رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

Melikadanayii

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    330
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط Melikadanayii

  1. رو کردم سمت کارگرها و گفتم: - یکم از این کیک شکلاتی برام بیارین نشیمن اصلی. منتظر حرفی از جانب اون‎ها نشدم و از آشپزخونه اومدم بیرون، اماّ یه دفعه یاد صورت اون کارگری که یک‎بار چندسال پیش خونه شهاب کار می‌کرد دیدمش افتادم، صورتش رو قشنگ یادمه این همون زنه که توی آشپزخونه رو به من گفت چیزی میل دارین یا نه، ابروهام بالا رفتن پس آقاشهاب جاسوس برای من فرستاده و من احمق از اون اولش نفهمیدم، باید سنجیده عمل کنم و مثلاً جوری وانمود کنم که انگار چیزی نفهمیدم با این تصمیم رفتم سمت نشیمن و روی مبل‎‌ها نشستم و منتظر شدم که این زن مثلاً زرنگ بیاد و کیک رو بذاره جلوی من، از پشت سرم صدای پا شنیدم باید همین زنه باشه هیچ حرکتی از خودم نشون ندادم ودیدم که اون یکی کارگره اومده اخم‌هام ناخودآگاه رفت تو هم ولی چیزی هم نگفتم کارگر خم شد و ظرف کیک رو گذاشت روی میزعسلی جلوی پای من‎، این یکی هم قشنگ زیر نظرم گرفتم که بعد هم درمورد این یکی تحقیق کنم که این‌هم تو زرد از آب در نیاد. - آقا چیز دیگه‌ای میل ندارین؟ - نه می‌تونی بری. زنه تا خواست برگرده گفتم: - اسمت چیه؟ - محیا کیانی هستم آقا. - باشه می‌تونی بری. محیا چشمی زیر لب گفت و رفت باید بفهمم این زنه که برای شهاب کار می‏‌کرد اتفاقی این‌جاست یا واقعاً برای جاسوسی اومده. چنگالم رو برداشتم و یکمی از کیک رو خوردم ولی اونقدری ذهنم درگیر بود که حتی مزه کیک رو هم احساس نمی‌کردم، دلم می‌خواست به زودی زود تمام این داستان‌ها تموم بشه و اعصابم یکم آروم بشه، بعد از تموم شدن تمام این قضیه‌ها از مارانا خواستگاری می‌کنم و این بارو با قلبم تصمیم می‌گیرم نه با عقلم، بعد از تموم شدن کیکم ازجام بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم، دیدم که مهسا و محیا با اون زنه که بهش مشکوک بودم توی آشپزخونه بودن و روی صندلی‌های میز وسط آشپزخونه نشسته بودن که هرسه‌شون از روی صندلی بلند شدن و مهسا گفت: - چیزی لازم دارین آقا؟ رو به اون زنه گفتم: - تو با من بیا اتاقم کارت دارم. بدون این‎که منتظر حرفی از اون‎ها باشم رفتم سمت اتاقم و در اتاقم رو باز کردم، سمت راست اتاق یک صندلی تک نفره بود نشستم و منتظر زنه شدم، چند تقه به در خورد و در باز شد، آروم و خونسرد گفتم: - یادم نمیاد اجازه داخل شدن رو داده باشم. زنه سرش پایین بود و با تن صدای آروم و یکمی ترس گفت: - اماّ آقا خودتون گفتین که به اتاق‎تون بیام. - آره گفتم. منتظر داشت نگاهم می‌کرد، نه جرات بیان حرفی رو داشت فقط داشت منتظر نگاهم می‌کرد، با جدیت و غروری که از وقتی یادمه باهام بود گفتم: - اسمت چیه؟ با شنیدن حرفم ترس رو قشنگ توی چشم‌هاش حس می‌کردم.
  2. منصور بهتر از همه اخلاق من رو می‌شناخت من اگه حرفی بزنم زیرش نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎زنم و بهترش اینو می‌دونست کاری به کار دخترش ندارم و دست‌درازی نمی‌کنم به یه دختر. - الکس من به خوبی می‌شناسمت ولی پریزاد هم دختری نیست که بخواد لج کنه و این رو هم می‌دونم تو نمی‌ذاری من زنده از این در برم بیرون ولی تورو به همون خدایی که فراموشش کردی قسم می‎دم کاری به دخترم نداشته باش اون سنی نداره. تفنگم رو از جیب پشت شلوارم درآوردم و همزمان گفتم: - خوب اخلاق من دستته ولی متاسفانه ‎اگه هم بخوام که زنده‌ات بذارم نمیشه چون هرکاری از یک آدم برمیاد‎، خداحافظ منصورآریامهر. تفنگ رو گرفتم طرفش و به سرش شلیک کردم، صدای بلند شلیک توی فضای اتاق پیچید به تن بی‌جون منصور نگاه کردم حتی ذره‌ای هم دلم براش نسوخت چون خیانت به من و جاسوسی کردن برای الکس چلپی برابر بود با مرگ، رفتم سمت بدن بی‌جون منصور و طناب‌های که دور بدنش بودن رو باز کردم، منصور رو بلند کردم و رفتم سمت دریچه که بندازمش تو آب و خوراک کوسه‌هام بشه، منصور رو روی زمین گذاشتم و رفتم سمت قفسه شلاق‎‌ها و از پشت شلاق‌ها کلیدی رو که پنهان کرده بودم رو برداشتم و رفتم سمت دریچه قفل شو باز کردم و منصور رو هل دادم سمت دریچه و انداختمش توی آب، کوسه که متوجه منصور داخل آب شد با سرعت زیاد به سمت منصور رفت و دهنش رو باز کرد و به راحتی منصور رو قورت داد، سریع دریچه رو بستم و قفل کردم کلید رو همون‎جای که پنهان می‌کردم پنهان کردم و از اتاق مخفی بیرون رفتم، الان باید با محسن تماس بگیرم و بهش بگم که این دختره رو یک‎جای خوب پنهان کنه تا سر فرصت یک فکر خوب براش بکنم گوشی‎مو برداشتم و شماره محسن رو گرفتم، بعد از چهار بوق صدای محسن پشت گوشی پیچید. - بله الکس. - محسن دختره رو اینجا نیار ببرش خونه خودت و یا دست و پاهاش رو ببند یا داخل اتاق زندانیش کن تا هر زمانی که بهت گفتم. - باشه اماّ با منصور چیکار کردی؟ خونسرد گفتم: - کاری رو باید انجام می‌دادم رو دادم ولی فعلاً به دخترش بگو که زندس. - باشه هرجور خودت راحتی. این بار رو ادب رو رعایت کردم وگفتم: - باشه پس منتظر خبرم باش فعلاً خداحافظ. - باشه خداحافظ. گوشی رو قطع کردم و با احساس ضعف از اتاقم بیرون رفتم و به سمت آشپزخونه رفتم، دوتا از کارگرها توی آشپزخونه بودن و داشتن شام رو آماده می‎کردن که با دیدن من جفت‎شون سلام کردن منم فقط سرمو تکون دادم و رفتم سمت یخچال و درش رو باز کردم که یکی از کارگرها گفت: - آقا چی میل دارین؟ - ممنون خودم برمی‌دارم. با این حرفم سکوت کرد و نگاهی به داخل یخچال کردم که انواع و اقسام خوراکی‌ها بود، چشمم به کیک شکلاتی افتاد خوب همین رو یکم می‌خورم تا شام آماده شده.
  3. باید از این فکر‎ها بیام بیرون، چون نباید اجازه بدم برای این چیز‎های الکی خودم رو ضعیف کنم ازجام بلند شدم و رفتم سمت اتاق مخفی که منصور رو پنهان کرده بودم، از راه مخصوص رفتم و وارد اتاق مخفی شدم منصور چشم‎‎‌هاش بسته بود لبخند خبیثی ناخودآگاه اومد روی لبام، رفتم سمت یکی از شلاق‌‎های چرم که تا مغز و استخون تو به درد می‎‌آورد از توی قفسه مخصوصش در آوردم و رفتم سمت منصور با قدرت تمام شلاق رو بردم بالا و به ساق‌‎های پاهاش ضربه زدم، چشم‌هاش تا بیشترین حدممکن باز شد و عربده‌‎ای کشید ولی تا نگاهش به من افتاد سریع ساکت شد، از این کارش خنده‌م گرفت و با تمسخر و کنایه گفتم: - اوخی منصور بی‎چاره، چی‎شد تا چش‎م‌هات به من خورد ساکت شدی، آخ که چه‎‌قدر غرور داری. منصور با این‎که درد زیادی داشت ولی خودش رو نباخت و با گستاخی گفت: - چیه فکر کردی الان التماست می‌‎کنم آقا الکس؟ لبخندی زدم و محکم جوری که تمام بدنش به درد بیاد گفتم: - آره آقامنصور چرا التماس من بکنی، اماّ وقتی دخترت رو به عنوان ناهار به کوسه عزیزم دادم اون موقعه من التماس‌هاتو حتی گوش هم نمی‎‎‎‌کنم. با این حرفم منصور شوکه شد و برای چند لحظه فقط داشت با ترس نگاهم می‎کرد که دوباره گفتم: - دختر عزیزت پریزادآریامهر 19ساله کسی رو که دوازده ساله پنهانش کردی الان توی ماشین یکی از افراد من داره میاد که جان به فدای پدر عزیزش بشه. منصور اشک دور چشم‎‌هاش جمع شد و با لحن بغض‎‌آلودی گفت: - ببین الکس باشه من تسلیم، هرچی که بخواهی رو برات تعریف می‎کنم. اولین سوالی که یکم‎شو خودمم حدس زده بودم رو می‎‌خواستم بپرسم دوتا تک‎‌سرفه کردم و گفتم: - این اطلاعاتی که از من به دست آوردی رو به کیا گفتی و کجا ذخیره کردی؟ منصور مکثی کرد و بادودلی گفت: - فقط به دخترم می‎‌گفتم ولی به شرفم قسم و به جان همون دخترم من هیچ اطلاعاتی از تورو جایی ذخیره نکردم. پس درست حدس می‌‎زدم اون هراتفاقی که می‎‌افتاده یا هرچیزی رو می‌‎فمیده رو به دخترش می‌‎گفته که اگه خودش لو رفت یا مرد دخترش به پلیس همه رو بگه و کارهای منصور هم درست پیش بره، پس باید یک فکر اساسی برای دخترش بکنم چون منبع اصلی اون هستش، اماّ با این حال که مطمئن بودم منصور داره درست میگه گفتم: - ببین مارمولک اگه بهم دروغ گفته باشی بلایی سر خودت و دخترت میارم که توی گینس ثبتش کنن. منصور رنگش حسابی پریده بود و با نگرانی گفت: - نه به خدا دارم راست می‎گم ولی خواهش می‌کنم با دخترم کاری نداشته باش اون بی‌گناهه بذار بره. پوزخندی زدم و با عصبانیت گفتم: - چی درمورد من فکر کردی، فکر کردی می‌ذارم دخترت بره و بعد از شنیدن مرگ پدر بی‌شرفش بره همه چی برای پلیس تعریف کنه و دستی دستی خودم رو بندازم زندان آره؟ منصور معلوم بود که انتظار همچین حرفی رو از من داشت گفت: - من جلوی چشم خودت به دخترم می‎گم که کلاً از ایران بره و کاری به این کار‎ها هم نداشته باشه. از این که منصور منو خر فرض می‌کنه می‌خوام که خفه‌اش کنم ولی خونسردی خودم رو حفظ کردم و آروم گفتم: - دخترت رو کاریش ندارم تا زمانی که اون هم باهام کنار بیاد، خودت بهتر از همه اخلاق من رو می‌شناسی اگه حرفی بزنم تا آخرش هستم و اماّ این‎که با چند تا از آدم‎‌های مورد اطمینانم می‌فرستمش ترکیه و فعلاً پیش خودم می‌مونه تا هر زمانی که خودم بخوام.
  4. *** الکس چندساعتی از رفتن محسن می‎‌گذشت، مغزم بدجوری درگیر بود مخصوصاً که شهاب هنوز قدمی برنداشته بود و این نشونه بدی در پیش داره چون من به خوبی شهاب رو می‌شناسم داره نقشه می‌کشه و حساب شده قدم برمی‌داره، باید یک فکر اساسی بکنم و یکی رو به عنوان جاسوسی بفرستم ور دست شهاب وگرنه از قدم بعدی شهاب هیچی نمی‌فهمم و این رو اصلاً دوست ندارم. صورت مارانا توی ذهنم نمایان شد، لبخندی اومد روی لبم اون واقعاً دختر زیبا و مهربونی هستش، نباید اون رو وارد داستان کمال می‌کردم ولی از یکور دیگه آدمی که مورد اعتمادم باشه و بتونم بهش اعتماد کامل بکنم رو مخصوصاً الان که صددرصد شهاب دنبال فرصت می‌گرده نباید خودم سوژه رو بدم دستش، گوشیم زنگ خورد به صفحش نگاه کردم، محسن بود حتماً می‌خواد بگه رسیدم یا سوالی داره گوشی رو، جواب دادم که صدای عصبیش پشت تلفن پیچید: - می‌دونستی خیلی پستی؟ نمی‌دونم چرا همیشه جلوی این مرد بیشتر سکوت می‌کردم و بیشتر مواقعه جواب این مرد گستاخ رو نمی‌دادم اما با این حال با خونسردی و غرور گفتم: - توهم می‌دونستی باید حد خودتو بدونی آقا محسن؟ محسن کلافه و آرومتر گفت: - دختره الان پیشمه خیلی هم عصبیه از دستت. از حرف محسن تعجب کردم آخه دختر منصور منو از کجا می‌شناخته که الان عصبیه؟ فکری که داشتم رو سر زبونم آوردم. - اون منو از کجا می‌شناسه؟ - فکر کنم منصور هرکاری که می‌‌کرده یا هرجایی می‌رفته رو برای دخترش می‌گفته، اوه راستی الکس این دختره هم رزمی و هم تیراندازیش حرفیه با بدبختی تونستم با خودم بیارمش. نیش‌خندی زدم و با طعنه گفتم: - حتماً بهش گفتی که جون پدرت در خطره و اگه با من نیای اون می‌میره. محسن خندید و گفت: - تنها اخلاقت که باهاش حال می‌کنم همین باهوش بودنت هستش، تازه بازهم قشنگ راضی نشد وقتی یکم سست شد تا اسم پدر شو شنید منم بلافصله از فرصت استفاده کردم و با ضربه به سرش بی‌هوشش کردم. نمی‌دونم با این که از محسن خوشم نمی‌اومد ولی وقتی گفت از این اخلاقت خوشم میاد یه جوری شدم، شاید به خاطر این بود که من از بچگی یتیم بودم یکم الان احساسی شدم ولی نباید نرمش نشون می‌دادم برای همین با همون لحن همیشه با غرور تکبر گفتم: - باشه پس حواست بهش خیلی باشه چون معلومه که آموزش دیدست، منتظرت هستم آقامحسن. بدون این که منتظر حرف بعدی محسن باشم گوشی رو قطع کردم، قلبم بدون دلیل داشت محکم میزد تا الان توی این سالهای زندگیم این‌جور نشده بودم، کلاً نمی‎‌دونم چرا دارم اینجور میشم این از احساساتم به مارانا و از این بدتر با محسن صحبت کردم قلبم بی‌قراری می‌کرد.
  5. چهره الکس توی ذهنم مجسم شد، باورم نمی‎شد که الکس برادر من باشه همون مردی که اول زندگی من رو به خاک سیاه نشوند و بازهم همون مردی که من رو از بدبختی نجات داد، باورش برام سخت بود خیلی هم سخت بود، اگه بخوام اعتراف بکنم همیشه یک حسی خاص و آشنا داشتم به الکس، مثل حسی که به پدرم دارم، الان که دقت می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنم همچین هم اشتباه نبوده، فاطیما با صدای که به زور در می‎‎‌اومد گفت:‎ - میگما مارانا، آنجلا خیلی تا الان توی این سال‎ها زجر کشیده خواهش می‌کنم کمکش کن تا از این سیاهی که توی زندگیش گیرافتاده حداقل کمی کمتر بشه. نفس عمیقی کشیدم و با لحن مهربونی که سعی داشتم توی لحنم بیشترش کنم گفتم: - تمام تلاشم رو می‌کنم، چون می‌دونم پدرم هم از شنیدن این خبر خیلی شوکه میشه، چون دل خوشی هم از الکس نداره و من خیلی نگران حالشم نمی‌دونم بگم بهش یا نه؟ فاطیما لبخند غمگینی زد و گفت: - مارانا می‌دونم حال توهم بهتر از من نیست ولی الان بهتره که نه به الکس و نه به پدرت چیزی بگی، اوضاع که یکم آروم‌تر شد به جفتشون بگو. خوب از یه طرف فاطیما داشت راست می‌گفت ولی از یه‌طرف دیگه هرچی بگذره تنفر پدرم از الکس‌ بیشتر میشه و این اصلاً خوب نیست، رو به فاطیما سریع گفتم: - نه از نظر من هرچی بیشتر بگذره بدتر میشه چون همین جوری پدرم سایه الکس رو با تیر میزنه، ماهم که بخوایم دیرتر بگیم هی بدتر میشه و هضم این موضوع هم برای الکس و هم برای پدرم خیلی بد میشه. فاطیما اشکی که به زور می‌خواست پنهان کنه ولی چنان هم موفق نشد و اشک‌هاش همینجوری پشت سر هم روی گونه‌هاش می‌اومد، حال خودم هم از این بهتر نبود من دقیقاً وسط این داستان لعنتی بودم و بدترش اینجا بود که نمیدونم پدرم دقیقاً چیکار می‌کنه و چه تصمیمی می‌گیره؟ گونه‌هام داغ شده بودن چشمهام دیگه نایی برای گریه کردن نداشتن، کم خودم غم و اندوه داشتم این هم که اضافه‌اش شد. فاطیما اومد کنارم نشست و بغلم کرد و با مهربونی گفت: - عزیزکم غصه نخور می‌دونم سخته ولی بیا این بار قوی باش و به خاطر پدرت هم که شده روحیه‌ات رو نباز و دل آنجلا رو بعد از چندسال خوشحال کن، تو دختری نیستی که بخوای کسی رو اذیت کنی من توی این‌چند وقتی که اینجا بودی به اندازه کافی شناختمت. چیزی نگفتم و بی صدا فقط اشک ریختم، این طفلک چی می‌دونست از زندگی سیاه من، اون از قوی بودن چیزی غیر از واژه‌اش ندیده بود، از تنهایی، از بی‌کسی از تمام اون بدبختی‌های که من کشیده بودم چیزی درک نمی‌کرد.
  6. هجوم فکر‌های مختلف تو ذهنم داشت دیوونه‌م می‌کرد، اوه راستی من می‌خواستم از پدر واسه حمله اون روز که به من و شهاب شد بپرسم، امّا الان حوصله این که اعصابم از این بیشتر داغون بشه رو نداشتم، ساعت رو نگاه کردم هشت شب رو نشون می‌داد، خوب فکر کنم به اندازه کافی این پسره منتظر خبر من شده، بهتره بهش بگم که کجا قرار بذاریم، گوشی‌مو در آوردم و پیام رفتم توی برنامه پیامک، الکس آدرس رو فرستاده بود متن آدرس رو کپی کردم و برای کمال فرستادم، و یک متن کوتاه دیگه فرستادم( فردا شب ساعت هشت می‌بینمت) پیام رو ارسال کردم و گوشی‌مو گذاشتم روی میزعسلی کنار تخت، از جام بلند شدم و رفتم لب پنجره به بیرون خیره شدم، دو‌تقه به در خورد، چشم‌هامو باز بسته کردم و نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم با لحن عادی بگم: - بفرمائید. برگشتم سمت در که همزمان در اتاق هم باز شد و فاطیما با چهره نگران اومد توی اتاق، حتماً پریشونی آنجلا رو فهمیده و نگرانش شده، قیافه غمگینم رو‌ پنهان کردم و با لبخند گفتم: - چیزی شده فاطیما، چهره‌ات نگرانه؟ فاطیما همین‌جور که می‌رفت سمت صندلی تکی سمت راست اتاقم با دودلی و نگرانی که هرکسی با دیدن چهرش می‌فهمید گفت: - تو می‌دونی که آنجلا چرا ناراحته، ساعت هاست از اتاقش بیرون نیومده، حتی اجازه نمی‌ده کسی وارد اتاق بشه. رفتم سمت تخت‌خواب و نشستم لبه تخت نزدیک به صندلیی که فاطیما نشسته بود، مطمئن نبودم که همه‌چی رو بگم یا نه، شاید آنجلا دوست نداشت که همه در جریان این قضیه باشن؛ داشتم با تردید به چشم‌های پر از نگرانی و مهربون فاطیما نگاه می‌کردم که فاطیما با صدای لرزون و بغض‌داری گفت: - مارانا عزیزم خواهش‌می‌کنم آنجلا برای من از مادر عزیز تره، اون تمام زندگی منه، من هرچی رو که الان دارم از اون دارم، نمی‌خوام که خار کف پاهاش بره، لطفاً اگه چیزی می‌دونی بگو. تک سرفه‌ای کردم و گفتم: - خوب جریانش طولانیه، برمی‌گرده به خیلی سال‌های پیش حتی زمانی که نه من بودم و تو. - چرا پیچیده صبحت می‌کنی مارانا، درست توضیح بده ببینم چی شده؟ یکم مکث کردم و گفتم: - خوب اگه بخوام کل داستان رو خلاصه کنم، من و الکس خواهر برادر ناتنی هستیم، پدر‌هامون یکی هستن امّا مادرمون زن‌های دیگه‌ایی هستن. فاطیما چشم‌هاش از تعجب نزدیک بود از حدقه در بیان، دهنش باز مونده بود و به من مات مبهوت داشت نگاه می‌کرد. آب دهنم رو قورت دادم و کم‌کم کل قضیه‌های که آنجلا تعریف کرده بود واسش تعریف کردم. با هر جمله و کلمه‌ای که از دهن من می‌اومد بیرون، فاطیما بیشتر هنگ می‌کرد، مثل ماهی‌ای شده بود که تو خشکی افتاده و آبی برای نوشیدن نداره، ضربان قلبم توی بالاترین حد ممکن بود، هر لحظه فکر می‌کردم الانه که قفسه سینه‌ام شکاف بخوره و قلبم از قفسه سینه‌ام بزنه بیرون، باورش برای خود من هم سخت بود، الکس همون مردی که باعث تمام بدبختی‌هام یا اگه بخوام یه‌جور دیگه توصیف کنم قهرمان من توی اوج بدبختی‌هام، برادر ناتنی من بود.
  7. بعد‌از ساعت‌ها حرف زدن با آنجلا زن طفلکی اون‌قدر گریه کرد که یکم حالش بد شد و به اتاقش رفت، ذهنم بدجوری آشفته و پریشون شده بود یک‌دفعه یاد اوم زمانی افتادم که تو خونه شهاب بهمون حمله کردن و شهاب تیر‌خورد بعد از چند روز فهمیدم زیر سر پدرم بوده، چرا اون‌روز بهمون حمله شد؛ با این فکر گوشی رو برداشتم و شماره پدرم رو گرفتم، دیگه کم مونده بود نا‌امید بشم صدای پدرم پشت گوشی پیچید. - جانم دخترم؟ - سلام بابا، خوبی؟ بابا نفس عمیقی کشید و با خسته‌گی گفت: - مگه این الکس دیوونه می‌ذاره من نفس بکشم. با شنیدن اسم الکس و این جریان‌ها بغض لعنتی دوباره توی گلوم نشست، الان نمی‌خوام که بهش بگم چون می‌دونم به اندازه کافی دردسر به وجود اومده؛ دیگه از این بیشتر نشه بهتره، دوتا تک‌سرفه کردم و گفتم: - چرا مگه اتفاقی افتاده باز؟ پدر که انگار منتظر بود که من این سوال رو بپرسم و تمام اعصبانیت‌‌شو خالی کنه گفت: - پسره دیوونه زنگ زده من رو با تهدید دعوت کرد به خونش و ازم خواست که برم شمال و یک دختری رو سالم ببرم تحویلش بدم، این همه خودش آدم داره حالا این وسط گیر داده به من. تک‌خنده‌ای کردم و گفتم: - خوب پدر من می‌ترسه که آدم‌های خودش بهش خیانت کنن، این‌هم که می‌بینی داره به تو اعتماد می‌کنه چون می‌دونه به خاطر من هم که شده بهش خیانت نمی‌کنی. پدر معلوم بود که حسابی کلافه‌ست و گفت: - خوب اون عوضی رو شناختی، اتفاقاً‌ همین حرف‌هارو هم با تهدید بهم زد. لبخندی زدم و با مهربونی گفتم: - خودتو کلافه نکن پدر‌من، اگه بخوام واضح‌تر بگم بهتره یکم باهاش کنار بیای الکس اون‌قدرهاهم که فکر می‌کنی آدم بدی نیست. پدر که انگار چیزی یادش اومده باشه گفت: - دخترم یه‌سوال ازت می‌پرسم درسته جوابش مطابق میلم نیست ولی دوست‌ هم ندارم دروغ بگی. دلم هری ریخت، نمی‌دونم چرا احساس کردم سوالی که خوشایند باشه قرار نیست که بپرسه ولی خونسردی خودم رو حفظ کردم و گفتم: - جانم پدر؟ پدر بدون هیچ حرف دیگه‌ای گفت: - علی براتی رو تو به قتل رسوندی؟ با شنیدن اسم اون پسرک چشم مشکی تنم لرزید، توی این مدت به تنها کسی که فکر نکرده بودم علی بود، با صدایی لرزون گفتم: - آره. پدر معلوم بود عصبی شده با شنیدن جواب من ولی سعی کرد که مثلاً خودش رو آروم نشون بده ولی آنچنان هم موفق نشد. - آخه دختره کم عقل تو اصلاً می‌دونی این طفل رو چرا کشتیش؟ پوفی کردم و گفتم: - بابا حالا چرا الان گیر دادی به اون، اون که الان مرده! - دخترم بزار اگر الکس بهت نگفته من بگم، الکس وقتی دید تو دنیای کار علی‌براتی داره ازش بالا می‌زنه و دیگه کم‌کم طرفدار‌های خودش کم می‌شن با نقشه و کلک اول تصمیم داشت با دارو‌های اشتباهی دیوونه‌اش کنه، دید نه‌خیر کارش به هیچ‌جایی بند نیست گفت بزار به قتلش برسونم، الان روشن شدی دختر ساده‌ی من؟ با شنیدن حرف‌های پدرم سرم تیر کشید، این حجم از تنفر و نفرت رو نمی‌تونستم درکش کنم، یعنی الکس اینقدر از رقیب‌های خودش متنفره؟ - بابا من الان حالم یکم خوب نیست بعداً باهات تماس می‌گیرم. بدون این‌که منتظر حرفی از پدرم باشم تماس رو قطع کردم، این عادت مسخره الکس کم‌کم داشت به منم سرایت می‌کرد، آخ الکس از دست کار‌های تو چرا تو این‌جوری هستی، من چه‌جوری الان از دست تو عصبی یا ناراحت بشم داداش ناتنی؟
  8. گوشی‌مو از کیفم در آوردم و توی گالریم عکس بابام رو آوردم و گرفتم طرف آنجلا و گفتم: - این همون محسن آنجلا؟ آنجلا گوشی رو از دستم گرفت و بهش نگاه کرد با دیدن عکس شوکه شد و به وضوح رنگ پریده صورتش رو می‌شد قشنگ دید دست‌هاش داشتن می‌لرزیدن و اشک‌هاش پی‌درپی روی گونه‌های سفیدش می‌اومدن، با دهن باز داشتم نگاهش می‌کردم باورم نمی‌شد که الکس برادر من بوده، یعنی سرنوشت تا کجا باید بره، که دست روزگار اون‌قدر بچرخه بچرخه که به این‌جا برسه، بغض سنگینی که داشت اذیتم می‌کرد رو رها کردم و اشک‌هام می‌اومدن روی گونه‌هام الاهی بمیرم واسه دل پدرم که دوتا از عشق‌هاشو از دست داده بود، اماّ چرا توی این چند‌سال پی شو نگرفت پیداشون کنه، شاید دنبالش گشته نتونسته. اوف سرم رو با دست‌هام گرفتم و زیر لب گفتم: - خدایا، رسم روزگارت کجاست؟ آنجلا از جاش بلند شد و حراسون اومد سمت من لب‌هاش داشتن می‌لرزیدن و گفت: - دخترم تو محسن رو از کجا می‌شناسی؟ دست آنجلا رو گرفتم و ناز کردم و گفتم: - قول میدی بعد از شنیدنش ازم متنفر نمیشی؟ آنجلا منو کشید تو بغلش و به گریه کردنش ادامه داد و با لحنی که دلم رو آتیش می‌زد گفت: - دخترکم چرا باید از تو ناراحت بشم، مگه تو چه تقصیری داری؟ آنجلا از بغلم اومد بیرون و منتظر نگاهم کرد، با تردید گفتم: - پدرمه. آنجلا مات و یخ زده نگاهم کرد، لب باز کردم و گفتم: - خوبی عزیزم؟ آنجلا مثل ماهی های که آب بهشون نمی‌رسید دهنش رو باز و بسته می‌کرد، رنگش خیلی پریده بود و با بغض نگاهم می‌کرد. شونه‌های آنجلا رو گرفتم و یکم تکون دادم. - آنجلا‌جون حالت خوبه؟ آنجلا به زور دهنش رو باز کرد و گفت: - تو دختر محسن هستی؟ لبخندی زدم و با آرامشی که سعی می‌کردم داشته باشم گفتم: - آره هستم. آنجلا لبخندی زد و گفت: - میگم چرا از روزی که دیدمت بهم آرامش میدی، پس تو دختر محسنی عروسکم. سرم رو تکون دادم و مهربون نگاهش کردم. آنجلا بغلم کرد و سرش رو تو گردنم فرو کرد و هی قربون صدقم می‌رفت. تعجب کردم، فکر نمی‌کردم که باهام خوب رفتار کنه، فکر می‌کردم باهام بد رفتاری کنه و منو نخواد، اماّ با کمال تعجب مثل یک مادر داشت نازم می‌کرد، چشم‌هامو بستم و غرق در آرامش مادرانه‌ای شدم که چند‌سال بود ازش محروم بودم، آنجلا واقعاً زن مهربون و زیبایی بود.
  9. و غمگین نگاهم کرد، توی چشم‌هاش هزاران حرفه ناگفته بود، غمناک گفت: - از موقعه‌ای که الکس تو شکمم بود رفت. چشم‌هام از حدقه در اومد، مگه میشه یک پدر از بچه‌اش بگذره و توی این چند‌سال نباشه در کنار خوانواده‌اش؟ لب باز کردم و با تردید پرسیدم؟ - چرا رفت؟ آنجلا از جاش بلند شد و گفت: - دنبالم بیا تا از اولش تعریف کنم. بدون هیچ حرفی منم از جام بلند شدم و به دنبال آنجلا رفتم، آنجلا رفت سمت یکی از اتاق‌ها که توی این مدتی که من اومده بودم ندیده بودمش، یعنی دقت نکرده بودم؛ در اتاق رو باز کرد و باهم رفتیم داخل به فضای اتاق نگاه کردم دور تا دور اتاق قفسه‌های کتاب بود و سه تا کاناپه راحتی هم وسط اتاق بودن رنگ زرد مبل‌ها انرژی مثبتی به آدم می‌داد، کتاب‌های مختلف و یک پنجره بزرگ سر‌تا سری شیشه‌ای آنجلا روی یکی از مبل‌ها نشست و به یکی دیگه از مبل‌ها اشاره کرد و گفت: - بشین عزیزم. رفتم سمت مبل و نشستم منتظر به آنجلا خیره شدم. - موضوع بر می‌گرده به ۳۲ پیش زمانی که من با پدر الکس آشنا شدم، اون زمان‌ها با دوستش تازه اومده بود آمیریکا ، اون موقعه‌ها من دختری هجده‌ساله بود و اون پسری ۲۲ ساله پسری جذاب و خوش‌تیپی بود باهم توی رستوران آشنا شدیم. میون کلامش پریدم و گفتم: - اسمش چی بود؟ آنجلا مردمک چشم‌هاش لرزید و با دو به شکی گفت: - محسن. با شنیدن اسم تمام تنم لرزید، قلبم به تپش افتاد یعنی با تمام وجودم می‌خواستم این فقط یک سوءتفاهم باشه، با صدای که به‌زور از ته‌چاه در‌می‌اومد گفتم: - عکس شو ندارین؟ آنجلا لبخند غمگینی زد و گفت: - دخترم تو چیزی متوجه شدی که می‌خوای با فهمیدنش مطمعن بشی؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم: - نه عزیزم تو تعریف کن. آنجلا معلوم بود قانع نشده ولی باز ادامه داد و گفت: - من گارسون بودم محسن با دوستش که اگه شتباه نکنم رضا بود هر‌روز به اون‌جا می‌‌اومدن. تپش قلبم هر لحظه بیشتر می‌شد نفسم داشت قطع می‌شد باورم نمیشه، یعنی اگه اشتباه نکنم الکس برادر من بود! - اون‌قدر شیفته محسن شده بودم که هیچ‌چیز رو نمی‌فهمیدم، با پیشنهاد اون باهم دوست شدیم و بعد از سه‌ماه دوستی من باردار شدم خیلی گریه کردم می‌ترسیدم که محسن رو از دست بدم بله‌خره به خودم جرات دادم و بهش گفتم، اونم یکمی خوش‌حال شد و بهم پیشنهاد ازدواج داد منم با خوش‌حالی قبول کردم و فکر می‌کردم خوش‌بخت‌تر از من نیست ولی طوفان اومد و همه‌چی رو مثل گردباد برد، من مسیحی بودم و اون مسلمون بهم گفت دین‌ تو تعقیر بده و مسلمون شو من قبول نکردگفتم تو تعقیر بده، محسن پوزخندی زد و گفت من دینم کامل ترین دین هستش تو باید مسلمون بشی، منم اون موقعه‌ها بچه‌سال بودم افتاده بودم روی دنده لج و قبول نمی‌کردم.
  10. مهسا فنجون‌هارو جا‌به‌جا کرد و بدون هیچ‌ حرفی رفت، سرم رو با دست‌هام مالیدم، اعصابم به‌کل بهم ریخته بود باید می‌فهمیدم چی توی اون سر شهاب لعنتی هست، با یادآوری مارانا لبخندی زدم بهتره یک زنگ بهش بزنم و بهش یکم از این ماءموریت توضیح بدم، گوشی مو ورداشتم و شماره مارانا رو گرفتم بعد از سه‌بوق صدای دلنشین مارانا پشت گوشی پیچید: - به‌به آقا الکس بله‌خره یادی از ما کردی؟ تک‌خنده‌ای کردم و گفتم: - سلامت کجا رفته خانوم؟ - خوب، سلام آقارئیس حالتون خوبه؟ از لحن شوخ و باحالش خندم گرفت و گفتم: - خوبه فکر کنم اخلاق فاطیما روی توهم تاثیر گذاشته. مارانا کمی مکث کرد و انگاری که چیزی یادش اومده گفت: - اوه راستی الکس، این پسره کمال سعادت زنگ زد، گفت بیا یک قرار بزاریم تا بهتر آشنا بشیم برای کار. - تو بهش چی گفتی؟ - گفتم شب بهت خبر شو میدم. - خوب حله، شب بهش پیام بده فردا برین رستوران لب‌دریای برات آدرس شو پیامک میکنم، اونجا قشنگ میشه صحبت کنید درمورد کار. - باشه. - راستی مارانا؟ - جانم؟ - هنوز به شهاب حس داری؟ مارانا سکوت کرد، معلومه دو به شک هستش و خودش نمی‌دونه دقیقاً چه حسی داره با مکث طولانی گفت: - چه‌طور مگه؟ - چون من توی نقشه توپم برای این گل پسر، حکمش مطمعنم میشه اعدام، گفتم بزار از تو بپرسم اگه مشکلی نداری که همه کار‌هارو ردیفش کنم. مارانا با ناراحتی که مثلاً می‌خواست پنهان کنه و بروز نده گفت: - خوب از نظر من فعلاً دست نگه‌دار خواهش می‌کنم. می‌دونستم مارانا هنوز به شهاب حس‌هایی داره و من اصلاً به هیچ‌وجه نمی‌خوام ناراحتش کنم برای همین با مهربونی که خودم تعجب کرده بودم گفتم: - باشه، نگران نباش. - ممنونم الکس تو واقعاً خیلی خوبی. - مارانا راستی تا یادم نرفته بهت بگم. - جانم الکس. - حواست به این یارو کمال باشه، طی اون چیز‌های که من فهمیدم خیلی دختر‌هارو سرکار می‌ذاره. مارانا تک‌خنده‌ای کرد و گفت: - میگما بلانسبت تو الکس‌جون من نمی‌خام سر به تن هیچ مردی باشه این‌که این کمال‌ سعادت هست. - باشه پس من فعلاً برم خیلی کار سرم ریخته بعد دوباره باهات تماس می‌گیرم. - باشه. بدون خداحافظی و طبق عادتم که همیشه هم مارانا حرص می‌خورد بدون خداحافظی قطع کردم. مارانا این پسره دیوونه نمی‌خواد هیچ‌وقت آدم بشه، بدون خداحافظی قطع کرد، بیخیال شونه مو انداختم بالا و به ساعت نگاه کردم چهار غروب بود حوصله‌ام سر رفته بود تنها توی اتاق بهتره برم یکم سر‌به‌سر فاطیما بزارم تا شب به این پسره خل پیامک بدم و قرار ملاقات بزارم، از جام بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون از پله‌ها رفتم پائین و به سمت پذیرایی رفتم، آنجلا روی مبل‌ نشسته بود و در‌حال تماشای تلویزیون بود اون واقعاً زن زیبایی بود رفتم سمتش و کنارش نشستم، نمی‌دونم چرا در موردش کنجکاو شدم و بدون هیچ مقدمه‌ای گفتم: - میگم آنجلا جون، پدر الکس کجاست؟ آنجلا نگاهش رو از صفحه تلویزیون گرفت.
  11. بعد از نوشتن شماره کارت از اتاق بیرون رفت، به لیوان قهوه نگاه انداختم باید محسن رو به طرف خودم می‌کشیدم چون این به نفع من بود از اون جای که حدس می‌زدم محسن همه‌چیز رو از اول فهمیده و این محسن بود که به مارانا همه‌چی رو لو داده بود، فقط از این تعجب می‌کنم که چرا مارانا بعد از شنیدن همه موضوعات به من پشت نکرد چرا باز با من همراه شد و ترکم نکرد؛ نکنه نقشه‌ای تو ذهنش باشه برای له کردن من ولی فکر نکنم مارانا بخواد این‌کار هارو بکنه چون مارانا با الکس شد مارانا وگرنه ملیکای معصوم رو چه به بد بودن و نقشه کشیدن، باید یک فکر اساسی میکردم چند وقتی هست که به چند‌تا چیزی مشکوک شدم حس‌های درونم چیز‌های بدی رو دارن بهم هشدار می‌دن. در به صدا در اومد به گمانم محسن اومده، با تن صدایی که همیشه در این‌جور موارد‌ها قوی و محکم می‌شد گفتم: - بفرمائید. در اتاق باز شد و محسن به همراه سارا وارد اتاق شدن سارا قبل از این که محسن حرفی بزنه گفت: - این آقا گفتن با شما کار دارن. خیلی خون‌سرد گفتم: - می‌دونم؛ تو برو برای این آقا هم یک فنجون قهوه بیار. سارا زیر لب چشمی گفت؛ رو به محسن گفتم: - بفرمائید بنشینید آقا‌محسن. محسن معلوم بود خیلی کلافه‌است رفت سمت یکی از مبل ‌های تک‌نفره و نشست. به قیافه محسن نگاهی انداختم، چشمان آبی کیریستالی داشت با موهای مشکی که الان به خاطر بالا رفتن سنش یکم سفید شده بودن یکمم ته‌ریش توی صورتش بود، تک‌سرفه‌‌ای کردم و گفتم: - ببینید آقا‌محسن من نه می‌خوام که شما رو تهدید کنم و تهت فشار بزارم فقط ازتون یک کمک کوچیک مب‌خواستم. محسن با کمی مکث و با خنده‌ای که مثلاً می‌خواست حرص من رو در بیاره گفت: - از کجا معلوم که من وسط راه ولت نکنم. با آرامش کامل و ریلکسی گفتم: - چون‌ شما اگرم بخواهید یک درصد به من خیانت کنید یا به قول خودتون وسط راه ولم کنید به خاطر جون مارانا این کارو انجام نمیدین، مگه نه آقا محسن؟ محسن از حرص و اعصبانیت قرمز شد و گفت: - ببین الکس‌خان این مارانای که شما میگین اسمش ملیکاست دومن تو دیگه چی از جون من و خوانواده‌ام می‌خوای؟ - من چیزی نمی‌خوام، فقط باید یک لطفی بکنید یک آدرسی بهتون می‌دم یک دختر اونجاست سالم برام بیارید. محسن چشم‌هاشو مشکوکانه ریز کرد و گفت: - تو این همه آدم داری چرا من؟ دیگه داشتم از بازجویی‌های این مردک عصبی می‌شدم ولی نباید می‌ذاشتم بفهمه تونسته منو کلافه کنه. - چون به هیچ‌کدوم شون اعتماد ندارم، اگر می‌بینید که به شماهم اعتماد کردم به‌خاطر این هستش می‌دونم به خاطر مارانا هم که شده خطا نمی‌کنید. محسن پوفی کرد و گفت: - آدرس رو بده تا برم بیارمش. - فقط حواست باشه، فرار نکنه چون اون رزمی کار کرده نزنه به‌وقت ناقصت کنه بترسونش اماّ بهش آسیب نزن. - باشه حله. آدرس رو برای محسن روی کاغذ نوشتم و دادم دستش، محسن بدون هیچ‌حرف دیگه‌ای از اتاق خارج شد، در اتاق باز شد و مهسا با سینی و فنجون قهوه اومد داخل، خنده‌ای کردم و گفتم: - اون‌قدر دیر آوردی که رفت. مهسا خجالت زده گفت شرمنده‌ام رئیس پودر قهوه تموم کرده بودیم تا رفتم از انباری آوردم یکم طول کشید. - باشه اشکال نداره، این قهوه منم بردار این جدیدی که درست کردی بزار این یخ شده.
  12. نفس‌ عمیقی کشیدم و تلفن اتاق رو برداشتم، شماره آشپز‌خونه رو گرفتم که مثل همیشه سر‌گارگر گوشی رو برداشت. - جانم رئیس؟ - مهسا یه فنجون قهوه ترک برام بیار اتاقم. - چشم‌آقا. گوشی رو قطع کردم و گذاشتمش روی میز، فکرم کمی درگیر مارانا بود، نمی‌دونم چرا خیلی وقته احساس می‌کنم یه علاقه‌های دارم به مارانا پیدا می‌کنم، ولی نباید فعلاً خودم رو ببازم چون کار‌های خیلی مهم‌تری دارم که باید انجام بدم، مطمئنم شهاب قدم الکی بر نمی‌داره اون شهابی که من می‌شناسم ظربه بزرگی قراره بزنه، اماّ نمی‌دونه که من از اون زرنگ‌ترم و فهمیدم که شهاب به غیر قاچاق مواد‌مخدر قاچاق دختر هم انجام میده و باید مدارک رو کامل جمع کنم و به پلیس لو بدم که بره برای اعدام، اماّ از احساس مارانا دو به شک هستم اگه هنوز شهاب علاقه داشته باشه به کل نابود میشه و من اینو نمی‌خوام. در اتاق به صدا در اومد که گفتم: - بیا داخل. در باز شد و مهسا با یک سینی توی دستش اومد توی اتاق، اومد جلو و فنجون قهوه و دوتا شکلات‌تلخ رو گذاشت روی میز. - ممنونم مهسا. مهسا لبخندی زد و با مهربونی که همیشه تو صداش بود گفت: - نوش‌جانتون رئیس. لبخندی زدم و نگاهش کردم، سرش رو انداخت پایین و اومد که از اتاق بره بیرون یادم افتاد که یک‌ماهه دیگه عروسیشه و بودجه کافی برای جهیزیه خریدن نداره. - راستی مهسا. مهسا برگشت و گفت: - جانم رئیس؟ - چرا پول احتیاج داری به خودم نمی‌گی؟ مهسا رنگ نگاهش عوض شد و با رنگ پریدگی گفت: - جسارت نباشه آقا، شما از کجا فهمیدین؟ تک خنده‌ای کردم و گفتم: - الکس رو تو دست کم گرفتی دخترجون. مهسا لبخند شرمساری زد و گفت: - آقا راستش می‌خوام جهیزیه بخرم دستم خیلی خالیه، عروسیم داره عقب میافته. با دست اشاره به مبل‌ها کردم و گفتم: - بیا بشین که راحت‌تر صحبت کنیم. مهسا لبخندی زد و رفت سمت مبل‌‌تکی که بغل میز من بود نشست، حرفم رو دوباره ادامه دادم و گفتم: - یه شماره کارت برای من بنویس تا شب برات پانصد‌ملیون واریز کنم بازم اگه احتیاج داشتی بهم بگو. مهسا چشم‌هاش از خوشحالی برقی زد و با خوشحالی که سعی داشت یکم پنهانش کنه گفت: - اماّ آقا من این لطف‌تون رو چه‌طور جبران کنم؟ - تو نمی‌خواد کاری کنی حالا هم پاشو شماره کارت رو بنویس که بدم بچه‌ها کار هارو اوکی کنن. مهسا از روی مبل بلند شد، به جرات قسم می‌خورم که چهره‌ش انگار چندسال جوان‌تر شد، بعضی اوقات با کمک‌های کوچیکی که از دست‌مون برمیاد چی‌میشه اگه دل دوتا جون رو شاد کنیم، که این زن جون برای تنگ دستی به راه بد کشیده نشه؟ مهسا اشک دور چشم‌هاش حلقه زد و با ذوق گفت: - الاهی که خیر ببینید آقا ایشالله که هیچ‌وقت محتاج کسی نشید. سری تکون دادم و لبخند زدم و یک تیکه کاغذ از دفتر جلوم کندم و با خودکار گرفتم سمت مهسا و گفتم: - بیا بنویس. مهسا اومد جلوتر و کاغذ و خودکار رو از دستم گرفت.
  13. فکرم رفت سمت محسن (پدر مارانا) اماّ فکر نکنم بخواد حتی یک لحظه هم شده چشمش به چشما‌هام بیافته، اماّ خوب آدم مطمئنی هست چون به خاطر مارانا هم که شده پا کج نمی‌زاره هرچی هم که باشه عزیزش الان توی عمارت من تو ترکیه داره زندگی میکنه و این رو خوب می‌دونه اگه بر‌خلاف میلم اگه رفتار کنه چه‌کار‌های ازم بر میاد؛ با یادآوری چهره مارانا لبخندی روی لب‌هام اومد، این دختر بدجوری چند وقته ذهنم رو درگیر کرده باید فکر اساسی بکنم به وقتش، الان کار‌های مهم‌تری دارم که بخوام رسیدگی کنم. گوشیم رو از روی میز اتاقم برداشتم و شماره محسن رو گرفتم امیدوارم که لج نکنه چون کارم رو سخت‌تر می‌کنه، اگه بخوام خودم برم دختره رو بیارم ممکنه این منصور بی‌همه‌چیز فرار کنه، هرچی باشه اون یک پلیس کار بلد و دنیا دیده‌ای هست؛ صدای همیشه خونسرد محسن پیچید پشت گوشی: - الو، بفرمائید؟ تن صدام رو مثل همیشه مغرور کردم و گفتم: - الو، سلام محسن الکس هستم. محسن معلوم بود شکه شده چون مکثی کرد و با خشمی که توی تن صداش بود گفت: - مردک آشغال تو خجالت نمیکشی بعد از این همه کثافتی که به زندگی خودم و دخترم زدی به من زنگ میزنی؟ سعی کردم لحنم یکم آروم‌تر باشه و با ملایمت گفتم: - قصد بدی از زنگ زدنم ندارم، فقط یه کمک کوچیکی ازتون می‌خوام. با تمسخر و عصبانیت زیاد که لحن گفتار شو یکم لرزوند گفت: - من به خون تو تشنه‌ام بعد بیام برای احمقی مثل تو کار انجام بدم چی پیش خودت فکر کردی؟ این فکر نکنم کوتاه بیاد پس از راه دوم وارد میشم، ای خدا من نمی‌خواستم این‌جور بشه این داره منو مجبور می‌کنه. - ببین آقا محسن شما مجبوری که هرچی من می‌گم انجام بدی چون راه دیگه‌ای نداری، حالا با خودت میگی چرا؛ چون که مارانا توی عمارت من تو ترکیه زندگی میکنه و با کوچک‌ترین اشاره من به قتل میرس شما که دوست ندارید برین تشیع جنازه دختر تون؟ محسن با تنفری که توی صداش موج میزد گفت: - فقط از خدا میخوام که به بدترین شکل مجازاتت کنه تو یک موجود پست‌فدرتی هستی نجس. خوب یک جورایی حق داشت این حرف‌هارو بزنه، اماّ مجبور بودم چاره‌ای جز این ندارم. - خوب الان قبول کردین یا نه؟ - کارت چیه عوضی؟ - خوب طبق گفته‌تون قبول کردین، عمارت رو که بلدین تشریف بیارین اینجا بنده همه‌چی رو براتون توضیح میدم، چون این قضیه به مارانا هم مربوط میشه. - تا یک ساعت دیگه اونجام خدا کنه که کاسه‌ای زیر نیم کاسه‌ات نباشه وگرنه کاری میکنم مادرت مشکی پوشت بشه. - منتظرتم. گوشی رو بدون هیچ حرف دیگه‌ای قطع کردم و رفتم سمت لپ‌تاپم روشنش کردم و دوربین اتاق مخفی رو آوردم، منصور همون‌جور روی صندلی دست و پا بسته نشسته بود، وحشت رو می‌شد از نگاهش خوند به‌خصوص که وقتی به کوسه کف اتاق نگاه می‌کرد. هه منصور فکر کرده با بچه دوساله طرفه، نمی‌دونه طرفش الکس چلپیه کسی که خودش تنها به اینجا رسید بدون هیچ همایتی کسی که خیلی‌ها اومدم زمینش بزنن اماّ خودشون زمین خوردن، من الکس چلپی پسر آنجلا چلپی پسری که از سن ده‌سالگی قاچاق عضو بدن انسان انجام می‌داد.
  14. نفس عمیقی کشیدم و از آشپز‌خونه رفتم بیرون باورم نمی‌شد این بشه آخر داستان زندگیم، بشه پایان عشقم، پایان تمام دل خوشی‌هام. ملیکا شده بود یک امید و دلخوشی برای ادامه دادن به زندگی، تصمیم‌مو گرفته بودم بعد از این که انتقام مو از الکس گرفتم بالای سر قبر ملیکا خودمو بکشم، از چندروز پیش که فیلم کشته شدن ملیکا رو دیدم دلیلی برای زنده موندنم نمی‌بینم، چون دلیل نفس کشیدنم الان زیر هزاران آوار خاکه و من الکس رو باعث این همه اتفاقات می‌بینم، آهی کشیدم و رفتم سمت اتاق عکس‌ها، که بیشتر عکس‌های ملیکا که خودم ازش گرفتم و بزرگ چاپ می‌کردم و داخل یک اتاق چهل‌متری روی دیواره‌‌هاش نصب می‌کردم، هرموقعه تو این چهار‌سال دلم هوای ملیکا رو می‌کرد این اتاق تنها هم‌درد من بود و خودم رو به‌زور آروم می‌کردم، جلوی در اتاق رسیدم دودل بودم برای رفتن چون می‌دونستم با رفتنم توی اتاق و با دیدن عکس‌ها بغضم میشکنه و جنون بهم دست میده. دلم رو به دریا زدم و دستگیره رو کشیدم پائین و در رو هل دادم، کلید برق رو فشار دادم، فضای اتاق روشن شد چشمم به بزرگ‌ترین عکس افتاد، عکسی که واسه تولد ملیکا بود لباس سفید مرواریدی به تن داشت و موهای بلند مشکیش دور شونه‌هاش ریخته بودن، قطره‌های اشک جلوی دیدم رو گرفتن نفسی کشیدم و پلک زدم قطره اشک از چشم‌هام اومد پایین باورم نمی‌شد این عروسک الان خاک چهره‌اش رو داغون کرده، خدا لعنتت کنه الکس ازت نمی‌گذرم قسم می‌خورم به چشم‌های مشکی زیبای ملیکام قسم می‌خورم که تا زنده‌ هستم تا آخرین قطره خونم یک بلایی سرت بیارم که مرغ‌های هفت آسمون به حالت گریه کنن، همین جور که میرفتم جلو‌تر پاکت سیگارم و فندکم رو در آوردم یک نخ از سیگارم رو در آوردم و گذاشتم گوشه لبم با فندک روشنش کردم، فندک رو بی حوصله انداختمش روی زمین با پاکت سیگارم رو؛ پوک‌های عمیقی از سیگارم کشیدم آخ دنیا لعنت به رسم روزگارت که تقدیر منو با قلم مشکی نوشت، با یادآوری خاطراتم واقعاً داشتم دیونه می‌شدم. “روزگار چه کرده‌ای که از همه موقعه عاشق ترم” گوشیم رو از جیب پشت شلوارم در آوردم و آهنگ بی‌کلام ملایمی پلی کردم، لبخندی اومد روی لب‌هام ولی بیشتر شبیه زهر‌مار بدو تا لبخند؛ یادمه همیشه با ملیکا آهنگ‌های بیکلام ملایم گوش می‌دادیم و بیشتر رقص‌های تانگو مون هم با آهنگ‌های بی‌کلام بود. نشستم کف زمین و طاق باز دراز کشیدم چشم دوختم به سقف اتاق که شیشه‌ای بود تمام آسمون از تو اتاق معلوم بود، چشم دوختم به آسمون که فکر کنم اونم مثل من دلش گرفته بود، امشب عجب حال‌ هوایی بود من اشک می‌ریختم آسمون اشک می‌ریخت. *** الکس با عصابانیت از اتاقک مخفی اومدم بیرون، هنوز این منصور مارمولک رو نکشتم و براش فعلاً حالا حالا نقشه دارم اونم چه نقشه‌های، بیشرف صاف تو چشم‌هام زل زده میگه من می‌دونم دافنه نامزد سابقه تو نکشتی اون رو توی کلبه جنگلی ساری پنهان کردی و اگر این رو شهاب بفهمه دیگه هیچی، خدا لعنتت کنه منصور که رفتی ته همه‌چی رو در آوردی باید بفهمم دیگه چیا می‌دونی و به کیا گفتی، مطمئنم این اطلاعاتی که منصور می‌دونه رو یه جایی ذخیره کرده یا به کسی گفته، باید بفهمم و تنها راهش این که منصور رو با دخترش تهدید کنم باید دخترش رو خودم برم از روستا بیارم یا یک آدم مطمعن رو بفرستم کسی که می‌دونم آب زیر کاه نیست.
  15. با کلافه‌گی رفتم سمت کمد لباس‌ها درش رو باز کردم و یک شلوار لگ مشکی براق و یک تاپ مشکی که پشتش بند بندی بود رو برداشتم، لباس‌هارو گذاشتم روی تخت و یکی‌یکی تنم کردم رفتم جلوی میز توالت و نشستم روی صندلی برس رو برداشتم و موهام رو شونه کردم، به قیافه خودم تو آیینه دقت کردم، زیر چشم‌هام گود شدن رنگ پوست صورتم زرد شده، حالا که دقت می‌کنم چه‌قدر لاغر شدم اصلاً اون ملیکا چهار، پنج‌سال پیش نیستم؛ احساس می‌کنم هیچ دلیل خاصی برای زنده موندن ندارم، واقعاً هضم این همه مشکلات برام سخته، موندن بعضی از خاطرات توی مغز انسان واقعاً دردآوره. یک آرایش ملایم کردم و از روی صندلی بلند شدم حوصله بیرون رفتن از اتاق هم نداشتم رفتم توی بالکن اتاق و روی صندلی راحتی که گوشه بالکن بود نشستم، به آسمون خیره شدم، اوه راستی این الکس هم فکر کنم یکی از فیوز‌های مغزش اتصالی کرده اصلاً به من نگفته که کی و چه ساعتی برم سر قرار با این پسره کمال وای خدا از دست این الکس، از روی صندلی بلند شدم و رفتم تو اتاق و گوشیم رو برداشتم و شماره الکس رو گرفتم، بد شانسی من دو بار شماره شو گرفتم در دسترس نبود، رفتم سمت بالکن و نشستم روی صندلی، تا اومدم به الکس پیام بدم گوشیم زنگ خورد، به شماره نگاه کردم ناشناس بود! با دودلی جواب دادم و گذاشتم دم گوشم ولی حرف نزدم تا ببینم اونی که پشت خط هست کیه؟ - الو، سلام. صدای مرد بود، برام ناآشنا بود صداش آب دهنم رو بی‌صدا قورت دادم و گفتم: - الو بفرمائید؟ - کمال سعادت هستم، فکر کنم الکس براتون توضیح داده باشه؟ اوه پسره ازخودراظی مغرور بودن و سرد بودن لحنش از بیان کردن کلاماتش مشخص بودن، منم مثل خودش با غرور گفتم: - بله بهم گفتن، امرتون؟ - اگر مایل هستین یک قرار بزاریم هم برای بیشتر آشنا شدن و هم درمورد کار باهم صحبت کنیم. خوب تحقیقات ثابت کرده که باید اول یکم طرف مقابل تو توی آب نمک بزاری و بعد جواب شو کامل بدی. - اگه مشکلی نیست من شب بهتون خبرشو میدم. کمال یکم مکث کرد و با لحن آروم و سرد گفت: - باشه، پس من منتظر خبر‌تون هستم. تا اومدم خداحافظی کنم مردک دیونه گوشی رو قطع کرد، این چرا این مدلی بود تو عمرم مرد به این مغروری و از خودراظی ندیده بودم، اعتماد به نفس شو کاکاتوس داشت سالی سه‌بار میوه می‌داد. بیخیال شونه‌ام رو انداختم بالا و موزیک آروم بی‌کلامی رو پلی کردم، به آسمون صاف و بدون هیچ آلودگی ترکیه نگاه کردم و باز‌هم به گذشته نحسی که خدا برام رقم زده بود فکر کردم. *** شهاب با عصبانیت به عکس خودم و ملیکا نگاه کردم، به چشم‌های معصوم ملیکا باورم نمیشه که من باعث شدم ملیکا الان زیر آوارها خاک باشه، البته اگر بخوام باعث‌بانی تمام این مشکلات رو بدونم فقط زیر سر الکس نامرده که خودش رو قهرمان این قضیه نشون داد و مظلوم، ولی تو کتم نمیره که الکس جونش رو برای ملیکا میداد چطور الان ملیکا رو به قتل رسوند؟ اماّ خوب مگه اون چیزی به‌نام علاقه هم می‌دونست چیه؟ کسی که عشق اول خودشو معلوم نیست چه بلایی سرش آورده که نه نامش هست نه نشانی ازش، ولی خوب از همه‌ اینا بگذریم الکس اگر بفهمه محسن باباشه و قضیه سی‌سال پیش مامانش و محسن رو بفهمه فکر کنم به کل نابود بشه، اینم میفهمه که خواهر خودش رو به قتل رسونده اون‌موقعه قیافه‌اش دیدن داره، اماّ اول باید مادر الکس رو پیدا کنم اینجوری انتقامم بیشتر لذت بخش میشه؛ قلبم تیر کشید نفسم به سختی بالا می‌یومد با بدبختی از روی صندلی اتاق بلند شدم و رفتم بیرون، رفتم سمت آشپزخونه و جعبه قرص‌هارو از یخچال برداشتم قرص‎‎‎‎‎ های که دکتر برام تجویز کرده بودن رو از قوطی‌هاشون در آوردم و با آب خوردم.
  16. - به‌به آقای منصور‌خان می‌بینم تو زرد از آب در اومدی! منصور به تته‌‌‌پته افتاد و با لحن لرزونی گفت: - رئیس اشتباه می‌کنید، من جاسوس نیستم. قهقه‌ایی زدم و گفتم: - آها، مثلاً من احمقم یا منو بچه فرض کردی تو؟ منصور هنوز خودش رو نباخته بود و داشت تلاش‌های آخرش رو می‌کرد که اعتراف نکنه. - نه آقا اشتباه متوجه شدید من جاسوس نیستم. شلاق چرمی که گوشه اتاق بود رو برداشتم و رفتم سمتش، با دیدن شلاق ترس بزرگی رو می‌شد تو چشم‌های منصور دید، خنده شیطانی کردم و گفتم: - ولی اون شنوت توی دندون‌هات چیز دیگه‌ای رو میگن، یا مثلاً این‌که عضو گروه پلیس جاسوسی مبارزه با قاچاق انسان‌کار می‌کنی، بیشتر بگم یا دیگه خودت اعتراف می‌کنی چه غلط‌های دیگه‌ای کردی؟ منصور که فهمید هیچ کاری ازش بر نمیاد و اگه حرف نزنه یا خوراک کوسه میشه یا با شلاق تیکه‌تیکه میشه و تمام امیدشم که به شنوت بود کلاً نا‌امید شد. - چی می‌خوای بشنوی؟ یکی از ابروم هامو انداختم بالا و با پوزخند تلخی گفتم: - به مامور‌ها چیا گفتی؟ الان نوبت منصور بود که بخنده با تمسخر گفت: - چیه، ترسیدی الکس‌خان بزرگ، چیه فکر کردی من نمی‌دونم چه اعتراف کنم چه نکنم در‌ آخرش زنده از این‌جا بیرون نمیرم، پس با تمام افتخار هیچی نمیگم و جون می‌دم. هه این منصور فکر کرده با بچه دوساله طرفه، یه صندلی از گوشه اتاق برداشتم و گذاشتمش رو‌به‌روی منصور و نشستم، حالت آرومی به خودم گرفتم و با خونسردی کامل گفتم: - ببین منصور بزار یه چیزی رو بهت بگم، هر انسانی تو زندگیش یه نقطه ضعفی داره، حتی قوی ترین آدم‌هاش، فرق نمیکنه اون آدم پلیس باشه، خلافکار باشه یا آدم حسابی، حالا فقط باید بگردی نقطه ضعف اون طرف مقابلت رو پیدا کنی، درسته طول میکشه ولی نشد نداره؛ خوب حالا فکر کنم پیش خودت میگی این چه ربطی به من داره؛ ربطش اینه که منم نقطه ضعف تورو پیدا کردم. به وضوح می‌شد لرزیدن مردمک‌های چشم‌های منصور رو دید ولی کم نیاورد و گفت: - من هیچ نقطه ضعفی ندارم. - حتی تک دخترت که تو یکی از روستا‌های شمال قایمش کردی هم نقطه ضعفت نیست؟ منصور با تعجب و ترس وحشت داشت نگام می‌کرد، نزاشتم حرف بزنه دوباره گفتم: - خوب از این قیافه وحشت‌زده‌ات که معلومه ترسیدی، الان دیگه تصمیم گیری با خودته. منصور کمی مکث کرد و گفت: - الکس یه‌بار شده تو عمرت بیا و کاری با دختر من نداشته باش. *** مارانا حس سبکی داشتم واقعاً این‌حرف ها خیلی رو دوشم سنگینی می‌کردن، آنجلا واقعاً زن خوبی بود، به ساعت روی دیوار نگاه کردم یک‌ونیم ظهر بود، پوفی کردم و از رو تخت پاشدم و رفتم سمت حموم، شاید یه دوش گرفتن بتونه حالم رو سر جا بیاره؛ با برخور آب سرد به بدنم واقعاً حالم یکم سر‌جا اومد، شامپو رو برداشتم و موهام رو شروع کردم به شستن، حال و حوصله لیف زدن ندارم یکم شامپو بدن ریختم کف دستم و بدنم رو هم شستم، خودم رو آب کشیدم و شیر‌آب رو بستم حوله رو دور خودم پیچیدم و از حموم اومدم بیرون.
  17. از این دنیا گله دارم، اونقدری گله دارم که دیگه هیچی، چرا من باید تقاص اشتباهات گذشته پدرم رو پس بدم، منی که توی گذشته هیچ اشتباهی نکرده بودم، حق من از این دنیا این نبود؛ با صدای در از فکر اومدم بیرون، دوتا تک سرفه کردم و با صدایی که از شدت زیاد گریه دورگه شده بود گفتم: - بفرمائید. در باز شد و آنجلا نگران اومد داخل، با لحنی نگران گفت: - اتفاقی افتاده دخترم؟ با شنیدن کلمه دخترم از زبون آنجلا یه حس عجیبی بهم دست داد، یک لحظه احساس کردم مامانم رو جلوم می‌بینم، آخ مامان کجایی ببینی دختر یکی یدونه‌ات رو اینا روزی هزار بار کشتنش؛ آنجلا که دید دارم با زجه نگاهش می‌کنم اومد کنارم روی تخت نشست و دستش رو انداخت دور کمرم و با مهربونی گفت: - می‌تونی با من راحت باشی عزیزم، تو واسم مثل الکس و فاطیما هستی گلم. لبخند غمگینی زدم و گفتم: - مرسی آنجلا خانوم، ولی اگه بخوام براتون بگم فکر نکنم حوصله تون بکشه تا آخرش بشنوید. آنجلا دستش رو گذاشت روی شونه‌هام و فشاری داد و گفت: - مگه از قدیم نمی‌گفتن مادر همدم دختره، خوب می‌شنوم، توهم فکر کن منم مادرتم. لبخندی زدم که از هزار تا بغض تلخ‌تر بود، امّا مگه اهمیتی داشت؟ - من مادرم رو وقتی پانزده‌سالم بود از دست دادم، بعضی اوقات خیلی جای خالیش رو حس می‌کنم. - خدا‌رحمتش کنه عزیزم. - مرسی. آنجلا لبخندی زد و گفت: - خوب می‌شنوم عزیزم، می‌تونی راحت باشی درد هارو بعضی اوقات باید تعریف کرد باید گفت تا خالی بشی وگرنه توی گلوت تلمبار میشن. نمی‌دونم چرا یه حسی بهم می‌گفت هرچی تو دلمه بگم و خودم رو خالی کنم ولی از یک طرف‌هم خجالت می‌کشم که بگم ولی واقعاً راست می‌گفت اگه بعضی چیز‌هارو نریزی بیرون واقعاً تلمبار میشن تو گلوت، دقیقاً مثل حال الان من، من که چیزی واسه از دست دادن ندارم، الکس هم که از چیک و پوک زندگی من خبر داره پس دلمو می‌زنم به دریا و نفس عمیقی می‌کشم و گفتم: - خوب دقیقاً نمی‌دونم از کجا شروع کنم، موضوع برمیگرده به چهار‌سال پیش، زمانی که من یه دختر ساده و کم عقلی بودم، یه‌روز تو راه خونه دوستم بودم که با پسری به‌نام شهاب آشنا شدم، اون موقعه بنظرم این برخور کاملاً اتفاقی بود ولی الان که فکر می‌کنم می‌بینم همه‌چی برنامه ریزی شده بوده، این برخورد‌ها هی بیشتر و بیشتر شد و نظر من رو جلب کرد اوایلش هی محل نمی‌دادم ولی کم‌کم انگار خودم خوشم می‌‌اومد، کم‌کم باهم صحبت کردیم شماره‌هامون رو به‌هم دیگه دادیم، و این شروع شد برای بدبختی من، آنقدر چرب زبونی می‌کرد، محبت می‌کرد نمی‌دونم هروز می‌دونست گل‌رز دوست دارم، روز‌های که خونه تنها بودم با پست برام باکس گل ۲۰۰ شاخه‌ای می‌فرستاد، با این کار‌هاش منو هر‌روز عاشق‌تر می‌کرد، تا این که فهمید از ته‌دل عاشقش شدم همه‌اش گولم زد که آره تمام مدارک‌های پدرت رو از خونه‌تون بدزد و بیار بده به من، من احمق حرفش رو گوش کردم و موقعه‌ای که داشتم تمام سند‌های پدرم و مدارک‌هارو می‌دزدیدم پدرم مچم رو گرفت و تا تونستم کتک خوردم با اون حال خراب رفتم پیش شهاب و اون با… *** الکس روی صندلی رو‌به‌روی منصور نشستم و منتظر شدم تا به‌هوش بیاد، من چه‌جور تا الان نفهمیدم این مارمولک پلیسه، حالا باز خوبه خداروشکر فهمیدم و کار به جای باریک کشیده نشد، چشم‌های منصور باز شد و اول با گیجی به اطراف نگاه کرد تا چشمش افتاد به کوسه کف اتاق به جرات می‌تونم بگم تا الان تو این سنش آنقدر نترسیده بود؛ قهقه‌ای زدم و از روی صندلی بلند شدم، رفتم دور صندلیش آروم چرخیدم و گفتم:
  18. مارانا بعد از دوساعت شنا که با این فاطیمای خل‌چل کردیم، یک دوش مختصر توی همون سالن استخر گرفتیم و خودمو خشک کردم، لباس‌های جدیدی رو که خدمتکار آورده بود رو پوشیدم، آنجلا با خستگی که توی صداش موج می‌زد گفت: - من که دیگه نای واسم نمونده، شما رو نمی‌دونم من که الان میرم استراحت کنم. وای که الان چه‌قدر با حرف آنجلا موافق بودم، همه بدنم کوفته شده بودن از بس با فاطیما مسابقه شیرجه‌زنی رفتیم. - آره عزیزم بهتره که همه‌مون بریم به استراحت توپ بکنیم. فاطیما خنده ریزی کرد و گفت: - واقعاً که، به این زود خسته شدین، شما دوسال دیگه باید با عصاء راه برید. از حرف فاطیما لبخندی اومد روی لب‌هام، واقعاً توی این دوروز که اومدم ترکیه، انگار که تمام غم‌هام داشتن یکی‌یکی از ذهنم پاک می‌شدن، آنجلا با لبخند خسته‌ای گفت: - باشه من الان آنقدری خسته‌ام که میرم یک استراحت می‌کنم بعد جواب تو میدم. وای ای‌خدا اینا چه‌قدر بامزه‌ هستن، کاشکی الکس منو زود‌تر می‌فرستاد ترکیه. *** خودم رو با شتاب پرتاب کردم روی تخت( خخ به کل دیوونه شدم) چشم‌هامو بستم که صدای اس‌ام‌اس گوشیم اومد، چشم‌هام رو دوباره باز کردم و گوشی رو برداشتم، الکس پیام داده بود، متن پیام رو که خوندم فهمیدم اسم و مشخصات همین یاروی هست که قراره بهم ماءموریت بده(نام:کمال سعادت، اهل ازمیر ترکیه، شغل تاجر پارچه ولی در اصل قاچاق انسان) با جمله آخری موهای تنم سیخ شدن، یعنی جریان همکاری من با این کج‌و‌کوله( ولی خداییش مرد جذابی بود) قاچاق انسان بود؟ به عکسی که الکس فرستاده بود نگاه کردم، یه مرد حدوداً ۳۵،۳۶ ساله بود با چشم‌ابرو های مشکی، بیشترین چیزی که نظرم رو جلب کرد موهای یکم بلندش بود که با ژل داده بود عقب و دو‌سه‌تا تار مو رو کوتاه شو انداخته بود روی پیشانیش، از حق نگذریم خیلی جذاب بود، جوری که نظرم رو خیلی جلب کرد. گوشی رو خاموش کردم و گذاشتمش روی میز عسلی کنار تخت، تاق باز دراز کشیدم و به سقف خیره شدم، یعنی قراره چی بشه، من چیکار باید انجام بدم؛ خدا‌کنه که هرچی هست به‌خیر بگذره. چشم‌هام گرم خواب شدن. شهاب با چشم‌های اشکی داشت بهم نگاه می‌کرد، دلم هری ریخت طاقت اشک‌های شهاب رو نداشتم، با بغض رو بهش گفتم: - جانم شهاب، چرا ناراحتی؟ قطره اشکی از گوشه چشم شهاب چکید و گفت: - من نمی‌خواستم این کارو باهات بکنم ملیکا، من دوستت‌دارم. بغضم رو به زور قورت دادم و گفتم: - من خیلی دوستت‌داشتم شهاب، من که کار بدی باهات نکرده بودم چرا من؟ توی چشم‌های شهاب پشیمونی رو می‌شد قشنگ دید. یکی داشت انگار خفم می‌کرد، به‌زور نفس می‌کشیدم، که یهو از خواب پریدم، عرق سردی روی پیشونیم نشست تندتند نفس می‌کشیدم و دنبال ذره‌ای از اکسیژن می‌گشتم، بلخره یکم نفسم بالا اومد و تونستم نفس بکشم، با یادآوری خوابی که الان دیدم باز هم این بغض مزاحم اومد توی گلوم، نتونستم تحمل کنم واقعاً سخت بود، تحمل این حجم از درد و عذاب سخت بود مگه تا چه‌قدر یه آدم می‌تونست تحمل کنه؟ اشک‌هام پی‌در‌پی روی گونه‌هام جاری می‌شدن، کم‌کم به هق‌هق افتادم آنقدری گریه کردم که تمام بدنم بی‌حس شده بود.
  19. با‌هزار بدبختی سعی کردم که بغض توی گلوم رو خفه کنم، امّا مگه میشه؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم: -نه عزیزم تو سوال بدی نپرسیدی، فقط من اون موقعه‌ای که با الکس آشنا شدم حال مساعدی نداشتم، برای همین الان که یادم اومد یکم غمگین شدم همین. آنجلا لبخند مهربونی زد و گفت: - باشه عزیزم، خودت رو ناراحت نکن، به‌نظر من گذشته هرچه‌قدر هم سخت و غمگین باشه ارزش نداره که حال الانت رو خراب کنه، گذشته درسته که روی آینده‌‌ما خیلی تاثیر داره ولی نمی‌تونه حال‌خوش الانت رو ازت بگیره و غمگینت کنه، چون تو قوی هستی این‌‌رو یادت باشه. خوب یه‌جورای آنجلا درست می‌گفت، امّا هضم بعضی از مسائل واقعاً سخت بود، هرکار هم که بکنی نمی‌تونی فراموش کنی، شاید فقط بتونی باهاش کنار بیای و عادت کنی. فاطیما خندید، معلوم بود که از این بحث خسته شده و می‌خواد بحث رو عوض کنه. - خوب باشه، خواهش می‌کنم از این بحث‌های کلیشه‌ای تون بیاید بیرون، مثل دوتا پیر‌زن نشستید دارید حرف می‌زنید، به‌جای این حرف‌ها بلند شید بریم لب دریا شنا کنیم. فاطیما واقعاً دختر شادی بود، یه‌جورای به شادی توی چشم‌هاش حسودیم شد، دقیقاً مثل گذشته من، خداکنه فاطیما مثل من گرفتار غم‌واندوه نشه. آنجلا لبخندی زد و با آرامش خاصی که توی لحن صداش بود گفت: - فاطیما‌جون عزیزم، هوا یکم سرد شده، خدایی نکرده سرما می‌خورید، به نظر من بریم استخر عمارت، هم سرپوشیده است هم بهتره عزیزم. دلم می‌خواست مخالفت کنم و بگم لب‌دریا بهتره ولی یه‌جورای خجالت کشیدم روی حرف آنجلا حرف بزنم. *** الکس علی‌حیدر اومد و همه بدن منصور رو گشت، بیشرف لعنتی یه ردیاب به‌طور خیلی حرفه‌ای توی دندون‌هاش جاسازی کرده بود، علی‌حیدر ردیاب رو در آورد و غیر‌فعالش کرد، رو کردم سمت علی‌حیدر و گفتم: - چیز دیگه‌ای نیست؟ علی‌حیدر با لحن متفکرانه‌ای گفت: - فکر نکنم چیز‌دیگه‌ای باشه، چون تا اون‌جای که نباید می‌گشتم رو‌ گشتم. تک خنده‌ای کرد و گفت: - الان می‌خوای باهاش چیکار کنی؟ خیلی خوب می‌دونستم می‌خوام چیکار کنم ولی نباید که نقشه‌م رو برای همه توضیح بدم، خیلی ریلکس گفتم: - فعلاً نمی‌دونم، حالا یه فکری براش می‌کنم، تو می‌تونی بری ممنون. علی‌حیدر سری تکون داد و گفت: - خواهش‌می‌کنم وظیفه‌ام بود. لبخندی زدم؛ بدون هیچ‌حرف دیگه‌ایی علی‌حیدر وسایلش رو جمع کرد و رفت. از رفتن علی‌حیدر که مطمعن شدم، منصور رو بلند کردم، این بشر چرا انقدر سبک بود؟ از اتاق رفتم بیرون، رفتم سمت اتاق خوابم، در رو با آرنجم باز کردم و رفتم داخل، منصور رو انداختم روی تخت و چشم‌هاشو با دستمال بستم، از این مارمولک همه‌چی بر‌میاد شاید خودش رو زده به بی‌هوشی و داره راه‌های مخفی خونه رو یاد می‌گیره، امّا من زرنگ‌ترم، دست‌هاشم بستم؛ رفتم سمت حموم و داخل حموم شدم، گوشه وان یک دکمه مخفی بود اون رو فشار دادم که دیوار مخفی که درست کرده بودم کنار رفت، آیینه تشخیص چهره قیافه‌م رو شناسایی کرد و آیینه هم کنار رفت، از حموم رفتم بیرون و منصور رو دوباره انداختم روی کولم، وارد حموم شدم و رفتم سمت راه‌روی مخفی، وارد راه‌رو که شدم گوشه راه‌رو چند‌تا دکمه بود، دکمه قرمز رنگ‌رو فشار دادم، در‌های مخفی بسته‌ شدن، به راه‌رو نگاه کردم، یک راه‌روی دراز بود که آخرش به‌یک اتاق بزرگ می‌رسید، رفتم داخل اتاق و منصور رو گذاشتمش روی صندلی، از گوشه اتاق طناب رو که از قبل گذاشته بودمش اونجا برداشتم و منصور رو بستم، به اطراف اتاق نگاه کردم، اتاقی بود پر از صلاح‌های مختلف دستگاه‌های شکنجه، و مهم‌ترین شون آکواریوم بزرگی که دقیقا کف زمین بود و یک کوسه‌نر بزرگ داخلش بود، ولی خوب با شیشه‌های بسیار ضخیم که بتون‌هم نمی‌تونست خرابش کنه درست شده بود، ولی گوشه اتاق یک دریچه مخفی داشت که می‌تونستم باز کنم و منصور رو به عنوان ناهار به کوسه جونم تقدیم کنم.
  20. از روی تخت بلند شدم، از اتاق رفتم بیرون، نگاه دقیقی به اطراف انداختم، خونه واقعاً زیبایی بود! *** الکس با عصبانیت مشتی روی میز کوبیدم، باورم نمی‌شد که منصور احمق تا این حد نفوذی باشه و پلیس از آب دربیاد، باید یک فکر اساسی بکنم وگرنه فاتحه خودم که هیچ مارانا هم دستی‌دستی بدبخت می‌کنم، با فکر این که مارانا به خاطر اشتباهات من بیافته زندان دارم دیوونه میشم، لپ‌تاپم رو روشن کردم و سعی کردم گوشی لعنتی منصور رو هک کنم، هیچ اطلاعاتی از پلیس بودنش توی گوشی نبود، باید بفهمم این همه اطلاعاتی که ازم داره رو تا الان به پلیس داده یا هنوز صبر کرده چیز بیشتری جمع کنه؟ گوشیم رو برداشتم و شماره منصور رو گرفتم، بعد از سه بوق صداش پشت گوشی پیچید: - الو، جانم رئیس؟ پوزخند زهر آلودی زدم ولی نباید که بفهمه من فهمیدم پلیس مخفی، با لحن ساختگی که سعی کردم مثلاً صمیمی باشم گفتم: - بیا اتاقم کار واجبت دارم منصور. - چشم رئیس. بدون هیچ حرف دیگه گوشی رو قطع کردم و منتظر منصور نشستم روی صندلی، اول باید بی‌هوشش کنم و حسابی به بچه‌ها بگم تمام بدنش رو بگردن که یه موقعه هیچ ردیاب و شونوتی توی بدنش جاسازی نشده باشه، دوم ببرمش به اتاقک مخصوص که فقط خودم از وجودش با خبر هستم. دوتا تقه به در خورد. - بیا داخل. در باز شد و منصور اومد داخل اتاق، با‌دقت تمام صورتش رو نگاه کردم، خیلی جدی بهش گفتم: - می‌تونی بشینی آقای منصور. یکم از حرکاتم جا خورد، معلومه که یکم مشکوک شده، هرچی باشه اون یک پلیس حرفه‌ایه، منصور نشست روی صندلی منم خیلی ریلکس از جام بلند شدم و رفتم سمتش پوزخند تلخی زدم و گفتم: - خوب آقا‌منصور می‌گفتی؟ منصور داشت مثلاً سعی می‌کرد خونسرد باشه ولی نمی‌دونست که من از خودش هم زرنگ‌ترم، قدم‌قدم رفتم دقیقاً پشت سرش ایستادم، بدون این‌که برگرده منو نگاه کنه گفت: - اتفاقی افتاده رئیس؟ سریع با یک حرکت دستم رو دور گردنش پی‌چوندم و جوری ضربه زدم که درجا بی‌هوش شد، لبخند رضایت بخشی زدم و زیر‌لب گفتم: - هنوز زوده من رو بشناسید، من الکس چلپی کسی که از سن ده‌سالگی سه‌تا باند خلاف‌کاری رو توی آمریکا می‌چرخوندم. گوشی رو برداشتم و شماره علی‌حیدر رو گرفتم، بعد از دو‌بوق صداش پشت تلفن پیچید. - جانم الکس؟ - بیا اتاقم، دستگاه‌های که باهاش شونوت و ردیاب رو پیدا می‌کردی هم بیار. - اتفاقی افتاده؟ - اومدی بهت توضیح میدم. - باشه. بدون خداحافظی گوشی رو قطع کردم. *** مارانا توی حیاط پشتی ویلا که رو‌به‌روی دریا، منظره واقعاً زیبای بود، فاطیما همین‌جوری که داشت بیسکویت می‌خورد با لحن شوخی گفت: - خوب چرا مثل این افسرده‌ها نشستیم اینجا، نظرتون چیه بریم شنا لب ساحل؟ لبخند ملیحی زدم و گفتم: - خوب از نظر من که عالیه. آنجلا هم تک‌خنده‌ای کرد و گفت: - منم که کلاً همیشه پایه‌ام. لیوان قهوه‌ امو از روی میزعسلی کوچیک جلوم برداشتم و یکم ازش خوردم، به دریای‌آبی استانبول خیره شدم، با فکر این‌که پس‌فردا قراره با فردی که هیچ اطلاعاتی ازش ندارم قرار بزارم یکم اعصابم خورد شد، معلوم نیست چه اتفاقی می‌خواد برام بیافته، نفس عمیقی کشیدم تا حداقل یکم اعصابم ریلکس بشه، امّا مگه این الکس‌خان با این کار‌های یک دفعه‌ایش می‌ذاشت؟ با صدای فاطیما به خودم اومدم که گفت: - میگم مارانا ببخشید فضولی نباشه ولی دوست‌دارم که بیشتر بشناسمت، تو چطوری با الکس این پسر‌خاله دیوونه من آشنا شدی؟ اوم پس فاطیما دختر خاله الکس بود، ولی هیچ شباهتی به هم ندارن برعکس هم بودن فاطیما قیافه شرقی داشت و الکس و آنجلا چهره‌شون غربی بود، با حرف فاطیما و یادآوری اون‌روز‌های تلخ ناخودآگاه اخم‌هام توهم رفت، چرا واسم بعد از چهار‌سال عادی نمیشد، هنوز که هنوز با یادآوریش همه بدنم سست میشه، فاطیما با شرمندگی که توی صداش موج می‌زد گفت: - معذرت می‌خوام، سوال بدی پرسیدم؟ سریع به خودم اومدم و لبخند غمگینی زدم که از هزار‌تا گریه بدتر بود.
  21. فکرم عجیب درگیر بود، یعنی شهاب می‌خواد چیکار کنه؟ الان اون فکر می‌کنه که من مردم، مطمئن هستم که شهاب نقش قبر می‌کنه و اگر بفهمه که من زنده‌ام یک شوک بد دیگه بهش وارد میشه، اماّ الکسی که من می‌شناسم زرنگ‌تر از این حرف‌هاست، باید حتماً با الکس تماس بگیرم و صحبت کنم؛ رو به جمع گفتم: - مرسی از پذیرایی زیبا‌تون آنجلاخانوم من برم یک تماسی با الکس بگیرم دوباره برمی‌گردم میام پیش‌تون. آنجلا لبخندی زد و با لحن پر از آرامشی گفت: - نوش‌جانت، باشه می‌بینمت. از روی صندلی بلند شدم و رفتم سمت اتاقم؛ در اتاق رو باز کردم و رفتم به‌سمت تخت و نشستم، شماره الکس رو گرفتم؛ بعد از چهار بوق صدای الکس پشت گوشی پیچید: - الو، جانم مارانا؟ با طعنه گفتم: - علیک سلام آقا‌ الکس. الکس تک‌خنده‌ای کرد و گفت: - باشه مارانا جان چشم، همه‌چی رو کامل توضیح می‌دم. - خوب می‌شنوم. - فکر کنم از یکمی داستان خبر داشته باشی، الانم شهاب به کل قاطی کرده و داره تمام سعی شو می‌کنه که از من انتقام بگیره. فکر کنم الکس به کل دیوونه شده بود، می‌خواد شهاب رو عصبی کنه که آخرش به چی برسه؟ - الکس؟ - جانم؟ - چرا این کارو انجام دادی، می‌دونی که از خشم شهاب همه‌چی برمیاد، دوم آخر این قضیه می‌خواد چی بشه، خواهش می‌کنم فقط برای خودت دردسر درست نکن، چون دلم نمی‌خواد اتفاقی واست بیافته. الکس کمی مکث کرد و نفس عمیقی کشید و با لحن مهربونی گفت: - خوب باید در مورد سوالت که گفتی چرا این کارو انجام دادی بگم، شهاب داشت نقشه می‌کشید که تورو پیدا کنه، منم که فهمیدم بنابر این تصمیم گرفتم که تورو بفرستم ترکیه و وانمود کنم تو مردی که نقشه‌ام حسابی گرفت، اینم بگم که شنبه با یک مرد به‌نام کمال قراره ملاقات داری قراره یک ماَموریت مهم بهت بده مرد قابل اعتمادی هست. پریدم وسط حرفش و گفتم: - الکس خیلی بدجنسی چرا زودتر نگفتی دیوونه. - شرمنده یادم نبود. - خوب بقیه‌اش؟ - آموزش‌های لازم رو بهت میده و خودش پرونده‌هارو برات توضیح میده. - خوب میشه حداقل بگی در مورد چه موضوعی هست وقتی که گفت حداقل آمادگی شو داشته باشم. - من الان اگه هر حرفی بزنم بدتر گیج میشی خود کمال برات توضیح میده. یک‌دفعه با یادآوری این که شهاب نقش قبر کنه گفتم: - راستی الکس، شهاب اگه نقش قبر کنه چی؟ الکس خنده بلندی کرد و بعد از این که حسابی خندید (فکر کنم عقل شو از دست داده حسابی) گفت: - مارانا واقعاً بچه‌ای تو در مورد من چی فکر کردی، یعنی اونقدر احمق هستم که شهاب مارمولک رو نشناسم؟ وا پسره خل اصلاً برو به جهنم منو باش گفتم گناه داره بزار کمکی کرده باشم. - یعنی الکس لیاقت نصیحت هم نداری. - باشه حالا خانوم خانوما ناراحت نشو. - نه راحت باش ناراحت نشدم. - مرسی که هستی مارانا، من فعلاً برم مواظب خودت باش. چه‌قدر که از حرف الکس خوشم اومد، مرسی که هستی، یعنی فکر کن من توی این همه سال عمرم اولین‌بار هست دارم این جمله رو میشنوم. - توهم خوبه که هستی الکس، ممنونم که تنهام نزاشتی توهم مواظب خودت باش. - خدانگهدار. گوشی رو قطع کردم، آرامش خاصی توی وجودم سرازیر شد، آرامشی از جنس حمایت، حمایتی که چهارسال از همه دریغ بودم تنها الکس بود که پیشم بود، نمی‌دونم چرا با این همه دردسری که الکس برام درست کرده بود هنوزم نمی‌تونستم ازش دل چرکین باشم.
  22. تولدی که اصلاً یادم نبود، روزهای که فقط تنها چیزی که همراهم بود اشک و تنهایی‌هام بود، اون روز الکس بهترین جشن تولد رو برام گرفت، با یادآوری اون‌روز لبخندی اومد روی لب‌هام، درسته که الکس باعث این همه دردسر برام شد ولی نمی‌دونم چرا نمی‌تونم که ازش کینه به دل بگیرم. با صدای در به خودم اومدم، سریع توی جام نشستم دوتا تک سرفه کردم گفتم: - بفرمائید. در باز شد و آنجلا با یک دختر حدوداً بیست و دو، بیست و سه ساله اومد توی اتاق. به احترام‌شون بلند شدم و با خوش‌رویی گفتم: - سلام، روزتون بخیر. آنجلا لبخندی زد و با مهربونی گفت: - سلام، همچنین. بعد رو کرد طرف اون دختر و گفت: - ایشون هم فاطیما هستن، اینجا پیش شما می‌مونه که حوصله‌تون سر نره. به فاطیما نگاه کردم دختر ملوسی به نظر می‌رسید، موهای لخت خرمایی داشت با چشم‌های قهوه‌ای روشن، با لبخند و لحنی که سعی کردم دوستانه باشه گفتم: - سلام فاطیما‌خانوم، خوش‌بختم. فاطیما دوقدم اومد جلوتر و دستش رو آورد بالا و با صدای که واقعاً دلنشین بود گفت: -سلام، مارانا‌خانوم منم خوش‌بختم. منم دستم رو بردم بالا و دستش رو میون دست‌هام گرفتم، آنجلا داشت با آرامش خاصی که توی چشم‌هاش بود به ما نگاه می‌کرد، واقعاً جای تعجب بود، نه به اون غرور و مغروریت دیروزش نه به این همه صمیمیت الان! آنجلا انگار که یک چیزی یادش افتاده گفت: - راستی دخترا بریم پایین صبحانه حاضره. من و فاطیما به‌هم نگاه کردیم و فاطیما گفت: - بزن بریم دختر. از لحن شوخ فاطیما خنده‌ام گرفت؛ سه‌تایی از اتاق رفتیم بیرون و پشت آنجلا حرکت کردیم به سمت آشپزخونه، از پله‌ها رفتیم پایین و به سمت چپ سالن رفتیم، وارد یک پذیرایی بزرگ دایره شکل بود که یک میز ناهارخوری بزرگ سلطنتی که با رنگ زرشکی طلایی بود، رفتیم به سمت میزناهارخوری که انواع صبحانه‌های مختلف چیده شده بودن، رفتم به سمت یکی از صندلی‌ها، کشیدمش عقب و نشستم، به محتوای میز خیره شدم، یکم برای خودم پنکیک و عسل گذاشتم داخل بشقاب جلوم و آروم‌آروم خوردم؛ با صدای آهنگی که توی فضا پخش شد ناخودآگاه لبخندی نشست روی لب‌هام آنجلا واقعاً کپی الکس بود هم از نظر ظاهر و هم اخلاق. صدای دلنشین ابی به گوشم خورد. “ اشاره کن که بشکفم، حتی در این یخ بستگی در این ترانه سوزی و در این غزل شکستگی، طلوع کن طلوع کن. بر این ستاره مردگی، که از تو تازه می شود این خلوت سر خوردگی. "طلوع کن طلوع کن طلوع کن طلوع کن که بودنم تازه کنی، دست مرا بگیریو (این آهنگ ابی رو بابام هم زیاد گوش می‌کرد، یعنی همیشه اگر آهنگی می‌زاشت صد‌در‌صد این آهنگ ابی هم زیاد گوش می‌کرد، نمی‌دونم چرا یک حسی داره قلقلکم میده) با بوسه اندازه کنی طلوع کن طلوع کن آیینه پر می‌شود، از جوانیه خواطره‌ها، تن تو و شرم منو خاموشیه پنجره‌ها طلوع کن طلوع کن بر این ستاره مردگی، که از تو تازه می‌شود، این خلوت سر خوردگی طلوع کن طلوع کن اشاره کن که من به تو، به یک اشاره می‌رسم، رنگین کمون من تویی، که به ستاره می‌رسم، من به تو شک نمی‌کنم طلوع کن طلوع کن از تو به پایان می‌رسم شروع کن شروع کن طلوع کن طلوع کن بر این ستاره مردگی،که از تو مرده میشود، این خلوت سر خوردگی طلوع کن طلوع کن”
  23. با بی‌حالی رفتم سمت تخت با همون لباس‌های تنم دراز کشدم، سرم رو که روی بالشت گذاشتم نفهمیدم کی چشم‌هایم گرم خواب شدن. با احساس سر‌درد بدی که حس کردم چشم‌هامو باز کردم، واقعاً سر درد بدی بود چند بار پشت سر‌هم پلک زدم تا حالم یکم سرجاش بیاد، اماّ اصلاً فایده‌ای نداشت، به زور از روی تخت بلند شدم و تا خواستم برم سمت در صدای زنگ گوشیم اومد. رفتم سمت تخت که دیدم گوشه تخت افتاده، اصلاً یادم نمیاد کی گوشی رو انداختم روی تخت، رفتم سمت تخت و خم شدم گوشی رو برداشتم که با شماره پدرم مواجه شدم؛ سریع گوشی رو جواب دادم. - الو سلام بابا. صدای آخیش بابا اومد که دوباره گفتم: - بابا چیزی شده؟ بابا با لحن خوشحالی گفت: - می‌دونستم زنده‌ای دخترم، می‌دونستم اینا همش زیر سر اون الکس خیر ندیده‌است. با تعجب گفتم: - میشه خواهش می‌کنم قشنگ توضیح بدی پدر من تا بفهمم قضیه از چه قراره؟ بابا نفس عمیقی کشید و گفت: - اون الکس بی‌همه‌چیز ورداشته یک دختر رو شبیه تو گریم کرده و یک فیلمی بازی کرده که مثلاً چند‌تا مرد به تو حمله می‌کنند و تورو به قتل می‌رسونن، حتی فردا تشییع جنازه هم می‌خواد که بگیره باورت میشه؟ آن‌قدر از حرف‌های بابا تعجب کرده بودم که اصلاً نتونستم چیزی بگم فقط به این فکر کردم که الکس به‌خاطر این که منو از شر شهاب نجات بده چه نقشه‌ای کشیده بود که مثلاً من مردم! بابا که دید صدای ازم در نمیاد گفت: - ملیکا دخترم خوبی؟ به خودم اومدم و سریع گفتم: - آره بابا خوبم، فقط چیزه از شهاب خبری نداری؟ - چرا اتفاقاً، شهاب که فهمید به کل دیوونه شده، اگه دستش به الکس برسه یک ثانیه هم درنگ نمی‌کنه اونو می‌کشه. - چرا، اون که خودش به خون من تشنه بود تازه باید خوشحالم باشه. بابا با لحن ناراحتی که از صداش معلوم بود خیلی غمگینی گفت: - نه دخترم، اون هنوز دوستت داره چون با فهمیدن این خبر به کل دیوونه شد و هویت خودش رو دوباره نشون داد، همه فکر میکردن شهاب مرده ولی با این کار الکس همه از هویت شهاب پی بردن. اوه پس الکس هم همین رو می‌خواسته که به خواسته‌شم رسید اون می‌خواست شهاب هویت خودش رو نشون بده که داد، نقشه‌ بعدی شو باید ازش بپرسم؛ رو به بابا گفتم: - اهوم پدر، الکس خیلی زرنگه، با این کارش شهاب رو از لونه‌اش آورد بیرون. بابا، با نگرانی گفت: - این وسط میون جنگ قدیمی این دونفر، تو چیزیت نشه دخترم، بقیه‌اش به من ربطی نداره. با مهربونی گفتم: - مرسی که هستی و نگرانمی بابا. بابا تک خنده‌ای کرد و گفت: - من همیشه نگرانتم عسل چشم مشکیه بابا. آرامش خاستی توی قلبم جاری شد، از بودن بابا از این که هست می‌دونم ایندفعه اگه همه عالم بهم پشت کنن پدرم هست حمایتم می‌کنه. بعد از کلی با بابا صحبت کردن گوشی رو قطع کردم، به کلی سردردم رو فراموش کردم، انگار هنوز خسته بودم دوباره رفتم سمت تخت و دراز کشیدم، به عکسم خیره شدم، این عکس دقیقاً واسه روز تولدمه.
  24. حدوداً بعد از نیم‌ساعت به یک عمارت بزرگ که فکر کنم حیاط پشت ویلا رو‌به‌روی دریا بود ایستاد، دوتا بوق زد که در‌های بزرگ عمارت باز شدن، احمد ماشین رو گوشه حیاط بزرگ عمارت پارک کرد و سریع از ماشین پیاده شو و اومد سمت در من، در رو برام باز کرد خیلی متین از ماشین پیاده شدم جوری که انگار هیچ غمی تو زندگیم نداشتم، سنگین و محکم؛ نگاهی به اطراف انداختم، حیاطی بزرگ که سمت راست یک استخر گرد بزرگی بود و سمت چپ حیاط یک فرورفتی زمین بود که دایره شکل بود که با طراحی خاستی مبل‌های راحتی به‌کار رفته بود و یک‌ میز سنگی کوچیک وسط، واقعاً حیاط محشری بود؛ نگاهم رو از حیاط گرفتم و به احمد نگاه کردم که چمدون رو از صندوق عقب در‌آورده بود رو بهش گفتم: - الان کجا باید بریم؟ احمد با لحنی که ادب و احترام داخلش موج می‌زد گفت: - داخل خونه، دنبال بنده تشریف بیارید تا اتاق تون رو بهتون نشون بدم. در جوابش فقط لبخندی زدم‌ و دنبالش رفتم به سمت خونه؛ در اصلی خونه رو‌ باز کرد که با نشیمن بسیار بزرگ و سلطنتی رو‌به‌رو شدم، بدون تووجه به خونه دنبال احمد رفتم، احمد رفت سمت راست سالن که یک پله پیچ متوسطی داشت، از پله‌ها رفت بالا منم آروم‌آروم به‌دنبالش رفتم که با صدای زنی که اومد سرجام متوقف شدم. - خوش‌اومدین مارانا خانوم. برگشتم که دیدم پائین پله‌ها ایستاده؛ زنی با چشم‌های آبی که شباهت زیادی با الکس داشت، مخصوصاً اون غرور زیادی رو که حتی از این فاصله هم می‌شد دید. لبخندی زدم و گفتم: - ممنونم، خانوم؟ تا خواستم اسم‌شو بگم یادم اومد که الکس اصلاً اسم مادرشو بهم نگفته بود برای همین از اون پنج پله‌ای که رفته بودم بالا اومدم پائین و دوباره گفتم: - اسم شریف‌تون رو الکس فراموش کرده بود که به من بگه شرمنده. لبخندی زد و یک دستش رو آورد بالا و گفت: - آنجلا هستم، از آشنایی باهات خوشحال شدم. منم دستم رو بردم بالا و آروم دستش رو توی دست‌هام تکون دادم. - منم، از آشنایی باهاتون خوش‌حال هستم آنجلا خانوم. آنجلا لبخندی زد و گفت: - ساعت هفت صبحه فکر کنم خسته‌ای اتاقت رو احمد نشون میده برو استراحت کن مارانا، بعد باهات کار دارم. با جمله آخرش توی فکر فرو رفتم، یعنی چی‌کار می‌تونه با من داشته باشه که تاکید کرد بعد استراحتم حتماً باهام صحبت کنه، فعلاً بیخیال الان موقعه این‌جور فکر‌ها نیستش؛ منم با لبخند که به زور سعی می‌کردم از روی رضایت باشه گفتم: - بله کمی خسته هستم، چشم بعد از یک استراحت کوچیک میام که باهم صحبت کنیم. آنجلا لبخندی زد و دیگه چیزی نگفت منم زیر لب آروم گفتم: - با اجازه. بدون این که منتظر جواب آنجلا باشم روم رو ازش گرفتم و به دنبال احمد که روی پله‌ها منتظر من ایستاده بود رفتم؛ از پله‌ها که رفتیم بالا به یک نشیمن بزرگ دیگه رسیدیم، که سمت چپ سالن یک راه‌رو نسبتاً باریک بود، احمد رفت سمت راه‌رو انتهای راه‌رو یک در قهوه‌ای بود که احمد در رو باز کرد که با یک سالن بزرگ گرد مواجه شدم، خدای من این خونه چه‌قدر بزرگه! دور تا دور سالن اتاق بود که در هرکدوم یک رنگ بود. احمد به سمت در قرمز رفت و دستگیره رو کشید پائین و رفت داخل اتاق، به فضای اتاق نگاه کردم، اتاق دلبازی بود یک پنجره سرتاسری داشت که با پرده سفید پوشیده شده بود، یک تخت دونفره مشکی قرمز و یک صندلی یک نفره قرمز گوشه اتاق بود، چشمم به عکس رو‌به‌روی تخت افتاد که از تعجب دهنم مثل اسب آبی باز موند، یکی از عکس‌های خودم بود که با قلم مشکی نقاشی شده بودن! واقعاً زیبا بود. با صدای احمد به خودم اومدم. - خانوم اگه چیزی لازم ندارین بنده برم؟ - نه ممنون می‌‌تونی بری. احمد سری تکون داد و از اتاق رفت بیرون.
  25. چند تقه به در زدم که صدای آروم الکس اومد. - بیا داخل. در رو باز کردم که با دیدن الکس که روی تخت نشسته بود و غمگین داشت به کتاب قرمز رنگی نگاه می‌کرد، با قدم‌های آروم رفتم سمتش و پایین پاهاش نشستم، با این که مقصر تمام این اتفاق‌های اخیر خودش بود اماّ دلم نمی‌اومد که با این حالش تنهاش بزارم؛ با صدایی که سعی کردم نلرزه از بغض توی گلوم گفتم: - الکس، اگه تو بخواهی من نمیرم ترکیه، می‌مونم ایران و تا آخر این قضیه کمکت می‌کنم. الکس نگاهشو از کتاب گرفت و به چشم‌های من خیره شد و با جذبه‌ای که همیشه توی تن صداش بود گفت: - من یک حرفی رو صدبار تکرار نمی‌کنم، ماراناخانوم، گفتم باید بری یعنی حرف دیگه‌ای نمی‌خواهم که بشنوم. لبخند محوی روی لب‌هام اومد، از این همه قدرتی که توی وجود الکس می‌دیدم از ته قلبم احساس رضایت می‌کردم، واقعاً برای خودم جای تعجب داره! با اون همه بدی کن الکس در حقم کرده چرا یکمم احساس نفرت ندارم؟ *** با احساس عجیب غریبی که داشتم روی صندلی هواپیما نشستم، از پنجره به بیرون خیره شدم، طبق گفته‌های الکس وقتی رسیدم به ترکیه فردی به‌نام احمد میاد دنبالم و منو میبره پیش مادر الکس؛ کنجکاوم که مادر الکس رو ببینم؛ با یادآوری کتاب قرمزی که الکس بهم داد و گفت هرموقعه رسیدی ترکیه بخون به خودم لعنت فرستادم که چرا یادم رفت با خودم بیارم الان بخونم. چشم‌هایم رو بستم و سرم رو تکیه دادم به شیشه هواپیما، بازم یاد چشم‌های کریستالی شهاب دست از سرم برنداشت، خدایا چرا نمی‌تونم فراموشش کنم، چرا بازم بعد از گذشت این همه سال وقتی تصویر چشم‌هاش یادم میاد قلبم میلرزه؟ چشم‌هام کم‌کم گرم خواب شدن؛ با صدای زنی که به انگلیسی می‌گفت پرواز به مقصد خود رسیده چشم‌هام رو باز کردم، خمیازه‌ای کشیدم و به دور و اطراف نگاه کردم همه بلند شده بودن و به سمت در خروجی می‌رفتن، کمر بندم رو باز کردم و بلند شدم، حرکت کردم سمت در خروجی. *** چمدانم رو تحویل گرفتم و آروم‌آروم رفتم سمت در خروجی، با دقت به مردم نگاه می‌کردم که خیلی‌هاشون منتظر عزیزان‌شون بودن، چشمم به مردی افتاد که داشت می‌اومد سمت من، یکم که بهش دقت کردم دیدم همون مردی هست که الکس عکس شو بهم نشون داده بود، احمد. دوقدمیم ایستاد و با احترام گفت: - سلام بانو، خوش‌آمدین با اجازه چمدان‌تون رو بدین بیارم. - سلام، ممنونم. چمدون رو دادم دستش و گفت: - بفرمائید بریم. اول خودش حرکت کرد، منم از پشت سرش راه‌افتادم، رسیدیم به یک ماشین لندکوروز مشکی احمد در عقب رو برام. باز کرد، تشکری زیر لب کردم و نشستم؛ چمدون رو گذاشت صندوق عقب و خودش هم اومد سوار شد، قبل از این که حرکت کنه گفت: - بانو الان چیزی لازم ندارید براتون تهیه کنم؟ خیلی ساده و خشک گفتم: - خیر. احمد هم دیگه چیزی نگفت و حرکت کرد، نگاهی به ساعت مچیم کردم، ساعت شیش صبح بود، حسابی خوابم داشت، خدا کنه هرچه زود‌تر برسم خونه. احمد آهنگ بی‌کلامی گذاشت که بهم خیلی آرامش داد. نگاهم رو به آسمون ترکیه دوختم، زیر لب آروم زمزمه کردم. - خدایا خودت بساز، تو بسازی قشنگ‌تره.
×
×
  • اضافه کردن...