sarahp
مدیر اجرایی-
تعداد ارسال ها
263 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
6
تمامی مطالب نوشته شده توسط sarahp
-
پارت پنجاه و هفت متعجب از رفتار لیلا وارد حیاط شد و نگاهی مابین ماشینهای پارک شده انداخت، با دیدن ماشین بِرندی که مدلش کمی قدیمی بود اما چیزی از ابُهَتش کم نشده بود انداخت، با فکر به اینکه ماشین شیوا هست نفسی گرفت که بهخاطر آورد ماشین او از برند و رنگ دیگری بود، با گامهای بلند خودش را به ورودی سالن رساند که صبا با عجله خودش را به او رساند و درحالی که دستپاچه بهنظر میرسید مانع وارد شدنش شد، او را مشغول حرفهای بیسرو ته خودش کرد تا زمانی که لیلا کیفش را آورد و سوییچی به دستش داد، متعجب از رفتارش به حرف آمد: - چیزی شده؟ صبا همانطور که سعی میکرد دستپاچه بهنظر نرسد لبخند غیرطبیعی زد و سری کوتاه بالا انداخت: - نه دیدم اومدی گفتم سریع بریم خونهرو تمیز کنم شاید سختت باشه اینجا بمونی! تابش شوکه از رفتار او: - از کی به نظر من اهمیت میدی! صبا لبخند مصنوعی زد و گفت: - خوب الان که هر روز پیشِ من نیستی تا مجبورت کنم عمارت بمونی! او که از حرفش قانع نشده بود مشکوک همگام با او به راه افتاد و گفت: - حداقل یه سلام احوالپرسی میکردم! اینطور بیاحترامیِ! همانطور که صبا قدمهای بلندتری به سمت ماشینهای پارک شده بر میداشت سریع جواب داد: - باشه فردا بعدازظهر میایم باهم. هنوز درگیر رفتار عجیبش بود که صبا ریموت ماشین حسین خان را زد و سوار شد، نگاهی به ماشینها دیگر انداخت و در ماشین حسین خان را باز کرد، درحالی که سوار میشد کنجکاو پرسید: - پس ماشین خودت کجاست؟ تو پارکینگ خونه هم نبود! صبا با نیمنگاهی به او: - یهکم مشکل داشت گذاشتم تعمیرگاه کاراش رسیده بشه! آهانی زیر لب گفت و صبا ماشین را استارت زد و آرام دنده عقب گرفت و منتظر ماند در خروجی کامل باز شود، لحظهی خروج از حیاط چشمش به آن ماشین ناآشنا افتاد و مجدد با لحن پرسشی: - اون بی ام مدل پایینِ برای کیه؟ صبا سعی کرد خونسرد جوابش را بدهد تا شکی برایش ایجاد نشود: - ماشین یکی از آشناهای آقاجونِ اومده بهش سر بزنه! شاخکهای شک او بیش از پیش تیز شد و با سکوتش استرس را در دل صبا دواند! تا رسیدن به خانه که فقط سه دقیقه راه بود با پرسشهای صبا گذشت و خیلی زود صبا ماشین را در پارکینگ پارک کرد و بههمراه هم وارد آسانسور شدند و لحظاتی بعد از ورودشان به خانه خیلی سریع مشغول گردگیری اولیه خانه شدند! با گذشت یک ساعت از خاکگیری، صبا از بیرون سفارش شام داد و بعد مدتها در کنار هم وقت گذراندند. ساعت از نیمهشب گذشت و تابش با چشمان نیمهباز از خواب نالید: - بابت شام ممنون، دیگه برم بخوابم نمیتونم چشمام رو باز نگه دارم! صبا لبخندی از خیال راحتش به روی او زد: - برو بخواب شبت بخیر. تابش به تبعیت از او لبخندی زد: - شب بخیر. از روی مبل با خستگی شدید بلند شد و وارد اتاق شد، خودش را روی تختش که ملافهی جدیدی پهن کرده بود رها کرد، حتی دقایقی نگذشت که خواب عمیقی مهمان چشمانش شد! طبق معمول حتی با وجود خستگی راه صبح زود از خواب بیدار شد هرچه سعی کرد مجدد بخوابد تلاشش بینتیجه ماند، نگاه کلافهاش را چرخاند و گوشی را بهدست گرفت و با دیدن ساعت هفت و نیم صبح حرصی سرش را به بالشت کوباند! از جایش بلند شد و وارد آشپزخانه شد و لیوانی از آب تصفیه پر کرد و سر کشید و به سمت سرویس حرکت کرد و دست و صورتش را شست، طبق عادت همیشگیاش گرسنهاش بود، خیلی آرام سعی کرد در اتاق صبا را به جهت برداشتن ریموت ماشین برای خرید نان بردارد که با تخت خالی او روبهرو شد! نگاه متعجبش به تخت دست نخوردهاش بود که شک دوباره به سراغش آمد! کلافه از رفتارهای جدید او روی تخت نشست و با خود فکر کرد دلیل رفتارهایش چه میتواند باشد، بیست دقیقه برایش پُر تَنش گذشت در نهایت با یک تصمیم آنی از جایش پرید و در کشوهای او بهدنبال ریموت در عمارت گشت، کمی چرخید و بالاخره پیدایش کرد و از اتاق خارج شد، بهسرعت لباسهایش را تن کرد و با قدمهای سریع که بیشباهت به دویدن نبود ظرف هشت دقیقه خودش را مقابل در عمارت رساند، با نفس-نفسهای پی در پی که عاملش دویدن بود خیره به در ماند و با استرسی وصفناپذیر سعی کرد نفسی بگیرد.
- 88 پاسخ
-
- 3
-
-
رمان لعن| ساناز محمدی کاربر انجمن نودهشتیا
sarahp پاسخی برای sanli ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
با سلام خدمت شما نویسندهی عزیز! ورودتان را خیر مقدم میگوییم. ★ ☆★ ☆ برای آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی، میتوانید به تالار زیر مراجعه کنید. آموزش نویسندگی «کلیک کنید» لطفا پیش از نوشتن، قوانین تایپ رمان را با دقت تمام مطالعه کنید تا بیهیچ اشکالی رمانتان اتمام و منتشر شود. قوانین تایپ رمان «کلیک کنید» نویسندهی عزیز، از نام رمان تا پایان، یک ناظر همراه شما خواهد بود تا رمان شما بیهیچ عیب و نقصی به اتمام برسد. @sarahp @FAR_AX ★ ☆★ ☆ رضایت شما و وجودتون در کنار ما، باعث افتخار ماست. ✅اکنون رمان شما تأیید شده است و قادر به پارت گذاری هستید.✅ 🌹قلمتون مانا🌹 -
پارت پنجاه و شش در بدو ورود متوجهی جو متشنج مابین اعضای خانواده شدند، صبرا بیقرار حرفهای نامفهومی بازگو میکرد که چیزی از آن متوجه نمیشد. راما مستقیم بهطرف اتاق حسینخان رفت و او کنجکاو بدون تعویض لباسهایش کنار صنم روی کاناپه نشست و با اندکی دقت در حرفهای بیسرو ته صبرا دلیل حال بد او را تصمیم جدید سها دانست! سهایی که قصد داشت با پدرش در اولین فرصت برای زندگی از ایران خارج شود! متحیر از تصمیم سریع او دستی بر جای بخیهاش که کمی میسوخت کشید و بدون حرف از جایش بلند شد و بهطرف پلهها حرکت کرد و آنها را به قصد ورود به اتاقش طی کرد؛ لباسهایش را با تیشرت کرم و شلوار مشکی اسلش عوض کرد و بدون شست دستهایش روی تخت لم داد و غرق افکارش شد، لحظاتی گذشت چشمانش روی هم قرار گرفتند و خوابش برد. چشمانش را خوابآلود باز کرد و کش و قوسی به بدنش داد، همانطور که از تختش پایین میآمد ذهنش سمت عید پُر حاشیهایی که بر مَلِکها گذشته بود کشیده شد! تقریبا سه هفتهایی گذشته بود و وارد اردیبهشت ماه شده بودند، اردیبهشتی که پُرتَنش پیش از کنکور برای او میگذشت و صبرایی که بعد از مشخص شدن تاریخ سفر دائمی سها به خارج از کشور دیگر نای نالیدن نداشت و جمع مَلِک را درگیر خودش کرده بود و رامایی که درگیر تصمیمی بود که باید نهایت تا سه ماه آینده میگرفت! همه و همه! این اردیبهشتی که مثل باد گذشت ... فرزند دنیا متولد شد و نامش را مهبد گذاشتند! او که کنکورش را با نهایت تلاشش گذراند، و صبرایی که اصرارهایش بینتیجه ماند ... سها به کانادا مهاجرت کرد! و رامایی که تصمیمش را گرفت ... روزهایی میگذشت که برای تابش فقط شب بود و شب! رامایی که بیخبر آتش بر جان او زده بود، مگر میگذشت این غم! خواستگاری که برگذار شد ... تاریخ نامزدی که مشخص شد ... تابشی که خود را بیچاره و ناامید از همهجا میدید! همهی اتفاقات به سرعت زیادی در حال رخ دادن بود! روزها کز کرده در اتاقش هفتهها طی کرد که حتی دل سنگ صبا را هم نرم کرد اما از تکُ تا نینداخت! گذشت از روزی که رامایِ قلب او محرم دختری به اسم شیوا شد و برای او دستنیافتنی! آنقدر غرق غم مانده بود که حتی زمان آمدن رتبهاش رغبت چک کردن سایت را نداشت. یک هفتهایی از آمدن نتیجهی کنکور گذشت؛ صبا که از رفتارهای او کنترل خود را از دست داده بود سر ناسازگاری را آغاز کرد! او را مجبور کرد بهخود بیاید، چند روزی در حال و هوای خودش ماند و تصمیمش را گرفت مطمئن از رتبهی خوبش خود را آماده کرد، با چک کرد رتبهاش لبخندی غمگین بر لبانش شکل گرفت و آهی حسرتوار کشید، رتبهاش دقیقا همان بود که میخواست و دانشگاهی که آرزویش را داشت، کمی آسوده خاطر شد از حتمی شدن رفتنش! و با توضیحی به صبا و دلیل انتخاب دانشگاهش او را از رفتنش باخبر کرد و صبایی که با رضایت کامل تصمیم او را به راحتی پذیرفت! چند روزی درگیر کارهای خوابگاه شد و بعد از انجام کارهایش با خداحافظی از مَلِکها البته بدون حضور راما و شیوا که برای ادامهی تحصیل به آمریکا رفته بودند راهی شیراز شد! روزهایی که میگذشت و پاییزی که به اتمام رسید و زمستانی که در حال گذر بود. برای اویی که خودش را درگیر روزمرگیهایش کرده بود گذر روزها چندان برایش مهم نبود! صبحها در دانشگاه، عصرها درگیر مطالعه و حتی شبها تا دیر هنگام مشغول طراحی سایت بود و کاملا از نظر مالی استقلال پیدا کرده بود. امتحانات ترم اول را بهخوبی با رضایت اساتید گذراند. برای تعطیلات قبل از شروع ترم جدید تصمیم برگشت به تهران را نداشت و مشغول کد زدن سایت جدیدش بود، او که با درآمد حاصلِ از طراحی سایتها دیگر نیازی به مبالغی که صبا برایش واریز میکرد نداشت و بلااستفاده مانده بود! خیلی زود ترم دوم آغاز شد و روزهای پایانی سال سر رسید، خیلی اتفاقی بدون خبری تصمیم گرفت به تهران برگردد. فِلفُور سه روز مانده به تحویل سال چمدانش را بست و خود را به پایانه مسافربری رساند و با تهیه بلیط که به سختی در آن وقت روز بهدست آورد عازم تهران شد، بلافاصله بعد از رسیدن به تهران با تاکسی خود را به خانه رساند و در را با عجله باز کرد، وارد پارکینگ ساختمان شد نگاه کوتاهی به ماشینهای پارک شده انداخت اما ماشین صبا را ندید بیخیال حضورش که احتمال میداد عمارت باشد بهسمت آسانسور رفت و بعد از رسیدن به طبقهی دوم در ورودی را باز کرد و با زدن کلید لوستر را روشن کرد، با دیدن خانه غرق در خاک متحیر نگاهش دور تا دور خانه چرخید، همانطور که متحیر مانده بود کمی به سمت در متمایل شد و آن را بست و چمدانش را کنار در رها کرد و چرخی در خانه زد! احتمال داد شاید صبا بهخاطر تنهاییش در عمارت میماند! همان لحظه تصمیم گرفت بدون اطلاع او به عمارت برود و قافلگیرش کند، لحظهایی پشیمان از تصمیمش که مبادا راما و نامزدش حضور داشته باشند در جایش ماند و بلافاصله با خود تکرار کرد آخر تا کی! با قدمهای مطمئن وارد سرویس شد و آبی به دست و صورتش زد و بعد از خشک کردن صورتش از سرویس خارج شد، کولهی کوچکش را برداشت و از خانه خارج شد و با معطلی توانست تاکسی بگیرد و خودش را به عمارت برساند. با هیجان خاصی پشت در عمارت ایستاد و زنگ را فشرد که لیلا ناباور از حضورش جواب داد و با تأخیر در را باز کرد.
- 88 پاسخ
-
- 3
-
-
پارت پنجاه و پنج دستش را آرام پس زد: - خودت بخور! راما هم بیتعارف کل نان قندی را یکجا در دهانش گذاشت و بهخاطر حجم زیادش بهسختی شروع به جویدن کرد! از حرکت او چشمانش از حدقه در آمده بود اخمی درهم کرد و گفت: - در این حد یعنی؟ راما بخشی از قسمت نان قندیِ جویده شده را قورت داد و اوهومی گفت، ابرویی از پرویی او بالا داد و نگاهش را به سمت بیرون سوق داد و لبخند ریزی بر لبانش نشست. ادامهی مسیر بدون حرفی با گوش دادن به آهنگ طی شد، راما بلافاصله بعد از رسیدن مقابل بیمارستان پارک کرد، قبل از پیاده شدن او از ماشین پیاده شد در را بست و از روی جُوی مقابل بیمارستان پرشی کرد که از چشمان راما دور نماند، با لبخندی گوشی را در دستش گرفت و از ماشین پیاده شد و ریموت را زد، تابش با چشمان ریز شده از لبخندِ او کمی لبانش را کج کرد و پرسید: - دلیلِ خندهات؟ راما از جُوی به سادگی پرید، همانطور که مردمک یخی رنگش را در نگاه به رنگ شب او انداخت با حفظ همان لبخندش گفت: - بریم داخل! نگاه لوچ شدهاش را در حدقه چرخاند که راما از کنارش گذشت و وارد حیاط بیمارستان شد، به خود آمد و به دنبالش حرکت کرد و با دویدن کوتاهی هم قدم او با طی کردن مسیر کوتاهی وارد اورژانس شدند، با رسیدن به ایستگاه پرستاری راما رو به او: - همینجا بشین الان میام. سری به تایید حرف او تکان داد و روی صندلی مقابل ایستگاه پرستاری نشست، راما بعد از صحبتی با پرستار حاضر در آنجا به سمتش آمد و کنارش نشست و بدون نگاه به چهرهی سوالی او گفت: - یهکم دیگه صدات میزنن. باشهایی گفت و به پشتی صندلی تکیه داد، لحظاتی در سکوت گذشت، همان لحظه که سعی داشت پنهانی به صفحهی گوشی در دست راما نگاه بیندازد پرستاری او را صدا زد، هول از جایش بلند شد و با قدمهای نامطمئن به سمت اتاقی که اشاره کرده بود حرکت کرد، راما که متوجهی حالت او شده بود بی مقدمه بهحرف آمد: - همراهت بیام؟ با صدای راما به سمتش برگشت و در سکوت با چهرهایی مظلوم به او خیره شد، رویش نمیشد بگوید ترس از کشیدن بخیه دارد! راما که سکوت او را تأیید همراهیش دید با لبخند کجی بلند شد و با نیمخیزی پایین شلوار مشکی جذبش را مرتب کرد و به سمت او قدم برداشت، لبخند ملیحی از استایل مردانهی او بر لبانش نشست و چشمانش بر روی پیراهن سفیدش و کت اسپرت طوسی رنگی که به تن داشت چرخید که راما در این حین به او رسیده و با گرفتن بازویش او را به سمت اتاق کشاند، با این حرکت دوباره استرس کشیدن بخیه به سراغش آمد و با چهرهایی مظلوم وارد اتاق شد، با دیدن خانمی که لباس پرستار به تن داشت لبخند پر استرسی زد و با صدای آرام سلامی داد که با ملایمت پاسخش را داد و از او خواست روی تخت بنشیند، بی تعارف از روی استرس چنگی به آستین کت راما زد و او را وادار کرد کنارش روی تخت بنشیند! راما با لبخندی از روی کلافگی کنار او نشست و کنار گوشش با صدای آرام پچ زد: - اولینبارتِ؟ او که چشمانش پی پرستار و پنس در دستش بود، همانطور که چنگ محکمش روی آستین کت راما بود جواب داد: - آره! راما نگاهش به روی مژگان مشکی و بلند او چرخید: - مشخصِ! درد نداره نگران نباش! از نگاه خیرهی او به سمتش سر چرخاند و معذب از نزدیکی بیش از حدشان و ترس از کشیدن بخیه نالید: - میترسم دست خودم نیست. راما نگاهش را از او برداشت و با خود زیرِ لب گفت: - برای همین لوس بازیها نمیرم سمت دختری! تابش چپکی نگاهش کرد و غرلند گفت: - آخرش که چی باید یاد بگیری یه کم ملایمتر رفتار کنی! راما نگاه کلافهاش را در نگاه جسورانهی او انداخت که پاسخ از یادش رفت! نفسی بیرون داد، پرستار نزدیک شد و با لبخندی کارش را شروع کرد، بی تعارف چنگش را روی آستین کت راما محکمتر کرد و در نهایت با حس سوزش بخیههایش کشیده شد، چشمانش را باز کرد و دست از آستین راما کشید و با پشت دست اشکهای جاری شدهی روی گونهاش را پاک کرد، راما بلافاصله از جایش بلند شد و با تشکر مختصری از پرستار اتاق را ترک کرد، با مکث از جایش بلند شد و با تشکری مهربانانه از اتاق به دنبال راما خارج شد، کمی نگاه چرخاند پیدایش نکرد بهسمت در خروجی رفت و از بیمارستان خارج شد، او را داخل ماشین دید اینبار از پُل رد شد و کنار ماشین ایستاد و در را باز کرد و کنارش نشست، راما بلافاصله بعد از بسته شدن در استارت زد و با دنده عقب ماشین را از پارک خارج کرد و در خیابان حرکت کرد، بیمقدمه بعد لحظاتی پرسید: -ناهار چی میلتِ؟ با نگاه خیرهایی به او که درحال رانندگی با سرعت بالا بود بیمعطلی جواب داد: - سبزی پلو با ماهیچه. به سرعت نگاه مشکوکش را سمت او کرد و با مکثی در تلاقی نگاهشان با سوءظن پرسید: - و؟! تابش با لحن بیخیال ادامه داد: - زیتون و پپسی! راما خندهایی با صدای هه از دهانش خارج شد و سکوت کرد! تابش از حرکت او حرصی دست به سینه در جایش به پشتی صندلی لم داد و تا رسیدن به مسیرشان سکوت کرد. بعد از رسیدن به مقصد مورد نظر راما از ماشین پیاده و وارد رستوران شدند، با گذشت دقایقی از سفارششان ناهار مورد علاقهی راما روی میز چیده شد! راما با سوءظنی که همچنان در نگاهش موج میزد بهحرف آمد: - یعنی باور کنم تو اتفاقی این غذا میلت بود؟ تابش مقداری ماهیچه روی برنجش گذاشت و ریلکس قاشقی مخلوط از برنج و گوشت را به سمت دهانش برد و با نگاهی در چشمان ریز شدهی او مکثی از قرار دادن قاشق در دهانش کرد، تکان کوتاهی به سرش داد و همراه با گفتن اوهومی قاشق را با اشتها در دهانش قرار داد! راما ابرویی بالا داد و مشغول خوردن شد. بعد از صرف ناهار با کنایههای راما به عمارت برگشتند.
- 88 پاسخ
-
- 3
-
-
پارت پنجاه و چهار صبرا همچنان در فکر پیشنهاد تابش بود، مشخص بود کمی آرام شده این را از تکان ندادن پاهایش میشد فهمید، تابش که هول شده بود نفس آسودهایی کشید و بی حواس جای بخیهاش را خاراند که آخش در آمد! صبا با تشر گفت: - بخیهرو چرا با ناخونت سیخ میدی! - آخه میخاره، همش هم یادم میره! صبا با چشم غرهایی به او گفت: - دیروز باید میکشیدیش، صبحانت رو بخور باهم بریم. قبل از اینکه جوابی دهد راما وارد آشپزخانه شد، گفت: - سلام به ملکها و خانم آقای ملک. رویش را سمت تابش کرد و در چشمان متعجب او زل زد: - و تو ای پرتوی خورشید! آتنا کلافه نگاهی به چهرهی بیخیال راما انداخت: - باز بیخیال عالم اومد! راما لبخند مصنوعی زد: - خواهش می کنم. راما نگاهش را در نگاه خندان صبا انداخت و با اشارهایی به سمت تابش گفت: - غمت نباشه، من میبرمش بیمارستان. صبا لبخندی به مهربانی او زد: - ممنونم عزیزم مزاحمت نمیشیم، میبرمش. راما پلک چشمکی برای صبا زد و گفت؛ - بیکارم فعلا، حسین خان فِرم داد! آتنا مشکوک پرسید: - یعنی چی آخه؟ چه اتفاقی افتاده؟ - چیز خاصی نشده گفت فعلا از این قرار داد دور باشم تا بلکه حدادی آروم بشه! آتنا حرصی دستش را مشت کرد و سعی کرد سکوت کند، راما اشارهایی به تابش زد: - صبحانه بخور بریم. تابش که به خاطر شرایط پیش آمده ترجیح میداد از او فاصله بگیرد تا مورد خشم سها قرار نگیرد! سریع جملهاش را سر هم کرد و گفت: - ممنون خودم تنها میرم، یه بخیه کشیدن که همراهی نمیخواد! آتنا اخمهایش را در هم کرد: - ممکنه ضعف کنی باید یک نفر همراهت باشه، مزاحم چرا بیکاره دیگه، بهتره صبا خونه باشه. و با نگاه اشارهایی به صبرا که در افکار خودش غرق بود زد، تابش لبخند اجباری زد و نانی تکه کرد، چاقو را برداشت و کمی به تکه نان در دستاش کره و پنیر مالید، همین که چاقو را رها کرد که لقمهاش را بخورد راما آن را از دستش قاپید و در دهانش گذاشت و با کمی جویدن قورت داد، متحیر از عکسالعمل سریع راما دهانش باز مانده بود، راما با دیدن چهرهی بامزهاش لبخند کجی زد: - یه لقمه رفتی بگیری چقدر لفتش میدی! آتنا قندی از قندان برداشت و به سمت راما پرتاب کرد که جاخالی داد و همانطور که از آشپزخانه فرار میکرد با صدای بلند گفت: - تو ماشین منتظرم، فعلا. بیخیال خوردن صبحانه شد و نان قندی از جا نانی که وسط میز قرار داشت برداشت و با گفتن با اجازهایی از جایش بلند شد، صبا شماتتبار گفت: - بشین صبحانه بخور ضعف میکنی! آتنا دخالت کرد و گفت: - نگران نباش اینطور که مشخصه راما صبحانه نخورده برگشت میرن یه جا زودتر نهار میخورن. صبا با حرف آتنا آرام گرفت، تابش ببخشیدی زیر لب گفت و از آشپزخانه بیرون رفت و گازی به نان قندی در دستش زد، از پلهها که بالا رفت در را باز کرد وارد اتاق شد. نان قندی را روی تخت پرت کرد و سریع لباسهایش را با مانتوی زخیم اسپرت سفید رنگی با شلوار جین ذغالی پوشید و شال هم رنگش گذاشت جورابش را عجلهایی کج و معوج پوشید و مدام سعی میکرد با شصت پایش کمی صافش کند آخر کلافه خم شد با دست درستش کرد. گوشی را برداشت و بی حواس بدون برداشتن کیفش به سمت در رفت که لحظهی آخر برگشت و کولهی کوچکشش را گرفت و با نگاهی به تخت چنگی بر نان قندیش زد و از اتاق خارج شد و پلهها را به سرعت پایین رفت، مجدد گاز دیگری به نان قندی زد و جلوی در ورودی روفرشی را با کفش اسپرتش عوض کرد و از سالن خارج شد و به سمت ماشین راما رفت، در ماشین را باز کرد و سرجایش نشست، راما ریموت در را زد و با نیم نگاهی به دست تابش نان قندی را از دستش قاپید. تابش إیی ناخواسته از دهانش خارج شد که راما حق به جانب گفت: - همینی که هست! تابش لب برچید و راما بعد از باز شدن در با نیش گازی از حیاط خارج شد، مکثی کرد ریموت را زد اما برای بسته شدن در صبری نکرد و با سرعت شروع به رانندگی کرد. تابش حرصی شمرده گفت: - گاز زده بودم! راما هم به سبک او شمرده گفت: - سوسول نیستم! اینبار تابش نالید: - گرسنمه بخدا. به سمت او برگشت همانطور که گازی به نان قندی میزد چهرهاش را طوری نشان داد که مثلا دلش سوخته: - گریه نکن برات نهار میگیرم! تابش از بیخیالی او به ستوه آمد و سعی کرد خودش را کنترل کند، رویش را سمت پنجره کرد و خیره به بیرون ماند، راما نان قندی را مقابلش گرفت: - بیا خسیس قهر نکن. نگاهی به قسمت گاز راما انداخت و سپس نگاه چپکی به راما انداخت، راما از آن خندههای محدودش را نثارش کرد: - وسواس نباش بخور.
- 88 پاسخ
-
- 3
-
-
پارت پنجاه و سه صبرا بیقرار از جایش بلند شد و به سمت اتاق حسین خان رفت که صبا به دنبالش رفت و سعی کرد از سالن خارجش کند، بعد از غذا آتنا ظرفها را جمع کرد و به آشپزخانه برد. صابر مشغول گوشیش بود که راما به طرف آنها آمد و کنار تابش نشست، صابر نگاهاش را از گوشی برداشت و سوالی گفت: - کجا بودی؟ - پیش حسین خان. - خوب؟ - هیچی همون سوال خودت رو پرسید! - خوب؟ - صابر جان عمهات من رو گیر نیار جوابش رو میدونی دیگه! فاز هجی ندارم! - عمه ندارم، خوب بقیهاش؟ راما نگاه کلافهاش را در نگاه کنجکاو تابش انداخت و ناباور گفت: - انصافا توام کنجکاوی؟ تابش بدون کلامی سری به تایید تکان داد که راما چشمانش را بی حوصله بست و دمی گرفت و پچ زد: - گرفتار شدم بهخدا! - به حسین خان گفتم من خاطرخواه کسی نبودم و قول و قراری با هیچ کس نداشتم! هر کاری نوهی داغونش میکنه به من مربوط نیست! صابر متفکر گفت: - خوب؟ راما چشمانش را درشت کرد و گفت: - صابر! - جان بابا؟ بهت بابا گفتن یاد ندادم جون گفتن رو که یاد دادم بگو صابر جون. راما از جایش بلند شد و به سمت در خروجی رفت و گفت: - من میرم خونه خستهام، اومدین سرو صدا نکنین! در را که بست صابر رو به تابش گفت: - انصافا من که سوالی نپرسیدم چرا فرار کرد! تابش متحیر لبخندی زد و گفت: - اصلا نپرسیدین! - میگم دیگه! الکی میذاره میره! ابرویی بالا داد و دوباره مشغول گوشی شد که تابش از جایش بلند شد و با اجازهایی گفت و از پلهها بالا رفت. وارد اتاق شد و گوشی را برداشت کمی در فضای مجازی چرخید، بعد از مدتی چشمانش را از خستگی بست و گوشی به دست خوابش برد. با صدای آلارم گوشی از خواب بیدار شد، خوابآلود با دست دنبال گوشی چرخید، طبق معمول رویش خوابیده بود کلافه از جایش نیمخیز شد و گوشی را برداشت و صدایش را قطع کرد، دم و بازدمی گرفت و چشمانش را دور اتاق چرخاند با دیدن ساعت نُه از جایش بی حوصله بلند شد و به سمت سرویس رفت شیر آب را باز کرد و کمی آب به صورتش زد، با دیدن بخیه پیشانیش یادش آمد باید برای کشیدنش به بیمارستان برود، شیر آب را بست از سرویس بیرون آمد و صورتش را با حوله خشک کرد و با برداشتن گوشی از اتاق خارج شد، از پلهها که پایین رفت صبرا و سها مقابل در سالن ایستاده بودندو بحث میکردند، بدون مکثی وارد آشپزخانه شد، با دیدن صبرا و آتنا که مشغول خوردن صبحانه بودند سلامی داد، به طرف چایساز رفت و برای خودش چای ریخت و روی صندلی مقابل آتنا نشست، لیوان چای را به لبش نزدیک کرد که با فریاد سها ترسیده نگاهاش را به آتنا دوخت، صبا بلافاصله از جایش بلند شد و با قدمهای بلند به طرف سالن رفت، بعد از لحظاتی در سالن باز شد و با صدای بلندی بسته شد، آتنا زیر لب پچ زد: دخترهی خل و چل! متعجب از اوضاع پیش آمده قلپی از چایش را خورد که صبا به همراه صبرا وارد آشپزخانه شدند، با دیدن آنها لیوانش را روی میز گذاشت و کنجکاو به صبرا خیره شد، صبرا بیقرار روی صندلی نشست و رو به صبا گفت: - خسته شدم از دستش حرف حالیش نمیشه! آتنا خیلی رک بدون هیچ زمینه سازی حرفش را بیان کرد: - به خاطر این که هر چی خواست قبول کردی! مشخصه که دیگه به حرفات گوش نمیده! صبرا از رک بودن او کمی دلش گرفت، با صدای آرامی گفت: - آره مقصر خودمم! صبا با دخالت سعی کرد جو را عوض کند: - الان وقت مقصر تعیین کردن نیست، باید یه راهی پیدا کنیم سها رو آروم کنیم تا بیخیال راما بشه! - چیکارش کنم؟ تا یه کلمه میام باهاش صحبت کنم میذاره میره! همیشه عصبانیه! تابش بدون این که عواقب حرفش را بسنجد خیلی سریع افکارش را بیان کرد: - بذارید رشتهی مورد علاقش رو بخونه، اینطور حس میکنه خودش میتونه برای زندگیش تصمیم بگیره، الان حس میکنه در بند شماست، بهش فضا بدید تا خودش به این نتیجه برسه چیزی که حقش باشه قطعا بهش میرسه! صبرا در سکوت کمی نگاهش کرد که باعث شد بر خودش لعنت بفرستد که جلوی دهانش را نگرفته! در دل گفت: - خاک تو سرت با این تز فکریت! مگه حرف تورو آدم حساب میکنه! صبرا نفسی گرفت و آرام انگار که با خودش حرف میزد: - یعنی مستقل بشه خودش بره دنبال خواستههاش؟ بعد اگه نتونست بهش برسه اینطور قانع میشه که واقعا به صلاحش نیست! نمیدونم! آتنا با نگاهی دقیق به صبرا گفت: - آره دیگه الان تو هر چهقدر بهش بگی قبول نمیکنه، بذار خودش تجربه کنه بفهمه قرار نیست همیشه اتفاقی بیوفته که دلش میخواد! صبا که در سکوت به تابش زل زده بود در دل گفت: - عین باباش حرف میزنه دخترهی سرتق!
- 88 پاسخ
-
- 3
-
-
پارت پنجاه و دو تابش که تا آن لحظه سکوت کرده بود که با دیدن لرزش دستهای آتنا نگاهی نگران به راما و سپس آتنا انداخت و سوالی گفت: - وای چرا دستتون میلرزه؟ لطفا آروم باشید. راما با حرف او توجهاش به دستهای آتنا جلب شد، سریع از جایش بلند شد و به سمتش رفت و او را در آغوش گرفت و گفت: - آتنا جونم چی شدی؟ آتنا به سختی جواب داد: - نگران شدم ازتون خبری نشد، حس میکنم فشارم پایین اومده! تابش سریع از جایش بلند شد آب قندی و نمکی درست کرد و مقابل آتنا گرفت: - یکم بخورین بهتر میشین! راما لیوان را از او گرفت و نزدیک لبهای آتنا برد: - بخور حالت جا بیاد. آتنا بی حال کمی از آن نوشید و سرش را روی میز گذاشت، راما سوالی گفت: - بهتری؟ آتنا آرام پچ زد: آره نگران نباشین. راما کمی پشتش را ماساژ داد و سعی کرد با حرفهایش او را آرام کند. آتنا بسیار شدید استرسی بود و این مسئله سالها او را آزار میداد! کمی که حالش جا آمد آرام سرش را از روی میز بلند کرد و به صندلی تکیه داد در این حین صابر وارد آشپزخانه شد با دیدن وضعیت آتنا نگران به سمت او قدم برداشت و پرسید: - آتنا؟ حالت خوبه؟ سوالی به راما نگاه کرد، آتنا با مکث نگاهاش کرد و گفت: - خوبم، چرا جواب تماسم رو ندادی؟ نگران شدم! - ببخش عزیزم خیلی بهم ریخته بودم، حدادی به خاطر رفتار سها خیلی اعصبانی شد یهو گذاشت رفت! نمیدونم چطور این وضعیت رو درست کنم! راما با خاطر جمعی گفت: - نگران نباش حسین خان حلش میکنه. صابر با نگاهی موشکافانه به راما پرسید: - راستش رو بگو به سها چی گفتی که اینطور پرو شده؟ راما خسته از سوالهای تکراری نفسش را رها کرد و همانطور که به سمت خروجی آشپزخانه میرفت بلند گفت: - چه گیری دادید به من! هیچ آتو یا قولی ندادم بهش! راما که رفت آتنا هم از جایش بلند شد و رو به تابش کرد: - تابش جان ممنونم. تابش در جوابش لبخند ملایمی زد و گفت: - خواهش میکنم. همراه با صابر به طرف در خروجی رفتند؛ صابر با به یاد آوردن موضوعی به سمت تابش برگشت: - تابش بیا تو سالن شام سفارش دادم. قبل از اینکه جواب دهد آتنا با خنده گفت: - ایشون و پسرتون شامشون رو میل کردن! صابر. با تعجب نگاهی به تابش کرد و کنجکاو پرسید: - چی درست کردی؟ تابش خندهی آرومی کرد: - جای شما خالی املت ایتالیایی! - دفعهی آخرتون باشه بی من غذا میخورید! اینبار منم خبر کنید! - چشم حتما. آتنا با تشر صدایش کرد: - صابر! صابر با لحنی مثلا زلیلانه جواب داد: - جانم به فدایت اومدم! آتنا خندید و دستش را کشید و از آشپزخانه خارج شدند. تابش لبخند به لب میز را جمع کرد و مشغول ظرف شستن بود که صبا وارد آشپزخانه شد و بی مقدمه گفت: - کی غذا درست کردی؟! دست از آب کشی ماهیتابه برداشت و رویش را به سمت صبا کرد: - همون زمان که با خاله داشتین صحبت میکردین. - آهان، الان سیری؟ - آره. - باشه. صبا بدون حرف دیگری از آشپزخانه خارج شد. ماهیتابه را که شست دستش را خشک کرد و از آشپزخانه بیرون رفت و به سمت کاناپهی طرف دیگر سالن رفت. همه مشغول خوردن بودند به جز صبرا که حتی اصرارهای صبا هم بی فایده بود، مدام میگفت میل ندارد! سها همچنان در اتاق حسین خان مانده بود از راما هم خبری نبود. کنارشان روی کاناپه نشست که صابر ظرف کباب را به سمتش گرفت و گفت: - یکم بخور باور کن چاق نمیشی! با لبخندی دنداننما رو به صابر گفت: - دایی باور کنید سیرم! - کوفت بشه بی من ایتالیایی میتالیایی میخورین! چقدر خوردی که از کباب میگذری! آتنا خندهایی کرد که غذا در گلویش چسبید، صابر چند ضربه به پشتاش زد و گفت: - جان عشق من جان، خوبی؟ آتنا چشم غرهایی به او رفت و سعی کرد خندهاش را جمع کند: - چی میگی تو؟! نه به اون اعصبانیتت نه به این شوخیهات! - دیگه چه کنیم از بس دلمون بزرگه! آتنا به او نگاهی عاقل اندر سفیه انداخت و بیحرف مشغول خوردن غذایش شد.
- 88 پاسخ
-
- 3
-
-
پارت پنجاه و یک راما مجدد با لیوان در دستش وارد آشپزخانه شد و با ابروهای بالا رفته گفت: - بد نگذره! یه چای برای من هم بریز شام نخوردم بدجوری گرسنهام شده! مثل اینکه از شام خبری نیست! مهری و لیلا هم برنگشتن! تابش در سکوت از جایش بلند شد، برایش چای ریخت و روی میز گذاشت و مجدد سرجایش نشست. راما دستهایش را شست و مقابلش نشست، دست دراز کرد و لیوان را برداشت با دست دیگرش شیرینی از جعبه برداشت که تابش با لحنی مظلوم گفت: - شیرینی جواب نمیده! گرسنمه! راما با لحنی حق به جانب جواب داد: - شنیدم آشپزیت خوبه یه املت بزن بخوریم! - واقعا به املت قانعی؟ - از گرسنگی که بهتره! - اگه واقعا املت سیرت میکنه الان درست میکنم. از جایش بلند شد و به سمت کابیت قدم برداشت، راما که از تنوع املتهای او باخبر بود گفت: - فریتانا درست کن. (فریتانا املت به سبک ایتالیایی است) با تعجب به سمت راما برگشت و موشکافانه پرسید: - از کجا میدونی بلدم؟ راما چشم.هایش را لوچ کرد: - از منبع اطلاعاتی موثق! آتنا جون. ابرویی از تعجب بالا انداخت و با مکث پرسید: - آهان، خوب تحمل داری مرغ رو بزارم بپزه؟ - بدون مرغ هم میشه، زودتر درست کن مردیم! تابش لبخندی زد و با درآوردن ماهیتابه از کابیت مشغول کارش شد. پانزده دقیقه با عجله کارهایش را پیش برد تا توانست املت مورد علاقهی راما را مقابلش بگذارد! راما آنقدر گرسنهاش بود که همان قاشق درون ماهیتابه را از املت پر کرد و در دهانش گذاشت و با لذت خورد! تابش سریع قاشق دیگری با پیشدست مقابلش گذاشت تا کل املت را دهانی نکند. راما کمی املت را در بشقاب ریخت و ماهیتابه را مقابل خودش گذاشت و گفت: - این برای من، آخه خیلی گرسنمه! تابش نان را روی میز گذاشت و با خنده گفت: - خوب شد درست کردم وگرنه غش کرده بودی! با نون بخور سیر بشی! اما راما توجهایی به حرف او نکرد و در سکوت تند-تند مشغول لقمه گرفتن برای خودش بود، تابش متعجب از عجلهی او در خوردن روی صندلی نشست و خیره به او بشقابش را گرفت و مشغول خوردن شد. راما لقمهی آخر را که قورت داد آخیشی گفت و به پشتی صندلی تکیه داد: - مردم از گرسنگی، بد نبود دستت درست! تابش از حرف او حرصی لبهایش را جمع کرد و با نگاه به ماهیتابه که کاملا پاکسازی شده بود گفت: - بد نبود تهشرو در آوردی؟ - اینرو گفتم تا تلاشت بیشتر بشه جنبهی مثبتش رو ببین. تابش با نگاه کج شده آهانی گفت و لقمهی آخر را در دهانش گذاشت که آتنا وارد آشپزخانه شد، راما با دیدنش گفت: - اِ آتنا جون کی اومدی؟ تابش از جایش بلند شد و با احترام سلامی داد، آتنا با صدای آرام جواب سلام او را داد و با نگاهی دلخور به راما گفت: - یعنی تو این شرایط نشستی غذا خوردی؟ چندبار با تو و پدرت تماس گرفتم جواب ندادین نگران شدم، آخر با آقاجون تماس گرفتم گفت اینجا هستین! چه خبر شده؟ سها چرا اینکارو کرد؟ راما با لبخند کمرنگی از ندامت زد: - ببخشید راستش گوشی تو ماشین جا موند، صابر هم عصبی بود برای همین جواب نداد! مکثی کرد و زیر چشمی به آتنا نگاهی انداخت و گفت: - سها اومد به حدادی یه شُک داد رفت! بعد از این حرفش لبخند مسخرهایی زد که آتنا کلافه از شوخی بیجای او گفت: - میشه خواهش کنم جدی باشی؟ - چشم! - سها از کجا میدونست امروز جلسه دارین؟ - تماس گرفته بود با صابر از اون تماس فهمید! آتنا نفسی بیرون داد و روی صندلی نشست و دستانش را به سرش گرفت، تابش با نگرانی پرسید: - زندایی جون براتون آبمیوه بریزم؟ آتنا سرش را بالا آورد: - زحمت میشه برات. - رحمته این چه حرفیه. از جایش بلند شد و در لیوانی برایش آبمیوه ریخت و با پیشدستی مقابل او قرار داد، آتنا تشکری کرد و بلافاصله کمی از آن خورد و روبه راما عصبیتر از قبل گفت: - راما یعنی چی که اومده وسط جمع ابراز علاقه کرده! تو باهاش قول و قراری گذاشتی؟ نکنه برای اینکه دلداریش بدی بهش امید باهم بودن دادی! راما با تعجب ابروهایش را بالا داد و گفت: - یعنی واقعا من رو نمیشناسی؟ من به دختر جماعت کی قول باهم بودن دادم؟! آتنا با حرصی مشهود و اخمهای درهم ادامه داد: - پس چرا اینقدر حق به جانب رفتار میکنه! آبرومون رو جلوی حدادی برد! راما آبرویی از ندانستن بالا داد و گفت: - نبودی که رنگ حدادی رو ببینی اول گچ شد بعد سرخ! ناجور اعصبانی شد، صابر که ولش میکردم همونجا سها رو میکشت! آتنا مغموم سری از تاسف تکان داد: - نمیدونم چی بگم، خیلی بد شده!
- 88 پاسخ
-
- 3
-
-
پارت پنجاه با استرسی که به سراغش آمده بود گفت: - خاله؟ صبرا متعجب به سمتش برگشت ابروهایش را در هم کرد و گفت: - چی شده؟ چرا دست و پاتو گم کردی؟ - نمیدونم راما تماس گرفت جواب ندادین بعدش با من تماس گرفت گفته با شما کار داره. و گوشی را به سمت صبرا گرفت، صبرا متعجب ابروهایش را بالا داد با معطلی گوشی را گرفت و جواب داد، بعد از بلهایی که گفت چیز دیگری نگفت و فقط گوش به حرفهای راما سپرد بعد لحظات کوتاهی دستش را با تاسف روی صورتش قرار داد و وایی از دهانش خارج شد و با گفتن باشهایی گوشی را قطع کرد و به دست او داد و با عجله از آشپزخانه خارج شد، از کنجکاوی چند دقیقه در جایش ماند و صندلی را عقب کشید و روی آن نشست که مجدد گوشی در دستش لرزید، بالافاصله جواب داد: - بله. - به کسی نگو باهات تماس گرفتم. و بی خداحافظی تماس را قطع کرد، گوشی را مقابلش قرار داد و خیره به آن حرصی از ندانستن اتفاق پیش آمده با خود زمزمه کرد: - خدایی هنوز نفهمیدی فضول نیستم! پوفی کرد و بلند شد از آشپزخانه خارج شد، به سمت پلهها رفت که صبرا با عجله از کنارش گذشت، نگاهی به او انداخت و از پلهها بالا رفت و وارد اتاق شد، دلش میخواست به راما پیام دهد و سوالش را بپرسد اما لحن راما آنقدر جدی بود که جلوی خودش را گرفت! سعی کرد کمی تست بزند اما مدام حواسش پی تماس راما میرفت، بیقرار نگاهی به ساعت کرد تقریبا یک ساعتی از رفتن صبرا میگذشت که صدای فریاد صابر و سها در سالن پیچید. نگران از اتاق خارج شد و پلهها را به سرعت پایین رفت، با دیدن چهرهی پر از خشم صابر کمی جا خورد و همان کنار نردهها ایستاد. حسین خان که در سالن مشغول مطالعه بود از جایش بلند شد و با اخمهای درهم رو کرد به سمت صابر و پرسید: - چه اتفاقی افتاده؟ صابر نگاهی پر از خشم به صبرا انداخت که همین لحظه راما وارد شد چهرهاش پر از خستگی بود، با لحن خواهشی رو به صابر گفت: - صابر جان لطفاً! اما صابر که صبرش سر آمده بود بیاعتنا به او گفت: - نمیدونم چی بگم! این دختره دیوانه آبروی ما رو جلوی حدادی برده! - اومده تو جلسهی رسمی جلوی جمع میگه راما حق نداره خودش رو برای این قرار داد حروم کنه! همه متعجب از حرف صابر در جایشان ثابت مانده بودند که صابر نفسی گرفت سعی کرد کمی به خودش مسلط باشد خواست ادامه بدهد که سها مداخله کرد: - دروغ گفتم؟ راما که دخترش رو نمیخواد! دارین مجبورش میکنین باهاش ازدواج کنه تا این موقعیت خوب از دستتون نپره! چون فهمیدین عاشق راما شده! صابر عصبی قدمی به سمتش برداشت که حسین خان دستش را روی سینهی او قرار داد و مانعاش شد، سها از ترس کمی عقب رفت اما چهرهی لجبازش همچنان مصمم بود از حرفی که زد! حسین خان جدی رو به صابر گفت: - خودترو جمع و جور کن، این مسئله با من. و بدون نگاهی به سها گفت: - تو اتاق کارم منتظرم! ترس سها کاملا مشهود بود اما از موضع خود پایین نیامد و گفت: - که بازم بگین سرم به کار خودم باشه، از علایقم دست بکشم! حسین خان با نگاهی قاطعانه باعث شد حرف در گلوی سها خفه شود، سها به سرعت اشک در چشمانش جمع شد و سرش را پایین انداخت، حسین خان که به راه افتاد، او هم با قدمهای شکست خورده به دنبالش به راه افتاد. صبا دستش را پشت کمر صبرا گذاشت و کمکش کرد به طرف کاناپهی چیده شده در قسمت دیگر سالن برود، راما رو به صابر گفت: - نباید اینطور بیان میکردی، براش بد تموم شد! صابر نگاهی جدی به او انداخت و جواب داد: - بس کن راما، شورش رو در آورده همیشه میخواد کاری که دوست داره انجام بده! بچهاس هنوز! صابر که از اعصبانیتش کم نشده بود گوشی را از جیبش در آورد و همانطور که به طرف در خروجی میرفت زمزمه کنان گفت: - حالا نمیدونم چطور ماست مالیش کنم! راما به دنبالش راه افتاد و مشغول آرام کردنش شد. تابش به خود تکانی داد و وارد آشپزخانه شد، متفکر در یخچال را باز کرد و بدون آنکه بداند چه میل دارد به نقطهای خیره ماند که با صدای راما رویش را برگرداند: - استخاره داری میگیری؟ لیوانی از کابینت برداشت و مقابل او گرفت: - یکم برای صابر آب بریز بدجوری آمپر چسبونده! بدون حرفی بطری آب را برداشت و لیوان را از آب پر کرد و به سمت راما گرفت. کنجکاوانه پرسید: - هنوز بهت علاقه داره؟ راما نگاهش را از حرص در حدقه چرخاند و گفت: - از شانس بد من انگاری آره! پس اومده بود اتاق میخواست من رو به خیال خودش پر بده! - نه پس فکر کردی دلش واسه تو سوخته! لیوان در دستش را بالا آورد و گفت: - برای صابر آب ببرم تا ویندوزش نپرید! تابش متفکر سری تکان داد و بعد از رفتن راما روی صندلی نشست. تمام رفتارهای اخیر سها را مرور کرد و هر لحظه بیشتر به این پی میبرد که سها خودش را از عشق یکطرفه رها نکرده بود و فقط فرار میکرد! فکر میکرد این کار دلش را آرام میکند و این کاملا اشتباه بود! دوباره از جایش بلند شد، گرسنهاش شده بود و از شام خبری نبود، چایساز را روشن کرد و از یخچال جعبهی شیرینی را برداشت وقتی آب جوش آمد برای خودش چای ریخت و مشغول خوردن شد.
- 88 پاسخ
-
- 3
-
-
پارت چهل و نه همچنان با لبخند به بیرون زل زده بود که راما صدایش زد: - چرا یهو ساکت شدی؟ با صدای جدی او به خود آمد و لبخندش را جمع کرد اینبار راحتتر از قبل حرفش را بیان کرد: - خوب چی بگم؟ - بگو چی جوابش رو دادی؟ معذب در جایش تکانی خورد از یادآوری حرفش به حال خود افسوس خورد ولی باید بیانش میکرد چارهایی نبود واقعیت همین بود! به مقابل زل زد و با صدای آرامی جواب داد: - بهش گفتم کسی رو انتخاب میکنم که هم سطح خودم باشه! و خانوادش موافق باشن. بدون اینکه نگاهش را از مقابل بردارد گوش به جواب راما داد: - اول اینکه هنوز زوده برات! دوم از کجا معلوم صبا و حسین خان بذارن با هم سطح پدرت ازدواج کنی! البته پدرت آدم متشخصی بود ولی سطحش مورد تایید حسین خان نبود. حرفش برایش دردناک بود این تاکیداش روی پدر فوت شدهاش عذابش داد، به او خیلی ظالمانه فهماند که دیگر در بند حسین خان و شرایطش اسیر شده، جوابش نمیآمد ولی دور از ادب بود سکوت کند رویش را سمت راما کرد و گفت: - نمیدونم واقعیتش! اصلا چرا بحث الکی میکنیم! - به قول تو من هنوز بچهام برام زوده، فعلا دانشگاه قبول بشم کار بگیرم ببینم کی خر میشه بیاد خواستگاری! راما از تواضع او لبخند کجی زد: - سها نصف تو میفهمید بس بود براش! لبخند تلخی زد، سکوت کرد و نگاهش را از او گرفت و به درختان سرسبز شمال خیره شد و به حال آن همه سبزی و سر زندگی غبطه خورد. کمی در شهر دور زدند و باهم سفارشات آتنا را خریداری کردند و به ویلا برگشتند. ابتدا تابش وارد ویلا شد و بعد از گذشت دقایقی راما ماشین را در ویلا پارک کرد و با خریدهای وارد سالن شد. در تمام مدتی که با هم بودند با وجود اخلاق جدی و خاص راما باز هم به تابش خوش گذشته بود و آن روز را یکی از بهترین روز زندگی خود میدانست. در کمال تعجب چهار روز را کنار ملکها با آرامش گذراند، چهار روزی که درس خواند، در جمع بازی کرد حتی برایشان آشپزی کرد که مورد تحسین اکثریت قرار گرفت و در نهایت با خاطرات خوش سپری شد و تصمیم به بازگشت گرفتند. روز قبل حرکتشان صابر و راما برای بستن قرار دادی که بدون برنامه پیش آمده بود با همراهی آتنا به تهران برگشتند. از صحبتهای آن دو متوجه شده بود آن طرف قرار داد پدر شیواست! از تکرار اسم شیوا و بحثی که راجب خانوادهاش میان جمع پیش آمده بود کلافه شده بود! در نبود راما مجبور شده بود در ماشینی که حسین خان رانندهی آن بود بشیند و حرفهای صبرا که مدام از احتمال ازدواج راما و شیوا میگفت را تحمل کند! عصبی از بحث بی پایان آنها چشمانش را بست و به صندلی تکیه داد در نهایت صبرش سر آمد و هندزفریش را در گوشش گذاشت و تمام مسیر آهنگ گوش کرد، نزدیکهای تهران از خستگی خوابش برد. به عمارت که رسیدند صبا هندزفریش را از گوشش در آورد آرام تکانش داد، چشمانش را باز کرد و به اطراف نگاهی انداخت وقتی متوجهی موقعیتش شد در جایش صاف نشست هندزفری را در جیب سویشرتش قرار داد، کمی منتظر ماند بعد اینکه حسین خان ماشین را پارک کرد از ماشین پیاده شد، چمدانش را که گرفت وارد عمارت شد از پلهها بالا رفت و مستقیم وارد اتاق شد، چمدانش را گوشهایی رها کرد مشغول تعویض لباسهایش بود که صبا وارد اتاق شد. بعد از چرتی که در ماشین زده بود خوابش نمیآمد ترجیح داد دوش کوتاهی بگیرد، چسب روی پیشانیش را برداشت و حولهاش را برداشت وارد حمام شد، مدتی را بی حرکت زیر دوش آب گرم ایستاد و حالش جا آمد، آب گرم خستگی را از بدنش گرفت و سرحالتر شد. حوله پیچ از حمام خارج شد و بلافاصله تیشرت سفید به همراه شلوارکی مشکی که قدش تا پایین زانوهایش بود پوشید و با حوصله مشغول خشک کردن موهایش شد تصمیم داشت دیگر زخمش را نپوشاند حتی کبودیهایش هم کمرنگ شده بودند. شسوار را که خاموش کرد تازه صدای لرزش گوشی را شنید متعجب به ساعت در اتاق نگاهی کرد، هشت شب را نشان میداد گوشی را از روی تخت برداشت با دیدن شمارهی راما با مکثی جواب داد: - سلام - سلام، کجایی؟ متعجبتر از لحظاتی پیش بر خلاف راما با لحنی آرام جواب داد: - عمارت! - صبرا کجاست؟ دیگر سوالهایش ندای دردسر میداد! - احتمالا پایینه، مطمئن نیستم شایدم اتاقش! اتفاقی افتاده؟ راما کلافه بدون پاسخ به جواب او گفت: - گوشی رو جواب نمیده! زود برو پیداش کن گوشی رو نگه میدارم عجله کن! میدانست هر چه بپرسد پاسخی نمیدهد، متحیر کمی مکث کرد که با صدای فریاد راما از پشت خط به خود آمد و گوشی به دست از اتاق خارج شد، ابتدا اتاقها را گشت و بعد سالن پایین را و در نهایت در آشپزخانه در حال ریختن چای پیدایش کرد.
- 88 پاسخ
-
- 3
-