رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

زهره تقیزاده

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    314
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

تمامی مطالب نوشته شده توسط زهره تقیزاده

  1. پارت27 سری از روی تاسف واسه خل بازی هام تکون داد و همونطور که پا می شد کوله مو گرفت و چون منم گرفته بودمش واسه این که زمین نخورم پا شدم و دنبالش کشیده می شدم. - می خوای چیکار کنی؟ با شیطنت گفت: - مزاحم تلفنی داشتی تا حالا؟ با فکر کردن منظورشو گرفتم و با هیجان گفتم: - ایول! دیلاق باخاصیت نمی دونم چه جوری ولی اسم و آدرس و شماره استاد ها رو پیدا کرده بود و با یه شماره یک طرفه زنگ زدیم خونشون. به شماره استاد خودش که زنگ زدیم یه دختر گوشی رو برداشت و این بی خاصیت هم تا می تونست باهاش لاس زد. از حرص داشتم می ترکیدم و برای تلافی به امید اینکه گوشی خونه استاد خودم رو هم یه پسر برداره بهش زنگ زدم و رایان با پوزخند نگاهم می کرد.طرف گوشی رو برنداشت ولی باز هم نا امید نشدم و یه بار دیگه زنگ زدم که بعد از سه تا بوق گوشی رو برداشتن. برداشتن گوشی همانا و ضایع شدن من همانا! یه پیرزن گوشی رو برداشته بود و هی ننه، ننه می کرد. رایان یه جوری بهم می خندید که فکر کنم نزدیک بود خفه بشه. حرصم گرفت، از نیمکت بلند شدم و بلافاصله با پام کوبیدم به ساق پاش و در رفتم، اون هم دنبالم. - آخ! انگار یه نفر هم از جلو داشت میومد که کله هامون باهم تصادف کرد و خوردیم زمین. با عصبانیت سرمو بلند کردم کلفت بارش کنم که دیدم آرمان خودمونه، هستی هم پشت سرش با حرص بهش خیره شده. از جا پاشدم و با اخم گفتم: - کوری مگه تو؟ چشم غره ای بهم رفت و همونطور که پا می شد گفت: - تو داشتی گرگم به هوا بازی می کردی ها! - نخیر بابا لنگ دراز... وای بابا لنگ دراز! سریع خواستم فلنگ و ببندم که از پشت دستی رو شونه ام نشست و صدای رایان که آروم گفت: - تکون نخور، همین الان با هستی جیم بزنین حراست داره میاد. بلافاصله با آرمان گم و گور شدن. هستی با ترس بهم خیره شده بود، دستشو گرفتم و کشیدم پا به فرار گذاشتیم. با نفس نفس گفتم: - چادرتو محکم بگیر نخوری زمین. اینا بگیرنمون ولمون نمی کنن. به صداهاشون که می گفتن وایستین توجهی نکردیم و تونستیم از دانشگاه بزنیم بیرون. چند تا کوچه پایین تر از دانشگاه هستی دستشو از دستم کشید و رو زانوهاش خم شد. - اوف... دهنت سرویس، سرویس گشتم. چشم هامو ریز کردم و با غیض گفتم: - دهن اون دوست پسر کورت سرویس. انگار خیلی روش فشار بود بچه م که با حرص نفس می کشید. - نمی تونستی مثل آدم بشینی سر کلاس که بیرونت نکنن؟ با یاد چرت و پرت هام نیشم باز شد. - نه جون داداش! دستشو بلند کرد و به عنوان خاک تو سرت نشونم داد. همون لحظه ماشین آرمان پیچید جلو پامون. - بپرین بالا. هستی که معلوم بود قهره پشت چشمی نازک کرد و خواست ردشون کنه که قبل از اون با پررویی تمام در پشت رو باز کردم و نشستم هستی رو هم مجبور کردم بشینه. آرمان همونطوری که رانندگی می کرد آینه رو، رومون تنظیم کرد و گفت: - گندم می دونستی خیلی پررویی؟ خونسرد شونه ای بالا انداختم. - پررو کجا بود! تو گفتی بپرین بالا ما هم سوار شدیم. و حالا نوبت مزاحم همیشگی زندگیم بود که تز بده. - سوار نشدین، تو پریدی تو ماشین هستی رو هم به زور سوار کردی. دوست داشتم سرشو بگیرم محکم بکوبم به شیشه ماشین که انقدر زر زر نکنه. - تو یکی خفه شو همه ش تقصیر تو عه. با خشم برگشت عقب. - بشین ببینم، تو وحشی شدی! چی چیو تقصیر منه؟! هستی- نه! آرمان- شروع شد. و من برای بار اول باهاشون موافق بودم. طبق معمول از یه حرف کوچولو کارمون رسید به دعوا، نمی فهمیدیم چرا و برای چی از هر دری به هم دیگه فحش می دادیم و جر و بحث می کردیم.
  2. پارت26 چند ماه از اون روز شوم می گذره، باورش سخته ولی اون ماجرا تاثیر بدی روی من گذاشت. از همه عجیب تر توجه رایان بهم بود. وقتی مشخص شد اون مردی که اومده بود توی خونه از دشمن های شرکت بابامه ازش شکایت کردیم و رایان هم شاهدم شد. هیچ حالم خوش نبود هیچ کدوم از دوستامو نمی دیدم حتی مدرسه هم نمی رفتم اما رایان نذاشت افسرده تر بشم و با اجازه بابام میومد تو خونه بهم درس می داد. بدون فکر کردن به هر چیز دیگه ای فقط درس خوندم و درس خوندم تا دانشگاه قبول شدم، باورش خیلی خیلی سخته ولی رشته پزشکی قبول شدم. گاهی فکر می کنم شاید اون اتفاق یه تلنگر بود تا به خودم بیام و درس بخونم! امروز روز اول دانشگاهه و با هستی داریم می ریم دانشگاه عه راستی گفتم هستی هم مثل من قبول شد از دانشگاه؟! حالا بیخیال اینها الان دو ساعته تو راهروی دانشگاه داریم دنبال کلاس می گردیم اوف. با صدای هستی که گوشش رو چسبونده بود به در یکی از کلاس ها از فکر بیرون اومدم. - پیداش کردم. خوشحال در کلاس رو باز کردیم که همزمان شد با حضور غیاب استاد. - گندم آقاپور. با نیش باز گفتم: - حاضر استاد! حواس استاد و کلی دختر پسر دانشجو بهم جلب شد. استاد که تقریبا بهش می خورد پنجاه سالش باشه با اخم گفت: - فکر نمی کنید یکم دیر اومدین سر کلاس؟ با تمام پررویی گفتم: - بار اولمونه ها! با جدیت گفت: - چون بار اولتونه و سال اولی هستین بیاین تو اما اگه تکرار بشه راهتون نمی دم سر کلاس. من با نیش باز و هستی هم با خجالت وارد کلاس شدیم و اون ته کلاس دو تا جای خالی پیدا کردیم و نشستیم. کرم درونم فعال شده بود و دم به دقیقه یه چیزی می گفتم و استاد بیچاره هم دیگه کفری شده بود. خب حق هم داشت یه بار می گفتم چرا هوا گرمه؟! یه بار می گفتم چرا هوا سرده؟! یه بار می گفتم چراغ کلاس رو خاموش کنین تخته رو نمی بینم. برای بار چندم دستمو بلند کردم تا یه چرت و پرت دیگه ای بگم که استاد با دیدن دستم این بار واقعا قاطی کرد و با عصبانیت گفت: - بفرمایید بیرون خانم. عه ناراحت شد که! با صدای اخطار دوباره ش که گفت برم بیرون کیفمو برداشتم و در مقابل چشمهای بهت زدش از کلاس زدم بیرون. تو حیاط دانشکده رو نیمکت نشسته بودم و با گوشیم انگری برد بازی می کردم، سخت مشغول بودم. یهو گوشیم از دستم کشیده شد،با اخم برگشتم طرف رو قاطی کنم که با رایان روبرو شدم. پسره سه نقطه دقیقا کنارم نشسته بود و با خیال راحت با گوشیم بازی می کرد و آدامس می جوید. - راحتی عمه جون؟ خونسرد پای چپش رو، روی پای راستش انداخت و گفت: - آره عمو جون خیلی. بیرونی چرا؟ با یاد بیرون بودنم لب و لوچم آویزون شدن. - فکر نمی کردم استاد ها انقدر بی جنبه باشن. مرتیکه بیرونم کرد. خودت چرا بیرونی؟ با خنده ای که ازش بعید بود گفت: - استاد ما هم بی جنبه از آب در اومد. پوف کلافه ای کشیدم و طلبکارانه دستمو سمتش دراز کردم و گفتم: - گوشیمو بده حداقل تا کلاس بعدی بی کار نباشم، حوصله م سر میره. با شیطنت جوابمو داد: - یه سرگرمی که حوصلمون سر نره. ذوق زده شدم بد جور! - جدی؟! چی؟ شونه ای بالا انداخت و با خونسردی همیشگیش گفت: - جنبه رو باید حالی این بی جنبه ها بکنیم. اسم استادت چیه؟ اسمش چی بود؟! خاک تو گورم با این گند هایی که بالا میارم. - نه این که سرِ وقت رسیدم کلاس و کامل هم به حرفاش گوش دادم، نمی دونم اسمش چیه.
  3. پارت 25 خواست چیزی بگه که صدای عصبی بردیا اومد که درست جلوی در بود. - چه خبره اینجا؟ انگار تن لش اون کثافت و ندیده بود که با صورتی کبود ازخشم حمله کرد به رایان و یقه شو گرفت، همین که میخواست مشتشو بکوبونه تو صورتش جیغ زدم: - بسه! بردیا ولش کن. با فکی قفل شده که نشون از عصبانیت بیش از حدش می داد تو صورتم فریاد زد: - ولش کنم؟ این پسره اینجا چه غلطی می کنه گندم؟ کلافه اشاره ای به جیم بی جون اون مرده کردم و داد زدم: - تن لش این حیوون و اینجا ندیدی؟! اگه همین پسره که می گی نبود که معلوم نبود چه بلایی سرم میاد. دستاش از یقه رایان شل شد و با تعجب گفت: - چی میگی؟! همین حرف کافی بود تا دوباره اشکام سرازیر بشه. رایان به سختی تا اونجایی که می دونست و برا بردیا تعریف کرد و اون هم هرلحظه قرمز تر می شد. نفهمیدم کی به پلیس زنگ زدن کی پلیسا اومدن، کی رفتم خونه عمه. تا خود صبح گریه کردم و وقتی به خودم اومدم که ساعت پنج صبح در اتاق بردیا باز شد و بابام اومد تو. با همون لبخند تلخ و بغضش بغلم کرد و باریدم تو بغلش. - بابایی! - جون بابایی؟! بابا قربونت بره! بیشتر تو بغلش فرو رفتم و با بغض لب زدم: - بابا خیلی ترسیدم.خیلی.. اگه...اگه... صفت تر بغلم کردو دم گوشم گفت: - هیچ اتفاقی نمیفته من پیشتم عشق بابا.گور بابای شرکت و ماموریتاش دیگه همیشه کنارتم. بابا رو ببخش. - بابا تنهام نزار. وگرنه مثل دیشب... - هیییش من غلط کردم رفتم. گندمم قول می دم هیچوقت هیچوقت تنها نمی مونی. - مردونه؟ - آره مردونه. چند لحظه بیشتر نگذشته بود که آروم گفت: - نمی خوای بگی اون پسره رایان تو خونه چیکار می کرد؟ آروم تر از خودش که فکر کنم صدام بزور شنیده می شد گفتم: - اون کمکم کرد بابا.یادته گفتم تو مدرسه کلاس زیست داریم؟ رایان همونیه که زیست تدریس می کنه. شب خواستگاری گوشیم مونده بود پیشش اومد اینجا که اونو بده و بعد هم... گوشیم پیشش نبود دروغ گفتم، آخرش هم نفهمیدم اون شب رایان چرا اومد و چی می خواست نشونم بده اما ناخواسته شده بود فرشته نجاتم. با صدای بابا از فکر بیرون اومدم. - خدا خیرش بده.
  4. پارت24 کیفمو پرت کردم رو کاناپه و مستقیم رفتم تو آشپزخونه و صدامو انداختم پس سرم. - ستی کجایی؟ وای ستی گفتم بردیا هم قاطی خروسا شد؟ در یخچال و باز کردم و بطری آب و سر کشیدم و ادامه دادم. - ستی، پناه یه بابای جیگری داره که نگم برات، بیا ننه شو طلاق بدیم تورو واسش بگیریم. صدای جیر جیر در اومد و به خیال اینکه مثل همیشه ستیه و الان جیغ میزنه که چرا با بطری آب خوردم با خنده برگشتم و... یا ابلفض این کیه؟! خدایا من غلط کردم با عمه اینا نرفتم. یه مرد هیکلی جلوم ایستاده بود که می خورد سی سالش و اینا باشه، صورت زمخت با موهای پر پشت که دم اسبی بسته. خاک تو گورم طرف و نمی شانسم، اومده خونمون دارم جزئیات ریختشو تجزیه تحلیل می کنم. در یخچال و آروم بستم و با ترس گفتم: - تو کی هستی؟! با پوزخند عصاب خوردکنی گفت: - دخترِ امیری نه؟ ناخودآگاه از لحنش ترسیدم و فکم قفل شد. هی داشت بهم نزدیک تر می شد و هیچ کاری نمی تونستم بکنم خدایا خودت کمکم کن! به دو قدمی یخچال که رسید مغزم اخطار خطر داد و از زیر دستش دویدم و فرار کردم از آشپزخونه بیرون. ولی خو سرعت اون کجا و سرعت من کجا! با تمام توان دوید و نزدیک پله ها تو دو قدمیم ایستاد و بازم اون پوزخند رو مخشو زد. - راه فراری نداری بچه جون! فکر نمی کردم امیر دختری به این دلبری داشته باشه. بیا یه امشب و با من... حرفش با پرت کردن شیشه بطری تو دستم که پرت کردم وسط پذیرایی قطع شد، شیشه رو زمین به هزار تیکه تبدیل شد و صداش تو کل خونه اکو شد، با تمام ترسم جیغ زدم و گفتم: - خفه شو! اما اون کثافت تر از این حرفا بود و هرلحظه داشت بهم نزدیک تر می شد. پله هارو با عجله دوتا یکی بالا رفتم و درِ اولین اتاق که اتاق خودم بود و باز کردم و چپیدم توش اما همین که خواستم در و ببندم کثافت آشغال پاشو گذاشت لای در، محکم پشت در ایستاده بودم تا نتونه بیاد تو ولی این هرکول کجا و من کجا؟! در و باز کرد و اومد تو، ترسیده بودم تنها عکس العملم عقب عقب رفتن بود. هرقدمی که من می رفتم عقب اونم میومد جلو. با صدای لرزونم که از ترس بود گفتم: - برو عقب، برو عقب وگرنه جیغ می کشم. - هر چقدر می خوای جیغ بزن عروسک کسی صداتو نمیشنوه. صدامو انداختم پس سرم و جیغ بنفشی کشیدم که با تو دهنی که بهم زد خفه شدم. بغض لعنتیم شکست و با گریه گفتم: - چی از جونم میخوای کثافت برو بیرون. بیشرف بی توجه بهم لبخند یه وره ای مسخرشو زد و پرتم کرد رو تخت، تقلا می کردم تا از دستش خلاص شم اما هیچ جوره زورم بهش نمی رسید.از ترس ضربان قلبم رو هزار بود و تند تند خودشو به سینه م می کوبید. شالمو در آورد و پرت کرد کنار تخت روی زمین خدایا بمیرم بهتر از اینه که این کثافت دستش بهم بخوره کمکم کن خدایا! تا خواست دستش به یقه مانتوم برسه یه چیزی از پشت خورد تو کله ش و افتاد کنار تخت رو زمین. چی داشتم می دیدم؟! رایان بخاطر من گلدون و کوبید رو کله این زمخت؟!چرا این همه بهم ریخته و عرق کرده؟! اما اصلا فرصت فکر کردن به این چیز ها رو نداشتم و تا حد مرگ ترسیده بودم و های های گریه می کردم و حتی نمی تونستم حرف بزنم. با صدای گریه م رایان به خودش اومد و با شتاب گلدون و پرت رو زمین رو تخت نشست کنارم سرمو گذاشت رو شونه ش. عجیب بود اما هیچ تقلایی واسه این کارش نکردم و فقط گریه کردم. عجیب تر این بود که برخورد سرم رو شونه ش آرامش عجیبی بهم تزریق کرد مگه الان نباید با لجبازی پسش بزنم و بگم یابو سوار به من دست نزن؟! پس چرا چیزی نمی گم! با صدای خش داری گفت: - این مرتیکه چجوری اومده بود تو؟ با هق هق به زور گفتم: - نمیدو.. هق.. نم... من هق که اومدم... هق تو خونه... ای.. اینجا بود.
  5. پارت 23 با صدای پچ پچ مانندی گفتم: - خاک تو مخت بردیا که کلا چندشی. - هیس بزار ببینیم چی میگن! و دوباره سخت تر گوشمونو به پنجره سرد چسبوندیم. - ولم کن ببینم پسره سیریش. - رشته ت چیه؟ پناه تقلا کرد از دستش خلاص بشه و حرصی گفت: - به تو چه رشته م چیه! ولم کن وگرنه جیغ می زنم. بردیا با خونسردی بیشتر پناه رو به خودش فشرد و با شیطنت گفت: - باید بدونم رشته زنم چیه که اجازه بدم درس بخونه یا نه؟ ادای پناه رو در آوردم و با پچ پچ گفتم: - با ادامه تحصیل من مشکل دارین؟ رایان هم به خوبی ادای بردیا رو در آورد و با جدیت گفت: - زن من فقط باید دستور بده پرنسس! آروم خندیدیم و به بقیه ش گوش کردیم. - زرشک زنت؟! من نمی خوام خریت کنم و زن تو بشم آقا پسر از ما بکش بیـ.... تا فهمید داره چی میگه دستشو کوبید رو دهنش و با چشم های گرد به بردیا خیره شد. بردیا هم شیطنت تو چشم هاش بیداد می کرد. - از رفیق گندم بیشتر از این انتظار نمیره! خب می دونی که منم پسرعمه شم و مطمئن باش عین خودش، زنم میشی. الاغ الان چه ربطی به من داشت منو تخریب کرد! نیشخندی که رایان زد رو مخم بود. - بببین چه اعجوبه ای هستی دیگه فامیلات هم می شناسنت. بیخیال برخورد نفسای دیوونه کنندش به گردنم شدم و تخس گفتم: - نخیرشم هیچم پررو نیستم! بی توجه به حرفم با کنجکاوی گفت: - اینا چرا صداشون نمیاد؟ - رفتن تو کار هم. بدون هماهنگی قبلی هردو سرمونو خم کردیم و نگاهمونو دوختیم تو اتاق که... ای کاش نمی دوختیم. پناه به دیوار چسبیده بود و بردیا هم با اون قد دیلاقش کمرشو چسبیده بود و خیلی خشن بغلش کرده بود، سرشو خم کرد و لاله گوش پناه و گاز گرفت و با صدای خش داری گفت: - زنم میشی جوجه؟ با اون اخلاقی که از پناه سراغ داشتم باس الان دهن مهن بردیا رو سرویس می کرد ولی خواهرمون انگار عاشق شده، با عشوه شتری دستاشو پشت گردن بردیا انداخت و لب زد: - همینجوری که نمیشه یهویی ازدواج کرد. لب های بردیا به لبخند باز شد. - پس بریم پابین میگیم می خوایم یه مدت بیشتر آشنا بشیم. بابا من این دو تا رو نمی شناسم! عجب ها! چی شد الان؟! تا بخوان چیز دیگه ای بگن صدای پیام اومد که انگار تو اتاق خودش بود و صداش هم هرلحظه داشت نزدیک تر می شد، قلبم از تو سینه م می خواست بزنه بیرون. رایان کمرمو سفت گرفت و هردومونو محکم به دیوار پشت سرمون چسبوند که دیده نشیم. لعنتی عطر تلخش و نفس های تنش دیوونه کننده بود، پس چرا پیام گورشو گم نمی کنه من خلاص شم. پرده اتاق پیام کنار رفت. با ترس چشمام بو رو بستم و تو دلم شروعکردم به معاملهبا خدا. وای الان پیدامون می کنه خدایا هرغلطی که کردم به بزرگی خودت ببخش الان فقط نجاتمون بده قول می دم همه صلواتایی که نظر کردم نفرستادم و بفرستم! صدای باز و بسته شدن در اتاق پناه اومد و پیام هم با شنیدن صدای در بیخیال شد و رفت بیرون. از هم جدا شدیم و بدون اینکه بهم نگاه کنیم و حرفی بزنیم برگشتیم سرجامون. *** همونطور که تو اتاق قرار گذاشته بودن گفتن می خوان بیشتر آشنا بشن. حالا عمه و عمو منصور رو بگو تو آسمون ها بودن. همونجا عمو منصور یه صیغه محرمیت بینشون خوند تا مثلا بیشتر آشنا بشن. الان هم من و می رسونن خونه و خودشون می رن. عمه: - گندم از خر شیطون بیا پایین بابات خونه نیست بیا بریم خونه ما تنها نمون. - وا عمه تنها کجا بود ستی هست دیگه. عمه: - از زبون تو یکی برنمیام من. - خو اولین بارم نیست که بابام خونه نمیاد. بردیا همونطور که می پیچید تو کوچمون گفت: - الان گیس و گیس کشی راه میندازین، نگران نباش مامان جان بعد از گندم شمارو می رسونم میام لباسامو عوض کنم برمی گردم شب می مونم پیشش تنها نباشه. بالاخره با این حرف بردیا عمه راضی شد و ولمون کرد، با ایستادن ماشین جلو در پیاده شدم و دستی براشون تکون دادم که دورتر شدن و رفتن. سرم تو کیفم بود و دنبال کلید بودم و از اونور هم گوشیم زرت و زرت زنگ میپزد، عصابم خراب شد و کلید و در و بیخیال شدم و با حرص بدون اینکه به مخاطب نگاه کنم جواب دادم. - هان؟ با صدای فرد پشت تلفن دوس داشتم یا اونو بکشم یا...بازم اونو بکشم. رایان: - شد تو یه بار مثل آدم حرف بزنی شنل قرمزی؟! با حرص آشکاری گفتم: - می خوام ببینم فضولش کیه؟ اصلا تو شماره منو از کجا پیدا کردی؟ با خنده گفت: - کلا بالاخونه رو اجاره دادی ها! کجایی؟ چشمامو تو کاسه چرخوندم. - به تو چه ها؟! رایان: - به روت خندیدم پررو شدی ها! یه چیزی برات دارم میارم کجایی؟ از اونجایی که اصلا کنجکاو نیستم گفتم: - خونه. نکبت گودزیلای بیریخت گوشی رو روم قطع کرد، در و باز کردم و حرصمو سرش خالی کردم و لگد محکمی بهش زدم که... غلط کردم پام داغون شد ای الهی جز جیگر بزنی رایان! در و بستم و همونطور که پاهامو می کوبیدم زمین رفتم تو، همه چراغا روشن بود ولی هیچ اثری از ستی نبود.
  6. قربون شما زاناس جون، دیگه دیدم درس که نمیخونم گفتم حداقل زندان، نادنز بخونم😂 رو چشمم حتما
  7. پارت 22 اینا پاشدن رفتن تو اتاق پناه که گوشه ای از پذیرایی بود. یعنی اونجا کلا سه تا اتاق بود که وسطی متعلق به پناه بود. بقیه مشغول حرف زدن شدن. هرکی از یه دری حرف می زد و حواسشون به این طرف نبود. آروم جوری که فقط خودم و رایان بشنویم گفتم: - چرا تو همه جا هستی؟ صدای شیطنت بارش بلند شد. - کم کم داشتم فکر می کردم زبون دو متریتو موش خورده. - نترس نمی تونه بخوره. بیخیال زبون من شد و با چشم های ریز شده گفت: - واسه دختر دایی من خواستگار پیدا می کنی؟ زبون درازی براش کردم. - رفیق خودمه دوس می دارم براش خواستگار پیدا کنم. - بیخود دوس می داری... اگه الان اتفاقی اون بالا بیفته چی؟ با تعجب گفتم: - بیخیال حاجی!چرا جو میدی؟! چه اتفاقی مثلا؟! کلافه شده بود مثل این که. - خره وقتی دونفر تو یه اتاق تنها هستن نفر سوم کیه؟ با صدای تحلیل رفته ای گفتم: - شیطان! - عا باریکلا! حواس هیچ کس بهمون نبود و مشغول حرف زدن بودن بدون اینکه سر و صدایی بکنم از جام پاشدم و رفتم سمتی که اون دوتا چلغوز رفتن، رایان هم پشت سرم اومد. تا رسیدم جلوی در اتاق قبل از این که دستم به دستگیره در برسه و بازش کنم رایان زد پشت دستم. گور به گور بشی الهی دستم شکست. با اخم خواستم کلفت بارش کنم که بی توجه دستم رو کشید و در اتاق سمت چپ رو باز کرد و کشیدم تو، با تاسف گفت: رایان: - ببین با کی شدیم نود ملیون نفر! کودن می خواستی بری تو اتاق پناه بگی که چی اومدیم ببینیم چی کار دارین می کنین؟! لبخندی ضایعی به این عقل ناقصم زدم. - خب حالا چی کار کنیم؟! دستی به پیشونیش کوبید و رو به سقف گفت: - خدایا مارو باش رو دیوار کی یادگاری می نویسیم. تراس اتاق پیام و پناه به هم راه دارن از اونجا می تونیم ببینیم چی کار می کنن. تازه نگاهم به دور تا دور اتاق افتاد مشخص بود برای پیامه. یه تخت دونفره مشکی که گوشه اتاقه و دقیقا کنار در یه میز کامپیوتر بزرگ و خفن و پرده های طوسی دیوارهای اتاق هم که هیچی کلا رنگش مشکی بود با طرح های ماشین و موتور روش که خیلی خفنش کرده بود! با کشیده شدن دستم توسط یه خری که می شناسینش از فکر در اومدم. - رفتی تو هپروت؟ دِ بیا دیگه. از تراس رد شدیم و رسیدیم دم پنجره اتاق پناه که خداروشکر پرده اش کنار بود و توی اتاق راحت دیده می شد. دقیقا کنار پنجره جوری ایستادیم که دیده نشیم و راحت هم بتونیم ببینیمشون. لعنت به این ایستادنمون که من جلو بودم و لنگ دراز عقب، واسه اینکه راحت تر ببینه خم شده بود طرف من و نفس های گرمش پوست گردنمو قلقلک میداد. سعی کردم ذهنمو منحرف کنم و فقط به حرف های دو تا شتر مرغ عاشق گوش بدم. بردیا هنوز هم سرش پایین بود و رفیق بیچاره مو نگاه نمی کرد. آخر سر پناه کلافه شد و گفت: - قراره تا آخرش همینجوری ساکت بشینیم؟ پوزخند صدا دار بردیا رو مخم بود. - من امشب به اجبار اومدم اینجا هیچ هم قصد ازدواج... همزمان که می خواست جمله شو کامل کنه سرشو بلند کرد، اما حالت چهره ش به خوبی تغییر کرد. می دونستم نقشه م جواب می ده حالا درسته اگه تو روش بگم خیلی پررو میشه ولی پناه خیلی خوشگله چهره ی دل فریبی داره که می تونه هر مردی رو به خودش مجذوب کنه. خب بردیا هم یه مرده هر چقدر هم که مقاومت کنه بالاخره یه روزی سدش می شکنه. بردیا هنوز هم خیره به پناه بود و چیزی نمی گفت، پناه کلافه شد و گفت: - چی شد قصد ازدواج نداری دیگه؟! پاشو وقتمو نگیر... با این حرفش بردیا با سیس مغروری دست پناه که پا شده بود رو گرفت و مجبورش کرد بشینه. - قصد ازدواج دارم! جان چی میگه این! صدای حرصی پناه بلند شد. - چی شد تصمیمت عوض شد؟ من قصد ازدواج ندارم. به سرعت از جا پاشد که بره بیرون از اتاق، بردیا به خودش اومد و با شتاب از جاش پاشد. قبل از اینکه پناه در اتاق رو باز کنه اونو بین خودش و دیوار حبس کرد.
  8. من تازه شروع کردم رمانتو میخونم. تو یه جمله میگم که شگفت انگیزه، اینکه این ایده به ذهنت رسیده و یه دنیای برعکس ساختی توش عالیه. فقط جان من اون استفراغ معده و روده انسانو از کجات در اوردی🤣🤣
  9. پارت 21 عمه با لبخند گفت: - عزیزم شماره خونه شونو بده تماس بگیریم باهاشون. شماره رو دادم و عمه هم همزمان زنگ زد به خونشون. دیدین میگم اینا موندن رو دست بچه شون؟! بخدا بردیا پرورشگاهیه واقعیتو بهش نمیگن! تا مادره گفت کی تشریف میارین عمه گفت همین امشب، آخه انقدر زود؟! خاک بر سر بی بخارت بردیا! چند ساعت بعد، حاضر و آماده سوار ماشینِ عمو منصور شدیم و مستقیم راه افتادیم سمت خونه‌ی پناه اینا. بابا چون یه کاری براش پیش اومده بود، نتونست بیاد و راهیِ شیراز شد، و بنده هم به نمایندگی از داییِ شاه‌دوماد تشریف آوردم! با توقف ماشین جلوی درِ بزرگِ مشکی‌رنگی، اول عمو منصور و عمه که جلو نشسته بودن پیاده شدن و بعد هم من و بردیا که عقب بودیم. بدبخت بردیا خبر نداره که قراره تو همین خونه‌ای که الان داریم می‌ریم، مجلسِ خواستگاریش برگزار بشه! وگرنه این‌جوری شیک و پیک نمی‌کرد و به جای اون لبخند ژکوندش، الان داشت های‌های گریه می‌کرد! عمه دستی به مانتوی سنتی و خوش‌دوختش کشید و زنگ رو فشرد. چند لحظه بیشتر نگذشت که در با آیفون باز شد. چون خونه‌شون طبقه‌ی اول بود، با طی کردن چند تا پله رسیدیم دمِ در. هم‌زمان با رسیدن ما، درِ واحدشون باز شد. آقا فرید و پریسا‌جون و پیامِ خودمون دونه‌دونه با احترام سلام و احوال‌پرسی کردن و تعارفمون کردن داخل. از معماریِ ساده و شیکِ خونه‌شون خیلی خوشم اومد؛ خوشگل بود خدایی! از راهروشون که می‌گذشتی، دقیقاً سمت چپ آشپزخونه‌شون قرار داشت، نصفش اپن بود. بعد وارد پذیرایی شدیم؛ سالنی جمع‌وجور که با فرش و مبل‌های کلاسیکِ شیری، تلویزیون دیواری و پرده‌های ساده‌ی سفید تزیین شده بود. روی مبل‌ها جا گرفتیم و حرف‌های روزمره بین بزرگترا شروع شد. وسطِ اون همه حرف فقط من و بردیا و پیام ساکت بودیم. عروس خانوم هم که از شدت شرم و حیا تو آشپزخونه هستن. آقا این مجلس خیلی آروم به راه بود که عمه خانم با حرفش قشنگ چیز کرد توش. - این عروس خانم خوشگل کجاست نمیاد؟ بردیا رو میگی چشماش اندازه هندونه شده بود آخه بدبخت فک می کرد اومدیم یه مهمونی ساده خانوادگی. پریساجون با لبخند همیشگیش پناه رو صدا زد: - پناه دخترم! بردیا دیگه طاقت نیاورد و کلافه گفت: - ببخشید دسشویی کجاست؟ آدرس دستشویی رو که پیدا کرد سریع پاشد و جیم زد بیرون، با سقلمه عمه به خودم اومدم که اشاره کرد برم دنبالش یه وقت در نره. با ببخشیدی از جمع فاصله گرفتم و رفتم سمتی که رفت و دقیقا تو راهروی ورودی کتشو کشیدم که مجبورش شد بایسته. با حرص و صدای آرومی گفتم: - کجا داری میری؟ کلافه دستی به موهاش کشید و گفت: - یه خراب شده ای که شما ها دست از سرم بردارین. دستشو گرفتم و کشیدم. - بیا برو تو بردیا. می دونی بابات عصبی بشه همین جا دارت می زنه. نگاه خشمگینش رو بهم دوخت که با پررویی تمام ابرویی براش بالا انداختم. - برو تو دیگه. اخماشو بیشتر تو هم کشید و با حرص غرید: - من که می دونم کار، کار توعه.بی حساب می شیم بالاخره گندم خانم. چشم غره ای بهش رفتم و قیافه ی مثلا ترسناکی به خودم گرفتم. - ایوای ترسیدم؛ بیا برو تو ببینم پسره سه نقطه! وقتی دید راه چاره ای براش نیست تهدید آمیز نگاهم کرد، سرش رو انداخت پایین و رفت نشست سر جاش. تا خواستم خودمم دنبالش برم چشمم خورد به جمال نیمه زیبای عروس خانم. حالا چرا عصبانیه؟! پناه با دیدن من تا ته قضیه رو خوند و با حرص گفت: - حالا دیگه واسه من خواستگار پیدا می کنی الاغ؟ بی توجه به حرفش دستشو کشیدم و با خودم بردم تو. به خاطر آبروش لال شد و چایی هاشو تعارف کرد. بردیا حتی موقع برداشتن چایی هم سرشو بلند نکرد. لابد الان میگین چه بچه محجوب و با حیایی داریم دیگه. نه از این خبر ها نیست من این مارمولک رو می شناسم از قصد اینطوری کرده تا به قول خودش خودشو، خلاص کنه، حالا چطوری خدا داند! تا این چایی ها رو تموم کرد صدای زنگ در اومد، پیام رفت تا در و باز کنه و همزمان که پناه پیش مامانش می نشست در باز شد و پیام با رایان اومد تو. - سلام پریسا جون با لبخند جوابش رو داد. - سلام عزیزم آقا فرید گفت: - سلام رایان جان (رو به بقیه به غیر از من که میشناختمش و بقیه هم بلانسبت مث گاو نگاهش می کردن کرد و گفت)آقا رایان خواهرزاده م هستن. همه به غیر از من باهاش گرم احوال پرسی کردن و بعد که آقا اومد بشینه دوباره و دوباره پی بردم که بدبخت تر و بدشانس تر از من وجود نداره. آخه چرا باید همه جا پر باشه و این چلغوز دقیقا کنار دست من رو مبل تک نفره بشینه؟! اصلا این وقت شب اینجا چی کار داره؟! صدایی از درونم بهم تشر زد شرمنده که برای اومدن به خونه داییش از تو اجازه نگرفته. منطقیه پس من سکوت می کنم! عمو منصور با تک سرفه مصلحتی رو به آقا فرید و پریسا جون گفت: - ماشالا خدا براتون نگه داره خانومیه برای خودش. بابای پناه که خدایی جوون و خوشتیپ بود با تواضع گفت: - لطف دارید شما ممنونم! عمه: - والا دختر خانومتونو گندم جان به ما معرفی کرد و خیلی هم تعریفشو کرد که البته راست هم می گفت ها! دروغ میگن عامو من اصلا تعریف این مارمولک و پیش اینا نکردم، نخیر بیشتر از این هندونه زیر بغل این نکبت بزارن فردا نمی تونیم جمعش کنیم پررو میشه. انگار برای اولین بار در تاریخ من و رایان هم نظر بودیم که همزمان با هم گفتیم: - بریم سر اصل مطلب. که ای کاش لال می شدیم چون من از عمه یه ضربه مخفی جانانه خوردم و آقا فرید نگاهی که می گفت خفه شو تا خفت نکردم و به سمت رایان سوق داد. عمو منصور با خنده گفت: - خب راست میگن بچه ها. خب آقا فرید ما به این پسرمون خیلی اصرار کردیم که ازدواج کن و دیگه خانواده ای بهتر شدی از شما پیدا نکردیم. نظرتون به این وصلت چیه؟ فرید- والا چی بگم! حالا شما هم اومدین خیلی هم خوش اومدین قدمتون سر چشم ما ولی هم دختر من هم آقازاده شما هنوز سنی ندارن برای ازدواج. پناه هنوز دبیرستانیه، درس می خونه. عمه نزاشت هیچ کس چیزی بگه و خودش سریع دست به کار شد. - بله شما درست می گید. این پسر های منو که می بینید همه شون بیست سالشون بود که ازدواج کردن فقط بچه م بردیا مونده. اگه از آینده دخترتون می ترسین که میگین بچه ن حق دارید ولی ما بچه هامونو جوری بزرگ کردیم که تو هر سن و سالی که باشن بتونن از پس خودشون بر بیان. عمو منصور ادامه حرف عمه رو گرفت و با تکون دادن سرش گفت: - هیچ عجله ای هم برای عروسی نیست، پناه جان هم درسشو بخونه خانواده ما و بردیا هم همه جوره حمایتش می کنه. حالا نوبت عمه بود که خرشون کنــ... چیز متقاعدشون کنه. - بله! حالا اگه اجازه بدید برن با هم حرف بزنن سنگ هاشونو وا بکنن تا ببینیم خدا چی می خواد. ببین میگم خرشون... ها متقاعدشون کردن، آقا فرید که تا اون لحظه دو به شک بود بی هیچ حرفی سری تکون داد و اشاره ای به پناه کرد. عمه هم لقد آرومی به پای بردیا زد و با نگاهش داشت خط و نشون می کشید که آبرو ریزی بکنی من می دونم با تو بچه.
  10. سلام وقت بخیر درخواست طراحی کاور برای رمانم و داشتم. https://forum.98ia.net/topic/5665-رمان-حوالیِ-دیروز-زهره-تقیزاده-کاربر-انجمن-نودهشتیا/ فقط بیا اپلود کار نمیکنه من چجوری تصویر مد نظرمو ارسال کنم براتون!
  11. سلام وقت بخیر درخواست ناظر برای رمانم و داشتم. https://forum.98ia.net/topic/5665-رمان-حوالیِ-دیروز-زهره-تقیزاده-کاربر-انجمن-نودهشتیا/
  12. پارت 20 تقریبا یه ربع بعد زنگ خورد و با برداشتن وسایلم از مدرسه زدیم بیرون با هستی. - دفتر رفتین ناصری چی گفت؟ با یاد ناصری دهنمو کج کردم و جواب هستی رو دادم: - زنیکه ترشیده می خواست اولیا بیاد. خندید و این حرصمو بیشتر می کرد. - خو شما چیکارکردین؟! شونه ای بالا انداختم و با خونسردی گفتم: - اشک تمساح عزیزم! از راه رفتن دست کشید و با چشمای اندازه پرتقال گفت: - تو؟! اشک ریختی یعنی! به راه رفتنم ادامه دادم و باز هم با خونسردی گفتم: - نه بابا من و چه به این حرفا... نیکا التماس کرد محی هم اشک تمساح منم مخ ناصری رو خوردم آخر سر کلافه... یهو یه ماشینی کنارمون ایستاد و یه حیوون نجیبی گفت: - خانما برسونیمتون. آرمان بود که طبق معمول لنگ دراز هم نشسته بود کنارش ایش! آرمان وقتی دید داریم نگاه می کنیم گفت: - زیر لفضی می خواین؟ خو سوار شین دیگه. بلافاصله بعد اشاره ای به رابان کرد که اون هم با چشم غره ای پیاده شد و رفت عقب نشست. پس بگو شاه دوماد می خواد هستی کنارش بشینه خدایا شانس بده. هستی با آرامش تمام و متانت در ماشین و باز کرد و نشست و منم که می دونین دیگه تا بپر بپر نکنم انگار یه چیزی ازم کم میشه، پریدم تو ماشین و با فاصله از رایان نشستم و آرمان خان استارت زد و راه افتاد. آرمان - تو رفاقت شما دو تا موندم من. هستی جوابشو داد. - چرا؟ در همون حال که دنده رو عوض می کرد جوابش رو داد: - یکیتون آروم یکیتون شیطون، یکی چادری یکی به قول رایان شنل قرمزی... حرفش رو قطع کردم و با نیشخند گفتم: - اگه اینطوری باشه که رفاقت شما عجیب تره شاه دوماد. - چطور؟! مثل خودش گفتم: - یکی آدم یکی یابو سوار، یکی خوش اخلاق اون یکی گنده دماغ... صدای حرصی رایان بلند شد و گفت: - نه اینکه شما استوره اخلاق و رفتاری! تا خواستم جوابشو بدم آرمان ماشین و نگه داشت و مکالمه ی زیبامون رو قطع کرد. - پناه و دیانا هستن انگار. با چشم اشاره ای به کنار خیابون انداخت. راست می گفت پناه و دیانا دوشادوش هم پیاده داشتن می رفتن. با بوقی که آرمان زد بدبخت ها یه دور سکته ناقص زدن. فکر کنم برگشته بودن راننده رو فحش خوار مادر بدن که با دیدنمون لال شدن بنده خداها، بی حرف سمت ماشین اومدن و در عقب رو باز کردن. خدا این آرمان رو از رو زمین محوش کنه که فامیلاشونو دبد گفت سوار کنیم، الان که سوار شدن من و این یابو سوار رفتیم تو حلق هم. لنگ دراز نیست این بشر لنگ دراز رو فرستاده مرخصی به خدا. این عطر تلخش هم که خفه م کرد اینجا. ولی از حق نگذریم خیلی خوش بو هست عطرش تو روش نمی گم که پررو نشه. بعد از یه ربع رانندگی و عشوه خرکی های هستی خانم، مثلا جنتلمن بازی آرمان، خنده های عین گراز اون دوتا کرگدن و حرص خوردن های من و رایان رسیدیم دم در خونمون. اوف خدایا شکرت من دیگه شکر بخورم سوار این عرابه بشم. با حرص از ماشین پیاده شدم، رفتم سمت در و آیفون رو زدم که با صدای تیکی باز شد اما قبل از اینکه برم تو صدای شیطون یه آدم نیمه محترم بلند شد. - شنل قرمزی سه-دو به نفع من. الاغ بی خاصیت از اینکه جای من رو تنگ کرده رو برای خودش فرصت می دونه. صدای جیغ لاستیک ها و من باهم قاطی شد، با عصبانیت رفتم داخل. اَح اینا که اینجا هستن. حالا کی حال اینارو داره پوووف! با لب و لوچه ی آویزون رفتم تو و سلام آرومی کردم،قبل از من همشون مشغول حرف زدن و خندیدن بودن که یهو ساکت شدن. بردیا با تعجب گفت: - گندم حالت خوبه؟! کولمه مو پرت کردم تو بغلش و رفتم سمت عمه و بغلش کردم و بعد پیشش نشستم. - چرا بد باشم؟ شونه ای بالا انداخت و با تعجب گفت: - مثل وحشی ها نیومدی تو، آروم سلام کردی. خیز برداشتم سمتش که عمه بازومو گرفت و نذاشت. - وحشی جد و آبادته الدنگ. عمو منصور(شوهر عمه) با خنده گفت: - گندم جان عمو راحت باش. چشم غره ای به بردیا رفتم رو به عمو گفتم: - شرمنده اخلاق ورزشیت عمو ولی این پسرت آدم نیست. عمه با خنده گفت: - چرا؟ با شیطنت ابرویی بالا انداختم و گفتم: - چون زن نمی گیره بلکه از دستش خلاص بشیم. تا اینو گفتم بردیا احساس خطر کرد و واسه اینکه از دست نصیحت های باباش خلاص بشه عذرخواهی از جمع کرد و رفت. وقتی از رفتنش مطمئن شدم راحت ترنشستم و گفتم: - آخیش رفت...عمه عروس پیدا کردم واست. کنجکاو شدن و قبل از اینکه چیزی بگن ادامه دادم: - دوستمه دختر خوبیه هم خوشگله هم خوشتیپه هم درس می خونه هم تو کارهای خونه داری از من خیلی سر تره. زهرا زنداداش بزرگ بردیا با خنده گفت: - از تو خیلی سر تره؟! تو که هیچی بلد نیستی گندم یبارکی بگو اون بلده کاره دیگه. با این حرفش همشون زدن زیر خنده و با حرص گفتم: - خفه ببینم به عمه م میگم مادر شوهر بازی در بیاره ها. داشتم می گفتم، این پناه خانوم ما یکمی مثل آقا پسرتون دیوونست! عا راستی اون هم می خواد مثل آقاشون وکیل شه. انتظار داشتم عمو منصور با شنیدن رشته تحصیلیش داد و بیداد کنه ولی انگار چون بردیا زیادی چلغوز مونده فقط میخواد ردش کنه بره خخخ.
  13. پارت 19 سوتی کشیدم و گفتم: - جون! امشب سامی جون از خود بیخود می شه! قهقه همه رفت هوا و همزمان در کلاس باز شد و چهره ی آتیشی ناصری نمایان شد. چون همه مون جلوی سارا بودیم و بخاطر ورود یهویی ناصری برگشته بودیم سمتش سارا پشتمون بود و هنوز ناصری ندیده بودش، اگه ناصری می دیدش بیچاره که هیچی آواره کوچه خیابون می شدیم پس فرستادیمش پشت پرده بلند کلاسمون که هرکی پشتش قایم می شد دیده نمی شد دیگه. با داد ناصری به خودمون اومدیم، به من و محدثه و نیکا اشاره کرد و با جیغ جیغ گفت: - این چه وضعشه؟! حالا من و محی و نیکا نگاهمونو رو هم چرخوندیم، من مثل ننه خدابیامرزه اسی بودم، محی به عادت همیشگیش آرایش داشت و نیکا هم مقنعه ش سرش نبود و موهای بلندش که اتفاقا یه کوچولو هم رنگشون کرده بود تو دید می زد و این ناصری رو سگش کرده بود. یا ابلفض! ناموص هامونو (نخ من و لوازم آرایشی محی) دید. همونطور که ناصری داشت وسیله هامونو تو دستش جمع می کرد و چشم هاش هم آتیشی بود زیرلب آروم جوری که خودمون بشنویم گفتم: - بدبخت شدیم! محی هم با همون حالت گفت: - تسلیت میگم! نیکا هم که از همه مون ترسو تره با ترس و لرز ادامه داد: - خیلی آدم های خوبی بودیم. خلاصه بگم براتون ناصری با اون اخماش ما سه تا رو جمعمون کرد و برد دفتر. نگاه خشمگینش بین لوازمی که روی میز ریخته بود و ما سه تا در حال گردش بود. نیکا خیلی آروم گفت: - حالا چه غلطی بکنیم! محی ادامه داد: - این وقتی اینطوری ساکت خیره شده بهمون من بیشتر می ترسم. مثل خودشون آروم لب زدم: - من که کار خرابی کردم جون داداشا.ببینین باس از شرایطمون سواستفاده کنیم الان. ابروهای هردوشون بالا رفت. - یعنی چی؟! - الان سر من که داد بزنه ببینین چیکار می کنم. طولی نکشید و همونطور که گفتم ناصری تیر اول و به من زد. - من از دست تو چیکار کنم آقاپور هان... دعوا که کردی زدی دماغ بچه مردم و شکستی آزمایشگاه و فرستادی هوا، الان هم شعبه دوم سالن زیباییتونو اینجا زدین واسه من؟! با صدای وحشتناکش مدیونید که فک کنید ترسیدم ها! وقتی دید بلا نسبت مثل گاو نگاهش می کنیم و چیزی نمی گیم با حرص فریاد زد: - من که دیگه از پس شما برنمیام. زنگ می زنم به خانوادتون مستقیم برید پیش خانم مدیر. تا دستش رفت سمت تلفن ناز کردن رو تموم کردم و تند تند شروع کردم به حرف زدن. - خانم نه، شما که می دونید وضعیت منو. با اخم نگاهم کرد. - وضعیت چیتو؟! سعی کردم لحنمو سوزناک کنم و یه نمه مثل بدبخت بیچاره ها حرف بزنم. - خانم شما که می دونید مامانم رفته و فقط یه پرستارمو دارم، پیشش شرمندم نکنین خانم... بچه ها با حرفام گرفتن چی می گم و اوناهم شروع کردن به اشک تمساح و حرف زدن. - خانم توروخدا! پدر و مادرم به خاطر طلاقشون به حد کافی باهم مشکل دارن الان با این... - خانم خواهش می کنم مامان من ناراحتی قلبی داره... خلاصه حرف زدیم و حرف زدیم و اشک تمساح ریختیم، نیکا یه جوری گریه می کرد هرکی نمی دونست فکر میکرد شوهر نداشتش مرده. والا! ناصری کلافه شد و با اخم گفت: - خیلی خب! ولی اگه یه بار دیگه فقط یه بار دیگه همچین اتفاقی بیفته من می دونم با شما سه تا. برین سر کلاستون. مثلا نادم و پشیمون سرمونو انداختیم پایین و رفتیم بیرون، تا از در دفتر اومدیم بیرون باذوق پریدیم رو هوا و مث این ورزشکارا هرسه شیکمامونو کوبیدیم به هم، هرکدوم از هیجان یه چیزی می گفتیم. گندم- یس! نیکا- خدایا شکرت! محی- فقط دوست دارم بدونم کی ما رو فروخته... پریدم وسط حرفش و عصبی گفتم: - اون وقته که من با هفت روش سامورایی میکنـ... یهو یه صدایی باعث شد حرفمو قطع کنم و دم گوشم گفت: - مگه تواناییشو داری؟! یعنی خدا وقتی داشته بین بنده هاش شانس تقسیم می کرده من دسشویی بودم آب قطع بوده آفتابه هم سولاخ،چرا هرجا می رم باید این لنگ دراز و ببینم؟! دستمو زدم به کمرم و گفتم: - می خواستم ببینم فضولش کیه؟! با جسارت تو چشام زل زد و گفت: - من! با شیطنت گفتم: - عه شنیدی یه ضرب المثلی درموردا فضولا میگن؟! میگه فضولو بردن اردبیل تو یه جاییش کردن دسته بیل! بلافاصله بعد از حرفم زدم زیر خنده و بدون توجه بهش دویدم رفتم طبقه بالا تو کلاس، محی و نیکا هم که شنیده بودن حرفامونو از خنده داشتن پله هارو گاز می زدن.
  14. پارت 18 - به گربه می خواستم تاحالا یاد بدم یاد گرفته بود که بدون اجازه وارد اتاق کسی نشه و به وسایلش دست نزنه. نیشم خود به خود باز شد. - بابا تذکر و بیخی کار من از این جور چیزا گذشته من آدم نمیشم. امیر جونم یه فکری واسه بردیا کردم. با خنده یه وری گفت: - گل دختر من فکر هم می کنه؟ مشتی به بازوش زدم و با اعتراض گفتم: - عه بابا! خنده قشنگی کرد و همونطور که بغلم میکرد گفت: - خب حالا قهر نکن بگو ببینم چه فکری به حال بردیا کردی؟ اصلا چرا؟! - همین دعواهاش با، باباش دیگه می خوام از دستش خلاص شم همش پلاسه اینجا. زن بگیریم واسش بابا. با تعجب گفت: - خجالت بکش دختر پلاسه اینجا چیه عه بعد هم نمیشناسیش مگه چه کله شقیه؟! خنده ای کردم و با شیطنت گفتم: - دِ نه دِ ما تو عمل انجام شده قرارش می دیم، قرار خواستگاری رو می زاریم و بدون اینکه بهش بگیم می بریمش مجلس خواستگاری خودش. یکم فکر کرد و بعد با دست موهامو بهم ریخت و با لبخند گفت: - ای شیطون! زنگ می زنم به افسانه فردا بیان اینجا بعد حرف می زنیم. خنده ی ریزی کردم و گفتم: - چاکر امیرخان! *** از صبح مدرسه بودم و مغزم دیگه تیلیت شده بود این زنگ هم زنگ آخر بود و بیکار بودیم، سارا رفت وسط کلاس و شروع کرد به سخنرانی. - خواهرای گرام امشب تولد سامیه ننه گرام ما رو هم که می شناسین دستم به شلوارتون بیاین ببینم چیکار می کنین. باز هم داستانای این و ننه اش و سامی جونش. سامی جون پسرعموی ساراست که ساراخانم چندسالی می شه عاشقشه و خود آقا دوماد خبر نداره و از قضا امشب هم که تولدشه و چون مامان سارا خیلی آدم گیریه اعتقاد داره دختر نباید بره آرایشگاه واسه اصلاح و اینجور چیزا بعد ماهم واسه اینکه کارش راه بیفته خودمون دست به کار می شیم. مقنعمو در آوردم و مثل ننه اِسی تو فیلم فسیل رو سرم بستم و نخی که همیشه تو کیفم بود و در آوردم شروع کردم بند انداختن رو صورتش و هستی هم داشت ناخون های بلند و کشیدشو لاک می زد. خداروشکر همه بچه ها پایه ان و خیالمون راحته که لو نمی ریم. کار بند انداختن و ناخوناش تموم شد و حالا نوبت محدثه که میکاپ کار ماهری بود در اومد، لوازمش که همیشه تو کیفش بود و در آورد و نشست بالا سر سارا - لباست چجوریه؟! - پیرهن پرنسسی کوتاه سفید محدثه همونطور که آدامسش رو می ترکوند سری تکون داد. - اوکی. موهاتم لازم نیست کاری بکنیم چون لَخته کارت راحته همینطور باز بزار(رو کرد به من و نیکا) شما دوتا هم بیکار نباشین بیاین رو دست و پاهاش تتو بزنین. با خنده گفتم: - یه جوری میگی تتو انگار واقعا قراره تتو بزنیم. خنده ش گرفت. - امکاناتمون در این حده الان عزیزم همونم غنیمته بابا. چون نقاشی من و نیکا خیلی خوب بود به ما گفت، خودکارای مشکیمونو برداشتیم، من یه خرس پاندا پایین پای راستش کشیدم و نیکاهم رو دست راستش خیلی ظریف اسمشو به انگلیسی نوشت و رو مچ دست چپش هم یه ضربان خوشگل کشید. کار محدثه هم تموم شد و و حالا همگی زل زده بودیم به سارا، بچم دافی شده بود برا خودش!
  15. پارت 17 - سلام خیلی خوش اومدین. یه مردی که رو مبل تکی و در کنار بابا نشسته بود، چهره ی مهربونی داشت و به نظرم اون خال بزرگی که روی صورتش داشت مهربون ترش می کرد، فکر کنم پنجاه سالش و اینا بود با لبخند گفت: - سلام دخترم ممنون! خوبی شما؟! با لبخند جوابشو دادم. یه زن فوق العده لاکچری و شیک پوش اونم چهل و پنج بهش می خورد با خشکی گفت: - سلام ممنون ایش حالا بیا برو تو... کوچه! یه دختر و پسر که خدایی خیلی با شخصیت تر از ننه شون بودن هردوشون با لبخند و شخصیت تمام جوابمو دادن. - سلام عزیزم خیلی ممنون! - سلام ممنونم! و در آخر بابای جنتلمنم با لبخند گفت: - سلام دخترکم. آقای نفیسی و خانومشون صحرا خانم، آقا پسرشون کاوه و دختر خانومشون کتایون خانم و دخترم گندم. بعد از چرت و پرت هایی اعم از خوشوقتم و این حرف ها عذر خواهی کردم که می رم لباسامو عوض کنم برمی گردم. بعد از عوض کردن لباس هام یه راست بدون این که ببیننم رفتم تو آشپزخونه، بردیا سرش تو یخچال بود و داشت یه چیزی می لبنبوند، اولین صندلی میز ناهارخوری رو کشیدم و نشستم. - تو یخچال چه غلطی داری می کنی؟! با ترس یه متر از جاش پرید و گفت: - اوی ترسیدم. گشنمه، کی اومدی؟! صندلی روبرومو کشید و نشست. - بپا خفه نشی... اینا کین راستی؟! شونه هاشو بالا انداخت و بیخیال گفت: - چه میدونم... مثل اینکه بابات می گفت شریکشه. خندیدم و گفتم: - اونارو بیخی اسماشونو دیدی چه ضایع ست؟! زد زیر خنده و گفت: - آره بدجوووری! با خنده بیشتری اضافه کردم: - بیابون، آقا گاوه و کتی جون! یهو یه صدایی از پشت سرم گفت: - جونم گندم جون؟! با تعجب گفتم: - جون؟! صندلی های کناریم کشیده شد و سمت راستم کتایون و سمت چپم کاوه نشستن... یا حضرت عباس اینه دوساعته اینجان! و من بردیا که با تعجب و استرس به هم نگاه می کردیم. بردیا آب دهنشو قورت داد و گفت: - شما از کی اینجایین؟! - از وقتی اسمامون ضایع ست خداروشکر با جنبه بودن و چیزی به رومون نیاوردن، آمار جد و آبادشونو در آوردم آقا مثلا اینکه کتایون بیست سالشه و دندون پزشکی می خونه و آقا گاوه هم بیست و هفت سالشه و استاد دانشگاهه! بعد از شام زیاد نموندن و رفع زحمت کردن آخیش راحت شدم. بابا تو اتاق کارش بود و ستی هم داشت کتاب می خوند، من و بردیا هم پی اس بازی می کردیم. برای این که بابام اینو برام بخره خون دل ها خوردم ها درسته که خدایی وضع مالی توپه ولی بابام هیچ وقت نزاشته که از این شرایط سو استفاده کنم و به اندازه باید خرج می کردم یکم سخته ها ولی خو قبولش دارم. از فکر اومدم بیرون و همونطور که نگاهم به تلویزیون بود به بردیا گفتم: - تو چرا همیشه پلاسی اینجا؟! گمشو خونتون دیگه. خونسرد جوابم رو داد: - جای تورو تنگ کردم مگه؟! خفه بینم. - نه جدی... امشب دیگه چرا؟! - چون بچه ی خوبی هستی میگم... با، بابام دعوام شد زدم بیرون. نیشخندی زدم. - یه چیز جدید بگو این داستان همیشگیته بله دوستان تعجب نکنین این داشمون یه نمه بدبخته و با باباش مشکل داره، کل خاندان پدریشون دکتره حتی ننه اش که می شه عمه من هم پرستاره ولی آقا عاشق قانون و مقرراته و برخلاف خواسته پدرش حقوق خونده و وکیله. از طرف دیگه هم اینا تو خانوادشون رسم دارن پسر و دختر باید بعد از بیست سالگی ازدواج کنن ولی این یالغوز بیست و چهار سالشه و هیچ غلط خاصی نکرده سر همین هم از همون موقعی که دانشگاه قبول شد هرچند وقت یه بار جنگ و دعوا دارن و آقا همش اینجا پلاسه. صدای حرصیش بلند شد. - زهرمار با ابروهای بالا رفته گفتم: - بببین باس یه جوری از دست این بابات خلاص شی، خودت جهنم تو ما رو هم خسته کردی بابا. اخم کرد و گفت: - می فرمایید چیکار کنم دلقک خانم؟! دسته رو رو زمین انداختم و پس گردنی بهش زدم. - دلقک جد و آبادته، برو زن بگیر. حداقل واس خاطر زن گرفتنت از این رشته تحصیلیت و شغلت دست بر می دارن. انگار زیاد هم از پیشنهادم خوشش نیومد و عصبی گفت: - برو بابا فکر کردم حالا چی می خواد بگه. شونه ای بالا انداختم و گفتم: - به مرگ تو جدی گفتم. عصبی مثل خودم دسته رو رو زمین انداخت. تک تک کلماتی که از دهنش در میومد با حرص بود. - مرگ خودت خره. آدم واسه زن گرفتن و شوهر کردن باید عاشق شه، خودت هم خوب می دونی من تو این فاز ها نیستم. بینی مو چین دادم و گفتم: - غلط کردی... وسط بازی از جام پاشدم و بازی و بهم ریختم.چاره ای نداشتم هم می خواستم سر بردیا رو شیره بمالم هم داشتم می باختم تازه دسته ها رو هم که ول کرده بودیم به امون خدا پس بهونه خوبی بود، بردیا قهر کرد رفت کپه شو گذاشت. با لبخند خبیث، خوشحال از این که که نقشه م گرفته یه راست رفتم تو اتاق بابا و نشستم رو میز کارش و خیلی محترمانه لپ تاپشو بستم و گذاشتم کنار.
×
×
  • اضافه کردن...