینه که همون امروز کادوی نازی رو هم بخرم و خیالم راحت بشه. ماشین رو توی پارکینگ یک پاساژ پارک کردم و وارد شدم. همین که از در اصلی رفتم داخل، سمت چپم یه کافه بود. بوی قهوهی تازهدم، گرم و تلخ، با اون عطر آشنای دوستداشتنیاش پیچیده بود توی هوا و مستقیم من رو به سمت خودش کشید. با خودم گفتم: «اول یه قهوه، بعد خرید. حقمه.» وارد کافه شدم. فضاش دنج و آروم بود. نور زرد ملایم، میزهای چوبی، چند گلدون کوچیک روی طاقچه و موسیقی بیکلامی که خیلی آهسته توی فضا میچرخید. یه جور فضای رمانتیک و خلوت که برای قهوه خوردن تنهایی زیادی مناسب بود. سفارشم رو دادم و صندلی گوشهی دیوار رو انتخاب کردم؛ جایی که هم دید خوبی به ورودی داشت، هم کسی خیلی مزاحمم نمیشد. هنوز منتظر سفارشم بودم که در کافه باز شد. بیحوصله نگاهم سمت در رفت و… برای یک لحظه کامل خشکم زد. پارسا بود. پارسا، با همون قیافهی آشنای همیشه، اما این بار در حالی که دستش توی دست یه دختر بود. ویرایش شده 5 مرداد توسط زینب چرمگر 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 25 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 25 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت نود و سه تعجب کرده بودم. یعنی واقعاً تعجب کرده بودم. این همون آدمی نبود که تا همین پریروز یا بهم زنگ میزد، یا پیام میداد؟ یا میخواست با هم بریم بیرون، یا متنهای نصفهنیمه عاشقانه میفرستاد؟ بعد الان… دست توی دست یه دختر، وسط یه کافهی دنج و رمانتیک نشسته بود. البته اشتباه نشه؛ ناراحت نشده بودم. حداقل نه اونجوری که اسمش دلشکستگی یا حسادت باشه. بیشتر متعجب شده بودم. چون صمیمیت بینشون خیلی طبیعی و جاافتاده به نظر میرسید، انگار نه انگار که تازه با هم آشنا شده باشن. انگار مدتی بود همدیگه رو میشناختن و با هم راحت بودن. بعد البته صدای منطقیِ توی سرم گفت: «شاید هم دوست معمولیشه و تو زیادی داری داستان میسازی.» برای اینکه خیالم رو کنترل کنم، خودم رو جمعوجور کردم و شالم رو کمی جلوتر کشیدم که اگر اتفاقی نگاهش به اطراف افتاد، نشناسم. پارسا با صاحب کافه خیلی خودمانی خوشوبش کرد و بعد با اون دختر رفتن سمت میزی که کمی از من دورتر بود و روبهروی هم نشستن. دختره واقعاً جذاب بود. از اون مدل دخترهایی که حتی اگه خودت هم دختر باشی، چشمت ناخودآگاه میره سمتش. خوشلباس، مرتب، با آرایش ملایم ولی حسابشده، و یه جور اعتمادبهنفس نرم و لوند که خیلی توی رفتارش معلوم بود. من که خودم دختر بودم، داشتم جذبش میشدم؛ چه برسه به پارسا. سعی میکردم تابلو بهشون نگاه نکنم. پارسا پشتش به من بود، اما دختره کامل توی زاویهی دیدم قرار داشت و اگر زیادی زل میزدم، این احتمال وجود داشت که متوجه کنجکاویم بشه. برای همین فقط زیرچشمی میپاییدمشون. چند لحظه بعد دیدم پارسا دست دختره رو که روی میز بود گرفت. دختره هم با یه لبخند کشدار و لوند بهش نگاه کرد؛ از اون لبخندهایی که بیصدا هم کلی حرف دارن. همون موقع قهوهم رو آوردن. تشکر کردم، اما راستش تمرکزم خیلی بیشتر از قهوه، روی میز اونها بود. و چون متأسفانه ـ یا شاید خوشبختانه ـ ذاتاً آدم کنجکاوی بودم، وسوسه شدم حرفهاشون رو هم بشنوم. چند لحظه با خودم کلنجار رفتم. این کار درست نبود. بچهگانه بود. فضولانه بود. و صد در صد اگر کسی همین کار رو با من میکرد، حرصم درمیاومد. اما… کنجکاوی، موجود خیلی بیشرفیه. خیلی آروم از جام بلند شدم، فنجون قهوهم رو هم برداشتم که جابهجاییم طبیعی به نظر بیاد، بعد رفتم روی میزی نشستم که کمی بهشون نزدیکتر بود؛ جایی که نه من چهرهم معلوم باشه، نه اونها بتونن راحت من رو ببینن، ولی صدای حرف زدنشون به گوشم برسه. طوری نشستم که نیمرخم سمت دیوار باشه و صورتم از دید مستقیمشون خارج بمونه. فنجون رو گذاشتم روی میز و وانمود کردم که خیلی عادی مشغول نوشیدن قهوهم. اما تمام حواسم شد گوشهام. ویرایش شده 5 مرداد توسط زینب چرمگر 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 25 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 25 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت نود و چهار دختره با لحن لوس و کشداری گفت: «پارسا جونم، پس کی قراره منو با مامان و بابات آشنا کنی؟ اگه قرار باشه دو هفتهی دیگه باهات بیام، قبلش باید بیای خواستگاری دیگه.» از شدت شوک، دهنم باز مونده بود. پارسا با همون صدای آروم و نرمی که خوب بلد بود چطور به خورد آدم بده، جواب داد: «عشقم، قبلاً هم با هم صحبت کردیم. باور کن من از تو هم مشتاقترم که دخترم رو به خانوادم نشون بدم... منتها یه کم زمان لازم دارم.» دختره انگار قهر کرده باشه، با نازی دلبرانهای گفت: «نزدیک دو ساله با هم آشنا شدیم. یک ساله داری منو میپیچونی. هر چی گفتی گوش کردم، حتی راضی شدم اقامت کانادا بگیرم که باهات مهاجرت کنم... پس مشکل کجاست که سر میدونی؟» نفسم توی سینهم حبس شد. نمیدیدمشون، اما سکوت کوتاهی که بینشون افتاد، باعث شد تمام حواسم جمع بشه. بعد صدای پارسا بلند شد؛ آرام، مطمئن و دروغگو: «عزیزم، من کی تو رو پیچوندم؟ قبلاً هم گفتم، فقط یه کم صبر کن. قول میدم خیلی زود این مشکل رو حل کنم. بذار روی پای خودم بایستم، درسم رو تموم کنم، کار خودم رو راه بندازم، بعد با دست پر بیام جلو.» چشمهام از تعجب گرد شده بود. چه دروغگوی قهاری. تا جایی که من میدونستم، پارسا نهتنها ارشدش رو گرفته بود، بلکه اصلاً قصد ادامهی تحصیل هم نداشت. از اون گذشته، توی یک شرکت سهام داشت و عملاً برای خودش کسی بود. یعنی این حرفهایی که داشت تحویل اون دختر میداد، چیزی جز یک مشت بهانه و دروغِ شستهرفته نبود. دختره با لحنی کشدار و نرم گفت: «میدونم داری برای آیندهمون تلاش میکنی، ولی به منم حق بده...» و پارسا، انگار که نقش اول یک نمایش تکراری باشه، با نرمی جواب داد: «قربون اون چشمهای خوشگلت برم... یه کم تحمل کنی، قول میدم همهی اینا زود بگذره.» دیگه واقعاً طاقت شنیدن اراجیفش رو نداشتم. تا همین چند لحظه قبل، تهِ دلم هنوز یه تصویر محترمانه ازش داشتم. نه به عنوان کسی که دوستش داشته باشم، نه... بیشتر شبیه کسی که جای برادرم میدیدمش؛ آشنا، قابلاعتماد، محترم. اما حالا؟ حالا چهرهی واقعیش برام کامل رو شده بود. یک پسر دو رو، دروغگو و ماهر در بازی دادن آدمها. تا دیروز برای من پیام میفرستاد، زنگ میزد، لحنش پر از ناز و توجه بود، جوری رفتار میکرد که انگار من برایش مهمم... و حالا معلوم شده بود همزمان داشته یک نفر دیگه رو هم با همان مهارت، با همان حرفها، با همان وعدههای توخالی سرگرم میکرده. حیف آن همه عذاب وجدانی که بابت جواب ندادن به پیامها و تماسهاش کشیده بودم. حیف حتی یک لحظه فکر کردن. خیلی آروم از پشت میز بلند شدم. فنجون قهوهم هنوز نصفه مانده بود، اما حتی نگاهش هم نکردم. کیفم را برداشتم و بدون اینکه بخواهم توجه کسی را جلب کنم، از کنار میزها رد شدم و از کافه بیرون زدم. هوای بیرون هم نتونست اون حس چندش و انزجار رو از دلم کم کنه. راستش خیلی دلم میخواست برگردم. برم صاف بایستم جلویش، نگاهش کنم و یک سیلی محکم بخوابونم زیر گوشش. نه از روی عشق، نه از روی حسادت... فقط برای وقاحتش. برای دو روییاش. برای اینکه اینقدر راحت دروغ میگفت و همزمان چند نفر را بازی میداد. اما حتی همان هم زیادی بود برای کسی مثل او. پارسا حتی ارزش یک درگیری، یک بحث، یا یک سیلی را هم نداشت. برای همین فقط رفتم. بیصدا، بیبرگشت، و با خیالی که حالا از همیشه راحتتر بود. دیگر نه دلم برایش میسوخت، نه بابت بیمحلیهایم عذاب وجدان داشتم، نه حتی کوچکترین تردیدی در تصمیمم. دیدن او در آن کافه، از هر توضیحی واضحتر بود. بعضی آدمها لازم نیست چیزی را اعتراف کنند؛ خودِ واقعیت، بلندتر از هر اعترافی حرف میزند. ویرایش شده 5 مرداد توسط زینب چرمگر 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 26 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت نود و پنج آنقدر عصبی بودم که کلاً یادم رفت اصلاً برای چه به پاساژ آمده بودم. فقط یکراست رفتم سمت ماشین، در را باز کردم، سوار شدم و بیآنکه حتی به اطرافم نگاه کنم، راه خانه را پیش گرفتم. تمام مسیر، ذهنم درگیر بود. نه فقط درگیر پارسا... بیشتر درگیر آن حس تلخی که از دیدن حقیقت به آدم دست میدهد. حقیقتی که شاید از قبل هم حدسش را میزدی، اما تا وقتی با چشم خودت نبینی، یک گوشهی ذهنت باز هم انکارش میکند. دستهایم را محکم دور فرمان حلقه کرده بودم و سعی میکردم آرام بمانم. اما درونم آشوب بود. و درست وسط همان آشوب، بیشتر از همیشه نبودِ ساحل را حس کردم. خیلی جاها نبودش را حس میکردم، اما بعضی وقتها، مثل همین لحظه، آن حس تبدیل میشد به یک حفرهی عمیق توی دلم. با همهی تفاوتهایی که با هم داشتیم، رازدار هم بودیم. از آن مدل خواهرهایی که شاید همیشه شبیه هم نباشند، شاید حتی در خیلی چیزها با هم فرق داشته باشند، اما یک نخ نامرئی محکم بین قلبهایشان باشد. هر چیزی که آزارمان میداد و نمیتوانستیم به بقیه بگوییم، برای هم تعریف میکردیم. هر غصه، هر ترس، هر دلخوری، هر چیزی که توی گلومان گیر میکرد و راهی برای بیرون آمدنش نداشت، آخرش میرسید به ما دو تا. من آن روزها خیلی آرامتر بودم. خیلی ساکتتر. خیلی بیشتر توی خودم. اما بعد از رفتن ساحل، انگار زندگی بیهوا هلم داد بیرون از آن پیلهای که دور خودم تنیده بودم. دیدن حال مامان و بابا، آن افسردگی سنگین، آن ترومایی که مثل سایه افتاده بود روی خانه، باعث شد دیگر نتوانم همان صدف قبلی بمانم. مجبور شدم از خودم نسخهی تازهای بسازم. صدفی که بیشتر میخندید، بیشتر حرف میزد، بیشتر حواسش به بقیه بود. صدفی که سعی میکرد بار غم را سبکتر کند، حتی اگر خودش هنوز زیر همان بار مانده باشد. به قول بهراد، من مروارید درونم را آشکار کرده بودم. لبخند محوی روی لبم نشست و همان لحظه با یک آه آرام محو شد. درست بود... بهراد همدم خوبی برایم شده بود. در روزهایی که فکر میکردم دیگر هیچکس نمیتواند حالم را بفهمد، حضورش دلگرمم میکرد. اما با همهی اینها، هیچکس نمیتوانست جای ساحل را کامل پر کند. بعضی آدمها جایگزین ندارند. فقط یاد میگیری نبودشان را با خودت حمل کنی. آهی کشیدم و وقتی به خودم آمدم، دیدم رسیدهام جلوی خانه. ماشین را خاموش کردم و چند ثانیه همانطور نشسته ماندم. یک نفس عمیق کشیدم، سعی کردم ذهنم را جمعوجور کنم و هرچه از کافه با خودم آورده بودم، پشت همان درِ بستهی ماشین جا بگذارم. بعد از ماشین پیاده شدم و با لبخندی که به زور روی صورتم نشاندم، وارد خانه شدم. همزمان با ورودم، بوی فسنجان توی بینیام پیچید. چشمهایم ناخودآگاه بسته شد و یک حس گرم و آشنا نشست روی دلم. آخ... چقدر دلم برای فسنجانهای مامان تنگ شده بود. همان بوی رب انار و گردوی جاافتاده کافی بود تا برای چند لحظه، تمام آن حال بد عقب بنشیند. خوشحال و سبکتر، مستقیم راه آشپزخانه را در پیش گرفتم. اما وقتی داخل را نگاه کردم، دیدم کسی آنجا نیست. با صدای بلند داد زدم: «ای اهل منزل، کجایید؟» صدای بابا از سمت پذیرایی بلند شد: «اینجاییم خانومخانوما.» با لبخند راه افتادم سمت پذیرایی. مامان و بابا کنار هم نشسته بودند و با همان نگاه گرم و پرمحبتشان منتظرم بودند. جلو رفتم، گونهی هردوشان را بوسیدم و بعد بیهوا خودم را روی مبل پرت کردم. مامان همان لحظه با اخم همیشگیِ از سر محبتش گفت: «چند بار بگم اینجوری پرت نکن خودتو؟ کمر درد میگیری.» یک لبخند دنداننما تحویلش دادم و گفتم: «چشم، تکرار نمیشه.» بابا با شیطنت گفت: «چشمت بیبلا.» دستی به شکمم کشیدم و با لحن مظلومانهای گفتم: «وای، چه بویی راه انداختی سلطان! بریم ناهار بخوریم که من حسابی گرسنهم.» بابا خندید و گفت: «ای وروجک شکمو، نمیشه. باید صبر کنی. بهرادم قراره ناهار اینجا باشه.» صورتم را جمع کردم و گفتم: «ای بابا! این چرا دست از سر ما برنمیداره؟ مگه زن نداره؟ سر و تهش رو بگیری اینجاست!» هنوز جملهام تمام نشده بود که صدای بهراد از پشت سرم آمد: «اولاً سلام، دوماً مگه جای تو رو تنگ کردم وروجک؟ ناراحتی دیگه نیام.» برگشتم سمتش و خندهام گرفت. با لودگی گفتم: «ای بابا، شنیدی؟ حالا غصه نخور، سر جهازی هستی دیگه، کاریت نمیشه کرد.» بهراد آمد جلو، دستش را لای موهایم برد و با شیطنت آنها را به هم ریخت. بعد گفت: «والا من میترسم تو سر جهازی من و نازی بشی!» با چشمهای براق و لحن شیطنتآمیزی گفتم: «اون که شک نکن!» ویرایش شده 5 مرداد توسط زینب چرمگر 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 26 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت نود و شش بابا نگاهی به من و بهراد انداخت و گفت: «اگه قرار باشه منتظر تموم شدن کلکل شما دوتا بمونیم، باید از گشنگی بمیریم.» بعد هم بیآنکه منتظر واکنش ما بماند، دست مامان را گرفت و با لحن بامزهای گفت: «بیا بریم خانوم، که غذا از دهن نیفته.» من و بهراد هم همزمان برای هم شکلک درآوردیم و پشت سرشان راه افتادیم سمت میز ناهارخوری. فضای خانه آنقدر گرم و صمیمی بود که کمکم تلخی چند ساعت قبل، زیر بوی فسنجان و شوخیهای همیشگیمان کمرنگتر میشد. سر میز، در حالی که مشغول غذا خوردن بودیم، برای بهراد تعریف کردم کجاها رفتهام و چه کارهایی برای تولد نازی انجام دادهام؛ از هماهنگی با تمفروشی برای دیزاین خانه گرفته تا سفارش کیک سفید و طلایی با گل طبیعی. بعد هم با مامان و بهراد، یکییکی دعوتیها را چک کردیم. مامان اسم فامیلها را گفت، من دوستان نازی را مرور کردم و بهراد هم چند نفر دیگر را اضافه کرد. وسط همین حرفها قرار شد خانوادهی اروین را هم به لیست مهمانها اضافه کنیم. نمیدانم چرا، اما شنیدن اسمش باعث شد برای یک لحظه حالم نرمتر شود. شاید چون حضورش، برعکس بعضی آدمها، حس آرامش میداد، نه آشفتگی. ناهار که تمام شد، بابا و مامان برای استراحت به اتاقشان رفتند. بهراد هم گفت قرار کاری دارد و تا حدود نیم ساعت دیگر باید برود. همان لحظه حس کردم بهترین فرصت است. از صبح یک سؤال توی ذهنم چرخ میخورد و هرچه بیشتر عقبش میانداختم، کنجکاویام بیشتر میشد. نگاهم را به بهراد دوختم و گفتم: «میگم بهراد... یه چیزی میپرسم، ولی قول بده نه عصبانی بشی، نه بپیچونی.» ابروهایش را بالا انداخت و با لحن خونسردی گفت: «حالا بپرس... اون بخشش رو بعداً فکر میکنیم.» اخم مصنوعیای کردم و گفتم: «نه دیگه، این که نشد. اول قول بده.» گوشهی لبش بالا رفت. «سعیم رو میکنم.» یک پوف کلافه کشیدم و زیر لب گفتم: «باشه بابا، کشتیمون.» لبم را با زبان تر کردم و کمی مردد ماندم. نمیدانستم مستقیم پرسیدن درست است یا نه، اما بالاخره گفتم: «یادته اون موقع که میخواستم برم... توی مهمونیای که مامان گرفته بود، پارسا ازم خواستگاری کرد؟» همان لحظه اخمهای بهراد در هم رفت. خیلی جزئی، اما آنقدر واضح که از چشمم دور نماند. با صدایی کوتاه گفت: «خب؟» ابرو بالا انداختم و فوری گفتم: «دِ! از همین الان اخم کردی که!» این بار با لحنی جدیتر گفت: «صدف، سوالت رو میپرسی یا نه؟» دستهایم را کمی بالا بردم و گفتم: «باشه، نخوریمون... میپرسم.» یک لحظه مکث کردم و بعد مستقیم نگاهش کردم. «چرا وقتی فهمیدی، عصبانی شدی؟» بهراد چند ثانیه فقط نگاهم کرد. نه جوابی داد، نه نگاهش را دزدید. فقط یک جور متفکر و سنگین نگاهم میکرد، انگار داشت قبل از جواب دادن چیزی را سبکسنگین میکرد. بعد با همان لحن جدی پرسید: «چرا اینو پرسیدی؟» شانهای بالا انداختم و سعی کردم بیتفاوت به نظر برسم. «محض کنجکاوی.» اما حقیقت این بود که فقط کنجکاوی نبود. بعد از اتفاق امروز، بعد از دیدن چهرهی واقعی پارسا، حالا بیشتر از قبل میخواستم بفهمم واکنش آن روز بهراد از کجا آمده بود. فقط یک حس غیرت ساده بود؟ یا چیزی میدانست که من نمیدانستم؟ و از نگاه سنگینش معلوم بود که این سؤال، برای او هم آنقدرها ساده نیست. ویرایش شده 5 مرداد توسط زینب چرمگر 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 27 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت نود و هفت بهراد کلافه و آشفته دستی به صورتش کشید و گفت: «ببین... اینا رو فقط به خاطر این دارم بهت میگم که اگه هر فکر و خیالی راجع به این پسره توی سرت هست، برای همیشه فراموشش کنی.» نفس عمیقی کشید؛ انگار گفتن همین چند جمله هم برایش راحت نبود. بعد با صدایی گرفته ادامه داد: «چند سال پیش... همون سال اولی که ساحل وارد دانشگاه شد، متوجه علاقهش به پارسا شدم. اون موقع توی دلم گفتم کی از پارسا بهتر...» سرش را با حسرت تکان داد و با تلخی گفت: «کاش میدونستم چه آدم کلاشیه... کاش همون موقع جلوی ساحل رو میگرفتم.» همان لحظه، خیلی نامحسوس اشکی را که گوشهی چشمش جمع شده بود پاک کرد، اما از نگاه من دور نماند. دیدن اشک بهراد، آن هم وقتی داشت اسم ساحل را میآورد، چیزی را درون دلم فشرد. صدایش خشدارتر شد وقتی ادامه داد: «یه مدتی که گذشت، یه روز با چند تا از دوستای دانشگاهیم رفته بودیم کافه. داشتیم با هم حرف میزدیم و خوشوبش میکردیم که یهو دیدم ساحل و پارسا وارد کافه شدن.» چند لحظه مکث کرد، انگار تصویر آن روز دوباره جلوی چشمش زنده شده بود. «اول فکر کردم اشتباه دیدم. ولی وقتی دقیقتر نگاه کردم، دیدم نه... خودشونن.» نگاهش را از من گرفت و به نقطهای نامعلوم خیره شد. «راستش چون متوجه علاقهی ساحل شده بودم، خیلی تعجب نکردم... ولی بازم لازم بود از خودش بپرسم.» آرام ادامه داد: «همون روز، وقتی برگشتم خونه، ساحل رو کشیدم یه گوشه و ازش پرسیدم. اونم با خوشحالی گفت از پارسا خوشش میاد و قراره یه مدتی بیشتر با هم آشنا بشن.» لبخند تلخی روی لبش نشست؛ از آن لبخندهایی که بیشتر از هر چیزی بوی حسرت میدهند. «وقتی اینو شنیدم، فقط ازش خواستم محتاط باشه و هر چیزی رو با من در میون بذاره.» بعد نگاهی کوتاه به من انداخت و گفت: «یادته که... اگه چیزی میرفت توی سرش، دیگه با تمام سرعت میرفت سمتش و عملاً نمیشد جلوش رو گرفت.» با شنیدن این جمله، تصویر ساحل همانطور که همیشه بود، توی ذهنم جان گرفت؛ پرشور، مصمم، یکدنده و زنده. بهراد ادامه داد: «یه مدت گذشت و با پیگیریهایی که میکردم، کموبیش در جریان رابطهشون بودم. تا اینکه یه روز وسط جلسه بودم و گوشیم در دسترسم نبود.» اینبار صدایش آرامتر شد؛ آرام، اما سنگین. «وقتی جلسه تموم شد و رفتم سراغ موبایلم، دیدم ده تا تماس بیپاسخ از ساحل دارم.» نگاهم بیاختیار روی صورتش ثابت ماند. فکّش از شدت فشار منقبض شده بود. «همون لحظه نگران شدم. سریع شمارهش رو گرفتم. بعد از چند بار بوق خوردن، بالاخره جواب داد...» گلویش را صاف کرد، اما انگار صدا هنوز هم از ته درد بیرون میآمد. «صدای ساحل که توی گوشی پیچید، خشدار بود... غمدار بود... شکسته بود. فقط یه جمله گفت: "میشه بیای دنبالم؟" و بعد زد زیر گریه.» نفسم در سینه حبس شد. بهراد آه کوتاهی کشید و ادامه داد: «آدرس رو ازش پرسیدم. دلم هزار جور شور میزد... نمیدونستم چی شده، فقط میدونستم حالش بده. یادم نیست با چه سرعتی خودمو بهش رسوندم. تا برسم، ذهنم هزار جا رفت.» چند ثانیه سکوت کرد. سکوتی که انگار از هر حرفی دردناکتر بود. بعد خیلی آرام گفت: «وقتی رسیدم، ساحل روی یه نیمکت توی پارک نشسته بود...» فکّش لرزید. نگاهش پایین افتاد. «اونقدر حالش بد بود که حتی متوجه اومدن من هم نشد.» ویرایش شده 5 مرداد توسط زینب چرمگر 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 27 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت نود و هشت وقتی کنار نیمکت نشستم، تازه متوجه حضورم شد. چشمهایش پر از غم بود؛ آنقدر پر که انگار فقط یک تلنگر لازم داشت تا همهچیز فرو بریزد. بیآنکه چیزی بگوید، خودش را در آغوشم پرت کرد. من هم هیچ حرفی نزدم. فقط بغلش کردم و گذاشتم گریه کند، گذاشتم آرام بگیرد، گذاشتم هر وقت توانست خودش حرف بزند. چند دقیقه بعد، وقتی هقهقش آرامتر شد، بیحرکت و ساکت در آغوشم ماند و با صدایی خسته و شکسته گفت: «میشه منو از اینجا ببری؟» بیحرف کمکش کردم بلند شود و آرام بردمش سمت ماشین. بعد از اینکه سوار شد، من هم پشت فرمان نشستم و راه افتادم. اما از همان لحظه میدانستم نمیتوانم مستقیم ببرمش خانه. آنقدر آشفته بود که اول باید کمی به خودش میآمد. اگر با آن حال میرسید خانه، داداش و زنداداشم میترسیدند و اوضاع بدتر میشد. کنار یک دکه نگه داشتم و برایش یک بطری آب خریدم. چند جرعه که خورد، رنگش ذرهای بهتر شد، اما هنوز تمام صورتش بوی گریه میداد. دیگر نتوانستم طاقت بیاورم. رو بهش کردم و آرام پرسیدم: «نمیخوای بگی چی شده؟» انگار فقط منتظر همین سؤال بود. چشمهایش دوباره بارید و با صدایی ضعیف گفت: «همهاش دروغ بود... همهچی دروغ بود...» مات نگاهش کردم و گفتم: «چی دروغ بود؟ یه جوری بگو منم بفهمم.» ساحل دستمالی از کیفش بیرون آورد، اشکهایش را پاک کرد و با زحمت شروع کرد به حرف زدن: «چند وقتی بود پارسا سردتر از همیشه شده بود... منم شک کردم و دنبالش افتادم. دیدم با یه دختر قرار میذاره.» فکرم از همانجا به هم ریخت، اما ساکت ماندم تا ادامه بدهد. «بار اول که بهش گفتم، گفت فقط یه قرار کاری بوده... اما من قبول نکردم. دعوامون شد. بعد دوباره تعقیبشون کردم. هر بار یه جوری دست به سرم میکرد، ولی امروز...» صدایش لرزید. «امروز که دوباره توی پارک دیدمشون، رفتم جلو... و باهاشون دعوام شد...» هنوز جملهاش تمام نشده بود که هقهقش بلند شد و دیگر نتوانست ادامه بدهد. بهراد اینجا مکث کرد و دندانهایش را روی هم فشرد. رگ کنار شقیقهاش زده بود بیرون و صورتش از شدت خشم سرخ شده بود. با صدایی گرفته گفت: «خونخونم رو میخورد، صدف... دوست داشتم سر اون بیشرف رو بِکَنم.» نگاهش کردم. حالش واقعاً بد بود. دکمهی بالای یقهاش را باز کرد، انگار نفس کشیدن هم برایش سخت شده بود. از جا بلند شدم، رفتم از آشپزخانه یک لیوان آب آوردم و جلویش گرفتم. با اینکه خودم از شدت شوک دلم میخواست همان لحظه بقیهی ماجرا را هم بدانم، اما دیدن حال او باعث شد آرام بگویم: «اگه نمیتونی... بقیهش بمونه برای بعد.» چند جرعه آب خورد و سرش را به نشانهی مخالفت تکان داد. بعد ادامه داد: «دوباره بغلش کردم. یکم که آروم شد، ادامه داد...» «میدونی چی بهم گفت، بهراد؟» صدای ساحل را برایم بازسازی کرد؛ همانقدر شکسته، همانقدر نابود: «گفت از اول هم با من کاری نداشته... گفت من خودم آویزونش شده بودم... گفت فقط میخواسته بهم نزدیک بشه تا به صدف برسه... اما من دور برداشته بودم...» صدایم توی سرم گم شد. بهراد ادامه داد: «بعدش هق زد و گفت: "باور کن من آویزونش نشدم..."» دیگر چیزی نشنیدم. همهچیز در یک لحظه دور سرم چرخید. اشکهایم بیاختیار سرازیر شد. نفسم بالا نمیآمد. دستم را جلوی بهراد گرفتم که صبر کند. نمیتوانستم بیشتر از این یکجا این درد را تحمل کنم. خدایا... ناخواسته باعث آزار خواهرم شده بودم. اگر من نبودم... اگر اسم من وسط این ماجرا نمیآمد... اگر آن بیهمهچیز به خاطر من به ساحل نزدیک نشده بود... چشمهایم را بستم. ایکاش همان موقع میمردم و چنین چیزی را نمیشنیدم. ایکاش ساحل هیچوقت آنطور ناامید نمیشد. چون من خوب میدانستم ساحل برای دوباره آرام شدن، چه تاوان بزرگی پس داده بود. بهراد با دیدن حالم فوراً گفت: «خوبی صدف؟ نمیخواستم ناراحتت کنم... دارم اینا رو میگم که تو اشتباه ساحل رو تکرار نکنی.» با عصبانیتی که با گریه گره خورده بود، نگاهش کردم و گفتم: «چهجوری تونست بیاد بهم بگه دوستت دارم؟ هان؟ بگو بهراد، چهجوری؟» صدام میلرزید، اما خشمم واقعی بود. نه فقط از پارسا... از خودم هم. از اینکه نفهمیده بودم. از اینکه آن آدم توانسته بود اینهمه نقش بازی کند. بهراد از جا بلند شد، آمد سمتم و محکم بغلم کرد. دستم را دورش حلقه کردم و بیصدا گریه کردم. آرام کنار گوشم گفت: «چیزی نیست... آروم باش...» اما هر دو خوب میدانستیم بعضی چیزها، حتی بعد از سالها، باز هم «چیزی نیست» نمیشوند. ویرایش شده 5 مرداد توسط زینب چرمگر 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 27 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت نود و نُه یکم که آرامتر شدم، با صدایی گرفته پرسیدم: «بعدش چی شد؟» بهراد با دیدن حال من مردد بود. انگار نمیدانست ادامه دادن درست است یا نه. نگاهم کرد و آهسته گفت: «دیگه گذشته، صدف... چیزی تغییر نمیکنه. فقط با شنیدنش بیشتر اذیت میشی.» دستم را بردم جلو و دستش را گرفتم. با اصرار گفتم: «نه... میخوام بقیهش رو هم بدونم.» بهراد چند لحظه ساکت ماند. بعد انگار خودش را مجبور کرد که دوباره به آن روزها برگردد. فشار کوچکی به دستم داد و گفت: «یکم که توی خیابون چرخوندمش، حالش بهتر شد. قبل از اینکه برسونمش خونه، ازم خواست چیزی به مامان و بابات نگم.» لحظهای مکث کرد و بعد با تلخی ادامه داد: «منم در ظاهر قبول کردم... ولی حال روحیش خیلی بدتر از این حرفا بود که بتونم چیزی نگم. نمیشد به بهرام و زنداداش چیزی نگم.» نگاهش را از من گرفت. صدایش پایینتر آمد، سنگینتر شد. «اون شب، اگه یادت باشه، ساحل خیلی ناراحت بود. حتی برای شام هم پایین نیومد. تو هم که طبق معمول غرق کتابهات بودی و زود رفتی توی اتاقت. موندیم من و داداش بهرام و زنداداش.» نفسم را آرام بیرون دادم. همهچیز کمکم داشت در ذهنم به هم وصل میشد. بهراد ادامه داد: «نمیدونستم چهجوری باید شروع کنم. از یه طرف به ساحل قول داده بودم، از یه طرف نمیتونستم اون حال خرابش رو نادیده بگیرم. نمیتونستم ماجرا رو کامل بگم... ولی کاش گفته بودم. کاش همهچی رو از اول تا آخر براشون توضیح داده بودم.» ناگهان با هر دو دست صورتش را پوشاند. چند ثانیه همانطور ماند. وقتی دستهایش را پایین آورد، چشمهایش سرخ شده بود؛ سرخ و پر از عذاب. با صدایی که از فشار بغض میلرزید، گفت: «سر بسته و بدون اینکه اسم پارسا رو بیارم، موضوع رو بهشون گفتم. همون چند دقیقه... به خدا اندازهی هزار سال برام گذشت.» پلکهایش را بست و با خشمی که بیشتر متوجه خودش بود، ادامه داد: «خودم رو مقصر میدونستم. حس میکردم اگه زودتر گفته بودم... اگه از همون اول حواسم بیشتر بود... شاید ساحل اونجوری نمیشکست.» اشک دوباره در چشمهایم جمع شد. «وقتی حرفم تموم شد، بهرام و زنداداش کاملاً به هم ریختن... ولی چیزی به روم نیاوردن. فقط ازم تشکر کردن که خبرشون کردم.» صدایش آرام شد؛ آرام، اما ویران. «منم از شرمندگی سرم پایین بود. میخواستم برم اتاقم که یهو با ساحل روبهرو شدم.» قلبم فرو ریخت. «چشمهاش خیس بود... ولی بیشتر از گریه، پر از خشم بود. تا منو دید، با عصبانیت گفت: "لعنتی، من بهت اعتماد کردم... تو قول دادی چیزی بهشون نگی. خیالت راحت شد؟ منو پیششون خورد کردی؟"» گوشهی لبم لرزید. حتی تصور شنیدن این جمله از زبان ساحل هم درد داشت، چه برسد به اینکه بهراد واقعاً آن را شنیده باشد. او ادامه داد: «هرچی خواستم توضیح بدم، نذاشت. رفت توی اتاقش و درو محکم بست. هرچی پشت در گفتم "بذار بیام برات توضیح بدم... اصلاً اون چیزی نیست که تو فکر میکنی..." درو باز نکرد.» صدایش اینبار شکست. «اگه یادت باشه، یه مدتی باهام قهر بود... محلم نمیداد... نه زنگهامو جواب میداد، نه پیامهامو.» من سرم را پایین انداختم. یادم بود. همهی آن روزها یادم بود، اما هیچوقت عمق چیزی را که پشت آن سکوت و قهر پنهان شده بود، نفهمیده بودم. بهراد با چشمانی خسته و غمزده گفت: «خیلی سعی کردم، حتی از دور هم که شده مواظبش باشم... ولی سرنوشت نذاشت. آخرش هم از دستش دادیم.» دیگر نتوانستم خودم را نگه دارم. اشکهایم بیوقفه میریختند؛ مثل رودی که راهش را پیدا کرده باشد و دیگر هیچ سدی نتواند جلویش را بگیرد. حال بهراد هم از من بهتر نبود. شانههایش افتاده بود، نگاهش خالی بود و غمش آنقدر قدیمی و عمیق بود که انگار هیچوقت از زندگیاش بیرون نرفته. لبهایم را روی هم فشار دادم. میخواستم چیزی بگویم... اما نتوانستم. نتوانستم به او بگویم که بعد از آن چند شبِ گوشهگیری، ساحل در دانشگاه با پسری آشنا شد. نتوانستم بگویم آن پسر را از سر لجبازی، از سر خشم، از سر زخمی که از تو و پارسا خورده بود، جایگزین همهچیز کرد. نتوانستم بگویم همان آشنایی، بعدتر او را به چه مسیر تاریکی کشاند. به چه جمعی، به چه آدمهایی، به چه سقوطی. و نتوانستم بگویم که در نهایت، ساحل فقط زندگی خودش را تباه نکرد... بلکه داغی روی دل همهمان گذاشت که هیچوقت سرد نشد. اتاق در سکوت فرو رفته بود. سکوتی که بین هقهقهای بریدهی من و نفسهای سنگین بهراد کش میآمد. من مانده بودم با یک حقیقت تلخ: اینکه بعضی آدمها فقط دل نمیشکنند... آدمها را از درون عوض میکنند، مسیر زندگیشان را میپیچانند و زخمی به جا میگذارند که سالها بعد هم، با کوچکترین یادآوری، دوباره دهان باز میکند. و پارسا... برای ما دقیقاً همان زخم بود. ویرایش شده 5 مرداد توسط زینب چرمگر 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده