رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

Melikadanayii

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    330
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط Melikadanayii

  1. *** شهاب یک‎‎‎‎‎‎ساعتی می‎‎‎‎‎شد که ملیکا رو تنها گذاشتم تا یکم استراحت کنه و برای شام آماده بشه، از حرف‎‎‎‎‎هایی که زد فقط می‎‎‎‎‎تونستم یه نتیجه بگیرم، اونم این‎‎‎‎‎که حالش زیاد تعریفی نیستش، از فکر کردن به این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎که حال زنی که دیونه‎‎‎‎‎‎وار دوستش دارم بد هستش و هرآن زبونم لال ممکنه از دستش بدم قلبم رو به درد میاره، باز این سردردهایی لعنتی اومدن سراغم، دستی توی موهام کشیدم و زیر لب با بغض زمزمه کردم. - چته پسر، خوشحال باشه عشق تو بعد از این همه دردسر بار به دست آوردی. اماّ به این حرفم زیاد اعتمادی نداشتم چون هر لحظه رو باید با استرس از دست دادن ملیکا می‎‎‎‎‎گذروندم، از روی صندلی اتاقم بلند شدم و بیخیال حمام رفتن و آماده شدن شدم، باید راجب این موضوع با الکس صحبت کنم، نباید بذارم بلایی سر ملیکا بیاد، شده با سرنوشت که هیچی با کل دنیا می‎‎‎‎‎جنگم، از اتاق بیرون رفتم چندقدم جلو رفتم، قامت الکس رو از انتهای سالن دیدم که داره به سمت من میاد، قدم‎‎‎‎‎‎هام رو آهسته‎‎‎‎‎‎تر کردم، الکس رو به روم ایستاد و گفت: - جایی می‎‎‎‎رفتی، باید باهات صحبت کنم. یک‎‎‎‎‎تای ابروم رو انداختم بالا و با لبخند کم‎‎‎‎‎جونی که بیشتر شبیه بغض یاکریم بود گفتم: - اتفاقاً داشتم می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎اومدم که باهات صحبت کنم. به سمت اتاقم اشاره کردم و باز گفتم: - بریم توی اتاق. روم رو از الکس گرفتم و به سمت اتاق رفتم، الکس هم بدون هیچ حرفی پشت‎‎‎‎‎سرم اومد، در اتاق رو باز کردم حوصله تعارف کردن رو نداشتم، رفتم توی اتاق و الکس هم پشت سرم اومد و در اتاق رو بست، پاهام جدیداً تحمل وزنم رو نداشتن، خودم رو روی نزدیک‎‎‎‎ترین صندلی انداختم، الکس هم دقیقاً مثل من بی‎‎‎‎‎‎حوصله بود، رفت سمت تخت و نشست. - خوب چی پیدا کردی درمورد این پسره؟ پوفی کردم و خونسرد گفتم: - هنوز پیگیرش نشدم، راستش می‎‎‎‎‎خواستم درمورد مریضی ملیکا باهات صحبت کنم. چهره‎‎‎‎‎‎ی الکس توهم رفت و انگار که تازه یادش اومده که خواهری داره که مریضه و هر آن ممکنه دیگه کنارمون نباشه، با اخم و ناراحتی گفت: - گندش بزنن اصلاً حواسم به ملیکا نبود، الان با دکتر متخصص هماهنگ می‎‎‎‎‎کنم که بیاد کارهای لازمه رو انجام بده. آهی از افسوس کشیدم و با صدایی که خودمم به زور متوجه می‌‎‎‎‎‎شدم گفتم: - با ملیکا که صحبت می‎‎‎‎‎کردم، متوجه شدم بردیا یکی از بهترین متخصص‌ها رو آورده بوده و طی آزمایش و اکو متوجه شده که هیچ راه حلی نیست، ملیکا گفت دکتره یه‎‎‎‎‎‎جورایی قطع امید کرده بوده و فقط چندتا قرص داده که مردن شو عقب بندازه. الکس با جمله آخرم بدجوری عصبی شد و با صدای بلند و خشمگین گفت: - چه‌‎‎‎‎‎طور می‎‎‎‎‎‎تونی امید تو از دست بدی، شده کل جهان رو می‎‎‎‎‎گردم، حتی شده باشه قلبم رو از توی سینه‎‎‎‎‎‎م در میارم و اهداش می‎‎‎‎‎کنم به ملیکا اماّ نمی‎‎‎‎‎ذارم اون چیزیش بشه. با خوشحالی از روی صندلی بلند شدم و محکم زدم توی پشانیم و گفتم: - چه‎‎‎‎‎‎طور به ذهن خودم نرسید. - چی رو؟ - واسه ملیکا یه قلب اهدایی پیدا می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنیم، شده قلب تک‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تک آدم‎‎‎‎‎هارو از توی سینه‎‎‎‎‎هاشون بکشم بیرون.
  2. دستم رو که روی صورت شهاب بود پایین آوردم و گذاشتم روی قلبم، با لبخند غمگینی گفتم: - کمال دکتر متخصصی آورد بالا سرم، اماّ باید بگم متاسفانه قطع امید کرد و گفت باید همه‎‎‎‎‎‎چی رو به زمان بسپاریم و همین‎‎‎‎‎‎‎جوری تا زمانی که عزائیل بیاد با قرص ادامه بدم تا شاید اومدن فرشته‎‎‎‎‎‎ی مرگ رو عقب بندازم. قطره‎‎‎‎‎‎‎ی اشکی از گوشه‎‎‎‎‎‎‎ی چشمش پایین چکید و بازوم رو محکم توی دست‎‎‎‎‎‎‎‎هاش گرفت، با لج‎‎‎‎‎‎بازی و صدایی که از بغض دو رگه شده بود گفت: - تو نباید منو باز تنها بذاری فهمیدی، نمی‎‎‎‎‎‎‎‎ذارم برات اتفاقی بیافته بهت قول می‎‎‎‎‎‎دم. - هر لحظه در کنار تو بودن رو از ته قلبم می‎‎‎‎‎‎‎‎خوام، این‎‎‎‎‎‎رو بدون شهاب توی تمام این‎‎‎‎‎‎سال‎‎‎‎‎ها حتی ذره‎‎‎‎‎‎ای احساساتم بهت تغییر نکرد، اگر صدبار بمیرم و دوباره زنده‎‎‎‎‎‎بشم باز قلبم واسه توئه. بازوم رو آروم ول کرد و دستی توی موهاش کشید، آروم زمزمه کرد. - من نیازی به این حرف‎‎‎‎‎‎‎‎های کلیشه‎‎‎‎‎‎‎‎ای ندارم، من به بودنت نیاز دارم، به نفس کشیدنت کنارم رو نیاز دارم. - اگه نفسی نباشه چی؟ - منم نیستم. - باید بهم قول بدی اگه عمرم باقی نبود، به زندگیت ادامه بدی، باید خوشبخت بشی، بهم قول بده. شهاب خنده‎‎‎‎‎‎ی عصبی‎‎‎‎‎‎‎ای کرد، قطره‎‎‎‎‎‎های اشک مثل مروارید روی گونه‎‎‎‎‎‎‎هاش می‎‎‎‎‎چکیدن، دستم رو بردم بالا و اشک‎‎‎‎‎‎هاشو پاک کردم. - من داستان اون انگشتر توی دست‎‎‎‎‎‎تو می‎‎‎‎‎‎دونم، منم دقیقاً یکی مثل همین رو دارم و طریقه استفاده‎‎‎‎‎شو هم بلدم ملیکا خانوم، اگه تنهام بذاری نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تونم قول بدم استفاده نکنم. چشم‎‎‎‎‎‎هام از حرفی که زد سیاهی رفت، دهنم خشک شد مثل ماهی دهنم باز و بسته می‎‎‎‎‎‎شد ولی کوچک ترین حرفی از دهنم بیرون نمی‎‎‎‎‎‎اومد، مات و مهبوت فقط به چشم‎‎‎‎‎‎‎های یخی شهاب که از اشک خیس شده بودن زل زده بودم، متوجه‎‎‎‎‎‎ی حال بدم شد و با لحنی ملایم‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر گفت: - نفس کشیدن زیر آسمونی که تو نیستی رو نمی‎‎‎‎‎‎خوام، قلبی که تو نباشی رو نمی‎‎‎‎‎‎خوام بتپه، بهم حق بده من این زندگی رو بدون تو نمی‎‎‎‎‎‎خوام حتی اگه وعده‎‎‎‎‎‎‎ی زندگیه شاهانه رو بهم بدن. لبم رو با زبونم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر کردم و با صدایی که به‎‎‎‎‎‎زور خودمم می‎‎‎‎‎‎تونستم بشنوم گفتم: - زنده می‎‎‎‎‎‎‎مونم، شده برای تو سعیمو می‎‎‎‎‎‎کنم که زنده بمونم. یکم مکث کردم و حرفی رو که چندوقتی هست توی دلم مونده رو به زبون آوردم. - دوستت دارم. لبخندی پر از غم زد و مهربون گفت: - منم دوستت دارم ملکه‎‎‎‎‎من.
  3. ذهنم آشفته‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر از هر موقعی بود که بتونم در صحبت کردن درست تصمیم بگیرم، بهتر از هرکسی می‌‎‎‎‎‎‎‎‎‎دونستم که خیلی دووم نمیارم و تمام عزیزانم رو ترک می‎‎‎‎‎‎‎کنم، نه این‎‎‎‎‎‎که خودم بخوام برم بلکه روزگار به رفتن مجبورم می‎‎‎‎‎‎کنه؛ شهاب دستش رو دور من حلقه کرد و منو به خودش نزدیک‎‎‎‎‎‎تر کرد، بدون این‎‎‎‎‎‎که مخالفتی بکنم گذاشتم تا آرامشی که توی آغوشش بود منو در خودش حل کنه، با ترسی که توی صداش بود گفت: - قسم بخور و بگو که کمال اذیتت نکرده، بگو که بهت دست درازی نکرده. با فکرهایی که توی ذهن شهاب بود ترس بدی توی دلم نشست، پس دلیل عصبانیت الکس و شهاب همین بوده، ای خدا از دست این‎‎‎‎‎‎‎ها، با مهربونی و آسودگی گفتم: - به خاک مادرم قسم می‎‎‎‎‎‎‎خورم، هیچ نوع اذیت و دست درازی‎‎‎‎‎‎ای از طرف کمال صورت نگرفته. شهاب نفس راحتی کشید و با اون یکی دستش موهام رو نوازش کرد، عطر شو محکم به ریه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام فرستادم دلم می‎‎‎‎‎‎خواست چشم‎‎‎‎‎‎‎هام رو ببندم و کمی بخوام اماّ درد قلبم ترس بدی توی جونم انداخته بود، می‎‎‎‎‎‎‎ترسیدم بخوابم و دیگه بلند نشم، بعضی اوقات جون آدم خیلی عزیز میشن، صدای شهاب مثل آوای لالای می‎‎‎‎‎‎موند برام. - من بدون تو هیچی نیستم ملیکا. لبخندی زدم و هیچی نگفتم، آرامشی که درونم رو گرفته بود رو خیلی دوست داشتم، چشم‎‎‎‎‎‎هام رو بستم و گذاشتم تا توی اون آرامش غرق بشم، شاید بعضی موقع‌ها غرق شدن به معنی مرگ نباشه، بلکه به معنی زندگی دوباره‎‎‎‎‎‎‎ست. - وقتی فکر کردم که تو مردی، دیگه هیچی حالیم نبود، نمی‎‎‎‎‎‎خواستم که نبود تو باور کنم، کم‎‎‎‎‎کم با گذشت زمان مبتلا به بیماری شیزوفرنی شدم، دکترا تصمیم داشتن که بستریم کنن اماّ مادرم اجازه نداد و با مشورت چندین دکتر نسخه‎‎‎‎‎‎ی سنگینی برام تجویز شد که باید مصرف می‎‎‎‎‎‎کردم، قلبم هروز بیشتر از روز قبل نابود می‎‎‎‎‎شد، چندباری خودکشی کردم ولی اون‎‎‎‎‎‎قدری سگ جون بودم که زنده موندم و ادامه دادم، تا این‎‎‎‎‎‎که متوجه شدم زنده‎‎‎‎‎ای و دزدیده شدی، بدتر از همه‎‎‎‎‎‎ی اینا دنیا روی سرم زمانی خراب شد که فهمیدم ناراحتی قلبی داری و حالت زیاد خوب نیست، دیگه داشتم عقلم رو از دست می‎‎‎‎‎‎دادم، همین چند روز پیش با این‎‎‎‎‎‎‎که داروهام رو سرموقع مصرف می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنم باز توهم‎‎‎‎‎‎تو زدم، اون‎‎‎‎‎‎‎قدری حالم بد بود که تا قلب مثل سنگ الکس هم برام سوخت، باورت میشه با ترحم بهم نگاه می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کرد، اماّ من هیچ‎‎‎‎‎‎کدوم اینا برام مهم نبود، توئی که برام مهم بودی، نفس کشیدن و زندگی کردن به‎‎‎‎‎‎‎دون تو برام غیر ممکنه. خواب از چشم‎‎‎‎‎‎‎هام رفت، از شنیدن حرف‎‎‎‎‎‎‎های شهاب بدجوری قلبم آتیش گرفت، تمام غم‎‎‎‎‎‎های خودم رو به کل فراموش کردم و فقط دردهای شهاب بود که توی تک‎‎‎‎‎‎‎‎‎تک سلول بدنم نفوذ کرده بودن، از توی بغلش بیرون اومدم، دستم رو بالا بردم و آروم صورتش رو نوازش کردم، سرم رو یکم کج کردم و با مهربونی گفتم: - تا آخرین نفسم که توی سینمه کنارت می‎‎‎‎‎‎‎مونم، اماّ این نفس زمان زیادی برای پایانش نمونده. اخم ریزی روی پیشانی‎‎‎‎‎‎‎‎ش نشست، با کج خلقی گفت: - نمی‎‎‎‎‎‎‎‎ذارم برات اتفاقی بیافته، شده تک‎‎‎‎‎‎‎تک دکترای متخصص رو پیدا می‎‎‎‎‎‎کنم و میارم‎‎‎‎‎‎شون.
  4. به شهاب نگاهی انداختم که با حرف الکس بیشتر قرمز شد و رگ پیشانیش بیرون زد، قسم می‎‎‎‎‎‎‎خورم اگه ملاحضه‎‎‎‎‎‎ی حالم رو نمی‎‎‎‎‎‎کردن هردوی اون‎‎‎‎‎‎‎ها یه کتک حسابی مهمونم می‎‎‎‎‎کردن، با خاطرجمعی و آرامش رو به الکس گفتم: - من همون حسی رو که به تو دارم به کمالم دارم، اون هم مثل تو برادرمه همین. شهاب نفس عمیقی کشید و رو به الکس با صدایی که می‎‎‎‎‎لرزید محترمانه گفت: - میشه من و ملیکا رو تنها بذاری؟ الکس چشمکی به من زد و با شیطنتی که توی صداش بود رو به شهاب گفت: - چرا بخوام خواهرم رو با یه پسر جوون توی اتاق تنها بذارم؟ شهاب معلوم بود که حوصله‎‎‎‎‎‎‎‎ی بحث یا شیطنت رو نداره آروم گفت: - خواهش می‎‎‎‎‎کنم. الکس از روی تخت بلند شد و رو به من با محبت گفت: - تا شما باهم صحبت کردین من برم تدارک‎‎‎‎‎‎های لازم رو انجام بدم چون تا چندساعت دیگه محسن و مادرن به همراه فاطیما و دافنه به اینجا میان. با شنیدن اسم دافنه قلبم تندتر از قبل زد و سطل آب یخی رو انگار روی سرم ریختن، الکس متوجه‎‎‎‎‎ی حال بدم شد سریع گفت: - آها راستی یادم رفت اینو بگم، دافنه قبول کرده که با من ازدواج کنه. تک‎‎‎‎‎‎خنده‎‎‎‎‎ای کرد و ادامه داد. - و تو باید قول بدی که خواهرشوهر بازی در نیاری. این همه اتفاق توی خانوادم افتاده و من بی‎‎‎‎‎‎‎‎خبرم، خوب شدن میونه‎‎‎‎‎‎‎ی الکس و شهاب و ازدواج دافنه با الکس واقعاً شوکه کنندست، سعی کردم لبخندی بزنم تا الکس فکر کنه که من از ته دل از بودن دافنه خوش‎‎‎‎‎‎حال شدم، اماّ بیشتر شبیه دهن کجی شد تا لبخند. - برات خوش‎‎‎‎‎‎جالم که به زنی که دوست‎‎‎‎‎‎داری رسیدی و آرزوی خوشبختی دارم برات داداشی. همین‎‎‎‎‎جور که داشت به سمت در اتاق می‎‎‎‎‎‎‎رفت با خنده گفت: - حرف‎‎‎‎‎‎های آرزومند تو بذار وقتی همه اومدن پای میز شام بزن، الانم تنهاتون می‎‎‎‎‎‎ذارم تا باهم صحبت کنید. - اوه چه سخاو‎‎‎‎‎‎‎‎تمندانه. الکس خنده‎‎‎‎‎‎ای کرد و بدون هیچ حرف دیگه‎‎‎‎‎‎‎ای از اتاق بیرون رفت، به شهاب نگاه کردم و دلم ضعف رفت از این همه زیبایی این پسر، با این‎‎‎‎‎‎که خیلی لاغر و نحیف شده ذره‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای از جذابیتش کم نشده؛ از روی صندلی بلند شد و اومد دقیقاً همون‎‎‎‎‎‎‎جایی که الکس نشسته بود نشست، با مهربونی و بغضی که توی صداش بود گفت: - خیلی ترسیدم که باز از دستت بدم. دستم رو بردم بالا و آروم صورتش رو نوازش کردم و با عشقی که خالصانه توی صدام بود گفتم: - دیگه نیاز نیست بترسی چشم قشنگ، من اینجام کنارتم و تصیمم دارم کنارت هم بمونم.
  5. و براش شکلکی در آوردم که هرسه‎‎‎‎‎‎‎تامون زدیم زیر خنده، الکس روز تخت کنارم نشست و آروم موهام رو نوازش کرد، با لحنی که می‎‎‎‎‎‎خواست اعتماد من رو جلب کنه گفت: - باشه هیچ بلایی سر آقا بردیا نمیاریم و اجازه می‎‎‎‎‎‎دم که زندگی‎‎‎‎‎‎شو بکنه. چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام رو تنگ کردم و مشکوک گفتم: - خوب این حرفت دلیل نمیشه که یه گوشت‎‎‎‎‎مالی کوچیک هم بهش ندی، درست میگم؟ الکس این‎‎‎‎‎‎بار خنده‎‎‎‎‎‎‎ی بلندتری کرد و لپم رو کشید و ذوق گفت: - باور کن هربار بیشتر سوپرایزم می‎‎‎‎‎‎کنی دختر، تو آنقدر باهوش بودی به روی خودت نمیاوردی؟ مشتی آروم به بازوش زدم و به شهاب که ایستاده بود و با عشق داشت نگاهم می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کرد خیره شدم، با التماس ساختگی و یکمم مظلومیت گفتم: - شهاب خواهش‎‎‎‎‎‎میکنم تو یه چیزی بگو. شهاب چند قدمی جلوتر اومد و روی صندلیه کنار تخت نشست و با تاسف و لبخند شرورانه‎‎‎‎‎‎ای که به لب داشت گفت: - خوب باید بگم من هم دقیقاً هم عقیده‎‎‎‎‎‎‎ی الکسم و هیچ‎‎‎‎‎‎جوره از تصمیمم برنمی‎‎‎‎‎گردم، فقط این رو بدون که بهت قول میدم که آسیبی نبینه و زنده بمونه. از حرف‎‎‎‎‎‎‎هایی که این‎‎‎‎‎دوتا داشتن می‎‎‎‎‎زدن یکم می‎‎‎‎‎شد حدس زد غیر از مرگ چه بلایی دیگه می‎‎‎‎‎‎تونن سرش بیارن، برای همین حرفی رو که می‎‎‎‎‎‎‎خواستم بزنم رو مزه‎‎‎‎‎‎‎مزه کردم و با تردید گفتم: - شهاب توی زیر و رو کردن گذشته طرف مقابل ماهره، الکس توی ضربه زدن. الکس و شهاب بهم نگاهی انداختن و جفت‌‎‎‎‎‎‎‎شون سکوت کرده بودن و این یعنی حدسم خیلی هم بی‎‎‎‎‎‎‎‎جا نبوده، ادامه دادم. - پس حدسم درست بوده، شما دوتا می‎‎‎‎‎‎خواید که گذشته‎‎‎‎‎‎ی کمال رو به ضد خودش استفاده کنید و یه ضربه‎‎‎‎‎‎‎ی نه چندانی بهش بزنید که میدون رو خالی نکرده باشید. الکس یکم مکث کرد و با خونسردی گفت: - خوب میشد گفت همینی که تو میگی. - اماّ اینم یادآوری کنم که من نمی‎‎‎‎‎ذارم همچین کاری رو بکنید می‎‎‎‎‎‎‎دونستید دیگه؟ شهاب که حرصش از این همه طرفداری‎‎‎‎‎‎‎‎‎های من در اومده بود با حسادتی که درون کلماتش موج می‎‎‎‎‎‎زد گفت: - میشه بپرسم چرا آنقدر طرفداری شو می‎‎‎‎‎‎کنی؟ یک‎‎‎‎‎‎تای ابروم رو انداختم بالا و با عصبانیتی که سعی داشتم پنهان کنم گفتم: - هزار تا دلیل برای این کارم دارم. الکس آروم گفت: - نکنه بهش حسی داری؟ با حرفی که الکس زد رنگ از صورتم پرید و به تته پته افتادم، همچین چیزی امکان نداشت و هیچ‎‎‎‎‎‎وقت هم اتفاق نمی‌افتاد.
  6. - چرا همه‎‎‎‎‎‎‎‎چی رو آنقدر بزرگ می‎‎‎‎‎‎کنید؟ شهاب نتونست دیگه خودش رو کنترل کنه و با عصبانیت غرید. - ملیکا این‎‎‎‎‎‎تویی که همه‎‎‎‎‎‎چی رو ساده می‎‎‎‎‎بینی، این پسره با خودش چی فکر کرده ها، با خودش نگفت بذار به خانوادش خبر بدم که پیش منه و جاش امنه، من هیچی الکس هیچی، پدرت چی ها، می‎‎‎‎‎‎‎تونست که به اون یه خبری بده، توی این چندوقتی که نبودی و ازت خبر نداشتیم روزی هزاربار می‎‎‎‎‎‎مردیم و زنده می‎‎‎‎‎شدیم، هربار که به پنج قدمی به تو نزدیک می‎‎‎‎‎‎‎شدیم و باز به در بسته می‎‎‎‎‎خوردیم از مرگ برامون بدتر بود، الان تو نشستی برام از قصه‎‎‎‎‎‎‎ای عشق و عاشقیه این آقا حرف می‎‎‎‎‎‎زنی و توقع داری بذارم زنده بمونه؟ غم و درد رو توی تک‎‎‎‎‎‎تک حرف‎‎‎‎‎‎های شهاب رو می‎‎‎‎‎‎شد حس کرد، خدای من از یه طرف واقعاً حق با شهاب بود ولی از طرف دیگه نباید اجازه بدم از روی عصبانیت تصمیم بگیرن، نگاه عاجزی به الکس انداختم که حداقل اون کوتاه بیاد اماّ الکس با حرفی که زد تمام تنم سرد شد و دردی که توی قفسه‎‎‎‎‎‎ی سینه‎‎‎‎‎‎ بود دوبرابر شد. - متاسفانه فقط چندروز زنده می‎‎‎‎‎‎‎مونه. از این همه بی انصافی بغضم گرفت، دارن عجولانه تصمیم می‎‎‎‎‎گیرن، نمی‌‎‎‎‎‎ذارم بلایی سر کمال بیاد این رو به تمام اون محبت‎‎‎‎‎‎‎هایی که بهم کرد بدهکارم، با صدایی گرفته و بغض‎‎‎‎‎‎آلود رو به هردوی اون‎‎‎‎‎‎ها گفتم: - با هردوی شما هستم، بلایی سر بردیا بیارید هیچ‎‎‎‎‎وقت نمی‎‎‎‎‎بخشم‎‎‎‎‎‎تون. دستم رو از روی دست شهاب برداشتم و با حالت قهر از روی مبل بلند شدم و بی‎‎‎‎‎‎توجه به صدا زدن‌هاشون به سمت پله‎‎‎‎‎‎‎ها رفتم؛ در اتاقی که قبلاً خودم می‎‎‎‎‎‎موندم رو باز کردم و محکم در رو بهم کوبیدم، به دور اطراف اتاق نگاهی گذرا انداختم، همه‎‎‎‎‎‎‎چی مثل قبل بود و دست نخورده سرجاشون بودن، به رفتم سمت تخت و خودم رو انداختم روی تخت و بدون هیچ ترس یا استرسی بغض توی گلوم رو شکستم، قلبم واقعاً شکسته بود و باورم نمی‎‎‎‎‎‎‎شد که الکس و شهاب برعکس خواسته‎‎‎‎‎ی من رو انجام بدن، اونم توی این وضعیتی که از هر موقع دیگه‎‎‎‎‎‎‎ای حساس‎‎‎‎‎‎تر بود؛ دو تقه به در خورد و در اتاق آروم باز شد، مثل دوتا پسربچه که کار بدی کرده باشن و برای جبران اون‎‎‎‎‎کار بد به اتاق مادر پناه برده باشن، یه لحظه با دیدن قیافه‎‎‎‎‎‎ی هردوشون لبخندی روی لب‎‎‎‎‎‎‎هام اومد، اماّ باز ازشون خیلی دلخور بودم روم رو ازشون گرفتم و گفتم: - می‎‎‎‎‎‎خوام تنها باشم. صدای خنده‎‎‎‎‎های ریز الکس رو می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تونستم بشنوم، الکس به لوس بودن من عادت نداشت و این حرکات رو تازه داشت از من می‎‎‎‎‎‎دید، اماّ شهاب به خوبی با روحیه‎‎‎‎‎‎‎‎ی من اشنا بود برای همین ساکت از هر خنده‎‎‎‎‎‎ای بود؛ الکس با خنده همون جور که به تخت نزدیک‎‎‎‎‎‎‎تر می‎‎‎‎‎شد گفت: - ببینم تو از کی این‎‎‎‎‎‎جوری لوس بودی من خبر نداشتم؟ روی تخت نشستم و با اخم ساختگی و با لج‎‎‎‎‎‎بازی گفتم: - من لوس نیستم.
  7. - بازهم میشه بهت امیدوار بود خواهر کوچولو، همین که خودت زود متوجه‎‎‎‎‎‎ی فضای دور و اطرافت شده بودی و باخت ندادی خیلیه، تحسینت می‎‎‎‎‎‎کنم. - استادم خوب بوده. شهاب با یکم نگرانی‎‎‎‎‎‎‎ای که توی صداش بود آروم گفت: - می‎‎‎‎‎‎‎خواهی که همه‎‎‎‎‎چی رو به پدرت بگی؟ الکس از حرف شهاب تعجبی کرد ولی من منظور شهاب رو خیلی قشنگ متوجه شدم، دستم رو که زیر دست شهاب بود آروم بیرون کشیدم و من بودم که این‎‎‎‎‎بار دست‎‎‎‎‎‎‎هاش شهاب رو نوازش کردم و با مهربونی گفتم: - باور کن شهاب، اگه عشق توی چشم‎‎‎‎‎‎های مادرت نمی‎‎‎‎‎دیدم، اگه زجر توی چشم‎‎‎‎‎‎های پدرم تمام این سال‎‎‎‎‎‎‎ها نمی‎‎‎‎‎‎‎دیدم، شاید سکوت می‎‎‎‎‎کردم ولی اونا حق خوش‎‎‎‎‎‎بختی رو دارن. الکس متوجه‎‎‎‎‎‎ی صحبت‎‎‎‎‎‎‎ها شد و با مهربونی رو به شهاب گفت: - تو خودت یه عاشقی شهاب، باید دل یه آدم عاشق رو درک کنی. شهاب چیزی نگفت و سرش رو پایین انداخت، الکس که انگار چیزی رو یادش اومده باشه گفت: - اماّ بگم تمام این حرف‎‎‎‎‎‎‎ها باعث نمیشه من بذارم کمال راحت زندگی کنه. پوفی کردم و با کلافگی گفتم: - اون فقط می‎‎‎‎‎‎‎خواست به من کمک کنه، قسم می‎‎‎‎‎‎خورم حتی ثانیه‎‎‎‎‎ای هم اذیتم نکرد یا نگذاشت که من اذیت بشم. شهاب یکم اخم کرد و رو به الکس گفت: - من مردم و هم‎‎‎‎‎جنس خودم رو خوب می‎‎‎‎‎‎شناسم، اینم بگم هیچ گربه‎‎‎‎‎‎ای در راه رضای خدا موش نمی‎‎‎‎‎‎‎گیره. الکس خواست حرفی بزنه که من زودتر گفتم: - هردوی شما عشق رو تجربه کردید، کمال هم مثل همه‎‎‎‎‎‎ی آدم‎‎‎‎‎ها عاشق شد، بهم درمورد احساسش گفت، بهم گفت پیشش بمونم اماّ به بزرگی خدا قسم وقتی متوجه‎‎‎‎‎ی احساسات من شد کنار کشید و برام آرزوی موفقیت کرد. جرات این‎‎‎‎‎‎که به شهاب نگاه کنم رو نداشتم، خودم بهتر می‎‎‎‎‎‎دونستم که الان توی دلش چه غوغای به پا شده و مطمئنم الان اگه کمال دم دستش بود زنده‎‎‎‎‎‎‎اش نمی‎‎‎‎‎‎ذاشت، اماّ الکس آروم و ساکت داشت بهم نگاه می‎‎‎‎‎کرد و من بازهم خوب می‎‎‎‎‎‎‎دونستم که سکوت و آروم بودن الکس خیلی خطرناکه، قلبم از این حجم ترس و استرس درد گرفت، لبم رو گاز گرفتم که صدای دردی که دارم می‎‎‎‎‎‎‎‎کشم رو نفهمن، باید خودم رو جمع‎‎‎‎‎جور می‎‎‎‎‎کردم، اگر الان تونستم قانع‌شون کنم که هیچ، در غیر این صورت باید یه گوشه بشینم و از دست دادن عزیزانم رو یکی یکی تماشا کنم، نگاهی به شهاب انداختم که طبق پیش‎‎‎‎‎‎بینی‎‎‎‎‎‎‎ای که خودم کرده بودم صورتش از عصبانیت قرمز شده بود، با تمام ملایمتی که توی صدام بود گفتم:
  8. الکس که یکم آروم‎‎‎‎‎‎‎‎تر شده بود با لحن ملایم‎‎‎‎‎‎‎تری گفت: - معذرت می‎‎‎‎‎‎خوام، نمی‎‎‎‎‎خواستم این‎‎‎‎‎جوری تند باهات حرف بزنم، فقط خیلی عصبانی هستم که اون پسره‎‎‎‎‎‎ی احمق از زیر دماغم خواهرم رو دزدید. الکس حق داشت که عصبانی بشه ولی مطمئنم که اگه همه‎‎‎‎‎چی رو توضیح بدم درک می‎‎‎‎‎کنه، فقط می‎‎‎‎‎مونه موضوع مادرشهاب که اولش به چه قصدی پیشش رفتم، خوب این نکته رو سانسور می‎‎‎‎‎‎کنم، دومین موضوع احساسات کمال نسبت به من، فکر نکنم شهاب زیادی با قضیه کنار بیاد ولی خوب باید تلاش خودم رو بکنم تا جلوی یه جنگ حسابی رو بگیرم، شهاب یکم بهم نزدیک‎‎‎‎‎‎‎تر شد و دستش رو گذاشت روی دستم و با مهربونی نگاهم کرد، دلم هری ریخت، خدایا بهم قدرت بده که تو قدرتمند ترین هستی، گلوم رو صاف کردم و با تمام سعیم رو کردم که خونسرد باشم و بتونم با کلماتی که میگم این دوتا عجوزه رو راضی کنم. - اولش که دزدیده شدم توسط امیر براتی بود نه کمال، امیر براتی اولش فکر کرد که شهاب به مرگ من راضیه ولی بعد همه‎‎‎‎‎‎چی رو متوجه شد و حاضر نشد که من رو به شهاب بده و سرکله‎‎‎‎‎‎ی کمال پیدا شد و من رو با امیر معامله کرد، روزهای اول خودش رو دقیق معرفی نکرد که کی هستش فقط ازم خواست تا باند قاچاق دخترهارو گروه بندی کنم و آخرش هرکاری که من بخوام رو برام انجام میده. الکس جدی شد و خبری از اون ملایمت قبل توی صورتش نبود. - و توهم ازش خواستی که به ویستیر ببرتت؟ زیر چشمی به شهاب نگاهی انداختم و یکم با خجالت گفتم: - آره، چون خیلی حرف‎‎‎‎‎‎‎ها بود که با رزا خانوم می‎‎‎‎‎‎خواستم بزنم و سوال‎‎‎‎‎‎‎‎های زیادی ازش داشتم. شهاب توی سکوت به ما نگاه می‎‎‎‎‎کرد، خیلی احساس‎‎‎‎‎‎هارو می‎‎‎‎‎‎‎‎شد ازتوی چشم‎‎‎‎‎‎‎هاش خوند، عشق، محبت، ترس، اماّ ترسی که توی چشم‎‎‎‎‎‎هاش بود رو نمی‎‎‎‎‎تونستم درک کنم، آهی کشیدم و ادامه دادم. - بعد از گذشت چندروز کم‎‎‎‎‎‎‎کم داشتم متوجه‎‎‎‎‎‎ی عجیب بودن دور و اطرافم و اخلاق کمال می‎‎‎‎‎‎شدم، یه روز که همه قطعه‎‎‎‎‎‎های پازل رو کنار هم گذاشتم فهمیدم که این همون بردیاست. این‎‎‎‎‎‎‎‎بار شهاب با صدایی گرفته و پر از غم گفت: - چرا وقتی باهاش صحبت می‎‎‎‎‎‎کردی، چیزی به من درموردش نمی‎‎‎‎‎‎گفتی؟ منتظر همچین سوالی از طرف شهاب بودم، می‎‎‎‎‎دونستم دیر یا زود این سوال رو می‎‎‎‎‎‎‎پرسه، برای همین آروم و شمرده شمرده گفتم: - می‎‎‎‎‎‎دونستم اجازه نمی‎‎‎‎‎‎دی باهاش حرف بزنم و کلی دعوام می‎‎‎‎‎‎کنی، از یه طرف دیگه من خیلی تنها بودم و با هیچ‎‎‎‎‎‎کدوم از دوست و آشناهامون حق رفت و آمد نداشتم یا بهتر بگم فامیلی برای این کار نداشتم، برای همین بود که همیشه احساس تنها بودن می‎‎‎‎‎‎کردم. الکس با لبخند رضایت بخشی گفت:
  9. حدوداً بعد از نیم‎‎‎‎‎‎‎‎‎ساعت به عمارت رسیدیم، سرم رو از روی شونه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های شهاب برداشتم و به اطراف حیاط نگاه کردم، با دیدن منظره‎‎‎‎‎‎‎ی عمارت تازه می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎فهمم که چه‎‎‎‎‎‎‎قدر دلم برای این‎‎‎‎‎‎‎‎جا تنگ شده بود، الکس و شهاب هم‎‎‎‎‎‎زمان از ماشین پیاده میشن، الکس به سمت در ماشین میاد و در رو برام باز می‎‎‎‎‎‎‎کنه، زیرلب گفتم: - ممنونم. الکس لبخندی زد و گفت: - به خونه‎‎‎‎‎‎‎ی خودت خوش‎‎‎‎‎‎‎اومدی کوچولو. تک‎‎‎‎‎‎‎خنده‎‎‎‎‎‎‎ای کردم و با شیطنت گفتم: - هی آقا الکس به‎‎‎‎‎‎‎نظرم زیادی بخشنده شدی، قدیم‎‎‎‎‎‎‎ترها روی عمارت خیلی حساس‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر بودی. - چه‎‎‎‎‎‎‎کنم، دست روزگار منو بخشنده کرده. شهاب وسط حرف‎‎‎‎‎‎‎‎ما دوتا پرید و با خنده گفت: - میشه لطفاً تعارف تیکه‎‎‎‎‎‎‎پاره کردن رو واسه یه وقت دیگه بذارید؟ - آره حق با توئه، الان موضوع‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های مهم‎‎‎‎‎‎‎‎تری رو واسه حرف زدن داریم. ترسی بدی از مکالمه‎‎‎‎‎‎‎‎ی ای دوتا توی دلم افتاد، من به خوبی هردوشون رو می‎‎‎‎‎‎‎شناختم، خدا فقط به دادم برسه چه‎‎‎‎‎طوری جلوشون رو بگیرم که واسه کمال نقشه مرگ نکشن؛ رو به هردوی اون‎‎‎‎‎‎ها گفتم: - اول بریم داخل، بعد از اول قضیه باهم دیگه صحبت می‎‎‎‎‎‎کنیم. شهاب و الکس نگاه معناداری بهم انداختن و بدون هیچ حرفی دیگه پشت‎‎‎‎‎‎‎سر من راه افتادن به سمت در ورودیه عمارت؛ به سمت سالن نشیمن رفتم و با دیدن وسایل که مثل گذشته سرجاشون هستن و چیزی تغییر نکرده لبخندی زدم، یه‎‎‎‎‎‎‎جورای دلم خیلی گرفت هم واسه خودم و هم کمال، بی‎‎‎‎‎‎چاره تمام این کارهارو واسه به دست آوردن دل من انجام داده بود، حالا راضی کردن این دوتا خیلی سخت بود که یه جنگ درست حسابی راه نندازن، به سمت یکی از مبل‎‎‎‎‎‎‎های دونفره رفتم و نشستم، الکس روی یه مبل تک‎‎‎‎‎‎نفره که دقیقاً روبه‎‎‎‎‎‎روی من بود نشست و شهاب هم اومد کنار من روی مبل نشست، الکس بدون معطلی گفت: - خوب ملیکا خانوم می‎‎‎‎‎‎شنویم. خواستم شروع کنم به توضیح دادن که شهاب عصبی رو به الکس گفت: - هی پسر، اون تازه رسیده خسته‎‎‎‎‎ست، بهتر نیست اول استراحت کنه؟ نگاه قدردانی به شهاب انداختم و با لبخند گفتم: - نه من خوبم، حق با الکسه بهتره همه‎‎‎‎‎‎‎‎چی رو توضیح بدم.
  10. به همراه الکس و شهاب از کافه بیرون زدیم، یکم که دور شدیم با صدای پسر جوونی ایستادیم و همه‎‎‎‎‎‎مون برگشتیم، به پسره یه نگاه انداختم که کیفم رو دستش دیدم، تازه متوجه شدم وقتی که الکس و شهاب وارد کافه شدن من به کلی یادم رفته بوده که کیفم رو بردارم، رو به من با نفس نفس گفت: - خانوم کیف‎‎‎‎‎‎‎تون رو جا گذاشته بودین. با مهربونی رو بهش گفتم: - اوه آره اصلاً یادم رفت که بردارمش، ممنونم که برام آوردین. پسر نزدیکم شد و کیف رو آورد بالا، از دستش گرفتم و باز تشکر کردم، الکس دست توی جیب شلوارش کرد و کیف پولش رو در آورد، رو به پسر کرد و با خونسردی‎‎‎‎‎‎‎ای که طبق معمول عادت داشت گفت: - بیا پسر جون انعام تو بگیر. از توی کیف چندتا تراول در آورد و به سمت پسر گرفت، پسر که برق خوش‎‎‎‎‎‎‎حالی توی چشم‎‎‎‎‎‎هاش بود به سمت الکس رفت و پول رو از الکس گرفت، احترام کوچکی گذاشت و گفت: - ممنونم اقا لطف دارید، من باید برگردم سرکارم اگر کار دیگه‎‎‎‎‎‎ای ندارید برم. - نه می‎‎‎‎‎تونی بری، موفق باشی. -پسر راهش رو کج کرد و با قدم‏‎‎‎‎‎‎‎های سریع رفت سمت کافه، ماهم بدون هیچ حرفی به راه‎‎‎‎‎مون ادامه دادیم، با این‎‎‎‎‎که چنددقیقه قبل دست‎‎‎‎‎هام یخ بودن اماّ الان کوره‎‎‎‎‎ی آتیش شده بودن توی دست‎‎‎‎‎های گرم شهاب، خدای‎‎‎‎‎من چه‎‎‎‎‎‎‎جوری می‎‎‎‎‎‎تونم که تمام کسانی که دوستم دارن رو جا بذارم و برم، خودت بهم قدرت جدا شدن از همه‎‎‎‎‎‎شون رو بده، قلبم هرلحظه بیشتر تیر می‎‎‎‎‎‎کشید و بهم یادآوری این‌‎‎‎‎‎‎رو می‎‎‎‎‎‎کرد که خوشیه توی دلت دوام زیادی نداره، اماّ نمی‎‎‎‎‎‎خواستم همین چندروزی که قرار بود قبل عملی کردن نقشه‎‎‎‎‎‎م زنده بودم رو کوفت خودم کنم؛ به در ماشین رسیدیم، الکس با ریموت قفل ماشین رو باز کرد و شهاب به سمت در عقب ماشین رفت و در رو باز کرد، کنار رفت تا من اول سوار بشم، سوار شدم اشتباه نکنم شهاب نمی‏‎‎‎‎‎خواد که بره جلو بشینه، برای همین یکم اون‎‎‎‎‎‎ورتر رفتم تا شهاب هم بتونه کنارم بشینه، حدسم درست بود شهاب کنارم نشست و در ماشین رو بست، بلافاصله الکس هم توی ماشین نشست و با سرعت نسبتاً زیادی حرکت کرد، سرم رو آروم روی شونه‎‎‎‎‎‎های شهاب گذاشتم و چشم‎‎‎‎‎هام رو بستم؛ بعد از چند لحظه دست شهاب آروم روی سرم اومد و نوازشم کرد، اگه خدا الان ازم می‎‎‎‎‎پرسید چه آرزوی داری، فقط یه آرزو می‎‎‎‎‎کردم، می‌گفتم: - خدای من، یکتای من، دلم می‎‎‎‎‎خواد زندگی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎مو دقیقاً توی همین لحظه‎‎‎‎‎ها در کنار شهاب استپ کنی. اماّ چه حیف خیلی وقته که خدا صدای من رو نمی‎‎‎‎‎‎شنوه، انگار دوست داره بر خلاف چیزی که من می‎‎‎‎‎‎خوام رو انجام بده ولی با این‎‎‎‎‎حال بازم می‎‎‎‎‎گم خدایا شکرت.
  11. با هرقدم که به‎‎‎‎‎‎‎شون نزدیک‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر شدم بیشتر از قبل ترس و آشفتگی سراغم اومد، قلبم از شدت هیجان زیاد داشت از کار میافتاد، اماّ من قوی‎‎‎‎‎‎‎تر از اون هستم که بخوام اونم توی این لحظه کم بیارم، فقط یک قدم به‎‎‎‎‎‎‎هم فاصله داشتیم، اشک تو چشمم دیدم رو تار کرده بود، نفسم به زور بالا می‎‎‎‎‎‎‎اومد، به چشم‌‎‎‎‎‎‎‎های شهاب زل زدم حتی نمی‎‎‎‎‎‎‎تونستم ثانیه‎‎‎‎‎‎‎ای از دیدن چشم‎‎‎‎‎‎‎‎هاش دست بردارم غیر ممکن بود که دلم بخواد از دیدنش دست بکشم، یک قدم بین مون توسط شهاب پر شد، بغضم شکسته شد و مثل ابر بهار گریختم، دست‎‎‎‎‎‎‎هامو بالا آوردم و من هم مثل خودش محکم در آغوشش گرفتم، عطر تلخش رو با تمام قدرت به ریه‎‎‎‎‎‎هام فرستادم، دلم می‎‎‎‎‎‎‎‎خواد دنیا دقیقاً توی همین لحظه و ثانیه استپ کنه، نمی‎‎‎‎‎‎خوام عقربه‎‎‎‎‎‎ها حرکت کنن، لحظه و ثانیه‎‎‎‎‎‎ها بگذرن، با تمام وجودم آرزو کردم که تمام گذشته رو بشه و بتونم که فراموش کنم، اماّ تنها چیزی که ضدحال خوش‎‎‎‎‎‎‎حالیم اونم توی چنین لحظاتی بود درد توی قفسه‎‎‎‎‎‎‎ی سینم بود، چنان دردی بهم وارد شد که زیرلب گفتم: - آخ، قلبم. شهاب متوجه‎‎‎‎‎‎‎ی دردم و حرفی که زیرلب زدم شد، من رو از آغوشش بیرون کشید و صورتم رو با دوتا دست‎‎‎‎‎‎‎‎‎هاش گرفت و با چشم‎‎‎‎‎‎‎هایی که از اشک خیس بود و لحن بغض‎‎‎‎‎‎آلودی گفت: - قلبت باز درد گرفته عروسکم؟ سرم رو به نشونه‎‎‎‎‎‎‎‎ی آره تکون دادم و فقط با غم توی چشم‎‎‎‎‎‎هام بهش نگاه کردم، شهاب انگار که بهش شوک بدی وارد شده باشه با استرس برگشت رو به الکس گفت: - الکس بهم بگو که ملیکا واقعیه، تورو به جون آنجلا قسمت می‎‎‎‎‎‎دم نگو که دارم توهم می‎‎‎‎‎‎میزنم باز. از حرفی که به الکس گفت تعجب کردم، به سمت الکس رفتم و آروم توی آغوشش خودم رو جا دادم و با مهربونی گفتم: - من اومدم داداش. الکس آروم سرم رو نوازش کرد و زیرلب خیلی آروم گفت: - الهی من فدات بشم عروسک کوچولو، موضوع شهاب رو توضیح می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎دم، فقط فعلاً این رو بدون اون مریضه آرومش کن، بذار باور کنه که تو خودتی. بدون این‎‎‎‎‎‏که فعلاً سوال اضافه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای بکنم رو به شهاب کردم و همون‎‎‎‎‎جوری که رفتم سمتش گفتم: - بهتره اول از این‏‎‎‎‎‎‎جا بریم. شهاب با رنگ پریده و ترسیده بهم نگاه کرد، هیچ حرف یا حرکتی انجام نداد، به راحتی می‎‎‎‎‎‎شد آشفتگی روحیشو باخبر بشی، دستم رو بلند کردم و دست شهاب رو گرفتم، فشار آرومی به دستش آوردم و سرم رو یکم کج کردم و با لوسی گفتم: - بریم دیگه آقا شهاب. یکم از اون حالت آشفتگی‎‎‎‎‎‎‎ای که بود در اومد و زیرلب آروم گفت: - باشه عزیزم بریم.
  12. گر هزاران سال از آغاز عشقمان بگذرد، من بازهم دوستت دارم.. . گارسون بعد از گذشت پنج دقیقه سفارشاتم رو آورد و روی میز گذاشت، زیرلب تشکری کردم که با خستگی‎‎‎‎‎‎‎ای که از صداش معلوم بود گفت: - چیز دیگه‎‎‎‎‎‎ای لازم ندارید خانوم؟ با آرامش و مهربونی گفتم: - خسته نباشی، نه ممنونم. گارسون معلوم بود که از شنیدن خسته نباشی یکم تعجب کرده چون اشتباه نکنم کسی پیدا نمی‎‎‎‎‎شده که با گفتن همین کلمه‎‎‎‎‎‎ی به این آسونی بار سنگین روی شونه‎‎‎‎‎‎هاش رو کم کنه، گارسون با لبخند از میز فاصله گرفت و به سمت دیگه‎‎‎‎‎ای رفت، نگاهم رو ازش گرفتم و به میز خیره شدم، الان نمی‎‎‎‎‎دونم چرا احساس سیری می‎‎‎‎‎کنم، خودمم از کارهای عجیب غریب خودم خنده‎‎‎‎‎‎م می‎‎‎‎‎گیره، نه به اون ضعف و گرسنگیم نه به الان که اصلاً هیچ اشتهایی به آیس انبه و چیزکیکم ندارم، اماّ بر خلاف احساسم یکم از چیزکیک رو برداشتم و خوردم، با طعم شیرینی‎‎‎‎‎ای که توی دهنم پیچید لبخندی روی لب‏‎‎‎‎‎‎هام اومد؛ با صدای زنگ گوشی دست از خوردن چیزکیک برداشتم، در کیفم رو باز کردم و گوشی رو از داخل کیف بیرون آوردم، با دیدن شماره‎‎‎‎‎ی الکس زود جواب دادم و گفتم: - الو جانم الکس؟ صدای شلوغی از پشت گوشی می‎‎‎‎‎‎اومد، اشتباه نکنم الکس توی سالن فرودگاه بود، اماّ آخه چه‏‏‏‎‎‎‎‎‎طوری به این سرعت خودش رو رسوند به فرودگاه. - ملیکا عزیزم کجای سالن هستی قربونت برم؟ - من توی کافه تارا نشستم سمت شرقی فرودگاه هستش. - همون‎‎‎‎‎‎‎‎‎جا توی کافه بشین من و شهاب زود میایم عزیزم. با شنیدن اسم شهاب قلبم باز دیوانه بازی در آورد، نمی‎‎‎‎‎‎‎دونم با دیدنش طاقت میارم یا نه، نمی‎‎‎‎‎دونم می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تونم خودم رو در برابر این‎‎‎‎‎که در آغوشش نرم مجبور کنم یا نه، بدون خداحافظی گوشی رو قطع کردم، چنگال کوچیک چیزکیک رو روی همون بشقاب گذاشتم، الان صد در صد دیگه اشتهام کور شد، اصلاً با دیدن شهاب چه‎‎‎‎‎کار کنم، چه‎‎‎‎‎‎جوری باید تمام این دوری‎‎‎‎‎هارو توضیح بدم، اصلاً چرا من دارم این فکرهارو می‎‎‎‎‎کنم؛ نقشه‎‎‎‎‎ی من چیز دیگه‎‎‎‎‎‎ای بود، قرار نیست که کسی رو به بودنم امیدار کنم، لعنت به این قلبم که همیشه آخر همه‎‎‎‎‎چیز بهم ضدحال می‎‎‎‎‎‎‎زنه، اوف دیگه دارم عقلم رو ازدست می‎‎‎‎‎‎دم، الکس صددرصد پدرم رو هم خبردار کرده ولی اگر رابطه‎‎‎‎‎شون خوب مونده باشه، فقط امیدوارم توی این مدتی که نبودم هیچی بهم نریخته باشه، چون اعصبانیت الکس و پدرم رو می‎‎‎‎‎‎‎دونم چه‎‎‎‎‎‎‎جوریه، از همه بدتر شهاب؛ اماّ از دید خوب بخوام که نگاه کنم اینه که الکس الان با شهاب این‎‎‎‎‎‎جاست یعنی اگه با شهاب خوب بوده پس با پدرم هم خوب بودن و هیچی بهم نریخته. در کافه باز شد، با دیدن شهاب که اصلاً چیزی ازش باقی نمونده از روی صندلی بلند شدم، پشت‎‎‎‎‎سر شهاب الکس ایستاده بود و هردوی اون‎‎‎‎‎‎‎ها با ایستادن من متوجه‎‎‎‎‎ی حضورم شدن، پاهام برای قدم برداشتن یاری نمی‎‎‎‎‎‎‎کردن، شهاب هم حال و روزی از من بهتر نداشت، باورم نمیشه که اون‎‎‎‎‎هم تمام این مدت در انتظار من بوده، شهاب با قدم‎‎‎‎‎‎های لرزون به سمتم اومد، تمام قدرتی که توی بدنم داشتم رو جمع کردم و آروم به سمت شهاب و الکس قدم برداشتم.
  13. با ترس آشکاری که توی صداش بود و با دودلی گفت: - می‎‎‎‎‎‎‎‎خواد که من رو ببینه؟ آدمی نبودم که دروغ بگم یا بخوام که کسی رو الکی خوش کنم، برای همین با خونسردی گفتم: - یه جورهایی ازم غیر مستقیم خواست. شهاب لبخند ملایمی زد، ارزش دست‎‎‎‎‎‎‎‎هاش کمی کم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر شده بود و این نشونه‎‎‎‎‎‎‎ی آروم شدنشه، از این‎‎‎‎‎‎‎که شهاب یکم اوضاعه جسمیش بهتر شده خیلی خیالم راحت‎‎‎‎‎‎‎‎تر شد و این‎‎‎‎‎‎که دیگه لازم نیست نگران حال این پسر باشم، نگاهی به ساعت ماشین انداختم، دیگه چیزی به رسیدن پدرم به ایران نمونده بود، لبخندی زدم وزیر لب گفتم: - خدایا شکرت. یه روزی فکر نمی‎‎‎‎‎‎‎کردم که حال و روزم بدون ملیکا انقدر بد بشه، از این به بعد باید تمام حواس‎‎‎‎‎‎‎‎مون رو جمع کنیم، دیگه به کسی اجازه نمی‎‎‎‎‎دم توی ملک خودم یکی از اعضای خانوادم رو بدزدن، خدای من باورم نمیشه که اونقدری ضعیف شدم که از چپ و راست دارن بهم ضربه می‎‎‎‎‎‎‎زنن و من نمی‎‎‎‎‎‎تونم جلوی این ضربات رو بگیرم. *** ملیکا طبق حرفی که الکس زد به سمت شلوغ‎‎‎‎‎‎‎ترینه سالن فرودگاه رفتم که دقیقاً کنار کافه بود، ساعت بزرگ توی سالن رو نگاه کردم ده دقیقه به شش عصر بود، دلم بدجوری داشت از گرسنگی ضعف می‎‎‎‎‎‎‎رفت، از روی صندلی بلند شدم و به سمت کافه رفتم، به منو که بزرگ روی دیوار سمت راست سالن کافه بود نگاه انداختم، انواع اقسام قهوه، آبمیوه، کیک و دسر بود ولی میلم به هیچ کدوم از این‎‎‎‎‎‎‎ها نبود ولی تا رسیدن الکس چیزی نمونده بود و تایم این‎‎‎‎‎که سفارش غذا رو بدم نداشتم، به سمت میز سفارشات رفتم که یه دختر جوون و فوق‎‎‎‎‎‎‎‎العاده زیبا نشسته بود، با لبخند ملایمی گفتم: - سلام. دختر که سرش توی لپ‎‎‎‎‎‎‎تاپ جلوی روش بود با شنیدن صدای من نگاهش رو از لپ‎‎‎‎‎‎تاپ گرفت و با لبخند دلنشینی رو به من گفت: - سلام عزیزم، خوش‎‎‎‎‎‎اومدین چی میل دارید؟ - ممنونم، لطفاً یه آیس انبه و یه اسلایس چیزکیک شکلاتی. دختر سفارشاتم رو ثبت کرد. - چیز دیگه‎‎‎‎‎ای میل ندارید؟ - نه ممنونم. کارتم رو گرفتم سمتش، بعد از چندباری که کارتخوان لج کرده بود و کار نمی‎‎‎‎‎کرد، بلخره کارت کشید و رمز کارت رو گفتم و با گرفتن فیش و کارت رفتم سمت یکی از میز صندلی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای که گوشه سمت چپ سالن بود و دنج‎‎‎‎‎‎‎تر از جاهای دیگه بود، صندلی رو کشیدم عقب و نشستم، کیف مو گزاشتم روی میز و به اطراف کافه نگاه گذرایی انداختم، با دیدن دختر پسرهایی که نشسته بودن و آروم باهم حرف می‎‎‎‎‎زدن بغض عجیبی توی گلوم نشست، یاد گذشته‎‎‎‎‎‎های نه چندان دوری افتادم که با شهاب داشتم، به قشنگی یادمه هربار که به کافه می‎‎‎‎‎اومدیم با دست‎‎‎‎‎گل رز سوپرایزم می‎‎‎‎‎کرد.
  14. از شدت هیجان زیاد آب دهنم خشک شد، قدرت این‎‎‎‎‎‎‎‎که حرفی بزنم رو نداشتم، اماّ دقیقاً توی این زمان و مکان تمام قدرتم رو باید جمع می‎‎‎‎‎‎کردم، نباید الان که همه‎‎‎‎‎‎چی درست شد باخت می‎‎‎‎‎‎دادم، تک‎‎‎‎‎‎‎سرفه‎‎‎‎‎‎ای کردم و نفس عمیقی کشیدم با سختی گفتم: - ملیکا تویی؟ شهاب که اسم ملیکا رو از زبونم شنید دست‎‎‎‎‎‎‎‎های بی‎‎‎‎‎‎‎قرارش بیشتر شروع به لرزیدن کردن، رنگ چهره‎‎‎‎‎‎‎ش به ثانیه‎‎‎‎‎‎‎‎ای نکشید که به زردی زد، ملیکا با کمی مکث گفت: - آره داداش خودمم، فرودگاه امامم می‎‎‎‎‎‎‎‎تونی بیای دنبالم؟ بغض بدی توی گلوم نشست، اشک دور چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام جمع شد و با لحنی که سعی کردم بغضم رو مخفی نگه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎دارم گفتم: - چرا نخوام که بیام کوچولو، توی کم‎‎‎‎‎‎‎‎‎ترین زمان خودم رو به فرودگاه می‎‎‎‎‎‎‎رسونم عزیزم. - ممنونم که توی زندگیمی و معلوم شد که داداشمی. لبخندی به غمگینیه بغض گنجشک نشست روی لب‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام، هزاران حرف توی دلم بود که دوست داشتم بگم، از دل‎‎‎‎‎‎تنگی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام، از تمام کارهای بدی که در حقش انجام دادم و الان پشیمونم، آهی کشیدم و گفتم: - الاهی قربون اون قلب قشنگت برم، به شلوغ‎‎‎‎‎‎‎ترین قسمت فرودگاه برو و منتظر بمون تا برسم عزیزم. - چشم مواظب خودت باش. - توهم همین‎‎‎‎‎‎‎‎طور کوچولو. تا اومدم گوشی رو قطع کنم گفت: - راستی الکس؟ - جانم؟ - به شهاب بگو که برگشتم، اشتباه نکنم خیلی نگرانمه دوست ندارم بیشتر از این اذیت بشه. به شهاب نگاهی انداختم که بیشتر شبیه مرده‎‎‎‎‎‎‎‎ها شده بود، رنگ به صورت نداشت، لب‎‎‎‎‎‎‎هاش به سفیدی می‎‎‎‎‎زد و نگاهش روی صورتم خشک شده بود. - باشه عزیزم، شاید اصلاً با خودم بیارمش فرودگاه البته اگه تو دوست داشته باشی؟ - امم، نمی‏‎‎‎‎‎‎دونم، راستی من باید برم، بهتره توهم عجله کنی خداحافظ داداش. این‎‎‎‎‎‎بار ملیکا بود که گوشی رو قطع کرد، ای از دست تو دختر، در حال این‎‎‎‎‎‎‎که از دلتنگی داری دیوونه میشی باز غرورت الویت اوله، رو به شهاب با نگرانی گفتم: - حالت خوبه، رنگ به صورت نداری! با روشن کردن چراغ راهنمای ماشین کم‎‎‎‎‎‎‎کم پام رو روی گاز گزاشتم و با بالاترین سرعت رانندگی کردم، شهاب با مکث خیلی طولانی گفت: - ملیکام برگشته، خودش بود؟ با لحن خیلی ملایمی گفتم: - آره خودش بود، خداروشکر سالم و برقرار.
  15. از تصور خوش‎‎‎‎‎‎‎بختیه ملیکا لبخندی اومد روی لب‎‎‎‎‎‎‎‎هام، روی شماره‎‎‎‎‎‎‎‎ی آرش مکث کوتاهی کردم، کمی از حرف شهاب توی شک افتاده بودم و راستش رو بگم من هم دودل شدم که با آرش الان توی این وضعیت خیلی حساس تماس بگیرم، گوشی رو با کلافگی پرت کردم کنارم، شهاب بهم نگاهی انداخت، تعجب نکرد چون متوجه‎‎‎‎‎‎‎‎ی اخلاق من بود و می‎‎‎‎‎‎‎‎‎دونست فوق‎‎‎‎‎‎‎‎العاده روی حرف‎‎‎‎‎‎‎ها حساس بودم و آدمی نبودم که تصمیم عجولانه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای بگیرم، رو به شهاب کردم و گفتم: - حق باتوئه، نمیشه اعتماد کنیم. کمی مکث کرد و انگاری که چیزی یادش اومده باشه گفت: - ببین من میگم بهتره فعلاً کاری نکنیم که توجه کسی رو هم به خودمون جلو کنیم، من راهی رو بلدم که بهتر از هر کار دیگه‎‎‎‎‎‎‎ای می‎‎‎‎‎‎‎‎تونه باشه. لبخندی اومد روی لب‎‎‎‎‎‎‎هام، برای همین بود که می‎‎‎‎‎‎گفتم به بودن شهاب نیاز دارم چون پیش از حد عقلش فراتر هست، حدس زدن روش شهاب زیاد هم سخت نبود، می‎‎‎‎‎‎‎دونستم که اون یکی از بهترین هکرهاست و خودش مهره‎‎‎‎‎‎‎ی اصلیه، برای همین باخونسردی گفتم: - خوب از اون‎‎‎‎‎‎‎‎جایی که این‎‎‎‎‎‎‎جا خونه‎‎‎‎‎‎‎ی محسن هستش، من نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎دونم که امکاناتی رو که لازم داریم از کجا بردارم، پس بهتره بریم عمارت. شهاب از روی زمین بلند شد و با دست‎‎‎‎‎‎‎هاش لباس تنش رو که یکم کج‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کوله شده بودن صاف کرد، رو به من کرد و باعجله گفت: - خوب منتظر چی هستی، پاشو کلی کار داریم که باید بهشون رسیدگی کنیم. از روی تخت بلند شدم و گوشیم رو هم برداشتم گزاشتمش توی جیب شلوارم؛ شهاب سوئیچ ماشین رو که روی میزعسلی بود برداشت و هم‎‎‎‎‎‎‎زمان که می‎‎‎‎‎‎اومد سمت من گفت: - من حال رانندگی رو ندارم، بهتره که تو پشت فرمون بشینی. سرم رو به نشونه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی باشه تکون دادم، شهاب سوئیچ رو به طرفم پرت کرد که توی هوا قاپیدمش؛ باهم از اتاق بیرون اومدیم و به سمت در خروجیه خونه رفتیم، خونه‎‎‎‎‎‎‎‎ی محسن زیاد بزرگ نبود و آدم احساس راحتی خیلی زیادی داشت واقعاً، از اون‎‎‎‎‎‎‎جایی هم که حیاط خونه بزرگ نبود، ماشین رو دم خونه توی کوچه پارک کرده بودیم؛ رفتم سمت در راننده و از روی سوئیچ قفل ماشین رو غیرفعال کردم، در راننده رو باز کردم و نشستم توی ماشین، شهاب هم طولی نکشید که نشست، با سرعت زیاد حرکت کردم و به سمت عمارت روندم، فاصله‎‎‎‎‎‎‎‎ی زیادی از خونه‎‎‎‎‎‎ی محسن تا عمارت بود برای همین راه یکم طولانی رو در پیش داشتیم، اماّ شهاب بی‎‎‎‎‎‎قرار بود این‎‎‎‎‎‎‎‎رو از دستش که روی پاهاش هی تکون می‎‎‎‎‎‎داد میشد فهمید، سرعتم رو بیشتر کردم باید هرچه سریع‎‎‎‎‎‎‎تر کارهارو انجام می‎‎‎‎‎‎دادیم و خودمون پیگیر این قضیه می‎‎‎‎‎‎شدیم، با یادآوری این‎‎‎‎‎که باید حساب اون پسره‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی احمق احمد رو برسم بیشتر حرصم گرفت، احمد همون جاسوسی بود که کمال رو به سمت ملیکا هدایت کرد و از اعتماد من سواستفاده کرد، فعلاً برای این‎‎‎‎‎‎که قراره چه بلای‎‎‎‎‎‎ای سرش بیارم تصمیم نگرفته بودم، اون بهتر از هرکسی می‎‎‎‎‎‎‎‎‎دونست که من چه آدم بی‎‎‎‎‎‎رحمی هستم و با این‎‎‎‎‎‎حال تصمیم گرفت که به من پشت کنه و بر ضد من کار کنه، با پیدا کردن ملیکا و مطمئن شدن حالش باید به تمام دور و اطرافم رسیدگی می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کردم چون توی تمام این چندمدتی که ملیکا رو دزدیده بود از تمام اطرافیانم بی‎‎‎‎‎‎اطلاع شده بودم، به درستی جوری که تمام کارها از دستم در رفته بود و حساب کتاب هیچی رو نداشتم و فقط کارهارو به چندتا از کسانی که یکم بیشتر از بقیه اعتماد داشتم سپرده بودم، با صدای گوشیم به خودم اومدم، گوشی رو از توی جیبم در آوردم که دیدم یه شماره ناشناسه، تماس رو جواب دادم و گفتم: - بله بفرمائید؟ با شنیدن صدای‎‎‎‎‎‎‎ای که پشت خط بود برای چند لحظه قلبم رو دیگه احساس نکردم، با تمام قدرتی که داشتم ماشین رو بغل آزادراه متوقف کردم، صدای بوق ماشین‎‎‎‎‎‎ها از بیرون ماشین می‎‎‎‎‎اومد ولی اصلاً هیچ اهمیتی ندادم، شهاب با نگرانی بهم نگاه کرد.
  16. با خاطر جمعی گفتم: - لازم نیست از نگهبان‎‎‎‎‎‎ها کسی رو سراغ ملیکا بفرستیم، من کسی رو اونجا سراغ دارم که میشه بهش اعتماد کرد. شهاب معلوم بود که یکم قانع شده باشه گفت: - باشه پس بهتره الان زنگ بزنی و باهاش صحبت کنی. سرم رو به نشونه‎‎‎‎‎‎‎ی باشه تکون دادم و گوشیم رو از داخل جیبم در آوردم، قبل از این‎‎‎‎‎‎که شماره‎‎‎‎‎ی آرش رو بگیرم رو به شهاب با تاسف گفتم: - راستی یه چیز دیگه. شهاب معلوم بود که این‎‎‎‎‎‎بار خبر خوبی نمی‎‎‎‎‎‎تونه باشه با نگرانی گفت: - چه اتفاقی افتاده؟ - موقعی که ملیکا پیش فاطیما و مادرم بود متاسفانه فاطیما از دهنش می‎‎‎‎‎‎پره و به ملیکا میگه که دافنه زنده‎‎‎‎‎‎ست. شهاب رنگ از صورتش پرید، چندبار دهنش باز و بسته شد ولی چیزی نتونست که بگه، نمی‎‎‎‎‎‎خواستم که حالش دوباره بد بشه اماّ لازم بود که بدونه، دوست نداشتم بار دیگه‎‎‎‎‎‎‎‎ای با زندگی خواهرم بازی کرده باشم، یکم مکث کردم و دوباره گفتم: - ملیکا دقیقاً همون شبی فهمید.. . شهاب اومد روبه‎‎‎‎‎‎روم و زانو زد جلوی پام، قطره‎‎‎‎‎‎ی اشکی از چشم‎‎‎‎‎‎های کریستالیش پایین چکید، با بغض و صدایی گرفته گفت: - نگو که ملیکا با فهمیدن این موضوع می‎‎‎‎‎‎خواسته خودش رو توی دریا غرق کنه که کمال اون رو نجات داد و دزدید؟ این‎‎‎‎‎‎بار من بودم که شرمنده سرم رو پایین انداختم و آروم گفتم: - متاسفم. شهاب با شنیدن حرفم فقط با تعجب و حالی زار بهم نگاه کرد، هردوی ما حرفی برای گفتن نداشتیم، شهاب روی زمین نشست، دستش رو برد بالا و محکم زد توی سرش و گفت: - ملیکا می‎‎‎‎‎‎خواسته برگرده پیشم الکس این رو مطمئنم، اماّ با فهمیدن زنده بودن دافنه حتماً فکر کرده من اون رو دیگه دوست ندارم. - این رو بهت قول میدم شهاب، به عنوان کسی که زندگی خواهرش رو ندونسته خراب کرد قول می‎‎‎‎‎‎دم وقتی ملیکا رو پیدا کردیم همه‎‎‎‎‎‎چی رو حقیقت مو به مو واسش تعریف می‎‎‎‎‎کنم، من این رو به هردوی شما بدهکارم. اشک‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هاش رو با غروری شکسته پاک کرد و گفت: - امیدوارم بتونه من رو باز قبول کنه. همین‎‎‎‎‎‎‎جور که داشتم شماره‎‎‎‎‎ی آرش رو پیدا می‎‎‎‎‎‎‎کردم گفتم: - من از تنها چیزی که خیلی مطمئنم اینه که ملیکا هنوز دوستت داره. لبخند مهربونی زد و گفت: - می‎‎‎‎‎دونم چون منم دیوونه‎‎‎‎‎‎وار عاشقشم.
  17. - راستش یه حدس‌‎‎‎‎‎‎‎‎هایی می‎‎‎‎‎زنم چون ملیکا همیشه درمورد مادرم خیلی کنجکاو بود و من هیچ‎‎‎‎‎‎وقت جوابی که باید می‎‎‎‎‎‎‎‎دادم رو ندادم. برای گفتنش کمی دودل شدم ولی دلم رو به دریا زدم و گفتم: - مادرم چندروز گذشته بهم گفت که به ملیکا همه‎‎‎‎‎‎چی رو گفته و ملیکا متوجه‎‎‎‎‎‎‎ی زنده بودن مادرت شده و حتماً سوال‎‎‎‎‎‎هایی واسش پیش اومده بوده که از کمال خواسته اون‎‎‎‎‎‎‎‎رو به ویستیر پیش مادرت ببره شهاب آهی کشید و نگاه غمگینی بهم انداخت. - ما آدم‎‎‎‎‎‎‎‎ها چرا وقتی راه خوب رو بلد هستیم، راه غلط رو دوست داریم انتخاب کنیم؟ جواب این سوالش اون‎‎‎‎‎‎‎‎قدراهم سخت نبود، لبخند تلخی زدم و گفتم: - خیلی آسونه، چون پذیرفتن دروغ شیرین راحت‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر از یک حقیقت تلخه، که دقیقاً به این نکته اشاره می‎‎‎‎‎کنه چون راه‎‎‎‎‎‎‎‎‎های درست تلخن ولی راه غلط شیرینه. - اماّ یه روزی شیرینیه زیاد هم دل‎‎‎‎‎‎‎تو می‌‎‎‎‎‎‎زنه! - آره درسته اماّ پذیرفت که نمیشه به گذشته سفر کرد، این آینده‎‎‎‎‎‎‎ست که باید نجات داده بشه. - ولی اگه آینده‎‎‎‎‎‎ای وجود نداشته باشه چی؟ بحث داشت به باریک‎‎‎‎‎‎‎‎ترین حد می‎‎‎‎‎‎رسید، با یادآوری موضوع ملیکا گفتم: - آها راستی میگما شهاب. شهاب خسته و کلافه گفت: - بله؟ - ببین شاید فقط درحد یه حدس پوچ باشه. شهاب وسط حرفم پرید و با انرژی‎‎‎‎‎ای که چندثانیه قبل اصلاً توی صداش نبود گفت: - ببینم رد ملیکا رو زدید؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم: - مادرم از توی سیستم تونسته بفهمه که دختری دقیقاً به شباهت ملیکا اماّ با یک نام و نشونه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی دیگه، سوار پرواز عمومی شده و از ویستیر به مقصد تهران، ایران، میاد. شهاب تمام بدون این‎‎‎‎‎‎‎‎که خستگی قبل‎‎‎‎‎شو داشته باشه با انرژی و هیجان از روی تخت بلند شد و ناباورانه خنده‎‎‎‎‎‎ای کرد و گفت: - غیر ممکنه مادرت اشتباه کرده باشه، آخه پسرجون ویستیر اون‎‎‎‎‎‎قدرهاهم بزرگ نیست که دخترایی شبیه به ملیکا داشته باشه. خوب خودمم حرف شهاب رو قبول داشتم برای همین باهاش موافقت کردم و سوالی گفتم: - پس بهتره که آدم‎‎‎‎‎‎‎‎‎های قابل اعتماد‎‎‎‎‎مون رو به فرودگاه امام بفرستیم. شهاب ابروش رو بالا انداخت و گفت: - نه فکر خوبی نیست، الان اصلاً توی شرایطی نیستیم که بشه به هرکسی اعتماد کرد.
  18. مادرت توی تحقیقاتی که داشت انجام می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎داد، متوجه شد دختری با چهره‎‎‎‎‎‎‎‎ی ملیکا اماّ با نام و نشونی دیگه، از ویستیر سوار هواپیمای عمومی شده. سریع پرسیدم. - به مقصد کجا؟ - ایران، تهران. با هیجان و خوش‎‎‎‎‎‎حالی ای که نمی‎‎‎‎‎تونستم پنهان کنم گفتم: - اگه اون دختر صددرصد ملیکا باشه، تونسته بردیا رو قانع کنه که به ایران برگرده. - منم همین حدس رو می‎‎‎‎‎زنم، چون ملیکا در گذشته با بردیا میانه‎‎‎‎‎‎ی خوبی داشت. - من بقیه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی کارهارو انجام می‎‎‎‎دم خیالتون راحت، شماهم هم هرچه سریع‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر به ایران بیاید. پدر با دودلی، ملایم‎‎‎‎‎تر گفت: - دافنه چی، اون روهم باخودمون بیاریم پسرم؟ لبخندی از این که به فکر بوده زدم چون خودم اصلاً فکرم به دافنه نبود، با آرامشی که پدرم بهم داد سر دردم رو به کل فراموش کردم. - آره اون روهم بیارید، می‎‎‎‎‎خوام باهاش وقتی که رسید صحبت کنم. - باشه پسرم، من برم فعلاً به خورده کارها برسم. قبل از این‎‎‎‎‎که گوشی رو قطع کنم گفتم: - ممنونم بابا که به فکر دافنه بودی. - این کوچک‎‎‎‎‎‎‎‎ترین کاریه که به عنوان پدر می‎‎‎‎‎‎تونستم انجام بدم. - امیدوارم همه‎‎‎‎‎چی درست بشه. - منم همین‎‎‎‎‎‎ فکرو دارم، انشالله همه این قضیه‎‎‎‎‎‎ها به خوبی تموم میشه. - خدانگه‎‎‎‎‎‎دار. - مواظب خودت باش پسرم، خداخافظ. گوشی رو قطع کردم و بی‎‎‎‎‎‎خیال خوردن قهوه شدم، رفتم سمت اتاقی که شهاب خوابیده بود، در رو آروم باز کردم که دیدم شهاب توی تخت نشسته و داره شقیقه‎‎‎‎‎هاش رو می‎‎‎‎‎ماله، روبهش با محبت گفتم: - بهتری؟ بهم نگاهی انداخت و سرش رو شرمنده و با خجالت دوباره پایین انداخت، آروم رفتم سمتش و روی تخت کنارش نشستم، دستم رو گذاشتم روی شونه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ش و لبخندی زدم و با آرامش گفتم: - هی پسر چرا سرت رو پایین می‎‎‎‎‎ندازی، ممکنه واسه منم این قضیه‎‎‎‎‎ها پیش بیاد. شهاب با صدایی خسته و گرفته گفت: - با مادرم صحبت کردم، گفتش که ملیکا به دیدنش رفته بوده. - یعنی می‎‎‎‎‎‎خوای بگی که خود ملیکا از کمال خواسته بوده که اون رو پیش مادرت ببره؟
  19. به علی‎‎‎‎‎‎‎حیدر توی هوش و ذکاوت ایمان داشتم، برای همین کمی مهربون‎‎‎‎‎تر گفتم: - باشه پس، ریش و قیچی دست خودت داداش. - میگما راستی الکس؟ - جانم؟ - برگشتی ایران؟ آهی کشیدم و گفتم: - آره برگشتم، اماّ عمارت خودم نه، فعلاً خونه‎‎‎‎‎ی محسن هستیم. - باشه داداش، قبل از رفتنم حتماً بهت سر می‎‎‎‎‎‎زنم. - حله، منتظرت هستم. - اگه دیگه باهام کاری نداری من برم یکم کار دارم. - نه ممنون خداحافظ. - خداحافظ. گوشی رو قطع کردم و خم شدم گوشی رو انداختم روی میز عسلی، خوب از اون‎‎‎‎‎جایی که کسی اینجا نبوده محسن تمام خدمتکارهارو مرخص کرده بوده، پس باید خودم دست به کار می‎‎‎‎‎شدم که یه قهوه درست کنم بخورم که شاید کمی از سر دردم کم بشه، از روی مبل بلند شدم تا اومدم که برم سمت آشپزخونه گوشیم زنگ خورد، ای‎‎‎‎‎‎بابا یه چند دقیقه نمی‎‎‎‎‎زارن اعصاب من آروم بشه، رفتم سمت گوشی به صفحه‎‎‎‎‎‎ی گوشی نگاه انداختم که شماره‌‎‎‎‎‎‎‎‎ی محسن بود، گوشی رو برداشتم و جواب دادم. - الو بله. - الو سلام پسرم. هنوز کامل به مکالمه‎‎‎‎‎ی پدر پسری عادت نکرده بودم، هروقت که محسن منو پسرم خطاب می‎‎‎‎‎کرد قلبم به تپش می‎‎‎‎‎‎افتاد و احساس ضعیفی می‌‎‎‎‎‎‎کردم، دلیل‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ این حس‎‎‎‎‎هامو نمی‎‎‎‎‎دونستم، شاید برای تمام اون سال‎‎‎‎‎‎‎های حسرتی بود که داشتم. - علیک سلام. مکث کوتاهی کردم و گفتم: - بابا. ( علیک سلام، بابا) با مهربونی گفت: - راستش من و مادرت، به همراه فاطیما تصمیم گرفتیم که برگردیم ایران، بقیه‎‎‎‎‎ی کار رو از اون‎‎‎‎‎‎جا ادامه بدیم کمی متعجب شدم و پرسش‎‎‎‎‎گرانه گفتم: - چطور به همچین تصمیمی رسیدین؟
  20. سرم بدجوری درد می‎‎‎‎‎‎‎‎کرد، نمی‎‎‎‎‎‎‎‎خواستم که فعلاً شهاب ضعیف بشه چون توی موقعیت حساسی قرار گرفته بودیم؛ از دکتر تشکری کردم و تا دم در بدرقه‌‎‎‎‎‎‎‎‎‎ش رفتم، نسخه‎‎‎‎‎‎ی دارو رو به یکی از نگهبان‎‎‎‎‎‎‎ها دادم و با جدیت و همون اخم همیشگی گفتم: - این‎‎‎‎‎‎‎ نسخه ‎‎‎‎‎‎رو بگیر، برو داروخونه و داروهایی که دکتر نوشته رو بخر. نگهبان که یکی از قدیمی‎‎‎‎‎‎‎ترین‎‎‎‎‎‎ها بود و می‎‎‎‎‎‎تونستم کمی از بقیه بیشتر بهش اعتماد کنم، نسخه رو از دستم گرفت و زیرلب گفت: - چشم آقا. روم رو از نگهبان گرفتم و با بی‌حوصلگی به داخل خونه رفتم. وقتی به دوبی رفتیم و متوجه شدیم که کمال ملیکا رو به ویستیر برده، طبق گفته‎‎‎‎‎‎‎های شهاب به ایران برگشتیم، به گفته‎‎‎‎‎‎‎‎ی مادرم الان که سرگرم پیدا کردن ملیکا شدیم نباید از کارهای دیگه‎‎‎‎‎‎مون غافل بشیم، باید تکلیف پریزاد(دختر منصور) رو مشخص می‎‎‎‎‎‎‎کردم، تصمیمم رو گرفته بودم یا باید قبول کنه که یکی از ما باشه یا این‎‎‎‎‎که می‌میره؛ روی یکی از مبل‎‎‎‎‎‎های نشیمن نشستم و گوشی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎مو از جیب شلوارم در آوردم، شماره‎‎‎‎‎‎‎ی علی‎‎‎‎‎‎حیدر رو گرفتم که بعد از چهارتا بوق صدای همیشه پر از انرژیش پشت گوشی پیچید. - به‎‎‎‎‎‎‎‎‎به آقا الکس، پارسال دوست امسال آشنا؟ از انرژی‌‎‎‎‎‎‎‎ای که توی لحن صداش بود لبخندی زدم و برعکس همیشه که جدی بودم با ملایمت گفتم: - کم مشکل یه‎‎‎‎‎‎‎دفعه روی سرم نریخته بود پسر جون. - آره داداش منم یه‎‎‎‎‎‎چیزهایی شنیده بودم، درمورد گم شدن خواهر ناتنیت. از شنیدن خواهر ناتنی قلبم لرزید، نه من اینو نمی‎‎‎‎‎‎خواستم، دوست نداشتم که ملیکا رو خواهر ناتنیم نام ببرن، اون از هرکسی به من نزدیک‎‎‎‎‎تره اماّ فعلاً حوصله‎‎‎‎‎ی بحث رو ندارم برای همین گفتم: - از دختر منصور چه‎‎‎‎‎خبر، حالش چه‎‎‎‎‎‎طوره؟ علی‎‎‎‎‎‎‎‎حیدر مکثی کرد و با تته‎‎‎‎‎‎‎پته گفت: - راستش داداش من قبل از این‎‎‎‎‎ها می‎‎‎‎‎خواستم بگم. باز مکث کرد، الان اصلاً حوصله‎‎‎‎‎ی ناز و ادا رو نداشتم برای همین گفتم: - د بنال ببینم چی‎‎‎‎‎شده؟ - امم، من و پریزاد بهم وابسته شدیم. از شنیدن حرفش پوقی زدم زیر خنده، ای‎‎‎‎‎خدای من ببین من کی‎‎‎‎‎‎رو نگهبان این دختره کرده بودم، اماّ از حق نگذریم دختر زیبایی بود، چنان که زیباییش مثل باربی‎‎‎‎‎‎‎های دیزنی بود ولی توی این شرایط کشتن این دختره سخت میشه، چون علی‎‎‎‎‎حیدر طولانی مدتی بود که برام مثل برادر بود. - مطمئنی که اون هم تورو دوست داره داداش؟ با ذوق و خنده گفت: - آره داداش، حتی این خودش بود که بهم پیشنهاد داد به خارج از کشور بریم و قول داد که تمام چیزهایی که می‎‎‎‎‎دونه به فراموشی بسپاره. سعی کردم تمام آرامشم رو جمع کنم که نبادا با تمسخر صحبت کنم، اماّ جدی گفتم: - باید خیلی حواست بهش باشه، هرچی بود پدرش دوسال وانمود کرد که وفادارترین نگهبانه اماّ تو زرد از آب در اومد، اینم دختر همون پدره. با آسودگی و لحنی مطمئن گفت: - خیالت راحت داداش حواسم هست، به امان خدا نمی‎‎‎‎‎‎ذارمش.
  21. "به نام خالق هستی سلام بردیای عزیزم، مطمئن هستم تو زمانی نامه رو می‎‎‎‎‎خونی که کاملاً از هم دور شدیم، راستش بارها برای گفتن حرف‎‎‎‎‎‎‎‎‎هایی که توی دلم بود تلاش کردم که بهت رو در رو بزنم اماّ باور کن نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎تونستم، زبانم یاری نمی‎‎‎‎‎کرد که توی چشم‎‎‎‎‎هات نگاه کنم و بگم. پسر عمه باور کن اگه قبل از آشنایی با شهاب تورو می‎‎‎‎‎‎دیدم قطعاً دیوانه‎‎‎‎‎وار عاشقت می‎‎‎‎‎‎‎‎‎شدم، تو بهم ثابت کردی که مردونگی هنوز وجود داره و بهم یاد دادی حال دل یه آدم عاشق رو درک کنم، این چند وقت کوتاهی رو که کنارت گذروندم وقعاً زیبا بود و همیشه در یادم می‎‎‎‎‎مونه که یه مرد بزرگ و مهربونی به نام بردیا توی این جهان زندگی می‎‎‎‎‎کنه. دوست داشتم که پیشنهادت رو قبول کنم و در کنارت زندگی کنم اماّ قلبم پیش مرد دیگه‎‎‎‎‎ای بود و من این رو در معرفت تو نمی‎‎‎‎‎دونستم، دوست نداشتم وقتی که تو خالصانه بهم محبت می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنی من در فکر مرد دیگه‎‎‎‎‎‎ای باشم. برات آرزو می‎‎‎‎‎‎کنم هیچ‎‎‎‎‎‎‎وقت، هیچ‎‎‎‎‎‎وقت از غم زیاد به خواب نری؛ از ته دلم آرزو می‎‎‎‎‎کنم خدا نذاره حیف بشی تو هیچ‎‎‎‎‎جای اشتباهی، آرزو می‎‎‎‎‎‎کنم قلبی رو برای پناه داشته باشی، آرزو می‎‎‎‎‎‎کنم صبور باشی.. . که صبر همه‎‎‎‎‎ی ماجراست. دوستار تو، جوجه." بغضی تلخ‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر از قهوه توی گلوم نشست، با عصبانیت نامه رو مچاله کردم و پرت کردم گوشه‎‎‎‎‎ی اتاقک هواپیما، با دوتا از انگشت‎‎‎‎‎هام شقیقه‎‎‎‎‎‎‎‎ی سمت چپم رو ماساژ دادم تا یکم از سردردی که دارم کم بشه، حیف که به مادرم قول دادم که هیچ وقت کسی رو زوری توی زندگیم نگه ندارم، اماّ خودمم دوست داشتم که ملیکا به خواسته‎‎‎‎‎ی خودش در کنارم بمونه نه با زور و تهدید من، تنها چیزی که خوش‎‎‎‎‎حالم می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنه دیدن لبخند ملیکاست ولی اگر بفهمم که اون پسره شهاب یا اون برادر مثلاً جوان‎‎‎‎‎‎مردش اذیتش کردن، چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام رو به تمام قول و قرارهام با خودم می‎‎‎‎‎بندم و میرم ملیکا رو پیش خودم میارم. *** الکس دکتر از اتاق شهاب بیرون اومد، با عجله رفتم سمتش و گفتم: - حالش چه‎‎‎‎‎جوریه دکتر؟ دکتر اون‎‎‎‎‎جوری که تحقیق کرده بودم یکی از دکترهای سابق خود شهاب بود؛ با دودلی و نگرانی گفت: - همون‎‎‎‎‎جوری که قبلاً هم به بستگانش گفته بودم باید مدتی یا بستری بشه یا این‎‎‎‎‎که قرص‎‎‎‎‎‎‎هاشو دقیق سر وقت بخوره نه این‎‎‎‎‎که هرموقع خودش دوست داشت. نفس عمیقی کشیدم و با کلافه‎‎‎‎‎‎‎گی دستم رو توی موهام کردم، همین یکی رو کم داشتیم، الان بیشتر از هرموقعه‎‎‎‎‎‎‎ای به مغز شهاب احتیاج داشتم نباید اجازه می‎‎‎‎‎‎دادم که از بین بره، برای همین گفتم: - خوب راستش الان زمانی نیست که بتونیم شهاب رو بستری کنیم، فعلاً می‎‎‎‎‎‎تونه با مصرف قرص سر پا بمونه؟ دکتر لبخند خسته‎‎‎‎‎‎‎ای زد و با محبت گفت: - بهش سرم وصل کردم، بیدار که شد حالش کاملاً خوبه اماّ قرص‎‎‎‎‎‎های مصرفی‎‎‎‎‎‎شو قوی‎‎‎‎‎تر کردم و حتماً باید سر وقت بخوره.
  22. تنها چیزی که داشتم یه کیف بود که داخلش شامل، مقداری پول، یه گوشی و سیم‎‎‎‎‎‎کارت ایرانی که وقتی رسیدم ایران با پدرم تماس بگیرم و یه کتاب دل‎‎‎‎‎‎‎‎نوشته برای مدت زمانی که توی هواپیما بودم بخونمش که حوصلم سر نره؛ با صدای کمال نگاهم رو از روی زن و مردهایی که توی صف جلوم بودن برداشتم و به کمال نگاه کردم، توی دستش یه پاسپورت بود، همون‎‎‎‎‎‎جور که گرفت سمتم گفت: - این پاسپورتی هست که باهاش به ویستیر اومدیم، بگیرش الان وقتی نوبت بهت رسید باید نشون بدی. پاسپورت رو از دستش گرفتم و گذاشتم توی کیفم که از دستم نیافته توی این شلوغی گمش کنم، با لبخند گفتم: - بازم می‎‎‎‎‎گم بردیا، بابت همه کارهایی که برام کردی ممنون، یه روزی میرسه که لطف و بخشندگی تو جبران می‎‎‎‎‎‎‎‎کنم. لبخند دل‎‎‎‎‎‎‎نشینی زد. - خواهش‎‎‎‎‎‎‎‎می‎‎‎‎‎‎‎کنم جوجه، کاری نکردم. نوبت من شد که پاسپورتم رو نشون بدم، خیلی ریلکس از توی کیف در آوردم و گرفتم سمت ماموری که پشت میز نشسته بود و منتظر داشت به من نگاه می‎‎‎‎‎کرد، پاسپورت رو از دستم گرفت و توی سیستم وارد کرد، برگشتم و به کمال نگاه کردم، برای آخرین‎‎‎‎‎‎بار دستم رو بلند کردم و خداحافظی کردم؛ مردی که پاسپورتم رو بهش داده بودم به انگلسی گفت: - خانوم می‎‎‎‎‎تونید که برید، چیزی به پروازتون نمونده. پاسپورت رو از دستش گرفتم و اومدم که برم کمال با صدایی نسبتاً بلند گفت: - بهم قول بده وقتی تصمیم گرفتی که برگردی پیشم، بدون لحظه‎‎‎‎‎ای مکث باهام تماس بگیری، من منتظرت می‎‎‎‎‎مونم جوجه. خنده‎‎‎‎‎ای کردم و با محبت گفتم: - بدون لحظه‎‎‎‎‎ای درنگ و با اولین پرواز میام هرجا که تو بگی، اماّ اینو قول نمی‎‎‎‎‎دم. کمال چیزی نگفت و لبخندی زد، منم دیگه حرفی نزدم و به سمت در خروجی رفتم، باید سریع راه می‎‎‎‎‎‎رفتم چون سالن خالی شده بود و اون‎‎‎‎‎جور که معلومه تمام مسافرهای این پرواز سوار شده بودن، با عجله خودم رو هواپیما رسوندم و روی شماره‎‎‎‎‎ی صندلی‎‎‎‎‎ایی که روی بلیتم بود نشستم، اووف از شانس بد من یه پیرمرد کنار من و دقیقاً کنار پنجره بود، خواستم بهش بگم که صندلی شو با من عوض کنه که من کنار پنجره بشینم ولی جوری با اشتیاق به بیرن نگاه می‎‎‎‎‎‎کرد که دلم نیومد بهش رو بزنم. *** کمال خودم رو با بی‎‎‎‎‎‎حالی روی صندلی هواپیما پرت کردم، حوصله‎‎‎‎‎‎ی فضای عمومی پرواز رو نداشتم برای همین پرواز شخصی رو انتخاب کردم، با یادآوری نامه ملیکا لبخند غمگینی روی لب‎‎‎‎‎‎هام نشست و پاکت رو از جیب کتم در آوردم و باز کردم.
  23. " در خفا با قصد ویرانی به سویم تاختید.. . حال اماّ شاهدید از من چه کوهی ساختید.. ." در باز شد و الکس با عجله وارد اتاق شد، با نگرانی به اطراف نگاهی کرد، آهی کشید و آروم پرسید. - چی سر خودت آوردی پسر؟ مثل الکس نگاهی گذرا به شیشه خورده‎‎‎‎‎ها اندختم و بی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎حال شونه‎‎‎‎‎‎‎‎هامو انداختم بالا، مغزم فرمان هیچ حرفی رو نمی‎‎‎‎‎‎داد، فقط یه اسم و یه جمله رو مداوم تکرار می‎‎‎‎‎کرد؛ ملیکا خواهش‌‎‎‎‎‎‎می‎‎‎‎‎‎کنم برگرد. الکس وقتی دید هیچی نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎گم اومد روبه‎‎‎‎‎روم روی زمین زانو زد و دستش رو گذاشت رو شونه‎‎‎‎‎م و آروم تکونم داد، با لحن ملایمی پرسید. - چی متوجه شدی که این بلا رو سر خودت آوردی شهاب، التماست می‎‎‎‎‎‎‎‎کنم حرف بزن نکنه اتفاقی برای ملیکا افتاده؟ ملیکا... . ملیکا... . اسمی که مداوم توی سرم تکرار می‎‎‎‎‎شد، با سختی گفتم: - الکس، ملیکا رفت اون منو باز تنها گذاشت. الکس که معلوم بود کم‎‎‎‎‎‎کم داره کلافه می‎‎‎‎‎شه با ترس گفت: - ملیکا کجا رفته شهاب؟ قطره‎‎‎‎‎ی اشکی از گوشه‎‎‎‎‎‎ی چشمم چکید، به همون‎‎‎‎‎‎جایی که ملیکا ایستاده بود اشاره کردم و گفتم: - همین‎‎‎‎‎جا بود، قبل از این که بیای اومده بود پیشم ولی باز تنهام گذاشت. الکس با حیرت بهم زل زد و دیگه هیچی نگفت، سرش رو انداخت پایین و زیر لب آروم گفت: - پس حق با فاطیما بود، تو یهو دچار حمله‎‎‎‎‎‎‎‎ی عصبی میشی و فکر می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنی ملیکا پیشته. از موقیعتی که توش بودم بیزارم، جوری که هم متوجه‎‎‎‎‎ی حرف‎‎‎‎‎‎های الکس می‎‎‎‎‎شم ولی هم‎‎‎‎‎زمان انگار نمی‎‎‎‎‎‎فهمم که چی میگه؛ چشم‎‎‎‎‎‎‎هام تیر کشید و طولی نکشید که تمام بدنم بی‎‎‎‎‎حس شد و آخرین چیزی که یادمه، این هست که آروم توی بغل الکس افتادم و از هوش رفتم. *** مارانا با کمال وارد سالن فرودگاه شدیم، باید اعتراف کنم که به بودنه کمال خیلی عادت کرده بودم، به بی‎‎‎‎‎خیال بودنش، به خندیدن‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هاش، ذوق‎‎‎‎‎‎‎‎های بچه‎‎‎‎‎‎گونه‎‎‎‎‎‎ش، اماّ با همه‎‎‎‎‎ی این‎‎‎‎‎‎‎‎ها قلبم در اختیار کس دیگه‎‎‎‎‎‎‎ای بود؛ طبق گفته‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی کمال من با اولین پرواز به ایران می‎‎‎‎‎رفتم و کمال با پرواز بعدی به آلمان سفر می‎‎‎‎‎کرد؛ از توی کیف یه پاکتی رو که برای کمال نامه نوشته بودم رو در آوردم و گرفتم طرفش، با مهربونی گفتم: - اینو بگیر، بعضی از حرف‎‎‎‎‎هارو نمیشه زبونی زد، اونارو باید با قلم روی کاغذ آورد تا شاید اندکی غم روی سینه مون کم‎‎‎‎‎رنگ‎‎‎‎‎تر بشه. کمال پارکت رو از دستم گرفت و تشکر کرد، از صبح که بیدار شده بودیم خیلی کم‎‎‎‏‎‎‎‎‎‎حرف شده بود که دقیقاً برام خیلی جای سوال بود چون کمالی که من می‎‎‎‎‎‎شناختم رو باید به زور ساکت می‎‎‎‎‎کردی، اماّ چیزی به روی خودم نیاوردم، کمال به ساعت توی دستش نگاهی کوتاه انداخت و با عجله گفت: - زودباش جوجه باید تا نیم ساعت دیگه سوار هواپیما بشی. لبخندی زدم و به همراهش سمت گیت‎‎‎‎‎‎ها رفتم، وسایلی نداشتم که تحویل بدم.
  24. - چیزی درمورد حال بدش نگفت، اماّ از رنگ پریده‎‎‎‎‎‎‎ش و لب‎‎‎‎‎‎‎هاش که به رنگ کبودی می‎‎‎‎‎‎‎‎زد می‌‌‌‌‎‎‎‎‎‎شد به راحتی از حال بدی که داری مطلع می‌‎‎‎‎‎‎‎‎‎شدی. چشم‎‎‎‎‎‎‎هام رو بستم، بدون این‎‎‎‎‎‎که کنترلی روی اشک‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام داشته باشم، روی گونه‎‎‎‎‎‎‎‎هام جاری می‎‎‎‎‎‎‎‎شدن، خیلی حرف‎‎‎‎‎‎‎ها می‎‎‎‎‎‎خواستم بگم، دوست داشتم فریاد بزنم و بگم، چرا باهام تماس نگرفتی، چرا نگه‎‎‎‎‎‎‎ش نداشتی ولی هیچ‎‎‎‎‎‎کدوم از اینارو نگفتم، نفس عمیقی کشیدم و با لحنی که سعی داشتم عصبانی نباشه گفتم: - به نظرت هنوز دوستم داره؟ مادرم خنده‎‎‎‎‎ی کوتاهی کرد و کنجکاو پرسید؟ - از بین این همه سوال، چرا این یکی رو انتخاب کردی؟ دیگه واقعاً داشتم کلافه می‎‎‎‎‎شدم، با لحن تندی گفتم: - مامان جواب سوال منو با سوال نده. یکم آروم‎‎‎‎‎تر ادامه دادم. - خواهش‎‎‎‎‎‎‎‎می‎‎‎‎‎‎کنم. بعد از مکث طولانی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای گفت: - آره، هنوزم دوستت داره، حتی شاید بیشتر از قبل. بقیه‎‎‎‎‎‎ی حرفش رو نشنیدم، جوری که انگار کر شده باشم فقط مثل دیوونه‎‎‎‎‎ها به دیوار رو‎‎‎‎‎به‎‎‎‎‎روم خیره شدم و همون‎‎‎‎‎‎جوری که داشتم از غصه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی زیاد گریه می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کردم، یهو شروع کردم به خندیدن، جوری می‎‎‎‎‎خندیدم و به همراهش گریه می‎‎‎‎‎کردم که هرکس منو تو این اوضاع می‎‎‎‎‎دید بی‎‎‎‎‎شک به دیوونه بودنم پی می‎‎‎‎‎برد، گوشی از دستم لیز خورد و افتاد کف اتاق، بهش اهمیتی ندادم و بلند شدم رفتم سمت میز آیینه و نگاهی به خودم انداختم، از تمام روزهای عمرم به اندازه‎‎‎‎‎ی الان از خودم متنفر نبودم، چه‎‎‎‎‎‎جور امکان داشت که من، شهاب سلطانی، به ذکاوت و هوش معروف بودم، نتونم دختری رو که دوست داشتم رو از چنگال‎‎‎‎‎‎های کمال بی‎‎‎‎‎‎شرف در بیارم، نفهمیدم که یهو چی‎‎‎‎‎‎شد ولی وقتی به خودم اومدم دیدم، آیینه هزار یک تیکه شده و از دستم داره خون میاد، اه لعنتی الان وقت خون اومدن نیست، باید برم به الکس بگم که ملیکا به دیدن مادرم رفته، اماّ از نظرم این یکی قضیه رو خودم حل کنم بهتره دلم راضی به این نیست که جایه مادرم رو به الکس بگم، هرچی باشه اون یه روزی دشمنم بود، با دیدن ملیکا که گوشه‎‎‎‎‎‎ی اتاق ایستاده بود و نگران به من خیره شده بود همه‎‎‎‎‎‎‎چی رو کلاً فراموش کردم، جوری ازیادم رفت که انگار اصلاً وجود خارجی نداشته، بی‎‎‎‎‎توجه به درد دستم رفتم نزدیک بهش و با بغض و ناراحتی گفتم: - این رسم عاشقی نبود عروسک کوچولوی من، ببین بدون تو چه‎‎‎‎‎‎قدر مریضم؟ ملیکا چیزی نگفت فقط نگاهم کرد، سرم داشت منفجر می‎‎‎‎‎شد دلم می‎‎‎‎‎‎خواست حرف بزنه، با التماس گفتم: - خواهش‎‎‎‎‎‎می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنم، یه حرفی بزن، هرچی دوست داری بگو، الهی من قربون اون چشم‎‎‎‎‎های قشنگت بشم یه چیزی بگو تا این دل من آروم بگیره. ملیکا همون جور توی سکوت گوشه‌‎‎‎‎‎‎‎ی اتاق ایستاده بود، هیچ حرفی نمی‎‎‎‎‎زد، حتی اون نگاه پر از غمی که داشت هیچ تغییری نکرد، دوقدم رفتم جلوتر و دستم رو بردم بالا تا دستش رو بگیرم که یهو غیب شد، جوری که اصلاً انگار وجود نداشته؛ نه امکان نداره تنهام گذاشته باشه باورم نمیشه که منو تنها گذاشت، زانوهام سست شدن، توان این‎‎‎‎‎که وزنم رو تحمل کنند رو نداشتن، اصلاً حالیم نبود که کجا هستم و توی چه وضعیتی، تنها چیزی که با تک‎‎‎‎‎‎تک سلول‎‎‎‎‎های بدنم می‎‎‎‎‎‎‎خواستم ملیکا بود.
  25. کمال از لحن بچه‎‎‎‎‎‎گونه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی من خندید و با مهربونی گفت: - خوب که این‎‎‎‎‎‎‎طور، پس بهتره خودت بگی که کجا بریم جوجه. یکم فکر کردم و باشوق گفتم: - میگم بهتره بریم پشمک بگیریم و توی پارک قدم بزنیم، هوای اینجا عالیه حیفه که آخرین استفاده رو نکنیم. کمال از میون‎‎‎‎‎‎بر دور زد و از توی مسیریاب گوشی آدرس یه پارک رو جست‎‎‎‎‎‎‎‎جو کرد، دستم رو بردم سمت ضبط و یکم صدای آهنگ رو زیاد‎‎‎‎‎‎تر کردم و با خوش‎‎‎‎‎حالی به اطرافم نگاه کردم، جوری از شوق پر بودم که برای لحظه‎‎‎‎‎‎ای یادم رفت این کمال هستش که بغلم نشسته نه شهاب، یادم رفت که چه تصمیمی برای آخر داستان خودم گرفته بودم، تمام چیزهای منفی که باعث غم و سیاهیه درونم شده بود رو کلاً برای چنددقیقه یادم رفت، فقط کاشکی کمال دهن باز نمی‎‎‎‎‎‎کرد، طولی نکشید که تمام خوش‎‎‎‎‎‎حالیم پرواز کرد و جاشو به غم داد. - چندوقتی بود می‎‎‎‎‎‎‎‎‎خواستم درمورد خودم باهات کمی درد دل کنم ملیکا.. . *** شهاب طاقتم دیگه داشت به کلی تموم می‎‎‎‎‎شد، الکس که حالش بهتر از من نبود وقتی که به دوبی رسیدیم فهمیدیم که همین چندساعت قبلش از دوبی به ویستیر رفتن، مغزم دیگه کشش معما حل کردن رو نداشت، اماّ به راحتی بدون فشار اوردن به مغزم فهمیدم این‎‎‎‎‎که چرا به ویستیر رفتن، چون طبق تحقیقاتم کمال هیچ‎‎‎‎‎گونه ملک یا شرکتی توی اون شهر نداشت یا حتی زیاد هم به اون‎‎‎‎‎جا سفر نکرده بود، پس فقط می‎‎‎‎‎‎‎مونه یه احتمال اونم وجود مادرم توی اون شهر لعنتیه، اماّ از بابت جون مادرم خیالم راحت بود چون مادر من هوشش حتی از منم بیشتره، با فکر این که ملیکا برای حرف زدن پیش مادرم رفته باشه لحظه‎‎‎‎‎‎ای قلبم فرو ریخت، می‎‎‎‎‎تونم الان تماس بگیرم و ازش بخوام که اگر ملیکا و کمال به اون‎‎‎‎‎جا رفتن به من اطلاع بده و ملیکا رو با کمک بچه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها اون‎‎‎‎‎جا نگه داره تا من برسم؛ گوشی‎‎‎‎‎‎مو برداشتم و شماره‎‎‎‎‎‎ی مادرم رو گرفتم که با دومین بوق جواب داد. - سلام پسرم. بدون هیچ حرف اضافه‎‎‎‎‎ای رفتم سر اصل مطلب و گفتم: - سلام مامان، یه چیزی ازت می‎‎‎‎‎خواستم. مادرم با مهربونی و خنده‎‎‎‎‎ی آرومی گفت: - این‎‎‎‎‎که اومدن ملیکا رو بهت خبر بدم؟ خوب تعجبی نکردم چون مادرم باهوش‎‎‎‎‎‎‎‎تر از اونی بود که حتی تصور بکنم، پس همه‎‎‎‎‎چی رو می‎‎‎‎‎‎دونه برای همین راحت‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر گفتم: - اومد پیشت؟ - آره، یک ساعتی میشه رفته اگه اشتباه نکنم حالش زیاد خوب نبود چون دوست داشت بیشتر پیشم باشه. قلبم تیر کشید با فهمیدن حال ملیکا، بغض خفیفی توی گلوم نشست، با نگرانی پرسیدم. - قلبش درد می‎‎‎‎‎کرد؟ مادرم مکثی کرد و گفت:
×
×
  • اضافه کردن...