Melikadanayii
کاربر فعال-
تعداد ارسال ها
330 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط Melikadanayii
-
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
شهاب حق داشت همچین فکری رو بکنه اماّ باید خیلی احمق باشه که عشقی که ملیکا نصبت به خودش داره رو نبینه، با خونسردی از روی مبل بلند شدم و گفتم: - ملیکا فقط از اینکه دوباره یک کشتوکشتار راه نیافته نگرانه، توهم باید یکم بهش حق بدی شهاب، بردیا پسردایی ملیکاست. برق اشکی توی چشمهای شهاب درخشید، با سختی و لحنی گرفته گفت: - اون نباید من رو ترک کنه الکس، نباید دوباره من رو تنها بذاره. دستی به شونهی شهاب گذاشتم و با اطمینان گفتم: - قول میدم که ملیکا حتی پاهاش رو هم از عمارت نذاره بیرون، اینجور گفت که من و تورو بترسونه باور کن. شهاب که خیالش یکم راحتتر شده بود نفسی از سر آسودگی کشید و با عجله گوشیشو از روی میزعسلی برداشت و زیرلب گفت: - من حالم خوبه، لازم نیست تا فردا اینجا باشم، الان با مدیریت بیمارستات صحبت میکنم و با تو به عمارت بر میگردم. *** ملیکا وسایل موردنیازم رو گذاشتم توی چمدون و از اتاق بیرون رفتم، خداروشکر هیچکس توی عمارت نبود که از این کار من رو منصرف کنه، رفتم توی حیاط عمارت و رو به یکی از نگهبانها کردم و گفتم: - من رو به خونهی پدرم ببرین. نگهبان نگاهی گذرا به چمدون انداخت و با جدیت گفت: - بدون اجازهی آقا الکس نمیشه خانوم، لطفاً. نزاشتم بقیهی حرفش رو بزنه با جدیت و لحنی عصبی گفتم: - یا همین کاری رو که گفتم انجام میدی یا با تاکسی میرم. نگهبان سرش رو پائین انداخت و با ناراحتیگفت: - متاسفم خانوم، اماّ اینم بگم بدون اجازهی آقا نمیتونیم بزاریم از عمارت بیرون برید. با حرص پام رو به زمین کوبیدم، خدای من حتماً الکس با نگهبانها تماس گرفته و تهدیدشون کرده نزارن من بیرون برم، اماّ اینا هنوز من رو نشناختن، بدون اینکه به نگهبان اعتنایی بکنم راهم رو کج کردم و به سمت در خروجیه حیاط عمارت شدم، چندقدم بیشتر نرفته بودم که در باز شد و ماشین الکس به درون حیاط اومد، اوف فقط همین یکی رو کم داشتم، نه نباید کم میآوردم وگرنه این دوتا عجوزهای که من میشناختم فراتر میرن، بدون محل دادن به ماشین الکس به سمت در خروجی رفتم، با صدای شهاب که اسمم رو صدا زد با تعجب و حیرت وایستادم و به پشتسرم نگاه کردم، شهاب با چهرهی رنگ پریده و بیحال داشت به سمت من میاومد، الکس هم از ماشین پیاده شده بود و تکیه داده بود به در ماشین و با لبخند داشت به من نگاه میکرد، با عصبانیت رو به شهاب گفتم: - ببینم تو مگه قرار نبود فردا مرخص بشی، چرا سرخود خودت خودت رو الان مرخص کردی، اگه حالت خدایی نکرده دوباره بد بشه چی؟ -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
شهاب سرش روبه عنوان باشه تکون داد، خواستم حرفی بزنم که صدای زنگ گوشیم مانع شد، گوشیم رو از جیب شلوارم برداشتم، ملیکا بود که داشت تماس میگرفت، نکنه اتفاق بدی برای افتاده باشه؛ با عجله تماس رو برداشتم. - الو جانم ملیکا. شهاب با شنیدن اسم ملیکا رنگ از صورتش پرید و پرسشگرانه بهم نگاه کرد، صدای دلخور ملیکا پشت گوشی پیچید. - واقعاً باورم نمیشه که شما دونفر با اون همه اصراری که بهتون کردم در آخر کار خودتون رو انجام دادید! یکتای ابروم بالا رفت، شهاب که داشت از استرس اینکه ملیکا براش اتفاقی نیافتاده باشه میمرد زیر لب گفت: - اتفاقی براش افتاده الکس؟ سرم رو به نشونهی نه تکون دادم و گوشی رو گذاشتم روی بلندگو و به شهاب علامت دادم که ساکت باشه، با مهربونی گفتم: - چیزی شده جوجه؟ صدای ناراحت و عصبیه ملیکا توی سالن نشیمن پیچید. - میخواستی حتماً چی بشه الکس، واقعاً برای هردوی شما متاسفم، باور کن اصلاً دلم نمیخواد که ببینمتون. شهاب با شنیدن حرف ملیکا اخمهاش توهم دیگه رفت ولی چیزی نگفت، با خونسردی گفتم: - نمیخوای بگی چی شده که تو جوجه از من و شهاب ناراحت شدی؟ ملیکا مکثی کرد و با لحنی خیلی مصمم گفت: - من به هردوی شما گفتم هیچ اقدامی بر ضد کمال انجام ندین، اونوقت شما چیکار کردین؛ دور از چشم من رفتین مثلاً گذشتهی کمال رو زیر و رو کردین که چی بشه، فکر کردین من احمقم، متوجهی فکرهای شوم توی سرتون نمیشم؛ نوچ کور خوندین من تصمیمم رو گرفتم، میرم خونهی پدرم و به هیچوجه دلم نمیخواد چهرهی هیچکدومتون رو ببینم و دوست دارم تنها باشم. چهرهی شهاب دم به کبودی میزد، تمام سعیم رو کردم که خونسردی مو حفظ کنم، با مهربونی گفتم: - الاهی من قربون اون دل مهربونت برم، باشه برات همهچی رو توضیح میدم قسم میخورم، اماّ قبلش توهم قول بده تا اومدن من به عمارت جایی نری باشه؟ اماّ نه مثل اینکه ملیکا تصمیم داشت به درستی هم من و هم شهاب بیچاره رو که مثل سنگ سفت و کبود شده بود رو ادب کنه، با حرص گفت: - برای توضیح دادن خیلی دیر شده آقا الکس، من تصمیمم رو گرفتم و اصلاً هم گول شمارو دوباره نمیخورم، از طرف من به اون شهاب مثلاً مرد بگو ملیکا بی ملیکا. بدون هیچ حرف دیگه گوشی رو قطع کرد، هاجواج داشتم به گوشی نگاه میکردم، خیلی سریع دوباره شمارهی ملیکا رو گرفتم که صدای زنی پشت گوشی پیچید. - دستگاه مورد نظر خاموش میباشد لطفاً بعداً تماس بگیرید. شهاب با عصبانت از روی مبل بلند شد و دستی توی موهاش کشید، با فریاد گفت: - هیچ نمیفهمم چرا ملیکا همش طرفداری این پسرهی احمق رو میکنه. نفس عمیقی کشید و با لحن آرومتری گفت: - دارم دیونه میشم از اینکه نکنه یک وقت ملیکا دلباختهی کمال شده باشه. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
- همون روز قبل از اینکه حالم بد بشه یکم درموردش تحقیق کردم و خواستم باهات تماس بگیرم و همون لحظه بهت بگم، اماّ ترجیح دادم پشت تلفن صحبت نکنم و بیام پیشت. به خودش اشاره کرد و گفت: - که متاسفانه حالم بد شد و بستری شدم، الان قبل از اینکه بیای باز تماس گرفتم و بقیهی اطلاعات رو ازش پرسیدم، اینبار آقا کمال نمیتونه از دستمون فرار کنه. اینطور که معلوم بود شهاب مسئلهی مهمی رو فهمیده، شور و هیجان انتقام تمام بدنم رو به لرزه در آورد، با کنجکاوی و لبخند بدجنسی که اومده بود روی لبم گفتم: - خوب، پس کهاینطور. نفس عمیقی کشید و گفت: - اینطور که معلومه پدر بردیا وقتی که بردیا بیستسالش بوده به طرز خیلی وحشتناک و غیر معلوم کشته شده، قبل از کشته شدن پدرش گفته شده که با نرگس خدادادی که همسرش و مادر بردیا بوده خیلی مشکل داشته و هرشب صدای داد و فریادشون کل محله رو فرا میگرفته، طبق چیزی که همسایهها و بستگانشون گفتن، پدر بردیا که اسمش وحید سعادت بود، به هیچوجه اجازه اینکه همسرش با کسی رفت و آمد کنه رو نداشته؛ بعد از به قتل رسیدن وحید بردیا کلاً از اون محله میره و از اون موقعه تا حالا اسمشو به کمال سعادت تقیر میده و به گفتهی خیلیها از اونسال توی کار خلاف رفته. معمای پیش رو سادهتر از چیزی بود که فکر شو میکردم، قاتل وحید صددرصد کسی نبود غیر از خود بردیا، فکری که داشتم رو به زبون آوردم. - من مطمئنم قاتل وحید سعادت خود بردیا بوده. شهاب لبخند دندوننمایی زد و با شیطنت گفت: - هنوز مونده آقا الکس؛ نرگس خدادادی بعداز به قتل رسیدن همسرش به کل ناپدید شد، اماّ یک چیزی رو کمال نتونست که پنهان کنه، اونم مریضیه مادرش، نرگس مبتلا به بیماری اماس هست، منم تحقیق کردم و فهمیدم هنوز تهت درمان پیش دکتر سکینه پگاه که از شانس خیلی خوب ما توی همین بیمارستان کار میکنه هستش، منم قبل از اومدن تو به اطلاعات رفتم و شمارهی شخصی خود دکتر رو گرفتم. با نگاه پر از تحسین به شهاب نگاه کردم، واقعاً که این پسر مغز متفکری داره و مو رو از ماست بیرون میکشه. - باهاش تماس گرفتی؟ - آره اماّ روی حالت پیغامگیر بود، منم خودم رو معرفی کردم و ازش خواستم در اولین فرصت باهام تماس بگیره. - با پیدا کردن مادر بردیا میخواهی باهاش چیکار کنی؟ شهاب لبخند گرمی زد و گفت: - الکس من با زن جماعت کاری ندارم، از اونطرف هم نرگس مبتلا به بیماری اماس هستش و اصلاً در مردونگی ما جایز نیست که بخواهیم بلایی سر این زن بیاریم، فقط یک پیغام هشدار برای بردیا میفرستم که بدونه در افتادن با هر آدمی یک بهایی داره. منم با حرف شهاب موافق بودم، برای همین با لحنی ملایم گفتم: - حق با تو هستش شهاب، اماّ قبل از پیغام فرستادم برای بردیا اگر حال نرگس مساعد بود بهتره باهاش صحبت کنیم شاید اطلاعات بیشتری دستگیر مون شد. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
آب دهنم خشک شد، هیج جوابی برای گفتن بهش نداشتم، چی میتونستم که بگم، اگر بهش میگفتم آره منم دلم برات تنگ شده، میتونیم برای آخرینبار همدیگه رو ببینیم، به کلی دردسر همه چیز رو باید به جون بخرم و اگر بهش بگم نه، وجدانم قبول نمیکرد که دلش رو بشکنم، خوب ما که قرار نیست کار بدی انجام بدیم، فقط قرار بود چندساعتی هم دیگه رو ملاقات کنیم؛ دلم رو به دریا زدم و گفتم: - باشه، حالا که اصرار داری بیای به ایران، قبل از رفتنت توی خونهی پدرم همدیگه رو ملاقات کنیم. کمال تک خندهای کرد و گفت: - با اومدن من به خونهی محسن یعنی اومدن توی دهن شیر ولی این ریسک رو دوست دارم برای دیدنت بپذیرم. لبخندی اومد روی لبم و گفتم: - قبلش با پدرم صحبت میکنم، فکر نکم دلش بخواد پسر داداش مادرم توی خونهاش به قتل برسه خیالت راحت. تن صدای کمال از همیشه بیشتر غمگین شد،. - اگر قبل از مردن چشمهاتو ببینم، باور کن ترسی در برابر مرگ ندارم. برای حس یکطرفهای که کمال به من داشت عذاب دردناکی توی قلبم نشست، خوب چارهای نبود قلبم از خیلی مدت پیش عاشق شهاب شده بود، با ناراحتی گفتم: - اینجوری نگو بردیا، مطمئنم تو لیاقت یکی بهتر از من رو داری. کمال آهی کشید و گفت: - 222 (تا مرگم تو رو به یاد خواهم داشت) *** الکس دکمهی آسانسور رو زدم و منتظر شدم تا بیاد، صدای پیامک گوشیم اومد، گوشی رو از توی جیب شلوارم بیرون آوردم و پیامک از طرف شهاب بود. ( من توی نشیمن خصوصی منتظرت نشستم) با اومدن آسانسور گوشی رو دوباره گذاشتم توی جیب شلوارم، دکمهی طبقهی پنجم رو زدم، صدای پخش موزیک ملایمی توی اتاقک طلایی آسانسور پیچید، بدون هیچ توقف بین طبقات دیگه خیلی زود به طبقهی پنجم رسید، با قدمهای بلند و محکم به سمت نشیمن خصوصی رفتم، دوتا تقه به در زدم و در رو باز کردم، شهاب خودش تنها روی یک مبل دونفره نشسته بود و با دیدن من از توی فکر بیرون اومد، لبخند بیحالی زد و گفت: - بیا پشین الکس، برات چیز جالبی پیدا کردم. یکتای ابروم رو بالا انداختم و با نیشخندی گفتم: - میدونستم از پس زیر و رو کردن گذشتهی کمال بر میای. شهاب هم نیشخندی زد، رفتم سمت نزدیکترین مبلی که سمت راست شهاب بود و نشستم، منتظر به شهاب نگاه کردم که تکسرفهای کرد و گفت: -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
از تعجب چشمهام گرد شدن وای به حال شما دونفر در اصل این چند وقت داشتن دسیسه میکردن و من خبر نداشتم، اسمم ملیکا نیست اگر هر جفتشون رو خفه نکنم، با شرمندهگی و ناراحتی گفتم: - بردیا قسم میخورم من خبر نداشتم، هردوشون بهم قول داده بودن که کشت و کشتار راه نمیندازند. - خوب اینم دلیل نمیشه گذشتهمو دقیقاً بر ضد خودم استفاده نکنند. - تصمیم داری چیکار کنی؟ کمال مکث طولانیای کرد و با لحن غمگینی گفت: - خاطر تو برام خیلی عزیزه، اگر بحث تو این وسط نبود برای این فضولی کردنهاشون یک درس حسابی بهشون میدادم. آهی کشیدم و گفتم: - من فردا با شهاب و الکس دوباره صحبت میکنم، از توهم خواهش میکنم قدمی بر ندار که اونا رو عصبی کنی. - من از اونا هیچ ترسی ندارم، بذار یکم عصبی بشن، نباید ساکت بمونم تا هرکاری دلشون میخواد انجام بدن. کلافه پوفی کردم، از شدت استرس و عصبانیت کف دستم گزگز کرد، نباید هیچجوره اجازه شروع یک جنگ تمام اعیار رو میدادم، با لحنی ملایم گفتم: - ببین بردیا، اگر تو الان واکنشی بدی که باب میل شهاب و الکس نباشه، باز اون دونفر یک کار دیگه ضد تو انجام میدن و یک خون و خون ریزی شروع میشه. لحنم رو مظلومتر کردم و برای اینکه دل کمال رو نرمتر کنم گفتم: محض اطلاعت برسونم، دیروز جواب آزمایشهام اومد، چهارتا از بهترین متخصصهای قلب تشخیص دادن که زیاد زنده نمیمونم و هرگونه استرس و ترس مرگم رو جلو میندازه. کمال با صدایی که از غم دورگه شده بود گفت: - باشه، اماّ این رو بدون فقط به خاطر تو هست که سکوت میکنم، اماّ باید به ایران برگردم جون مادرم در خطره، شهاب هرلحظه امکان داره جای مادرم رو پیدا کنه. با لحنی مطمئن گفتم: - شهاب به مادرت آسیبی نمیرسونه، این رو از طرف خودم بهت قول میدم، حتی برای اینکه خیالت راحت بشه خودم تمام کارهای انتقالی مادرت رو از ایران به هرجایی که خودت بگی رو انجام میدم، بهونهی دیگهت چیه آقا بردیا؟ - شاید دلیل اصلیم برای به ایران اومدن چیزی دیگهای باشه. با تعجب گفتم. - و اون دلیل چیه آقا؟ - اگه توهم موافق باشی همدیگه رو ملاقات کنیم، خوب راستش دلم میخواد برای آخرین بار ببینمت. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
*** ملیکا دوساعتی از اومدنم به خونه میگذشت، با اینکه خیلی خسته و بیحال بودم اصلاً خواب به چشمهام نمیاومد و دلنگران شهاب بودم، حال وخیم خودم برام ذرهای مهم نبود، تنها چیزی که میخواستم بودن شهاب درکنارم بود، با صدای زنگ گوشیم از فکر بیرون اومدم، به دور و اطرافم نگاهی انداختم ولی گوشیم رو ندیدم، از روی تخت بلند شدم به سمت کیفم که روی میز توالت بود رفتم، زیپ کیفم رو بار کردم و گوشیمو بیرون آوردم، تا اومدم به صفحهی گوشی نگاه بندازم تماس قطع شد، قفل گوشیم رو باز کردم و رفتم توی مخاطب گوشی، شماره ناشناس از خارج کشور بود، زیاد از دیدن شماره تعجب نکردم، حدسش کار راحتی بود، کسی غیر از کمال نمیتونه باشه، خواستم شماره رو بگیرم ولی برای اینکار کمی دودل بودم، اصلاً هیچ دلم نمیخواست به گوش شهاب بخوره و الان که به زور راضیشون کردم و کاری بهش نداشته باشند دوباره بهونه بدم دستشون، گوشیمو گذاشتم روی میز توالت و اومدم که برم سمت تخت با صدای زنگ گوشیم دوباره برگشتم که دیدم همون شمارهست، ترس و دلشوره قلبم رو به لرزه درآوردن، ترس از شهاب و الکس رو کنار گذاشتم و گوشی رو جواب دادم. - الو، بفرمائید؟ صدای گیرا و دلنشین کمال پشت گوشی پیچید. - الو، سلام عسلنبات. لبخندی بی اراده روی لبهام نشست، با کمی دلخوری و دلتنگی گفتم: - تو هیچ نمیگی بذار ببینم این دختر عمهی من چیکارها میکنه، مردهست یا زنده؟ کمال بلافاصله با مهربونی گفت: - زبونت رو گاز بگیر جوجه. یکم مکث کرد و گفت: - دلم برات تنگ شده، احتمال داره تا چندروز دیگه بیام ایران. از حرفی که زد دلم هری ریخت، نه کمال نباید به ایران بیاد وای خدای من حالا چه جوری بهش بگم، با تته پته گفتم: - امم میگم، چیزه. یکم مکث کردم و گفتم: - راستش منم دلم برات تنگ شده پسردایی، اماّ خواهش میکنم فعلاً ایران نیا، لطفاً. کمال قهقهای زد و گفت: - میتونم حدس بزنم که نگرانمی که نبادا شهاب و الکس بلایی سرم بیارن، درست میگم؟ ظربان قلبم بالا رفت و عرق سردی روی پیشانیم نشست، لبم رو با زبونم تر کردم و گفتم: - ببین کمال باید حرفم رو جدی بگیری، شهاب و الکس رو به زور راضی کردم که کاری بهت نداشته باشند. صدای پوزخند کمال از پشت گوشی اومد، با طعنه و لحنی تلخ گفت: - برای همین افتادن دنبال گذشتهم و دارن زیر و روش میکنن، در اصل اون دوتا هستن که من رو دست کم گرفتن. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
دافنه به کاناپهها اشاره کرد و با نگرانی گفت: - زیاد سرپا نمون، بهتره که بشینی. حق با دافنه بود، بهتره زیاد از انرژیم استفاده نکنم تا یکم سرپا بشم، هیچ اصلاً دلم نمیخواد باز کارم به بستری شدن برسه، باشهای زیرلب گفتم و به سمت یککاناپهی سه نفره رفتم و نشستم، مادرمم اومد کنارم نشست، دافنه رفت روی کاناپهی رو به رویم نشست و با لبخند نگاهم کرد، اون عشق گذشته توی نگاهش نبود و از این بابت خیلی خوشحال بودم که عذاب نمیکشه، مادرم دستم رو که روی پاهام بود نوازش کرد و گفت: - دکتر گفت انشالله فردا مرخصی. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: - آره میدونم الکس یکچیزهای گفت. دافنه برای حرفی که میخواست بزنه یکم دودل بود، با مکث گفت: - میگم شهاب؟ - بله. - الکس به مادرت و آقا محسن پیشنهاد دادن که توی عمارت بمونن، گفتش بهتره که بعد از این همه دوری، خانواده دور هم دیگه باشن، هرچی باشه همهمون به هم وابسته و خانواده هستیم. به مادرم نگاه کردم و پرسشگرانه گفتم: - تو چی تصمیم گرفتی مامان؟ گونههای مادرم قرمز شدن، سرش رو پایین انداخت و با لحنی آروم گفت: - خوب راستش آنجلا هم ازم خواهش کرد که بمونم، گفت بهتره بعد از اینهمه سال که محسن و الکس بهم رسیدن الان باز ازهم جدا نشن، اینم گفت که الکس خیلی به ملیکا وابسته شده و الان که ملیکا هم حال زیاد خوشی نداره بهتره همهمون دور هم دیگه باشیم. از شنیدن حال بد ملیکا دوباره قلبم فرو ریخت، بازهم بغض لعنتیم راه گلوم رو بست و نفس کشیدن رو هم برام دشوار کرد، با صدای ضعیفی گفتم: - همین که همهی شما خوشحال باشید برای من کافیه. مادرم نفس عمیقی کشید و با لحن امیدوارانهای گفت: - من امید دارم که همهچی درست میشه. آهی کشیدم و گفتم: - امیدوارم. دافنه لبخندی زد و با خوشحالی گفت: - راستی یک خبر خوب، با الکس تصمیم گرفتیم هرموقعه حال شهاب خوب شد تاریخ عقد من و الکس رو مشخص کنیم و عروسی کنیم. از خوشحالیای که توی چشمهای دافنه میدیدم قلبم سرشار از شادی شد، از ته قلبم برای خوشبختیش آرزو میکنم، دافنه لیاقت خوشبختش شدن رو داره، لبخندی زدم و گفتم: - برات بهترینهارو از صمیم قلبم آرزو میکنم، امیدوارم قلبت همیشه سرشار از عشق و امید باشه. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
بعد از دهدقیقه که برای من به اندازهی یک عمر بود، از اتاق بیرون اومد و رو به روم ایستاد، برگهای به سمتم گرفت و گفت: - بفرمائید آقا شهاب. برگه رو از دستش گرفتم و زیرلب تشکری کردم، آروم برگه رو تا کردم و گذاشتم توی جیب شلوارم، روم رو ازش گرفتم و به سمت آسانسور رفتم، دکمهی طبقهی پنجم رو زدم و منتظر موندم تا در آسانسور بسته بشه، همین که در خواست بسته بشه یک دختر جوونی خودش رو با عجله رسوند به آسانسور و مانعه از بسته شدن در شد، زیرلب عذرخواهی کرد و اومد کنارم ایستاد، دختره به چشمم خیلی آشنا اومد، نگاهی زیر چشمی بهش انداختم، هرچی به سرم فشار آوردم که این دختر رو قبلاً کجا دیدم چیزی دستگیرم نشد، بیخیال شدم و سرم رو پائین انداختم، باصدای زنی که طبقهی پنجم رو اعلام کرد سرم رو بالا گرفتم و اومدم که برم بیرون دختر هم یک قدم به جلو برداشت، به رسم احترام ایستادم تا اول اون به بیرون بره، لبخندی زد و سرش رو به علامت تشکر تکون داد، پشتسر دختر با قدمهای آهسته از آسانسور بیرون رفتم و به سمت نشیمن خصوصی راهم رو کج کردم، باید مادرم رو ببینم البته اگر هنوز بیمارستان بوده باشه، پشت در ایستادم و یکم مکث کردم، دوتقه به در زدم و دستگیرهی در رو آهسته پایین کشیدم و در رو باز کردم، مادرم به همراه دافنه روی کاناپه نشسته بودن و با دیدن من هرودوی اونها با خوشحالی بلند شدن و به سمتم اومدن، مادرم با بغض و خوشحالی گفت: - پسرم، نمیدونی چهقدر از دیدنت خوشحالم، مادر به فدای اون چشمهای قشنگت بشه. دستهام رو باز کردم و مادرم رو محکم توی آغوشم کشیدم وای که چهقدر دلم برای این آغوش مادرم تنگ شده بود، با مهربونی و دلتنگی گفتم: - منم از دیدنت خوشحالم مامان، ممنون که برگشتی ایران. از بغلم بیرون اومد و صورتم رو نوازش کرد، قطرهی اشکی از چشمهاش پایین چکید و با غم گفت: - چه برگشتی پسرم وقتی فهمیدم حالت بده توی بیمارستان بستری شدی داشتم دیوونه میشدم، به خدا قسم هر ثانیه داشتم هزاربار میمردم و زنده میشدم. دافنه پرید وسط حرف ما و با گلهگی گفت: - خوب میبینم اقا شهاب به کلی تصمیم داره یک تنه خودش رو از بین ببره، پسر تو چرا قرصهاتو یکی در میان مصرف میکردی؟ ایبابا این حرف بود که الان باید جلوی مادرم میزد، الان گیر میده که باید بیشتر بستری بمونی، برای اینکه حرفی که دافنه زده رو ماستمالی کنم گفتم: - نه اشتباه میکنی دافنه، من دقیقاً سرساعت قرصهام رو مصرف میکردم. مادرم لپم رو کشید و با خنده گفت: - لازم نیست مثل پسر بچهها چیزی رو از مادرت مخفی کنی، دومن دکترت طی آزمایشهای که ازت گرفته متوجه شده قرصها کم مصرف میشدن. یکتای ابروم رو انداختم بالا و با شیطنت گفتم: - پس هیچجوره نمیتونم دروغ بگم! مادرم با لبخند گفت: - نه خیر. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
گوشی رو قطع کردم، از اتاق رفتم بیرون و به سمت آسانسور قدم برداشتم، دکمهی طبقهی همکف رو زدم؛ از آسانسور اومدم بیرون و رفتم سمت اطلاعات، یک زن میانسال روی صندلی نشسته بود و با دیدن من از جاش بلند شد و با نگرانی از اتاقک اطلاعات بیرون اومد و گفت: - آقای سلطانی شما باید توی اتاقتون درحال استراحت باشید. سعی کردم که خونسردیمو حفظ کنم و آروم گفتم: - من حالم خوبه، میخواستم بدونم مطب دکتر سکینه پگاه توی کدوم طبقهی بیمارستان هستش؟ زن که یکم تعجب کرده بود ولی با خونسردی گفت: - دکتر پگاه روزهای زوج مطب تشریف دارند. اه، امروز پنجشنبهست و پسفردا میتونم با دکتر صحبت کنم، یک فکری به سرم زد و گفتم: - شماره تلفن شخصیشون رو بهم بده. اینبار کنجکاوی شو بیان کرد و گفت: - مشکلی هست، اگر موضوع درمورد شماست الان باهاشون خیلی سریع تماس میگیریم و به بیمارستان پیج شون میکنیم. از اینهمه کنه بودنش یکم کلافه شدم ولی چیزی به روی خودم نیاوردم، نقاب خونسردیمو به چهرهم زدم و گفتم: - نه مشکلی نیست، چندتا مسئله هستش که خودم شخصاً میخوام باهاشون صحبت کنم. زن لبخندی زد و گفت: - چشم من الان از توی سیستم بیمارستان شمارهی تلفن خانوم دکتر رو در میاورم، شما اگر دوست داشته باشید تشریف ببرید اتاق بنده شخصاً براتون میارم. - ممنون، من همینجا منتظر میمونم. - هرطور مایل هستید. پشتش رو به من کرد و دوباره رفت توی اتاقک شیشهای و نشست روی صندلی، لپتاپ رو روشن کرد، با صدای زنگ گوشیم نگاهم رو ازش گرفتم و به صفحهی گوشیم انداختم، الکس بود که داشت زنگ میزد، گوشی رو جواب دادم. - الو، بله الکس؟ - میگم اگه حالت خوبه یکم صحبت کنیم؟ - آره خوبم، چیزی شده؟ - نه اتفاقی نیافتاده، درمورد کمال سعادته، این موضوع دیگه خیلی کشش پیدا کرده. - خودمم توی همین فکر بودم، ببینم کجایی میتونی بیای بیمارستان؟ - آره اتفاقاً نزدیکم، حدوداً تا نیمساعت دیگه میرسم. - باشه پس منتظرتم. گوشی رو قطع کردم و به چهرهی زن نگاهی انداختم، هنوز خیره به لپتاپ بود و داشت جستجو میکرد، از اینهمه کند بودنش حرصم گرفت، آخه مگر پیدا کردن یک شماره تلفن ساده انقدر زمان میبرد؟ -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
*** شهاب یکساعتی از رفتن ملیکا میگذشت، انگار هر دقیقه قرنها طول میکشید، هوای اتاق برام سنگین شده بود، نفس عمیقی کشیدم و آروم از تخت پائین اومدم، رفتم سمت پنجرهی سراسریای که سمت راست اتاق بود، از پشت پنجره به منظرهی بیمارستان نگاه کردم، حیاط بیمارستان بزرگ و سرسبز بود، پر بود از آدمهای گوناگونی که در رفت و آمد بودن، سرم پر بود از فکر و کارهایی که قرار بود انجام بدم و به تاخیر افتادن، باید یک فکر اساسی درمورد کمال میکردم، رفتم سمت گوشیم و شمارهی پارسیا رو گرفتم، بعد از دوتا بوق صدای نگرانش پشت گوشی پیچید. - الو، ببینم پسر معلوم هست چندروزه کجا غیبت زده که گوشیتو جواب نمیدی؟ از نگرانیای که توی لحن صدای پارسیا بود لبخندی اومد روی لبم، با لحنی آسودهخاطر گفتم: - خیالت راحت، مثل همیشه سرحال و شاداب درحال برسی به بعضی از کارهام بودم، شرمنده نشد جواب بدم. نفس عمیقی کشید و گفت: - خداروشکر که حالت خوبه، نگرانت شده بودم. - ممنونم. مکثی کردم و دوباره گفتم: - میگم داداش، این جریان مادر کمال که بهت سپرده بودم چیکارش کردی، تونستی ردی ازش پیدا کنی؟ با غرور گفت: - مگه میشه داداش شهاب از من چیزی رو بخواد من نتونم پیدا کنم. لبخندی رضایت بخش اومد روی لبم، با کنجکاوی گفتم: - خوب؟ - نرگس خدادادی، مادر بردیا سعادت، طی تحقیقاتی که کردم، آخرینبار پیش دکتر سکینه پگاه توی بیمارستان.. .، به تاریخ یکماه پیش ویزیت شده. با شنیدن اسم بیمارستان لبخند بدجنسی اومد روی لبم، چون دقیقاً همین بیمارستانی که الان بودم و خوبی قضیه اینجا بود که دکتر برای دادن اطلاعات مقاومت نمیکنه چون سیدرصد سهام بیمارستان برای من هست و به راحتی میتونم با چندتا جملهی ساده دکتر رو بدون اینکه شک کنه سامع کنم، با قدردانی گفتم: - خیلی من رو شرمنده خودت کردی داداشم. - نه این حرفهارو نزن شهابجان بیشتر از اینها ارزش داری. - مواظب خودت باش و البته هرچیزی رو که نیاز داشتی به برادریمون قسمت میدم بدون هیچ خجالتی بگو. - دستگلت درد نکنه، چشم داداش هرچی که احتیاج داشتم حتماً باهات تماس میگیرم. - باشه، خداحافظ. - دست حق یارت. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
قلبم سرشار از عشق شد، احساس سبکی میکردم، حتی روحمم داشت غرق در لذت و عشق به شهاب نگاه میکرد، لبخندی زدم و گفتم: - به خدا شعرترین شعر منی، میفهمی؟ هوس انگیزترین حس منی، میفهمی؟ الان تنها چیزی که از خدا میخواستم اینبود که توی چشمهای شهاب غرق بشم، نمیخواستم ثانیهها بگذرن، زمان دقیقاً در همینجا متوقف بشه، با صدای زنگ گوشیم به خودم اومدم، گوشیم رو از کیفم بیرون آوردم، الکس بود که داشت زنگ میزد، خدایا این نیمساعت چهقدر زود گذشت؟ گوشیرو جواب دادم. - الو جانم الکس؟ - پائین توی نشیمن منتظرتم جوجه. خندهای ریز کردم و گفتم: - من جوجه نیستم. الکس قهقهای زد و گفت: - به خدا که از چشم من جوجهای. - من که حریف تو قلدر نمیشم، هرچی که دلت میخواد بگو. - به خدا که تو جوجه اینکه منم هزارتای بزرگتر از من رو هم ماشالله حریفی. اینبار من بودم که قهقه زدم و گفتم: - خدا بگم چیکارت نکنه، باشه منتظر بمون تا دهدقیقه دیگه اومدم. الکس با مهربونی گفت: - باشه عزیزم. بازم مثل همیشه گوشی رو بدون خداحافظی قطع کرد، زیرلب با حرص گفتم: - این پسر هیچوقت درست نمیشه. شهاب با مهربونی داشت بهم نگاه میکرد، لبخندی زد و گفت: - از نگاه کردن بهت سیر نمیشم، باورکن اگر میشد تصویرتو جلوی چشمهام هک میکردم. اه، لعنت بهش این درد عوضی هم دقیقاً میدونه کی بیاد که قشنگ ضدحال باشه، از دردی که توی قفسهی سینهم بود نفسم بالا نمیاومد، برای اینکه شهاب متوجهی حال وخیمم نشه لبخند کمجونی زدم، تمام سعیم رو کردم که نفسهام رو میزان کنم؛ با عشق گفتم: - دلم شده حیران چشمانت، دل کندن ازت برای یکساعت هم برام سخته، به خدا شماها دارید من رو مجبور میکنید که برم خونه، من حالم خیلی خوبه و اگر هم که اینجا پیش تو بمونم بهتر هم میشم. شهاب لبخندی دلگرم زد و گفت: - ببینم عروسک کوچولو، تو دلت نمیخواد که برای اومدن من به خونه تدارک ناهار ببینی؟ - خیلی بدجنسی شهاب میدونستی؟ شهاب خندهای کرد و گفت: - من بدجنس نیستم، دلم برای دست پختت تنگ شده. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
*** ملیکا در اتاق رو بار کردم، شهاب و الکس با دیدن من دست از صحبت کردن کشیدند، پوزخندی زدم و با ناراحتی گفتم: - چرا تا من آمدم ساکت شدین، ناراحت شدین برم؟ به چهرهی شهاب نگاه کردم، موهاش آشفتهتر از قبل شده ، چشمهاش متورم و قرمز شده بودن؛ شهاب لبخندی زد و با مهربونی گفت: - تو تاج سرما هستی عروسککوچولو. از حرفی که شهاب زد قند توی دلم آب شد، اماّ چیزی به روی خودم نیاوردم و پشت چشمی برای هردوی اونها نازک کردم، الکس از روی صندلی بلند شد و اومد طرفم، لپم رو کشید و با خنده گفت: - این حجم از لوس بودنت رو این چندسال کجا پنهان کرده بودی؟ یکتای ابروم رو بالا انداختم و با لبخند دندون نمایی گفتم: - من صفتهای زیادی دارم آقاالکس. الکس بازوم رو نوازش کرد و بامهربونی گفت: - من میرم با دکترشهاب صحبت کنم، حدوداً نیمساعت دیگه میام دنبالت میبرمت خونه یکم استراحت کن. با اینکه اصلاً دلم راضی نمیشد که شهاب رو توی بیمارستان تنها بزارم و خودم با خیالت راحت برم خونه استراحت کنم، اماّ چارهای جزء قبول کردن نداشتم وگرنه با خشم کل خانواده رو به رو میشدم، با لحنی کلافه گفتم: - باشه. الکس دیگه حرفی نزد و از اتاق بیرون رفت، به چهرهی آشفتهی شهاب نگاهی کردم و با نگرانی رفتم نزدیک تختش و کنارش ایستادم، دستشو آروم گرفتم توی دستم و نوازش کردم، زیرلب با بیقراری گفتم: - دلم نمیخواد برم خونه، دوست دارم پیش تو باشم. غم توی چشمهای شهاب برق میزد، آب دهنش رو قورت داد و با صدایی که از اندوه دورگه شده بود گفت: - من قربون اون دل مهربونت برم، چندروزه مداوم اینجای بهتره بری خونه یکم استراحت کنی، با الکس که صحبت میکردم گفتش که فردا مرخص میشم. شادی توی قلبم از اینکه شهاب فردا مرخص میشه سرازیر شد، دستشرو که توی دستم بود بوسیدم و آروم بغل کردم، با خوشحالی گفتم: - الاهی شکر که میبینم حالت خوبه شوالیهی من. قطرهی اشکی از گوشهی چشم شهاب پائین چکید و با بغض گفت: - از اینکه اینجوری صدام میکنی هزاربار میمیرم و دوباره جون میگیرم. نفس عمیقی کشید و سعی کرد بغض توی گلوش رو قورت بده، دوباره گفت: - خیلی دوستت دارم عروسکمن. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
- قبل از رفتن بیا اتاق شهاب بعد برو. ملیکا با نگرانی زود گفت: - شهاب چیزیش شده؟ - نگران نباش عزیزم، شهاب خوبه فقط میخواد قبل از رفتنت ببینتت. - باشه تا دهدقیقه دیگه میام. - باشه جوجهکوچولو. گوشی رو قطع کردم و گذاشتمش دوباره توی جیب شلوارم، از جیب کتم پاکت سیگارم رو بیرون آوردم و یکنخ از توی پاکت برداشتم، با فندک روشنش کردم و پوک عمیقی از سیگار کشیدم؛ شهاب که یکم آرومتر شده بود با کنجکاوی پرسید. - جریان اون دختره پریزاد رو چیکارش کردی؟ با بلایی که سر اون دخترهی نمکنشناس آوردم لبخند بدجنسی اومد روی لبم. - به سزای اعمالش رسید. شهاب یکتای ابروش رو انداخت بالا و گفت: - خوب؟ - با علیحیدر همون کسی که پریزاد رو بهش سپرده بودم صحبت کردم و اون خودش هم گفت که متوجهی کارهای مشکوک پریزاد شده بوده، اماّ چون بهش اعتماد کرده بوده زیاد پیگیر نشده، با یک نقشهی خیلی ساده خودش با زبون ساده اعتراف کرد که داشته بر علیه من مدارک جمع میکرده، همونجور که مادرم حدس زد تمام مدارم به صورت کتبی داده شده بوده به کلانتری و چیزی توی سیستمها ثبت نشده بود، این وسط علیحیدر بدجوری عاشق ایندخترهی احمق شده بود اماّ چارهای نداشتم، پس تصمیم گرفتم با پریزاد صحبت کردم و بهش گفتم اگر که میخواد از جونش بگذرم باید تمام مدارکی رو که به پلیس تحویل داده رو از بین ببره، خوب جون آدمیزاد خیلی با ارزشمند تر از اینحرفهاست، ب فاطیما به کلانتری فرستادمش و تمام مدارک رو برداشتن و بعد از بیرون اومدن از کلانتری از بین بردن. شهاب نیشخندی زد و با طعنه گفت: - و توهم راحت از پریزاد گذشت کردی و گذاشتی راحت به زندگیش ادامه بده؟ لبخندی بدجنس زدم و گفتم: - تمام اونهایی که به الان من رو میشناسند، این رو میدونند که پشت کردن به من و بر علیه من کاری رو انجام دادن چه عواقبی رو داره؛ اماّ این یکی رو نتونستم قشنگ اونطور که لیاقتش هست مجازات کنم. - چهطور مگه؟ - همون جورهم که قبلاً بهت گفتم علیحیدر برای من خیلی ارزشمند هست، التماسم کرد که از جون پریزاد بگذرم، اماّ این دلیل نمیشد که بزارم بدون مجازات شدن قسر در بره، برای همین فقط یک شرط گذاشتم که از جونش میگذرم اونم این که باید قسمتی از حافظش توسط دانشمندهای که خودم سراغ داشتم پاک بشه؛ علیحیدر با پیشنهادی که بهش دادم موافقت کرد. شهاب لبخندی زد و گفت: - بهترین تصمیمی بود که گرفتی، اینجور نه سیخ میسوزه نه کباب. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
شهاب نتوست وزن شو تحمل کنه، با کولهباری از غم روی زانو روی زمین نشست، سرش رو میون دستهای گرفت و باصدای بلند گریه کرد، سعی کردم آرومش کنم، با لحنی قاطع گفتم: - وقتی خودم تنها با دکترا صحبت کردم میدونی چی گفت؟ بازوشو محکم توی دستم گرفتم و تکونش دادم، سرش رو از میون دستهاش بیرون آورد و درمانده بهم نگاه کرد، اینبار مهربونتر ادامه دادم. - گفتن باید بهش امید بدیم، اصلاً نباید هیچ شوک غمی بهش وارد بشه و با تجویز دارو شاید سالهای سال هم در کنارمون عمر کنه. نفسی عمیق کشیدم و گفتم: - ببین شهاب تو برای ملیکا خیلی عزیز هستی، توی این پنج روزی که بیهوش بودی مثل شمع آب شد، از همه مهمتر عکسالعمل تو هست وقتی اون تورو اینطور اینقدر ناامید و شکسته ببینه از نظرت نابود نمیشه؟ با صدایی مملو از بغض و غم گفت: - تو داری از من میخواهی که هرروز از بین رفتن ملیکا رو با چشمهای خودم ببینم و لب نزنم، هر دقیقه از اینکه الان از دستش میدم یا نه بازهم خونسرد بمونم، ببینم شما همهتون دیونه شدین، به ولله که عقلتون رو از دست دادین. - برای روحیه دادن به ملیکا مجبوریم که اینکار رو انجام بدیم. شهاب نزاشت که ادامهی حرفم رو بزنم، با دستش ظربهای به سرش زد و نالید. - ای خدا وای برمن، کاشکی میمردم اماّ شاهد این روزها نبودم، آخ ملیکای من، عروسککوچولوی من. بغض توی گلوش مانع از حرف زدنش شد، باحالتی زار فقط گریه میکرد، نباید اجازه میدادم حالش از این بدتر بشه چون امکان داشت باز مریضیش از اینی که هست بدتر بشه، از روی زمین بلند شدم و زیربغل شهاب رو گرفتم، با ملایمت گفتم: - پاشو پسر خوب، ملیکا اگه بیاد توی این حال تورو ببینه ممکنه خیلی ناراحت بشه و این اصلاً واسش خوب نبست، بهتره یکم توی تخت استراحت کنی. شهاب با بیحالی بلند شد، نشست روی تخت و زیرلب گفت: - ملیکام رو بگو که بیاد. - بهتره که اونم یکم استراحت کنه، چندروزه مداوم سرپاست. مثل پسربچهی لجباز دوباره گفت: - میخوام ببینمش. پوفی کردم و گفتم: - شهاب خواهش میکنم لجبازی نکن، بهتره امشب ملیکا بره خونه و یکم استراحت کنه، توهم تا فردا انشالله مرخص میشی و تا دلت بخواد میتونی ملیکا رو ببینی. با تمنا و خواهش بهم نگاه کرد و ملتمسانه گفت: - باشه، اماّ قبل از اینکه بره فقط چنددقیقه ببینمش همین. باشهای زیرلب گفتم، گوشیم رو از توی جیب شلوارم در آوردم و شمارهی ملیکا رو گرفتم، دومین بوق صدای دلنشینش پشت گوشی پیچید. - جانم الکس؟ - هنوز بیمارستانی؟ - آره توی نشیمن هستم. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ملیکا متوجهی سوتیای که داده شد و لب پائینشو دندون گرفت و چیزی نگفت، در اتاق رو آروم بستم و رفتم سمت تخت و باخونسردیای که قصد داشتم موضوع پیش اومده رو عوض کنم گفتم: - میبینم سر کیف اومدی خداروشکر. شهاب از عصبانیت قرمز شد و با عصبانیت به هردوی ما گفت: - لازم نیست من رو خر فرض کنید. با نگاهی عاجز و عصبی بهم خیره شد و دوباره گفت: - الکس، خواهش میکنم درست جوابم رو بده، ملیکا هنوز آزمایشهاشو نداده؛ اصلاً بگو ببینم من چندروزه بیهوشم؟ نیمنگاهی به ملیکا کردم که سرش رو پایین انداخته بود و داشت با انگشتهای دستش بازی میکرد، حال خودم بهتر از ملیکا نبود اماّ با تاکید دکتر که گفت بهتره دور و اطرافیانش بهش امید بدن تا اینکه با ابراز ناراحتی حالش رو بدتر کنند، نتونستم تو چشمهاش شهاب نگاه کنم، اصلاً مگر میتونستم که حقیقت رو بهش بگم وای خدای من دقیقه و ثانیهای نیست که خودم رو لعنت نکنم برای حماقتهایی که کردم، آروم رو به ملیکا گفتم: - بهتره بری یکم استراحت کنی. ملیکا که متوجهی منظورم شد بدون هیچ حرفی از روی صندلی بلند شد و از اتاق بیرون رفت، باقدمهای آروم رفتم روی صندلیای که ملیکا نشسته بود نشستم، شهاب کامل نشست روی تخت و با چهرهای رنگ پریده و چشمهایی که از ترس تیره شدهبودن به من خیره شد، آب دهنم رو قورت دادم و با تمام حداقل خونسردیای که داشتم گفتم: - پنج روزه که بیهوشی، دکترها گفتند که یک حملهی خطرناکی بهت وارد شده، که خداروشکر به موقعه بیمارستان رسوندیمت. با صدایی که از خشم دورگه شده بود گفت: - من درمورد اینکه دکتر راجب خودم چی گفته سوال نکردم الکس. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: - بعد از اینکه تورو بستری کردیم ملیکا به هیچوجه حاضر نمیشد که آزمایش بده اماّ به اصرار مادرم آزمایش و اکو داد، همین دیروز بود که جواب آزمایشها اومد. شهاب مثل ماهیای که دور از آب مونده باشه، دهنش رو باز و بسته میکرد ولی چیزی نمیتونست که بگه، با صدایی خیلی ضعیف گفت: - دکترا چی گفتن؟ اختیاری روی اشکهام نداشتم، مثل قطرههای بارونی که وسط تابسون از ابرها پایین میافتن، اشکهای من هم روی گونههام جاری شدن، با لحنی درمانده گفتم: - برای پیوند خیلی دیر شده. شهاب آنژیوکت توی دستش رو در آورد و خیلی سریع از تخت پایین اومد، زیرلب گفت: - نه امکان نداره، دکترا حتماً اشتباه متوجه شدن، باید خودمم با دکترا صحبت کنم، نه امکان نداره. از روی صندلی بلند شدم و بادوتا دستهام شونهشو گرفتم، محکم تکونش دادم، بغض توی گلوم شکست و با غم گفتم: - شهاب به خودت بیا، نباید این شکست تو ملیکا ببینه، قسم میخورم دارم راست میگم، منم به اندازهی داغونم پسر. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
*** الکس به چهرهی نگران مادرشهاب نگاه انداختم، به راستی زیباترین زنی بود که تا به عمرم دیده بودم، لبخندی گرم و دوستانه زدم و رو بهش گفتم: - نگران نباشید مادرجان، با دکترا صحبت کردم، خداروشکر خطر رفع شده. بغضش شکست و آروم گریه کرد، با غم و اندوه گفت: - کاش من به جای شهاب رو تخت بیمارستان بودم. پدر کلافه پوفی کرد و دستی به موهاش کشید، خوب میتونستم بفهمم جلوی من نمیتونه به رز دلداری بده، برای همین از روی صندلی بلند شدم و رو به پدر گفتم: - چندلحظه با من بیا. پدر از روی صندلی بلند شد و با من از نشیمن خصوصی بیرون اومد، شهاب یکی از سرمایهدارهای بیمارستان بود، برای همین یک نشیمن برای راحتیه خانوادهش طراحی کرده بود به صورت نیاز. دستم رو بلند کردم و آروم گذاشتم روی شونهی پدر، با آرامش گفتم: - بهتره یکم با رز تنها باشی و دلداریش بدی. اشکتوی چشمهای پدرم جمع شد، خدای من الان که دقت میکنم تصویر خودم رو توی چهرهش میبینم، چهطور تا الان متوجهی این همه شباهت نشده بودم؛ با ناراحتی گفت: - من رو از این بیشتر شرمندهی خودت نکن پسرم. غرورم رو کنار گذاشتم، تمام اون کینه و سیاهی رو بیرون از قلبم ریختم، بدون اینکه لحظهای فکر کنم و پشیمون بشم از تصمیمم، پدر رو توی آغوش کشیدم و از ته دلم گفتم: - همهمون بهتره گذشته رو رها کنیم و به فکر آینده و عزیزهامون باشیم. پدر من رو محکمتر بغل کرد و بغضش شکست، مردونه داشت آب میشد در غمی که توی سینهاش بود، من حقی نداشتم برای اینکه عاشق رز هست قضاوتش کنم، بهتره دست از خشم و نفرت بردارم و آرامش و بخشش رو به قلبم راه بدم، الان که بعد از این همه سال میتونم خوشبخت باشم، دلم نمیخواد با سیاهی و انتقام خرابش کنم. *** چندتقه به در اتاقی که شهاب داخلش بود زدم و در رو باز کردم، ملیکا روی صندلی کنار تخت شهاب نشسته بود و با محبت داشت به شهاب نگاه میکرد، با دیدن من لبخند کمجونی زد و گفت: - اگه اومدی بهم بگی بهتره برم استراحت کنم، باید بهت بگم که خودت رو خسته نکن من از جام تکون نمیخورم. خواستم حرفی بزنم که شهاب زودتر با حیرت و تعجب گفت: - مگر تا الان هنوز آزمایش ندادی؟ -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
لبخندی دندون نما زدم و گفتم: - نه اینکه حرفی برای گفتن نداشته باشم، در اصل تمام حس و حالم رو اینجوری قشنگتر بیان میکنم، درضمن، من کی عسل رو دوست دخترم اعلام کردم که خودم خبر ندارم؟ خندهی حرصیای کرد و با ناراحتی گفت: - اگر باهاش دوست نبودی چرا توی خونهت بود؟ از حسادتی که توی لحنش بود ذوق کردم، با مهربونی گفتم: - آخه قربونت برم، تو که از شرایط کارهای ما خبر داری، واسم کار میکرد و بهتر بود جلوی چشمم باشه. ملیکا معلوم بود که سامعه شده ولی انگار که یکدفعه چیزی یادش اومده باشه گفت: - میگم عشق من؟ اومدم که بگم جانم، یکدفعه تمام دنیا از حرکت ایستاد، تصویرها جلوی چشمم رنگ باخت، درد وحشتناکی توی سرم پیچید، به سختی تونستم نفس بکشم، صدای نگران ملیکا رو میتونستم بشنوم، اماّ از اینکه کوچکترین واکنشی بدم عاجز بودم. - شهاب، شهاب توروخدا یک چیزی بگو، وای خدای من. - قسمت میدم یک حرفی بزن. دیگه صدایی نشنیدم و آخرین چیزی که حس کردم، آغوش گرم ملیکا بود. *** با سردرد شدیدی چشمهام رو باز کردم، به اطرافم نگاهی کردم که متوجه شدم توی بیمارستانم، ملیکا روی صندلی نشسته بود و سرش روی دستهام بود، نور آفتاب از پنجره میتابید و کل فضای اتاق رو روشن کرده بود، بدون اینکه دستم رو که زیرسر ملیکا بود تکون بدم، نیمه نشسته شدم، ملیکا نباید اینجا باشه حال جسمیه خودش بهتر از من نبود، خدا من رو لعنت کنه حتماً بعد از اینکه حالم بد شده من رو به بیمارستان آوردن و دیگه وقت نکردند که برای ملیکا به دکتر قلب برن؛ اون یکی دستم رو بلند کردم و یکم خم شدم، موهای ابریشمیه ملیکا رو آروم نوازش کردم که یک دفعه از جا پرید و با حیرت و خوشحالی بهم نگاه کرد، با هیجان گفت: - الاهی من قربون اون چشمهای آسمونیت برم بههوش اومدی. نزاشت من حرفی بزنم و سریع از اتاق بیرون رفت و توی سالن بیمارستان با صدای بلندی پرستار رو صدا کرد، به همراه پرستار جوونی داخل اتاق اومدن، پرستار که پسری قد بلند و خوشچهره بود به سمتم اومد و با لحنی سرحال و شاداب گفت: - حالتون خوبه آقای سلطانی؟ با صدایی ضعیف و بیحالی گفتم: - یکم سرم درد میکنه. به اسم پرستار که روی قسمت سینهاش وصل بود نگاه کردم، م.کرمی. کرمی لبخندی زد و باخاطرجمعی گفت: - نگران نباشید، سردردتون برای تزریق داروهاست و تا چندساعت دیگه کاملاً خوب میشید. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ملیکا پلکی زد و مرواریدی به زیبایی تمام جهان هستی از اون چشمهای قشنگش پائین اومد، آب دهنش رو قورت داد و با صدایی آروم گفت: - ممنونم که پدرم و مادرت رو درک کردی. مکثی کرد، و گفت: - برای تمام این عذابهایی که اخیراً کشیدی معذرت میخوام، نباید اون بازیه مسخره رو راه میانداختم و باعث عذاب و دردت میشدم. از حسی که ملیکا داشت بغض کهنهای نشست توی گلوم، آروم توی آغوشم کشیدمش و سرم رو فرو کردم توی موهاش، عطر موهاشو با تمام قدرت بو کردم، بوسهای به موهاش زدم و گفتم: - الاهی من فدای اون اشکهات بشم، پرنسس کوچولوی من در اصل این منم که بارها و بارها جلوی تو روسیاه شدم، اون شب لعنتی و شوم نباید بهت شلیک میکردم، خدا منو لعنت کنه اگه زبونم لال بلایی سرت میاومد هیچوقت خودم رو نمیبخشیدم. ملیکا خندهای ریز کرد و آروم از بغلم اومد بیرون، چشمهاشو ریز کرد و با شیطنت گفت: - آها به خوب نکتهای اشاره کردی شوالیهی چشم آبی. نیشگونی از بازوم گرفت و دوباره گفت: - چرا اینکارو کردی؟ شرمنده سرم رو پائین انداختم، قلبم از یادآوری اون شب به درد اومد، با صداقت و شرمندهگی گفتم: - اون لحظه وقتی الکس اومد توی اتاق و با اون نگاه خاص بهت خیره شد دیونه شدم، تمام دنیا جلوی چشمهام تیره و تاریک شدن، قلبم از اینکه عاشق الکس باشی داشت مچاله میشد، آره اگر میخواهی بهم بگی خودخواه حق داری، به هیچوجه حاضر نبودم با دستهای خودم تقدیمت کنم به الکس؛ بعد از اینکه بهت شلیک کردم روزی نبود که به خودم لعنت نفرستم، بارها خواستم دستهامو فرو کنم توی آبجوش یا با بنزین آتیش بزنم، اماّ هردفعه خدمتکارها جلوم رو میگرفتن، بعدش مادرم تهدیدم کرد اگر به دیونه بازیهام ادامه بدم بستریم میکنه بخش روانی. با حیرت و دهن باز بهم خیره شده بود، دستشو دراز کرد و دستم رو گرفت، بوسهای به پشت دستهام زد و با مهربونی گفت: - من فدای این دستها بشم، قسم میخورم حتی یکدرصد هم از اینکه بهم شلیک کردی ناراحت نشدم، میدونستم چه حالی داشتی. با دست دیگهاش لپمو کشید و با خنده گفت: - درضمن، هیچوقت توی تمام این ششسالی که تورو میشناسم غیر از تو حتی یکلحظه عاشق دیگری نشدم، اینتو بودی که عسل رو آوردی توی خونهات و همهجا اعلام کردی دوست دخترت هست. لبخندی غمگین نشست روی لبم و بیتی از شهریار رو زمزمه کردم: - سخن ، بى تو مگر جاى شنیدن دارد ؟ نفس ، بى تو کجا ناى دمیدن دارد علت کورى. یعقوب نبى معلوم است شهر بى یار مگر ارزش دیدن دارد.. . لبخندی زد و گفت: - همیشه وقتی جوابی نداری بدی با اشعار منو گول میزنی. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
چهرهی محسن از خجالت قرمز شد، آها پس که اینطور، غلط نکنم این وروجک با دیدن من میخواد بحثی رو بالا بیاره که باعث خجالت محسن و البته من میشه، به سمت صندلیه میزتوالت رفتم، صندلی رو برداشتم و گذاشتم رو به روی ملیکا و محسن و نشستم، لبخندی ملایم نشست روی لبم و با ملایمت گفتم: - خوب ملیکا خانوم میگفتی عزیزم؟ ملیکا ذوقی کرد، قلبم با دیدن چهرهی شاد و خوشحالش غرق در لذت شد، روح بیقرارم آروم گرفت و با حسی ملکوتی به عشقش نگاه میکرد؛ نیمنگاهی به پدرش انداخت و رو به من کرد و گفت: - امم، میگم که برای پیوند دو قلب عاشق، من مادرت رز رو برای پدرم خاستگاری میکنم، انشالله پسفردا رز اومد ایران به طور رسمی و رسومات اینکارو انجام میدیم و اگر از نظر تو مشکلی نباشه پدرم برای خوشآمد گویی به رز عزیز به فرودگاه بیاد نگاهم رو از ملیکا گرفتم و به محسن نگاه کردم، نفس عمیقی کشیدم و تمام سعیمو کردم که لحنم ملایم باشه و هیچگونه طعنه و ناراحتیای نداشته باشه. - مادرم در تمام اینسالها خیلی برای من زحمت کشید و درکنار این سختیهای خیلی زیادی رو تحمل کرد، بهگونه درطول این سالها شاهد عشقی که به آقا محسن داره رو بودم، چرا دروغ اوایل خیلی ناراضی بودم و با اعتراض مادرم رو ناراحت میکردم، اماّ با پیدا کردن عشق حقیقیه خودم فهمیدم که احساس عشق پاک و مقدس هستش و باید بهش احترام بزاری، به عنوان کسی که خودش چندسال دور از عشق بوده و عذاب دلتنگی رو چشیده به خودم همچین اجازهای رو نمیدم که مخالفت کنم. مکثی کردم و گفتم: - من هیچ مخالفتی ندارم حتی از نظرم بهتره محسن خودش تنها به فرودگاه بره و بعد از گذشت این همه سال و دور بودن و سختی با عشقش ملاقات کنه. محسن سرش رو بالا آورد و با قدردانی بهم نگاه کرد از روی تخت بلند شد و اومد رو به روم ایستاد، من هم به رسم احترام ایستادم، دستی به شانهم زد و با لحنی پدرانه گفت: - از این همه درک و فهم زیادت ممنونم پسرم. - این خوشبختی حق هر دوی شماست آقا محسن. لبخندی زد و آروم و کوتاه بغلم کرد، ساعت روی دیوار رو نگاه کرد و رو به من و ملیکا گفت: - من یک چندجایی رو کار دارم، شب همدیگه رو میبینیم. - دست حق یار تون. ملیکا هم خدافظی کوتاهی با پدرش کرد و محسن از اتاق بیرون رفت، نگاهی لبریز از عشق به ملیکا کردم و با مهربونی گفتم: - چطوری همنفسم. اشک دور چشمهای زیبای ملیکا حلقه زد، قلبم با دیدن چشمهای اشکآلودش به درد اومد، رفتم کنارش روی تخت نشستم و آروم گونهشو نوازش کردم، با صدای لرزون گفتم: - الاهی من بمیرم ولی اون چشمهای زیباتو اشکالود نبینم جانان من. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
- آره یادمه، همیشه از وقتی که یادمه لجباز و یک دنده بودی، دوست داشتی حرف فقط حرف خودت باشه، من هم برای اینکه لوس بارت نیارم تمام تلاشم رو میکردم، اماّ هیچ فایده نداشت که نداشت. با چشمهایی که از تعجب گرد شده بودند با حیرت به خودم اشاره کردم و گفتم: - پدر، من کجام لوسه؟ خندهای از ته دل کرد و محکم من رو توی آغوش خودش برد، روی سرم بوسهای زد و گفت: - شوخی کردم دختر یکییک دونهم. با دودلی و شمرده شمرده گفتم: - راستی پدر رز که پسفردا به ایران بیاد میخواهی که چیکار کنی؟ مکث طولانیای کرد که آروم از توی آغوشش بیرون اومدم و به چهرهش نگاه کردم، رنگ پریده و مضرب بود، خندهای ریز کردم و چشمکی زدم و با شیطنت گفتم: - نمیخواهی که سوپرایزش کنی و تدارکات لازم رو انجام بدیم؟ لبخند کمجونی زد و گفت: - دخترم من سن و سالم از این کارها گذشته، انشالله پسفردا که برم فرودگاه، میرم دنبالش و به تمام این رنج و دلتنگیها پایان میدم. به چشمهام دقیقتر نگاه کرد، یک دفعه جدی شد و با جدیت گفت: - اماّ اگر توهم موافق اینکار باشی؟ لبخند مهربونی زدم و با تمام صداقتی که میشد از ته قلبم گفتم: - قسم میخورم من بیشتر از هرکسی مشتاق دیدار تو و رز هستم. *** شهاب توی سالن اصلی نگاه گذرایی انداختم، هیچکس توی نشیمن یا سالن نبود، به طرف اتاق ملیکا رفتم، چندتا تقه به در زدم و در رو باز کردم؛ محسن و ملیکا درکنار همدیگه روی تخت نشسته بودند، ملیکا بادیدنم لبخندی زد و با شیطنت گفت: - میگم خوب موقعهای اومدی شهاب. محسن سرش رو پائین انداخت و زیرلب رو به ملیکا گفت: - دخترم شیطنتت نکن لطفاً. ملیکا با لجبازی و خنده گفت: - عه نداشتیما. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
هزاران حسرت و حرفهای نگفته توی چشمهای پدرم بودن، از درون داشتم برای این عذابی که پدرم تحمل میکرد ذوب میشدم؛ خودم رو جمعوجور کردم و با قاطعیت گفتم: - اون روزهاهم میرسه، باید یکم به الکس فرصت بدی تا اتفاقاتی که در این چند مدت اخیر افتاد رو هضم کنه، قول میدم یک روزی میرسه که همه در کنار همدیگه لبخند برلب داریم و از قلبهامون به آرامش رسیده. به تخت اشارهای کردم و ملایمتر گفتم: - بهتره بشینی پدر، مطمئنم با کمی حرف زدن سنگینیای که روی قلبت هست کمتر میشه. آهی پر از افسوس کشید و با قدمهای لرزون به سمت تخت رفت و نشست، با ملایمت در کنارش نشستم و سرم رو گذاشتم روی شونههاش، با صدایی که پر از حسرتی کهنه و قدیمی بود گفت: - وقتی که متوجه شدم رز ناپدید شده و فکر میکردم با رضا فرار کردند دیوونه شدم، بعد از درگیریه بین من و رضا خواستم از خودم دفاع کنم. ادامه حرفش رو نتونست بزنه و بیصدا جوری که انگار داشتند روحش را میبلعیدند خونی بیرنگ از گوشهی چشمهاش جاری شدند، نفسی کشید و ادامه داد. - قسم میخورم، نمیخواستم که بکشمش، همه چیز رو انگار از پشت مه میدیدم، یک دفعه نفهمیدم که چیشد، فقط تنها زمانی به خودم اومدم که رضا غرق به خون روی زمین افتاده بود، رز با دیدن این اتفاق حالش بد شد و بیهوش شد، ماههای آخر بارداریش بود، پیکر پر از خون رضا رو به کل فراموش کردم، رز رو توی آغوشم گرفتم و زود بردمش بیمارستان، چون شک خیلی بدی بهش وارد شده بود دکترا گفتند باید زود سزارین بشه وگرنه جون هردوی اونها به خطر میافته، کارهای لازم رو انجام دادم و شهاب به دنیا اومد، دکترا گفتند رز چون عملش پر خطر و سخت بوده احتمال داره تا چند روز بیهوش باشه، سلولهای مغزم تازه داشت شروع به کار کردن میکردند، باید جنازهی رضا رو گمگور میکردم، با یکی از آشناهام تماس گرفتم و آدرس خونهای که رضا داخلش بود رو دادم و گفتم هرکار لازم باشه انجام بده و نامرتبیهای خونه رو هم جمعجور کنه؛ نمیتونستم رز رو توی همون حالت تنها و بیکس تنها بزارم و برم، وجدانم که نه قلبم اجازهی همچین کاری رو نمیداد، یک خونه واسش رهن کردم و مقدار قابل چشمی هم پول واسش توی پاکت گذاشتم، به بیمارستان که رفتم بههوش اومده بود، وای دخترم نمیدونم دقیقاً حال اون موقعهم رو چهجوری بیان کنم، نتها قلبم روحم، جسمم، تکتک سلولهای بدنم فریاد میزدن که همهچیز رو فراموش کن اماّ غرور لعنتیم برندهی این جدال شد، باهاش صحبت کردم و بیمارستان رو ترک کردم، بعد از اون روز چندسالی طول کشید تا درست حسابی حالم یکم قابل تحمل شد، دوست و همکارهای جدیدی پیدا کرده بودم، میگفتم، میخندیدم، راه میرفتم اماّ تهی از هر احساسی، فقط با قلبی که مدام درحال سوختن بود، تنها زمانی دوباره قلبم شروع به تپیدن کرد که تو به دنیا اومدی. موهام رو آروم نوازش کرد و زیر لب زمزمه کرد. - " آمدی تا در من درمان شوی، باور بیباورم ایمان شوی، قصهی زیبای تو در گوش من، در هوای ابریم باران شوی". همیشه از کودکیم عاشق شعر گفتنهای پدرم بودم، با یادآوری گذشته لبخندی اومد روی لبم، با شوق سرم رو از روی شونههای پدرم برداشتم و با خنده گفتم: - پدر یادت هست که وقتی سیزدهسالم بود، غایمکی رفته بودم توی اتاق کارت و دفتر اشعارت رو برداشتم و تو برای اینکه ازت اجازه نگرفتم من رو تنبیه کردی؟ پدر با یادآوری خاطرهای که گفتم لبخند غمگینی اومد روی لبهاش و با شوخ طبعی گفت: -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
*** ملیکا به چشمهای پر از اشک پدرم خیره شدم، خدای من تمام اینسالها چه درد و عذابی رو تحمل میکرده، الان بیشتر از هر لحظهای درک میکنم که چرا هیچوقت نتونست که مادرم رو دوست داشته باشه؛ رفتم کنارش نشستم و آروم بغلش کردم، با صدای آروم و ملایمی گفتم: - بهتره یکم خودت رو خالی کنی پدر. پدرم من رو محکم توی آغوشش کشید و بیصدا شروع کرد به گریه کردن، بدنش توی آغوشم از گریه میلرزید، با دستم پشت کمرش رو ماساژ دادم تا شاید یکم آرومتر بشه، کاشک میمردم و این لحظهی شکستن پدرم رو نمیدیدم، قلبم به درد اومد از این همه بیعدالتیه دنیا. یکم که آرومتر شد از آغوشم بیرون اومد و با دستهاش صورتم رو قاب گرفت، چشمهای آبیه پدرم از فرط گریه کردن قرمز شده بودن، نگاهش مثل دریایی بود که طوفان زده شده بود، با صدایی که به زور میشنیدم گفت: - دخترم، نمیدونی تمام اینسالها چی کشیدم، چیها درمورد رز به فکرم اومدن. نفس کشیدن براش سخت شده بود، دستهام رو آوردم بالا و دستهای پدرم رو که رو صورتم بودن رو آروم نوازش کردم و با محبت گفتم: - پدر من بیشتر از هر کسی میدونم در فراق عشق بودن یعنی چی. پدر که انگار حجمی از خاطرات به مغزش هجوم آورده باشند ناگهانی از روی تخت بلند شد و عرض اتاق رو طی کرد، تند تند زیر لب گفت: - وای خدای من، تمام اینسال ها از خشمی که توی قلبم بود مادرت رو عذاب دادم. ایستاد و با عذابی که مثل آتش جهنم داشت وجودش رو میسوزند نگاهم کرد، حال خودم دست کمی از پدرم نداشت ولی الان موقعهی نبود که کم بیارم باید به پدرم روحیه میدادم، هرچی بود گذشتهها گذشته و بهتره در همون گذشته هم باقی بمونه، الان ابراز پشیمونی اونم برای کسی که مرده دیگه هیچ فایدهای نداشت، با دلگرمی و صداقت گفتم: - پدر لازم نیست خودت رو برای رفتارهایی که با مادرم میکردی سرزنش کنی، الان بهتره روی خودت متمرکز بشی و به فکر آینده باشی، اونجور که متوجه شدم رز قراره پس فردا به ایران بیاد و تو باید خودت رو جمعوجور کنی. آشفته دستی به موهای جوگندمیش کشید و سرش رو شرمنده پائین انداخت، با ناراحتی گفت: - هروقت مادرت رو کتک میزدم خودم رو فقط با یک جمله قانع میکردم، زنها لیاقت محبت رو ندارند و باید زجر بکشند، الان بیشتر از همه شرمندهی ناهید خدابیامرزم، دخترم حلالم کن، حداکثر تو جای مادرت من رو ببخش. از روی تخت بلند شدم و رفتم سمت پدرم، دستم رو روی شانهاش گذاشتم و گفتم: - مادرم مهربونتر از اینحرفها بود که الان ازت ناراحت باشه یا کینهای به دل داشته باشه، نه تنها من حتی مادرمم برای خوشبخیت دعا میکنه. دستم رو که روی شانهاش بود برداشت و بوسید، با قدردانی نگاهم کرد و گفت: - خدا ازت راظی باشه دخترم. - همین که تو خوشحال باشی برام کافیه پدر. با افسوس و ناراحتی گفت: - الان که فهمیدم تمام اینها سوءتفاهم بوده و رز بهم پشت نکرده بوده، تنها یک آرزوی دیگه دارم؛ اونم اینکه الکس برای یکبارم که شده من رو توی آغوشش بگیره. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
از تصور حرفی که مادرم زد قلبم لبریز از هیجان شد. " چنان به موی تو آشفتهام به بوی تو م**س.ت.. . که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست.. ." ماشین رو پارک کردم توی حیاط عمارت و گفتم: - انشالله. با کمی مکث و دودلی پوفی کردم و گفتم: - ملیکا میخواد همهچی رو محسن بگه، شاید تا الان هم گفته باشه! مادرم مکث طولانیای کرد و آهی کشید، وجدانم از این همه بیعدالتیه خودم به درد اومد، سعی کردم لحن طعنهآمیزی رو که بیان کردم رو اصلاح کنم و با ملایمت دوباره گفتم: - محسن دیشب وقتی فهمید قراره بیای ایران خیلی بیقرار شد، حاضرم قسم بخورم داشت دیوونه میشد از دلتنگیت. مادرم معلوم بود داره بغض توی گلوش رو فرو میده و با صدایی که مثلاً سعی داشت کنترل کنه که نلرزه گفت: - میترسم، از اینکه بیقراریه چشمهاش نه از روی دلتنگی، بلکه نفرت و حس تلخ گذشته باشه. از رنجی که توی صدای مادرم بود بندبند وجودم به درد اومد، با خاطرجمعی و مهربونی گفتم: - مادر من، تاجسرم، من به عنوان یک آدم عاشق نگاه یک آدمی که دلتنگ یارش باشه رو میتونم تشخیص بدم. چندثانیهی مکث کردم و دوباره گفتم: - خودت از هر کسی بهتر میدونی که من در گذشته اصلاً راظی به اینکه تورو در کنار محسن ببینم نمیشدم، پس این رو بهت از ته دلم میگم، بعد از گذشته تمام این سالها میشد عشق رو در نگاه محسن دید. - پسرم تو از هر چیزی برام باارزشتر هستی، این رو بدون که حاضر نیستم تورو با هیچچیز توی دنیا عوض کنم. قطرهی اشکی بدون اینکه اختیاری داشته باشم روی گونههام اومدن، حرف مادرم رو با تمام سلولهای بدنم قبول داشتم، چون بارها بهم ثابت کرده بود، تمام اینسالها هم برام پدری کرد و هم برام مادر بود. با قدردانی و مهربونی گفتم: - تو برام توی تمام اینسالها چیزی کم نزاشتی مامان، بعد از این همه زحمتی که برام کشیدی، حقت هست که طعم عشق رو دوباره احساس کنی و خوشبخت بشی. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: - این رو هم بدون من از تهقلبم برات خوشحالم مامان. - دوستت دارم پسرم. - منم دوستت دارم مامان. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
سرم تیری کشید، دردش از سرم به چشمهام زد، حدقهی چشمهام داشتن از درد منفجر میشدن، فکر وحشتناکی توی سرم اومد، به انشگتر فیروزهی دستم نگاه انداختم، ذهر توی نگین قادر بود هر موجود زندهای رو توی دهدقیقه بکشه؛ زندگی که هیچ، بهشت خداوند رو هم بدون ملیکا نمیخوام، زمینی رو که ملیکا توش نفس نکشه به چه درد من میخوره، خدایا بیا یکبارم که شده برای آخرین بار یک فرصت بهم بده، قسم میخورم به بزرگیه خودت قسم میخورم، ملیکارو اگربهم ببخشی تمام خلافم رو میزارم کنار، فقط بهم قول بده ملیکا طوریش نمیشه، تمام زندگیم رو فدای هرچی که تو بگی میکنم؛ با صدای زنگ گوشیم به خودم اومدم، گوشیمو برداشتم، مادرم بود که داشت تماس میگرفت. - الو جانم مامان؟ - خوبی پسرم، حالت چهطوره؟ از نگرانی مادرم خندهم گرفت، سابقه نداشت که نگران حالم بشه، اگرم که نگران میشد به روم چیزی نمیآورد. - خیر باشه مامان، سابقه نداره نگرانم بشی؟ مامان با دلخوری گفت: - بگو ببینم باید از تو اجازه بگیرم نگران پسرم بشم یا نه؟ - نه مامان نگفتم که باید اجازه بگیری، فقط یکم تعجب کردم همین. مادر آهی کشید و گفت: - بهتره به جای اینکه به من متلک بندازی جواب سوالی رو که ازت پرسیدم رو بدی. توی خیابانی که عمارت الکس بود پیچیدم و گفتم: - زیاد تعریفی نیستم، یکجورایی به زور سرپام. مکثی کرد و عصبی گفت: - شهاب این همه فعالیت برای تو خوب نیست، بهتر نیست یک مدت فقط استراحت کنی؟ حرف مادرم رو نشنیده گرفتم و با خوشحالی گفتم: - ببینم نمیخواهی به پسرت تبریک بگی؟ مادرم خندهای کرد و گفت: - خیلی افتضاح حرفم رو پیچوندی. - جدی میمیگم مامان! دوتا بوق زدم که نگهبان عمارت در رو باز کرد. - به ملیکا درخوست ازدواج دادی؟ - آره. - قبول کرد؟ با تعجب پرسیدم. - مگه قرار بوده قبول نکنه؟ - نه منظورم این نبود پسرم، انشالله پسفردا که اومدم ایران به رسم احترام مراسم خواستگاری رو انجام میدیم، دوست دارم بهترین مجلس رو برای دامادی پسرم برگزار کنم. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
یکم مکث کرد و گفت: - اونجور که معلومه وقتی کمال یا همون بردیا، بیستسالش بوده پدرش به طور خیلی وحشتناکی کشته شده، طبق تحقیقات قاتل پیدا نشده و از همون موقعه رفتار و کارهای بردیا مشکوک شده، گفته شده حتی برای خاکسپاری پدرش حاضر نشده، مادرش هم بعد از مدتی ناپدید شده و هیچ خبری ازش نشده. به اینجا که رسید کمی مکث کرد و نفسی تازه کرد و ادامه داد. - بعضی از افراد که دور اطراف خونهی اونها زندگی میکردن گفتن که بردیا اصلاً روابط خوبی با پدرش از همون کودکی نداشته و گفته شده شاید قتل پدر بردیا کار خودش بوده، بعضی های دیگه هم معتقد هستند بعد از کشته شدن پدر بردیا اون رفته توی کار خلاف ولی این فقط در حد فرضیهست و هنوز مدرکی ثابت نشده. لبخند شیطانیای اومد روی لبهام، وای کمال بیچارت میکنم پسر، باید تقاص اینکه ملیکا رو از من دور کردی پس بدی، تکتک اون لحظاتی رو که عذاب میکشدم، درد میکشیدم و بیماریم بدتر شد رو پس بدی؛ خم شدم و فنجون قهوهم رو برداشتم، با لذت جرعهای رو ازش خوردم و گفتم: - اسم و فامیلیه مادرش چی بوده؟ - نرگس خدادادی. - چیها ازش تونستی به دست بیاری؟ - اونجوری که همسایههای قدیمی توی پرونده گفتن، مریضی اماس داشته، مثل اینکه هرشب با همسرش دعواشون میشده و زن بیچاره تا جایی که دیگه صداش در نیاد کتک میخورده، اجازه رفت و آمد با هیچ کدوم از همسایهها و فامیل رو هم نداشته. موضوع از چیزی که نشون میداد خیلی سادهتر بود، صددرصد مطمئنم قاتل پدر بردیا کسی نیست غیر از خودش، فقط میمونه قضیهی مادرش که اون رو باید حل کنم. - یک لطف دیگهای هم باید برام بکنی. پارسیا لبخندی زد و گفت: - تو جونم رو بخواه داداش. -تحقیق کن ببین قبل از این که نرگس ناپدید بشه پیش کدوم دکترها میرفته و چه نخسههای میگرفته. - چشم داداش تا فردا حتماً پرسجو میکنم بهت خبرش رو میدم. - این خوبی تو فراموش نمیکنم پسر. - بیشتر از اینها بهم خوبی کردی، اونقدری زیر دینت هستم که حالا حالا جبران نمیشه. *** سوار ماشین شدم و از پارکینگ رفتم بیرون، باید با الکس در مورد این موضوع صحبت میکردم، گوشیمو برداشتم که شمارهشو بگیرم، یک دفعه یادم اومد امکانش هست که گوشیهامون رو هک کرده باشند، گوشی رو انداختم روی صندلیه شاگرد و به رانندگیم ادامه دادم، با تصور ازدواج با ملیکا لبخندی اومد روی لبهام، بعد از این همهسال سختی بلخره قراره بهش برسم؛ حرفهای دیشب توی سرم مرور میشدند، {آنجلا: میگم اگه خدایی نکرده برای پیوند دیر شده باشه چی؟}