رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

پارت صدم

حتی نتونستم بگم که صبح چی دیدم و اگه منم بهش چراغ سبز نشون میدادم همون بلا سرم میومد ، تا حالا شده یک نفر براتون تو یک روز منفورترین ادم کره زمین بشه ؟ برای من شد ، پارسا تو یک لحظه برام شد پست ترین و منفورترین ادم زمین !

چند دقیقه سکوت برقرار شد و بعدش بهراد کتش رو برداشت و گفت : خیلی بهش فکر نکن ، نمی خواستم فکرت درگیر بشه ، فعلا باید برم شب میبینمت.

سری تکون دادم و رفتنش رو نگاه کردم ، بعد هم به اتاقم رفتم و تو بالکن نشستم و خاطراتم با ساحل رو مرور کردم ، پس به خاطر همین بود اون اواخر با من سر جنگ داشت ، نا خواسته اذیتش کرده بودم لعنت به من .

چشمام رو بستم ، سرم رو  روی میزی که تو بالکن قرار داشت گذاشتم و نمیدونم چه قدر گذشت که چشم هام گرم شد و خوابم برد.

با حس قلقلک شدن پوستم دستم و بالا اوردم و گونم رو لمس کردم دستم به یک چیز پشمالو خورد و از ترس اینکه گربه نباشه چشمام رو باز کردم و با عجله ایستادم ، که بهراد رو دیدم که با یک عروسک گربه پشمالو تو دستش ، با نیش باز نگاهم می کرد.

اخمام رو تو هم کرده ام و گفتم : مگه آزار دادی ؟ جون به جونت کنن بی شعوری اخه کی اینجوری ادم رو بیدار می کنه!

خندیدو گفت : معلومه من  ، بعدشم خرسی مثل تو رو که ده بار صداش می کنن بیدار نمیشه ، فقط اینجوری میشه بیدار کرد

  • پاسخ 132
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

  • bano.z

    133

پارت صد و یک

فحشی زیر لب نثارش کردم که ، لبخند دندون نمایی زد و گفت : جون عصبانیتت هم قشنگه.

خیلی می خواستم خندم رو کنترل کنم ولی نتونستم و در اخر لبخندی روی لبم ظاهر شد .

بهراد گفت : حالا قهر نکن وروجک بیا بریم پایین که همه منتظر من و توان برای شام .

چیزی نگفتم و همراهش راه افتادم ، اون شب هم گذشت.

بالاخره روز تولد نازی رسید و از صبح دیزاینر اومده بود داشت تم رو میچید ، قرار بود تم سفید و طلایی باشه ، نزدیک های بعد از ظهر بود که همه چیز رو چک کردم و به اتاقم رفتم تا اماده بشم . 

موهام رو با کانزاشی پایین سرم جمع کردم ، بعد اینکه زیر سازی ارایشم رو انجام دادم ، خط چشم باریکی کشیدم و به مژه هام ریمل زدم ، رژگونه هلویی هم زدم و کار رو با رژ زرشکی تموم کردم ، لباسام رو با کت و شلوار سفید رنگم عوض کردم ، کت و شلوارم  ترکیبی از طراحی مدرن و عناصر سنتی شرقی و الهام گرفته از لباس‌های سنتی چینی بود ، یقه ایستاده (مدل لباس های چینی) و استین های بلند و گشاد داشت ؛ گل های ظریف طلایی رنگی از روی سرشانه تا کمر و همچنین استین لباس  نقاشی شده بود ، کت  به طرز قشنگی توی تنم نشسته بود،در انتها کفش های مات جلو باز طلایی رنگم رو هم پام کردم و بعد چک کردن خودم تو اینه بیرون رفتم .

ویرایش شده توسط bano.z

پارت صد و دوم 

نمیدونم چرا انقدر هیجان داشتم ، تولد نازیه ، اون قراره سوپرایز بشه ولی من اشتیاق داشتم!

با مامان منتظر مهمون ها بودیم و اولین کسایی که اومدن بنفشه و ماهرخ دوست های نازی بودن ، باهاشون گرم سلام کردم و به سمت اتاق مهمان راهنماییشون کردم که لباساشون رو عوض کنن، بعد اون ها هم خاله لاله و عمو ناصر(مامان و بابای نازی) اومدن و از مامان حسابی تشکر کردن ،خلاصه با مامان کلی تعارف تیکه پاره کردن !

بهراد قرار بود نازی رو به بهونه اینکه امشب مامان شام دعوتشون کرده اینجا بیاره ، قرار شد وقتی همه مهمون ها اومدن بهش خبر بدم .

از خودمون خانواده عمه و عمو بهروز دعوت بودن ، گندم با امیر علی اومده بود و یک دقیقه هم ازش جدا نمیشد ، نگاهش که بهم افتاد ،براش چشمک زدم و لبخند شیطانی تحویلش دادم که قشنگ منظورم رو فهمید و پشت چشمی برام نازک کرد ، از فامیل های نازی هم فقط فامیل درجه یکش دعوت بودن و دوستاش به اضافه آروین اینا ، از خانواده اونا هم تقریبا همه اومده بودن ، به جز اروین و خانوادش ، نمیدونم چرا مضطرب بودم ، این رو مامان و بابا هم از رفتارام فهمیده بودن ، اروم و قرار نداشتم و مدام در حال قدم زدن بودم ، ایفون که به صدا درومد تندی دوییدم دم در که دیدم ، ماهان و رزا هستن ، در و براشون باز کردم ولی نمیدونم چرا بادم خالی شد ، از پشت سر صدای مامان رو شنیدم که گفت : نگران نباش دیر نکردن میان ‌.

با استرس سمتش برگشتم و با لبخند گفتم : کی بهراد اینا ؟

نگاهی بهم انداخت که یعنی خودت رو نزن کوچه علی چپ !

 

 

ویرایش شده توسط bano.z

پارت صد و سوم 

با همون نگاه گفت : اها یعنی الان منتظر بهرادی که خودت قراره بهش خبر بدی بیاد؟

مونده بودم چی بگم که ماهان و نامزدش وارد شدن ، یعنی اون دقیقه دوست داشتم بپرم شالاپ شالاپ ماچشون کنم ، سریع رفتم سمتشون و سلام کردم ، با خوش رویی جوابم رو دادن و ماهان رو به رزا گفت : عزیزم ایشون صدف خانوم دختر دایی بنده هستن .

بعد هم رو به من گفت : ایشونم رزا ، خانوم من هستن.

لبخندی زدم و دستم جلو بردم و باهاش دست دادم و گفتم : خوشبختم عزیزم .

لبخند دل نشینی بهم زد و گفت : همچنین .

بعد هم با مامان احوال پرسی کردن و به پذیرایی رفتن .

رزا دختر ریز میزه و تو دل برویی بود ، من ازش خوشم اومد انشالله دل عمه معصومم باهاشون یار بشه و بهم برسن .

داشتم به جمع نگاه می کردم که آیفون به صدا درومد ، تپش قلب گرفتم ، واقعا علتش رو نمی فهمیدم به سمت ایفون رفتم و با دیدن چهره اروین درو باز کردم ، اخرین بار دو هفته پیش دیده بودمش که ماشینم رو برام اورد ، از پنجره دیدمشون هر چی نزدیک تر میشدن قلب منم بی قرار تر می شد ، فکر کنم باید برم دکتر این اصلا عادی نیست ، تا حالا اینجوری نشدم .

به عادت میزبانی جلوی در رفتم که خوش امد بگم ، انقدر قلبم تند میزد که فکر می کردم همه دارن صداش رو میشنون !

مهلا خانوم اولین نفر بود که وارد شد و پشت سرش اراد و اروین هم داخل شدن ، مهلا جون با دیدنم لبخندی زد و گفت : سلام صدف جان ، ماشالله مثل ماه شدی عزیزم .

لبخند خجولی زدم و گفتم : سلام ممنونم لطف دارید ، بفرمایید.

صورتم و بوسید ، همون موقع مامان هم پیشمون اومد و بعد سلام علیک با هم به پذیرایی رفتن .

اراد جلو اومد و سلام داد ، با لبخند جوابش رو دادم و گفتم : به به اقا اراد ، خوش اومدی ، خوشحالم میبینمت .

با لحن شیطون سرش و جلو اورد و گفت : بین خودمون باشه ،  ولی مهلا سلطان با تهدید اوردتم ، وگرنه با دوستام قرار داشتم .

خندیدم و گفتم : قول میدم اینجا هم بهت اندازه وقتی با دوستاتی خوش بگذره .

خندیدو چیزی نگفت ، اروین هم جلو اومد گفت : به به صدف خانوم ، پارسال دوست ، امسال اشنا .

با دیدنش یه حس نا اشنا تو دلم جوانه زد ، یه حس خوشایند دلیلش رو نمیدونستم ، قلبم هنوز تند میتپید لبخندی از استرس زدم و گفتم : سلام  ، خوبی ، با زحمتای ما .

_نفرمایید ، بانو ، انجام وظیفه کردیم .

لبخند زدم و برای خلاصی از اون تنش درونیم به سمت پذیرایی راهنماییشون کردم.

مامان سمتم اومد و گفت : به بهراد خبر دادی ؟

با کف دست تو پیشونیم زدم و گفتم : اخ داشت یادم میرفت الان پیام میدم .

پیامی به بهراد دادم و بهش گفتم نزدیک شد خبر بده ، بیست دقیقه که گذشت ، پیام داد دم دره ، نور خونه رو لایت کردم و از همه خواهش کردم ساکت باشن ، انصافا همکاریشون خوب بود ، به بارانا سپرده بودم وقتی اومدن تو لامپ ها رو روشن کنه ، بعد پنج دقیقه داخل شدن ، لامپ ها روشن شدو همه با هم گفتیم تولدت مبارک و ماهان رو سرشون برف شادی زد .

ویرایش شده توسط bano.z

پارت صدو چهارم 

نازنین از همه مخصوصا بهراد تشکر کرد ، بعد هم سمت اتاق رفت تا اماده بشه .

خاله لاله ، مهلا جون رو با مامان اشنا کرده بود و حسابی گرم صحبت بودن ، همه سرگرم صحبت بودن ، سنگینی نگاهی رو روی خودم حس کردم ، به اطراف نگاه کردم و با اروین چشم تو چشم شدم ، وقتی نگاهم رو دید لبخند جذابی زد و جلو اومد ، هر قدمی که برمیداشت ضربان قلب من هم تند تر می شد ، بهم که رسید طُره ای از موهام که رو صورتم افتاده بود و کنار گوشم داد و گفت : ببخشید از اول که اومدم رو  مخم بود حیف این صورت قشنگه که اینجوری پوشیده بشه !

ای وای این چه حرفی بود ، حرارت بدنم رفته بود بالا و مطمئنن گونه هام سرخ شده بودن ، قلبم جوری میتپید که انگار می خواست از قفسه سینم پرواز کنه و بپره بیرون !

نمیدونستم چی بگم ، اگه کس دیگه ای بود با اخم و تخم بهش میپریدم ولی الان نمیدونستم باید چی بگم ، به خاطر همین لبخندی زدم و ساکت موندم ‌، به طور کل مغزم تعطیل شده بود!

شیطون گفت : ماشینت و گرفتی و رفتی حاجی حاجی مکه ؟ یه سراغ از ما نگیری یهویی ؟ 

اینم یه چیزیش می شدها ، یه جور حرف میزنه انگار من رفیق گرمابه گلستانشم ، دِ اخه زنگ میزدم چی میگفتم ، البته چندباری دستم رفت زنگ بزنما ، ولی خب دلیلی پیدا نکردم .

لبم و با زبون تر کردم و گفتم : دیگه به اندازه کافی زحمت داده بودم ، بعدشم چرا خودت زنگ نزدی !

یک قدم دیگه جلو اومد ، به قدری نزدیک بود که حرم نفس هاش به پوستم می خورد و مور مور میشدم و اروم ولی با لحنی که شیطونی توش موج میزد گفت : اهان ، پس یعنی منتظر بودی من تماس بگیرم ، مروارید خانوم .

 

 

ویرایش شده توسط bano.z

پارت صد و پنج

 تسخیر چشم های عسلیش و صدای بمش شده بودم ، من چم شده بود ، یهو ذهنم بهم تلنگر زد و یکم فاصله گرفتم و گفتم : منظورم این نبود ، ببخشید من برم به نازی سر بزنم .

بعد هم بدون نگاه به پشت سرم ، سمت تک اتاق پایین رفتم و خودم و توش پرت کردم  و درو بستم و بهش تکیه دادم ، نفس عمیقی کشیدم و بعد چند ثانیه تازه به اطراف نگاه کردم ، بهراد و نازی با دهن باز و با تعجب به من نگاه می کردن ، سرفه مصلحتی کردم و گفتم : ببخشید در نزده اومدم ، فکر کردم نازی تنهاست اومدم کمکش کنم.

بهراد تای ابروش رو داد بالا گفت : والا ، اون لپ های گل انداختت و اون سرعتی که وارد شدی ، بیش تر می خوره داری از چیزی فرار می کنی ، نازی بهونست .

نفس عمیق کشیدم و گفتم : نه بابا ، فرار از چی ، اومدم ببینم اگه اماده اس کیک رو اماده کنم .

بهراد شیطون گفت : باشه باشه باور کردیم !

نازی خندید و گفت : اذیتش نکن بهراد ، اماده ایم عزیزم ، بیا بریم .

بعد سمت من اومدن و بهراد دستی به شونه من و نازی گذاشت و به بیرون هدایتمون کرد‌‌.

وقتی به پذیرایی رسیدیم دوباره همه دست زدن و تبریک گفتن و من رفتم که کیک رو بیارم .

به تعداد سن نازی رو کیک شمع گذاشتم و روشنشون کردم و به سالن بردم ، همه دور میز جمع شدن و منتظر شدن نازی شمع ها رو فوت کنه .

بهراد دستی دور کمر نازی گذاشت و گفت : اول ارزو کن .

نازی چند ثانیه چشم هاش رو بست و بعد شمع هارو فوت کرد ، همه دست زدیم .

اراد با لحن شیطونی گفت : حالا اگه گفتید وقت چیه ؟ 

همه با تعجب بهش نگاه کردن ، بعد چند دقیقه گفت : ای بابا مشخصه دیگه ، وقت رقص چاقوئه!

همه خندیدن و گندم به سمت سیستم رفت و روشنش کرد ، بهراد رو به اراد گفت : حالا که خودت پیشنهاد دادی دست خودت و میبوسه .

اراد با تعجب گفت : من ، نه بابا من بلد نیستم .

بهراد و اروین سمتش رفتن و با زور انداختنش وسط ، اراد هم چاقو رو گرفت دستش و شروع کرد رقصیدن ، مردونه می رقصید ، بعد یکی دو دقیقه با ادا اطوار اومد سمت من ، که باعث خنده همه شده بود ،با تعجب نگاهش کردم که چاقو رو انداخت تو بغلم و هلم داد وسط ، وگفت : نوبت توئه خواهر .

 خندیدم و با ریتم اهنگ شروع کردم رقصیدن و در اخر چاقو رو به نازی دادم .

ویرایش شده توسط bano.z

پارت صدو شش

بعد بریدن کیک و دادن کادو ها ، دیگه اتفاق خاصی نیافتاد ، تنها چیزی که توجهم رو جلب کرد صمیمی شدن اراد و بارانا بود ، که حسابی باهم جور شده بودن .

تا اخر شب هر موقع اروین می خواست با هام هم کلام بشه از دستش درمیرفتم،  مثل تام و جری شده بودیم!

دست خودم نبود ، بهم که نزدیک میشد ، استرس و تپش قلبم باعث می شد نتونم رو خودم تسلط داشته باشم و گاف میدادم .

بعد شام کم کم همه عزم رفتن کردن ، اروین اینا جزو اخرین نفراتی بودن که داشتن میرفتن ، مامان و مهلا جون جوری با هم صمیمی شده بودن انگار که ده ساله همو میشناسن!

موقع خداحافظی مهلا جون رو به مامان گفت : پس دیگه سفارش نکنم ، اخر هفته منتظرتونم .

مامان لبخندی زد و گفت : قول نمیدم بهت عزیزم ، اول باید با بهرام و صدف هماهنگ کنم .

مهلا جون لبخندی زد و گفت : تا فردا خبرش رو بهم بده ، دوست ندارم نه بشنوم ها ، باشه؟

مامان لبخندی زدو بازوی مهلا جون رو فشرده گفت : تا ببینیم قسمت چی باشه عزیزم .

بعد هم خداحافظی کرد و به سمت در رفت ، اروین و اراد بعد خداحافظی با بقیه سمت من اومدن ، رو به اراد چشمکی زدم و گفتم : دیدی گفتم اینجا هم خوش میگذره .

لبخندی زد و شیطون گفت : والا تا الان نمیدونستم پری دریایی دارید ، وگرنه هیچ موقعیتی رو از دست نمی‌دادم. 

خندیدم ، معلومه چشمش بد جور بارانا رو گرفته ، بعد چند ثانیه گفت : فعلا آبجی کوچیکه .

مشتی به بازوش زدم و گفتم : کلا یکی دوسال ازت کوچیک ترم ها ، یه جور گفتی آبجی کوچیکه حس فِنچ بودن بهم دست داد!

خندید و گفت : باشه بابا ، ناراحت نشو شما آبجی ما باش ، بقیه اش مهم نیست .

چشمکی زدم و گفتم :

_داداش خودمی بی برو برگرد .

دو انگشتش و سمت پیشونیش برد و گفت : ما کوچیک شماییم ، فعلا برم که الان صدای مهلا سلطان درمیاد‌.

لبخندی زدم و خداحافظی کردم و رفت .

آروین که تا اون موقع ساکت بود ، آروم جوری که فقط من بشنوم گفت : خدا شانس بده والا ، با ما به از این باش که با خلق جهانی !

منظورش رو خوب فهمیدم ، جلو تر اومد و گفت : بلاخره تنها میشیم آهوی گریز پا ، فعلا .

سری براش تکون دادم و خداحافظی کردیم .

 

ویرایش شده توسط bano.z

پارت صد و هفت

همه رفته بودن ؛بهراد و نازی به پیشنهاد مامان قرار شد شب رو بمونند ، چون همه خسته بودن بعد گفتن شب بخیری به اتاق هامون رفتیم ، از بس بدنم کوفته بود تصمیم گرفتم برم حمام ، داخل حمام اتاقم شدم و شیر آب رو باز کردم تا وان پر بشه ، کانزاشی رو از تو موهام دراوردم و موهام پریشون دورم ریخت ، آرایشم پاک کردم و گوشیم رو برداشتم و به حمام رفتم و داخل وان جای گرفتم .

چند دقیقه چشم هام رو بستم و به ذهن شلوغم استراحت دادم ، امروز یه حس جدید رو تجربه کرده بودم و تا تونستم ازش فرار کردم ، اما الان که تنها بودم دیگه ذهنم نمیذاشت ازش فرار کنم.

چهره اروین از جلوی چشمم کنار نمیرفت ، ناخودآگاه داشتم تو ذهنم تصورش می کردم ، موی های مجعد خرمایی رنگ ، چشم های عسلی رنگش ، قد بلند و هیکل چهارشونه اش ، چه قدر امشب تو اون پیراهن جذب سفید و کروات باریک مشکی و شلوار خوش دوخت مشکی رنگش جذاب شده بود ، به خودم که اومدم دیدم روی لبم لبخندی ظاهر شده و دلم داره غنج میزنه !

لبخندم و خوردم و اب دهنم رو قورت دادم ، سرم رو تکون دادم و مغزم بهم تشر زد و گفت : به خودت بیا دختر این چه وضعشه !

اما قلبم جوابش رو با تپش های تند و بی وقفه داد ، نمیدونم چرا ولی نمیتونستم یا شاید نمی خواستم احساسم رو پیش خودم تعبیر کنم ، انگار هنوز قلبم نتونسته بود ذهنم رو متقاعد کنه!

پارت صد و هشت

با صدای دینگ موبایلم چشم هام رو باز کردم و موبایل رو تو دستم گرفتم ، پیامی از طرف پارسا برام اومده بود ، با دیدن اسمش اخمام رفت توهم ، پسره مزخرف ، نقابش برام ریخته بود و حالا همون احترامی هم که براش قائل بودم از دست رفته بود ، اول اومدم بدون دیدن پیام حذفش کنم ، ولی حس فضولیم گل کرد و پیام رو باز کردم نوشته بود:

_بَر مَن، جَفا زِ بَخْتِ مَن آمَد وَگَرنَه یار

حاشا که رَسْمِ لُطْف و طَریقِ کَرَم نَداشت

پوزخندی گوشه لبم شکل گرفت ، پسره پرو ، اگه پريروز دست تو دست یک دختر ندیده بودمش و نمیدونستم با ساحل چی کار کرده ، با این پیام ،دلم براش می سوخت و عذاب وجدان می گرفتم ولی من با چشم هام دیدم چه مار خوش خط و خالِ زبون بازیه ، با حرص پیام رو پاک کردم و تو همه جا بلاکش کردم .

آخرین جایی که بلاکش کردم اینستا بود اومدم از برنامه خارج بشم که چشمم به استوری اروین خورد ، بدون مکث استوری رو باز کردم ، یک عکس از پروژه هاش بود و درواقع کارش رو تبلیغ کرده بود ، وسوسه شدم کل پیجش رو ببینم ، صفحه اش رو باز کردم ، فقط پنج تا پست داشت ، چکشون کردم و چشمم روی یک عکس خیره موند ، تو یک دشت سر سبز ، به ماشینش دست به سینه تکیه داده بود ، پیراهن جذب طوسی رنگش عضله های بازوش رو به خوبی به نمایش گذاشته بود و با اون چشم های عسلی مستقیم به دوربین نگاه می کرد .

یک ساعت تمام داشتم اون عکس رو وارسی می کردم !

به خودم که اومدم از تو وان بیرون اومدم و بعد تعویض لباس و خشک کردن موهام روی تخت خوابیدم و کم کم چشمام گرم شد و به خواب رفتم .

ویرایش شده توسط bano.z

پارت صد و نه 

صبح بعد شستن دست و صورتم و چک کردن خودم تو آینه از اتاق بیرون اومدم و به آشپزخونه رفتم ، سلیمه جون داشت ، چای درست می کرد من و که دید لبخند زد و گفت :

_سلام خانوم کوچیک ، چه زود بیدار شدی ، بشین برات چای بریزم .

لبخندی زدم و گفتم :

_سلام ، صبح بخیر ، دستت درد نکنه .

پشت میز جای گرفتم و گفتم :

_بقیه هنوز خوابن ؟

تند و پشت سر هم گفت :

_نه ،آقا رو نیم ساعت پیش دیدم برای پیاده روی بیرون رفتن ، احتمالا الان برگردن .

سری تکون دادم و چایی رو جلوم قرار داد ، گفتم :

_مرسی سلیمه جونم ، چیز دیگه ای نمی خوام با بقیه صبحانه می خورم .

با مهربونی نگاهم کرد و به کار مشغول شد ، بعد خوردن چای شروع کردم به چیدن میز صبحانه ، سلیمه جون هم کمکم می کرد میز که کامل چیده شد ، رفتم پای گاز برای درست کردن نیمرو ، که سرو کله بهراد و نازی پیدا شد و بعد سلام صبح بخیر ، بهراد گفت:

_ به به سحر خیز باش تا کام روا باشی ، چه طور تو انقدر زود بیدار شدی خوابالو ؟

لبخند زدم و گفتم :

_من همیشه سحر خیزم ، فقط چشم بصیرت می خواد !

بهراد ادامه و دراورد که باعث شد نازی بخنده ، بهشون گفتم :

_بشینید که امروز املت مهمون من هستین.

بهراد شیطون گفت :

_ریخت و پاش کردی راضی نبودیم !

_خیلی دلتم بخواد !

نازی لبخند زد و گفت : معلومه دلمون می خواد ، نیمرو صدف خوردن داره .

نیشم شل شد و براش بوس فرستادم ، کم کم مامان و بابا هم به جمعمون اضافه شدن و شروع به خوردن کردیم .

دیگه آخرای صبحانه بود که مامان رو به همه گفت :

_ تا همه جمع هستیم ، این رو بگم که دیروز مهلا جون ، ما رو دعوت کرد باهاشون اخر هفته بریم شمال ، انگار همسرشون اخر هفته میاد .

رو به نازی کرد و پرسید:

_درسته ؟

نازی هم سری به تایید تکون داد .

مامان نگاهی به جمع انداخت و گفت : 

_من دیشب بهشون گفتم تا با شما صحبت نکنم ، نمیتونم خبر بدم ، حالا نظرتون چیه ؟

بابا رو به مامان کرد و گفت :

_من نظرم هر چیزی هست که تو و صدف بخواید ، هر جور شما راحتید .

مامان لبخند زد و دست بابا رو گرفت ، بهراد و نازی هم نگاهی رد و بدل کردن و یک مشورت ریز کردن و بهراد گفت :

_ما هم تابع جمع هستیم ، اگه برید ما هم ‌می‌آییم. 

با این حرف همه به من نگاه کردن ، معلوم بود همه موافق هستن ، پس سریع تکون دادم و گفتم :

_هر جور خودتون صلاح میدونید ، من پا یه ام .

مامان لبخند زد و گفت :

_پس به مهلا ، خبر موافقتتون رو میدم .

 

ویرایش شده توسط bano.z

پارت صد و ده 

فردا صبح قرار بود ساعت هفت به سمت شمال حرکت کنیم ، تو این سه روز من هزار بار چمدونم رو بازو بسته کردم و از نو چیدم !

واقعا نمیدونم این وسواس از کجا نشأت می گرفت ، برای بار هزار یکم چمدونم رو باز کردم و چکش کردم ، پیراهن ساحلی آبی  رنگی که دیروز خریده بودم رو داخل چمدون گذاشتم و صندل ستش رو هم کنارش گذاشتم ، به چمدون بزرگ رو به روم نگاه کردم ، فکر کنم برای یک مسافرت دو ، سه روزه زیاده روی کرده بودم .

برای آخرین بار چمدون رو چک کردم و بستمش و گوشه اتاق گذاشتم.

بهراد و نازنین هم قرار بود شب خونه ما بخوابن که فردا با هم راه بیوفتیم .

بعد چندین سال ، برای رفتن به شمال ذوق داشتم مثل همون روز های اولی که بابا ویلا خریده بود هر اخر هفته با ساحل به بابا اصرار می کردیم تا ببرتمون شمال و بابا هم با دیدن ذوق ما سریع قبول می کرد ، بعدشم من و ساحل اون شب تو اتاق هم می خوابیدیم و تا صبح از ذوق خوابمون نمیبرد !

قطره اشکم رو از گوشه چشمم پاک کردم و تو دلم به ساحل گفتم:

_ خیلی بی معرفتی ساحل ، چرا تنهامون گذاشتی ، هم دم این روزهام تو باید می‌بودی ، الان اگه بودی با اون شیطنت ذاتیت سر به سرم میذاشتی و من رو به سمت احساسات نا شناخته ام هول میدادی.

اون طوری منم از این سردرگمی نجات پیدا می کردم .

اهی کشیدم و از اتاق بیرون اومدم ، به سمت هال رفتم ، تلوزیون روشن بود و بابا و مامان داشتن فیلم میدیدن ، رفتم بغلشون نشستم که مامان پرسید :

_چمدونت رو بستی عزیزم ؟

سری تکون دادم و همین جور که به تلویزیون نگاه می کردم گفتم :

_قبلا بسته بودمش ، فقط چک کردم چیزی جا نذاشته باشم .

مامان لبخندی زد و بعد به تلوزیون خیره شد ، سه تایی باهم میخ فیلم شده بودیم که صدای زنگ ایفون اومد ، از جا بلند شدم و با دیدن بهراد و نازی در رو باز کردم ، من نمیدونم این بشر چرا وقتی ریموت و کلید داره بازم زنگ میزنه!

 

ویرایش شده توسط bano.z

پارت صد و یازده 

به هال برگشتم و روی مبل نشستم ، مامان پرسید :

_کی بود صدف ؟

_بهراد و نازی 

مامان با لحن متعجب گفت :

_وا پس چرا ، واینستادی راهنماییشون کنی !

نگاهی به مامان انداختم و گفتم :

_غریبه که نیستن مادر من ، والا بهراد سوراخ سمبه های اینجا رو بهتر از من میشناسه .

بابا با شنیدن این حرفم خنده اش گرفت و گفت :

_ راست میگه خانوم ، اینجا خونه خودشونه ، اینجوری اونا هم معذب میشن ، بزار راحت باشن.

مامان که انگار قانع شده بود حرفی نزد ، همون موقع بهراد و نازی هم رسیدن ، بعد تعارفات معمول رو بهشون گفتم :

_بشینید که قسمت هیجانی فیلمه.

فیلم که تموم شد ، شام خوردیم و بعد چون فردا قراره بود صبح زود راه بیوفتیم همه به اتاق هاشون رفتن .

به اتاقم که اومدم لباسم رو با پیراهن گشاد که روش خرگوش داشت عوض کردم که ، کسی در اتاقم رو به صدا درآورد.

گفتم : بفرمایید.

در باز شد و بهراد وارد اتاق شد ، متعجب گفتم : تو اینجا چی کار می کنی؟!

ویرایش شده توسط bano.z

پارت صد و دوازده

_اومدم ببینم صدف خانوم چه مشکلی پیدا کرده؟

چشمام رو گرد کردم و با انگشت به خودم اشاره کردم و گفتم :

_من ؟ مشکلی ندارم ، چی شد که فکر کردی مشکلی دارم ؟!

با دو انگشت فکش و خاروند و گفت :

_ببین ، این چشمات هر کی رو بتونه گول بزنه من رو نمیتونه ! بگو ببینم چته ؟

شونه ای بالا انداختم و لبه تخت نشستم سعی کردم به چشم هاش نگاه نکنم راست می گفت ، من رو خوب میشناخت ، با صدای ارومی گفتم :

_باور کن اشتباه می کنی چیزیم نیست !

کنارم نشسته و با دلخوری گفت : کی انقدر از من دور شدی که دیگه ازم پنهان کاری می کنی ؟ هان ؟؟

نگاهش کردم و گفتم :

_باور کن چیزی نیست وگرنه بهت می گفتم .

نگاه مصممی بهم کرد و گفت :

_خر خودتی صدف ، از تولد نازی به بعد مدام تو خودتی ، البته من دلیلش رو میدونم ، ولی باید از خودت بشنوم.

معذب شدم ، بهراد هم کش مکش درونی من رو فهمیده بود ، نکنه بقیه هم فهمیدن ، اصلا چی رو فهمیدن !؟ همین جور با خودم درگیر بودم که بهراد گفت :

_یه نصیحت از من به تو ، احساساتت رو سرکوب نکن ، ازشون فرار هم نکن ، محکم وایستا و بهشون گوش بده ، ضرر نمی کنی .

بعدم هم دستی رو شونم گذاشت و رفت!

همین جور مات به رفتنش نگاه کردم ، بهتر از من حرف قلبم رو فهمیده بود ، شاید حق با بهراده !

باید به حرف قلبم گوش کنم ، قلبم با تمام قدرت اروین رو صدا می کرد ، ولی دلیل ترس مغزم رو هم میدونستم ، میترسید این احساس رو قبول کنه و با شکست مواجه بشه ، چون از  احساس اروین مطمئن نبود، ترجیح دادم همه چیز رو به این مسافرت بسپارم و دیگه از اروین فرار نکنم تا ببینیم چی پیش میاد...

 

 

پارت صدو سیزده 

بلاخره بعد از چند ساعت رانندگی به ویلای اروین اینا رسیدیم ، یه ویلای ساحلی ، که فوق العاده شیک  و با طراحی مدرن بود !

معماری فوق العاده ای داشت ، البته همین انتظار هم از کسی که شرکت ساختمانی داره می رفت !

خانواده مهرزاد برای استقبال جلوی در اومده بودن ، مرد قد بلند با موهای جو گندمی ته چهره مثل اراد و اروین با گرم کن و شلوار ورزشی مارک ، کنار اروین و اراد ایستاده بود که احتمالا پدرشون ، آقای مهرزاد بود .

با دیدن اروین دوباره ضربان قلبم رفت بالا ، ولی این دفعه میدونستم علتش رو ، دیشب خیلی به حرف های بهراد فکر کردم ، و تصمیم گرفتم از احساسم فرار نکنم ، من ناخودآگاه به اروین علاقه مند شده بودم ، پس تمام تلاشم رو برای این حس می کردم و قصد داشتم ، ببینم احساساتم متقابله یا نه ، البته کاملا نا محسوس !

وقتی بهشون رسیدیم ، گرم سلام علیک کردیم و پدر اروین که فهمیدیم اسمش آرمان هست به سمت ویلا اشاره کرد و گفت :

_ خیلی خوش اومدین ، از راه رسیدین خسته اید ، سرپا نگهتون نداریم .

بابا با لبخند تشکر کرد و داخل شدیم ، ویلا دوبلکس  بود و به خاطره دیوار های شیشه ای کاملا میشد ، بیرون رو دید ، واقعا با معماریش حال کردم ، ویلا باید اینجوری باشه ، ادم میاد طبیعت رو ببینه ، نه تو دیوار ها حبس بشه !

مهلا جون دستی پشت مامان گذاشت و گفت

_ بیاید بریم اتاق هاتون رو نشون بدم ، خسته راهید ، شاید بخواید استراحت کنید .

مامان با لبخند گفت

_ممنون عزیزم واقعا تو زحمت افتادید .

و همین جور که با هم تعارف تیکه پاره می کردن ما خانوم ها به سمت بالا که اتاق ها قرار داشت حرکت کردیم ، و مردها ترجیح دادن به احترام جناب مهرزاد فعلا رو مبل ها بشینن .

از همون اول نگاه خیره اروین رو روی خودم حس کردم و خیلی نامحسوس با کارام نگاهش رو دنبال خودم می کشوندم ، مثلا طره ای از موهام رو به عقب میدادم و خیلی اروم دست توش می کشیدم ، یا وقتی چشم تو چشم می شدیم لبخند های ملیح تحویلش میدادم ، به خاطر حضور جمع فقط تونسته بودیم با هم سلام کنیم و حرف دیگه ای رد و بدل نشده بود .

بالا شش اتاق خواب داشت ، که در دو راه رو متفاوت قرار گرفته بودن ، راه رو اول که متعلق به خودشون بود و مهلا جون ما رو به راهرو دوم برد و گفت :

_ویلای خودتونه غریبی نکنید ، هر اتاقی راحتید انتخاب کنید ، نازی جان شما خودت حواست هست دیگه ؟ چیزی لازم داشتید خبرم کنید .

بعد هم بهانه ی سر زدن به مردا ، ما رو تنها گذاشت که معذب نباشیم ، واقعا خانواده خونگرم و مهربونی بودن ،  نازنین لبخندی بهمون زد و گفت

_چرا معذب ایستادید ، برید استراحت کنید .

مامان ازش تشکر کرد و بی تعارف رفت اتاق دست چپ ، نازی هم لبخندی بهم زد و اتاق دست راست رو انتخاب کرد ، میموند اتاق وسط که منم چمدونم رو برداشتم و اونجا رفتم .

با دیدن اتاق گل از گلم شکفت ، اتاق رو به باغ سر سبزشون بود و منظره فوق العاده ای داشت ، میوه های تابستونی رو درخت ها بودن و گوشه باغ آلاچیق بزرگی قرار داشت،  با ذوق چمدونم رو کنار اتاق دوازده متری گذاشتم و روی صندلی هایی که تو اتاق ، رو به روی باغ گذاشته شده بود،  نشستم و با ذوق منظره رو نگاه کردم ، بعد که از دیدن این باغ سرسبز سیر شدم ، تازه تونستم اتاق رو ببینم ، دیزاین اتاق سبز یشمی و سفید بود و تخت دو نفره ای گوشه اتاق خودنمایی می کرد ، کمد دیواری سراسری هم داشت و به غیر تخت و این صندلی ها و یک آینه قدی ،چیز دیگه ای تو اتاق نبود .

 

ویرایش شده توسط bano.z

پارت صد و چهارده 

سمت کمد رفتم و درش رو باز کردم ، به غیر چند تا چوب لباسی چیز دیگه ای توش نبود ، چمدونم رو باز کردم و لباس هام رو به ، چوب لباسی ها زدم و داخل کمد گذاشتم ، به خودم تو اینه نگاه کردم ، شلوار جین بگ ، شومیز سفید رنگ با تیشرت هم رنگ زیرش ، موهای مواجم که آزاد دورم ریخته بودم شال حریر ابی رنگم که روی موهام آزادانه انداخته بودم ، و ارایشی ملیح و دخترونه ، لباس هام رو کمی با دست مرتب کردم و لیپ گلاسم رو تمدید کردم و بیرون اومدم ، همزمان با من نازی هم بیرون اومد ، لبخندی رد و بدل کردیم و به سمت پایین راه افتادیم ، از پله ها که پایین اومدیم ، مامان و مهلا جون پیش هم نشسته بودن و به حرف مرد ها گوش میدادن ، نازی روی مبل تکی که بغل مامان اینا بود ، نشست و منم به ناچار روی تک صندلی که خالی بود از قضا کنار اروین بود جا گرفتم ، اروین لب خند شیطونی تحویلم داد ،که با ناز جواب دادم و سرم رو به طرف مهلا جون برگردوندم که گفت :

_چه زود اومدید دخترا ، استراحت می کردین !

نازی گفت : من که تو ماشین یکم خوابیدم ، خسته نبودم عزیزم .

منم لبخند زدم و گفتم : هوای شمال ادم رو سر حال میاره ، خواب رو از کله ادم می‌میپرونه!

مهلا جون گفت : راست میگی عزیزم ، منم خیلی شمال رو دوست دارم ، هر موقع میایم و برمیگردیم تا یک هفته سرحاله سرحالم .

لبخندی به روش پاشیدم و چیزی نگفتم ، چند دقیقه که گذشت ، آقای مهرزاد که بی نهایت خونگرم بود رو به من کرد و گفت : خب خانوم خانوما ، شنیدم تو المان هم دانشگاهی این اقا پسر ما هستی ، اذیتت که نکرده تا حالا ، اگه کرده بگو خودم گوشش رو بپیچونم .

لبخند کوچولویی زدم و گفتم : نفرمایید ، اقا اروین به گردن من حق دارن ، جز کمک و خوبی از ایشون ندیدم .

لبخند مهربونی بهم پاشید و گفت : هر کاری کرده وظیفه اش بوده دخترم ، ما ایرانی ها همه جا باید پشت هم باشیم ، خون ایرانی با همدلی عجینه  عزیزم.

بابا سری به تایید تکون دادو گفت : گل گفتی آرمان خان ، البته این  بزرگ‌منشی  شما خانوادتون رو میرسونه ، من به شخصه از اروین جان ممنونم که هوای صدف ما رو داشته .

اروین با خوش رویی گفت : نفرمایید،  باعث افتخارم بوده .

 

پارت صدو پانزده 

بابا با لبخند گفت :

_زنده باشی پسرم .

بعد یک ساعت حرف زدن ، به پیشنهاد اراد قرار شد بریم بیلیارد بازی کنیم ، بابا و اقای مهرزاد که ازم خواهش کرد انقدر رسمی صداش نکنم و تبدیل شد به عمو آرمان و مامان و مهلاجون سر باز زدن و باهامون نیومدن ، به طبقه بالا رفتیم ، گوشه سمت چپ سالن اتاق دیگه ای هم وجود داشت که من ندیده بودمش ، داخل اتاق شدیم که نسبتا بزرگ بود ، توش میز بیلیارد ، فوتبال دستی و نقاب های مافیا و ... بود .

دور میز جمع شدیم و اراد شروع کرد کری خوندن :

_از الان بگم خودتون رو برای باخت اماده کنید !

اروین دستی پشت کمرش زدو گفت ؛ 

_هنوز باخت دیشبت رو یادم نرفته !

آراد دستی پشت سرش کشید و گفت

_اون یک استثنا بود داداش ، نمی خواستم دلت بشکنه گذاشتم ببری.

اروین شیطون گفت :

_اره جون خودت !

بهراد خندید و گفت :

_ما رو هم دست کم نگیرید ، این وروجک ما (با دست به من اشاره کرد ) تو بیلیارد حرفه ایه ، دست کم نیمی از فامیل بهش باختن .

اراد و اروین با تعجب بهم نگاه کردن و اروین گفت :

_جداً ، رو نکرده بودی !

سری تکون دادم و گفتم :

_موقعیتش پیش نیومده بود .

بلاخره بعد یه خورده کل کل بازی رو شروع کردیم ، چون نازی اعلام کرد فقط دوست داره تماشا کنه ، من و بهراد تو یک تیم و اراد و اروین هم باهم تیم شدن ؛ قرار شد ایت بال (ball8)بازی کنیم ، هنوز نوبت من نشده بود اراد شروع کننده بازی بود وبعد بریک ، دو توپ رو پاکت کرده بود (داخل سوراخ ها انداخته بود) و ضربه اخرش بی ثمر بود و بازی رو به بهراد سپرد ، بهراد هم  یک توپ رو پاکت کرد و ضربه بعدیش خطا رفت ، نوبت اروین بود ، نگاهی بهم انداخت و خیلی حرفه ای چوبش رو نشونه رفت و سه توپ تک رنگ که مختص گروهشون بود پاکت کرد  و ضربه بعدیش رو به توپ بعدی وارد کرد ولی همراه توپ شماره شش ، کیوبال  هم وارد پاکت شد و نوبت به من رسید ، اروین لبخند موزی زد و با دست به میز اشاره کرد و گفت :

_بفرمایید بانو .

خیلی سخت نبود بفهمم از قصد اون کارو کرده که من رو محک بزنه ، لبخند مرموزی زدم و  شروع کردم به ترتیب توپ های دو رنگ رو به ترتیب شماره پاکت کردن ، توپ های گروه ما همه پاکت شده بودن و حالا نوبت توپ شماره هشت یا توپ سیاه رنگ بود تا پاکت کنم و بازی رو ببرم ، نگاهی به اروین انداختم و از قصد کیوبال به توپ نخورد و خطا رفت !

ویرایش شده توسط bano.z
  • 2 هفته بعد...

پارت صدو شانزدهم 

 

اراد با لبخند شیطونی نگاهم کرد و چشمک زد توپ شماره هفت رو پاکت کرد ، فقط مونده بود توپ سیاه که هر کی پاکتش می کرد بازی رو برده بود ، اراد و اروین نگاهی رد و بدل کردن و اراد توپ سیاه رو نشونه رفت که ، توپ تو بدترین زاویه ممکن قرار گرفت و نوبت بهراد شد ؛ بهراد با تمرکز ضربه ای به توپ وارد کرد و توپ وسط میز قرار گرفت ، در اخر اروین بدون ثانیه ای مکث توپ رو پاکت کرد و بازی رو بردن .

من و بهراد و نازی براشون دست زدیم و رو به اروین و اراد گفتم :

_افرین بازی خوبی بود ، خوشم اومد حرفه ای هستید !

اروین چشماش رو تنگ کرد و گفت :

_درس پس میدیم بانو ، البته همیشه فرصت آوانس گیر هرکس نمیاد!

تیکه انداخت الان ؟! اره دیگه یعنی فهمید از قصد خطا زدم ، خودم و زدم به اون راه و فقط لبخند زدم ، در همین حین در اتاق زده شد و به دنبالش مهلا جون وارد شد و گفت : 

_خوش میگذره ؟

لبخند زدیم و سر تکون دادیم و بهراد گفت :

_بله ، امید وارم خیلی سر صدا نکرده باشیم ، که اذیت شده باشید.

مهلا جون با مهربونی گفت :

_نه بابا چه سر صدایی ، البته ما خوش حال میشیم صدای شادی شما رو بشنویم به ما ها انرژی میده .

بهراد به یک لطف دارید بسنده کرد که مهلا جون ادامه داد:

_خب اگه بازیتون تموم شده و کار ندارید ، آرمان و بهرام خان تصمیم گرفتن ، تو باغ جوجه کباب کنن ، بیاید بریم که اماده شد یخ نکنه .

همه تایید کردیم و پشت سرش راه افتادیم ، از اونجایی که این دو پدر هر چی گفتیم بزارید ما درست کنیم سر سخت گفتن نه کار خودمونه ، ما هم رضایت دادیم و جوجه و گوجه و فلفل ها رو سیخ زدیم .

البته بماند که اراد به بهونه اینکه تلفنش زنگ خورد کار رو پیچوند !

 

پارت صد و هفده 

نازی و بهراد رو میزی که وسط باغ بود نشسته بودن و سیخ زدن گوجه و فلفل رو گردن گرفته بودن ، من و اروین هم با فاصله لبه آلاچیق نشسته بودیم و جوجه ها رو سیخ میزدیم ، چند دقیقه که گذشت آروین گفت :

_احوالات خانوم بلا ، میبینم که از گریختن خسته شدی و سعادت به من خوش اقبال رو کرده و پیشم نشستی !

لبخندی به زبون بازیش زدم و گفتم :

_غیر پر رو بودن ، زبون بازم هستی ، تا حالا رو نکرده بودی !

صاف تو چشم هام نگاه کرد و گفت : 

_برای هر کسی اینجوری نیستم ، فقط یک صدف با دلی از دریا میتونه این ساید من رو ببینه !

قلبم به تپش افتاد چه بی جنبه شده بودم من ، که با هر حرف اروین تو دلم کیلو کیلو قند آب می کردن و سریع ریتم ضربان قلبم بهم می ریخت!

لبخنده اغواگری زدم و گفتم :

_پس خوش به حالت که یه صدف با دل دریا داری ، کجا هست حالا؟!

صورتش رو بهم نزدیک کردو طره ای از موهام که روی صورتم افتاده بود پشت گوشم گذاشت و شیطون گفت:

_ همین دور و بر .

بعد هم نذاشت حرف دیگه ای بزنم و سینی جوجه ها رو برداشت و سمت منقل رفت .

بعد رفتنش چند ثانیه تو هوا سیر می کردم ، من می خواستم اونو اغوا کنم ، حالا قضیه بر عکس بود ، اون داشت این کار رو می کرد !

خوبیش این بود که فهمیده بودم اروین هم یک حس هایی به من داره ، ولی کور خونده بود اگه فکر می کرد من اول احساساتم رو لو میدم ، یه کاری می کنم تا اخر این سفر به اعتراف بیوفته !

 

بعد اماده شدن جوجه ها به کمک مامان و مهلا جون و نازی میز رو چیدیم مشغول غذا خوردن شدیم ، نمیدونم به خاطر آب و هوای شمال بود ، یا حس و حال جدید من که انقدر اون جوجه خوشمزه شده بود ، شایدم واقعا کار بابا و عمو آرمان خوب بود ، هر چی بود عجیب اون جوجه بهم مزه کرده بود و حسابی چسبید !

پارت صد و هجده

 

بعد ناهار بهراد و اراد شروع کردن قلیون چاق کردن ، ما هم تو آلاچیق نشسته بودیم ، عمو آرمان داشت برامون خاطره تعریف می کرد ، مرد خوش اخلاق و شوخ طبعی بود و از اون دسته از ادم هایی بود که از حرف زدنشون سیر نمیشی !

خیلی سعی می کردم حواسمو به حرف های عمو آرمان بدم ، ولی بدجور حواسم پیش اروین بود ؛ که به خاطر زنگ خوردن گوشیش چند دقیقه پیش از ما دور شدو حالا داشت با جدیت و کمی ناراحتی ، و کمی دور تر از ما با تلفن حرف میزد ، در ظاهر داشتم به عمو آرمان و حرفاش گوش میدادم ولی در واقع اصلا توی اون جمع نبودم .

یعنی اروین با کی حرف میزد ؟ لحظه اخری قبل اینکه بره ، رو صفحه گوشیش اسم ‌میترا بدجور بهم تو دهنی زد ، نکنه من داشتم الکی برای خودم خیال بافی می کردم ؟ شایدم همکارش باشه نه؟ ولی اخه خیلی صمیمی باهاش سلام کرد قبل اینکه دور بشه ، شنیدم نه که بلند حرف بزنه ها ، من شاخکام فعال شده بود !

انقدر تو ذهنم درگیری داشتم و حواسم پیش اروین بودم که نفهمیدم کی اراد و بهراد کارشون تموم شده و پیشمون برگشتن !

وقتی صدای بهراد و نزدیک گوشم شنیدم به خودم اومدم که گفت :

_اگه خیلی کنجکاوی برو از نزدیک بشنو چی میگه !

اوه اوه گاف دادم ، خودم و جمع و جور کردم و گفتم :

_کی عمو آرمان رو میگی ؟! چرا برم نزدیک مگه کرم دارم می‌شنوم چی میگه !

چپ چپ نگاهم کرد و گفت :

_جدیدا خیلی من و احمق فرض می کنی صدف ، چی شده انقدر ازم دور شدی ؟!

سرم و زیر انداختم و گفتم :

_دور نشدم ! توضیح یکسری چیزا سخته ، هر موقع تونستم یسری چیزا رو به خودم به قبولونم ، خودم میام پیشت .

سری تکون داد و لبخند زد و پکی به قلیون زد .

 

ویرایش شده توسط bano.z

پارت صد و نوزده

نیم ساعت گذشته بود و همچنان اروین داشت با طرف فک میزد!

کلافه شده بودم و بهراد که بغلم نشسته بود کاملا متوجه بود ، چند ثانیه یک بار سعی می کرد به حرفم بگیره که خیلی ساکت بودنم به چشم نیاد و رسوا نشم ، واقعا ممنونش بودم ولی دیگه به حدی کلافه بودم که حتی حوصله چند کلمه حرف زدن هم نداشتم و داشتم عصبانی میشدم !

بلاخره بعد چهل دقیقه اقا اروین به مکالمه طولانیش پایان داد و خوش و خرم به سمت آلاچیق اومد !

نا خواسته اخم کرده بودم ، اومد و سمت دیگه من نشست و شروع کرد با بقیه حرف زدن ، بعد چند دقیقه قلیون کشیدن و خوش و بش با بهراد و اراد تازه من رو دید !

با تعجب گفت:

_خوبی صدف ؟ چیزی شده؟!

نمیتونستم چیزی بگم ، اصلا چی میگفتم ، بین ما چیزی وجود نداشت که بهش تیکه بندازم بگم  به فکت تخم مرغ و  زردچوبه ببند برای پرچونگی خوبه!

پس خیلی اروم با لبخند نیم بند گفتم :

_خوبم ، چیزیم نیست!

نگاه عمیقی بهم انداخت و چیزی نگفت ، ولی انگار اونم از حس و حال افتاد و دیگه با اون شور قبلی نبود !

یک ساعتی که گذشت همه به خاطر استراحت کردن پراکنده شدن .

من چون خوابم نمیومد ، تصمیم گرفتم برم ساحل ، به مامان خبر دادم و به سمت ساحل راه افتادم .

ویرایش شده توسط bano.z

پارت صد و بیست

از اونجا که ویلا ساحلی بود ، از در که بیرون اومدم وارد ساحل شدم و به سمت دریا حرکت کردم ، کفش هام رو با دمپایی های ساحلی عوض کرده بودم ، ولی دلم می خواست پاهام شن ها رو لمس کنه ، چند تا به پایین شلوارم زدم و دمپایی هام رو دستم گرفتم ، و به سمت دریا رفتم ، اولین موج اب که به پام خورد چشم هام رو بستم ، عاشق طبیعت بودم ، حس زندگی و آرامش بهم میداد ، حس اینکه خالق این زیبایی ها ، انقدر قدرتمند و مهربان هست که طبیعت رو در اختیارمون گذاشته ؛ پس همیشه حواسش بهم هست و هیچ وقت ولم نمیکنه !

نفس عمیقی کشیدم ، شالم رو شونه ام افتاده بود و باد موهام رو به بازی گرفته بود .

با شنیدن صدای اروین درست پشت سرم اون هم انقدر نزدیک ، طوری که هُرم نفس هاش به پوستم می خورد ، باعث شد مور مور بشم و عضلات منقبض بشه !

_ نمیدونستم تو ساحلمون فرشته داریم ، وگرنه زود تر میومدم !

چشمام رو باز کردم و سمتش برگشتم ، دلخور بودم ، بدون اینکه فکر کنم گفتم

_والا مثل اینکه غیر اینجا ، خیلی جاها فرشته داری!

گنگ نگاهم کرد ، کمی فاصله گرفتم در امتداد دریا شروع کردم قدم زدن ، اروین هم با فاصله پشتم راه افتاد و گفت :

_والا ، من دفعه اولمه فرشته میبینم، اونم بسیار بَلاست و مثل ماهی از دست ادم سُر میخوره !

تو جام ایستادم و سمتش برگشتم و گفتم :

_شاید قلقش دستت نیومده ! 

لبخند زد و ابروهاش رو بالا انداخت و به خودش جرعت داد تا دوباره نزدیک بشه ، و گفت :

_خب پس ، حالا قلق این خانوم بلا رو به ما هم یاد بده که انقدر با ما بد قلقی نکنه !

 

 

ویرایش شده توسط bano.z

پارت صد و بیست و یک

موزی گفتم :

_والا تو داری فرشته میبینی !نه من  ، پس قلقش رو هم خودت پیدا کن ، من آشنایی ندارم .

دستی به فکش کشید ، قبل اینکه چیزی بگه سریع چیزی که تو دلم مونده بود گفتم :

_تخم مرغ و زردچوبه !

با تعجب گفت :

_چی؟! املت می خوای ؟!

خنده ام گرفته بود ولی قبل این که لبم به خنده باز بشه کنترلش کردم ، شونه ای بالا انداختم و گفتم :

_نه ! شنیدم برای چونه خوبه ،(اشاره ای به دستش که فکش رو میمالوند کردم و ادامه دادم)،انگار زیادی ازش کار کشیدی!

اروین که انگار به مطلب مهمی پی برده بود ، لبخند جذابی زد و گفت :

_میترا ، دوست و همکار دانشگاهی منه ، زنگ زده بود بگه عروسیشون بهم خورده ، چون متاسفانه پدربزرگ داماد فوت شده .

تو دلم از این توضیحی که داد ذوق کردم ولی با بی تفاوتی گفتم :

_فکر نمی کنم توضیحی  خواسته باشم ، به من چه!!

بعد هم پام رو تو آب گذاشتم و کمی جلو رفتم ، صدای اروین رو شنیدم که می‌گفت:

_ همیشه سوال ها ، به زبون نمیان ، بعضی وقتا چشم ها به جای زبون کار می کنن!

حیرت کردم ، این پسر خیلی خوب من رو شناخته بود ، اونقدر خوب که تونسته بود حرف دلم رو از چشم هام بخونه!

چون به خواستم رسیده بودم نمی خواستم بحث کش پیدا کنه ، شیطون دست تو آب کردم و برگشتم سمت اروین که با تعجب به حرکتم خیره شده بود ، با لحن شیطون گفتم :

_پس حالا که شما متخصص چشم و گوشی الان میتونی حدس بزنی می خوام چه کار کنم !

مهلت فکر کردن بهش ندادم و مشت مشت بهش آب پاشیدم ، چون انتظار این کار رو نداشت ، نتونست عکس العملی نشون بده و خیس شد ، با خنده گفت :

_دارم برات ، صدف خانوم ، اصلا کی گفته صدف دم دریا انقدر باید شسته رفته  باشه ؟! الان نشونت میدم!

ویرایش شده توسط bano.z

پارت صد و بیست و دوم 

بعد هم بدون درنگ شروع کرد بهم آب پاچیدن ، خیس خیس شده بودم ، دویدم سمتش و گفتم : _دارم برات !

با خنده شروع کرد فرار کردن ، منم دنبالش دویدم  و بعد چند دقیقه یهو ایستاد ، نتونستم سرعتم و کنترل کنم و لیز خوردم ، اروین کمرم و گرفت که زمین نخورم ، ولی من از ترس افتادن یقه اش رو کشیدم و هر دو توی آب افتادیم .

چشم هام رو که باز کردم ، دو جفت چشم عسلی دقیقا رو به روم بود ، تازه متوجه موقعیت شدم و سریع اروین و کنار زدم و تو جام نشستم .

از خجالت داغ کرده بودم و مطمئنن گونه هام گل انداخته بود. 

اروین خندید و با انگشت گونه ام رو نوازش کرد ، گفت :

_بلا خانوم ،جفتمون رو خیس کردی خیالت راحت شد؟!

سرم و کمی عقب کشیدم و با کمی اخم گفتم :

_الان مقصر من شدم؟؟؟ تو یهو ایستادی ! باعث شدی جفتی بیوفتیم تو اب !

خندید و سرش و نزدیکم اورد و گفت :

_والا من که از این اب تنی راضیم ، تا حالا اب بازی انقدر بهم مزه نداده بود!

خندیدم و به کمکش تو جام ایستادم ، بعد هم گفتم :

_بدو بریم ، لباس عوض کنیم ، وگرنه کل سفر به مریضی میگذره!

اروین سری تکون داد و به سمت ویلا راه افتادیم .

پارت صد و بیست و سوم 

بعد یکی دو ساعت خواب ، کش و قوسی به بدنم دادم و از تخت بلند شدم ، دستی به لباسم کشیدم و موهام رو با کش بستم و از اتاق بیرون اومدم و پایین رفتم ، همه تو پذیرایی دور هم جمع شده بودن و داشتن گپ میزدن .

مامان با دیدن لبخند زد و گفت : به به ، ساعت خواب مامان جان ، بیا بشین برات چای بریزم .

لبخندی زدم و روی صندلی بغلش جای گرفتم ، بعد خوردن چای ، اراد گفت :

_خب صدف هم که بیدار شد ، نریم یک دور بزنیم ؟!

بهراد هم به دنباله حرفش گفت :

_فکر خوبیه ، نیومدیم بشینیم تو خونه!

عمو آرمان و بابا هم موافقت کردن و بابا گفت :

_پس برید اماده بشید که راه بیوفتیم .

بیست دقیقه بعد همه حاضر و اماده جلوی در ویلا ایستاده بودیم ؛قرار شد به یک مرکز تفریحی تجاری بریم ، همه سوار ماشین ها شدیم و بابا چون هوا تاریک بود ، رانندگی رو به من سپرد .

بعد یک ساعت به مکان مورد نظر رسیدیم و قرار شد ، ، اول خرید کنیم ، بنابر این قرار شد ، همه متفرق بشن و دو ساعت بعد تو رستوران بِنام همون مجموعه هم دیگرو ببینیم .

ترجیح دادم بزارم مامان و بابا تنها بگردن ، پس ازشون جدا شدم و شروع کردم به گشتن ، همین طور که میگشتم ، یک ساعت مردونه تو ویترین یک مغازه بزرگ ساعت فروشی چشمم رو گرفت یک ساعت با صفحه خاص و زمینه مشکی با بند های مشکی اسپرت ، نمیدونم چرا با اولین نگاه تو دست های اروین تصورش کردم ، داخل مغازه شدم و بی هیچ دلیلی ساعت رو خریدم !

یک ساعتی میگشتم که یک لباس مجلسی نظرم رو جلب کرد ، یک لباس مجلسی که پشت لباس باز بود و با چند بند ظریف بهم وصل میشد ، بغل لباس تا پهلو باز بود ، از اون لباس ها بود که در عین سادگی چون فرم قشنگی به بدن میدن ، تو تن خاص میشد فقط مشکلش باز بودن بیش از حدش بود !

درواقع یک نوع لباس خواب ولی با جنس و ظاهری شیک تر بود ! از تصورات خودم خندم گرفت ، که صدای یک نفر رو پشت سرم شنیدم :

_به چی میخندی ، خانوم بلا؟!

اروین بود ، لبخندم و جمع کردم و گفتم :

_هیچی یک خاطره یادم اومد !

لبخندی زد و  سر تکون داد به ویترین نگاه کرد و لباس مورد نظر رو دید و گفت :

_فکر کنم خیلی بهت بیاد ، انتخابت محشره !

شونه ای بالا انداختم و گفتم :

_قصد خریدش رو ندارم .

_چرااا؟

شونه ای بالا انداختم و گفتم :

_اهل پوشیدن لباس های خیلی باز نیستم ، قشنگه ولی خیلی بازه ، نمیشه جایی پوشیدش !

 

 

پارت صد و بیست و چهارم

متفکر گفت :

_صحیح ، حالا بیا بریم تو شاید چیزی پسندیدی!

سری تکون دادم و دنبالش راه افتادم ، بین رگال ها چرخیدم و چند تا لباس رو برای پرو برداشتم ، یهو چشمم به اروین خورد که داشت یک لباس قرمز رنگ که خیلی هم شیک بود وارسی می کرد .

جلو رفتم و پشت سرش ایستادم ، انگار متوجه حضورم شد ، برگشت و پرسید :

_قشنگه ، نه؟!

سری تکون دادم و گفتم :

_اره ، خوش سلیقه ای انگار!

خندید و پرسید :

_می خوای امتحانش کنی؟

دستی به چونم گذاشتم و متفکرانه به لباس خیره شدم ، بعد چند ثانیه گفتم :

_اره قشنگه ، به امتحانش می ارزه.

لباس رو گرفتم و سایزش رو چک کردم ، درست سایز من بود !

به سمت پرو رفتم و یکی از لباس هایی که انتخاب کرده بودم پوشیدم ، یک دفعه به سرم زد از فرصت استفاده کنم ، اگه اروین احساسی بهم داشته باشه ، وقتی اعتراف می کنه ، که  من چراغ سبز نشون بدم ، پس دستی تو موهام کشیدم و صداش کردم ، وقتی تقه ای به در خورد در و باز کردم ، چشم های اروین با دیدن من تو اون لباس ارغوانی برق زد ،  پرسیدم:

_چطوره؟؟

بدون لحظه ای درنگ گفت :

_محشر شدی ! عالیه !

لبخندی به روش پاشیدم و ازش خواستم منتظر بمونه ، بقیه رو ببینه ، تصمیم گرفتم اون لباس قرمز رنگ که خودش انتخاب کرده بود بپوشم .

لباس دکلته بود و از روی ران چاک می خورد ، قسمت دکلته خیلی ظریف کار شده بود ، لباس شنل بلند حریری به همون رنگ داشت که بالا تنه لباس رو کمی میپوشوند ، لباس خاص و شیکی بود !

با هر حرکت شنل حریر توی تنم به رقص در میومد ، در رو باز کردم ، اروین سرش تو گوشی بود ، یک قدم جلو رفتم و با تن صدای اروم و کشدار صداش کردم ، تا سرش و بالا اورد ، دو طرف شنل رو گرفتم و با ناز چرخ زدم ، و پرسیدم :

_سلیقه ات واقعا محشره ، بهم میاد ، نه؟؟

سیبک گلوش بالا پایین شد ، چند دقیقه محو من شده بود ، لبخند ریزی زدم و بهش نزدیک شدم ، دستم رو روی بازوش گذاشتم و اروم تکونش دادم ، دست دیگم رو هم جلوی چشمش تکون دادم و گفتم :

_اروین جان ، با شمام ؟!!

نفس عمیقی کشید و یکم فاصله گرفت ؛ انگار گرمش شده بود چون دو دکمه بالایی پیرهنش رو باز کرد ، که باعث شد عضلات خوش فرم بالاتنش  به نمایش گذاشته بشه .

ویرایش شده توسط bano.z

به گفتگو بپیوندید

شما در حال پست به عنوان مهمان هستید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

اطلاعیه ها


×
  • اضافه کردن...