#پارت_42
- سوگند: اون پرستارو یادتِه؟ تو همش میگفتی خیلی وظیفهشناسه، همش به مریضها میرسه. شاید بیشتر از اینکه وظیفهشناس باشه، عاشق بود و فقط مرهم زخم مریضِ خودش بود.
خم شد و برس رو روی میز گذاشت و تو همون حالت، دستاشو دور کمرم حلقه کرد و سرشو فرو برد توی موهام. نفسهای داغش که به گردنم میخورد، قلقلکم میداد. حالمو دگرگون میکرد. زیر گوشم لب زد:
- آرتین: بوی موهات مستم میکُنه.
فحشش بدم ضایع بشه؟! من چی می گم این چی می گه!
با نوازش دستهایی روی موهام، آروم چشمامو باز کردم.
آرتین با لبخند یه وری، همونطور که دراز کشیده بود و یه دستش هم زیر سرش تکیه داده بود، با دست دیگه ش موهامو نوازش میکرد.
- آرتین: صبح بخیر خانمی.
کش و قوسی حسابی به بدنم دادم و جوابشو دادم:
- سوگند: صبح تو هم بخیر آتی!
چشماش گرد شد و با تعجب گفت:
- سوگند: جانم؟ آتی دیگه چه صیغهایه؟
زدم زیر خنده و گفتم:
- سوگند: صیغهی محرمیته!
با صدای بلند زد زیر خنده و سری از روی تاسف برام تکون داد.
تمام مدتی که تو بغلش نشسته بودم و صبحونه میخوردیم، نگاهشو اصلاً برنداشت. زیر نگاه داغش داشتم ذوب میشدم.
چهار سال بعد…
آخرین بادکنک رو هم چسبوندم و بعد با لبخند به شاهکارم خیره شدم. از پشت دستی دور کمرم حلقه شد. از بوی عطر تلخش فهمیدم آرتینه. کنار شقیقمو بوسید و گفت:
- آرتین: خسته نباشی خانومم.
لبخند شیطونی زدم، برگشتم سمتش و دستامو دور گردنش حلقه کردم و سفت به هم چسبیدیم. تا خواستم حرف بزنم، یه چیزو خورد تو سر آرتین.
آخ آخ!باز این بچه غیرتی شده بود. سام، پسر سه سالهمون، به همراه خواهر دوقلوش سامیرا، روبهرومون ایستاده بودن. از وجنات آقا مشخص بود که جعبه دستمال کاغذی رو سمت آرتین پرت کرده بود.
از هم جدا شدیم و رفتیم سمتشون.
- سام: چرا دوباره مامانو بغل کردی؟!
- آرتین: بیا برو، بچه! از دست این زنمون هم نمیتونیم بغل کنیم.
تا سام خواست دوباره چیزی بگه، آرتین اخم کرده با جدیت تمام گفت:
- آرتین: حرف نباشه، بدویین تو اتاقتون ببینم زود.
بچهها با لبای برچیده راهی اتاقشون شدن.
دوباره کمرمو گرفت و بهم نزدیک شد اما یهو صدای زنگ به صدا در اومد.
آرتین حرصی زیر لب گفت:
- آرتین: لعنتی!
بچهها هم داشتن سمت در میدویدن و با ذوق میگفتن:
- آخ جون دایی اومد!
آرتین هم دنبالشون رفت تا ازشون استقبال کنن. سردار جوجههامو خیلی دوست داشت، به قول خودش باعث خوشبختی شدن.
چهار سال پیش، همونطور که فکر میکردم، آقاجون گیر سه پیچ داده بود که سردار باید با آوا ازدواج کنه. سردار هم زیر بار نمی رفت و خیلی کشمکش بینشون ایجاد شده بود تا اینکه سردار تو روش ایستاد و گفت یکی دیگه رو دوست داره. جر و بحثشون بالا گرفت و اون وسط من حالم به هم خورد و از هوش رفتم. فهمیدیم من دوقلوهای شیطونمو باردارم. آرتین که از خوشحالی تا ساعت چهار صبح تو خیابونها دور دور کرد و رقصید، و آقاجون که خیلی از وجود نتیجههای جدیدش خوشحال بود، با اخم و تخم به آرتین گفت: «برو هر غلطی دلت می خواد بکن!»
فکر کنم داداش بدبختم شیرینترین غلط زندگیش رو کرد و الان با سارا ازدواج کرده و یه پسر یک ساله دارن!
این وسط آرین موند و حسرت عشق قدیمیش که بعدا معلوم شد پدر و مادرشو پیدا کرده و اونا هم مثل آقاجون با بی رحمی شوهرش دادن به یکی دیگه! بمیرم براشون!
با صداهای دور و برم از فکر اومدم بیرون. همه مهمونها اومده بودن؛ امروز تولد سه سالگی سام و سامیرا بود.
سردار گفت:
- سردار: با دو تا بچه هنوز تو هپروت سفر می کنی؟
چشم غرهای بهش رفتم که باعث خنده جمع شد.
بچهها وسط نشسته بودن. آرتین کنار سامیرا نشسته بود و من هم کنار سام. با شمارش بقیه چهارتایی با لبخند شمع سه سالگی شون رو فوت کردیم.
خدایا شکرت بابت داشتن آرتین و این دو تا فرشته کوچولو تو زندگیم. عاشقتم.