رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

نیلا

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    14
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

2 دنبال کننده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

231 بازدید کننده نمایه

دستاورد های نیلا

Apprentice

Apprentice (3/14)

  • Week One Done
  • Collaborator
  • First Post
  • Conversation Starter

نشان‌های اخیر

24

اعتبار در سایت

  1. پارت11 از کافه بیرون اومدیم که آویسا زود چترشو باز کرد. منم کلاه سویشرتمو روی موهام انداختم دوست داشتم زیر بارون راه برم ولی با اصرار آوبسا رفتم زیر چترش،.داشتیم باهم به سمت ایستگاه اتوبوس میرفتیم.من تو افکار خودم غرق بودم آویسا هم با گوشیش سرگرم بود، عاشق این هوا بودم صدای برخورد قطره های بارون به چترها توی شهر پیجیده بود.ایستادیم منتظر اتوبوس که نگاهم به بچه گربه ی کوچولویی زیر نیمکت ایستگاه اتوبوس پناه گرفته بود افتاد،اگه میتونستم و سرم شلوغ نبود حتما با خودم میبردمش خونه. با صدای آویسا نگاهمو از بچه گربه گرفتم -دیدی همین الان نیومده راجب دانجشو انتقالی چه چیزایی میگن -نه..چی میگن مگه؟! آویسا هیمنطور که نگاهش به گوشیش بود لبخند عمیقی زد و ادامه داد: -یکی میگه باباش صاحب یه شکرت خیلی معروف و بزرگ توی تهرانه،یکی دیگه میگه از ما چندسالی بزرگ تره و حتی قبلا یبارم ازدواج کرده جدا شده،نیومده کلی حرف دارن میزنن راجبش سرمو تاسف بار تکون دادم.چقدر مردم بیکار بودن که سرگرمیشون همچین چیزایی میتونست باشه -کاش حداقل میزاشتن دو روز از اومدنش بگذره بعد براش داستان مینوشتن -ولی خب بهش،میاد خوشتیپه مگه نه؟ - نمیدونم به من چه میخواست چیزی بگه که دیگه اتوبوس اومد من نزاشتم حرفشو بزنه چون میدونستم میخواد اذیتم کنه. ازش خدافظی کردم و سوار اتوبوس شدم، نشستم کیمو روی پاهام گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم. خیلی هوا سرد شده بود تقریبا دستامو احساس نمیکردم. سرمو به شیشه اتوبوس تکیه دادم و چشمامو بستم، اتفاقات دانگشاه رو مرور کردم اما بازم هنوز باورش برام سخت بود. نه اینکه سخت باشه فقط عجیب بود که چجوری دقیقا فردای اون برخورد افتضاح همکلاسی شدیم.!
  2. پارت10 با قرار گرفتن بشقاب های غذا روی میزمون کل فکرای بد توی ذهنم یادم رفت.بوی خوب پاستا حالمو خیلی خیلی بهتر کرد. مشغول خوردن غذای مورد علاقم شدم که بلاخره آویسا تماسش تموم شد و گوشیشو روی میز گذاشت - خب..حالا بگو ببینم چیشده که انقدر از صبح تا الان تو فکری؟ چنگالمو توی بشقاب گذاشتم،و نگاهمو به آویسا دادم که اونم با اون مشتاقانه زل زده بود بهم که بدونه چیشده. -دیشب که میومد سمت کافه آویسا خودشو با اشتیاق جلو کشید. -خب؟ -تو یهو بهم زنگ زدی منم داشتم میدوییدم، کیفمو باز کردم داشتم دنبال گوشیم میگشتم گوشیمو از تو کیفم در آوردم که یهو ندیدم جلومو و خوردم به یه پسر هنوز جملم تموم نشده بود که آویسا زد زیر خنده - وای نه..بعدش؟ - بعد هیچی، قهوه تو دستش بود همش ریخت روی کاپشن سفیدش این بار خنده ی آویسا بلند تر شد.عادت داشت به هرچیزی میخندید و حتی براش مهم نبود کجا باشیم و توی چه موقعیتی - طفلکی! - طفلکی چیه همه ی وسایل توی کیفم ریخت روی زمین،تازه بارونم که شدید بود همه چیم خراب شد -خب بعدش عذرخواهی کردی؟ چند لحظه سکوت کردم. الان باید بهش میگفتم که تازه مثل طلبکارا رفتار کردم؟ -نه خب - نه خب؟! سرمو به سمت شیشه چرخوندم و نفسمو بیرون فرستادم. - یکم بحث کردم باهاش موقعیت جوری بود که غرورم اجازه نداد عذرخواهی کنم. حالا اصلا همه ی اینا به کنار میدونی بدترین قسمتش چیه؟ - چی؟! -دانشجو انتقالیه همون پسرس! میتونستم شوک شدنو از توی چشمای آویسا کامل ببینم،قیافش یجوری بود انگار اصلا نتونسته جمله ی آخرمو درک کنه. - داری شوخی میکنی دیگه - کاش شوخی میکردم - یعنی از بین این همه دانشگاه، این همه کلاس، دقیقا باید بیاد بشینه کنار تو؟ سرمو کلافه تکون دادم.یکم شبیه فیلما بود و واقعا باورش حتی برای خودمم سخت بود این اتفاقات یهویی. -اسمش چی بود؟ -هارون..هارون نیک زاد - اسمش قشنگه ولی میدونستم میخواست حرص منو درییاره اخمی بهش کردم که بیشتر خندید ولی دیگه جوابشو ندادم که بیشتر رو مخم بره.
  3. پارت9 حوصله ی هیچی رو نداشتم ذهنم مشغول بود.فقط صدای توضیحات استاد به گوش میرسید،گاهیم صدای ورق خوردن کتاب ها خودکارم رو برداشتم و چند کلمه روی دفترم نوشتم نمیدونم چی مینوشتم هرچیزی که هیچ ربطی به توضیحات استاد نداشت و فقط میخواستم خودمو مشغول کنم که کلاس تموم بشه. دیگه تقریبا آخرای وقت کلاس بود، بارون شدید تر شده بود و قطره ها روی شیشه مینشستن و بی صدا راهشونو به پایین باز میکردند.همیشه از تماشای بارون لذت میبردم،اما امروز..نه. از کنار دستم صدای آروم ورق خوردن برگه ای میشنیدم.بی اختیار فقط برای یک لحظه نگاهم به سمت راست رفت، همونطور که نشسته بود بی حرف مشغول نوشتن بود. صورتش هیچ حسی را نشان نمیداد، نه بی حوصلگی نه علاقه نه حتی کنجکاوی نسبت به کلاس جدیدی که واردش شده بود. - خسته نباشید..درس بمونه تا همینجا استاد از کلاس بیرون رفت و صدای همهمه ی دانشجوها بود که فضای کلاسو پر میکرد. وسایلمو برداشتم و از سرجام بلند شدم.وایسادم منتظر آویسا که باهم از کلاس خارج بشیم - بریم یچیزی بخوریم واسم تعریف کنی؟ سرمو به معنی آره تکون دادم و به سمت در کلاس حرکت کردیم، در همین حین به اطراف نگاه کردم انگار اون قبل ما از کلاس خارج شده بود. اصلا به من چه چرا داشتم انقدر حرکات و کارای اونو زیر نظر میگرفتم؟ اونم یکی مثل بقیه همکلاسی ها. داشتیم به کافه ی نزدیک به دانشگاه میرفتیم وبارون انقدر شدید بود که احساس میکردم تا چند ساعت دیگه ادامه داشته باشه سیل میاد آویسا مشغول صحبت تلفنی با دوستش بود. حالا چجوری باید به آویسا دیشبو توضیح میدادم که منو دیوونه نکنه. وارد کافه شدیم و نزدیک شیشه روی میزو صندلی دو نفره چوبی کوچیک آخر کافه نشستیم،هردو چیزی که میخواستیم سفارش دادیم و من منتظر بودم بحث مهم آویسا با دوستش که راجب دوست پسر سابق دوستش بود تموم بشه که بتونم براش دیشبو با تموم جزئیات تعریف کنم.
  4. پارت8 نمیدونستم باید چی میگفتم چند ثانیه به چشمای مشکیش خیره شدم که لبخند خیلی محوی زد،نه اونقدر واضح که مطمئن شوم نه اونقدر کم که متوجهش نشوم. با لحن آرومی گفتم: -آره ظاهرا همینطوره دیگه منتظر واکنشش نموندم و رومو برگردوندم. کلاس کم کم از اون سکوت سنگین چند دقیقه قبل فاصله می گرفت،صدای صحبت بچه ها،جمع شدن برگه ها یکی یکی جای سکوت را گرفت.برگمو برداشتم و از کنار آقای پرو و از خود راضی رد شدم حتی نگاهمم سمتش نرفت یا شاید بهتره بگم سعی کردم نره. وقتی برگمو روی میز استاد گذاشتم و خواستم برگردم از کنارم رد شد و به سمت استاد رفت. سرجام نشستم و از پنجره به بیرون نگاه کردم. بارون دوباره شروع به باریدن کرده بود و قطره ها یکی یکی پایین می اومد محو تماشای بیرون بودم که با صدای آویسا به خودم اومدم -شکست عشقی خوردی انقدر تو فکری؟ نگاهی بهش کردمو خندیدم -نه بابا -پس چرا یهویی انقدر بی حوصله شدی؟نکنه کوئیزو خراب کردی چشم هاش از کنجکاوی برق میزد -بعد واست تعریف میکنم - الان بگو خب -گفتم بعدا.. همون لحظه استاد با چند ضربه ی آروم به میز توجه همو رو جلب کرد. نگاهی به دانجشوی انتقالی انداخت و گفت: - خب حالا که کوئیز تموم شده بد نیست خودتو به بچه ها معرفی کنی همه ی نگاه ها به سمتش چرخید، روبه کلاس وایساد همون آرامش همیشگی توی رفتارشو داشت و برخلاف همه که وقتی میخوان خودشونو معرفی کنن دستپاچه میشن اون کوچترین اثری از استرس توی چهرش دیده نمیشد. دستاشو از توی جیب شلوارش درآورد و نگاه کوتاهی به کلاس انداخت - سلام صدای بم و آرومش توی کلاس پیچید - هارون نیک زاد هستم.امیدوارم ترم خوبی رو کنار همدیگه بگذرونیم اسمش ناخودآگاه توی ذهنم تکرار شد. استاد لبخند کوتاهی زد و گفت: - خوش اومدی آقای نیک زاد امیدوارم از حضورت توی این دانشگاه و این کلاس راضی باشی تشکری آروم کرد و به سمت کلاس برگشت،لحظه ای نگاهش روی من ثابت موند و آروم به سمت نیمکتش حرکت کرد. حس عجیبی از نگاه یهوییش گرفتم.
  5. پارت7 با صدای استاد هردو به خودمون اومدیم و نگاهمونو از هم دزدیدیم، سرمو پایین انداختم و با اینکه سوالاتو نوشته بودم خودمو مشغول جلوه دادم. کلی فکر توی سرم بود چطور ممکن بود دقیقا همون آدم انتقالی جدید کلاس ما باشد. - بگیر هنوز وقت داری برگه رو از دست استاد گرفت و تشکر آرومی کرد و دنبال نیمکت خالی برای نشستن گشت، صدای قدم هاش آروم آروم به گوش میرسید و به من نزدیک میشد. کلاس پر بود و بین همه ی ردیف ها فقط نیمکت کناری من خالی بود چند ثانیه بیشتر طول نکشید که صدای کشیده شدن صندلی کنارم در سکوت کلاس پیچید، بی اختیار انگشتام دور خودکار محکم تر شد و سعی کردم حتی برای یک لحظه هم نگاهم سمتش نره، اما حضور کسی که دیشب تنها چند دقیقه دیده بودمش و حالا درست کنارم نشسته بود چیزی نبود که بتونم به راحتی نادیده بگیرم. برگه ی کوئیز را جلوی خودش گذاشت و بدون هیچ حرفی شروع به خوندن سوال ها کرد. همین بی تفاوتی اش بیشتر از هرچیزی عجیب بود، من هنوز درگیر این بودم که چطور ممکننه چنین اتفاقی افتاده باشد اما او خیلی بی تفاوت جوری بود که انگار نه انگار که ما قبلا همدیگه رو دیده بودیم. مشغول کار خودش بود، اما هربار که خودکارش روی کاغذ حرکت میکرد یا برگه اش را جا به جا میکرد ناخودآگاه نگاه کوتاهی بهش میکردم. چند دقیقه ی دیگر همه چی در سکوت گذشت تا اینکه صدای استاد دوباره بلند شد. - زمان کوئیز تموم شده برگه هارو بیارید نفسی که نمیدوستم از کی حبس کرده بودم را بیرون دادم. برگه ام را برداشتم و همراه بقیه بچه ها منتظر موندم، در همون لحظه صدای آرومی کنارم شنیدم - ظاهرا قراه بیشتر از چیزی که فکر میکردم همدیگه رو ببینیم. سرم را به سمتش چرخاندم، همان نگاه آرام و خونسرد را داشت..!
  6. پارت6 وقتی استاد وارد کلاس شد صحبت های بچه ها کم کم جای خودش را به سکوت داد.هرکس مشغول بیرون اوردن دفتر و جزوه اش شد،صدای جابه جایی صندلی ها آخرین صدایی بود که قبل از شروع کلاس شنیده میشد. نگاهم را از پنجره گرفتم و دفترم را روی میز گذاشتم، آسمون هنوز ابری بود انگار بارون دوباره قرار بود شهرو زیبا کنه. استاد کیفش را روی میز گذاشت نگاهی به کلاس انداخت و بدون مقدمه گفت: - امروز از مبحث جلسه ی قبل یه کوئیز داریم،فقط برای اینکه ببینم چقدر مطالب رو مرور کردید چند نفر زیر لب غر زدند یکی از بچه ها سرش را با نا امیدی روی میز گذاشت و صدای خنده ی آرام چند نفر بلند شد. بی اختیار لبخند محوی روی لبم نشست، آویسا خیلی آرام طوری که فقط من بشنوم زمزمه کرد: - چرا همیشه هروقت من هیچی نخوندم استاد یادش میوفته کوئیز بگیره نگاهش کردم و لبخند کوتاهی زدم -تو هیچوقت نمیخونی اخم بامزه ای کرد و دیگه چیزی نگفت، استاد برگه ها را بین ردیف ها پخش کرد. وقتی برگه ی کوئیز روی میزم قرار گرفت نفس عمیقی کشیدم و نگاهی به برگه کردم کلا سه سوال بود. نگاهمو روی سوال اول ثابت کردم. چند دقیه از شروع کوئیز گذشته بود سکوت سنگینی روی کلاس نشسته بود،فقط صدای برخورد نوک خودکار ها با کاغذ و گاهی ورق خوردن برگه ها شنیده میشد. آخرین جواب رو نوشتم و برای لحظه ای سرم را بالا آوردم تا نفسی تازه کنم. همان لحظه صدای آرام ضربه ای به در کلاس پیچید همه تقریبا سرشان را به سمت در برگرداندند، در به آرامی باز شد و پسری پشت آن ایستاد - ببخشید استاد..اجازه هست؟ استاد نگاه کوتاهی بهش انداخت و گفت: - بفرمایید - من دانشجوی انتقالی جدید هستم - خوش اومدی فعلا بشین و کوئیز زو انجام بده بعد از کلاس خودت رو معرفی میکنی. تا آن لحظه فقط صدای مرد قد بلند و درشت هیکل روبه رومو شنیده بودم. وقتی سرم را کامل بالا آوردم نگاهمون بهم گره خورد. نمیدونستم دارم درست میبینم یا نه، نگاهم بی هدف روی چهرش چرخید. انگار ذهنم حاضر نبود چیزی که چشم هایم دیده بودند را قبول کند همون چشم ها، همون نگاه سرد و آرام خودش بود. پسری که دیشب وسط بارون با یک لیوان قهوه و جمله های طعنه آمیزش اعصابم را بهم ریخته بود.
  7. پارت5 رسیدم خونه و خودمو روی تخت پرت کردم و به سقف خیره شدم و لبخندی زدم چقدر از ته دل خوشحال بودم برای ترلان و فقط دلم میخواست زودتر روز عروسی برسه. باید از همین الان یه لباس خوشگل انتخاب کنم با فکر لباس یاد اون صحنه ی برخوردم با اون آدم پرو و ازخود راضی افتادم. اصلا انقدر اتفاقات شوکه کننده توی کافه افتاده بود که کامل یادم رفت واسشون تعریف کنم ولی واقعا از ظاهرش مشخص بود چقدر آدم پرافاده و بی ادبی بود با اون چشمای مشکی و ابرو هایی که اخم کرده بود یجوری بهم نگاه میکرد و رفتار میکرد انگاری من از عمد بهش برخورد کردم. یکم عذاب وجدان داشتم که قهوه روی لباسش ریخته شد ولی خب چون از لحن طعنه آمیزش خوشم نیومد معذرت خواهی نکردم، خب اخه تمام وسایل منم روی زمین ریخت و درست میگفت مساوی شدیم. به خودم اومدم دیدم دارم با خودم صحبت میکنم واقعا داشتم عقلمو از دست میدادم! سریع ازجام بلند شدم ولباس هامو با لباس خواب عوض کردم موهامو مرتب کردم.گوشیمو برداشتم وآلارم برای صبح تنظیم کردم پتو رو مرتب کردم و زیرش خزیدم، چه حس خوبی بود صدای بارون میومد اتاقم گرم بود و کم کم داشتم به خواب میرفتم.. ..... با صدای آلارم بیدار شدم خواب عمیقی داشتم و سرحال شده بودم از جام بلند شدم و به سمت پنجره اتاقم رفتم پرده ی اتاقو کنار زدم و پنجره رو باز کردم نفس عمیقی کشیدم بوی خاک بارون خورده لذت بخش بود وترکیبش با صدای پرنده ها صبح دل قشنگی ساخته بود اکسیژنو به ریه هام فرستادم عاشق زمستون بودم بنظر من بهترین فصل بود. سریع پنجره رو بستم و به سمت دستشویی رفتم بعد ازشستن دست و صورتم به سمت لوازم آرایشم رفتم و شروع کردم. میکاپمو با رژی ملایم تموم کردم و لباسامو پوشیدمو از خونه بیرون رفتم هیمنطور که درحال، مرور جزوه ی توی دستم بودم وارد دانشگاه شدم و به سمت کلاس رفتم، جای همیشگیم کنار آویسا نشستم بهم سلام کردیم اونم غرق خوندن جزوه ی توی دستش بود. که در کلاس باز شد و استاد وارد شد
  8. پارت4 منتظر بودیم ترلان حرفشو بزنه سرشو بالا گرفت و هر لحظه لبخندش پر رنگ تر میشد و چشمای عسلیش از خوشحالی برق میزد انگار از چیزی که میخواست بگه کمی خجالت میکشید که با صدای آویسا به خودش اومد - ترلان انقدر معطل نکن استرس میگرم جوش میزنم بگو ببینیم چی شده نفس عمیقی کشید و کیفشو برداشت دوتا پاکت سفید از توی کیفش درآورد و سمتمون گرفت هر دو ازش گرفتیم و بازش کردیم. باورم نمیشد چی میدیدم -واقعا؟الان جدی این؟داری ازدواج میکنی؟ لبخند پررنگی زد و سرشو به معنی آره تکون داد. به آویسا نگاه کردم که اونم مثل من متعجب به کاغذ توی دستش خیره شده بود آویسا با صدایی که ذوق از لحنش میبارید گفت: - یعنی دیگه رسما داری عروس خانوم میشی؟ - هنوز نه ولی یک ماه دیگه آره، دوست داشتم شما اولین کسایی باشید که کارت عروسیمو بهشون میدم هر دو به سمت ترلان رفتیم و بغلش کردیم و بهش تبریک گفتیم - وای هنوز یادمه میگفتی من تا سی سالگی حتی به از ازدواج فکرم نمیکنم من و ترلان به حرف آویسا خندیدیم که ترلان با خنده گفت: - خب عزیزم آدما بزرگ تر که میشن تصمیماتشون عوض میشه هر سه خندیدیم،کمی از قهوه نوشیدم و با کنجکاوی گفتم: اصلا چیشد که تصمیم گرفتید ازدواج کنید؟تعریف کن ترلان چند لحظه سکوت کرد،انگاری میخواست از بین خاطراتشان بهترین نقطه ی شروع را انتخاب کند با دقت به تعریف کردنش که ذوق زیادی توی لحنش بود گوش میدادیم و هر لحظه بیشتر از قبل براش خوشحال میشدیم که بلاخره تونسته آدم درست زندگیشو پیدا کنه.
  9. پارت3 چند ثانیه به صفحه ی خاموش گوشی خیره موندم -این دختر دیوانست نفس عمیقی کشیدم و دستگیره ی کافه را پایین کشیدم،گرمای داخل کافه جای سرمای باررون رو گرفت.نگاهم بین میز ها چرخید تا آویسا را پیدا کنم گوشه ی همشیگی کافه نشسته بود و با دیدنم برایم دست تکان داد. با دیدن دختری رو به روی آویسا که موهای خرمایی اش روی شانه هایش ریخته بود و فنجان قهوه را با هر دو دستش گرفته بود کنجکاو نزدیکشون شدم اما هرچقدر بیشتر بهش نگاه میکردم کمتر میتونستم بفهمم که اونو از کجا میشناسم. همینکه نگاهم کامل به دختر افتاد آویسا با لحن شیطنت آمیزی گفت - سوپرایز..! متعجب نگاهم بین او و دختر روبه رویش چرخید چشم هایمان برای چند ثانیه بهم گره خورد - سلام ملینا صدا..همین صدا باعث شد تا یکباره همه چی توی ذهنم زنده شود -ترلان؟؟ باورم نمیشد دختری که سه سال تمام نیمکت کناری ام مینشست،کسی که بعد از فارغ التحصیلی فقط گاهی عکس هایش را در فضای مجازی دیده بودم حالا دوباره روبه رویم ایستاده بود. بی اختیار جلو رفتم و محکم درآغوشش گرفتم -تو اینجا چیکار میکنی؟ خندید همان خنده ی همیشگی که با دوران دبیرستان هیچ فرقی نکرده بود - دلم برات تنگ شده بود لبخند زدم و صندلی چوبی رو عقب کشیدم و نشستم شروع به حرف زدن کردیم از معلم های سخت گیر دبیرستان گفتیم، از شیطنت های زیادمان، از امتحاناتی که تقلب کرده بودیم کلی خاطرات برای هر سه یمان زنده شد. برای چند لحظه انگار زمان به عقب برگشته بود و من چقدر دوست داشتم توی همان لحظات خوش زندگی میموندم. ترلان کمی از قهوه اش را نوشید و گفت: - راستی یه خبری میخواستم بهتون بدم من و آویسا کنجکاو بهم نگاه کردیم -چه خبری؟
  10. پارت2 چند ثانیه طول کشید تا به خودم بیام سرمو بلند کردم با دیدن مردی با کاپشن سفید، که لکه ی بزرگ قهوه روی کاپشنش خودنمایی میکرد با عصبانیت زیاد بهش خیره شدم و گفتم: -نمیشد یذره کنارتر وایسین؟ با تعجب نگاهی بهم کرد - شما چی؟همیشه اینجوری راه میرید یا امشب استثناست؟ با حرص خم شدم که وسایلمو جمع کنم. -عجب!طلبکارم هستین؟ اونم خم شد و گوشیمو از روی زمین برداشت -طلبکار نیستم فقط قهوه ی پنج دقیقه پیشم الان روی لباسم داره شنا میکنه..! وسایلمو برداشتم و بلند شدم گوشیمو سمتم گرفت که ازش گرفتم و گفتم ممنون میخواستم از کنارش رد بشم که صداش پشت سرم بلند شد - فکر کنم یچیزی جا گذاشتید برگشتم،دسته کلیدم رو از دستش گرفتم -ممنون همین که خواستم برم گفت: - فکر کنم بعد همچین کاری عذرخواهی هم میکنن به لباسش اشاره کرد که لبخند محوی زدم و گفتم: -معمولا هم جلوی راه مردم نمی ایستن پوزخندی زد و گفت: - پس مساوی شد. رو برگردوندم و بی توجه بهش به راهم ادامه دادم هنوز چند قدم برنداشته بودم که گوشیم لرزید آویسا:کجایی پس بیا دیگه یه نفر منتظرته ینفر؟ قبل اینکه سوال دیگه ای بپرسم تماس قطع شد
  11. پارت1 ملینا: صدای رعدو برق خونه رو لرزوند.با حرص کتاب رو بستم و زیر لب غر زدم:( فقط امشب بارون کم بود)هنوز از جام بلند نشده بودم که گوشیم زنگ خورد به سمتش رفتم و با دیدن اسم آویسا فهمیدم اگه دوباره جواب ندم تا صبح ول کن نیست.تماس رو جواب دادم - بلاخره جواب دادی!مردم از استرس اخم کردم و گفتم:چیشده دوباره؟دوساعت آرامش ندارم من از دست تو - زود تا ده دقیقه وقت داری خودتو برسونی کافی همیشگی سوال نپرس فقط زود باش یچیز خیلی مهمه! -دختر تو دیوونه ای؟بیرون داره سیل میاد - فقط زود باش قبل اینکه جوابی بدم قطع کرد. با کلافگی گوشیمو سمت تخت پرت کردم و به سمت لوازم آرایشم رفتم و زود آرایش ملیحی انجام دادم موهای بلندمو دم اسبی بستم و به سمت کمد لباسم تقریبا دوییدم،زیاد وقت نداشتم معلوم نبود دختره ی دیوانه دوباره چه دسته گلی به آب داده.زود جاگر و سویشرتمو پوشیدم کیفمو برداشتم و از خونه بیرون زدم‌‌. با دیدن بارون شدید زود کلاه سویشرتمو روی سرم انداختم و بی توجه به بارونی که هر لحظه شدید تر میشد دوییدم که زودتر به کافه برسم. صدای گوشیمو شنیدم با نفس نفس کیفمو باز کردم و درحال گشتن دنبال گوشیم بودم که محکم به یچیزی برخورد کردم. نه به یکی! تعادلمو از دست دادم گوشیم و کیفم از دستم پرت شدن و هرچیزی که توی کیفم بود روی زمین افتاد.
  12. اسم رمان: باران نیمه شب نویسنده نیلا ژانر:عاشقانه،طنز خلاصه: دختری پریشان که برای رسیدن به مقصدش با تمام سرعتش زیر باران میدوید ناگهان به پسری برخورد میکند که انگار بدترین زمان ممکن را برای ایستادن وسط پیاده رو انتخاب کرده بود کیف دختر روی زمین افتاد تمام وسایلش روی زمین پخش شد و پسر تعادلش را از دست داد و تمام قهوه ای که دردستش داشت لباس هایش را کثیف کرد. اولین گفتگویشان چیزی جز دعوا،کل کل و متلک نبود اما هیچکدام نمیدانستند که آن برخورد ساده شروع ماجرایی پر از لحظات خنده دار،سوتفاهم های تمام نشدنی و احساساتی است که آرام آرام میان قطره های باران شکل میگیرد.
  13. سلام نویسنده جان! به نودهشتیا خوش آمدید❤️🦋
    از آشنایی با شما خوشوقتم عزیزجان. من برای استقبال از شما و آشنا کردنتون با بخش‌های مختلف انجمن اینجا هستم.
    🔴برای نوشتن رمانتون، ابتدا روی لینک زیر کلیک کنید و آموزش رو کامل بخونید:

    https://forum.98ia.net/topic/8-آموزش-ایجاد-تاپیک-رمان/?do=getNewComment

    🔴اگه اثرتون داستان کوتاه هست، روی لینک زیر کلیک کنید و آموزش‌‌ها رو مطالعه کنید:

    https://forum.98ia.net/topic/16-آموزش-ایجاد-تاپیک-داستان-کوتاه-در-نودهشتیا/?do=getNewComment

    🔴در لینک زیر هم برای بهبود قلم شما، آموزش‌های رایگان نویسندگی رو در اختیارتون قرار دادیم:
    https://forum.98ia.net/forum/23-آموزش-نویسندگی/

    🌟لازم به ذکر هست که نویسندگان نودهشتیا به صورت رایگان از خدمات طراحی جلد و ویراستاری اثر و نقد حرفه‌ای بهره‌مند خواهند شد!

    هر سوال یا مشکلی داشتید، برای بنده مطرح بفرمایید تا راهنمایی‌های لازم رو دریافت کنید.

     

×
×
  • اضافه کردن...