-
تعداد ارسال ها
314 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
2
تمامی مطالب نوشته شده توسط زهره تقیزاده
-
کسایی که موهاشون فرفریه توی زندگی قلبی وقتی خواب بودن معشوقشون موهاشون رو دور انگشت هاش میپیچیده.مثل موهای من:)
-
دلنوشته من بدون او | زهره کاربر انجمن نودهشتیا
زهره تقیزاده پاسخی برای زهره تقیزاده ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
سه سال سکوت، سه سال گفتوگو با سایهها، با خاطراتی که گویی نفس میکشند هر بار که نامت را کسی بیدلیل میگوید. من در غیابت بزرگ شدم، نه با آرامش، بلکه با عادت به نبودنت. تا خستگیِ انتظار جای خودش را به بینیازی بدهد — یا شاید فقط وانمود کند که داده است. و حالا تو آمدهای، آرام، شبیه نسیمی که نمیداند بعد از طوفان چهطور باید نفس بکشد. بازگشتت بویِ شک دارد، بوی سؤالاتِ بیپاسخ، بویِ دلی که هنوز نمیداند ببخشد یا فراموش کند. تو فرصت میخواهی، اما فرصت فقط واژهای نیست؛ تکهای از جانِ من است که باید دوباره بسپارم، بیاطمینان از اینکه برمیگردد یا نه. شاید بخشش آسانتر باشد، اما بازسازیِ اعتماد، همانقدر سخت است که ساختنِ پل میان دو دل پس از سالها ویرانی. من هنوز نمیدانم میتوانم دوباره راه دهمت به دنیایی که روزی ویرانش کردی. اما میدانم که اگر راه بدهم، این بار نه از عشق، بلکه از شجاعت خواهد بود؛ شجاعتِ روبهرو شدن با چیزی که هم پایانِ من است، هم آغازِ تازهای که شاید هرگز شروع نشود.- 6 پاسخ
-
- 2
-
-
لبخند گیجی زدم و پرسیدم: - چه نقشه ای؟ خیلی خونسرد شونه ای بالا انداخت و جوابم رو داد: - من زن بگیرم. جان! بابا بزرگ جدیدمون یه جوری حرف زده بود که هرکی از شوک یه چیزی از دهنش در میومد بیرون بدون این که بهش فکر کنه. - پیمان: جان! زن؟! - پانیذ: چی می زن.... چیز حالتون خوبه؟ - ملکا: زن بگیری ننه آقای ما آشتی کنن؟ هیچ تغییری تو حالتش ایجاد نکرد و بیشتر به پشتش لم داد و در همون حال هم با جوابش دهنمون رو بست. - آقاجون: آره، ننه بابای شما سه تا سر مادر خدا بیامرزشون حساس بودن. اگه بفهمن یکی می خواد جاش رو بگیره.... وسط حرف آقاجون پریدم و با خباثت گفتم: - چون لشکر شام حمله ای عظیم به سوی ما خواهند کرد. خدایی حق من اینه؟! حق من اینه بخاطر جمله زیبام از آقاجون جدید پس گردنی بخورم؟! دستی به پشت سرم کشیدم و سرم رو با غیظ برگردوندم. - آقاجون: بسه دیگه سر مجلس خواستگاری هم بخوای سبک بازی در بیاری با دخترام تنها می رم. من حرص می کشیدم و اون دو تا عجوزه می خندیدن! - پانیذ: حالا کی هست این عروس خانم؟ نیش آقاجون خود به خود باز شد. - آقاجون: شمس الملوک. تا اسم طرف رو شنیدم بی اختیار زدم زیر خنده، یه جوری قهقه می زدم مطمئن بودم تا ته حلقم رو می بینن. اما حالا من می خندم این ها چرا لال شدن؟ - ملکا: شمس الملوک؟ همون که پنج تا پسر گردن کلفت داره؟ با قیافه ملکا که ازش بیچارگی می بارید و حرف های که با عجز می زد تازه فهمیدم گریه کردنیه نه خندیدنی.با وجود پنج تا پسر ننه جون آقاجون که سهله ما سه تا هم فکر کنم تیر بارون بشیم توسط اون ها
- 95 پاسخ
-
- 4
-
-
-
بچه های کوچیکو دیدین که اب دماغشون راه میفته و اصلا هم اعتقادی به پاک کردنش ندارن؟! به نظرم زندگی مثل اون طعم شور و شیرین رو باهم داره. یعنی گاهی اون قدره شوره که حالت ازش بهم می خوره و گاهی انقدر شیرین که اصلا حالت قابل توصیف نیست.
- 8 پاسخ
-
- 3
-
-
-
اگه زندگی مثل خوراکی ها مزه داشت، به نظرتون چه مزه ای می داد؟
- 8 پاسخ
-
- 3
-
-
اگه می تونستی به خودت سابقت چیزی بگی اون چی بود؟
زهره تقیزاده پاسخی برای Amata ارسال کرد در موضوع : متفرقه
ازت ممنونم که دووم اوردی:)- 17 پاسخ
-
- 2
-
-
-
شمال رفتن تو رمان ها.فکر کنم ۱٠٠٠ تا رمان خوندم تا الان ۹۹۹تاش یه مسافرت شمال داشتن🥴😂
- 11 پاسخ
-
- 4
-
-
-
تجربه زخم براورده شدن اون ارزو که البته این اتفاق برام افتاده. باعث شده دیگه هی به خدا سر هر چیزی اصرار نکنم که حتما باید اتفاق بیفته، باعث شد چشمم باز بشه برای انتخاب بعضی چیز ها بعضی از ادما...
- 6 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست رصد و ویراستاری رمان عقد اسمانی | زهره کاربر انجمن نودهشتیا
زهره تقیزاده پاسخی برای زهره تقیزاده ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
سلام وقت بخیر. اشکالاتی که گفتید رو تو رمانم اصلاح کردم.- 6 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست رصد و ویراستاری رمان عقد اسمانی | زهره کاربر انجمن نودهشتیا
زهره تقیزاده پاسخی برای زهره تقیزاده ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
ممنونم مرسی💗 بله حتما بارم ممنون.- 6 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست رصد و ویراستاری رمان عقد اسمانی | زهره کاربر انجمن نودهشتیا
زهره تقیزاده پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست ویراستاری
سلام وقت بخیر رمانم تموم شده. درخواست رصد و ویراستاریش رو دارم. https://forum.98ia.net/topic/3813-رمان-عقد-آسمانی-زهره-کاربر-انجمن-نودهشتیا/- 6 پاسخ
-
- 2
-
-
رمان عقد آسمانی | زهره کاربر انجمن نودهشتیا
زهره تقیزاده پاسخی برای زهره تقیزاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت_42 - سوگند: اون پرستارو یادتِه؟ تو همش میگفتی خیلی وظیفهشناسه، همش به مریضها میرسه. شاید بیشتر از اینکه وظیفهشناس باشه، عاشق بود و فقط مرهم زخم مریضِ خودش بود. خم شد و برس رو روی میز گذاشت و تو همون حالت، دستاشو دور کمرم حلقه کرد و سرشو فرو برد توی موهام. نفسهای داغش که به گردنم میخورد، قلقلکم میداد. حالمو دگرگون میکرد. زیر گوشم لب زد: - آرتین: بوی موهات مستم میکُنه. فحشش بدم ضایع بشه؟! من چی می گم این چی می گه! با نوازش دستهایی روی موهام، آروم چشمامو باز کردم. آرتین با لبخند یه وری، همونطور که دراز کشیده بود و یه دستش هم زیر سرش تکیه داده بود، با دست دیگه ش موهامو نوازش میکرد. - آرتین: صبح بخیر خانمی. کش و قوسی حسابی به بدنم دادم و جوابشو دادم: - سوگند: صبح تو هم بخیر آتی! چشماش گرد شد و با تعجب گفت: - سوگند: جانم؟ آتی دیگه چه صیغهایه؟ زدم زیر خنده و گفتم: - سوگند: صیغهی محرمیته! با صدای بلند زد زیر خنده و سری از روی تاسف برام تکون داد. تمام مدتی که تو بغلش نشسته بودم و صبحونه میخوردیم، نگاهشو اصلاً برنداشت. زیر نگاه داغش داشتم ذوب میشدم. چهار سال بعد… آخرین بادکنک رو هم چسبوندم و بعد با لبخند به شاهکارم خیره شدم. از پشت دستی دور کمرم حلقه شد. از بوی عطر تلخش فهمیدم آرتینه. کنار شقیقمو بوسید و گفت: - آرتین: خسته نباشی خانومم. لبخند شیطونی زدم، برگشتم سمتش و دستامو دور گردنش حلقه کردم و سفت به هم چسبیدیم. تا خواستم حرف بزنم، یه چیزو خورد تو سر آرتین. آخ آخ!باز این بچه غیرتی شده بود. سام، پسر سه سالهمون، به همراه خواهر دوقلوش سامیرا، روبهرومون ایستاده بودن. از وجنات آقا مشخص بود که جعبه دستمال کاغذی رو سمت آرتین پرت کرده بود. از هم جدا شدیم و رفتیم سمتشون. - سام: چرا دوباره مامانو بغل کردی؟! - آرتین: بیا برو، بچه! از دست این زنمون هم نمیتونیم بغل کنیم. تا سام خواست دوباره چیزی بگه، آرتین اخم کرده با جدیت تمام گفت: - آرتین: حرف نباشه، بدویین تو اتاقتون ببینم زود. بچهها با لبای برچیده راهی اتاقشون شدن. دوباره کمرمو گرفت و بهم نزدیک شد اما یهو صدای زنگ به صدا در اومد. آرتین حرصی زیر لب گفت: - آرتین: لعنتی! بچهها هم داشتن سمت در میدویدن و با ذوق میگفتن: - آخ جون دایی اومد! آرتین هم دنبالشون رفت تا ازشون استقبال کنن. سردار جوجههامو خیلی دوست داشت، به قول خودش باعث خوشبختی شدن. چهار سال پیش، همونطور که فکر میکردم، آقاجون گیر سه پیچ داده بود که سردار باید با آوا ازدواج کنه. سردار هم زیر بار نمی رفت و خیلی کشمکش بینشون ایجاد شده بود تا اینکه سردار تو روش ایستاد و گفت یکی دیگه رو دوست داره. جر و بحثشون بالا گرفت و اون وسط من حالم به هم خورد و از هوش رفتم. فهمیدیم من دوقلوهای شیطونمو باردارم. آرتین که از خوشحالی تا ساعت چهار صبح تو خیابونها دور دور کرد و رقصید، و آقاجون که خیلی از وجود نتیجههای جدیدش خوشحال بود، با اخم و تخم به آرتین گفت: «برو هر غلطی دلت می خواد بکن!» فکر کنم داداش بدبختم شیرینترین غلط زندگیش رو کرد و الان با سارا ازدواج کرده و یه پسر یک ساله دارن! این وسط آرین موند و حسرت عشق قدیمیش که بعدا معلوم شد پدر و مادرشو پیدا کرده و اونا هم مثل آقاجون با بی رحمی شوهرش دادن به یکی دیگه! بمیرم براشون! با صداهای دور و برم از فکر اومدم بیرون. همه مهمونها اومده بودن؛ امروز تولد سه سالگی سام و سامیرا بود. سردار گفت: - سردار: با دو تا بچه هنوز تو هپروت سفر می کنی؟ چشم غرهای بهش رفتم که باعث خنده جمع شد. بچهها وسط نشسته بودن. آرتین کنار سامیرا نشسته بود و من هم کنار سام. با شمارش بقیه چهارتایی با لبخند شمع سه سالگی شون رو فوت کردیم. خدایا شکرت بابت داشتن آرتین و این دو تا فرشته کوچولو تو زندگیم. عاشقتم.- 42 پاسخ
-
- 2
-
-
- رمان جدید نودهشتیا
- رمان طنز جدید
- (و 5 مورد دیگر)
-
رمان عقد آسمانی | زهره کاربر انجمن نودهشتیا
زهره تقیزاده پاسخی برای زهره تقیزاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت_41 «سوگند» با احساس خفگی خیلی زیاد، چشمامو باز کردم. آرتین محکم منو چسبیده بود و جای هیچ حرکتی برام نذاشته بود. دست و پامو به سختی تکون میدادم بلکه ولَم کنه، اما انگار نه انگار. موهام هم ریخته بود روی صورتم و کلافهترم میکرد. پوف! کلافهای کشیدم و تکونهامو بیشتر کردم که صدای خشدار آرتین بلند شد: - آرتین: وول نخور، بذار بخوابیم. - سوگند: چی چی رو بخوابیم؟ پاشو ببینم، خفهم کردی! بالاخره چشماشمو باز کرد. - آرتین: پاشو بریم پایین. فکر کنم همه اومده باشن. با درست کردن سَر و وضعمون هر دو رفتیم پایین. خوب موقعی هم اومدیم، داشتن بساط شامو آماده میکردن. از پلهها پریدم پایین و با لذت گفتم: - سوگند: آخ جون، غذا! آرتین هم به این حالتم خندید و دیوونهای نثارم کرد. همگی پشت میز جا گرفتیم و مشغول لنبون... عه چیز خوردن شدیم. تنها چیزی که سکوت رو میشکست، صدای برخورد قاشق و چنگال به هم بود که صدای آقا جون هم بهش اضافه شد و با جدیت همیشگیش گفت: - آقاجون: آرین! آرین هم بدون اینکه سرشو بلند کنه، با همون لحن آقا جون گفت: - آرین: بله، آقا جون؟ - آقاجون: قرار بود در مورد ازدواجت فکر کنی و حرف بزنیم. اوه اوه، انگار امشب خوشی به ما نیومده! آخه آقاجون، ول کن دیگه! این بدبخت چند سال قبل بیچاره شده، تو دیگه بیچارهترش نکن! دستهای آرین از عصبانیت مشت شده بود، اما مثل همیشه خودش رو به زور نگه داشت و با فک قفلشده، شمردهشمرده گفت: - آرین: آقا جون، چه گیری دادین به ازدواج من؟ اگه خیلی دلتون میخواست ازدواج کنم، همون وقت می… با فریاد آقا جون، آرین که خفه شد، هیچ، ما هم یه دور پریدیم بالا از ترس! آقا جون گفت: - آقاجون: بسه! هنوزم تو فکر اون دختری! با این حرف آقاجون، یاد چند سال پیش افتادم. اون موقع بچه بودم، حتی آرتین هم ایران بود. آرین عاشق یه دختری شده بود که از قضا دختره پدر و مادر نداشت؛ یعنی پرورشگاهی بود. آقاجون هم هی چوب لای چرخ بدبختها میانداخت، اما آرین دستبردار نبود تا اینکه یه روز دختره کلاً گم و گور شد و هیچ خبری ازش نبود. تابلو بود گم و گور شدن دختره زیر سر آقاجونِ، اما کی جرأت حرف زدن داشت؟ طاقت آرین تموم شد و قاشق و چنگال دستشو پرت کرد توی بشقاب و با شتاب از جاش پا شد و با گفتن «ببخشید» رفت. با رفتن اون، آقاجون هم پا شد، همونطور که به سمت اتاقش میرفت، گفت: - آقاجون: پاشین برین خونههاتون. *** یه ساعتی میشد برگشته بودیم خونه. جلوی میز آرایش نشسته بودم و مثلاً موهامو شونه میکردم، اما کلاً تو هپروت سیر می کردم. با صدای باز شدن در اتاق، نگاهمو از آینه گرفتم؛ آرتین اومد تو اتاق. موهای خیسش نشون میداد تازه از حموم اومده. این مگه صبح حموم نبود؟ جلوتر اومد و پشتم قرار گرفت. بی حرف، برس رو از دستم گرفت و خودش موهامو شونه کرد. بدون اینکه نگاهشو از موهام بگیره، گفت: - آرتین: تو فکری. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: - سوگند: بیچاره آرین… میترسم سردار هم مثل آرین بشه. نگاهشو از موهام گرفت، نیمنگاهی از آینه بهم انداخت و گفت: - آرتین: اون چرا؟ بعد با خنده اضافه کرد: - آرتین: مگه سردار عاشق شده؟ گفتم: - سوگند: آره. فقط برای یه لحظه، از شوک، دستش بیحرکت موند. بعد از چند ثانیه کوتاه، دوباره برس رو حرکت داد و پرسید: -آرتین: از کجا میدونی؟- 42 پاسخ
-
- 3
-
-
- رمان جدید نودهشتیا
- رمان طنز جدید
- (و 5 مورد دیگر)
-
رمان عقد آسمانی | زهره کاربر انجمن نودهشتیا
زهره تقیزاده پاسخی برای زهره تقیزاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت_40 بازم سرشو تکون داد که آرتین با حرص زیر لب غرید: - آرتین: تف تو روح سازندهت بچه! وا! این آرتین تازگیها بیادب شدهها! با صدای بلند رو به پسربچه ادامه داد: - آرتین: بیا توپتو بردار عموجون، گند زدی به حس و حالمون، نذاشتی به یه نون و نوایی برسیم! قهقههم رفت هوا و آرتین هم فقط داشت تهدیدم میکرد ولی خب، غلط کرده! ایش، بیخیال پسربچه شدیم و برگشتیم، سوار ماشین شدیم و راه افتادیم سمت خونهی آقاجون. کل راه رو ضبط روشن بود، صداش هم تا ته داده بود، مثل دیوونهها با صدای بلند میخوند و میرقصید. چون پارک نزدیک خونهی آقاجون بود، خیلی زود رسیدیم. ماشینو توی حیاط عمارت بین بقیهی ماشینها پارک کرد و پیاده شدیم. مثل بچهها با ذوق دست آرتین رو کشیدم و بردمش داخل. از نبودِ آقاجون معلوم بود تو اتاقشه. از بزرگترا فعلاً هیچکس نیومده بود، فقط بروبچههای فامیل ریخته بودن سر داداش بیچارهم و مخِ نداشتشو تلیت کرده بودن! قبل از اینکه ببیننمون، با صدای بلند اعلام حضور کردم: - سوگند: خوش اومدیم! اصلاً جمعتونو منوّر کردیم، پا نشین پا نشین! به تیکههاشون توجهی نکردم، یه جا بین سردار و مهتا واسه خودمون باز کردم و با آرتین نشستیم. البته چون ماشاءالله جمع زیاد بود، به علت کمبود جا، من رسماً تو حلق آرتین بودم! اونم هیچی، کیف میکرد و خیلی ریلکس محکم بغلم کرده بود. امیر گفت: - بابا پاشین جمع کنین خودتونو! سینگل نشسته اینجا! آرتین با ابروهای بالا انداخته، لبخند زد و گفت: - اینجا جای بچهها نیست، پاشو برو عمویی، ما هم راحت باشیم! آرسین خندید و گفت: - بیخیال اینا! پایهاین فیلم ببینیم؟ همه موافقت خودمون رو اعلام کردیم. آرسین پا شد، یه فلش از جیبش درآورد و به تلویزیونی که روبهرومون بود وصل کرد. شروع کردیم به تماشای فیلم طنز آرسین. اکرمخانم، خدمتکار آقاجون، انواع خوراکی رو برامون آورد. من یکی که هیچی از فیلم نفهمیدم، فقط داشتم میخوردم! وسطش هم نفهمیدم چطوری خوابم برد. «آرتین» چند دقیقهای بود که توی بغلم بیحرکت بود. یه نگاهی بهش انداختم خوابه، پس! وگرنه این زلزله آروم میتونه بشینه؟! بهتره ببرمش توی اتاق؛ کمکم بزرگترا هم دارن میان. همونطور که بچهها مشغول دیدن فیلم بودن و اکرمخانم میرفت تا در رو برای بابا اینا باز کنه، دستمو انداختم زیر زانوش و پشت گردنش و بلندش کردم. راه اتاق مهمون بالا رو در پیش گرفتم. در اتاق رو با پام باز کردم، رفتم داخل، همونطور در رو بستم، بعد گذاشتمش رو تخت. بین خواب و بیداری بود. کنارش رو تخت دراز کشیدم و همونطور که تو بغلم بود، دستمو توی موهای فِرِش فرو کردم و زیرِ گوشش نجوا کردم: - آرتین: بازم میخوای بخوابی؟ خوابالو یه “هومـی” از گلوش خارج شد که باعث خندهم شد. - آرتین: بقیه هم اومدن. پاشو بریم پایین پیششون. بیشتر بهم چسبید، با همون حالت خوابآلود که خواستنیترش کرده بود، آروم گفت: - سوگند: بیخیالشون. بیا بخوابیم. مگه چند بار سوگند تو این حالت قرار میگرفت و پنجول نمینداخت؟ پس به قول خودش، بیخیالِ بقیه، محکم بغلش کردم و چشامو روی هم گذاشتم. طولی نکشید که هر دومون تو خواب عمیقی فرو رفتیم.- 42 پاسخ
-
- 2
-
-
- رمان جدید نودهشتیا
- رمان طنز جدید
- (و 5 مورد دیگر)
-
رمان عقد آسمانی | زهره کاربر انجمن نودهشتیا
زهره تقیزاده پاسخی برای زهره تقیزاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت_39 آرتین بیتوجه به مشتی که بهش زدم و حرفی که زدم، دستی به موهاش کشید و گفت: - آرتین: اون موقعها دلم نمیخواست اذیتت کنم، اما وقتی میدیدم با همهی پسرا بازی میکنی و اصلاً بهم محل نمیدی، لجم میگرفت و با اون اذیتها، مثلاً انتقام میگرفتم. نفس عمیقی کشیدم. گفتم: - سوگند: خب تقصیر خودت بود! میخواستی هی نگی شما دخترا ضعیفین، منم از لج تو بهت محل ندم. وقتی دیدم چیزی نمیگه، سرم رو برگردوندم سمتش. - سوگند: حالا چرا اومدیم این جا؟ چرا بچگیهامون یادت افتاده؟ متقابلاً به سمتم چرخید. انگار میخواست چیزی بگه اما براش سخت بود. - آرتین: سوگند… من… خب بیا... بیخیال این قرارداد بشیم. سوگند من... دوستت دارم! یک لحظه به گوشام شک کردم. گفت دوستم داره یا من توهم زدم؟ خدای من! بالاخره! این صدای نفس کشیدن منه! چرا اینقدر بلنده؟ تمام این مدت، تمام صبحهایی که کنارش بیدار شدم، تمام شبهایی که ترسیدم این حس یکطرفه باشه… تمام اون تردیدها، همه الان جمع شدن تو این جمله. دلم میخواست محکم بغلش کنم و بگم: «منم دوستت دارم.»؛ اما میترسیدم. میترسیدم از اینکه بگه: «شوخی بود!» و بعد با لذت بهم بخنده. با صداش به خودم اومدم. - آرتین: باورت نمیشه، نه؟ خودم هم باورم نمیشه. خودم هم نمیدونم چرا و چطوریه که اینقدر بهت علاقه پیدا کردم. ولی اینو میدونم، بدون تو نمیتونم. اوخی، بچه چقدر با احساس حرف میزند! اما خب، من هم کرمم گرفت! تا به یاد قدیما اذیتش کنم. یوهاها! - آرتین: الان تصمیمت چیه؟ بهم جواب بده. هرچی هم بگی، به نظرت احترام میذارم. تند تند پلک زدم و با خباثت گفتم: - خب… من دوستت ندارم! یا خدا، این چرا اینجوری شد؟ از کلهش و چشماش دود میزد بیرون! فکر کنم یه کم دیگه تلاش کنه، مثل اژدها، ها میکنه آتیشم میزنه. با اون اخم وحشتناکش، از بین دندونای چفتشدهش غرید: - آرتین: تو غلط کردی! فکر کردی ولت میکنم بری هر غلطی دلت خواست بکنی؟ نخـ... بیخیالِ پرچونگیش از جا پاشدم و همونطور که سمت وسایل بازی میرفتم، گفتم: - سوگند: دیدی داری زر میزنی؟ من فقط میخواستم اینو ثابت کنم. جنابعالی هم مثل اون حیوان نجیب، جفتپا پریدی وسط حرفم! نفس عمیقی کشیدم و با لبخند گفتم: - سوگند: میخواستم بگم دوستت ندارم… عاشقتم. انگار این بار خودش هم به گوشهای خودش شک کرده بود، چون وسط پارک داد زد: - آرتین: هان؟! برگشتم سمتش با لبخند شیطونی گفتم: - سوگند: داد نزن، کر شدم! گفتم عاشقتم. البته اگه الان نیای هلم بدی تاب بازی کنم، عشق و عاشقی کنسلهها! لبخند بزرگی رو صورتش نشست و با خوشحالی اومد سمتم. بیهوا بغلم کرد و تو هوا میچرخوندم، قهقههش گوش آسمونو کر کرده بود. آرتین گفت: - آرتین: سوگند، نمیدونی چقدر خوشحالم! بالاخره گذاشتم زمین، و همونطور که تو بغلش بودم، با لبخند جذابی نگاهم میکرد. نگاهش بین چشمام و لبام در گردش بود، سرش هی داشت نزدیکتر میشد که با خوردن یه چیز به کله مون با بهت از هم جدا شدیم. یه پسر بچه شش، هفتساله جلومون ایستاده بود. انگار توپش خورده بود به سرمون. آرتین پرسید: - آرتین: توپ تو بود بچه؟ بچه به آرومی سرشو به معنی “آره” تکون داد، که این بار من پرسیدم: - سوگند: تو زدیش؟- 42 پاسخ
-
- 2
-
-
- رمان جدید نودهشتیا
- رمان طنز جدید
- (و 5 مورد دیگر)
-
رمان عقد آسمانی | زهره کاربر انجمن نودهشتیا
زهره تقیزاده پاسخی برای زهره تقیزاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت_38 «سوگند» امروز سردار مرخص شده بود و خب، مستقیم رفت خونه آقاجون. آقاجون هم به میمنت برگشتن نوه جذابش، یه قربونی داده بود و قرار شد شام رو هم همون جا بخوریم. من و آقامون هنوز نرفته بودیم و تو خونه بودیم. من داشتم آماده میشدم، آرتین هم تو حموم بود. موهامو فر ریز کردم و یه طرفه ریختم رو صورتم. آرایش هم به یه ریمل، خط چشم و یه رژ جیگری اکتفا کردم. شلوار مام استایل سفیدم رو پوشیدم با مانتوی جلوباز بلند مشکی. شال و کیف دستی طوسی رو هم با هم ست کردم. کفشم هم که کتونیهای سفیدم هستن. با شنیدن صدای قدمهایی که مطمئنم برای آرتین بود، برگشتم سمتش. پسره بی حیا فقط یه حوله بسته به کمرش بود، موهای خیسش چکه میکرد رو صورتش و آبش هم میریخت رو سینه و بدن شش تیکه ش. زیادی جذاب نیست آقامون؟ با صداش از هپروت اومدم بیرون و نگاه خیرهام رو از روش گرفتم. - آرتین: خوشت اومده؟ پشت چشم نازک کردم و گفتم: - سوگند: نه! خدا خودمو این همه خوشگل و جیگر آفریده. ترجیح میدم شکر نعمت کنم تا اینکه از یکی دیگه خوشم بیاد. یه خندهای کرد و بی هوا تن نیمهلخت داغشو چسبوند به تنم و بغلم کرد. وای! من که اینقدر جوگیر نبودم، قلبم چرا داره بندری میزنه؟! - آرتین: بر منکرش لعنت. یکم دیگه تو این حالت بمونم، شروع میکنم به چرت و پرت گفتن و این اصلاً به نفعم نیست. به آرومی ازش جدا شدم و همونطوری که داشتم از اتاق میرفتم بیرون، گفتم: - لباست رو بپوش. هم خدایی نکرده سرما میخوری، هم دیرمون شده. من میرم تو ماشین تو هم زود بیا بریم. «باشه» گفتنش رو شنیدم و رفتم پایین. بعد از پوشیدن کتونیهام، سوار ماشین شدم. ده دقیقه بعد، آرتین اومد و نشست کنارم. یه نگاه به تیپش انداختم… عمه مون، فدای اون تیپت بشه! شلوار جین مشکی جذب که تمام عضلههاشو قشنگ به نمایش میذاشت و تیشرت جذب مشکی. ادکلن تند و تلخ همیشگیش هم که طبق معمول، باهاش دوش گرفته بود. با صداش به خودم اومدم و گوش سپردم بهش: - آرتین: قبل از اینکه بریم خونه آقاجون، میخوام ببرمت یه جایی. سوالی پرسیدم: - کجا؟ دیرمون میشه! با خونسردی ماشین رو پارک کرد و در حالی که کمربندشو باز میکرد، گفت: - آرتین: نترس، دیر نمیشه. پیاده شو. بیحرف پیاده شدم و با دیدن جایی که اومدیم، تعجبم چند برابر شد. -سوگند: آرتین… اینجا چرا اومدی؟ دستمو گرفت و همونطور که با یه دست منو دنبال خودش میکشید، گفت: - آرتین: پس یادته اینجا رو! با بهت گفتم: - سوگند: مگه میشه یادم نباشه این پارک رو؟ همیشه اینجا بازی میکردیم، تو هم همش اذیتم میکردی! به نیمکت رسیدیم، نشستیم روش و هر دو خیره به روبهرو شدیم، انگار چند سال به عقب برگشته بودیم. - آرتین: تو هم کم نمیآوردی ماشالله! سوار میشدی، رو سرم موهامو می کشیدی. با خنده جواب دادم: -سوگند: آره، یادته یه بار که با سردار دعواتون شد… آرتین با حرص غرغر کرد: - آرتین: بله! سرکار خانم، یه جوری دستمو گاز گرفت، انگار سگ گازش گرفته بود! منم مشتمو کوبیدم به بازوش و با حرص بیشتری گفتم: - سوگند: سگ خودتی گراز!- 42 پاسخ
-
- 2
-
-
- رمان جدید نودهشتیا
- رمان طنز جدید
- (و 5 مورد دیگر)
-
یه فکری به ذهنم رسید. این ملکا خانم خیلی چموشه و به نظرم یکم شیطنت هیچ اشکالی نداره! پامو روی پدال گاز فشار دادم و راه افتادم دنبالش. _پانیذ: کجا داری می ری دیوونه؟! نیشم باز شد و با سرخوشی جواب دادم: _چادرتو در بیار از کیفت خواهر گلم. سوالی گفت: _چرا اون وقت؟ اَه کش داری کشیدم و گفتم: _بیخیال پانی، سرت کن، از داشبورد تسبیح بابا رو هم بده من زود باش. بعد از هزار تا چشم غره کاری که گفتم رو انجام داد. با یه دستم فرمون رو گرفته بودم و با دست دیگه م دکمه های پیرهنم که تا سینه م باز بودن رو تا ته بستم،جوری که داشتم خفه می شدم. با تف هم موهای بالا رفته م رو خوابوندم و ریختم روی پیشونیم. منتظر یه فرصت عالی بودم تا نقشه م رو اجرا کنم.
- 95 پاسخ
-
- 4
-
-
-
رمان عقد آسمانی | زهره کاربر انجمن نودهشتیا
زهره تقیزاده پاسخی برای زهره تقیزاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت_37 با همون خندهی دلبرش جواب داد: ـ چرا اینجوری نگام میکنی؟ نمیاد بهم؟ همونطور که سعی داشتم سفره رو از کابینت بالایی بردارم، گفتم: ـ نه والا! فقط گفتم چند سال آلمان بودی، از این چصیچصیهایی دیگه. قهقههش درست کنار گوشم پیچید، اونقدر نزدیک که ناخواسته سرمو بردم عقب. فاصلهمون شاید یه میلیمتر بود. با اون قد دیلاقش راحت سفره رو برداشت و داد دستم. درست وسط حیاط سفره رو پهن کرده بودیم و هر کدوم یه لقمهی گنده دستمون بود. فکر کنم امروز عجیبترین روز زندگیم بود. آخه آرتین چصی این کارها؟ آرتین به سختی لقمه تو یه دهنش رو قورت داد و با خنده گفت: - آرتین: چرا اینطوری نگاه می کنی؟ باز چیه؟ ـ سوگند: مطمئنی چیزی نزدی آرتین؟ آرتین چصی و این حرفا؟! خفه نمیشی تو؟! *** چهار ماه از یرالما یومورتا خوردنمون و تصادف سردار میگذره. سردار هنوز به هوش نیومده و کاری جز گریه و دعا نداریم. میونِ این گریه و ناراحتی، گاهی اوقات خنده و شادی هم دارم. مگه میشه کنار آرتین باشم و بهم بد بگذره؟ تو این مدت خیلی عوض شده؛ دیگه اون آرتین اخموی همیشگی نیست. راه به راه لبخند میزنه، مهربون شده، همهش شیطنت میکنه و خلاصه هر کاری کرده تا حال بد من رو خوب کنه. با همه این کارهاش، دوست داشتنم بیشتر میشه و من رو بیشتر وابسته خودش میکنه.اما چه فایده که عمر این عشق و وابستگی چند ماه دیگه تموم میشه و میره دنبال زندگیش. ای خدا! اگه سردار به هوش بیاد و آرتین هم تا ابد پیشم بمونه، خوشبختی زندگیم تکمیلتر میشه. با صدا زدن اسمم توسط آرتین، از فکر بیرون اومدم. - آرتین: چرا نشستی؟ پاشو دیگه، منتظرمونن. سریع سری تکون دادم و با برداشتن کیف دستیم، همراه باهاش از خونه خارج شدم و با ماشین راه افتادیم سمت بیمارستان. چون امروز تولد سرداره، تصمیم گرفتیم همگی با هم جمع بشیم و توی همون بیمارستان براش جشن تولد بگیریم. رسیدیم و با پارک کردن ماشین، هر دو پیاده شدیم و رفتیم داخل. همه اومده بودن و فقط ما دو تا دیر کرده بودیم. درِ اتاق خصوصی سردار رو باز کردیم و رفتیم داخل و شروع به احوالپرسی کردیم. اتاق پر از آدم بود؛ از بزرگ تا کوچیکِ خاندان زاهدی حضور داشتن. خشایار کیک شکلاتی رو برداشت و گذاشت میز روبهروی تخت سردار، شمع رو روشن کرد. اما سردار که بی جون روی تخت افتاده، چطور میتونه فوت کنه؟ چهره همه درهم بود و انگار مثل من فکر میکردن. آرتین که کنارم ایستاده بود، جلوتر رفت، سانای رو بغل کرد و جلوی میز ایستاد. با لبخندی که این روزها جذابترش کرده بود، گفت: - آرتین: تا وقتی سردار برگرده پیشمون، فعلاً سانای خوشگلمون شمع داییاش رو فوت میکنه و…(رو به ساناز ادامه داد): مگه نه؟ سانای هم با ذوق دستهاش رو به هم کوبید و یه «بله» بلند بالایی گفت و بلافاصله شمع رو فوت کرد. نگاهم رو چرخوندم سمت سردار که… خدای من! باورم نمیشه! انگشتش رو تکون داد. از شوق زیاد با صدای بلند فریاد زدم: - سوگند: انگشتش رو تکون داد، به خدا تکون داد! بدون اینکه منتظر حرفی از جانب کسی باشم، دویدم سمت ایستگاه پرستاری. همونطور که نفسنفس میزدم، با هیجان گفتم: - سوگند: بیاین زود باشین! داداشم انگشتش رو تکون داد. قبل از اینکه پرستارها به خودشون بجنبن، سارا بیحواس تخته شاسی و خودکاری که دستش بود رو روی زمین پرت کرد و با آخرین سرعت دوید توی اتاق سردار. یعنی انقدر دوسش داره؟! این عشق چیه آخه؟ چیه که حاضری خودت بمیری اما خار تو پای معشوقت نره؟ چیه که با حال بد عشقت، حال تو هم خراب میشه؟ با صدای قدمهای کسی از فکر بیرون اومدم. آرتین بود که از اتاق خارج شد و اومد پیشم. دستهای بزرگش رو روی صورتم کشید و با دو تا انگشت بزرگش اشکهام رو پاک کرد و گفت: - آرتین: حالا که دیگه به هوش اومده و سالمه، بازم گریه میکنی؟ اشکهای بعدیم جایگزین قبلیها شدن. محکم بغلش کردم و با صدای بغضداری گفتم: - سوگند: خیلی خوشحالم، از خدا ممنونم که برش گردوند. بقیه حرفم رو نتونستم تو روی آرتین بزنم، پس تو دلم ادامه دادم: «خدایا، بازم لطف کن، آرتینو ازم نگیر، یه کاری کن موندگار بشه.» «راوی» دکتر، همه رو از اتاق سردار بیرون کرده بود و مشغول معاینه سردار بود که بهتازگی چشماش رو باز کرده بود. دکتر پس از معاینه گوشی پزشکیش رو به دست پرستار داد و شروع کرد به نوشتن چیزی روی کاغذهای دستش. همزمان با این کار، با لحن مرموزی به سردار گفت: - دکتر: میمردی زودتر به هوش بیای؟ شاید یه نفر از نبود جنابعالی حسابی حالش گرفته شده. دقیقاً بلافاصله بعد از این حرف، نگاه مرموزش رو به سارا دوخت که داشت سرم رو میزد و با حرف دکتر، سرش رو پایین انداخت. سردار هم توی همین بیمارستان، کار میکرد و پزشک معالجش هم دوست قدیمیش بود. سردار، لبهای خشک و ترکخوردهاش رو تر کرد و رو به دکتر گفت: - سردار: کم زر زر کن! معاینهت هم تموم شد دار و دستت رو جمع کن، برو، من با یه نفر حرف دارم. دکتر با خنده، سری تکون داد و همراه با پرستارها از اتاق خارج شدن. سارا هم میخواست بره بیرون، که با شنیدن صدای سردار، جلوی در وایستاد. سردار گفت: - فرار میکنی؟ نمیخوای حالم رو بپرسی؟ سارا حال خودش رو نمیفهمید، نمیدونست چرا تا چند لحظه قبل نمیخواست سردار رو ببینه، ولی حالا بغض به گلوش چنگ زده بود و بیاختیار، راه اومده رو برگشت و خودش رو توی آغوش سردار انداخت. به اشک هاش اجازه باریدن داد. ماهها بود که نه حرف زده بودن، نه طعم آغوش هم رو چشیده بودن. سردار، با لبخند دلنشینی، اون رو بیشتر به خودش فشرد و زیر گوشش نجوا کرد: - سردار: حرف بزن، دلم برای صدات تنگ شده. سارا با صدای خش دارش گریه کرد و گفت: - چی بگم؟ چی بگم، بیمروت؟ بعضی وقتا فکر میکردم میخوای منو بذاری بری. اون موقع دلم میخواست با همین دستام، کله ت رو بکنم. سردار، با یک خنده کوتاه، گفت: - کشته مرده لطافت و مهربونیاتم. سارا از آغوش سردار بیرون اومد و، همزمان که اشکهاش رو با سر انگشتاش پاک میکرد، با لبخندی زیبا گفت: - خیلی خوشحالم، خدا تو رو یه بار دیگه بهم برگردوند. سرش رو بلند کرد به آسمون و ادامه داد: - خدایا، صد هزار مرتبه شکر.- 42 پاسخ
-
- 2
-
-
- رمان جدید نودهشتیا
- رمان طنز جدید
- (و 5 مورد دیگر)
-
رمان عقد آسمانی | زهره کاربر انجمن نودهشتیا
زهره تقیزاده پاسخی برای زهره تقیزاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
آرتین_36 - وجدان: خب آخه تباه! واسه هرچی یه گیری داری! چه غلطی میخوای بکنی آخه بچه پررو؟ این چه طرز حرف زدنه! بیا فحش خار مادرم بده، نشد اینطوری! طبق معمول، بیخیال وجدان دیوونه م شدم! از کابینت بالا قابلمه برداشتم تا بذارم آبجوش بیاد و ماکارونی درست کنم. تو این تایم، تا بخواد آبجوش بیاد، رو میز نشسته بودم و کنسرت زندهی خودم رو گذاشته بودم و قر میدادم، میخوندم: - سوگند: اسمت چیه گلپری؟ گلپری جون؟ بله گلپری جون! بله بیا بریم. نمیام، خسته میشی. نمیشم! وای وای وای، تو خوشگل منی، بند به بندم جونی. بالا بری پایین بیای، من مال توام! دافای بندر اومدن، از کف لندن اومدن…» (اینجاشو قاشق برداشتم مثل میکروفون گرفتم جلو دهنم و ادامه دادم) - من یه چند وقته که بعد رفتنت دریا نمیرم به کیــ… با چرخیدنم و دیدن آرتین که با چشمای پف کرده و دست به سینه نگاهم میکنه، خفهخون گرفتم. دست به سینه اومد جلو و خم شد رو صورتم. آبرویی بالا انداخت و گفت: - آرتین: خواننده هم بودی و رو نمیکردی، خاله سوسکه؟ لعنتی! موقع حرف زدن، نفسهای داغش به صورتم میخورد و حالمو خراب میکرد. دستپاچه از میز پریدم پایین، کنار زدمش و رفتم جلوی گاز. همونطور که بودم، زیر گاز رو خاموش کردم و قابلمه رو برداشتم. غول تشن دیلاق کنار نرفت و قابلمهی آبجوش از دستم لیز خورد، ریخت کف آشپزخونه. دردش مثل برق پیچید توی دستم، سفت چسبیدم به پام و جیغم رفت هوا. ـ سوگند: جــغ... آخ دستم! با جیغ من به خودش اومد، با نگرانی دستِ سوختهم رو گرفت توی دستش. ابروهام درهم رفت. ـ آرتین: حواست کجاست آخه؟ با لبای برچیده گفتم: - سوگند: با اون قد درازت نمیتونی یه کم کنار بری؟ نزدیک بود دستم بسوزه! اون هم کلافه گفت: ـ آرتین: حالا دیگه تقصیر من شد؟ اصلاً تو اینجا چیکار میکنی؟ سالی یهبار هم گذرت به آشپزخونه نمیافته! با لبهای برچیده و قیافهی قهرآلود گفتم: ـ خیلی خری. من گفتم خستهای، گفتم تا بیدار بشی کوفت بپزم بخوری! خندهش گرفت، اونم از همون خندههای مسخرهش. با یه حرکت بلندم کرد و نشوند روی میز. بعد، با حوصله شروع کرد به جمع کردن آتواشغالهایی که ریخته بود. با لطافتی که ازش بعید بود گفت: ـ آرتین: بشین. الان این گوجه و خیارشورهایی که بهت میدم رو خورد کن، ناهار امروز با منه. پاهامو مثل بچهی پنجساله تکون میدادم و گفتم: ـ سوگند: چی میخوای بخوردمون بدی؟ مسموممون نکنی فقط! یه چپچپ نگام کرد، گوجه و خیارشور و یه چاقو داد دستم، جدی گفت: ـ آرتین: خورد کن! یِرالما یومورتا میخوریم. با تعجب چشام گرد شد: ـ سوگند: ها؟ چی گفتی؟ رفت زیر گاز رو خاموش کرد، سیبزمینی و تخممرغ گذاشت تا آبپز بشن. با خنده برگشت سمتم گفت: ـ آرتین: یه رفیق دارم تُرکه، غذای اوناست. میگن “یرالما یومورتا”، یعنی سیبزمینی و تخممرغ. زیر لب غر زدم: ـ سوگند: عجب غذایی! یه ساعت بعد، سیبزمینی و تخممرغها پختن. آرتین خیلی ریلکس پوستشونو کند. یهجوری حرفهای این کارو کرد که شک کردم. زیر لب گفتم: ـ سوگند: این چند سال آلمان بوده، یا داشته یرالما یومورتا درست میکرده میفروخته؟ خواستم میز رو بچینم که نذاشت و با خنده گفت: ـ آرتین: میز نه! بیا بریم حیاط، سفره بندازیم اونجا بخوریم. حال میده! جفت ابروهام بالا پرید. با تعجب گفتم: ـ سوگند: به تیریپت نمیخوره، جناب مهندس!- 42 پاسخ
-
- 2
-
-
- رمان جدید نودهشتیا
- رمان طنز جدید
- (و 5 مورد دیگر)
-
رمان عقد آسمانی | زهره کاربر انجمن نودهشتیا
زهره تقیزاده پاسخی برای زهره تقیزاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت_35 «سوگند» خمیازه بلندی کشیدم و چشمام رو باز کردم. من تو ماشین خوابم برده بود. چرا تو اتاق خودمَم پس؟ - وجدان: چرا شیش میزنی؟! خب لابد آرتین آورده. اُه، وجدان، راست میگیها! گوشیم رو از کیفم که کنار تخت بود برداشتم و بدون معطلی شماره بابام رو گرفتم. بعد از دو تا بوق، صدای خستهاش پیچید تو گوشم. بمیرم براش… - بابا: جانم؟ - سوگند: سلام، بابا سردار چطوره؟ بابا با همون حال گفت: - بابا: دکتر تازه بالای سرش بود. گفت وضعیتش بهتره. از خوشحالی روی تخت بالا پایین میپریدم. خدایا شکرت! بعد از خداحافظی با بابا، با حالی بهتر از جا پا شدم، اما کاش پا نمیشدم! نگاهم که به آینه خورد، گرخیدم! از وضعیت آرایشم که هیچی نگم بهتره. موهام که خدا بیامرز ادیسون، غلط میکنه اینطوری برقی باشه! لباسام هم که ماشالا از دهن گاو دراومده انگار. بدون فوت وقت، سریع پریدم تو حموم و یه دوشِ یه ربعهای گرفتم. *** همونطور که آبِ موهام رو با حوله میگرفتم، تو پذیرایی دنبال آرتین میگشتم. صدام رو هم انداخته بودم پسکلم: - سوگند: آرتین... دیلاق جون، کجایی بابا؟ بیا بیرون! با دیدنش روی کاناپه که خوابیده بود، بقیهی حرفم رو خوردم. نگاهش کن! چه هفتتا پادشاه هم داره خواب میبینه! البته بدبخت، حق هم داره ها؛ دو روزه نخوابیده. از همه مهمتر منو با این قیافه تحمل کرده، خودش خیلیه. اما از حق نگذریم، تو خواب مظلوم میشه. ای الهی که یه سگ مظلوم گازش بگیره! با فکری که به سرم زد، سریع پریدم تو اتاق، یه پتو برداشتم، آوردم و انداختم روش. بعدش راهی آشپزخونه شدم. پیشبند و کلاه آشپزی رو برداشتم و با سیس پوشیدم. نه اینکه آشپزیم عالیه! حالا چی درست کنم؟ قورمه و قیمه و فسنجون که بیخیال… واسه لوبیا پلو هم لوبیا نداریم. زرشک پلو هم که زرشک نداریم. لازانیا رو که بلد نیستم. پیتزا هم که حال و حوصلهشو ندارم. وسط این تفکرات عمیق، سر و کلهی وجدان جونمم یهو پیدا شد: - خجالت نمیکشی تو؟ گرونه داداش، در توانم نیست کشیدنش. جنس خوب دیگه چی تو دست و بالت داری؟ - وجدان: میخوای کلاً آشپزی رو بیخیال شو، نه؟ نه، طفلی آرتین خوابیده، از دیشب هم که خستهست. یه چی درست کنم بخوره.- 42 پاسخ
-
- 2
-
-
- رمان جدید نودهشتیا
- رمان طنز جدید
- (و 5 مورد دیگر)
-
رمان عقد آسمانی | زهره کاربر انجمن نودهشتیا
زهره تقیزاده پاسخی برای زهره تقیزاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت_34 «راوی» سوگند از شدت شوک هیچ کاری نمیتونست بکنه. دستهاش بیجون کنار بدنش افتاده بودن و نگاهش روی سردار قفل مونده بود، بیحرکت، مات و بیصدا. صدای ممتد دستگاه، دکتر و پرستارها رو بهسرعت به جنبوجوش انداخت؛ همه به سمت تخت سردار دویدن. با هر سختی و زوری که بود، سوگند رو از اتاق بیرون بردن. حالِ سارا اصلاً خوب نبود. عزیزترین کَسَش جلوش داشت جون میداد. نفس کشیدن رو از یاد برده بود، نفسش گیر کرده بود جایی میان ترس و ناباوری. با فریاد دکتر به خودش اومد که گفت: - دکتر: چرا ماتت برده، شوک! در سریعترین حالت ممکن دستگاه رو آماده کرد و به دست دکتر داد. در همان لحظه نگاهش از روی دستان دکتر لغزید و به اون طرف شیشه افتاد… سوگند تو بغل آرتین زجه میزد، صدایی پر از بیتابی و درد. پدر سردار در گوشهای ایستاده بود، شونه هاش بیامان میلرزید، و مادرش رو به آسمان دست بلند کرده بود، بیوقفه، با چشمانی خیس و دلِ امیدوار، انگار داشت از خدا التماس میکرد تا بچهای رو که خودش عطا کرده، پس نگیره. زیر لب زمزمه کرد: - سارا: خدایا…حداقل بخاطر زجه ها و التماس های مادرش بهش رحم کن. چند ثانیه بیشتر نگذشت که صدای دستگاه تغییر کرد. ضربان قلب سردار دوباره منظم شد. اتاق، بعد از اون همه آشوب، برای لحظهای ساکت شد… فقط نفسها بود که هنوز سنگین و لرزون ادامه داشتن. انگار نفسِ این خانواده و سارا هم همراه با قلب سردار برگشت و جون تازه گرفتن. «سوگند» با صدای منظم ضربانِ قلبش، انگار ضربانِ قلبِ منم منظم شد. خدایا شکرت… هرچقدر بگم شکر، بازم کمه. با صدای آرتین حواسم جمع شد. - آرتین: خدا رو شکر سردار هم برگشت. عزیزم، بریم. با تعجب نگاهش کردم که ادامه داد: - آرتین: خونه... سر و وضعِت رو دیدی؟ همون لباسهای عروسی تنته. بریم یه کم استراحت کن. مخالفت کردم و با لجبازی گفتم: - سوگند: نه، من باید تا… مامان که کنارم نشسته بود، دخالت کرد و با مهربونی گفت: - مامان: لجبازی نکن دخترم، آرتین هم به خاطرِ تو میگه. برو دوش بگیر، سر و وضعتو درست کن، یه کم هم استراحت کن. بعد دوباره برمیگردی. اخم کردم و قبل از اینکه بخوام چیزی بگم، آرتین با اون اخمشِ جدی گفت: - آرتین: سوگند، بلند شو… زود باش. مگه کسی میتونست به این دیلاقِ اخمو زور بگه؟! با لب برچیده راه افتادم و قبل از خودش رفتم بیرون. اما حواسم بود که پشت سرم با مامان اینا خداحافظی کرد، کیفم رو برداشت و اومد. حسابی هم اخم کرده بود، حتماً به غرورش برخورده که کیفم رو برداشته و خودش حمل میکنه. کنار ماشین منتظرش بودم. رسید بهم و ریموت ماشین رو زد. سوار شدم و مثل همون روزای اول، درو قشنگ کوبیدم. مشخص بود داره رعایت حالم رو میکنه، وگرنه الان کنار تختِ سردار، منم بیهوش بودم. با تکونهای ماشین چشمام خود به خود گرم شد و نفهمیدم چطور خوابم برد. «آرتین» اتفاقات این چند روز بدجوری کلافم کرده بود و حالا سوگند هم با این اداهای خوشگلش شده بود قوز بالا قوز... حالا چرا ساکته؟ بعیده از این دختر! سرمو برگردوندم سمتش که دیدم جمع شده تو خودش و خوابیده. همونطور که یه دستم روی فرمون بود، با دست دیگهم کتم رو برداشتم و کشیدم روش. یه ساعت بعد، جلوی درِ خونه زدم رو ترمز. بعد از باز کردن کمربندم، پیاده شدم. دور زدم و درِ کمکراننده رو باز کردم. یهجوری مظلوم خوابیده بود که انگار تا حالا تو زندگیش هیچ شیطنتی نکرده. دلم نیومد بیدارش کنم… یه دستم رو گذاشتم زیر زانوهاش و یه دستم رو پشت گردنش، بغلش کردم و بردمش خونه. بردمش تو اتاق و گذاشتمش رو تخت. پتو رو کشیدم روش. اون گریه و حال بدش خیلی خستهش کرده بود، که با اون همه حرکت، بازم ریلکس خوابیده بود. از اتاق خارج شدم و درش رو بستم. خودمم دیگه نا نداشتم. خودم رو پرت کردم رو کاناپه جلوی تلویزیون و خیلی زود خوابم برد.- 42 پاسخ
-
- 2
-
-
- رمان جدید نودهشتیا
- رمان طنز جدید
- (و 5 مورد دیگر)
-
تو پاتوقمون که پشت درخت های بزرگ دانشکده بود نشسته بودن.نشستم کنارشون. پانیذ نفس حرصی کشید و گفت: _تو خونه کم از دستت می کشیم تو دانشگاه هم ابرومون رو ببر. با شیطنت ابرویی بالا انداختم و جواب دادم: _حرص نخور ابجی می ترشی می مونی رو دستمون نمی گیرنت ها، بعدم من چی کار به تو دارم سوژه جدیدم رو پیدا کردم. این بار فرانک گفت: _بیخیال اون شو پیمان، عصاب مصابش تعطیله! با خنده جواب دادم: _اتفاقا چون عصاب مصابش تعطیله کلیک کردم روش دیگه! خنده همشون رفت هوا. داروین_می خوای چی کار کنی؟ من_بعد از کلاس رفتم دنبالش، رفت تو خوابگاه نزدیک دانشکده. همشون با ابروهای بالا رفته و کشیده گفتن: _خــــــــب! شونه ای بالا انداختم و خونسرد گفتم: _به جمال بی نقطتون! باید امارش رو برام بگیرین. یهو پانیذ کوله ش رو برداشت پرت کرد سمتم و صدای حرصیش بلند شد: _تو دیگه خیلی پررویی داداشی! سرم رو با دستم مالیدم و جواب دادم: _ای بابا حالا ما به بار عاشق شدیم ها! یه کمک کنین می میرین؟! علی که کنارم نشسته بود پس گردنی حسابی بهم زد و گفت: _رو تو برم بشر! یه بار عاشق شدی؟! با نیش باز جواب داد: _اره به مرگ عمه م. باز خنده شون رفت هوا، این خنده یعنی حله دادا.
- 95 پاسخ
-
- 5
-
-
-
#پارت_دوم ناخوداگاه دلم می خواست دختره بهم توجه کنه، یه جورایی کرمم گرفته بود هر جوری شده مخش رو بزنم. با اخطار استاد از فکر بیرون اومدم و گوش سپردم به درس. یک ساعتی می شد که کلاس تموم شده بود و با پیچوندن پانی دنبال ملکا(چه زود هم پسر خاله شدم باهاش) می رفتم به جایی که اصلا نمی شناختم. یه جوری تو خیابون با جدیت و اخم راه می رفت که ادم احساس می کرد خواهرزاده بروسلی خدا بیامرزه! فکر کنم اگه بفهمه دارم دنبالش می رم چک و چک کاری کنه باهام. جلوی خوابگاه دخترونه چند لحظه مکث کرد و بعد رفت داخل. پس خواهرزاده بروسلی خوابگاهیه! باید امارش رو در بیارم، همسر ابندمه ناسلامتی افت داره خوب نشناسمش.
- 95 پاسخ
-
- 6
-
-
-
رمان عقد آسمانی | زهره کاربر انجمن نودهشتیا
زهره تقیزاده پاسخی برای زهره تقیزاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت_33 پشت چشمی نازک کردیم، خیلی ریلکس همونطور که جای آرسین می نشستم رو بهشون گفتم: - سوگند: برین جای پسرا و دخترا رو هم بگین بیان اینجا. چشم غره ای حوالمون کردن و کاری که گفتیم انجام دادن. بعد از چند تا عکس که با هم گرفتیم به پیشنهاد مهتا رقصیدیم، اونم چه رقصی! یعنی پیست رو به گند کشیدیم با اون رقص زیبامون! اگه عمه خانم نمیومد با اون نگاه خفن و ترسناکش منهدممون کنه، همون یه ذره آبرویی هم که نداشتیم به باد می رفت. بعد از جمع کردن ما دیجی میکروفون رو گرفت دستش و صداش بلند شد. - دیجی: حالا وقت رقص تانگو هست، زوج های خوشگلمون بیان وسط. هنوز ده ثانیه هم از دعوتش نگذشته بود که دستی جلوم قرار گرفت. چشمام دستا رو دنبال کرد و رسید به دو چشم سیاه آرتین، انگار آرتین قبلی نیست آرتین قبلی اخمو بود، این یکی لبخند داره. با همون لبخند گفت: - آرتین: برقصیم خاله ریزه؟ نتونستم هیجانم رو کنترل کنم و با تک خندی گفتم: - سوگند: برقصیم دیلاق خان! از لقبی که بهش دادم اخم بامزه ای بهم می کنه و دستم رو می کشه و می ریم وسط، آروم آروم شروع میکنیم به تکون خوردن. همونطور که می چرخیم میگم: - سوگند: چه عجب ما لبخند شما رو هم دیدیم امروز آقای زاهدی! ببین می گم این آدم نیست می گین نه، تا گفتم لبخند می زنی باز اون پوزخند مسخرش رو زد. - آرتین: لبخندمو دوست داری؟ لبخند شیطونی زدم و با خباثت گفتم: - سوگند: نه دلم برات می سوزه که دچار معرض دو قطبی شدی! اوه اوه چشماش داره قرمز میشه الان که بزن شل و پلم کنه. خدایا از دست این گوریل نجاتم بده. قول میدم دیگه بدون وضو نماز نخونم. بالاخره از دستش در رفتم، اما نگاه تهدید آمیزش می گفت دارم برات! عروسی به پایان رسید بدون عروس کشون و من چقدر ناراحتم از این موضوع! ولی خب ما پرروتر از این حرفاییم، همین که ننه بابامون بعد از بدرقه آرسین و نوشین رفتن، با بر و بچ و عروس داماد ریختیم تو خیابون رقصیدیم ها. بعد یک کم دور دور تو خیابون رفتیم بام تهران از ماشین پیاده شدیم صدای آهنگو تا ته داده بودیم و فارغ از دنیا دسته جمعی می رقصیدیم، می خندیدیم و حالمون خیلی خوب بود. این جمع و خوشحالیش رو دوست دارم. بودن کنارشونو دوست دارم. امیدوارم همیشه همین قدر خوشحال بمونیم. یه دل سیر که رقصیدیم و خندیدیم سوار ماشینا شدیم که برگردیم. موتور سردار دقیقا از کنارمون با سرعت رد شد و تو پیچ خیابون خورد به یه ماشین. انگار دنیا رو سرم آور شد. نفهمیدم کی و چطوری از ماشین پیاده شدم و دوییدم نشستم بالا سر جسم بی جونش. خوشحالی انفجاریم در عرض یه ثانیه شد سیاهی مطلق انگار یکی با قنداق تفنگش محکم کوبیده باشه رو سرم، دهنم باز بود می خواستم فریاد بکشم بگم داداشی شوخی خوبی نیست پاشو اما صدام در نمیومد. نفهمیدم کی سردار غرق در خونم رو بردن، نفهمیدم چطوری خودم رو رسوندم پشت در اتاق عمل! خدایا چرا اینطوری شد؟ چرا؟ کاش خانواده هامونو قال نمی ذاشتیم، کاش سردار موتور نداشت، کاش اصلا امشب عروسی نبود، کاش... کاش داداشم سالم از اونجا بیاد بیرون. چند ساعت می گذشت و هنوز هیچ خبری نبود. بابام کلا انگار روزه سکوت گرفته بود. مامانم داشت خون گریه میکرد. ساناز زیر سرم بود و من هم... چه جوری باشم وقتی داداشم رو تخت بیمارستانه؟ بالاخره بعد از چند ساعت طاقت فرسا در اتاق عمل باز شد و دکتر که رفیق صمیمی سرداره اومد بیرون. هممون هجوم بردیم سمتش و منتظر بهش نگاه کردیم. معلوم بود به سختی بغضش رو نگه داشته. - دکتر: سرش آسیب دیده، من همه تلاشمو کردم ولی متاسفانه رفت کما! گفت و با گریه رفت. به همین راحتی؟! رفت کما؟! قبل از اینکه اشکای لعنتیم از چشمام بریزن چشام بسته شدن و دیگه هیچی نفهمیدم. آروم چشامو باز کردم سرم دستم بود. آرتین هم دستم رو گرفته بود و همونطور نشسته خوابش برده بود. با تکون خوردنم آرتین هم بیدار شد. چشماش قرمز بود. چشمای منم دست کمی از اون نداشت. از دیشب نخوابیده بودم و یه بند هم گریه می کردم. صدای خش دارش بلند شد. - آرتین: خوبی؟ چطوری خوب باشم؟ این انتظار زیادی نیست واقعا؟ با کمکش نشستم رو تخت و با بغض گفتم: - سوگند: خوب نیستم، خوب نیستم آرتین. دلم میخواد سردار مثل بچگیامون پاشه بگه مریضی بهونه بود که نرم مدرسه. بگه... بغضم نذاشت بیشتر حرف بزنم و اشکام از چشمام سرازیر شدن. بی هیچ حرفی بغلم کرد. سرم رو سینهش بود، یه دستش رو کمرم بود و دست دیگهش موهام رو نوازش میکرد. - آرتین: سرپا میشه قربونت برم، گریه نکن. خواسته زیادیه اگه بگم دلم میخواد دنیا همینجا متوقف بشه تا من باشم و آرتین آغوش پر از آرامشش! بیشتر بهش چسبیدم و اروم گغتم: - سوگند: می خوام ببینمش. دستش رو موهام متوقف شد، مشخصه که تردید داره. چند لحظه بعد ازم جدا شد، با سر انگشتاش اشک هام رو پاک کرد و مهربونی گفت: - آرتین: جلوش گریه نکنی ها، دکتر میگه میتونه ما رو ببینه پس با حال خوب میریم پیشش تا حالش بد تر نشه. سرم رو به معنای باشه تکون دادم، کمک کرد که از تخت پایین بیام و بعد راه افتادیم سمت اتاق سردار. با یاد بقیه یه لحظه تو جام ایستادم، آرتین هم ایستاد و سوالی نگاهم کرد. - سوگند: بقیه کجان؟ دستم رو گرفت و همونطور که به راهمون ادامه دادیم گفت: - آرتین: آقاجون بالا بستریه، مامانت نمازخونهست، بابات هم یه ساعت پیش همین جا ها بود. بقیه رو هم با خشایار فرستادیم رفتن فقط ساناز کنار تختت زیر سرم بود. اونقدر حواسم پرت بوده که حتی ساناز رو هم ندیده بودم. رسیدیم جلوی اتاقش، رفتم جلوتر و جلوی شیشه ایستادم. اما با دیدن یه پرستار که بد مشکوک می زد تعجب کردم. با صدای زنگ تلفن آرتین برگشتم عقب، همونطور که تلفنش رو جواب می داد اشاره کرد که الان میاد. سری تکون دادم و بعد لای در رو باز کردم، تا با دقت گوش بدم ببینم چی می گه، چون مشخص بود داره حرف می زنه. - پرستار: سردار تو رو خدا بیا و یه این دفعه رو سر قولت بمون. خواهش می کنم برگرد، خانوادهت نگرانتن حداقل بخاطر اونها سالم بمون.... من میرم ولی بازم میام بهت سر میزنم. راه رفته رو برگشت، در رو که باز کرد با دیدن من شوکه شد، من هم دست کمی از اون نداشتم. چشمهای عسلی و درشتش درد و غم رو فریاد می زدن و خیس از اشک بودن. با این قانون مزخرف خاندانمون ته رابطشون چطوری میشه؟! خدابا خودت به خیر بگذرون. با ببخشید گفتنش و رفتنش از فکر در اومدم، رفتم تو اتاق و رو صندلی کنار تخت سردار نشستم. - سوگند: سلام داداشی.... نمیخوای بلند بشی؟ از دیشب تا حالا چشمهات بستهست ها. ناقلا جریان این دختره چیه؟ ای ناکس من رو باش فکر می کردم هر روز یه دوست دختر عوض میکنی، نگو فقط همین خانم پرستاره بوده، فقط زرنگ بازی در میاوردی... بمیرم براتون آقاجون و قانون مزخرفش رو میخواین چیکار کنین؟! یادته نذاشت آرین با اون دختری که میخواستش ازدواج کنه؟! اگه... اگه به تو و... صدای بوق ممتد دستگاه که بلند شد صدای من هم تو گلوم خفه شد، نه امکان نداره!- 42 پاسخ
-
- 2
-
-
- رمان جدید نودهشتیا
- رمان طنز جدید
- (و 5 مورد دیگر)
-
رمان عقد آسمانی | زهره کاربر انجمن نودهشتیا
زهره تقیزاده پاسخی برای زهره تقیزاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#آرتین32 در اتاق رو با تمام توان کوبید و هلم داد داخل. کمرم خورد به دیوار، نفسم برید. از درد لب زدم: - سوگند: آخ! بی توجه صداش رو انداخت رو سرش. - آرتین: چت شده تو امروز؟ من باهات حرف میزنم در ماشین رو میکوبی و سرت رو میندازی پایین میری؟! چرا نمیدید درد دارم و سرم داد میزد؟! حالم بهم میخوره از این احساسات ضد و نقیضم. چرا هم دوس دارم سر به تنش نباشه هم خریدار نازم باشه؟! برای خودمم این احساسات گنگ بودن، ناخودآگاه بغض کرده بودم و هر لحظه ممکن بود اشکم بچکه. با صدای حیرتزدهش به خودم اومدم. - آرتین: گریه می کنی؟! دوست نداشتم بیشتر از این جلوش ضعف نشون بدم. - سوگند: پررو نشو. به چه حقی سر من داد زدی؟ هان؟! با خنده یه وری دستاش رو رو به آسمون بلند کرد و گفت: - آرتین: خدا رو شکر! چه عجب خنده این آقا رو ما دیدیم امروز! با خنده بیشتری ادامه داد: - آرتین: کمکم داشتم فکر می کردم زبونت رو گربه خورده که هیچی نمیگی. به خدا این بشر دو قطبیه، تا دو دقیقه پیش داشت هنجره شو جر میداد حالا هرهر داره میخنده. با صداش درست کنار گوشم به خودم اومدم. - آرتین: امشب حق نداری از کنارم جم بخوری. پسش زدم و طلبکار گفتم: - سوگند: چرا اون وقت؟! از اون جایی که زور اون بیشتر بود بیشتر بهم چسبید و دستش رو دور کمرم حلقه کرد، درست کنار گوشم لب زد: - آرتین: زیادی خوشگل شدی! میترسم بدزدنت. تازه یادم افتاد از خوشگلیم ذوق کنم. لباسم یه پیراهن بلند قرمز دکلته بود که از بالا تنه تا زانو جذب تنم بود و از اونجا به پایین بصورت کلوش بود. موهام رو آبشاری درست کرده بودن و یه آرایش ملیح هم مهمون صورتم بود. چشمم زوم شد روی آرتین، کت و شلوار مشکی با کراوات قرمز که فیت تنش بود و خیلی بهش میومد. صورتش رو شیش تیغ زده بود و موهای پر پشتش هم خیلی خوشگل داده بود بالا. بهش بگم تو هم زیادی خوشگل شدی یا زوده؟! با صدای دستگیره در دستپاچه از هم جدا شدیم. آرتین بدون نگاه به من یا ساناز که اومد داخل از اتاق با عجله بیرون رفت. چشمای ساناز از شیطنت برق میزد. اومد جلو اتاق و با خنده گفت: ـ چیکار میکردین شیطون؟ من اومدم، دستپاچه شدین! دِ بیا، همینم مونده بود ساناز منو دست بندازه… الحمدلله جنسم جور شد! مانتو رو از تنم درآوردم، گوشی رو از کیفم درآوردم و بدون اینکه محلش بذارم از اتاق زدم بیرون. ساناز رو ولش میکردی رسماً پارهم میکرد! تقریباً همه مهمونا اومده بودن، باغ پر بود. فقط عروس و داماد مشنگمون کم بودن. خیلی خانمانه راهم رو گرفتم سمت میز بچهها، به قول مهتا «پرنسسی» راه میرفتم، ولی خب فکر کنم همون راه رفتن شتابزده بهتر بود! نزدیک بود با مخ بخورم زمین. این جماعت هم که هیچی، بهجای کمک قهقهشون رفت هوا! با زور تعادلمو نگه داشتم و رسیدم پیششون. با حرص رو به قیافههای سرخ از خندهشون گفتم: ـ ممنون از توجهتون! نه بابا، کمک میخوام چیکار؟ شما بخندین! امیر با دهن پر، با دست اشاره کرد و گفت: ـ بیا، مشغول شو! سروش هم طبق معمول قیافهشو جمع کرد و با چندش گفت: ـ اه ببند بابا ، حالم بد شد… آرین بیتوجه به همه، همونطور که خیار میخورد، به نمکدون کنار دست خشایار اشاره کرد و گفت: ـ خشی، اون نمکدونه رو بده. قبل از اینکه خشایار حرکتی بزنه، صندلی کنار مهتا رو کشیدم و نشستم. با لحنی دلسوز گفتم: ـ چیکار این دارین بابا؟ امشب اصلاً به پر و پاهاش نپیچین، حال نداره. خشایار نمکدون رو به ارین دادو با ابروهای بالا رفته پرسید: ـ چرا باید حال نداشته باشم؟ خیلی هم کوکم! مثل ارسطو تو پایتخت سیسی گرفتم و با پوزخند گفتم: ـ به من که دیگه نگو «آقا»! امشب رسماً با دستای خودت خواهرت رو به صورت قانونی میفرستی خونه خالی! باید بد باشی دیگه. قهقههی بچهها رفت بالا. اونقدر بلند قهقه میزدن که هر کی نگاه میکرد با خودش میگفت: «خدا به داد بزرگ خاندان زاهدی برسه، چه بچههای مشنگی داره!» قبل از اینکه شلیکهای ننهبابامون بهمون اصابت کنه، سریع مجلس رو ترک کردیم و مستقیم رفتیم جلوی درِ باغ… عروس و داماد تازه داشتن تشریففرما میشدن. با احساس حضور کسی کنارم برگشتم و با آرتین روبهرو شدم. دیگه اخم نداشت، لبخند خیلی کوچولویی تأکید میکنم خیلی کوچولویی روی لبش بود. همون هم از آرتینِ همیشه اخمو، غنیمت بود. آرسین با لبخند از ماشین پیاده شد و رفت سمت نوشین، در رو باز کرد و کمکش کرد پیاده بشه. قدیم عروس و دامادا یه کم حیا داشتن، اینا اما رسماً قورتش دادن از بس نیششون بازه همیشه. با ننهباباهاشون روبوسی کردن و بعد هم به مهمونا خوشآمد گفتن. بالاخره رفتن و تمرگیدن سر جاشون. درسته که خیلی ازشون خوشم نمیاد ( مثلاً ها) ولی از حق نگذریم، امشب خیلی جیگر شده بودن! لباس نوشین دکلته بود، با دنباله خیلی بلند که بدبخت آرسین فقط مشغول جمع کردن اون بود. موهاشو باز درست کرده بودن، تاج ظریف سفید رو سرش، آرایش غلیظش هم انصافاً بهش میاومد. آرسین هم کتوشلوار مشکیِ اندامی پوشیده بود با پاپیون قرمز و پیراهن سفیدِ تنگ. صورتش ماشاالله دوازده تیغ کرده بود. دست آرتین رو گرفتم و بدون معطلی کشیدمش سمت جلو. همونطور که دنبالم میاومد، با تعجب پرسید: ـ کجا؟ دستشو محکمتر کشیدم و گفتم: ـ بریم تبریک بگیم، دیگه! رسیدیم پیش آرسین و نوشین، هر دوشونو بغل کردیم. با لبخند گفتم: ـ چه خوشگل شدی، نکبت! اونم متقابل لبخند زد و گفت: ـ تو هم جیگر شدی، گوساله! همون لحظه آرسین با چشمای گرد شدهاش نگاهمون کرد و گفت: ـ چی شد الان؟ خوشگل شدی نکبت؟ جیگر شدی گوساله؟ با نوشین شونه بالا انداختیم و با خونسردی گفتیم: ـ آره خب! آرسین با همون حالت گفت: ـ ناموساً این ابراز محبتتون از پهنا تو حلق آرتین!- 42 پاسخ
-
- 2
-
-
- رمان جدید نودهشتیا
- رمان طنز جدید
- (و 5 مورد دیگر)