زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 23 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 23 بهمن، 2025 (ویرایش شده) پارت پنجاه چند روزی از مهمونی گذشته بود تو این مدت دو تا از امتحان ها رو پشت سر گذاشته بودم ، از اون شب که حرف های اون دو نفر رو شنیده بودم ذهنم مشغول بود ، همش کابوس میدیدم ، جنازه ساحل رو میدیدم ، به طور کل بهم ریخته بودم . این طوری نمیتونستم خوب برای بقیه امتحان ها اماده بشم ؛ تصمیم گرفتم بعد چند روز برم باشگاه ، که بلکه ذهنم خالی بشه. لباس های ورزشیم رو برداشتم و بعد عوض کردن لباسام بیرون رفتم. به باشگاه که رسیدم ، از دور دیدم که کامی روی تردمیل هست ، این یعنی تازه اومده ، به سمت اتاق تعویض لباس رفتم و بعد آماده شدن ، منم رفتم سمت تردمیل ها ، کامی هَدِست روی گوشش بود و متوجه من نشد ، تردمیل کناریش رو انتخاب کردم و دستی روی دستش کشیدم. برگشت سمتم و با دیدنم چشماش خندید و هدست رو از گوشش برداشت. گفت: _سلام ، خوبی؟ اینجا چه کار می کنی؟؟ گفتم: _ذهنم مشغول بود گفتم بیام یکم ذهنم رو آزاد کنم. آهانی گفت و مشغول شدیم ، یک ساعتی که گذشت به کامی گفتم : _میای بریم جکوزی؟ خوبی اینجا این بود جکوزی ها خصوصی و تو محوطه های جدا از هم بودن . بعد تایید کردن کامی به سمتشون رفتیم و نیم ساعتی رو هم اونجا گذروندیم . کارمون که تموم شد به سمت کمد لباس ها رفتم و بعد برداشتن وسایلم رفتم اتاقک تعویض لباس ، داشتم لباس عوض می کردم که بهراد تو واتس آپ تماس گرفت ، شومیزم رو مرتب کردم و تماس رو وصل کردم و از اتاقک اومدم بیرون. بهراد با چهره خندون سلام کرد و گفت: _کجایی وروجک؟ لبخند زدم و گفتم: _باشگاهم ، جات خالی. بهراد: _اوهو ، تو اینجا بودی ، با بلدزر جمعت می کردیم ،حالا ورزشکار شدی؟ چشمام رو شیطون کردم و گفتم: _از مزیت های باشگاه های اینجاست . چشمکی هم انتهای حرفم زدم. بهراد که منظورم رو گرفته بود ، گفت: _چشمم روشن رفتی اونجا ،چشم و گوشت باز شده ، تو هفته دیگه بیا ،آدمت می کنم . گفتم: _جونننن ، تو فقط غیرتی شو. بهراد خندید و گفت: _دختر سایزهات رو برام بفرست ؟ با تعجب گفتم : _سایز چی؟ اصلا سایز من و برا چی می خوای؟؟؟ گفت: _سایز لباس و کفشت رو میگم حدودی میدونم می خوام مطمئن باشم؛ تو چه کار به این حرفاش داری بفرست برام. با تعجب باشه ای گفتم ، چون بهراد کار داشت تماس رو قطع کردم و سرم رو بالا اوردم ، دیدم آروین با پوز خند تکیه داده به دیوار رو به روی من و داره نگاهم می کنه. اخمی کردم و گفتم: _به مکالمه من گوش میدادی؟ گفت: _نه فقط توجهم جلب شد، نه که تو فرانکفورت هستیم ، فارسی حرف زدن برام تعجب برانگیز بود ،نا خوداگاه جذب شدم . عوضی داشت با ادای خودم ، حرفای خودمو به خودم پس میداد. حرصم گرفت ، اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم: _من اون موقع چهرت رو ندیدم اگه میدونستم تویی ، اصلا واینمیستادم. آروین شونه ای بالا انداخت و گفت : _حالا هم که چیزی نشده ، برابر شدیم وروجک . چشمکی هم حوالم کرد! بعدم رفت و نذاشت دیگه حرفی بزنم ، خیلی پررو بود. با حرص سمت کامی رفتم و اونم حاضر شده بود باهم به سمت ماشین ها رفتیم. ویرایش شده 23 تیر توسط bano.z 5 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 23 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 23 بهمن، 2025 (ویرایش شده) پارت پنجاه و یک از کامی خداحافظی کردم و راه افتادم. دو روز دیگه تولد کامی بود و دوست داشتم براش یه کادوی خاص بگیرم. آخرِ هفتهی بعد هم بلیت داشتم برای برگشت به ایران. میخواستم چیزی بگیرم که تو مدتی که نیستم، با دیدنش یاد من بیفته. جلوی یه پاساژ نگه داشتم و از ماشین پیاده شدم. بعد از کلی گشتن، یه گوی شیشهای چشمم رو گرفت. توی گوی، دو تا دختر بودن که همدیگه رو بغل کرده بودن؛ یکی مو مشکی، اون یکی مو نارنجی؛ دقیقاً مثل من و کامیلا. بدنهی گوی چوبی بود و روی چوب، کندهکاریهای قشنگی داشت. رفتم داخل مغازه و گوی رو خریدم. بعدش هم چند تا چیز برای بهراد و مامان و بابا گرفتم و برگشتم سمت خونه. کلی وسیله دستم بود. رفتم سمت آسانسور و دکمه رو زدم. وقتی در آسانسور باز شد، آروین با اخمهای درهم توش ایستاده بود. سرش پایین بود و انگار متوجه توقف آسانسور نشده بود. یه سرفهی مصلحتی کردم که به خودش بیاد؛ انقدر تو فکر بود که باز هم متوجه نشد. رفتم داخل و پاکتهایی که دستم بود رو جلوی روش تکون دادم. با صدای پاکتها از فکر اومد بیرون و با تعجب گفت: «تو اینجا چیکار میکنی؟» یه پوزخند زدم و گفتم: «اگه یادت باشه، من اینجا زندگی میکنم. اصلش اینه که *تو* اینجا چیکار میکنی؟» اونم پوزخندم رو با پوزخند جواب داد و گفت: «والا اگه توام یادت باشه، اینجا خونهی دوستمه. اومده بودم بهش سر بزنم.» سؤالی که چند وقته تو ذهنم بود رو پرسیدم: «من تا حالا هیچکدوم از بچههای یونی رو اینجا ندیدم. دوستت از بچههای یونی که نیست؟» چشماش رو ریز کرد و گفت: «فکر نکنم بهت مربوط باشه. ولی اگه باهاش کنجکاویت ارضا میشه، نه… نیست.» خیلی خوب بلد بود حرصم رو دربیاره. پشت چشم نازک کردم و گفتم: «حالا هرچی… اگه میخوای پیاده شی، زودتر شو، چون خستم، میخوام برم خونه.» آروین سری تکون داد و با یه لبخند ژکوندِ حرصدرآر از آسانسور رفت بیرون. با حرص دکمهی طبقهی بیست رو زدم و رفتم خونه. جدیداً زیادی این پسره سرِ راهم سبز میشد. میگن مار از پونه بدش میاد، جلو لونهش سبز میشه؛ نقشه هم همینه، آرمینه؛ هی جلوی راهم سبز میشه! ویرایش شده 26 تیر توسط زینب چرمگر 5 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 23 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 23 بهمن، 2025 (ویرایش شده) پارت پنجاه و دوم کامیلا برای تولدش مهمونی گرفته بود و تقریباً همهی بچههای دانشگاه دعوت بودن. امروز تولدش بود و قرار بود من یکم زودتر برم پیشش. لباسی که برای خواستگاریِ بهراد خریده بودم پوشیدم، موهام رو دماسبی بستم و پایین موهام که حالت داشت، کمی مواد زدم که همونطور بمونه. دوتا از تارهای موهام رو به عنوان چتری جلوی صورتم فر کردم و رهاشون کردم. یه آرایش مختصر هم کردم و بعد از برداشتن کادو، به سمت خونهی کامیلا راه افتادم. وقتی رسیدم، خدمه گفتن کامی تو اتاقش داره آماده میشه. به سمت اتاقش رفتم و در زدم. صدای کامی اومد: – بیا داخل. در رو باز کردم و داخل شدم؛ با دیدن کامی تو اون لباس عروسکی زرد پاستلی، خشکم زد. با اون موهای فر و آرایش دخترونه، عین یه عروسک شده بود. کامیلا به سمتم برگشت و گفت: – چیه؟ خوشگل ندیدی؟ لبخند زدم و گفتم: – خوشگل چرا، دیدم… ولی فرشته نه! مثل ماه شدی دختر. کامیلا لبخند زد و گفت: – واقعاً؟ خوب شدم؟ با هیجان گفتم: – عااالی، خیلی عالی. بعد کادوش رو از کیفم درآوردم، به سمتش گرفتم و گفتم: – این یه یادگاریه برای تو؛ امیدوارم خوشت بیاد. کامیلا با هیجان کادو رو ازم گرفت و بازش کرد. با دیدن گوی، چشمهاش برق زد. منو تو آغوش گرفت و گفت: – خیلی قشنگه… خیلی ممنونم صدف. لبخند زدم و گفتم: – از تو قشنگتر نیست. بعد دستش رو گرفتم و گفتم: – بدو دیگه، الان مهمونهات میرسن. گوی رو روی میز گذاشت و با هم به سمت پذیرایی رفتیم. حدود یک ساعتی گذشته بود، تقریباً بیشتر بچهها اومده بودن؛ ولی کامی انگار منتظر یه شخص خاص بود. کمکم از اومدن اون فرد – که احتمالاً شروین بود – ناامید شده بود. دیگه میخواست بگه کیک رو بیارن که شروین اومد. خودِ من، با اون بیمحلی چند وقت پیشش به کامی و اینکه کلاً صمیمیتی باهاش نداره، فکر نمیکردم بیاد؛ ولی با اومدنش قافلگیرمون کرد. چشمهای کامی برق زد. شروین جلو اومد، به کامی تبریک گفت و بعد رو کرد به من و گفت: – اوه، عسلم! تو هم اینجایی؟ خیلی وقته ندیدمت. واقعاً شوکه شدم. برای کسی که فقط یه بار از نزدیک با من برخورد داشته، زیادی صمیمی نبود؟ جوری رفتار کرد انگار یکی از دوستای صمیمیشه که چند وقته پیداش نشده! کامی به وضوح ناراحت شد. برای اینکه سوءتفاهم درست نشه، خودم رو جمعوجور کردم و گفتم: – یادم نمیاد با شما انقدر صمیمی بوده باشم، جناب مولر. کامی دوست صمیمی منه و طبیعیه تو تولدش باشم. بعد هم دست کامی رو گرفتم و بردمش پشت میزی که مخصوص کیک بود. کامی با لبخند، یواش ازم تشکر کرد که اونجوری از اون جو نجاتمون دادم. به یکی از خدمتکارها گفتم کیک رو بیاره. بعد از مراسم فوت کردن شمع و برش کیک، مهمونی به معنای واقعی کلمه شروع شد. ویرایش شده 26 تیر توسط زینب چرمگر 5 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 24 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 بهمن، 2025 (ویرایش شده) پارت پنجاه و سوم اواسط مهمونی، برای تجدید آرایش به سمت سرویس رفتم. سرویس بهداشتیِ طبقهی همکف، انتهای یک راهروی الشکل بود؛ توی اون راهرو، غیر از سرویس، دو تا اتاق دیگه هم وجود داشت. خوشبختانه سرویس خالی بود. در رو بستم و جلوی آینه ایستادم. مشغول تمدید رژم بودم که یک صدای زمزمهطور، از بیرون به گوشم رسید. اولش فکر کردم چندتا از بچهها هستن، برای همین توجهی نکردم و کارم رو ادامه دادم. اما چند ثانیه بعد، واضح شنیدم کسی گفت: – چک کردم، کسی نیست. کیف رو آوردی؟ نفر دومی که همراهش بود، با لحنی معترض گفت: – دفعهی پیش هم همینو گفتی، ولی معلوم شد کسی حرفامون رو شنیده؛ حتی نفهمیدی کی بوده! یخ زدم. صداشون رو شناختم؛ همون دو نفری بودن که تو مهمونیِ شروین دیده بودم. انگار خون تو رگهام یخ کرده بود. ناخودآگاه، ضربان قلبم تند شد و کف دستهام خیس عرق. تنها کاری که به عقلم رسید این بود که سریع، گوشیم رو از تو کیفم دربیارم و بذارمش روی سایلنت، که خداینکرده صدایی ازش درنیاد. نفر اول دوباره گفت: – هر کی بوده، ترسیده. چون اگه کسی دنبال آتو گرفتن از ما بود، الان من و تو اینجا نبودیم. بیخیال این حرفا… کیف رو آوردی یا نه؟ صدای خشخشی اومد، انگار چیزی رو از توی پلاستیک یا کیف درآوردن. بعد، نفر دوم گفت: – بیا، بگیرش. ولی وای به حالت اگه سوتی بدی. من دیگه نمیخوام تو موقعیت چند سال پیش قرار بگیرم. کنجکاوی، همراه با استرس، گلوم رو فشار میداد. «موقعیت چند سال پیش»؟ یعنی قبلاً هم همچین کاری کرده بودن؟ نفر اول با لحنی مطمئن جواب داد: – خیالت راحت. با اینا کار رو بیدردسر حل میکنم. بهتره بری، قبل از اینکه کسی ببینتت. مهمونی تقریباً خصوصیه و توام با جمع، غریبهای. نفر دوم گفت: – باشه، میرم. دیگه سفارش نکنها… کارا رو درست انجام بده. نذار از اعتماد دوبارهم پشیمون بشم. بعد از اون، سکوت. فقط صدای دورِ موزیک مهمونی و خندهی مبهم مهمونها بود که تا داخل سرویس میاومد. چند دقیقهای همونطور، با نفسهای کوتاه و تند، صبر کردم؛ دستم هنوز روی دستگیرهی در بود، اما جرأت نمیکردم بچرخونمش. بالاخره، وقتی مطمئن شدم صدایی از راهرو نمیاد، با استرس در رو آهسته باز کردم و سرم رو اول از لای در بیرون بردم. راهرو خالی بود. خدا رو شکر، رفته بودن. نفس عمیقی کشیدم، سعی کردم ضربان قلبم رو کنترل کنم و بعد، با احتیاط از راهرو خارج شدم. وقتی برگشتم به سالن و کنار کامی جا گرفتم، صدای شلوغی و موزیک دوباره مثل موجی تو سرم پیچید؛ اما ذهنم هنوز گیر کرده بود توی اون راهروی الشکل و جملهی «موقعیت چند سال پیش…» مدام تو گوشم تکرار میشد. ویرایش شده 26 تیر توسط زینب چرمگر 5 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 25 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 25 بهمن، 2025 (ویرایش شده) پارت پنجاه و چهارم کامی نگاهی بهم انداخت و ابروهاش رفت بالا: _ حالِت خوبه صدف؟ رنگت پریده. لبخند نصفهنیمهای زدم و گفتم: _ خوبم عزیزم، اینطوری به نظرت اومده. چند ثانیه مشکوک نگاهم کرد، ولی چیزی نگفت. رو کرد به دو تا از بچهها که نمیشناختمشون و شروع کرد باهاشون حرف زدن. من هم ظاهراً داشتم به حرفاشون گوش میدادم، سر تکون میدادم، لبخند میزدم، اما فکرم جا دیگهای بود؛ پیش اون دوتا. از بدشانسی یا خوششانسی، هر دو بار که اینا دور و برم بودن، حرفاشون رو شنیده بودم. از لحن و راحتیای که نفر اول با اسم کامی حرف میزد، تقریبا مطمئن بودم یکیشون دوست یا آشنای کامیه. اما نفر دوم… کی بود؟ صداش به طرز آزاردهندهای برام آشنا بود، اما هرچی مغزم رو زیر و رو میکردم، نمیتونستم به چهرهی مشخصی ربطش بدم. آخر سر، برای اینکه خودم رو دیوونه نکنم، با بیمیلی تو ذهنم گفتم شاید اشتباه میکنم. وقت دادن کادوها شده بود. بچهها یکییکی میاومدن جلو و کادوهاشون رو به کامی میدادن. داشتم با نگاه، لباسها و جعبههای رنگی رو دنبال میکردم که در کمال تعجب، شروین هم جلو رفت و یه کادوی مربعیشکل به کامی داد. درست لحظهای که داشت از کنارش رد میشد، برگشت، نگاهی به من انداخت و چشمکی زد و بعد، خیلی راحت و خونسرد، دور شد. بهتزده دنبالش رو نگاه کردم. رفتاراش رو نمیفهمیدم. انگار روی اعصابم رژه میرفت فقط برای سرگرمی. تو دلم گفتم: «احتمالاً یه مشکل روانی داره. نمیدونم چرا هر کی دور و بر من جمع میشه به سنگ پای قزوین میگه برو کنار، من جات وایمیستم.» تا آخر مهمونی، با تمام توان سعی کردم بدون اینکه جلب توجه کنم، بفهمم اون دو نفر کین؛ چشمهام ناخودآگاه بین چهرهها میچرخید، دنبال حرکتی مشکوک، نگاه طولانی، رد و بدل شدنِ یه کیف، یه نشونهی کوچک… اما هیچچیز گیرم نیومد. همهچیز، از بیرون، شبیه یک مهمونی کاملاً معمولی بود. اواخر شب، وقتی تقریباً همه رفته بودن و خستگی روی صورت کامی هم نشسته بود، جلو رفتم، بغلش کردم و خداحافظی کردم. از خونهش که زدم بیرون، هوای خنکِ شب خورد تو صورتم و کمی از سنگینی ذهنم کم کرد. به محض اینکه رسیدم خونه، لباسهام رو عوض کردم و تقریباً بیهوا، روی تخت افتادم. هنوز چهرهی شروین و صدای مبهم اون دوتا تو سرم میچرخید، اما پلکهام از خستگی سنگینتر از اون بود که اجازه بده بیشتر فکر کنم؛ خیلی زود خوابم برد. ویرایش شده 26 تیر توسط زینب چرمگر 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 25 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 25 بهمن، 2025 (ویرایش شده) پارت پنجاه و پنجم ساحل با موهای پریشون و لباس سفید بلندی که پایینش سوخته بود، بالای سرِ کسی نشسته بود. هوا تاریک بود و بوی دود توی فضا پیچیده بود. قلبم فرو ریخت. چند قدم به سمتش برداشتم و صداش زدم: – ساحل؟ تو اینجایی؟ مامان و بابا دنبالتن… بیا بریم. هیچ واکنشی نشون نداد. نه سر چرخوند، نه تکون خورد. صدام لرزید: – با توام ساحل… پاشو. چرا لباست سوخته؟ نزدیکتر شدم. دستم رو گذاشتم روی شونهش و آروم تکونش دادم. – با توام… آروم سرش رو بالا آورد. همین که صورت زخمی و آشفتهش رو دیدم، نفس توی سینهم حبس شد. لبهاش ترک خورده بود، گونهش خراش برداشته و چشمهاش بیروح و گود افتاده بود. بیاختیار یه «هین» کشیدم و عقب رفتم. و درست همون لحظه… جلوی چشمهام محو شد. با وحشت به اطراف نگاه کردم. انگار زمین زیر پام خالی شد. نگاهم افتاد به پایین—و جنازهی ساحل رو دیدم که روی زمین افتاده بود، همون لباس سفیدِ سوخته تنش بود. زانوهام شل شد. افتادم کنارش و با تمام وجود جیغ کشیدم. با همون جیغ از خواب پریدم. نشستم روی تخت. نفسم بالا نمیاومد، انگار یکی گلوم رو فشار میداد. چند نفس عمیق کشیدم و چشمهام رو بستم. قلبم دیوونهوار میکوبید. دستم رو دراز کردم، لیوان آب کنار تخت رو برداشتم و یکنفس سر کشیدم. کل بدنم خیس عرق بود. زیر لب گفتم: «این دیگه چه کابوسی بود…» چند دقیقه که گذشت و کمی آرومتر شدم، به ساعت نگاه کردم. پنج صبح بود. دوباره دراز کشیدم، اما هرچی این پهلو به اون پهلو شدم، خوابم نبرد. ذهنم ولکن نبود. چرا بین اون همه آدم، من باید حرفهای اون دوتا رو میشنیدم؟ حرفهایی که معلوم نبود چه غلطی میکنن… و حالا این خوابهای آشفته افتاده بود به جونم. دیدم تلاش برای خوابیدن بیفایدهست. سه ساعت دیگه امتحان داشتم. با خودم گفتم حداقل یه کاری مفید بکنم. از جام بلند شدم، رفتم اتاق مطالعه و خودم رو با کتابها سرگرم کردم. سعی کردم تمام تمرکزم رو بذارم روی درس، هرچند ذهنم گهگاه فرار میکرد سمت اون راهروی الشکل… و اون کابوس. ساعت هفت، کتابها رو بستم. تصمیم گرفتم یه دوش آب گرم بگیرم؛ مطمئن بودم حالم رو جا میاره. بعد از حمام، لباس پوشیدم و رفتم سمت پارکینگ. جلوی ماشین ایستادم و توی کیفم دنبال سوئیچ گشتم. نبود. جیبهام رو گشتم. باز هم نبود. چند ثانیه بعد یادم اومد اصلاً برنداشتمش. با حرص زدم توی پیشونیم. – آفرین صدف! خواستم برگردم سمت آسانسور که درش باز شد… و در کمال تعجب، آروین ازش اومد بیرون. اخمهام خودبهخود تو هم رفت. واقعاً دلم میخواست بدونم این دوستش کیه که اینقدر اینجا ولوئه! خواستم بیتوجه از کنارش رد بشم که گفت: – سلام. فکر کنم شما جای صبحونه، سلامت رو خوردی! اخمم غلیظتر شد. – علیک. حالا برو کنار، دیرم شده. سوئیچم رو هم بالا جا گذاشتم. با خونسردی گفت: – خداروشکر سرِ صبحی بااخلاقی! ولش کن، تا بری و بیای طول میکشه. بهعنوان یه همکلاسی، امروز رو میرسونمت. در هر صورت مسیرمون یکیه. سرد جواب دادم: – لازم نکرده. خودم میتونم بیام، فقط باید سوئیچ رو بردارم. سمت آسانسور راه افتادم که ناگهان بازوم رو گرفت و کشید. از شوک ایستادم. با عصبانیت برگشتم سمتش. – چیکار میکنی؟ دستمو ول کن. سعی کردم بازوم رو از دستش بیرون بکشم، اما انگشتهاش محکم دور مچم حلقه شده بود و تلاشهام بیفایده موند. قلبم دوباره تند زد—این بار نه از کابوس، از خشم و غافلگیری. نگاهم توی نگاهش قفل شد… ویرایش شده 26 تیر توسط زینب چرمگر 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 26 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 بهمن، 2025 (ویرایش شده) پارت پنجاه و شش آروین نگاه خنثیای بهم انداخت و بدون اینکه چیزی بگه، من رو تا جلوی ماشینم کشوند. با حرص گفتم: – ولم کن دیگه، مگه نمیفهمی... با سرش به پایین اشاره کرد: – جای لجبازی، نگاه کن. چرخ سمت شاگرد پنچره. نگاهم رو دزدیدم سمت چرخ. همون لحظه آه از ته دلم بلند شد. «ای بابا… الان وقت پنچر شدن بود؟» بازوم رو از دستش بیرون کشیدم. – مشکلی نیست، با تاکسی میرم. ولی با تو نمیام. چند ثانیه عمیق نگاهم کرد، بعد شونههاش رو بالا انداخت و در حالی که به سمت ماشینش میرفت، فقط گفت: – خود دانی. لجم بیشتر گرفت. با سرعت از ساختمون زدم بیرون. «پسرۀ پرو… فکر کرده الان میشینم التماسش میکنم برسونتم!» کنار خیابون ایستادم. یک ربع گذشت، اما خبری از تاکسی نبود. هر ماشینی رد میشد یا پر بود یا تاکسی نبود. تازه یادم افتاد از بس همیشه ماشین زیر پام بوده، حتی یه شماره از تاکسیرانی این دور و بر هم ندارم. زیر لب غر زدم: «عجب غلطی کردم… کاش با همون آروین میرفتم.» همینطور درگیر دودلی و اعصابخُردی بودم که صدای ترمز ماشینی جلوی پام بلند شد. سرم رو آوردم بالا. بیامو مشکی آروین. شیشه رو پایین داد، کمی به سمتم خم شد: – اگه میخوای از امتحان جا نمونی، سوار شو. اولش دهنم باز شد که دوباره لجبازی کنم، اما با نگاه به ساعت، قورتش دادم. «ارزش داره به خاطر غرور مسخرهم از امتحان بمونم؟» با اکراه در رو باز کردم و سوار شدم. کمربند رو بستم. آروین بدون حرف اضافه، راه افتاد. به شیشه خیره شده بودم اما فکرم همچنان پیش ماشین بود. «حالا این چرخِ پنچر… چهجوری درستش کنم؟ این چند روز واقعاً به ماشین نیاز دارم.» توی افکارم بودم که صدای آروین سکوت رو شکست: – بعد امتحان منتظرم بمون. قراره برگردم پیش دوستم، هم میرسونمت، هم اگه زاپاس داری چرخت رو تعویض میکنم. بلافاصله گفتم: – نیازی نیست. خودم حلش میکنم. نیمنگاهی بهم انداخت، لبش کمی کج شد: – لجبازی نکن دختر. الان زنگ بزنی بیان برای سرویس، هم پول بیشتر میگیرن، هم کلی معطلی داره. من برات بیدردسر انجام میدم. حرفش منطقی بود، هرچند اعصابم خورد شد از اینکه حق با اون باشه. یادم افتاد چند ماه پیش ماشین کامی پنچر شده بود و چقدر از دیر رسیدن سرویس غر میزد. واقعاً هم حسابی معطل شده بودیم. چارهای جز قبول کردن نداشتم. با اکراه گفتم: – اوکی. بعد از امتحان میرم کافه روبهروی یونی، اونجا میبینمت. آروین سر تکون داد. چند لحظه بعد، گوشیش رو سمتم گرفت: – شمارت رو سیو کن که اگه پیدات نکردم، زنگ بزنم. یه تک هم برای خودت بنداز که اگه زود اومدی با هم هماهنگ بشیم. ته دلم اصلاً خوشم نمیاومد. اما، باز هم… حرفش منطقی بود. گوشی رو از دستش گرفتم، شمارهم رو وارد کردم و یه میسکال برای خودم انداختم. بعد گوشی رو بهش پس دادم. وقتی گوشی خودم رو درآوردم و شروع کردم شمارهش رو سیو کردن، یه اسم مناسب تو ذهنم جرقه زد. لبخندی از سر رضایت روی لبم نشست. زیر لب گفتم: – جناب فضول… اسمش رو تو گوشیم «جناب فضول» ذخیره کردم. همونطور که لبخند کمکم پهنتر میشد، از گوشهی چشم دیدم آروین نگاهم میکنه. – چی شده خوشحال شدی یهو؟ با بیخیالی شونه بالا انداختم: – هیچی. یاد یه چیز بامزه افتادم. اما ته ذهنم، اسم «جناب فضول» برام مثل یه بردِ کوچیک تو این صبحِ پر استرس حساب میشد. ویرایش شده 26 تیر توسط زینب چرمگر 5 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 26 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 بهمن، 2025 (ویرایش شده) پارت پنجاه و هفت با دیدن لبخندم، گوشهی لبش بالا رفت و با لحنی شیطون گفت: – اگه میدونستم انقدر خوشحال میشی، زودتر بهت شمارمو میدادم. داغ شدم. چقدر خوب بلد بود رو اعصابم راه بره. اخمهام رو تو هم کشیدم و تند گفتم: – انقدر تحویل نگیر خودتو. همهچی حولِ محور شما نمیچرخه. هر دو دستش رو از روی فرمون برداشت و بالا آورد، بعد دوباره گرفت روی فرمون: – تسلیم بابا! فکر کنم امروز از اون دنده بلند شدی… شوخی کردم فقط. نفس عمیقی کشیدم: – لطفاً با من از این شوخیا نکن. جنبه ندارم، کار دستت میدم. خندید: – باشه بابا، بداخلاق. از اینکه نمیتونستم عصبانیش کنم، بیشتر حرص خوردم. انگار هرچی میگفتم، براش میشد خوراک شوخی. ناخودآگاه شروع کردم پوست لبم رو جویدن. هر وقت عصبی میشدم، این عادتِ مسخره همراهم بود. نگاهم خیره به جلو بود، دستهام توی هم گره خورده، ذهنم هنوز درگیر کابوس، امتحان، حرفهای دیشب، و حالا خودِ آروین. ماشین که وارد محوطه دانشگاه شد، کمی از سرعتش کم کرد. جلوی درِ اصلی ترمز کرد. با صدای آرومش از فکر بیرون اومدم: – رسیدیم. بعد جعبه دستمالکاغذی رو از روی داشبورد برداشت و سمتم گرفت: – ول کن اون بدبخت رو، خون افتاد. ابروهام رفت بالا. – چی؟ دستم ناخودآگاه رفت سمت لبم. سوزش خفیفی حس کردم. سریع آینه کوچیکی رو از کیفم بیرون کشیدم. لب پایینیم یهجوری خطخطی شده بود و گوشهش کمی خون افتاده بود. پوفی کشیدم. «آفرین صدف…» دستمالی برداشتم، به لبم فشار دادم و بدون اینکه نگاهش کنم، در رو باز کردم و پیاده شدم. حتی زحمت «مرسی» گفتن هم به خودم ندادم. عصبانیت، خجالت و استرس، همگی قاطی شده بود و نمیخواستم بیشتر از این، چیزی بخونه از صورتم. کیفم رو روی شونهم جابهجا کردم و تند به سمت ساختمان دانشگاه راه افتادم. احساس میکردم نگاهش هنوز روی پشتم سنگینی میکنه، اما سرم رو برنگردوندم. «فقط خدا کنه این امتحان خوب پیش بره… بعدش وقت دارم به کابوسها، ماشینِ پنچر و جناب فضول فکر کنم.» ویرایش شده 26 تیر توسط زینب چرمگر 5 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 27 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 بهمن، 2025 (ویرایش شده) پارت پنجاه و هشت آخرین بار برگهمو از بالا تا پایین مرور کردم، یه نفس عمیق کشیدم و تحویل استاد دادم. انگار تازه وقتی از در کلاس زدم بیرون، فهمیدم چقدر توی این چند ساعت مغزم درگیر بوده. توی راهرو، گوشیم رو از توی کیف درآوردم. صفحه رو که بالا پایین کردم، خبری از آروین نبود؛ نه پیام، نه تماس. لبم رو کج کردم. «ای بابا، حداقل یه "زندهای؟" میپرسیدی.» متأسفانه امروز کامی هم امتحان نداشت و نیومده بود، و این یعنی نه سوژهای برای غر زدن داشتم، نه حواسیپرتکنی. مجبور بودم تنها با فکرهام سر کنم. به سمت کافه روبهروی دانشگاه رفتم؛ همونی که با آروین قرار گذاشته بودم. یه قهوه سفارش دادم و کنار شیشه نشستم. فنجون روبهروم بخار میکرد و من… مثل فیلمها، خیرهی خیابون بودم. اولش عصبانیت صبح هنوز باهام بود. «پروئه، فضوله، رو اعصابه…» اما هر چی بیشتر فکر کردم، کمکم صدای منطقم بلند شد: «دو بار نجاتت داده. یه بار تو پارک، یه بار امروز صبح. میتونست کلی بهت طعنه بزنه، نزده. با اون رفتارِ اعصابخوردکنِ تو، باز جنتلمن مونده.» یه جرعه از قهوهم خوردم. ته دلم اعتراف کردم: شاید زیادی گارد دارم نسبت بهش. شاید چون نمیخوام کسی، مخصوصاً یه غریبه، به حریمم نزدیک بشه؛ یا شاید چون از حس دیده شدن خوشم نمیاد، حتی اگه نیتش بد نباشه. نیم ساعتی گذشته بود و من هنوز تو فکر بودم که زنگ درِ کافه خورد و در باز شد. آروین وارد شد. نگاهش که بین میزها چرخید، چشمش که به من افتاد، لبخندی زد و مستقیم به سمتم اومد. بدون تعارف روی صندلی روبهروم نشست و برای خودش قهوه سفارش داد. بعد از چند لحظه سکوت، با شیطنت گفت: – خب، هوا هنوز طوفانیه؟ یا خورشید خانوم دراومده؟ ناخودآگاه خندهم گرفت. از اون آدمها بود که نمیشد مدت طولانی ازش دلخور موند. از خندهم انگار خیالش راحت شد. ادامه داد: – نه، خدا رو شکر انگار آب و هوا آرومه. لیوان قهوهم رو دور محورش چرخوندم و گفتم: – تقصیر خودته، حرصِ آدم رو درمیاری! چشمهاش رو درشت کرد و با لحن بامزهای گفت: – چی من؟ نه بابا! باور کن همچین قصدی ندارم. لبخند زدم و ترجیح دادم ادامه ندم؛ چون میدونستم هر چی بیشتر بحث کنم، بیشتر سوژه برای شوخی پیدا میکنه. قهوهش که تموم شد، فنجون رو روی میز گذاشت و گفت: – اگه کاری نداری، بریم؟ سر تکون دادم و از جام بلند شدم. همراهش از کافه بیرون زدیم. توی راه تا خونه چند بار خواستم چیزی بگم، مثل یه تشکرِ رسمی یا هر چیز دیگه، اما هر بار قورتش دادم. وقتی به پارکینگ رسیدیم، حدود چهل دقیقهای درگیر تعویض لاستیک بود. من بیشتر تماشا میکردم و گاهی چیزی که لازم داشت رو دستش میدادم. اون، اما بدون غر زدن، با حوصله کارش رو انجام داد. بالاخره وقتی کارش تموم شد، از روی زمین بلند شد، کف دستهاشو به هم زد که خاک و لکهی روغن بریزه. من چند قدم جلو رفتم و روبهروش ایستادم. – ممنون بابت کمکت. واقعاً این یه هفته خیلی کار دارم، به ماشین نیاز دارم. لبخند جذابی گوشه لبش نشست: – خواهش میکنم، کاری نکردم. به یک دوست کمک کردم… البته اگه من رو دوستت بدونی. یه پشتچشم نازک حسابی نثارش کردم و با لحن شیطون گفتم: – حالا ببینیم چی میشه. خدا رو چه دیدی، شاید تونستی دوستم باشی. خندهی بلند و گرمی از ته دلش زد: – کم شیطون نیستیها! باید اسمت رو تو حاضرجوابی ثبت کنن. خندیدم و سر تکون دادم: – ببین، باز داری شروع میکنی. بیا تا این دوستی، قبل از شروع به پایان نرسیده، این مکالمه رو تموم کنیم. با چشمهای خندون، سرش رو به نشانهی موفقیت تکون داد؛ انگار همینکه گفته بودم «شاید دوستم باشی» براش امتیاز بزرگی بود. با هم به سمت آسانسور رفتیم. وقتی آسانسور ایستاد و درها باز شد، قبل از اینکه وارد بشم، برگشتم سمتش. نمیدونم چی تو نگاهش بود که باعث شد اینبار تعارف رو کنار بذارم و از ته دل بگم: – مرسی بابت کمک امروزت… لطف کردی. لحظهای نگاهم کرد، اون برق خاص توی چشمهاش بود؛ چیزی بین رضایت و یک جور خیالراحتی. گوشه لبش بالا رفت: – قابلی نداشت، خانوم… هر وقت دوباره جناب فضول به کار اومد، خبرش رو بده. پوزخند کمرنگی زدم، وارد آسانسور شدم و در حالی که درها بسته میشد، با خودم فکر کردم: «شاید… فقط شاید، داشتن یه "جناب فضول" بد هم نباشه.» ویرایش شده 26 تیر توسط زینب چرمگر 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 28 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 بهمن، 2025 (ویرایش شده) پارت پنجاه و نهم در جوابم گفت: – کاری نکردم، پایین هم گفتم به یک دوست کمک کردم. همونطور که به چشمهاش نگاه میکردم، حس کردم اون جملهی «دوست» دیگه فقط یه تعارف خشک و خالی نیست. یه جور تأکید بود، انگار داشت جایگاهش رو آرامآرام، بیسر و صدا توی زندگیم ثبت میکرد. لبخندی زدم و کوتاه گفتم: – باز هم ممنون… فعلاً. خداحافظی کردیم و من وارد خونه شدم. با بسته شدن در، سکوت آشنای خونه دوباره برگشت؛ اما اینبار انگار اون سکوت، تهمزهی حضورِ یکی دیگه رو هم با خودش داشت. ___________________ یک هفته مثل برق و باد گذشت. بین جمع کردن وسایل، چک کردن مدارک و خداحافظیهای ریز و درشت، فهمیدم چقدر این چند ماه زندگیم پر از رفتوآمد، استرس، خاطره و آدمهای تازه شده؛ از کابوسهای لعنتی گرفته تا آروین و شیطنتهاش. امروز روز پرواز بود. برای ساعت دو بعد از ظهر بلیت داشتم. کامیلا قرار بود من رو تا فرودگاه برسونه. ساعت حدود دوازده بود که جلوی در اومد دنبالم. آخرین بار خونه رو با نگاه چک کردم، مطمئن شدم چیزی置 جا نمونده، چمدونم رو گرفتم و زدم بیرون. کلیدهام رو جلوی صورت کامی گرفتم و با لحن معمولیِ خودم گفتم: – دمت گرم، این چند وقت به گلهام سر بزن… کلید ماشین هم تو خونس، اگه نیاز شد بردار. کامی کلیدها رو از دستم گرفت، بعد بیهوا منو محکم تو بغل کشید: – دلم برات تنگ میشه صدف… زود برگرد، خب؟ ضربهی آرومی به کمرش زدم و سعی کردم بغضمو تبدیل به شوخی کنم: – منم دلم تنگ میشه، بابا… چشم بههم بذاری برگشتم. هماهنگ و بیحرف اضافه راه افتادیم سمت فرودگاه. مسیر، عجیب هم کوتاه بود هم طولانی. کوتاه، چون زود رسیدیم؛ طولانی، چون هزار تا فکر تو سرم رفت و برگشت. کامی تا وقتی پروازم رو اعلام کنن کنارم موند. گاهی از چیزای بیربط حرف میزدیم که جو سنگین خداحافظی نشه، گاهی فقط ساکت میشدیم و به تابلوی پروازها خیره میموندیم. وقتی اسم پروازم روی مانیتور چشمک زد، یهبار دیگه همدیگه رو بغل کردیم. این بار بغلش محکمتر بود؛ انگار میخواست همهی نگرانیهاشو تو همون چند ثانیه خفه کنه. از بغلش جدا شدم، چمدون رو کشیدم کنارم و راه افتادم سمت گیت. لحظهی آخر، درست قبل از پیچیدن راهرو، برگشتم. کامی هنوز همونجا ایستاده بود، چشماش برق میزد. براش دست تکون دادم، یه لبخند لرزون تحویلش دادم و بعد از گیت رد شدم. سه ساعتی از پرواز گذشته بود. مهماندارها چند بار از کنارم رد شدن، ولی من بیشتر از اینکه به داخل هواپیما فکر کنم، به مقصد فکر میکردم. نزدیک ترکیه بودیم، قرار بود چند ساعتی توقف داشته باشیم و بعد دوباره به سمت ایران حرکت کنیم. اون چند ساعت انتظار توی فرودگاه صبیحا گوکچن… واقعاً کشدار و خستهکننده بود. روی صندلیهای سفت سالن ترانزیت، با چشمهای خسته، به تابلوی پروازها زل زده بودم. صدای اعلام پروازها، زمزمهی مسافرها، صدای چرخیدن چرخچمدونها روی سرامیک… همهش شده بود یک نویز ممتد روی اعصابم. خسته، کلافه، ولی تهاش یه هیجان عجیب داشتم؛ میدونستم مقصد بعدی یعنی «خونه». بالاخره انتظار به سر رسید، شمارهی پرواز بعدی اعلام شد و من سوار هواپیما شدم. وقتی خلبان گفت وارد حریم هوایی ایران شدیم، دل تو دلم نبود؛ انگار یکی از داخل قفسهی سینهم، قلبمو میکشید جلوتر. چشمهام رو بستم و تکتکشون از جلوی ذهنم رد شدن: مامان، با روسری مرتب و لبخند همیشگی. بابا، با اون اخم مهربون. بهراد، که مطمئن بودم تا من رو مسخره نکنه، ول نمیکنه. لحظهشماری میکردم. دلم میخواست در هواپیما رو همینالان باز کنن و من بپرم پایین. هواپیما نشست. صدای برخورد چرخها با باند، برای من صدای برگشتن بود. وقتی درها باز شد، انگار درِ یک زندان چندماهه باز شده باشه. با عجله از بین مسافرا رد میشدم؛ نه توقف، نه مکث، فقط رسیدن. چمدونم رو که تحویل گرفتم، دستهش رو محکم تو دستم گرفتم و به سمت سالن اصلی دویدم. بین اون همه آدم، بین جمعیت شلوغ سالن، یه لحظه نگاهم روی سه تا چهرهی آشنا قفل شد: مامان، بابا و بهراد. براشون دست تکون دادم. همون لحظه، یه چیزی ته گلوم سوخت. اشک جمع شد پشت پلکام و بدون اجازه سرازیر شد. انگار تمام دلتنگی چند ماه، یکهو نشست روی قلبم. به سمتشون دویدم. بابا دستهاش رو برام باز کرد و من، مثل بچگیهام، خودمو پرت کردم توی بغلش. بغض دیگه کار خودشو کرد؛ اشکهام بیمحابا از چشمهام پایین میاومد. هیچ کلمهای اندازهی گریههام، حرفهام رو نمیرسوند. بعد از چند دقیقه، آروم از آغوش بابا جدا شدم و مامان رو بغل گرفتم. اشک، صورت قشنگش رو خیس کرده بود. دستهام رو دورش حلقه کردم، عطرش، بوی خونه، بوی آرامش… زبانم بند آمده بود، حتی نمیتوانستم «دلم برات تنگ شده بود» سادهای بگویم. فقط اشک بود و آغوش. بهراد هم طبق معمول، اول با لبخند و سرکج کردن به صحنه نگاه میکرد و بعد که نوبتش شد، من رو محکم بغل کرد، هرچند بعید میدونم از شوخی و متلکش بگذره. وقتی هر سهشون رو خوب بغل کردم و انگار بخشی از دلتنگی رو از روی شونههام برداشتند، نفسم تازه بالا اومد. آرامآرام، صداها واضحتر شدن، سالن فرودگاه از حالت محو و مهآلود در اومد و فهمیدم: «من واقعاً برگشتم… خونه.» ویرایش شده 26 تیر توسط زینب چرمگر 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 29 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 بهمن، 2025 (ویرایش شده) پارت شصت بریده بریده گفتم : خی..لی..دلم..براتو..ن...تنگ...شده..بود. بهراد بطری ابی دستم داد و گفت : اول یکم اب بخور بعد حرف بزن وروجک. بطری رو گرفتم و یه قپ خوردم و نفس عمیق کشیدم . بابا دستی رو سرم کشید و گفت: ما هم دلمون برات تنگ شده بود صدف بابا ، اگه بدونی مامانت و من تو این هفته چه قدر برای امروز لحظه شماری می کردیم ، خداروشکر که سالم و سلامت رسیدی عزیزم. بوسه ای به پیشونیم زد و رو به مامان که هنوز گریه می کرد گفت : سهیلا جان ، ببین صحیح و سالم اینجاست ، دیگه این اشک ها برای چیه ؟ جلو رفتم دوباره تو آغوش مامان جا گرفتم و گفتم : مامان خوشگلم ، دلم برای چشم های خوشگلت تنگ شده اشکیشون نکن . مامان با صدای ارومی گفت : اشک شوقه عزیزم ، الان که تو بغلم هستی دیگه خیالم راحته ، خوش برگشتی گل نازم ، دختر قشنگم . بهراد برای عوض کردن جو با صدای مثلا ناراحتی گفت : زن داداش ، ابلمو شد ، بزار یکمش هم به ما برسه. مامان من رو از اغوشش بیرون کشید و لبخند زد و گفت : بفرما صحیح و سالم تحویل شما . بهراد با لبخند دست دور گردنم انداخت و رو به مامان و بابا گفت: اگه موافقید این وروجک و ببریم خونه که حسابی خسته اس انگار. با موافقت اونا به سمت پارکینگ راه افتادیم ، تو راه به بهراد گفتم: خب اقا دوماد ، عروس خانوم کو ؟ گفتم احتمالا میبینمش. بهراد گفت : والا نازی خیلی دوست داشت بیاد فرودگاه ولی خوب هم الان دیر وقته ، هم اینکه به خاطر اینکه پس فردا مراسم نامزدی و عقد هست ، یکم کار داشت و خسته بود ، گفت بهت سلام برسونم . لبخندی زدم و گفتم : خیلی خوشحالم بهم رسیدید ، ولی زن گرفتی قشنگ رفتی قاطی خوروس ها ، حتی صداتم شبیهشون شده . با این حرفم بهراد گفت : ببین خودت کرم داری ، من شبیه خروسم ، بزار برسیم خونه نشونت میدم . خندیدم ، به ماشین که رسیدیم سوار شدم و با اینکه اصلا دلم نمی خواست این لحظه ها رو از دست بدم از خستگی بیهوش شدم. وقتی بیدار شدم رو تختم بودم ، به دوروبر نگاه کردم و اصلا یادم نمیومد که کی رسیدیم و من اومدم اتاقم! ویرایش شده 29 بهمن، 2025 توسط bano.z 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 30 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 بهمن، 2025 (ویرایش شده) پارت شصت و یک روشنی هوا گواهی از این بود که صبح شده ، از تخت بلند شدم و حولم رو برداشتم به سمت حمام رفتم بعد ، یک دوش ابگرم بدنم از کوفتگی دراومد . از توی کمدم یه تیشرت و شلوار راحتی بیرون کشیدم. بعد از پوشیدنشون، موهام رو با دست مرتب کردم و از اتاق بیرون اومدم. بوی آشنای خونه توی راهرو پیچیده بود. آروم رفتم سمت آشپزخونه. بابا و مامان پشت میز نشسته بودن و آروم با هم حرف میزدن. همین که پام رسید داخل، با انرژی گفتم: – سلام به مامان و بابای خوشگلم! احوالات شما چطوره؟ هر دو با هم برگشتن سمتم و لبخند مهمون لبهاشون شد. مامان گفت: – آخ که چقدر دلم برای این شلوغبازیای صبحت تنگ شده بود. رفتم جلو، خم شدم و صورتش رو بوسیدم. – منم دلم برای املتهای معروف سر صبحهات تنگ شده بود. مامان از جا بلند شد، روی موهام بوسه زد و گفت: – الان برات درست میکنم عزیزم. رو به بابا کردم. با همون لبخند مهربون همیشگیش نگاهم کرد. – خوب خوابیدی، خوابالو خانوم؟ فکر کنم خیلی خسته بودی. وقتی بهراد بردت تو اتاقت، اصلاً متوجه نشدی. پس بهراد منو برده بود بالا… گفتم: – آره… اصلاً نفهمیدم. راه طولانی خستم کرده بود. بابا دستش رو روی شونهم گذاشت. – خوشحالم سلامت برگشتی، باباجان. خودمو انداختم تو بغلش. – منم خوشحالم الان اینجام، پیش شما. میخوام این چند هفته فقط انرژی جمع کنم. مامان بشقاب املت رو جلوم گذاشت. – بفرمایید، اینم املت مخصوص صدف خانوم. لبخند زدم. – مرسی مامان. چند لقمه که خوردم، یهو یاد بهراد افتادم. – راستی دیشب بهراد اینجا نموند؟ کجاست؟ بابا گفت: – چرا، بود. ولی صبح نازنین بهش زنگ زد. انگار کاری داشتن، رفت بیرون. – آهان… بعد رو به مامان کردم: – مامان، من نتونستم برای مراسم فردا چیزی بگیرم. این هفته آخر برنامهم خیلی فشرده بود. مهراوه جون تو مزونش چیز آمادهای نداره؟ مامان گفت: – نمیدونم عزیزم. بهراد و نازنین ناهار میان اینجا، بعدازظهر با هم میریم یه سر میزنیم. – باشه. از جام بلند شدم. تازه متوجه شدم خونه یهجورایی ساکته. – مامان، سلیمه جون و فهیمه کجان؟ – چند روزی مرخصی گرفتن رفتن شهرشون. عروسی دخترخواهرش بود. لبخند زدم. – دلم براشون تنگ شده بود. انشاءالله که برگشتن میبینمشون. مامان با نرمی گفت: – خوشقلب منی تو. لبخند شیطنتآمیزی زدم. – خب، حالا که اینطوره، امروز ناهار صدفپز میخورین. بابا خندید. – تو کی انقدر بزرگ شدی که بخوای برامون غذا بپزی؟ مکث کوتاهی کردم. – از روزی که انتخاب کردم مستقل زندگی کنم. چشمهای مامان برق زد. اشکی گوشه چشمش نشست که آروم پاکش کرد، طوری که انگار ما نبینیم. – تو خستهای مامان… استراحت کن، من درست میکنم. به روی خودم نیاوردم که اشکش رو دیدم. با لحن معترض گفتم: – نه دیگه! بذارید نتیجه اون همه غذای شور و سوختهای که به خورد خودم دادم رو نشونتون بدم. بابا شیطنتآمیز رو به مامان گفت: – اوه اوه سهیلا، یادت باشه نزدیک ظهر آمبولانس خبر کنی. خودش داره اعتراف میکنه قراره چی به خوردمون بده! خندیدم. – داشتیم بابا! نترسین، درس گرفتم. بهتون یه قورمهسبزی خوشمزه تحویل میدم. هر دو خندیدن. منم آستینهامو بالا زدم و مشغول شدم. بوی پیاز داغ که بلند شد، حس کردم واقعاً برگشتم خونه. ویرایش شده 26 تیر توسط زینب چرمگر 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 30 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 بهمن، 2025 (ویرایش شده) پارت شصت و دو دو ساعتی کامل مشغول بودم؛ غذا، سالاد، دسر… هر چی مامان گفت «بذار کمک کنم» قبول نکردم. آخرش هم با همدستی بابا از آشپزخونه بیرونش کردیم. وقتی کارم تموم شد، نزدیک دوازده بود. رفتم بالا، چمدونم رو از گوشهی اتاق کشیدم بیرون و شروع کردم سوغاتیها رو کادو کردن. هر کدوم رو که میپیچیدم، یه لبخند کوچیک روی لبم مینشست. دلم میخواست لحظهی باز کردنشون رو ببینم. بعد لباسمو عوض کردم؛ وست و شلوار جین پوشیدم، یه آرایش ملایم هم کردم. نه زیاد، فقط در حدی که صورتم جون بگیره. کادوها رو برداشتم و آروم بردم پایین. یواشکی، دور از چشم مامان و بابا، گذاشتمشون توی کشوی میز کنسول. بعد رفتم پیششون نشستم. داشتیم گرم صحبت دربارهی دانشگاه و دوستام و اتفاقای اونور میشدیم که زنگ در خورد. بیاختیار از جام پریدم. – من باز میکنم! در رو که باز کردم، نازنین تا منو دید، بدون معطلی بغلم کرد. محکم. گرم. – دلم برات تنگ شده بود بیمعرفت! چرا اینقدر کم باهام در تماس بودی؟ حق داشت… شاید تو این چند ماه، دو سه بار بیشتر بهش زنگ نزده بودم. لبخند زدم. – باور کن هر روز به یادت بودم. حالت رو از بهراد میپرسیدم. این که کم تماس بودم پای کمسعادتی خودم بذار. نازنین یه ابروش رو بالا داد. – اوهوو… چه بزرگ شدی! «کمسعادتی»؟! جمع کن خودتو. من صدف خودمونو میخوام، نه این لفظقلم حرف زدنا رو. خندیدم. – ببین، یه بار خواستم مثل آدم حرف بزنم، نمیذاری. بهراد که پشت سرش ایستاده بود، گفت: – قبلاً منو دم در نگه میداشتی، حالا هم خانوممو؟ برو کنار بچه، خسته شد خانومم. چشمغرهی نازکی رفتم. – باشه بابا… زنذلیل. نازنین زد زیر خنده. – ببین ببین، هنوزم با عموت همینجوری حرف میزنه. بهراد شونه بالا انداخت. – از بچگی همین بوده. فکر میکنه من داداششم. نگاهش یه لحظه مهربون شد؛ همون نگاه آشنایی که همیشه وقتی حواسش بهم بود داشت. همراه هم رفتیم سمت پذیرایی. احوالپرسیهای معمول، بوسه، خنده، شوخی… خونه دوباره پرصدا شده بود. رفتم سراغ میز و آخرین چیدمان رو مرتب کردم. – بیاین دیگه، آمادهست! بابا تا میز رو دید، سوت کوتاهی زد. – بهبه! ببینید دخترم چه کرده! بهراد با تردید نزدیک شد، در قابلمه رو کمی بالا زد، بو کشید. – اوه اوه… کار صدفه؟ صدف، تو رو خدا اگه چیزی توش ریختی بگو، ما فردا مراسم داریم، نمیخوایم مهمون اورژانس باشیم. دست به سینه ایستادم. – خیلی بامزهای. نخور. نازنین با قاشق یه ذره از خورشت برداشت، مزه کرد… مکث کرد. همه ساکت شدن. – خب؟! – بابا پرسید. نازنین لبخند کشداری زد. – متأسفم بهراد… زنده میمونی. خیلی هم خوشمزهست. نفسی که نگه داشته بودم رو آزاد کردم. – دیدی؟! بهراد با اغراق دستشو گذاشت روی قلبش. – باورم نمیشه… بچهای که یه زمانی ماکارونی رو با شکر میخورد، الان قورمهسبزی درست کرده. همه خندیدن. سر میز که نشستیم، نگاه کوتاهی به جمع انداختم. بابا داشت برای نازنین از خاطرات بچگی من تعریف میکرد، مامان با لبخند گوش میداد، بهراد گاهی زیرچشمی حواسش به من بود… و یه لحظه، خیلی کوتاه، یه حس عجیبی از آرامش نشست روی دلم. ویرایش شده 4 مرداد توسط زینب چرمگر 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 1 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت شصت و سوم مشغول خوردن شدیم و بین هر لقمه، یه «بهبه» و «آفرین» میشنیدم. هر بار که تعریف میکردن، یه گوشهی دلم گرمتر میشد. انگار فقط غذا نبود که پخته بودم… یه جور اثباتِ برگشتنم بود. بعد از ناهار، تو پذیرایی دور هم نشسته بودیم و گپ میزدیم که یهو یاد سوغاتیها افتادم. تا از جام بلند شدم، بهراد سریع گفت: – اِ خانوم! کجا به این عجله؟ گفتم: – هیچ جا… الان میام. رفتم سمت کنسول، کشو رو آروم باز کردم و کادوها رو برداشتم. برگشتم و یکییکی دادم دستشون. بهراد با اون لحن لوس و بانمکش گفت: – اِوااا… خانوم، شما خودت کادویی! ما اومدیم خودتو ببینیم، چهقدر زحمت کشیدی. خندیدم و دقیقاً با همون ادا جواب دادم: – نه خواهر، این حرفا چیه؟ قابل نداره، ارزش شما بیشتر از ایناست. مامان و بابا و نازی از کلکلمون خندهشون گرفته بود. بابا کادوشو گرفت و گفت: – دستت درد نکنه بابا، زحمت کشیدی. لبخند زدم. – در برابر زحمات شما هیچه باباجونم. بابا خندید، همون خندهی آروم و پرمهرش… و یه نگاه خاص بهم انداخت. نگاهی که همیشه وقتی بهم افتخار میکرد داشت. مامان همونطور که کاغذ کادو رو با دقت باز میکرد گفت: – ببینیم دختر باسلیقم چی خریده. کاغذ که کنار رفت، لحظهای مکث کرد. یه ساعت دیواری کوکو بود. چوبی، به شکل یه کلبهی کوچیک. پنجرههای ریز داشت و یه سقف شیروونی ظریف. همون مدلهایی که رأس هر ساعت، یه فاخته کوچیک از درش بیرون میاد و با صداش اعلام زمان میکنه. تو بچگی هر وقت برنامه کودک میدیدم، عاشق اون ساعتها بودم. ساعتهایی که تو کارتونها بالای شومینه بودن و وقتی «کوکو» میکردن، انگار جادو تو خونه میپیچید. توی آلمان این ساعتها همهجا بود. حتی تو ویترین مغازههای کوچیک محلی. جزو سوغاتیهای معروفشونه. وقتی دیدمش، بیاختیار یاد خودم افتادم… یاد دختری که با موهای دو تا گوجهای جلوی تلویزیون مینشست و آرزو میکرد یه روز یکی از اون ساعتها مال خودش باشه. مامان دست کشید روی چوبش. – وای صدف… این همونیه که همیشه دوست داشتی. سر تکون دادم. – آره… گفتم حالا که بزرگ شدم، یکی بخرم که هر ساعت صداش بیاد تو خونهمون. بابا لبخند زد. – خونه با صدای تو قشنگتره تا هر ساعتی. بهراد گفت: – فقط امیدوارم نصف شب کوکو نکنه سکته بدیم. نازی خندید. – تو از صدای فاخته میترسی؟! فضا دوباره پر از خنده شد. ولی مامان هنوز به ساعت نگاه میکرد. یه برق خاصی تو چشمش بود… یه جور دلتنگی شیرین. – یادتونه ساحل هم از اینا خوشش میاومد؟ و خندهها… یه ذره آرامتر شد. یه سکوت کوتاه افتاد. نه سنگین. نه تلخ. فقط… یه مکث. انگار صدای یه فاختهی خیالی، خیلی دور، یه بار «کوکو» گفت. ویرایش شده 26 تیر توسط زینب چرمگر 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 1 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت شصت و چهارم مامان بغلم کرد و ساعت رو تو دستش نگه داشت. – مرسی عزیزم… خیلی قشنگه. زحمت کشیدی. گونهش رو بوسیدم. – خواهش میکنم مامانِ قشنگم… مبارکت باشه. بعد نوبت بقیه رسید. برای بابا صندلی بیرکناشتوک خریده بودم؛ همون مدلی که همیشه میگفت برای کمرش خوبه ولی هیچوقت برای خودش نمیخرید. برای بهراد یه کتونی آدیداس گرفتم، ساده و شیک، دقیقاً تو همون استایلی که دوست داشت. و برای نازی… یه خرس تدی اشتایف، نرم و کلاسیک، با اون نگاه مهربونش. همهشون با ذوق تشکر کردن. بهراد رو به نازی گفت: – آوردیش؟ نازی گفت: – آره، تو ماشینه. با تعجب نگاهشون کردم ولی چیزی نپرسیدم. چند دقیقه بعد، بهراد با یه کاور لباس و یه جعبه کفش برگشت. اومد جلو، وسایل رو سمتم گرفت و گفت: – اینم از طرف من و نازی. خوشحال میشیم اگه دوستش داشتی، فردا بپوشیش. با ذوق از جام بلند شدم. – جدی؟! دستتون درد نکنه! کاور رو باز کردم. یه لباس ماکسی بلند بود، با دامن کلوش و آزاد. آستینهای شمشیری کشیده داشت و سمت راستش پارچهای با طرح سنتی ایرانی کار شده بود؛ نقشهای ظریف لاجوردی و آجری روی زمینهی گرم. سمت چپ و دامن لباس، پارچهی سادهی نسکافهایرنگ بود که با اون طرح سنتی ترکیب دلنشینی ساخته بود. کفشها هم نسکافهای بودن، با جزئیات سنتی ظریف که کاملاً با لباس ست میشدن. انگشت کشیدم روی پارچه. – عاشقش شدم… خیلی قشنگه… دقیقاً همونی که دوست دارم. نازی لبخند زد. – گفتیم فردا خاص باشی. رفتم جفتشون رو بغل کردم. – بهترینایین. مامان و بابا هم ازشون تشکر کردن. فضا گرم بود، اما زیر اون گرما، یه حس مشترک هم جریان داشت… همه میدونستیم فردا روز سادهای نیست. نیم ساعت بعد، بهراد بلند شد. – بلند شو عزیزم، هنوز چند تا کار برای فردا مونده. نازی هم بلند شد. خداحافظیها طولانیتر از همیشه بود. انگار هیچکس دلش نمیخواست زود تموم شه. وقتی رفتن، من و مامان و بابا تا شب کنار هم نشستیم. از سفر گفتم، از دانشگاه، از آدمهایی که شناختم. بابا چند بار خواست چیزی بگه و منصرف شد. مامان گهگاهی فقط نگاهم میکرد. ساعت نزدیک ده بود که بابا گفت: – بخواب بابا… فردا روز شلوغیه. شببخیر گفتم و رفتم اتاقم. لباس رو از کاورش درآوردم و روی در کمد آویزون کردم. چند قدم عقب رفتم و نگاهش کردم. نسکافهایِ آرومش تو نور چراغ خواب، یه حس وقار داشت. دراز کشیدم. خستگی یهدفعه ریخت تو تنم. چشمام هنوز کامل بسته نشده بود که ذهنم رفت سمت فردا… سمت اسمِ ساحل که قرار بود دوباره بلند گفته بشه. و قبل از اینکه فکرهام شکل بگیرن، خوابم برد. ویرایش شده 26 تیر توسط زینب چرمگر 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 2 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت شصت و پنج تو آینه به خودم نگاه کردم. موهام رو فرِ رترو کرده بودن؛ موجهای مرتب و براقش روی شونههام مینشست. آرایش چشمهام ساده و لایت بود؛ فقط یه خط باریک مشکی و ریمل سبک. اما رژ لب قرمز، اونقدر به پوستم میاومد که انگار رنگش رو برای من ساخته بودن — کمی جسارت، کمی وقار. لباسی که بهراد و نازی برام گرفته بودن، روی اندامم مثل آب مینشست. دامن کلوش، آستینهای شمشیری، و پارچهی نسکافهای آرامش خاصی داشت. همه میگفتن شدهام "نمایندهی یک دختر ایرانی"؛ و شاید واقعاً هم حس میکردم بخشی از من، هم سنتیتر شده، هم محکمتر. از آینه فاصله گرفتم و شروع کردم وسایلمو جمع کردن. مامان هنوز زیر دست آرایشگر بود. شونههام که از خم شدن خسته شد، برگشتم—مامان آماده شده بود. چنان زیبا شده بود که چند لحظه فقط نگاهش کردم. تو اون لباس ماکسی مشکی با کار دست و سنگدوزیهای ظریف، واقعا میدرخشید. جلو رفتم، بغلش کردم: – جون به مامان خوشگلم! اسپند دود کنم برات، چه جذاب شدی! مامان خندید، دستی به پشتم کشید، بعد که از بغلش جدا شدم، نگاهم کرد و گفت: – تو هم… خیلی خوشگل شدی دختر قشنگم. بعد، صدایش پایین اومد: – جای ساحل خالیه… اشک تو چشماش جمع شد. گلوی منم گرفت. ساحل… چه کردی که تو هر لحظهی شادی، غمت مثل موج از یه گوشهی دلمون سر بلند میکنه؟ هیچی نگفتم. دنبال جملهای بودم که نباشه تکراری یا تسکینِ بیثمر، که زنگ تلفن نجاتمون داد. گوشی از کیفش بیرون آوردم، اسم بابا رو دیدم و گوشی رو گرفتم سمتش. مامان بعد از حرف زدن کوتاه با لبخند گفت: – آماده شو صدف، بابات منتظره. مانتوی نسکافهای شنلدارم رو تنم کردم، کلاهش رو روی موهای فرم کشیدم، و بعد از تشکر از آرایشگر، با مامان از آرایشگاه بیرون رفتیم. آسانسور از طبقهی بالا پایین اومد، و هوای عصر بهاری تازهای خورد تو صورتمون. بابا کنار ماشین ایستاده بود. تا مارو دید، چشمهاش خندید: – بهبه! چه خانومای قشنگی! در رو برای مامان باز کرد. – بفرمایید خانوم. مامان با لبخند نشست، و من با ذوق از این رفتار عاشقانهشون خندیدم. پشت ماشین نشستم و راه افتادیم سمت باغ تالار. وسط راه گوشیمو به سیستم ماشین وصل کردم و چند تا آهنگ شاد پلی کردم. با ضرب آهنگ، سرم رو تکون میدادم و لبخند میزدم. مامان و بابا هم دست میزدن و همراهی میکردن. میدونستم ته دلشون امروز چقدر جاش خالیه… چون ساحل همیشه با بهراد سر این موضوع شوخی میکرد. میگفت: «بذار زن بگیری، خودم براش خواهرشوهر بازی درمیارم، از عمه که بخاری بلند نمیشه!» همه میخندیدیم. اون یاد، هنوز هم خنده داشت… اما خندهای که تلخیِ ناگفتهای لایِ لبههاش بود. اما من نمیخواستم حال مامان و بابا خراب بشه. همهی انرژیمو گذاشته بودم تا شادی امروز کمرنگ نشه. وقتی رسیدیم، عمو بهروز، عمه معصومه و خاله سیمین زودتر از ما رسیده بودن. تا چشمشون به من افتاد، عمه معصومه سمتم اومد، بغلم کرد. – قربونت برم صدف جان! چهقدر دلم برات تنگ شده بود. احوالت رو هر روز از سهیلا میپرسیدم. خوش برگشتی عزیزم. لبخند زدم، هنوز در آغوشش بودم. – فدات بشم عمه جون، منم دلم برات تنگ شده بود… سلامت باشی. عمه معصومه بازومو گرفت، کمی ازش جدا شدم… بوی عطرش، بوی خاطره بود؛ شبیه خونهی قدیمی مادربزرگ، وقتی هنوز همه باهم بودیم. ویرایش شده 26 تیر توسط زینب چرمگر 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 2 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت شصت و شش از بغل عمه که بیرون اومدم، یکییکی عمو فرهاد، عمو بهروز و عمو محسن جلو اومدن. هرکدومشون بغلم کردن و خوشآمد گفتن؛ گرمای دستهاشون و لبخندهاشون همون حس آشنای “خانواده” رو بهم میداد. خاله سیمین و زنعمو و گندم و بارانا و سارا هنوز نرسیده بودن. سینا و ماهان هم اونطرف باغ، کنار درختا ایستاده بودن و گرم حرف زدن؛ اصلاً متوجه حضورمون نشدن. بعد از احوالپرسی مامان و بابا با بقیه، من و مامان رفتیم داخل تالار تا آماده بشیم. تو اتاق پرو که درو باز کردیم، زنعمو و خاله و دخترا اونجا بودن. به محض اینکه چشمشون به من افتاد، دخترا جیغ بلندی کشیدن و دویدن سمتم. سهتایی محکم بغلم کردن، طوری که تقریباً افتادم عقب. خندهم گرفته بود. دلم براشون یکجوری تنگ شده بود که خودم هم تعجب کردم. زنعمو با خنده گفت: – دخترا، ولمش کنید! لهش کردید، بذارید نفس بکشه! دخترا عقب رفتن. زنعمو با مهر نگاه کرد و گفت: – خوش اومدی عزیزم، دلمون برات تنگ شده بود. بغلش کردم. – مرسی مهربون… منم. خاله سیمین اما… همون لحظه چشماش برق زد، بعد کمکم تر شد. دستهاش رو باز کرد. رفتم تو آغوشش. آروم، با صدایی که لرزش داشت گفت: – خوشحالم سلامت میبینمت عزیزم… خوش اومدی. بوسیدمش و گفتم: – قربون چشمای بارونیت بشم… نبینم اشکتو، ممنونم. از بغلش بیرون اومدم و همونطور که لبخند داشتم، اشک گوشهٔ چشمش رو پاک کردم. – فدای دل مهربونت بشم صدف نازم. لبخند زدم، شنلم رو درآوردم و مشغول مرتب کردن لباسم شدم. گندم اومد سمتم. – خب خانوم! چه خبر؟ اونور بهت خوش میگذره؟ چشمکی زدم. – به شما که بیشتر خوش میگذره! تو این مدت کموبیش در ارتباط بودیم و میدونستم با امیرعلی اوکی شدن و حتی قرار خواستگاری گذاشتن. گندم نیشگون محکمی از بازوم گرفت. – خفه! الان همه رو خبر میکنی! خندیدم و لپ گلانداختهش رو بوسیدم. – خجالتی کی بودی؟ کی رسمیش میکنید؟ لبخند خجولی زد. – هفتهٔ دیگه قرار گذاشتیم… بغلش کردم. – عروس خانوم خودمی پس! جان من قبل اینکه من برم، نامزدی بگیر. خندید. – اگر دست من بود؟ چشم! – چشمت بی بلا. مامان جلوی آینه داشت سنجاق روسریش رو درست میکرد که گفت: – شما دو تا چی میگید؟ زود باشید، مهمونا دارن میان. سری تکون دادیم و همه با هم از اتاق بیرون رفتیم و سمت باغ حرکت کردیم. وقتی بیرون رسیدیم، چشمم به سینا و ماهان افتاد. احوالپرسی کردیم. هیچوقت فکر نمیکردم یه روزی دلم برای سینا هم تنگ بشه… ولی دیدنش واقعاً خوشحالم کرد. یکجور آرامش جدید تو رفتارش بود؛ انگار بزرگتر شده بود، پختهتر… و همین منو متعجب کرد. کمکم دایی و مامانبابای نازی هم رسیدن و با دیدنم ذوق کردن. زندایی منیژه هم با شکم ششماههش وارد شد. تا دیدمش، ناخودآگاه صدایم بالا رفت: – وای! چه خوشگل شدی زندایی! مبارکه! خجالتی خندید، دستش رو گذاشت روی شکمش و گفت: – ممنونم عزیزم. مهمونا یکی یکی وارد میشدن. باغ کمکم پر میشد؛ صداها بالا میرفت، خندهها درهم میپیچید، میزها پر میشدن و باد خنکی که لابهلای درختها میدوید، بوی گلها رو پخش میکرد. و من… وسط این همه شلوغی و سر و صدا، حس میکردم یک قدم دیگه مونده تا قلب مراسم، تا جایی که لحظهٔ اصلی شروع میشه. ویرایش شده 26 تیر توسط زینب چرمگر 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 2 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت شصت و هفت جلوِ جایگاه عروس و داماد، سفرهعقد با چینش زیبا پهن شده بود. قرار بود امروز عقد خونده بشه و این همون **تنها مراسم**ی بود که بهراد و نازی میخواستن داشته باشن. طبق تصمیم خودشون، شش ماه بعد قرار بود برن سفر و زندگیشون رو شروع کنن. خاله لاله هم اصرار کرده بود که نازی امروز لباس عروس بپوشه و نازی هم قبول کرده بود. با دخترا کنار سفرهعقد ایستاده بودیم و عکس میگرفتیم که صدای بوق خفیف ماشین توجه همه رو جلب کرد. ماشین بهراد بود. نمیدونم چطور… ولی انگار پاهام خودش حرکت کردن. قبل اینکه حتی فکر کنم، خودمو دمِ در باغ دیدم. فیلمبردار جلوی ماشین بود و داشت صحنه رو ضبط میکرد. بهراد و نازنین درست طبق دستورش قدم برمیداشتن. مامان اسپنددودکن رو از یکی از پرسنل باغ گرفته بود. طبق گفته فیلمبردار جلو رفت، دور سر بهراد و نازی چرخوند و بعد ازشون خواست کمی اسپند داخلش بریزن. بارانا و سارا کل میکشیدن. من؟ من فقط خشکم زده بود به **بهراد** تو لباس دامادی. کت و شلوار کرم روشن، پیراهن سفید، دستهگل کوچیک روی یقه، و اون لبخند همیشگی که همیشه باعث میشد بزرگتر از سنش به نظر برسه. چشمهام خیس شده بود. کار فیلمبردار که تموم شد، جلو رفتم. تبریک گفتم و قبل اینکه فرصت فکر کردن پیدا کنم، رفتم تو بغل بهراد. بغلی که… نه طولانی بود نه کوتاه. اما تمام فشارش گفتی داشت بهم میگفت: «میدونم چه حسی داری.» مجبور بودم خودمو کنترل کنم که اشکم درنیاد. وقتی از بغلش جدا شدم گفتم: – خیلی بهم میاید… خوشبختترین باشید. بهراد لبخند زد اما چیزی نگفت. بعد نوبت نازنین رسید. با اون لباس عروس ساتن سفید، دامن دنبالهدار و تور بلند… واقعاً زیبا شده بود. لبخند لوندی زد و گفت: – مرسی صدف جانم. انشاءالله عروس شدن شما رو هم ببینیم. لبخند زدم و گفتم: – بهوقتش. بعد ازشون فاصله گرفتم. بهراد و نازی با مهمانها سلام و احوالپرسی کردن و بعد رفتن روی جایگاه نشستن. به سمت مامان و بابا حرکت کردم. مامان داشت چیزی آروم به بابا میگفت. بابا سری تکون داد و سمت سیستم صوتی تالار رفت. – مشکلی پیش اومده؟ این رو گفتم و کنارش ایستادم. مامان برگشت سمتم، با ملایمت کمی موهام رو مرتب کرد و گفت: – نه عزیزم. رفت به دیجی بگه آهنگ رو قطع کنه. عاقد اومده. "آهان"ی گفتم و همون لحظه عاقد وارد شد. بعد از نشستن عاقد و چند توصیه کوتاه، گندم و بارانا پارچه سفید رو بالای سر عروس و داماد گرفتن. من هم قند رو گرفتم و شروع کردم به ساییدن. عاقد با صدای رسا گفت: – دوشیزهٔ محترمهٔ مکرمه، خانم نازنین علیزاده… آیا وکیلم شما را به عقد آقای بهراد پارسی درآورم؟ سارا فوری گفت: – عروس رفته گل بچینه! خندهی ریزی زیر لب جمع بلند شد. عاقد دوباره تکرار کرد. این بار من گفتم: – عروس رفته گلاب بیاره. باز هم خندهای نرم پخش شد. بخشی نمایشیِ مراسم بود، اما شیرین. برای سومین بار پرسید: – دوشیزهٔ محترمهٔ مکرمه، خانم نازنین علیزاده… گندم اینبار گفت: – عروس زیرلفظی میخواد! مامان جعبهٔ انگشتر رو برداشت و با لبخند داد دست نازنین. – خوشبخت باشی عزیزم. نازنین تشکر کرد، به پدر و مادرش نگاهی انداخت و بعد گفت: – با اجازهٔ پدر و مادرم و بزرگترهای جمع… بله. ویرایش شده 26 تیر توسط زینب چرمگر 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 2 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت شصت و هشت بعد از «بله»ی بهراد، صدای کفزدنها تالار رو برداشت. بهراد هم با صدایی محکم و مطمئن جواب مثبتش رو داد. دفتر رو آوردن، اول نازی امضا زد، بعد بهراد. شاهدها جلو رفتن. قلم بین دستها چرخید و با هر امضا، انگار رسمیتر میشدند برای هم. عاقد دعای آخر رو خوند، دست داد، تبریک گفت و رفت. چند ثانیه سکوت بود… بعد دیجی با صدای هیجانزده گفت: «خانمها و آقایون یه دست محکم برای عروس و داماد امشب!» آهنگ شاد تالار رو پر کرد. جوونهای فامیل ریختن وسط. نورها چرخید. صدای خنده و سوت و کل بلند شد. چشمم بین جمع چرخید و خورد به **گندم و امیرعلی**. گندم دستش تو دست امیرعلی بود و با ریتم آهنگ میخندید. نگاهش که به من افتاد، چشمکی شیطون زدم. لبخند دندوننمایی تحویلم داد؛ همون لبخندی که یعنی «دیدم!» هنوز لبخند روی لبم بود که سارا و بارانا از دو طرف بازوهام رو گرفتن. – بیا وسط دیگه! – ول کنین بابا… ولی ول نکردن. کشوندنم وسط پیست. با ریتم آهنگ شروع کردیم رقصیدن. صدای خندهمون قاطی موزیک میشد. دو آهنگ که گذشت نفس کم آوردم. دستمو بالا گرفتم و گفتم: – پیست رو سپردم به شما جوونا. بارانا با اخم مصنوعی گفت: – کی مامانبزرگ شدی نفهمیدیم؟ خندیدم. – کممزه بریز بچه. میرم ببینم کاری نیست، دوباره برمیگردم. از جمع فاصله گرفتم. مامان مشغول احوالپرسی با مهمونا بود. با چشم دنبال بابا میگشتم که یههو یکی محکم بهم خورد. تعادلم به هم خورد و چند قدم جلو پرت شدم. برگشتم با حرص بگم «مگه کوری؟» که… خشکم زد. یک جفت **چشم عسلی** روبهرویم بود. با حیرت گفتم: – تو اینجا چی کار میکنی؟ آروین هم به همون اندازه متعجب بود. – والا منم دقیقاً همین سوال رو دارم! صدا تو اون شلوغی گم میشد. ناخودآگاه بازوش رو گرفتم و کشیدمش سمت میزها که خلوتتر بود. – من عروسی عمومه. تو چی؟ خندید. – نازنین دختردایی مامانمه. ابرو بالا انداختم. – ببین کم تو فرانکفورت، به اون بزرگی، هی منو پیدا میکنی… الانم تو تهران پیدام کردی؟ ردیاب چیزی وصل کردی بهم؟ نمایشی خودمو تکوندم، حتی کیفمو گشتم. آروین خندید، همون خندهای که گوشه چشمشو جمع میکرد. – باور کن من همین فکر رو درباره تو دارم. آخه مگه میشه همه جا باشی؟ خندیدم. – کی برگشتی؟ – دیروز. پرواز داشتم. نصفه شب رسیدم. اوهومی گفتم. یه لحظه سکوت بینمون نشست. قبل از اینکه حرف بزنم، صدای مامان از پشت سرم اومد: – صدف جان! مامان اینجایی؟ دنبالت میگشتم. برگشتم. – آره مامان جان، جونم؟ کاری داشتی؟ چشمش که به آروین افتاد، لبخند مودبانهای زد. سلام کرد. آروین صاف ایستاد و با احترام جواب داد. مامان رو به من گفت: – معرفی نمیکنی؟ لبخند زدم. – شاید باورش سخت باشه، ولی آقا آروین همدانشگاهی من تو آلمانه. مامان با مهربونی دستشو جلو آورد. – خوشبختم پسرم. خوش اومدی. آروین با همون لحن آروم و مودبش گفت: – خیلی ممنونم. از آشناییتون خوشبختم. نگاه مامان چند ثانیه بین ما چرخید. اون نگاهِ مخصوصِ مادرها… که بیشتر از هر سوالی حرف داشت. ویرایش شده 26 تیر توسط زینب چرمگر 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 3 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 3 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت شصت و نه بعد تعارفات معمول ، رو کردم به مامان و گفتم : مامان جان ، برای چی دنبالم میگشتی ؟ کاری داشتی؟ مامان سمتم برگشت و گفت : خانواده خالقی اومدن ، سراغت رو میگیرن ، اومدم دنبالت ببرمت پیششون. اخم ظریفی کردم ، اصلا دلم نمی خواست با پارسا رو به رو بشم ، از طرفی هم نمیتونستم برای مامان توضیح بدم ، سری به اجبار تکون دادم و رو به اروین گفتم : میبینمت . اروین سری تکون داد و بعد عذر خواهی مامان از اروین به سمت خانواده خالقی راه افتادیم . وقتی رسیدیم ، چشمای پارسا برق زد ، اقا و خانوم خالقی با خوش رویی بهم خوش امد گفتن و برام ارزوی سلامتی کردن . بعد از چند دقیقه ازشون عذر خواهی کردم برم ، که پارسا گفت : صدف جان ، اگه میشه چند دقیقه وقتت رو بگیرم. اومدم بگم نمیشه ، ولی دیدم مامان اینا و خانوم خالقی دارن نگاه می کنن ، باشه زوری گفتم و پارسا بازوش رو جلوم گرفت ، شل بازوش رو گرفتم و یکم که از مامان اینا دور شدیم ، گفت: میدونم اخرین بار بعد صحبت هامون ، بد برخورد کردم ، ولی تو ببخش یکم به زمان نیاز داشتم ، بذار پای شخصیت و غرورم . نفس عمیقی کشیدم و گفتم : مشکلی نداره ، من اون موضوع رو فراموش کردم . انگار این حرفم به مزاقش خوش نیومد چون گره ای بین ابروهاش افتاد ، ولی موضعش رو حفظ کرد و گفت : صدف بهم زمان بده خودم رو بهت نشون بدم ، تا تجربه نکنیم که نمیفهمی به درد هم می خوریم یا نه ! چند دقیقه حرف هام رو تو ذهنم حلاجی کردم و بعد گفتم : ببین پارسا ، تو پسر خوب و خانواده داری هستی ، ولی برای من فقط یک دوست ، یا برادری نمیتونم جور دیگه ای بهت فکر کنم. _ قبلا هم همین رو گفتی ، مشکلی نداره من نا امید نمیشم ، زمان خیلی چیزهارو عوض می کنه. عصبیم کرده بود هی من میگفتم نره اون می گفت بدوش ، گوشش بدهکار نبود ، حرف زدن فقط اتلاف انرژی بود . با حرص گفتم : خود دانی . با قدم های تند ازش دور شدم و سمت جایگاه عروس و داماد رفتم ، تا بهشون رسیدم بهراد گفت : چرا گوشیت رو جواب نمیدی ؟ _شرمنده نشنیدم ، جونم ؟ با تعجب نگاهی بهم انداخت و گفت : از چیزی ناراحتی ؟ به نظر عصبانی میای؟ لبخندی زدم و گفتم : نه بابا عصبی چرا ؟ عروسی عمو قشنگمه چرا عصبانی باشم ؟ بهراد خندیدو گفت : ای وروجک زبون باز ، بدو به دیجی بگو اهنگ رقص دونفره من و نازی رو بذاره ، از قبل هماهنگ کردم اهنگش رو . باشه ای گفتم و سمت دیجی رفتم و هماهنگ کردم. دیجی اهنگ رو خاموش کردو تو میکروفون گفت : خب عزیزان پیست رو خالی کنید که ، نوبت رقص دونفره عروس داماد قشنگمون هست ، یک دست به افتخارشون بزنید. همه دست زدن و از سن کنار رفتن و بهراد و نازی شروع کردن رقصیدن ، چه قدر بهم میومدن ، اهنگ تموم شد ، همه دور عروس و داماد حلقه زدیم و نذاشتیم برن بشینن و با اهنگ بعدی دورشون میچرخیدیم و دست میزدیم ، بعد چند اهنگ دیجی گفت : خب حالا نوبتی هم باشه نوبت همراهی زوج ها با عروس و داماد هست . به دنبالش اهنگ لایتی گذاشت ، همه رفتن چند تا زوج و بهراد و نازی موندن وسط ، با چشم دنبال اروین گشتم ، خیلی دوست داشتم با بهراد اشناشون کنم ، همین جور که میگشتم باهاش چشم تو چشم شدم ، لیوان شربتی دستش بود و وقتی نگاهم رو دید لیوان رو برام بالا اورد . لبخندی زدم و سمتش رفتم ، وقتی بهش رسیدم گفتم : خوش میگذره ؟ کم و کسری نیست ؟ خندید و گفت : اوهو ، ادای میزبان ها بهت نمیاد. گفتم : ببین دوباره بهت رو دادم پر رو شدی . اومد چیزی بگه که صدای پارسا مانع شد . _ صدف جان افتخار میدی. ویرایش شده 3 اسفند، 2025 توسط bano.z 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 3 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 3 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت هفتاد اصلا دوست نداشتم اتفاقات قبل تکرار بشه ، بازوی اروین رو گرفتم و گفتم : شرمنده ، قولش رو از قبل به اروین دادم . پارسا نگاهش رو سمت اروین برگردوند و گفت: معرفی نمی کنی ؟ نگاهی به اروین انداختم ، اروین با نگاهی نافذ رو به پارسا گفت : اروین مهرزاد هستم ، دوست صدف جان. اوه اوه این چرا جان چسبوند بغل اسم من ، از کله پارسا دود بلند میشد ، ولی دستش رو جلو اورد و سمت اروین گرفت و گفت : منم پارسا خالقی هستم ، دوست خانوادگی صدف خانوم . روی کلمه خانوم تاکید کرد ، اروین هم دستش رو جلو برد و دست دادن ، جو سنگین بود و خوشم نمیومد ، بعد چند ثانیه اروین دست پارسا ول کرد و بازوش رو که ول کرده بودم ، جلوم گرفت ، دستم رو دور بازوش گرفتم و به پیست رفتیم با ریتم اهنگ تکون می خوردیم . نمیدونم چرا ولی حس کردم اروین ، پارسا رو شناخت ، یا حتی حس کردم یکمم باهاش مشکل داره ، شایدم زیادی حساس شده بودم و اشتباه می کردم . تو چشم های اروین نگاه کردم و گفتم : مرسی که ، ضایع ام نکردی . با چشمای شیطون گفت : مشکلی نیست یکی طلبم ، بعدا جبران می کنی . با حرص گفتم : میدونستی خیلی پرویی. لبخند شیطونی زد و گفت : نه والا ، تنها کسی که این رو میگه تویی. شونه ای بالا انداختم و گفتم : لابد اطرافیانت باهات رو دربایستی دارن . خنده ای کرد و سر تکون داد و گفت : شاید. دیگه به این اعتماد به نفسش عادت کرده بودم ، اهنگ که تموم شد ، ازش جدا شدم . بهراد و نازی سمتمون اومدن و نازنین گفت : سلام اروین فکر نمی کردم ببینمت ، میبینم که با صدف اشنا شدی. اروین گفت : سلام ، اول اینکه تبریک میگم بهتون ، بعدم مهلا سلطان رو که میشناسی مرغش یک پا داره به چیزی گیر بده ول کن نیست. نازنین خندید و سر تکون داد ، بهراد که تا اون موقع ساکت بود رو به من و نازی گفت : ایشون رو معرفی نمی کنید؟ نازنین جلوتر از من گفت : اروین پسر دختر دایی من هست، ولی اینکه با نازی چه جور اشنا شده نمیدونم ! بهراد دستش رو دوستانه جلو برد و گفت : خوشبختم . بهراد هم لبخندی زد و دستش رو فشرد و گفت : همچنین . نازی گفت : خب نگفتید از کجا هم رو میشناسید؟ نگید از المان که باور نمی کنم تو اون کشور به اون بزرگی بهم برخورد کردید! خندیدم و گفتم : برخورد که چه عرض کنم ، تو یک شهر و دانشگاه هستیم . نازی متحیر رو به اروین گفت : چه جالب! نمیدونستم تو هم تو فرانکفورت هستی! ویرایش شده 4 اسفند، 2025 توسط bano.z 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 4 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت هفتاد و یک اروین گفت : برلین بودم ، یک سال پیش اومدم فرانکفورت . تعجب کردم پس قبلا برلین بوده ، چرا شهرش رو عوض کرده؟ بهراد با خوشرویی گفت : خیلی ممنون از اینکه تشریف اوردید ، خوشحال میشم بیش تر با هم اشنا بشیم . اروین لبخند جذابی زد و گفت : من هم همینطور . فیلمبردار بهراد و نازی رو صدا کرد و اون ها هم با ببخشیدی رفتن . اروین نگاهی بهم انداخت و گفت : نگفتی چرا اون پسره رو پیچوندی ؟ لبم رو با زبونم تر کردم و گفتم : چیز خواستی نیست ، فقط نمی خواستم درخواستش رو قبول کنم. چشماش رو تنگ کرد و گفت : چرا؟ تخص گفتم : چون چِ چسبیده به را؟ اصول دین میپرسی؟ خندیدو گفت : باشه بابا ، نگو ، هر جور راحتی. چیزی نگفتم ، چند دقیقه ای سکوت برقرار شد ، اروین کارتی رو سمتم گرفت و گفت : از اونجایی که میدونم عمران می خونی ، این کارت شرکت ما هست ، من تقریبا دو الی سه هفته ایرانم ، اگه دوست داشتی بیا ببرمت چند پروژه از نزدیک نشونت بدم . کارت رو گرفتم و گفتم : ممنونم ، لطف داری ، حتما باهات تماس میگیرم ، خیلی دوست دارم از نزدیک یک پروژه رو بررسی کنم. اروین گفت : خب ، من فعلا برم ، توام احتمالا کار داری ، میبینمت. سری تکون دادم ، به سمت میز مامان اینا رفتم ، مامان پشت میز نشسته بود و با خاله سیمین حرف میزد کنارشون که نشستم ، لبخندی به روم پاشیدن و مامان گفت : نگفتی ، هم دانشگاهیت اینجا چی کار می کرد؟ _ اروین، پسر دختر دایی نازنین هست ، منم دیدمش تعجب کردم. خاله : ماشالله چه پسر خوش قد و بالایی هم هست . مامان : چه تصادف جالبی ، هم کلاسی هستین ؟ _ نه ، اروین ارشد می خونه ، فقط هم دانشگاهی هستیم . مامان اهانی گفت و دوباره با خاله مشغول حرف زدن شدن . گندم بغلم نشست و گفت : میبینم که ، نرسیده یکی رو مخ کردی؟ با تعجب نگاهش کردم و گفتم : کیو؟ _خودت رو نزن به اون راه ، همون پسر چشم عسلیه که با هاش رقصیدی رو میگم. زدم پس کلش و گفتم : گم شو بابا ، اروین هم دانشگاهیمه ، از شانس فامیله نازی هست . لبخند شیطونی زدو گفت : حالا هر چی ، اینا توجیه خوبی نیست که باهاش تانگو برقصی ! _ببند نیشت رو ، قضیه پارسا رو که برات گفتم ، امشب هم یک سری شر و ور تحویلم داد ، منم همون جواب قبل و دادم بعد که درخواست رقص کرد ، پیش اروین بودم اجباری با اون رقصیدم. گندم همونطور که با خنده سرشو تکون میداد، لیوان شربتشو برداشت و جرعهای خورد. – ولی راستش رو بخوای، اونجا که بازوش رو گرفتی و بردیش وسط سالن، از بیرون خیلی هم «اجباری» به نظر نمیرسید! گردنم سرخ شد. – ای بابا، تو هم شدی قاضیمحله؟ فقط خواستم اون موقعیت رو جمع کنم، نمیفهمی؟ پارسا جلوش وایساده بود، نمیخواستم دوباره بحث درست کنه. گندم لبخند مرموزی زد. – جمع کردی؟ یا تازه شروعش کردی؟ با عصبانیت آهی کشیدم. – جدی میگم گندم، من با هیچکدوم چیزی ندارم! نه با پارسا، نه با اروین. – آره، فقط یکی پیام میده و یکی پیشنهاد پروژه میده، درسته؟ لیوانم رو گذاشتم روی میز و نگاهم رو شاخص کردم تو جمع ؛ کارت ویزیتش هنوز تو دستم بود. سفید و ساده، با لوگوی نقرهای بالا و شماره فون بینالمللی پایین. زیر لب گفتم: – واقعاً نمیفهمم چرا انقدر ناآرومم… گندم گفت: – چون حس کردی اونم چیزی رو فهمیده. نگاهش تیز بود. – پارسا رو گفت؟ – آره. نوع نگاهش وقت اون معرفی رو یادت نیست؟ بیاختیار لبخند تلخی زدم. – حس کردم داره یه معادلهای تو ذهنش حل میکنه. … ولی هنوز جواب معادله رو نگرفته. حالا نگاه گندم هنوز رو من بود. – خب، حالا راستشو بگو. – چی رو؟ – اگه فرض کنیم هیچکدوم از این دو تا تو زندگیت نبودن… دلت الان با کدوم بیشتره؟ جوابی ندادم. فقط کارت توی دستم رو برگردوندم، انگشتهام روی اسم **Arvin Mehrzad** لغزید. نور لوستر افتاده بود روی حروف نقرهای کارت، درست مثل برق چشمهای خودش. گوشه لبم با مکث بالا اومد. – نمیدونم… شاید هنوز خودشم نمیدونه. ویرایش شده 29 تیر توسط زینب چرمگر 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 5 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 5 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت هفتاد و دو بعد برای عوض شدن بحث چشمام و ریز کردم و گفتم : والا شما رو هم دیدیم دو دقیقه از امیر علی جدا نشدی . خندید و گفت : بر منکرش لعنت ، حداقل من انکار نمی کنم. _منم انکار نکردم ، ولی خب بین من و اروین واقعا چیزی نیست . لبخندی زد و شیطون گفت : ولی ، روش فکر کن ها ، نگاهش کن . سرم و به طرف اروین که کمی از ما دور تر بود چرخوند و گفت : قد بلند ، چهارشونه ، چشم های عسلی ، پوست گندمی، هیکل ورزیده ، خوشتیپ باور کن چیزی کم نداره ، روش فکر کن. دستش رو پس زدم و گفتم : نوش جون صاحبش ، بی خیال بابا . شونه ای بالا انداخت و گفت : خود دانی . دوباره طرف اروین نگاه کردم ، واقعا خوشتیپ بود ، تو اون کت شلوار زیتونی رنگ فوق العاده شده بود ، رو به روش یک خانوم نسبتا جوان نشسته بود ، با کت و دامن خوش دوخت سورمه ای و موهای طلایی خوش رنگ ، نمیدونستم خواهرش هست یا نه ، ولی شباهت زیادی داشتن . تا اخر مجلس دیگه اتفاق خاصی نیوفتاد و بعد صرف شام موقع خداحافظی پشت بهراد و نازی بودم که ، اروین با همون خانوم برای خداحافظی با عروس و داماد نزدیک شدن ، خانومه با لبخند مهربانی رو به نازی گفت : خوشبخت بشی عزیز دلم. نازنین هم بغلش کرد و گفت : مرسی مهلا جانم ، انشالله عروسی اقا اروین. واووو این مامان اروین بود ، چه قدر جوان بود ، فکر می کردم خواهرشه . لبخندی به صورت نازی پاشید و گفت: خدا از دهنت بشنوه ، انشاالله . اروین سری تکون داد و با بهراد دست دادو گفت : تا من و به زور زن ندادن برم ، مجدد تبریک میگم خوشبخت باشید. بهراد گفت : از اشناییت خوش حال شدم ، دوست دارم بیش تر اشنا بشیم . اروین لبخند زد و گفت : متقابله ، به امید دیدار . دستی برام تکون داد که از چشم مادرش دور نموند ، نازنین که نگاه مهلا خانوم رو دید ، برگشت و دستم و گرفت رو به جلو کشید و گفت : ایشون صدف خانوم ، دختر برادر شوهرمه ، انگار با اروین جان از المان اشنا شدن. مهلا جون لبخند مهربونی زد و رو به من گفت : خوشبختم ، عزیزکم ، ماشاالله ، خوش برگشتی قشنگم . لبخندی در جواب زدم و گفتم : همچنین ، ممنونم . نگاه خریدارانه ای بهم انداخت ، اروین دست رو شونه اش گذاشت و گفت : مهلا سلطان اگه ، کاری نداری بریم ، عروس داماد خسته ان . مهلا جون بعد خداحافظی مجدد راه افتاد و اروینم به همراهش رفت. ویرایش شده 29 تیر توسط زینب چرمگر 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 8 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 8 اسفند، 2025 پارت هفتاد و سوم اخر شب خسته روی مبلای خونه ولو شدم ، کفش هام رو از پام دراوردم ، بابا هم کتش رو در اورده بود و سرش رو به پشتی صندلی تکیه داده بود. مامان هم بغل بابا نشسته بود و گفت : عزیزم ، نمی خوای بین معصومه و ماهان واسته بشی؟ بابا دستی به صورتش کشید و گفت : دوباره چی شده ؟ _ همون موضوع همیشگی ، والا من حق به ماهان میدم ، معصومه ندبده نشناخته ، داره مخالفت می کنه. کنجکاو پرسیدم : با چی مخالفت می کنه؟ مامان مکثی کرد و گفت : ماهان یک دختری رو دوست داره ، خانواده دختره وضع مالی خوبی ندارن ، عمه ات هم پاش رو کرده تو یه کفش این همه دختر هوری پری ریخته دور پسرم ، ما به این خانواده نمی خوریم . ابروهام رو از تعجب بالا انداختم و گفتم : واا ، از عمه این انتظار رو نداشتم ، لااقل دختره رو ببینه ، چند جلسه با خانوادش برن بیان بعد بگه نه! مامان گفت : والا منم همین رو میگم . بابا که خستگی از سر و روش میبارید گفت : خیله خب ، فردا میرم باهاش صحبت می کنم. مامان لبخندی زد و بوسه ای رو صورتش نشوند ، لبخند زدم و با شوق نگاهشون کردم . حس کردم باید تنهاشون بزارم شب بخیری گفتم و رفتم ، بعد تعویض لباس و پاک کردن ارایش سریع به خواب رفتم. 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زینب چرمگر 1,231 ارسال شده در 8 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 8 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت هفتادو چهارم دو روز از جشن میگذشت و تو این دو روز من تو خونه مونده بودم و رفع دلتنگی می کردم. بابا فردای جشن رفته بود پیش عمه معصومه و قانعش کرده بود اول دختر مورد علاقه ماهان رو ببینه بعد نظر بده ، امشب قرار بود ماهان دختره رو که اسمش رزا بود بیاره خونه عمه ، عمه هم مارو دعوت کرده بود . از اونجایی که حس کردم بهتره جو صمیمانه تر باشه ، تا بلکه ماهان به مرادش برسه ، زنگ زدم به عمه و عذرخواهی کردم و گفتم نمیام ، عمه هم انگار ترجیح میداد بزرگترا تو مجلس باشن ، اخه خیلی زود قبول کرد و ازم قول گرفت قبل رفتن حتما یکبار به خونش سر بزنم . عمه معصومه به مامان زنگ زده بود و خواسته بود از بعد از ظهر برن اونجا ، از قضا عمو بهروز و بهراد هم دعوت کرده بود ، رسما حس کردم یار کشی کرده که کوچک ترین چیزی از دختره ببینه همه رو شاهد بگیره و زبون ماهان رو ببنده. انصافا دلم برای ماهان و دختره سوخت ، خدا بهشون کمک کنه . ساعت چهار بود که مامان و بابا عزم رفتن کردن ، مامان خیلی به دلش نبود من رو تنها بزاره ولی بهش اطمینان دادم که خونه نمی مونم و میرم به دوستای قدیمم سر میزنم ، ولی خالی بستم چون هیچ کدوم از بچه ها مساعد نبودن . وقتی رفتن ، به اتاقم رفتم و لباسام رو با شلوار بگ لی و یک شومیز ازاد خنک عوض کردم و شالم رو هم سرم انداختم ،به قصد دور دور کلید ماشین رو برداشتم و به راه افتادم ، مقصد مشخصی نداشتم یکم که رفتم ، یکی ته ذهنم و قلقلک داد به اروین زنگ بزنم ، اما زنگ بزنم چی بگم ، خودم رو با اینکه می خوام زنگ بزنم برای پروژه ای که قولش رو داده قانع کردم و شماره اش رو گرفتم . یک بوق نخورده بود که به غلط کردم افتادم و قطع کردم ، به خودت بیا دختر طرف تا شماره داده و یه تعارف زده تو دو دستی چسبیدی ! تو افکارم غرق بودم که تلفنم زنگ خورد با دیدن شماره اروین حول کردم و نفهمیدم چی شد که زدم به ماشین جلویی ، سرم خورد به فرمون ، طرف از ماشین پیاده شدو یه نگاه به ماشینش کرد و گفت : حواست کجاست خانوم ، ماشین رو داغون کردی . ویرایش شده 9 اسفند، 2025 توسط bano.z 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده