Melikadanayii
کاربر فعال-
تعداد ارسال ها
330 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط Melikadanayii
-
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
*** شهاب یکساعتی میشد که ملیکا رو تنها گذاشتم تا یکم استراحت کنه و برای شام آماده بشه، از حرفهایی که زد فقط میتونستم یه نتیجه بگیرم، اونم اینکه حالش زیاد تعریفی نیستش، از فکر کردن به اینکه حال زنی که دیونهوار دوستش دارم بد هستش و هرآن زبونم لال ممکنه از دستش بدم قلبم رو به درد میاره، باز این سردردهایی لعنتی اومدن سراغم، دستی توی موهام کشیدم و زیر لب با بغض زمزمه کردم. - چته پسر، خوشحال باشه عشق تو بعد از این همه دردسر بار به دست آوردی. اماّ به این حرفم زیاد اعتمادی نداشتم چون هر لحظه رو باید با استرس از دست دادن ملیکا میگذروندم، از روی صندلی اتاقم بلند شدم و بیخیال حمام رفتن و آماده شدن شدم، باید راجب این موضوع با الکس صحبت کنم، نباید بذارم بلایی سر ملیکا بیاد، شده با سرنوشت که هیچی با کل دنیا میجنگم، از اتاق بیرون رفتم چندقدم جلو رفتم، قامت الکس رو از انتهای سالن دیدم که داره به سمت من میاد، قدمهام رو آهستهتر کردم، الکس رو به روم ایستاد و گفت: - جایی میرفتی، باید باهات صحبت کنم. یکتای ابروم رو انداختم بالا و با لبخند کمجونی که بیشتر شبیه بغض یاکریم بود گفتم: - اتفاقاً داشتم میاومدم که باهات صحبت کنم. به سمت اتاقم اشاره کردم و باز گفتم: - بریم توی اتاق. روم رو از الکس گرفتم و به سمت اتاق رفتم، الکس هم بدون هیچ حرفی پشتسرم اومد، در اتاق رو باز کردم حوصله تعارف کردن رو نداشتم، رفتم توی اتاق و الکس هم پشت سرم اومد و در اتاق رو بست، پاهام جدیداً تحمل وزنم رو نداشتن، خودم رو روی نزدیکترین صندلی انداختم، الکس هم دقیقاً مثل من بیحوصله بود، رفت سمت تخت و نشست. - خوب چی پیدا کردی درمورد این پسره؟ پوفی کردم و خونسرد گفتم: - هنوز پیگیرش نشدم، راستش میخواستم درمورد مریضی ملیکا باهات صحبت کنم. چهرهی الکس توهم رفت و انگار که تازه یادش اومده که خواهری داره که مریضه و هر آن ممکنه دیگه کنارمون نباشه، با اخم و ناراحتی گفت: - گندش بزنن اصلاً حواسم به ملیکا نبود، الان با دکتر متخصص هماهنگ میکنم که بیاد کارهای لازمه رو انجام بده. آهی از افسوس کشیدم و با صدایی که خودمم به زور متوجه میشدم گفتم: - با ملیکا که صحبت میکردم، متوجه شدم بردیا یکی از بهترین متخصصها رو آورده بوده و طی آزمایش و اکو متوجه شده که هیچ راه حلی نیست، ملیکا گفت دکتره یهجورایی قطع امید کرده بوده و فقط چندتا قرص داده که مردن شو عقب بندازه. الکس با جمله آخرم بدجوری عصبی شد و با صدای بلند و خشمگین گفت: - چهطور میتونی امید تو از دست بدی، شده کل جهان رو میگردم، حتی شده باشه قلبم رو از توی سینهم در میارم و اهداش میکنم به ملیکا اماّ نمیذارم اون چیزیش بشه. با خوشحالی از روی صندلی بلند شدم و محکم زدم توی پشانیم و گفتم: - چهطور به ذهن خودم نرسید. - چی رو؟ - واسه ملیکا یه قلب اهدایی پیدا میکنیم، شده قلب تکتک آدمهارو از توی سینههاشون بکشم بیرون. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
دستم رو که روی صورت شهاب بود پایین آوردم و گذاشتم روی قلبم، با لبخند غمگینی گفتم: - کمال دکتر متخصصی آورد بالا سرم، اماّ باید بگم متاسفانه قطع امید کرد و گفت باید همهچی رو به زمان بسپاریم و همینجوری تا زمانی که عزائیل بیاد با قرص ادامه بدم تا شاید اومدن فرشتهی مرگ رو عقب بندازم. قطرهی اشکی از گوشهی چشمش پایین چکید و بازوم رو محکم توی دستهاش گرفت، با لجبازی و صدایی که از بغض دو رگه شده بود گفت: - تو نباید منو باز تنها بذاری فهمیدی، نمیذارم برات اتفاقی بیافته بهت قول میدم. - هر لحظه در کنار تو بودن رو از ته قلبم میخوام، اینرو بدون شهاب توی تمام اینسالها حتی ذرهای احساساتم بهت تغییر نکرد، اگر صدبار بمیرم و دوباره زندهبشم باز قلبم واسه توئه. بازوم رو آروم ول کرد و دستی توی موهاش کشید، آروم زمزمه کرد. - من نیازی به این حرفهای کلیشهای ندارم، من به بودنت نیاز دارم، به نفس کشیدنت کنارم رو نیاز دارم. - اگه نفسی نباشه چی؟ - منم نیستم. - باید بهم قول بدی اگه عمرم باقی نبود، به زندگیت ادامه بدی، باید خوشبخت بشی، بهم قول بده. شهاب خندهی عصبیای کرد، قطرههای اشک مثل مروارید روی گونههاش میچکیدن، دستم رو بردم بالا و اشکهاشو پاک کردم. - من داستان اون انگشتر توی دستتو میدونم، منم دقیقاً یکی مثل همین رو دارم و طریقه استفادهشو هم بلدم ملیکا خانوم، اگه تنهام بذاری نمیتونم قول بدم استفاده نکنم. چشمهام از حرفی که زد سیاهی رفت، دهنم خشک شد مثل ماهی دهنم باز و بسته میشد ولی کوچک ترین حرفی از دهنم بیرون نمیاومد، مات و مهبوت فقط به چشمهای یخی شهاب که از اشک خیس شده بودن زل زده بودم، متوجهی حال بدم شد و با لحنی ملایمتر گفت: - نفس کشیدن زیر آسمونی که تو نیستی رو نمیخوام، قلبی که تو نباشی رو نمیخوام بتپه، بهم حق بده من این زندگی رو بدون تو نمیخوام حتی اگه وعدهی زندگیه شاهانه رو بهم بدن. لبم رو با زبونمتر کردم و با صدایی که بهزور خودمم میتونستم بشنوم گفتم: - زنده میمونم، شده برای تو سعیمو میکنم که زنده بمونم. یکم مکث کردم و حرفی رو که چندوقتی هست توی دلم مونده رو به زبون آوردم. - دوستت دارم. لبخندی پر از غم زد و مهربون گفت: - منم دوستت دارم ملکهمن. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ذهنم آشفتهتر از هر موقعی بود که بتونم در صحبت کردن درست تصمیم بگیرم، بهتر از هرکسی میدونستم که خیلی دووم نمیارم و تمام عزیزانم رو ترک میکنم، نه اینکه خودم بخوام برم بلکه روزگار به رفتن مجبورم میکنه؛ شهاب دستش رو دور من حلقه کرد و منو به خودش نزدیکتر کرد، بدون اینکه مخالفتی بکنم گذاشتم تا آرامشی که توی آغوشش بود منو در خودش حل کنه، با ترسی که توی صداش بود گفت: - قسم بخور و بگو که کمال اذیتت نکرده، بگو که بهت دست درازی نکرده. با فکرهایی که توی ذهن شهاب بود ترس بدی توی دلم نشست، پس دلیل عصبانیت الکس و شهاب همین بوده، ای خدا از دست اینها، با مهربونی و آسودگی گفتم: - به خاک مادرم قسم میخورم، هیچ نوع اذیت و دست درازیای از طرف کمال صورت نگرفته. شهاب نفس راحتی کشید و با اون یکی دستش موهام رو نوازش کرد، عطر شو محکم به ریههام فرستادم دلم میخواست چشمهام رو ببندم و کمی بخوام اماّ درد قلبم ترس بدی توی جونم انداخته بود، میترسیدم بخوابم و دیگه بلند نشم، بعضی اوقات جون آدم خیلی عزیز میشن، صدای شهاب مثل آوای لالای میموند برام. - من بدون تو هیچی نیستم ملیکا. لبخندی زدم و هیچی نگفتم، آرامشی که درونم رو گرفته بود رو خیلی دوست داشتم، چشمهام رو بستم و گذاشتم تا توی اون آرامش غرق بشم، شاید بعضی موقعها غرق شدن به معنی مرگ نباشه، بلکه به معنی زندگی دوبارهست. - وقتی فکر کردم که تو مردی، دیگه هیچی حالیم نبود، نمیخواستم که نبود تو باور کنم، کمکم با گذشت زمان مبتلا به بیماری شیزوفرنی شدم، دکترا تصمیم داشتن که بستریم کنن اماّ مادرم اجازه نداد و با مشورت چندین دکتر نسخهی سنگینی برام تجویز شد که باید مصرف میکردم، قلبم هروز بیشتر از روز قبل نابود میشد، چندباری خودکشی کردم ولی اونقدری سگ جون بودم که زنده موندم و ادامه دادم، تا اینکه متوجه شدم زندهای و دزدیده شدی، بدتر از همهی اینا دنیا روی سرم زمانی خراب شد که فهمیدم ناراحتی قلبی داری و حالت زیاد خوب نیست، دیگه داشتم عقلم رو از دست میدادم، همین چند روز پیش با اینکه داروهام رو سرموقع مصرف میکنم باز توهمتو زدم، اونقدری حالم بد بود که تا قلب مثل سنگ الکس هم برام سوخت، باورت میشه با ترحم بهم نگاه میکرد، اماّ من هیچکدوم اینا برام مهم نبود، توئی که برام مهم بودی، نفس کشیدن و زندگی کردن بهدون تو برام غیر ممکنه. خواب از چشمهام رفت، از شنیدن حرفهای شهاب بدجوری قلبم آتیش گرفت، تمام غمهای خودم رو به کل فراموش کردم و فقط دردهای شهاب بود که توی تکتک سلول بدنم نفوذ کرده بودن، از توی بغلش بیرون اومدم، دستم رو بالا بردم و آروم صورتش رو نوازش کردم، سرم رو یکم کج کردم و با مهربونی گفتم: - تا آخرین نفسم که توی سینمه کنارت میمونم، اماّ این نفس زمان زیادی برای پایانش نمونده. اخم ریزی روی پیشانیش نشست، با کج خلقی گفت: - نمیذارم برات اتفاقی بیافته، شده تکتک دکترای متخصص رو پیدا میکنم و میارمشون. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
به شهاب نگاهی انداختم که با حرف الکس بیشتر قرمز شد و رگ پیشانیش بیرون زد، قسم میخورم اگه ملاحضهی حالم رو نمیکردن هردوی اونها یه کتک حسابی مهمونم میکردن، با خاطرجمعی و آرامش رو به الکس گفتم: - من همون حسی رو که به تو دارم به کمالم دارم، اون هم مثل تو برادرمه همین. شهاب نفس عمیقی کشید و رو به الکس با صدایی که میلرزید محترمانه گفت: - میشه من و ملیکا رو تنها بذاری؟ الکس چشمکی به من زد و با شیطنتی که توی صداش بود رو به شهاب گفت: - چرا بخوام خواهرم رو با یه پسر جوون توی اتاق تنها بذارم؟ شهاب معلوم بود که حوصلهی بحث یا شیطنت رو نداره آروم گفت: - خواهش میکنم. الکس از روی تخت بلند شد و رو به من با محبت گفت: - تا شما باهم صحبت کردین من برم تدارکهای لازم رو انجام بدم چون تا چندساعت دیگه محسن و مادرن به همراه فاطیما و دافنه به اینجا میان. با شنیدن اسم دافنه قلبم تندتر از قبل زد و سطل آب یخی رو انگار روی سرم ریختن، الکس متوجهی حال بدم شد سریع گفت: - آها راستی یادم رفت اینو بگم، دافنه قبول کرده که با من ازدواج کنه. تکخندهای کرد و ادامه داد. - و تو باید قول بدی که خواهرشوهر بازی در نیاری. این همه اتفاق توی خانوادم افتاده و من بیخبرم، خوب شدن میونهی الکس و شهاب و ازدواج دافنه با الکس واقعاً شوکه کنندست، سعی کردم لبخندی بزنم تا الکس فکر کنه که من از ته دل از بودن دافنه خوشحال شدم، اماّ بیشتر شبیه دهن کجی شد تا لبخند. - برات خوشجالم که به زنی که دوستداری رسیدی و آرزوی خوشبختی دارم برات داداشی. همینجور که داشت به سمت در اتاق میرفت با خنده گفت: - حرفهای آرزومند تو بذار وقتی همه اومدن پای میز شام بزن، الانم تنهاتون میذارم تا باهم صحبت کنید. - اوه چه سخاوتمندانه. الکس خندهای کرد و بدون هیچ حرف دیگهای از اتاق بیرون رفت، به شهاب نگاه کردم و دلم ضعف رفت از این همه زیبایی این پسر، با اینکه خیلی لاغر و نحیف شده ذرهای از جذابیتش کم نشده؛ از روی صندلی بلند شد و اومد دقیقاً همونجایی که الکس نشسته بود نشست، با مهربونی و بغضی که توی صداش بود گفت: - خیلی ترسیدم که باز از دستت بدم. دستم رو بردم بالا و آروم صورتش رو نوازش کردم و با عشقی که خالصانه توی صدام بود گفتم: - دیگه نیاز نیست بترسی چشم قشنگ، من اینجام کنارتم و تصیمم دارم کنارت هم بمونم. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
و براش شکلکی در آوردم که هرسهتامون زدیم زیر خنده، الکس روز تخت کنارم نشست و آروم موهام رو نوازش کرد، با لحنی که میخواست اعتماد من رو جلب کنه گفت: - باشه هیچ بلایی سر آقا بردیا نمیاریم و اجازه میدم که زندگیشو بکنه. چشمهام رو تنگ کردم و مشکوک گفتم: - خوب این حرفت دلیل نمیشه که یه گوشتمالی کوچیک هم بهش ندی، درست میگم؟ الکس اینبار خندهی بلندتری کرد و لپم رو کشید و ذوق گفت: - باور کن هربار بیشتر سوپرایزم میکنی دختر، تو آنقدر باهوش بودی به روی خودت نمیاوردی؟ مشتی آروم به بازوش زدم و به شهاب که ایستاده بود و با عشق داشت نگاهم میکرد خیره شدم، با التماس ساختگی و یکمم مظلومیت گفتم: - شهاب خواهشمیکنم تو یه چیزی بگو. شهاب چند قدمی جلوتر اومد و روی صندلیه کنار تخت نشست و با تاسف و لبخند شرورانهای که به لب داشت گفت: - خوب باید بگم من هم دقیقاً هم عقیدهی الکسم و هیچجوره از تصمیمم برنمیگردم، فقط این رو بدون که بهت قول میدم که آسیبی نبینه و زنده بمونه. از حرفهایی که ایندوتا داشتن میزدن یکم میشد حدس زد غیر از مرگ چه بلایی دیگه میتونن سرش بیارن، برای همین حرفی رو که میخواستم بزنم رو مزهمزه کردم و با تردید گفتم: - شهاب توی زیر و رو کردن گذشته طرف مقابل ماهره، الکس توی ضربه زدن. الکس و شهاب بهم نگاهی انداختن و جفتشون سکوت کرده بودن و این یعنی حدسم خیلی هم بیجا نبوده، ادامه دادم. - پس حدسم درست بوده، شما دوتا میخواید که گذشتهی کمال رو به ضد خودش استفاده کنید و یه ضربهی نه چندانی بهش بزنید که میدون رو خالی نکرده باشید. الکس یکم مکث کرد و با خونسردی گفت: - خوب میشد گفت همینی که تو میگی. - اماّ اینم یادآوری کنم که من نمیذارم همچین کاری رو بکنید میدونستید دیگه؟ شهاب که حرصش از این همه طرفداریهای من در اومده بود با حسادتی که درون کلماتش موج میزد گفت: - میشه بپرسم چرا آنقدر طرفداری شو میکنی؟ یکتای ابروم رو انداختم بالا و با عصبانیتی که سعی داشتم پنهان کنم گفتم: - هزار تا دلیل برای این کارم دارم. الکس آروم گفت: - نکنه بهش حسی داری؟ با حرفی که الکس زد رنگ از صورتم پرید و به تته پته افتادم، همچین چیزی امکان نداشت و هیچوقت هم اتفاق نمیافتاد. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
- چرا همهچی رو آنقدر بزرگ میکنید؟ شهاب نتونست دیگه خودش رو کنترل کنه و با عصبانیت غرید. - ملیکا اینتویی که همهچی رو ساده میبینی، این پسره با خودش چی فکر کرده ها، با خودش نگفت بذار به خانوادش خبر بدم که پیش منه و جاش امنه، من هیچی الکس هیچی، پدرت چی ها، میتونست که به اون یه خبری بده، توی این چندوقتی که نبودی و ازت خبر نداشتیم روزی هزاربار میمردیم و زنده میشدیم، هربار که به پنج قدمی به تو نزدیک میشدیم و باز به در بسته میخوردیم از مرگ برامون بدتر بود، الان تو نشستی برام از قصهای عشق و عاشقیه این آقا حرف میزنی و توقع داری بذارم زنده بمونه؟ غم و درد رو توی تکتک حرفهای شهاب رو میشد حس کرد، خدای من از یه طرف واقعاً حق با شهاب بود ولی از طرف دیگه نباید اجازه بدم از روی عصبانیت تصمیم بگیرن، نگاه عاجزی به الکس انداختم که حداقل اون کوتاه بیاد اماّ الکس با حرفی که زد تمام تنم سرد شد و دردی که توی قفسهی سینه بود دوبرابر شد. - متاسفانه فقط چندروز زنده میمونه. از این همه بی انصافی بغضم گرفت، دارن عجولانه تصمیم میگیرن، نمیذارم بلایی سر کمال بیاد این رو به تمام اون محبتهایی که بهم کرد بدهکارم، با صدایی گرفته و بغضآلود رو به هردوی اونها گفتم: - با هردوی شما هستم، بلایی سر بردیا بیارید هیچوقت نمیبخشمتون. دستم رو از روی دست شهاب برداشتم و با حالت قهر از روی مبل بلند شدم و بیتوجه به صدا زدنهاشون به سمت پلهها رفتم؛ در اتاقی که قبلاً خودم میموندم رو باز کردم و محکم در رو بهم کوبیدم، به دور اطراف اتاق نگاهی گذرا انداختم، همهچی مثل قبل بود و دست نخورده سرجاشون بودن، به رفتم سمت تخت و خودم رو انداختم روی تخت و بدون هیچ ترس یا استرسی بغض توی گلوم رو شکستم، قلبم واقعاً شکسته بود و باورم نمیشد که الکس و شهاب برعکس خواستهی من رو انجام بدن، اونم توی این وضعیتی که از هر موقع دیگهای حساستر بود؛ دو تقه به در خورد و در اتاق آروم باز شد، مثل دوتا پسربچه که کار بدی کرده باشن و برای جبران اونکار بد به اتاق مادر پناه برده باشن، یه لحظه با دیدن قیافهی هردوشون لبخندی روی لبهام اومد، اماّ باز ازشون خیلی دلخور بودم روم رو ازشون گرفتم و گفتم: - میخوام تنها باشم. صدای خندههای ریز الکس رو میتونستم بشنوم، الکس به لوس بودن من عادت نداشت و این حرکات رو تازه داشت از من میدید، اماّ شهاب به خوبی با روحیهی من اشنا بود برای همین ساکت از هر خندهای بود؛ الکس با خنده همون جور که به تخت نزدیکتر میشد گفت: - ببینم تو از کی اینجوری لوس بودی من خبر نداشتم؟ روی تخت نشستم و با اخم ساختگی و با لجبازی گفتم: - من لوس نیستم. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
- بازهم میشه بهت امیدوار بود خواهر کوچولو، همین که خودت زود متوجهی فضای دور و اطرافت شده بودی و باخت ندادی خیلیه، تحسینت میکنم. - استادم خوب بوده. شهاب با یکم نگرانیای که توی صداش بود آروم گفت: - میخواهی که همهچی رو به پدرت بگی؟ الکس از حرف شهاب تعجبی کرد ولی من منظور شهاب رو خیلی قشنگ متوجه شدم، دستم رو که زیر دست شهاب بود آروم بیرون کشیدم و من بودم که اینبار دستهاش شهاب رو نوازش کردم و با مهربونی گفتم: - باور کن شهاب، اگه عشق توی چشمهای مادرت نمیدیدم، اگه زجر توی چشمهای پدرم تمام این سالها نمیدیدم، شاید سکوت میکردم ولی اونا حق خوشبختی رو دارن. الکس متوجهی صحبتها شد و با مهربونی رو به شهاب گفت: - تو خودت یه عاشقی شهاب، باید دل یه آدم عاشق رو درک کنی. شهاب چیزی نگفت و سرش رو پایین انداخت، الکس که انگار چیزی رو یادش اومده باشه گفت: - اماّ بگم تمام این حرفها باعث نمیشه من بذارم کمال راحت زندگی کنه. پوفی کردم و با کلافگی گفتم: - اون فقط میخواست به من کمک کنه، قسم میخورم حتی ثانیهای هم اذیتم نکرد یا نگذاشت که من اذیت بشم. شهاب یکم اخم کرد و رو به الکس گفت: - من مردم و همجنس خودم رو خوب میشناسم، اینم بگم هیچ گربهای در راه رضای خدا موش نمیگیره. الکس خواست حرفی بزنه که من زودتر گفتم: - هردوی شما عشق رو تجربه کردید، کمال هم مثل همهی آدمها عاشق شد، بهم درمورد احساسش گفت، بهم گفت پیشش بمونم اماّ به بزرگی خدا قسم وقتی متوجهی احساسات من شد کنار کشید و برام آرزوی موفقیت کرد. جرات اینکه به شهاب نگاه کنم رو نداشتم، خودم بهتر میدونستم که الان توی دلش چه غوغای به پا شده و مطمئنم الان اگه کمال دم دستش بود زندهاش نمیذاشت، اماّ الکس آروم و ساکت داشت بهم نگاه میکرد و من بازهم خوب میدونستم که سکوت و آروم بودن الکس خیلی خطرناکه، قلبم از این حجم ترس و استرس درد گرفت، لبم رو گاز گرفتم که صدای دردی که دارم میکشم رو نفهمن، باید خودم رو جمعجور میکردم، اگر الان تونستم قانعشون کنم که هیچ، در غیر این صورت باید یه گوشه بشینم و از دست دادن عزیزانم رو یکی یکی تماشا کنم، نگاهی به شهاب انداختم که طبق پیشبینیای که خودم کرده بودم صورتش از عصبانیت قرمز شده بود، با تمام ملایمتی که توی صدام بود گفتم: -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
الکس که یکم آرومتر شده بود با لحن ملایمتری گفت: - معذرت میخوام، نمیخواستم اینجوری تند باهات حرف بزنم، فقط خیلی عصبانی هستم که اون پسرهی احمق از زیر دماغم خواهرم رو دزدید. الکس حق داشت که عصبانی بشه ولی مطمئنم که اگه همهچی رو توضیح بدم درک میکنه، فقط میمونه موضوع مادرشهاب که اولش به چه قصدی پیشش رفتم، خوب این نکته رو سانسور میکنم، دومین موضوع احساسات کمال نسبت به من، فکر نکنم شهاب زیادی با قضیه کنار بیاد ولی خوب باید تلاش خودم رو بکنم تا جلوی یه جنگ حسابی رو بگیرم، شهاب یکم بهم نزدیکتر شد و دستش رو گذاشت روی دستم و با مهربونی نگاهم کرد، دلم هری ریخت، خدایا بهم قدرت بده که تو قدرتمند ترین هستی، گلوم رو صاف کردم و با تمام سعیم رو کردم که خونسرد باشم و بتونم با کلماتی که میگم این دوتا عجوزه رو راضی کنم. - اولش که دزدیده شدم توسط امیر براتی بود نه کمال، امیر براتی اولش فکر کرد که شهاب به مرگ من راضیه ولی بعد همهچی رو متوجه شد و حاضر نشد که من رو به شهاب بده و سرکلهی کمال پیدا شد و من رو با امیر معامله کرد، روزهای اول خودش رو دقیق معرفی نکرد که کی هستش فقط ازم خواست تا باند قاچاق دخترهارو گروه بندی کنم و آخرش هرکاری که من بخوام رو برام انجام میده. الکس جدی شد و خبری از اون ملایمت قبل توی صورتش نبود. - و توهم ازش خواستی که به ویستیر ببرتت؟ زیر چشمی به شهاب نگاهی انداختم و یکم با خجالت گفتم: - آره، چون خیلی حرفها بود که با رزا خانوم میخواستم بزنم و سوالهای زیادی ازش داشتم. شهاب توی سکوت به ما نگاه میکرد، خیلی احساسهارو میشد ازتوی چشمهاش خوند، عشق، محبت، ترس، اماّ ترسی که توی چشمهاش بود رو نمیتونستم درک کنم، آهی کشیدم و ادامه دادم. - بعد از گذشت چندروز کمکم داشتم متوجهی عجیب بودن دور و اطرافم و اخلاق کمال میشدم، یه روز که همه قطعههای پازل رو کنار هم گذاشتم فهمیدم که این همون بردیاست. اینبار شهاب با صدایی گرفته و پر از غم گفت: - چرا وقتی باهاش صحبت میکردی، چیزی به من درموردش نمیگفتی؟ منتظر همچین سوالی از طرف شهاب بودم، میدونستم دیر یا زود این سوال رو میپرسه، برای همین آروم و شمرده شمرده گفتم: - میدونستم اجازه نمیدی باهاش حرف بزنم و کلی دعوام میکنی، از یه طرف دیگه من خیلی تنها بودم و با هیچکدوم از دوست و آشناهامون حق رفت و آمد نداشتم یا بهتر بگم فامیلی برای این کار نداشتم، برای همین بود که همیشه احساس تنها بودن میکردم. الکس با لبخند رضایت بخشی گفت: -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
حدوداً بعد از نیمساعت به عمارت رسیدیم، سرم رو از روی شونههای شهاب برداشتم و به اطراف حیاط نگاه کردم، با دیدن منظرهی عمارت تازه میفهمم که چهقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود، الکس و شهاب همزمان از ماشین پیاده میشن، الکس به سمت در ماشین میاد و در رو برام باز میکنه، زیرلب گفتم: - ممنونم. الکس لبخندی زد و گفت: - به خونهی خودت خوشاومدی کوچولو. تکخندهای کردم و با شیطنت گفتم: - هی آقا الکس بهنظرم زیادی بخشنده شدی، قدیمترها روی عمارت خیلی حساستر بودی. - چهکنم، دست روزگار منو بخشنده کرده. شهاب وسط حرفما دوتا پرید و با خنده گفت: - میشه لطفاً تعارف تیکهپاره کردن رو واسه یه وقت دیگه بذارید؟ - آره حق با توئه، الان موضوعهای مهمتری رو واسه حرف زدن داریم. ترسی بدی از مکالمهی ای دوتا توی دلم افتاد، من به خوبی هردوشون رو میشناختم، خدا فقط به دادم برسه چهطوری جلوشون رو بگیرم که واسه کمال نقشه مرگ نکشن؛ رو به هردوی اونها گفتم: - اول بریم داخل، بعد از اول قضیه باهم دیگه صحبت میکنیم. شهاب و الکس نگاه معناداری بهم انداختن و بدون هیچ حرفی دیگه پشتسر من راه افتادن به سمت در ورودیه عمارت؛ به سمت سالن نشیمن رفتم و با دیدن وسایل که مثل گذشته سرجاشون هستن و چیزی تغییر نکرده لبخندی زدم، یهجورای دلم خیلی گرفت هم واسه خودم و هم کمال، بیچاره تمام این کارهارو واسه به دست آوردن دل من انجام داده بود، حالا راضی کردن این دوتا خیلی سخت بود که یه جنگ درست حسابی راه نندازن، به سمت یکی از مبلهای دونفره رفتم و نشستم، الکس روی یه مبل تکنفره که دقیقاً روبهروی من بود نشست و شهاب هم اومد کنار من روی مبل نشست، الکس بدون معطلی گفت: - خوب ملیکا خانوم میشنویم. خواستم شروع کنم به توضیح دادن که شهاب عصبی رو به الکس گفت: - هی پسر، اون تازه رسیده خستهست، بهتر نیست اول استراحت کنه؟ نگاه قدردانی به شهاب انداختم و با لبخند گفتم: - نه من خوبم، حق با الکسه بهتره همهچی رو توضیح بدم. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
به همراه الکس و شهاب از کافه بیرون زدیم، یکم که دور شدیم با صدای پسر جوونی ایستادیم و همهمون برگشتیم، به پسره یه نگاه انداختم که کیفم رو دستش دیدم، تازه متوجه شدم وقتی که الکس و شهاب وارد کافه شدن من به کلی یادم رفته بوده که کیفم رو بردارم، رو به من با نفس نفس گفت: - خانوم کیفتون رو جا گذاشته بودین. با مهربونی رو بهش گفتم: - اوه آره اصلاً یادم رفت که بردارمش، ممنونم که برام آوردین. پسر نزدیکم شد و کیف رو آورد بالا، از دستش گرفتم و باز تشکر کردم، الکس دست توی جیب شلوارش کرد و کیف پولش رو در آورد، رو به پسر کرد و با خونسردیای که طبق معمول عادت داشت گفت: - بیا پسر جون انعام تو بگیر. از توی کیف چندتا تراول در آورد و به سمت پسر گرفت، پسر که برق خوشحالی توی چشمهاش بود به سمت الکس رفت و پول رو از الکس گرفت، احترام کوچکی گذاشت و گفت: - ممنونم اقا لطف دارید، من باید برگردم سرکارم اگر کار دیگهای ندارید برم. - نه میتونی بری، موفق باشی. -پسر راهش رو کج کرد و با قدمهای سریع رفت سمت کافه، ماهم بدون هیچ حرفی به راهمون ادامه دادیم، با اینکه چنددقیقه قبل دستهام یخ بودن اماّ الان کورهی آتیش شده بودن توی دستهای گرم شهاب، خدایمن چهجوری میتونم که تمام کسانی که دوستم دارن رو جا بذارم و برم، خودت بهم قدرت جدا شدن از همهشون رو بده، قلبم هرلحظه بیشتر تیر میکشید و بهم یادآوری اینرو میکرد که خوشیه توی دلت دوام زیادی نداره، اماّ نمیخواستم همین چندروزی که قرار بود قبل عملی کردن نقشهم زنده بودم رو کوفت خودم کنم؛ به در ماشین رسیدیم، الکس با ریموت قفل ماشین رو باز کرد و شهاب به سمت در عقب ماشین رفت و در رو باز کرد، کنار رفت تا من اول سوار بشم، سوار شدم اشتباه نکنم شهاب نمیخواد که بره جلو بشینه، برای همین یکم اونورتر رفتم تا شهاب هم بتونه کنارم بشینه، حدسم درست بود شهاب کنارم نشست و در ماشین رو بست، بلافاصله الکس هم توی ماشین نشست و با سرعت نسبتاً زیادی حرکت کرد، سرم رو آروم روی شونههای شهاب گذاشتم و چشمهام رو بستم؛ بعد از چند لحظه دست شهاب آروم روی سرم اومد و نوازشم کرد، اگه خدا الان ازم میپرسید چه آرزوی داری، فقط یه آرزو میکردم، میگفتم: - خدای من، یکتای من، دلم میخواد زندگیمو دقیقاً توی همین لحظهها در کنار شهاب استپ کنی. اماّ چه حیف خیلی وقته که خدا صدای من رو نمیشنوه، انگار دوست داره بر خلاف چیزی که من میخوام رو انجام بده ولی با اینحال بازم میگم خدایا شکرت. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
با هرقدم که بهشون نزدیکتر شدم بیشتر از قبل ترس و آشفتگی سراغم اومد، قلبم از شدت هیجان زیاد داشت از کار میافتاد، اماّ من قویتر از اون هستم که بخوام اونم توی این لحظه کم بیارم، فقط یک قدم بههم فاصله داشتیم، اشک تو چشمم دیدم رو تار کرده بود، نفسم به زور بالا میاومد، به چشمهای شهاب زل زدم حتی نمیتونستم ثانیهای از دیدن چشمهاش دست بردارم غیر ممکن بود که دلم بخواد از دیدنش دست بکشم، یک قدم بین مون توسط شهاب پر شد، بغضم شکسته شد و مثل ابر بهار گریختم، دستهامو بالا آوردم و من هم مثل خودش محکم در آغوشش گرفتم، عطر تلخش رو با تمام قدرت به ریههام فرستادم، دلم میخواد دنیا دقیقاً توی همین لحظه و ثانیه استپ کنه، نمیخوام عقربهها حرکت کنن، لحظه و ثانیهها بگذرن، با تمام وجودم آرزو کردم که تمام گذشته رو بشه و بتونم که فراموش کنم، اماّ تنها چیزی که ضدحال خوشحالیم اونم توی چنین لحظاتی بود درد توی قفسهی سینم بود، چنان دردی بهم وارد شد که زیرلب گفتم: - آخ، قلبم. شهاب متوجهی دردم و حرفی که زیرلب زدم شد، من رو از آغوشش بیرون کشید و صورتم رو با دوتا دستهاش گرفت و با چشمهایی که از اشک خیس بود و لحن بغضآلودی گفت: - قلبت باز درد گرفته عروسکم؟ سرم رو به نشونهی آره تکون دادم و فقط با غم توی چشمهام بهش نگاه کردم، شهاب انگار که بهش شوک بدی وارد شده باشه با استرس برگشت رو به الکس گفت: - الکس بهم بگو که ملیکا واقعیه، تورو به جون آنجلا قسمت میدم نگو که دارم توهم میمیزنم باز. از حرفی که به الکس گفت تعجب کردم، به سمت الکس رفتم و آروم توی آغوشش خودم رو جا دادم و با مهربونی گفتم: - من اومدم داداش. الکس آروم سرم رو نوازش کرد و زیرلب خیلی آروم گفت: - الهی من فدات بشم عروسک کوچولو، موضوع شهاب رو توضیح میدم، فقط فعلاً این رو بدون اون مریضه آرومش کن، بذار باور کنه که تو خودتی. بدون اینکه فعلاً سوال اضافهای بکنم رو به شهاب کردم و همونجوری که رفتم سمتش گفتم: - بهتره اول از اینجا بریم. شهاب با رنگ پریده و ترسیده بهم نگاه کرد، هیچ حرف یا حرکتی انجام نداد، به راحتی میشد آشفتگی روحیشو باخبر بشی، دستم رو بلند کردم و دست شهاب رو گرفتم، فشار آرومی به دستش آوردم و سرم رو یکم کج کردم و با لوسی گفتم: - بریم دیگه آقا شهاب. یکم از اون حالت آشفتگیای که بود در اومد و زیرلب آروم گفت: - باشه عزیزم بریم. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
گر هزاران سال از آغاز عشقمان بگذرد، من بازهم دوستت دارم.. . گارسون بعد از گذشت پنج دقیقه سفارشاتم رو آورد و روی میز گذاشت، زیرلب تشکری کردم که با خستگیای که از صداش معلوم بود گفت: - چیز دیگهای لازم ندارید خانوم؟ با آرامش و مهربونی گفتم: - خسته نباشی، نه ممنونم. گارسون معلوم بود که از شنیدن خسته نباشی یکم تعجب کرده چون اشتباه نکنم کسی پیدا نمیشده که با گفتن همین کلمهی به این آسونی بار سنگین روی شونههاش رو کم کنه، گارسون با لبخند از میز فاصله گرفت و به سمت دیگهای رفت، نگاهم رو ازش گرفتم و به میز خیره شدم، الان نمیدونم چرا احساس سیری میکنم، خودمم از کارهای عجیب غریب خودم خندهم میگیره، نه به اون ضعف و گرسنگیم نه به الان که اصلاً هیچ اشتهایی به آیس انبه و چیزکیکم ندارم، اماّ بر خلاف احساسم یکم از چیزکیک رو برداشتم و خوردم، با طعم شیرینیای که توی دهنم پیچید لبخندی روی لبهام اومد؛ با صدای زنگ گوشی دست از خوردن چیزکیک برداشتم، در کیفم رو باز کردم و گوشی رو از داخل کیف بیرون آوردم، با دیدن شمارهی الکس زود جواب دادم و گفتم: - الو جانم الکس؟ صدای شلوغی از پشت گوشی میاومد، اشتباه نکنم الکس توی سالن فرودگاه بود، اماّ آخه چهطوری به این سرعت خودش رو رسوند به فرودگاه. - ملیکا عزیزم کجای سالن هستی قربونت برم؟ - من توی کافه تارا نشستم سمت شرقی فرودگاه هستش. - همونجا توی کافه بشین من و شهاب زود میایم عزیزم. با شنیدن اسم شهاب قلبم باز دیوانه بازی در آورد، نمیدونم با دیدنش طاقت میارم یا نه، نمیدونم میتونم خودم رو در برابر اینکه در آغوشش نرم مجبور کنم یا نه، بدون خداحافظی گوشی رو قطع کردم، چنگال کوچیک چیزکیک رو روی همون بشقاب گذاشتم، الان صد در صد دیگه اشتهام کور شد، اصلاً با دیدن شهاب چهکار کنم، چهجوری باید تمام این دوریهارو توضیح بدم، اصلاً چرا من دارم این فکرهارو میکنم؛ نقشهی من چیز دیگهای بود، قرار نیست که کسی رو به بودنم امیدار کنم، لعنت به این قلبم که همیشه آخر همهچیز بهم ضدحال میزنه، اوف دیگه دارم عقلم رو ازدست میدم، الکس صددرصد پدرم رو هم خبردار کرده ولی اگر رابطهشون خوب مونده باشه، فقط امیدوارم توی این مدتی که نبودم هیچی بهم نریخته باشه، چون اعصبانیت الکس و پدرم رو میدونم چهجوریه، از همه بدتر شهاب؛ اماّ از دید خوب بخوام که نگاه کنم اینه که الکس الان با شهاب اینجاست یعنی اگه با شهاب خوب بوده پس با پدرم هم خوب بودن و هیچی بهم نریخته. در کافه باز شد، با دیدن شهاب که اصلاً چیزی ازش باقی نمونده از روی صندلی بلند شدم، پشتسر شهاب الکس ایستاده بود و هردوی اونها با ایستادن من متوجهی حضورم شدن، پاهام برای قدم برداشتن یاری نمیکردن، شهاب هم حال و روزی از من بهتر نداشت، باورم نمیشه که اونهم تمام این مدت در انتظار من بوده، شهاب با قدمهای لرزون به سمتم اومد، تمام قدرتی که توی بدنم داشتم رو جمع کردم و آروم به سمت شهاب و الکس قدم برداشتم. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
با ترس آشکاری که توی صداش بود و با دودلی گفت: - میخواد که من رو ببینه؟ آدمی نبودم که دروغ بگم یا بخوام که کسی رو الکی خوش کنم، برای همین با خونسردی گفتم: - یه جورهایی ازم غیر مستقیم خواست. شهاب لبخند ملایمی زد، ارزش دستهاش کمی کمتر شده بود و این نشونهی آروم شدنشه، از اینکه شهاب یکم اوضاعه جسمیش بهتر شده خیلی خیالم راحتتر شد و اینکه دیگه لازم نیست نگران حال این پسر باشم، نگاهی به ساعت ماشین انداختم، دیگه چیزی به رسیدن پدرم به ایران نمونده بود، لبخندی زدم وزیر لب گفتم: - خدایا شکرت. یه روزی فکر نمیکردم که حال و روزم بدون ملیکا انقدر بد بشه، از این به بعد باید تمام حواسمون رو جمع کنیم، دیگه به کسی اجازه نمیدم توی ملک خودم یکی از اعضای خانوادم رو بدزدن، خدای من باورم نمیشه که اونقدری ضعیف شدم که از چپ و راست دارن بهم ضربه میزنن و من نمیتونم جلوی این ضربات رو بگیرم. *** ملیکا طبق حرفی که الکس زد به سمت شلوغترینه سالن فرودگاه رفتم که دقیقاً کنار کافه بود، ساعت بزرگ توی سالن رو نگاه کردم ده دقیقه به شش عصر بود، دلم بدجوری داشت از گرسنگی ضعف میرفت، از روی صندلی بلند شدم و به سمت کافه رفتم، به منو که بزرگ روی دیوار سمت راست سالن کافه بود نگاه انداختم، انواع اقسام قهوه، آبمیوه، کیک و دسر بود ولی میلم به هیچ کدوم از اینها نبود ولی تا رسیدن الکس چیزی نمونده بود و تایم اینکه سفارش غذا رو بدم نداشتم، به سمت میز سفارشات رفتم که یه دختر جوون و فوقالعاده زیبا نشسته بود، با لبخند ملایمی گفتم: - سلام. دختر که سرش توی لپتاپ جلوی روش بود با شنیدن صدای من نگاهش رو از لپتاپ گرفت و با لبخند دلنشینی رو به من گفت: - سلام عزیزم، خوشاومدین چی میل دارید؟ - ممنونم، لطفاً یه آیس انبه و یه اسلایس چیزکیک شکلاتی. دختر سفارشاتم رو ثبت کرد. - چیز دیگهای میل ندارید؟ - نه ممنونم. کارتم رو گرفتم سمتش، بعد از چندباری که کارتخوان لج کرده بود و کار نمیکرد، بلخره کارت کشید و رمز کارت رو گفتم و با گرفتن فیش و کارت رفتم سمت یکی از میز صندلیای که گوشه سمت چپ سالن بود و دنجتر از جاهای دیگه بود، صندلی رو کشیدم عقب و نشستم، کیف مو گزاشتم روی میز و به اطراف کافه نگاه گذرایی انداختم، با دیدن دختر پسرهایی که نشسته بودن و آروم باهم حرف میزدن بغض عجیبی توی گلوم نشست، یاد گذشتههای نه چندان دوری افتادم که با شهاب داشتم، به قشنگی یادمه هربار که به کافه میاومدیم با دستگل رز سوپرایزم میکرد. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
از شدت هیجان زیاد آب دهنم خشک شد، قدرت اینکه حرفی بزنم رو نداشتم، اماّ دقیقاً توی این زمان و مکان تمام قدرتم رو باید جمع میکردم، نباید الان که همهچی درست شد باخت میدادم، تکسرفهای کردم و نفس عمیقی کشیدم با سختی گفتم: - ملیکا تویی؟ شهاب که اسم ملیکا رو از زبونم شنید دستهای بیقرارش بیشتر شروع به لرزیدن کردن، رنگ چهرهش به ثانیهای نکشید که به زردی زد، ملیکا با کمی مکث گفت: - آره داداش خودمم، فرودگاه امامم میتونی بیای دنبالم؟ بغض بدی توی گلوم نشست، اشک دور چشمهام جمع شد و با لحنی که سعی کردم بغضم رو مخفی نگهدارم گفتم: - چرا نخوام که بیام کوچولو، توی کمترین زمان خودم رو به فرودگاه میرسونم عزیزم. - ممنونم که توی زندگیمی و معلوم شد که داداشمی. لبخندی به غمگینیه بغض گنجشک نشست روی لبهام، هزاران حرف توی دلم بود که دوست داشتم بگم، از دلتنگیهام، از تمام کارهای بدی که در حقش انجام دادم و الان پشیمونم، آهی کشیدم و گفتم: - الاهی قربون اون قلب قشنگت برم، به شلوغترین قسمت فرودگاه برو و منتظر بمون تا برسم عزیزم. - چشم مواظب خودت باش. - توهم همینطور کوچولو. تا اومدم گوشی رو قطع کنم گفت: - راستی الکس؟ - جانم؟ - به شهاب بگو که برگشتم، اشتباه نکنم خیلی نگرانمه دوست ندارم بیشتر از این اذیت بشه. به شهاب نگاهی انداختم که بیشتر شبیه مردهها شده بود، رنگ به صورت نداشت، لبهاش به سفیدی میزد و نگاهش روی صورتم خشک شده بود. - باشه عزیزم، شاید اصلاً با خودم بیارمش فرودگاه البته اگه تو دوست داشته باشی؟ - امم، نمیدونم، راستی من باید برم، بهتره توهم عجله کنی خداحافظ داداش. اینبار ملیکا بود که گوشی رو قطع کرد، ای از دست تو دختر، در حال اینکه از دلتنگی داری دیوونه میشی باز غرورت الویت اوله، رو به شهاب با نگرانی گفتم: - حالت خوبه، رنگ به صورت نداری! با روشن کردن چراغ راهنمای ماشین کمکم پام رو روی گاز گزاشتم و با بالاترین سرعت رانندگی کردم، شهاب با مکث خیلی طولانی گفت: - ملیکام برگشته، خودش بود؟ با لحن خیلی ملایمی گفتم: - آره خودش بود، خداروشکر سالم و برقرار. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
از تصور خوشبختیه ملیکا لبخندی اومد روی لبهام، روی شمارهی آرش مکث کوتاهی کردم، کمی از حرف شهاب توی شک افتاده بودم و راستش رو بگم من هم دودل شدم که با آرش الان توی این وضعیت خیلی حساس تماس بگیرم، گوشی رو با کلافگی پرت کردم کنارم، شهاب بهم نگاهی انداخت، تعجب نکرد چون متوجهی اخلاق من بود و میدونست فوقالعاده روی حرفها حساس بودم و آدمی نبودم که تصمیم عجولانهای بگیرم، رو به شهاب کردم و گفتم: - حق باتوئه، نمیشه اعتماد کنیم. کمی مکث کرد و انگاری که چیزی یادش اومده باشه گفت: - ببین من میگم بهتره فعلاً کاری نکنیم که توجه کسی رو هم به خودمون جلو کنیم، من راهی رو بلدم که بهتر از هر کار دیگهای میتونه باشه. لبخندی اومد روی لبهام، برای همین بود که میگفتم به بودن شهاب نیاز دارم چون پیش از حد عقلش فراتر هست، حدس زدن روش شهاب زیاد هم سخت نبود، میدونستم که اون یکی از بهترین هکرهاست و خودش مهرهی اصلیه، برای همین باخونسردی گفتم: - خوب از اونجایی که اینجا خونهی محسن هستش، من نمیدونم که امکاناتی رو که لازم داریم از کجا بردارم، پس بهتره بریم عمارت. شهاب از روی زمین بلند شد و با دستهاش لباس تنش رو که یکم کجکوله شده بودن صاف کرد، رو به من کرد و باعجله گفت: - خوب منتظر چی هستی، پاشو کلی کار داریم که باید بهشون رسیدگی کنیم. از روی تخت بلند شدم و گوشیم رو هم برداشتم گزاشتمش توی جیب شلوارم؛ شهاب سوئیچ ماشین رو که روی میزعسلی بود برداشت و همزمان که میاومد سمت من گفت: - من حال رانندگی رو ندارم، بهتره که تو پشت فرمون بشینی. سرم رو به نشونهی باشه تکون دادم، شهاب سوئیچ رو به طرفم پرت کرد که توی هوا قاپیدمش؛ باهم از اتاق بیرون اومدیم و به سمت در خروجیه خونه رفتیم، خونهی محسن زیاد بزرگ نبود و آدم احساس راحتی خیلی زیادی داشت واقعاً، از اونجایی هم که حیاط خونه بزرگ نبود، ماشین رو دم خونه توی کوچه پارک کرده بودیم؛ رفتم سمت در راننده و از روی سوئیچ قفل ماشین رو غیرفعال کردم، در راننده رو باز کردم و نشستم توی ماشین، شهاب هم طولی نکشید که نشست، با سرعت زیاد حرکت کردم و به سمت عمارت روندم، فاصلهی زیادی از خونهی محسن تا عمارت بود برای همین راه یکم طولانی رو در پیش داشتیم، اماّ شهاب بیقرار بود اینرو از دستش که روی پاهاش هی تکون میداد میشد فهمید، سرعتم رو بیشتر کردم باید هرچه سریعتر کارهارو انجام میدادیم و خودمون پیگیر این قضیه میشدیم، با یادآوری اینکه باید حساب اون پسرهی احمق احمد رو برسم بیشتر حرصم گرفت، احمد همون جاسوسی بود که کمال رو به سمت ملیکا هدایت کرد و از اعتماد من سواستفاده کرد، فعلاً برای اینکه قراره چه بلایای سرش بیارم تصمیم نگرفته بودم، اون بهتر از هرکسی میدونست که من چه آدم بیرحمی هستم و با اینحال تصمیم گرفت که به من پشت کنه و بر ضد من کار کنه، با پیدا کردن ملیکا و مطمئن شدن حالش باید به تمام دور و اطرافم رسیدگی میکردم چون توی تمام این چندمدتی که ملیکا رو دزدیده بود از تمام اطرافیانم بیاطلاع شده بودم، به درستی جوری که تمام کارها از دستم در رفته بود و حساب کتاب هیچی رو نداشتم و فقط کارهارو به چندتا از کسانی که یکم بیشتر از بقیه اعتماد داشتم سپرده بودم، با صدای گوشیم به خودم اومدم، گوشی رو از توی جیبم در آوردم که دیدم یه شماره ناشناسه، تماس رو جواب دادم و گفتم: - بله بفرمائید؟ با شنیدن صدایای که پشت خط بود برای چند لحظه قلبم رو دیگه احساس نکردم، با تمام قدرتی که داشتم ماشین رو بغل آزادراه متوقف کردم، صدای بوق ماشینها از بیرون ماشین میاومد ولی اصلاً هیچ اهمیتی ندادم، شهاب با نگرانی بهم نگاه کرد. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
با خاطر جمعی گفتم: - لازم نیست از نگهبانها کسی رو سراغ ملیکا بفرستیم، من کسی رو اونجا سراغ دارم که میشه بهش اعتماد کرد. شهاب معلوم بود که یکم قانع شده باشه گفت: - باشه پس بهتره الان زنگ بزنی و باهاش صحبت کنی. سرم رو به نشونهی باشه تکون دادم و گوشیم رو از داخل جیبم در آوردم، قبل از اینکه شمارهی آرش رو بگیرم رو به شهاب با تاسف گفتم: - راستی یه چیز دیگه. شهاب معلوم بود که اینبار خبر خوبی نمیتونه باشه با نگرانی گفت: - چه اتفاقی افتاده؟ - موقعی که ملیکا پیش فاطیما و مادرم بود متاسفانه فاطیما از دهنش میپره و به ملیکا میگه که دافنه زندهست. شهاب رنگ از صورتش پرید، چندبار دهنش باز و بسته شد ولی چیزی نتونست که بگه، نمیخواستم که حالش دوباره بد بشه اماّ لازم بود که بدونه، دوست نداشتم بار دیگهای با زندگی خواهرم بازی کرده باشم، یکم مکث کردم و دوباره گفتم: - ملیکا دقیقاً همون شبی فهمید.. . شهاب اومد روبهروم و زانو زد جلوی پام، قطرهی اشکی از چشمهای کریستالیش پایین چکید، با بغض و صدایی گرفته گفت: - نگو که ملیکا با فهمیدن این موضوع میخواسته خودش رو توی دریا غرق کنه که کمال اون رو نجات داد و دزدید؟ اینبار من بودم که شرمنده سرم رو پایین انداختم و آروم گفتم: - متاسفم. شهاب با شنیدن حرفم فقط با تعجب و حالی زار بهم نگاه کرد، هردوی ما حرفی برای گفتن نداشتیم، شهاب روی زمین نشست، دستش رو برد بالا و محکم زد توی سرش و گفت: - ملیکا میخواسته برگرده پیشم الکس این رو مطمئنم، اماّ با فهمیدن زنده بودن دافنه حتماً فکر کرده من اون رو دیگه دوست ندارم. - این رو بهت قول میدم شهاب، به عنوان کسی که زندگی خواهرش رو ندونسته خراب کرد قول میدم وقتی ملیکا رو پیدا کردیم همهچی رو حقیقت مو به مو واسش تعریف میکنم، من این رو به هردوی شما بدهکارم. اشکهاش رو با غروری شکسته پاک کرد و گفت: - امیدوارم بتونه من رو باز قبول کنه. همینجور که داشتم شمارهی آرش رو پیدا میکردم گفتم: - من از تنها چیزی که خیلی مطمئنم اینه که ملیکا هنوز دوستت داره. لبخند مهربونی زد و گفت: - میدونم چون منم دیوونهوار عاشقشم. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
- راستش یه حدسهایی میزنم چون ملیکا همیشه درمورد مادرم خیلی کنجکاو بود و من هیچوقت جوابی که باید میدادم رو ندادم. برای گفتنش کمی دودل شدم ولی دلم رو به دریا زدم و گفتم: - مادرم چندروز گذشته بهم گفت که به ملیکا همهچی رو گفته و ملیکا متوجهی زنده بودن مادرت شده و حتماً سوالهایی واسش پیش اومده بوده که از کمال خواسته اونرو به ویستیر پیش مادرت ببره شهاب آهی کشید و نگاه غمگینی بهم انداخت. - ما آدمها چرا وقتی راه خوب رو بلد هستیم، راه غلط رو دوست داریم انتخاب کنیم؟ جواب این سوالش اونقدراهم سخت نبود، لبخند تلخی زدم و گفتم: - خیلی آسونه، چون پذیرفتن دروغ شیرین راحتتر از یک حقیقت تلخه، که دقیقاً به این نکته اشاره میکنه چون راههای درست تلخن ولی راه غلط شیرینه. - اماّ یه روزی شیرینیه زیاد هم دلتو میزنه! - آره درسته اماّ پذیرفت که نمیشه به گذشته سفر کرد، این آیندهست که باید نجات داده بشه. - ولی اگه آیندهای وجود نداشته باشه چی؟ بحث داشت به باریکترین حد میرسید، با یادآوری موضوع ملیکا گفتم: - آها راستی میگما شهاب. شهاب خسته و کلافه گفت: - بله؟ - ببین شاید فقط درحد یه حدس پوچ باشه. شهاب وسط حرفم پرید و با انرژیای که چندثانیه قبل اصلاً توی صداش نبود گفت: - ببینم رد ملیکا رو زدید؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم: - مادرم از توی سیستم تونسته بفهمه که دختری دقیقاً به شباهت ملیکا اماّ با یک نام و نشونهی دیگه، سوار پرواز عمومی شده و از ویستیر به مقصد تهران، ایران، میاد. شهاب تمام بدون اینکه خستگی قبلشو داشته باشه با انرژی و هیجان از روی تخت بلند شد و ناباورانه خندهای کرد و گفت: - غیر ممکنه مادرت اشتباه کرده باشه، آخه پسرجون ویستیر اونقدرهاهم بزرگ نیست که دخترایی شبیه به ملیکا داشته باشه. خوب خودمم حرف شهاب رو قبول داشتم برای همین باهاش موافقت کردم و سوالی گفتم: - پس بهتره که آدمهای قابل اعتمادمون رو به فرودگاه امام بفرستیم. شهاب ابروش رو بالا انداخت و گفت: - نه فکر خوبی نیست، الان اصلاً توی شرایطی نیستیم که بشه به هرکسی اعتماد کرد. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
مادرت توی تحقیقاتی که داشت انجام میداد، متوجه شد دختری با چهرهی ملیکا اماّ با نام و نشونی دیگه، از ویستیر سوار هواپیمای عمومی شده. سریع پرسیدم. - به مقصد کجا؟ - ایران، تهران. با هیجان و خوشحالی ای که نمیتونستم پنهان کنم گفتم: - اگه اون دختر صددرصد ملیکا باشه، تونسته بردیا رو قانع کنه که به ایران برگرده. - منم همین حدس رو میزنم، چون ملیکا در گذشته با بردیا میانهی خوبی داشت. - من بقیهی کارهارو انجام میدم خیالتون راحت، شماهم هم هرچه سریعتر به ایران بیاید. پدر با دودلی، ملایمتر گفت: - دافنه چی، اون روهم باخودمون بیاریم پسرم؟ لبخندی از این که به فکر بوده زدم چون خودم اصلاً فکرم به دافنه نبود، با آرامشی که پدرم بهم داد سر دردم رو به کل فراموش کردم. - آره اون روهم بیارید، میخوام باهاش وقتی که رسید صحبت کنم. - باشه پسرم، من برم فعلاً به خورده کارها برسم. قبل از اینکه گوشی رو قطع کنم گفتم: - ممنونم بابا که به فکر دافنه بودی. - این کوچکترین کاریه که به عنوان پدر میتونستم انجام بدم. - امیدوارم همهچی درست بشه. - منم همین فکرو دارم، انشالله همه این قضیهها به خوبی تموم میشه. - خدانگهدار. - مواظب خودت باش پسرم، خداخافظ. گوشی رو قطع کردم و بیخیال خوردن قهوه شدم، رفتم سمت اتاقی که شهاب خوابیده بود، در رو آروم باز کردم که دیدم شهاب توی تخت نشسته و داره شقیقههاش رو میماله، روبهش با محبت گفتم: - بهتری؟ بهم نگاهی انداخت و سرش رو شرمنده و با خجالت دوباره پایین انداخت، آروم رفتم سمتش و روی تخت کنارش نشستم، دستم رو گذاشتم روی شونهش و لبخندی زدم و با آرامش گفتم: - هی پسر چرا سرت رو پایین میندازی، ممکنه واسه منم این قضیهها پیش بیاد. شهاب با صدایی خسته و گرفته گفت: - با مادرم صحبت کردم، گفتش که ملیکا به دیدنش رفته بوده. - یعنی میخوای بگی که خود ملیکا از کمال خواسته بوده که اون رو پیش مادرت ببره؟ -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
به علیحیدر توی هوش و ذکاوت ایمان داشتم، برای همین کمی مهربونتر گفتم: - باشه پس، ریش و قیچی دست خودت داداش. - میگما راستی الکس؟ - جانم؟ - برگشتی ایران؟ آهی کشیدم و گفتم: - آره برگشتم، اماّ عمارت خودم نه، فعلاً خونهی محسن هستیم. - باشه داداش، قبل از رفتنم حتماً بهت سر میزنم. - حله، منتظرت هستم. - اگه دیگه باهام کاری نداری من برم یکم کار دارم. - نه ممنون خداحافظ. - خداحافظ. گوشی رو قطع کردم و خم شدم گوشی رو انداختم روی میز عسلی، خوب از اونجایی که کسی اینجا نبوده محسن تمام خدمتکارهارو مرخص کرده بوده، پس باید خودم دست به کار میشدم که یه قهوه درست کنم بخورم که شاید کمی از سر دردم کم بشه، از روی مبل بلند شدم تا اومدم که برم سمت آشپزخونه گوشیم زنگ خورد، ایبابا یه چند دقیقه نمیزارن اعصاب من آروم بشه، رفتم سمت گوشی به صفحهی گوشی نگاه انداختم که شمارهی محسن بود، گوشی رو برداشتم و جواب دادم. - الو بله. - الو سلام پسرم. هنوز کامل به مکالمهی پدر پسری عادت نکرده بودم، هروقت که محسن منو پسرم خطاب میکرد قلبم به تپش میافتاد و احساس ضعیفی میکردم، دلیل این حسهامو نمیدونستم، شاید برای تمام اون سالهای حسرتی بود که داشتم. - علیک سلام. مکث کوتاهی کردم و گفتم: - بابا. ( علیک سلام، بابا) با مهربونی گفت: - راستش من و مادرت، به همراه فاطیما تصمیم گرفتیم که برگردیم ایران، بقیهی کار رو از اونجا ادامه بدیم کمی متعجب شدم و پرسشگرانه گفتم: - چطور به همچین تصمیمی رسیدین؟ -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
سرم بدجوری درد میکرد، نمیخواستم که فعلاً شهاب ضعیف بشه چون توی موقعیت حساسی قرار گرفته بودیم؛ از دکتر تشکری کردم و تا دم در بدرقهش رفتم، نسخهی دارو رو به یکی از نگهبانها دادم و با جدیت و همون اخم همیشگی گفتم: - این نسخه رو بگیر، برو داروخونه و داروهایی که دکتر نوشته رو بخر. نگهبان که یکی از قدیمیترینها بود و میتونستم کمی از بقیه بیشتر بهش اعتماد کنم، نسخه رو از دستم گرفت و زیرلب گفت: - چشم آقا. روم رو از نگهبان گرفتم و با بیحوصلگی به داخل خونه رفتم. وقتی به دوبی رفتیم و متوجه شدیم که کمال ملیکا رو به ویستیر برده، طبق گفتههای شهاب به ایران برگشتیم، به گفتهی مادرم الان که سرگرم پیدا کردن ملیکا شدیم نباید از کارهای دیگهمون غافل بشیم، باید تکلیف پریزاد(دختر منصور) رو مشخص میکردم، تصمیمم رو گرفته بودم یا باید قبول کنه که یکی از ما باشه یا اینکه میمیره؛ روی یکی از مبلهای نشیمن نشستم و گوشیمو از جیب شلوارم در آوردم، شمارهی علیحیدر رو گرفتم که بعد از چهارتا بوق صدای همیشه پر از انرژیش پشت گوشی پیچید. - بهبه آقا الکس، پارسال دوست امسال آشنا؟ از انرژیای که توی لحن صداش بود لبخندی زدم و برعکس همیشه که جدی بودم با ملایمت گفتم: - کم مشکل یهدفعه روی سرم نریخته بود پسر جون. - آره داداش منم یهچیزهایی شنیده بودم، درمورد گم شدن خواهر ناتنیت. از شنیدن خواهر ناتنی قلبم لرزید، نه من اینو نمیخواستم، دوست نداشتم که ملیکا رو خواهر ناتنیم نام ببرن، اون از هرکسی به من نزدیکتره اماّ فعلاً حوصلهی بحث رو ندارم برای همین گفتم: - از دختر منصور چهخبر، حالش چهطوره؟ علیحیدر مکثی کرد و با تتهپته گفت: - راستش داداش من قبل از اینها میخواستم بگم. باز مکث کرد، الان اصلاً حوصلهی ناز و ادا رو نداشتم برای همین گفتم: - د بنال ببینم چیشده؟ - امم، من و پریزاد بهم وابسته شدیم. از شنیدن حرفش پوقی زدم زیر خنده، ایخدای من ببین من کیرو نگهبان این دختره کرده بودم، اماّ از حق نگذریم دختر زیبایی بود، چنان که زیباییش مثل باربیهای دیزنی بود ولی توی این شرایط کشتن این دختره سخت میشه، چون علیحیدر طولانی مدتی بود که برام مثل برادر بود. - مطمئنی که اون هم تورو دوست داره داداش؟ با ذوق و خنده گفت: - آره داداش، حتی این خودش بود که بهم پیشنهاد داد به خارج از کشور بریم و قول داد که تمام چیزهایی که میدونه به فراموشی بسپاره. سعی کردم تمام آرامشم رو جمع کنم که نبادا با تمسخر صحبت کنم، اماّ جدی گفتم: - باید خیلی حواست بهش باشه، هرچی بود پدرش دوسال وانمود کرد که وفادارترین نگهبانه اماّ تو زرد از آب در اومد، اینم دختر همون پدره. با آسودگی و لحنی مطمئن گفت: - خیالت راحت داداش حواسم هست، به امان خدا نمیذارمش. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
"به نام خالق هستی سلام بردیای عزیزم، مطمئن هستم تو زمانی نامه رو میخونی که کاملاً از هم دور شدیم، راستش بارها برای گفتن حرفهایی که توی دلم بود تلاش کردم که بهت رو در رو بزنم اماّ باور کن نمیتونستم، زبانم یاری نمیکرد که توی چشمهات نگاه کنم و بگم. پسر عمه باور کن اگه قبل از آشنایی با شهاب تورو میدیدم قطعاً دیوانهوار عاشقت میشدم، تو بهم ثابت کردی که مردونگی هنوز وجود داره و بهم یاد دادی حال دل یه آدم عاشق رو درک کنم، این چند وقت کوتاهی رو که کنارت گذروندم وقعاً زیبا بود و همیشه در یادم میمونه که یه مرد بزرگ و مهربونی به نام بردیا توی این جهان زندگی میکنه. دوست داشتم که پیشنهادت رو قبول کنم و در کنارت زندگی کنم اماّ قلبم پیش مرد دیگهای بود و من این رو در معرفت تو نمیدونستم، دوست نداشتم وقتی که تو خالصانه بهم محبت میکنی من در فکر مرد دیگهای باشم. برات آرزو میکنم هیچوقت، هیچوقت از غم زیاد به خواب نری؛ از ته دلم آرزو میکنم خدا نذاره حیف بشی تو هیچجای اشتباهی، آرزو میکنم قلبی رو برای پناه داشته باشی، آرزو میکنم صبور باشی.. . که صبر همهی ماجراست. دوستار تو، جوجه." بغضی تلختر از قهوه توی گلوم نشست، با عصبانیت نامه رو مچاله کردم و پرت کردم گوشهی اتاقک هواپیما، با دوتا از انگشتهام شقیقهی سمت چپم رو ماساژ دادم تا یکم از سردردی که دارم کم بشه، حیف که به مادرم قول دادم که هیچ وقت کسی رو زوری توی زندگیم نگه ندارم، اماّ خودمم دوست داشتم که ملیکا به خواستهی خودش در کنارم بمونه نه با زور و تهدید من، تنها چیزی که خوشحالم میکنه دیدن لبخند ملیکاست ولی اگر بفهمم که اون پسره شهاب یا اون برادر مثلاً جوانمردش اذیتش کردن، چشمهام رو به تمام قول و قرارهام با خودم میبندم و میرم ملیکا رو پیش خودم میارم. *** الکس دکتر از اتاق شهاب بیرون اومد، با عجله رفتم سمتش و گفتم: - حالش چهجوریه دکتر؟ دکتر اونجوری که تحقیق کرده بودم یکی از دکترهای سابق خود شهاب بود؛ با دودلی و نگرانی گفت: - همونجوری که قبلاً هم به بستگانش گفته بودم باید مدتی یا بستری بشه یا اینکه قرصهاشو دقیق سر وقت بخوره نه اینکه هرموقع خودش دوست داشت. نفس عمیقی کشیدم و با کلافهگی دستم رو توی موهام کردم، همین یکی رو کم داشتیم، الان بیشتر از هرموقعهای به مغز شهاب احتیاج داشتم نباید اجازه میدادم که از بین بره، برای همین گفتم: - خوب راستش الان زمانی نیست که بتونیم شهاب رو بستری کنیم، فعلاً میتونه با مصرف قرص سر پا بمونه؟ دکتر لبخند خستهای زد و با محبت گفت: - بهش سرم وصل کردم، بیدار که شد حالش کاملاً خوبه اماّ قرصهای مصرفیشو قویتر کردم و حتماً باید سر وقت بخوره. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
تنها چیزی که داشتم یه کیف بود که داخلش شامل، مقداری پول، یه گوشی و سیمکارت ایرانی که وقتی رسیدم ایران با پدرم تماس بگیرم و یه کتاب دلنوشته برای مدت زمانی که توی هواپیما بودم بخونمش که حوصلم سر نره؛ با صدای کمال نگاهم رو از روی زن و مردهایی که توی صف جلوم بودن برداشتم و به کمال نگاه کردم، توی دستش یه پاسپورت بود، همونجور که گرفت سمتم گفت: - این پاسپورتی هست که باهاش به ویستیر اومدیم، بگیرش الان وقتی نوبت بهت رسید باید نشون بدی. پاسپورت رو از دستش گرفتم و گذاشتم توی کیفم که از دستم نیافته توی این شلوغی گمش کنم، با لبخند گفتم: - بازم میگم بردیا، بابت همه کارهایی که برام کردی ممنون، یه روزی میرسه که لطف و بخشندگی تو جبران میکنم. لبخند دلنشینی زد. - خواهشمیکنم جوجه، کاری نکردم. نوبت من شد که پاسپورتم رو نشون بدم، خیلی ریلکس از توی کیف در آوردم و گرفتم سمت ماموری که پشت میز نشسته بود و منتظر داشت به من نگاه میکرد، پاسپورت رو از دستم گرفت و توی سیستم وارد کرد، برگشتم و به کمال نگاه کردم، برای آخرینبار دستم رو بلند کردم و خداحافظی کردم؛ مردی که پاسپورتم رو بهش داده بودم به انگلسی گفت: - خانوم میتونید که برید، چیزی به پروازتون نمونده. پاسپورت رو از دستش گرفتم و اومدم که برم کمال با صدایی نسبتاً بلند گفت: - بهم قول بده وقتی تصمیم گرفتی که برگردی پیشم، بدون لحظهای مکث باهام تماس بگیری، من منتظرت میمونم جوجه. خندهای کردم و با محبت گفتم: - بدون لحظهای درنگ و با اولین پرواز میام هرجا که تو بگی، اماّ اینو قول نمیدم. کمال چیزی نگفت و لبخندی زد، منم دیگه حرفی نزدم و به سمت در خروجی رفتم، باید سریع راه میرفتم چون سالن خالی شده بود و اونجور که معلومه تمام مسافرهای این پرواز سوار شده بودن، با عجله خودم رو هواپیما رسوندم و روی شمارهی صندلیایی که روی بلیتم بود نشستم، اووف از شانس بد من یه پیرمرد کنار من و دقیقاً کنار پنجره بود، خواستم بهش بگم که صندلی شو با من عوض کنه که من کنار پنجره بشینم ولی جوری با اشتیاق به بیرن نگاه میکرد که دلم نیومد بهش رو بزنم. *** کمال خودم رو با بیحالی روی صندلی هواپیما پرت کردم، حوصلهی فضای عمومی پرواز رو نداشتم برای همین پرواز شخصی رو انتخاب کردم، با یادآوری نامه ملیکا لبخند غمگینی روی لبهام نشست و پاکت رو از جیب کتم در آوردم و باز کردم. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
" در خفا با قصد ویرانی به سویم تاختید.. . حال اماّ شاهدید از من چه کوهی ساختید.. ." در باز شد و الکس با عجله وارد اتاق شد، با نگرانی به اطراف نگاهی کرد، آهی کشید و آروم پرسید. - چی سر خودت آوردی پسر؟ مثل الکس نگاهی گذرا به شیشه خوردهها اندختم و بیحال شونههامو انداختم بالا، مغزم فرمان هیچ حرفی رو نمیداد، فقط یه اسم و یه جمله رو مداوم تکرار میکرد؛ ملیکا خواهشمیکنم برگرد. الکس وقتی دید هیچی نمیگم اومد روبهروم روی زمین زانو زد و دستش رو گذاشت رو شونهم و آروم تکونم داد، با لحن ملایمی پرسید. - چی متوجه شدی که این بلا رو سر خودت آوردی شهاب، التماست میکنم حرف بزن نکنه اتفاقی برای ملیکا افتاده؟ ملیکا... . ملیکا... . اسمی که مداوم توی سرم تکرار میشد، با سختی گفتم: - الکس، ملیکا رفت اون منو باز تنها گذاشت. الکس که معلوم بود کمکم داره کلافه میشه با ترس گفت: - ملیکا کجا رفته شهاب؟ قطرهی اشکی از گوشهی چشمم چکید، به همونجایی که ملیکا ایستاده بود اشاره کردم و گفتم: - همینجا بود، قبل از این که بیای اومده بود پیشم ولی باز تنهام گذاشت. الکس با حیرت بهم زل زد و دیگه هیچی نگفت، سرش رو انداخت پایین و زیر لب آروم گفت: - پس حق با فاطیما بود، تو یهو دچار حملهی عصبی میشی و فکر میکنی ملیکا پیشته. از موقیعتی که توش بودم بیزارم، جوری که هم متوجهی حرفهای الکس میشم ولی همزمان انگار نمیفهمم که چی میگه؛ چشمهام تیر کشید و طولی نکشید که تمام بدنم بیحس شد و آخرین چیزی که یادمه، این هست که آروم توی بغل الکس افتادم و از هوش رفتم. *** مارانا با کمال وارد سالن فرودگاه شدیم، باید اعتراف کنم که به بودنه کمال خیلی عادت کرده بودم، به بیخیال بودنش، به خندیدنهاش، ذوقهای بچهگونهش، اماّ با همهی اینها قلبم در اختیار کس دیگهای بود؛ طبق گفتهی کمال من با اولین پرواز به ایران میرفتم و کمال با پرواز بعدی به آلمان سفر میکرد؛ از توی کیف یه پاکتی رو که برای کمال نامه نوشته بودم رو در آوردم و گرفتم طرفش، با مهربونی گفتم: - اینو بگیر، بعضی از حرفهارو نمیشه زبونی زد، اونارو باید با قلم روی کاغذ آورد تا شاید اندکی غم روی سینه مون کمرنگتر بشه. کمال پارکت رو از دستم گرفت و تشکر کرد، از صبح که بیدار شده بودیم خیلی کمحرف شده بود که دقیقاً برام خیلی جای سوال بود چون کمالی که من میشناختم رو باید به زور ساکت میکردی، اماّ چیزی به روی خودم نیاوردم، کمال به ساعت توی دستش نگاهی کوتاه انداخت و با عجله گفت: - زودباش جوجه باید تا نیم ساعت دیگه سوار هواپیما بشی. لبخندی زدم و به همراهش سمت گیتها رفتم، وسایلی نداشتم که تحویل بدم. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
- چیزی درمورد حال بدش نگفت، اماّ از رنگ پریدهش و لبهاش که به رنگ کبودی میزد میشد به راحتی از حال بدی که داری مطلع میشدی. چشمهام رو بستم، بدون اینکه کنترلی روی اشکهام داشته باشم، روی گونههام جاری میشدن، خیلی حرفها میخواستم بگم، دوست داشتم فریاد بزنم و بگم، چرا باهام تماس نگرفتی، چرا نگهش نداشتی ولی هیچکدوم از اینارو نگفتم، نفس عمیقی کشیدم و با لحنی که سعی داشتم عصبانی نباشه گفتم: - به نظرت هنوز دوستم داره؟ مادرم خندهی کوتاهی کرد و کنجکاو پرسید؟ - از بین این همه سوال، چرا این یکی رو انتخاب کردی؟ دیگه واقعاً داشتم کلافه میشدم، با لحن تندی گفتم: - مامان جواب سوال منو با سوال نده. یکم آرومتر ادامه دادم. - خواهشمیکنم. بعد از مکث طولانیای گفت: - آره، هنوزم دوستت داره، حتی شاید بیشتر از قبل. بقیهی حرفش رو نشنیدم، جوری که انگار کر شده باشم فقط مثل دیوونهها به دیوار روبهروم خیره شدم و همونجوری که داشتم از غصهی زیاد گریه میکردم، یهو شروع کردم به خندیدن، جوری میخندیدم و به همراهش گریه میکردم که هرکس منو تو این اوضاع میدید بیشک به دیوونه بودنم پی میبرد، گوشی از دستم لیز خورد و افتاد کف اتاق، بهش اهمیتی ندادم و بلند شدم رفتم سمت میز آیینه و نگاهی به خودم انداختم، از تمام روزهای عمرم به اندازهی الان از خودم متنفر نبودم، چهجور امکان داشت که من، شهاب سلطانی، به ذکاوت و هوش معروف بودم، نتونم دختری رو که دوست داشتم رو از چنگالهای کمال بیشرف در بیارم، نفهمیدم که یهو چیشد ولی وقتی به خودم اومدم دیدم، آیینه هزار یک تیکه شده و از دستم داره خون میاد، اه لعنتی الان وقت خون اومدن نیست، باید برم به الکس بگم که ملیکا به دیدن مادرم رفته، اماّ از نظرم این یکی قضیه رو خودم حل کنم بهتره دلم راضی به این نیست که جایه مادرم رو به الکس بگم، هرچی باشه اون یه روزی دشمنم بود، با دیدن ملیکا که گوشهی اتاق ایستاده بود و نگران به من خیره شده بود همهچی رو کلاً فراموش کردم، جوری ازیادم رفت که انگار اصلاً وجود خارجی نداشته، بیتوجه به درد دستم رفتم نزدیک بهش و با بغض و ناراحتی گفتم: - این رسم عاشقی نبود عروسک کوچولوی من، ببین بدون تو چهقدر مریضم؟ ملیکا چیزی نگفت فقط نگاهم کرد، سرم داشت منفجر میشد دلم میخواست حرف بزنه، با التماس گفتم: - خواهشمیکنم، یه حرفی بزن، هرچی دوست داری بگو، الهی من قربون اون چشمهای قشنگت بشم یه چیزی بگو تا این دل من آروم بگیره. ملیکا همون جور توی سکوت گوشهی اتاق ایستاده بود، هیچ حرفی نمیزد، حتی اون نگاه پر از غمی که داشت هیچ تغییری نکرد، دوقدم رفتم جلوتر و دستم رو بردم بالا تا دستش رو بگیرم که یهو غیب شد، جوری که اصلاً انگار وجود نداشته؛ نه امکان نداره تنهام گذاشته باشه باورم نمیشه که منو تنها گذاشت، زانوهام سست شدن، توان اینکه وزنم رو تحمل کنند رو نداشتن، اصلاً حالیم نبود که کجا هستم و توی چه وضعیتی، تنها چیزی که با تکتک سلولهای بدنم میخواستم ملیکا بود. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
کمال از لحن بچهگونهی من خندید و با مهربونی گفت: - خوب که اینطور، پس بهتره خودت بگی که کجا بریم جوجه. یکم فکر کردم و باشوق گفتم: - میگم بهتره بریم پشمک بگیریم و توی پارک قدم بزنیم، هوای اینجا عالیه حیفه که آخرین استفاده رو نکنیم. کمال از میونبر دور زد و از توی مسیریاب گوشی آدرس یه پارک رو جستجو کرد، دستم رو بردم سمت ضبط و یکم صدای آهنگ رو زیادتر کردم و با خوشحالی به اطرافم نگاه کردم، جوری از شوق پر بودم که برای لحظهای یادم رفت این کمال هستش که بغلم نشسته نه شهاب، یادم رفت که چه تصمیمی برای آخر داستان خودم گرفته بودم، تمام چیزهای منفی که باعث غم و سیاهیه درونم شده بود رو کلاً برای چنددقیقه یادم رفت، فقط کاشکی کمال دهن باز نمیکرد، طولی نکشید که تمام خوشحالیم پرواز کرد و جاشو به غم داد. - چندوقتی بود میخواستم درمورد خودم باهات کمی درد دل کنم ملیکا.. . *** شهاب طاقتم دیگه داشت به کلی تموم میشد، الکس که حالش بهتر از من نبود وقتی که به دوبی رسیدیم فهمیدیم که همین چندساعت قبلش از دوبی به ویستیر رفتن، مغزم دیگه کشش معما حل کردن رو نداشت، اماّ به راحتی بدون فشار اوردن به مغزم فهمیدم اینکه چرا به ویستیر رفتن، چون طبق تحقیقاتم کمال هیچگونه ملک یا شرکتی توی اون شهر نداشت یا حتی زیاد هم به اونجا سفر نکرده بود، پس فقط میمونه یه احتمال اونم وجود مادرم توی اون شهر لعنتیه، اماّ از بابت جون مادرم خیالم راحت بود چون مادر من هوشش حتی از منم بیشتره، با فکر این که ملیکا برای حرف زدن پیش مادرم رفته باشه لحظهای قلبم فرو ریخت، میتونم الان تماس بگیرم و ازش بخوام که اگر ملیکا و کمال به اونجا رفتن به من اطلاع بده و ملیکا رو با کمک بچهها اونجا نگه داره تا من برسم؛ گوشیمو برداشتم و شمارهی مادرم رو گرفتم که با دومین بوق جواب داد. - سلام پسرم. بدون هیچ حرف اضافهای رفتم سر اصل مطلب و گفتم: - سلام مامان، یه چیزی ازت میخواستم. مادرم با مهربونی و خندهی آرومی گفت: - اینکه اومدن ملیکا رو بهت خبر بدم؟ خوب تعجبی نکردم چون مادرم باهوشتر از اونی بود که حتی تصور بکنم، پس همهچی رو میدونه برای همین راحتتر گفتم: - اومد پیشت؟ - آره، یک ساعتی میشه رفته اگه اشتباه نکنم حالش زیاد خوب نبود چون دوست داشت بیشتر پیشم باشه. قلبم تیر کشید با فهمیدن حال ملیکا، بغض خفیفی توی گلوم نشست، با نگرانی پرسیدم. - قلبش درد میکرد؟ مادرم مکثی کرد و گفت: