به نامش به یادش در پناهش
آقای عزیزم،... .
چقدر خوشحالم که بالاخره به نام خطابتان میکنم.
امیدوارم حالتان خوب باشد، ما نیز خوبیم، کمی سرما نوش جان کردیم، کمی هم با موضوعات اخیر که دست و پا شکسته از هر کدامشان خبر دارید، پنجه گرم میکنیم.
اگر به خودم بود « دوست داشتم از احوال بچه ها برایتان بنویسم! از اینکه در نبودتان پسر بزرگمان با اینکه سنهش به زور شش سال را پر میکند، میخواهد جای شما را پر کند، در کوچه و خیابان جلوتر از من راه میافتد و اصرار اصرار که خودش با بقال و نانوا و بزاز و خراز و... حرف بزند. شب ها سر سفره شام مدام برای برادر و خواهر کوچکترش امر و نهی میکند و صبح ها پا به پای من با صدای خروس آمنه خانمینها بیدار میشود و با اینکه بلد نیست نماز بخواند روی جانماز شما قامت میبندد و زیر لب صلوات میفرستد. اگر به خودم بود مینوشتم که پسر دوممان بیشتر شبیه من است، هرچه آن بزرگه اتش میسوزاند و از دیوار راست بالا میرود تفریح این یکی آب دادن به گل های شمعدانی و حسن یوسف دور حوض است و غذا دادن به ماهی هایی است که شب عیدی برایش خریدید، به اصرار و مرتبا کتابخانه و میز مطالعهتان را گرد میگیرد. با اینکه هردو بچه های ما هستند و فقط ده ما با هم تفاوت سنی دارند اما زمین تا آسمان فرقشان است؛ در ادامه دوست داشتم برای شما از احوال شاهزاده خانم کوچکتان بنویسم، چند شب پیش تب کرد، نگران نشوید نه سرخک است، نه مخملک و نه تب مالت، دارد دندان در میآورد. تمام شب بالای سرش بیدار بودم لثه هایش ملتهب شده بود و سینهام را نمیگرفت، از گشنگی و درد آنقدر گریه میکرد که حتی پسر ها هم از نگرانی تا نیمه شب بیدار ماندند، خیالشان را راحت کردم و فرستادمشان در اتاق خودمان بخوابند، اما فیالواقع از بیچارگی داشت گریهام میگرفت، به هر حال تا صبح حالش بهتر شد الان هم خوب خوب است، برایش همراه پسر ها آش دندانی درست کردیم. الان که اینها را مینویسم پسر ها میگویند عوضشان بپرسم بابا آیا آنقدر پول دارید که یک جفت مرغ و خروس بخرید تا دیگر با صدای خروس آمنه خانم بیدار نشویم و آن بابک مو طلایی ریفو بابت تخم مرغ هایشان به ما فخر نفروشد؟ این را خودم اضافه میکنم که فکرش را هم نکنید ... آقا؛ بگذریم. دلمان برای شما خیلی تنگ است، پس کی میآیید؟! »
اما نمیتوانم اینها را برای شما بنویسم به جایش باید بنویسم هوا آنقدر آلوده است که مریضیام تشدید شده، باید بنویسم که شبکه آیفیلم ساعت نه شب پایتخت دو را نشان میدهد و قیمت گوشت کمی افزایش پیدا کرده اما طلا تقریبا راکد است، اوضاع بر وفق مراد اینجانب نیست، همه چیز در هم تنیده؛ دلم میخواست از این شهر مثلا پیشرفته و این آدم های مثلا مدرن در آغوش شما پناه بگیرم، صورتم را در شانهتان پنهان کنم و هیچ چیزی نبینم. وقت هایی که شما نیستید بغلم کنید غم خیلی خوب اینکار را میکند. به غایت تنهام گاهی فکر میکنم شاید گناهی مرتکب شدم که کفارهش شرایط الانم است. کاش در این وانفسا شما را نزدیک خودم همینطور که هستید داشتم، سکوت میکردم و شما حرف میزدید و من گوش میدادم و گوش میدادم و آخرش هم بغلتان میکردم.
و من اطمینان دارم که برای شنیدن شما آفریده شدهام!
دختر کوچک آرمانگرایتام که دارد نابودی دنیایش را به چشم میبیند، ترانه!
پینوشت¹: برای نوشتن نامه به شما مدادی مخصوص همینکار خریدم.
پینوشت²: این نامه را برخلاف قبلی ها برایتان خواهم فرستاد با اینکه مطمئن نیستم باب میلتان باشد.