-
تعداد ارسال ها
49 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
2
bhreh_rah آخرین بار در روز اردیبهشت 10 برنده شده
bhreh_rah یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !
آخرین بازدید کنندگان نمایه
دستاورد های bhreh_rah
-
جنایی رمان طرح ناتمام | بهاره رهدار(یامور) کاربر انجمن نودهشتیا
bhreh_rah پاسخی برای bhreh_rah ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«سه سال بعد، ایران» ماجرای قتل آن مرد، همانقدر که ناگهانی اتفاق افتاده بود، به همان سرعت هم به پایان رسید و به فراموشی سپرده شد. البته نه اینکه کسی آن را به یاد آورده باشد تا بعد فراموشش کند. چون پدر، همراه چند نفر از دوستان بانفوذش، خیلی زود تمام ردِ خون و نشانههای آن شب را از بین بردند. و کسی چیزی ندیده بود؛ جز مادر! او هم بعد از برملا شدن راز پنهانش، سکوت را انتخاب کرده بود. پدر از کاری که فرزندش انجام داده بود، هم ترسیده بود و هم به او افتخار میکرد. اینکه بچهای با آن جثهی کوچک توانسته بود از خودش دفاع کند و در همان سن کم، جان انسانی را بگیرد، اما چیزی که ذهنش را درگیر و نگران کرده بود، این بود که او بدون اینکه حتی او بداند دقیقاً چه کرده است، دست به چنین کاری زده بود. این موضوع جای فکر داشت. نه میتوانست او را نزد روانشناس ببرد؛ چون ممکن بود راز خانواده فاش شود، و نه جرئت داشت فرزندش را به حال خودش رها کند؛ برای آیندهی او نقشههای دیگری در سر داشت. سه سال از آن ماجرا گذشته بود. فرزندِ کوچک حالا پا به دنیای نوجوانی گذاشته بود. عجیب اینکه آن قتل، برخلاف انتظار، هیچ آسیبی به روحیهاش نزده بود؛ بلکه انگار بخشی از وجودش را بیدار کرده بود. پیش از آن، درونگرا، خجالتی و گوشهگیر بود. به سختی با آدمها معاشرت میکرد و شاید در طول یک ماه، بیشتر از چند جمله حرف نمیزد؛ اما حالا نیروی تازهای در وجودش متولد شده بود. انگار با مرگ آن مرد، روح او هم در وجود این نوجوان دمیده شده بود. دیگر کسی نمیتوانست ساکتش کند. از طرز صحبت کردنش سیاست میبارید؛ همان سیاستی که پدر همیشه آرزو داشت در همسرش ببیند، اما حالا آن را در فرزندش پیدا کرده بود. سیاستِ راضی نگه داشتن پدر. پدری که برای خانوادهاش هر کاری میکرد؛ حتی پنهان کردن یک قتل. در عوض، تنها چیزی که میخواست، احترام و ارزشی بود که احساس میکرد از همسرش نگرفته، اما حالا آن را در رفتار فرزندش پیدا کرده بود. بعد از آن ماجرا، پدر، مادر را طلاق داد؛ اما برای اینکه این اتفاق روی فرزندشان تأثیر بیشتری نگذارد و راز خانواده هم بیرون درز نکند، تصمیم گرفتند همهچیز را پنهان نگه دارند. مادر، با وجود طلاق، همچنان در همان خانه زندگی میکرد؛ خانهای که دیگر هیچ شباهتی به گذشته نداشت. پدر دیگر او را کتک نمیزد. حتی رفتارش آرامتر شده بود. نه کاری به کارش داشت، نه سراغش میرفت. دلیل طلاق هم روشن بود؛ دیگر نمیتوانست زنی را لمس کند که به زعم خودش، آنقدر راحت در آغوش مردان دیگر بوده است. اما مادر، نه توانسته بود مثل پدر همهچیز را پشت سر بگذارد، نه مثل فرزندش با آن کنار بیاید. او آن شب را دیده بود.آن برق وحشتناک را در چشمهای هیولایی که خودش به دنیا آورده بود، با تمام وجود دیده بود. نمیتوانست باور کند چنین موجودی از وجود خودش متولد شده باشد. موجودی که بدون کوچکترین تردید، بدون ذرهای احساس، سر انسانی را از بیخ بریده بود؛ چنان بیرحمانه که انگار نه با یک انسان، بلکه با تکهای گوشت بیجان روبهرو بوده است. بعد از طلاق، از روی ترس در همان خانه ماند؛ البته جایی هم برای رفتن نداشت. پدر دیگر کاری به کارش نداشت. آزاد بود، کتک نمیخورد، تحقیر نمیشد. با خودش فکر میکرد مگر همیشه همین را نمیخواست؟ پس چرا حالا از بیتوجهی مردش بیشتر از مشتهایش زخم میخورد؟ یاد روزهای اول ازدواجشان افتاد، روزهایی که عاشق هم بودند.تا قبل از به دنیا آمدن آن هیولا، همهچیز خوب بود. بعد از آمدن او، انگار زندگیشان نفرین شد. مردش دیگر آن مرد عاشق سابق نبود. در ذهن مادر، این بچه نحسی را با خودش آورده بود؛ و حالا هم تمام توجه مردش فقط به او بود. با این حال، هنوز هم از همسرش متنفر نبود. عجیب بود؛ مردی که دستهایش به خون آلوده بود، هنوز هم قلبش را میلرزاند و نگاهش را میدزدید. اما رفتارش با فرزندش کاملاً عوض شده بود. تمام لباسهای صورتیاش را جلوی چشم او آتش زد. دیگر گلهای رز صورتی را قبول نمیکرد. اجازه نمیداد حتی به او نزدیک شود. نه در آغوشش میگرفت، نه موهایش را نوازش میکرد، نه میگذاشت دستش به او بخورد. انگار کودکش دیگر فرزندش نبود؛ تکهای آشغال بود که فقط باید تحملش میکرد. او درد میکشید، سه سالی بود که خندهی مادرش را ندیده بود. دیگر آواز نمیخواند، صبحانههای رنگارنگ درست نمیکرد و با بوسه برای مدرسه بیدارش نمیکرد.مادر، فقط جسمی متحرک بود که در خانه نفس میکشید. زندگی همین است؛ گاهی حتی عشقِ یک مادر را هم به پایان میرساند؛ همانطور که روزی فرزند عنکبوت، در گرسنگی، عنکبوت مادر را میخورد. شاید آدمها هم، وقتی از درون گرسنهی عشق میشوند، دست به کارهایی بزنند که هیچکس باورش نمیکند، عشق پدیدهی عجیبی است، میتواند هم بکش هم زنده کند! -
خیلی خوشحال شدم که دونات صورتی رو با این تغییرات و پختگی نوشتی ❤️
-
درخواست طراحی جلد رمان طرح ناتمام | بهاره رهدار(یامور) کاربر انجمن نودهشتیا
bhreh_rah پاسخی برای bhreh_rah ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
سلام تشکرررر خیلی عالی شدههه- 23 پاسخ
-
- 2
-
-
-
درخواست طراحی جلد رمان طرح ناتمام | بهاره رهدار(یامور) کاربر انجمن نودهشتیا
bhreh_rah پاسخی برای bhreh_rah ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
متاسفانهجنگگگ شد قطع بودیم الانم اومدم که باز نمیشه -
مهدیه طاهری شروع به دنبال کردن bhreh_rah کرد
-
درخواست طراحی جلد رمان طرح ناتمام | بهاره رهدار(یامور) کاربر انجمن نودهشتیا
bhreh_rah پاسخی برای bhreh_rah ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
چه کنم الان؟ -
درخواست طراحی جلد رمان طرح ناتمام | بهاره رهدار(یامور) کاربر انجمن نودهشتیا
bhreh_rah پاسخی برای bhreh_rah ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
سلام عزیزان نه خیلی، چون کادر بسته شده، دونات صورتی ها هم دیده نمیشه، فونت اسم رمان خوبه رنگش با پس زمینه لباس کارکتر مرد خیلی شبیه! اسم و فامیلم عالیه هم فونتش هم مکانش -
درخواست طراحی جلد رمان طرح ناتمام | بهاره رهدار(یامور) کاربر انجمن نودهشتیا
bhreh_rah پاسخی برای bhreh_rah ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
چشمت بی بلا گلم- 23 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی جلد رمان طرح ناتمام | بهاره رهدار(یامور) کاربر انجمن نودهشتیا
bhreh_rah پاسخی برای bhreh_rah ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
میشه متن یکجوری روی نقشه بزنید که خیلی دیده نشه نقشه -
درخواست طراحی جلد رمان طرح ناتمام | بهاره رهدار(یامور) کاربر انجمن نودهشتیا
bhreh_rah پاسخی برای bhreh_rah ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
خدمت شما عزیزم- 23 پاسخ
-
- 1
-
-
میدونیی فصل دوم رو اختصاصص دادم به زندگی قاتللل؟
-
معمایی صفحه معرفی و نقد رمان طرح ناتمام | بهاره رهدار (یامور) کاربر انجمن نودهشتیا
bhreh_rah پاسخی برای bhreh_rah ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
سلام و خداقوت خدمت شما، خوشحالم که از رمان بسیاااار بسیاررر خوشتون اومده، ای بابا ای بابا از دست این قاتل حالا یکخبر بدم؟ فصل دوم کلا درمورد قاتلهههههههه خودم خیلی از ایدم خوشم اومد امیدوارم خوب پیادش کنم🥲🤣 احسنت به این حس خوانندگیتون اره قرار این مکانها هم یک نشان خیلی خوبی باشه، ان شاءالله درست پیش ببرممم یهو جاخالی ندم خیلی ممنون از اینکه خوندین و منت گذاشتین، امیدوارم لایق وقت شما باشه -
درخواست طراحی جلد رمان طرح ناتمام | بهاره رهدار(یامور) کاربر انجمن نودهشتیا
bhreh_rah پاسخی برای bhreh_rah ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
سلام و خداقوت، فکرکنم بیست پارت شد نه؟ -
جنایی رمان طرح ناتمام | بهاره رهدار(یامور) کاربر انجمن نودهشتیا
bhreh_rah پاسخی برای bhreh_rah ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
فصل دوم-«تقصیر او نبود» «مکانی روی همین زمین، شاید ایران» «این فصل کاملاً متعلق به قاتلِ دونات صورتی است.» نباید هیچکدام از جنبههای اتفاقی که زندگیات را از هم میپاشد دوست داشت؛ اما او اینگونه نبود. توانسته بود با تمام آن اتفاقهایی که تقصیر او نبود کنار بیاید، ولی هرگز نتوانسته بود از آنها نجات پیدا کند. در گردابی که برایش ساخته بودند، به فجیعترین شکل دستوپا میزد. تلاش میکرد خودش را بیرون بکشد، اما دیگر دیر شده بود. کارهایی کرده بود که دیگر شاملِ «برای هر کاری دیر نیست» نمیشد. پا در مسیری گذاشته بود که پشت سر نداشت؛ راه رفت داشت، اما برگشت نه، حتی دوربرگردانی هم وجود نداشت؛ خودش این را خوب میدانست. و عجیب آنکه با این حقیقت کنار آمده بود. آنقدر آرام و بیتلاطم کنار آمده بود که جان دادن آدمها مقابل چشمانش، چیزی شبیه روییدن یک گل یا شاید چیدن یک گل شده بود. اگر بگویم همهچیز از کودکیاش شروع شد، اغراق نکردهام.علم روانشناسی هم میگوید تروماهای کودکی، رفتارهای بزرگسالی را شکل میدهند.زندگیای که در کودکی داشت، آیندهاش را مثل ساختمانی کج بنا کرده بود. از وقتی چشم باز کرد، پدرش، مادرش را کتک میزند. و مادرش، برای دریافت ذرهای عشق، در آغوش مردانی جز همسرش پناه میگرفت. برای او، خشونت چیز عجیبی نبود. آنقدر عادی شده بود که وقتی خودش مادرش را میزد و باعث میشد پدرش هم دو برابر خشمگین شود و مادرش را بزند، حس عجیبی از سرزندگی در رگهایش میدوید. با این حال، شبها از باغچهی همسایه گلهای رز صورتی میچید و کنار تخت مادرش میگذاشت.صبحها، وقتی مادر گلها را میدید، انگار روح تازهای در بدنش دمیده میشد. خانه را آب و جارو میکرد، غذا میپخت، بوسهای روی صورت او میزد و زیباترین پیراهن صورتیاش را میپوشید. اما با آمدن پدر، تمام آن صورتیها به رنگ خون درمیآمد.پدر از محل کار عصبی برمیگشت. چون جرئت اعتراض بیرون از خانه را نداشت، تمام خشمش را در خانه خالی میکرد. از نگاه او، پدرش مردی حسود و ستمگر بود؛ با این حال، بیشتر از هرکس دیگری میپرستیدش. چون پدر دنبال عشقهای دروغین نبود مانند مادرش، اگر محبتی نشان میداد، واقعی بود؛فقط شکلش ویرانگر بود. در ذهن او، باز هم همه چی تقصیر آن دو نفر نبود. تقصیر سرنوشت بود که مادرش را سر راه پدرش قرار داده بود. آن روز هم که مادرش غرق خون و کبودی بود. او دوباره گل رز صورتی چید و میان موهایش کاشت. صبح، باز همهچیز صورتی به نظر میرسید. چند روزی که پدر سفر کاری بود، خانه بوی گل میداد.گاهی آرزو میکرد پدر هرگز برنگردد.گاهی هم فکر میکرد اگر مادرش نباشد، شاید پدرش کمتر دنبال دعوا بگردد.ذهنش پر از تضاد بود. صورتی و قرمز.عشق و خون. روزی در اتاقش مشغول بازی با چاقوها و تیزبرهایی بود که پدر از سفرهایش برایش آورده بود که ناگهان صدایی وحشتناک از پایین خانه آمد. تنها بود. پدر در سفر بود و مادر با دوستانش بیرون مشغول خاله زنک بازی. یکی از چاقوها را برداشت؛ دستهای آبی داشت و روی تیغهاش کلمات ناخوانایی حک شده بود؛ در دستان تپلش جا گرفت و با شتاب از پلهها پایین دوید. با صحنهای روبهرو شد که نفسش را برید. چاقو از دستش افتاد. اشک از صورت سفیدش مثل آبشار روی پاهای برهنهاش میریخت. مادر روی زمین افتاده بود. مردی غریبه، درشتهیکل، موهایش را کشیده بود و نفسهای سنگینش روی گردن او مینشست. دنیا سیاه شد. هالهای از سیاهی و سرخی جلوی چشمانش پیچید؛ ورگههایی صورتی میان آنها میدوید. تنها نقطهی واضح، همان مرد بود.مثل مرکز یک دارت.یک هدف. بعد از آن، دیگر چیزی نفهمید. نه ثانیهها را، نه جیغهای مادرش را، نه خون پاشیدهشده روی صورتش را. و وقتی به خودش آمد، مردی که سه برابر او جثه داشت، سر نداشت.