رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

bano.z

کاربر حرفه ای
  • تعداد ارسال ها

    202
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    7

bano.z آخرین بار در روز فروردین 21 برنده شده

bano.z یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

10 دنبال کننده

درباره bano.z

  • تاریخ تولد 06/30/1998

آخرین بازدید کنندگان نمایه

498 بازدید کننده نمایه

دستاورد های bano.z

Proficient

Proficient (10/14)

  • Well Followed نادر
  • Great Support نادر
  • Reacting Well
  • Very Popular نادر
  • First Post

نشان‌های اخیر

485

اعتبار در سایت

  1. پارت صد و سی و نهم خندیدم و چیزی نگفتم ، غذام که تموم شد ، اروین گفت : _از اینجا تا رود فاصله ای نیست ، میای یکم با هم قدم بزنیم ! سری تکون دادم و گفتم : _چرا که نه ! فردا که تعطیله ، ساعتم که هشته شبه ، وقت زیاده ! لبخند زد و بازوش رو جلوم گرفت دستم رو دور بازوش حلقه کردم و راه افتادیم ، زوج های جوان هر کدوم گوشه کناری به تماشای رود نشسته بودن و گپ میزدن ، کمی که راه رفتیم ، یکجا روی نیمکت نشستیم ، رو به رومون یک پسر جلوی یک دختره زانو زد و حلقه ای از جیبش دراورد و از دختر خواستگاری کرد ، دختر ذوق زده شدو بغل پسر پرید و حلقه رو دستش انداخت . با ذوق به اون دو تا نگاه می کردم که سنگینی نگاه اروین رو حس کردم ، سمتش برگشتم ، با دیدن حس توی نگاهش مور مور شدم ، صورتش خیلی بهم نزدیک بود ، به حدی که نفس هاش به پوستم می خورد ، یک دفعه فاصله بینمون پر شد ، قلبم هری ریخت ، نمیدونستم باید چه کار کنم ، انگار بهم برق وصل کرده بودن . بعد چند ثانیه که برام مثل یک قرن بود ، اروین ازم جدا شد؛ با کنجکاوی به من نگاه می کرد ، انگار می خواست عکس العملم رو ببینه !
  2. پارت صد و سی و هشتم به این رفتارهاش عادت کرده بودم ، تو این دو ماه خیلی با هم صمیمی تر شده بودیم ، اخلاق هاش دستم اومده بود ، هر چی بیش تر میشناختمش قلبم بیشتر بی قرارش می شد ، ولی چون هنوز در حد دوست صمیمیم باقی مونده بود و پاش رو فراتر نمیذاشت ، منم صداهای قلبم رو خفه می کردم ! لبخند زدم و به عقب هُلش دادم و گفتم : _این وضع مهمون داری نیستا !! اول که تو خونت راهم ندادی ، حالا هم که اوردیم بیرون ، غذام رو خوردی ! خندید و گفت : _نگران نباش شکمو الان برات دوباره سفارش میدم ! بعد هم رفت تا سفارش بده ، نزدیک به پاییز بودیم و هوا رو به سرما میرفت ، خودم رو بغل کردم و به رود ماین که از اینجا دیده میشد نگاه کردم ، شب های اینجا فوق العاده بود ، چراغ های شهر روشن میشدن و بازتابشون تو رود ماین منظره رو رویایی می کرد ! داشتم از منظره لذت میبردم که اروین با ظرف غذا کنارم قرار گرفت ، تکه ای از اشنیتزل رو تو دهنم گذاشتم ، اروین هم مثل من به منظره خیره شد و گفت : _اینجا رو خیلی دوست دارم ، نمای قشنگی داره ، هر موقع حوصله ام سر میره یا به تنهایی نیاز دارم میام اینجا . لبخند زدم و گفتم : _پس یعنی الان من و به غار تنهایی هات راه دادی؟! خندید و گفت : _ یه چی تو همین مایه ها!!
  3. پارت بیست و یک انجماد رو تو قسمت گردنم حس می کردم ، نگاه نگران خانواده ام رویه گردنم بود ، لحظات آخر تکون خوردن چیزی رو در درونم حس کردم و اخرین چیزی که دیدم ، نگاه بهت زده بقیه بود ! پلک های خشک شدم رو به زحمت باز کردم ، سرما و نور باعث شد ، دوباره ببندمشون و بهم فشارشون بدم ، با صدای خش دار و بم گفتم : _مامان صدای اشنایی رو شنیدم که گفت : _بوژان ، آدو بهوش اومد !! صدای پا و حضور چند نفر رو دورم حس کردم ، پلک هام رو اروم باز کردم و اولین چیزی که دیدم چهره نگران و خسته و ژولیده بوژان بود ! با دیدنش گفتم : _بوژان ، چرا اینشکلی شدی ؟! مامان کجاست ؟! اشک تو چشم های بوژان جمع شد و گفت : _من خوبم آمی ، دو روزه خوابی ! دیگه نگرانت شده بودیم . به سختی خودم رو بالا کشیدم ، روی یک گاری بودم ، نگاهی به اطراف انداختم ، توی یک جاده ناشناس بودیم ، آبدوس و آدورینا هم بغل گاری نگران به من نگاه می کردن ، با تعجب گفتم : _دو روزه خوابم !! چرا هیچی یادم نمیاد ! مامان و مادر جون و بقیه کجان ؟! همگی نگران بهم خیره شده بودن و لام تا کام حرف نمیزدن ، پا های خشک شدم و روی زمین گذاشتم ، تعادلم رو از دست دادم که آبدوس سریع قبل اینکه روی زمین بیوفتم ، زیر بغلم رو گرفت ، بلند تر گفتم : _با شما هام ؟! چرا حرف نمیزنید ؟! بقیه کجان ! به گریه افتاده بودم ، ابدوس گفت : _نگران نباش ، برات تعریف می کنیم ، اول بیا بریم دم آتش گرم بشی ، بعد صحبت می کنیم!
  4. پارت بیستم آپامه خواهر اماتا متفکر رو به شوهرش گفت : _میتونیم ، کمی اون طرف تر که نزدیک تره به اشباح ، آتش درست کنیم اونجا هم تو دیدم نیستیم ، هم فاصله ای نداریم با اشباح ، اگه ابدوس درست بگه اینجوری هرج و مرج میشه و اشباح هم مجبور میشن ، محاصره رو باز کنن ، فقط باید سریع عمل کنیم و از بینشون رد بشیم ! همه با سر تایید کردیم و ریز ریز به همون سمت رفتیم ، از لایه زیری دامنم تکه پارچه ای رو پاره کردم و سمت اماتا که داشت پارچه ها رو روی هم میذاشت گرفتم ، ایرج خان و ابدوس و بوژان حواسشون به دور و بر بود که اشباح متوجه ما نشن ، بلاخره به هر سختی بود ،آتش رو درست کردیم! وقتی پارچه ها آتش گرفتن ، شروع کردیم سر و صدا کردن ، اشباح متوجه آتش شدن و طبق پیش بینی محاصره شکسته شد و همه به هول و ولا افتادن، تو این بین ما هم اروم اروم بدون جلب توجه از بین جمعیت رد می‌شدیم، بلاخره از جمعیت بیرون اومدیم و به سمت راه خروجی روستا و دور از چشم اشباح دوییدیم ؛ایرج خان برای دفاع از خودمون چند تکه چوب رو اتش زد که در صورت نیاز ازش استفاده کنیم ، تازه داشتیم دور می‌شدیم که صدای جیغ آدورینا باعث شد بایستیم ، وقتی سمتش برگشتم دیدم ، دستش تو دست یکی از اشباح اسیره ،ابدوس و بوژان دو چوب آتش گرفته رو سمتش گرفتن که ، شبح با لحن و صدای عجیب ، ولی به زبان ما گفت : _برگردید ، وگرنه این دختر قربانی میشه . اپامه با گریه به زمین افتاد اسم دخترش رو صدا میزد ، ایرج خان هم شکه و عصبی به شبح خیره شده بود ، همه شکه بودیم و نمیدونستیم باید چه کار کنیم، تو فکر بودم که یهو بازوم به شدت کشیده شد ، یکی از اشباح بازوم رو گرفته بود و من رو به عقب کشید ، نگاهی به دستش که از زیر شنل بیرون زده بود انداختم ، یک دود سیاه بود که به شکل دست دراومده بود ، با بر خورد دستش بازوم یخ کرده بود و سرما به استخوان هام نفوز کرده بود ، ترسیده بودم ، اون شبح که ادورینا رو گرفته بود گفت : _تسلیم شید ، وگرنه این دو دختر رو جلوی چشم هاتون میکشم . سردی چیزی رو دور گردنم حس کردم ، شبح دو دستم رو از پشت گرفت بود و دست دیگش رو روی گردنم گذاشت ، فشاری حس نمیکردم ولی حس یخ‌زدگی داشتم پوستم گز گز می کرد .
  5. پارت صد و سی و هفتم دو ماه بعد... _آروین اذیت نکن ! تو که میدونی من رو غذام حساسم ! با خنده ظرف رو بالای سرش برد و گفت : _نمیدونستم،اشنیتزل انقدر خوشمزه اس ، تقصیر خودته ، انقدر غذای خوشمزه برای خودت سفارش میدی ! با حرص گفتم : _خب از کجا بدونم تو ، توی این همه سال که آلمانی، اشنیتزل نخوردی! خندید و گفت : _تا حالا با یه کوچولوی شکمو دوست نبودم ! خندیدم و گفتم : _اونش دیگه به من ربطی نداره ، بده به من میگم ! دستم رو بالا بردم ، قدش بلند بود ، دستم به ظرف غذا نمیرسید ، تو یه حرکت قافل گیر کننده ، برگشت و تند تند تکه های گوشتی رو تو دهنش گذاشت ؛ برگشت و ظرف خالی رو جلوم گرفت ، با حرص به چشم های شیطونش نگاه کردم و بازوش رو کشیدم چون انتظار نداشت به سمتم خم شد و با حرص به بازوش مشت میزدم ! چند ثانیه که گذشت ، با اون دستش کمرم رو گرفت و دست دیگش رو هم ، بدون کم ترین زور زدنی از دستم در اورد و موهام رو کنار زد و گفت : _نگران نباش کوچولو ، الان برات سفارش میدم ، نمیزارم که ، خانوم کوچولو گشنه بمونه !
  6. پارت صد و سی و ششم سری تکون داد ، چند نوع غذای ترکی سفارش داده بود ، با ولع تیکه ای از آدانا کباب رو جدا کردم و تو دهنم گذاشتم و با لذت چشم هام رو بستم ! چشم هام رو که باز کردم ، دیدم آروین با لبخند داره نگاهم می کنه ، سرم رو به معنی چیه تکون دادم که گفت : _نمیدونستم انقدر کباب دوست داری؟! خندیدم و گفتم : _کلا از غذا لذت میبرم ، ولی غذاهای گوشتی رو بیش تر دوست دارم ، غذا های ترکیه هم که فوق العاده اس مخصوصا کباب هاش! چشمکی زد و گفت : _پس نوش جونت . لبخندی زدم و مشغول شدم ، بعد خوردن کباب به پیشنهاد آروین چند تا عکس گرفتیم ، دلیل رفتار های ضد و نقیضش رو نمی‌فهمم! تو عمق نگاهش چیزی نهفته بود که نمیتونستم بفهمم! نمیدونم چه قدر گذشت که بلاخره شماره پروازمون اعلان شد و به سمت فرانکفورت حرکت کردیم!
  7. پارت نوزدهم مامان متفکر گفت : _تا سرشون گرمه چک کردن بقیه روستا هست باید حواسشون رو پرت کنیم و فرار کنیم ! اماتا کلافه گفت : _نمیبینیشون ! معلوم نیست چه موجودی هستن ، اخه چه جوری حواسشون رو پرت کنیم ! ابدوس گفت : _با آتش، اون سری دیدم که از آتش بدشون میاد ! اماتا باز غر زد : _یه چیزی میگید برا خودتون ، الان این وسط ، بین این همه جمعیت ، چوب و چخماق از کجا گیر بیاریم ! اصلا گیرم که گیر اوردیم ؛ چه جوری حواسشون رو پرت کنیم ! مادر جون گفت : _انقدر ایه یاس نخون دخترم ، بلاخره باید کاری کنیم ! اماتا عاصی نگاهی به جمع انداخت و چیزی نگفت، بین جمعیت نگاه می کردم ، همه غصه دار و ترسیده بودن ، از پیر و جوان گرفته تا بچه و زن و مرد همه ترسیده بودن ، یهو بین جمعیت نگاهم به دو سنگ چخماق افتاد ، انگار خدا باهامون یار بود ! خم شدم و به سختی از لای جمعیت سنگ ها رو برداشتم و سمت مامان گرفتم و گفتم : _اینا ها ! پیدا کردم ؛ سنگ چخماق ! چشم های ایرج پدر ابدوس برق زد و گفت : _آفرین دخترم ، به جای چوب هم از پارچه لباس استفاده می کنیم ، فقط باید نقشه بکشیم که چه جوری حواسشون رو پرت کنیم!
  8. پارت هجدهم اشباحی که ما رو گرفته بودن ، به سمت جمعیت که وسط میدون زانو زده بودن و یک عده اشباح دیگه محاصره اشون کرده بودن هُل دادن ، تو بین جمعیت خانواده اماتا و ابدوس رو پیدا کردیم ، مامان و اماتا تا هم رو دیدن ، هم دیگه رو بغل کردن و به گریه افتادن ، کنار اماتا زنی نشسته بود که شباهت زیادی به اماتا داشت ؛بغل مردی با قد بلند گریه می کرد ،حدس زدم مامان ابدوس و ادورینا باشه و اون مرد هم پدرشون هست . ابدوس در حالی که ادورینا رو به اغوش کشیده بود با غم بهم نگاه کرد ، اشکام بی مهابا میریختن ، بوژان بهت زده بغلم زانو زده بود ، به مادر جون که نگاه کردم قلبم هری ریخت! لباش سفید شده بود و مردمک چشمش دو دو میزد ، حالش خوب نبود ، خودم رو سمتش کشیدم و گفتم : _مادر جون ! مادرجون ! حالتون خوبه صدام رو میشنوین؟! مامان با صدای من به سمتمون برگشت و سراسیمه طرف دیگه مادر جون جا گرفت ، اماتا که بطری دستش بود سمتمون گرفت و گفت : _یکم بهش اب بدین شاید بهتر بشه ! سری تکون دادم و بطری رو جلوی دهنش گذاشتم ، یکم که از اب خورد کمی حالش جا اومد ، شخصی که فکر می کردم بابای ابدوس هست ، اروم گفت : _این طوری نمیشه ، باید سعی کنیم از بینشون فرار کنیم ! اماتا رو به مرد گفت : _یه چیزی میگی ها ایرج ، نگاهی به دور و اطراف بنداز ! محاصرمون کردن ! زنی که فکر کنم خواهر اماتا بود رو به اماتا گفت : _خواهر ، نمیتونیم دست رو دست بزاریم که ، حداقل باید بچه هامون رو فراری بدیم ! اماتا ناراحت به زن نگاه کرد و گفت : _ میدونم آپا ، منم نگرانم ولی کاری نمیتونیم بکنیم !
  9. پارت هفدهم کتاب رو برداشتم تا داخل کیفی که مامان برام دوخته بود بزارم لحظه اخر ، تصمیم گرفتم گردنبند روی کتاب رو به گردن بندازم ، بعد برداشتن گردنبند کتاب رو داخل کیف گذاشتم ، داخل صندقم رو نگاه کردم چشمم به خنجر پدر افتاد ،خنجری کوچک با سنگ های آبی و سفید به روی دسته و قلاف اش ، خنجر رو هم داخل کیف گذاشتم و به سمت مامان و مادر جون برگشتم ، با کمک بوژان وسایل رو داخل گاری گذاشتیم ، هیچ کس حرف نمیزد ، فکرشون درگیر بود شام رو تو سکوت خوردیم و بعد هم زیر کرسی به خواب رفتیم . نیمه های شب با احساس سرمای شدید و سر و صدای مامان و مادر جون بیدار شدم ، با دیدن صحنه رو به روم شوکه شده بودم ، اشباح تاریکی با همون شمایلی که ابدوس برام گفته بود تو خونه در حال پرواز بودن ، با دیدنشون ترس به دلم افتاد ، صداهای عجیبی از خودشون درمیاوردن ، صداشون به گونه ای بود که انگار چندین جادوگر داشتن ورد میخوندن ؛ به خودم که اومدم توسط یکیشون رو زمین کشیده شدم ، لحظه اخر قبل اینکه از کیفم دور بشم کیف رو به چنگ گرفتم ، نگاهی به مامان و مادر جون کردم که با تمام قدرت داشتن مقاومت می کردن ، بوژان هم هر چی فحش و ناسزا بلد بود به زبون می‌آورد ، کشون کشون ما رو از خونه بیرون آوردن و به سمت مرکز روستا می کشوندن ، زمین ها زیر پاشون یخ می‌بست و هوا به شدت سرد شده بود ، کم کم اطراف رو داشت مه می‌گرفت، از ترس و سرما به خودم میلرزیدم ، به مرکز روستا که رسیدیم ، دیدیم بقیه مردم هم تو همین وضعیت هستن ، اوضاع بهم ریخته ای بود ، هوا سرد بود ، گاری ها شکسته شده بودن ، دبه ها ی چوبی روی زمین پخش و پلا بودن ، بچه ها و زن ها گریه می کردن ، مردهایی که هنوز به دام نیوفتاده بودن داشتن مقاومت می کردن
  10. bano.z

    یک گزینه رو انتخاب کن!

    برای من بستگی داره آرزو چی باشه ، بعضی آرزو ها به دردش می ارزه ، ولی بعضی از ارزوها نه!بهتره تو بهترین حالت تصورشون کنی و حسرت بکشی چون با رسیدن بهش فقط خودت درد نمی کشی!
  11. پارت صد و سی و پنجم لبخند محوی زدم و گفتم : _واقعا بهراد هم دم خوبیه ، وقتی ساحل رو از دست دادیم ، این بهراد بود که کمکم کرد حالم بهتر بشه و بتونم به زندگی برگردم ! چهره متاثری به خودش گرفت و گفت : _متاسفم ! اگه اذیت نمیشی میتونم بپرسم چه اتفاقی برای خواهرت افتاد؟! قطره اشکی که از گوشه چشمم می خواست بیوفته رو با انگشت گرفتم و گفتم : _درست نمیدونیم ،ساحل تو دانشگاه ساپینزا رم پزشکی میخوند ،یک روز از اینترپل با پدرم تماس گرفتن و گفتن ساحل کشته شده ، بعد از اون هم پدر کارآگاه استخدام کرد هنوز دلیل قتلش مشخص نشده ! اروین نگران بهم نگاه می کرد دستی به صورتم کشیدم ، متوجه نشدم کی این اشک ها سرازیر شدن ، با عذر خواهی بلند شدم و به سمت سرویس بهداشتی رفتم و دو مشت اب به صورتم زدم و وقتی کمی به خودم اومدم ، پیش اروین برگشتم ، غذا ها رو اورده بودن ، اروین نگران گفت : _ببخشید نمی خواستم اذیت بشی ، حالت خوبه؟! لبخند بی جونی زدم و گفتم : _مشکلی نیست ، اگه موافقی شروع به خوردن کنیم که خیلی گشنمه!
  12. پارت صد و سی و چهار تو طول سه ساعت پرواز ، حرف خاصی بینمون رد و بدل نشد ، اروین کمی کلافه به نظر میومد ، تو چشم هاش می خوندم که می خواد چیزی بگه ولی تردید داره ، این حالات رو یک بار دیگه هم ازش دیده بودم ، وقتی هواپیما تو استانبول فرود اومد ، پیاده شدیم ، تا پرواز بعدی یک ساعت و نیم وقت داشتیم ، می خواستم برم رو صندلی بشینم که اروین بازوم رو گرفت و گفت : _گشنت نیست؟! من خیلی گشنمه ، بیا بریم یک چیزی بخوریم ! به تایید سر تکون دادم و به سمت کافه داخل فرودگاه رفتیم ، اونجا متوجه شدم که اروین به زبان ترکی هم تسلط داره ، بعد اینکه برای جفتمون سفارش غذا داد ، روبه من که سرم رو به دو انگشتم تکیه داده بودم و بهش نگاه می کردم گفت : _چیه ؟ چرا اینطوری نگاه می کنی؟! دستام رو روی میز به هم قفل کردم و خودم رو روی میز کمی خم کردم و گفتم : _نمیدونستم ترکی استانبولی هم بلدی! خندید و گفت : _به خاطر پروژه های شرکت به زبان های ترکی ، عربی ، انگلیسی و ایتالیایی تسلط دارم . لبام و به جمع کردم و ابروهام و بالا انداختم و گفتم : _صحیح ! خندید و گفت : _تا حالا کسی بهت گفته چهره بامزه ای داری ؟ مثل خمیر میمونه ! به هر شکلی درمیاد ! خندیدم و گفتم : _اره ، بهراد به دفعات بهم گفته ! +چه قدر خوبه که یک عمو هم سن و سال خودت داری ، واقعا به رابطه اتون قبطه می خورم! خیلی وقت ها دوست دارم یک رفیق و هم دل مثل بهراد داشتم ، قدر رابطه‌ای که دارید رو بدون!
  13. پارت شانزدهم سوالی که پرسید هم زمان شد با برگشت، مامان و مادر جون زیر کرسی ، رو به مادر جون سوال بوژان رو تکرار کردم و مادر جون در جواب گفت : _والا ، منم خبر ندارم ، ولی قدیم که کوچیک بودم چند بار از مامان و بابام شنیده بودم که چند نسل قبل انگار کمی از جادو جنبل سر درمیاوردن ! سری تکون دادم ، که مامان گفت : _نگفتی چرا دیر کردی ؟! چرا انقدر گلی بودی ؟! با دست به پیشونیم زدم به کل حرف های ابدوس از ذهنم رفته بود بیرون ، شروع کردم براشون تعریف کردن ، هر چی بیش تر میگفتم ، نگرانی مامان و مادرجون بیش تر می شد با تموم شدن حرفم ، بوژان به حیاط رفت که گاری کوچکمون رو بیاره ، من و مامان و مادرجون هم شروع کردیم به جمع کردن چیز های ضروری ، در حال جمع کردن بودیم که مامان کیسه ای گرد که بند بلندی داشت سمتم گرفت و گفت : _این رو برای تولدت دوختم ، ولی فکر کنم الان بیش تر به کارت بیاد میتونی وسیله هات رو توش بزاری ، این بند رو که بکشی درش بسته میشه ، این یکی بند هم برای اینه که بتونی رو دوشت بندازیش! به چهره نگرانش نگاه کردم ، تقصیری نداشت درک می کردم چرا بهمون نگفته ، تشکر کردم و بغلش کردم .
  14. پارت پانزدهم مادر جون نم چشمش رو گرفت و گفت : _من پیر تر از اونیم که به خوام این داستان رو با جزئیات براتون تعریف کنم ، این کتاب هم قراره بعد از من به پدرتون واز پدرتون به تو برسه امیتیس ، پس از الان به بعد این کتاب دسته تو امانت هست ، با برادرت بخونیدش ، امیدوارم با خوندنش پدرتون رو درک کنید ! بعد هم با سختی از زیر کرسی بلند شد و لنگان به طرف اشپزخونه رفت ، صدای دلداری هایی که به مامان میداد رو میشنیدم ! کتاب رو برداشتم بین خودمون و بوژان گرفتمش ، بازش کردم ، صفحه اول نوشته شده بود : _زمانی که خورشید برای نخستین‌بار بر زمین تابید، شعله‌ای از قلبش جدا شد و در اعماق زمین افتاد آن شعله تبدیل به دختری شد که جسدش از خاک، نفسش از آتش، و روحش از فروغ جاودان بود. او را آذرمیرا نامیدند: پاسبان آتش‌های ابدی که هیچ‌گاه خاموش نمی‌شوند. تو مقدمه کتاب نوشته بود این کتاب نزد نوادگان الهه باد (بانو مه پَر ، استاد اخرین نگهبان) به امانت سپرده میشود. ایشان این داستان را از زبان خود بانوی فروغ ابدی (آذرمیرا) نقل کرده اند. با خوندن کلمه نوادگان الهه باد نگاهی بین من و بوژان رد و بدل شد و بوژان حرف من رو به زبون اورد: _الهه باد ، آمی مگه این کتاب میراث ما نیست؟! یعنی ما نوادگان الهه باد هستیم؟!
  15. پارت چهاردهم نگاهی به مامان انداختم که ساکت و نگران به اون کتاب نگاه می کرد ، لبم و با زبون تر کردم و گفتم : _خب این کتاب چه ربطی به رفتن بابا داره؟؟ صدای ضعیف مامان به گوشم رسید : _همون طور که میدونید من و پدرتون عمو زاده هم هستیم ، این کتاب میراث خانوادگی ما هست و نسل به نسل صد ها ساله که بینمون میچرخه و به فرزند بزرگ خانواده به ارث میرسه ، از اونجایی که مادر جون فرزند بزرگ خانواده بوده دست مادرجون هست ، قرار بر اینه که داستان این کتاب رو تمام اعضای خانواده برای نسل بعد تعریف کنن حتی فرزندان کوچک تر ، طبق گفته های اجدادمون این داستان واقعیه ولی خب خیلی ها دنبالش رفتن و دست خالی برگشتن و از اون به بعد گفتن این داستان افسانه هست و فقط می خواد امید بخش ما باشه! کمی مکث کرد و محزون ادامه داد : _پدرتون هم جزو اون دسته بود که فکر می کرد ، این داستان واقعیه ، بعد به دنیا اومدن بوژان وقتی تاریکی تقریبا نیمی از سرزمین ها رو گرفت و قحطی زیاد شد ، پدرتون دیگه نتونست تحمل کنه و گفت باید فکر چاره ای باشه ، البته نه برای خودش بلکه برای همه ، پس با وجود تمام مخالفت های من یک روز وسایلش رو جمع کرد و به دنبال چیزی که فکر می کرد درسته رفت، چند ماه که گذشت خبری ازش نشد و طبق شنیده های ما هر روز تاریکی جاهای بیش تری رو می گرفت ، و ما هم نا امید تر می‌شدیم و تقریبا مطمئن شده بودیم پدرتون به دست گارد تاریکی افتاده ، از اون روز با خودم عهد کردم اصلا حرفی راجع به این داستان بهتون نزنم ، ترسیدم شما رو هم از دست بدم ! اشک هاش مانع از این شد که بتونه ادامه بده ، از جاش بلند شد و به آشپزخانه رفت . اشک تو چشم هام حلقه زد ، مگه این داستان چیه که پدر بخاطرش ما رو ترک کرده ! رو به مادرجون گفتم : _من می خوام این داستان رو بشنوم ، می خوام بدونم چی توش هست که ، به خاطرش پدر ما رو ترک کرده !
×
×
  • اضافه کردن...