زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 13 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 بهمن، 2025 (ویرایش شده) پارت بیست و پنجم «چه زود خودمونی شد!» با چشمهای گرد نگاهش کردم که با دستش به کمرم فشار وارد کرد و به سمت سرویس هدایت کرد. از شوک «خودمونی شدنش» درآمدم و بینیم رو شستم. دستمالی از رول کندم و روی بینیم گرفتم. چند دقیقه نگه داشتم تا خونش بند آمد. شروین دم در دستشویی ایستاده بود و زل زده بود به من. «اینم خل بودا!» دستمال رو تو سطل انداختم و آمدم بیرون که در باز شد و صدای کامی قبل از خودش آمد که میگفت: «صَدَف! نمیدونی چی کشف...» با دیدن شروین، صدایش قطع شد و با چشمهای گرد ایستاد. شروین با دیدن قیافهی کامی، چشماش خندید. خدایی قیافهی کامی بامزه شده بود؛ با چشمهای سبز درشتش زل زده بود به شروین و لبهاش کمی از هم فاصله گرفته بودند. دیدم خیلی کامی داره تابلو بازی درمیاره. با گفتن «مرسی» به شروین، سمت کامیلا رفتم و بازوش رو گرفتم و کشونکشون بردمش سمت در و به بیرون هدایتش کردم. کامیلا هنوز تو هپروت بود. محکم زدم پس کلش که سرش پرت شد جلو و با خشم برگشت سمتم و گفت: «چته وحشی؟» لبخند عریضی زدم و گفتم: «جای تشکرته؟! تو رو از اون حالت تابلو و مجنون و رسوایی نجات دادم، تازه از دنیای هپروت هم بیرون آوردم. بده مگه؟!» کامی چشمهاش رو بست و نفس عمیقی کشید و یهو پرید سمتم و تند تند گفت: «وای شروین بهت چی گفت؟ اصلاً اونجا چی کار داشت؟ منو بگو که اومدم بگم شروین رو دیدم، نگو تو زودتر دیدیش! چی شد؟» دستم رو جلو دهنش گرفتم و سمت صندلیها کشیدمش و نشستیم. دستم رو برداشتم و گفتم: «یه نفس بگیر عزیزم، میترسم خفه بشی.» با حرص نگاهم کرد و گفت: «آه، بگو دیگه.» شیطون، زل زدم بهش و گفتم: «چیه؟ چرا انقدر برات مهم شده شروین؟» ویرایش شده 25 تیر توسط bano.z 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 13 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 بهمن، 2025 (ویرایش شده) پارت بیست و ششم نگاهش رو از من گرفت و به انگشتانش خیره شد و گفت: «میدونم که میدونی چه حسی بهش دارم. من مثل تو نمیتونم احساسم رو پنهان کنم؛ تو هم که تیزی، پس الکی عوضیبازی در نیار.» لبخندی زدم، دستم رو زیر چونهاش گذاشتم و به سمت خودم برگرداندم: «حالا خجالت نداره که! از کی خجالتی شدی؟» لبخندی زد و گفت: «تعریف کن دیگه.» من هم همه چیز رو برایش گفتم. وقتی تمام شد، گفت: «آه، کاش من هم اونجا بودم. همیشه موقعیتهای حساس نیستم.» خنده ریزی کردم و گفتم: «راستی، وقتی اومدی اینجا میخواستی یه چیزی بگی.» گفت: «آهان، خوبه گفتی. اومدم بگم شروین و لوکاس، دیوید و اروین هم اومدن تو این باشگاه.» ابروهایم را بالا انداختم و با خنده گفتم: «اِ! خز شد دیگه! اینجا همه اومدن.» کامی به بازویم زد و گفت: «کم حرف بزن! بیا به جای زبونت از بدنت کار بکش. پاشو...» بلند شد، من هم بلند شدم و گفتم: «آره دیگه! از این به بعد زیاد ورزش کن تا استعدادت به چشم بیاد.» کامی آمد حمله کنه که در رفتم و سمت تردمیلها رفتم. یک ساعت و نیم گذشته بود. خسته به سمت بطری آبم رفتم و یک نفس سر کشیدم. نگاهم به کامی افتاد که وزنه برداشته بود و دقیقاً رو به روی شروین مشغول تمرین بود. خندهام گرفته بود؛ از اول تا الان عین چی مشغول دید زدن شروین بود و با نهایت توانش تمرین میکرد. ویرایش شده 25 تیر توسط bano.z 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 14 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 بهمن، 2025 (ویرایش شده) **پارت بیست و هفتم** از جا بلند شدم و همانطور که به سمت کمدها میرفتم، بلند خطاب به کامی گفتم: «اگه میخوای با من بیای، تا ده دقیقه دیگه آماده باش.» سریع لباسهام رو عوض کردم، ساک ورزشیام رو برداشتم و به سمت در رفتم. کامی هم همان لحظه به سمت کمدش رفت و با عجله مشغول شد. از باشگاه بیرون زدم و سوار ماشین شدم؛ ساکم رو روی صندلی عقب پرت کردم. با وجود اینکه کامی گفته بود علاوه بر شروین، اروین هم به این باشگاه میآید، در طول این یک ساعت خبری از اروین نشد. در عوض، شروین و دوستانش حین تمرین حسابی شلوغکاری کرده و همه رو کلافه کرده بودند. جالب اینجا بود که تمام دخترهای باشگاه سعی در جلب توجه آنها داشتند؛ من هم ادا و اطوارهایشان را میدیدم و زیر لب میخندیدم. در همین فکرها بودم که کامی رسید و سوار شد. ماشین رو راه انداختم و کامی رو جلوی خانهشان پیاده کردم؛ البته بهتر هست بگم عمارتی که در واقع یک ساختمان لوکس با باغی بزرگ بود. پدرِ کامی، عمو الکس، کارخانهدار بود و وضعیت مالی بسیار خوبی داشتند. بعد از خداحافظی با کامی، به سمت خانه راه افتادم؛ واقعاً خسته بودم. ساختمانی که در آن زندگی میکردم، یک خیابان پایینتر از خانهی کامی اینها بود. ماشین رو در پارکینگ پارک کردم و پس از برداشتن وسایلم، به سمت آسانسور رفتم و دکمهی طبقه بیستم رو فشار دادم. با توقف آسانسور، به سمت در رفتم و با کارت مخصوص آن رو باز کردم. خانهای صد و پنجاه متری با سه اتاقخواب و یک آشپزخانهی بزرگ؛ برای یک نفر، بیش از حد بزرگ بود! من همیشه ترجیح میدادم در خانهای کوچک با یک حیاط نقلی زندگی کنم، اما صلاح دید «پدرجان» این بود که امنیت برج برایم بهتر است. ویرایش شده 25 تیر توسط bano.z 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 14 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 بهمن، 2025 (ویرایش شده) **پارت بیست و هشتم** چقدر دلم برایشون تنگ شده بود. سمت اتاق خوابم رفتم؛ دیزاین اتاق به رنگ بنفش و سفید بود. ساکم رو گوشهای پرت کردم، لباسهام رو عوض کردم و شیرجه زدم توی حمام. وان را پر کردم، در آن نشستم و به امتحان امروز فکر کردم؛ خدا را شکر، اولین امتحانم به خیر گذشت و عالی دادمش. امیدوارم بقیهاش هم ختم به خیر شود. حدود نیم ساعت بعد از حمام بیرون آمدم ، تن پوشم رو پوشیدم. داشتم با کلاهش موهایم رو خشک میکردم که موبایلم زنگ خورد. به سمتش رفتم و دیدم بهراد است. تماس تصویری رو برقرار کردم و چهرهی خندان بهراد روی صفحه آمد. گفت: «سلام بر دانشجوی پر تلاش! حال شما؟» لبخندی زدم و گفتم: «درود بر تو! ما خوبیم، شما خوبی؟ عیال محترم خوبه؟» گفت: «خوبه، سلام میرسونه. دنبال کارهای آخر هفتهاش هستم.» با تعجب پرسیدم: «مگه آخر هفته چه خبره؟» او با لبخندی وسیع روی لبش گفت: «هیچی! آخر هفته قرار هست برم خواستگاریاش، با داداش بهرام و زن داداش.» جیغی کشیدم و با خوشحالی گفتم: «هورااا! مبارکت باشه بهراد جونم! خیلی خوشحالم، پس رفتی قاطیِ مرغها دیگه!» بعد ناگهان، با این فکر که من نیستم تا در این مراسم شرکت کنم، شور و هیجانم فروکش کرد و با لب و لوچهی آویزان گفتم: «حیف که من نیستم بیایم! همیشه برای خواستگاری رفتن برای تو نقشه کشیدم، ولی حالا نیستم.» نفسم رو آه مانند بیرون دادم و به بهراد خیره شدم. لبخندی زد و گفت: «دیوانه! ناراحتی ندارد که! اصلا من قول میدهم آن ساعت باهات تماس بگیرم، تو هم در مجلس باشی. خوبه؟» با این حرف، لبخند دوباره روی لبم نشست. درسته که اگه آنجا حضور داشتم چیز دیگه ای بود، اما این هم بد نبود؛ بهتر از هیچیه. بعد از چند ثانیه سکوت، بهراد گفت: «راستی، امتحانت رو خوب دادی؟ چه کارها میکنی؟» من هم با هیجان شروع کردم به تعریف کردن اتفاقات روزمرهام. بعد از یک ساعت صحبت با بهراد، بالاخره از هم دل کندیم و تماس را قطع کردم. گوشی را پرت کردم روی تخت. از جا بلند شدم و تن پوشم رو با یک تاپ و شرتک لیموییِ خانگی عوض کردم و مشغول سشوار کشیدن به موهایم شدم. خیلی وقت بود کوتاه نکرده بودمشون و حسابی بلند شده بودند. کارم که تمام شد، به ساعت نگاه کردم؛ پنج عصر بود. تصمیم گرفتم یک ساعت استراحت کنم. خودم رو روی تخت انداختم و خیلی زود خوابم برد. ویرایش شده 25 تیر توسط bano.z 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 14 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 بهمن، 2025 (ویرایش شده) **پارت بیست و نهم** تنها یک روز تا خواستگاری بهراد باقی مانده بود. از آنجایی که فردا جمعه بود و ما شنبه و یکشنبه هم تعطیل بودیم، وقت کافی برای مطالعهی امتحان دوشنبه داشتم. تصمیم گرفتم فردا بعد از امتحان، برای مراسم خواستگاری خرید کنم؛ درست است که قرار بود فقط به صورت ویدئویی در آن حضور داشته باشم، اما باز هم دلم میخواست همهچیز واقعی و مرتب باشد تا دلم راضی شود. در اتاق مطالعه مشغول درس خواندن بودم؛ امتحانِ فردا سخت بود و استادش از آن هم سختگیرتر. چند ساعتی بود که سرم توی کتاب بود و اصلاً نفهمیدم چطور خوابم برد. با گردندرد از خواب پریدم و به فضای تاریک اتاق خیره شدم. بعد از چند ثانیه، محیط را تشخیص دادم و به ساعت گوشیام نگاه کردم؛ اوه، ساعت شش عصر بود! یک ساعتی خوابیده بودم. اعلانهای گوشیام دو تماس از دسترفته در واتساپ را نشان میداد. وارد برنامه شدم و دیدم مامان تماس گرفته است. چراغ اتاق را روشن کردم و تماس تصویری گرفتم. بعد از چند بوق، چهرهی مامان روی صفحهی موبایلم ظاهر شد. لبخندی زدم و گفتم: «بهبه، سلام به مامان خوشگلم! احوالات؟» مامان: «سلام صدفِ مامان، خوبی؟ چرا جواب ندادی؟ نگرانت شدم.» + «ببخشید، خواب بودم، متوجه نشدم.» مامان: «قربونت برم من! به خودت میرسی؟ چقدر لاغر شدی! چرا زیر چشمهات سیاه شده؟ نکنه خوب نمیخوری و نمیخوابی؟ بمیرم که ازت دورم و نمیتونم بهت برسم.» اشک در چشمهایش جمع شده بود. برای اینکه فضا را عوض کنم، لبخندی زدم و گفتم: «خدا نکنه مامان قشنگم! عین خرس میخورم و میخوابم، نگران نباش! شما خوبی؟ بابا خوبه؟» مامان: «ما خوبیم عزیزم. میدونی آخر هفته خواستگاریِ بهراده؟» + «بله! چند روز پیش زنگ زد و خبر داد که قراره...» حرفم با شنیدن صدای بابا پشت خط قطع شد که داشت به مامان میگفت: «سهیلا جان، با کی حرف میزنی؟» مامان: «با صدف عزیزم؛ میخوای باهاش صحبت کنی؟» چند ثانیه بعد، بابا هم به تصویر اضافه شد. با دیدنش لبخندم عمیقتر شد و گفتم: «سلام به پدر خوشتیپ خودم!» بابا: «سلام گلِ بابا، خوبی؟» + «شما خوب باشید، منم خوبم، شکر.» ویرایش شده 25 تیر توسط bano.z 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 14 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 بهمن، 2025 (ویرایش شده) پارت سی ام بابا با نگرانی نگام کرد و گفت: «چیزی لازم داری بگو باباجان، سریع برات فراهم کنم. به خودت سخت نگیر ها.» لبخند زدم و گفتم: «چشم، مرسی باباجونم. نگران نباش، همهچی اوکیه.» مامان با صدای آروم پرسید: «صدف، داشتی میگفتی… بهراد زنگ زده بود؟» سرمو تکون دادم: «آره، چند روز پیش زنگ زد گفت آخر هفته قراره برید خواستگاری. میخواد لپتاپ رو هم ببره که منم تصویری حضور داشته باشم.» چشمهای مامان برق زد و گفت: «چه خوب… همیشه آرزو داشتم برای بهراد برم خواستگاری. تو و ساحل هم ساقدوشش بشید.» یه قطره اشک از گوشهی چشمش چکید. بغض مثل یه سنگ ته گلوم گیر کرده بود. به زور داشتم جلوی خودمو میگرفتم… یه لحظه جدی جدی وسوسه شدم فردا بلیت بگیرم و برگردم. بابا که خودش هم حالوروزش بهتر از ما نبود، برای اینکه فضا رو عوض کنه گفت: «سهیلا… صدف قراره تصویری تو خواستگاری باشه. مراسمات رو هم میذاریم برای تعطیلات صدف که بتونه بیاد.» لبخند کجوکولهای زدم و گفتم: «آره… فکر خوبیه. به نظرم من بعد امتحانات این ترم یه چند هفته فرجه دارم، میتونم بیام.» مامان که نمیخواست حال من بدتر شه، یه لبخند ساختگی زد و گفت: «خوبه، با بهراد هماهنگ میکنم.» چند دقیقه دیگه باهاشون حرف زدم و بعد تماس رو قطع کردم. ویرایش شده 25 تیر توسط bano.z 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 15 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 بهمن، 2025 (ویرایش شده) پارت سی و یکم بعد تماس، حسابی دلم گرفته بود. معلوم بود مامان بغض داره، ولی به خاطر من خودش رو کنترل میکرد. چند صفحه از کتاب هنوز مونده بود، اما تمرکز؟ هیچی. ذهنم پر از فکر بود. باید از این حالوهوا درمیاومدم، یه کاری میکردم حالم عوض بشه. از جام بلند شدم، لباسهام رو با یه تیشرت و شلوار سفیدمشکی عوض کردم، سوییچ رو برداشتم و زدم بیرون؛ گفتم برم یه خریدی بکنم، شاید حالم بهتر شد. تو پارکینگ فروشگاه بزرگ مواد غذایی پارک کردم. رفتم داخل، یه سبد برداشتم و طبق لیستی که داشتم، شروع کردم وسایل مورد نیاز رو برداشتن. حدود یه ساعت طول کشید تا همه چی رو بردارم و حساب کنم. پلاستیکا هم کم نبودن! هر چی زور داشتم جمعشون کردم و به سمت ماشین و بعد خونه رفتم. وقتی رسیدم، ماشین رو پارک کردم، با هزار زحمت خریدها رو برداشتم، با پا در ماشین رو بستم و دکمه آسانسور رو زدم. تا آسانسور بیاد، چند تا بچه با سروصدا دویدن سمتم. یکیشون خورد بهم، دستام پر بود، تعادلم رو از دست دادم و وااای... افتادم زمین. محتویات چند تا از پلاستیکا پخش و پلا شد. بچهها هم با خنده فرار کردن! عجب بچههای شیطونی بودن. با حرص شروع کردم به جمع کردن وسایل. سیبزمینیها هر کدوم یه طرف رفته بودن. خم شده بودم تا جمعشون کنم که دیدم یکی دیگه داره کمکم میکنه. سرمو بالا آوردم… چشمم به یه چشم عسلی افتاد. یخ زدم... آروین؟ اینجا چی کار میکرد؟ سریع خودمو جمعوجور کردم و گفتم: «سلام… شما اینجا چی کار میکنید؟» لبخند آرومش همون لبخندی بود که همیشه یه جوری دلمو میلرزوند. گفت: «سلام. خونهی یکی از دوستام اینجاست. مشکلیه؟» با عجله سرمو پایین انداختم، خریدا رو توی پلاستیک گذاشتم و گفتم: «آها… نه، چه مشکلی؟ ممنون بابت کمکتون…» ویرایش شده 25 تیر توسط bano.z 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 15 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 بهمن، 2025 (ویرایش شده) پارت سی و دوم آسانسور اومد. آروین چندتا از کیسههارو برداشت، منم چیزی نگفتم. با هم داخل شدیم. سکوت عجیبی بود. در رو که بست، با هم چشمتوچشم شدیم. گفت: «اول شما رو برسونیم.» با سر اشاره کردم و دکمه طبقهی بیست رو زدم. چند ثانیه بعد، اون با نگاهی دقیقتر پرسید: «شما از عینک استفاده میکنید؟» متعجب گفتم: «نه، مگه چطور؟» یه پوزخند کوچیک زد و با لحنی که پر از طعنه بود گفت: «آخه الان بچههارو ندیدی... صبح هم یه آدم ۱۹۰ سانتی جلوت بود، اونم ندیدی؟!» اخمام رفت توهم. لعنتی! یعنی صبح من و شروین رو دیده؟ پس چرا من ندیدمش؟! با خونسردی گفتم: «چشمام عادت دارن فقط اشخاص *حائز اهمیت* رو ببینن، نه هر کسی.» همزمان یه نگاه از سر تا پاش انداختم تا منظورم رو بفهمه. اونم با پوزخند خاص خودش گفت: «آها... عادته پس.» لبخندش دقیقاً از اون نوعی بود که حرص آدمو درمیاره. دیگه هیچکدوم چیزی نگفتیم. سکوت بینمون سنگین شد. ذهنم پر از غرغر بود: *پسرهی پرو… فکر کرده کیه؟! برا من موعظه میکنه!* آسانسور ایستاد. برگشتم، پلاستیکهامو ازش گرفتم و زیر لب گفتم: «ممنون.» تا وقتی در کامل باز نشد و مطمئن نشدم حرکت نمیکنه، نرفتم بیرون. آروین هم با همون پوزخند اعصابخوردکنش دکمهی طبقهی بیستودو رو زد. در که بسته شد، زیر لب گفتم: «خودشیفتهی مغرور!» بعد آهی کشیدم، خریدها رو داخل خونه گذاشتم و مستقیم رفتم سمت اتاق. یه فنجون چای ریختم و نشستم تا بقیهی کتابم رو تموم کنم... یا حداقل *سعی کنم* حواسم بره سمتش. ویرایش شده 26 تیر توسط زینب چرمگر 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 15 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 بهمن، 2025 (ویرایش شده) پارت سی و سوم برگهی امتحان رو تحویل دادم و از سالن بیرون رفتم. از قبل به کامی گفته بودم بعد از امتحان میخوام برم خرید. اونم گفت امروز یه کار داره، اما فردا میاد خونم تا با هم برای امتحان بعدی درس بخونیم. به سمت ماشین رفتم، سوئیچ رو چرخوندم و حرکت کردم سمت **خیابون زیل**. فرانکفورت شهر بزرگیه و خیابون زیل یکی از بهترین جاها برای خرید حساب میشه. یادم میاد اولینبار که با کامی آشنا شدم، منو دقیقاً همینجا آورد؛ گفت باید زیل رو از نزدیک ببینی تا با روح شهر آشنا بشی. ماشین رو پارک کردم و شروع کردم به گشتن بین مغازهها. بعد از حدود دو ساعت، چشمم افتاد به یه پیراهن کالباسیرنگ با یقهی سه سانتی ایستاده، جلوش دکمههای فانتزی داشت و تا کمر تنگ بود. دامن و آستینهاش کلوش بودن، با گلدوزیهای ظریف روی آستین و پایین دامن. پارچهاش لَخت و لطیف بود. دقیقاً همون حس ظرافتی رو داشت که دنبالش بودم… راستش عاشقش شدم. یه کفش پاشنهدار بندی به رنگ نود هم براش خریدم و با رضایت سمت خونه برگشتم. بهراد گفته بود ساعت **۸ شب تهران** تماس میگیره، یعنی ساعت **۴:۳۰ عصر اینجا**. وقتی رسیدم خونه ساعت حدود یک بود. برای ناهار یه چیزی سرهم کردم و بعدش رفتم دوش گرفتم. موهام رو با سشوار لَخت کردم، بعد شروع کردم به میکاپ. زیرسازی سبک، سایهی صورتی کمرنگ پشت چشم، یه خط چشم باریک و کمی ریمل برای مژههای بلندم. رژگونهی صورتی و رژ لب کالباسی کار رو کامل کرد. نگاهم توی آیینه آرومتر شده بود... مثل یه ظاهر مرتب و مطمئن، بدون تلاش اضافه. وقتی ساعت چهار و ربع شد، آماده و منتظر بودم. لپتاپ رو روشن کرده بودم، روی مبلهای یشمی نشسته بودم، پا روی پا، فنجون کوچیک قهوه کنار دستم... منتظر تماس بهراد. ویرایش شده 25 تیر توسط bano.z 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 16 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 بهمن، 2025 (ویرایش شده) پارت سی و چهارم راس ساعت مقرر تماس برقرار شد. بعد از سلام و احوالپرسی، عمو ناصر، پدر نازنین، رو به من کرد: «خوبی صدف جان؟ خوش میگذره؟» + «ممنون، خداروشکر. اینجا خوبه، ولی خب برای ما ایرانیها هیچ جا کشور خودمون نمیشه. دوری از خانواده سخته.» خاله لاله، مامان نازنین، ادامه داد: «راست میگی صدف جان. ما ایرانیا آدمهای خونگرمی هستیم و خانوادهدوست. انشاءالله درس رو با موفقیت تموم کنی و برگردی عزیزکم.» با لبخندی تشکر کردم. بعد از گپ کوتاهی دربارهی آب و هوا و اوضاع کاری، وقتی جو مجلس کمی گرمتر شد، پدرم گفت: «خب ناصر جان، بریم سر اصل مطلب. این آقای بهراد ما رو که میشناسی، نیازی به تعریف نیست. مستقل، خوشقلب و مهربونه. از قضا عاشق نازنینخانم شما شده. دیگه پسر خودتونه، ریش و قیچی دست شما، هر چی امر کنید ما گوش به فرمانیم.» عمو ناصر با تواضع جواب داد: «نفرمایید بهرام خان. اجازه ما هم دست شماست. مهم این دو تا جوون هستن که با هم کنار بیان. ما هم وظیفهمون کمک بهشونه.» مادرم گفت: «بله، کاملاً درست میفرمایید. اگه اجازه بدید، برن خودشون با هم صحبت کنن.» خاله لاله با لحنی بامزه گفت: «والا سهیلا جان! جوونهای حالا که حرفاشون رو از قبل میزنن، بعد ما رو در جریان میذارن.» همه جمع خندیدیم. بعد بهراد و نازنین به حیاط رفتن تا حرفهای نهاییشون رو بزنن و نتیجه رو اعلام کنن. در این حین، عمو ناصر چند سوالی دربارهی زندگی در آلمان از من پرسید و من هم با خوشرویی جواب دادم. حدود یک ساعت گذشت و نازنین و بهراد، در حالی که لبخند بر لب داشتن، وارد شدن و نشستن. مادرم با هیجان پرسید: «خب بچهها، دهنمون رو شیرین کنیم یا نه؟» بعد رو به نازنین کرد و گفت: «نظرت چیه نازی جان؟» نازنین سر به زیر انداخت و با لبخندی خجولانه گفت: «هر چی بابا و مامان صلاح بدونن.» عمو ناصر گفت: «برای من مهم خوشحالی و خوشبختی توئه عزیزم. هر چی خودت بخوای.» خاله لاله دست نازی رو گرفت و گفت: «بگو دخترم، نظرت رو بگو.» نازنین لبخندی محجوب زد و گفت: «با اجازه شما… بله.» مادرم که اشک شوق گوشهی چشمش رو تر کرده بود، «اَلا بِذکرِ اللهِ تَطمَئِنُّ القُلوب» گفت و بلند شد و شیرینی پخش کرد. بعد از ماجرای ساحل، اولین بار بود مامان رو اینقدر خوشحال میدیدم. بغض گلوم رو گرفته بود و نمیتونستم حرف بزنم. خیلی ناراحت بودم که سهم من از این مراسم، فقط یه مکالمه از راه دور بود. ویرایش شده 25 تیر توسط bano.z 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 16 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 بهمن، 2025 (ویرایش شده) پارت سی و پنجم بهراد رو به لپتاپ کرد و گفت: «وروجک، چقدر ساکت شدی؟» یه لبخند تصنعی زدم؛ نمیخواستم ناراحتشون کنم. گفتم: «امون نمیدید که! از ته دل بهتون تبریک میگم. انشاءالله خوشبختترین باشید.» با قیافهای مظلوم ادامه دادم: «میشه لطفا نامزدی رو وقتی بگیرید که منم بیام؟ توروخدااا...» عمو ناصر لبخندی زد و گفت: «بدون تو که اصلا نمیشه صدف جان. هماهنگ میکنیم که بتونی بیای.» یه لبخند پر از شوق زدم و با هیجان گفتم: «مرسی عمو ناصر!» بعد چون میدونستم میخوان دربارهی جزئیات مراسم صحبت کنن، صلاح ندونستم تماس رو بیشتر از این طول بدم. از تکتکشون خداحافظی کردم و تماس رو قطع کردم. بلافاصله بعد از قطع کردن، بغضم ترکید و زدم زیر گریه. یاد ساحل افتادم. اینجور وقتها، بهترین پایهی درد دل بودیم. جای خالیش بیشتر از همیشه به چشم میاومد. هرچند اون چند وقت آخر بیشتر دعوامون شده بود، چون ساحل ۱۸۰ درجه تغییر کرده بود. حتی دلم برای اون دعواها هم تنگ شده بود. دلتنگی مثل خوره افتاده بود به جونم. دلم بغل مامان و بابام رو میخواست. دلم شانهی بهراد رو میخواست. نمیدونم چقدر گذشت که حس کردم به هوای تازه نیاز دارم. یه لباس از توی کمد برداشتم، کتونیهام رو پام کردم و سوییچ رو برداشتم و راه افتادم. از خونه که بیرون اومدم، به سمت رود ماین حرکت کردم. وقتی رسیدم، ماشین رو پارک کردم و کنار رودخونه شروع به پیادهروی کردم. نیم ساعتی گذشت که روی یکی از نیمکتها ولو شدم و به رودخونه خیره شدم. چند پرنده کنار رودخونه در حال آب خوردن بودن. کاش منم مثل پرندهها بال داشتم. اینجوری آزاد و رها، هر موقع دلم میخواست هر جا میرفتم. مثلاً الان میرفتم خونهی نازنین اینا و همهشون رو بغل میکردم و شیطنت میکردم. بعد از چند ساعت، به سمت خونه برگشتم. وقتی رسیدم، خودم رو روی تخت پرت کردم و از خستگی خوابم برد. ویرایش شده 25 تیر توسط bano.z 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 16 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 بهمن، 2025 (ویرایش شده) پارت سی و ششم آه! این کیه داره زنگ میزنه؟ به زور یکی از چشمهام رو باز کردم و گوشی رو برداشتم. چی! ساعت یازده صبح بود! ای وای، دیر شد! صدای زنگ در قطع نمیشد. از تخت بلند شدم و با عجله خودم رو به در رسوندم. همونطور که حدس میزدم، کامی بود. با لبخند بزرگی گفتم: «آها، تو بودی! سلام.» و بعد با یه حالت مسخره دست تکون دادم. کامی از عصبانیت قرمز شده بود؛ آخه فکر کنم یک ساعتی پشت در منتظر بود، چون قرار بود ساعت ده خونه من باشه. من رو کنار زد و همونطور که داخل میشد، گفت: «عوضی! یک ساعته منو دم در کاشتی، هر چی به موبایلت زنگ میزنم، زنگ درتون رو میزنم جواب نمیدی، بعد اومدی میگی سلام!!!» با حرص روی اولین مبل نشست. کنارش نشستم و گفتم: «کامی جونم، ببخشید. دیشب دیر خوابیدم، خواب موندم.» چشمهام رو درشت کردم و سرم رو به نشونهی التماس جلوش کج کردم. کامی با دیدن قیافهام خندهاش گرفته بود، ولی سعی میکرد خودش رو کنترل کنه. به دستش آویزون شدم و گفتم: «تو رو خدااا...» بالاخره خندید و گفت: «اگه یه نوشیدنی خنک و یه ناهار خوب مهمونم کنی، میبخشمت.» لبخندی زدم و گفتم: «ای به چشم! شما که بزنی تو رگ، خوشگله!» به سمت آشپزخونه رفتم، از یخچال آب پرتقال رو درآوردم و تو لیوان ریختم. کیکی هم کنارش گذاشتم و برای کامی بردم و گفتم: «تا بزنی تو رگ، من برم یه آبی به سرو صورتم بزنم.» کامی سری تکون داد و مشغول نوشیدن شد. بعد از رفتن به سرویس و تعویض لباس، دوباره برگشتم تو پذیرایی پیش کامی. کامی داشت با گوشیش ور میرفت. تا نشستم کنارش، گفت: «چرا تا دیر وقت بیدار بودی، کلک؟ نکنه تنهایی رفتی خوشگذرونی؟» پشت چشمی نازک کردم و گفتم: «آره، پیچوندمت با یه جنتلمن رفتم، جات خالی.» کامی پرید روم و گفت: «ای عوضی، به قول خودت تکخور!» ویرایش شده 26 تیر توسط زینب چرمگر 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 17 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 17 بهمن، 2025 (ویرایش شده) پارت سی و هفتم شروع کرد مشت زدن به من. توی همون حال که صورتم رو پوشونده بودم، با لحن شیطونی ادامه دادم: «اتفاقاً جایی که رفته بودم شروین هم بود! جات واقعاً خالی بود.» کامی که نفسنفس میزد، از روم بلند شد و گفت: «خیلی آشغالی!» یه خنده شیطانی روی صورتم نقش بست. کامی قهر کرد و صورتش رو ازم برگردوند. گفتم: «شوخی کردم بابا. دیشب یه کم حالم گرفته شد، رفتم بیرون قدم زدم. وقتی هم برگشتم، دیر وقت بود.» با یادآوری دیشب، یه کم توی فکر فرو رفتم و این از چشم کامی دور نموند. گفت: «علتش رو دوست داری بگی؟» لبخندی زدم و گفتم: «دلتنگ خانوادم شده بودم، همین.» کامی منو تو آغوش کشید و گفت: «اوه هانی، درک میکنم برات سخته. ولی این رو بدون من تو هر شرایطی پشتتم.» لبخندی زدم. کامی واقعاً دوست خوبی بود. از آغوشش بیرون اومدم و گفتم: «بسه دیگه این حرفها! پاشو بریم که دیر شد. اصلاً خیال ندارم استاتیک رو بیفتم.» بعد از چند ساعت که سرمون حسابی گرم مطالعه بود، احساس ضعف کردم و رو به کامی گفتم: «چی میخوری؟» کامی گفت: «یه رستوران جدید این دور و بر باز شده، شنیدم رولادنهاش فوقالعاده است. اگه موافقی، سفارش بدم.» سری تکون دادم و کامی غذا رو سفارش داد. بعد از خوردن غذا، دوباره مشغول درس شدیم. ساعت هشت شب دیگه بریده بودم. کامی هم که یک ساعتی بود، داشت با خودکارش بازی میکرد. بیشتر مباحث رو خونده بودم. کتاب رو بستم و به کامی گفتم: «به نظرم بقیش رو فردا ادامه بدیم.» کامی خوشحال گفت: «آره، موافقم. اگه پایهای، بیا بریم یه چرخی بزنیم. من واقعاً به هواخوری نیاز دارم.» ویرایش شده 26 تیر توسط زینب چرمگر 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 17 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 17 بهمن، 2025 (ویرایش شده) پارت سی و هشتم موافقتم رو اعلام کردم و پاشدم برم که حاضر بشم. گوشی کامی زنگ خورد. کامی تماس رو وصل کرد و شروع به حرف زدن کرد. بعد از چند دقیقه، چهرهاش شاد شد و با ذوق گفت: «واقعاً؟ آره، صدف هم پیشمه، بهش میگم. ما دو تا اوکییم. فردا شب میبینمت.» اخم کردم. یه عادت بد کامی این بود که قبل از اینکه نظرم رو بپرسه، از طرف من حرف میزد. خوبه میدونه که من هر جایی نمیرم و با هر کسی معاشرت نمیکنم. گوشی رو قطع کرد و گفت: «صدف، شروین مهمونی گرفته. همه بچههای دانشگاه دعوتن. ما رو هم دعوت کرده. به آدا گفتم که میریم.» «باز تو از جانب من قول دادی؟! عمراً بیام! منو که میشناسی، اهل مهمونیایی مثل مهمونیهای شروین نیستم. پس بی خیال، تو برو خوش بگذرون.» کامی ابروهاش رو تو هم کشید و گفت: «یعنی میخوای منو تنها بذاری؟ خوبه از احساساتم خبر داری! انتظار همچین چیزی رو ازت نداشتم.» دلخور شد و روش رو ازم برگردوند. سر جام برگشتم و با لحن دلجویی گفتم: «کامیلا جانم، عزیزم، چه ربطی داره؟ میدونی که سختمه. بعد هم تنها نیستی که، آدا و بقیه هستن. من هر موقع بخوای، راجع به این قضیه - با اینکه میدونی خیلی از شروین خوشم نمیاد - کمکت میکنم، ولی مهمونی رو بی خیال شو. باشه؟» کامی: «بقیه به چه دردم میخورن؟ دوست صمیمی من تویی. بعد با شروین چه مشکلی داری؟ تو بیا مهمونی، قول میدم بهت بد نگذره. اگه نتونستی تحمل کنی، قول میدم زود برگردیم.» لبخندی از سر ناچاری زدم و سر تکون دادم. نمیخواستم حس تنهایی کنه. میدونستم تنها همدمش منم. عمو الکس که همش درگیر کار بود، مامان کامی هم که جدا شده بود و در شهر دیگهای زندگی میکرد. ویرایش شده 26 تیر توسط زینب چرمگر 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 17 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 17 بهمن، 2025 (ویرایش شده) پارت سی و نهم کامی بعد از اینکه به زور موافقت من رو گرفت، انقدر شارژ بود که یادش رفت قرار بوده بریم بیرون. بهم گفت فردا شب میاد دنبالم و رفت. شومیز لیمویی رنگم رو با شلوار جین و کتونیهای همرنگش پوشیدم و بدون برداشتن سوئیچ، بیرون رفتم. دلم میخواست همین اطراف قدم بزنم. نزدیک برج، یک فضای سبز بود. در حال قدم زدن بودم که صدای آشنایی به گوشم خورد. صدا مردونه بود و داشت فارسی حرف میزد. میگفت: «منم دلتنگم. دو هفته دیگه امتحانا تموم میشه، برمیگردم. گریه نکن فدات بشم.» ناخودآگاه به سمت صدا کشیده شدم. چون این قسمت پارک تا حدودی تاریک بود، درست نمیتونستم ببینم. یک پسر قد بلند چهارشونه بود که پشتش به من بود. موهای مشکی پرپشتی داشت. همینطور که نزدیکتر شدم، شنیدم میگفت: «باشه عزیزم، میام، نگران نباش.» مکث کرد، انگار حرفهای کسی که پشت خط بود رو گوش میداد و بعد گفت: «من میام شما رو ببینم، نه اینکه بیام مهمونی و عروسی. تو رو خدا اون دو هفته بیخیال کشوندن من به این مهمونیا شو.» دوباره ساکت شد و گوش داد و بعد چند ثانیه گفت: «چرا گریه میکنی قربونت؟ باشه، چشم. گردن ما از مو باریکتر. هر چی شما بگی، فقط دیگه گریه نکن فدات بشم.» پام به تکه چوبی رفت و صدای شکستنش باعث شد پسره به سمتم برگرده. دوباره دو تا چشم عسلی با نگاهی نافذ بهم خیره شد. هول شدم و لبخند مسخرهای زدم. آروین با کسی که پشت خط بود خداحافظی کرد و سمتم اومد. هولزده گفتم: «سلام. من برای قدم زدن اومدم.» لبم رو از گندی که زدم جمع کردم. آخه احمق! این چه حرفیه؟ حرفم قشنگ این معنی رو میداد که فال گوش وایسادم و الان دارم ماستمالی میکنم. آروین پوزخند حرص دراری زد و گفت: «همیشه به مکالمه بقیه گوش میدی؟» اگه کتمان میکردم، گند بیشتری به خودم میخورد. به خودم مسلط شدم و گفتم: «نه، چون فارسی صحبت کردن یکم اینجا تعجببرانگیزه، جذب شدم.» آروین: «همیشه انقدر راحت جذب میشی؟» «نه، اگه چیزی واقعاً متعجبم کنه، جذب میشم. مثلاً وقتی تو این پارک بزرگ تو فرانکفورت، یکی فارسی حرف میزنه.» لبخند آروین پررنگتر شد. ویرایش شده 26 تیر توسط زینب چرمگر 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 17 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 17 بهمن، 2025 (ویرایش شده) پارت چهلم چند قدم دیگر نزدیک شد و گفت: «فکر نمیکنید این موقع شب، تو این جای خلوت و نسبتاً تاریک، تنها قدم زدن برای یه خانم خطرناکه؟ حالا فکر کن اون خانم جذب صدای یه غریبه هم بشه و بیاد تو همچین جای تاریکی!» ابروهام رو تو هم کشیدم و حق به جانب گفتم: «نه فکر نمیکنم! و اصلاً فکر نمیکنم به شما مربوط باشه!» آروین: «همیشه انقدر لجباز و چموشی؟ شاید شما همچین فکری نکنی، ولی تو دنیا پر از آدم پست و سوءاستفادهچی هست. و من غیرتم اجازه نمیده یه دختر ایرانی، هر چه قدر هم غریبه، این موقع شب تنها تو این جای تاریک پرسه بزنه. پس به ناچار تا خونه همراهیت میکنم.» اخمم رو غلیظ کردم و گفتم: «لازم نکرده! سَنَمِت با من چیه؟! من بلدم چهجوری از پس خودم بربیام.» روم رو برگردوندم و راه افتادم. صدای نفس پر حرص آروین رو شنیدم. زیر لب چیزی گفت که نشنیدم. متوجه شدم با فاصله کمی پشتم به راه افتاد. از حرصم قدمهام رو تند کردم. پسره پرو فکر کرده کیه! گند بزنن به خودت و غیرتت! انگار من پچولم که این باید محافظم باشه! پرو! کمکم تند راهرفتنم تبدیل شد به دویدن و از سنگفرش خارج شدم و تو چمنها شروع به دویدن کردم تا آروین گمم کنه. نمیدونم چقدر دویدم که کمکم حضور آروین رو حس نکردم. ایستادم و خم شدم و دستهام رو روی زانو گذاشتم. نفسنفس میزدم. لبخندی از پیروزی زدم. کمی که نفسم جا اومد، به اطراف دقت کردم. اوه! تاریکترین قسمت پارک بودم و یک سری پسر چند قدم اونورتر، دور آتیش جمع شده بودن. از اون تیپهای لشطور که معلوم نیست چه کوفتی میکشن. بیچاره خانوادههاشون! ویرایش شده 26 تیر توسط زینب چرمگر 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 18 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 بهمن، 2025 (ویرایش شده) پارت چهل و یکم راهم رو کشیدم سمت مخالفشون که برم، هنوز قدم اولم به دوم نرسیده،پسری با قد متوسط ولی هیکلی درشت با چشم های آبی جلوی راهم رو گرفت. پسر: _جایی میرفتی کوچولو؟! اخمی کردم و گفتم: _هیکلت و بکش اون ور من با تو کاری ندارم. پسر: _تازه کاری ؟همتون اولش همین رو میگید! سعی کردم خونسردیم رو حفظ کنم و گفتم: _بکش کنار،من فقط برای پیاده روی اومدم ,الانم می خوام برم. یک قدم جلو اومد و گفت: _اوه ،شاید خودت اومده باشی بِیب ،ولی برگشتنت با منه . نزدیک شد و دستش رو دور کمرم انداخت و سفت منو گرفت،شروع کردم به مشت و لگد پرت کردن ،پسره هم با لبخند نگاه می کرد ،انگار مشت هام هیچ تاثیری روش نداشت،یکی نزدیکمون شد و گفت: _اوه،اریک،شاه ماهی پیدا کردی؟ پسره که حالا معلوم شد اسمش اریکه سرش رو برگردوند؛از فرصت استفاده کردم و با زانو وسط پاهاش زدم و خودم و از بغلش بیرون کشیدم ؛ از درد به خودش می پیچید،حقش بود پرو ،اون یکی پسره گفت: _دختره چموش،چه غلطی کردی؟ بعد این حرف اومد سمتم، منم شروع کردم به دویدن؛ ولی سرعت اون بیش تر بود و یقه لباسم و گرفت و کشید ؛ با باسن خوردم زمین ،همون جور من رو از یقه، روی چمن ها می کشید ؛ منم با تمام توان جیغ میکشیدم و ناسزا میگفتم،پام رو روی زمین می کشیدم و با دستام به ساعدش چنگ میزدم؛همین جوری درگیر بودم که یک دفعه حس کردم دیگه کشیده نمیشم. ویرایش شده 23 تیر توسط bano.z 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 18 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 بهمن، 2025 (ویرایش شده) پارت چهل و دو سرم رو برگردوندم ، که دیدم آروین باهاش گلاویز شده، این پسر چجوری من رو پیدا کرد ، خیلی ترسیده بودم، آروین فرشته نجاتم شده بود ،خوشحال بودم که بی خیاله منه خر نشده ، بنده خدا گفت خطرناکه ها من گوش نکردم ، بدنم عین بید میلرزید؛ ولی به هر بدبختیی بود، بلند شدم رفتم سمت اروین با مشت افتاده بود به جون پسر دومیه ول نمی کرد ،بازوش رو گرفتم و گفتم : _بریم آروین،ولش کن کشتیش ، تورو خدا بیا بریم. از اون همه ترس و هیجان به گریه افتادم،آروین نگاهی بهم انداخت ،پسره رو ول کرد ، با هم به راه افتادیم، یکم که دور شدیم ، دیگه نمیتونستم راه برم پاهام به شدت میلرزید ،رو کردم به آروین و با صدای لرزون گفتم: _میشه یکم بشینیم ؟! سری تکون دادو به سمت نیمکت رفتیم و نشستیم. سرم رو بین دست هام گرفتم و آرنجم رو به زانو هام تکیه دادم . چند ثانیه نگذشته بود که دیدم آروین سمتم آب معدنی گرفت و گفت: _بخور ،حالت رو بهتر می کنه. تمام این مدت اخماش تو هم بود،آب رو گرفتم و یک قلپ خوردم. چند لحظه بعد دیدم گرم کنش که روی یک رکابی پوشیده بود در اورده و گرفت سمتم و گفت: _بپوش دکمه های لباست کنده شده . نگاهی به لباسم کردم و از شرم لبم و گاز گرفتم و قرمز شدم ،به ناچار گرم کن رو گرفتم و زیپش رو بالا کشیدم . ویرایش شده 23 تیر توسط bano.z 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 19 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 بهمن، 2025 (ویرایش شده) پارت چهل و سوم روم رو برگردوندم طرفش و گفتم: «من واقعاً ممنونم. نمیدونم چی بگم. ببخشید که به خاطرم تو دردسر افتادی.» نگاهی عمیق بهم کرد و گفت: «مشکلی نیست. هر کس دیگهای هم بود همین کار رو میکردم. ولی سری بعد قبل اینکه با کسی لجبازی کنی، گوش بده. شاید حق با طرف مقابل باشه. اینجوری کمتر خودت رو به دردسر میندازی!» عصبانیتش رو تو تکتک کلمات حس کردم، ولی به خاطر اینکه ترسیده بودم، داشت خودش رو کنترل میکرد. حق داشت. قبلش هشدار داده بود. حرفی نزدم. آروین گفت: «اگه بهتری، پاشو بریم. من باید برگردم.» سری تکون دادم و به دنبالش راه افتادم. *** از صبح کامی هر چند دقیقه بهم زنگ میزد و رو اعصابم بود. هی میگفت: «کی بریم؟ چی بپوشم؟ نیای میکشمت!» و... واقعاً خستهام کرده بود. آخرین بار تهدیدش کردم که اگه یک بار دیگه زنگ بزنی، باور کن پامم از خونه بیرون نمیذارم، چه برسه پاشم بیام مهمونی! آخرین فصل رو هم تموم کردم. ساعت رو نگاه کردم، ساعت دو و بیست دقیقه ظهر بود. کتاب رو بستم و از اتاق مطالعه خارج شدم و به اتاق رفتم و خودم رو روی تخت پرت کردم. دیشب آروین تا دم در واحدم من رو رسوند و تا داخل نشدم، نرفت. واقعاً باعث شد شرمندهاش بشم. تو افکارم غرق بودم که خوابم برد. وقتی بیدار شدم، هوا تاریک شده بود و ساعت شش عصر بود. کامی قرار بود ساعت نه شب بیاد دنبالم. ویرایش شده 26 تیر توسط زینب چرمگر 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 20 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 بهمن، 2025 (ویرایش شده) پارت چهلو چهارم اصلا حوصله مهمونی نداشتم،ولی خب به کامیلا قول داده بودم ،بعد گرفتن دوش ،کمدم رو باز کردم و نگاهی بهش انداختم،نمیدونستم چی باید بپوشم؛بلاخره بعد یک ساعت فکر کردن لباس یشمیم رو بیرون کشیدم،یقه لباس هفت باز بود از قسمت شونه تا زیر سینه دراپه های ظریفی داشت و از زیر سینه لباس تنگ و مدادی می شد، آستین لباس بلند و پف دار بود و قد لباس تا پایین زانوهام بود. لباس رو پوشیدم و موهام رو کرلی کردم و دورم ریختم،بعد زیر سازی ارایش،سایه چشمم رو کات کریس کار کردم با رنگ های مات کرم و قهوه ای روشن ، کار رو با رژگونه هولویی و رژ نود و ریمل تموم کردم . کفش های طلایی مات پاشنه دارم رو با کیف ستش برداشتم و منتظر کامی شدم،کامی راس ساعت مقرر دنبالم اومد و به سمت مکان مهمونی به راه افتادیم . وقتی رسیدیم تازه به طور کامل کامی رو دیدم،ماکسی بلند زرشکی که اندامش رو ساعت شنی کرده بود،موهایی که به قشنگی شینیون شده بود،چشم هاش با ارایش گیرا تر شده بود،در کل خواستنی و خاص شده بود. سوتی زدم و گفتم: _چه جیگر شدی دختر امشب از بغلم جم نخوریا ،میترسم بدزدنت! کامی لبخندی زدو گفت: _تو هم خیلی زیبا شدی ،عزیزم . بعد دستم و گرفت و وارد حیاط ساختمون شدیم ،البته حیاط که نه بهتره بگیم باغ،یک باغ سرسبز که وسطش استخر قرار داشت و ساختمان لوکس و قشنگی انتهای باغ دیده میشد. کلی ادم توی باغ بودن و گوشه باغ میز های بزرگی قرار داشت ،که پر از تنقلات و نوشیدنی های مختلف بود . یک سری از جمعیت داشتن وسط باغ که حالت سن بود توی هم وول می خوردن. یک لحظه از اون شلوغی سر گیجه گرفتم، از همین اول میدونستم که خیلی اینجا موندگار نیستم! ویرایش شده 23 تیر توسط bano.z 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 20 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 بهمن، 2025 (ویرایش شده) پارت چهل و پنجم کامیلا من رو به سمت میزی کشوند، آدا و برتا و اسکار سر میز بودن ، با آدا و اسکار دوستی داشتم ولی از برتا خوشم نمیومد،دختره فیس و افاده ای من نمیدونم اسکار از چیه این دختر خوشش اومده، اسکار یه پسره بور بود با چشم های آبی روشن،خوشتیپ و بامزه بود،آدا خواهرش بود و از لحاظ چهره خیلی شبیه هم بودن، آدا هم دختر مهربون و خوش رویی بود و به دل مینشست ،برتا هم دوست آدا هست که چشم اسکار دنبالش هست،یک دختر افاده ای از دماغ فیل افتاده بود با موهایی روشن و چشم های سبز گربه ای، اندام ظریف و زبان تندی داشت. وقتی سر میز رسیدیم اسکار گفت:به به ببین کی اینجاست، ملکه صادَف ، افتخار دادین. لبخندی زدم و گفتم : _ پس کی قراره اسم من رو درست تلفظ کنی، پیر شدم و تو اسمم رو یادنگرفتی. اسکار:اسم سختی داری به من چه! خندیدم و چیزی نگفتم ، آدا گفت: _من که میدونم ، کامی مجبورت کرده بیایی ، وگرنه تو که به ما افتخار نمیدی. کامی خندید و گفت: _نمیدونی چه قدر تهدیدش کردم، تا راضی شد بیاد. برتا پشت چشمی نازک کرد و گفت: _اوه کامی، تو ادما رو لوس می کنی ، اگه اون می خواد چیزهای خوب رو از دست بده جلوش رو نگیر. دختره نچسب ، من نمیدونم این چرا خودش رو نخود هر آشی می کرد . اومدم جواب بدم که اسکار با توجه به این که میدونست ما دو تا با هم کنار نمیایم برای عوض کردن فضا دستش رو جلو برتا برد و گفت: _برتا ، عزیزم ،افتخار میدی؟ و به پیست رقص اشاره کرد ،برتا لبخند لوندی زد و دستش رو تو دست اسکار گذاشت رفتن. آدا: _باور کن منظوری نداره ، یکم طول می کشه به کسی عادت کنه. لبخندی به مهربونیش زدم و چیزی نگفتم ، کامی رو به آدا گفت: _کیا اومدن، شروین کجاست؟ آدا: _بیش تر بچه ها هستن شروین هم همین چند دقیقه پیش نزدیک استخر با یکی از بچه ها حرف میزد. به دنبالش چشمش رو به همون سمت چرخوند تا شروین رو به کامی نشون بده. ویرایش شده 23 تیر توسط bano.z 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 20 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 بهمن، 2025 (ویرایش شده) پارت چهل و شش آدا همین طور که سرش رو می چرخوند یهو گفت: _اوناهاش ، می خوای بری پیشش؟ کامیلا هیجان زده گفت: _اره ، حتما. انگار آدا هم از حس کامی خبر داشت ،دست کامی رو کشید و گفت: _بیا بریم ،من آشناتون می کنم . کامی با خوش حالی رو به من کرد و گفت: _تو نمیایی صدف؟ گفتم: _نه ، بهتره با آدا بری ،نگران من نباش ،خودم رو سرگرم می کنم. کامی فشاری به شونم وارد کرد و با آدا رفت . منم فرصت رو غنیمت شمردم و دلم خواست تو این باغ سرسبز قدم بزنم . همین جور که قدم میزدم ،جمعیت اطرافم کم تر میشد،به خودم اومدم دیدم تک و توک ادم اطرافم هست ، همین که اطراف رو از نظر میگذروندم ، قسمتی از باغ که یکسری کُنده رو به شکل صندلی گذاشته بودن نظرمو جلب کرد ،کسی روشون نشسته بود سمتشون رفتم و نشستم ،دستهام رو ستون بدنم کردم و سرم و کمی عقب بردم و چشمام رو بستم. یاد وقتی افتادم که بابا ویلای رامسر رو که خریده بود ما برای اولین بار اونجا رفته بودیم ،من و ساحل با دیدن ویلا کلی ذوق کردیم و حسابی سرو صدا کردیم ، ساحل اون موقع ها از من شیطون تر بود ، بعد نصف روزی که اونجا بودیم ،ساحل رفت که تو محیط باغ دوربزنه ،اون پانزده سالش بود و من دوازده سالم بود ، بعد یک ساعت برگشت و با ذوق رفت دست بابا رو کشید و گفت: _بابا پاشو ،تو رو خدا، پاشو. بابا بهش گفت: _چی شده باز وروجک؟! ساحل: _شما بیا دنبالم، باید از نزدیک نشونت بدم. اون موقع ها خیلی حسرت اخلاق ساحل رو می خوردم ، من تودار بودم ،اون آزادانه حس هاش رو ابراز می کرد . بلاخره بابا رو راضی کرد و بابا دنبالش رفت منم از سر کنجکاوی دنبالشون راه افتادم ،ساحل یکسری کنده به بابا نشون دادو گفت: _میشه اینا رو میز و صندلی کرد؟! بابا لبخندی زد و گفت: _چرا نمیشه ،منتها وسایل می خواد ، باید صبر کنی تا بگم یکی بیاد درستش کنه . یادمه دفعه بعد که رفتیم اون کنده ها مثل اینجا کنار باغ به صورت میز و صندلی چیده شده بود و بعد ها پاتوق درد و دل و وقت گذرونی من و ساحل و بهراد شد. از گوشه چشمم اشکی چکید که سریع پاکش کردم. _درس عبرت نمیشه برات نه؟ خوبه همین دیشب توی جای تاریک و خلوت گیرافتادی!! به سمت صدا برگشتم آروین بود، از تعجب جفت ابروهام بالا رفت،آروین اینجا چه کار می کرد ، بیش تر بچه های دانشگاه میدونستن بین آروین و شروین شکرابه، پس اینجا بودنش حتما دلیلی داشت. ویرایش شده 23 تیر توسط bano.z 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 22 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 بهمن، 2025 (ویرایش شده) پارت چهل و هفتم _تو اینجا چی کار می کنی؟! آروین: _همون کاری که تو بقیه انجام میدین ،اومدم مهمونی. دهنم و کج کردم و گفتم: _اوه ،چه قدرم که تو به مهمونی های شروین علاقه داری! آروین دست هاش رو توی جیب شلوار جینش گذاشت و گفت: _کی به کی میگه! من چند باری تو این مهمونی ها بودم ولی شما رو دفعه اوله میبینم. دو تا ابروهام رو بالا انداختم ، و با تعجب گفتم: _تو ؟؟؟تو مهمونی های شروین شرکت کردی؟!اونم چندبار؟!!! آروین جلو اومد و رو کُنده نشست، گفت: _اره ، پیرمرد نیستم که اینجوری تعجب کردی. گفتم: _اخه فکر می کردم ،میونت با شروین خوب نیست. اروین متفکر بهم خیره شد و گفت : _ما که مثل شما زن ها نکته بین نیستیم ، شروین یکسری رفتار ها داره که خوشم نمیاد ، ولی دلیل نمیشه که دشمن خونیم باشه! اهانی گفتم و ساکت شدم ، چند دقیقه ای گذشت ، اروین هم با دقت داشت اطراف رو نگاه می کرد ، انگار دنبال چیزی یا کسی میگشت . کلا رفتار های عجیبی داشت ، من که تو کارای این پسر موندم ، بلند شدم و گفتم: من بهتره پیش دوستام برگردم ، فعلا. اروین نگاهی به سر تا پام انداخت که باعث شد معذب بشم و گفت: _مشکلی نیست ، فقط فکر کنم بهتره زیاد این دور و بر نپلکی ، تو جمعیت جات امن تره. باز من به این خندیدم پررو شد ، دهنم و کج کردم و گفتم : _چشم بابا بزرگ . بعدم روم رو برگردوندم و رفتم ، فکر کرده چون دیشب نجاتم داده الان میتونه نظر بده ، نکبت ،حیف می خواستم برگردم پیش کامی وگرنه از جام تکون نمی خوردم ببینم کی می خواد جلوم رو بگیره. ولی واقعا این قسمت خیلی خلوت شده بود ؛ دیگه همون چند نفر هم نبودن ، وسط راه صدای دو نفر رو شنیدم ، یکی از صداها به نظرم خیلی اشنا بود ، مثل یک فامیل یا دوست که تو ایران پیشم بوده ، ولی داشت آلمانی حرف میزد و من نمیتونستم تشخیص بدم، داشت میگفت : _هنوز ، گند اون دفعه رو نتونستیم جمع کنیم ، یادت که نرفته باعث مرگ اون دختر شدی ،هنوز پرونده اش بازه ، اگه این سری هم گند بزنی ،باید دور من رو خط بکشی. ویرایش شده 23 تیر توسط bano.z 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 22 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 بهمن، 2025 (ویرایش شده) پارت چهل و هشتم ناخودآگاه با شنیدن حرفش تو جام خشک شدم ، هر چی باشه داشتن راجع به مرگ یک نفر حرف میزدن ، پشت درختی خودم رو پنهان کردم و به ادامه مکالمشون گوش دادم ، تو دیدم نبودن ولی صداشون از جایی که ایستاده بودم واضح بود، معلوم بود نزدیک بودن. نفر دوم تو جواب گفت: دفعه پیش به خاطر تو ، توی دردسر افتادیم ، اگه دختره آویزون تو نمیشد و انقدر پیگیرت نبود ، و تو حواست رو جمع می کردی ،محل قرار لو نمیرفت و مجبور به کشتنش نمیشدیم! دستم رو جلوی دهنم گرفتم ، اینا کی بودن ، خیلی راحت داشتن راجع به کشتن یک دختر حرف میزدن ، یاد ساحل افتادم اون بی وجرانی که ساحل رو از ما گرفت ، حتما یکی مثل همین آشغالا بوده ، یعنی اگه تو میلان بودیم ،میگفتم اینا ساحل رو کشتن! اومدم از پشت درخت برم جایی که بتونم ببینمشون ، که پام رفت روی یک شاخه و قرچ صدا کرد. اولی که صداش اشنا بود گفت: صدای چی بود؟!نکنه کسی شنیده باشه ؟ تو که گفتی امنه ؟! دومی: سپرده ام اطراف رو امن کنن ، حواسشونم به اطراف باشه که کسی این طرف ها نیاد، خیالت راحت. اولی: بازم شرط عقله که بریم اطراف رو بگردیم ، من مثل تو بی خیال نیستم! صدای پاش رو که نزدیک شد شنیدم ، از ترس عرق سردی پشتم نشست ، اروم اروم عقب رفتم و وقتی کمی دور شدم شروع کردم دویدن ، وقتی به جمعیت رسیدم نفس آسوده ای کشیدم ، به خیر گذشت ! ویرایش شده 22 بهمن، 2025 توسط bano.z 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,230 ارسال شده در 22 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 بهمن، 2025 (ویرایش شده) پارت چهل و نهم اطراف رو نگاه کردم ، کامی و آدا رو کنار میز نوشیدنی ها دیدم ، به سمتشون رفتم و از پشت شونه های کامی رو گرفتم گفتم: _خب ، خب چه خبرا؟ با شروین جونت حرف زدی؟ آدا چشم و ابرویی برام اومد که یعنی خفه شو ، فهمیدم اوضاف خیته! کامی یک نفس یک لیوان بالا رفت و گفت: _اره چه صحبت مفصلی!! شرط میبندم همون چند دقیقه هم گوش نداد بهم. دوباره یک لیوان داد بالا، یکی دیگه برداشت که از دستش گرفتم و گفتم: _تو قوی تر از این حرفایی ، این زهره ماری برای ادمای ضعیفه نه تو! آدا در تکمیل حرفم گفت: _حق با صدفه ، اتفاقی نیوفتاده ، نذار یادت بیارم هفته پیش که زیاده روی کردی چی شد! با تعجب به آدا نگاه کردم ، هفته پیش! معلومه چند وقتی هست کامیلا تو مهمانی های شروین شرکت می کنه ، به خاطر اینکه میدونسته مخالفت می کنم به من چیزی نگفته. من می دیدم شروین با بیش تر دخترای دورش یا مثل روح رفتار می کنه یا اسباب بازیی که چند هفته سرگرمش می کنه و بعد که دلش رو زد میندازتش دور. ولی چون کامیلا دوستش داشت خیلی اظهار نظر نمی کردم ، چون یک اخلاق بد کامی این بود زود میرنجید ، نمی خواستم ناراحت بشه ، در عوض همراهیش می کردم تا آسیب نبینه و خودش متوجه بشه. کامیلا عصبی چشم غره ای به آدا رفت که یعنی سوتی دادی ساکت شو . به روی خودم نیاوردم و گفتم : _بی خیال شروین ، مگه من رو نیاوردی خوش گذرونی ؟ اینجوری می خوای بهم خوش بگذره؟ کامی لبخند کم رنگی زد و گفت: _حق با تو هست ، دوست داری چی کار کنی ؟ شیطون دست جفتشون رو گرفتم و گفتم: _می خوام با دوستام سن رو بترکونم . برای عوض شدن حال کامی و ازاد شدن ذهن خودم از حرفایی که شنیده بودم ، با هر اهنگی که شروع میشد رقصیدم و کامی و آدا هم همراهیم می کردن ، بعد چند آهنگ سر میزی رفتیم و سوژه پیدا می کردیم و کلی میخندیدیم ، کامیلا کلا از فکر شروین بیرون اومده بود و دوباره شاداب بود ، ساعت دو نیمه شب بود که به کامی گفتم : _خسته ام، بریم ؟ کامی هم موافقتش رو اعلام کرد، بعد خداحافظی با اسکار و آدا و برتا نچسب به سمت ماشین رفتیم،چون کامی تعادل نداشت من پشت فرمون نشستم و برگشتیم. ویرایش شده 23 تیر توسط bano.z 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده