رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

Melikadanayii

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    330
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط Melikadanayii

  1. شهاب حق داشت همچین فکری رو بکنه اماّ باید خیلی احمق باشه که عشقی که ملیکا نصبت به خودش داره رو نبینه، با خونسردی از روی مبل بلند شدم و گفتم: - ملیکا فقط از این‎‎‎‎‎که دوباره یک کشت‎‎‎‎‎‎‎‎‎وکشتار راه نیافته نگرانه، توهم باید یکم بهش حق بدی شهاب، بردیا پسردایی ملیکاست. برق اشکی توی چشم‎‎‎‎‎‎‎های شهاب درخشید، با سختی و لحنی گرفته گفت: - اون نباید من رو ترک کنه الکس، نباید دوباره من رو تنها بذاره. دستی به شونه‎‎‎‎‎‎‎ی شهاب گذاشتم و با اطمینان گفتم: - قول میدم که ملیکا حتی پاهاش رو هم از عمارت نذاره بیرون، این‎‎‎‎‎‎جور گفت که من و تورو بترسونه باور کن. شهاب که خیالش یکم راحت‎‎‎‎‎‎‎‎تر شده بود نفسی از سر آسودگی کشید و با عجله گوشی‎‎‎‎‎‎‎شو از روی میزعسلی برداشت و زیرلب گفت: - من حالم خوبه، لازم نیست تا فردا اینجا باشم، الان با مدیریت بیمارستات صحبت می‎‎‎‎‎کنم و با تو به عمارت بر میگردم. *** ملیکا وسایل موردنیازم رو گذاشتم توی چمدون و از اتاق بیرون رفتم، خداروشکر هیچ‎‎‎‎‎‎کس توی عمارت نبود که از این کار من رو منصرف کنه، رفتم توی حیاط عمارت و رو به یکی از نگهبان‎‎‎‎‎‎‎ها کردم و گفتم: - من رو به خونه‎‎‎‎‎‎‎ی پدرم ببرین. نگهبان نگاهی گذرا به چمدون انداخت و با جدیت گفت: - بدون اجازه‎‎‎‎‎‎‎ی آقا الکس نمیشه خانوم، لطفاً. نزاشتم بقیه‎‎‎‎‎‎ی حرفش رو بزنه با جدیت و لحنی عصبی گفتم: - یا همین کاری رو که گفتم انجام میدی یا با تاکسی میرم. نگهبان سرش رو پائین انداخت و با ناراحتیگفت: - متاسفم خانوم، اماّ اینم بگم بدون اجازه‎‎‎‎‎‎ی آقا نمی‎‎‎‎‎تونیم بزاریم از عمارت بیرون برید. با حرص پام رو به زمین کوبیدم، خدای من حتماً الکس با نگهبان‎‎‎‎‎‎ها تماس گرفته و تهدیدشون کرده نزارن من بیرون برم، اماّ اینا هنوز من رو نشناختن، بدون این‎‎‎‎‎‎‎‎که به نگهبان اعتنایی بکنم راهم رو کج کردم و به سمت در خروجیه حیاط عمارت شدم، چندقدم بیشتر نرفته بودم که در باز شد و ماشین الکس به درون حیاط اومد، اوف فقط همین یکی رو کم داشتم، نه نباید کم می‎‎‎‎‎‎‎آوردم وگرنه این دوتا عجوزه‎‎‎‎‎‎ای که من می‎‎‎‎‎‎شناختم فراتر میرن، بدون محل دادن به ماشین الکس به سمت در خروجی رفتم، با صدای شهاب که اسمم رو صدا زد با تعجب و حیرت وایستادم و به پشت‎‎‎‎‎‎سرم نگاه کردم، شهاب با چهره‎‎‎‎‎‎‎‎ی رنگ پریده و بی‎‎‎‎‎‎حال داشت به سمت من می‎‎‎‎‎اومد، الکس هم از ماشین پیاده شده بود و تکیه داده بود به در ماشین و با لبخند داشت به من نگاه می‎‎‎‎‎‎کرد، با عصبانیت رو به شهاب گفتم: - ببینم تو مگه قرار نبود فردا مرخص بشی، چرا سرخود خودت خودت رو الان مرخص کردی، اگه حالت خدایی نکرده دوباره بد بشه چی؟
  2. شهاب سرش روبه عنوان باشه تکون داد، خواستم حرفی بزنم که صدای زنگ گوشیم مانع شد، گوشیم رو از جیب شلوارم برداشتم، ملیکا بود که داشت تماس می‎‎‎‎‎گرفت، نکنه اتفاق بدی برای افتاده باشه؛ با عجله تماس رو برداشتم. - الو جانم ملیکا. شهاب با شنیدن اسم ملیکا رنگ از صورتش پرید و پرسش‎‎‎‎‎گرانه بهم نگاه کرد، صدای دلخور ملیکا پشت گوشی پیچید. - واقعاً باورم نمیشه که شما دونفر با اون همه اصراری که بهتون کردم در آخر کار خودتون رو انجام دادید! یک‎‎‎‎‎‎‎تای ابروم بالا رفت، شهاب که داشت از استرس این‎‎‎‎‎که ملیکا براش اتفاقی نیافتاده باشه می‎‎‎‎‎‎مرد زیر لب گفت: - اتفاقی براش افتاده الکس؟ سرم رو به نشونه‎‎‎‎‎‎‎ی نه تکون دادم و گوشی رو گذاشتم روی بلندگو و به شهاب علامت دادم که ساکت باشه، با مهربونی گفتم: - چیزی شده جوجه؟ صدای ناراحت و عصبیه ملیکا توی سالن نشیمن پیچید. - می‎‎‎‎‎‎خواستی حتماً چی بشه الکس، واقعاً برای هردوی شما متاسفم، باور کن اصلاً دلم نمی‎‎‎‎‎‎خواد که ببینم‎‎‎‎‎‎‎تون. شهاب با شنیدن حرف ملیکا اخم‎‎‎‎‎‎هاش توهم دیگه رفت ولی چیزی نگفت، با خونسردی گفتم: - نمی‎‎‎‎‎‎‎خوای بگی چی شده که تو جوجه از من و شهاب ناراحت شدی؟ ملیکا مکثی کرد و با لحنی خیلی مصمم گفت: - من به هردوی شما گفتم هیچ اقدامی بر ضد کمال انجام ندین، اون‎‎‎‎‎‎وقت شما چیکار کردین؛ دور از چشم من رفتین مثلاً گذشته‌‌‌‌‌‌‌ی کمال رو زیر و رو کردین که چی بشه، فکر کردین من احمقم، متوجه‎‎‎‎‎ی فکرهای شوم توی سرتون نمیشم؛ نوچ کور خوندین من تصمیمم رو گرفتم، میرم خونه‎‎‎‎‎ی پدرم و به هیچ‎‎‎‎‎‎وجه دلم نمی‎‎‎‎‎‎خواد چهره‎‎‎‎‎‎‎‎ی هیچ‎‎‎‎‎کدوم‎‎‎‎‎‎تون رو ببینم و دوست دارم تنها باشم. چهره‎‎‎‎‎‎ی شهاب دم به کبودی می‎‎‎‎‎‎‎زد، تمام سعیم رو کردم که خونسردی مو حفظ کنم، با مهربونی گفتم: - الاهی من قربون اون دل مهربونت برم، باشه برات همه‎‎‎‎‎‎چی رو توضیح می‎‎‎‎‎دم قسم می‎‎‎‎‎‎‎خورم، اماّ قبلش توهم قول بده تا اومدن من به عمارت جایی نری باشه؟ اماّ نه مثل این‎‎‎‎‎که ملیکا تصمیم داشت به درستی هم من و هم شهاب بیچاره رو که مثل سنگ سفت و کبود شده بود رو ادب کنه، با حرص گفت: - برای توضیح دادن خیلی دیر شده آقا الکس، من تصمیمم رو گرفتم و اصلاً هم گول شمارو دوباره نمی‎‎‎‎‎‎‎خورم، از طرف من به اون شهاب مثلاً مرد بگو ملیکا بی ملیکا. بدون هیچ حرف دیگه گوشی رو قطع کرد، هاج‌‌‌‌‌‌‌واج داشتم به گوشی نگاه می‎‎‎‎‎کردم، خیلی سریع دوباره شماره‎‎‎‎‎‎ی ملیکا رو گرفتم که صدای زنی پشت گوشی پیچید. - دستگاه مورد نظر خاموش می‎‎‎‎‎‎باشد لطفاً بعداً تماس بگیرید. شهاب با عصبانت از روی مبل بلند شد و دستی توی موهاش کشید، با فریاد گفت: - هیچ نمی‎‎‎‎‎‎‎فهمم چرا ملیکا همش طرف‎‎‎‎‎‎داری این پسره‎‎‎‎‎‎ی احمق رو می‎‎‎‎‎‎کنه. نفس عمیقی کشید و با لحن آروم‎‎‎‎‎‎تری گفت: - دارم دیونه می‎‎‎‎‎‎‎شم از این‎‎‎‎‎که نکنه یک وقت ملیکا دل‎‎‎‎‎‎باخته‎‎‎‎‎ی کمال شده باشه.
  3. - همون روز قبل از این‎‎‎‎‎‎که حالم بد بشه یکم درموردش تحقیق کردم و خواستم باهات تماس بگیرم و همون لحظه بهت بگم، اماّ ترجیح دادم پشت تلفن صحبت نکنم و بیام پیشت. به خودش اشاره کرد و گفت: - که متاسفانه حالم بد شد و بستری شدم، الان قبل از این‎‎‎‎‎که بیای باز تماس گرفتم و بقیه‎‎‎‎‎ی اطلاعات رو ازش پرسیدم، این‎‎‎‎‎‎بار آقا کمال نمی‎‎‎‎‎‎تونه از دست‎‎‎‎‎‎‎مون فرار کنه. این‎‎‎‎‎‎‎طور که معلوم بود شهاب مسئله‎‎‎‎‎‎‎ی مهمی رو فهمیده، شور و هیجان انتقام تمام بدنم رو به لرزه در آورد، با کنجکاوی و لبخند بدجنسی که اومده بود روی لبم گفتم: - خوب، پس که‎‎‎‎‎‎این‎‎‎‎‎طور. نفس عمیقی کشید و گفت: - این‎‎‎‎‎طور که معلومه پدر بردیا وقتی که بردیا بیست‎‎‎‎‎‎سالش بوده به طرز خیلی وحشت‎‎‎‎‎ناک و غیر معلوم کشته شده، قبل از کشته شدن پدرش گفته شده که با نرگس خدادادی که همسرش و مادر بردیا بوده خیلی مشکل داشته و هرشب صدای داد و فریادشون کل محله رو فرا می‎‎‎‎‎‎‎‎گرفته، طبق چیزی که همسایه‎‎‎‎‎‎‎ها و بستگان‎‎‎‎‎‎شون گفتن، پدر بردیا که اسمش وحید سعادت بود، به هیچ‎‎‎‎‎‎‎‎وجه اجازه این‎‎‎‎‎‎که همسرش با کسی رفت و آمد کنه رو نداشته؛ بعد از به قتل رسیدن وحید بردیا کلاً از اون محله میره و از اون موقعه تا حالا اسم‎‎‎‎‎‎‎‎شو به کمال سعادت تقیر میده و به گفته‎‎‎‎‎‎‎‎ی خیلی‎‎‎‎‎‎ها از اون‎‎‎‎‎‎سال توی کار خلاف رفته. معمای پیش رو ساده‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر از چیزی بود که فکر شو می‎‎‎‎‎‎کردم، قاتل وحید صددرصد کسی نبود غیر از خود بردیا، فکری که داشتم رو به زبون آوردم. - من مطمئنم قاتل وحید سعادت خود بردیا بوده. شهاب لبخند دندون‎‎‎‎‎‎‎نمایی زد و با شیطنت گفت: - هنوز مونده آقا الکس؛ نرگس خدادادی بعداز به قتل رسیدن همسرش به کل ناپدید شد، اماّ یک چیزی رو کمال نتونست که پنهان کنه، اونم مریضیه مادرش، نرگس مبتلا به بیماری ام‎‎‎‎‎‎‎اس هست، منم تحقیق کردم و فهمیدم هنوز تهت درمان پیش دکتر سکینه پگاه که از شانس خیلی خوب ما توی همین بیمارستان کار می‎‎‎‎‎‎‎‎کنه هستش، منم قبل از اومدن تو به اطلاعات رفتم و شماره‎‎‎‎‎‎ی شخصی خود دکتر رو گرفتم. با نگاه پر از تحسین به شهاب نگاه کردم، واقعاً که این پسر مغز متفکری داره و مو رو از ماست بیرون میکشه. - باهاش تماس گرفتی؟ - آره اماّ روی حالت پیغام‎‎‎‎‎‎گیر بود، منم خودم رو معرفی کردم و ازش خواستم در اولین فرصت باهام تماس بگیره. - با پیدا کردن مادر بردیا می‎‎‎‎‎‎‎خواهی باهاش چیکار کنی؟ شهاب لبخند گرمی زد و گفت: - الکس من با زن جماعت کاری ندارم، از اون‎‎‎‎‎‎‎طرف هم نرگس مبتلا به بیماری ام‎‎‎‎‎‎‎اس هستش و اصلاً در مردونگی ما جایز نیست که بخواهیم بلایی سر این زن بیاریم، فقط یک پیغام هشدار برای بردیا می‎‎‎‎‎‎‎فرستم که بدونه در افتادن با هر آدمی یک بهایی داره. منم با حرف شهاب موافق بودم، برای همین با لحنی ملایم گفتم: - حق با تو هستش شهاب، اماّ قبل از پیغام فرستادم برای بردیا اگر حال نرگس مساعد بود بهتره باهاش صحبت کنیم شاید اطلاعات بیشتری دست‎‎‎‎‎‎‎‎گیر مون شد.
  4. آب دهنم خشک شد، هیج جوابی برای گفتن بهش نداشتم، چی می‎‎‎‎‎‎تونستم که بگم، اگر بهش می‎‎‎‎‎‎گفتم آره منم دلم برات تنگ شده، می‎‎‎‎‎‎‎تونیم برای آخرین‎‎‎‎‎‎بار هم‎‎‎‎‎‎دیگه رو ببینیم، به کلی دردسر همه چیز رو باید به جون بخرم و اگر بهش بگم نه، وجدانم قبول نمی‎‎‎‎‎کرد که دلش رو بشکنم، خوب ما که قرار نیست کار بدی انجام بدیم، فقط قرار بود چندساعتی هم دیگه رو ملاقات کنیم؛ دلم رو به دریا زدم و گفتم: - باشه، حالا که اصرار داری بیای به ایران، قبل از رفتنت توی خونه‎‎‎‎‎‎ی پدرم هم‎‎‎‎‎‎دیگه رو ملاقات کنیم. کمال تک خنده‎‎‎‎‎‎‎ای کرد و گفت: - با اومدن من به خونه‎‎‎‎‎‎ی محسن یعنی اومدن توی دهن شیر ولی این ریسک رو دوست دارم برای دیدنت بپذیرم. لبخندی اومد روی لبم و گفتم: - قبلش با پدرم صحبت می‎‎‎‎‎کنم، فکر نکم دلش بخواد پسر داداش مادرم توی خونه‎‎‎‎‎‎‎‎اش به قتل برسه خیالت راحت. تن صدای کمال از همیشه بیشتر غمگین شد،. - اگر قبل از مردن چشم‎‎‎‎‎‎هاتو ببینم، باور کن ترسی در برابر مرگ ندارم. برای حس یک‎‎‎‎‎‎‎طرفه‎‎‎‎‎‎ای که کمال به من داشت عذاب دردناکی توی قلبم نشست، خوب چاره‎‎‎‎‎‎‎ای نبود قلبم از خیلی مدت پیش عاشق شهاب شده بود، با ناراحتی گفتم: - این‎‎‎‎‎‎جوری نگو بردیا، مطمئنم تو لیاقت یکی بهتر از من رو داری. کمال آهی کشید و گفت: - 222 (تا مرگم تو رو به یاد خواهم داشت) *** الکس دکمه‎‎‎‎‎‎‎‎ی آسانسور رو زدم و منتظر شدم تا بیاد، صدای پیامک گوشیم اومد، گوشی رو از توی جیب شلوارم بیرون آوردم و پیامک از طرف شهاب بود. ( من توی نشیمن خصوصی منتظرت نشستم) با اومدن آسانسور گوشی رو دوباره گذاشتم توی جیب شلوارم، دکمه‎‎‎‎‎ی طبقه‎‎‎‎‎‎ی پنجم رو زدم، صدای پخش موزیک ملایمی توی اتاقک طلایی آسانسور پیچید، بدون هیچ توقف بین طبقات دیگه خیلی زود به طبقه‎‎‎‎‎‎‎‎ی پنجم رسید، با قدم‎‎‎‎‎‎های بلند و محکم به سمت نشیمن خصوصی رفتم، دوتا تقه به در زدم و در رو باز کردم، شهاب خودش تنها روی یک مبل دونفره نشسته بود و با دیدن من از توی فکر بیرون اومد، لبخند بی‎‎‎‎‎‎‎حالی زد و گفت: - بیا پشین الکس، برات چیز جالبی پیدا کردم. یک‎‎‎‎‎‎‎‎تای ابروم رو بالا انداختم و با نیشخندی گفتم: - می‎‎‎‎‎‎دونستم از پس زیر و رو کردن گذشته‎‎‎‎‎‎‎ی کمال بر میای. شهاب هم نیشخندی زد، رفتم سمت نزدیک‎‎‎‎‎‎ترین مبلی که سمت راست شهاب بود و نشستم، منتظر به شهاب نگاه کردم که تک‎‎‎‎‎‎سرفه‎‎‎‎‎‎‎‎ای کرد و گفت:
  5. از تعجب چشم‎‎‎‎‎‎هام گرد شدن وای به حال شما دونفر در اصل این چند وقت داشتن دسیسه می‎‎‎‎‎‎کردن و من خبر نداشتم، اسمم ملیکا نیست اگر هر جفت‎‎‎‎‎‎شون رو خفه نکنم، با شرمنده‎‎‎‎‎‎گی و ناراحتی گفتم: - بردیا قسم می‎‎‎‎‎خورم من خبر نداشتم، هردوشون بهم قول داده بودن که کشت و کشتار راه نمی‎‎‎‎‎‎‎ندازند. - خوب اینم دلیل نمیشه گذشته‎‎‎‎‎‎‎‎مو دقیقاً بر ضد خودم استفاده نکنند. - تصمیم داری چیکار کنی؟ کمال مکث طولانی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای کرد و با لحن غمگینی گفت: - خاطر تو برام خیلی عزیزه، اگر بحث تو این وسط نبود برای این فضولی کردن‎‎‎‎‎‎‎‎‎هاشون یک درس حسابی بهشون می‎‎‎‎‎‎دادم. آهی کشیدم و گفتم: - من فردا با شهاب و الکس دوباره صحبت می‎‎‎‎‎‎‎کنم، از توهم خواهش می‎‎‎‎‎‎کنم قدمی بر ندار که اونا رو عصبی کنی. - من از اونا هیچ ترسی ندارم، بذار یکم عصبی بشن، نباید ساکت بمونم تا هرکاری دلشون می‎‎‎‎‎‎خواد انجام بدن. کلافه پوفی کردم، از شدت استرس و عصبانیت کف دستم گزگز کرد، نباید هیچ‎‎‎‎‎‎جوره اجازه شروع یک جنگ تمام اعیار رو می‎‎‎‎‎‎دادم، با لحنی ملایم گفتم: - ببین بردیا، اگر تو الان واکنشی بدی که باب میل شهاب و الکس نباشه، باز اون دونفر یک کار دیگه ضد تو انجام میدن و یک خون و خون ریزی شروع میشه. لحنم رو مظلوم‎‎‎‎‎‎تر کردم و برای این‎‎‎‎‎‎که دل کمال رو نرم‎‎‎‎‎‎‎تر کنم گفتم: محض اطلاعت برسونم، دیروز جواب آزمایش‎‎‎‎‎‎هام اومد، چهارتا از بهترین متخصص‎‎‎‎‎‎‎‎‎های قلب تشخیص دادن که زیاد زنده نمی‎‎‎‎‎‎‎مونم و هرگونه استرس و ترس مرگم رو جلو می‎‎‎‎‎‎‎‎ندازه. کمال با صدایی که از غم دورگه شده بود گفت: - باشه، اماّ این رو بدون فقط به خاطر تو هست که سکوت می‎‎‎‎‎‎کنم، اماّ باید به ایران برگردم جون مادرم در خطره، شهاب هرلحظه امکان داره جای مادرم رو پیدا کنه. با لحنی مطمئن گفتم: - شهاب به مادرت آسیبی نمی‎‎‎‎‎‎رسونه، این رو از طرف خودم بهت قول میدم، حتی برای این‎‎‎‎‎‎که خیالت راحت بشه خودم تمام کارهای انتقالی مادرت رو از ایران به هرجایی که خودت بگی رو انجام میدم، بهونه‎‎‎‎‎‎‎‎ی دیگه‎‎‎‎‎‎‎ت چیه آقا بردیا؟ - شاید دلیل اصلیم برای به ایران اومدن چیزی دیگه‎‎‎‎‎‎‎ای باشه. با تعجب گفتم. - و اون دلیل چیه آقا؟ - اگه توهم موافق باشی هم‎‎‎‎‎‎‎دیگه رو ملاقات کنیم، خوب راستش دلم می‎‎‎‎‎‎خواد برای آخرین بار ببینمت.
  6. *** ملیکا دوساعتی از اومدنم به خونه می‎‎‎‎‎‎‎گذشت، با این‌‎‎‎‎‎‎‎که خیلی خسته و بی‎‎‎‎‎‎‎حال بودم اصلاً خواب به چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام نمی‎‎‎‎‎اومد و دل‎‎‎‎‎‎‎‎نگران شهاب بودم، حال وخیم خودم برام ذره‎‎‎‎‎‎ای مهم نبود، تنها چیزی که می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خواستم بودن شهاب درکنارم بود، با صدای زنگ گوشیم از فکر بیرون اومدم، به دور و اطرافم نگاهی انداختم ولی گوشیم رو ندیدم، از روی تخت بلند شدم به سمت کیفم که روی میز توالت بود رفتم، زیپ کیفم رو بار کردم و گوشی‎‎‎‎‎‎مو بیرون آوردم، تا اومدم به صفحه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی گوشی نگاه بندازم تماس قطع شد، قفل گوشیم رو باز کردم و رفتم توی مخاطب گوشی، شماره ناشناس از خارج کشور بود، زیاد از دیدن شماره تعجب نکردم، حدسش کار راحتی بود، کسی غیر از کمال نمی‎‎‎‎‎‎‎تونه باشه، خواستم شماره رو بگیرم ولی برای این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کار کمی دودل بودم، اصلاً هیچ دلم نمی‎‎‎‎‎‎‎خواست به گوش شهاب بخوره و الان که به زور راضی‎‎‎‎‎‎‎شون کردم و کاری بهش نداشته باشند دوباره بهونه بدم دست‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شون، گوشی‎‎‎‎‎‎مو گذاشتم روی میز توالت و اومدم که برم سمت تخت با صدای زنگ گوشیم دوباره برگشتم که دیدم همون شماره‎‎‎‎‎‎ست، ترس و دل‎‎‎‎‎‎‎شوره قلبم رو به لرزه درآوردن، ترس از شهاب و الکس رو کنار گذاشتم و گوشی رو جواب دادم. - الو، بفرمائید؟ صدای گیرا و دلنشین کمال پشت گوشی پیچید. - الو، سلام عسل‎‎‎‎‎نبات. لبخندی بی اراده روی لب‎‎‎‎‎‎هام نشست، با کمی دلخوری و دل‎‎‎‎‎‎تنگی گفتم: - تو هیچ نمیگی بذار ببینم این دختر عمه‎‎‎‎‎ی من چیکارها می‎‎‎‎‎‎کنه، مرده‎‎‎‎‎‎ست یا زنده؟ کمال بلافاصله با مهربونی گفت: - زبونت رو گاز بگیر جوجه. یکم مکث کرد و گفت: - دلم برات تنگ شده، احتمال داره تا چندروز دیگه بیام ایران. از حرفی که زد دلم هری ریخت، نه کمال نباید به ایران بیاد وای خدای من حالا چه جوری بهش بگم، با تته پته گفتم: - امم میگم، چیزه. یکم مکث کردم و گفتم: - راستش منم دلم برات تنگ شده پسردایی، اماّ خواهش می‎‎‎‎‎‎کنم فعلاً ایران نیا، لطفاً. کمال قهقه‎‎‎‎‎‎‎‎ای زد و گفت: - می‎‎‎‎‎تونم حدس بزنم که نگرانمی که نبادا شهاب و الکس بلایی سرم بیارن، درست می‎‎‎‎‎‎‎گم؟ ظربان قلبم بالا رفت و عرق سردی روی پیشانیم نشست، لبم رو با زبونم تر کردم و گفتم: - ببین کمال باید حرفم رو جدی بگیری، شهاب و الکس رو به زور راضی کردم که کاری بهت نداشته باشند. صدای پوزخند کمال از پشت گوشی اومد، با طعنه و لحنی تلخ گفت: - برای همین افتادن دنبال گذشته‎‎‎‎‎م و دارن زیر و روش می‎‎‎‎‎‎کنن، در اصل اون دوتا هستن که من رو دست کم گرفتن.
  7. دافنه به کاناپه‎‎‎‎‎‎‎ها اشاره کرد و با نگرانی گفت: - زیاد سرپا نمون، بهتره که بشینی. حق با دافنه بود، بهتره زیاد از انرژیم استفاده نکنم تا یکم سرپا بشم، هیچ اصلاً دلم نمی‎‎‎‎‎‎خواد باز کارم به بستری شدن برسه، باشه‎‎‎‎‎‎‎ای زیرلب گفتم و به سمت یک‎‎‎‎‎‎‎کاناپه‎‎‎‎‎‎ی سه نفره رفتم و نشستم، مادرمم اومد کنارم نشست، دافنه رفت روی کاناپه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی رو به رویم نشست و با لبخند نگاهم کرد، اون عشق گذشته‎‎‎‎‎ توی نگاهش نبود و از این بابت خیلی خوش‎‎‎‎‎‎حال بودم که عذاب نمی‎‎‎‎‎‎کشه، مادرم دستم رو که روی پاهام بود نوازش کرد و گفت: - دکتر گفت انشالله فردا مرخصی. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: - آره می‎‎‎‎‎‎دونم الکس یک‎‎‎‎‎‎چیزهای گفت. دافنه برای حرفی که می‎‎‎‎‎‎‎‎خواست بزنه یکم دودل بود، با مکث گفت: - میگم شهاب؟ - بله. - الکس به مادرت و آقا محسن پیشنهاد دادن که توی عمارت بمونن، گفتش بهتره که بعد از این همه دوری، خانواده دور هم دیگه باشن، هرچی باشه همه‎‎‎‎‎‎‎مون به هم وابسته و خانواده هستیم. به مادرم نگاه کردم و پرسش‎‎‎‎‎‎‎گرانه گفتم: - تو چی تصمیم گرفتی مامان؟ گونه‎‎‎‎‎‎‎‎های مادرم قرمز شدن، سرش رو پایین انداخت و با لحنی آروم گفت: - خوب راستش آنجلا هم ازم خواهش کرد که بمونم، گفت بهتره بعد از این‎‎‎‎‎همه سال که محسن و الکس بهم رسیدن الان باز ازهم جدا نشن، اینم گفت که الکس خیلی به ملیکا وابسته شده و الان که ملیکا هم حال زیاد خوشی نداره بهتره همه‎‎‎‎‎‎مون دور هم دیگه باشیم. از شنیدن حال بد ملیکا دوباره قلبم فرو ریخت، بازهم بغض لعنتیم راه گلوم رو بست و نفس کشیدن رو هم برام دشوار کرد، با صدای ضعیفی گفتم: - همین که همه‎‎‎‎‎ی شما خوش‎‎‎‎‎‎حال باشید برای من کافیه. مادرم نفس عمیقی کشید و با لحن امیدوارانه‎‎‎‎‎‎‎‎ای گفت: - من امید دارم که همه‎‎‎‎‎‎‎چی درست میشه. آهی کشیدم و گفتم: - امیدوارم. دافنه لبخندی زد و با خوش‎‎‎‎‎‎حالی گفت: - راستی یک خبر خوب، با الکس تصمیم گرفتیم هرموقعه حال شهاب خوب شد تاریخ عقد من و الکس رو مشخص کنیم و عروسی کنیم. از خوش‎‎‎‎‎‎‎حالی‎‎‎‎‎‎‎‎ای که توی چشم‎‎‎‎‎‎های دافنه می‎‎‎‎‎‎‎دیدم قلبم سرشار از شادی شد، از ته قلبم برای خوش‎‎‎‎‎بختیش آرزو می‎‎‎‎‎‎کنم، دافنه لیاقت خوش‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎بختش شدن رو داره، لبخندی زدم و گفتم: - برات بهترین‎‎‎‎‎‎هارو از صمیم قلبم آرزو می‎‎‎‎‎‎‎‎کنم، امیدوارم قلبت همیشه سرشار از عشق و امید باشه.
  8. بعد از ده‎‎‎‎‎‎‎‎دقیقه که برای من به اندازه‎‎‎‎‎‎ی یک عمر بود، از اتاق بیرون اومد و رو به روم ایستاد، برگه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای به سمتم گرفت و گفت: - بفرمائید آقا شهاب. برگه رو از دستش گرفتم و زیرلب تشکری کردم، آروم برگه رو تا کردم و گذاشتم توی جیب شلوارم، روم رو ازش گرفتم و به سمت آسانسور رفتم، دکمه‎‎‎‎‎‎‎‎ی طبقه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی پنجم رو زدم و منتظر موندم تا در آسانسور بسته بشه، همین که در خواست بسته بشه یک دختر جوونی خودش رو با عجله رسوند به آسانسور و مانعه از بسته شدن در شد، زیرلب عذرخواهی کرد و اومد کنارم ایستاد، دختره به چشمم خیلی آشنا اومد، نگاهی زیر چشمی بهش انداختم، هرچی به سرم فشار آوردم که این دختر رو قبلاً کجا دیدم چیزی دستگیرم نشد، بی‎‎‎‎‎‎‎‎خیال شدم و سرم رو پائین انداختم، باصدای زنی که طبقه‎‎‎‎‎‎ی پنجم رو اعلام کرد سرم رو بالا گرفتم و اومدم که برم بیرون دختر هم یک قدم به جلو برداشت، به رسم احترام ایستادم تا اول اون به بیرون بره، لبخندی زد و سرش رو به علامت تشکر تکون داد، پشت‎‎‎‎‎‎سر دختر با قدم‎‎‎‎‎‎های آهسته از آسانسور بیرون رفتم و به سمت نشیمن خصوصی راهم رو کج کردم، باید مادرم رو ببینم البته اگر هنوز بیمارستان بوده باشه، پشت در ایستادم و یکم مکث کردم، دوتقه به در زدم و دستگیره‎‎‎‎‎ی در رو آهسته پایین کشیدم و در رو باز کردم، مادرم به همراه دافنه روی کاناپه نشسته بودن و با دیدن من هرودوی اون‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها با خوش‎‎‎‎‎‎‎حالی بلند شدن و به سمتم اومدن، مادرم با بغض و خوش‎‎‎‎‎‎‎‎حالی گفت: - پسرم، نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎دونی چه‎‎‎‎‎‎‎قدر از دیدنت خوش‎‎‎‎‎‎‎حالم، مادر به فدای اون چشم‎‎‎‎‎‎‎های قشنگت بشه. دست‎‎‎‎‎‎‎هام رو باز کردم و مادرم رو محکم توی آغوشم کشیدم وای که چه‏‎‎‎‎‎‎‎‎قدر دلم برای این آغوش مادرم تنگ شده بود، با مهربونی و دل‎‎‎‎‎‎تنگی گفتم: - منم از دیدنت خوش‎‎‎‎‎‎‎حالم مامان، ممنون که برگشتی ایران. از بغلم بیرون اومد و صورتم رو نوازش کرد، قطره‎‎‎‎‎‎‎ی اشکی از چشم‎‎‎‎‎‎‎هاش پایین چکید و با غم گفت: - چه برگشتی پسرم وقتی فهمیدم حالت بده توی بیمارستان بستری شدی داشتم دیوونه می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شدم، به خدا قسم هر ثانیه داشتم هزاربار میمردم و زنده می‎‎‎‎‎‎شدم. دافنه پرید وسط حرف ما و با گله‎‎‎‎‎‎گی گفت: - خوب می‎‎‎‎‎‎‎بینم اقا شهاب به کلی تصمیم داره یک تنه خودش رو از بین ببره، پسر تو چرا قرص‎‎‎‎‎‎‎هاتو یکی در میان مصرف می‎‎‎‎‎‎کردی؟ ای‎‎‎‎‎‎بابا این حرف بود که الان باید جلوی مادرم می‎‎‎‎‎‎زد، الان گیر میده که باید بیشتر بستری بمونی، برای این‎‎‎‎‎‎‎که حرفی که دافنه زده رو ماست‎‎‎‎‎‎‎‎مالی کنم گفتم: - نه اشتباه می‎‎‎‎‎‎کنی دافنه، من دقیقاً سرساعت قرص‎‎‎‎‎‎‎هام رو مصرف می‎‎‎‎‎‎کردم. مادرم لپم رو کشید و با خنده گفت: - لازم نیست مثل پسر بچه‎‎‎‎‎‎‎‎ها چیزی رو از مادرت مخفی کنی، دومن دکترت طی آزمایش‎‎‎‎‎‎‎های که ازت گرفته متوجه شده قرص‎‎‎‎‎‎‎ها کم مصرف می‎‎‎‎‎‎شدن. یک‎‎‎‎‎‎‎تای ابروم رو انداختم بالا و با شیطنت گفتم: - پس هیچ‎‎‎‎‎‎جوره نمی‎‎‎‎‎‎تونم دروغ بگم! مادرم با لبخند گفت: - نه خیر.
  9. گوشی رو قطع کردم، از اتاق رفتم بیرون و به سمت آسانسور قدم برداشتم، دکمه‎‎‎‎‎‎ی طبقه‎‎‎‎‎‎ی هم‎‎‎‎‎کف رو زدم؛ از آسانسور اومدم بیرون و رفتم سمت اطلاعات، یک زن میانسال روی صندلی نشسته بود و با دیدن من از جاش بلند شد و با نگرانی از اتاقک اطلاعات بیرون اومد و گفت: - آقای سلطانی شما باید توی اتاق‎‎‎‎‎تون درحال استراحت باشید. سعی کردم که خونسردی‎‎‎‎‎‎‎مو حفظ کنم و آروم گفتم: - من حالم خوبه، می‎‎‎‎‎‎خواستم بدونم مطب دکتر سکینه پگاه توی کدوم طبقه‎‎‎‎‎‎ی بیمارستان هستش؟ زن که یکم تعجب کرده بود ولی با خونسردی گفت: - دکتر پگاه روزهای زوج مطب تشریف دارند. اه، امروز پنج‎‎‎‎‎‎شنبه‎‎‎‎‎‎ست و پس‎‎‎‎‎‎فردا می‎‎‎‎‎‎تونم با دکتر صحبت کنم، یک فکری به سرم زد و گفتم: - شماره تلفن شخصی‎‎‎‎‎‎شون رو بهم بده. اینبار کنجکاوی شو بیان کرد و گفت: - مشکلی هست، اگر موضوع‎‎‎‎‎‎ درمورد شماست الان باهاشون خیلی سریع تماس می‎‎‎‎‎گیریم و به بیمارستان پیج شون می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنیم. از این‎‎‎‎‎‎همه کنه بودنش یکم کلافه شدم ولی چیزی به روی خودم نیاوردم، نقاب خونسردی‎‎‎‎‎‎مو به چهره‎‎‎‎‎‎م زدم و گفتم: - نه مشکلی نیست، چندتا مسئله‎‎‎‎‎‎ هستش که خودم شخصاً می‎‎‎‎‎‎خوام باهاشون صحبت کنم. زن لبخندی زد و گفت: - چشم من الان از توی سیستم بیمارستان شماره‎‎‎‎‎‎‎ی تلفن خانوم دکتر رو در میاورم، شما اگر دوست داشته باشید تشریف ببرید اتاق بنده شخصاً براتون میارم. - ممنون، من همین‎‎‎‎‎‎جا منتظر می‎‎‎‎‎مونم. - هرطور مایل هستید. پشتش رو به من کرد و دوباره رفت توی اتاقک شیشه‎‎‎‎‎‎‎ای و نشست روی صندلی، لپ‎‎‎‎‎‎تاپ رو روشن کرد، با صدای زنگ گوشیم نگاهم رو ازش گرفتم و به صفحه‎‎‎‎‎‎ی گوشیم انداختم، الکس بود که داشت زنگ می‎‎‎‎‎زد، گوشی رو جواب دادم. - الو، بله الکس؟ - میگم اگه حالت خوبه یکم صحبت کنیم؟ - آره خوبم، چیزی شده؟ - نه اتفاقی نیافتاده، درمورد کمال سعادته، این موضوع دیگه خیلی کشش پیدا کرده. - خودمم توی همین فکر بودم، ببینم کجایی می‎‎‎‎‎تونی بیای بیمارستان؟ - آره اتفاقاً نزدیکم، حدوداً تا نیم‎‎‎‎‎‎ساعت دیگه می‎‎‎‎رسم. - باشه پس منتظرتم. گوشی رو قطع کردم و به چهره‎‎‎‎‎ی زن نگاهی انداختم، هنوز خیره به لپ‎‎‎‎‎تاپ بود و داشت جست‎‎‎‎‎جو می‎‎‎‎‎کرد، از این‎‎‎‎‎همه کند بودنش حرصم گرفت، آخه مگر پیدا کردن یک شماره تلفن ساده انقدر زمان می‎‎‎‎‎‎برد؟
  10. *** شهاب یک‎‎‎‎‎‎ساعتی از رفتن ملیکا می‎‎‎‎‎‎گذشت، انگار هر دقیقه قرن‎‎‎‎‎‎‎ها طول می‎‎‎‎‎‎کشید، هوای اتاق برام سنگین شده بود، نفس عمیقی کشیدم و آروم از تخت پائین اومدم، رفتم سمت پنجره‎‎‎‎‎‎‎‎ی سراسری‎‎‎‎‎‎‎‎ای که سمت راست اتاق بود، از پشت پنجره به منظره‎‎‎‎‎‎ی بیمارستان نگاه کردم، حیاط بیمارستان بزرگ و سرسبز بود، پر بود از آدم‎‎‎‎‎‎های گوناگونی که در رفت و آمد بودن، سرم پر بود از فکر و کارهایی که قرار بود انجام بدم و به تاخیر افتادن، باید یک فکر اساسی درمورد کمال می‎‎‎‎‎‎کردم، رفتم سمت گوشیم و شماره‎‎‎‎‎‎ی پارسیا رو گرفتم، بعد از دوتا بوق صدای نگرانش پشت گوشی پیچید. - الو، ببینم پسر معلوم هست چندروزه کجا غیبت زده که گوشی‎‎‎‎‎‎‎تو جواب نمیدی؟ از نگرانی‎‎‎‎‎‎‎ای که توی لحن صدای پارسیا بود لبخندی اومد روی لبم، با لحنی آسوده‎‎‎‎‎‎‎‎‎خاطر گفتم: - خیالت راحت، مثل همیشه سرحال و شاداب درحال برسی به بعضی از کارهام بودم، شرمنده نشد جواب بدم. نفس عمیقی کشید و گفت: - خداروشکر که حالت خوبه، نگرانت شده بودم. - ممنونم. مکثی کردم و دوباره گفتم: - میگم داداش، این جریان مادر کمال که بهت سپرده بودم چیکارش کردی، تونستی ردی ازش پیدا کنی؟ با غرور گفت: - مگه میشه داداش شهاب از من چیزی رو بخواد من نتونم پیدا کنم. لبخندی رضایت بخش اومد روی لبم، با کنجکاوی گفتم: - خوب؟ - نرگس خدادادی، مادر بردیا سعادت، طی تحقیقاتی که کردم، آخرین‎‎‎‎‎‎‎بار پیش دکتر سکینه پگاه توی بیمارستان.. .، به تاریخ یک‎‎‎‎‎‎ماه پیش ویزیت شده. با شنیدن اسم بیمارستان لبخند بدجنسی اومد روی لبم، چون دقیقاً همین بیمارستانی که الان بودم و خوبی قضیه اینجا بود که دکتر برای دادن اطلاعات مقاومت نمیکنه چون سی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎درصد سهام بیمارستان برای من هست و به راحتی می‎‎‎‎‎‎‎تونم با چندتا جمله‎‎‎‎‎‎ی ساده دکتر رو بدون این‎‎‎‎‎‎که شک کنه سامع کنم، با قدردانی گفتم: - خیلی من رو شرمنده‎‎‎‎‎‎‎ خودت کردی داداشم. - نه این حرف‎‎‎‎‎‎هارو نزن شهاب‎‎‎‎‎جان بیشتر از این‎‎‎‎‎‎ها ارزش داری. - مواظب خودت باش و البته هرچیزی رو که نیاز داشتی به برادری‎‎‎‎‎‎‎مون قسمت می‎‎‎‎‎دم بدون هیچ خجالتی بگو. - دست‎‎‎‎‎‎‎‎گلت درد نکنه، چشم داداش هرچی که احتیاج داشتم حتماً باهات تماس می‎‎‎‎‎گیرم. - باشه، خدا‎‎‎‎‎‎‎حافظ. - دست حق یارت.
  11. قلبم سرشار از عشق شد، احساس سبکی می‎‎‎‎‎‎کردم، حتی روحمم داشت غرق در لذت و عشق به شهاب نگاه می‎‎‎‎‎‎کرد، لبخندی زدم و گفتم: - به خدا شعرترین شعر منی، می‎‎‎‎‎‎فهمی؟ هوس انگیزترین حس منی، می‎‎‎‎‎‎‎‎‎فهمی؟ الان تنها چیزی که از خدا می‎‎‎‎‎‎‎‎خواستم این‎‎‎‎‎بود که توی چشم‎‎‎‎‎‎های شهاب غرق بشم، نمی‎‎‎‎‎خواستم ثانیه‎‎‎‎‎‎‎ها بگذرن، زمان دقیقاً در همین‎‎‎‎‎‎جا متوقف بشه، با صدای زنگ گوشیم به خودم اومدم، گوشیم رو از کیفم بیرون آوردم، الکس بود که داشت زنگ می‎‎‎‎‎زد، خدایا این نیم‎‎‎‎‎‎‎‎ساعت چه‎‎‎‎‎‎قدر زود گذشت؟ گوشی‎‎‎‎‎‎‎رو جواب دادم. - الو جانم الکس؟ - پائین توی نشیمن منتظرتم جوجه. خنده‎‎‎‎‎‎‎‎ای ریز کردم و گفتم: - من جوجه نیستم. الکس قهقه‎‎‎‎‎‎‎‎ای زد و گفت: - به خدا که از چشم من جوجه‎‎‎‎‎‎ای. - من که حریف تو قلدر نمی‎‎‎‎‎‎شم، هرچی که دلت می‎‎‎‎‎‎خواد بگو. - به خدا که تو جوجه این‎‎‎‎‎‎که منم هزارتای بزرگ‎‎‎‎‎‎‎تر از من رو هم ماشالله حریفی. این‎‎‎‎‎‎‎بار من بودم که قهقه زدم و گفتم: - خدا بگم چیکارت نکنه، باشه منتظر بمون تا ده‎‎‎‎‎‎دقیقه دیگه اومدم. الکس با مهربونی گفت: - باشه عزیزم. بازم مثل همیشه گوشی رو بدون خداحافظی قطع کرد، زیرلب با حرص گفتم: - این پسر هیچ‎‎‎‎‎‎‎وقت درست نمیشه. شهاب با مهربونی داشت بهم نگاه می‎‎‎‎‎‎کرد، لبخندی زد و گفت: - از نگاه کردن بهت سیر نمی‎‎‎‎‎‎شم، باورکن اگر می‎‎‎‎‎‎‎‎شد تصویرتو جلوی چشم‎‎‎‎‎‎‎هام هک می‎‎‎‎‎‎‎‎کردم. اه، لعنت بهش این درد عوضی هم دقیقاً می‎‎‎‎‎دونه کی بیاد که قشنگ ضدحال باشه، از دردی که توی قفسه‎‎‎‎‎‎ی سینه‎‎‎‎‎‎م بود نفسم بالا نمی‎‎‎‎‎اومد، برای این‎‎‎‎‎که شهاب متوجه‎‎‎‎‎‎ی حال وخیمم نشه لبخند کم‎‎‎‎‎‎‎جونی زدم، تمام سعیم رو کردم که نفس‎‎‎‎‎‎‎هام رو میزان کنم؛ با عشق گفتم: - دلم شده حیران چشمانت، دل کندن ازت برای یک‎‎‎‎‎‎ساعت هم برام سخته، به خدا شماها دارید من رو مجبور می‎‎‎‎‎‎‎‎کنید که برم خونه، من حالم خیلی خوبه و اگر هم که اینجا پیش تو بمونم بهتر هم میشم. شهاب لبخندی دل‎‎‎‎‎‎‎گرم زد و گفت: - ببینم عروسک کوچولو، تو دلت نمی‎‎‎‎‎‎خواد که برای اومدن من به خونه تدارک ناهار ببینی؟ - خیلی بدجنسی شهاب می‎‎‎‎‎‎دونستی؟ شهاب خنده‎‎‎‎‎‎‎‎ای کرد و گفت: - من بدجنس نیستم، دلم برای دست پختت تنگ شده.
  12. *** ملیکا در اتاق رو بار کردم، شهاب و الکس با دیدن من دست از صحبت کردن کشیدند، پوزخندی زدم و با ناراحتی گفتم: - چرا تا من آمدم ساکت شدین، ناراحت شدین برم؟ به چهره‎‎‎‎‎‎ی شهاب نگاه کردم، موهاش آشفته‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر از قبل شده ، چشم‎‎‎‎‎‎‎‎هاش متورم و قرمز شده بودن؛ شهاب لبخندی زد و با مهربونی گفت: - تو تاج سرما هستی عروسک‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کوچولو. از حرفی که شهاب زد قند توی دلم آب شد، اماّ چیزی به روی خودم نیاوردم و پشت چشمی برای هردوی اون‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها نازک کردم، الکس از روی صندلی بلند شد و اومد طرفم، لپم رو کشید و با خنده گفت: - این حجم از لوس بودنت رو این چندسال کجا پنهان کرده بودی؟ یک‎‎‎‎‎‎‎تای ابروم رو بالا انداختم و با لبخند دندون نمایی گفتم: - من صفت‎‎‎‎‎‎‎‎‎های زیادی دارم آقاالکس. الکس بازوم رو نوازش کرد و بامهربونی گفت: - من میرم با دکترشهاب صحبت کنم، حدوداً نیم‎‎‎‎‎‎‎ساعت دیگه میام دنبالت می‎‎‎‎‎‎برمت خونه یکم استراحت کن. با این‎‎‎‎‎که اصلاً دلم راضی نمی‎‎‎‎‎‎شد که شهاب رو توی بیمارستان تنها بزارم و خودم با خیالت راحت برم خونه استراحت کنم، اماّ چاره‎‎‎‎‎‎‎ای جزء قبول کردن نداشتم وگرنه با خشم کل خانواده رو به رو می‎‎‎‎‎‎‎شدم، با لحنی کلافه گفتم: - باشه. الکس دیگه حرفی نزد و از اتاق بیرون رفت، به چهره‏‎‎‎‎‎‎‎ی آشفته‎‎‎‎‎‎ی شهاب نگاهی کردم و با نگرانی رفتم نزدیک تختش و کنارش ایستادم، دست‎‎‎‎‎‎‎‎شو آروم گرفتم توی دستم و نوازش کردم، زیرلب با بی‎‎‎‎‎‎‎‎قراری گفتم: - دلم نمی‎‎‎‎‎‎‎‎خواد برم خونه، دوست دارم پیش تو باشم. غم توی چشم‎‎‎‎‎‎‎‎های شهاب برق می‎‎‎‎‎‎زد، آب دهنش رو قورت داد و با صدایی که از اندوه دورگه شده بود گفت: - من قربون اون دل مهربونت برم، چندروزه مداوم اینجای بهتره بری خونه یکم استراحت کنی، با الکس که صحبت می‎‎‎‎‎‎‎کردم گفتش که فردا مرخص می‎‎‎‎‎‎‎‎‎شم. شادی توی قلبم از این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎که شهاب فردا مرخص میشه سرازیر شد، دستش‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎رو که توی دستم بود بوسیدم و آروم بغل کردم، با خوش‎‎‎‎‎‎‎‎حالی گفتم: - الاهی شکر که می‎‎‎‎‎‎‎بینم حالت خوبه شوالیه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی من. قطره‎‎‎‎‎‎‎‎ی اشکی از گوشه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی چشم شهاب پائین چکید و با بغض گفت: - از این‎‎‎‎‎‎که این‎‎‎‎‎‎جوری صدام می‎‎‎‎‎‎کنی هزاربار میمیرم و دوباره جون می‎‎‎‎‎‎‎‎‎گیرم. نفس عمیقی کشید و سعی کرد بغض توی گلوش رو قورت بده، دوباره گفت: - خیلی دوستت دارم عروسک‎‎‎‎‎‎‎‎من.
  13. - قبل از رفتن بیا اتاق شهاب بعد برو. ملیکا با نگرانی زود گفت: - شهاب چیزیش شده؟ - نگران نباش عزیزم، شهاب خوبه فقط می‎‎‎‎‎خواد قبل از رفتنت ببینتت. - باشه تا ده‎‎‎‎‎‎دقیقه دیگه میام. - باشه جوجه‎‎‎‎‎‎‎‎کوچولو. گوشی رو قطع کردم و گذاشتمش دوباره توی جیب شلوارم، از جیب کتم پاکت سیگارم رو بیرون آوردم و یک‎‎‎‎‎‎‎نخ از توی پاکت برداشتم، با فندک روشنش کردم و پوک عمیقی از سیگار کشیدم؛ شهاب که یکم آروم‎‎‎‎‎‎تر شده بود با کنجکاوی پرسید. - جریان اون دختره پریزاد رو چیکارش کردی؟ با بلایی که سر اون دختره‎‎‎‎‎‎ی نمک‎‎‎‎‎نشناس آوردم لبخند بدجنسی اومد روی لبم. - به سزای اعمالش رسید. شهاب یک‎‎‎‎‎‎‎تای ابروش رو انداخت بالا و گفت: - خوب؟ - با علی‎‎‎‎‎‎حیدر همون کسی که پریزاد رو بهش سپرده بودم صحبت کردم و اون خودش هم گفت که متوجه‎‎‎‎‎‎ی کارهای مشکوک پریزاد شده بوده، اماّ چون بهش اعتماد کرده بوده زیاد پیگیر نشده، با یک نقشه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی خیلی ساده خودش با زبون ساده اعتراف کرد که داشته بر علیه من مدارک جمع می‎‎‎‎‎‎کرده، همون‎‎‎‎‎‎جور که مادرم حدس زد تمام مدارم به صورت کتبی داده شده بوده به کلانتری و چیزی توی سیستم‎‎‎‎‎‎ها ثبت نشده بود، این وسط علی‎‎‎‎‎‎‎حیدر بدجوری عاشق این‎‎‎‎‎‎دختره‎‎‎‎‎‎ی احمق شده بود اماّ چاره‎‎‎‎‎‎ای نداشتم، پس تصمیم گرفتم با پریزاد صحبت کردم و بهش گفتم اگر که می‏‎‎‎‎‎‎‎خواد از جونش بگذرم باید تمام مدارکی رو که به پلیس تحویل داده رو از بین ببره، خوب جون آدمیزاد خیلی با ارزش‎‎‎‎‎‎مند تر از این‎‎‎‎‎‎حرف‎‎‎‎‎‎‎هاست، ب فاطیما به کلانتری فرستادمش و تمام مدارک رو برداشتن و بعد از بیرون اومدن از کلانتری از بین بردن. شهاب نیشخندی زد و با طعنه گفت: - و توهم راحت از پریزاد گذشت کردی و گذاشتی راحت به زندگیش ادامه بده؟ لبخندی بدجنس زدم و گفتم: - تمام اون‎‎‎‎‎‎هایی که به الان من رو می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شناسند، این رو می‎‎‎‎‎‎دونند که پشت کردن به من و بر علیه من کاری رو انجام دادن چه عواقبی رو داره؛ اماّ این یکی رو نتونستم قشنگ اون‎‎‎‎‎طور که لیاقتش هست مجازات کنم. - چه‎‎‎‎‎‎‎طور مگه؟ - همون جورهم که قبلاً بهت گفتم علی‎‎‎‎‎‎حیدر برای من خیلی ارزش‎‎‎‎‎‎‎‎‎مند هست، التماسم کرد که از جون پریزاد بگذرم، اماّ این دلیل نمی‎‎‎‎‎‎شد که بزارم بدون مجازات شدن قسر در بره، برای همین فقط یک شرط گذاشتم که از جونش می‎‎‎‎‎گذرم اونم این که باید قسمتی از حافظش توسط دانشمندهای که خودم سراغ داشتم پاک بشه؛ علی‎‎‎‎‎حیدر با پیشنهادی که بهش دادم موافقت کرد. شهاب لبخندی زد و گفت: - بهترین تصمیمی بود که گرفتی، این‎‎‎‎‎‎جور نه سیخ می‎‎‎‎‎سوزه نه کباب.
  14. شهاب نتوست وزن شو تحمل کنه، با کوله‎‎‎‎‎باری از غم روی زانو روی زمین نشست، سرش رو میون دست‎‎‎‎‎‎های گرفت و باصدای بلند گریه کرد، سعی کردم آرومش کنم، با لحنی قاطع گفتم: - وقتی خودم تنها با دکترا صحبت کردم می‎‎‎‎‎دونی چی گفت؟ بازو‎‎‎‎‎‎‎شو محکم توی دستم گرفتم و تکونش دادم، سرش رو از میون دست‎‎‎‎‎‎‎هاش بیرون آورد و درمانده بهم نگاه کرد، این‎‎‎‎‎بار مهربون‎‎‎‎‎تر ادامه دادم. - گفتن باید بهش امید بدیم، اصلاً نباید هیچ شوک غمی بهش وارد بشه و با تجویز دارو شاید سال‎‎‎‎‎‎‎های سال هم در کنارمون عمر کنه. نفسی عمیق کشیدم و گفتم: - ببین شهاب تو برای ملیکا خیلی عزیز هستی، توی این پنج روزی که بی‎‎‎‎‎هوش بودی مثل شمع آب شد، از همه مهم‎‎‎‎‎تر عکس‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎العمل تو هست وقتی اون تورو این‎‎‎‎‎طور این‎‎‎‎‎‎‎قدر ناامید و شکسته ببینه از نظرت نابود نمیشه؟ با صدایی مملو از بغض و غم گفت: - تو داری از من می‎‎‎‎‎خواهی که هرروز از بین رفتن ملیکا رو با چشم‎‎‎‎‎‎های خودم ببینم و لب نزنم، هر دقیقه از این‎‎‎‎‎‎که الان از دستش میدم یا نه بازهم خونسرد بمونم، ببینم شما همه‎‎‎‎‎‎‎تون دیونه شدین، به ولله که عقل‎‎‎‎‎تون رو از دست دادین. - برای روحیه دادن به ملیکا مجبوریم که این‎‎‎‎‎‎کار رو انجام بدیم. شهاب نزاشت که ادامه‎‎‎‎‎‎ی حرفم رو بزنم، با دستش ظربه‎‎‎‎‎ای به سرش زد و نالید. - ای خدا وای برمن، کاشکی می‎‎‎‎‎‎‎مردم اماّ شاهد این روزها نبودم، آخ ملیکای من، عروسک‎‎‎‎‎‎‎کوچولوی من. بغض توی گلوش مانع از حرف زدنش شد، باحالتی زار فقط گریه می‎‎‎‎‎کرد، نباید اجازه می‎‎‎‎‎‎دادم حالش از این بدتر بشه چون امکان داشت باز مریضیش از اینی که هست بدتر بشه، از روی زمین بلند شدم و زیربغل شهاب رو گرفتم، با ملایمت گفتم: - پاشو پسر خوب، ملیکا اگه بیاد توی این حال تورو ببینه ممکنه خیلی ناراحت بشه و این اصلاً واسش خوب نبست، بهتره یکم توی تخت استراحت کنی. شهاب با بی‎‎‎‎‎حالی بلند شد، نشست روی تخت و زیرلب گفت: - ملیکام رو بگو که بیاد. - بهتره که اونم یکم استراحت کنه، چندروزه مداوم سرپاست. مثل پسربچه‎‎‎‎‎‎ی لجباز دوباره گفت: - می‎‎‎‎‎‎خوام ببینمش. پوفی کردم و گفتم: - شهاب خواهش می‎‎‎‎‎‎کنم لجبازی نکن، بهتره امشب ملیکا بره خونه و یکم استراحت کنه، توهم تا فردا انشالله مرخص میشی و تا دلت بخواد می‎‎‎‎‎تونی ملیکا رو ببینی. با تمنا و خواهش بهم نگاه کرد و ملتمسانه گفت: - باشه، اماّ قبل از این‎‎‎‎‎که بره فقط چنددقیقه ببینمش همین. باشه‎‎‎‎‎‎ای زیرلب گفتم، گوشیم رو از توی جیب شلوارم در آوردم و شماره‎‎‎‎‎‎ی ملیکا رو گرفتم، دومین بوق صدای دلنشینش پشت گوشی پیچید. - جانم الکس؟ - هنوز بیمارستانی؟ - آره توی نشیمن هستم.
  15. ملیکا متوجه‎‎‎‎‎ی سوتی‎‎‎‎‎ای که داده شد و لب پائین‎‎‎‎‎‎شو دندون گرفت و چیزی نگفت، در اتاق رو آروم بستم و رفتم سمت تخت و باخونسردی‎‎‎‎‎‎‎ای که قصد داشتم موضوع پیش اومده رو عوض کنم گفتم: - می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎بینم سر کیف اومدی خداروشکر. شهاب از عصبانیت قرمز شد و با عصبانیت به هردوی ما گفت: - لازم نیست من رو خر فرض کنید. با نگاهی عاجز و عصبی بهم خیره شد و دوباره گفت: - الکس، خواهش می‎‎‎‎‎‎کنم درست جوابم رو بده، ملیکا هنوز آزمایش‎‎‎‎‎هاشو نداده؛ اصلاً بگو ببینم من چندروزه بی‎‎‎‎‎هوشم؟ نیم‎‎‎‎‎‎نگاهی به ملیکا کردم که سرش رو پایین انداخته بود و داشت با انگشت‎‎‎‎‎های دستش بازی می‎‎‎‎‎‎‎کرد، حال خودم بهتر از ملیکا نبود اماّ با تاکید دکتر که گفت بهتره دور و اطرافیانش بهش امید بدن تا این‎‎‎‎‎که با ابراز ناراحتی حالش رو بدتر کنند، نتونستم تو چشم‎‎‎‎‎هاش شهاب نگاه کنم، اصلاً مگر می‎‎‎‎‎تونستم که حقیقت رو بهش بگم وای خدای من دقیقه و ثانیه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای نیست که خودم رو لعنت نکنم برای حماقت‎‎‎‎‎‎هایی که کردم، آروم رو به ملیکا گفتم: - بهتره بری یکم استراحت کنی. ملیکا که متوجه‎‎‎‎‎‎‎‎ی منظورم شد بدون هیچ حرفی از روی صندلی بلند شد و از اتاق بیرون رفت، باقدم‎‎‎‎‎های آروم رفتم روی صندلی‎‎‎‎‎ای که ملیکا نشسته بود نشستم، شهاب کامل نشست روی تخت و با چهره‎‎‎‎‎‎ای رنگ پریده و چشم‎‎‎‎‎‎‎‎هایی که از ترس تیره شده‎‎‎‎‎‎بودن به من خیره شد، آب دهنم رو قورت دادم و با تمام حداقل خونسردی‎‎‎‎‎‎‎‎ای که داشتم گفتم: - پنج روزه که بی‎‎‎‎‎‎‎هوشی، دکترها گفتند که یک حمله‎‎‎‎‎‎‎‎ی خطرناکی بهت وارد شده، که خداروشکر به موقعه بیمارستان رسوندیمت. با صدایی که از خشم دورگه شده بود گفت: - من درمورد این‎‎‎‎‎‎که دکتر راجب خودم چی گفته سوال نکردم الکس. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: - بعد از این‎‎‎‎‎‎‎که تورو بستری کردیم ملیکا به هیچ‎‎‎‎‎وجه حاضر نمی‎‎‎‎‎‎شد که آزمایش بده اماّ به اصرار مادرم آزمایش و اکو داد، همین دیروز بود که جواب آزمایش‎‎‎‎‎‎‎‎ها اومد. شهاب مثل ماهی‎‎‎‎‎‎‎‎ای که دور از آب مونده باشه، دهنش رو باز و بسته می‎‎‎‎‎‎کرد ولی چیزی نمی‎‎‎‎‎تونست که بگه، با صدایی خیلی ضعیف گفت: - دکترا چی گفتن؟ اختیاری روی اشک‎‎‎‎‎‎هام نداشتم، مثل قطره‎‎‎‎‎‎‎های بارونی که وسط تابسون از ابرها پایین می‎‎‎‎‎‎‎‎‎افتن، اشک‎‎‎‎‎‎های من هم روی گونه‎‎‎‎‎هام جاری شدن، با لحنی درمانده گفتم: - برای پیوند خیلی دیر شده. شهاب آنژیوکت توی دستش رو در آورد و خیلی سریع از تخت پایین اومد، زیرلب گفت: - نه امکان نداره، دکترا حتماً اشتباه متوجه شدن، باید خودمم با دکترا صحبت کنم، نه امکان نداره. از روی صندلی بلند شدم و بادوتا دست‎‎‎‎‎هام شونه‎‎‎‎‎‎‎شو گرفتم، محکم تکونش دادم، بغض توی گلوم شکست و با غم گفتم: - شهاب به خودت بیا، نباید این شکست تو ملیکا ببینه، قسم می‎‎‎‎‎خورم دارم راست می‎‎‎‎‎گم، منم به اندازه‎‎‎‎‎ی داغونم پسر.
  16. *** الکس به چهره‎‎‎‎‎‎ی نگران مادرشهاب نگاه انداختم، به راستی زیباترین زنی بود که تا به عمرم دیده بودم، لبخندی گرم و دوستانه زدم و رو بهش گفتم: - نگران نباشید مادرجان، با دکترا صحبت کردم، خداروشکر خطر رفع شده. بغضش شکست و آروم گریه کرد، با غم و اندوه گفت: - کاش من به جای شهاب رو تخت بیمارستان بودم. پدر کلافه پوفی کرد و دستی به موهاش کشید، خوب می‎‎‎‎‎تونستم بفهمم جلوی من نمی‎‎‎‎‎‎‎‎تونه به رز دل‎‎‎‎‎داری بده، برای همین از روی صندلی بلند شدم و رو به پدر گفتم: - چندلحظه با من بیا. پدر از روی صندلی بلند شد و با من از نشیمن خصوصی بیرون اومد، شهاب یکی از سرمایه‎‎‎‎‎دارهای بیمارستان بود، برای همین یک نشیمن برای راحتیه خانواده‎‎‎‎‎‎ش طراحی کرده بود به صورت نیاز. دستم رو بلند کردم و آروم گذاشتم روی شونه‎‎‎‎‎‎‎ی پدر، با آرامش گفتم: - بهتره یکم با رز تنها باشی و دل‎‎‎‎‎‎داریش بدی. اشک‎‎‎‎‎توی چشم‎‎‎‎‎‎های پدرم جمع شد، خدای من الان که دقت می‎‎‎‎‎کنم تصویر خودم رو توی چهره‎‎‎‎‎ش می‎‎‎‎‎بینم، چه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎طور تا الان متوجه‎‎‎‎‎ی این همه شباهت نشده بودم؛ با ناراحتی گفت: - من رو از این بیشتر شرمنده‎‎‎‎‎ی خودت نکن پسرم. غرورم رو کنار گذاشتم، تمام اون کینه و سیاهی رو بیرون از قلبم ریختم، بدون این‎‎‎‎که لحظه‎‎‎‎‎ای فکر کنم و پشیمون بشم از تصمیمم، پدر رو توی آغوش کشیدم و از ته دلم گفتم: - همه‎‎‎‎‎مون بهتره گذشته رو رها کنیم و به فکر آینده و عزیزهامون باشیم. پدر من رو محکم‎‎‎‎‎تر بغل کرد و بغضش شکست، مردونه داشت آب می‎‎‎‎‎شد در غمی که توی سینه‎‎‎‎‎‎اش بود، من حقی نداشتم برای این‎‎‎‎‎‎‎‎که عاشق رز هست قضاوتش کنم، بهتره دست از خشم و نفرت بردارم و آرامش و بخشش رو به قلبم راه بدم، الان که بعد از این همه سال می‎‎‎‎‎‎‎‎‎تونم خوشبخت باشم، دلم نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خواد با سیاهی و انتقام خرابش کنم. *** چندتقه به در اتاقی که شهاب داخلش بود زدم و در رو باز کردم، ملیکا روی صندلی کنار تخت شهاب نشسته بود و با محبت داشت به شهاب نگاه می‎‎‎‎‎کرد، با دیدن من لبخند کم‎‎‎‎‎جونی زد و گفت: - اگه اومدی بهم بگی بهتره برم استراحت کنم، باید بهت بگم که خودت رو خسته نکن من از جام تکون نمی‎‎‎‎‎خورم. خواستم حرفی بزنم که شهاب زودتر با حیرت و تعجب گفت: - مگر تا الان هنوز آزمایش ندادی؟
  17. لبخندی دندون نما زدم و گفتم: - نه این‎‎‎‎‎که حرفی برای گفتن نداشته باشم، در اصل تمام حس و حالم رو این‎‎‎‎‎جوری قشنگ‎‎‎‎‎‎تر بیان می‎‎‎‎‎کنم، درضمن، من کی عسل رو دوست دخترم اعلام کردم که خودم خبر ندارم؟ خنده‎‎‎‎‎‎ی حرصی‎‎‎‎‎‎ای کرد و با ناراحتی گفت: - اگر باهاش دوست نبودی چرا توی خونه‎‎‎‎‎‎ت بود؟ از حسادتی که توی لحنش بود ذوق کردم، با مهربونی گفتم: - آخه قربونت برم، تو که از شرایط کارهای ما خبر داری، واسم کار می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کرد و بهتر بود جلوی چشمم باشه. ملیکا معلوم بود که سامعه شده ولی انگار که یک‎‎‎‎‎‎دفعه چیزی یادش اومده باشه گفت: - میگم عشق من؟ اومدم که بگم جانم، یک‎‎‎‎‎دفعه تمام دنیا از حرکت ایستاد، تصویرها جلوی چشمم رنگ باخت، درد وحشتناکی توی سرم پیچید، به سختی تونستم نفس بکشم، صدای نگران ملیکا رو می‎‎‎‎‎تونستم بشنوم، اماّ از این‎‎‎‎‎که کوچک‎‎‎‎‎ترین واکنشی بدم عاجز بودم. - شهاب، شهاب توروخدا یک چیزی بگو، وای خدای من. - قسمت می‎‎‎‎‎دم یک حرفی بزن. دیگه صدایی نشنیدم و آخرین چیزی که حس کردم، آغوش گرم ملیکا بود. *** با سردرد شدیدی چشم‎‎‎‎‎هام رو باز کردم، به اطرافم نگاهی کردم که متوجه شدم توی بیمارستانم، ملیکا روی صندلی نشسته بود و سرش روی دست‎‎‎‎‎‎هام بود، نور آفتاب از پنجره می‎‎‎‎‎‎تابید و کل فضای اتاق رو روشن کرده بود، بدون این‎‎‎‎‎‎که دستم رو که زیرسر ملیکا بود تکون بدم، نیمه نشسته شدم، ملیکا نباید اینجا باشه حال جسمیه خودش بهتر از من نبود، خدا من رو لعنت کنه حتماً بعد از این‎‎‎‎‎که حالم بد شده من رو به بیمارستان آوردن و دیگه وقت نکردند که برای ملیکا به دکتر قلب برن؛ اون یکی دستم رو بلند کردم و یکم خم شدم، موهای ابریشمیه ملیکا رو آروم نوازش کردم که یک دفعه از جا پرید و با حیرت و خوش‎‎‎‎‎‎حالی بهم نگاه کرد، با هیجان گفت: - الاهی من قربون اون چشم‎‎‎‎‎‎های آسمونیت برم به‎‎‎‎‎‎هوش اومدی. نزاشت من حرفی بزنم و سریع از اتاق بیرون رفت و توی سالن بیمارستان با صدای بلندی پرستار رو صدا کرد، به همراه پرستار جوونی داخل اتاق اومدن، پرستار که پسری قد بلند و خوش‎‎‎‎‎‎چهره بود به سمتم اومد و با لحنی سرحال و شاداب گفت: - حالتون خوبه آقای سلطانی؟ با صدایی ضعیف و بی‎‎‎‎‎حالی گفتم: - یکم سرم درد می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنه. به اسم پرستار که روی قسمت سینه‎‎‎‎‎‎‎اش وصل بود نگاه کردم، م.کرمی. کرمی لبخندی زد و باخاطرجمعی گفت: - نگران نباشید، سردردتون برای تزریق داروهاست و تا چندساعت دیگه کاملاً خوب میشید.
  18. ملیکا پلکی زد و مرواریدی به زیبایی تمام جهان هستی از اون چشم‎‎‎‎‎‎‎های قشنگش پائین اومد، آب دهنش رو قورت داد و با صدایی آروم گفت: - ممنونم که پدرم و مادرت رو درک کردی. مکثی کرد، و گفت: - برای تمام این عذاب‎‎‎‎‎‎هایی که اخیراً کشیدی معذرت می‎‎‎‎‎خوام، نباید اون بازیه مسخره رو راه می‎‎‎‎‎انداختم و باعث عذاب و دردت می‎‎‎‎‎شدم. از حسی که ملیکا داشت بغض کهنه‎‎‎‎‎ای نشست توی گلوم، آروم توی آغوشم کشیدمش و سرم رو فرو کردم توی موهاش، عطر موهاشو با تمام قدرت بو کردم، بوسه‎‎‎‎‎ای به موهاش زدم و گفتم: - الاهی من فدای اون اشک‎‎‎‎‎‎‎هات بشم، پرنسس کوچولوی من در اصل این منم که بارها و بارها جلوی تو روسیاه شدم، اون شب لعنتی و شوم نباید بهت شلیک می‎‎‎‎‎‎‎کردم، خدا منو لعنت کنه اگه زبونم لال بلایی سرت می‎‎‎‎‎‎اومد هیچ‎‎‎‎‎‎وقت خودم رو نمی‎‎‎‎‎بخشیدم. ملیکا خنده‎‎‎‎‎ای ریز کرد و آروم از بغلم اومد بیرون، چشم‎‎‎‎‎‎هاشو ریز کرد و با شیطنت گفت: - آها به خوب نکته‎‎‎‎‎ای اشاره کردی شوالیه‎‎‎‎‎ی چشم آبی. نیشگونی از بازوم گرفت و دوباره گفت: - چرا این‎‎‎‎‎کارو کردی؟ شرمنده سرم رو پائین انداختم، قلبم از یادآوری اون شب به درد اومد، با صداقت و شرمنده‎‎‎‎‎گی گفتم: - اون لحظه وقتی الکس اومد توی اتاق و با اون نگاه خاص بهت خیره شد دیونه شدم، تمام دنیا جلوی چشم‎‎‎‎‎‎هام تیره و تاریک شدن، قلبم از این‎‎‎‎‎‎که عاشق الکس باشی داشت مچاله می‎‎‎‎‎شد، آره اگر می‎‎‎‎‎خواهی بهم بگی خودخواه حق داری، به هیچ‎‎‎‎‎‎وجه حاضر نبودم با دست‎‎‎‎‎‎‎های خودم تقدیمت کنم به الکس؛ بعد از این‎‎‎‎‎‎که بهت شلیک کردم روزی نبود که به خودم لعنت نفرستم، بارها خواستم دست‎‎‎‎‎هامو فرو کنم توی آب‎‎‎‎‎جوش یا با بنزین آتیش بزنم، اماّ هردفعه خدمتکارها جلوم رو می‎‎‎‎‎گرفتن، بعدش مادرم تهدیدم کرد اگر به دیونه بازی‎‎‎‎‎هام ادامه بدم بستریم می‎‎‎‎‎کنه بخش روانی. با حیرت و دهن باز بهم خیره شده بود، دست‎‎‎‎‎‎شو دراز کرد و دستم رو گرفت، بوسه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای به پشت دست‎‎‎‎‎‎هام زد و با مهربونی گفت: - من فدای این دست‎‎‎‎‎‎ها بشم، قسم می‎‎‎‎‎‎خورم حتی یک‎‎‎‎‎درصد هم از این‎‎‎‎‎که بهم شلیک کردی ناراحت نشدم، می‎‎‎‎‎‎دونستم چه حالی داشتی. با دست دیگه‎‎‎‎‎‎‎اش لپمو کشید و با خنده گفت: - درضمن، هیچ‎‎‎‎‎‎‎‎وقت توی تمام این شش‎‎‎‎‎‎سالی که تورو می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شناسم غیر از تو حتی یک‎‎‎‎‎‎لحظه عاشق دیگری نشدم، این‎‎‎‎‎تو بودی که عسل رو آوردی توی خونه‎‎‎‎‎‎‎ات و همه‎‎‎‎‎جا اعلام کردی دوست دخترت هست. لبخندی غمگین نشست روی لبم و بیتی از شهریار رو زمزمه کردم: - سخن ، بى تو مگر جاى شنیدن دارد ؟ نفس ، بى تو کجا ناى دمیدن دارد علت کورى. یعقوب نبى معلوم است شهر بى یار مگر ارزش دیدن دارد.. . لبخندی زد و گفت: - همیشه وقتی جوابی نداری بدی با اشعار منو گول می‎‎‎‎‎زنی.
  19. چهره‎‎‎‎‎ی محسن از خجالت قرمز شد، آها پس که این‎‎‎‎‎‎طور، غلط نکنم این وروجک با دیدن من می‎‎‎‎‎خواد بحثی رو بالا بیاره که باعث خجالت محسن و البته من میشه، به سمت صندلیه میزتوالت رفتم، صندلی رو برداشتم و گذاشتم رو به روی ملیکا و محسن و نشستم، لبخندی ملایم نشست روی لبم و با ملایمت گفتم: - خوب ملیکا خانوم می‎‎‎‎‎گفتی عزیزم؟ ملیکا ذوقی کرد، قلبم با دیدن چهره‎‎‎‎‎‎ی شاد و خوش‎‎‎‎‎‎‎حالش غرق در لذت شد، روح بی‎‎‎‎‎‎قرارم آروم گرفت و با حسی ملکوتی به عشقش نگاه می‎‎‎‎‎‎کرد؛ نیم‎‎‎‎‎نگاهی به پدرش انداخت و رو به من کرد و گفت: - امم، میگم که برای پیوند دو قلب عاشق، من مادرت رز رو برای پدرم خاستگاری می‎‎‎‎‎کنم، انشالله پس‎‎‎‎‎فردا رز اومد ایران به طور رسمی و رسومات این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کارو انجام می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎دیم و اگر از نظر تو مشکلی نباشه پدرم برای خوش‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎آمد گویی به رز عزیز به فرودگاه بیاد نگاهم رو از ملیکا گرفتم و به محسن نگاه کردم، نفس عمیقی کشیدم و تمام سعی‎‎‎‎‎‎مو کردم که لحنم ملایم باشه و هیچ‎‎‎‎‎‎‎‎گونه طعنه و ناراحتی‎‎‎‎‎‎ای نداشته باشه. - مادرم در تمام این‎‎‎‎‎سال‎‎‎‎‎‎‎‎ها خیلی برای من زحمت کشید و درکنار این سختی‎‎‎‎‎‎‎‎های خیلی زیادی رو تحمل کرد، به‎‎‎‎‎گونه درطول این سال‎‎‎‎‎ها شاهد عشقی که به آقا محسن داره رو بودم، چرا دروغ اوایل خیلی ناراضی بودم و با اعتراض مادرم رو ناراحت می‎‎‎‎‎کردم، اماّ با پیدا کردن عشق حقیقیه خودم فهمیدم که احساس عشق پاک و مقدس هستش و باید بهش احترام بزاری، به عنوان کسی که خودش چندسال دور از عشق بوده و عذاب دل‎‎‎‎‎‎تنگی رو چشیده به خودم همچین اجازه‎‎‎‎‎ای رو نمی‎‎‎‎‎دم که مخالفت کنم. مکثی کردم و گفتم: - من هیچ مخالفتی ندارم حتی از نظرم بهتره محسن خودش تنها به فرودگاه بره و بعد از گذشت این همه سال و دور بودن و سختی با عشقش ملاقات کنه. محسن سرش رو بالا آورد و با قدردانی بهم نگاه کرد از روی تخت بلند شد و اومد رو به روم ایستاد، من هم به رسم احترام ایستادم، دستی به شانه‎‎‎‎‎‎‎‎م زد و با لحنی پدرانه گفت: - از این همه درک و فهم زیادت ممنونم پسرم. - این خوش‎‎‎‎‎‎بختی حق هر دوی شماست آقا محسن. لبخندی زد و آروم و کوتاه بغلم کرد، ساعت روی دیوار رو نگاه کرد و رو به من و ملیکا گفت: - من یک چندجایی رو کار دارم، شب هم‎‎‎‎‎دیگه رو می‎‎‎‎‎‎بینیم. - دست حق یار تون. ملیکا هم خدافظی کوتاهی با پدرش کرد و محسن از اتاق بیرون رفت، نگاهی لبریز از عشق به ملیکا کردم و با مهربونی گفتم: - چطوری هم‎‎‎‎‎نفسم. اشک دور چشم‎‎‎‎‎های زیبای ملیکا حلقه زد، قلبم با دیدن چشم‎‎‎‎‎های اشک‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎آلودش به درد اومد، رفتم کنارش روی تخت نشستم و آروم گونه‎‎‎‎‎‎شو نوازش کردم، با صدای لرزون گفتم: - الاهی من بمیرم ولی اون چشم‎‎‎‎‎‎‎های زیباتو اشک‎‎‎‎‎الود نبینم جانان من.
  20. - آره یادمه، همیشه از وقتی که یادمه لج‎‎‎‎‎‎‎باز و یک دنده بودی، دوست داشتی حرف فقط حرف خودت باشه، من هم برای این‎‎‎‎‎‎‎که لوس بارت نیارم تمام تلاشم رو می‎‎‎‎‎‎‎کردم، اماّ هیچ فایده نداشت که نداشت. با چشم‌‎‎‎‎‎‎‎هایی که از تعجب گرد شده بودند با حیرت به خودم اشاره کردم و گفتم: - پدر، من کجام لوسه؟ خنده‎‎‎‎‎‎‎‎ای از ته دل کرد و محکم من رو توی آغوش خودش برد، روی سرم بوسه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای زد و گفت: - شوخی کردم دختر یکی‎‎‎‎‎‎‎یک دونه‎‎‎‎‎‎‎‎م. با دودلی و شمرده شمرده گفتم: - راستی پدر رز که پس‎‎‎‎‎فردا به ایران بیاد می‎‎‎‎‎‎‎‎‎خواهی که چیکار کنی؟ مکث طولانی‎‎‎‎‎‎‎ای کرد که آروم از توی آغوشش بیرون اومدم و به چهره‎‎‎‎‎‎‎ش نگاه کردم، رنگ پریده و مضرب بود، خنده‎‎‎‎‎‎ای ریز کردم و چشمکی زدم و با شیطنت گفتم: - نمی‎‎‎‎‎‎‎‎خواهی که سوپرایزش کنی و تدارکات لازم رو انجام بدیم؟ لبخند کم‎‎‎‎‎‎‎‎جونی زد و گفت: - دخترم من سن و سالم از این کارها گذشته، انشالله پس‎‎‎‎‎‎فردا که برم فرودگاه، میرم دنبالش و به تمام این رنج و دلتنگی‎‎‎‎‎‎‎ها پایان می‎‎‎‎‎‎دم. به چشم‎‎‎‎‎‎‎هام دقیق‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر نگاه کرد، یک دفعه جدی شد و با جدیت گفت: - اماّ اگر توهم موافق این‎‎‎‎‎‎‎کار باشی؟ لبخند مهربونی زدم و با تمام صداقتی که می‎‎‎‎‎‎شد از ته قلبم گفتم: - قسم می‎‎‎‎‎‎‎‎خورم من بیشتر از هرکسی مشتاق دیدار تو و رز هستم. *** شهاب توی سالن اصلی نگاه گذرایی انداختم، هیچ‎‎‎‎‎‎کس توی نشیمن یا سالن نبود، به طرف اتاق ملیکا رفتم، چندتا تقه به در زدم و در رو باز کردم؛ محسن و ملیکا درکنار هم‎‎‎‎‎‎‎دیگه روی تخت نشسته بودند، ملیکا بادیدنم لبخندی زد و با شیطنت گفت: - میگم خوب موقعه‎‎‎‎‎‎‎ای اومدی شهاب. محسن سرش رو پائین انداخت و زیرلب رو به ملیکا گفت: - دخترم شیطنتت نکن لطفاً. ملیکا با لجبازی و خنده گفت: - عه نداشتیما.
  21. هزاران حسرت و حرف‎‎‎‎‎‎‎های نگفته توی چشم‎‎‎‎‎‎های پدرم بودن، از درون داشتم برای این عذابی که پدرم تحمل می‎‎‎‎‎‎‎کرد ذوب می‎‎‎‎‎شدم؛ خودم رو جمع‎‎‎‎‎‎وجور کردم و با قاطعیت گفتم: - اون روزهاهم می‎‎‎‎‎‎رسه، باید یکم به الکس فرصت بدی تا اتفاقاتی که در این چند مدت اخیر افتاد رو هضم کنه، قول می‎‎‎‎‎‎دم یک روزی می‎‎‎‎‎‎‎رسه که همه در کنار هم‎‎‎‎‎‎‎دیگه لبخند برلب داریم و از قلب‎‎‎‎‎‎‎‎هامون به آرامش رسیده. به تخت اشاره‎‎‎‎‎‎‎ای کردم و ملایم‎‎‎‎‎‎تر گفتم: - بهتره بشینی پدر، مطمئنم با کمی حرف زدن سنگینی‎‎‎‎‎‎ای که روی قلبت هست کمتر میشه. آهی پر از افسوس کشید و با قدم‎‎‎‎‎‎‎های لرزون به سمت تخت رفت و نشست، با ملایمت در کنارش نشستم و سرم رو گذاشتم روی شونه‎‎‎‎‎‎‎هاش، با صدایی که پر از حسرتی کهنه و قدیمی بود گفت: - وقتی که متوجه شدم رز ناپدید شده و فکر می‎‎‎‎‎‎کردم با رضا فرار کردند دیوونه شدم، بعد از درگیریه بین من و رضا خواستم از خودم دفاع کنم. ادامه حرفش رو نتونست بزنه و بی‎‎‎‎‎‎صدا جوری که انگار داشتند روحش را می‎‎‎‎‎بلعیدند خونی بی‎‎‎‎‎‎رنگ از گوشه‎‎‎‎‎‎ی چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎هاش جاری شدند، نفسی کشید و ادامه داد. - قسم می‎‎‎‎‎‎خورم، نمی‎‎‎‎‎‎خواستم که بکشمش، همه چیز رو انگار از پشت مه می‎‎‎‎‎‎دیدم، یک دفعه نفهمیدم که چی‎‎‎‎‎‎‎شد، فقط تنها زمانی به خودم اومدم که رضا غرق به خون روی زمین افتاده بود، رز با دیدن این اتفاق حالش بد شد و بی‎‎‎‎‎‎‎هوش شد، ماه‎‎‎‎‎‎های آخر بارداریش بود، پیکر پر از خون رضا رو به کل فراموش کردم، رز رو توی آغوشم گرفتم و زود بردمش بیمارستان، چون شک خیلی بدی بهش وارد شده بود دکترا گفتند باید زود سزارین بشه وگرنه جون هردوی اون‎‎‎‎‎‎‎‎ها به خطر میافته، کارهای لازم رو انجام دادم و شهاب به دنیا اومد، دکترا گفتند رز چون عملش پر خطر و سخت بوده احتمال داره تا چند روز بی‎‎‎‎‎‎‎‎هوش باشه، سلول‏‎‎‎‎‎‎‎های مغزم تازه داشت شروع به کار کردن می‎‎‎‎‎‎‎کردند، باید جنازه‎‎‎‎‎‎‎ی رضا رو گم‎‎‎‎‎‎گور می‎‎‎‎‎کردم، با یکی از آشناهام تماس گرفتم و آدرس خونه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای که رضا داخلش بود رو دادم و گفتم هرکار لازم باشه انجام بده و نامرتبی‎‎‎‎‎‎های خونه رو هم جمع‎‎‎‎‎‎‎‎جور کنه؛ نمی‎‎‎‎‎تونستم رز رو توی همون حالت تنها و بی‎‎‎‎‎‎کس تنها بزارم و برم، وجدانم که نه قلبم اجازه‎‎‎‎‎‎ی همچین کاری رو نمی‎‎‎‎‎‎داد، یک خونه واسش رهن کردم و مقدار قابل چشمی هم پول واسش توی پاکت گذاشتم، به بیمارستان که رفتم به‎‎‎‎‎‎‎هوش اومده بود، وای دخترم نمی‎‎‎‎‎‎دونم دقیقاً حال اون موقعه‎‎‎‎‎‎‎م رو چه‎‎‎‎‎‎‎جوری بیان کنم، نتها قلبم روحم، جسمم، تک‎‎‎‎‎‎تک سلول‎‎‎‎‎‎های بدنم فریاد می‎‎‎‎‎زدن که همه‎‎‎‎‎‎چیز رو فراموش کن اماّ غرور لعنتیم برنده‎‎‎‎‎‎‎ی این جدال شد، باهاش صحبت کردم و بیمارستان رو ترک کردم، بعد از اون روز چندسالی طول کشید تا درست حسابی حالم یکم قابل تحمل شد، دوست و هم‎‎‎‎‎‎کارهای جدیدی پیدا کرده بودم، می‎‎‎‎‎‎‎‎‎گفتم، می‎‎‎‎‎‎‎‎خندیدم، راه می‎‎‎‎‎‎‎‎رفتم اماّ تهی از هر احساسی، فقط با قلبی که مدام درحال سوختن بود، تنها زمانی دوباره قلبم شروع به تپیدن کرد که تو به دنیا اومدی. موهام رو آروم نوازش کرد و زیر لب زمزمه کرد. - " آمدی تا در من درمان شوی، باور بی‎‎‎‎‎‎‎باورم ایمان شوی، قصه‎‎‎‎‎‎‎ی زیبای تو در گوش من، در هوای ابریم باران شوی". همیشه از کودکیم عاشق شعر گفتن‎‎‎‎‎‎‎های پدرم بودم، با یادآوری گذشته لبخندی اومد روی لبم، با شوق سرم رو از روی شونه‎‎‎‎‎‎‎های پدرم برداشتم و با خنده گفتم: - پدر یادت هست که وقتی سیزده‎‎‎‎‎‎سالم بود، غایمکی رفته بودم توی اتاق کارت و دفتر اشعارت رو برداشتم و تو برای این‎‎‎‎‎که ازت اجازه نگرفتم من رو تنبیه کردی؟ پدر با یادآوری خاطره‎‎‎‎‎‎‎ای که گفتم لبخند غمگینی اومد روی لب‎‎‎‎‎‎هاش و با شوخ طبعی گفت:
  22. *** ملیکا به چشم‎‎‎‎‎‎های پر از اشک پدرم خیره شدم، خدای من تمام این‎‎‎‎‎‎سال‎‎‎‎‎ها چه درد و عذابی رو تحمل می‎‎‎‎‎کرده، الان بیشتر از هر لحظه‎‎‎‎‎ای درک می‎‎‎‎‎‎کنم که چرا هیچ‎‎‎‎‎‎وقت نتونست که مادرم رو دوست داشته باشه؛ رفتم کنارش نشستم و آروم بغلش کردم، با صدای آروم و ملایمی گفتم: - بهتره یکم خودت رو خالی کنی پدر. پدرم من رو محکم توی آغوشش کشید و بی‎‎‎‎‎‎صدا شروع کرد به گریه کردن، بدنش توی آغوشم از گریه می‎‎‎‎‎لرزید، با دستم پشت کمرش رو ماساژ دادم تا شاید یکم آروم‎‎‎‎‎‎‎تر بشه، کاشک می‎‎‎‎‎‎مردم و این لحظه‎‎‎‎‎‎ی شکستن پدرم رو نمی‎‎‎‎‎‎دیدم، قلبم به درد اومد از این همه بی‎‎‎‎‎‎عدالتیه دنیا. یکم که آروم‎‎‎‎‎‎تر شد از آغوشم بیرون اومد و با دست‎‎‎‎‎‎هاش صورتم رو قاب گرفت، چشم‎‎‎‎‎‎های آبیه پدرم از فرط گریه کردن قرمز شده بودن، نگاهش مثل دریایی بود که طوفان زده شده بود، با صدایی که به زور می‎‎‎‎‎‎‎‎‎شنیدم گفت: - دخترم، نمی‎‎‎‎‎‎دونی تمام این‎‎‎‎‎‎سال‎‎‎‎‎‎‎ها چی کشیدم، چی‎‎‎‎‎‎‎‎ها درمورد رز به فکرم اومدن. نفس کشیدن براش سخت شده بود، دست‎‎‎‎‎‎‎‎هام رو آوردم بالا و دست‎‎‎‎‎‎های پدرم رو که رو صورتم بودن رو آروم نوازش کردم و با محبت گفتم: - پدر من بیشتر از هر کسی می‎‎‎‎‎‎دونم در فراق عشق بودن یعنی چی. پدر که انگار حجمی از خاطرات به مغزش هجوم آورده باشند ناگهانی از روی تخت بلند شد و عرض اتاق رو طی کرد، تند تند زیر لب گفت: - وای خدای من، تمام این‎‎‎‎‎‎سال ها از خشمی که توی قلبم بود مادرت رو عذاب دادم. ایستاد و با عذابی که مثل آتش جهنم داشت وجودش رو می‎‎‎‎‎‎سوزند نگاهم کرد، حال خودم دست کمی از پدرم نداشت ولی الان موقعه‎‎‎‎‎ی نبود که کم بیارم باید به پدرم روحیه می‎‎‎‎‎‎دادم، هرچی بود گذشته‎‎‎‎‎‎ها گذشته و بهتره در همون گذشته هم باقی بمونه، الان ابراز پشیمونی اونم برای کسی که مرده دیگه هیچ فایده‎‎‎‎‎‎‎ای نداشت، با دل‎‎‎‎‎‎‎‎گرمی و صداقت گفتم: - پدر لازم نیست خودت رو برای رفتارهایی که با مادرم می‎‎‎‎‎‎کردی سرزنش کنی، الان بهتره روی خودت متمرکز بشی و به فکر آینده باشی، اون‎‎‎‎‎‎جور که متوجه شدم رز قراره پس فردا به ایران بیاد و تو باید خودت رو جمع‎‎‎‎‎‎‎‎‎وجور کنی. آشفته دستی به موهای جوگندمیش کشید و سرش رو شرمنده پائین انداخت، با ناراحتی گفت: - هروقت مادرت رو کتک می‎‎‎‎‎‎‎زدم خودم رو فقط با یک جمله قانع می‎‎‎‎‎‎‎‎کردم، زن‎‎‎‎‎‎ها لیاقت محبت رو ندارند و باید زجر بکشند، الان بیشتر از همه شرمنده‎‎‎‎‎ی ناهید خدابیامرزم، دخترم حلالم کن، حداکثر تو جای مادرت من رو ببخش. از روی تخت بلند شدم و رفتم سمت پدرم، دستم رو روی شانه‎‎‎‎‎‎اش گذاشتم و گفتم: - مادرم مهربون‎‎‎‎‎‎‎‎تر از این‎‎‎‎‎‎‎‎حرف‎‎‎‎‎‎ها بود که الان ازت ناراحت باشه یا کینه‎‎‎‎‎‎‎ای به دل داشته باشه، نه تنها من حتی مادرمم برای خوشبخیت دعا می‎‎‎‎‎‎کنه. دستم رو که روی شانه‎‎‎‎‎اش بود برداشت و بوسید، با قدردانی نگاهم کرد و گفت: - خدا ازت راظی باشه دخترم. - همین که تو خوش‎‎‎‎‎‎‎حال باشی برام کافیه پدر. با افسوس و ناراحتی گفت: - الان که فهمیدم تمام این‎‎‎‎‎‎ها سوءتفاهم بوده و رز بهم پشت نکرده بوده، تنها یک آرزوی دیگه دارم؛ اونم این‎‎‎‎‎که الکس برای یک‎‎‎‎‎‎بارم که شده من رو توی آغوشش بگیره.
  23. از تصور حرفی که مادرم زد قلبم لبریز از هیجان شد. " چنان به موی تو آشفته‌ام به بوی تو م**س.ت.. . که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست.. ." ماشین رو پارک کردم توی حیاط عمارت و گفتم: - انشالله. با کمی مکث و دودلی پوفی کردم و گفتم: - ملیکا می‎‎‎‎‎‎خواد همه‎‎‎‎‎‎چی رو محسن بگه، شاید تا الان هم گفته باشه! مادرم مکث طولانی‎‎‎‎‎‎‎ای کرد و آهی کشید، وجدانم از این همه بی‎‎‎‎‎‎عدالتیه خودم به درد اومد، سعی کردم لحن طعنه‌‎‎‎‎‎‎آمیزی رو که بیان کردم رو اصلاح کنم و با ملایمت دوباره گفتم: - محسن دیشب وقتی فهمید قراره بیای ایران خیلی بی‎‎‎‎‎قرار شد، حاضرم قسم بخورم داشت دیوونه می‎‎‎‎‎‎‎شد از دل‎‎‎‎‎تنگیت. مادرم معلوم بود داره بغض توی گلوش رو فرو میده و با صدایی که مثلاً سعی داشت کنترل کنه که نلرزه گفت: - می‎‎‎‎‎‎‎ترسم، از این‎‎‎‎‎که بی‎‎‎‎‎قراریه چشم‎‎‎‎‎‎هاش نه از روی دل‎‎‎‎‎‎تنگی، بل‎‎‎‎‎‎که نفرت و حس تلخ گذشته باشه. از رنجی که توی صدای مادرم بود بندبند وجودم به درد اومد، با خاطرجمعی و مهربونی گفتم: - مادر من، تاج‎‎‎‎‎سرم، من به عنوان یک آدم عاشق نگاه یک آدمی که دل‎‎‎‎‎‎تنگ یارش باشه رو می‎‎‎‎‎‎تونم تشخیص بدم. چندثانیه‎‎‎‎‎‎‎ی مکث کردم و دوباره گفتم: - خودت از هر کسی بهتر می‎‎‎‎‎‎‎دونی که من در گذشته اصلاً راظی به این‎‎‎‎‎که تورو در کنار محسن ببینم نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شدم، پس این رو بهت از ته دلم می‎‎‎‎‎‎گم، بعد از گذشته تمام این سال‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها می‎‎‎‎‎شد عشق رو در نگاه محسن دید. - پسرم تو از هر چیزی برام باارزش‎‎‎‎‎‎تر هستی، این رو بدون که حاضر نیستم تورو با هیچ‎‎‎‎‎‎‎چیز توی دنیا عوض کنم. قطره‎‎‎‎‎‎ی اشکی بدون این‎‎‎‎‎که اختیاری داشته باشم روی گونه‎‎‎‎‎‎هام اومدن، حرف مادرم رو با تمام سلول‎‎‎‎‎‎‎‎های بدنم قبول داشتم، چون بارها بهم ثابت کرده بود، تمام این‎‎‎‎‎‎سال‎‎‎‎‎‎ها هم برام پدری کرد و هم برام مادر بود. با قدردانی و مهربونی گفتم: - تو برام توی تمام این‎‎‎‎‎‎‎سال‎‎‎‎‎ها چیزی کم‎‎‎‎‎‎‎ نزاشتی مامان، بعد از این همه زحمتی که برام کشیدی، حقت هست که طعم عشق رو دوباره احساس کنی و خوشبخت بشی. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: - این رو هم بدون من از ته‎‎‎‎‎قلبم برات خوش‎‎‎‎‎‎‎حالم مامان. - دوستت دارم پسرم. - منم دوستت دارم مامان.
  24. سرم تیری کشید، دردش از سرم به چشم‎‎‎‎‎‎‎‎هام زد، حدقه‎‎‎‎‎ی چشم‎‎‎‎‎هام داشتن از درد منفجر می‎‎‎‎‎‎‎‎‎شدن، فکر وحشت‎‎‎‎‎‎ناکی توی سرم اومد، به انشگتر فیروزه‎‎‎‎‎‎ی دستم نگاه انداختم، ذهر توی نگین قادر بود هر موجود زنده‎‎‎‎‎‎ای رو توی ده‎‎‎‎‎دقیقه بکشه؛ زندگی که هیچ، بهشت خداوند رو هم بدون ملیکا نمی‎‎‎‎‎‎‎خوام، زمینی رو که ملیکا توش نفس نکشه به چه درد من می‎‎‎‎‎‎خوره، خدایا بیا یک‎‎‎‎‎‎بارم که شده برای آخرین بار یک فرصت بهم بده، قسم می‎‎‎‎‎خورم به بزرگیه خودت قسم می‎‎‎‎‎خورم، ملیکارو اگربهم ببخشی تمام خلافم رو می‎‎‎‎‎زارم کنار، فقط بهم قول بده ملیکا طوریش نمیشه، تمام زندگیم رو فدای هرچی که تو بگی می‎‎‎‎‎‎کنم؛ با صدای زنگ گوشیم به خودم اومدم، گوشی‎‎‎‎‎‎مو برداشتم، مادرم بود که داشت تماس می‎‎‎‎‎گرفت. - الو جانم مامان؟ - خوبی پسرم، حالت چه‎‎‎‎‎طوره؟ از نگرانی مادرم خنده‎‎‎‎‎م گرفت، سابقه نداشت که نگران حالم بشه، اگرم که نگران میشد به روم چیزی نمی‎‎‎‎‎آورد. - خیر باشه مامان، سابقه نداره نگرانم بشی؟ مامان با دلخوری گفت: - بگو ببینم باید از تو اجازه بگیرم نگران پسرم بشم یا نه؟ - نه مامان نگفتم که باید اجازه بگیری، فقط یکم تعجب کردم همین. مادر آهی کشید و گفت: - بهتره به جای این‎‎‎‎‎‎که به من متلک بندازی جواب سوالی رو که ازت پرسیدم رو بدی. توی خیابانی که عمارت الکس بود پیچیدم و گفتم: - زیاد تعریفی نیستم، یک‎‎‎‎‎‎جورایی به زور سرپام. مکثی کرد و عصبی گفت: - شهاب این همه فعالیت برای تو خوب نیست، بهتر نیست یک مدت فقط استراحت کنی؟ حرف مادرم رو نشنیده گرفتم و با خوش‎‎‎‎‎‎حالی گفتم: - ببینم نمی‎‎‎‎‎خواهی به پسرت تبریک بگی؟ مادرم خنده‎‎‎‎‎ای کرد و گفت: - خیلی افتضاح حرفم رو پی‎‎‎‎‎‎چوندی. - جدی می‎‎‎‎‎‎میگم مامان! دوتا بوق زدم که نگهبان عمارت در رو باز کرد. - به ملیکا درخوست ازدواج دادی؟ - آره. - قبول کرد؟ با تعجب پرسیدم. - مگه قرار بوده قبول نکنه؟ - نه منظورم این نبود پسرم، انشالله پس‎‎‎‎‎فردا که اومدم ایران به رسم احترام مراسم خواستگاری رو انجام می‎‎‎‎‎دیم، دوست دارم بهترین مجلس رو برای دامادی پسرم برگزار کنم.
  25. یکم مکث کرد و گفت: - اون‎‎‎‎‎‎‎جور که معلومه وقتی کمال یا همون بردیا، بیست‎‎‎‎‎‎سالش بوده پدرش به طور خیلی وحشتناکی کشته شده، طبق تحقیقات قاتل پیدا نشده و از همون موقعه رفتار و کارهای بردیا مشکوک شده، گفته شده حتی برای خاک‎‎‎‎‎‎‎سپاری پدرش حاضر نشده، مادرش هم بعد از مدتی ناپدید شده و هیچ خبری ازش نشده. به اینجا که رسید کمی مکث کرد و نفسی تازه کرد و ادامه داد. - بعضی از افراد که دور اطراف خونه‎‎‎‎‎‎ی اون‎‎‎‎‎‎ها زندگی می‎‎‎‎‎‎کردن گفتن که بردیا اصلاً روابط خوبی با پدرش از همون کودکی نداشته و گفته شده شاید قتل پدر بردیا کار خودش بوده، بعضی های دیگه هم معتقد هستند بعد از کشته شدن پدر بردیا اون رفته توی کار خلاف ولی این فقط در حد فرضیه‎‎‎‎‎‎ست و هنوز مدرکی ثابت نشده. لبخند شیطانی‎‎‎‎‎‎‎ای اومد روی لب‎‎‎‎‎هام، وای کمال بیچارت می‎‎‎‎‎کنم پسر، باید تقاص این‎‎‎‎‎که ملیکا رو از من دور کردی پس بدی، تک‎‎‎‎‎‎تک اون لحظاتی رو که عذاب می‎‎‎‎‎‎کشدم، درد می‎‎‎‎‎‎کشیدم و بیماریم بدتر شد رو پس بدی؛ خم شدم و فنجون قهوه‎‎‎‎‎‎م رو برداشتم، با لذت جرعه‎‎‎‎‎‎‎ای رو ازش خوردم و گفتم: - اسم و فامیلیه مادرش چی بوده؟ - نرگس خدادادی. - چی‎‎‎‎‎‎‎‎ها ازش تونستی به دست بیاری؟ - اون‎‎‎‎‎‎‎‎‎جوری که همسایه‎‎‎‎‎‎‎های قدیمی توی پرونده گفتن، مریضی ام‎‎‎‎‎‎‎‎‎اس داشته، مثل این‎‎‎‎‎‎که هرشب با همسرش دعواشون می‎‎‎‎‎‎شده و زن بی‎‎‎‎‎‎چاره تا جایی که دیگه صداش در نیاد کتک می‎‎‎‎‎‎‎خورده، اجازه رفت و آمد با هیچ کدوم از همسایه‎‎‎‎‎‎‎ها و فامیل رو هم نداشته. موضوع از چیزی که نشون می‎‎‎‎‎‎داد خیلی ساده‎‎‎‎‎تر بود، صددرصد مطمئنم قاتل پدر بردیا کسی نیست غیر از خودش، فقط می‎‎‎‎‎‎‎مونه قضیه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی مادرش که اون رو باید حل کنم. - یک لطف دیگه‎‎‎‎‎‎ای هم باید برام بکنی. پارسیا لبخندی زد و گفت: - تو جونم رو بخواه داداش. -تحقیق کن ببین قبل از این که نرگس ناپدید بشه پیش کدوم دکترها می‎‎‎‎‎‎رفته و چه نخسه‎‎‎‎‎‎‎های می‎‎‎‎‎‎‎گرفته. - چشم داداش تا فردا حتماً پرس‎‎‎‎‎‎‎‎جو می‎‎‎‎‎‎کنم بهت خبرش رو می‎‎‎‎‎‎دم. - این خوبی تو فراموش نمی‏‎‎‎‎‎‎‎کنم پسر. - بیشتر از این‎‎‎‎‎‎‎‎ها بهم خوبی کردی، اون‎‎‎‎‎قدری زیر دینت هستم که حالا حالا جبران نمیشه. *** سوار ماشین شدم و از پارکینگ رفتم بیرون، باید با الکس در مورد این موضوع صحبت می‎‎‎‎‎‎کردم، گوشی‎‎‎‎‎مو برداشتم که شماره‎‎‎‎‎شو بگیرم، یک دفعه یادم اومد امکانش هست که گوشی‎‎‎‎‎‎هامون رو هک کرده باشند، گوشی رو انداختم روی صندلیه شاگرد و به رانندگیم ادامه دادم، با تصور ازدواج با ملیکا لبخندی اومد روی لب‎‎‎‎‎هام، بعد از این همه‎‎‎‎‎سال سختی بلخره قراره بهش برسم؛ حرف‏‎‎‎‎‎‎‎های دیشب توی سرم مرور می‎‎‎‎‎‎‎شدند، {آنجلا: میگم اگه خدایی نکرده برای پیوند دیر شده باشه چی؟}
×
×
  • اضافه کردن...