-
تعداد ارسال ها
497 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
11
تمامی مطالب نوشته شده توسط زینب چرمگر
-
داستان راز یک قتل | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت دوازدهم دستی به لبه روسریاش کشید. لرزش انگشتهایش از چشمم دور نماند. تلاش میکرد آرام باشد، اما استرس در صدایش موج میزد. «حتماً جناب سرگرد… بهار برای من مثل خواهر بود. هر کاری لازم باشه برای روشن شدن حقیقت انجام میدم.» لبخند مختصری زدم و برگهای جلوش سر دادم. گفتم: «لطف کنید یک لیست از مهمانهای جشن تولد، همراه با شماره تماس و نسبتشون با شما یا خانواده نوروزی بنویسید.» مکث کوتاهی کردم و ادامه دادم: «اگه خدمهای هم استخدام کرده بودید، مشخصات و شماره تماس و اینکه از کجا گرفته بودیدشون رو هم اضافه کنید.» برگه را آنقدر محکم گرفت که انگشتهای لرزانش کمتر دیده شود. آب دهانش را قورت داد و درحالیکه دوباره تاره موی فرضیش را زیر روسری جاساز میکرد، گفت: «چشم… فقط من اون شب دوتا خدمه گرفته بودم. شماره خودشون رو ندارم، فقط شماره شرکت خدماتیه که ازشون ساعتی گرفتم. کافیه؟» با لحن آرام اما محکم پاسخ دادم: «بله، مشکلی نیست. فقط اسم خانوادگی، و روز و ساعت دقیق استخدامشون رو هم بنویسید.» سرش را تکان داد و مشغول نوشتن شد. اما لرزش دستش دستبردار نبود. هر بار که خودکار از بین انگشتانش لیز میخورد و روی زمین میافتاد، نگاهش کوتاه و مضطرب به من میافتاد؛ انگار میترسید ضعفش دیده شود. مقداری از این اضطراب طبیعی بود—بازجویی درباره مرگ کسی که خواهرخواندهاش بوده کم چیزی نیست. اما **این سطح از آشفتگی**… باید صبر میکردم ببینم ادامهاش چه میشود. -
فانتزی رمان آخرین نگهبان شعله (فصل اول) | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در رمان های نخبگان برگزیده
به نام خدای جهان افرین نام رمان: آخرین نگهبان شعله (فصل اول) نویسنده: bano.z | زینب چرم گر کاربر انجمن نودهشتیا ژانر : فانتزی، اسطوره ای خلاصه رمان: در جهانی که تنها امیدش در افسانهها پنهان شده، یک دختر جوان با خواندن داستانی که هیچکس باورش ندارد، جرقهای دوباره در دل خاموششدهاش روشن میکند. او نمیداند که این امید ساده، قرار است دریچهای بهسوی حقیقتی فراموششده باشد ؛ اما زمانی که تاریکی همهچیز را میبلعد، دختر داستان ما میفهمد که بعضی افسانهها… مقدمه: زمانی که خورشید برای نخستینبار بر زمین تابید، شعلهای از قلبش جدا شد و در اعماق زمین افتاد آن شعله تبدیل به دختری شد که جسدش از خاک، نفسش از آتش، و روحش از فروغ جاودان بود. او را آذرمیرا نامیدند: پاسبان آتشهای ابدی که هیچگاه خاموش نمیشوند... -
درخواست طراحی کاور برای داستان راز یک قتل | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
عالی دستت درد نکنه عزیزم❤️- 8 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی کاور برای داستان راز یک قتل | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
بفرمایید ممنونم- 8 پاسخ
-
- 2
-
-
-
درخواست طراحی کاور برای داستان راز یک قتل | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
-
درخواست طراحی کاور برای داستان راز یک قتل | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست طراحی کاور
در خواست کاور برای داستان راز یک قتل رو دارم https://forum.98ia.net/topic/3967-داستان-راز-یک-قتل-banoz-کاربر-انجمن-نودهشتیا/- 8 پاسخ
-
- 1
-
-
داستان راز یک قتل | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت یازدهم آقای نوروزی آهی کشید و گفت: «راستش نه... انگار مهسا از توی همین برنامههای گوشی و اینترنت پیدایش کرده بود.» دستی روی شانه آقای نوروزی گذاشتم و با لحنی اطمینانبخش گفتم: «مجدداً تسلیت میگم. بهتون قول میدم تمام تلاشم رو برای حل این پرونده بکنم. ممنون از کمکتون.» بعد رو به خانم نوروزی کردم: «ببخشید، من لازمه با دخترخواهرتون، که در واقع مثل خواهرِ مرحوم بوده، صحبت کنم. لطف کنید بهشون اطلاع بدید فردا صبح، رأس ساعت هشت، اداره آگاهی باشن.» خانم نوروزی سری به تایید تکان داد. آقای نوروزی هم با من دست داد و هر دو از اتاق بیرون رفتند. دفترم را باز کردم. طبق عادت همیشگی، اسامی را ستون کردم. زیر اسم **اسدی** یک خط قرمز کشیدم (حلقه گمشده و اضطرابش) و جلوی اسم **مهسا** یک علامت سؤال بزرگ گذاشتم. تضاد بین «خواهرخواندگی» و آن «مشاجره مخفیانه در بالکن» ذهنم را درگیر کرده بود. دفتر را بستم؛ حالا باید منتظر اظهارات مهسا راد میماندم. حس میکردم حرفهای او یا قطعه گمشده پازل است، یا قرار است پازل جدیدی پیش رویم بگذارد. *** روز بعد، رأس ساعت هشت، مهسا راد روبهروی من نشسته بود. دختری با چهرهای کاملاً امروزی و شیک. از نوع پوشش و کیف چرمیِ مارکدارش میشد فهمید وضعیت مالی بسیار خوبی دارد؛ همان دختری که در مراسم خاکسپاری، خودش رو روی خاک پرت کرد و چشم اسدی روش بود . گلویم را صاف کردم و گفتم: «خیلی خوش اومدید. اول از همه تسلیت میگم، غم آخرتون باشه.» اشکی از گوشه چشمش چکید و با صدایی که کمی میلرزید گفت: «خیلی ممنون... سلامت باشید.» دستانم را روی میز گره کردم، کمی به جلو خم شدم و با لحنی جدی اما ملایم ادامه دادم: «لطف کنید به سوالاتی که میپرسم با جزئیات جواب بدید. میدونم بازگو کردن خاطرات اون شب و مرور اتفاقات سخته، اما جوابهای دقیق شما، تنها راهیه که میتونه ما رو به حقیقت برسونه.» نگاهش را از روی میز به من دوخت. منتظر شروع بود. -
داستان راز یک قتل | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت دهم خانم نوروزی آهی کشید و گفت: «بهار و مهسا مثل دو تا خواهر بزرگ شدن. طبیعی بود گاهی بینشون بحثی پیش بیاد، اما هیچوقت طولانی نمیشد. زود آشتی میکردن… اصلاً طاقت دوری از هم رو نداشتن.» لحظهای مکث کرد و ادامه داد: «وقتی مهسا تصمیم گرفت برای تحصیل بره کانادا، بهار واقعاً به هم ریخته بود. حتی چند روزی با مهسا قهر کرده بود. بعدش نمیدونم مهسا چی بهش گفت که دلش رو به دست آورد… ولی وقتی رفت، بچهم خیلی گوشهگیرتر شد. تا اینکه ازدواج کرد و رفت سر خونه و زندگیش.» خانم نوروزی با دستمال اشکهایش را پاک کرد. بعد از چند لحظه مکث پرسیدم: «شب مهمونی… همه مهمانها رو میشناختید؟ کسی غریبه بینشون نبود؟» آقای نوروزی گفت: «نه، همه خودی بودن. خواهر خانومم و چند نفر از دوست و آشناهای مشترک مهسا و بهار بودن. فقط یه نفر غریبه بود…» ابرویم بالا رفت. «کی؟» «خدمهای که مهسا برای پذیرایی از مهمانها آورده بود.» چند ثانیه در سکوت به سطح میز خیره شدم. بعد گفتم: «پس مهمونی جمعوجور و صمیمی بوده. از بین دوستهاشون کسی نبود که با بهار اختلافی داشته باشه؟» خانم نوروزی گفت: «نه جناب سرگرد. بهار من اونقدر با محبت بود که دوستاش مثل پروانه دورش میچرخیدن. چون دختر ساکت و آرومی بود، همه سعی میکردن تنهاش نذارن. از وقتی فهمیدن چه اتفاقی افتاده، همشون مثل خواهرهای واقعی کنار من بودن… هم کمکم کردن، هم خودشون خیلی غصه خوردن.» سر تکان دادم. «متوجه شدم.» کمی جلو خم شدم و پرسیدم: «شما میدونید اون خدمهای که گفتید از کجا استخدام شده بود؟» -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صدو بیست و شش با چشمای درشت شده گفت : _چی؟! همون موقع اسانسور رسید همین جور که سوار میشدم گفتم : _هیچی بابا ، سوار شو ، بریم. سوار شد ، چند بار لباش تکون خورد حرفی بزنه ولی انگار دو دل بود ، شاید هم نمیدونست چه جوری بیانش کنه ! اسانسور متوقف شد ، پیاده شدیم ، رستوران هم فضای سرپوشیده داشت و هم چون طبقه بالا مجموعه بود ، فضای باز یا به اصطلاح روف گاردن داشت . هر دو به اطراف نگاه کردیم تا ببینیم کسی اومده یا نه! همین جور که سرم رو میگردوندم ، اراد و عمو آرمان و مهلا جون رو دیدم ، اراد با دیدنم دست تکون داد ، لبخندی زدم و به اروین گفتم : _بیا بریم ، بیرون نشستن. نگاهم رو دنبال کرد که به مامانش اینا رسید و دنبالم راه افتاد ، وقتی رسیدیم ، سلامی کردم و نشستم . اراد با ابرو به پاکت های تو دستم اشاره کرد و گفت : _مثل اینکه خرید بالا بوده !! خندیدم و گفتم: _آره، مغازه طرف رو بار زدم اومدم! مهلا جون گفت : _به خوشی استفاده کنی عزیزم . لبخندی زدم و تشکر کردم ،اراد نگاهی به پاکت بغل دست آروین کرد و شیطون گفت : _جدیدا لباس زنونه میپوشی داداش؟! اروین یکی زد به بازوش و با خنده گفت : _نه ، خوشم اومد ، گفتم برای تو بخرم! اراد با لحن بامزه دخترونه ای گفت : _ای وای اروین جون راضی به زحمتت نبودم ، مرسی عشقم ! بعد هم یورش برد پاکت رو بگیره ، که اروین نمیذاشت حتی یک سانت بهش نزدیک بشه ! عمو آرمان و مهلا جون هم که انگار این رفتار ها براشون عادی بود می خندیدن و به اون دوتا نگاه می کردن . -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صدو بیست و پنجم مصرانه پرسیدم: _نظرت رو نگفتیااا ، بهم میاد ؟! _عالیه ، من برم بیرون یکم هوا بخورم . یک جوری این کلمات رو تند پشت هم گفت که انگار بعدش قراره پرت بشه تو دره!! بعد هم سریع رفت ، لبخندی زدم و بعد پرو یکی دو تا دیگه از لباس ها از پرو بیرون اومدم ، همونجور که فکر می کردم اروین تو فروشگاه نبود ، لباس ها رو حساب کردم و بیرون اومدم و با چشم دنبال اروین گشتم ، پشت شیشه های بلند پاساژ ایستاده بود و بیرون رو نگاه می کرد ، دستش یک پاکت بود ، که لوگوی همین فروشگاه روش خورده بود ! جلو رفتم و گفتم : _مثل اینکه توام خرید داشتی؟! سمتم برگشت و با دست آزادش دستی به سرش کشید و گفت : _اره ، برای مامان یک چیزی خریدم . اهانی گفتم و چون تقریبا دو ساعت شده بود ، به سمت رستوران به راه افتادیم ، دکمه آسانسور رو فشردم و منتظر موندیم ، اروین زیادی ساکت شده بود ، دوست داشتم به حرفش بیارم پس پرسیدم : _کی برمیگردی؟! حواس پرت گفت : _کجا ؟!! خندیدم و گفتم : _خونه آق شجاع!! -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و بیست و چهارم متفکر گفت : _صحیح ، حالا بیا بریم تو شاید چیزی پسندیدی! سری تکون دادم و دنبالش راه افتادم ، بین رگال ها چرخیدم و چند تا لباس رو برای پرو برداشتم ، یهو چشمم به اروین خورد که داشت یک لباس قرمز رنگ که خیلی هم شیک بود وارسی می کرد . جلو رفتم و پشت سرش ایستادم ، انگار متوجه حضورم شد ، برگشت و پرسید : _قشنگه ، نه؟! سری تکون دادم و گفتم : _اره ، خوش سلیقه ای انگار! خندید و پرسید : _می خوای امتحانش کنی؟ دستی به چونم گذاشتم و متفکرانه به لباس خیره شدم ، بعد چند ثانیه گفتم : _اره قشنگه ، به امتحانش می ارزه. لباس رو گرفتم و سایزش رو چک کردم ، درست سایز من بود ! به سمت پرو رفتم و یکی از لباس هایی که انتخاب کرده بودم پوشیدم ، یک دفعه به سرم زد از فرصت استفاده کنم ، اگه اروین احساسی بهم داشته باشه ، وقتی اعتراف می کنه ، که من چراغ سبز نشون بدم ، پس دستی تو موهام کشیدم و صداش کردم ، وقتی تقه ای به در خورد در و باز کردم ، چشم های اروین با دیدن من تو اون لباس ارغوانی برق زد ، پرسیدم: _چطوره؟؟ بدون لحظه ای درنگ گفت : _محشر شدی ! عالیه ! لبخندی به روش پاشیدم و ازش خواستم منتظر بمونه ، بقیه رو ببینه ، تصمیم گرفتم اون لباس قرمز رنگ که خودش انتخاب کرده بود بپوشم . لباس دکلته بود و از روی ران چاک می خورد ، قسمت دکلته خیلی ظریف کار شده بود ، لباس شنل بلند حریری به همون رنگ داشت که بالا تنه لباس رو کمی میپوشوند ، لباس خاص و شیکی بود ! با هر حرکت شنل حریر توی تنم به رقص در میومد ، در رو باز کردم ، اروین سرش تو گوشی بود ، یک قدم جلو رفتم و با تن صدای اروم و کشدار صداش کردم ، تا سرش و بالا اورد ، دو طرف شنل رو گرفتم و با ناز چرخ زدم ، و پرسیدم : _سلیقه ات واقعا محشره ، بهم میاد ، نه؟؟ سیبک گلوش بالا پایین شد ، چند دقیقه محو من شده بود ، لبخند ریزی زدم و بهش نزدیک شدم ، دستم رو روی بازوش گذاشتم و اروم تکونش دادم ، دست دیگم رو هم جلوی چشمش تکون دادم و گفتم : _اروین جان ، با شمام ؟!! نفس عمیقی کشید و یکم فاصله گرفت ؛ انگار گرمش شده بود چون دو دکمه بالایی پیرهنش رو باز کرد ، که باعث شد عضلات خوش فرم بالاتنش به نمایش گذاشته بشه . -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و بیست و سوم بعد یکی دو ساعت خواب ، کش و قوسی به بدنم دادم و از تخت بلند شدم ، دستی به لباسم کشیدم و موهام رو با کش بستم و از اتاق بیرون اومدم و پایین رفتم ، همه تو پذیرایی دور هم جمع شده بودن و داشتن گپ میزدن . مامان با دیدن لبخند زد و گفت : به به ، ساعت خواب مامان جان ، بیا بشین برات چای بریزم . لبخندی زدم و روی صندلی بغلش جای گرفتم ، بعد خوردن چای ، اراد گفت : _خب صدف هم که بیدار شد ، نریم یک دور بزنیم ؟! بهراد هم به دنباله حرفش گفت : _فکر خوبیه ، نیومدیم بشینیم تو خونه! عمو آرمان و بابا هم موافقت کردن و بابا گفت : _پس برید اماده بشید که راه بیوفتیم . بیست دقیقه بعد همه حاضر و اماده جلوی در ویلا ایستاده بودیم ؛قرار شد به یک مرکز تفریحی تجاری بریم ، همه سوار ماشین ها شدیم و بابا چون هوا تاریک بود ، رانندگی رو به من سپرد . بعد یک ساعت به مکان مورد نظر رسیدیم و قرار شد ، ، اول خرید کنیم ، بنابر این قرار شد ، همه متفرق بشن و دو ساعت بعد تو رستوران بِنام همون مجموعه هم دیگرو ببینیم . ترجیح دادم بزارم مامان و بابا تنها بگردن ، پس ازشون جدا شدم و شروع کردم به گشتن ، همین طور که میگشتم ، یک ساعت مردونه تو ویترین یک مغازه بزرگ ساعت فروشی چشمم رو گرفت یک ساعت با صفحه خاص و زمینه مشکی با بند های مشکی اسپرت ، نمیدونم چرا با اولین نگاه تو دست های اروین تصورش کردم ، داخل مغازه شدم و بی هیچ دلیلی ساعت رو خریدم ! یک ساعتی میگشتم که یک لباس مجلسی نظرم رو جلب کرد ، یک لباس مجلسی که پشت لباس باز بود و با چند بند ظریف بهم وصل میشد ، بغل لباس تا پهلو باز بود ، از اون لباس ها بود که در عین سادگی چون فرم قشنگی به بدن میدن ، تو تن خاص میشد فقط مشکلش باز بودن بیش از حدش بود ! درواقع یک نوع لباس خواب ولی با جنس و ظاهری شیک تر بود ! از تصورات خودم خندم گرفت ، که صدای یک نفر رو پشت سرم شنیدم : _به چی میخندی ، خانوم بلا؟! اروین بود ، لبخندم و جمع کردم و گفتم : _هیچی یک خاطره یادم اومد ! لبخندی زد و سر تکون داد به ویترین نگاه کرد و لباس مورد نظر رو دید و گفت : _فکر کنم خیلی بهت بیاد ، انتخابت محشره ! شونه ای بالا انداختم و گفتم : _قصد خریدش رو ندارم . _چرااا؟ شونه ای بالا انداختم و گفتم : _اهل پوشیدن لباس های خیلی باز نیستم ، قشنگه ولی خیلی بازه ، نمیشه جایی پوشیدش ! -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و بیست و دوم بعد هم بدون درنگ شروع کرد بهم آب پاچیدن ، خیس خیس شده بودم ، دویدم سمتش و گفتم : _دارم برات ! با خنده شروع کرد فرار کردن ، منم دنبالش دویدم و بعد چند دقیقه یهو ایستاد ، نتونستم سرعتم و کنترل کنم و لیز خوردم ، اروین کمرم و گرفت که زمین نخورم ، ولی من از ترس افتادن یقه اش رو کشیدم و هر دو توی آب افتادیم . چشم هام رو که باز کردم ، دو جفت چشم عسلی دقیقا رو به روم بود ، تازه متوجه موقعیت شدم و سریع اروین و کنار زدم و تو جام نشستم . از خجالت داغ کرده بودم و مطمئنن گونه هام گل انداخته بود. اروین خندید و با انگشت گونه ام رو نوازش کرد ، گفت : _بلا خانوم ،جفتمون رو خیس کردی خیالت راحت شد؟! سرم و کمی عقب کشیدم و با کمی اخم گفتم : _الان مقصر من شدم؟؟؟ تو یهو ایستادی ! باعث شدی جفتی بیوفتیم تو اب ! خندید و سرش و نزدیکم اورد و گفت : _والا من که از این اب تنی راضیم ، تا حالا اب بازی انقدر بهم مزه نداده بود! خندیدم و به کمکش تو جام ایستادم ، بعد هم گفتم : _بدو بریم ، لباس عوض کنیم ، وگرنه کل سفر به مریضی میگذره! اروین سری تکون داد و به سمت ویلا راه افتادیم . -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و بیست و یک موزی گفتم : _والا تو داری فرشته میبینی !نه من ، پس قلقش رو هم خودت پیدا کن ، من آشنایی ندارم . دستی به فکش کشید ، قبل اینکه چیزی بگه سریع چیزی که تو دلم مونده بود گفتم : _تخم مرغ و زردچوبه ! با تعجب گفت : _چی؟! املت می خوای ؟! خنده ام گرفته بود ولی قبل این که لبم به خنده باز بشه کنترلش کردم ، شونه ای بالا انداختم و گفتم : _نه ! شنیدم برای چونه خوبه ،(اشاره ای به دستش که فکش رو میمالوند کردم و ادامه دادم)،انگار زیادی ازش کار کشیدی! اروین که انگار به مطلب مهمی پی برده بود ، لبخند جذابی زد و گفت : _میترا ، دوست و همکار دانشگاهی منه ، زنگ زده بود بگه عروسیشون بهم خورده ، چون متاسفانه پدربزرگ داماد فوت شده . تو دلم از این توضیحی که داد ذوق کردم ولی با بی تفاوتی گفتم : _فکر نمی کنم توضیحی خواسته باشم ، به من چه!! بعد هم پام رو تو آب گذاشتم و کمی جلو رفتم ، صدای اروین رو شنیدم که میگفت: _ همیشه سوال ها ، به زبون نمیان ، بعضی وقتا چشم ها به جای زبون کار می کنن! حیرت کردم ، این پسر خیلی خوب من رو شناخته بود ، اونقدر خوب که تونسته بود حرف دلم رو از چشم هام بخونه! چون به خواستم رسیده بودم نمی خواستم بحث کش پیدا کنه ، شیطون دست تو آب کردم و برگشتم سمت اروین که با تعجب به حرکتم خیره شده بود ، با لحن شیطون گفتم : _پس حالا که شما متخصص چشم و گوشی الان میتونی حدس بزنی می خوام چه کار کنم ! مهلت فکر کردن بهش ندادم و مشت مشت بهش آب پاشیدم ، چون انتظار این کار رو نداشت ، نتونست عکس العملی نشون بده و خیس شد ، با خنده گفت : _دارم برات ، صدف خانوم ، اصلا کی گفته صدف دم دریا انقدر باید شسته رفته باشه ؟! الان نشونت میدم! -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و بیست از اونجا که ویلا ساحلی بود ، از در که بیرون اومدم وارد ساحل شدم و به سمت دریا حرکت کردم ، کفش هام رو با دمپایی های ساحلی عوض کرده بودم ، ولی دلم می خواست پاهام شن ها رو لمس کنه ، چند تا به پایین شلوارم زدم و دمپایی هام رو دستم گرفتم ، و به سمت دریا رفتم ، اولین موج اب که به پام خورد چشم هام رو بستم ، عاشق طبیعت بودم ، حس زندگی و آرامش بهم میداد ، حس اینکه خالق این زیبایی ها ، انقدر قدرتمند و مهربان هست که طبیعت رو در اختیارمون گذاشته ؛ پس همیشه حواسش بهم هست و هیچ وقت ولم نمیکنه ! نفس عمیقی کشیدم ، شالم رو شونه ام افتاده بود و باد موهام رو به بازی گرفته بود . با شنیدن صدای اروین درست پشت سرم اون هم انقدر نزدیک ، طوری که هُرم نفس هاش به پوستم می خورد ، باعث شد مور مور بشم و عضلات منقبض بشه ! _ نمیدونستم تو ساحلمون فرشته داریم ، وگرنه زود تر میومدم ! چشمام رو باز کردم و سمتش برگشتم ، دلخور بودم ، بدون اینکه فکر کنم گفتم : _والا مثل اینکه غیر اینجا ، خیلی جاها فرشته داری! گنگ نگاهم کرد ، کمی فاصله گرفتم در امتداد دریا شروع کردم قدم زدن ، اروین هم با فاصله پشتم راه افتاد و گفت : _والا ، من دفعه اولمه فرشته میبینم، اونم بسیار بَلاست و مثل ماهی از دست ادم سُر میخوره ! تو جام ایستادم و سمتش برگشتم و گفتم : _شاید قلقش دستت نیومده ! لبخند زد و ابروهاش رو بالا انداخت و به خودش جرعت داد تا دوباره نزدیک بشه ، و گفت : _خب پس ، حالا قلق این خانوم بلا رو به ما هم یاد بده که انقدر با ما بد قلقی نکنه ! -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و نوزده نیم ساعت گذشته بود و همچنان اروین داشت با طرف فک میزد! کلافه شده بودم و بهراد که بغلم نشسته بود کاملا متوجه بود ، چند ثانیه یک بار سعی می کرد به حرفم بگیره که خیلی ساکت بودنم به چشم نیاد و رسوا نشم ، واقعا ممنونش بودم ولی دیگه به حدی کلافه بودم که حتی حوصله چند کلمه حرف زدن هم نداشتم و داشتم عصبانی میشدم ! بلاخره بعد چهل دقیقه اقا اروین به مکالمه طولانیش پایان داد و خوش و خرم به سمت آلاچیق اومد ! نا خواسته اخم کرده بودم ، اومد و سمت دیگه من نشست و شروع کرد با بقیه حرف زدن ، بعد چند دقیقه قلیون کشیدن و خوش و بش با بهراد و اراد تازه من رو دید ! با تعجب گفت: _خوبی صدف ؟ چیزی شده؟! نمیتونستم چیزی بگم ، اصلا چی میگفتم ، بین ما چیزی وجود نداشت که بهش تیکه بندازم بگم به فکت تخم مرغ و زردچوبه ببند برای پرچونگی خوبه! پس خیلی اروم با لبخند نیم بند گفتم : _خوبم ، چیزیم نیست! نگاه عمیقی بهم انداخت و چیزی نگفت ، ولی انگار اونم از حس و حال افتاد و دیگه با اون شور قبلی نبود ! یک ساعتی که گذشت همه به خاطر استراحت کردن پراکنده شدن . من چون خوابم نمیومد ، تصمیم گرفتم برم ساحل ، به مامان خبر دادم و به سمت ساحل راه افتادم . -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و هجده بعد ناهار بهراد و اراد شروع کردن قلیون چاق کردن ، ما هم تو آلاچیق نشسته بودیم ، عمو آرمان داشت برامون خاطره تعریف می کرد ، مرد خوش اخلاق و شوخ طبعی بود و از اون دسته از ادم هایی بود که از حرف زدنشون سیر نمیشی ! خیلی سعی می کردم حواسمو به حرف های عمو آرمان بدم ، ولی بدجور حواسم پیش اروین بود ؛ که به خاطر زنگ خوردن گوشیش چند دقیقه پیش از ما دور شدو حالا داشت با جدیت و کمی ناراحتی ، و کمی دور تر از ما با تلفن حرف میزد ، در ظاهر داشتم به عمو آرمان و حرفاش گوش میدادم ولی در واقع اصلا توی اون جمع نبودم . یعنی اروین با کی حرف میزد ؟ لحظه اخری قبل اینکه بره ، رو صفحه گوشیش اسم میترا بدجور بهم تو دهنی زد ، نکنه من داشتم الکی برای خودم خیال بافی می کردم ؟ شایدم همکارش باشه نه؟ ولی اخه خیلی صمیمی باهاش سلام کرد قبل اینکه دور بشه ، شنیدم نه که بلند حرف بزنه ها ، من شاخکام فعال شده بود ! انقدر تو ذهنم درگیری داشتم و حواسم پیش اروین بودم که نفهمیدم کی اراد و بهراد کارشون تموم شده و پیشمون برگشتن ! وقتی صدای بهراد و نزدیک گوشم شنیدم به خودم اومدم که گفت : _اگه خیلی کنجکاوی برو از نزدیک بشنو چی میگه ! اوه اوه گاف دادم ، خودم و جمع و جور کردم و گفتم : _کی عمو آرمان رو میگی ؟! چرا برم نزدیک مگه کرم دارم میشنوم چی میگه ! چپ چپ نگاهم کرد و گفت : _جدیدا خیلی من و احمق فرض می کنی صدف ، چی شده انقدر ازم دور شدی ؟! سرم و زیر انداختم و گفتم : _دور نشدم ! توضیح یکسری چیزا سخته ، هر موقع تونستم یسری چیزا رو به خودم به قبولونم ، خودم میام پیشت . سری تکون داد و لبخند زد و پکی به قلیون زد . -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و هفده نازی و بهراد رو میزی که وسط باغ بود نشسته بودن و سیخ زدن گوجه و فلفل رو گردن گرفته بودن ، من و اروین هم با فاصله لبه آلاچیق نشسته بودیم و جوجه ها رو سیخ میزدیم ، چند دقیقه که گذشت آروین گفت : _احوالات خانوم بلا ، میبینم که از گریختن خسته شدی و سعادت به من خوش اقبال رو کرده و پیشم نشستی ! لبخندی به زبون بازیش زدم و گفتم : _غیر پر رو بودن ، زبون بازم هستی ، تا حالا رو نکرده بودی ! صاف تو چشم هام نگاه کرد و گفت : _برای هر کسی اینجوری نیستم ، فقط یک صدف با دلی از دریا میتونه این ساید من رو ببینه ! قلبم به تپش افتاد چه بی جنبه شده بودم من ، که با هر حرف اروین تو دلم کیلو کیلو قند آب می کردن و سریع ریتم ضربان قلبم بهم می ریخت! لبخنده اغواگری زدم و گفتم : _پس خوش به حالت که یه صدف با دل دریا داری ، کجا هست حالا؟! صورتش رو بهم نزدیک کردو طره ای از موهام که روی صورتم افتاده بود پشت گوشم گذاشت و شیطون گفت: _ همین دور و بر . بعد هم نذاشت حرف دیگه ای بزنم و سینی جوجه ها رو برداشت و سمت منقل رفت . بعد رفتنش چند ثانیه تو هوا سیر می کردم ، من می خواستم اونو اغوا کنم ، حالا قضیه بر عکس بود ، اون داشت این کار رو می کرد ! خوبیش این بود که فهمیده بودم اروین هم یک حس هایی به من داره ، ولی کور خونده بود اگه فکر می کرد من اول احساساتم رو لو میدم ، یه کاری می کنم تا اخر این سفر به اعتراف بیوفته ! بعد اماده شدن جوجه ها به کمک مامان و مهلا جون و نازی میز رو چیدیم مشغول غذا خوردن شدیم ، نمیدونم به خاطر آب و هوای شمال بود ، یا حس و حال جدید من که انقدر اون جوجه خوشمزه شده بود ، شایدم واقعا کار بابا و عمو آرمان خوب بود ، هر چی بود عجیب اون جوجه بهم مزه کرده بود و حسابی چسبید ! -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صدو شانزدهم اراد با لبخند شیطونی نگاهم کرد و چشمک زد توپ شماره هفت رو پاکت کرد ، فقط مونده بود توپ سیاه که هر کی پاکتش می کرد بازی رو برده بود ، اراد و اروین نگاهی رد و بدل کردن و اراد توپ سیاه رو نشونه رفت که ، توپ تو بدترین زاویه ممکن قرار گرفت و نوبت بهراد شد ؛ بهراد با تمرکز ضربه ای به توپ وارد کرد و توپ وسط میز قرار گرفت ، در اخر اروین بدون ثانیه ای مکث توپ رو پاکت کرد و بازی رو بردن . من و بهراد و نازی براشون دست زدیم و رو به اروین و اراد گفتم : _افرین بازی خوبی بود ، خوشم اومد حرفه ای هستید ! اروین چشماش رو تنگ کرد و گفت : _درس پس میدیم بانو ، البته همیشه فرصت آوانس گیر هرکس نمیاد! تیکه انداخت الان ؟! اره دیگه یعنی فهمید از قصد خطا زدم ، خودم و زدم به اون راه و فقط لبخند زدم ، در همین حین در اتاق زده شد و به دنبالش مهلا جون وارد شد و گفت : _خوش میگذره ؟ لبخند زدیم و سر تکون دادیم و بهراد گفت : _بله ، امید وارم خیلی سر صدا نکرده باشیم ، که اذیت شده باشید. مهلا جون با مهربونی گفت : _نه بابا چه سر صدایی ، البته ما خوش حال میشیم صدای شادی شما رو بشنویم به ما ها انرژی میده . بهراد به یک لطف دارید بسنده کرد که مهلا جون ادامه داد: _خب اگه بازیتون تموم شده و کار ندارید ، آرمان و بهرام خان تصمیم گرفتن ، تو باغ جوجه کباب کنن ، بیاید بریم که اماده شد یخ نکنه . همه تایید کردیم و پشت سرش راه افتادیم ، از اونجایی که این دو پدر هر چی گفتیم بزارید ما درست کنیم سر سخت گفتن نه کار خودمونه ، ما هم رضایت دادیم و جوجه و گوجه و فلفل ها رو سیخ زدیم . البته بماند که اراد به بهونه اینکه تلفنش زنگ خورد کار رو پیچوند ! -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صدو پانزده بابا با لبخند گفت : _زنده باشی پسرم . بعد یک ساعت حرف زدن ، به پیشنهاد اراد قرار شد بریم بیلیارد بازی کنیم ، بابا و اقای مهرزاد که ازم خواهش کرد انقدر رسمی صداش نکنم و تبدیل شد به عمو آرمان و مامان و مهلاجون سر باز زدن و باهامون نیومدن ، به طبقه بالا رفتیم ، گوشه سمت چپ سالن اتاق دیگه ای هم وجود داشت که من ندیده بودمش ، داخل اتاق شدیم که نسبتا بزرگ بود ، توش میز بیلیارد ، فوتبال دستی و نقاب های مافیا و ... بود . دور میز جمع شدیم و اراد شروع کرد کری خوندن : _از الان بگم خودتون رو برای باخت اماده کنید ! اروین دستی پشت کمرش زدو گفت ؛ _هنوز باخت دیشبت رو یادم نرفته ! آراد دستی پشت سرش کشید و گفت : _اون یک استثنا بود داداش ، نمی خواستم دلت بشکنه گذاشتم ببری. اروین شیطون گفت : _اره جون خودت ! بهراد خندید و گفت : _ما رو هم دست کم نگیرید ، این وروجک ما (با دست به من اشاره کرد ) تو بیلیارد حرفه ایه ، دست کم نیمی از فامیل بهش باختن . اراد و اروین با تعجب بهم نگاه کردن و اروین گفت : _جداً ، رو نکرده بودی ! سری تکون دادم و گفتم : _موقعیتش پیش نیومده بود . بلاخره بعد یه خورده کل کل بازی رو شروع کردیم ، چون نازی اعلام کرد فقط دوست داره تماشا کنه ، من و بهراد تو یک تیم و اراد و اروین هم باهم تیم شدن ؛ قرار شد ایت بال (ball8)بازی کنیم ، هنوز نوبت من نشده بود اراد شروع کننده بازی بود وبعد بریک ، دو توپ رو پاکت کرده بود (داخل سوراخ ها انداخته بود) و ضربه اخرش بی ثمر بود و بازی رو به بهراد سپرد ، بهراد هم یک توپ رو پاکت کرد و ضربه بعدیش خطا رفت ، نوبت اروین بود ، نگاهی بهم انداخت و خیلی حرفه ای چوبش رو نشونه رفت و سه توپ تک رنگ که مختص گروهشون بود پاکت کرد و ضربه بعدیش رو به توپ بعدی وارد کرد ولی همراه توپ شماره شش ، کیوبال هم وارد پاکت شد و نوبت به من رسید ، اروین لبخند موزی زد و با دست به میز اشاره کرد و گفت : _بفرمایید بانو . خیلی سخت نبود بفهمم از قصد اون کارو کرده که من رو محک بزنه ، لبخند مرموزی زدم و شروع کردم به ترتیب توپ های دو رنگ رو به ترتیب شماره پاکت کردن ، توپ های گروه ما همه پاکت شده بودن و حالا نوبت توپ شماره هشت یا توپ سیاه رنگ بود تا پاکت کنم و بازی رو ببرم ، نگاهی به اروین انداختم و از قصد کیوبال به توپ نخورد و خطا رفت ! -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و چهارده سمت کمد رفتم و درش رو باز کردم ، به غیر چند تا چوب لباسی چیز دیگه ای توش نبود ، چمدونم رو باز کردم و لباس هام رو به ، چوب لباسی ها زدم و داخل کمد گذاشتم ، به خودم تو اینه نگاه کردم ، شلوار جین بگ ، شومیز سفید رنگ با تیشرت هم رنگ زیرش ، موهای مواجم که آزاد دورم ریخته بودم شال حریر ابی رنگم که روی موهام آزادانه انداخته بودم ، و ارایشی ملیح و دخترونه ، لباس هام رو کمی با دست مرتب کردم و لیپ گلاسم رو تمدید کردم و بیرون اومدم ، همزمان با من نازی هم بیرون اومد ، لبخندی رد و بدل کردیم و به سمت پایین راه افتادیم ، از پله ها که پایین اومدیم ، مامان و مهلا جون پیش هم نشسته بودن و به حرف مرد ها گوش میدادن ، نازی روی مبل تکی که بغل مامان اینا بود ، نشست و منم به ناچار روی تک صندلی که خالی بود از قضا کنار اروین بود جا گرفتم ، اروین لب خند شیطونی تحویلم داد ،که با ناز جواب دادم و سرم رو به طرف مهلا جون برگردوندم که گفت : _چه زود اومدید دخترا ، استراحت می کردین ! نازی گفت : من که تو ماشین یکم خوابیدم ، خسته نبودم عزیزم . منم لبخند زدم و گفتم : هوای شمال ادم رو سر حال میاره ، خواب رو از کله ادم میمیپرونه! مهلا جون گفت : راست میگی عزیزم ، منم خیلی شمال رو دوست دارم ، هر موقع میایم و برمیگردیم تا یک هفته سرحاله سرحالم . لبخندی به روش پاشیدم و چیزی نگفتم ، چند دقیقه که گذشت ، آقای مهرزاد که بی نهایت خونگرم بود رو به من کرد و گفت : خب خانوم خانوما ، شنیدم تو المان هم دانشگاهی این اقا پسر ما هستی ، اذیتت که نکرده تا حالا ، اگه کرده بگو خودم گوشش رو بپیچونم . لبخند کوچولویی زدم و گفتم : نفرمایید ، اقا اروین به گردن من حق دارن ، جز کمک و خوبی از ایشون ندیدم . لبخند مهربونی بهم پاشید و گفت : هر کاری کرده وظیفه اش بوده دخترم ، ما ایرانی ها همه جا باید پشت هم باشیم ، خون ایرانی با همدلی عجینه عزیزم. بابا سری به تایید تکون دادو گفت : گل گفتی آرمان خان ، البته این بزرگمنشی شما خانوادتون رو میرسونه ، من به شخصه از اروین جان ممنونم که هوای صدف ما رو داشته . اروین با خوش رویی گفت : نفرمایید، باعث افتخارم بوده . -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صدو سیزده بلاخره بعد از چند ساعت رانندگی به ویلای اروین اینا رسیدیم ، یه ویلای ساحلی ، که فوق العاده شیک و با طراحی مدرن بود ! معماری فوق العاده ای داشت ، البته همین انتظار هم از کسی که شرکت ساختمانی داره می رفت ! خانواده مهرزاد برای استقبال جلوی در اومده بودن ، مرد قد بلند با موهای جو گندمی ته چهره مثل اراد و اروین با گرم کن و شلوار ورزشی مارک ، کنار اروین و اراد ایستاده بود که احتمالا پدرشون ، آقای مهرزاد بود . با دیدن اروین دوباره ضربان قلبم رفت بالا ، ولی این دفعه میدونستم علتش رو ، دیشب خیلی به حرف های بهراد فکر کردم ، و تصمیم گرفتم از احساسم فرار نکنم ، من ناخودآگاه به اروین علاقه مند شده بودم ، پس تمام تلاشم رو برای این حس می کردم و قصد داشتم ، ببینم احساساتم متقابله یا نه ، البته کاملا نا محسوس ! وقتی بهشون رسیدیم ، گرم سلام علیک کردیم و پدر اروین که فهمیدیم اسمش آرمان هست به سمت ویلا اشاره کرد و گفت : _ خیلی خوش اومدین ، از راه رسیدین خسته اید ، سرپا نگهتون نداریم . بابا با لبخند تشکر کرد و داخل شدیم ، ویلا دوبلکس بود و به خاطره دیوار های شیشه ای کاملا میشد ، بیرون رو دید ، واقعا با معماریش حال کردم ، ویلا باید اینجوری باشه ، ادم میاد طبیعت رو ببینه ، نه تو دیوار ها حبس بشه ! مهلا جون دستی پشت مامان گذاشت و گفت : _ بیاید بریم اتاق هاتون رو نشون بدم ، خسته راهید ، شاید بخواید استراحت کنید . مامان با لبخند گفت : _ممنون عزیزم واقعا تو زحمت افتادید . و همین جور که با هم تعارف تیکه پاره می کردن ما خانوم ها به سمت بالا که اتاق ها قرار داشت حرکت کردیم ، و مردها ترجیح دادن به احترام جناب مهرزاد فعلا رو مبل ها بشینن . از همون اول نگاه خیره اروین رو روی خودم حس کردم و خیلی نامحسوس با کارام نگاهش رو دنبال خودم می کشوندم ، مثلا طره ای از موهام رو به عقب میدادم و خیلی اروم دست توش می کشیدم ، یا وقتی چشم تو چشم می شدیم لبخند های ملیح تحویلش میدادم ، به خاطر حضور جمع فقط تونسته بودیم با هم سلام کنیم و حرف دیگه ای رد و بدل نشده بود . بالا شش اتاق خواب داشت ، که در دو راه رو متفاوت قرار گرفته بودن ، راه رو اول که متعلق به خودشون بود و مهلا جون ما رو به راهرو دوم برد و گفت : _ویلای خودتونه غریبی نکنید ، هر اتاقی راحتید انتخاب کنید ، نازی جان شما خودت حواست هست دیگه ؟ چیزی لازم داشتید خبرم کنید . بعد هم بهانه ی سر زدن به مردا ، ما رو تنها گذاشت که معذب نباشیم ، واقعا خانواده خونگرم و مهربونی بودن ، نازنین لبخندی بهمون زد و گفت : _چرا معذب ایستادید ، برید استراحت کنید . مامان ازش تشکر کرد و بی تعارف رفت اتاق دست چپ ، نازی هم لبخندی بهم زد و اتاق دست راست رو انتخاب کرد ، میموند اتاق وسط که منم چمدونم رو برداشتم و اونجا رفتم . با دیدن اتاق گل از گلم شکفت ، اتاق رو به باغ سر سبزشون بود و منظره فوق العاده ای داشت ، میوه های تابستونی رو درخت ها بودن و گوشه باغ آلاچیق بزرگی قرار داشت، با ذوق چمدونم رو کنار اتاق دوازده متری گذاشتم و روی صندلی هایی که تو اتاق ، رو به روی باغ گذاشته شده بود، نشستم و با ذوق منظره رو نگاه کردم ، بعد که از دیدن این باغ سرسبز سیر شدم ، تازه تونستم اتاق رو ببینم ، دیزاین اتاق سبز یشمی و سفید بود و تخت دو نفره ای گوشه اتاق خودنمایی می کرد ، کمد دیواری سراسری هم داشت و به غیر تخت و این صندلی ها و یک آینه قدی ،چیز دیگه ای تو اتاق نبود . -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و دوازده _اومدم ببینم صدف خانوم چه مشکلی پیدا کرده؟ چشمام رو گرد کردم و با انگشت به خودم اشاره کردم و گفتم : _من ؟ مشکلی ندارم ، چی شد که فکر کردی مشکلی دارم ؟! با دو انگشت فکش و خاروند و گفت : _ببین ، این چشمات هر کی رو بتونه گول بزنه من رو نمیتونه ! بگو ببینم چته ؟ شونه ای بالا انداختم و لبه تخت نشستم سعی کردم به چشم هاش نگاه نکنم راست می گفت ، من رو خوب میشناخت ، با صدای ارومی گفتم : _باور کن اشتباه می کنی چیزیم نیست ! کنارم نشسته و با دلخوری گفت : کی انقدر از من دور شدی که دیگه ازم پنهان کاری می کنی ؟ هان ؟؟ نگاهش کردم و گفتم : _باور کن چیزی نیست وگرنه بهت می گفتم . نگاه مصممی بهم کرد و گفت : _خر خودتی صدف ، از تولد نازی به بعد مدام تو خودتی ، البته من دلیلش رو میدونم ، ولی باید از خودت بشنوم. معذب شدم ، بهراد هم کش مکش درونی من رو فهمیده بود ، نکنه بقیه هم فهمیدن ، اصلا چی رو فهمیدن !؟ همین جور با خودم درگیر بودم که بهراد گفت : _یه نصیحت از من به تو ، احساساتت رو سرکوب نکن ، ازشون فرار هم نکن ، محکم وایستا و بهشون گوش بده ، ضرر نمی کنی . بعدم هم دستی رو شونم گذاشت و رفت! همین جور مات به رفتنش نگاه کردم ، بهتر از من حرف قلبم رو فهمیده بود ، شاید حق با بهراده ! باید به حرف قلبم گوش کنم ، قلبم با تمام قدرت اروین رو صدا می کرد ، ولی دلیل ترس مغزم رو هم میدونستم ، میترسید این احساس رو قبول کنه و با شکست مواجه بشه ، چون از احساس اروین مطمئن نبود، ترجیح دادم همه چیز رو به این مسافرت بسپارم و دیگه از اروین فرار نکنم تا ببینیم چی پیش میاد... -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و یازده به هال برگشتم و روی مبل نشستم ، مامان پرسید : _کی بود صدف ؟ _بهراد و نازی مامان با لحن متعجب گفت : _وا پس چرا ، واینستادی راهنماییشون کنی ! نگاهی به مامان انداختم و گفتم : _غریبه که نیستن مادر من ، والا بهراد سوراخ سمبه های اینجا رو بهتر از من میشناسه . بابا با شنیدن این حرفم خنده اش گرفت و گفت : _ راست میگه خانوم ، اینجا خونه خودشونه ، اینجوری اونا هم معذب میشن ، بزار راحت باشن. مامان که انگار قانع شده بود حرفی نزد ، همون موقع بهراد و نازی هم رسیدن ، بعد تعارفات معمول رو بهشون گفتم : _بشینید که قسمت هیجانی فیلمه. فیلم که تموم شد ، شام خوردیم و بعد چون فردا قراره بود صبح زود راه بیوفتیم همه به اتاق هاشون رفتن . به اتاقم که اومدم لباسم رو با پیراهن گشاد که روش خرگوش داشت عوض کردم که ، کسی در اتاقم رو به صدا درآورد. گفتم : بفرمایید. در باز شد و بهراد وارد اتاق شد ، متعجب گفتم : تو اینجا چی کار می کنی؟! -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و ده فردا صبح قرار بود ساعت هفت به سمت شمال حرکت کنیم ، تو این سه روز من هزار بار چمدونم رو بازو بسته کردم و از نو چیدم ! واقعا نمیدونم این وسواس از کجا نشأت می گرفت ، برای بار هزار یکم چمدونم رو باز کردم و چکش کردم ، پیراهن ساحلی آبی رنگی که دیروز خریده بودم رو داخل چمدون گذاشتم و صندل ستش رو هم کنارش گذاشتم ، به چمدون بزرگ رو به روم نگاه کردم ، فکر کنم برای یک مسافرت دو ، سه روزه زیاده روی کرده بودم . برای آخرین بار چمدون رو چک کردم و بستمش و گوشه اتاق گذاشتم. بهراد و نازنین هم قرار بود شب خونه ما بخوابن که فردا با هم راه بیوفتیم . بعد چندین سال ، برای رفتن به شمال ذوق داشتم مثل همون روز های اولی که بابا ویلا خریده بود هر اخر هفته با ساحل به بابا اصرار می کردیم تا ببرتمون شمال و بابا هم با دیدن ذوق ما سریع قبول می کرد ، بعدشم من و ساحل اون شب تو اتاق هم می خوابیدیم و تا صبح از ذوق خوابمون نمیبرد ! قطره اشکم رو از گوشه چشمم پاک کردم و تو دلم به ساحل گفتم: _ خیلی بی معرفتی ساحل ، چرا تنهامون گذاشتی ، هم دم این روزهام تو باید میبودی ، الان اگه بودی با اون شیطنت ذاتیت سر به سرم میذاشتی و من رو به سمت احساسات نا شناخته ام هول میدادی. اون طوری منم از این سردرگمی نجات پیدا می کردم . اهی کشیدم و از اتاق بیرون اومدم ، به سمت هال رفتم ، تلوزیون روشن بود و بابا و مامان داشتن فیلم میدیدن ، رفتم بغلشون نشستم که مامان پرسید : _چمدونت رو بستی عزیزم ؟ سری تکون دادم و همین جور که به تلویزیون نگاه می کردم گفتم : _قبلا بسته بودمش ، فقط چک کردم چیزی جا نذاشته باشم . مامان لبخندی زد و بعد به تلوزیون خیره شد ، سه تایی باهم میخ فیلم شده بودیم که صدای زنگ ایفون اومد ، از جا بلند شدم و با دیدن بهراد و نازی در رو باز کردم ، من نمیدونم این بشر چرا وقتی ریموت و کلید داره بازم زنگ میزنه!