-
تعداد ارسال ها
395 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
5
تمامی مطالب نوشته شده توسط sarahp
-
درخواست ویراستار و رصد رمان وارثان خاکستر | راوی خاکستر کاربر انجمن نودهشتیا
sarahp پاسخی برای راوی خاکستر ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
@هانیه پروین مدیریت تایید کردند. ایرادات کلی رو نویسنده رفع میکنه، جای نگرانی نیست.- 17 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست ویراستار و رصد رمان وارثان خاکستر | راوی خاکستر کاربر انجمن نودهشتیا
sarahp پاسخی برای راوی خاکستر ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
@shirin_s رمان از نظر ویراستاری تایید هست. @راوی خاکستر فقط لطف کنید، یک خط فاصله از مونولوگ قرار بدید و بعد با قرار دادن (-) و یک فاصله از آن متن دیالوگ را قرار دهید. -
درخواست رصد و ویراستاری رمان زیر باران سرنوشت| مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
sarahp پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
(؟.) 👉 اشتباه هست. بعد هر علامت نگارشی نیاز به نقطه گذاری نیست. اگر جمله بدون علامت نگارشی بود از نقطه استفاده کنید و جمله رو باز ندارید.- 11 پاسخ
-
- 1
-
-
پارت هشتاد دو پاسخ تماس را مکثی طولانی میدهد: - دارم میام دم در. - باشه بیا. در حیاط را باز میکند و وارد پیادهرو میشود، ارسلان از داخل در را برایش باز میکند و او سوار ماشین میشود، پوفی کلافه از حرص میکشد و ارسلان بدون سلام با نیشخندی موزیانه شروع به صحبت میکند: -چی به روزشون آوردی که بدجور آتیشی شدن پدر و دختر! گوشی را از جیبش خارج کرده و بیاعصاب پاسخ ارسلان میدهد: - یه مشت کنه دور خودم جمع کرده بودم بهخدا، ول کن نیست این دختره! اومده دمِ در چرتوپرت میگه. ارسلان نیشخندش کش میآید و همانطور که با فرمانی وارد لاین حرکت میشود: - باز چی میگه؟ دیروز اومد رو مخت کافی نبود براش؟ - نه دیروز تابش تو ماشینم دیده جری شده، دخترهی مسخره بد رفته رو اعصابم. ارسلان متعجب از شنید نام تابش آن هم از دهان راما، کنجکاو سر برمیگرداند: - تابش همراهت اومده بود شرکت؟ - آره برای آرشیو عکسهای سایت که درنظر داشتیم آپدیت بشه. - آهان، چیزی به تابش گفت؟ تابش ناراحت نشده که؟! - دیروز جلوی تابش نه اما امروز یهچیز گفت، رفت رو مخم حالش رو میگیرم. - خب ولش کن حالا از سرش میوفتی، داغه الان نمیفهمه داره چیکار میکنه. - سه ساله همه میگن میوفته از سرش، اما دیگه صبرمو لبریز کرده. - آروم باش، الان سر هر چیزی حساس شدی، چرا به ساعد پریدی؟! نگاه غضبناکش را حوالهی ارسلان میکند و با غیض میگوید: - داداش پیرت افتاده دنبال دخترعمه بیست و پنج ساله من، دیشب تماس پشت تماس ول کن نبود، غیرقابل تحمل بود باید آدمش میکردم! ارسلان از سبک صحبت او خندهاش میگیرد: - وای راما خیلی داری واکنش نشون میدی، تابش که جواب منفی داد، حسین خان هم بهخاطر اختلاف سنیشون مخالفه، الان چرا دیگه جوش میاری! - خب الان توجیح کن تماسهاشو برام؟! - تماس کاری بود بابا! روشن فکر بودی که! - ببند دهنتو! حوصله ندارم همینجا پیادهات میکنم. ارسلان نگاه پوکر فیسی به راما میاندازد: - داداش من اومدم دنبالتا! ماشینِ منِ نه تو! نیمنگاهی بیخیال به ارسلان میاندازد و با لحن تحقیرآمیز: - به نام آوینِ، اوکی؟ دستهایش را به نشانهی تسلیم بالا میبرد: - اوکی فقط دخترعمهات رو به جونم ننداز، من ساکت میشم. - به اون ساعد بگو قرارداد رو نمیخوام تکمیل کنم، باقیش با خودم، برای قرارداد طراحی سایتشون هم تو مسائل رو با تابش پیش ببر. - چشم هر چی راما خان دستور بدن! - متوجه شدی؟ - بله- بله کاملا. - خوبه! با لرزش گوشی در دستش نگاه از ارسلان گرفته و محو شماره تابش میشود، خیلی سریع دکمه پاسخ را میزند: - سلام. تابش با تُن آرام مثل همیشه شروع به صحبت میکند: - سلام، حالت چطوره؟ لحن قشنگ صدایش او را آرام کرده و با لبی کج شد از خنده پاسخ میدهد: - خوبم، خودت چطوری؟ خندهی ملیح و آرامش در گوش راما میپیچد: - منم خوبم، داشتم میرفتم شرکت پویان، گفتم قبلش بیام دفترت باهم کلیپی که با آرشیو عکسها زدم رو ببینیم، وقت داری؟ بدون هیچ معطلی بدون درنظر گرفتن جلسه یک ساعت پیش رو: - حتما چرا که نه منتظرتم، ماشینت رو ببر تو پارکینگ شرکت، هماهنگ میکنم با نگهبان. - نیازی نیست خیلی زمان نمیبره، فقط میخوام قبلش تایید کنی. - بیار تو نمیخوام کسی سد راهت بشه. - باشه هرطور صلاح میدونی. - میبینمت. - پس فعلا. تماس را قطع میکند، به سمت نگاه خیرهی ارسلان میچرخد و با لحن حقبهجانب: - چیه؟ چشمهای متعجب ارسلان گویای سوال ناگفتهاش: - هیچی، خیلی تاثیرگذار بود. - مرسی، تماس بگیر با نگهبان، بگو جنسیس مشکی رو جلوش رو نگیره. - بازم چشم، نزدیک شرکتیم، تو پیاده شو برو بالا من یه کاری دارم انجام بدم بعد میام برای جلسه. - زود بیا من تو جلسه شرکت نمیکنم.
-
درخواست رصد و ویراستاری رمان زیر باران سرنوشت| مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
sarahp پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
با سلام وقت بخیر 🌙 @هانیه پروین تمامی نکات حائز اهمیت در رمان رعایت شده، فقط زحمت بکشید نقطه بعد از علامت سوال رو بردارید، نیاز نیست. خدا قوت @Mahdieh Taheri- 11 پاسخ
-
- 1
-
-
پارت هشتاد و یک گوشی را پاسخ میدهد: - امیدوارم کارت واجب باشه! ارسلان خیلی جدی بدون شوخی، متعجب از صدای دورگه شدهی او: - تا الان خواب بودی؟ دستی از پیشانی تا گونههایش میکشد: - هوم. متعجب ادامه میدهد: - فکر کردم بیداری، کارمون درومده پاشو بیا شرکت صحبت کنیم. بیحوصله دستی به گردن میکشد: - حلش کردم، من یه دو ساعت بخوابم بعد میام. ارسلان کلافه از بیخیالی او با صدای بلندتری ادامه میدهد: - بابا میگم مشکل پیش اومده، تو نیومده از کجا میدونستی که حلش کردی؟! چشمان خمار از خواب خود را باز کرده و با چهره پوکر فیس به در یخچال زُل میزند و ریلکس پاسخ میدهد: - نگران پیشنهاد حدادی هستی دیگه! ارسلان با صدای آرام شده از تعجب میپرسد: - کی خبردار شدی؟ - حالا دیگه! قطع کن بخوابم. خندهایی از زیرکی راما میکند: - خدایی حلش کردی؟ - حیوان بذار بخوابم! میگم حل کردم. خندهی با صدایی میکند: - دمت گرم خوب بخوابی، فعلا. بدون حرفی تماس را قطع میکند، کلافه از پریدن خوابش از جا بلند شده و قدم زنان وارد اتاقش میشود و با برداشتن حوله تنپوش وارد حمام میشود؛ بعد از دوش کوتاهی کمی سرحال شده، روی مبل درون اتاقش مینشیند و گوشی در دست گرفته، متوجه پیامک تابش میشود: - بابت دیشب ممنون. لبخند کجی میزند و در جوابش مینویسد: - با طراحی خوبت جبرانش کن! ارسال را میزند و در عرض دو دقیقه تابش جواب میدهد: - پُرتوقع! با صدا میخندد و پیامکش را بیپاسخ میگذارد، از جا بلند شده و برای رفتن به شرکت حاضر میشود؛ با وسواس خاصی موهایش را سشوار میکند و با پوشیدن کت و شلوار صدری و پیراهن سفید، ریموت ماشین را از جا سوئیچی برمیدارد و از ویلا خارج و سوار ماشین میشود؛ درها را با ریموت باز کرده و دنده عقب میگیرد، نیمه راه ترمز میکند، با دیدن ماشین پارک شده مقابل در حرصی پیاده شده و به سمت ماشین گام برمیداد، نزدیک در متوجه حضور شیوا میشود، کلافه دستی بر چشمهایش کشیده و سر جایش میایستد، با برداشتن دست از روی چشمهایش، چهره پر از خشم او را مقابلش میبیند، صامت بدون حرکتی سر جایش مانده، شیوا با صدای بلند میتوپد: - پروژه رو واسه چی از پدرم قاپیدی؟ فکر کردی کی هستی! نفسی آرام بیرون میدهد و همچنان سکوت میکند، شیوا اعصبانیتر ادامه میدهد: - جوابمو بده، اون زمان که بهدردت میخوردیم خوب بازیمون میدادی، الان دیگه خرت از پُل گذشت تنهایی میخوای پیش بری! انگشت اشارهاش را به نشانهی آرام کردن صدایش روی بینی قرار میدهد که شیوا حرصی با پشت دست به مُچ دست او میکوبد، از حرکت او بلند فریاد میکشد: - چه غلطی کردی! شیوا از فریاد او کوتاه نیامده و مانند او فریاد میزند: - غلطو که تو کردی رفتی با یه دختر دیگه اصلا هم برات مهم نیست من چه عذابی دارم میکشم. - موضوعات رو باهم قاطی نکن! چرا برام مهم باشه؟ اگه میخواستم عذابت بدم همون زمان که صیغه رو فسخ نکرده بودم میرفتم سراغش نه بعد از جدایی! - تو خواستی جداشی من که نخواستم بعدشم کمر بستی به بیاعتبار کردن پدرم، فکر کردی راحتت میذارم، حساب اون دخترهی بیخانواده رو هم میرسم. با اتمام جمله او خشم تمام وجودش را میگیرد و به طرفش هجوم میبرد، شیوا قدمی از ترس عقبگرد کرده و ادامه میدهد: - جرعت داری روم دست بلند کن! خشمش را فرو میبرد و با جدیت میگوید: - جرعتش رو که دارم، اما هنوز اینقدر پست نشدم دست رو دختر مردم بلند کنم، دفعه آخرت باشه راجب دخترعمم چرت میگی، جمع کن برو بیرون از ویلام! شُکه از پاسخ او در خود فرو میرود و آرام لب میزند: - همون دخترعمهات که اسمش خاص بود؟! اینهمه دختر چرا اون... وسط حرفش میپرد و با اشاره به در: - برو بیرون حوصلهی چرتوپرتات رو ندارم، زود! سرجایش مانده و با پرویی در چشمهای راما زل میزند: - نمیرم! بیخیال از پاسخ او به طرف ماشینش میرود و ریموت در را میزند، شیوا از حرکت او با لحنی که سعی بر درآوردن حرص راما دارد میگوید: - هر کاری از دستت برمیآید انجام بده. در بسته شده، راما ریموت ماشین را میزند و وارد سالن ویلا میشود، شیوا به دنبال او قصد وارد شدن به ویلا را میکند اما با قفل شدن در ویلا کلافه لحظاتی پشت در میایستد؛ خسته از تلاش نافرجامش بدون تلاشی از محوطه ویلا خارج میشود و با سوار شدن ماشینش آنجا را ترک میکند؛ دقایقی گذشت و راما با تماسی به ارسلان از او خواست بهدنبالش بیاید؛ بعد از گذشت یک ساعت معطلی با تماس ارسلان از روی کاناپه بلند میشود و دستی بر کتش میکشد و به سمت خروجی ویلا گام برمیدارد.
-
پارت هشتاد متعجب مجدد میپرسد: - خداییش شب گرسنهات نمیشه؟ با نگاه کوتاهی به او لبخندی میزند: - نه، همین کافیه. سری از تفهیم میزند و با اشارهایی به سالندار سفارش پیتزا و سالاد سزار بههمراه سیبزمینی، قارچ سوخاری میدهد؛ مدتی در سکوت نگاههای کوتاهی بههم انداخته و در نهایت تابش طاقت نمیآورد و با سوالی، سکوت بینشان را درهم میشکند: - الان خیلی بد نشد؟ سر از گوشی برداشته با اخمی سوالی پاسخ میدهد: - چی بد شد؟ معذب از بیان جملهی خود لحظهایی درنگ میکند: - اینکه خیلی تند جوابش رو دادی، فکر کنم ناراحت شد، میدونی خوب آخه فامیل هستیم درست ... میان حرفش میپرد و مانع کامل کردن صحبتش میشود: - نه! داشت پرو بازی درمیآورد. از پاسخ جدی او کمی جا میخورد: - اوم! -درگیر این موضوع نباش، خودم حلش میکنم، نیاز نیست باهاش روبه رو بشی، از این به بعد با ارسلان کارها رو پیش ببر. - باشه. با ورود سالندار از سوال بعدیاش خودداری میکند و خیره به چیدمان غذای روی میز میشود، ظرف سالاد را مقابل او قرار میدهد و با برداشتن تکهایی نان تُست از طرف سالاد او: - چیشو دوست داری! مقداری از نان را میجود: - مزه خیلی خاصی هم نداره! لبخندی از درگیری او روی نان تُست میزند: - دوست نداری مزهاشو؟ -بد نیست، دلیل اینکه تو همش میخوری برام عجیبه! - کلا به غذاهای رژیمی علاقه دارم. پوزخندی میزند و با نگاه خاصی به تابش: - قبلاً که نگاهت رو از سیخ کباب نمیگرفتی! پشت چشمی برایش نازک میکند و او را غرق نگاه خود میکند، راما بهسختی نگاه از دو گوی مشکی او گرفته و برشی از پیتزا برمیدارد و مشغول خوردن میشود؛ شام را درکنار هم صرف کرده و با قصد رساندن تابش به محل پارک ماشینش رستوران را ترک میکنند؛ تابش نزدیک ماشین معذب تشکری از راما میکند، به سمت او برمیگردد و با لبخند کوتاهی پاسخش را میدهد، کنار ماشین تابش پارک کرده و منتظر سوار شدن او میماند، بعد از حرکت ماشین او همچنان ذهنش درگیر اتفاقات مانده، عدد هشتصد و هفتاد و شش از ذهنش خارج نمیشد! مدتی میگذرد، سامانی به ذهنش میدهد و با زدن راهنما حرکت میکند؛ بعد از پارک کردن ماشین در محوطه ویلای شخصی خودش، آشفته پیاده شده و وارد ویلا میشود، بدون روشن کردن لوستر در تاریکی به سمت وسط سالن میرود و روی کاناپهی استخوانی رنگ چیده شده در سالن هفتاد متری لم میدهد و با بستن چشمهایش چهرهی تابش پشت پلکش ظاهر میشود و لبخند عجیبی روی لبهایش مینشیند، یکآن بهخود آمده و متعجب از افکارش پلک باز کرده و صاف سر جایش مینشیند، به عقل خود شک میکند، برایش آن حس و حال جدیدی که دچارش شده عجیب بود! ساعت از نیمهشب گذر کرده و او همچنان با لباس بیرون خیره به تلویزیون خاموش، روی مبل نشسته بدون حرکتی، خسته از افکار درهم تنیدهاش، خود را روی کاناپه سُر میدهد و چشمهایش را میبندد، همان حین که چُرتش میگیرد گوشی شروع به لرزیدن میکند، کلافه دست در جیب کرده و با درآوردن آن بدون نگاهی به صفحه پاسخ میدهد: - جانم آتنا؟ آتنا نگران از برنگشتن او به خانه با حفظ خونسردی میپرسد: - برنگشتی نگران شدم، کجایی؟ همانطور که چشمهایش بسته مانده: - اومدم ویلا خسته بودم نیاز داشتم یکم تنها باشم. آتنا کمی خیالش راحت میشود: - باشه عزیزم، شام خوردی؟ - آره. -پس مزاحمت نمیشم برو استراحت کن. - قربونت، شبتبخیر با شببخیر آتنا گوشی را قطع کرده و روی کاناپه پرت میکند، لحظاتی بعد به خواب عمیقی فرو میرود. با احساس درد در قسمت دور کمر، صاف دراز میکشد و کلافه دست به کمربند برده و با حرص آنرا باز میکند، مجدد به خواب میرود که با تماس ارسلان چشمهای قرمز شده از خواب نچندان کافی شب قبل باز کرده و سر جایش نیمخیز میشود.
-
پارت هفتاد و نه مانع صحبت ساعد شده و ادامه میدهد: - ادامه نده! پای حسین خان رو به این ماجرا باز نکن، میدونم که اونم مخالفه، با یه خداحافظی خوشحالم کن. گوشی را با حرص بدون فرصت حرف زدن به ساعد قطع میکند و خیلی اتفاقی نگاهش روی تصویر زمینهی گوشی تابش ثابت میماند، عدد هشتصد و هفتاد و شش! عدد مورد علاقهی راما! بهطوری که برای این عدد حتی پلاک ماشین و شماره خطش را هم سفارشی کرده بود! به معنی: تلاشهای تو در زمینههای مالی و خانوادگی مورد حمایت نیروهای بالاتر هست، نگران آینده نباش؛ مسیر تو درسته، به درونت اعتماد کن و اجازه بده تعادل وارد زندگیت بشه. نگاه گُنگش روی پلاک ماشین ثابت میشود، گیج با انگشت شصت ضربهایی به صفحهی گوشی میزند مجدد نگاهی به عدد پسزمینه میاندازد و به تابش که بیقرار بهنظر میرسید خیره میشود، بهخود میآید و با نگاه کوتاهی به پلاک به طرف ماشین میرود و سوار میشود، گوشی را روی پای تابش میگذارد و بیحرف با زدن راهنما وارد لاین اصلی میشود، تابش بیقرار سکوت را میشکند: - چیزی گفت که ناراحتت کرده؟ بدون توجه به سوال او، سوالهایش را برای فهمی از احساس او میپرسد: - چرا جواب رد دادی؟ تابش نگاه متعجب را از او گرفته، معذب با صدای آرام پاسخ میدهد: - خب، طبیعتاً علاقه نداشتم. - به ازدواج یا ساعد؟ اخمی از سوالهای عجیب او درهَم میکند: -آقای ساعد! به سمت او برمیگردد و قاطعانه میپرسد: - به شخص خاصی علاقه داری؟ نگاههایشان در هم گره خورده، تابش بدون ذرهایی معطلی قاطعانه پاسخ میدهد: - آره. راما نگاه کوتاهی به مقابل میاندازد و مجدد میپرسد: - از کی؟ تابش نگاه از او میگیرد و به بیرون سوق میدهد و آرام لب میزند: - خیلی وقته! راما متحیر از پاسخ او لبخند ناباوری میزند و دستی به پیشانی میکشد، سعی بر تحلیل رفتارهای گذشته و حال او دارد، هرچی بیشتر فکر میکند، لبخند ناباور روی لبهایش وسعت بیشتری پیدا میکند! هنوز از حس خود مطمئن نشده اما کشش بیش از حدی نسبت به او دارد و میداند او آدمی نیست که الکی به شخصی کشش داشته باشد، خرسند و گیج از وضعیت بهوجود آماده آرنجش را روی لبه پنجره قرار داده و سرش را به کف دستش تکیه میدهد، تابش به سمتش برمیگردد و در سکوت نگاه کوتاهی به او که در خود فرو رفته میاندازد، در دل بر خود لعنتی میفرستد که نتوانسته بود جلوی دهانش را بگیرد، اگر راما از حرفش اشتباه برداشت میکرد چه! سکوت سنگینی فضای ماشین را دربرگرفته بود، راما بعد مدتی متوجه رد کردن رستوران مورد نظر شده و قرار شامشان را در جای دیگری درنظر میگیرد، نزدیک رستوران پارک میکند، تابش با حواسپرتی میپرسد: - چرا اینجاییم؟ چیزی شده؟ راما لبخند آرامی به چهرهی سردرگم او میزند: - چیزی نشده، پیادهشو بریم شام بخوریم. ذوقش برای شام کور شده بود اما بهروی خود نیاورد و آرام از ماشین پیاده و بهدنبال راما وارد رستوران شیکی شده؛ دومین باری بود که باهم تنهایی برای صرف غذا به رستوران میرفتند، راما با اشاره به میزی در یک جای دنج او را دعوت به نشستن میکند، لبخندی از انتخاب خوب او میزند و روی همان میز مینشینند، راما منوی روی میز را به سمت او میگیرد: - انتخاب کن. لبخندی در جوابش میزند و بدون دیدن منو سفارشش را میگوید: - یه سالاد سزار فقط. - همین؟ سری تکان میدهد: - آره.
- 83 پاسخ
-
- 1
-
-
پارت هفتاد و هشت یکدستی او خوب دو دستی را پس گرفته، آچمز شده از پاسخ او: - قبول دارم اشتباه کردم! پشیمونم، اون زمان فقط به پل ارتباطی کاری اهمیت دادم، اما گذشته دیگه، ببینم مگه پویان نگفت تو زندگی خصوصی مشتریهات دخالت نکنی؟! چشمغرهی کوتاهی به او میتاباند و با اعتماد بهنفس از جو صمیمی بینشان: - اون برای تایم کاری بود، الان که تموم شده تو پسرداییم محسوب میشی و من میتونم سوال بپرسم! خندهایی از پاسخ قانع کنندهی آن بهقول خودش وزه میکند: - هیچکس این طوری قانعم نکرده بود! پاشو بریم برای شام. به تایید از او تبلتش را از روی میز برمیدارد و در کیف مخصوصش قرار میدهد و فلش خودش را از لپتاپ راما جدا میکند و در کیفش قرار میدهد، خرسند از کپی ویدیوهای مورد پسند خودش از پروژهها بلند میشود، مینی اسکارفش را از دور گردنش باز میکند و مجدد روی سر قرار داده و با گرهایی فیکس میکند، نگاهش قفل نگاه طوسی راما که با لبخند کجی حرکاتش را زیرنظر گرفته، میشود، سوالی لبهایش را با اخم کوچکی به سمت پایین هِلال میکند: - چی شده؟ - الان چه فایدهایی داره اینی که رو سرته؟ لبخندی از درگیری او بر سر شال و روسریهایش میزند، طبق عادت دست چپش را روی لبهایش قرار میدهد و با خنده میگوید: - نگو غیرتیت میکنه! - کم نه! با تعجب ابرویی بالا میاندازد: - یعنی چی آخه! مگه چشه هربار گیر میدی؟ - موهات زیادی بلنده خیلی تو چشمه، نمیدونم چرا اصرار داری یهچی سرت کنی که ثابت نمیمونه! - خب اینا الان مده! پوف کلافهایی از پاسخهای پیدرپی او میکشد، با تکان سری بدون حرف از جا بلند شده و کتش را که از صبح در شرکت جا گذاشته از روی صندلیاش برمیدارد، با اشاره به او که همچنان منتظر پاسخ او مانده میفهماند از دفتر خارج شوند، تابش کنجکاو از سکوت او از در دفتر خارج شده و بهطرف آسانسور گام برمیدارد، نیمهراه با قیافهی همچنان کنجکاو برمیگردد و نگاه شیطنتباری به راما میاندازد که باعث شلیک خندهاش میشود، با پرویی چند قدمی دنده عقب گام برمیدارد که راما با قدم بلندی خود را به او رسانده و مانع زمین خوردنش میشود! خندهاش در نگاه عصبی راما محو میشود: - جلوت رو نگاه کن. مظلوم کنار آسانسور میایستد و به راما که دکمه آسانسور را فشورده خیره میشود، راما بدون نگاهی به او: - بس کن میدونی از یه چیز خوشم نیاد کل- کل نمیکنم سرش! مغموم از بیتوجهایی او مینالد: - خب باشه. در آسانسور باز شده و راما از او میخواهد سوار شود، کمی معطل میکند تا نگاهش را روی خود ثابت کند و خیلی سریع موفق میشود نگاه راما را به سمت خود بکشاند: - چرا سوار نمیشی؟ بریم بخدا گشنهام شده نمیتونم تحمل کنم. مغموم سوار آسانسور میشود و گوشی در دستش میلرزد، نگاهش قفل صفحه گوشی میشود با دیدن شماره ساعد آن را بیپاسخ میگذارد، معذب به سمت راما برمیگردد و نگاه خیرهاش را قفل صفحهی گوشیاش میبیند، راما نگاه از صفحه گوشی گرفته و به او که معذب خیرهاش شده میدوزد: - چندوقته قفلی زده؟ سوال راما باعث اضطرابش میشود و با شک از خبر داشتن او به لکنت میافتد: - چ... چطور؟ آسانسور در همکف میایستد و در باز میشود، راما جدی ادامه میدهد: - میگم چندوقته داره الکی تماس میگیره به بهانهی کار؟ به دنبال راما از آسانسور خارج و با معطلی سعی بر طفره رفتن دارد، با هم از لابی شرکت خارج شده، راما ریموت را میزند و سوار ماشین میشوند، چند ثانیهایی میگذرد اما راما خیره به او قصد استارت زدن ندارد، خودش را به آن راه میزند با نگاه کوتاهی به راما: - حرکت نمیکنی؟ خیلی جدی بدون نرمشی سوال دقایق پیش را مجدد میپرسد: - چندوقته؟ راه فراری نمیبیند و تسلیم سوال او آرام پاسخ میدهد: - از وقتی برگشتم! - وقتی گفتی نه اصرارش چیه؟ نگاه متحیرش محو نگاه طوسی او میشود و با حواسپرتی: - از کجا میدونی؟ راما نگاه خیرهاش را برمیدارد و به مقابل سوق میدهد، دکمهی استارت را میزند و حرکت میکند؛ با تعللی که حرص تابش را درآورده: - چقدر دیگه از قرارداد پروژهاش مونده؟ کلافه از فضای سنگین بینشان چشمی در کاسه میچرخاند و مجدد گوشی در دستش میلرزد، با دیدن شماره ساعد گوشی را میچرخاند که از دستش قاپیده میشود، یکآن بهخود میآید با چشمهای گرد شده به سمت راما برمیگردد، راما همانطور که به مقابل نگاه دوخته بلافاصله دکمه اتصال تماس را میزند و روی بلندگو تنظیم میکند، بدون حرفی از جانب راما، ساعد شروع به صحبت میکند: - سلام، وقت بخیر تابش خانوم احوال شما؟ راما با قیافه جدی که تابش را ترسانده، با اولین جمله بُرجک ساعد را نشانه میگیرد: - ساعد اینقدر بیکار شدی افتادی دنبال خانوادهی من؟ ساعد یکهایی میخورد و با صدایی که تَحیر در آن موج میزد پاسخ میدهد: - چطوری راما؟ نمیفهمم گوشی تابش دست تو چیکار میکنه! لبخندی از تمسخر روی لبهای راما مینشیند و با فرمان سریعی گوشه خیابان پارک میکند، از ماشین پیاده میشود و در را میکوبد، تابش پر از حسهای متفاوت به پشتی صندلی لم داده و با استرس شدید سعی بر شنیدن حرفهای راما دارد: - فکر کردی بیصاحب گیر آوردی؟ واسه چی اینقدر پیگیری؟ مگه جواب رد نداده، بهخاطر ارسلان چیزی بهت نمیگم، از این به بعد پروژه رو خود ارسلان پیگیری میکنه، خودت رو بکش کنار نذار تابش معذب بشه!
-
پارت هفتاد و هفت لحظات به دقایق کشیده و به سرعت یک ساعت از آن سبقت میگیرد؛ با احساس گرفتگی گردنش آنرا کمی به چپ خم میکند و با پیچیدن دردی در ناحیه گردنش آخی از بین لبهایش خارج میشود، چشمهای جمع شده از دردش را کمی باز میکند، با دیدن راما که مقابلش روی مبل با لبخند به چهرهاش خیره شده، دردش را فراموش و صاف در جایش مینشیند، کمی بر خود مسلط شده و برای جمع کردن اوضاع: - خوابم برد ببخشید! صدای قه- قه خندهی راما از حرکت او بلند شده و همانطور که سعی بر کنترلش دارد: - یعنی تصورشم برام سخته! چطور خوابت برد؟ اونم تو این شرایط، صبح ساعت چند بیدار شدی؟ معذب نگاهی به ساعت درون دفتر میاندازد و با نگاه گرد شده لبهایش را برای گفتن او جمع میکند، قبل خارج شدن کلمهایی از دهانش روبه راما کرده و با نگاه مظلوم: - راستش دیشب نخوابیدم! اصلا خوابم نمیبرد. راما با حفظ لبخند آرامی نگاه با محبتش را به او میدوزد: - ایرادی نداره، احتمالا برای استرس دیدار خانوادگی بود، طبیعیه نگران نباش. فهمیم از درک او دستی به چشمهایش میکشد و مجدد: - بخشید واقعا یهو خوابیدم از کار انداختمت. - راحت باش، قبل اومدنمون شرکت تعطیل شده بود، در واقع اضافه کاری اومدیم، خب برنامه امشبت چیه؟ کنجکاو از پرسش او مکثی میکند و با تعلل پاسخ میدهد: - هیچی! با توجه به دادههای امروز یکسری کد میزنم و باقی کارهاش برای هفتهی آینده، چون قول دادم کارامو سبک کنم تا به سفر رامسر برسم! راما کلافه از کج بودن دوهزاری او: - یعنی بعد کار باز کار! غذا تو برنامهات نیست؟ رامسرو کی برنامه چیدین؟! تابش که تازه دوهزاریاش افتاده خرسند از بودن شام با او: - اوم غذا که برنامه ندارم براش! کار همیشه هست دیگه، امروز آتنا جون گفت بریم رامسر من هم قبول کردم. راما خرسند از وقت خالی او لبخندی میزند: - اوکی پس شام رو اگه موافقی بریم رستوران نزدیک شرکت، بعد راجب رامسر صحبت کنیم، اوکیه؟ خیلی خانومانه پاسخ دعوتش را میدهد: - اوکیه، قصد داری بیای رامسر؟ آقای ساعد میگفتن خیلی سرتون شلوغه باید تا چهار ماه آینده پروژتون رو افتتاح کنید! با آوردن اسم ساعد دچار کلافگی خاصی میشود و با اکراه از جانب ساعد میگوید: - ساعد ماست زیاد میخوره، سردی زده به مغزش! پروژه تجاری کارش تمومه فقط دیزاین لابیش مونده. برای کنترل خندهاش دست چپ را جلوی دهانش قرار میدهد و با صدای ظریفی میخندد، راما محو ظرافت او میشود و بار دیگر جملهی آتنا در ذهنش تکرار میشود: (- صابر دلم برای تابش لطیف با صدای ظریفش تنگ شده، کاش بری دنبالش بگی برگرده) با تکرار سوال تابش بهخود میآید و سوالی میپرسد: - چی گفتی؟ حواسم نبود! تابش اخم مصنوعی میکند و با کج کردن سرش، سوالش را برای بار سوم تکرار میکند: - حواست نیستا! میگم نمایه داخلی هم کار کردید کامل شده؟ فقط لابی مونده؟ با تکان کوتاه سرش جملهی تابش را تایید میکند: - آره ببخشید حواسم پرت شد، تمومه فقط لوس باید خریداری بشه و دیزاینر بره برای فیکس کارهای امدیاف همین. - اوه پس تمومه دیگه، فکر نمیکردم اینقدر زود پروژ رو تموم کنید، همه راجبش کنجکاون! - خودم شخصاً پیگیر پروژه بودم که زودتر تموم بشه، حاشیه زیاد داشت، میبینی که خیلیها چشمشون روی این ساختمون تجاریه! چشمی باریک میکند و با تکان سرش به طرفین به جهت حرفهای بودن او در کارش: - حرف نداری تو این زمینه! خندهایی از تایید تابش میکند: - دیگه تو چی؟ بدون درنگی برای درآوردن صدای او جواب میدهد: - دلشکستن! یکهایی از پاسخ او میخورد و خیلی سریع بر خود مسلط شده: - داری سر بحث رو باز میکنی! من آدم رکی هستم، احتمالا میدونی من به خواست خودم نامزدی رو تایید نکردم، اصرار حسین خان و خود حدادی بود، الان هیچ عذاب وجدانی ندارم! پشت چشمی از اعتماد بنفس او باریک میکند و حرص او را بیش از این درمیآورد: - خب تو چرا تایید کردی در نهایت؟ میدونم که آدمی نیستی که بشه بهت زور گفت!
-
پارت هفتاد و شش با اعصبانیت از او رو گرفته و پلکهایش را روی هم فشار میدهد، کمی بهخود مسلط میشود و زیر لب غرلندکنان: - ول کن نیست! تابش که تا آن لحظه سکوت کرده آرام بهحرف میآید: - میخوای یه زمان دیگه راجب کلیپ به نتیجه برسیم؟ کلافه از حضور شیوا میغرد: - نه! معلومه که نه، الان دکش میکنم. تابش مغموم بین حسهای متفاوت مانده و سکوت را ترجیح میدهد، مجدد برخورد انگشتر شیوا به شیشه خدشه به اعصاب راما وارد کرده: - تابش لطفا پیادهشو برو تو دفتر، من زود میام. آنقدر آرام جواب داده که با خود میگوید آیا راما شنیده: -باشه. راما از ماشین پیاده میشود و با لحن بدی بدون سلام وارد بحث با شیوا میشود، بدون حرفی از ماشین پیاده میشود و زیر نگاه سنگین شیوا به سمت دفتر شرکت گامهای آرام برمیدارد، در همین حین که شاهد صدای بحث آنهاست، حرف شیوا را میشنود: - چرا جوابمو نمیدی؟ مجبورم میکنی بیام دم شرکتت! راما با خشمی که هیچگاه شاهدش نبود بین حرف او میپرد: - خفهشو صدات رو بیار پایین، دوست ندارم جواب بدم! همهچیز تموم شده، صیغه رو هم که باطل کردم، برو پی زندگیت، دیگه دورو اطرافم نبینمت سلیطه! شیوا با پاسخ او بهجوش میآید و با جیغ میگوید: - مگه رابطه رو یکطرفه شروع کردی که خودتم تمومش کنی! من قصد جدا شدن نداشتم، من واقعا عاشقت شدم، لعنتی تو بهخاطر منافع خودت و خانوادت حاضر به نامزدی شدی، تو نامردی کردی! سه ساله داری به بهانههای مختلف ازم فاصله میگیری، تهش هم رفتی برای باطل کردن صیغه، الان باید پاش بمونی! تابش وارد شرکت شده اما همان ابتدا کنار ورودی میایستد، کنجکاوی مانع ورود او به داخل میشود، نگهبان شرکت با دیدن او از جایش بلند شده و به سمتش میآید، جهت راهنمایی به او مؤدبانه تعارف میزند تا وارد لابی شود، در جوابش ممنون کوتاهی میگوید و تماس را بهانه ایستادن در جایش میکند، با رفتن نگهبان به ادامه بحث آنها گوش میدهد؛ راما که کلافه از سمج بودن شیوا سکوت کرده با مکثی ادامه میدهد: - ببین خودتم میدونی از اول دوست نداشتم! قصدم سوءاستفاده نبود، فقط چون حسین خان میگفت بهدرد هم میخوردیم یه فرصت دادم به خودمون، دیدی نزدیک چهار سال پای رابطمون موندم، اما نتونستم! نتونستم عاشقت بشم. شیوا که اشکش از بیاحساسی راما جاری شده، با تهمایه بغض در صدایش: - بس کن، دیگه ادامه نده، خیلی نامردی بیاحساس! بعد اونهمه سال چطور میتونی اینا رو بهم بگی، لعنت بهت، لعنت به همهچیزت، توی لعنتیه مغرور یه روز به درد من گرفتار میشی، دوست دارم ببینم واسه کسی که عاشقشی له- له بزنی و اون پست بزنه. متوجه رفتن شیوا میشود و سریع خودش را با قدمهای بلند به لابی شرکت میرساند و روی مبل تکنفره مینشیند و خود را مشغول گوشی میکند؛ دقایقی گذشته و راما با چهرهایی که آرام شده وارد میشود، به سمت او میآید: - چرا اینجایی؟ میرفتی تو دفتر مینشستی! لبخند مصنوعی میزند و آرام پاسخ میدهد: - منتظر بودم باهم بریم. - پاشو بریم تو دفتر. باشهایی میگوید و از جا بلند میشود و همراه راما وارد آسانسور میشود، ثانیهایی مقابل یکدیگر به چشمهای هم زُل زده، مردمک طوسی راما گردشی بین دو گوی مشکی او میکند و با لبخندی: - بگو! تابش متعجب چشمی گرد میکند و درشتی چشمهایش را به رُخ او میکشد: - چی بگم؟ لبخند راما عمیقتر میشود: - سوالات توی مغزت رو. سری به طرفین تکان میدهد و مظلوم علاوه بر میلش میگوید: - سوالی ندارم. ههایی در جواب او از دهانش خارج شده: - بگو خجالت نکش، جوابت رو میدم! از حالت مظلوم خود خارج شده و تُخس پاسخ میدهد: - پویان تاکید کرده وارد جزئیات زندگی مشتری نشیم! از پاسخ او پوقی زیر خنده میزند، آسانسور میایستد و حین باز شدن در میگوید: - چه وزهایی هستی تو! در باز شده و تابش با لبخندی عمیق که چشمهایش را حِلال کرده بدون حرف از آسانسور خارج میشود و او بهدنبال او حرکت میکند و بههمراه هم وارد دفتر راما میشوند؛ تابش بین دو حس متضاد مانده، خشنود از اتمام رابطهی آنها اما ناراحت برای احساسات صادقانهی یک دختر که زیر پای راما له شده بود، بهخوبی میدانست راما با کسی زندگی خواهد ساخت که دلش بخواهد نه اطرافیانش، حتی آن شخص حسین خان باشد! دقایقی پس از صرف قهوه، گپوگفتشان شروع و تا ساعاتی ادامهدار شده، خسته از بحث کاری به مبل تکیه زده و تا زمان اتمام تماس راما برای آرامش روانش دقایقی پلک روی هم میگذارد، راما حین صحبت متوجه خستگی او شده و به او که چشمهایش را بسته خیره میشود، لبخندی از لطافت چهرهاش که مثال همیشگی آتنا بود بر لبهایش مینشیند و به تماسش با ارسلان پایان میدهد.
-
در خواست رصد و ویراستاری رمان یارگیلا | لبخند زمستون کاربر انجمن نودهشتیا
sarahp پاسخی برای لبخند زمستان ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
بسیار خب، زحمتش با شما @pen lady- 13 پاسخ
-
- 1
-
-
پارت هفتاد و پنج روبه سمت راما میچرخاند و با نگاه به نیمرخ او میپرسد: - خب بریم سر اصل مطلب، ایدههات چیه که اینقدر عجله داری؟ راما متعجب از تغییر حالت سریع او با شَک به سمتش سر برمیگرداند و با دیدن حالت جدی او پاسخ میدهد: - میخوام از طریق سایت فعالیت بیشتر برای جذب مشتری داشته باشیم، ویدیو نمونه کار بذاریم و برای هر پروژه چند عکس از ابتدا تا انتهای کار بهصورت آلبوم بذاریم تا سطح کار رو ببینن. همانطور که خیره به او مانده مُروری بر ایدههای فعلی ذهنش میکند: - اوم، ایدهی خوبیه، باید چند پنل اضافه بشه، قصد داری قالب هم عوض بشه؟ - آره همهچیز تغییرات داشته باشه، اما دسترسی به پنلها بدون راهنمایی هم راحت باشه. - حله، مشکلی نیست، رنگ قالب که ... مکث میکند و با نگاهی خاص به ماشین او ادامه میدهد: - طبق معمول مشکی و سفید! لبخند روی لبهای راما کِش میآید: - خوبه که سلیقمو میدونی! نیاز نیست توضیح بدم! پویان همش گیر میداد مشکی ببینده رو فراری میده! - فراری که میده اما تو راضی به رنگ دیگه نمیشی! راما با حفظ لبخند روی لبهایش به سمت او میچرخد: - مشکل داری با سلیقهام؟ از سوالش چشمی باریک میکند: - همیشه حق با مشتریه! اَبرویی از جواب او بالا میاندازد و خندهایی با صدا میکند: - یعنی خوب درس گرفتی از پویان، زدی رو دستش! با چشم غرههای معروفش رو از او گرفته و به مقابل زل زده، با اعتماد بنفس میگوید: - تمام پروژههاش الان دست منه، خودش الان تو رِستِ! تا به او پاسخ بدهد گوشی روی هولدر داشبورد میلرزد و نام شیوا نمایان میشود، نیمنگاه کوتاهی به چهره خنثی شدهی از خنده تابش میاندازد و بلافاصله تماس را رد میکند، فضا کمی سنگین شده که مجدد گوشی میلرزد، عصبی از جو بهوجود آمده گوشی را از هولدر جدا و خاموش میکند و بین دو صندلی پرت میکند، تابش معذب کمی جابهجا میشود و نگاه به خیابان میدوزد؛ دقایق بعد راما همچنان کلافه پلک روی هم میفشارد و سعی بر آغاز بحث میکند، به سمت تابش که از پنجرهی به بیرون زل زده رو برمیگرداند: - ببخشید میدونم تماس بیموقع بود. ذهنش درگیر تماس شیوا مانده و تلاش میکند از آن فضای سنگین بینشان خارج شود و مانند راما ریلکس باشد، نگاه از بیرون گرفته و در نگاه راما که خیره حالاتش شده گره میخورد: - نه جواب میدادی شاید کار واجب داشت، بعدش بحث رو ادامه میدادیم. خیره حالات تابش مردمکش بین دو مردمک او میگردد و بهدنبال آثاری از حس او میگردد، تابش تلاش بیفایدهایی داشته، آن هم راما، آدم شناس قهار! لبخندی از حرص تابش بر لبهایش مینشیند و خرسند از حالت او پاسخ میدهد: - چیزی بینمون نیست که بخوام جوابش رو بدم، هرچی بوده تموم شده. پاسخش دوز شدیدی از آرامش را به او تزریق میکند، آرام پلک روی هم گذاشته و آرامش را در تک- تک سلولهای بدنش حس میکند، نگاهی که از قبل مسلطتر شده به او میاندازد و با تکان سری از فهم حرف او، بحث قبلی را ادامه میدهد: - کدهای اولیه سایت رو طبق ایدهایی که دادی میزنم، چیزِ دیگهایی به ذهنت رسید برام تو تلگرام بفرست تا کدشو بزنم، برای شروع کلیپ و عکس از پروژه جدیدتون دارید؟ - لطف میکنی، باشه حتما، آره تو سیستم شرکته، وقت داری بریم ببینیشون چندتا گلچین کنی؟ - خواهش میکنم، آره وقت دارم. راما چشمکی به او میزند و پا روی گاز میفشارد: - پس یه سر بریم شرکت، ادامه بحث رو اونجا داشته باشیم. لبخندی از شیطنت او میزند: - بریم. با تایید او وارد لاین سرعت میشود، مسیر را با صحبتهای کوتاه و معمول طی میکنند، نزدیک شرکت بدون ورود به پارکینگ مقابل ورودی اصلی شرکت مشغول پارک کردن میشود، بعد از پارک به سمت تابش میچرخد و با نگاهی به او که خیره به نقطهای متحیر مانده میپرسد: - حواست کجاست؟ کمربندت رو باز کنم؟ متعجب از حواسپرتی او کمربند خودش را باز میکند، به سمت او کمی خم میشود و قصد باز کردن کمربند او را میکند و باز زدن دکمه آن را باز کرده و مجدد میپرسد: - تابش حواست پیِ چی رفته؟ منو ببین! تابش با حواسپرتی نگاه از بیرون گرفته و به او میدوزد لبهایش هنوز به صحبت باز نشده که تقهایی به شیشه ماشین میخورد، نگاه از تابش گرفته و به سمت شیشه میچرخد و با دیدن شیوا با آن شکل و شمایل ابروهایش دَرهَم میرود.
- 83 پاسخ
-
- 2
-
-
درخواست رصد و ویراستاری رمان زر گریسون | zara کاربر انجمن نودهشتیا
sarahp پاسخی برای zara ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
@هانیه پروین بررسی شد عزیزم نکات بهخوبی رعایت شده🍃🌸 @shirin_s زحمت رصد و فایل با شما 🍃🌸- 10 پاسخ
-
- 2
-
-
-
@هانیه پروین 🌼 اتمام ویراستاری دلنوشته دلتنگی 👌
- 13 پاسخ
-
- 1
-
-
در خواست رصد و ویراستاری رمان یارگیلا | لبخند زمستون کاربر انجمن نودهشتیا
sarahp پاسخی برای لبخند زمستان ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
نکات کلی بله، اما نکاتی نظیر؛ 🖊️پاراگراف معرفی رمان: به هم گره خوردهاند ❌ بههم✅ جستجو ❌جستوجو✅ دادهها ی❌ دادههای✅ باید اصلاح شوند. -
در خواست رصد و ویراستاری رمان یارگیلا | لبخند زمستون کاربر انجمن نودهشتیا
sarahp پاسخی برای لبخند زمستان ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
بله، @Nina عزیزم زحمت ویراستاریش با شما 🌼- 13 پاسخ
-
- 2
-
-
-
با سلام و وقت بخیر دلنوشته نیاز به اصلاح نکات ویراستاری دارد. تا ۸ دی اصلاحیات انجام خواهد شد.
- 13 پاسخ
-
- 3
-
-
-
با سلام خدمت شما دوست عزیز.
به انجمن رمان نویسی نودهشتیا خوش آمدید🌻
این افتخار بزرگی برای ماست که انجمن ما را برای نویسندگی انتخاب کردید. برای تایپ رمان حتما قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین مهم تایپ رمان«کلیک کنید»
برای زدن تاپیک رمانتون، حتما آموزشات در تاپیک زیر را مطالعه و مشاهده کنید.
آموزش زدن تاپیک رمان«کلیک کنید» -
با سلام خدمت شما دوست عزیز.
به انجمن رمان نویسی نودهشتیا خوش آمدید🌻
این افتخار بزرگی برای ماست که انجمن ما را برای نویسندگی انتخاب کردید. برای تایپ رمان حتما قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین مهم تایپ رمان«کلیک کنید»
برای زدن تاپیک رمانتون، حتما آموزشات در تاپیک زیر را مطالعه و مشاهده کنید.
آموزش زدن تاپیک رمان«کلیک کنید» -
نویسندگان عزیز لطفا سری به تالار قوانین مهم تایپ رمان«کلیک کنید» بزنید و طبق نکات ذکر شده رمانتون رو ویرایش کنید؛ در غیر اینصورت رمان شما به تالار رمانهای متوقف شده تا ویرایش منتقل خواهد شد!