رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

پارت صدم

حتی نتونستم بگم که صبح چی دیدم و اگه منم بهش چراغ سبز نشون میدادم همون بلا سرم میومد ، تا حالا شده یک نفر براتون تو یک روز منفورترین ادم کره زمین بشه ؟ برای من شد ، پارسا تو یک لحظه برام شد پست ترین و منفورترین ادم زمین !

چند دقیقه سکوت برقرار شد و بعدش بهراد کتش رو برداشت و گفت : خیلی بهش فکر نکن ، نمی خواستم فکرت درگیر بشه ، فعلا باید برم شب میبینمت.

سری تکون دادم و رفتنش رو نگاه کردم ، بعد هم به اتاقم رفتم و تو بالکن نشستم و خاطراتم با ساحل رو مرور کردم ، پس به خاطر همین بود اون اواخر با من سر جنگ داشت ، نا خواسته اذیتش کرده بودم لعنت به من .

چشمام رو بستم ، سرم رو  روی میزی که تو بالکن قرار داشت گذاشتم و نمیدونم چه قدر گذشت که چشم هام گرم شد و خوابم برد.

با حس قلقلک شدن پوستم دستم و بالا اوردم و گونم رو لمس کردم دستم به یک چیز پشمالو خورد و از ترس اینکه گربه نباشه چشمام رو باز کردم و با عجله ایستادم ، که بهراد رو دیدم که با یک عروسک گربه پشمالو تو دستش ، با نیش باز نگاهم می کرد.

اخمام رو تو هم کرده ام و گفتم : مگه آزار دادی ؟ جون به جونت کنن بی شعوری اخه کی اینجوری ادم رو بیدار می کنه!

خندیدو گفت : معلومه من  ، بعدشم خرسی مثل تو رو که ده بار صداش می کنن بیدار نمیشه ، فقط اینجوری میشه بیدار کرد

  • پاسخ 110
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

  • bano.z

    111

پارت صد و یک

فحشی زیر لب نثارش کردم که ، لبخند دندون نمایی زد و گفت : جون عصبانیتت هم قشنگه.

خیلی می خواستم خندم رو کنترل کنم ولی نتونستم و در اخر لبخندی روی لبم ظاهر شد .

بهراد گفت : حالا قهر نکن وروجک بیا بریم پایین که همه منتظر من و توان برای شام .

چیزی نگفتم و همراهش راه افتادم ، اون شب هم گذشت.

بالاخره روز تولد نازی رسید و از صبح دیزاینر اومده بود داشت تم رو میچید ، قرار بود تم سفید و طلایی باشه ، نزدیک های بعد از ظهر بود که همه چیز رو چک کردم و به اتاقم رفتم تا اماده بشم . 

موهام رو با کانزاشی پایین سرم جمع کردم ، بعد اینکه زیر سازی ارایشم رو انجام دادم ، خط چشم باریکی کشیدم و به مژه هام ریمل زدم ، رژگونه هلویی هم زدم و کار رو با رژ زرشکی تموم کردم ، لباسام رو با کت و شلوار سفید رنگم عوض کردم ، کت و شلوارم  ترکیبی از طراحی مدرن و عناصر سنتی شرقی و الهام گرفته از لباس‌های سنتی چینی بود ، یقه ایستاده (مدل لباس های چینی) و استین های بلند و گشاد داشت ؛ گل های ظریف طلایی رنگی از روی سرشانه تا کمر و همچنین استین لباس  نقاشی شده بود ، کت  به طرز قشنگی توی تنم نشسته بود،در انتها کفش های مات جلو باز طلایی رنگم رو هم پام کردم و بعد چک کردن خودم تو اینه بیرون رفتم .

ویرایش شده توسط bano.z

پارت صد و دوم 

نمیدونم چرا انقدر هیجان داشتم ، تولد نازیه ، اون قراره سوپرایز بشه ولی من اشتیاق داشتم!

با مامان منتظر مهمون ها بودیم و اولین کسایی که اومدن بنفشه و ماهرخ دوست های نازی بودن ، باهاشون گرم سلام کردم و به سمت اتاق مهمان راهنماییشون کردم که لباساشون رو عوض کنن، بعد اون ها هم خاله لاله و عمو ناصر(مامان و بابای نازی) اومدن و از مامان حسابی تشکر کردن ،خلاصه با مامان کلی تعارف تیکه پاره کردن !

بهراد قرار بود نازی رو به بهونه اینکه امشب مامان شام دعوتشون کرده اینجا بیاره ، قرار شد وقتی همه مهمون ها اومدن بهش خبر بدم .

از خودمون خانواده عمه و عمو بهروز دعوت بودن ، گندم با امیر علی اومده بود و یک دقیقه هم ازش جدا نمیشد ، نگاهش که بهم افتاد ،براش چشمک زدم و لبخند شیطانی تحویلش دادم که قشنگ منظورم رو فهمید و پشت چشمی برام نازک کرد ، از فامیل های نازی هم فقط فامیل درجه یکش دعوت بودن و دوستاش به اضافه آروین اینا ، از خانواده اونا هم تقریبا همه اومده بودن ، به جز اروین و خانوادش ، نمیدونم چرا مضطرب بودم ، این رو مامان و بابا هم از رفتارام فهمیده بودن ، اروم و قرار نداشتم و مدام در حال قدم زدن بودم ، ایفون که به صدا درومد تندی دوییدم دم در که دیدم ، ماهان و رزا هستن ، در و براشون باز کردم ولی نمیدونم چرا بادم خالی شد ، از پشت سر صدای مامان رو شنیدم که گفت : نگران نباش دیر نکردن میان ‌.

با استرس سمتش برگشتم و با لبخند گفتم : کی بهراد اینا ؟

نگاهی بهم انداخت که یعنی خودت رو نزن کوچه علی چپ !

 

 

ویرایش شده توسط bano.z

پارت صد و سوم 

با همون نگاه گفت : اها یعنی الان منتظر بهرادی که خودت قراره بهش خبر بدی بیاد؟

مونده بودم چی بگم که ماهان و نامزدش وارد شدن ، یعنی اون دقیقه دوست داشتم بپرم شالاپ شالاپ ماچشون کنم ، سریع رفتم سمتشون و سلام کردم ، با خوش رویی جوابم رو دادن و ماهان رو به رزا گفت : عزیزم ایشون صدف خانوم دختر دایی بنده هستن .

بعد هم رو به من گفت : ایشونم رزا ، خانوم من هستن.

لبخندی زدم و دستم جلو بردم و باهاش دست دادم و گفتم : خوشبختم عزیزم .

لبخند دل نشینی بهم زد و گفت : همچنین .

بعد هم با مامان احوال پرسی کردن و به پذیرایی رفتن .

رزا دختر ریز میزه و تو دل برویی بود ، من ازش خوشم اومد انشالله دل عمه معصومم باهاشون یار بشه و بهم برسن .

داشتم به جمع نگاه می کردم که آیفون به صدا درومد ، تپش قلب گرفتم ، واقعا علتش رو نمی فهمیدم به سمت ایفون رفتم و با دیدن چهره اروین درو باز کردم ، اخرین بار دو هفته پیش دیده بودمش که ماشینم رو برام اورد ، از پنجره دیدمشون هر چی نزدیک تر میشدن قلب منم بی قرار تر می شد ، فکر کنم باید برم دکتر این اصلا عادی نیست ، تا حالا اینجوری نشدم .

به عادت میزبانی جلوی در رفتم که خوش امد بگم ، انقدر قلبم تند میزد که فکر می کردم همه دارن صداش رو میشنون !

مهلا خانوم اولین نفر بود که وارد شد و پشت سرش اراد و اروین هم داخل شدن ، مهلا جون با دیدنم لبخندی زد و گفت : سلام صدف جان ، ماشالله مثل ماه شدی عزیزم .

لبخند خجولی زدم و گفتم : سلام ممنونم لطف دارید ، بفرمایید.

صورتم و بوسید ، همون موقع مامان هم پیشمون اومد و بعد سلام علیک با هم به پذیرایی رفتن .

اراد جلو اومد و سلام داد ، با لبخند جوابش رو دادم و گفتم : به به اقا اراد ، خوش اومدی ، خوشحالم میبینمت .

با لحن شیطون سرش و جلو اورد و گفت : بین خودمون باشه ،  ولی مهلا سلطان با تهدید اوردتم ، وگرنه با دوستام قرار داشتم .

خندیدم و گفتم : قول میدم اینجا هم بهت اندازه وقتی با دوستاتی خوش بگذره .

خندیدو چیزی نگفت ، اروین هم جلو اومد گفت : به به صدف خانوم ، پارسال دوست ، امسال اشنا .

با دیدنش یه حس نا اشنا تو دلم جوانه زد ، یه حس خوشایند دلیلش رو نمیدونستم ، قلبم هنوز تند میتپید لبخندی از استرس زدم و گفتم : سلام  ، خوبی ، با زحمتای ما .

_نفرمایید ، بانو ، انجام وظیفه کردیم .

لبخند زدم و برای خلاصی از اون تنش درونیم به سمت پذیرایی راهنماییشون کردم.

مامان سمتم اومد و گفت : به بهراد خبر دادی ؟

با کف دست تو پیشونیم زدم و گفتم : اخ داشت یادم میرفت الان پیام میدم .

پیامی به بهراد دادم و بهش گفتم نزدیک شد خبر بده ، بیست دقیقه که گذشت ، پیام داد دم دره ، نور خونه رو لایت کردم و از همه خواهش کردم ساکت باشن ، انصافا همکاریشون خوب بود ، به بارانا سپرده بودم وقتی اومدن تو لامپ ها رو روشن کنه ، بعد پنج دقیقه داخل شدن ، لامپ ها روشن شدو همه با هم گفتیم تولدت مبارک و ماهان رو سرشون برف شادی زد .

ویرایش شده توسط bano.z

پارت صدو چهارم 

نازنین از همه مخصوصا بهراد تشکر کرد ، بعد هم سمت اتاق رفت تا اماده بشه .

خاله لاله ، مهلا جون رو با مامان اشنا کرده بود و حسابی گرم صحبت بودن ، همه سرگرم صحبت بودن ، سنگینی نگاهی رو روی خودم حس کردم ، به اطراف نگاه کردم و با اروین چشم تو چشم شدم ، وقتی نگاهم رو دید لبخند جذابی زد و جلو اومد ، هر قدمی که برمیداشت ضربان قلب من هم تند تر می شد ، بهم که رسید طُره ای از موهام که رو صورتم افتاده بود و کنار گوشم داد و گفت : ببخشید از اول که اومدم رو  مخم بود حیف این صورت قشنگه که اینجوری پوشیده بشه !

ای وای این چه حرفی بود ، حرارت بدنم رفته بود بالا و مطمئنن گونه هام سرخ شده بودن ، قلبم جوری میتپید که انگار می خواست از قفسه سینم پرواز کنه و بپره بیرون !

نمیدونستم چی بگم ، اگه کس دیگه ای بود با اخم و تخم بهش میپریدم ولی الان نمیدونستم باید چی بگم ، به خاطر همین لبخندی زدم و ساکت موندم ‌، به طور کل مغزم تعطیل شده بود!

شیطون گفت : ماشینت و گرفتی و رفتی حاجی حاجی مکه ؟ یه سراغ از ما نگیری یهویی ؟ 

اینم یه چیزیش می شدها ، یه جور حرف میزنه انگار من رفیق گرمابه گلستانشم ، دِ اخه زنگ میزدم چی میگفتم ، البته چندباری دستم رفت زنگ بزنما ، ولی خب دلیلی پیدا نکردم .

لبم و با زبون تر کردم و گفتم : دیگه به اندازه کافی زحمت داده بودم ، بعدشم چرا خودت زنگ نزدی !

یک قدم دیگه جلو اومد ، به قدری نزدیک بود که حرم نفس هاش به پوستم می خورد و مور مور میشدم و اروم ولی با لحنی که شیطونی توش موج میزد گفت : اهان ، پس یعنی منتظر بودی من تماس بگیرم ، مروارید خانوم .

 

 

ویرایش شده توسط bano.z

پارت صد و پنج

 تسخیر چشم های عسلیش و صدای بمش شده بودم ، من چم شده بود ، یهو ذهنم بهم تلنگر زد و یکم فاصله گرفتم و گفتم : منظورم این نبود ، ببخشید من برم به نازی سر بزنم .

بعد هم بدون نگاه به پشت سرم ، سمت تک اتاق پایین رفتم و خودم و توش پرت کردم  و درو بستم و بهش تکیه دادم ، نفس عمیقی کشیدم و بعد چند ثانیه تازه به اطراف نگاه کردم ، بهراد و نازی با دهن باز و با تعجب به من نگاه می کردن ، سرفه مصلحتی کردم و گفتم : ببخشید در نزده اومدم ، فکر کردم نازی تنهاست اومدم کمکش کنم.

بهراد تای ابروش رو داد بالا گفت : والا ، اون لپ های گل انداختت و اون سرعتی که وارد شدی ، بیش تر می خوره داری از چیزی فرار می کنی ، نازی بهونست .

نفس عمیق کشیدم و گفتم : نه بابا ، فرار از چی ، اومدم ببینم اگه اماده اس کیک رو اماده کنم .

بهراد شیطون گفت : باشه باشه باور کردیم !

نازی خندید و گفت : اذیتش نکن بهراد ، اماده ایم عزیزم ، بیا بریم .

بعد سمت من اومدن و بهراد دستی به شونه من و نازی گذاشت و به بیرون هدایتمون کرد‌‌.

وقتی به پذیرایی رسیدیم دوباره همه دست زدن و تبریک گفتن و من رفتم که کیک رو بیارم .

به تعداد سن نازی رو کیک شمع گذاشتم و روشنشون کردم و به سالن بردم ، همه دور میز جمع شدن و منتظر شدن نازی شمع ها رو فوت کنه .

بهراد دستی دور کمر نازی گذاشت و گفت : اول ارزو کن .

نازی چند ثانیه چشم هاش رو بست و بعد شمع هارو فوت کرد ، همه دست زدیم .

اراد با لحن شیطونی گفت : حالا اگه گفتید وقت چیه ؟ 

همه با تعجب بهش نگاه کردن ، بعد چند دقیقه گفت : ای بابا مشخصه دیگه ، وقت رقص چاقوئه!

همه خندیدن و گندم به سمت سیستم رفت و روشنش کرد ، بهراد رو به اراد گفت : حالا که خودت پیشنهاد دادی دست خودت و میبوسه .

اراد با تعجب گفت : من ، نه بابا من بلد نیستم .

بهراد و اروین سمتش رفتن و با زور انداختنش وسط ، اراد هم چاقو رو گرفت دستش و شروع کرد رقصیدن ، مردونه می رقصید ، بعد یکی دو دقیقه با ادا اطوار اومد سمت من ، که باعث خنده همه شده بود ،با تعجب نگاهش کردم که چاقو رو انداخت تو بغلم و هلم داد وسط ، وگفت : نوبت توئه خواهر .

 خندیدم و با ریتم اهنگ شروع کردم رقصیدن و در اخر چاقو رو به نازی دادم .

ویرایش شده توسط bano.z

پارت صدو شش

بعد بریدن کیک و دادن کادو ها ، دیگه اتفاق خاصی نیافتاد ، تنها چیزی که توجهم رو جلب کرد صمیمی شدن اراد و بارانا بود ، که حسابی باهم جور شده بودن .

تا اخر شب هر موقع اروین می خواست با هام هم کلام بشه از دستش درمیرفتم،  مثل تام و جری شده بودیم!

دست خودم نبود ، بهم که نزدیک میشد ، استرس و تپش قلبم باعث می شد نتونم رو خودم تسلط داشته باشم و گاف میدادم .

بعد شام کم کم همه عزم رفتن کردن ، اروین اینا جزو اخرین نفراتی بودن که داشتن میرفتن ، مامان و مهلا جون جوری با هم صمیمی شده بودن انگار که ده ساله همو میشناسن!

موقع خداحافظی مهلا جون رو به مامان گفت : پس دیگه سفارش نکنم ، اخر هفته منتظرتونم .

مامان لبخندی زد و گفت : قول نمیدم بهت عزیزم ، اول باید با بهرام و صدف هماهنگ کنم .

مهلا جون لبخندی زد و گفت : تا فردا خبرش رو بهم بده ، دوست ندارم نه بشنوم ها ، باشه؟

مامان لبخندی زدو بازوی مهلا جون رو فشرده گفت : تا ببینیم قسمت چی باشه عزیزم .

بعد هم خداحافظی کرد و به سمت در رفت ، اروین و اراد بعد خداحافظی با بقیه سمت من اومدن ، رو به اراد چشمکی زدم و گفتم : دیدی گفتم اینجا هم خوش میگذره .

لبخندی زد و شیطون گفت : والا تا الان نمیدونستم پری دریایی دارید ، وگرنه هیچ موقعیتی رو از دست نمی‌دادم. 

خندیدم ، معلومه چشمش بد جور بارانا رو گرفته ، بعد چند ثانیه گفت : فعلا آبجی کوچیکه .

مشتی به بازوش زدم و گفتم : کلا یکی دوسال ازت کوچیک ترم ها ، یه جور گفتی آبجی کوچیکه حس فِنچ بودن بهم دست داد!

خندید و گفت : باشه بابا ، ناراحت نشو شما آبجی ما باش ، بقیه اش مهم نیست .

چشمکی زدم و گفتم :

_داداش خودمی بی برو برگرد .

دو انگشتش و سمت پیشونیش برد و گفت : ما کوچیک شماییم ، فعلا برم که الان صدای مهلا سلطان درمیاد‌.

لبخندی زدم و خداحافظی کردم و رفت .

آروین که تا اون موقع ساکت بود ، آروم جوری که فقط من بشنوم گفت : خدا شانس بده والا ، با ما به از این باش که با خلق جهانی !

منظورش رو خوب فهمیدم ، جلو تر اومد و گفت : بلاخره تنها میشیم آهوی گریز پا ، فعلا .

سری براش تکون دادم و خداحافظی کردیم .

 

ویرایش شده توسط bano.z

پارت صد و هفت

همه رفته بودن ؛بهراد و نازی به پیشنهاد مامان قرار شد شب رو بمونند ، چون همه خسته بودن بعد گفتن شب بخیری به اتاق هامون رفتیم ، از بس بدنم کوفته بود تصمیم گرفتم برم حمام ، داخل حمام اتاقم شدم و شیر آب رو باز کردم تا وان پر بشه ، کانزاشی رو از تو موهام دراوردم و موهام پریشون دورم ریخت ، آرایشم پاک کردم و گوشیم رو برداشتم و به حمام رفتم و داخل وان جای گرفتم .

چند دقیقه چشم هام رو بستم و به ذهن شلوغم استراحت دادم ، امروز یه حس جدید رو تجربه کرده بودم و تا تونستم ازش فرار کردم ، اما الان که تنها بودم دیگه ذهنم نمیذاشت ازش فرار کنم.

چهره اروین از جلوی چشمم کنار نمیرفت ، ناخودآگاه داشتم تو ذهنم تصورش می کردم ، موی های مجعد خرمایی رنگ ، چشم های عسلی رنگش ، قد بلند و هیکل چهارشونه اش ، چه قدر امشب تو اون پیراهن جذب سفید و کروات باریک مشکی و شلوار خوش دوخت مشکی رنگش جذاب شده بود ، به خودم که اومدم دیدم روی لبم لبخندی ظاهر شده و دلم داره غنج میزنه !

لبخندم و خوردم و اب دهنم رو قورت دادم ، سرم رو تکون دادم و مغزم بهم تشر زد و گفت : به خودت بیا دختر این چه وضعشه !

اما قلبم جوابش رو با تپش های تند و بی وقفه داد ، نمیدونم چرا ولی نمیتونستم یا شاید نمی خواستم احساسم رو پیش خودم تعبیر کنم ، انگار هنوز قلبم نتونسته بود ذهنم رو متقاعد کنه!

پارت صد و هشت

با صدای دینگ موبایلم چشم هام رو باز کردم و موبایل رو تو دستم گرفتم ، پیامی از طرف پارسا برام اومده بود ، با دیدن اسمش اخمام رفت توهم ، پسره مزخرف ، نقابش برام ریخته بود و حالا همون احترامی هم که براش قائل بودم از دست رفته بود ، اول اومدم بدون دیدن پیام حذفش کنم ، ولی حس فضولیم گل کرد و پیام رو باز کردم نوشته بود:

_بَر مَن، جَفا زِ بَخْتِ مَن آمَد وَگَرنَه یار

حاشا که رَسْمِ لُطْف و طَریقِ کَرَم نَداشت

پوزخندی گوشه لبم شکل گرفت ، پسره پرو ، اگه پريروز دست تو دست یک دختر ندیده بودمش و نمیدونستم با ساحل چی کار کرده ، با این پیام ،دلم براش می سوخت و عذاب وجدان می گرفتم ولی من با چشم هام دیدم چه مار خوش خط و خالِ زبون بازیه ، با حرص پیام رو پاک کردم و تو همه جا بلاکش کردم .

آخرین جایی که بلاکش کردم اینستا بود اومدم از برنامه خارج بشم که چشمم به استوری اروین خورد ، بدون مکث استوری رو باز کردم ، یک عکس از پروژه هاش بود و درواقع کارش رو تبلیغ کرده بود ، وسوسه شدم کل پیجش رو ببینم ، صفحه اش رو باز کردم ، فقط پنج تا پست داشت ، چکشون کردم و چشمم روی یک عکس خیره موند ، تو یک دشت سر سبز ، به ماشینش دست به سینه تکیه داده بود ، پیراهن جذب طوسی رنگش عضله های بازوش رو به خوبی به نمایش گذاشته بود و با اون چشم های عسلی مستقیم به دوربین نگاه می کرد .

یک ساعت تمام داشتم اون عکس رو وارسی می کردم !

به خودم که اومدم از تو وان بیرون اومدم و بعد تعویض لباس و خشک کردن موهام روی تخت خوابیدم و کم کم چشمام گرم شد و به خواب رفتم .

ویرایش شده توسط bano.z

پارت صد و نه 

صبح بعد شستن دست و صورتم و چک کردن خودم تو آینه از اتاق بیرون اومدم و به آشپزخونه رفتم ، سلیمه جون داشت ، چای درست می کرد من و که دید لبخند زد و گفت :

_سلام خانوم کوچیک ، چه زود بیدار شدی ، بشین برات چای بریزم .

لبخندی زدم و گفتم :

_سلام ، صبح بخیر ، دستت درد نکنه .

پشت میز جای گرفتم و گفتم :

_بقیه هنوز خوابن ؟

تند و پشت سر هم گفت :

_نه ،آقا رو نیم ساعت پیش دیدم برای پیاده روی بیرون رفتن ، احتمالا الان برگردن .

سری تکون دادم و چایی رو جلوم قرار داد ، گفتم :

_مرسی سلیمه جونم ، چیز دیگه ای نمی خوام با بقیه صبحانه می خورم .

با مهربونی نگاهم کرد و به کار مشغول شد ، بعد خوردن چای شروع کردم به چیدن میز صبحانه ، سلیمه جون هم کمکم می کرد میز که کامل چیده شد ، رفتم پای گاز برای درست کردن نیمرو ، که سرو کله بهراد و نازی پیدا شد و بعد سلام صبح بخیر ، بهراد گفت:

_ به به سحر خیز باش تا کام روا باشی ، چه طور تو انقدر زود بیدار شدی خوابالو ؟

لبخند زدم و گفتم :

_من همیشه سحر خیزم ، فقط چشم بصیرت می خواد !

بهراد ادامه و دراورد که باعث شد نازی بخنده ، بهشون گفتم :

_بشینید که امروز املت مهمون من هستین.

بهراد شیطون گفت :

_ریخت و پاش کردی راضی نبودیم !

_خیلی دلتم بخواد !

نازی لبخند زد و گفت : معلومه دلمون می خواد ، نیمرو صدف خوردن داره .

نیشم شل شد و براش بوس فرستادم ، کم کم مامان و بابا هم به جمعمون اضافه شدن و شروع به خوردن کردیم .

دیگه آخرای صبحانه بود که مامان رو به همه گفت :

_ تا همه جمع هستیم ، این رو بگم که دیروز مهلا جون ، ما رو دعوت کرد باهاشون اخر هفته بریم شمال ، انگار همسرشون اخر هفته میاد .

رو به نازی کرد و پرسید:

_درسته ؟

نازی هم سری به تایید تکون داد .

مامان نگاهی به جمع انداخت و گفت : 

_من دیشب بهشون گفتم تا با شما صحبت نکنم ، نمیتونم خبر بدم ، حالا نظرتون چیه ؟

بابا رو به مامان کرد و گفت :

_من نظرم هر چیزی هست که تو و صدف بخواید ، هر جور شما راحتید .

مامان لبخند زد و دست بابا رو گرفت ، بهراد و نازی هم نگاهی رد و بدل کردن و یک مشورت ریز کردن و بهراد گفت :

_ما هم تابع جمع هستیم ، اگه برید ما هم ‌می‌آییم. 

با این حرف همه به من نگاه کردن ، معلوم بود همه موافق هستن ، پس سریع تکون دادم و گفتم :

_هر جور خودتون صلاح میدونید ، من پا یه ام .

مامان لبخند زد و گفت :

_پس به مهلا ، خبر موافقتتون رو میدم .

 

ویرایش شده توسط bano.z

پارت صد و ده 

فردا صبح قرار بود ساعت هفت به سمت شمال حرکت کنیم ، تو این سه روز من هزار بار چمدونم رو بازو بسته کردم و از نو چیدم !

واقعا نمیدونم این وسواس از کجا نشأت می گرفت ، برای بار هزار یکم چمدونم رو باز کردم و چکش کردم ، پیراهن ساحلی آبی  رنگی که دیروز خریده بودم رو داخل چمدون گذاشتم و صندل ستش رو هم کنارش گذاشتم ، به چمدون بزرگ رو به روم نگاه کردم ، فکر کنم برای یک مسافرت دو ، سه روزه زیاده روی کرده بودم .

برای آخرین بار چمدون رو چک کردم و بستمش و گوشه اتاق گذاشتم.

بهراد و نازنین هم قرار بود شب خونه ما بخوابن که فردا با هم راه بیوفتیم .

بعد چندین سال ، برای رفتن به شمال ذوق داشتم مثل همون روز های اولی که بابا ویلا خریده بود هر اخر هفته با ساحل به بابا اصرار می کردیم تا ببرتمون شمال و بابا هم با دیدن ذوق ما سریع قبول می کرد ، بعدشم من و ساحل اون شب تو اتاق هم می خوابیدیم و تا صبح از ذوق خوابمون نمیبرد !

قطره اشکم رو از گوشه چشمم پاک کردم و تو دلم به ساحل گفتم:

_ خیلی بی معرفتی ساحل ، چرا تنهامون گذاشتی ، هم دم این روزهام تو باید می‌بودی ، الان اگه بودی با اون شیطنت ذاتیت سر به سرم میذاشتی و من رو به سمت احساسات نا شناخته ام هول میدادی.

اون طوری منم از این سردرگمی نجات پیدا می کردم .

اهی کشیدم و از اتاق بیرون اومدم ، به سمت هال رفتم ، تلوزیون روشن بود و بابا و مامان داشتن فیلم میدیدن ، رفتم بغلشون نشستم که مامان پرسید :

_چمدونت رو بستی عزیزم ؟

سری تکون دادم و همین جور که به تلویزیون نگاه می کردم گفتم :

_قبلا بسته بودمش ، فقط چک کردم چیزی جا نذاشته باشم .

مامان لبخندی زد و بعد به تلوزیون خیره شد ، سه تایی باهم میخ فیلم شده بودیم که صدای زنگ ایفون اومد ، از جا بلند شدم و با دیدن بهراد و نازی در رو باز کردم ، من نمیدونم این بشر چرا وقتی ریموت و کلید داره بازم زنگ میزنه!

 

ویرایش شده توسط bano.z

به گفتگو بپیوندید

شما در حال پست به عنوان مهمان هستید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

اطلاعیه ها


×
  • اضافه کردن...