sarahp
مدیر اجرایی-
تعداد ارسال ها
263 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
6
تمامی مطالب نوشته شده توسط sarahp
-
با سلام خدمت شما دوست عزیز.
به انجمن رمان نویسی نودهشتیا خوش آمدید🌻
این افتخار بزرگی برای ماست که انجمن ما را برای نویسندگی انتخاب کردید. برای تایپ رمان حتما قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین مهم تایپ رمان«کلیک کنید»
برای زدن تاپیک رمانتون، حتما آموزشات در تاپیک زیر را مطالعه و مشاهده کنید.
آموزش زدن تاپیک رمان«کلیک کنید» -
پارت دو بعد از گذراندن روز کسل کنندهایی در کنار دوستان ژاییز حالا روی مبل مقابلش نشسته و با نگاهی چندش به او که انگشت در گوش میچرخاند زُل زده بود، بهنظر تلاشش بیفایده بود و هربار کارش را تکرار میکرد! کلافه از حرکت چندش او لبهایش را کمی کج کرد که پرسینگ لثهاش نمایان شد، غرید: - اَه ژاییز بس کن تهشُ درآوردی! ژاییز لحظهایی بدون حرکت ماند نگاهی بین چشمان او و پرسینگش چرخاند، ابرویی بالا انداخت و دوباره کارش را از سر گرفت، حرصی از حرکتش نیمخیز شد و کوسن را سمتش پرت کرد که با جاخالی به دیوار پشتش برخورد کرد. بازدمی بیرون فرستاد، چشم غرهایی به او تاباند و به مبل تکیه زد و برای لحظاتی چشمانش را بست؛ پلکهایش سنگین شده بود که با صدای او پلک راستش را کمی باز کرد: - پاشو روی تختت بکَپ اینجا رو پاتوق خوابت نکن. بیتوجه به غر زدنهای او مجدد پلکش را بست و سعی کرد کمی بخوابد، اگر حتی یک چرت کوتاه هم میزد قانع میشد! ساعت از نیمهشب گذشت! بهطور ناخودآگاه از خواب بیدار شد، روی مبل نیمخیز شد و نگاهی در حال تاریک خانه چرخاند، دم کوتاهی گرفت و بازدمش را آرام بیرون فرستاد، از جایش بلند شد و به طرف اتاقش حرکت کرد، نیمهراه از حرکت ایستاد و نگاهی به اتاق انتهای راهرو انداخت، دو دل از رفتن به آن اتاق مکثی کرد و از کلافگی چشمانش را به هم فشرد و زیر لب غرید: - میخوای عقلت رو از دست بدی! کنجکاوی رو بس کن و همین الان برو تو اتاقت! این تلقینها بیفایده بود، او همین حالا هم وارد ماجرا شده بود و راه بازگشتی نبود! بالاخره بر ترسش غلبه کرد و بدون فکر دیگری با گامهای سریع خود را به اتاق انتهای راهرو رساند و قفلش را باز کرد، بیدرنگ با گامهای بلند خود را به لب پنجره رساند و آن را باز کرد، با نگاهی دقیق خیره به باغ مقابل چشمانش شد، لحظاتی گذشت و به ظاهر همهچیز عادی بود! یک باغ پر از درختهای میوه و در انتها آن خانهای با نمای خاص که سالها پیش رها شده و به طرز عجیبی تا به این لحظه مرتب و زیبا مانده بود! کم- کم به این باور رسید که دیدههای آن شب همه وَهمی بیش نبوده! حرصی به قصد بستن پنجره نگاه از باغ گرفت و قدمی به عقب برگشت و در همین لحظه آوایی زیبایی شنید، به سرعت قدمی رو به جلو برداشت و کنجکاو در باغ چشم چرخاند، چیزی دیده نمیشد از استرس دستانی که حالا کمی لرزش داشت به لبهی پنجره چنگ زده بود؛ او این آوای زیبا را در آن صبحِدم بهخوبی در خاطر داشت، دقیقا قبل از نزدیک شدن آن چشم زمردی! سرسختانه در جایش مانده بود و قصد تکان خوردن نداشت، قصد داشت این داستان را تمام کند، اما تازه شروع داستان بود و نمیدانست چه چیزی را وارد زندگی خود کرده که سالها پیش مادرش بهخاطر نجات خانوادهاش از آنها دست کشیده! با دندانهایش به جان پوست لبش افتاد و پاهایش روی زمین ضرب گرفته بود، هر ثانیه استرسش بیشتر میشد و ضرب پاهایش روی زمین پر سرعتتر، با دیدن سایهایی پاهایش ثابت ماند و بهسختی آب دهنش را قورت داد، سایه متوجهی سنگینی نگاهاش شد و از همان فاصله با چشمان براقش به او زُل زد! مانند همان صبحِدم نفسش تنگ شد، دستانش روی لبهی پنجره شل شد بدون هیچ واکنشی همانطور در جایش میخکوب شده مانده بود که سایه با حرکت سریعی از جلوی چشمانش ناپدید شد، چند ثانیهایی متحیر نگاهش را به دنبالش چرخاند اما بینتیجه ماند. حس عجیبی او را ترغیب به رفتن درون باغ میکرد، بدنش از هیجان به واسطهی ترس منقبض شده بود، سعی بر حضم آنچه دیده داشت، تردید را کنار گذاشت و به سرعت عقبگرد کرد و پنجره را بست و با دویدن از اتاق خارج شد و پلهها را جهت خروج از خانه طی کرد و وارد حیاط شد، ترسیده بود اما نیرویی او را سمت آن باغ میکشاند و او بهخوبی این را حس میکرد! با قدمهای بلند به پشت حیاط خانهشان رفت و روبه روی در ورودی کوچک باغ ایستاد نگاهی به قفل باز شدهی آن انداخت، مثل آن صبحِدم قفل قدیمیِ همیشه بستهی آن باز شده بود! دم و بازدم های مداومش نشان از تنگ شدن نفسش و این را مدیون بیماری آسم بود! سعی کرد نفسی بگیرد بینتیجه بود نگاهش را به ساختمان خانهشان انداخت فرصتی برای برداشتن اسپریاش نمیدید، بیتوجه به تنفس سخت شدهاش در را هُل داد و وارد باغ شد، دلیل اینهمه جرعت را درک نمیکرد و مانند مسخ شدهها بهدنبال آن سایه میگشت! با قدمهای آرام و ضربان قلبی بالا نزدیک خانهی درون باغ شد، با شنیدن صدای قدمهای عجیب در جایش ثابت ماند، قلب درون سینهاش بهشدت میکوبید، با چشمانی که از ترس زیاد جمع شده بود به سمت راست خود نگاه چرخاند و با دیدن آن سایه که به طرفش قدم برمیداشت قالب تهی کرد! دیگر ضربان قلبش را حس نمیکرد حتی نفس کشیدن را از یاد برده بود، به او نزدیکتر شد و حالا تصویر واقعیاش مقابل چشمان از حدقه درآمدهی او واضح شد.
-
رمان آسپیر| سحر تقیزاده کاربر انجمن نودهشتیا
sarahp پاسخی برای Khakestar ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
با سلام خدمت شما نویسندهی عزیز! ورودتان را خیر مقدم میگوییم. ★ ☆★ ☆ برای آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی، میتوانید به تالار زیر مراجعه کنید. آموزش نویسندگی «کلیک کنید» لطفا پیش از نوشتن، قوانین تایپ رمان را با دقت تمام مطالعه کنید تا بیهیچ اشکالی رمانتان اتمام و منتشر شود. قوانین تایپ رمان «کلیک کنید» نویسندهی عزیز، از نام رمان تا پایان، یک ناظر همراه شما خواهد بود تا رمان شما بیهیچ عیب و نقصی به اتمام برسد. @sarahp @FAR_AX ★ ☆★ ☆ رضایت شما و وجودتون در کنار ما، باعث افتخار ماست. ✅اکنون رمان شما تأیید شده است و قادر به پارت گذاری هستید.✅ 🌹قلمتون مانا- 3 پاسخ
-
- 1
-
-
با سلام خدمت شما دوست عزیز.
به انجمن رمان نویسی نودهشتیا خوش آمدید🌻
این افتخار بزرگی برای ماست که انجمن ما را برای نویسندگی انتخاب کردید. برای تایپ رمان حتما قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین مهم تایپ رمان«کلیک کنید»
برای زدن تاپیک رمانتون، حتما آموزشات در تاپیک زیر را مطالعه و مشاهده کنید.
آموزش زدن تاپیک رمان«کلیک کنید» -
با سلام خدمت شما دوست عزیز.
به انجمن رمان نویسی نودهشتیا خوش آمدید🌻
این افتخار بزرگی برای ماست که انجمن ما را برای نویسندگی انتخاب کردید. برای تایپ رمان حتما قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین مهم تایپ رمان«کلیک کنید»
برای زدن تاپیک رمانتون، حتما آموزشات در تاپیک زیر را مطالعه و مشاهده کنید.
آموزش زدن تاپیک رمان«کلیک کنید» -
با سلام خدمت شما دوست عزیز.
به انجمن رمان نویسی نودهشتیا خوش آمدید🌻
این افتخار بزرگی برای ماست که انجمن ما را برای نویسندگی انتخاب کردید. برای تایپ رمان حتما قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین مهم تایپ رمان«کلیک کنید»
برای زدن تاپیک رمانتون، حتما آموزشات در تاپیک زیر را مطالعه و مشاهده کنید.
آموزش زدن تاپیک رمان«کلیک کنید» -
با سلام خدمت شما دوست عزیز.
به انجمن رمان نویسی نودهشتیا خوش آمدید🌻
این افتخار بزرگی برای ماست که انجمن ما را برای نویسندگی انتخاب کردید. برای تایپ رمان حتما قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین مهم تایپ رمان«کلیک کنید»
برای زدن تاپیک رمانتون، حتما آموزشات در تاپیک زیر را مطالعه و مشاهده کنید.
آموزش زدن تاپیک رمان«کلیک کنید» -
رمان هزار و یک شب | mahsa_dlw کاربر انجمن نودهشتیا
sarahp پاسخی برای Mahsa_dlw ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
با سلام خدمت شما نویسندهی عزیز! ورودتان را خیر مقدم میگوییم. ★ ☆★ ☆ برای آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی، میتوانید به تالار زیر مراجعه کنید. آموزش نویسندگی «کلیک کنید» لطفا پیش از نوشتن، قوانین تایپ رمان را با دقت تمام مطالعه کنید تا بیهیچ اشکالی رمانتان اتمام و منتشر شود. قوانین تایپ رمان «کلیک کنید» نویسندهی عزیز، از نام رمان تا پایان، یک ناظر همراه شما خواهد بود تا رمان شما بیهیچ عیب و نقصی به اتمام برسد. @sarahp @FAR_AX ★ ☆★ ☆ رضایت شما و وجودتون در کنار ما، باعث افتخار ماست. ✅اکنون رمان شما تأیید شده است و قادر به پارت گذاری هستید.✅ 🌹قلمتون مانا- 1 پاسخ
-
- 1
-
-
پارت یک چشمانش از ترس و هیجان زیاد مدام در گردش است، درک آنچه دیده دشوار! هرچه میگذرد ضربان قلبش بالاتر میرود تا جایی که حس میکند در حال ایستادن است، نفسهای پی در پیاش و اکسیژنی که دیگر در ریههایش حس نمیکند و فقط قفسهی سینهاش بالا و پایین میشود، بدنش را عاجزانه روی زمین خاکی به سمت عقب میکشاند تا خود را از مهلکهایی که گیر افتاده رها کند اما چارهایی نمیبیند! پلکهایش را محکم چندبار روی هم فشار میدهد تا بلکه به خیالات ترسناک مقابل چشمانش پایان دهد، اما این واقعیتی بیش نیست! در آن حیاط متروکه جسمی در تاریکی حَل شده که به هیچ شباهت دارد؛ نزدیکش میشود و مقابل صورتش قرار میگیرد با چشمان زمردی بسیار براقش در چشمان ترسیدهاش زُل زده و به حالت کنکاش گردنش را چندبار به چپ و راست کج میکند! تنها چیزی که در آن لحظه از ترس زیاد از دستش برمیآمد فریاد است که آن هم به لطف لرزش بیش از حد فکش غیرممکن میشود! جسم کمی نزدیکتر میشود و او هوشیاریاش را از دست میدهد. یک صبحِدم روحش را به هراسی باختِ، تصاویر محوِ درونِ افکارش غوطهورانه او را وادار به کنکاش میکند! کنکاشی که او را به واقعیتی خوفناک نزدیکتر و از سلامت روانش دور، تا جایی ادامه میدهد که عقل را بیحس و ترس را مهار میکند، پی ببرد از آن همه گذشتهی پنهان شدهی بیدقدقهاش. صِحَت وَهم! بر روی آسفالت داغ خوردهی تابستانی خیره به آسمان بدون هیچ پلک زدنی دراز کشیده. از شدت نور دورِ مردمک چشمانش به اشک نشسته، حتی گرمای سوزان خورشید هم او را واردار به کوچکترین حرکتی نمیکند! تصاویر محو درون ذهنش مدام تکرار میشود و بیرون آمدنی در کار نیست، حضمش سخت و درکی از او ساخته نیست و غرق آن بهاصطلاح وَهم شده! صدای قدمهایی کنار خود حس میکند اما بیحستر از آن است که روی برگرداند، لگدی به دستش زده میشود و همچنان بیحرکت مانده! اینبار آوایی از شخص به گوش میرسد: - فِلور؟ واکنشی نشان نمیدهد و او را حرصیتر از قبل میکند، کمی به سمت صورتش خم میشود و میغرد: - چه مرگت شده! چرا عین صلیب وسط جاده پهن شدی؟ ناباور از بیخیالی او ابرو از تعجب بالا میاندازد و با چشمان گرد شده با حرص بیشتری ادامه میدهد: - دِ پاشو لعنتی هر لحظه ممکنه ماشین لهت کنه! کلافه از اصرار او پلکهایش را روی هم قرار میدهد و اشکهای درون مردکش از کنار چشمانش جاری میشوند، سعی بر خونسردی دارد که با لگد بعدی پلکهایش را باز میکند و با کمی کج کردن گردنش نگاه غضبناکش را در چشمان برادرش میغراند. بیتوجه به نگاه غضبناکش ادامه میدهد: - پاشو میگم! تکون بخور دیگه داری میری روی اعصابم! نگاه از چشمان عصبی مقابلش میگیرد و بیحرف از جایش برمیخیزد، اینبار کنار جاده مینشیند و به جادهی خلوت زل میزند، بازدمِ بلندی از رفتارهای اخیر او بیرون میدهد و با طمانینه سوی او گام برمیدارد و کنار او روی شنزار مینشیند، کمی زانوانش را جمع میکند و سرش را بهسمتش میگرداند: - باز داری به اون خزعبلاتی که سرهم کردی فکر میکنی؟ پلکی از کلافگی بیش از حد میزند و باز هم نگاه خیرهاش را به جادهی بدون عبور میدوزد، چنگی در موهایش میزند و بدون فکر خودش را روی شنها رها میکند، با بلند شدن ذرات شن در هوا سرفهاش میگیرد و بر خود لعنتی میفرستد و غرلندش شروع میشود. پوزخند تمسخرآمیزی از حرکت برادر بزرگترش میزند و از جایش تکانی میخورد، با حفظ پوزخندش به سمتش میچرخد: - ببین ژاییز خان من حوصله ندارم دمپَر من نباش، بهزور زِلِ تابستون با چهارتا خُلتر از خودت منُ آوردی وسط کویر! پس خواهشاً رو نِروِ من نرو الانم پاشو برو پیش دوستهای خُلِت. همانطور که سعی داشت شنهای روی تیشرتش را بتکاند به حرف آمد: - حرف مفت نزن! خُل خودتی با اون چرت و پرتایی که سرهم کردی، چهار روزه عین روانیا نشستی کُنج خونه و مدام یک چیز رو تعریف میکنی، بابا خواب دیدی اینکه ترس نداره یه مدت بگذره یادت میره! چشم غرهایی به او میتاباند و با حرص جواب میدهد: - پاشو گمشو از جلو چشمام! لبخند حرصدراری از اعصبانیتش میزند و درحالی که از جایش به قصد تکان شلوارکش بلند شده، میگوید: - بیا کباب بزنیم حالت میاد سرجاش. قیافه درهم میکند و با نگاه خیره در چشمانش جواب میدهد: - سگ تو این گرما گوشت نمیخوره! اصلا سگ تو این گرما به غیر آب چیز دیگه میتونه بخوره؟ غش- غش میخندد و با صدایی که همچنان در اثر خنده صاف نشده: - سگ نه، اما ما چرا! ابرویی از چندش درهم میکند: - آه چندشی چهقدر تو! دست در جیب میگذارد و با تکان مسخرهایی بهخود همانطور با حفظ خنده به سمت دوستانش میرود. نگاه از مسیری که او رفته میگیرد، چشمانش را میبندد و مجدد به افکارش دامن میزند. تصاویر پشت پلکهایش شکل میگیرد، تلاش میکند چیزی بهخاطر آورد اما تنها حالهایی محو چهرهای تاریک با چشمان براق زمردی و دیگر هیچ، باز هم تلاش میکند و باز هم بینتیجه میماند، بارها از طریق گوگل جویای وجود جانوری با چشمان زمردی شد اما چیزی یافت نکرد، مطمئن بود وَهم نبود چرا که او به خوبی آن لحظه را از بَر بود. فکر به آن بیفایده بود از جایش بلند شد و به سمت جمع حرکت کرد، وقت آن بود دیگر پی آن ماجرا نرود. اما از همان صبحِدم ماجرا آغاز شد!
-
با سلام خدمت شما نویسندهی عزیز! ورودتان را خیر مقدم میگوییم. ★ ☆★ ☆ برای آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی، میتوانید به تالار زیر مراجعه کنید. آموزش نویسندگی «کلیک کنید» لطفا پیش از نوشتن، قوانین تایپ رمان را با دقت تمام مطالعه کنید تا بیهیچ اشکالی رمانتان اتمام و منتشر شود. قوانین تایپ رمان «کلیک کنید» نویسندهی عزیز، از نام رمان تا پایان، یک ناظر همراه شما خواهد بود تا رمان شما بیهیچ عیب و نقصی به اتمام برسد. @sarahp @FAR_AX ★ ☆★ ☆ رضایت شما و وجودتون در کنار ما، باعث افتخار ماست. ✅اکنون رمان شما تأیید شده است و قادر به پارت گذاری هستید.✅ 🌹قلمتون مانا
-
نام رمان: وَهم از ظِل نویسنده: سارا حسنپور ژانر: تخیلی خلاصه: درک حدس و گمانها و یا شاید هم شنیدهها، همگی گاهی فارغ از هر تجربهایی ممکن نیست، اما زمانی وَهمی تو را آنقدر درون خود میکشاند که دیگر ظل آن واقعیست! عقل ناکارآمد و دیوانگی جولان میدهد! دیوانگیات را بازگو میکنی و آنها عقیده دارند افکار سمی در ذهنت تنیده و سلامت عقلت را نقض کرده! سعی بر اثبات داری و آنها تو را دیوانه مینامند! اینجا مردمان زمین، ظلی که تو میبینی از چشمانشان دور مانده! مقدمه: در نیمهشبی مَخوف، همچون قیرگون، خاکستری از تاریکی جُلُوس بر ماه، پیکری سایهگون از وهم، پیچیده در ظلی، عقل خُفته و چشم آگاه، سِفاهت دمیده، رُعب جولان داده و چَنبرک زده بر روح و روان. سخن کوتاه: سختِ هجوم افکارت رو به قلم بکشونی، مدعی نیستم فقط یک نودهشتیِ علاقمند به نوشتن هستم. بعد از زدن تاپیک نقد منتظر نظراتتون هستم 🍃🌸
-
با سلام خدمت شما دوست عزیز.
به انجمن رمان نویسی نودهشتیا خوش آمدید🌻
این افتخار بزرگی برای ماست که انجمن ما را برای نویسندگی انتخاب کردید. برای تایپ رمان حتما قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین مهم تایپ رمان«کلیک کنید»
برای زدن تاپیک رمانتون، حتما آموزشات در تاپیک زیر را مطالعه و مشاهده کنید.
آموزش زدن تاپیک رمان«کلیک کنید» -
با سلام خدمت شما دوست عزیز.
به انجمن رمان نویسی نودهشتیا خوش آمدید🌻
این افتخار بزرگی برای ماست که انجمن ما را برای نویسندگی انتخاب کردید. برای تایپ رمان حتما قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین مهم تایپ رمان«کلیک کنید»
برای زدن تاپیک رمانتون، حتما آموزشات در تاپیک زیر را مطالعه و مشاهده کنید.
آموزش زدن تاپیک رمان«کلیک کنید» -
پارت شصت و چهار ابرویی از سوالات پشت هم او بالا میاندازد: - صابر جون یکی- یکی! صابر دستی بر روی چشمهای خشک شدهاش میکشد و با مکثی میگوید: - شارژی! دستش را از شانه او برداشته و قدمی برای نشستن کنار او برمیدارد که گوشی در جیبش میلرزد، بیحوصله دست در جیب میکند و با دیدن شماره ذخیره نشده شیوا تماس را بی پاسخ میگذارد و مجدد گوشی را در جیب قرار میدهد، کنار صابر مینشیند و در سکوت به صورت بیرنگ و روح صبا خیره میشود، دقایقی میگذرد و با ورود صنم با صورت اشکی سکوت اتاق در هم میشکند: - صبا؟ صبا چت شده؟ پاشو! صبرا از جایش بلند میشود و او را به آرامش دعوت میکند، کمی آرام میشود و با گریه مشغول صبحت با آتنا و صبرا میشود؛ با لرزش مجدد گوشی کلافه از جایش بلند میشود و با نگاهی به صابر کوتاه میگوید: - من فعلا میرم شب دوباره میام، فعلا. با خداحافظی کوتاه از جمع درون اتاق قدم به بیرون میگذارد و پلهها را به قصد ترک عمارت طی میکند. ساعتی پس از سر زدن به پروژههای در حال ساخت، در ترافیک سنگین مانده و طی یک فکر سریعی تصمیم به تماس با صابر میگیرد، گوش را گرفته و بعد شماره گیری منتظر پاسخ میماند و با جواب او شروع به مکالمه میکند: - سلام حالت چطوره؟ صابر که از صدایش خستگی و درماندگی میبارد با صدای آرامی جواب میدهد: - بد نیستم، کارات پیش رفت؟ سرش را به پشتی صندلی تکیه میدهد و ادامه میدهد: - آره خوبه همهچیز، میگم یه پیشنهاد داشتم! - چه پیشنهادی؟ - نظرت چیه چند روزی همین آخر هفته خانوادگی بریم رامسر؟ خیلی وقته نرفتیم، حال و هوای صبا هم عوض میشه. - آره فکر خوبیه، تو شرایطش رو داری؟ سرت شلوغ نیست؟ لحظاتی کوتاه فرمان را رها کرده و دستی در موهایش میکشد: - آره من فعلا سرم خیلی شلوغ نیست، به ارسلان میگم یکسری کارها رو بذاره برای بعد که بتونه با آوینشون بیاد. - خوبه پس هماهنگ کن، منم با آقاجون صحبت میکنم، امشب میای عمارت یا میری خونه؟ - هیچکدوم، میرم شرکت یه پروژه دارم فردا باید تحویل بدم تا صبح میشینم پاش. - فقط خودت رو نابود نکن! راستی شنیدم حدادی اومد گرد و خاک کرد! نیشخندی از فضولی ارسلان میزند: - آره، پوزشو خاکی کردم از طرفت! صابر خندهی آرامی از ابهت پسرش میکند و مکالمه را به پایان میرساند: - دمت گرم، سعی کن شب یکم بخوابی، کاری باری؟ - عزت زیاد صابر جون! نیشخندی که بر لبانش مانده کش میآید و تماس را قطع میکند. بعد از تماس به شرکت میرود؛ غروب را به شب، نیمهشب را به صبح میرساند. خسته از بیخوابی شب گذشته تمام طول روز درگیر و کسل میگذراند؛ نزدیکهای عصر با تماس ارسلان که از او خواسته بود زودتر از موعد قرار به شرکت ساعد برود، کارش را نیمه تمام رها کرده و سریع خودش را به شرکت ساعد میرساند؛ نیمههای راه قبل از ورود به پارکینگ متوجه حضور صبا و تابش میشود، نگاهش بین آن دو میچرخد و بدون درست پارک کردن، پیاده شده و ماشین را همانطور رها و با قدمهای بلند خود را به صبای گریان که به دنبال تابش آرام به راه افتاده میرساند و بازویش را میگیرد، نیمنگاه کوتاهی به تابش که سریعاً دور شده بود میاندازد و گیج و گنگ اطراف را میکاود، با دیدن صابر که درون ماشین بدون هیچ عکسالعملی شاهد ماجرا بود، کفری میشود و با تکان ریزی به بازوی صبا میپرسد: - آخه با این حال اومدی اینجا که چی؟ صبا ناتوان از ادامه دادن کمی دولا میشود، انگار در این دنیا سیر نمیکند! بیتوجه به برادرزادهی عزیزه دلش مینالد: - میخوام برگرده! میخوام بچهام برگرده، تا برنگرده خوب نمیشم. کلافه از وضعیت موجود سعی میکند کمر او را صاف کند: - باشه صباجون برش میگردونم الان بیا بریم شرایطتت خوب نیست. ارسلان که با قدمهای بلند خود را به آنها رسانیده: - راما اومدی، یعنی تا بیای کلی به صابرخان گفتم یه میونهداری کنه اما پیاده نشد. با خشم از پنهان کاری آنها میغرد: - یعنی توف تو اون بیخبر گذاشتنت، هیچکس مثل آدم به من توضیح نمیده! بیا کمک کن ببرش، من برم دنبال این دخترهی کینهایی تا حالیش کنم! ارسلان همانطور که بازوی صبا را گرفته با ناراحتی میگوید: - راما جان هر کسی دوست داری آروم برخورد کن، اون هم تحت فشاره. چشمغرهایی به ارسلان میرود و بیتوجه به اصرار همراهی صبا جواب میدهد: - باید آدمش کنم، صباجون شما برو عمارت من خودم میارمش نگران نباش بسپار به من. بدون حرف دیگری با عجله به سمت ماشینش میرود و بعد از سوار شدن به دنبال تابش که از پارکینگ خارج شده شروع به حرکت میکند.
- 88 پاسخ
-
- 2
-
-
با سلام خدمت شما دوست عزیز.
به انجمن رمان نویسی نودهشتیا خوش آمدید🌻
این افتخار بزرگی برای ماست که انجمن ما را برای نویسندگی انتخاب کردید. برای تایپ رمان حتما قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین مهم تایپ رمان«کلیک کنید»
برای زدن تاپیک رمانتون، حتما آموزشات در تاپیک زیر را مطالعه و مشاهده کنید.
آموزش زدن تاپیک رمان«کلیک کنید» -
با سلام خدمت شما دوست عزیز.
به انجمن رمان نویسی نودهشتیا خوش آمدید🌻
این افتخار بزرگی برای ماست که انجمن ما را برای نویسندگی انتخاب کردید. برای تایپ رمان حتما قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین مهم تایپ رمان«کلیک کنید»
برای زدن تاپیک رمانتون، حتما آموزشات در تاپیک زیر را مطالعه و مشاهده کنید.
آموزش زدن تاپیک رمان«کلیک کنید» -
پارت شصت و سه پلهها را دو تا یکی بالا میرود، در را باز میکند و وارد سالن عمارت میشود، نگاهش میچرخد و روی آتنای بیقرار که مدام کنار شومینهایی که در سالن کناری قرار داشت قدم میزد ثابت میشود، با قدمهای بلند به سوی او گام برمیدارد و با گرفتن شانههای او نگران بدون سلامی میپرسد: - آتنا! چی شده؟ چرا بیقراری؟ آتنا که با تکان شانههایش توسط او متوجه حضورش میشود، نگاه به اشک نشستهاش را در نگاه نگرانش میاندازد و با مکثی که سعی در آرام نگه داشتن خود دارد، لب میزند: - صبا! صبا نمیدونم چش شده! قبلاً خیلی درگیر گذشته نبود، نمیدونم این روزا به خاطر برگشت تابش به هم ریخته یا واقعا داشت اذیت میشد و چیزی نمیگفت؟! اخمی میان ابروهایش مینشیند و کنجکاو میپرسد: -نمیفهمم! مگه چه اتفاقی افتاده؟ سر برمیگرداند خیلی کوتاه نگاهی کنجکاو به راه پله میاندازد و مجدد روبه آتنا ادامه میدهد: - صبا کجاست؟ خونه نیست؟ چرا کامل نمیگی چی شده؟ آتنا بغضش رها میشود و با هق- هق کوتاهی میان گریههایش پاسخ میدهد: - حالش خوب نبود رفته بود تو اتاق درو قفل کرده بود. گریه مانع صحبت او میشود که راما تکان ریزی به او میدهد و او را در آغوش میکشد، کمی پشتش را نوازش میکند و او را به آرامش دعوت میکند، کمی که کنترلش را بهدست میآورد ادامه میدهد: - آقاجون دید هیچ جوره در رو باز نمیکنه با صابر تماس گرفت، ما هم سریع اومدیم و صابر قفل رو شکوند رفتیم داخل دیدیم بیهوشه سریع تماس گرفتیم با اورژانس. آتنا با مکثی آب دهنش را قورت میدهد و خود را از آغوش راما جدا میکند و روی مبل چیده شده روبه روی شومینه مینشیند، او هم به تبعیت از او کنارش مینشیند که آتنا نفسی میگیرد و ادامه میدهد: - دکتر اورژانس گفت فشارش خیلی پایین بوده نزدیک بود خدایی نکرده ... حرفش را هق- هق بلندش قطع میکند، راما دست آتنا را در دست میگیرد و آرام از اینکه قضیه به خیر گذشت، شروع به صحبت میکند: - خوب یه کم آروم باش، الان که خداروشکر ختم به خیر شد، گریه نکن برات خوب نیست. آتنا هقی میزند و با تکان سری کوتاه برای او، سعی میکند اشکهای صورتش را با دست کنار بزند، راما نیمخیز میشود و از جعبهی دستمال کاغذی روی میز وسط برگی جدا میکند و به دستش میدهد، آتنا اشکهایش را پاک میکند و روبه او با نگاهی ملتمس: -نمیشه تو با تابش حرف بزنی؟ آوین از ارسلان شنید تو یکی از کنفرانسهای اخیر دیدینش! من از صابر خواستم مجدد باهاش صحبت کنه اما میگفت خود صبا باید بره سراغش. لبخندی از محبت بیدریغ مادرش میزند و همانطور که همنظر با صابر است، با ملایمت جواب آتنا را میدهد: - حرف صابر جون درسته ما هر چقدر اصرار کنیم فایده ندارد! این بین خودشونه، درست نیست دخالت کنیم. آتنا با صدای گرفته کلافه بین حرفش میپرد: - یعنی چی! اون زمان هر طور با تابش رفتار میکرد ما هم صدامون در نمیومد که دخالت نباشه، الان بحثش جداست داره از دست میره با این خود خوریاش، تا کی باید سکوت کنیم؟ من نمیدونم آقا جون چرا بیخیال بود و هیچی به صبا نمیگفت! از دامادش خوشش نمیومد! نوهاش چه گناهی داشت. راما تک- تک حرفهای او را میپذیرد و با لبخند کمرنگی: - قبول دارم اما کاریش نمیشه کرد، باید ببینیم خود صبا کی به خودش میاد و تصمیم درست میگیره، الان دخالت کردن ما فقط تابش رو جری تر می کنه. آتنا قانع نشده از جایش با عصبانیت به ضرب بلند میشود و غرلندکنان به سمت راه پله به راه میوفتد: - منو باش با کی دارم درد و دل میکنم! کسی که به بیاحساسی مثل عمهاش معروفه! پلهها را یکی- یکی پر سر و صدا با کوبیدن پاشنه صندلهایش بالا میرود و از تیررس نگاه او محو میشود، راما آسوده خاطر به پشتی مبل لمیده و لحظاتی را چشم میبندد، دقایقی میگذرد و با صدای قدمهای آشنا و مقتدری چشم باز میکند: - نمیخوای حالا که اومدی یه سری به صبا بزنی؟ آرام از جایش به احترام حسین خان بلند میشود سلامی میدهد که لبخندش میشود پاسخ او، دستی به سویش دراز میکند، حسین خان دستش را محکم میفشارد و ادامه میدهد: - آتنا ترسیده بود خوب شد اومدی! میدونم سرت شلوغه این مدت هم درگیر صبا بودم نشد یه خبری ازت بگیرم، چطوری؟ لبخند خستهایی میزند: - الان میخواستم ببینمش، باهام تماس گرفت حس کردم حالش خوب نیست سریع خودم رو رسوند، ممنونم، شما خوبی؟ حسین خان دوری میزند و روی مبل تک نفره مقابل او مینشیند و کلافه میگوید: - خوب که نه، اما میدونی که باخت نمیدم! باید این قضیه رو زودتر جمعش کنم، صبا بد خودش رو باخت! با لبخندی بر لبانش از ابهت حسین خان، چشمکی میزند: - میدونم حل کردنش برات راحته واسه همین نگرانت نیستم! از جایش بلند میشود: - من برم یه سر به صبا بزنم، با اجازهی حسین خان بزرگ! حسین خان سری به نشانه تایید تکان میدهد، با قدمهایی که حال آرامتر شده پلهها را طی میکند و حسین خان را با افکار به هم ریخته تنها میگذارد. نزدیک اتاق صبا صدای صحبت آتنا و صبرا را میشنود، با انگشت اشاره تقهی کوتاهی به در نیمه باز میزند و آن را کامل باز میکند، نگاهی در جمع درون اتاق میچرخاند و آرام وارد میشود و سلام کوتاهی میدهد که پاسخش را هم صبرا آرام میدهد، نگاه کوتاهی به صبای در غرق خواب میاندازد و به سوی صابر که مغموم روبه روی تخت صبا لم داده در افکارش غوطهور بود قدم برمیدارد، با نشستن دست او بر شانهاش به خود میآید و کنجکاو میپرسد: - کی اومدی؟ جلسه نداشتی؟ اینجا چیکار میکنی؟
- 88 پاسخ
-
- 2
-
-
پارت شصت و دو بعد از خروج حدادی بلافاصله ارسلان که تا آن لحظه ساکت مانده، روبه سمتش مینالد: - بابا چرا حرصش رو درآوردی! دو کلمه میپیچوندیش دیگه، این همه توضیحت برای چی بود؟ نگاه مغرور و بیخیالش را در نگاه ارسلان میاندازد: - ولش یه پشه تو طوفان زنده نمیمونه! ارسلان حرصی از رفتار او چشمهایش را روی هم فشار میدهد بیحرفی از جایش بلند شده و از اتاق خارج میشود. پاهایش را روی میز دراز میکند و سرش را به پشتی مبل تکیه میدهد، چشمهایش را میبندد و گوشی در دستش را مدام بین دو انگشت شصت و اشاره میچرخاند. دقایقی طولانی در آن وضعیت مانده که تقهایی به در خورده و منشی وارد میشود: - مهندس برنامه اين هفته رو آماده کردم بدون باز کردن پلکهایش پاسخ میدهد: - بذارش رو میز. - چشم، فعلا با اجازه. منشی فایلهای در دستش را روی میز میگذارد و از اتاق خارج میشود، چشمهایش باز میکند و خیره به سقف زیر لب میشمارد: - سه، دو، یک! گوشی در دستانش میلرزد و تماسهای پی در پی شیوا را بیپاسخ میگذارد، یک ضرب از جایش بلند میشود و از اتاق خارج میشود، بهدنبال ارسلان پرسشی رو به منشی میپرسد: - ارسلان کجاست؟ منشی با نگاهش اشارهایی به اتاق جلسه کرده و پاسخ میدهد: - داخل اتاق جلسه هستن. سری کوتاه تکان میدهد و با چند قدم بلند خود را به در اتاق جلسات رسانده و وارد اتاق میشود، ارسلان سر بالا آورده و با نگاه کلافهایی منتظر نگاهش میکند، نیشخندی از کلافگی او میزند و روبه روی او مینشیند: - چته؟ حوصلم رو نداری؟ پلک کوتاهی به تایید سوالش میزند و نگاه به پروندههای در دستش میاندازد، نیشخند پر رنگتری از حرکات او میزند: -چرا؟ چون پاچهخواری نکردم؟ تو که میدونی من کلا آدم اهلی نیستم! نگاه از پرونده میگیرد و به آرامیِ نگاهش پاسخ میدهد: - نیاز به پاچهخواری نبود، فقط کافی بود حرصش رو در نیاری. لبانش را به سمت بالا به منظور مهم نیستی هلال میکند: - برام مهم نیست، میدونی الان عددی برام نیست، میتونم کاری کنم که پروژههای تو دستش رو هوا بمونه، ارسلان چشمهایش را از غرور او تنگ میکند: - خیله خب مغرور! لبخند کوتاه میزند و از جا به قصد ترک شرکت بلند میشود: - دارم میرم بازدید پروژه، نمیای؟ ارسلان همانطور خیره به پروندههای در دستش نوچی میکند و پاسخ میدهد: - آنالیز نقشههای اخیر مونده خودت برو. - باشه، آوین رو امشب میاری عمارت؟ - اوهوم. برای عوض کردن حالش ادامه میدهد: - باز ویار کرده؟ عصبیتر از قبل نگاهش را با چشمغره در نگاه خندان او میاندازد: - بس کن برو دیگه! با صدای خندهی کوتاهی میکند و ادامه میدهد: - خدایی یه بچه دیگه بیارین کشتت! - والله تو دست مارو تو حنا گذاشتی! - خیلی دلت بخواد دختر عمه به این خوبی دادم بهت. - باشه تو درست می گی، فقط برو الان کلی کار دارم! - باشه، رفتم! ارسلان بازدم عمیقی از رفتن او میکشد، از در اتاق خارج میشود و وارد آسانسور میشود، در نیمههای راه گوشیاش به صدا در میآید، با دیدن نام آتنا با شوق جواب میدهد: - سلام آتنا خانم، احوال شما؟ آتنا که مشخص هست سعی دارد موضوعی را پنهان نگهدارد، عجله را کنار میگذارد و شمرده- شمرده با گرفتن نفسی شروع به صحبت میکند: - سلام عزیزه مادر ممنونم، خودت خوبی؟ میشه خودت رو برسونی عمارت؟ متعجب از موجب اضطراب در صدایش، اخمی در هم میکند: - اتفاقی افتاده؟ نگران شدم، صدات یه طوریه! آتنا کلافه از سوالات او که همچنان خود را کنترل شده نگه داشته، پاسخ میدهد: - اتفاقی که نه، کارت دارم بیا حضوری صحبت کنیم! مشکوک از نحوه صحبت او برای خاتمه به این سوال و پرسش، با لحن قانع نشده ادامه میدهد: - باشه! چند دقیقه دیگه میرسم. آتنا که گویی رها یافته، خیلی سریع جملاتش را اینگونه ادا میکند: - باشه پس منتظرم، فعلا! بدون حرف دیگری گوشی را روی او قطع میکند، کنجکاو از رفتار آتنا گوشی را از گوش بر میدارد و طبق عادت روی صندلی شاگرد رها میکند، با ذهنی آشوب پا روی پدال گاز میفشارد و با سرعت خود را به عمارت میرساند؛ قبل از ترمز سریعش ریموت در را میزند و تا باز شدن درب کلافه با سر انگشت ضرباتی به روی فرمان میزند، در که باز شد به سرعت وارد و روبه روی عمارت پارک ناشیانهایی میکند و از ماشین سریع پیاده میشود.
- 88 پاسخ
-
- 2
-
-
با سلام خدمت شما دوست عزیز.
به انجمن رمان نویسی نودهشتیا خوش آمدید🌻
این افتخار بزرگی برای ماست که انجمن ما را برای نویسندگی انتخاب کردید. برای تایپ رمان حتما قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین مهم تایپ رمان«کلیک کنید»
برای زدن تاپیک رمانتون، حتما آموزشات در تاپیک زیر را مطالعه و مشاهده کنید.
آموزش زدن تاپیک رمان«کلیک کنید» -
با سلام خدمت شما دوست عزیز.
به انجمن رمان نویسی نودهشتیا خوش آمدید🌻
این افتخار بزرگی برای ماست که انجمن ما را برای نویسندگی انتخاب کردید. برای تایپ رمان حتما قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین مهم تایپ رمان«کلیک کنید»
برای زدن تاپیک رمانتون، حتما آموزشات در تاپیک زیر را مطالعه و مشاهده کنید.
آموزش زدن تاپیک رمان«کلیک کنید» -
رمان نفرت میان ما | هلما کاربر انجمن نودهشتیا
sarahp پاسخی برای هل سبز ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
با سلام خدمت شما نویسندهی عزیز! ورودتان را خیر مقدم میگوییم. ★ ☆★ ☆ برای آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی، میتوانید به تالار زیر مراجعه کنید. آموزش نویسندگی «کلیک کنید» لطفا پیش از نوشتن، قوانین تایپ رمان را با دقت تمام مطالعه کنید تا بیهیچ اشکالی رمانتان اتمام و منتشر شود. قوانین تایپ رمان «کلیک کنید» نویسندهی عزیز، از نام رمان تا پایان، یک ناظر همراه شما خواهد بود تا رمان شما بیهیچ عیب و نقصی به اتمام برسد. @sarahp @FAR_AX ★ ☆★ ☆ رضایت شما و وجودتون در کنار ما، باعث افتخار ماست. ✅اکنون رمان شما تأیید شده است و قادر به پارت گذاری هستید.✅ 🌹قلمتون مانا- 3 پاسخ
-
- 1
-