-
تعداد ارسال ها
675 -
تاریخ عضویت
-
روز های برد
29
تمامی مطالب نوشته شده توسط Silent
-
سلام
خیلی خوش اومدین♡
- نمایش دیدگاه های قبلی بیشتر 1
-
-
# پارت دوم
- ساحل؟
چشمهایم را باز کرده و منتظر نگاهش کردم.
- ازم ناراحتی؟
روی تخت نشستم و گفتم:
- نه ناراحت نیستم فقط حوصلهی هیچکس رو ندارم میشه بذاری برای فردا؟
فقط سری تکان داد و به سمت تختش رفت.
خیلی گرفته بود ولی حوصلهی صحبت کردن نداشتم،روی تختم دراز کشیده و لحاف را انداختم روی بدنم .
به سقف خیره شدم در دل گفتم:
- خدایا حواست هست؟ خستم،چرا کاری نمیکنی؟ مگه من بندت نیستم؟ این بود حق من؟
فردا مدرسه داشتم برای همین باید میخوابیدم ولی اصلا خوابم نمیبره
میدونم با این فکر و خیال قرار نیست به جایی برسم پس بهتر بود بخوابم.
***
بعد از زنگ خانه کوله رنگ و رو رفته ام را روی شانهام انداخته و از کلاس بیرون زدم
آخه منو چه به این مدرسهی پولدارا
سرم را زیر انداخته و به سمت خروجی راه افتادم.
الان فقط یه جا آرومم میکنه خونه ای که به دنیا اومدم.
درسته مادر و پدرم آدمای خوبی نبودن و من براشون اهمیتی نداشتم ولی نمیتونم فراموششون کنم.
در فکر بودم که با طعنه یک دیونه محکم زمین خوردم و کف دستهایم به سوزش افتادم.
از درد اخمهایم در هم فرو رفت
با صدای خنده جمعیتی سرم را بالا گرفتم.
فرحناز یکی از بچه پولدارها که بچهی بسیار پرو و گستاخ که فکر میکنه این مدرسه مال اونه با پوزخند در حالی که شانهاش را با دستش پاک میکرد گفت:
- گدا مگه کوری نمیتونی جلوتو ببینی
او راست میگفت من یک گدا بودم آن هم گدای خانواده.
باز هم صدای خندهی دوستهایش اوج گرفت.
- عجب گدایی چقدر هم بی ریخته
و خندهی جمعیت اشک در چشمهایم جمع شد برای اینکه اشکهایم مرا رسوا نکنند سرم را زیر انداخته و مشغول پاک کردن لباسهایم شدم
- جای همچین گدایی تو همون آشغالدونیه که داری زندگی میکنی.
نه پول داری،نه پدری،نه مادری اصلا تو رو چطور گذاشتن اینجا درس بخونی؟
دستم را محکم فشردم و بدون حرفی دویدم و از مدرسه خارج شدم.
خدایا اینه عدالتت؟
-
سلام نویسندهی عزیز.
لطفا وارد نمایهی خودتون بشید(اگه بلد نیستید در زیر توضیح میدم)
بر روی سه خط بالا سمت چپ که کلیک کنید یک صفحه باز میشه، روی پروفایل بزنید وارد نمایه میشه.
برید پایینتر تاپیک رمانتون رو پیدا میکنید بزنید روش وارد میشه و میتونید پارتتون رو قرار بدید.
اما اگه پیدا نکردید، یک راه اسونتر هم وجود داره.
روی سه خط که بزنید یک صفحه میاد براتون، چندتا گزینه داره.
اول روی گزینهی «فعالیتها» بزنید.
بعد یک صفحهی جدید میاد که باز هم چندتا گزینه داره.
روی گزینهی «مطالبی که من آغاز کردهام» بزنید.
بعد تموم تاپیکایی که زدید براتون میاد، وارد تاپیک بشید و پارتهای رمانتون رو بذارید.
سوالی بود بنده در خدمتم.
-
سلام
خیلی خوش اومدین♡
- نمایش دیدگاه های قبلی بیشتر 1
-
-
# پارت دوم
- ساحل؟
چشمهایم را باز کرده و منتظر نگاهش کردم.
- ازم ناراحتی؟
روی تخت نشستم و گفتم:
- نه ناراحت نیستم فقط حوصلهی هیچکس رو ندارم میشه بذاری برای فردا؟
فقط سری تکان داد و به سمت تختش رفت.
خیلی گرفته بود ولی حوصلهی صحبت کردن نداشتم،روی تختم دراز کشیده و لحاف را انداختم روی بدنم .
به سقف خیره شدم در دل گفتم:
- خدایا حواست هست؟ خستم،چرا کاری نمیکنی؟ مگه من بندت نیستم؟ این بود حق من؟
فردا مدرسه داشتم برای همین باید میخوابیدم ولی اصلا خوابم نمیبره
میدونم با این فکر و خیال قرار نیست به جایی برسم پس بهتر بود بخوابم.
***
بعد از زنگ خانه کوله رنگ و رو رفته ام را روی شانهام انداخته و از کلاس بیرون زدم
آخه منو چه به این مدرسهی پولدارا
سرم را زیر انداخته و به سمت خروجی راه افتادم.
الان فقط یه جا آرومم میکنه خونه ای که به دنیا اومدم.
درسته مادر و پدرم آدمای خوبی نبودن و من براشون اهمیتی نداشتم ولی نمیتونم فراموششون کنم.
در فکر بودم که با طعنه یک دیونه محکم زمین خوردم و کف دستهایم به سوزش افتادم.
از درد اخمهایم در هم فرو رفت
با صدای خنده جمعیتی سرم را بالا گرفتم.
فرحناز یکی از بچه پولدارها که بچهی بسیار پرو و گستاخ که فکر میکنه این مدرسه مال اونه با پوزخند در حالی که شانهاش را با دستش پاک میکرد گفت:
- گدا مگه کوری نمیتونی جلوتو ببینی
او راست میگفت من یک گدا بودم آن هم گدای خانواده.
باز هم صدای خندهی دوستهایش اوج گرفت.
- عجب گدایی چقدر هم بی ریخته
و خندهی جمعیت اشک در چشمهایم جمع شد برای اینکه اشکهایم مرا رسوا نکنند سرم را زیر انداخته و مشغول پاک کردن لباسهایم شدم
- جای همچین گدایی تو همون آشغالدونیه که داری زندگی میکنی.
نه پول داری،نه پدری،نه مادری اصلا تو رو چطور گذاشتن اینجا درس بخونی؟
دستم را محکم فشردم و بدون حرفی دویدم و از مدرسه خارج شدم.
خدایا اینه عدالتت؟
-
سلام نویسندهی عزیز.
لطفا وارد نمایهی خودتون بشید(اگه بلد نیستید در زیر توضیح میدم)
بر روی سه خط بالا سمت چپ که کلیک کنید یک صفحه باز میشه، روی پروفایل بزنید وارد نمایه میشه.
برید پایینتر تاپیک رمانتون رو پیدا میکنید بزنید روش وارد میشه و میتونید پارتتون رو قرار بدید.
اما اگه پیدا نکردید، یک راه اسونتر هم وجود داره.
روی سه خط که بزنید یک صفحه میاد براتون، چندتا گزینه داره.
اول روی گزینهی «فعالیتها» بزنید.
بعد یک صفحهی جدید میاد که باز هم چندتا گزینه داره.
روی گزینهی «مطالبی که من آغاز کردهام» بزنید.
بعد تموم تاپیکایی که زدید براتون میاد، وارد تاپیک بشید و پارتهای رمانتون رو بذارید.
سوالی بود بنده در خدمتم.
-
داستان کوتاه گودال مرگ | Nasim.M کاربر انجمن نودهشتیا
Silent پاسخی برای Silent ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
#پارت هشت... قدمهایش را آرام به عقب برداشت، نمیدانست درست شنیده است یا خیر، نمیدانست کار دوستهایش است یا نه. - ترگل؟ پرنیان؟ صدایش از ترس میلرزد، گلویش خشک شده بود و کلمات درست از دهانش خارج نمیشدند. - اگه خودتون هستین، توروخدا بس کنید. با برخوردش به دیوار پشت سرش، ترسش چند برابر شد. در کلبه باز شد و ناگهان یک جرقهی وحشت در وجودش زبانه کشید؛ جیغی از گلویش بلند شد و همانجا بر روی زمین افتاد. ترگل و پرنیان با دیدن آتریسا در آن وضعیت، سریع به سویش دویدند. ترگل در کنارش نشست و آرام گفت: - چیشده دختر؟ صدای جیغت تا اونور دنیا رسید! پرنیان دستش را بر روی شانهی آتریسا گذاشت و دلواپس گفت: - آره، ما هم بدو بدو اومدیم چون خیلی نگرانت شدیم. آتریسا همانطور به روبه رو خیره مانده بود، چشمانش باز و وحشتزده، ترگل و پرنیان نمیدانستند در آن لحظات چه بر سرش گذشته بود. با حس سوزشی بر گونهاش از جایش پرید و با بهت به ترگل و پرنیان نگاه کرد. سپس با دیدن آنها، خودش را در آغوش ترگل پنهان کرد. ترگل او را گرفت و آرامش داد. هیزم را در بخاری گذاشتند و آتش روشن شد. نور لرزان شعلهها سایههای دیوارها را بازی میداد و کمی گرما به کلبه بخشید. پرنیان سفرهی صبحانه و ناهارشان را کمی دور از بخاری پهن کرد و مرغی که کباب کرده بودند روی سفره گذاشت. سفره کامل شد و نشستند تا غذا بخورند. آتریسا هنوز حالش خوب نبود، مدام زمزمه میکرد: - از همون اول نباید به این سفر میومدیم. ترگل با لحنی آرام اما قاطع گفت: - کافیه دیگه آتریسا! حالا یه بار اومدیم خواستیم شاد باشیم! پرنیان هم حرف ترگل را تأیید کرد: - راست میگه ترگل. اون چیزی که دیدی هم حتما بهخاطر این بود که تنها مونده بودی، نباید تنهات میذاشتیم. آتریسا به هر دو نگاه کرد، چرا باور نمیکردند؟ چرا همش حرف خودشان را میزدند؟ - پس صدای دست زدن کنار گوشم چی؟ کمی سکوت کردند، ترگل نفس عمیقی کشید و گفت: - اونم شاید چون ترسیدی خب! گویا نمیخواستند موضوع را جدی بگیرند. آتریسا بیخیال شد و غذایش را آرام میل کرد، ولی سایهی همان ترس هنوز روی دلش سنگینی میکرد.- 14 پاسخ
-
- 1
-
-
- داستان کوتاه
- مرگ و بیچارگی
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
داستان کوتاه گودال مرگ | Nasim.M کاربر انجمن نودهشتیا
Silent پاسخی برای Silent ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
#پارت هفت... پرنیان دوتا از پتوها را بلند کرده بود و قبل از ترگل وارد کلبه شد. - وای دخترا، اینجا یکم ترسناکه. آتریسا به سوی کلبه قدم گذاشت. هر بار که نزدیکتر میشد، ترس در وجودش بیشتر میخزید. به در ورودی که رسید ایستاد، اما صدای ترگل او را به حرکت واداشت و قدم آخر را برداشت و وارد شد. کلبهی قدیمی و چوبی بود، نه بزرگ بود و نه کوچک، برای سه نفر کافی. دیوارهای چوبیاش به سیاهی میزدند و نیمی از آنها دستنخورده و کهنه بود. فضا بوی کهنگی و رطوبت میداد. صدای ترگل و پرنیان در کلبه میپیچید؛ گویی یک آهنگ ترسناک در یک مکان متروکه پخش میشد. همین صدا، ترس را در دل آتریسا دوچندان میکرد. دستهایش را به هم کوبید و با صدایی لرزان گفت: - دخترا، چیکار میکنید دقیقا؟! برید حالا وسایل رو داخل بیارید، بعدش من باهاتون کار دارم. لحظهای به خودش یادآوری کرد که برای خوشی آمدهاند، نه نگرانی و فکر کردن. باید به هر سه خوش بگذرد؛ یک روزشان باقی مانده بود و فردا صبح قرار بود به خانههایشان برگردند. تمام وسایل لازم را داخل کلبه آوردند، تشکهایی که با خود برده بودند را در سالن دایرهای پهن کردند و بر روی هر کدام پتو و بالشت گذاشتند. ترگل و پرنیان تصمیم گرفتند هیزم جمع کنند و از کلبه بیرون رفتند. آتریسا تنها ماند، روی تشک نرم و گرمش نشسته بود و صفحهی گوشی که پنج درصد شارژ را نشان میداد نگاه میکرد. نفسهایش با صدا خارج میشد. سرش را بالا گرفت و سایهی مردی بلند قامت را دید که با سرعت به سمت در کلبه رفت و ناگهان محو شد. چشمهایش از ترس از حدقه بیرون زدند. با سرعت از جایش بلند شد و به فکر این بود که نکند دوستهایش در حال شوخی باشند. اما چگونه ممکن بود؟ تنها یک حالهی مشکی و تاریک دیده بود. نفس کشیدن برایش سخت شده بود و پشت سر هم دعا میکرد که دوستانش زود برگردند. ناخنهایش محکم بر روی پوست یخزدهی دستش میخورد و قورت دادن آب دهانش مهارت بالایی میخواست. از شب قبل چیزی نخورده بود و همین باعث شده بود کمی ضعف کند. همانطور که در تاریکی کلبه ایستاده بود، صدای دست زدن در کنار گوشش باعث شد جیغش بالا برود و به دور خودش بچرخد. صدای نفسهای نامنظمش در گوشش میپیچید، صدای آن دستها در سرش طنینانداز شد و ترسش را دوچندان کرد. عقب برگشت اما کسی را نمیدید.- 14 پاسخ
-
- 1
-
-
- داستان کوتاه
- مرگ و بیچارگی
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
معرفی و نقد رمان حجرة تنهایی | Nasim.M کاربر نودهشتیا
Silent پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در صفحه نقد رمان ها
نام رمان: حجرة تنهایی نام نویسنده: نسیمه معرفی«Nasim.M» ژانر: تراژدی، عاشقانه خلاصه: دل میبازد و دل میدهد. تعشق سر راهش قرار میگیرد. پا به انهزام میگذارد؛ اما هربار بر روی پاهایش میایستد. پسری عاشق و مغلوب، دل میبرد و پا به رفتن میگذارد. اما او... دختریست مستغرق در اوهام ماضی و مأیوس از دنیای آتی! در روزهای انزوایش، به یاد میآورد که چهچیز گرانبهایی از دست داده، عائله را، عاشقی را و خود را اما... با واصل شدن وجه جدیدی در زندگیاش یاد میگیرد که... مقدمه: میکوبد بر در این قلب مفتون! مرا بازیچه میداند. تلاش بر شکستن قلب من میکند! مگر میگذارم وداد شود تنفر؟ مگر میگذارم به هدفش برسد؟! من همان عاشق حقیقی هستم، تعشق در تمام وجود من است. دیگر نمیگذارم همه را از من بگیرد و مرا در حجرتی انزوا ترک کند! لینک رمان حجرة تنهایی«کلیک کنید»-
- 1
-
-
- نقد
- صفحه ی نقد رمان
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
داستان کوتاه گودال مرگ | Nasim.M کاربر انجمن نودهشتیا
Silent پاسخی برای Silent ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
#پارت شش... آتریسا بر روی پاهایش ایستاد و لباسهای پر از شنش را تکاند، شنهایی که هنوز بین پارچهها گیر کرده بودند و با هر تکان، صدا میدادند. ترگل و پرنیان با سرعت رسیدند و با دیدن حفرهی عظیم در دل زمین، چشمانشان از تعجب گرد شد: - چجوری این حفره اینقدر بزرگه؟ ترگل دستهایش را به هم کوبید و گفت: - بیایید بریم پایین. آتریسا با ترس عقب رفت: - نرو پایین دیوونه! بعدا سخت میشه بیای بالا. اما آن دو بیتوجه به حرفش، روی شنها نشستند و همانند سرسرهای از لبهی حفره به پایین رفتند. شنها زیر بدنشان میلغزید و صدای خشخششان در سکوت کویر پیچید و با خنده و جیغ به هم نگاه میکردند. بعد از پایان دیوونهبازی، با کمک آتریسا دوباره بالا رفتند. لباسهایشان پر از شن شده بود و تکان دادنشان هم جز شنهای بیشتر نتیجهای نداشت. پرنیان با تن صدای پر از ناراحتی گفت: - وای دخترا، باید زودتر راه رو پیدا کنیم. باید خودمون رو بشوریم، از دیشب همهچی داغون شد اینجا. اه، حتی دهنم هم مزهی شن میده! آتریسا و ترگل با خنده به حرفهایش واکنش نشان دادند، اما در دلشان هنوز ترسی باقی مانده بود، ترسی که از حفره و شب قبل در کویر و کابوسهای ترسناک در آنها بود. هر سه سوار ماشین شدند و همان راهی که آمده بودند را برگشتند. دقیقاً روی همان جادهای ایستاده بودند که قبل از کویر به روستا میخورد؛ هیچ اثری از جنگل نبود و نمیدانستند چه اتفاقی افتاده که بعد از جنگل خودشان را در این نقطه یافتهاند. تمام مسیر را برگشتند؛ تنها یک جاده بود و بعد از حدود یک ساعت و نیم، دوباره درختهایی ظاهر شدند. هر سه نفس راحتی کشیدند و با آرامش نسبی به هم نگاه کردند. بعد از گذشتن از جنگل، جادهی دیگری دیدند و مطمئن شدند که حتماً باید از همان سمت بروند. ترگل گفت: - انگار چون نزدیکهای شب بود، جاده رو ندیده بودم. زیاد طول نکشید که از راهی وارد جنگل شدند. راه مخصوص مسافرها بود تا بتوانند با ماشین وارد جنگل شوند و راه خروج هم داشت. نیم ساعتی که وارد آن راه شده بودند و بعد از حدود سه ساعت به مقصدشان رسیدند. از ماشین پیاده شدند و به دنبال وسایلشان رفتند. ترگل که پتوها را حمل میکرد گفت: - وای خدا، مردم از گرما! آتریسا به رودخانهی پشت سرشان اشاره کرد و گفت: - حالا دیگه کمکم قراره یخ بزنی. سرش را بالا گرفت و به کلبهی روبه رو خیره شد. ظاهرش از بیرون ترسناک و مهآلود بود، دیوارهایش سایههای عجیبی روی زمین میانداخت و صدای باد از لابهلای درزهای چوبی آن میآمد. معلوم نبود اگر داخل شوند، چه چیزی انتظارشان را میکشد. آتریسا با کمی ترس پرسید. - جای بهتری نبود ما رو ببری، ترگل؟ ترگل در کلبه را باز کرد و صدای خرناس چوب و باز شدن لولهها در سکوت جنگل پیچید: - از اول گفتم بهتون! این کلبهی عموئه.- 14 پاسخ
-
- 1
-
-
- داستان کوتاه
- مرگ و بیچارگی
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان حجرة تنهایی | Nasim.M کاربر انجمن نودهشتیا
Silent پاسخی برای Silent ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت سه... پیرمرد بخاری برقی کوچک را کمی جلو کشید و با مهربانی گفت: - بیا اینجا دختر، هوا خیلی سرده. ورونیکا زیر لب تشکری آرام کرد و دستان یخزدهاش را روبه روی بخاری گرفت. با نخستین موجهای گرما که بر انگشتانش نشست، لرزش تنش فروکش کرد و برای لحظهای آرامشی غریب در وجودش دوید. به سوی پیرمرد برگشت و صدایش را لرزان اما امیدوار بلند کرد: - عمو، من اومدم اینجا چون دنبال کار میگردم. جایی رو نمیشناسید که همکار بخوان؟ پیرمرد با همان چهرهی پرچین و لبخند گرمش سری تکان داد: - چرا دخترم؟ بوتیک کناری دنبال همکار میگرده. روشنی امید در دل ورونیکا جرقه زد. تشکری صمیمی کرد و با قدمهایی که بوی امید میداد به سوی بوتیک کناری رفت. هوای سرد صبح باعث شده بود درِ مغازه بسته باشد. دست بر آن گذاشت، در را گشود و با سلامی آرام وارد شد. مردی حدود سی ساله پشت میز نشسته بود، غرق در صفحهی لپتاپ. با شنیدن صدای ورونیکا سر بلند کرد و نگاه کوتاهی به او انداخت: - بفرمایید. چشمهای ورونیکا لحظهای بر لباسهای رنگارنگ و آویخته در ویترین لغزید؛ حسرتی تلخ در دلش نشست، مثل خنجری بیرحم. چقدر دلش یک دست لباس نو میخواست! اما زود به خودش آمد؛ این وقت، وقت رؤیا نبود. نگاهش را برید و با صدایی آرام پرسید: - ببخشید، شما دنبال همکار هستید؟ مرد ابرو بالا انداخت و گفت: - بله درسته. شما دنبال کارید؟ ورونیکا زیر لب بله گفت. - خونتون نزدیکه یا دور؟ - همین نزدیکیها. مرد برگهای از روی میز برداشت و ادامه داد: - حقوقش پنج تومنه. یه شیفت کاره، بعضی روزا شاید صبحم بخوام بیایین. مشکلی ندارید؟ ورونیکا بیدرنگ سر تکان داد. شرایط اهمیتی نداشت؛ همین که پذیرفته شود یعنی یک قدم تا نجات. - خیلی خب، باهاتون تماس میگیرم. تشکری کوتاه کرد و بیرون آمد. اما امیدش خیلی زود رنگ باخت؛ در همان پاساژ، هر دری که کوبید یا گفتند تماس میگیریم یا جوابشان منفی بود. ناامیدی چون سنگی سهمگین بر دوشش نشست. در دلش زمزمه کرد: - پس کی میتونم یه کار درست پیدا کنم؟ کی میتونم لقمهای حلال به دست بیارم؟ آن روز، بیشتر از همیشه طعم تنهایی را چشید. ساعتها گشت و گشت، اما هیچ دستی برای کمک به سویش دراز نشد. شبهنگام، خسته و درمانده، سر بر بالش سرد و سنگینش گذاشت. اشکهایش در سکوت بر گونهها لغزید و سقف را بیهدف مینگریست. *** - همه چی تموم شد! ورونیکا با ناباوری سر برگرداند. نگاهش در نگاه مهدیار قفل شد؛ کلماتی که شنید همچون خنجری بیهشدار بر قلبش نشست. - چی میگی؟! مهدیار، همانطور که کنار در ایستاده بود، نگاهش را از چشمهای لرزان ورونیکا دزدید و با صدایی آرام اما سنگین گفت: - همین که شنیدی!- 70 پاسخ
-
- 9
-
-
-
-
- تراژدی عاشقانه
- رمان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
داستان کوتاه گودال مرگ | Nasim.M کاربر انجمن نودهشتیا
Silent پاسخی برای Silent ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
#پارت پنج... ترگل عصبانی شد و با صدای گرفته جواب پرنیان را داد: - باشه حالا! چهقدر حرف میزنی. به سوی آتریسا برگشت و گفت: - در ماشین رو باز کن ببین میتونی پیداش کنی یا نه؟! آتریسا ترسیده بود، دستش میلرزید و حاضر بود بیخیال گوشی شود اما باز بیرون از ماشین نرود. - ولش کنید دخترا! ترگل بیتوجه به حرفش، در ماشین را باز کرد و خم شد تا گوشی را پیدا کند. شن و خاک روی فرش صدای خشخش آرامی ایجاد میکرد و دل آتریسا را میلرزاند. آن دو با نگرانی به حرکت ترگل نگاه میکردند. بعد از لحظاتی، ترگل با لبخند برگشت و گوشی را به سمت آتریسا گرفت: - بیا، پیداش کردم. روی فرش بود. سپس به سوی پرنیان ادامه داد: - بهتره فرش و سبد غذا رو بیاریم توی ماشین. هر دو با ترس و تردید از ماشین پیاده شدند. یکی فرش را تکاند و جمع کرد، دیگری سبد غذا و ظرفها را برداشت. شنها زیر پایشان خشخش میکرد و هر صدا در سکوت کویر، بزرگ و تهدیدآمیز به نظر میرسید. آن شب با ترسی که در دل داشتند گذشت و هر سه تلاش کردند شب را در ماشین بخوابند. ساعت هفت صبح، آتریسا با صدای پرنیان چشمهایش را باز کرد. آفتاب مستقیم به چشمانش خورد و با سرعت چشمهایش را بست و دستش را روبه روی چشمانش گرفت. پرنیان مشغول بیدار کردن ترگل بود، که از خستگی زیاد دلش نمیخواست بیدار شود؛ اما با این حال بالاخره چشمانش را باز کرد. لحظاتی بعد، آتریسا هم در ماشین را باز کرد و پایین رفت. هر سه پیاده شدند و کمی آب به صورتشان زدند. آتریسا با نفس کشیدن عمیق گفت: - وای بالاخره داریم نور رو میبینیم. وای خدا، عاشق این روشناییم! ترگل و پرنیان به حرفهایش خندیدند، اما در دلشان هنوز حس ترس از شب قبل و کویر باقی مانده بود. آتریسا دور ماشین چرخی زد و کمی جلوتر از ترگل و پرنیان رفت. راه رفتن بر روی شن نرم و سست، هر قدمش را دشوار میکرد، اما دلش میخواست ادامه دهد. قدم آخر را گذاشت، اما ناگهان پایش لغزید و به سمت حفرهای بزرگ سقوط کرد. با تمام نیرویش خود را بالا کشید و نگاهی پر از ترس به سمت حفره انداخت. حفره، عمیق و تاریک بود و گوشههایش با سایهها و شنهای روان، مانند دهان یک موجود ناشناخته میدرخشید. ثانیههایی بعد، آتریسا با صدای بلند دوستهایش را صدا زد: - دخترا، ببینید این چیه!- 14 پاسخ
-
- 1
-
-
- داستان کوتاه
- مرگ و بیچارگی
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
داستان کوتاه گودال مرگ | Nasim.M کاربر انجمن نودهشتیا
Silent پاسخی برای Silent ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
#پارت چهار... آتریسا پوزخندی به سوی ترگل زد و با صدای لرزان گفت: - درسته، ترسیدم! من واقعا اینجا حالم خوب نیست! از همچین جاهایی واقعا میترسم. به غیر از این، ما که توی راه بودیم بدترین خواب رو دیدم؛ وقتی به اون خواب فکر میکنم، حس میکنم انگار از همونموقع خدا داشت به ما یه نشونه میداد که راه رو ادامه ندیم؛ اما بیخیالش بودیم. ترگل با صدای آرام اما پر از کنجکاوی پاسخ داد: - حالا که داری این حرفا رو میزنی، من واقعا مشتاق شدم ببینم قضیه چیه؟ چی دیدی که داری این حرفا رو میزنی؟ مکثی کرد و ادامه داد: - بعدشم، من از همون اول بهت گفتم که! اینی که تو دیدی خواب نبود و یه کابوس بود. اگه میدیدی چهجوری داشتی به گلوت چنگ میزدی! سعی داشتی حرف بزنی اما انگار یکی داشت خفهات میکرد. صدای آتریسا بالا رفت و با هراس تأیید کرد: - آره! دقیقا همین بود! انگار که یکی من رو از پشت محکم گرفته بود و داشت خفهام میکرد. چیزی که بیشتر آتریسا را متعجب و لرزان کرده بود، این بود که احساس مرگ را واقعا تجربه کرده بود؛ آن لحظهای که چشمهایش داشتند بسته میشدند، خود را از بالا نگاه میکرد و مرگ خودش را میدید. ترگل و پرنیان وحشتزده نگاهش میکردند. آنها نمیدانستند دوستشان در این چند ساعت چه کشیده است و با شنیدن داستانش، مور مور شدنی شدید در بدنشان ایجاد شد. آتریسا نور گوشیاش را به سوی دوستهایش گرفت. در همان لحظه که ترگل میخواست حرفی بزند، پرنیان با یک فریاد از جایش پرید و آتریسا هم با دیدن یک شیء بلند و تیره که مانند مار روی شنها حرکت میکرد، حتی در داخل ماشین، شروع به داد زدن کرد. گوشیاش از دستش افتاد و با ترس درِ ماشین را بست. ترگل و پرنیان گیج و وحشتزده نمیدانستند چگونه وارد ماشین شدند و در را بستند. پرنیان گریهاش گرفت و با صدای لرزان گفت: - اون لعنتی به من خورد! به پای من خورد! ترگل نفسنفسزنان گفت: - مهم اینه که چیزیت نشد و زندهای الان. آتریسا مدام در دلش خدا را شکر میکرد که کنار پرنیان و ترگل ننشسته بود، اما دیدن مار و شنهای روان، حالش را همچنان خراب کرده بود. در همان لحظه یاد گوشیاش افتاد که روی شنها افتاده بود. با صدای بلند گفت: - وای دخترا! هر دو به سویش برگشتند: - چیشده؟! با نگرانی گفت: - گوشیم از دستم روی زمین افتاد! ترگل با اخم و عصبانیت داد زد: - چی میگی تو؟ چه زمینی؟ الان رفته زیر شنها! پرنیان با آرامش اما کمی عصبانیت جواب داد: - داری چی میگی؟ متوجه نشدی که وقتی سر از اینجا درآوردیم روی یه جاده بودیم؟ گرد و غبارم نمیبینم که میگی به این سرعت زیر شنها رفته! حتما هم روی فرش افتاده، ما که نشسته بودیم مگه زیر شنها رفتیم؟!- 14 پاسخ
-
- 2
-
-
- داستان کوتاه
- مرگ و بیچارگی
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
داستان کوتاه گودال مرگ | Nasim.M کاربر انجمن نودهشتیا
Silent پاسخی برای Silent ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
#پارت سه... بعد از خوردن ساندویچها، تصمیم گرفتند برای گذراندن وقت کمی بازی کنند. پرنیان گفته بود که بازی جرئت و حقیقت را انجام دهند و آن دو موافقت کرده بودند. خودکاری که آتریسا از کیفش درآورده بود، برای نظم بازی، توسط ترگل چرخانده شد. نوک آن به سوی آتریسا افتاد، ترگل پرسید: - جرئت یا حقیقت؟! آتریسا به چشمهای ترگل نگاهی انداخت؛ در تاریکی، شیطنتی پنهان در چشمهایش میدرخشید. لبخندی زد و گفت: - حقیقت. ترگل پوفی کرد و پرنیان به سمتش گفت: - وای که چهقدر ترسویی بابا! بگو جرئت چی میشه خب؟! آتریسا حال خوشی نداشت؛ نه اینکه مشتاق نباشد، اما ذهنش هنوز درگیر خواب وحشتناکی بود که در مسیر دیده بود و بعد ناگهان خود را در کویر پیدا کرده بود. جوابی نداشت که بدهد و همانجا در ماشین تکیه داد و به صحبتها و شوخیهای دوستانش گوش داد. چند ساعت گذشت، اما انگار صبح نمیخواست برسد. از بازی خسته شده بودند که ترگل ناگهان بالا پرید و گفت: - نظرتون چیه حرف بزنیم؟! پرنیان اخمی کرد و برگشت: - حرف درمورد چی؟! ترگل به دور و برش نگاهی ترسان انداخت؛ چیزی جز سیاهی ندید و گفت: - داستانهای ترسناک! آتریسا سرش را به نشانهی تأسف تکان داد و جوابی نداد. پرنیان گفت: - توی این تاریکی نمیگی یه... صدایش را پایین آورد و با کمی ترس ادامه داد: - جن بیاد! ترگل اخمی کرد و گفت: - بیخیال بابا! جن کجا بود؟ بعدشم چیزی تا صبح نمونده! آتریسا نگاهی به ساعت گوشیاش انداخت و گفت: - ساعت یازده و نیم هست، بنظرت چیزی تا صبح نمونده؟! پرنیان به جای ترگل پاسخ داد: - تو معلوم هست امشب چت شده؟ نه حرف میزنی نه حوصله داری! مثلا اومدیم مسافرت کنار هم خوش باشیم. ترگل ناگهان با صدای بلند خندید و کلمهای که نباید را به زبان آورد: - ترسیده!- 14 پاسخ
-
- 1
-
-
- داستان کوتاه
- مرگ و بیچارگی
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
داستان کوتاه گودال مرگ | Nasim.M کاربر انجمن نودهشتیا
Silent پاسخی برای Silent ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
#پارت دو... از ماشین خارج شدند و اطرافشان را با احتیاط بررسی کردند. ترگل پریشان دستی بر پیشانیش کشید و زبانی در دهان چرخاند. - خیلی عجیبه، قبل از اینکه چیزی بگیم، ما وسط یه جاده بودیم، دو سمتمون پر درخت بود و راه طولانی بود! انگشتهایش را به سمت چشمهایش گرفت و با حرص ادامه داد: - با همین چشمام داشتم درختا رو نگاه میکردم، باور کنید! پرنیان و آتریسا تا آن لحظه سکوت کرده بودند. شب تاریک شده بود و هیچ راه فراری دیده نمیشد؛ اما ناگهان، جلو چشمشان کویر بیپایان گسترده شد. پرنیان خسته به ماشین تکیه داد و گفت: - حالا که کار از کار گذشته و شب شده، نمیتونیم کاری کنیم. امشب هم همینجا میمونیم، صبح زود حرکت میکنیم. آتریسا با شنیدن حرف ماندن، از جا پرید و داد زد: - اینجا بمونیم؟ وسط کلی عقرب و مار و معلوم نیست چه هیولاهایی هستن! ترگل که از اینکه در کویر افتاده بودند عصبانی بود، اما حواسش به اطراف و راه بود؛ هنوز گم شده بودند. - من واقعا متوجه نمیشم! آخه چهجوری؟! پرنیان که وسایلشان را از ماشین بیرون میآورد گفت: - تو هنوز داری به این موضوع فکر میکنی؟ امشب همینجا میمونیم دیگه، صبح حرکت میکنیم. بعد به سوی آتریسا برگشت: - خب عزیزم، راه دیگهای داریم مگه؟ اگه الان بریم معلوم نیست کجا قراره برسیم، اینجوری بیشتر راهمون رو گم میکنیم. ترس، مثل دستی نامرئی، به آتریسا حمله کرد. حس اینکه باید وسط مارها و عقربها شب را سر کند، به جانش نفوذ کرده بود. از کودکی این ترس را با خود داشت و حالا، در این محیط بیرحم، نمیتوانست یکجا بنشیند. ترگل دیگر چیزی نگفت؛ انگار مطمئن شده بود که اتفاقی افتاده که نمیشد جلویش را گرفت. به سمت پرنیان رفت تا کمکش کند. فرش را روی شنها پهن کردند، گرد و غبار کمی بلند شد، اما همانجا نشستند. آتریسا نمیتوانست آرام بماند؛ از این سو به آن سو قدم میزد، ترس به جانش هجوم آورده بود و کنترلش از دستش خارج شده بود. ترگل و پرنیان که نشستند، صدایش زدند تا آرام گیرد، اما فقط با یک نگاه، سکوت کرد و چیزی نگفت. پرنیان ساندویچهایی که قبل از حرکت آماده کرده بودند درآورد و شروع به خوردن کردند. آتریسا ایستاده ساندویچ را گرفت و گفت: - من توی ماشین به سمت شما دوتا میشینم، واقعاً اینجوری راحت نیستم.- 14 پاسخ
-
- 1
-
-
- داستان کوتاه
- مرگ و بیچارگی
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان قتل خاموش | f.m کاربر انجمن نودهشتیا
Silent پاسخی برای f.m ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
با سلام خدمت شما نویسندهی عزیز! ورودتان را خیر مقدم میگوییم. ★ ☆★ ☆ برای آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی، میتوانید به تالار زیر مراجعه کنید. آموزش نویسندگی «کلیک کنید» لطفا پیش از نوشتن، قوانین تایپ رمان را با دقت تمام مطالعه کنید تا بیهیچ اشکالی رمانتان اتمام و منتشر شود. قوانین تایپ رمان «کلیک کنید» نویسندهی عزیز، از نام رمان تا پایان، یک ویراستار همراه شما خواهد بود تا رمان شما بیهیچ عیب و نقصی به اتمام برسد. @_MAHSA_ @morganit ★ ☆★ ☆ رضایت شما و وجودتون در کنار ما، باعث افتخار ماست. ✅اکنون رمان شما تأیید شده است و قادر به پارت گذاری هستید.✅ 🌹قلمتون مانا🌹- 2 پاسخ
-
- 2
-