رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

raha

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    96
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

تمامی مطالب نوشته شده توسط raha

  1. سینمایی جانان داستان جالب و قشنگ عاشقانی که به وسیله ی دیوان حافظ به هم می رسن بعد از سال ها.😍😍
  2. raha

    نقد رمان خاص| rahaکاربر نودهشتیا

    https://forum.98ia.net/topic/179-رمان-خاص-raha-کاربر-انجمن-نودهشتیا/
  3. سلام وقتتون بخیر برای رمانم درخواست نقد داشتم. https://forum.98ia.net/topic/179-رمان-خاص-raha-کاربر-انجمن-نودهشتیا/
  4. https://forum.98ia.net/topic/179-رمان-خاص-raha-کاربر-انجمن-نودهشتیا/
  5. raha

    مشاعره با اسم دختر🩷

    تیارا
  6. raha

    مشاعره با اسم دختر🩷

    نیل
  7. raha

    مشاعره با اسم دختر🩷

    نازگل
  8. raha

    مشاعره با اسم دختر🩷

    ریما
  9. raha

    مشاعره با اسم دختر🩷

    نارین
  10. #پارت_هفتاد_و_ دوم_ رمان خاص با بهت نگاهشون کردم و گفتم: هیچ وقت وقت فکر نمی کردم انقدر طرف دار خل بازیای من باشید! نور چشمی خان با لبخند مهربونی نگاهم کرد و گفت: ما طرف دار خود واقعی تو هستیم نه خل بازی هات. در واقع این به قول تو خل بازی هم بخشی از شخصیت واقعی تو هست. ما خوشحالیم که تو خودت رو در برابر ما محدود نمی کنی . ما یه خانواده ایم. نیاز نیست جلوی ما نقاب بزنی. خودت باش و سعی نکن کس دیگه ای باشی که برامون غریبه و ناشناخته است باشه؟؟ دستم را روی چشمم گذاشتم و با ناز و ادا گفتم: به روی چشم خانواده ی قشنگ و مهربونم. بعد هم لبخند دندون نمایی زدم و گفتم: آخییییش! چجوری بعضی ها این جوری زندگی می‌کنند من که یه ساعت هم نمیتونم این جوری بمونم. تیام و بابا جون و مامان خانوم با لبخند نگاهم کردند و همزمان گفتند: آها حالا درست شد. براشون دست زدم و گفتم: ایول هماهنگی! عالی بود. خب مرسی مامان جونم که غذای مورد علاقه ی نور چشمی خان رو درست کردی. لطفا فردا غذای مورد علاقه ی من هم درست کن. باشه؟؟ مامانم در حالی که با کمک بابا جونم سفره رو جمع میکرد گفت: نوش جانت دخترم. نمیخواد امروز ظرف ها رو جمع کنی. برو استراحت کن فردا کلاس داری. باشه ای گفتم و آشپزخونه رو به سمت اتاق قشنگم ترک کردم. در اتاقم رو باز کردم و سمت تخت نازنینم پرواز کردم تا به دیدار عشق اول عزیزم(خواااب ) برم. بعد از یه تجدید دیدار مفصل با عشق اول عزیزم(خواااب) از تخت بلند شدم و رفتم تو اتاق فکر(دست شویی) یه آبی به دست و صورتم زدم تا سر حال بشم. یه نگاهی به ساعت کردم و دیدم آخ ۸ صبحه. پاشم برم سر کلاس که الان استاد تند خو منو میکشه. شانس بیارم مثل سری قبل روی مود خوبی باشه منو راه بده.تند تند لباس پوشیدم و آماده شدم رفتم پایین.
  11. raha

    مشاعره با اسم دختر🩷

    آسا
  12. raha

    مشاعره با اسم دختر🩷

    زیبا
  13. سلام  من بعد از یه مدت طولانی برگشتم .

    امیدوارم که این دفعه بتونم بدون مشکل تا انتهای رمان کنارتون بمونم.

    اگه رمان خاص رو می خونید خوشحال میشم نظرتون رو بدونم.

    1. عسل

      عسل

      سلام به رهای عزیزم خوبی؟

  14. #پارت هفتاد _و _یکم _رمان خاص بعد یه تجدید دیدار اساسی با عشق اولم( خواب) از تخت بلند شدم و رفتم دست و صورتم رو شستم . تقریبا هوا تاریک شده بود . رفتم پایین و وارد آشپزخونه شدم. به مامان قشنگم یه سلام بلند بالا کردم و گفتم: به به مامان خانوم چه کرده ! همه رو دیوونه کرده. مامانم حرصی نگاهم کرد و گفت: اولا تو خودت دیوونه ای الکی گردن دستپخت من ننداز. دوما از خورش انار محبوبت خبری نیست ها! امشب غذای مورد علاقه ی پسر گلم رو درست کردم. با لحنی که داد میزد حسودیم شده گفتم: خدا شانس بده این پسر نور چشمی دسته گل شما دیگه زیادی محبوبه من قبول ندارم اصلا این عادلانه نیست. مشغول این حرف ها بودم که مامان خانوم چنان نگاهی بهم کرد که اصلا یادم رفت چی داشتم میگفتم و درادامه گفتم: داشتم می گفتم اصلا نور چشمی خان لایق توجه شماست . کاملا هم عادلانه است . اصلا من اعتراضی نداشتم که اشتباه شده . خخخ... مامانم نگاه متأسفی بهم انداخت و گفت: کی میخوای دست این آسمون ریسمون بافتن ها برداری دخترم؟ به جای این حرف ها پاشو بیا ظرف های غذا رو بچین روی میز الان بابات و داداشت میان دختر گلم. منم دیگه حرف نزدم و در سکوت تمام کارهایی که مامان خانوم گفته بود انجام دادم. کم کم بابا جونم و نورچشمی خان هم اومدند سرسفره و شاممون رو شروع کردیم. تو تمام مدت شام سکوت کردم کاری که از من بعید بود. بعد از اینکه غذا تموم شد سرم رو بلند کردم که نگاهم به سه جفت چشم افتاده بود که مات و مبهوت نگاهم می کردند. منم متعجب نگاهشون کردم و آروم گفتم: چیزی شده؟ چرا مثل یک پدیده ی ناشناخته به من نگاه می کنید؟ مگه تا حالا منو ندیده بودید که این طوری بهم زل زدید؟! مامانم با نگرانی نگاهم کرد و گفت: تا جایی که یادمه امروز بهت دمپایی نزدم چرا یه جوری شدی؟! با تعجب نگاهش کردم و گفتم: چجوری شدم؟! قبل از مامان خانوم باباجونم با محبت نگاهم کرد و گفت: دختر قشنگم گزینه ی دمپایی خانوم عزیز و مهربانم که کنسل شد اگه با دری دیواری چیزی برخورد کردی خودت بهمون بگو حداقل ببریمت دکتر حالت خوب بشه. حتی تیام هم بدون توجه به بحث امروزمون با نگرانی نگاهم کرد و گفت: بابا راست میگه خواهر گلم اگه چیزی شده بگو ما کنارتیم با هم حلش میکنیم. من همچنان مبهوت و متعجب نگاهشون کردم و گفتم: چه تغییری ؟! کدوم ضربه؟! من که امروز سعی کردم از همیشه عادی تر و خانوم تر رفتار کنم. پس چرا این جوری می کنید. هر سه نفرشون همزمان یه نفس راحت کشیدند و گفتند: آخيش خیالمون راحت شد . بعد تیام خان نگاهی بهم کرد و گفت: دیگه سعی نکن جور دیگه ای باشی . امشب واقعا ما رو ترسوندی. ما تو رو همون جوری که واقعا هستی دوست داریم. من حاضرم باهام کل کل کنی و موهای سرم رو دونه دونه بکنی اما همون خواهر همیشگی پرانرژی خودم بمونی باشه؟!
  15. #پارت_هفتادم _ رمان خاص تیام با نگاهی که عصبانیتش رو داد میزد رو به من گفت: اولا: انقدر هندونه زیر بغل خودت نگذار کمرت می‌شکنه از سنگینیش خواهر عزیزم. دوما: دختر مردم خودش دیوونه است و همه رو عین خودش می بینه. سوما:تو نگران فکر دختر مردم نباش اونو خودم حلش می کنم با این جذابیتی که خان داداشت داره به زودی تو فکرش که سهله تو قلب دختر مردم اسمم رو حک می کنم شک نکن. با بهت نگاهش کردم و گفتم: نه بابا تو هم ترشی نخوری یه چیزی میشی داداشم! می بینم که بلاخره کمال هم نشین در تو اثر کرده و سخنرانیت یکم بهتر شده. خوشم اومد. فقط اجالتا نگه دار که رسیدیم خونه و اگه همین جوری با سرعت برونی با در خونه یکی می شیم.و اگه از اون هم جون سالم به در ببریم، مامان خانوم به جرم تخریب وسایل خونه ی نازنینش میزنه با سلاح سرد محبوبش (دمپاییش) میزنه سیاه و کبودمون میکنه. خخخخ.... تیام یه نگاه عصبی بهم انداخت و ریموت رو زد و ماشین رو وارد پارکینگ کرد . به محض توقف تو پارکینگ از ماشین بیرون پریدم و به تیام فرصت غر غر کردن ندادم. بدو بدو پریدم داخل که با مامان خانوم مواجه شدم. (آخه مامان اینا چون کار داشتند از خونه ی دادا برگشتند ولی داداجونم ازشون قول گرفته این دفعه خانوادگی بریم یه مدت بمونیم. ) مامان خانوم عصبی نگاهم کرد و گفت: یواش تر دختر ! مگه دنبالت کردن؟ اینجور دویدن در شأن یه دختر خانوم با شخصیت نیست. منم در حالی که آروم آروم به سمت اتاقم می رفتم گفتم : یه دختر خانوم متشخص هم وقتی یه آقای نسبتا محترم مثل دیگ بخار بیوفته دنبالش دوییدن که هیچی پرواز هم می کنه. متأسفانه من هنور به این آپشن مجهز نیستم. اینو گفتم و درحالی که به در اتاقم رسیده بودم برای مامان خانوم دستی به نشانه ی بای بای تکون دادم و در اتاقم رو باز کردم و تقریبا به سمت تخت قشنگم پرواز کردم. خب خداروشکر به خیر گذشت وگرنه اگه دست این داداش خلم به من من می رسید تیکه بزرگه ام گوشم بود. بعد از عوض کردن لباس هام روی تخت قشنگم دراز کشیدم و عشق اولم(خواب) رو به آغوش کشیدم.
  16. سردار بزرگ با نگاهی سراسر حیرت و شگفتی به من نگاه می کند. شاید اگر در گذشته کسی به او می گفت روزی مقابل یک زن تعظیم خواهد کرد و قدرت یک زن او و حتی ببر های بی حریف میدان جنگ را به زانو در خواهد آورد ، او را دیوانه می پنداشت. حتی ممکن بود سرش را تنش جدا کند. اما حالا همان سرداری که روزی او را دخترکی لوس و بی دست و پا خطاب کرده بود مقابلش سر خم کرده بود. این نتیجه ی قدرت یک زن هست. بزرگ ترین اشتباهات مردان جنگی در مقابل دشمن نیست،بلکه دست کم گرفتن زنان است. قدرت مسلمی که در طول تاریخ نادیده گرفته شده و در واقع قدرت اصلی بوده. و حالا من، نارینای بزرگ،ملکه ی او هستم و در صدر قدرت زنان تاریخ تکیه دادم. این سرزمین و تمام ارتش آن با دستورات من ادامه ی حیات می دهند. پیروزی از آن من است و هیچ کس قادر به رخنه در من نخواهد بود. من هرگز نخواهم گذاشت که شخصی دیگر مرا دست کم بگیرد یا کوچک بشمارد. من این سرزمین را به اوج شکوه و قدرتش می رسانم. من این مسیر طولانی را به تاخت روی اسب قدرت بی مثالم می تازم و هیچ کس و هیچ چیز مانع من نخواهد شد. حتی عشق. چون نفرت درونم قوی تر است. من از این نفرت ممنونم که باعث شد به خود حقیقی ام پی ببرم و به قدرتی که در پشت آن همه احساسات پوچ مخفی شده بود. من دخترکی عاشق و لوس و نادان بودم در برابرش و او از پشت ،خنجر زهرآگین را زد. او پدر و مادرم را از من گرفت. اما من ، قسم میخورم که تمام خاندان و سرزمینش را به خاک و خون می کشم. از او و سرزمینش چیزی جز خاکستر باقی نمیگذارم. خاکستری که زیر قدم های اسبم لگد مال خواهد شد. تصور آن روز هم باعث می شود فاتحانه لبخند بزنم و دربرابر همه خونسرد و آرام باشم.
  17. 1. وقتی با یک چالش سخت مواجه میشی اولین واکشنت چیه؟! گزینه اول: با قدرت جلو میرم و از هیچ چیز نمی‌ترسم. گزینه دوم: اول فکر می‌کنم تحلیل می‌کنم و بعد تصمیم میگیرم.✅️ گزینه سوم: از دوستانم کمک می‌گیرم و گروهی مشکل رو حل می‌کنم. گزینه چهارم: تنهایی مشکلم رو حل می‌کنم. 🩷🧙🏻‍♀️🩷 2. با کدوم یک از جمله‌های زیر موافق هستی؟! گزینه اول: من برای دوستانم هر کاری می‌کنم. گزینه دوم: علم و دانش همیشه راه گشاست. گزینه سوم: من همیشه راه خودم رو میرم حتی به غلط. گزینه چهارم: آرامش و صلح بهتر از پیروزیه‌.✅️ 🩷🧙🏻‍♀️🩷 3. اگه یه قدرت جادویی داشتی کدوم رو انتخاب می‌کردی؟! گزینه اول: قدرت بی‌نهایت بدنی و سرعت گزینه دوم: قدرت ذهن خوانی و کنترل ✅️ گزینه سوم: نامرئی شدن گزینه چهارم: درمانگری و انتقام‌جو 🩷🧙🏻‍♀️🩷 4. در یک گروه کدوم نقش رو‌ترجیح میدی؟! گزینه اول: رهبر گروه باشم گزینه دوم: مغز متفکر گروهم✅️ گزینه سوم: پشتیبان اعضای گروه گزینه چهارم: کسی که تصمیمات مستقل خودش رو میگیره. 🩷🧙🏻‍♀️🩷 5. کدام حیوان ترجیح شما است؟! گزینه اول: خرگوش گزینه دوم: کلاغ گزینه سوم: مار گزینه چهارم: جغد✅️
  18. دوستانی که رمانم رو  به تازگی خوندین نظرتون راجع به رمان چیه؟ شخصیت مورد علاقه اتون کدومه؟

  19. پارت شصت و نهم رمان خاص گفتم تا از این شرایط حساس تر نشده وارد عمل بشم. یه اهم اهمی کردم و گفتم: خیلی خب بریم سوار ماشین بشیم تا دوستم دیرش نشه. ترانه و تیام هم با سر موافقتشون رو کاملا هماهنگ اعلام کردند و رفتیم سوار ماشین خان داداش شدیم و راه افتادیم سمت خونه ی ترانه اینا. تو راه یه آهنگ قشنگی گذاشت خان داداش که قشنگ مطلع کرد مارا از شدت مجنون شدنش. بر گیسویت ای جان ، کمتر زن شانه چون در چین و شکنش دارد، دل من کاشانه چون در چین و شکنش دارد، دل من کاشانه بگشا ز مویت، گره ای چند ای مه تا بگشایی گره ای شاید، ز دل دیوانه تا بگشایی گره ای شاید، ز دل دیوانه دل در مویت دارد خانه مجروح گردد چو زنی هر دم شانه مجروح گردد چو زنی هر دم شانه در حلقه مویت، بس دل اسیر است بینم خونین دل این و آن سر هر دندانه بینم خونین دل این و آن سر هر دندانه چون در چین و شکنش دارد، دل من کاشانه تا بگشایی گره ای شاید، ز دل دیوانه مجروح گردد چو زنی هر دم شانه مجروح گردد چو زنی هر دم شانه در حلقه مویت، بس دل اسیر است بینم خونین دل این و آن سر هر دندانه بینم خونین دل این و آن سر هر دندانه دل در مویت دارد خانه مجروح گردد چو زنی هر دم شانه بر گیسویت ای جان، کمتر زن شانه چون در چین و شکنش دارد، دل من کاشانه چون در چین و شکنش دارد، دل من کاشانه "منبع: Musixmatch ترانه‌سرایان: Shahpouri Shahpouri" آهنگ که تموم شد دیدم تیام چنان محو ترانه شده که اصلا حواسش به خیابون نیست. هر لحظه امکان داشت برخورد خیلی نزدیکی با ماشین های دیگه یا درخت و دیوار های کنار خیابون داشته باشیم. برای جلوگیری از فاجعه رو کردم به تیام و با صدای بلند گفتم: تیام جاااان. تیام که مات ترانه بود یه تکونی خورد و با تعجب گفت: چه خبرته دختر؟ این چه طرز صدا زدنه؟ منم با لبخند حرص در بیاری نگاهش کردم و گفتم: ببخشید که مزاحم خلسه ی احساسیتون میشم جناب برادر ولی خواهشا جلوت رو نگاه کن تا همه امون رو به کشتن ندی. اونم با یه اخم کوچیک و کاملا خونسرد نگاهم کرد و گفت: خیلی خب حالا. شلوغش نکن. من کارم رو بلدم. نیاز به ابراز نگرانی شما نیست خانوم خانوما. منم با یه لبخند حرصی نگاهش کردم و گفتم: بله. شما که راست میگی. فعلا ما رو سالم برسون خونه بعدا سخنرانی کن. دیگه حرفی نزد و بقیه ی راهمون رو تو سکوت و سریع طی کرد تا به خونه ی ترانه اینا رسیدیم. بعد بغل و بوس خداحافظی کردیم و ترانه رفت خونشون. باز من موندم و جناب برادر که حسابی شاکی بود از دستم. یه نگاه مظلومانه بهش انداختم و گفتم: آخ آخ از کله ات داره دود بلند میشه داداشی. تورو خدا منو نخور. من هنوز کلی آرزو دارم. یه نگاه حرصی بهم انداخت و گفت: این چرت و پرت ها چیه به هم می بافی؟ جلوی دختر مردم آبرو برام نذاشتی. الآن چه فکری میکنه راجع به من؟ منم با لبخند نگاهش کردم و گفتم: اولا: اینا چرت و پرت نیست و سخنان گرانقدر خواهر عزیزت هست؛ دوما:دختر مردم خودش در جریان میزان دیوونگی شما هست و نیاز به گفتن من نبود. من فقط گفتم که تصادف نکنیم؛ سوما:دختر مردم اصلا راجع به شما فکر نمیکنه نگران نباش.
  20. پارت شصت و هشتم رمان خاص هنوز چند قدم از کافه دور نشدیم که حس کردم یکی دنبالمون هست و از اونجایی که حس ششم من قویه بهش اعتماد کردم و با چشمام به ترانه علامت دادم اونم اوکی داد و در یه حرکت ناگهانی همزمان برگشتیم و فرد مورد نظر رو غافلگیر کردیم و فرصت هر گونه فرار و حرکت اضافه ای رو ازش گرفتیم .بعد هم دستامون رو کوبیدیم به هم و به عادت همیشه گفتیم : ایول دممون گرم. برگشتیم سمت فرد مورد نظر که یهو خودمون غافلگیر شدیم. بله . درست حدس زدین فرد مورد نظر کسی نبود جز داداش خل و چل بنده که دنبالمون راه افتاده بود و الان که گیر افتاده بود داشت خودش رو میزد به کوچه ی علی چپ . خخخ... با تعجب نگاهش کردم و گفتم: تو اینجا چیکار میکنی داداش گلم؟ چرا دنبالمون میکردی. اونم که گردن گیرش خرابه طبق معمول برگشت سمتمون و یه سلام احوال پرسی کرد با ترانه و بعد با لبخند گفت: باز تو توهم زدی خواهر گلم. من دنبال شما نبودم که این اطراف کار داشتم که جنابعالی و رفیقتون یهو هوس کارآگاه بازی به سرتون زد. تا اومدم جوابش رو بدم گوشی ترانه زنگ خورد و گفت: مامانمه . من باید برم گلم. بعد از اومدنت از خونه ی دادا جون میبینمت. به خاله جون اینا سلامم رو برسون. منم بغلش کردم و گفتم: حتما سلامت رو میرسونم عزیزدلم فقط اینکه ما میرسونیمت. بلاخره داداش گلم فک کنم کارش هم تموم شده باشه . بعد هم یه نگاهی به تیام که تو بهت بود انداختم و گفتم مگه نه داداش گلم؟ با همون گیجی نگاهم کرد و گفت: هاا؟ ترانه هم گفت: مزاحمتون نمیشم عزیزدلم خودم با اسنپ میرم. منم با لبخند نگاهش کردم و گفتم: مراحمی عزیزدلم. بلاخره داداش گلم باید یه فایده ای برای خواهرش داشته باشه دیگه تیام هم که تازه به خودش اومده بود یه نگاهی به ترانه کرد و با یه لحن خیلی لطیف که از اون بعید بود گفت: تیارا درست میگه ترانه خانوم. شما مراحمین اصلا یه جورایی جزو خانواده امون هستین . میرسونیمتون. ترانه هم دیگه چیزی نگفت و با لبخند قشنگش ازمون تشکر کرد که حس کردم داداشم از دست رفت. دلش رفت برای لبخندش.
  21. پارت شصت و هفتم رمان خاص یه قیافه ی متعجب به خودش گرفت و گفت: آروم باش دختر گل. جدی جدی قرمز شدی ها .چیز خاصی نبود که همون دوست بابام که اومده بودند مهمونی خونمون مثل اینکه یه آقا پسری داره که دکتر عمومی هست و در حال حاضر آلمان داره تخصص میخونه. اینا هم میخوان سرشو به خونه زندگی بند کنند که اونجا نمونه و عروس فرنگی نصیبشون نشه دنبال دختر مناسب می‌گشتند براش که پدر و مادرم رو تو سفر دیدند و فهمیدند یه دختر دارند و عکسم رو دیدند گفتند یه تیری تو تاریکی بزنند که خب من قبول نکردم و تیرشون به سنگ خورد و برگشتند. خونه اشون. منم با قیافه ی شاکی نگاهش کردم و گفتم: اولا که این که دکتر بود به شاه و وکیل و وزیرشم نمیدمت. دوما که کیه که از ماه من خوشش نیاد مهم اینه که به کسی نمیدیمش . من رو خواهرم غیرت دارم .. ولله. با خنده نگاهم کرد و گفت: یعنی عاشقتم دختر. غیرت آخه. اینا چجوری به ذهنت میرسه احساس میکنم به جای خواهر داداش دارم . خخخخ... منم با لبخند نگاهش کردم و گفتم: منم عاشقتم ماه قشنگم و اما در خصوص غیرت باید بگم: ما اینیم دیگه به قول جناب خان تو خندوانه: یه اینطور چیزایی تو خودمون داریم. البته از نوع تیارایی خخخ... اونم با لبخند نگاهم کرد و گفت: حالا که خیالت راحت شد اجازه میفرمایید نوشیدنیم رو بنوشم بانو ؟ با تعجب نگاهش کردم و گفتم: ا اینا رو کی آوردن؟ با همون لبخند نگاهم کرد و گفت: همون موقع که جنابعالی مشغول باز پرسی از اینجانب بودید. خخخخ... منم با لبخند نگاهش کردم و گفتم: ببخشید آخه سر تو خیلی حساسم بنوش بریم. اونم با لبخند قشنگش زل زد به من و گفت: خواهش میکنم عشق منی شما این حرف ها رو نداریم که. منم با لبخند جوابش رو دادم و دیگه هیچی نگفتم و به شیر کاکائو ی محبوبم پرداختم. از نظر من شیر کاکائو و کیک شکلاتی یه ترکیب بهشتی هست که حتی غم عالم رو داشته باشم میشوره میبره. کلا در حالتی می‌چسبه غم و شادی نداره. اصلا عاشقشم. بعد از تمام کردن این ترکیب بهشتی پا شدیم حساب کردیم و رفتیم از کافه بیرون.
  22. پارت شصت و ششم رمان خاص به محض رسیدن اسنپ کیفم رو گرفتم و از خونه بیرون رفتم. وقتی رسیدم کافه کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم همون موقع ترانه رو دیدم که از ۲۰۶ سفیدش پیاده شد . با دو پریدم سمتش و بغلش کردم و گفتم: سلام ماه قشنگم. نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود . اونم با لبخند نگاهم کرد و گفت: سلام عزیزدلم منم دلم برات خیلی تنگ شده بود. بریم داخل یه جا بشینیم صحبت کنیم. منم با گفتن موافقم همراهش رفتم داخل کافه. تند تند رفتم یه جای دنج پیدا کردم و نشستیم کنار هم. با کنجکاوی نگاهش کردم و گفتم: خب شروع کن عزیزدلم. اونم با لبخند نگاهم کرد و گفت: چیو شروع کنم عزیزدلم؟ یه جیغ حرصی کوچولو کشیدم و گفتم: اذیتم نکن دیگه همون جریان خواستگاری و اینا... با لبخند نگاهم کرد و گفت : آها اون جریان رو میگی. حالا میگم بزار سفارشمون رو بدیم بعدا . هه. من یه شیر کاکائو و کیک سفارش دادم اونم موهیتو سفارش داد و تا رسیدن سفارشاتمون تصمیم داشتم ازش اعتراف بگیرم به سبک تیارایی.خخخخ.... با یه لبخند مرموز نگاهش کردم و گفتم: زود تند سریع توضیح بده ببینم چه خبرایی بوده که من خبر ندارم. اونم یه قیافه ی ترسیده به خودش گرفت و گفت: وای خدا تیارا خطری شد باز . بعد هم یه لبخند خوشگل زد و گفت: خیلی کنجکاوی نه؟؟؟ منم با یه قیافه ی شاکی نگاهش کردم و با لحن حرصی گفتم: خیییییلی. در حدی که اگه الان ممکنه تک تک موهای سرت رو بکنم و کچلت کنم . پس اگه اون موهای قشنگت رو دوست داری شروع کن. با لحن حرصی گفت: لطفا با موهای من شوخی نکننن . میدونی که خط قرمزم هست. منم با یه لبخند نگاهش کردم و گفتم: اگه برای تو موهات خط قرمزه برای من خود تو خط قرمزی پس لطف کن تا قاطی نکردم تعریف کن ببینم کی جرءت کرده بیاد دست بزاره رو خط قرمز من.
  23. پارت شصت و پنجم رمان خاص تا نگاهم رو دید سعی کرد خودشو الکی سرگرم درو دیوار نشون بده و به روی خودش نیاره تا چه حد کنجکاو شده منم یکم نگاهش کردم دیدم از رو نرفت ، با لبخند زل زدم به چشماش و گفتم: ببخشید جناب برادر سوالی نگاهم کرد و گفت: چی شده خواهر قشنگم؟ منم با همون لبخند بهش گفتم: احیانا تو سقف اتاق من دنبال چیز خاصی میگردی برادر جان؟ بگو شاید بتونم کمکت کنم. اونم در حالی که سعی می‌کرد قیافه ی جدیش رو حفظ کنه نگاهم کرد و گفت: نه . داشتم بررسی میکردم ببینم طراحی سقف و دیوار از دست جنابعالی سالم در رفته یا نه ؟ که خداروشکر به خیر گذشت. شاکی نگاهش کردم و گفتم: اولا برای من الکی مهندس بازی در نیار برادر من. دوما کوچه ی علی چپ بن بسته داداش. هه هه... با همون قیافه نگاهم کرد و گفت: اولا من واقعا مهندسم پس مهندس بازی الکی در نمیارم. دوما منظورت رو متوجه نمیشم . علی چپ چیه ؟بن بست چیه؟ چی میگی واسه خودت . اصلا من میرم و تو رو با این فکرای عجیب غریبت تنها میزارم. منم با لبخند نگاهش کردم و گفتم: در این که گردن گیر جنابعالی خرابه شکی نیست ولی جناب مهندس محض اطلاعتون من امروز عصر با دوستم قرار دارم و تو رو با خودم نمی برم به هر حال ممکنه اطلاعات خصوصی بخواد رد و بدل بشه که برای گوشای کنجکاو جنابعالی مناسب نیست. هه هه... اونم با همون جدیت الکی نگاهم کرد و گفت: حالا انگار من مشتاقانه منتظر شنیدن حرفای بچگونه ی شما هستم. هه هه.. منم با لبخند حرص درآری نگاهش کردم و گفتم: نمیدونم تا جایی که یادمه یکی چند دقیقه پیش گوشش سمت گوشیم بود و مشتاقانه این صحبت های بچگونه ی مارو شنود میکرد. شما نمیشناسیش احیانا جناب مهندس؟ یه نگاه حرصی بهم انداخت و از اتاق رفت بیرون. به محض بیرون رفتنش خنده ای سعی کردم کنترلش کنم رها شد و زدم زیر خنده. انقدر از رفتار ها و حرفای بامزه اش خندیدم که اشک تو چشمام جمع شد. یهو نگاهم به ساعت افتاد. وای دیرم شد! سریع بلند شدم رفتم دست شویی دست و صورتم رو شستم و یه آرایش ملایم دخترونه کردم و لباسام رو پوشیدم و اسنپ گرفتم.
×
×
  • اضافه کردن...