رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت دویست 

سرش و دوباره پایین انداخت و گفت :

_من همین جور درگیر اتفاقات پیش اومده بودم که ، ترم تموم شد و قرار شد برای دیدن خانواده ام برگردم ، آقای کیان مهر هم خواست که دایانا رو هم با خودم بیارم ، اونجا بود که تمام اتفاقات پیش اومده رو براش توضیح دادم و گفتم که دخترش زیر همه چیز زده و قبول نمی کنه ازم جدا بشه ؛ اون بنده خدا هم کلی ناراحت شد و ازم خواست که به پدرم چیزی نگم که همین یک ذره ابرویی هم که پیش پدرم داره از بین نره و گفت وقتی دایانا رو ببرم ایران خودش راضیش می کنه که ازم جدا بشه !

به بابام نگاه کرد و گفت :

_باور کنید من هیچ چشم بدی به صدف نداشتم ، فقط عاشق شدم ، قصد گول زدنش رو  نداشتم ، فقط گیر افتاده بودم بین قلب و گرفتاری هام ، نمی خواستم تا دایانا رو از زندگیم بیرون نکردم به صدف نزدیک بشم ، نمی خواستم عذاب بکشه ، باور کنید صدف برام مثل یک تندیس بود که به خودم اجازه نمی‌دادم حتی به خاطر من یک قطره اشک از چشمش بیاد چه برسه به اینکه بخواد آسیبی ببینه !

بابام برای اینکه اروین رو اروم کنه رفت کنارش ایستاد و دستش رو روی شونه اش گذاشت و گفت :

_هر اتفاقی که افتاده مهم نیست ، من بیش تر از چشم هام بهت اعتماد دارم ، تو این مدت متوجه علاقه ات به دخترم شده بودم و ؛ انقدر میشناسمت که بدونم خطا نرفتی !

اروین دستش رو روی دستم بابا گذاشت و گفت :

_این بزرگیه شما رو میرسونه.

و بعد مکثی ادامه داد :

_ وقتی برگشتیم و دایانا رو به پدرش سپردم انگار یه بار بزرگ از شونه ام برداشته شده بود ، وقتی دوباره صدف رو تو عروسی بهراد و نازنین دیدم ، چیزی تو قلبم حس کردم و از همون موقع فهمیدم قلبم و باختم ؛ ولی همه چیز خوب پیش نمیرفت و من هنوز با دایانا درگیر بودم ، هر چی بی محلی می کردم داد میزدم فایده نداشت حتی باباش هم حریفش نمیشد ؛ پس به خاطر همین از صدف فاصله گرفتم که صدمه ای نخوره ؛ ولی قلبم ، گوشش بدهکار نبود و اخر سر اتفاقی که نباید می‌افتاد افتاد و من قلب صدف رو شکستم ! 

چشم هاش رو بست و با صدای گرفته ادامه داد :

_ بعد اینکه صدف ، به اشتباه قضیه دایانا رو فهمید ؛خیلی سعی کردم بهش توضیح بدم ،  ولی گوش نداد و من تو اون مدت با دوستش در ارتباط بودم و از حالش با خبر بودم و درگیریم با دایانا بیش تر شده بود و در اخر به بابام جریان رو گفتم ؛ پدرم هم عصبانی و ناراحت بود ، اومده بودیم خیر کنیم و کباب شده بودیم ، بلاخره با زور و تهدید دایانا رو مجبور کردن ازم جدا بشه ، جدایی ما مصادف شده بود با اومدن شما و گم شدن صدف ، اون چند روز که بهرام خان بیمارستان بستری شد ، چند هفته ای بود که از دایانا خبری نداشتم ، البته اصلا نمی خواستم هم خبری داشته باشم ازش ، ولی پدرش ازم خواسته بود بازم مردونگی کنم و تا اینجا جابیوفته حواسم بهش باشه ، اون روز از صبح نزدیک به هزار بار بهم زنگ زد و منم جوابش رو ندادم ، تا اخر شب که من و بهراد برگشتیم خونه و سهیلا خانوم پیش بهرام خان موند ، عذاب وجدان گرفتم گفتم نکنه براش اتفاقی افتاده که انقدر زنگ زده !

ویرایش شده توسط bano.z
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 211
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

  • زینب چرمگر

    212

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

به نام خدا نام رمان: چرخه دنیا نویسنده: banoo.z |(زینب چرم گر) کاربر انجمن نودهشتیا  ژانر: عاشقانه، معمایی خلاصه: صدف دختری که با وجود تمام مخالفت‌های پدرش، برای ادامه تحصیل به خار

**پارت اول**   به دیوار اتاق تکیه داده بودم و هنوز صدای جر و بحث‌شون می‌اومد. چشم‌هام رو بستم و محکم روی هم فشار دادم. از این چند روز جنگ خسته شده بودم؛ جنگی که به خاطر من بود، ولی واقعاً نا

پارت سوم پس از طی مسافتی، ماشینم رو جلوی مزون "مهراوه" پارک کردم و پیاده شدم. زنگ رو فشردم. چند ثانیه بعد، نازی، منشی مهراوه، گفت: «بیا تو صدف جان.» و در رو باز کرد. از پله‌های ساختمان بالا

پارت دویست و یک

تصمیم گرفتم برم دم خونش و سر بهش بزنم که تو لابی دیدمش که داره با یک نفر صحبت می کنه تو دیدم نبود طرف ، یکم جا خوردم اخه دایانا اینجا دوستی نداشت به خاطر همین کنجکاو شدم ببینم با کی داره بحث میکنه ، به خاطر همین اروم پشت یک ستون پنهان شدم و به حرف هاشون گوش دادم ، طول نکشید که فهمیدم اون شخصی که باهاش حرف میزنه پارسا هست ، راستش اول فکر کردم دوباره مزاحمش شده ولی یکم که به حرف هاشون گوش دادم دیدم نه دارن صحبت از معامله می کنن ، با هم دست به یکی کرده بودن که من و صدف رو با دروغ و فیلم بازی کردن جدا کنن در عوض پارسا به صدف برسه و دایانا هم به من ، اون لحظه دوست داشتم جفتشون رو با دست هام خفه کنم ، ولی لا به لای حرف های پارسا شنیدم که صدف رو اون دزدیده و داشت دایانا رو تهدید می‌کرد،  ولی دایانا هم کم نیاورد،  ازش آتو داشت یک فیلم و یک سری مدرک از هم کاری پارسا و شروین مولر با یکسری مافیای ایتالیایی!

اینجای حرفش که رسید هینی کشیدم و تازه یاد کامی افتادم و گفتم :

_گفتی شروین؟! می خواست کامی رو هم  گول بزنه و ازش پول بگیره ! من باید با کامی حرف بزنم ! همین الان !

همه با تعجب بهم نگاه کردن ولی من بدون توجه به همشون گوشی بهراد رو گرفتم و به کامی زنگ زدم و بعد چند دقیقه حرف زدن جریان رو خلاصه براش تعریف کردم ، اول چند ثانیه سکوت کرد بعد به گریه افتاد و در اخر شروین رو نفرین کرد ! خداروشکر پدرش راضی نشده بود بقیه پول رو بده و لحظه اخر نذاشته بود کامی هم پولی به شروین بده ، منتها شروین ضربه خودش رو وارد کرده بود و به احساسات کامی خدشه وارد کرده بود !

وقتی گوشی رو قطع کردم چند دقیقه ای همه ساکت بودن تا بلاخره بهراد پرسید :

_بعدش چی شد ؟ چه طوری صدف رو پیدا کردی ؟!

اروین گفت :

_پارسا رو تعقیب کردم و به باغ رسیدم ، به سختی وارد باغ شدم و صدف رو پیدا کردم ، بعدش رو هم که دیگه خودتون میدونید ! 

بعد به مامان و بابا نگاه کرد و گفت :

_ببخشید که نا خواسته اذیتتون کردم ، قول میدم دیگه از طرف من آسیبی به صدف نرسه و ازش فاصله بگیرم !

بابا ضربه ارومی به کمرم اروین زد و گفت :

_اونی ‌که باید عذر خواهی کنه تو نیستی پسرم ، کس دیگه ای هست ، بعد هم اگه قراره آسیبی به صدف نزنی ، پس نباید ازش دوری کنی ! من دخترم و خوب میشناسم اونقدر که میدونم اونم بهت علاقه داره ، وگرنه از دیشب تاحالا به گفته بهراد انقدر خودش رو به اب و آتش نمیزد به خاطرت !

نگاه خشمگینی به بهراد به خاطر خبر چینیش کردم که لبخندی زد و دستی به پشت سرش ‌کشید !

نگاه مامان و  بابا رو که رو خودم دیدم خجالت زده سر به زیر انداختم و با نوک کفشم خطوط فرضی ای روی زمین کشیدم ! 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت دویست و دو

این کارم باعث شد همه بزنن زیر خنده،چند دقیقه ای که گذشت ، همه منتظر بودن من تعریف کنم که چه طوری به دست پارسا افتادم ، نفس عمیقی کشیدم و از شب تولد اروین شروع کردم به گفتن حالا که همه  علاقه من و اروین بهم رو فهمیده بودن نیاز به سانسور نبود ، از اینکه پارسا اومد خونه ام گفتم از شب تولد اروین و پیام هاش و عکس هایی که فرستاد گفتم،  از اینکه رفتم خونه کامی گفتم ، از اون شب که تصمیم گرفتم برم با اروین حرف بزنم ولی تو پارکینگ دو نفر با صورت پوشیده بیهوشم کردن و بردنم گفتم ، از این یک ماه که پارسا بهم فشار می‌آورد تا باهاش ازدواج کنم گفتم ، از خلاف هاش که تو اون مدت یکسریاش رو به چشم دیدم ؛ گفتم گفتم انقدر گفتم که نفس کم آوردم!

بابا و مامان با شنیدن این حرفم ها خیلی ناراحت شدن !

بابا با چهره در هم روی صندلی نشست و گفت :

_تو این مدت مار تو استینمون پرورش دادیم ، چه قدر این ادم و تو خونم راه دادم، باعث شد یک دخترم و زیر خاک بسپارم و این دخترم هم به زور از چنگش دراوردم !

مامان با ناراحتی گفت :

_باید شراکتت رو با خالقی بهم بزنی ! هر چه قدر هم بی تقصیر باشه دیگه نمی خوام باهاشون رفت و آمد کنم !

بهراد گفت :

_اروم باش زن داداش ، نمیتونیم گناه پارسا رو گردن مادر و پدرش بندازیم ، اونا که تقصیری ندارن !

مامان چشم غره ای به بهراد رفت و چیزی نگفت .

اون روز بهراد بیمارستان پیش اروین موند و ماهم به خونه اروین برگشتیم ، اولین بار بود که خونه اش رو میدیدم !

به خاطر همین کنجکاو به همه جا سرک کشیدم ، البته جلوی مامان اینا روم نشد برم تو اتاقش ، به خاطر همین بالاجبار از اتاقش گذشتم ، اون شب بعد چندین وقت حس آرامش داشتم ، فقط حس دلتنگی زیادی بهم حجوم اورده بود اول دلتنگ ساحل بودم ، خواهرم که به خاطر یک عوضی به قتل رسیده بود ، ولی بعد اینکه همه برای خواب اقدام کردیم و من تصمیم گرفتم روی مبل های وسط پذیرایی بخوابم؛ ذهنم رفت سمت اروین ، دلتنگ آغوشش بودم ، دلتنگ بوی عطرش ، محبت هاش ، حالا که میدونستم گناهی نداره و بهم راست میگفته احساساتم دوباره جون گرفته بود ، بعد یک ساعت وقتی مطمئن شدم مامان اینا خوابن یواشکی رفتم تو اتاق اروین ، رویه تختش نشستم و متکاش رو بغل گرفتم و عطرش رو بو کشیدم، بعد هم از جام بلند شدم و به همه جای اتاقش سرک کشیدم ، با دیدن ساعتی که برای تولدش خریده بودم لبخند به لبم نشست ، پس خونم هم رفته بود، تو این مدت؟

از این که پیداش کرده و برش داشته خوش حال شدم و روی تخت رفتم و عکس کنار تختش رو برداشتم ، کم کم چشمام هام گرم شد و بخواب رفتم !

ویرایش شده توسط bano.z
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دویست و سه 

بعد پنج روز بلاخره اروین از بیمارستان مرخص شد ، پلیس ها بنا به مدارک و اظهارات من و اروین دنبال شروین و پارسا بودن ولی تا الان پیداشون نکرده بودن ، امروز قرار بود مامان و بابای اروین هم به فرانکفورت بیان ، خبر ها رو شنیده بودن و فهمیده بودن که اروین تیر خورده و قرار بود به دیدنش بیان ، بعد چندین وقت احساس خوشحالی می کردم ، البته این شادی تو چهره همه نمایان بود ، همه خونه اروین بودیم و من و مامان داشتیم تدارک شام میدیدیم تا خانواده مهرزاد برسن !

بلاخره نزدیک های ساعت ده شب بود که بهراد رفت دنبالشون و نیم ساعت بعد ، به همراه مهلا جون و عمو آرمان و اراد رسیدن ، بعد سلام و احوال پرسی های معمول و سر به سر گذاشتن های اراد و اروین ، مامان و بابا کلی به خاطر زحمت های اروین تو این چند وقت از خانواده مهرزاد تشکر کردن و حسابی هر دو خانواده تعارف تیکه پاره کردن ؛ بعد صرف شام از اونجایی که خونه اروین دو تا اتاق داشت قرار شد ما به خونه من بریم و اروین رو به خانواده اش بسپاریم ، خیلی برام سخت بود از اروین جدا بشم ، حس می کردم برای اونم سخته اخر شب قبل اینکه بریم با ایمان و اشاره بهم فهموند که برم بالکن ، من هم بدون جلب توجه به سمت بالکن رفتم و چند ثانیه بعد اروین اومد ، اول تو سکوت بهم خیره شدیم ، اروین کسی بود که سکوت رو شکست و گفت :

_صدفم ، من و بخشیدی ؟! 

دیگه دلیلی برای جدایی نبود ، چند قدم بهش نزدیک شدم و صورتش رو قاب گرفتم و چشم هام رو بستم و به اون عطش و دلتنگی پایان دادم ، نفس عمیقی که کشید لبخند به لبم اورد و ازش جدا شدم و شیطون گفتم :

_جوابم واضح بود ؟!

شیطون خندیدم و گفت :

_برای الان اره ، ولی بعدا می خوام جور دیگه ای قانع ام کنی !

خون به صورتم حجوم اورد و لپ هام گل انداخت  با خجالت مشتی به بازوش زدم و گفتم :

_خیلی بی شعوری ! اصلا من رفتم !

اومدم برم که بازوم رو گرفت و من و به اغوش کشید و گفت :

_کجا ؟! اومدی دلبری کردی ، فعلا باید وایستی تا این دلتنگی یکمش جبران بشه !

بعد هم با لحنی که شیطنت و خنده توش موج میزد گفت :

_تازه به خاطرت تیر خوردم باید حالا حالا ها جبران کنی ! با چند تا بوس و بغل کار راه نمیوفته !

به عقب حالش دادم و گفتم :

_خیلی آشغالی 

رفتم داخل خونه و با لبخند به در بالکن تکیه دادم ، سنگینی نگاهش رو حس می کردم ، بعد اینکه خودم و جمع و جور کردم به سالن رفتم و بعد خداحافظی به خونه رفتیم 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دویست و چهارم

دو هفته ای از مرخص شدن اروین گذشته بود و کمتر هم رو میدیدیم ، امتحان های پایان ترم بود و تنها جایی که با هم رو به رو می‌شدیم دانشگاه بود ، خانواده اروین یک هفته پیش به ایران برگشتن ، بهراد هم همین طور ولی مامان و بابا تصمیم گرفتن تا وقتی که پارسا دستگیر نشده پیش من بمونن .

اون روز بعد اینکه برگه امتحان رو دادم به زور کامی رو به کافه جلوی دانشگاه بردم تا یه کم حال و هواش عوض بشه و به یاد قدیم یکم شیطنت کنیم !

اولش مثل روح جلوم نشسته بود ولی یکم که گذشت از اون حالت یخیش درومد و یکم همراهیم کرد ، حق داشت یکم طول می کشید تا به تنظیمات اولیه برگرده و باید بهش زمان میدادم ، بعد دو ساعت بلاخره رضایت دادم و کامی رو به خونه اش رسوندم و داشتم به خونه خودم میرفتم که مامان با هام تماس گرفت و گفت دلوکا بهشون زنگ زده و خبر داده که پارسا رو گرفتن و دایانا هم بلاخره بعد تلاش های بسیار راضی شده و رفته فیلمی که ما از محتواش خبر نداشتیم رو به پلیس داده و دلوکا گفته که تو اون فیلم و چند تا مدرک دیگه معلوم شده که قاتل ساحل کیه ! حالا هم مامان اینا دارن میرن کلانتری و مامان گفت که من هم به اونجا برم .

بعد قطع تماس با اعصابی مشوش مسیرم رو تغیر دادم و تو دلم خدا خدا می کردم پارسا حداقل قاتل ساحل نباشه ! چون اونجوری به زور باید جلوی بابا رو می‌گرفتیم که خفه اش نکنه و نکشتش!

وقتی رسیدم پارسا رو به اتاق بازپرس برده بودن و دلوکا هم از این اتاق به اون اتاق میرفت تا برامون جواب بگیره ، دو ساعتی گذشت تا بلاخره دلوکا پیشمون اومد و گفت :

_یکی از افراد پارسا از ترس اینکه مکان بارگیری محموله اشون لو رفته و ساحل ممکنه به پلیس گزارش بده بهش شلیک کرده !

حالمون دیدنی بود ، من و مامان اشک میریختیم و بابا با حالت نزار روی صندلی نشست وقتی قلبش زو گرفت من و مامان به سمتش رفتیم که دستش رو بالا اورد و گفت خوبه ، با این حال بلند شدم و برای جفتشون از اب سرد کن اب اوردم ؛ دلوکا رو به من گفت پارسا به پلیس ها گفته در صورتی باهاشون همکاری می کنه که برای آخرین بار من رو ببینه !

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت دویست و پنج

 

بابا اولش خیلی ناراحت شد و مخالفت کرد، ولی وقتی دید خودمم می‌خوام با پارسا حرف بزنم، بالاخره راضی شد.

 

دلوکا رفت خبر بده که من آمادم با پارسا صحبت کنم، و چند دقیقه بعد با یه مأمور برگشت. منو بردن اتاق بازپرسی.

 

از شدت هیجان و عصبانیت دست‌هام می‌لرزید. وقتی در اتاق باز شد، یه نفس عمیق کشیدم، با قدم‌های محکم رفتم داخل و با انزجار زل زدم به پارسا.

 

یه پوزخند زد و خیلی خونسرد نگام کرد. انگار نه انگار قاتل بوده، انگار از هیچی نمی‌ترسید؛ انگار دیگه چیزی براش مهم نبود.

 

جلوش روی صندلی نشستم و گفتم:  

_چرا؟

 

ابروشو بالا داد و گفت:  

_سلام، خوبم. شما خوبی؟ چی چرا؟

 

اخم کردم.  

_برای احوالپرسی نیومدم. اومدم فقط یه چیزو بدونم… چرا هم خودت رو بدبخت کردی هم ما رو؟

 

دست‌هاشو گذاشت روی میز، به سمتم خم شد و گفت:  

_جواب فقط یه کلمه‌ست… عشق. من عاشقت بودم، از همون لحظه‌ای که دیدمت.

 

با حرص دستم رو کوبیدم روی میز.  

_عشق چیز مقدسیه! لطفاً لجنمالش نکن.

 

پوزخندی زد.  

_دنیا همیشه صورتی و پر از یونیکورن و تک‌شاخ نیست. خاکستری هم هست… سیاه هم هست. هر کسی یه جور عشق می‌ورزه. به من یاد دادن عشق رو باید با سیاهی به دست آورد.

 

سکوت کردم. یه لحظه به عمق حرفاش فکر کردم. ادامه داد:

 

_از روزی که چشم باز کردم، هر چی خواستم دم‌دست‌م بود. پول داشتم، خدم‌وحشم داشتم، لباس‌های خوب داشتم… ولی مهم‌ترین چیز رو نداشتم؛ محبت. محبت پدر و مادر. مامان و بابام جلوی بقیه دو تا مرغ عشق بودن، تو خونه دو تا قاتل که تشنه‌ی خونِ همن! تا وقتی مادربزرگم زنده بود اوضاع بهتر بود. اون نجاتم می‌داد از اون جهنم. وقتی مرد… من موندم و یه دنیا سیاه.

 

نفسش سنگین شد.

 

_از بچگی تیرگی دنیا رو می‌فهمیدم. بارها از مادرم شنیدم که اگه من به دنیا نمی‌اومدم، تو اون گنداب نمی‌موند. بابامو نفرین می‌کرد که چرا نزاشته منو سقط کنه. بابامم از اون بدتر… فقط یه وارث می‌خواست. یه پسر بی‌نقص. چپ می‌رفتم، راست می‌اومد ازم ایراد می‌گرفت. به مامانم می‌گفت عرضه نداره یه بچه‌ی درست‌وحسابی تحویل بده و یه منگل به دنیا آورده. از منِ شش ساله توقع داشت وقتی بعد دو روز زندونی شدن تو زیرزمین، خدمه برام دو تا بیسکویت و شیرینی می‌آوردن که نمیرم… موقع خوردنشون خورده‌ها رو زمین نریزم!

 

پوزخند تلخی زد.

 

_هر چی بزرگ‌تر شدم و محبت خانواده‌های دیگه رو دیدم، نفرت‌م بیشتر شد. از یه جایی به بعد تصمیم گرفتم از همه انتقام بگیرم. از محبتی که ندیدم… از زندگی که نداشتم… از بچگی‌ای که نکردم. با پول و قیافه‌م، دخترها زود گول می‌خوردن. عاشقم می‌شدن. وابسته‌شون می‌کردم… بعد ولشون می‌کردم و از زجر کشیدنشون لذت می‌بردم. پسرها هم به خاطر پولم زود اعتماد می‌کردن؛ سرمایه‌هاشون رو بالا می‌کشیدم و یه قرون بهشون پس نمی‌دادم.

 

نگاهش سرد شد.

 

_بعدها تو آلمان با شروین آشنا شدم. اونم مثل خودم بود. با هم جور شدیم. اون باعث شد با ایتالیایی‌ها کار کنیم. می‌دونی… مافیا شدن یه قدرت خاصی داشت. قدرت این‌که هر کی زیر دستمه له کنم. قدرت این‌که مستقل از بابام زندگی کنم. تو ناز و نعمت باشم بدون یه قرون پول اون. شاید… شاید یه روزی بالاخره بهم افتخار کنه.

 

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت دویست و شش

اولین که ساحل رو دیدم ، با خودم گفتم باز یه ناز پرورده دیگه که لای پر قو بزرگ شده  ، قصد داشتم همون کاری که با بقیه می کنم و باهاش بکنم ، ولی وقتی پام تو خونتون باز شد و تو رو دیدم تو همون نگاه اول به دلم نشستی یه دختر اروم و خجالتی که سرش تو کتاباش بود ، از اول متوجه نگاه مشتاق ساحل رو خودم بودم ولی از اونجایی که تو به دلم نشسته بودی اون رو پس میزدم ، نمیدونم چرا جذبت شده بودم ، نمیدونم به خاطر رفتارت بود یا به خاطر معصومیت چهره ات ولی از همون اول ازت خوشم اومد ولی تو با بقیه فرق داشتی ، سمتم نمیومدم جذبم نمیشدی اصلا انگار نمی‌دیدیم،  همین بیش تر کنجکاوم می کرد تا به دستت بیارم ، هر کار کردم موفق نشدم به خاطر همین تصمیم گرفتم از ساحل استفاده کنم و به تو نزدیک بشم ، ولی ساحل بر خلاف تو یک دختر لوس و اویزون بود !

به اینجای حرفش که رسید با خشم توپیدم:  

_خفه شو راجع به ساحل درست حرف بزن !

درسته دلم براش سوخته بود ولی حق نداشت راجع به ساحل اینجوری حرف بزنه ، اون فقط عاشق بود ، عشقی که پارسا جنسش رو درک نمی کرد و تقصیری نداشت ولی این جنایت هاش و کار های غیر اخلاقیش رو توجیه نمی کرد! من آدمایی رو دیده بودم که تو شرایط بدتر از پارسا بودن و هیچ کدوم از این خطا ها رو نکردن !

پارسا شونه ای بالا انداخت و به صندلیش تکیه داد و گفت :

_مهم نیست چی فکر می کنی ! بعد چند وقت از دستش زله شده بودم ، اون مدت گول زدن دخترای دیگه رو به خاطر به دست آوردن تو کنار گذاشته بودم ، ولی به خاطر دک کردن ساحل دوباره کارم و از سر گرفتم ، هم میتونستم با گول زدن دخترا اون هارو قاچاق کنم و به ایتالیا بفرستم ، هم از شر ساحل خلاص بشم ، موفق هم شدم ، تا اینکه فهمیدم بازم مثل زالو به زندگیم چسبیده و داره به یسری از کارام پی میبره ! 

به خاطر همین چند نفر رو توی دانشگاهشون خریدم که باهاش دوست بشن و به راه خلاف بکشوننش تا  از من دورش کنن !

پوزخند حرص دراری زد و گفت :

_خواهرت پتانسیل زیادی برای از راه به در شدن داشت ، از سیگار گرفته تا کوکائین! به هیچی دست رد نمیزد ، ولی با همه اینا باهوش بود ؛ فهمیده بود اون بچه ها رو من اجیر کردم و من رو گول زدو از کارام سر دراورد ؛خیلی صحنه سازی ها کردم که نتونه بابات رو راضی کنه برای اینکه ایتالیا درس بخونه ، مثل اون برگه هایی که خوندی و مال یک فرقه بودن و دهنت و بستی و به هیچ کس نگفتی ! ولی موفق نشدم و ساحل موی دماغم شد و تو ایتالیا ردم رو زد و باعث شد مکان بارگیریم لو بره و همونم باعث شد سرش به باد بره !

مکث کرد و گفت :

_ولی من از هیچ کدوم از کارام پشیمون نیستم ، همه این کار هارو با رضایت خودم و به خاطر خودم انجام دادم ، می خواستم یک بار هم شده این دنیای کوفتی مال من باشه ، هزار بار دیگه ام پاش بیوفته همین کارها رو می کنم حتی تهش اگه به اعدام ختم بشه !

چند دقیقه به آدمی که وقیحانه کثافت کاریاش رو به زبون اورد نگاه کردم هیچ اثری از پشیمونی تو چهره اش ندیدم ، این ادم بدبخت تر از این بود که من بخوام حتی چیزی بارش کنم پس فقط سری از تاسف براش تکون دادم و گفتم :

میدونی یک روز تو یک دل نوشته خوندم 

یک روزی سوتِ پایانِ زندگیه هممون زده میشه!دعا کن که تا اون روز در این کالبد، شرافتمندانه زندگی کرده باشی!( از غزال گرائیلی) متاسفم که تو حق زندگی شرافتمندانه ات رو از دست دادی بدون هیچ پشیمونیی! 

ویرایش شده توسط bano.z
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دویست و هفت 

چند ماه بعد ، پارسا به حبس عبد محکوم شد و از اونجایی که مدرک درست حسابی علیه شروین پیدا نکردن ، شروین ازاد شد ! شراکت پدرم هم با خانواده خالقی بعد یک مشاجره طولانی به پایان رسید و بهراد با پولی که تو این سال ها جمع کرده بود با پدرم شریک شد .

تابستون بود و من و اروین تصمیم گرفتیم به چند هفته ای به ایران بریم ، وقتی رسیدیم ایران اروین بهم گفت احتمالا چند روزی سرش شلوغ میشه و شاید نتونم ببینمش !

با اینکه دلم براش تنگ میشد ولی چاره ای نبود ، باید تحمل می کردم .

یک هفته ای از برگشتم به ایران گذشته بود و اروین رو ندیده بودم و حسابی کلافه بودم ، از صبح هم مامان گیر داده بود که امشب مهمون داریم و من و مجبور کرده بود به خودم برسم ! ولی نمی گفت این مهمون ها کین که انقدر داره تدارک میبینه و حتی برای من و خودش آرایشگر خبر کرده !

حالا به ماند که عمو و عمه  و خاله و دایی رو هم دعوت کرده !

اصلا حوصله مهمون بازی نداشتم و به اجبار مامان زیر دست آرایشگر نشسته بودم داشتم چرت میزدم که با صدای آرایشگر که گفت تموم شد از جا پریدم !

دختره با لبخند بهم زل زده بود و گفت :

_مثل ماه شدی مبارکت باشه ، عروسک !

تشکری از زبون بازیه کردم و به خودم تو اینه نگاه کردم ، با تعجب تو اینه زل زدم ، تا حالا تو عمرم انقدر ارایش نکرده بودم ، یعنی یه جوری ارایش داشتم که حس کردم امشب عروسیمه منتها خودم خبر ندارم !

اخمی کردم و رو به دختره گفتم :

_این ارایش خیلی غلیظه ، من گفتم یه ارایش معمولی می خوام !

دختره که از لحنم جا خورده بود به تته پته افتاده بود که همون موقع مامانم به دادش رسید و با لبخند گفت :

_ ماشاالله،  ماشالله مثل ماه شدی ، قربونت برم من !

مامان منم یک چیزیش میشه ها ! عروسی بهراد کلی بهم سفارش کرد که دخترونه ارایش کنم ولی الان برای یک مهمونی معمولی به این ارایش گیرنمیده که هیچ تازه میگه ماه شدی !

با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم :

_به نظرت یکم زیادی نیست این ارایش مامان !

مامان لبخند شیطونی زد و گفت :

_نه به نظر من که خیلی عالیه !

بدو برو لباس هات رو بپوش که مهمون ها الان میرسن ! لباس هات رو گذاشتم روی تخت .

سری تکون دادم و ناراضی از روی صندلی بلند شدم و به اتاقم رفتم  و با دیدن لباس روی تخت چشم هام چهار تا شد ! 

یک لباس استین بلند و دنباله دار با جواهر دوزی ضریف با رنگ شیری !

دیگه داشت باورم میشد که عروسم و چیزی نمیدونم ! آخه جالبیش اینجاست که اینا میدونن من و اروین هم رو دوست داریم پس قضیه خواستگارم به طور کل منتفیه ! نکنهههه.... نه نه اگه اروین می خواست بیاد خواستگاری بهم می گفت !

به هوای اینکه مامان اشتباه کرده سرم و از اتاق بیرون کردم و صداش زدم .

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دویست و هشت

مامان بدو بدو از پله ها بالا اومد و گفت :

_وا تو که هنوز لباساتو نپوشیدی ! بدو بدو مهمونا دم درن !

بعد هم اجازه مخالفت یا حتی حرف زدن بهم نداد و تند تند کمکم کرد لباس رو بپوشم !

دهنم باز مونده بود از کار هاش ، لباس رو که تنم کرد گفت :

_من برم استقبال مهمون ها ، تو هم کفشای و بپوش پنج دقیقه دیگه پایین باش!

با دهن باز به رفتنش خیره شدم و به ناچار به حرفش گوش دادم ، دیگه واقعا کنجکاو شده بودم این مهمون های افسانه ای رو ببینم !

چند دقیقه بعد مامان بهراد بالا اومد و با دیدنم سوتی زد و گفت :

_اولالا ، قصد جون کی رو کردی امشب جیگر !

مشتی به بازوش زدم و گفتم :

_گمشو ! تو میدونی کی اومده که مامان من و مثل این عروسکای پشت ویترین کرده ؟!

بهراد  از مثالم قش قش خندید و شیطون گفت :

_نمیگم ! خودت بیا بریم از نزدیک ببین !

بعد هم بازوش رو جلوم گرفت ! مشکوک بهش نگاه کردم و دستم و به بازوش گرفتم و پله ها رو پایین اومدم

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دویست و نه

وقتی به سالن رسیدم دیدم خانواده مهرزاد و بقیه تو پذیرایی نشستن و با دیدن من همه از جاشون بلند شدن !

با سر دنبال اروین گشتم که بهراد دم گوشم شیطون  گفت :

_انقدر تابلو بازی در نیار ! اوناهاش سمت چپ پیش خان داداشه!

چشم غره ای به بهراد رفتم و سرم و همون سمت که گفته بود چرخوندم اروین با یک لبخند تخص بهم نگاه می کرد چه قدر تو اون کت و شلوار مشکی جذاب شده بود !

یک چند ثانیه که گذشت تازه دوزاریم افتاد که چه خبره ! با بهت به بهراد نگاه کردم که سری به جواب مثبت تکون داد .

به اروین نگاه کردم و با چشم هام براش خط و نشون کشیدم که خندید !

خودم و جمع و جور کردم و با همه مودب و سر به زیر مثل یک دختر با کمالات احوال پرسی کردم و بعد هم سر به زیر کنار مامان نشستم .

بهراد هم طرف دیگم جا گرفت ! بعد چند دقیقه که همه گرم صحبت شدن نازی که کنار بهراد بود گفت :

_خب عروس خانوم چه خبرا ؟

چشم هام رو تنگ کردم و گفتم :

_والا خبرا دست شما و شوهر بوده ولی رو نمی کردید !

نازی هر هر شروع کرد به خندیدن ! وا رو اب بخندی ، من و سر کار گذاشتن ، الانم خانوادگی خوش حالن !

تو ذهنم یک بند داشتم غر میزدم که نباید یک کلام به من میگفتید که این جوری عین احمق ها به نظر نرسم !

با سقلمه بهراد تو پهلوم از فکر بیرون اومدم و به معنی چیه سر تکون دادم که به بابا اشاره کرد ؛ به بابا نگاه کردم که دیدم داره میخنده و گفت :

_صدف جان بابا ، اقا اروین منتظر شماست ، راهنمایشون کن تا حرف های اخرتون رو بزنید !

بعد هم عمو آرمان با لحن شوخی گفت:

_البته اگه حرف اخری مونده باشه !

همه با این حرفش زدن زیر خنده ، ولی من از خجالت سرخ شدم و به کمک مامان بلند شدم و سمت اروین رفتم و به حیاط راهنماییش کردم !

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت دویست و ده 

وقتی به حیاط رفتیم تازه تونستم نفس بکشم ، بعد که خوب حالم جا اومد شروع کردم مشت زدن به بازوی اروین !

اروین هم با لبخند نگاه می کرد ، وقتی خوب خالی شدم ، جفت مچ دست هام رو با یه دستش گرفت و گفت :

_اخه این دست های کوچولوت درد میگیره بچه جون ، به خودت رحم کن !

راست می‌گفت این کوه عضله که با چهار تا مشت من چیزیش نمیشد ، با فکری که تو سرم اومد لبخند موذی زدم و پاشو لگد کردم که از درد جفت دستم و ول کرد و خم شد ، با لبخند گفتم :

_آخیش،  دلم خنک ! تا تو باشی که من و اینجوری تو آمپاس نزاری!

اروین با چهره در هم صاف ایستادم و گفت :

_چه کار کردم مگه ؟! می خواستم سوپرایز کنم که این شب برات خاطره بشه !

با اینکه خیلی هم از این کارش بدم نیومده بود ، چون حداقل کمتر استرس کشیده بودم ولی با موزی گری گفتم :

_با این حال حقت بود !

اروین که فهمیدیم دارم سر به سرش میزارم کمرم و گرفت و سمت خودش کشید و گفت :

_به نظرت اگه اینجا ببوسمت ، بابات خیلی ناراحت میشه ؟!

شیطون قیافه متفکری به خودم گرفتم و گفتم :

_ نمیدونم  ، میتونی امتحان کنی ؟!

سرش و جلو اورد و گفت :

_به امتحانش می ارزه !

چند ثانیه تو خلسه فرو رفته بودیم که با صدای پایی به خودمون اومدیم و از هم جدا شدیم ، نازی بود ، اومده بود که صدامون کنه که به داخل بریم !

وقتی داخل شدیم و نشستیم مهلا جون گفت :

_خب صدف جان ، دهنمون رو شیرین کنیم ؟!

سرم و پایین انداختم و چیزی نگفتم ، مامانم دستش رو روی دستم گذاشت وشیطون گفت :

_راحت باش عزیزم ، ما همه جوابت رو میدونیم اینا همه تشریفاته !

باز همه زدن زیر خنده ! ای بابا امشب همه دست به یکی کرده بودن من و دق بدن ! با خجالت و سر زیر انداخته گفتم :

_بله 

همه کل کشیدن و نازنین بلند شد و به همه شیرینی تعارف کرد !

بعد از اونم قرار شد تا یک هفته دیگه به خاطر اینکه قرار بود ما برگردیم بساط عقد و عروسی رو با هم بندازن که ما زود تر بریم سر خونه زندگیمون !

 

ویرایش شده توسط bano.z
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت دویست و یازده 

یک سال بعد .....

چشم هام رو باز کردم و کش و قوسی به بدنم دادم و به پهلو چرخیدم ! 

به نیم رخ جذابه اروین نگاه کردم ، چه قدر زود گذشت انگار همین دیروز بود که مراسم عروسیمون رو برگزار کرده بودیم !

دیشب درست تو اولین سالگرد ازدواجمون خبر بارداری رو به اروین دادم و هر دو از خوش حالی داشتیم بال در می‌آوردیم!

با صدای زنگ موبایلم سریع چرخیدم و صداش و قطع کردم با دیدن اسم کامی تماس رو وصل کردم و بعد پوشیدن ربدوشامبر از اروم از اتاق بیرون رفتم !

بعد خطاب به کامی گفتم :

_سلام ، چی شده سحر خیز شدی !

خندید و گفت :

_از دیشب کلی خودم و کنترل کردم که بهت زنگ نزنم !

با کنجکاوی پرسیدم :

_مگه چی شده ؟! 

با لحنی نه چندان شاد گفت :

_شروین به سزای عملش رسید ؟!

با بهت گفتم :

جدا ؟ مگه چی شده ؟!

مکث کرد و گفت :

_امروز از بچه ها شنیدم که یک ماه پیش تصادف کرده و از گردن به پایین فلجه! باباش رو هم که میشناسی ! تردش کرده و یک آپارتمان کوچیک اونم به اسرار مامان شروین گرفته و یک پرستار گذاشته بالای سرش ! حتی نمیزاره مامانش بره ببینتش!

با لحنی ناراحت گفتم :

_زمین گرده ! وقتی هزاران نفر رو بدبخت کنی ؛  چرخه دنیا یه روز میگرده و از اوج به زیر میوفتی ؛ جوری که دیگه نتونی بلند بشی ! اینه عدالت خدا !

کامیلا اهی از سر افسوس کشید و گفت : 

_این یکی از خبر هایی بود که می خواستم بدم !

خندیدم و گفتم :

_خب بگو ببینم خبر دومت چیه ؟!

کامیلا با یک لحن شاد گفت :

_سباستین ، دیشب ازم خواستگاری کرد صدف ! ماه دیگه عروسیمونه!

جیغ خفیفی کشیدم و با لحن شاد گفتم :

_عالیه ، دختر سباستین پسر خوبیه ، خوشبخت بشین خواهری !

یک چند دقیقه دیگه هم صحبت کردیم و بعد تلفن رو قطع کردم ؛ دستی روی شونه ام قرار گرفت سرم و بالا اوردم و با اروین چشم تو چشم شدم ، لبخندی به روش پاشیدم که جوابم رو با بوسه ای روی پیشونیم داد و گفت:

_اول صبح با کی حرف میزنی وروجک؟

خندیدم و گفتم :

_حدس بزن !؟

خندید و هم زمان گفتیم :

_کامیلااا!!

بعد هم خلاصه وار حرف هامون رو براش گفتم ، اونم از وضعیت شروین ناراحت شد ولی زود خودش و جمع کرد و دستی به شکمم کشید و گفت :

_این حرف ها رو ول کن ، الان باید بریم آشپرخانه و به این مامان کوچولو و فندق تو شکمش صبحانه بدیم !

لبخندی به روش پاشیدم و گفتم :

_من عاشق این فندق و باباش باهمم !

اروین لبخندی بهم زدو گفت :

_منم عاشق تو و دختر خوشگلمونم!

با خنده گفتم :

_از کجا میدونی دختره !

لبخند ملیحی زد و گفت :

_خواب دیدم ، یک دختر با موهای بور و چشم های طوسی !

لبخندی بهش زدم و خودم و به اغوش گرمش سپردم و خدا رو هزاربار شکر کردم ! 

 

 

پایان

۱۴۰۵/۰۲/۰۳

امیدوارم از خوندنش لذت برده باشین ❤️

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...