رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

زهره تقیزاده

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    76
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

زهره تقیزاده آخرین بار در روز فروردین 20 برنده شده

زهره تقیزاده یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

6 دنبال کننده

درباره زهره تقیزاده

  • تاریخ تولد 01/01/2007

آخرین بازدید کنندگان نمایه

615 بازدید کننده نمایه

دستاورد های زهره تقیزاده

Collaborator

Collaborator (7/14)

  • Very Popular نادر
  • Dedicated نادر
  • Reacting Well
  • First Post
  • Collaborator نادر

نشان‌های اخیر

160

اعتبار در سایت

  1. تبریک میگم بهت‌ زهره💣

    عقد آسمانی رو دوست داشتن رو سایت ^*

    1. زهره تقیزاده

      زهره تقیزاده

      قربونت برم عزیزم مرسی لطف دارن به من 💙

    2. هانیه پروین

      هانیه پروین

      با این قلمی که تو داری، هر چی بنویسی رو می‌خونن دختر🫡

    3. زهره تقیزاده

      زهره تقیزاده

      نفرمایید استاد ما پیش شما درس پس میدیم به قلم شما نمیرسه 

  2. بچه های کوچیکو دیدین که اب دماغشون راه میفته و اصلا هم اعتقادی به پاک کردنش ندارن؟! به نظرم زندگی مثل اون طعم شور و شیرین رو باهم داره. یعنی گاهی اون قدره شوره که حالت ازش بهم می خوره و گاهی انقدر شیرین که اصلا حالت قابل توصیف نیست.
  3. زهره تقیزاده

    زندگی چه مزه ایه؟!

    اگه زندگی مثل خوراکی ها مزه داشت، به نظرتون چه مزه ای می داد؟
  4. زهره تقیزاده

    کلیشه های رمانی

    شمال رفتن تو رمان ها.فکر کنم ۱٠٠٠ تا رمان خوندم تا الان ۹۹۹تاش یه مسافرت شمال داشتن🥴😂
  5. تجربه زخم براورده شدن اون ارزو که البته این اتفاق برام افتاده. باعث شده دیگه هی به خدا سر هر چیزی اصرار نکنم که حتما باید اتفاق بیفته، باعث شد چشمم باز بشه برای انتخاب بعضی چیز ها بعضی از ادما...
  6. سلام وقت بخیر. اشکالاتی که گفتید رو تو رمانم اصلاح کردم.
  7. 🔻کاش یک تخریبچی
    می‌زد به #معبر_نفس ما؛

    🔻تخریب می‌کرد.
    آن چه من است و #هوای_نفس !

    1. زهره تقیزاده

      زهره تقیزاده

      ای کاش تخریبچی‌اش رو پیدا کنیم، منم چند تا معبر دارم لازم داره منفجر شه😅

  8. سلام وقت بخیر رمانم تموم شده. درخواست رصد و ویراستاریش رو دارم. https://forum.98ia.net/topic/3813-رمان-عقد-آسمانی-زهره-کاربر-انجمن-نودهشتیا/
  9. #پارت_42 - سوگند: اون پرستارو یادتِه؟ تو همش می‌گفتی خیلی وظیفه‌شناسه، همش به مریض‌ها می‌رسه. شاید بیشتر از اینکه وظیفه‌شناس باشه، عاشق بود و فقط مرهم زخم مریضِ خودش بود. خم شد و برس رو روی میز گذاشت و تو همون حالت، دستاشو دور کمرم حلقه کرد و سرشو فرو برد توی موهام. نفس‌های داغش که به گردنم می‌خورد، قلقلکم می‌داد. حالمو دگرگون می‌کرد. زیر گوشم لب زد: - آرتین: بوی موهات مستم می‌کُنه. فحشش بدم ضایع بشه؟! من چی می گم این چی می گه! با نوازش دست‌هایی روی موهام، آروم چشمامو باز کردم. آرتین با لبخند یه وری، همون‌طور که دراز کشیده بود و یه دستش هم زیر سرش تکیه داده بود، با دست دیگه ش موهامو نوازش می‌کرد. - آرتین: صبح بخیر خانمی. کش و قوسی حسابی به بدنم دادم و جوابشو دادم: - سوگند: صبح تو هم بخیر آتی! چشماش گرد شد و با تعجب گفت: - سوگند: جانم؟ آتی دیگه چه صیغه‌ایه؟ زدم زیر خنده و گفتم: - سوگند: صیغه‌ی محرمیته! با صدای بلند زد زیر خنده و سری از روی تاسف برام تکون داد. تمام مدتی که تو بغلش نشسته بودم و صبحونه می‌خوردیم، نگاهشو اصلاً برنداشت. زیر نگاه داغش داشتم ذوب می‌شدم. چهار سال بعد… آخرین بادکنک رو هم چسبوندم و بعد با لبخند به شاهکارم خیره شدم. از پشت دستی دور کمرم حلقه شد. از بوی عطر تلخش فهمیدم آرتینه. کنار شقیقمو بوسید و گفت: - آرتین: خسته نباشی خانومم. لبخند شیطونی زدم، برگشتم سمتش و دستامو دور گردنش حلقه کردم و سفت به هم چسبیدیم. تا خواستم حرف بزنم، یه چیزو خورد تو سر آرتین. آخ آخ!باز این بچه غیرتی شده بود. سام، پسر سه ساله‌مون، به همراه خواهر دوقلوش سامیرا، روبه‌رومون ایستاده بودن. از وجنات آقا مشخص بود که جعبه دستمال کاغذی رو سمت آرتین پرت کرده بود. از هم جدا شدیم و رفتیم سمتشون. - سام: چرا دوباره مامانو بغل کردی؟! - آرتین: بیا برو، بچه‌! از دست این زنمون هم نمیتونیم بغل کنیم. تا سام خواست دوباره چیزی بگه، آرتین اخم کرده با جدیت تمام گفت: - آرتین: حرف نباشه، بدویین تو اتاقتون ببینم زود. بچه‌ها با لبای برچیده راهی اتاقشون شدن. دوباره کمرمو گرفت و بهم نزدیک شد اما یهو صدای زنگ به صدا در اومد. آرتین حرصی زیر لب گفت: - آرتین: لعنتی! بچه‌ها هم داشتن سمت در می‌دویدن و با ذوق می‌گفتن: - آخ جون دایی اومد! آرتین هم دنبالشون رفت تا ازشون استقبال کنن. سردار جوجه‌هامو خیلی دوست داشت، به قول خودش باعث خوشبختی شدن. چهار سال پیش، همون‌طور که فکر می‌کردم، آقاجون گیر سه پیچ داده بود که سردار باید با آوا ازدواج کنه. سردار هم زیر بار نمی رفت و خیلی کشمکش بینشون ایجاد شده بود تا اینکه سردار تو روش ایستاد و گفت یکی دیگه رو دوست داره. جر و بحثشون بالا گرفت و اون وسط من حالم به هم خورد و از هوش رفتم. فهمیدیم من دوقلوهای شیطونمو باردارم. آرتین که از خوشحالی تا ساعت چهار صبح تو خیابون‌ها دور دور کرد و رقصید، و آقاجون که خیلی از وجود نتیجه‌های جدیدش خوشحال بود، با اخم و تخم به آرتین گفت: «برو هر غلطی دلت می خواد بکن!» فکر کنم داداش بدبختم شیرین‌ترین غلط زندگیش رو کرد و الان با سارا ازدواج کرده و یه پسر یک ساله دارن! این وسط آرین موند و حسرت عشق قدیمیش که بعدا معلوم شد پدر و مادرشو پیدا کرده و اونا هم مثل آقاجون با بی رحمی شوهرش دادن به یکی دیگه! بمیرم براشون! با صداهای دور و برم از فکر اومدم بیرون. همه مهمون‌ها اومده بودن؛ امروز تولد سه سالگی سام و سامیرا بود. سردار گفت: - سردار: با دو تا بچه هنوز تو هپروت سفر می کنی؟ چشم غره‌ای بهش رفتم که باعث خنده جمع شد. بچه‌ها وسط نشسته بودن. آرتین کنار سامیرا نشسته بود و من هم کنار سام. با شمارش بقیه چهارتایی با لبخند شمع سه سالگی شون رو فوت کردیم. خدایا شکرت بابت داشتن آرتین و این دو تا فرشته کوچولو تو زندگیم. عاشقتم.
  10. #پارت_41 «سوگند» با احساس خفگی خیلی زیاد، چشمامو باز کردم. آرتین محکم منو چسبیده بود و جای هیچ حرکتی برام نذاشته بود. دست و پامو به سختی تکون می‌دادم بلکه ولَم کنه، اما انگار نه انگار. موهام هم ریخته بود روی صورتم و کلافه‌ترم می‌کرد. پوف! کلافه‌ای کشیدم و تکون‌هامو بیشتر کردم که صدای خش‌دار آرتین بلند شد: - آرتین: وول نخور، بذار بخوابیم. - سوگند: چی چی رو بخوابیم؟ پاشو ببینم، خفه‌م کردی! بالاخره چشماشمو باز کرد. - آرتین: پاشو بریم پایین. فکر کنم همه اومده باشن. با درست کردن سَر و وضعمون هر دو رفتیم پایین. خوب موقعی هم اومدیم، داشتن بساط شامو آماده می‌کردن. از پله‌ها پریدم پایین و با لذت گفتم: - سوگند: آخ جون، غذا! آرتین هم به این حالتم خندید و دیوونه‌ای نثارم کرد. همگی پشت میز جا گرفتیم و مشغول لنبون...... عه چیز خوردن شدیم. تنها چیزی که سکوت رو می‌شکست، صدای برخورد قاشق و چنگال به هم بود که صدای آقا جون هم بهش اضافه شد و با جدیت همیشگیش گفت: - آقاجون: آرین! آرین هم بدون اینکه سرشو بلند کنه، با همون لحن آقا جون گفت: - آرین: بله، آقا جون؟ - آقاجون: قرار بود در مورد ازدواجت فکر کنی و حرف بزنیم. اوه اوه، انگار امشب خوشی به ما نیومده! آخه آقاجون، ول کن دیگه! این بدبخت چند سال قبل بیچاره شده، تو دیگه بیچاره‌ترش نکن! دست های آرین از عصبانیت مشت شده بود، اما مثل همیشه خودش رو به زور نگه داشت و با فک قفل‌شده، شمرده‌شمرده گفت: - آرین: آقا جون، چه گیری دادین به ازدواج من؟ اگه خیلی دلتون می‌خواست ازدواج کنم، همون وقت می‌… با فریاد آقا جون، آرین که خفه شد، هیچ، ما هم یه دور پریدیم بالا از ترس! آقا جون گفت: - آقاجون: بسه! هنوزم تو فکر اون دختری! با این حرف آقاجون، یاد چند سال پیش افتادم. اون موقع بچه بودم، حتی آرتین هم ایران بود. آرین عاشق یه دختری شده بود که از قضا دختره پدر و مادر نداشت؛ یعنی پرورشگاهی بود. آقاجون هم هی چوب لای چرخ بدبخت‌ها می‌انداخت، اما آرین دست‌بردار نبود تا اینکه یه روز دختره کلاً گم و گور شد و هیچ خبری ازش نبود. تابلو بود گم و گور شدن دختره زیر سر آقاجونِ، اما کی جرأت حرف زدن داشت؟ طاقت آرین تموم شد و قاشق و چنگال دستشو پرت کرد توی بشقاب و با شتاب از جاش پا شد و با گفتن «ببخشید» رفت. با رفتن اون، آقاجون هم پا شد، همون‌طور که به سمت اتاقش می‌رفت، گفت: - آقاجون: پاشین برین خونه‌هاتون. *** یه ساعتی می‌شد برگشته بودیم خونه. جلوی میز آرایش نشسته بودم و مثلاً موهامو شونه می‌کردم، اما کلاً تو هپروت سیر می کردم. با صدای باز شدن در اتاق، نگاهمو از آینه گرفتم؛ آرتین اومد تو اتاق. موهای خیسش نشون می‌داد تازه از حموم اومده. این مگه صبح حموم نبود؟ جلوتر اومد و پشتم قرار گرفت. بی حرف، برس رو از دستم گرفت و خودش موهامو شونه کرد. بدون اینکه نگاهشو از موهام بگیره، گفت: - آرتین: تو فکری. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: - سوگند: بیچاره آرین… می‌ترسم سردار هم مثل آرین بشه. نگاهشو از موهام گرفت، نیم‌نگاهی از آینه بهم انداخت و گفت: - آرتین: اون چرا؟ بعد با خنده اضافه کرد: - آرتین: مگه سردار عاشق شده؟ گفتم: - سوگند: آره. فقط برای یه لحظه، از شوک، دستش بی‌حرکت موند. بعد از چند ثانیه کوتاه، دوباره برس رو حرکت داد و پرسید: -آرتین: از کجا می‌دونی؟
  11. #پارت_40 بازم سرشو تکون داد که آرتین با حرص زیر لب غرید: - آرتین: تف تو روح سازنده ت بچه! وا! این آرتین تازگی ها بی‌ادب شده‌ها! با صدای بلند رو به پسربچه ادامه داد: -آرتین: بیا توپتو بردار عموجون، گند زدی به حس و حالمون، نذاشتی به یه نون و نوایی برسیم! قهقهه‌م رفت هوا و آرتین هم فقط داشت تهدیدم می‌کرد — ولی خب، غلط کرده! ایش، بی‌خیال پسربچه شدیم و برگشتیم، سوار ماشین شدیم و راه افتادیم سمت خونه‌ی آقاجون. کل راه رو ضبط روشن بود، صداش هم تا ته داده بود، مثل دیوونه‌ها با صدای بلند می‌خوند و می‌رقصید. چون پارک نزدیک خونه‌ی آقاجون بود، خیلی زود رسیدیم. ماشینو توی حیاط عمارت بین بقیه‌ی ماشین‌ها پارک کرد و پیاده شدیم. مثل بچه‌ها با ذوق دست آرتین رو کشیدم و بردمش داخل. از نبودِ آقاجون معلوم بود تو اتاقشه. از بزرگترا فعلاً هیچ‌کس نیومده بود، فقط بروبچه‌های فامیل ریخته بودن سر داداش بیچاره‌م و مخِ نداشتشو تلیت کرده بودن! قبل از اینکه ببیننمون، با صدای بلند اعلام حضور کردم: - سوگند: خوش اومدیم! اصلاً جمع‌تونو منوّر کردیم، پا نشین پا نشین! به تیکه‌هاشون توجهی نکردم، یه جا بین سردار و مهتا واسه خودمون باز کردم و با آرتین نشستیم. البته چون ماشاءالله جمع زیاد بود، به علت کمبود جا، من رسماً تو حلق آرتین بودم! اونم هیچی، کیف می‌کرد و خیلی ریلکس محکم بغلم کرده بود. امیر گفت: - بابا پاشین جمع کنین خودتونو! سینگل نشسته اینجا! آرتین با ابروهای بالا انداخته، لبخند زد و گفت: - اینجا جای بچه‌ها نیست، پاشو برو عمویی، ما هم راحت باشیم! آرسین خندید و گفت: - بی‌خیال اینا! پایه‌این فیلم ببینیم؟ همه موافقت خودمون رو اعلام کردیم. آرسین پا شد، یه فلش از جیبش درآورد و به تلویزیونی که روبه‌رو‌مون بود وصل کرد. شروع کردیم به تماشای فیلم طنز آرسین. اکرم‌خانم، خدمتکار آقاجون، انواع خوراکی رو برامون آورد. من یکی که هیچی از فیلم نفهمیدم، فقط داشتم می‌خوردم! وسطش هم نفهمیدم چطوری خوابم برد. «آرتین» چند دقیقه‌ای بود که توی بغلم بی‌حرکت بود. یه نگاهی بهش انداختم — خوابه، پس! وگرنه این زلزله آروم می‌تونه بشینه؟! بهتره ببرمش توی اتاق؛ کم‌کم بزرگترا هم دارن میان. همون‌طور که بچه‌ها مشغول دیدن فیلم بودن و اکرم‌خانم می‌رفت تا در رو برای بابا اینا باز کنه، دستمو انداختم زیر زانوش و پشت گردنش و بلندش کردم. راه اتاق مهمون بالا رو در پیش گرفتم. در اتاق رو با پام باز کردم، رفتم داخل، همون‌طور در رو بستم، بعد گذاشتمش رو تخت. بین خواب و بیداری بود. کنارش رو تخت دراز کشیدم و همون‌طور که تو بغلم بود، دستمو توی موهای فِرِش فرو کردم و زیرِ گوشش نجوا کردم: - آرتین: بازم می‌خوای بخوابی؟ خواب‌الو یه “هومـی” از گلوش خارج شد که باعث خنده‌م شد. - آرتین: بقیه هم اومدن. پاشو بریم پایین پیششون. بیشتر بهم چسبید، با همون حالت خواب‌آلود که خواستنی‌ترش کرده بود، آروم گفت: - سوگند: بی‌خیالشون. بیا بخوابیم. مگه چند بار سوگند تو این حالت قرار می‌گرفت و پنجول نمی‌نداخت؟ پس به قول خودش، بی‌خیالِ بقیه، محکم بغلش کردم و چشامو روی هم گذاشتم. طولی نکشید که هر دومون تو خواب عمیقی فرو رفتیم.
  12. #پارت_39 آرتین بی‌توجه به مشتی که بهش زدم و حرفی که زدم، دستی به موهاش کشید و گفت: - آرتین: اون موقع‌ها دلم نمی‌خواست اذیتت کنم، اما وقتی می‌دیدم با همه‌ی پسرا بازی می‌کنی و اصلاً بهم محل نمی‌دی، لجم می‌گرفت و با اون اذیت‌ها، مثلاً انتقام می‌گرفتم. نفس عمیقی کشیدم. گفتم: - سوگند: خب تقصیر خودت بود! می‌خواستی هی نگی شما دخترا ضعیفین، منم از لج تو بهت محل ندم. وقتی دیدم چیزی نمی‌گه، سرم رو برگردوندم سمتش. -سوگند: حالا چرا اومدیم این جا؟ چرا بچگی هامون یادت افتاده؟ متقابلاً به سمتم چرخید. انگار می‌خواست چیزی بگه اما براش سخت بود. - آرتین:سوگند… من… خب بیا... بیخیال این قرارداد بشیم. سوگند من..... دوستت دارم! یک لحظه به گوشام شک کردم. گفت دوستم داره یا من توهم زدم؟ خدای من! بالاخره! این صدای نفس کشیدن منه! چرا اینقدر بلنده؟ تمام این مدت، تمام صبح‌هایی که کنارش بیدار شدم، تمام شب‌هایی که ترسیدم این حس یک‌طرفه باشه… تمام اون تردیدها، همه الان جمع شدن تو این جمله. دلم می‌خواست محکم بغلش کنم و بگم:«منم دوستت دارم.» اما می‌ترسیدم. می‌ترسیدم از اینکه بگه: «شوخی بود!» و بعد با لذت بهم بخنده. با صداش به خودم اومدم. - آرتین: باورت نمی‌شه، نه؟ خودم هم باورم نمی‌شه. خودم هم نمی‌دونم چرا و چطوریه که اینقدر بهت علاقه پیدا کردم. ولی اینو می‌دونم، بدون تو نمی‌تونم. اوخی، بچه چقدر با احساس حرف می‌زند! اما خب، من هم کرمم گرفت! تا به یاد قدیما اذیتش کنم. یوهاها! - آرتین:: الان تصمیمت چیه؟ بهم جواب بده. هرچی هم بگی، به نظرت احترام می‌ذارم. تند تند پلک زدم و با خباثت گفتم: - سوگند: خب… من دوستت ندارم! یا خدا، این چرا این‌جوری شد؟ از کله‌ش و چشماش دود می‌زد بیرون! فکر کنم یه کم دیگه تلاش کنه، مثل اژدها، ها می کنه آتیشم می‌زنه. با اون اخم وحشتناکش، از بین دندونای چفت‌شده‌ش غرید: - آرتین: تو غلط کردی! فکر کردی ولت می‌کنم بری هر غلطی دلت خواست بکنی؟ نخـ....... بی‌خیالِ پرچونگیش از جا پاشدم و همون‌طور که سمت وسایل بازی می‌رفتم، گفتم: - سوگند: دیدی داری زر می‌زنی؟ من فقط می‌خواستم اینو ثابت کنم. جناب‌عالی هم مثل اون حیوان نجیب، جفت‌پا پریدی وسط حرفم! نفس عمیقی کشیدم و با لبخند گفتم: - سوگند: می‌خواستم بگم دوستت ندارم… عاشقتم. انگار این بار خودش هم به گوش‌های خودش شک کرده بود، چون وسط پارک داد زد: - آرتین: هان؟! برگشتم سمتش با لبخند شیطونی گفتم: - سوگند: داد نزن، کر شدم! گفتم عاشقتم. البته اگه الان نیای هلم بدی تاب بازی کنم، عشق و عاشقی کنسله‌ها! لبخند بزرگی رو صورتش نشست و با خوشحالی اومد سمتم. بی‌هوا بغلم کرد و تو هوا می‌چرخوندم، قهقهه‌ش گوش آسمونو کر کرده بود. آرتین گفت: - آرتین: سوگند، نمی‌دونی چقدر خوشحالم! بالاخره گذاشتم زمین، و همون‌طور که تو بغلش بودم، با لبخند جذابی نگاهم می‌کرد. نگاهش بین چشمام و لبام در گردش بود، سرش هی داشت نزدیک‌تر می‌شد که با خوردن یه چیز به کله مون با بهت از هم جدا شدیم. یه پسر بچه شش، هفت‌ساله جلومون ایستاده بود. انگار توپش خورده بود به سرمون. آرتین پرسید: - آرتین: توپ تو بود بچه؟ بچه به آرومی سرشو به معنی “آره” تکون داد، که این بار من پرسیدم: - سوگند: تو زدیش؟
  13. #پارت_38 «سوگند» امروز سردار مرخص شده بود و خب، مستقیم رفت خونه آقاجون. آقاجون هم به میمنت برگشتن نوه جذابش، یه قربونی داده بود و قرار شد شام رو هم همون جا بخوریم. من و آقامون هنوز نرفته بودیم و تو خونه بودیم. من داشتم آماده می‌شدم، آرتین هم تو حموم بود. موهامو فر ریز کردم و یه طرفه ریختم رو صورتم. آرایش هم به یه ریمل، خط چشم و یه رژ جیگری اکتفا کردم. شلوار مام استایل سفیدم رو پوشیدم با مانتوی جلوباز بلند مشکی. شال و کیف دستی طوسی رو هم با هم ست کردم. کفشم هم که کتونی‌های سفیدم هستن. با شنیدن صدای قدم‌هایی که مطمئنم برای آرتین بود، برگشتم سمتش. پسره بی حیا فقط یه حوله بسته به کمرش بود، موهای خیسش چکه می‌کرد رو صورتش و آبش هم می‌ریخت رو سینه و بدن شش تیکه ش. زیادی جذاب نیست آقامون؟ با صداش از هپروت اومدم بیرون و نگاه خیره‌ام رو از روش گرفتم. - آرتین: خوشت اومده؟ پشت چشم نازک کردم و گفتم: - سوگند: نه! خدا خودمو این همه خوشگل و جیگر آفریده. ترجیح می‌دم شکر نعمت کنم تا اینکه از یکی دیگه خوشم بیاد. یه خنده‌ای کرد و بی هوا تن نیمه‌لخت داغشو چسبوند به تنم و بغلم کرد. وای! من که اینقدر جوگیر نبودم، قلبم چرا داره بندری می‌زنه؟! - آرتین: بر منکرش لعنت. یکم دیگه تو این حالت بمونم، شروع می‌کنم به چرت و پرت گفتن و این اصلاً به نفعم نیست. به آرومی ازش جدا شدم و همونطوری که داشتم از اتاق می‌رفتم بیرون، گفتم: - لباست رو بپوش. هم خدایی نکرده سرما می‌خوری، هم دیرمون شده. من میرم تو ماشین تو هم زود بیا بریم. «باشه» گفتنش رو شنیدم و رفتم پایین. بعد از پوشیدن کتونی‌هام، سوار ماشین شدم. ده دقیقه بعد، آرتین اومد و نشست کنارم. یه نگاه به تیپش انداختم… عمه مون، فدای اون تیپت بشه! شلوار جین مشکی جذب که تمام عضله‌هاشو قشنگ به نمایش می‌ذاشت و تیشرت جذب مشکی. ادکلن تند و تلخ همیشگیش هم که طبق معمول، باهاش دوش گرفته بود. با صداش به خودم اومدم و گوش سپردم بهش: - آرتین: قبل از اینکه بریم خونه آقاجون، می‌خوام ببرمت یه جایی. سوالی پرسیدم: - کجا؟ دیرمون می‌شه! با خونسردی ماشین رو پارک کرد و در حالی که کمربندشو باز می‌کرد، گفت: - آرتین: نترس، دیر نمی‌شه. پیاده شو. بی‌حرف پیاده شدم و با دیدن جایی که اومدیم، تعجبم چند برابر شد. -سوگند: آرتین… اینجا چرا اومدی؟ دستمو گرفت و همون‌طور که با یه دست منو دنبال خودش می‌کشید، گفت: - آرتین: پس یادته اینجا رو! با بهت گفتم: - سوگند: مگه می‌شه یادم نباشه این پارک رو؟ همیشه اینجا بازی می‌کردیم، تو هم همش اذیتم می‌کردی! به نیمکت رسیدیم، نشستیم روش و هر دو خیره به روبه‌رو شدیم، انگار چند سال به عقب برگشته بودیم. - آرتین: تو هم کم نمی‌آوردی ماشالله! سوار می‌شدی، رو سرم موهامو می کشیدی. با خنده جواب دادم: -سوگند: آره، یادته یه بار که با سردار دعواتون شد… آرتین با حرص غرغر کرد: - آرتین: بله! سرکار خانم، یه جوری دستمو گاز گرفت، انگار سگ گازش گرفته بود! منم مشتمو کوبیدم به بازوش و با حرص بیشتری گفتم: - سوگند: سگ خودتی گراز!
×
×
  • اضافه کردن...