رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

Melikadanayii

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    330
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط Melikadanayii

  1. - از نظرم هر آدمی باید به سلیقه‎‎‎‎‎‎‎‎های اولیه‎‎‎‎‎ای که داشته احترام بزاره. پارسیا سفارش دوتا قهوه‎‎‎‎‎‎ی ترک شیرین و دوتا کیک شکلاتی داد و اومد روی همون مبلی که قبلاً نشسته بود نشست، با لحنی پر از انرژی و شاد گفت: - قبل از همه‎‎‎‎‎چی بگو ببینم، یک شیرینی عروسی نمی‎‎‎‎‎خواهی با من بدی، پسر تو چرا دم به تله هیچ دختری نمی‎‎‎‎‎دی؟ تک‎‎‎‎‎‎خنده‎‎‎‎‎‎ای کردم و با یادآوری چهره‎‎‎‎‎‎ی دلنشین ملیکا لبخندی اومد روی لبام. - خوب باید بگم که خیلی زود شیرینی عروسی رو می‎‎‎‎‎خوری، چون چندسالی هست دختری پیدا شده که قلب داداش شهاب تو بدزده ببره. - پس این دختر خیلی خوش‎‎‎‎‎‎شانسه. - در اصل این منم که شانس بهم رو کرد. - پس باید دختر خیلی خوبی باشه، انشالله به پاهای هم دیگه پیر بشید داداش. - ممنونم، تو در چه‎‎‎‎‎‎حالی، کسی هنوز توی قلب نرفته؟ پارسیا خنده‎‎‎‎‎ایی کرد و سرش رو خاروند. - ای بابا، کسی پیدا نمی‎‎‎‎‎شه که دلباخته‎‎‎‎‎‎ی من بشه. خواستم حرفی بزنم که دوتا تقه به در خورد و بعد از مکث خیلی کوتاهی در اتاق باز شد، همون منشی که در اتاق هم‎‎‎‎‎‎‎دیگه رو دیدیم، با یک سینی اومد توی اتاق؛ دختر ریزنقش و ریزه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎میزه، با چهره‎‎‎‎‎ای معمولی، اول اومد سمت من، فنجون قهوه و کیک رو گذاشت روی میز رو به روی من، زیرلب با لحن آروم گفت: - چیز دیگه‎‎‎‎‎ای احتیاج دارید آقا؟ با جدیت گفتم: - نه. رفت طرف پارسیا و فنجون قهوه و کیک رو برای اون هم مثل من گذاشت روی میز و رو به پارسیا گفت: - امر دیگه‎‎‎‎‎ای دارید آقا؟ - نه ممنون. بدون هیچ حرف دیگه‎‎‎‎‎‎ای از اتاق بیرون رفت، به ساعت توی دستم نگاه کردم، ساعت یک بود، کم‎‎‎‎‎کم داشتم بی‎‎‎‎‎قرار ملیکا می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شدم لعنت به من خدایا چرا یهو دلم شور افتاد، باید قضیه‌‎‎‎‎‎‎‎ی این کمال رو زودتر می‎‎‎‎‎فهمیدم و برمی‎‎‎‎‎گشتم خونه اصلاً طاقت دور موندن از ملیکا رو نداشتم نه الان نه هروقت دیگه، رو به پارسیا کردم و گفتم: - بگو ببینم پارسیا، چی‎‎‎‎‎‎ها از این آقا کمال سعادت دستگیرت شد. پارسیا با شنیدن اسم کمال هیجانش صدبرابر شد و با شیطنت گفت: - از اونی که حد تصورت هم هست زندگیش پیچیده‎‎‎‎‎تره. کلافه پوفی کردم و گفتم: - خوب؟
  2. با شنیدن اسمم رنگ از صورت منشی پرید و از روی صندلی با عجله بلند شد و خیلی سریع تند تند گفت: - ای وای آقای سلطانی معذرت می‎‎‎‎‎‎خوام، من تازه شروع به کار کردم و شمارو نشناختم، بی‎‎‎‎‎‎ادبی بنده رو ببخشین. سرم رو تکون دادم و خونسرد گفتم: - اشکالی نداره، اماّ آخرین بار باشه. - چشم آقا. نگاهم رو ازش گرفتم و دوتا تقه به در زدم که صدای پارسیا اومد. - بیا داخل. دستگیره‌‌‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی در رو پائین کشیدم و در رو باز کردم، پارسیا پشت میز نشسته بود که با دیدن من از روی صندلی بلند شد و با خوش‎‎‎‎‎‎‎حالی گفت: - به آقا شهاب. رفتم داخل اتاق و در رو بستم، رفتم سمت پارسیا و دستم رو به نشانه‏‎‎‎‎‎‎ی دست دادن بردم بالا و با لبخند گفتم: - دلم برات تنگ شده بود پسر. پارسیا دستش رو آورد بالا و باهم دست دادیم، به مبل‎‎‎‎‎‎های داخل اتاق اشاره کرد و با احترام گفت: - به خدا که دل به دل راه داره، بشین داداش که حسابی قراره سوپرایز بشی. به سمت یکی از مبل‏‏‏‏‏‏‏‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها رفتم و نشستم، پارسیا هم رفت رو به روم نشست و با محبت و دلتنگی گفت: - خیلی بی‎‎‎‎‎‎معرفت نشدی داداشم، چرا سراغی از من نمی‎‎‎‎‎گرفتی؟ یکم مکث کردم و شرمنده گفتم: - خیلی درگیر بودم یک سری مشکلات پیش اومد. - انشالله هرجا که هستی تنت سلامت باشه داداش. - منونم داداشم. از روی مبل بلند شد و رفت سمت میز و تلفن رو برداشت، رو کرد سمت من و گفت: - چی میل داری آقا شهاب؟ - ممنون چیزی نمی‎‎‎‎‎‎خورم. اخم ریزی کرد و گفت: - این‎‎‎‎‎جور که نمیشه، زیادی داری غریبی می‎‎‎‎‎‎کنی داداشم. لبخندی زدم و برای این‎‎‎‎‎که ناراحت نشه گفتم: - یک قهوه‎‎‎‎‎ی ترک، شیرین باشه. پارسیا چشمکی زد و با خنده گفت: - هیچ‎‎‎‎‎وقت سلیقه‎‎‎‎‎ت عوض نمیشه.
  3. محسن باز رو به ملیکا با لحن کنجکاو پرسید. - راستی دخترم تو قراره در مورد موضوعی با من صحبت کنی؟ ملیکا اول یکم گیج شد و بعدش که انگار موضوع تازه یادش اومده باشه با لبخند مهربونی گفت: - آره پدر جان بعد از صبحانه اگه وقت داری باهم یکم صحبت کنیم. محسن معلوم بود که یکم استرس گرفته ولی زیاد چیزی به روی خودش نیاورد و با محبت رو به الکس کرد و گفت: - میگم پسرم من قبل از این‎‎‎‎‎‎‎‎که همکارت بیاد وقت دارم که با ملیکا صحبت کنم؟ الکس نگاهی به ساعت توی دستش انداخت و خونسرد رو به محسن گفت: - آره راحت باشید، علی‎‎‎‎‎‎‎‎حیدر قراره ساعت چهار بیاد. محسن سرش رو به نشونه‎‎‎‎‎‎ی باشه تکون داد؛ ملیکا یکم خم شد طرفم و با صدای خیلی خیلی آروم گفت: - حاضرم قسم بخورم یک کاسه‎‎‎‎‎‎ای زیر نیم کاسه‎‎‎‎‎ی شما هست، هرچی که هست من به زودی می‎‎‎‎‎‎فهمم. لبخندی زدم و از زیرمیز دستش رو که روی پاهاش بود گرفتم توی دستم، و با مهربونی رو بهش گفتم: - قرار نیست اتفاق بدی بیافته عزیزم. دستش رو از دستم کشید بیرون و با ناراحتی و یکم حرص گفت: - آره حالا تا ببینم تا کی این حرفت دوام داره. *** ماشینم رو توی پارکینگ پارک کردم و از ماشین پیاده شدم، همین که پاهام رو روی زمین گذاشتم سرم گیج رفت و چشم‎‎‎‎‎‎‎هام چیزی رو ندید، دستم رو گذاشتم روی ماشین و آروم به ماشین تکیه دادم تا نیافتم، لعنتی صبح یادم رفته بود قرص‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام رو بخورم، چندنفس عمیق کشیدم، کم‎‎‎‎‎‎‎‎‎کم دیدم بهتر شد و سرگیجه‎‎‎‎‎‎‎‎‎م از بین رفت، تکیه‎‎‎‎‎‎‎‎ام رو از ماشین گرفتم و با قدم‎‎‎‎‎‎هایی که سعی می‎‎‎‎‎‎کردم مثل همیشه محکم و استوار باشه به سمت آسانسور رفتم، وارد آسانسور شدم و دکمه‎‎‎‎‎‎ی طبقه‎‎‎‎‎‎ی دهم رو زدم، با بسته شدن در آسانسور موزیک ملایمی پخش شد، برگشتم و به چهره‎‎‎‎‎ی خودم توی آیینه نگاه انداختم، لعنتی، زیر چشم‎‎‎‎‎‎هام بیش از اندازه گود رفته بود و رنگ صورتم حسابی پریده بود، لب‎‎‎‎‎‎‎هام تیره شده بودن، پوفی کردم و نگاهم رو از چهره‎‎‎‎‎م توی آیینه گرفتم، الان که ملیکام پیدا شده و دوباره به عشقم رسیدم باز میشم همون شهاب سرحال و سرزنده، تنها نگرانیم فقط برای سلامتیه ملیکاست که اونم توکل بر خدا درست میشه. از آسانسور بیرون اومدم و رفتم سمت دفتر پارسیا، از آخرین باری که اومدم اینجا یک‎‎‎‎‎‎سالی می‎‎‎‎‎‎گذره، معلومه توی این مدت حسابی به اینجا رسیدگی کردن چون بعضی از جاها تعمیر شده بودن و فضایه کلاسیکی درست کرده بودن، رسیدم به اتاق پارسیا تا خواستم که دربزنم منشی زودتر گفت: - آقا چندلحظه صبر کنید، کجا سرتون رو انداختین پائین دارین همین‎‎‎‎‎جوری بدون هماهنگی وارد اتاق میشین؟ یک‎‎‎‎‎‎تای ابروم رو انداختم بالا و با غرور برگشتم سمت منشی جوون که معلوم بود تازه اومده و من رو نمی‎‎‎‎‎شناسه، نیشخندی زدم و با غرور گفتم: - لازم به هماهنگی نیست خانوم جوان، من شهاب سلطانی هستم خود آقای محرمی و کل کارکنان اینجا من رو می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شناسند.
  4. صبحانه رو در سکوت خوردیم و کسی چیزی نگفت، از این قرار معلومه همه یا خیلی خسته هستن یا می‎‎‎‎‎‎‎ترسند نکنه صحبتی بکنند که ملیکا یا دافنه بویی از نقشه‎‎‎‎‎‎‎های پلید ما ببرند، تک‎‎‎‎‎‎سرفه‎‎‎‎‎‎‎‎ای کردم و رو به آنجلا کردم و گفتم: - راستش شرمنده آنجلا خانوم شاید من نتونم خودم رو برای پیک‎‎‎‎‎‎‎نیک برسونم، امروز یکم دیر از خواب بیدار شدم برای همین به کارها نشد کامل رسیدگی کنم. الکس در تایید حرفم گفت: - آره مامان حق با شهابه منم یکم کار دارم باید بهشون رسیدگی کنم، تا عصر طول میکشه. آنجلا پشت چشمی نازک کرد و با لحنی که معلوم بود یکم ناراحت شده رو به الکس گفت: - باشه اشکال نداره، یک روز دیگه میریم. بعد رو کرد به ملیکا و بالخند گفت: - دخترم امروز واسه ساعت سه وقت دکتر داری، قراره آزمایش و اکو بدی. ملیکا لبخند روی صورتش پاک شد، با لحن غمگینی گفت: - لازم به زحمت نیست، کمال بهترین دکتر رو. نذاشتم ادامه‎‎‎‎‎‎ی حرفش رو بزنه، با محبت گفتم: - ایران بهترین جراح‎‎‎‎‎‎‎های قلب رو داره، بهتره این دکتری رو آنجلا میگه ببینتت. - اگه اینطور سلاح می‎‎‎‎‎‎دونید مشکلی نیست این دکتر هم ببینه منو، اماّ مطمئنم حرفی رو میزنه که همون دکتر زد. محسن آهی کشید و با ناراحتی گفت: - زبونت رو گاز بگیر دخترم، تو باید خوب بشی، نه برای خودت. اشاره‎‎‎‎‎‎‎ای به جمع کرد و ادامه داد. - برای این که ما به بودنت احتیاج داریم و باید تمام تلاش خودت رو در این مورد انجام بدی. ملیکا لبخند مهربونی زد و گفت: - تمام تلاشم رو می‎‎‎‎‎‎‎کنم که زنده بمونم، این رو قول می‎‎‎‎‎‎دم. با یادآوری خواستگاری‎‎‎‎‎‎ای که دیشب از ملیکا کردم لبخند پهنی اومد روی لبم رو به الکس و محسن گفتم: - از این حرفا گذشته، باید خبر مهمی رو بدم، مبارک باشه قراره دامادتون بشم. الکس پوقی زد زیر خنده و رو به ملیکا گفت: - دختر حداقل یکم ناز می‎‎‎‎‎‎کردی، واجب بود همون دیشب بله رو بگی؟ ملیکا از شرم سرخ شد و از خجالت سرش رو پایین انداخت، محسن لبخند گرمی رو به من زد و گفت: - مبارک‎‎‎‎‎‎تون باشه پسرم ولی قبلش هم با تو و هم با دخترم باید جدا جدا صحبت کنم. - شما اختیار داری آقا محسن.
  5. با صدای گوشیم نگاهم رو از چهره‎‎‎‎‎‎ی زیبای ملیکا گرفتم، رفتم سمت تخت و گوشی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎مو برداشتم، پارسیا بود که داشت تماس می‎‎‎‎‎‎‎گرفت، تماس رو جواب دادم و گوشی رو گذاشتم دم گوشم. - الو سلام پارسیا جان. مثل همیشه با صدای پر از انرژی گفت: - سلام آقا شهاب، داداش میگم چرا نیومدی هنوز منتظرتم. نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم، ساعت یازده بود، خنده‎‎‎‎‎‎‎‎مو خوردم و با مهربونی گفتم: - چشم روی چشمم، دیشب یکم کار واسم پیش اومد تا دیر وقت بیدار بودم، تا یکی دوساعت دیگه پیشتم داداش. - باشه پس برای ناهار منتظرتم. با یادآوری پیک‎‎‎‎‎‎‎نیک آنجلا خانوم گفتم: - پارسیا جان برای ناهار زحمت نکش فکر نکنم وقت بشه، چندجایی کاردارم. - تعارف می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنی شهاب جان؟ - من با تو تعارف ندارم، اماّ اگه وقت کردم تا ناهار حتماً می‎‎‎‎‎‎‎‎مونم. - باشه پس من منتظرتم. - خدانگه‎‎‎‎‎‎‎دار. - خداحافظ. گوشی رو قطع کردم که ملیکا با کنجکاوی داشت بهم نگاه می‎‎‎‎‎‎کرد، لبخندی زدم و گفتم: - یکی از هم‎‎‎‎‎‎‎کارامه، خیلی وقته کارها عقب افتاده باید یکم بهشون رسیدگی کنم. ملیکا از روی صندلی بلند شد و آروم به سمتم اومد، با محبت و یکم شیطنت که توی چشم‎‎‎‎‎‎‎هاش بود یکی از دست‎‎‎‎‎‎‎‎هاش رو بالا آورد و صورتم رو نوازش کرد. - یعنی مطمئن باشم دسیسه‎‎‎‎‎‎‎ای بر علیه کمال نیستش؟ خنده‎‎‎‎‎‎‎ای کوتاه کردم و برای این‎‎‎‎‎‎که خیال ملیکا رو راحت کنم گفتم: - خیالت راحت عروسک. - خوب پس حالا که آقا شهاب کار بدی قرار نیست انجام بده، بهتره بریم پایئن صبحانه بخوریم. - آره عزیزم بریم. باهم از اتاق بیرون رفتیم و به سمت سالن غذاخوری راه افتادیم، در کمال تعجب الکس، محسن و بقیه‎‎‎‎‎‎‎هم تازه از خواب بیدار شدند و تازه سر میز صبحانه اومدند، پس دیشب ن تنها برای من برای همه شب پر از فکر بوده، من و ملیکا رو به جمع کردیم و با صدای بلند سلامی کردیم و رفتیم سمت میز، یک صندلی رو برای ملیکا عقب کشیدم، ملیکا زیرلب تشکری کرد و نشست، صندلی رو آروم بردم جلو و یک صندلی در کنار ملیکا برای خودم عقب کشیدم و نشستم.
  6. فکر این‌‎‎‎‎‎‎‎‎که ملیکا رو از دست بدم داشت دیوونم می‎‎‎‎‎‎‎کرد، تصور زندگی کردن بدون اون اونم دوباره اصلاً چیزی نبود که بتونم انجامش بدم؛ توی سرم پر از افکارهای مختلف بود از مادرم و محسن گرفته تا رابطه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی الکس و دافنه، از همه پیچیده‎‎‎‎‎‎‎تر همکاری من و الکس بود، هنوزم از خودم متعجبم بعد از اون همه اتفاقات چطور شد که من و الکس آنقدر بهم نزدیک شدیم، هنوز اون‎‎‎‎‎‎قدری به الکس اعتماد کامل نداشتم، مطمئن نیستم بعد از خوب شدن ملیکا باز همون روال قدیم پیش میره یا این‎‎‎‎‎‎‎که باید کینه و دشمنی‎‎‎‎‎‎‎هامون رو کنار بزاریم، اخلاقی که از خودم بیشتر می‎‎‎‎‎‎شناختم این‎‎‎‎‎‎بود که زیاد آدم کینه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ایی نیستم و می‎‎‎‎‎‎‎‎تونم ببخشم و کنار بیام؛ حالا که الکس بازهم به دافنه برگشته دلیلی برای نفرت از من نداره یا شایدهم من اینجور فکر می‎‎‎‎‎‎‎کنم، از این موضوع مهم‎‎‎‎‎‎‎تر درمورد مادرم و محسن هستش که هنوز کامل در این مورد کنار نیومدم راستش رو اگه بخوام بگم دلم به هیچ‎‎‎‎‎‎‎وجه راظی به این که محسن و مادرم ازدواج کنن نمیشه، اماّ از یک طرفی به اندازه کافی مادرم به گردنم حق داره و لایق این‎‎‎‎‎‎که بعد از این همه سال به عشقش برسه رو داره؛ اماّ آیا محسن قبول می‎‎‎‎‎‎کنه، شایدم مادرم رو فراموش کرده ولی با یادآوری همین چنددقیقه پیش توی اتاق جلسات لبخندی ناخودآگاه روی لبم اومد، با شنیدن اسم مادرم چهره‎‎‎‎‎‎ی محسن دقیقاً مثل یک کبوتری بود که از جفتش جداش کرده بودند و مجبور به ادامه‎‎‎‎‎‎‎‎ی زندگیش بود. ملیکا رو آروم توی بغلم گرفتم و سرش رو بوسیدم، چشم‎‎‎‎‎‎‎‎هام گرم خواب شدن. *** با عشق به ملیکا نگاه کردم، روی صندلیه رو به آیینه نشسته بود و با برس داشت آروم موهای مشکی و براق شو شونه می‎‎‎‎‎‎زد، از روی تخت بلند شدم و رفتم سمتش، پشت سرش ایستادم و به چهره‎‎‎‎‎‎ش توی آیینه نگاه کردم، نگاهش رو از روی موهاش برداشت و به چشم‎‎‎‎‎‎‎‎هام خیره شد، قلبم از این همه زیباییش فروریخت، خدایا نکنه باز دارم رویا می‎‎‎‎‎‎بینم، یا شاید سرابی خالیست، آب دهنم رو قوت دادم و با صدای لرزونی گفتم: - تو واقعاً اینجایی عروسک من؟ ملیکا لبخند مهربونی زد و با محبت گفت: - معلومه که اینجام، مگه غیر از آغوش تو جایی هم دارم که برم. باشنیدن صداش آهی از سر آسودگی کشیدم، قلبم خیالش راحت شد که این ملیکا واقعیه و خیالی نیست، آیا میشه در جسم کسی حل شد، میشه روح و جسمت رو درون کسی حبس کرد؟ - ملیکا. - جانم؟ - تو نتها جسمم، نتها قلبم، تو روحمم دیوانه‎‎‎‎‎وار عاشق کردی دختر. ملیکا لبخندی زد و با صدایه بچه‎‎‎‎‎‎‎‎‎گونه گفت: - توهم شاهزاده‎‎‎‎‎‎ی قلب منی، مرد چشم آسمونی. خنده‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای از سر شوق کردم، ملیکا همیشه بهم می‎‎‎‎‎‎‎گفت شهاب این نامردیه که چشم‎‎‎‎‎‎هات آنقدر خوش‎‎‎‎‎رنگه تو حق همه رو خوردی به خدا، چرا باید چشم‎‎‎‎‎‎‎هات رنگ آبی آسمونی باشند آخه؟
  7. شهاب یکم مکث کرد و ادامه داد. - قبلش شاید ملیکا بخواد درمورد موضوعاتی باهاتون صحبت کنه. پدر یک تای‎‎‎‎‎‎‎‎ابروش رو بالا انداخت و کنجکاو پرسید؟ - درمورد چه موضوعی؛ چرا بهم چیزی نگفت پس؟ من دوهزاریم افتاد که درمورد چه موضوعی ملیکا می‎‎‎‎‎‎‎خواد با پدر صحبت کنه، برای همین رو به پدر کردم و با کمی مهربونی گفتم: - امروز یکم خسته و تازه از راه رسیده بود، مطمئنم حرف‎‎‎‎‎‎‎های زیادی قراره زده بشند. زیرچشمی به مادرم نگاه کردم، می‎‎‎‎‎‎دونم هنوزم یکم علاقه به پدر داره ولی خوب نه تنها من حتی یک بچه‎‎‎‎‎‎ی یک‎‎‎‎‎‎ماهه هم می‎‎‎‎‎‎تونه عشقی قدیمی و کهنه‎‎‎‎‎‎‎‎ای رو درون چشم‎‎‎‎‎‎‎های پدر ببینه؛ پدر خواست حرفی بزنه که فاطیما خمیازه‎‎‎‎‎‎‎ای کشید و بالحنی خسته گفت: - برای امشب کافیه. از روی مبل بلند شد و رو به جمع گفت: - شب همه‎‎‎‎‎‎‎‎‎گی بخیر، صبح کلی کار داریم که باید بهش رسیدگی کنیم. شهاب هم لبخند کم‎‎‎‎‎‎‎جونی زد و از روی مبل بلند شد، رو به من کرد و لبخند کم‎‎‎‎‎‎جونی زد. - حق با فاطیماست، فردا کلی کار داریم که باید بهش رسیدگی کنیم، شب همه‎‎‎‎‎گی بخیر. پدر زیرلب آروم گفت: - آره فرار کنید، که مجبور نباشید زودتر از ملیکا به من حرفی بزنید. شهاب لبخندی زد و چیزی نگفت؛ مادرمم از روی مبل بلند شد و رو به پدر کرد و با مهربونی گفت: - محسن ‎‎‎‎‎‎جان لازم نیست عجله کنی، بعضی از حرف‎‎‎‎‎ها بهتره کم‎‎‎‎‎‎کم شنیده بشه. پدر لبخند محوی زد و از روی مبل بلند شد. - آره حق با توئه اماّ من آدم صبوری نیستم. *** شهاب "کمی گیجم کمی منگم عجیب است پریده بی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎جهت رنگم عجیب است تو را دیدم همین یک ساعت پیش برایت باز دلم تنگ است …" به چهره‎‎‎‎‎‎‎‎ی معصوم و زیبای ملیکا خیره شدم، دستم رو آروم بالا بردم و موهاش رو نوازش کردم، تمام چیزی که می‎‎‎‎‎‎خوام فقط و فقط توی ملیکا خلاصه میشه، صورتش رو، موهای خوش عطرش.. .
  8. با یادآوری حال وخیم ملیکا بیشتر کلافه و عصبی شدم، از همه بیشتر حالم از خودم بهم می‎‎‎‎‎‎‎خورد که همچین موضوعی رو سرسری گرفته بودم و رسیدگیه کاملی روی حال ملیکا نداشتم، نگاهی به شهاب انداختم با شنیدن حرفی که پدر زد رنگ از صورتش پرید، دست راستش که روی دسته‎‎‎‎‎‎‎‎ی مبل بود کمی شروع به لرزیدن کرد، بالحنی پر از غم رو به پدر کرد و با صدای لرزونی گفت: - شده قلب خودم رو از توی سینه‎‎‎‎‎‎‎م می‎‎‎‎‎‎کشم بیرون، نمی‎‎‎‎‎‎زارم بلایی سر ملیکا بیاد. مادرم تک سرفه‎‎‎‎‎‎‎ای کرد و با دودلی گفت: - میگم اگه خدایی نکرده برای پیوند دیر شده باشه چی؟ اشکی بی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎اختیار از گوشه‎‎‎‎‎‎ی چشم شهاب چکید، با بغضی پر از غم و درد گفت: - حتی نمی‎‎‎‎‎‎‎‎خوام به همچین حدس‎‎‎‎‎‎‎هایی فکر کنم. نفس نمی‎‎‎‎‎‎کشیدم، برام سخت بود به تاوان کاری که خودم باعث شدم فکر کنم، لعنت به من اگر همون موقعه که دکترا گفتن که قلب ملیکا مشکل داره فکری به حال درمانش می‎‎‎‎‎‎کردم و آنقدر راحت ازش گذر نمی‎‎‎‎‎‎کردم الان به فکر این‎‎‎‎‎‎که هرلحظه امکان داره از دستش بدم رو نمی‎‎‎‎‎‎کردم، سر دردم هرلحظه داشت بدتر می‎‎‎‎‎‎‎شد، با درمانده‎‎‎‎‎‎‎گی رو به مادرم گفتم: - فردا به تمام آشناهایی که داری بسپر، باید تا خیلی دیرتر نشده یک قلب برای ملیکا پیدا کنیم. مادرم سرش رو به عنوان باشه تکون داد، پدر با بغض گفت: - قبلش آزمایش‎‎‎‎‎‎‎های مربوط بهش رو انجام بدیم، باید بفهمیم اوضاع در چه حد هست؟ آهی کشیدم و گفتم: - حق با محسنه. مکثی کردم و رو به شهاب گفتم: - فردا تو اولین وقت برو پیش آشنایی که داری و درمورد کمال همه چیز رو جمع و جور کن. رو به فاطیما گفتم: - توهم برو یک سر آگاهی ببین چی دستگیرت میشه. رو به مادرم کردم و گفتم: - تو با ملیکا برین بیمارستان، آزمایش و اکو رو انجام بدین، من و محسن هم قضیه‎‎‎‎‎‎ی این دختره پریزاد رو تموم می‎‎‎‎‎‎‎‎کنیم. فاطیما، مادرم و پدر سری تکون دادند، شهاب یکم مکث کرد و با من‎‎‎‎‎‎‎من گفت: - سه روز دیگه مادرم داره میاد ایران، من همین دو سه روز رو بیشتر مهمان شما نیستم. به چهره‎‎‎‎‎‎‎‎ی پدر نگاهی انداختم، با شنیدن حرفی که شهاب زد رنگ از صورتش پرید، حاضرم قسم بخورم مردمک چشم‎‎‎‎‎‎هاش گشاد شدن، با بهت گفت: - رز داره به ایران میاد؟ شهاب سرش رو پایین انداخت و آروم گفت: - آره.
  9. *** الکس روی مبل تک‎‎‎‎‎‎‎نفره، که انتهای اتاق قرارداشت نشستم، به اطراف اتاق نگاهی گذرا انداختم، زیاد اهل رنگ‎‎‎‎‎‎‎‎های روشن نبودم برای همین بیشتر رنگ و دکراسیون‎‎‎‎‎‎‎های اتاق‎‎‎‎‎‎‎‎‎های عمارت رنگ‎‎‎‎‎‎‎‎های تیره‎‎‎‎‎‎‎ای داشتن؛ این اتاق مخفی بود و فقط برای جلسات مهم بود که می‎‎‎‎‎‎‎اومدم اینجا و فقط افرادی رو به اینجا می‎‎‎‎‎‎‎اوردم که یا از خودم بهشون بیشتر اعتماد داشتم یا این‎‎‎‎‎‎که روز آخر زندگی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شون رو قرار بود نفس بکشند، نگاهی به ساعت توی دستم انداختم، هنوز ده‎‎‎‎‎‎‎دقیقه‎‎‎‎‎ای به دوازده مانده بود، مادرم قرار بود فاطیما، شهاب و پدر رو به اینجا همراهی کنه، سمت راست سرم داشت تیر می‎‎‎‎‎‎‎کشید از حماقتی که کردم از خودم واقعاً بی‎‎‎‎‎‎زارم، باید حدس می‎‎‎‎‎‎زدم این دختره‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی احمق می‎‎‎‎‎‎‎‎خواد راه پدرش رو ادامه بده، نباید از اول اجازه‎‎‎‎‎ی زنده موندن شو می‎‎‎‎‎‎‎‎دادم لعنت بهت علی‎‎‎‎‎‎‎حیدر ساده‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎لوح، اماّ اگر اسم من الکسه که می‎‎‎‎‎‎‎دونم چه بلایی سرت بیارم، دقیقاً به همون سرنوشتی که پدرت دچارش شد توهم میشی ولی قبلش باهات کلی کار دارم؛ فقط می‎‎‎‎‎‎مونه احساسات علی‎‎‎‎‎حیدر، لعنت بهت پسر که خاطرت واسم کلی عزیزه دلم نمی‎‎‎‎‎‎خواد که هیچ‎‎‎‎‎‎‎جوره قلبت بشکنه، علی‎‎‎‎‎‎‎حیدر از همه بهتر می‎‎‎‎‎‎دونه که توی قانون‎‎‎‎‎‎‎‎های من خیانت چه حکمی داره و تنها مسئله‎‎‎‎‎‎‎‎ای هست که اصلاً و به هیچ‎‎‎‎‎‎‎وجه بخشش ندارم. در مخفیه اتاق با صدای آرومی باز شد، مادرم به همراه فاطیما، شهاب و در آخر پدرم وارد اتاق شدند و بدون هیچ حرفی هرکدوم‎‎‎‎‎‎‎شون اومدن سمت مبل و نشستند، شهاب با لحنی خسته و کمی بی‎‎‎‎‎‎‎حال گفت: - من درمورد کمال به یکی از آشناهام سپردم که تحقیق کنه، همون جور که خودمم حدس زده بودم چیزهایی جالبی درمورد گذشته‎‎‎‎‎‎‎‎‎ش وجود داره. مکثی کرد که گفتم: - خوب؟ - گفت پشت گوشی نمیشه صحبت کرد، فردا میرم محل کارش و باهاش صحبت می‎‎‎‎‎‎کنم. سرم رو به نشونه‎‎‎‎‎‎‎ی باشه تکون دادم و به فاطیما نگاه کردم و گفتم: - تونستی با داخلی‏‎‎‎‎‎‎‎ها ارتباط بگیری؟ فاطیما لبخند جسوری زد و بادی به غبغبش انداخت و با غرور گفت: - معلومه که تونستم اماّ شرایط خیلی بحرانی‎‎‎‎‎‎‎‎ای هست و باید خیلی خیلی حواسمون جمع باشه. خواستم حرف بزنم که مادرم زودتر گفت: - من چندتا از سیستم‎‎‎‎‎‎‎‎های آگاهی و کلانتری‎‎‎‎‎‎‎هارو هک کردم، فعلاً مدرکی یا چیزی قابل توجهی رو تحویل نداده اماّ نباید زیاد هم امیدوار باشیم، امکانش هست که مدارک‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هارو توی سیستم ثبت نکرده باشند و به صورت کتبی باشه. حرف آخر مامانم خیلی منطقی بود، پدر با لحنی بغض‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎آلود گفت: - من بیشتر نگران حال ملیکام هستم.
  10. *** ملیکا با نوازش کسی از خواب بیدار شدم، چشم‎‎‎‎‎‎هام رو که باز کردم با دوتا چشم زیبا و آشنا رو به رو شدم، لبخندی اومد روی لبم و به صورت جذاب شهاب خیره شدم، شهاب که چشم‎‎‎‎‎‎های بازم رو دید با صدایه لرزونی گفت: - میشه باهم صحبت کنیم؟ با شنیدن صدایه لرزون شهاب کلاً خواب از سرم پرید، سریع بلند شدم و نشستم رو به شهاب با عجله گفتم: - اتفاقی افتاده عزیزم؟ شهاب یکم جلوتر اومد و دستم رو گرفت توی دست‎‎‎‎‎‎‎‎هاش، نگاش رو از روی چشم‎‎‎‎‎‎‎هام گرفت و به پایین نگاه کرد، با صدایی که به زور میشد فهمید گفت: - نه عزیزم چیزی نشده، درمورد خودمون دوتاست، آینده مون. توی دلم غوغایی به پاشد، ظربان قلبم به پایین ترین حد خودش رفت، اصلاً من الان زنده‎‎‎‎‎‎م؛ من کجام، کی‎‎‎‎‎‎‎ام، گیج و منتظر به شهاب نگاه کردم که با تته پته گفت: - با من ازدواج می‎‎‎‎‎‎کنی؟ دهنم مثل ماهی‎‎‎‎‎‎‎‎ای که از آب بیرون اومده و دنبال ذره‎‎‎‎‎‎ای از هوا می‎‎‎‎‎‎گرده باز و بسته شدن، فقط مات و مهبوت بهش خیره شده بودم، حال زارم رو که دید نزدیک‎‎‎‎‎‎تر اومد و شونه‎‎‎‎‎‎هام رو با دست‎‎‎‎‎‎هاش گرفت، با بغضی که سعی داشت کنترل کنه گفت: - ملیکا التماست می‎‎‎‎‎‎‎کنم نگو که من رو نمی‎‎‎‎‎‎خوای، نگو که باز می‎‎‎‎‎‎‎خوای ترکم کنی؟ اشک‌‎‎‎‎‎‎‎هام بدون این‎‎‎‎‎‎که اختیاری روشون داشته باشم روی گونه‎‎‎‎‎‎‎هام اومدن، دستم رو بردم بالا و گونه‎‎‎‎‎‎ش رو نوازش کردم، با عشق بهش نگاه کردم و گفتم: - من برای این مرد چشم‎‎‎‎‎‎آبی جونمم می‎‎‎‎‎‎‎دم، شهاب من حسی که بهت دارم به خاک مادرم قسم می‎‎‎‎‎‎خورم، فراتر از عشقه. مکثی کردم، شهاب دست‎‎‎‎‎‎‎هاش رو از روی شونه‎‎‎‎‎‎‎هام برداشت و آروم من رو توی آغوشش کشید، با ملایمت گفتم: - پیشنهادت رو قبول می‎‎‎‎‎‎کنم آقا شهاب، هیچ نگران نباش قرار نیست سانتی‌متری از کنارت تکون بخورم. بوسه‎‎‎‎‎‎ای روی موهام زد و زیرلب شعری از مولانا رو زمزمه کرد: -"جان من و جهان من، روی سپید تو شده‌ست عاقبتم چنین شود، مرگ من و بقای تو از تو برآید از دلم، هر نفس و تنفسم من نروم ز کوی تو، تا که شوم فنای تو.. ."
  11. - باشه خداحافظ. گوشی‎‎‎‎‎‎‎شو قطع کرد که با شیطونی گفتم: - خیلی بلایی تو پسر، از عمد بهش گفتی حمل قاچاق که دختره‎‎‎‎‎‎رو گمراه کنی؟ الکس نیشخندی زد و بابدجنسی گفت: - تو هنوز منو نمی‎‎‎‎‎‎شناسی بچه. - به این طرفی که زنگ زدی چه‎‎‎‎‎‎قدر اعتماد داری، از کجا معلوم همین هم تو زرد از آب در نیاد؟ - اون‎‎‎‎‎‎‎‎قدری بهش اعتماد دارم که چشم بسته جونم رو می‎‎‎‎‎‎‎دم دستش. - که این‎‎‎‎‎‎‎طور! الکس که انگار چیزی یادش اومده باشه گفت: - راستی می‎‎‎‎‎‎‎خواهید چی‎‎‎‎‎‎کار کنید؟ - چی رو چی‎‎‎‎‎‎‎کار کنیم؟ الکس پوفی کرد و با لحن عصبی‎‎‎‎‎‎‎ای گفت: - این‎‎‎‎‎‎‎جور نمیشه ادامه داد، هرروز پیش هم باشید در کنار هم برید بیاید، به چشم عاشقی همو نگاه کنید. فهمیدم الکس می‎‎‎‎‎‎‎خواست چی بگه برای همین نذاشتم ادامه بده و گفتم: - باور کن من خودمم همین فکرو دارم، فردا با ملیکا صحبت می‎‎‎‎‎‎‎کنم. الکس یکم برای حرفی که می‎‎‎‎‎‎‎خواست بزنه دو به شک بود، یکم مکث کرد و گفت: - اگه قبول نکنه باهات ازدواج کنه چی؟ با شنیدن حرفی که الکس زد دلم هری ریخت، با دست‎‎‎‎‎‎پاچگی گفتم: - الکس ببینم تو می‎‎‎‎‎‎‎فهمی چی داری میگی؟ الکس شونه‎‎‎‎‎‎‎‎ای بالا انداخت و خونسرد گفت: - تصمیم با خود ملیکاست، باور کن من بیشتر از هرکسی می‎‎‎‎‎‎‎خوام خوشبختی شو در کنار مردی که دوستش داره ببینم. از شدت استرس دست‎‎‎‎‎‎‎هام داشتن می‎‎‎‎‎‎لرزیدن، نه امکان نداشت ملیکا این‎‎‎‎‎‎بار دست رد به سینه‎‎‎‎‎‎‎م بزنه، با عجله از روی صندلی بلند شدم و رو به الکس کردم و گفتم: - هنوز چهل دقیقه مونده تا دوازده بشه، من توی این فاصله میرم با ملیکا صحبت کنم. الکس هم از روی تخت بلند شد و با تعجب گفت: - شوخیت گرفته، ملیکا الان خوابه، فردا اول وقت باهاش صحبت کن. لبخند کم‌‎‎‎‎‎‎‎جونی زدم و گفتم: - من تا فردا هزاربار می‎‎‎‎‎‎‎میرم و زنده میشم.
  12. الکس از قبل هم جدی‎‎‎‎‎‎‎‎تر شد و گفت: - چیزی شده؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم: - چندساعت پیش که رفتم توی حیاط مادرم باهام تماس گرفت، این چندماه که ما درگیر این اتفاق‎‎‎‎‎‎‎‎ها بودیم و کلاً از کارهایه اصلی فاصله گرفته بودیم مادرم تصمیم می‎‎‎‎‎‎‎‎گیره حواسش به اوضاع باشه؛ طی تحقیقاتش فهمیده توی دم‎‎‎‎‎‎‎‎دستگاه تو یک زنی هست که جاسوسه و برای پلیس کار می‎‎‎‎‎‎‎کنه، اون‎‎‎‎‎‎‎‎قدری هم کارهاشون رو دقیق انجام میدن که هویتش پنهان مونده. الکس از حرفی که زدم زیاد تعجب نکرد. - فاطیما هم به یک‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎چیزهایی شک کرده بود ولی زیاد مطمئن نبود، الان مادر تو هم به این موضوع پی برده پس قضیه از اونی که ما فکر می‎‎‎‎‎‎‎کنیم بد تره. - به کسی از افرادت شک نداری؟ الکس پوزخندی زد و گفت: - معلومه که شک دارم، اونم کسی نیست به غیر از دختر یکی از نگهبان‎‎‎‎‎‎‎هام که چندماه پیش فهمیدم جاسوس بوده و کشتمش. یک‎‎‎‎‎‎‎‎‎تای ابروم رو انداختم بالا و با تعجب گفتم: - یعنی می‎‎‎‎‎‎‎خوای بگی با این که می‎‎‎‎‎‎‎‎دونستی پدرش جاسوسه، توی حساس‎‎‎‎‎‎‎ترین نقطه‎‎‎‎‎‎‎‎ی محدوده‎‎‎‎‎‎‎ی کاریت نگه‎‎‎‎‎‎‎‎ش داشتی؟ سرش رو برد بین دست‎‎‎‎‎‎‎‎هاش معلوم بود کلافه شده، با جدیت گفتم: - می‎‎‎‎‎‎‎‎خوای باهاش چی‎‎‎‎‎‎‎‎کار کنی؟ سرش رو آورد بالا، برق ترسناکی توی چشم‎‎‎‎‎‎‎هاش نشست، حاضرم قسم بخورم به بدترین شکل پریزاد رو از بین میبره. - قبل از هرکاری باید بفهمیم در چه حد می‎‎‎‎‎‎‎دونه و چه مدارکی رو توی دست‎‎‎‎‎‎‎هاش داره، یا اصلاً شاید تا الان کوچیک‎‎‎‎‎‎‎ترین چیزهم که پیدا کرده تحویل آگاهی داده. - نمیشه زیاد ریکس کنیم، ببینم این فاطیما تا چه حد می‎‎‎‎‎‎تونه نفوذ کنه؟ مکثی کرد و شمرده شمرده گفت: - فردا اول وقت بهش می‎‎‎‎‎‎‎گم بره کلانتری، اون‎‎‎‎‎‎‎جا چندتایی آشنا داره. - راستی این پریزاد که گفتی الان کجاست دقیقاً؟ با شنیدن حرفی که زدم عصبانی گوشی‎‎‎‎‎‎شو از توی جیب شلوارش درآورد و همون‎‎‎‎‎‎جور که توی گوشی داشت دنبال شماره می‎‎‎‎‎‎گشت گفت: - پیش یکی از افراد ساده‎‎‎‎‎‎‎لوحم. گوشی دم گوشش گذاشت، بعد از گذشت چندثانیه با جدیت گفت: - الو کجایی پسر؟ - هنوز ایرانی درسته؟ - قبل از رفتن حتماً هم‎‎‎‎‎‎‎دیگه رو ببینیم یه ماموریت قاچاق دارم واست. - باشه پس فردا تنها بیا عمارت.
  13. *** شهاب به چهره‎‎‎‎‎‎‎ی معصوم ملیکا که خوابیده بود نگاه کردم، خدای بزرگ من چه‎‎‎‎‎‎‎‎طوری این همه سال طاقت اوردم و ازش دور موندم وقتی از سالن نشیمن اومدیم تو اتاق ملیکا خودش قرص‎‎‎‎‎‎هایی که باید می‎‎‎‎‎‎‎خوردم رو بهم داد، یکم باهم حرف زدیم که ملیکا همین‎‎‎‎‎‎‎جور که سرش رو روی دستم گذاشته بود خوابش برد؛ سرم رو آروم بردم میان موهاش و عطر خوش‎‎‎‎‎‎‎بوی موهاشو رو عمیق نفس کشیدم، فقط خدا می‎‎‎‎‎‎‎دونه چیا بهم گذشت تا گذشت، به هیچ‎‎‎‎‎‎‎‎وجه نمی‎‎‎‎‎‎‎خواستم حتی ثانیه‎‎‎‎‎‎‎ای دوباره ازش دور بشم؛ قضیه‎‎‎‎‎‎‎‎ی کمال و جاسوس رو که حل کنیم حتماً با الکس صحبت می‎‎‎‎‎‎کنم، اگه ملیکا هم راظی بشه می‎‎‎‎‎‎خوام باهاش ازدواج کنم، هرچند مراسم قبلی آنچان خوب پیش نرفت و ملیکا دقیقه‎‎‎‎‎‎‎ی آخر زد زیر همه‎‎‎‎‎‎‎چی و ترکم کرد، اماّ خوب حقم بود مگه من نبودم که ترکش کردم و توی این راه کثیف هدایتش کردم، هووف از یادآوری حماقت‎‎‎‎‎‎‎‎‎های که کردم از خودم بدم میاد ولی خوب نباید میشد که شد، الان هم باید تمام گذشته رو جبران کنم و اولین مرحله‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ش هم درمان ملیکاست، چشم‎‎‎‎‎‎‎هام کمی گرم شدن که با شنیدن صدای در اتاق به خودم اومدم، آروم دستم رو از زیر سر ملیکا بیرون کشیدم و از روی تخت خیلی آروم بیرون اومدم؛ در اتاق رو باز کردم که با چهره‎‎‎‎‎‎‎ی نه‎‎‎‎‎‎‎چندان عصبیه الکس رو به رو شدم، سوالی نگاهش کردم و گفتم: - هنوز که دوازده نشده؟ نگاه الکس از من به پشت سرم رفت، صورتم رو کمی مایل به ملیکا کردم و نیم‎‎‎‎‎‎نگاهی انداختم، باز به الکس نگاه کردم و با ملایمت گفتم: - قرص‎‎‎‎‎‎‎هامو بهم داد، داشتیم صحبت می‎‎‎‎‎‎کردیم که خوابش برد. الکس با جدیت گفت: - اینجا نمیشه صحبت کنیم، بریم اتاق من. زیرلب باشه‎‎‎‎‎‎‎‎ای گفتم و از اتاق بیرون اومدم و در رو آروم بستم و بدون هیچ حرفی پشت‎‎‎‎‎‎‎‎سر الکس قدم برداشتم؛ باهم وارد اتاق شدیم منتظر تعارفش نموندم و رفتم سمت نزدیک‎‎‎‎‎‎ترین صندلی و نشستم، الکس هم رفت رو به روی من روی تخت نشست و با جدیت نگاهم کرد، یک‎‎‎‎‎‎‎تای ابروم رو انداختم بالا و گفتم: - چیزی شده؟ - چرا خواهر من باید شب رو توی اتاقی که تو می‎‎‎‎‎‎خوابی بگذرونه؟ تک‎‎‎‎‎‎خنده‎‎‎‎‎‎‎ای کردم، پس بگو چرا اون‎‎‎‎‎‎‎جوری در اتاق بهم نگاه می‎‎‎‎‎کرد، خدای من الکس چی درمورد من پیش خودش فکر می‎‎‎‎‎‎کرد؟ - ببین الکس من از اون دسته پسرا که فکر می‎‎‎‎‎‎کنی نیستم، این همه‎‎‎‎‎‎سال باهم دوست بودیم و اون‎‎‎‎‎‎قدری نزدیک بودیم که بخوام ازش سواستفاده بکنم ولی چنان عاشقش بودم که نخوام پاهام رو بیشتر از حد خودم دراز کنم. الکس یکم آروم‎‎‎‎‎‎‎تر شده بود. - اون‎‎‎‎‎‎قدری می‎‎‎‎‎‎‎شناسمت که تا الان بلایی سرت نیاوردم و راحت گذاشتم در کنارش بمونی ولی اینم بگم تو یک مردی و یک قریزه‎‎‎‎‎‎‎هایی داری. نذاشتم بقیه‎‎‎‎‎‎‎ی حرفش رو بزنه و گفتم: - محض اطلاعاتت بگم غیر از این موضوع که خودت هم بیشتر از من، من رو می‎‎‎‎‎‎‎شناسی باید بگم موضوعی هست که باید درموردش صحبت کنیم.
  14. دافنه با قدم‎‎‎‎‎‎های آروم به سمت تخت رفت و گوشه‎‎‎‎‎‎‎یه تخت نشست، با ملایمت گفت: - چیزی شده الکس؟ صندلیه راحتی که گوشه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی اتاق بود رو برداشتم و گذاشتمش روبه‎‎‎‎‎‎روی دافنه و نشستم روش، دست‎‎‎‎‎‎‎های دافنه رو گرفتم توی دست‎‎‎‎‎‎هام و نوازش کردم، دافنه لبخندی زد و اشک دور چشم‎‎‎‎‎‎‎هاش جمع شد، با صدایی لرزون گفت: - من لیاقت این محبت‎‎‎‎‎‎هاتو ندارم الکس. لبخند غمگینی زدم و سرم رو انداختم پایئن، من این دختر رو چندسال توی یک خونه زندانی کردم، حق زندگی و خوشی رو ازش گرفتم، فقط چون شهاب رو به من ترجیح داده بود، اماّ الان نمی‎‎‎‎‎خوام مثل گذشته مجبورش کنم و دوست دارم بهش حق انتخاب و یک زندگیه دوباره بدم، سرم رو گرفتم بالا و با مهربونی گفتم: - دافنه، من نمی‎‎‎‎‎‎خوام بدون هیچ رضایت خودت مجبور به ازدواجت کنم و اگر حتی یک درصد دلت با من نیست لازم نیست بترسی یا این‎‎‎‎‎‎‎‎که خجالت بکشی. دافنه خواست حرفی بزنه که نذاشتم و دوباره گفتم: - خواستم اینو بدونی اگرهم جوابت منفیه، من به شخصه خودم پشتت هستم و از هر لحاظی حمایتت می‎‎‎‎‎کنم، از لحاظ مالی تا وقتی که نفس می‎‎‎‎‎‎‎کشم ساپورتت می‎‎‎‎‎‎کنم. نگاهش پر از غم و پشیمونی بود، قطره‎‎‎‎‎ی اشکی از چشمش روی گونه‎‎‎‎‎‎‎ش چکید، دستم رو بردم بالا و با دستم اشک‎‎‎‎‎‎شو پاک کردم، صورتش رو آروم نوازش کردم و گفتم: - لازم نیست همین امشب جواب بدی. دافنه پرید وسط حرفم و گفت: - ببین الکس بزار یه چیزی رو قبل از هر چیزی بهت بگم، من اون‎‎‎‎‎قدری وقت داشتم که بخوام فکر کنم و تصمیم بگیرم و این رو بدون خیلی وقته تصمیم مو گرفتم، دومن تو هیچ وقت من رو اذیت نکردی حتی با این که بهت خیانت کردم، من تصمیمم مشخصه الکس. مکث کرد و مصمم به چشم‎‎‎‎‎‎‎هام نگاه کرد که دلم هری ریخت، قسم می‎‎‎‎‎‎خورم بعد از چندسال احساس کردم قلبم باز داره گرمای عشق رو می‎‎‎‎‎‎چشه، با تردید پرسیدم. - و این تصمیمت چیه؟ دافنه از روی تخت بلند شد و جلوی پاهام زانو زد و سرش رو گذاشت روی ران‎‎‎‎‎‎های پام، چشم‎‎‎‎‎هاشو بست و با صدایی که از بغض و گریه می‎‎‎‎‎‎لرزید گفت: - تمام من ماله توهه الکس، خیلی وقته که هم روحم رو و هم قلبم رو بهت باختم. دستم رو بردم لای موهاش و آروم نوازش کردم.
  15. زیر چشمی نگاهی به ملیکا انداختم، اشک دور چشم‎‎‎‎‎‎هاش جمع شد، آروم از جاش بلند شد و رو به شهاب گفت: - منم باهات میام شهاب لبخند بی‎‎‎‎‎‎‎‎حالی زد و آروم گفت: - بیا عزیزم. ملیکا رفت رو به روی شهاب و دستش رو گرفت، باهم با قدم‎‎‎‎‎‎های آروم از سالن بیرون رفتن؛ دافنه با لحن نگران گفت: - میگما الکس، این شهاب اصلاً رنگ به صورت نداره، سر میز شام هم حالش زیاد تعریفی نبود، بهتر نیست ببریمش بیمارستان؟ آهی کشیدم و گفتم: - باهاش صحبت کردم و اصلاً به هیچ وجع نمی‎‎‎‎‎‎خواد الان بره بیمارستان، گفتش یکم اوضاع رو به راه بشه بعد میره. محسن با ناراحتی گفت: - خیلی به ملیکا وابسته‎‎‎‎‎‎‎ست، امیدوارم بتونه حداقل این چند وقت رو دوام بیاره چون واقعاً همه‎‎‎‎‎مون مخصوصاً ملیکا بهش احتیاج داریم. خوب راستش بخوام به خودم اعترافی کرده باشم، دلم نمی‎‎‎‎‎‎خواد هیچ بلایی سر شهاب بیاد، نه این که ملیکا بهش وابسته‎‎‎‎‎‎ست چون واقعاً به بودن در کنارش و کار کردن باهاش برام ارزش پیدا کرده، اگه بخوام نگاهی به گذشته بندازم همه‎‎‎‎‎‎مون واقعاً عوض شدیم؛ با یادآوری دافنه نگاهی بهش انداختم و گفتم: - دافنه، بهتره یکم باهم صحبت کنیم. از روی مبل بلند شدم و دوباره رو به جمع کرد و گفتم: - با اجازه‎‎‎‎‎‎تون، سرساعت دوازده می‎‎‎‎‎‎‎بینم‎‎‎‎‎‎تون مادرم می‎‎‎‎‎دونه کجا قراره هم‎‎‎‎‎دیگه رو ببینیم. محسن و فاطیما سری به نشونه باشه تکون دادن، منتظر به دافنه نگاه کردم، دافنه هم بلند شد و رو به فاطیما و مادرم گفت: - شب‎‎‎‎‎‎تون بخیر خانوما. برگشت و رو به محسن کرد و با لبخند مهربونی گفت: - شب شماهم بخیر پدر. با شنیدن کلمه‎‎‎‎‎‎‎ی پدر یک‎‎‎‎‎‎‎‎تای ابروم بالا رفت، این‎‎‎‎‎‎جور که معلومه میانه‎‎‎‎‎‎ی خوبی باهم پیدا کردن و این خیلی خوبه، محسن هم در جواب دافنه لبخندی زد و با محبت گفت: - خوب بخوابی دخترم. دافنه اومد کنار من ایستاد، سری برای جمع تکون دادم و همراه باهم دیگه از سالن رفتیم به سمت پله‎‎‎‎‎‎‎ها؛ در اتاق رو باز کردم و ایستادم تا دافنه اول بره داخل اتاق، زیرلب تشکری کرد و به داخل اتاق رفت، پشت سرش به اتاق رفتم و در رو آروم بستم، به تخت اشاره کردم و با لحن ملایمی گفتم: - بشین، می‎‎‎‎‎خواستم باهات صحبت کنم.
  16. *** بعد از شام همه‎‎‎‎‎‎‎مون دوباره به سالن برگشتیم، برای این‎‎‎‎‎‎که یکم حرص شهاب رو دربیارم رفتم کنار ملیکا نشستم و دستم رو انداختم دور شونه‎‎‎‎‎‎هاش، شهاب که سرش رو به نشونه‎‎‎‎‎‎ی تاسف برام تکون داد رفت روی مبل تک‎‎‎‎‎‎نفره نشست، فاطیما رو به ملیکا کرد و با ذوق گفت: - راستی دختر، فردا قراره بریم پیک‎‎‎‎‎نیک. ملیکا به من نگاه کرد و با خنده و جوری که باورش نمیشد گفت: - و توهم قبول کردی الکس؟ محسن با تعجب گفت: - چرا نخواد که قبول کنه؟ ملیکا نگاهش رو از من گرفت و به محسن نگاه کرد، با انگشت اشاره‎‎‎‎‎ش به من اشاره کرد و ناباورانه گفت - الکسی که من می‎‎‎‎‎شناسم عمراً توی جای عمومی اونم پارک بخواد که بره پیک‎‎‎‎‎‎نیک. مادرم لبخند دندون نمایی زد و با غرور گفت: - من این پیشنهاد رو دادم و الکس اگرم می‎‎‎‎‎خواست جرات مخالفت رو نداشت. ملیکا با لبخند گفت: - خوبه واقعاً عالیه. در همین حین سرخدکتکار جدیدی که استخدام کرده بودم اومد و رو به من گفت: - چیزی میل ندارید آقا؟ رو به جمع کردم و گفتم: - شما چیزی نمی‎‎‎‎‎‎خورید؟ مادرم یکم مکث کرد و گفت: - یه چایی ممنون. محسن و فاطیما زیرلب گفتن. - ماهم چایی می‎‎‎‎‎خوریم. رو به دافنه کردم و سوالی نگاهش کرد. - ممنون چیزی میل ندارم. رو کردم به ملیکا که خودش زودتر گفت: - یه لیوان آب. خواستم از شهاب بپرسم که از جاش بلند شد و خیلی بی‎‎‎‎‎‎حال گفت: - ممنون من چیزی میل ندارم، یکم سرم درد می‎‎‎‎‎کنه بهتره برم قرص‎‎‎‎‎‎هام رو بخورم.
  17. لبخندی روی لب‎‎‎‎‎‎‎هام نشست، حق با محسن بود ملیکا از این‎‎‎‎‎‎‎‎که غذایی که درست کرده سرد بشه و کسی منتظرش بذاره متنفره، آنجلا و فاطیما به همراه محسن از روی مبل بلند شدن، الکس رو به جمع گفت: - پس بهتره عجله کنیم. *** ملیکا نگاهی به میز انداختم و لبخندی زدم، باقالی پلو و چلوگوشت، زرشک پلو و مرغ، سالاد اندونزی و سالاد شیرازی و چند مدل نوشیدنی واقعاً همه‎‎‎‎‎‎‎چی عالی شده بودن، با خنده‎‎‎‎‎‎ی آنجلا و فاطیما نگاهم رو از میز گرفتم و به اون‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها که به همراه پدرم و الکس، شهاب داشتن می‎‎‎‎‎اومدن نگاه کردم، پدرم با خنده گفت: - به به چه کردی دخترم. به میز اشاره کردم و رو به همه‎‎‎‎‎شون گفتم: - بفرمایئد، الانه که از گرسنه‎‎‎‎‎گی همه‎‎‎‎‎شو بخورم و چیزی واسه شما نمونه. الکس پشت چشمی نازک کرد و با خنده‎‎‎‎‎ای که سعی داشت کنترل کنه گفت: - چشم خانووم. یکی‎‎‎‎‎‎‎‎‎یکی پشت میز نشستن، یکی از صندلی هارو عقب کشیدم و نشستم، نگاهی به شهاب انداختم که رنگ به صورت نداشت، دلم هری ریخت و ضربان قلبم بالا رفت، نگاه خیره‎‎‎‎‎‎مو که به خودش دید لبخندی زد و میز رو دور زد و اومد کنار من روی صندلی نشست؛ دستم رو که روی میز بود گرفت توی دستش و خم شد دستمو بو*سید، زیرلب با مهربونی گفت: - بابت زحمتی که برای شام کشیدی ممنون. خدای من این پسر واقعاً یه فرشته‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ست یا می‎‎‎‎‎‎خواد منو از اینی که هستم لیلی‎‎‎‎‎‎تر بکنه، الکس تک‎‎‎‎‎‎صرفه‎‎‎‎‎ای کرد و با اخم ساختگی رو به شهاب گفت: - هی پسر جون، از همین اول بگم من از این کارا خوشم نمیاد، دومن کی بهت اجازه داده دست خواهر بنده رو بگیری؟ شهاب خنده‎‎‎‎‎ای کرد و جواب الکس رو نداد، با شیطنت رو به الکس کردم و گفتم: - عه خان داداش، شما که روشن فکر بودی؟ - الان دیگه نیستم، توهم مراعات کن تا کلاه مون توهم نرفته. - اوم چشم هرچی شما بگی. نگاهی به پدرم انداختم که داشت با محبت به من و شهاب نگاه می‎‎‎‎‎‎کرد، پدر اون خوب می‎‎‎‎‎دونست که شهاب از اون دسته پسرا نیست که بخواد از یک دختر تقاضای بیشتری داشته باشه، توی تمام این سال‎‎‎‎‎‎ها که باهاش دوست بودم حتی یک‎‎‎‎‎‎بارم بهم دست درازی نکرد، همین متین بودنش بود که منو عاشق کرد، کسی دیگه حرفی نزد و همه شروع به غذا کشیدن برای خودشون کردن، یکم برای خودم زرشک پلو با مرغ کشیدم و شروع کردم به خوردن، دو لقمه هنوز نخورده بودم که حالت تهوه و معده درد شدیدی گرفتم، بدون این‎‎‎‎‎‎که کسی متوجه‎‎‎‎‎‎ی حال بدم بشه از غذا خوردن دست کشیدم و یکم برای خودم آب ریختم.
  18. اوه آقا کمال سعادت پس باید بگم که فاتحه‎‎‎‎‎‎‎ت خونده‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ست، از روی صندلی بلند شدم و گوشی مو گذاشتم توی جیب شلوارم، رفتم به سمت خونه، در سالن اصلی رو باز کردم اومدم که برم داخل، سمت راست سرم چنان تیری کشید که برای چند لحظه نفسم بند اومد، دیدم تار شد، با دستم سرم رو مساژ دادم که متوجه شدم ملیکا کنارم ایستاده و داره نگاهم می‎‎‎‎‎‎کنه، چندباری پلک زدم تا دیدم بهتر بشه، به صورت ملیکا نگاه کردم که اشک دور چشم‎‎‎‎‎‎هاش جمع شده بود، لبخند کم‎‎‎‎‎‎‎جونی زدم و با صدایه ضعیفی گفتم: - من خوبم عزیزم، چیزی نیست فقط یکم سرم گیج رفت. اشکی از گوشه‎‎‎‎‎‎‎‎ی چشمش چکید و قدم قدم عقب رفت، دستم رو آوردم بالا که دستش رو بگیرم که یه‎‎‎‎‎دفعه ناپدید شد؛ دستگیره در رو گرفتم تا از افتادم رو زمین جلوگیری کنم، مات و مهوت به جای خالیه ملیکا نگاه کردم، لعنتی من قرص‎‎‎‎‎‎هامو سر وقت می‎‎‎‎‎‎خورم ولی باز هر روز دارم بدتر میشم، خودم رو جمع و جور کردم باید برم به سالن اصلی ممکنه ملیکا اومده باشه و سراغم رو بگیره؛ صدای الکس توجه‎‎‎‎‎‎‎ مو جلو کرد، سرم رو بالا گرفتم و به قامتش که داشت به طرفم می‏‎‎‎‎‎‎اومد نگاه انداختم. - پسر تو این‎‎‎‎‎جایی؟ سرم رو تکون دادم و دستگیره‎‎‎‎‎‎ی در رو ول کردم و با قدم‎‎‎‎‎‎‎‎های آروم به سمتش رفتم، فکر کنم متوجه‎‎‎‎‎‎ی حال بدم شد چون با قدم‎‎‎‎‎های سریع‎‎‎‎‎تر به سمتم اومد و بازوم رو گرفت، با نگرانی‎‎‎‎‎ای که از الکس بعید بود پرسید. - حالت خوبه؟ ضعیف و بی‎‎‎‎‎‎جون گفتم: - بخوام راستش رو بگم، نه خوب نیستم با این‎‎‎‎‎که ملیکا رو پیدا کردیم و پیشمه باز همون حالت‎‎‎‎‎‎ها برام تکرار میشن. الکس بازوم رو گرفته بود و با کمکش داشتم قدم بر می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎داشتم؛ با تردید و شمرده شمرده گفت: - باید با دکترت صحبت کنی، ممکنه حالت بدتر بشه. پوزخندی زدم و با تلخی گفتم: - اونا بستریم می‎‎‎‎‎کنن. الکس نگاهش رو ازم دزدید و چیزی نگفت، حرفی برای گفتن نبود، الان موقعی نبود که بخوام برم بیمارستان و اصلاً دلم نمی‎‎‎‎‎‎خواست توی تیمارستان بستریم کنن. به سالن نشیمن که نزدیک شدیم آروم بازوم رو از دست الکس بیرون کشیدم و گفتم: - ممنون که کمکم کردی، نمی‎‎‎‎‎‎خوام ملیکا منو توی این حال ببینه. - کاری نکردم، دیر یا زود اگه خودتو درمان نکنی ملیکا متوجه حال وخیمت میشه. - باشه میرم واسه درمان ولی الان وقتش نیست. محسن با دیدن مون گفت: - خوب پسرا شام آماده‎‎‎‎‎ست زود باشید بریم سالن غذا خوری تا ملیکا همه‎‎‎‎‎مون رو نکشته.
  19. - توی این چندماه گذشته که اتفاقات سختی برای تو و الکس افتاد، با خودم گفتم حالا که شما دونفر سرگرم پیدا کردن ملیکا و درگیر کارهایه دیگه هستین بهتره چندتا جاسوس توی دم‎‎‎‎‎‎‎‎‎دستگاه هردوی شما بفرستم تا مطمئن بشم کارها طبق برنامه پیش میره. مکثی کرد که با عجله گفتم: - وا مامان بگو دیگه، جون به لبم کردی. نفس عمیقی کشید و گفت: - یه پلیس مخفی توی آدم‎‎‎‎‎های الکس هستش، اون جوری هم که من فهمیدم کم مونده تا همه‎‎‎‎‎تون رو گیر بندازه و فقط دنبال چندتا مدارک اصلی می‎‎‎‎‎‎گیرده. یک‎‎‎‎‎‎تای ابروم بالا رفت، ذهنم رفت پیش فاطیما، از اون‎‎‎‎‎‎جایی که می‎‎‎‎‎دونم دختر خالش میشه و چندین ساله که باهم کار می‎‎‎‎‎کنن، مدارک زیادی هم دم دستش داره و تا الان اگر می‎‎‎‎‎‎خواست می‎‎‎‎‎تونست اون رو به پلیس لو بده و بهش خیانت کنه. - نفهمیدی اسم و رسمش چیه؟ - این‎‎‎‎‎طور که من فهمیدم خیلی این ماموریت واسشون مهمه و تمام تلاش‎‎‎‎‎شون رو دارن می‎‎‎‎‎کنن که لو نره. خوب پس باید بگم کارمون یکم پیچیده شد. - اماّ اینو تونستم بفهمم که اون یک زنه. با شنیدن حرفی که مامانم زد ناخودآگاه ذهنم بیشتر از قبل درگیر فاطیما شد، فکرم رو به زبون آوردم و گفتم: - مامان این دختر خاله‎‎‎‎‎ی الکس پلیسه و چندسالی هست گندکاری های الکس رو توی آگاهی پاک می‎‎‎‎‎کنه، فکر نمی‎‎‎‎‎کنم اون باشه ولی باز تو یه تحقیق درموردش بکن. - باشه پسرم، من یکم سرم شلوغه برم به کارها برسم، خبری شد باز باهات تماس می‎‎‎‎‎‎‎گیرم. - ممنونم مامان، مواظب خودت باش. - توهم عزیزم مواظب خودت باش. - خداحافظ. - خدانگه‎‎‎‎‎‎‎دار. گوشی رو قطع کردم و گذاشتمش روی میز، باز سردردهام به سراغم اومده بودن و داشتن طاقتم رو تموم می‎‎‎‎‎کردن؛ اگر هر زمانه دیگه‎‎‎‎‎‎ای بود از این‎‎‎‎‎که الکس قراره گیر پلیس بیافته خوش‎‎‎‎‎حال می‎‎‎‎‎شدم و خودمم به روند این موضوع کمک می‎‎‎‎‎کردم، اماّ الان خیلی فرق می‏‎‎‎‎‎‎کنه پای زندگی ملیکا وسطه و اصلاً دلم نمی‎‎‎‎‎‎خواد که ناراحت بشه، باید ذهنم رو به کار می‎‎‎‎‎‎نداختم ولی قبلش باید با الکس صحبت کنم و ازش درمورد آدم‎‎‎‎‎های که باهاش کار می‎‎‎‎‎‎‎کنن بپرسم، با صدای مسیج گوشیم از فکر بیرون اومدم، گوشی رو برداشتم پیام از طرف پارسیا بود، سریع پیام رو باز کرد. ( سلام داداش، باید بگم که این بردیا که گفتی درموردش تحقیق کن زندگیش از اونی که فکر می‎‎‎‎‎کنی پیچیده تر هستش، پشت گوشی نمیشه صحبت کنیم فردا بیا دفتر.)
  20. تک خنده‎‎‎‎‎‎‎ای کردم، سمت راست حیاط یه میز و چندتا صندلی بود، راهم رو کج کردم و رفتم سمت میز و صندلی‎‎‎‎‎ها. - آره هم‎‎‎‎‎دیگه رو دیدیم. یکی از صندلی‎‎‎‎‎‎هارو عقب کشیدم و نشستم، مامان با لحنی که همیشه‎‎‎‎‎ی خدا آروم بود گفت: - همه چی رو مو به مو بهش گفتم، باور کن پسرم بر خلاف اون چیزی که بهت قول داده بودم، خیلی دلم برای وطنم و همون شخص که تو بهتر از من می‎‎‎‎‎‎دونی تنگ شده. دلم برای این همه زجری که مادرم طی این چندسال کشیده بود به درد اومد، من چه‎‎‎‎‎‎‎‎‎قدر احمق و خودخواه بودم که نزاشتم این همه مدت مادرم طعم زندگی رو بچشه، اماّ الان عوض شدم و تمام تلاشم رو برای خوش‎‎‎‎‎بختیش می‎‎‎‎‎‎‎کنم؛ با شیطنت گفتم: - می‎‎‎‎‎‎دونستی فردا قراره باهاش بریم پیک‎‎‎‎‎‎‎‎نیک؟ مامان خنده‎‎‎‎‎‎ای کرد و گفت: - فکر کردم ازش خوشت نمیاد! - خوب میگی چیکار کنم مامان، قراره دیر یا زود بهش عادت کنم، مگه غیر از اینه؟ - هی پسر دیگه کارم به کجا رسیده تو بچه سر به سر من می‎‎‎‎‎‎‎ذاری. با دلتنگی گفتم: - کی قراره برگردی ایران؟ - سه روزدیگه، البته خیلی کارها دارم که باید اینجا قبل از اومدن انجام بدم، می‎‎‎‎‎‎دونی دیگه. - دلم واست تنگ شده مامان. - منم دلم تنگ شده پسرم، مطمئن باش تمام این روزهای سخت تموم میشن، باهم یه زندگی جدید و نو شروع می‎‎‎‎‎کنیم. زندگی جدید، مگه میشه، حال ملیکای من خوب نیست،آهی کشیدم و با افسوس گفتم: - مامان حال ملیکا اصلاً خوب نیست، دکترا جوابش کردن وای مامان الاهی واسش بمیرم، نمی‎‎‎‎‎دونی چه دردی می‎‎‎‎‎‎کشه. - می‎‎‎‎‎دونم پسرم، اینجا هم که اومد اصلاً حالش خوب نبود، من یه چندجایی رو تحقیق کردم، بهترین متخصص های قلب و عروق هستن، آدرس و همه مشخصات‎‎‎‎‎‎شون رو هم در آوردم، باهاشون صحبت کردم گفتن که توی اولین فرصت به ایران میان و ملیکا رو می‎‎‎‎‎تونیم ببریم مطب پیش‎‎‎‎‎شون. بغض مزاحمی توی گلوم نشست، اصلاً دلم نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خواست ملیکا رو توی این اوضاح ببینم و همین بیشتر منو آزار می‎‎‎‎‎‎داد که باید با دستای خودم اون رو به دکترها می‎‎‎‎‎‎‎سپردم، با صدایی که به زور سعی کردم نلرزه گفتم: - خیلی واسش نگرانم، امیدوارم همه‎‎‎‎‎‎‎‎‎چی خوب پیش بره، چون اصلاً طاقت درد کشیدن شو ندارم. مامان که انگار چیزی یادش اومده باشه با عجله گفت: - راستی شهاب، یه چیز مهمی هست که باید بهت بگم. - چیه مامان؟
  21. الکس قهقه‎‎‎‎‎‎ای زد و رو به آنجلا گفت: - نظرت اینه، بریم پیک‎‎‎‎‎نیک مامان؟ آنجلا اخم ریزی کرد و با غرور گفت: - آره دقیقاً منظورم همین بود، مشکلی داری؟ الکس دوتا دست‎‎‎‎‎‎هاشو به نشانه‎‎‎‎‎‎‎ی تسلیم بالا آورد و با خنده گفت: - نه مادر من، بنده غلط کنم مشکلی داشته باشم. آنجلا پشت‎‎‎‎‎‎چشمی نازک کرد و گفت: - خوب پس برنامه ریزی پیک‎‎‎‎‎نیک فردامون با من، قراره بعد از این همه مدت طولانی یکم بهمون خوش بگذره. لرزش گوشیم رو توی جیب شلوارم حس کردم، گوشی‎‎‎‎‎‎‎مو از توی شلوارم در آوردم و نگاهی به صفحه‎‎‎‎‎‎اش انداختم، مادرم بود که داشت تماس می‎‎‎‎‎‎گرفت، از روی مبل بلند شدم و رو به جمع کردم و زیر لب گفتم: - شما صحبت کنید منم چند دقیقه دیگه بر می‎‎‎‎‎گردم. الکس خیلی زود پرسش‎‎‎‎‎گرانه گفت: - چیزی شده، کی داره زنگ می‎‎‎‎‎زنه؟ با خاطر جمعی گفتم: - خیالت راحت، چیزی نیست خصوصیه. الکس سرش رو به نشونه‎‎‎‎‎ی باشه تکون داد، گوشی رو جواب دادم و همون جور که داشتم از سالن بیرون می‎‎‎‎‎رفتم گوشی رو گذاشتم دم گوشم و با عصبانیت گفتم: - چرا خاموش بودی؟ مامان مثل همیشه با مهربونی گفت: - می‎‎‎‎‎بینم با این که عشقت رو دیدی بازهم مثل طلبکارها صحبت می‎‎‎‎‎کنی بچه؟ در سالن رو باز کردم و رفتم توی حیاط، همین‎‎‎‎‎طور که داشتم قدم می‎‎‎‎‎‎میزدم با لحن ملایم‎‎‎‎‎تری گفت: - یکم نگرانت شدم فقط همین. - تو یه وجب بچه نمی‎‎‎‎‎‎خواد نگران من یکی باشی، تعریف کن ببینم ملیکا رو دیدی؟ با یادآوری ملیکا کلاً بدتر اعصابم بیشتر بهم ریخت و کلافه‎‎‎‎‎‎تر شدم، اماّ هرچی که بود نباید عصبانیتم رو سر مامانم خالی می‎‎‎‎‎کردم، برای همین با همون لحن آرومم گفتم: - همه‎‎‎‎‎‎چی رو بهش گفتی؟ یکم مکث کرد و گفت: - از کی تاحالا سوال رو با سوال جواب میدن؟
  22. - آره حق با تو، اماّ از این که آنقدر خونسرد هستید اینه که منو می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ترسونه، چون به قدری جفت‎‎‎‎‎‎‎تون رو می‎‎‎‎‎‎شناسم، قول دادید نمی‎‎‎‎‎‎کشیدش یا بلایی سرش نمیارید درست، اماّ این دلیل نمیشه که بلایی سرش نیارید از هزار تا مردن بدتر. الکس دستشو گذاشت روی ران پای دافنه و با لحن مهربونی گفت: - دافنه حق با شهابه، قرار نیست اتفاقی بیافته، خواهش می‎‎‎‎‎کنم این بحث رو تمومش کن. دافنه از حرص شده بود مثل لبو ولی با حرف الکس سکوت کرد و چیزی نگفت، الکس سرش رو طرف فاطیما و آنجلا کرد و با قاطعیت گفت: - بعد از شام با شما دونفر به همراه شهاب و محسن، توی اتاق مخصوص کار دارم. از شنیدن اتاق مخصوص زیاد تعجب نکردم، الکس دقیقاً برعکس من بود، من زیاد از این قایم موشک بازی ها خوشم نمی‎‎‎‎‎‎اومد و کل کارهام بیشتر توی جاهای معمولی بودن، اماّ الکس برای هر کاری که می‎‎‎‎‎‎خواست انجام بده جای مخصوص داشت، الکی نبود توی این تمام سال‎‎‎‎‎ها حتی یک‎‎‎‎‎بارم گیر نیافته بود؛ دافنه زیر لب با بغض گفت: - قسم می‎‎‎‎‎خورم اگه اتفاقی بیافته همه‎‎‎‎‎‎چی رو مو به مو برای ملیکا تعریف می‎‎‎‎‎کنم و البته هیچ‎‎‎‎‎وقت بابت این بازی ناجوان‎‎‎‎‎‎مردانه تون نمی‎‎‎‎‎بخشم‎‎‎‎‎تون. دافنه زیادی داشت بیشتر از حدش دخالت می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کرد و هر لحظه بود ملیکا بیاد توی سالن و اصلاً نمی‎‎‎‎‎خوام چیزی باعث ناراحتیش بشه، با اعصبانیتی که سعی در کنترلش داشتم گفتم: - دافنه، دیگه داری واقعاً عصبیم می‎‎‎‎‎‎کنی، یک‎‎‎‎‎بار بهت گفتم اتفاقی نمیافته، تمومش کن همین الان. دافنه با حالت قهر بلند شد و گفت: - بهتره منم برم توی آشپزخونه به ملیکا کمک کنم و بیشتر باهم آشنا بشیم، شماهم بمونید به نقشه‎‎‎‎‎های پلیدتون برسید. باقدم های سریع از سالن بیرون رفت، محسن پوفی کرد، از چهره‎‎‎‎ش معلوم بود از این بحثی که ایجاد شده یکم کلافه شده، رو به من کرد و با جدیت گفت: - پسرم، بنظرم دافنه و ملیکاهم حق دارن ولی اینم دلیل نمیشه چیزی درمورد طرف ندونیم. الکس بین صحبت محسن پرید و گفت: - ببخشید بین حرفت پریدم ولی ادامه بحث رو بزارید بعد از شام دور از چشم ملیکا و دافنه توی اتاق، اماّ قبلش مطمئن بشید ملیکا خوابه و متوجه‎‎‎‎‎ی غیبت همه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی ما باهم نشه. حق با الکس بود، ملیکا هیچ‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎جوره نباید متوجه این موضوعات می‎‎‎‎‎‎شد، برای همین در تایئد حرف الکس گفتم: - آره حق با توئه، بهتره ملیکا متوجه نشه. فاطیما با لحن کلافه گفت: - میشه خواهش می‎‎‎‎‎‎‎‎کنم حداقل بگید، بخندید، ناسلامتی بعد از چندوقت همه‎‎‎‎‎‎‎مون در کنار هم‎‎‎‎‎‎دیگه جمع شدیم، همه‎‎‎‎‎‎ش فقط بلدید مثل دیونه‎‎‎‎‎ها نقشه بکشیم، برای چندساعتی هم که شده بهتره بی‎‎‎‎‎خیال تمام این‎‎‎‎‎‎ها بشیم. آنجلا لبخندی زد و با خوش‎‎‎‎‎‎حالی گفت: - آره از نظر من بهتره چندروزی رو قبل از شروعه یه جنگ دیگه خوش‎‎‎‎‎‎بگذرونیم، نظرتون درمورد یه دورهمی و ناهار توی پارک چه‎‎‎‎‎‎طوره؟
  23. دافنه و فاطیما بالبخندی مختصر زیرلب تشکری کردن ولی آنجلا با مهربونی گفت: - ممنونم پسرم. به مبل‎‎‎‎‎ها اشاره‎‎‎‎‎ای کرد و گفت: - بیا کنار ما بشین شهاب جان، بعد از چند وقت اخیر که پر از استرس و اضراب بود بهتره یکم دور هم گپ بزنیم. لبخند کم‎‎‎‎‎‎رنگی اومد روی لب‎‎‎‎‎‎هام و زیرلب چشمی گفتم، با قدم‎‎‎‎‎‎های آروم به سمت یکی از مبل‎‎‎‎‎های تک نفره رفتم و نشستم، نگاهی گذرا به جمع انداختم، دافنه در کنار الکس نشسته بود و لبخند بزرگی روی لب‎‎‎‎‎‎هاش بود، از این بابت یکم خیالم راحت شد که حداکثر معنی این رو میده که دافنه از ازدواج با الکس راظیه، فاطیما و آنجلا هم در کنار هم نشسته بودن و زیر لب باهم یه چیزهایی رو می‎‎‎‎‎گفتن، محسن هم مثل من روی یک مبل تک‎‎‎‎‎‎نفره نشسته بود، از قیافه محسن می‎‎‎‎‎‎شد آسوده خاطر بودن رو فهمید، با یادآوری قضییه‎‎‎‎‎ی مادرم یکم استرس گرفتم و هنوزم نمی‎‎‎‎‎‎تونستم قبول کنم که مادرم و محسن باهم باشند، اماّ نباید مثل گذشته فقط به خودم و غرور لعنتیم فکر کنم، محسن با لحن آروم و یکم جدی رو به من و الکس گفت: - خوب، شما پسرا، نمی‎‎‎‎‎‎خواید جواب این بردیا رو بدین، این آروم بودن‏‎‎‎‎‎‎تون منو داره به شک می‎‎‎‎‎‎ندازه! جمله‎‎‎‎‎‎ی آخرش رو با کمی خنده گفت، من بهتره چیزی نگم و منتظر به الکس نگاه کردم، الکس با یکم مکث و نگاهی گذرا به سالن انداخت، با صدایی که از حدمعمول پائین‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر بود گفت: - فعلاً من و شهاب به ملیکا قول دادیم که بلای سر بردیا یا همون کمال سعادت نیاریم. محسن یک‎‎‎‎‎‎تای ابروش رو انداخت بالا و لبخند شیطنت آمیزی زد، انگشت اشاره‎‎‎‎‎اش رو آورد بالا و به من و الکس اشاره کرد و گفت: - و این به معنای این نیست که نخواید پدر شو در بیارید، شما دونفر دست شیطون که هیچ بالاتر از اونم بستید. با صدای آرومی گفتم: - بهتره این حرف رو اصلاً پیش ملیکا نزنید چون اصلاً خوشش نمیاد بلایی سر اون پسره‎‎‎‎‎‎ی دلقک بیاد. دافنه رو به الکس با جدیت گفت: - منم که جریان رو دقیق نمی‎‎‎‎‎‎‎دونم حق رو به ملیکا می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎دم، چرا باید بلایی سر اون پسره‎‎‎‎‎ی بیچاره بیارید وقتی ملیکا سالم و سرحال این‎‎‎‎‎‎جاست، از این بابت هم معلومه که این آقا بردیا اون جور هم که شما می‎‎‎‎‎گید حقش نیست که مجازات بشه. خواستم جوابش رو بدم که نذاشت و رو به من کرد و دوباره گفت: - ببین شهاب من تورو خوب می‎‎‎‎‎‎شناسم خواهش می‎‎‎‎‎‎کنم حداقل تو کوتاه بیا. سعی کردم که خونسردی مو حفظ کنم و با آرامش که خیالش رو از این که قرار نیست کمال رو بکشیم راحت کنم گفتم: - ما قرار نیست بلایی سرش بیاریم دافنه، بهتره شلوغش نکنی. خنده‎‎‎‎‎‎ی عصبی‎‎‎‎‎ای کرد و گفت:
  24. به ساعت نگاهی انداختم، ساعت هفت عصر بود و تا شام یک ساعتی وقت داشتم، بهتره یکم به سر وضعم برسم حداقل حالم یکم جا بیاد، به سمت حموم رفتم و دوش آب گرم رو باز کردم، لباس‎‎‎‎‎هام رو از تنم در آوردم و توی سطل لباس چرک انداختم، تن خسته‎‎‎‎‎م رو بردم زیر دوش آب، با یادآوری آخرین مکالمه‎‎‎‎‎ی من و مادرم، اخم‎‎‎‎‎هام توهم رفت، اون موقع اونقدری فشار عصبی و استرس روم بود که یادم رفت بپرسم چیا به ملیکا گفته، طبق حدسی که می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎زنم مادرم همیشه دوست داشت که حقیقت رو به محسن بگه و هربار من باعث شدم که نگه، یعنی اگه بخوام که اعتراف کنم حسودیم می‎‎‎‎‎‎‎‎شد که مادرم و محسن بهم دیگه برگردن، جزء آدم خودخواه چیز دیگه‎‎‎‎‎‎ای نبودم، نفس عمیقی کشیدم و خودم رو سرسری شستم و حوله رو دور کمرم بستم و از حموم اومدم بیرون، یه حوله‎‎‎‎‎ی کوچیک تر برداشتم و موهام رو که یکم بلند شده بودن و روی پیشانیم ریخته بودن ور خشک کردم، بهتره تا یادم نرفته با مادرم تماس بگیرم و یه صحبت کوتاهی داشته باشم، گوشی رو برداشتم و شماره‎‎‎‎‌ی مادرم رو که از حفظ بودم رو گرفتم، درکمال تعجب خاموش بود، خوب شاید حوصله نداشته دلنگرانی رو از خودم دور کردم و براش پیام فرستادم. ( مادر وقتی پیامم رو دیدی باهام تماس بگیر) گوشی رو انداختم روی تخت و رفتم سمت کمد، خوب باید بگم سلیقه‎‎‎‎‎ی الکس توی لباس انتخاب کردن حرف نداره، چون درحال حاظر خونه الکس بودم و هیچ کدوم از وسایل شخصیه خودم نبود، بیخیال این حرف‎‎‎‎‎‎ها شدم و نگاه دقیقی به لباس‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها انداختم، حالا که ملیکا بد از مدت‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هاست که برگشته پیشم بهتره که یه تیپ لایقی بزنم، یه لباس کتان نخ برداشتم که رنگ سرمه‎‎‎‎‎ای بود، جلوش دکمه‎‎‎‎‎ای بود و آستین‎‎‎‎‎‎های لباس تا بازوهام بود، یه شلوار راسته‎‎‎‎‎ی مشکی که می‎‎‎‎‎‎تونم قول بدم ملیکا از این مدل استایل ها خیلی خوشش میاد، اول شلوار رو پام کردم و پیرهن رو تنم کردم، داشتم دکمه‎‎‎‎‎های لباس رو می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎بستم که در دوتا تقه خورد و در باز شد، با دیدن ملیکا توی اون لباس بلند چین‎‎‎‎‎چینیه نخی که گل‎‎‎‎‎دار بود کلاً هوش از سرم ‎‎‎‎‎پرید، به خدای احد واحد این دختر قصد داره دیونه‎‎‎‎‎م کنه، با دیدن این که لباسم رو کامل نپوشیدم لپ‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هاش گل انداخت و با خجالت گفت: - چیزه، من میرم بعد میام. از حالت چهره‎‎‎‎‎‎ش قهقه‎‎‎‎‎زدم و خواستم که بگم اشکالی نداره بمون، اماّ زود از اتاق بیرون رفت و در رو بست، از دست تو دختر، خدایا توهم داری می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎بینی که من کم دیونه‎‎‎‎‎ی این دختر نیستم، هی منو دیونه‎‎‎‎‎‎تر کن، دکمه‎‎‎‎‎های لباسم رو بستم و موهام رو با سشوار کمی حالت دادم، عطر رو از روی میز برداشتم و یکم روی گردنم و مچ‎‎‎‎‎های دستم رو زدم، گوشی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎مو برداشتم و با لبخند از اتاق بیرون زدم، به ساعت گوشیم نگاه کردم، دقیق ساعت هشته و اگه اشتباه نکنم باید محسن و آنجلا هم رسیده باشن و ملیکا هم به احتمال زیاد سالن پذیرایی بود، از پله‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها پائین رفتم و به سمت سالن پذیرایی قدم برداشتم، هزاران فکر هزاران کلمه توی ذهنم بالا پائین می‎‎‎‎‎شد، لعنتی الان نباید هوش و حواسم از کنترل خارج بشه، الان در موقعیتی نیستم که بخوام از خودم دیونه بازی در بیارم، یادم باشه بعد از شام قرص هام رو بخورم. محسن، آنجلا، فاطیما، الکس و دافنه توی نشیمن بودن و صدای گفت‎‎‎‎‎گو هاشون کل سالن رو برداشته بود، در تعجبم چرا ملیکا نیستش اومدم که برگردم و به سمت اتاق ملیکا برم الکس صدام زد. - شهاب. - بله؟ - الان میادش، رفته آشپزخونه می‎‎‎‎‎‎‎‎خواد به افتخار دور هم بودن‎‎‎‎‎‎‎‎‎مون خودش آشپزی کنه. لبخندی اومد روی لب‎‎‎‎‎‎هام، پس بهتره مزاحمش نشم چون از این‎‎‎‎‎‎‌که یکی حواسش رو موقعه آشپزی پرت کنه متنفره، برای احترام به سمت محسن رفتم و با لبخند گفتم: - از دیدن‎‎‎‎‎‎تون خوش‎‎‎‎‎حالم آقا محسن. محسن از روی مبل بلند شد و با لبخند زد روی شونه‎‎‎‎‎‎م با مهربونی گفت: - منم از دیدنت خوش‎‎‎‎‎حالم پسر، ببینم الان حالت خوبه خداروشکر؟ - با پیدا شدن ملیکا مگه میشه بد باشم؟ محسن خنده‎‎‎‎‎‎ای کرد و همون‎‎‎‎‎جور که داشت مینشست گفت: - ای شیطون. لبخندی زدم و روبه آنجلا و بقیه گفتم: - خسته‎‎‎‎‎‎نباشید خانوما.
  25. چشم‎‎‎‎‎های الکس از خوشحالی برقی زد و با لحن پر از امید گفت: - من پیگیری می‎‎‎‎‎‎کنم. از روی تخت بلند شد و همون جوری که داشت به سمت در می‎‎‎‎‎‎رفت با همون لحن مسخره‎‎‎‎‌ی خونسردش گفت: - یادت باشه، حتی توی بدترین لحظه‎‎‎‎‌‌‌ها نذار از دشمن غافل بشی، درمورد بردیا یادت نره که پیگیری کنی. - باشه، حواسم هست سر اولین فرصت از لحظه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی تولد شو تا الان شو در میارم خیالت راحت. صدای پوزخندش اومد ولی بدون هیچ حرف دیگه‎‎‎‎‎‎ای از اتاق بیرون رفت، حق با الکس بود الان که یکم خیالم از بابت ملیکا راحت شد باید بگردم ببینم این آقا بردیا چیکاره بوده و چیکارا می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کرده، گوشیم رو از توی جیبم در آوردم و دنبال شماره تلفن پارسیا گشتم؛ پرسیا توی مراکز دولتی بود و تمام اسناد و پرونده‎‎‎‎‎ها، تا جیک و پوک آدم‎‎‎‎‎‎‎‎ها که سعی داشتن از دیگران پنهان کنن زیر دستشه، همیشه تا تونستم از نظر مالی پارسیا رو مدیون خودم کردم که توی همچین شرایطی بتونم ازش کمک بگیرم، شماره‎‎‎‎‎‎شو پیدا کردم و دکمه تماس رو گرفتم، دومین بوق صدای همیشه خوش‎‎‎‎حالش پشت گوشی پیچید. - به‎‎‎‎‎‎به آقا شهاب دلمون واست تنگ شده بود پسر. - سلام تو خوردی جوجه؟ ( چون جثه‎‎‎‎‎‎ی ریزی داشت و فرز بود همیشه جوجه صداش می‎‎‎‎کردم) خنده‎‎‎‎‎‎ی بلندی کرد و با قهره ساختگی گفت: - نبردبون چندبار بهت گفتم به من نگو جوجه؟ - ای بابا چشم نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎گم، حالا بگو ببینم چیکار می‎‎‎‎‎‎‎کنی رو به راهی؟ - آره داداش الاهی شکر، رئیسم بازنشست شده و جایگاه شو داده به من، یه‎‎‎‎‎جورای باید بگم الان من رئیسم. لبخند بدجنسی اومد روی لب‎‎‎‎‎هام، خوب الان کارم راحت‎‎‎‎‎‎‎تر شد، با خوشحالی گفتم: - از شنیدن این خبر خوش‎‎‎‎‎‎حالم کردی پسر. - ممنونم داداش، تو چیکار می‎‎‎‎‎کنی رو به راهی؟ - از شنیدن حالت رو به راه شدم، فقط یه زحمت کوچیک برات داشتم. - خوشحال میشم اگه کاری از دستم بر بیاد و برای تو بامعرفت انجام بدم. - می‏‎‎‎‎‎‎خوام زندگی‎‎‎‎‎‎نامه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی یه‎‎‎‎‎نفر رو برام در بیاری. پارسیا مکثی کرد ولی با جدیت گفت: - تو جون بخواه، کی هست حالا؟ - اسم مستعارش کمال سعادت، یه اسم دیگه هم داره بردیا، مثلا تو کار تجارته ولی کار اصلیش قاچاقه انسانه، می‎‎‎‎‎خوام از لحظه‎‎‎‎‌ی تولد شو تا کوچیک‎‎‎‎‎ترین شایعه‎‎‎‎‎ها هم واسم در بیاری. - چشم داداش من تا شب اطلاعاتی که خواستی رو برات جفت و جورش می‎‎‎‎‎‎کنم. - ممنونم، پس منتظر تماست هستم. - باشه، چشم. - پس فعلاً دست حق یارت. - همچنین داداش یا علی.
×
×
  • اضافه کردن...